*تی‌وی یک زوج معلول رو نشون می‌داد. خانوم‌ه روی ویلچر بود. پاهاش مشکل داشت. آقاهه دست نداشت. ولی واقعا هنرمند بود. کارهای معرق‌ش رو می‌دیدی، باور ت نمی‌شد با پا این‌ها رو درست کرده.

ازدواج 2 نفر معلول که بتونن کمک هم باشن و با هم خوش باشن، خوب بود. چیزی بود که می‌شد براش تبلیغ کرد از تی‌وی. اما بعد نشون داد اینها یک بچه داشتن. من هر چی فکر می‌کنم، نمی‌فهمم 2 نفری که معلولیت‌ش انقدر وسیع‌ه، در حد نداشتن دست و پای سالم، چطور جرات کردن بچه‌دار شن. بچه‌شون شکر خدا سالم بود ظاهرا. نشون داد لیوان آب رو نگه داشته بود بابا ش آب بخوره...

به نظرم خیلی ظلم‌ه. اینکه آزمون و خطا کنی ببینی بچه‌هه سالم درمیاد یا نه. و اگه سالم بود، از بچگی وظیفه داشته باشه به پدر و مادر معلول‌ش کمک کنه. حالا باز اینا به خودشون مربوط‌ه اما تبلیغ‌ش از تی‌وی اصلا جالب نست به نظرم.

یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: تی‌وی

*به نظرم یک تیپ شخصیتی وجود داره به نام "هدفن‌به‌گوش طلبکار از همه"! به این شکل که طرف کلی به خودش می‌رسه، هدفن می‌زنه به گوش‌ش و راه میفته میره بیرون از خونه. متر. تاکسی. هر جا. صدای موزیک رو تا آخرین حد ممکن‌ش بلند می‌کنه و چون خودش می‌دونه مزاحم دیگران‌ه، دست پیش می‌گیره که پس نیفته: برای همه قیافه می‌گیره.

وقتی هم صدا ش می‌کنی که بهش بگی صدای موزیک‌ش واقعا روی اعصاب‌ت‌ه، وانمود می‌کنه که نشنیده! با اینجور آدما باید عین خودشون پررو بود. من می‌زنم روی شونه‌ی طرف. وقتی برگشت نگاه‌م کرد، میگم کم‌ش کن لطفا!

واقعا لزومی نداره مزخرفاتی رو که کناردستی‌م توی تاکسی دوست داره گوش بده، من هم بشنوم. حالا باز اینا خوب‌ن. مشاهده شده مردم در گروه‌های چند نفری همه با هم میخوان یک آهنگ رو گوش کنن. این‌ه که دیگه به خودشون زحمت بلوتوث کردن‌ش و استفاده از هدفن رو نمیدن. صدا ش رو زیاد می‌کنن. باهاش هم می‌خونن. توی پارک مثلا. خیابون یا حتی مترو!

ولی جالب‌ترین صحنه‌ای که دیدم، اون دختر ه بود که نشسته بود کف قطار مترو، دم در. خم می‌شد به جلو و عقب، شونه‌هاش رو می‌لرزوند و لبخند می‌زد. خیلی داشت بهش خوش می‌گذشت.

شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان

*...در حیاط صحن باغ طوطی قبرهای متعددی از اموات می‌باشد. شناخت همه‌ی آنها میسر نیست اما همه‌ی آنها آدم‌های رستگاری هستند که در جوار سه امام‌زاده دفن شده‌اند. یکی از قبرهایی که همیشه و در همه حال، سر مزارش می‌روم، قبر عارفی است به نام مرحوم مغفور ربانی سید محمدرضا حق الیقین معروف به سید خراسانی، ولد مرحوم سید ابوالقاسم، که در پنجاه و هفت سالگی وفات یافته (تاریخ دفن 30/11/1334شمسی) و روی مزارش این شعر جلوه می‌کند: بعد از وفات، تربت ما، در زمین مجوی / در سینه‌های مردم عارف، مزار ماست. عکس سنگ مزار سید خراسانی

عکس‌های پست قبل: باغچه‌ی حد فاصل بازار تا کاخ گلستان(اسم خیابون‌ش رو یادم نیست): یک. دو. سه. حوض؟ پنج باغ: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. یازده

عکس از داخل شمس العماره: یک. دو. سه. شومینه. کشف جدیدم توی باغچه: یک. دو. 2 تا عکس قدیمی و سیاه و سفید از شمس العماره: در حال ساخت. تکمیل شده

در و دیوار: یک. دو. لباس‌های مورددار خودم! کفپوش‌هایی که قدم گذاشنن رو شون آدم رو می‌کشه از عذاب وجدان.

3 سال طول کشید 30 تا عکس رو آپلود کنم اوه

جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: عکس

*نمی‌دونستم هفته‌ی میراث فرهنگی‌ه + ولی انقدر گریه کرده بودم و کابوس دیده بودم که اگه توی خونه می‌موندم، شک نداشتم که دیوانه میشم. این شد که شال و کلاه نموده راهی کاخ گلستان شدم. آقای موزه ازم ورودی نگرفت و فقط برای شمس‌العماره بلیط خریدم.

محیط کاخ، سایه بود و خنک. آب و درخت و سبزه و گل. اول نشستم روبروی شمس‌العماره. یک نیم‌ ساعتی به موسیقی سنتی‌ای که اونجا پخش می‌شد، گوش دادم. بعد رفتم داخل. عده‌ای دانشجو با استاد شون - که خیلی جوون بود - اومده بودن. استاد حین توضیح دادن، گفت اون زمان مد بوده روی سقف، طرح قالی کف زمین رو عینا نقش می‌کردن. این شد که من تازه سقف رو هم دیدم! و البته یاد گرفتم حداقل وقتی میرم موزه و کاخ، زیادی سربه‌زیر نباشم و دور و بر م رو خوب تماشا کنم، مخصوصا سقف رو. من کلا آدم بصری‌ای نیستم و عکس گرفتن، باعث میشه وادار شم اطراف رو بهتر ببینم. گاهی هم فقط عکس می‌گیرم و بعدا تازه عکس‌ها رو که می‌بینم، می‌فهمم اونجا چه خبر بوده.

بین غرفه‌ها، یک غرفه‌ی ویترای بود و نقاشی روی پارچه و چاپ باتیک. شیشه‌هاش با آدم حرف می‌زد. انقققققققققققققققققدر تمیز نقاشی شده بود که فکر می‌کردی این نقش‌ها روی شیشه چاپ شده‌ن. خانومی که مسئول غرفه بود، گفت اینها کار استادم‌ه دورگیری‌ش و من رنگ‌آمیزی کرده‌م. - دورگیری خیلی سخت‌تر از رنگ‌آمیزی‌ه - طرح‌هاش رو باید می‌دیدین! من این همه عکس ویترای دیدم. اما اینها یک چیز دیگه بودن.

توی کاخ، کلی عکس گرفتم که بعدا میذارم ببینید. اون وسط یک آقای مسنی با دو تا بچه اومده بود. خیلی هم احساس بامزگی می‌کرد و نوشته‌های روی در و دیوار رو بلندبلند می‌خوند. صدا ش توی اتاق می‌پیچید و کیف می‌کرد! بیرون هم برای بچه‌ها توضیح داد که اون زمان، درها دو تا کوبه - ؟ - داشته. سنگین‌تره برای آقایون بوده و ظریف‌تره برای خانوما. از روی صدای در می‌فهمیدن فردی که پشت در ه، مرد هست یا زن. بعد تصمیم می‌گرفتن کی بره در رو باز کنه.

یه خانومی بهم گفت اون زمان مردم حیا داشتن. نجیب بودن. الان چی؟ مرد ه با زن‌ش میاد بیرون، باز هم چشماش می‌چرخه. البته می‌دونی؟ آدم وقتی لباسای خاص بپوشه و تیپ بزنه، خب مردم درباره‌ش فکرهایی می‌کنن.

متفکر این جمله‌ی آخر ش خیلی بی‌ربط بود. البته 3 دقیقه بعد فهمیدم منظورش از لباس‌های خاص، احتمالا رنگ سفید و آبی لباس‌های من بوده. حالا ایشون چه فکرایی در مورد م کرده رو خدا عالم‌ه نیشخند

بیرون کاخ، یه فضای سبز خیلی خوشگل هست - روبروی ساختمون رادیو - که دقیقا انگار شیراز ه، نه تهران! اون‌طرف‌تر هم بازار دست‌فروش‌ها و هیاهوی مردم بود. انواع مانتو و تونیک و شال. تاپ و دامن و دامن‌شلواری و صندل. قاقالی‌لی و فلافل و سمبوسه. دقیقا انگار شب عید ه منتها در هوای بهاری.

البته من کماکان حال‌م زیاد خوب نبود و فقط ادای آدمای خوشحال رو درمی‌آوردم. این شد که سر م رو انداختم پایین و از ری سردرآوردم. فکر کردم لیلة‌الرغائب‌ه: شبی که خداوند، بی‌حساب می‌بخشد. برم اونجا مگه دل‌م آروم شه و خدا بهم کمک کنه. یک لیست بلندبالا هم داشتم برای غصه خوردن که در صدر ش حرف دکتر بود مبنی بر اینکه مامان‌م باید عمل شه.

رفتم پیش سید خراسانی. همین که نشستم، انقدر دل‌م آروم شد که حتی گریه کردنی که به خودم وعده داده بودم هم یادم رفت! بعد رفتم داخل. چند ساعتی نشستم مردم رو تماشا کردم. تماشای هیاهوی مردم، حس زنده بودن رو بهم تزریق می‌کنه. صدای باد میومد و بوی بارون. یه لوستر، بیرون، توی یه فضای نیمه‌باز نصب شده از اینا که آویزهای شیشه‌ای بلند داره. باد، اون آویزها رو می‌زد به هم. مث بادزنگ. صدا ش مسحورکننده و خیال‌انگیز بود. چند تا از خانوما از وزش باد گله داشتن و می‌خواستن درها بسته شن. من ولی نشسته بودم روی پله - عاشق پله‌م - روبروی در. چادر گل‌گلی‌م رو سفت نگه داشته بودم باد نبردش‌ - در این زمینه، پرونده‌ی سیاهی دارم! جرم‌م شال و روسری‌ه البته - و به صدای اون بادزنگ رویایی گوش می‌دادم.

وقتی میومدم بیرون، از سید خراسانی تشکر کردم به خاطر محبتی که در حق‌م کرد. من به این چیزا خیلی معتقدم. خیلی.

امشب برای همدیگه دعا کنیم. مخصوصا مریض‌ها. هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست. و بعدش آرامش. که بخشی از سلامت روان‌ه. امیدوارم خدا امشب به همه‌مون عیدی بده یه عالم.

پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()

*داشتم برمی‌گشتم خونه. چشم‌م افتاد به پرچم سیاه عزاداری امام حسین که رو ش طرح‌های سبزرنگ داشت. من آدم خیلی مذهبی‌ای نیستم اما اون لحظه، یاد نوشته‌های یکی از دوستان افتادم که روی بلاگ‌ش از عشق مردم به امام حسین نوشته بود و اینکه اگه رو شون می‌شد از محرم امسال، دهه به دهه برای امام عزاداری می‌کردن و مراسم می‌گرفتن تا سال بعد.

من آدم خیلی مذهبی‌ای نیستم. اطلاعات دینی‌م هم اصلا قوی نیست اما نمیشه امام حسین رو دوست نداشت.

چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:

*وقتی پول ژیلت رو دادم، خواستم از مغازه بیام بیرون، آقاهه گفت "موفق باشید."

البته من از کودکی از این لفظ "موفق باشید" خوش‌م نمیومد. یه جورایی خیلی کلیشه‌ای و بی‌احساس‌ه به نظرم. ولی کاربرد ش بلافاصله بعد از خرید من، خنده‌دار بود. خدا رو شکر چیز دیگه نخریده بودم! نیشخند

پ.ن: دسته‌ی عینک‌م جدا شد الان. پیچ‌ش گم نشد شکر خدا. اینا رو بدون عینک، در فاصله‌ی 3 سانتی‌متری مانیتور تایپ کردم. چقد کم‌عقل بودم وقتی یواشکی می‌رفتم توی جلوی تی‌وی می‌ایستادم تا چشمام ضعیف شه و عینک بخرم. بگو خب بچه! عین بچه‌ی آدمیزاد بیاد بگو دل‌م میخواد عینک بزنم. حداقل یه بدون نمره‌ش رو برات بگیرن یه مدت بزنی ببینی چه مصیبتی‌ه. برم این رو بدم درست‌ش کنن برام.

چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ((:

*فعلا اصلا حوصله‌ی نقاشی کردن ندارم. مود ش رفته. چند تا عکس، پیدا کردم ولی. این‌ها، رنگ ویترای روی سفال‌ه. کلا رنگ ویترای روی سفال، تیره و کدر میشه. اصلا خوب درنمیاد. مثلا من یه آبی خیلی روشن خوشرنگ داشتم اما روی سفال، سورمه‌ای تیره دیده میشه: یک. دو. سه.

توصیه‌ی دیگه‌م این‌ه که وسایل ویترای، کلا مناسب طریف‌کاری و نقاشی‌های خیلی ریز - که من بهشون علاقه دارم - نیست. هرچی طرح بزرگتر باشه، آدم راحت‌تره. هم برای دورگیری، هم رنگ‌آمیزی.

دیگه اینکه وقتی حوصله ندارید، هنر به خرج ندید! البته به خاطر اینکه بالاخره رنگ‌هام یکنواخت شدن، خوشحال‌م.

سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()

*فکر می‌کردم لباس سربازی همیشه سبز ه! اما مال این، آبی‌-سورمه‌ای بود. موهاش رو هم سیخ‌سیخی درست کرده بود با کلی ژل و این قصه‌ها. یه طوری بود که اگه می‌دیدی، باورت نمی‌شد واقعا سرباز باشه. شیرینی داد سر کلاس. خوشحال بود که سربازی افتاده همین تهران.

یه دختری هست کم‌سن‌وسال. موهاش فر ه. جلوی موهاش رو همونطوری فرفری میاره توی صورت‌ش. یه سنجاق هم می‌زنه. تئوری‌ش قشنگ میشه اما عملا منظره‌ی زیبایی خلق نمی‌کنه متاسفانه ایشون. دندون‌هاش رو شدیدا ارتودنسی کرده. میگم شدیدا چون تمام پیچ و مهره‌های طوسی رنگ‌ش کاملا بیرون از دهن‌ش‌ه انگار. خیلی توی چشم‌ه. بعد رژ لب خیلی پررنگ هم می‌زنه که باعث میشه سیم‌ها بیشتر جلب توجه کنن. خیلی هم لوس‌ه. شاید توی اون سن، من هم همونطوری لوس بودم. یادم نمیاد.

به هر حال، این دختر با فاصله‌ی 2 تا صندلی از پسر ه، طوری نشسته بود که برای دیدن استاد باید سمت چپ و برای دیدن پسر ه باید سمت راست رو نگاه می‌کرد. استاد واسه خودش درس می‌داد. دختر ه هم تمام مدت سر ش این‌وری بود داشت با پسر ه حرف می‌زد یا باهاش می‌خندید یا لبخند می‌زد یا عشوه میومد ناجور اصلا.

اول فکر کردم این چه حرکتی‌ه؟ سنگین باش دختر! بعد فکر کردم بذار راحت باشه پروژه رو اجرا کنه حالا شاید هم موفق شد.

دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: d:

*یک لیست بلندبالا از مضرات چای نوشته‌ن. هرچی‌ش درست نباشه، اعتیادآور بودن‌ش درست‌ه. ضمن اینکه من کلا گوشت قرمز نمی‌خورم. در نتیجه، آهن، تعطیل! بعد کلی هم چای می‌خورم. یعنی مدیون‌م اگر بذارم ذره‌ای آهن، جذب بدن‌م شه.

فقر آهن هم یعنی بی‌حالی و سفیدشدن مو و کلی عوارض دیگه. خلاصه‌ش اینکه باید چای رو ترک کنم یا خیلی کم‌ش کنم. حالا چی رو جایگزین‌ش کنم به نظرت؟

کماکان در فکرش هستم: یک. دو

یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: ?-:

*دیروز دست‌م رو برق گرفت. انقدر درد می‌کنه.

یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: |-:

*تمام عمر، دل‌م یه دوست اینجوری می‌خواست.

 و به شکلی باورنکردنی، همیشه دوست‌هام ازم خیلی دور بوده‌ن! کم‌کم داره برام معما میشه!

 

 

 

 

 

 

شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: (-:

*کسی درباره‌ش چیزی می‌دونه؟ شعر ش رو همه‌مون شنیدیم اما جریان این سرودها رو نمی‌دونم. 3 تا فایل دیگه هم ازش دارم!

پ.ن: دانلود این فایل به کسانی که عقاید خاصی دارن و ساز و آواز براشون مجاز نیست، توصیه نمی‌شود.

پ.پ.ن: به درخواست دوستان اضافه شد: یک. دو. سه

جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: گوش کن

*دیشب توی پارک - آره باز رفته بودم پارک. هنوز اردی‌بهشت‌ه - یه خانوم جوون عصبانی رو دیدم که دست پسربچه‌ی کوچولو ش رو محکم گرفته بود توی دست‌ش. بچه‌هه کلا در عوالم خودش سیر می‌کرد. کمی اون‌طرف‌تر، 2 تا آقای پیر ایستاده بودن. یکی‌شون قیافه‌ی حق‌به‌جانبی گرفته بود به خودش. اون یکی هم داشت میانجی‌گری می‌کرد دعوا رو یه جوری فیصله بدهد!

دختر ه با حرص، در حالی که صدا ش می‌لرزید، گفت آقا من احترام موی سفید شما رو نگه می‌دارم هیچی بهت نمیگم. قبلا هم گفتم. بچه‌ی من گل نکَند! دست‌ش رو برد طرف گل‌ها. بهش گفتم گل رو باید نگاه کنی. نباید بکَنی. حالا چی میگی شما این وسط؟

آقای میانجی گفت بله خانوم. ایشون هم منظوری نداشتن. بفرمایید. بفرمایید.

آقای حق‌به‌جانب گفت نخیر. داشت گل می‌کَند، من هم بهش تذکر دادم. حالا هم اشکالی نداره. همین که متوجه اشتباه‌ت شدی، کافی‌ه.

پیش خودم گفتم چه آدم چندش‌آور پررویی. اگه مخاطب‌ش من بودم، حال‌ش رو می‌گرفتم یا نه؟ که دختر ه دیگه عصبانی شد بلند گفت اصلا به تو چه انقدر فضولی می‌کنی؟ برو باباااا

خب شاید رفتار ش زیاد باکلاس نبود اما واقعا حق داشت انگار.

پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: در خیابان

*اگر زنی را دوست داری، دستان‌ش را بگیر و او را محکم در آغوش‌ت نگه دار.

اگر زنی را دوست داری، دل‌دل نکن. بازی در نیاور. منتظر ش مگذار. با ایما و اشاره به او از خوش آمدن‌ت حرف نزن زیرا او می‌فهمد به شیوه‌ی او - شیوه‌ای زنانه - عشق ورزیدن را یاد گرفته‌ای… یک زن به دنبال یک "مرد" است که بلد است قاطع و کله‌شق و قدرتمندانه، زن را دربربگیرد.

اگر زنی را دوست داری، دل‌ش را محکم بدار و زیر پایش را با گفتگوهای فلسفی احمقانه و شعربافی‌های بی‌سروته پسرماندگان خالی مکن…

اگر زنی را دوست داری، ساده باش. هیچ چیز به اندازه‌ی زلالی و قاطعیت یک مرد، زن را اسیر نمی‌کند.

اگر زنی را دوست داری، گاهی اوقات تلفن‌ت را بردار و بهش بگو که زیباست… بدون الفاظ پرطمطراق هم می‌توان هنوز به قلب اسرارآمیز این موجود راه یافت. فقط یادت باشد این ابراز عشق، مثل نمک است که کم‌ش دلنشین است و زیاد ش مردانه نیست.

.

.

.

اگر زنی را دوست داری ، دستش را بگیر و به زیارتگاهی ببرش و به اندازه‌ی دو رکعت نمازی که می‌خوانی بهش وقت بده بیندیشد تو غیر از زمین، به آسمان نیز نظر داری.

وقتی زنی با حلقه‌ی مادر و خواهران و دوستان‌ش برای شفای یک مریض، آش نذری درست می‌کنند، قبل از اینکه با تردید به نذر و دعا در مقایسه با دکتر و دوا فکر کنی، به یاد آور که زنان هزاران سال است اسرار هستی را در ژن‌های خود حمل می‌کنند و بعید نیست آسمانی را با دعای خود زیر و رو کنند. قدرت زنان را هرگز نه در زمین، نه در آسمان، دست کم نگیر... متن کامل.

پ.ن: استاد اون روز سر کلاس، خطاب به آقایون می‌گفت از تمام خوشگل‌های عالم - منظور ش زن‌های عالم بود - یکی برای تو بس‌ه. زن‌ها همه‌شون مثل هم‌ن. فقط مهربونی‌شون فرق داره! یه زن مهربون رو به چنگ بیار. دنیا مال تو میشه.

چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات ()
موضوع: از دیگران

Daisypath Happy Birthday tickers