*برای رسیدن به حوائج مهم، 12000 مرتبه در یک مجلس، آیه‌ی شریفه‌ی (بخشی از آیه 63 سوره نمل) أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ را بخواند و می‌توان تعداد آن را بین افراد مجلس تقسیم نمود. چنانچه باز هم ممکن نباشد، در 120 نوبت و هر نوبت، صد مرتبه بخواند . این ختم، سریع الاثر است.

منبع: ختوم و اذکار ص 243 - تحفة الرضویة ص 158

الان معلوم‌ه میخوام چی بگم؟ نیشخند هرکس حوائج مهمی داره، بیاد اینجا اسم‌ش رو بنویسه. بعد، از روزی که متعاقبا اعلام می‌کنم، ختم‌مون شروع میشه. حالا اینکه هر روز هر کس چند بار آیه‌ی مذکور رو باید بخونه، بستگی داره به تعداد اعضاء. اگه 10 نفر باشیم، هر کس هر روز باید 1200 بار ذکر رو بخونه و اگه 1000 نفر باشیم میشه روزی 12 بار.

مثلا اگر نفر اول، مریم هست، روز اول، همه به تعدادی که بعدا اعلام میشه، آیه‌ی مذکور رو براش می‌خونن تا جمعا بشه 12000 بار. روز دوم، برای نفر دوم همه همین کار رو انجام میدن تا روز آخر.

دفعه‌های قبل خیلی اذیت شدم. هی میگم دیگه از این کارا نمی‌کنم. اما یه مدت که می‌گذره، یادم میره. لطفا حرص‌م ندین که باز هم پشیمون شم نیشخند

اول هم قشنگ فکر کنید، بعد ثبت نام کنید چون نمیشه از وسط‌ش انصراف بدین. یعنی بهتره اینطوری نشه.

نوبت‌ها به ترتیب کامنت‌هاتون هست و هیچ نوبتی بر دیگری برتری نداره. جابه‌جایی هم نداریم. بفرمایید.

1. مریمی. 5شنبه 4 اردی‌بهشت نوبت من‌ه. یعنی 90 نفر لطف می‌کنن هر کدوم 133 بار أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ رو برام می‌خونن تا کل‌ش بشه 12000 بار. ضمن تشکر، من هر روز لطف یکی از دوستان رو جبران می‌کنم. این است روال کار! (خودم هر روز 163 بار می‌خونم که تعداد کل بشه 12000تا. ذهنی حساب کردم. درست‌ه یا اشتباه کردم؟)

2. الی گولو

3. من!

4. مریم پ

5. مامان ساغر

6. مریم11842

7. فاطمه میر

8. ندا

9. سمانه

10. باران 5

11. هما میم

12. حوا

13. مریم ک

14. عسل بانو

15. سحر 27

16. مهوش

17. مریم 2012

18. زهرا

19. همسر زهرا

20. غزل

21. فاطمه ص

22. زهرا ص

23. الهام ص

24. زینب ص

25. دختر تابستان

26. آبینه

27. نیکادل

28. دختر پاییز

29. مامان دختر پاییز

30. رویا

31. نرگس

32. ساحل

33. لیلا

34. نیلی

35. دختر معمولی

36. صدیقه

37. شاعر پاییز

38. محیا

39. حسنا

40. مژگان

41. فرزانه

42. همسر فرزانه

43. مرسده

44. هما

45. مژده

46. سوسو

47. گیلدا

48. الهام ش

49. مینا

50. الی

51. مریم محمدی

52. مریم ش

53.ندا 2!

54. فاطمه

55. سمیه

56. فرزانه ق

57. پانیذ

58. جوبی

59. دختر شاه پریون

60. مهدیس

61. آذر

62. محمد

63. منیژه

64. مهسا

65. فرشته‌ی زمینی

66. غزال0

67. مهتاب

68. یه محیای دیگه

69. هانی

70. ساجده

71. فاطمه

72. راحله

73. عسل

74. ندا

75. حمیده

76. وحیده

77. فهیمه

78. مهناز

79. آرزو

80. کیمیا الف

81. مهرانگیز

82. فری

83. پریسا

84. خاله تارا

85. مامان فاطمه میر

86. نوشین

87. یه چشم به راه

88. توسکا

89. میم

90. مریم میم

پ.ن: عزیزان لطفا یک بار دیگه توضیحات بالا رو بخونید و توجه داشته باشید که دعا از هر روزی شروع بشه، تا 90 روز بعد ش شما موظف هستید هر روز، روزی 134 بار، آیه‌ی مذکور رو بخونید. اینطوری نشه که بقیه‌ی دوستان، روزی که نوبت شماست، 12000 بار شما رو بخونن، بعد فکر کنید تموم شه و بی‌خیال شید.

اگر یه روز رو هم فراموش کردین، عیبی نداره. بعدا بخونید اما تکرار می‌کنم: شما باید 90 روز، هر روز برای یکی از دوستان که اسم‌شون توی لیست هست، آیه‌ی مذکور رو بخونید. امیدوارم تونسته باشم مطلب رو برسونم. کسی سوال نداره؟

شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*چند وقت پیش رفته بودم از مربی قالی‌بافی‌م نخ بخرم که دیدم یه خانوم و آقایی اومدن برای سوال کردن درباره‌ی کلاس. من بودم و مربی‌م و مدیر آموزشگاه. مربی‌م توضیح داد براشون اما خانوم‌ه نگران بود مبادا نتونه یاد بگیره.

مربی‌م گفت مریمی هم چیزی از قالی‌بافی نمی‌دونست اما الان بلد ه. از خودش بپرسین. خانوم‌ه با نگاهی پرسش‌گر برگشت سمت من. بهش اطمینان دادم که با کمی دقت، حتما می‌تونه خیلی خوب یاد بگیره. خانوم‌ه با تردید برگشت به شوهر ش نگاه کرد. خودش حدودا 35 ساله بود و شوهر ش خیلی پیرتر. شاید مثلا 20 سال بزرگتر از خانوم‌ه بود. مربی‌م گفت اگر بخوای می‌تونی الان جلسه‌ی رو بشینی یاد بگیری و فردا بیای برای ثبت نام و غیره. اما شوهر ش گفت بعدا مدارک میاریم. مربی‌مون لبخند زد گفت هرجور راحت هستین. رفتن...

مدیر آموزشگاه گفت خوب تبلیغ می‌کنیا. چه می‌کنه شوهر ت از دست زبون تو؟ گفتم دیدین‌ش، سلام من رو هم برسونید نیشخند

امروز رفتم آموزشگاه بپرسم چطور قالی رو از روی دار میارن پایین. دیدم 2 نفر نشسته‌ن دارن حرف می‌زنن! قالی‌هاشون رو هم خیلی خیلی تمیز و شکیل بافته بودن. مربی‌م گفت مریمی این خانوم رو یادت میاد تشویق‌ش می‌کردی بیاد کلاس؟

دیگه سر صحبت باز شد و کلی از کار شون تعریف کردم و درباره‌ی مدل‌های تابلوفرش حرف زدیم و اینا تا اینکه خانوم‌ه گفت 25م عروسی دخترم‌ه! بهش گفتم شوخی می‌کنید؟ گفت نه. جدی میگم. گفتم آخه مگه شما چند سال‌تون‌ه؟

گفت دخترم 18 سال‌ش‌ه. سن خودم رو حدس بزن. گفتم شاید 36-35. گفت آره 35. گفتم من اصلا چشم‌م شور نیست ولی بهتون نمیاد دختر به این سن داشته باشین. گفت دخترام دوقلو ئن. پسر م از دخترا بزرگتر ه ولی!

هنوز این واقعیت رو هضم نکرده بودم که اون یکی خانوم‌ه که اصولا لاغراندام و قرتی‌تر بود، گفت مریمی من چند سال‌م‌ه؟ گفتم شما فکر کنم 2-1 سال از ایشون کوچیک‌ترید. گفت آره آفرین. حالا دختر م چند سال‌ش‌ه؟ گفتم دبستانی باید باشه به نظرم.

گفت دختر کوچیکه‌م 6 سال‌ش‌ه. بزرگ‌ه که 18 ساله‌ست. هرجا با هم میریم فکر می‌کنن من خواهرش‌م. گفتم حق دارن واقعا. اصلا بهتون نمیاد. گفت تو چند سال‌ت‌ه؟

گفتم به نکته‌ی خوبی اشاره کردین نیشخند یه حدس هم شما بزنید. گفتن 26-25. گفتم نع. البته راه نداشت دروغ بگم و تمام دت داشتم فکر می‌کردم الان چشم‌م بزنن چه غلطی کنم؟ نه که خیلی تحفه باشما ولی خب یه لحظه‌ست دیگه. البته زیاد هم طول نکشید چون 2 ساعت بعدش نزدیک بود بین درهای آهنی آسانسور مترو کلا پرس شم! از ترس‌م موقع برگشتن کلا سمت آسانسور نرفتم دیگه.

خلاصه خانوما خداحافظی کردن و رفتن دنبال کلاس انرژی‌درمانی! و البته قبل‌ش هم کلی نصیحت‌م کردن مبدا گول بخورم شوهر کنم. مدیر آموزشگاه می‌گفت یعنی چی که مردا 5-4 تا زن می‌گیرن اما هر زنی حق داره فقط یه شوهر داشته باشه؟ به نظر من که با قانون اینجا ازدواج کردن کلا اشتباهه. دخترا باید فقط صیغه رو قبول کنن. هر وقت هم نخواستن، ول کنن برن. چی‌ه هی این دادگاه اون دادگاه التماس و گریه و زاری؟ مگه عقل آدم کم شده خودش رو بندازه توی دردسر؟

اون خانوم‌ لاغر ه گفت مردای اینجا لیاقت ندارن. هرچی هم باشی چشم‌شون دنبال یه چیز دیگه‌ست. گفتم مگه چی شده؟ اون یکی خانوم‌ه گفت الان این! خوش‌تیپ‌ه. خوشگل هم هست. شاگرد اول دانشگاه‌شون هم هست. خیلی هم سرزبون‌دار و تر و فرز ه. بعد شوهر ش رفته یه زن دیگه گرفته. این هم طلاق گرفته.

مربی‌مون گفت خب همه که مث هم نمیشن. مدیر آموزشگاه گفت مرد بد داریم، زن بد هم داریم. زن خوب داریم، مرد خوب هم هست اما آدم خودش نباید خودش رو گرفتار کنه.

مربی‌م گفت چرا دوباره ازدواج نکردی؟ خانوم‌ه گفت یه خواستگاری داشتم وضع‌ش خیلی خوب بود و ظاهر خیلی موجه و اینا. هر دفعه هم میومد خونه‌ی ما - ! - می‌گفت کارت‌م رو بگیر برو خرید کن برای خودت. خودش می‌موند خونه‌مون. من قبول نمی‌کردم یا فوق‌ش 60-50 تومن بیشتر رو م نمی‌شد خرید کنم. یه بار که باز خواستم برم خرید، دختر بزرگ‌ه‌م گفت مامان نرو خرید. ما کلا با هم درگیریم. این 70ای‌ها خیلی پرروئن. یه چایی بهش میگم دم کن گوش نمیده. فکر می‌کنه کلاس‌ش میاد پایین توی خونه کار کنه.

گفتم عیب نداره. بزرگتر بشه درست میشه. گفت دیگه کی آخه؟ هیچی من رفتم بیرون اما چند دقیقه بعد برگشتم دیدم همون آقای موجه باشخصیت رفته دختر م رو از پشت بـ.ـغل کرده.

البته وقتی اینا رو می‌گفت، تغییری در چهره‌ یا لحن‌ش ندیدم و بقیه‌ش رو هم نگفت. کلا باور نکردم حرف‌ش رو نمی‌دونم چرا. اینا رفتن، بعد دوباره تلفن زدن که آدرس رو پیدا نکرده‌ن. مربی‌م وقتی گوشی رو گذاشت گفت بیخود نیست شوهر ه رفته یکی دیگه رو گرفته. این کلا گیج‌ه. بعد هم خندید.

من فقط نگاه‌ش کردم. داشتم فکر می‌کردم آدم به کی می‌تونه اعتماد کنه؟ اون بنده خدا اومده یه دردلی کرده همینطوری، این خانوم داره مسخره‌ش می‌کنه. اصلا هم نگران نیست که من می‌شناسم‌ش و غیبت میشه یا ممکن‌ه به کسی بخنده و سر خودش بیاد همون ماجرا. حالا خدا می‌دونه پشت سر من چیا گفته. مهم هم نیست البته.

توی این فکرا بودم که گفت مریمی دیدی اون خانوم‌ تپل‌ه چقد قشنگ بافته بود قالی‌ش رو؟ اون روز که اومدن، شوهر ش بهش گفته بود اگه یه روزی تو بتونی قالی ببافی، من اسم‌م رو میذارم جمیله!

گفتم عوض تشویق کردن‌ش‌ بود این حرف؟ من بودم 1 ماه جمیله صدا ش می‌کردم دیگه زبون‌درازی نکنه. به خانوم‌ه گفتم چرا نرفتی امتحان بدی؟ گفت شوهر م گفته نمیخواد!!! نمیخواد امتحان بدی یعنی چی؟ سوال

بعدش یادم افتاد حرف تابلوفرش که بود، من گفتم آدم یه عکسی رو که خیلی دوست داره بده براش نقشه درست کنن همون رو ببافه. خانوم‌ه گفت آره. شوهر م گفته عکس مامان‌ش رو ببافم. صدای شیون حضار

باز توی فکر بودم که مربی‌م گفت این خانوم ازدواج دوم‌ش‌ه. این 3 تا بچه رو از شوهر اولی داره. همین شوهر ش قبلا 2 بار ازدواج کرده بوده. زن اول‌ش بیمارستان روانی بستری شد از اخلاق گند این. دومی هم فرار کرد رفت. این سومی هم 50 بار خودکشی کرده ولی نمرده.

گفتم اون خودکشی نیست. خودزنی‌ه. کسی واقعا بخواد بمیره، بلد ه چطوری تموم‌ش کنه اما کسی که خودزنی می‌کنه نمیخواد بمیره. امیدوار ه یکی پیدا شه نجات‌ش بده.

بد م میاد از آدمای بی‌فکری که چند بار بچه‌دار میشن و دختراشون رو در اولین فرصت، شوهر میدن. نتیجه‌ش میشه همین نارضایتی و طلاق و خودکشی و ... نمیگم هر کی ناراضی‌ و مطلقه‌ست و خودکشی کرده، زیر 18 سال بوده سن ازدواج‌ش ولی شوهردادن یه بچه‌مدرسه‌ای از نظر من، عین جنایت‌ه.

چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*نه لینک میخوام، نه ایمیل. فقط اسم‌ت رو بنویس لبخند


دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*ذکری از حضرت زهرا(س): گفتن 1001 بار ذکر "رب انی مسنی الضر و انت ارحم الراحمین" برای حل مشکلات از حضرت زهرا (س) نقل شده و بسیار مجرب است. 

پ.ن: لطفا خیلی شیک و مجلسی، همدیگه رو دعا کنیم نیشخند حداقل در این یک مورد، تک‌خوری اصلا جواب نمیده.

یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*خاله دوید توی آشپزخونه، ظرفا رو بشوره. من هم دنبال‌ش دویدم که مانع‌ش شم. یه دفعه چشم‌م افتاد به لیوان‌ها: خاله می‌دونی امروز چی شد؟ من هیچ‌وقت ظرف نمی‌شکنم. دقیقا هیچ‌وقت. یعنی اگه سر کوچه باشم، یه ظرفی بخواد بیفته بشکنه، بدوبدو میام بین زمین و هوا می‌گیرم‌ش! نیشخند ولی فکر کن دیروز، جلوی چشم خودم، یه لیوان خودش از روی جاظرفی بلند شد، پرت شد سمت دیوار اون طرف. بعد هم افتاد روی زمین، شکست و هزار تیکه شد. 2 ساعت داشتم جارو می‌زدم اینجا رو.

پ.ن: چشم و نظر

دست و چشم و انرژی

بر چشم خوب، رحمت!

شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

*دوست‌م می‌گفت هر بار تصمیم‌ش عقلانی نبوده و به حرف دل‌ش گوش کرده، رسما گند زده. من برعکس اون‌م. تجربه نشون داده هر تصمیم معقولی برای من = فاجعه خواهد بود.

جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*دیروز پدر و مادر مان از سفر حج آمدند و ما میز ریاست را با شعف و شادمانی تحویل دادیم و به قول خاله‌جان‌مان این میزها به کسی وفا نمی‌کند.

و فهمیدیم چقدر مسئولیت داشتن، سخت است و شما باید دائما حواس‌تان به همه چیز باشد و هوای همه را داشته باشید و حتی زمان خواب و استراحت و تفریح‌تان، دست خودتان نیست و گاهی مجبور می‌شوید حسابی ازخودگذشتگی کنید و تازه این تجربه‌ی ما فقط مال 12 روز بود.

و هرچه فکر می‌کنیم مطمئن‌تر می‌شویم که اصلا دل‌مان نمی‌خواهد چنین مسئولیت‌هایی داشته باشیم و خودمان را وقف فرزندان‌مان کنیم!

و از همین تریبون از تمام دوستانی که جویای حال‌مان بودند و کامنت و ایمیل و اس‌ام‌اس و تلفن زدند و با انواع و اقسام مسنجرها در تماس بودیم و برایمان جوک و فایل رقـ.ـص و مطالب پندآموز می‌فرستادند، صمیمانه تشکر می‌کنیم. ما به داشتن چنین دوستانی می‌بالیم و برایشان بهترین‌ها را از خداوند خواستاریم.

پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*دیروز رفتم بنر ی رو که خان‌داداش سفارش داده بود، گرفتم. هر 10 دقیقه هم بهش یادآوری می‌کردم به دوستات بگو بیان کمک کنن این رو وصل کنن. اون هم می‌گفت چشم. گفته‌م. کاری نداره. زود انجام میشه.

بعد رفتم خونه‌ی دوست مامان. حوصله نداشتم تلفن بزنم. دیدم سر راه‌ه. رفتم. بنر رو نشون دادم و به خاطر اینکه به فکر بوده، تشکر کردم. معلوم شد قصد نداشته بده بنر بنویسن اما می‌خواسته به من یادآوری کنه و به قول خودش، قرار نبوده اون تعیین تکلیف کنه - ماشالا جذبه نیشخند - خواهراش هم مهمون‌ش بودن و همه نظر دادن که چقد قشنگ‌ه و کی وصل می‌کنین و اینا. گفتم قرار ه از این لامپ رنگیا هم وصل کنیم دم در. جیغ‌شون رفت آسمون که چه بهتر. چه فکر خوبی.

بعد ادامه‌ی تعیین تکلیف‌ها بدین شرح آغاز شد که مریمی اگر اسپند خونه ندارین، من دارم. حتما هم که خونه‌ مرتب‌ه و میوه که دارین. شیرینی هم از عید مونده! کی می‌رسن؟ اینا حتما امشب میان‌ها.

گفتم نه. مامان‌م گفتن 5 شنبه. هر 4تایی‌شون متفق‌القول گفتن نه تو داری اشتباه می‌کنی و اینا حتما امشب می‌رسن! برو تلفن بزن بپرس کی میان پاشیم بریم استقبال.

دیگه حوصله نداشتم دوباره بگم که مامان راحت‌تره خودشون بعد از تاخیر احتمالی و تشریفات پرواز بیان خونه. والا من خودم هم از سفر بیام، دوست ندارم بدونم کسی معطل من بوده. ترجیح میدم هر زمان رسیدم یه ماشین بگیرم برم خونه. بعد نمی‌دونم مردم چه اصراری دارن به من یاد بدن روش‌م غلط‌ه و حتما باید ساعت‌ها اونجا معطل شم تا به مامان‌م احترام گذاشته باشم. دیگه حساب نمی‌کنن مامان‌م خودش گفته نمیخواد بیای و واقعا اینطوری راحت‌تره.

به قول خاله‌جان، من رفتم آنتالیا برام بنر که نزدین هیچی، هیچ‌کس هم نیومد دنبال‌م. من رفته بودم سفری که دوست دارم. اونایی هم که میرن حج، رفته‌ن سفری که دوست دارن. چرا کسی من رو تحویل نگرفت پس؟ نیشخند

البته راستش بابای اینجانب از این قرتی‌بازیا خوش‌ش میاد و من در گوشی به مامان گفتم که این رو می‌دونم و پس‌فردا بابا پیش خودش میگه اینا چه بچه‌های بی‌خیری‌ن به خودشون زحمت ندادن یه بنر بزنن دم در.

خلاصه دیگه یه وقتایی آدم باید یه کارایی رو علیرغم میل باطنی انجام بده. ما هم وظیفه‌مون رو انجام دادیم که پس‌فردا وجدان‌درد نگیریم. و الان بنده یک عدد کوزت هستم در خدمت شما.

اصلا باور م نمیشه خودم روی میز 30 تا لیوان و فنجون چای رو ردیف می‌کردم و عین خیال‌م هم نبود و هیچ‌جوری حاضر نمی‌شدم برم سمت جاروبرقی. چون الان دائم این دست‌م جاروئه اون دست‌م دستمال.

از شما چه پنهون، دیدم هرچی جارو می‌زنم خونه تمیز نمیشه. آخر سر به این نتیجه رسیدم که باید سرامیک‌ها تمیز شن. بنده هم با اجازه‌تون تی کشیدن بلد نیستم و تا حالا هم این حقیقت رو نمی‌دونستم.

اول فکر کردم بی‌خیال. شروع می‌کنم یه جوری میشه دیگه. اما وقتی ماجرای آکواریوم افتادم، کلا بی‌خیال پروژه شدم و عین کوزت، همه جا رو با دستمال تمیز کردم. مدیونین بخندین فقط نیشخند بعد رفتم میوه و شیرینی خریدم. داشتم فکر می‌کردم چطوری بگم کل سیستم آکواریوم رو به فنا داده‌م که یادم اومد جاروبرقی هم آخراش درست کار نمی‌کرد. فکر کنم کیسه‌ش پر شده اما من ترجیح میدم اصلا به رو م نیارم چون راستش جاروشارژی - از این کوچولو دستیا - رو باز کردم خالی‌ش کنم. الان قطعه‌هاش وصل شده‌ها اما نیروی قبل رو نداره. چند بار باز کردم دوباره بستم‌ش اما انگار نه انگار. اون رو هم انداختم ته کابینت تا بعدها کم‌کم رو کنم وسایلی رو که خراب کرده‌م.

شکر خدا این چند روز فیوز نپرید، آب‌گرم‌کن طبق معمول خراب نشد، چاه دوباره نریخت، شیشه‌ها نشکست، گند دیگه‌ای هم نزده‌م تا جایی که حضور ذهن دارم نیشخند

فقط روز اول که رفته بودم پایین، گلدونا رو آب بدم کلی فکر کردم چطوری اینا رو آب بدم که یادم افتاد یه شلنگی رو چند بار دیده بودم اما نمی‌دونستم دقیقا کجاست. رفتم توی پارکینگ دنبال‌ش بگردم اما قبل‌ش هرچی فکر کردم چراغ پارکینگ چطوری روشن میشه و کلید ش کجاست چیزی یادم نیومد یعنی کلا چیزی نمی‌دونستم که بتونه یادم بیاد. گفتم عیب نداره. توی تاریکی میرم. بعد دیدم چراغ خودش روشن میشه! آخ

خیلی ریلکس شلنگ رو برداشتم کشیدم دنبال خودم. دیدم نمیاد. هرچی سعی کردم نمیومد. برگشتم دیدم چند دور پیچیده دور اون لوله‌هه. باز ش کردم بردم تا دم گلدونا. دیدم آب نداره که. برگشتم اون اهرم‌ه رو 90 درجه چرخوندم. قبل از اینکه اهرم سر شلنگ رو فشار بدم، نصف شلوار و مانتو م به فنا رفت! نگو این‌ور شلنگ‌ه خودش واسه خودش سیستم آبیاری قطره‌ای داره. روزهای بعد یاد گرفتم چطوری بگیرم‌ش که لباس‌م به فنا نره ولی مدیونین فکر کنین درست‌ش کردما.

دیشب رفتم گلدونا رو آب بدم دیدم زمین خیلی کثیف‌ه. گفتم جارو بزنم. کسی نیست الان که. اومدم جارو بردم از خونه، دیدم کلی کاغذای تبلیغ مرکز ترک اعتیاد ریخته روی زمین. من نمی‌دونم کی اینجا شکل معتاداست که اینا هی این کاغذا رو میارن. خلاصه هرچی شادی بود نثار روح‌شون کردم و کاغذا رو جمع کردم و جارو زدم. بعد هم گلدونا رو آب زدم و زمین رو شستم اومدم خونه. پله‌هامون رو هم جارو زدم اما بلد نیستم چطوری بشورم‌شون. کارگر آوردن هم کلا طبق قانونی نانوشته جزو وظایف ما ست و همسایه‌ی عزیز رسما بی‌خیال‌ش‌ن. حالا شاید تی رو اونجا امتحان کنم چون وقتی گند بزنم، جمع کردن‌ش بیرون راحت‌تره تا کنار فرش!

الان هم ناهار فردا رو گذاشته‌م بپزه چون خودم که فردا تشریف ندارم - امتحان دارم - یکی هم هی داره تلفن می‌زنه اما حوصله‌ی حرف زدن ندارم من. شرح ماوقع رو هم با کمی تلخیص برای مادربزرگ‌م تعریف کردم. باشد که خیال‌ش راحت بشه. دل‌م می‌سوزه وقتی میگن از من کاری برنمیاد. من هم می‌خندم میگم کاری نیست آخه. هیچ خبری نیست.

پ.ن بی‌ربط: این.

چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*در دیگران می‌جویی‌ام اما بدان ای دوست
 این‌سان نمی‌یابی ز من حتی نشان ای دوست


 من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می‌زن
 تا پاسخ‌م را بشنوی پژواک‌سان ای دوست


در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش‌به‌جان ای دوست


گفتی بخوان! خواندم، اگر چه گوش نسپردی
حالا لال‌م خواستی، پس خود بخوان ای دوست

آن‌سان که می‌خواهد دل‌ت با من بگو، آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

Daisypath Happy Birthday tickers