*در دیگران می‌جویی‌ام اما بدان ای دوست
 این‌سان نمی‌یابی ز من حتی نشان ای دوست


 من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می‌زن
 تا پاسخ‌م را بشنوی پژواک‌سان ای دوست


در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش‌به‌جان ای دوست


گفتی بخوان! خواندم، اگر چه گوش نسپردی
حالا لال‌م خواستی، پس خود بخوان ای دوست

آن‌سان که می‌خواهد دل‌ت با من بگو، آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*این پست، تقدیم می‌شود به حوا: اخطار: تماشای این فیلم، به افراد مجرد، متاهل ناراضی و این اِ ریلیشنشیپ‌هایی که خودشون رو گذاشته‌ن سر کار، توصیه نمی‌شود!

برید اینجا. دکمه‌ی "دانلود رایگان با سرعت پایین" رو بزنید. میره صفحه‌ی بعد. اونجا "ایجاد لینک دانلود" رو بزنید. میره صفحه‌ی بعد. دیکه‌ی دانلود آماده‌ست. بزنید صبر کنید تا دانلود تموم شه.

دوست‌م این فیلم رو با واتس‌اپ برام فرستاد و توضیح داد که واقعی‌ه، نه ساختگی. من 12 سال‌م نیست که با دیدن چنین چیزی خیلی جوگیر شم و به وجد بیام ولی انصافا از مقایسه‌ی خوش‌ذوقی بعضیا با هم‌وطنان خودمون، آدم دل‌ش میخواد بره سر بذاره به بیابون.

10 سال با یکی دوست‌ن. آخر به زور کتک میرن خواستگاری - چون با اینکه میگن طرف مقابل رو خیلی دوست دارن اما بد شون هم نمیاد تنوعی حاصل شه و فرد دیگه‌ای بیاد توی زندگی‌شون - قبل‌ش هم اتمام حجت می‌کنن که ضعیفه! این رو اینطوری بگو. اون رو کلا نگو. قبل از اومدن ما رضایت بابات رو بگیر خودت. میادا مامان‌ت مهریه رو فلان‌قدر بگه مامان من شاکی میشه‌ها.

چند بار هم میرن و میان در قالب آشنایی خانواده‌ها و باقی مراسم متداول. آخر سر هم یه بهانه‌ای پیدا می‌کنن برای اینکه لیست مخارج رو بزنن تو روی طرف. که بفرما. انقد پول گل دادم. انقد پول کیک و شیرینی دادم. انقد پول آژانس دادم. انقد خرج کردم. آخر سر به خاطر حرف فلان فامیل شما اینطوری شد. اصلا من دیگه نیستم. از اول هم تو شروع کردی اگه یاد ت باشه. تو اول توی دانشکده اومدی سلام کردی پرسیدی کلاس استاد فلانی کجا ست. تو اون روز اومدی گفتی بعد از کار بریم بیرون میخوای مشورت کنی باهام. تو اینجوری تو اونجوری. تموم.

متاسف‌م که انقد نگرش‌م منفی‌ه اما اینا رو دیده‌م که میگم. 1 مورد و 2 مورد هم نه. همیشه این برام سوال اومده که چه چیز چنین آدمایی انقد جالب‌ه که دخترای این سرزمین حاضر میشن هر جوری شده باهاشون ادامه بدن؟

سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*سریال "مسافران" رو خیلیامون دیدیم. همون که فرید (رامید جوان) و فرخ (حمید لولایی) برادر ن و با هم زندگی می‌کنن. فرید از نسترن جدا شده و بچه‌شون فربد با مامان‌ش زندگی می‌کنه اما خیلی پیش میاد که نسترن، فربد رو میاره پدر ش رو ببینه و همین دیدارها به اضافه‌ی رفتارهای خنده‌دار و خودخواهانه‌ی فرخ و وجود همسایه‌های فضایی‌شون، داستان‌های جالبی رو به وجود میاره.

فضایی‌ها در کالبد چند تا انسان اومده‌ن به عنوان مستاحر، همسایه‌ی فرید و فرخ شده‌ن و زندگی و روابط زمینی‌ها رو تحلیل می‌کنن و هر شب به کنفدراسیون راه شیری گزارش می‌فرستن. گزارش‌هایی که متن‌ش علاوه بر اینکه شنونده رو می‌خندونه، نشان از دقت و ظرافت بسیار بالای نویسنده داره.

شخصیت‌پردازی بعضی داستان‌ها واقعا جالب‌ن. انقد دقیق‌ن که آدم متعجب میشه. مثلا فرخ، آدم خیلی راحتی‌ه. انقد راحت‌ه که اغلب، کفر بقیه رو درمیاره. هر حرفی رو هر وقت دل‌ش بخواد به هرکس دوست داشته باشه میگه. به خاطر کسی هم به خودش زحمت نمیده. یه جورایی خیلی خودخواه و بی‌احساس‌ه. مخصوصا وقتایی که سعی می‌کنه هرجور شده میونه‌ی فرید و نسترن رو به هم بزنه.

آدم فکر می‌کنه فرخ این کارا رو از سر بدجنسی انجام میده اما علت‌ش بیشتر تنهایی‌ه تا بدجنسی. فرخ می‌ترسه فرید و نسترن دوباره ازدواج کنن و برن و خودش مجبور شه تنها بمونه. به خاطر همین ساده‌ترین راه رو انتخاب کرده. اینکه هرجوری شده برادر ش رو پیش خودش نگه داره ولو با خراب کردن روابط‌‌ش. شاید خیلیا رو بشناسیم که از بعضی کاراشون واقعا منطوری ندارن. فقط راه‌های عاقلانه‌تری به ذهن‌شون می‌رسه و بقیه رو حرص میدن. این آدما معمولا حرف هم نمی‌زنن که بتونی بفهمی چه‌شون‌ه.

برعکس فرخ، فرید آدمی‌ه که خیلی اهل گفتگو ئه. خیلی هم راستگو ئه. ماجرای خواستگاری‌ش از نسترن اینجوری بوده که یه نفر یه دختری رو معرفی می‌کنه به فرید اینا. فرید اینا هم میرن خواستگاری اما آدرس رو اشتباهی میرن! به جای اینکه برن خواستگاری اون دختر، میرن خونه‌ی نسترن اینا که از قضا دوست همون دختر بوده و همسایه‌شون.

بعد فرید که کلا آدم کمرو و ملاحظه‌کاری‌ه، می‌بینه دیگه رفته‌ن خواستگاری و زشت‌ه بگه آدرس رو اشتباه کرده‌ن. همینطوری ادامه‌ش میده و با نسترن ازدواج می‌کنه.

بعد مثلا وقتی می‌خواستن برن ماه عسل، فرخ برای اینکه تهران تنها نمونه به نسترن میگه که فرید آدرس رو اشتباهی اومده بوده و اصلا قصد ش خواستگاری از تو نبوده! فرید هم کلی توضیح میده که آره آشنایی ما اینجوری بود اما من تو رو دوست دارم و از این حرفا...

یه چیز دیگه‌ای‌ که توی این سریال جالب‌ه این‌ه که نشون میده نسترن و فرید، هر دو گفتگوی درونی زیادی با خودشون دارن و با اینکه چند سال هم با همدیگه زندگی کرده‌ن اما انقد صمیمی نیستن که راحت حرفاشون رو به هم بگن. نسترن خواستگاری به اسم شهرام داره که زیاد آدم جالبی نیست انگار اما نسترن نمی‌دونه و میخواد باهاش ازدواج کنه چون فکر می‌کنه موقعیت خوبی ایجاد شده که نباید از دست‌ش داد.

فربد - بچه‌ی فرید و نسترن - هم دائم از عموشهرام پیش بابا ش تعریف می‌کنه و لج فرید رو درمیاره و باعث میشه به هول‌وولا بیفته برای ثابت کردن اینکه چیزی از شهرام کم نداره. نسترن، دائم با صحبت کردن درباره‌ی شهرام، سعی می‌کنه فرید رو وادار به حرف زدن کنه و فرید فکر می‌کنه اگه از نسترن بخواد برگرده دوباره با هم زندگی کنن، نسترن قبول نمی‌کنه و ضایع میشه.

ماجرا به همین سادگی‌ه اما چند ماهه تقریبا هر شب بیننده‌ی سریال به نوعی باهاش درگیر ه و شاهد حل نشدن‌ش.

مشابه این روابط رو خیلیا توی زندگی‌شون دارن به نوعی. آدمایی که هنر گفتگو رو زیاد بلد نیستن. یا تصور می‌کنن اینکه بشینن با کسی حرف بزنن، شان و شخصیت‌شون رو می‌بره زیر سوال. گاهی از ری‌اکشن احتمالی طرف مقابل می‌ترسن. یا فکر می‌کنن غرور شون مهم‌تر از اون‌ه که بخوان سر ش ریسک کنن. این آدما خیلی چیزا رو از دست میدن و خودشون رو متقاعد می‌کن که چاره‌ای نبوده، قسمت همین بوده، حرف می‌زدم هم فایده‌ای نداشت و ...

سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: تی‌وی
Share

*چند روز ه هروقت چای می‌بینم، یاد عزیزم ببخشید میفتم با سوال‌هاش.

دیشب سیستر رفت چای آورد. زود خوردم تموم شد. گفتم یکی دیگه میخوام. بعد مشغول کار خودم شدم حواس‌م پرت شد کلا. شدیدا هم تنبلی‌م میومد خودم پاشم چای بریزم. یه کم که گذشت، یهو نگاه‌م افتاد به لیوان چای. توقع داشتم خالی ببینم‌ش اما پر بود. سیستر چای ریخته بود. من حواس‌م پرت بود ندیده بودم. اون هم چیزی نگفت. چای سرد شد.

فکر کردم زندگی بعضی وقتا اینجوری‌ه. یه چیزی رو میخوای اما تنبلی‌ت میاد بری دنبال‌ش یا در موقعیتی نیستی که این کار رو بکنی. می‌تونی حداقل از یه نفر دیگه درخواست کنی. کاری که من معمولا انجام نمیدم. عادت دارم کلا بی‌خیال قضیه شم. این اشتباه اول‌ه.

وقتی هم موقعیت‌ش پیش میاد، آدم خودش خیلی وقتا دقت نمی‌کنه و فرصت‌هاش رو می‌سوزونه. این اشتباه دوم‌ه. بعضی وقتا کسی حواس‌ش نیست به آدم تذکر بده. بگه چای دم دست‌ت هست اما داره سرد میشه.

حالا اگه زیاد خوش‌شانس هم نباشی، مغرور هم باشی نتونی از کسی بخوای چای رو برات گرم کنه، خودت هم نتونی دیگه واویلا. زندگی بعضی وقتا اینجوری‌ه...

سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*گفتم بدوم تا تو همه فاصله‌ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله‌ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثر سخت ترین زلزله‌ها را

پرنقش‌تر از فرش دل‌م، بافته‌ای نیست

بس که گره زد به گره حوصله‌ها را

ما تلخی نه گفتن‌مان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از این پس بله‌ها‌ را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته

یک بار دگر پر زدن چلچله‌ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مساله‌ها را...

محمدعلی بهمنی

با صدای علیرضا قربانی

سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر ، گوش کن
Share

*مثل قالی نیمه‌تمام، به دارم کشیده‌ای.

یا ببافم، یا بشکافم

اول و آخر که به پای تو می‌افتم...

علیرضا حاج‌بابایی

 

 

 

دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*این مطلب حوا من رو یاد خودم میندازه.

دیروز در سکوت و آرامش نشسته بودم پای کامپیوتر که دیدم یکی در می‌زنه. از چشمی نگاه کردم دیدم خانوم همسایه‌ست. احتمال می‌دادم 300 بار زنگ زده باشه و من بی‌خیال شده باشم.و البته می‌دونم گاهی که تنهاست، ترس بر ش می‌داره.

در رو باز کردم. سلام و احوال‌پرسی کردیم. گفت مریمی اومدم بهت سر بزنم. میخوام بیام تو بشینم پیش‌ت. از رک‌گویی‌ش خوش‌م میاد. گفتم چه خوب. لطف کردین. بفرمایین.

چراغا رو روشن کردم و فکر کردم کاش جاروبرقی‌زدن رو به تاخیر ننداخته بودم. برام مهم‌ه وقتی مهمون میاد همه چیز تمیز و مرتب باشه ولی خب مهمون سرزده کلا زیاد حقی نداره در هیچ زمینه‌ای نیشخند

چای درست کردم و از خودم پرسیدم چرا وسایل قالی‌بافی‌م باید روی میز اپن ولو باشه؟ بعد جواب دادم چون فقط خودم توی آشپزخونه کار می‌کنم و مزاحم کسی نمیشه وسایل‌م.

یه کم حرف زدیم. گفت بچه‌هاش نیستن و دیشب حس می‌کرده توی خونه‌ی خالی همسایه یکی داره وسایل رو جابه‌جا می‌کنه. بعد گربه پریده روی دزدگیر ماشین فلانی. بعد یه صدای دیگه. خندیدم گفتم اوه دیشب چقد به شما خوش گذشته. کاش من رو صدا می‌کردین. از دم خونه‌تون صدا م کنین می‌شنوم بدوبدو میام. فکر کردم الان میگه تو روح‌ت! اون همه تلفن زدم نشنیدی. صدای توی راهرو رو می‌شنوی؟

خب واقعیت‌ این‌ه که هر کسی ممکن‌ه هی پشت هم تلفن بزنه اما صدای توی راهرو که همیشگی نیست. نمیشه نشنیده‌ش گرفت. بعد گفت میخوام برم. می‌دونستم دوست داره بیشتر بمونه. گفتم نه. بمونین با هم چای بخوریم. من تنهایی حوصله‌م نشد چای درست کنم. قبول کرد.

روی میز رو دستمال کشیدم - برای بار هزارم در هفته‌ی گذشته البته - چای ریختم و میوه آوردم. سعی می‌کردم ساکت نباشم اما حرف زدن با من زیاد برای خانوم همسایه جالب نبود.

سراغ سیستر رو گرفت. برخلاف من، سیستر برونگرا و خوش‌برخورد ه. طبیعی‌ه همه اون رو بیشتر دوست داشته باشن. این چیزی نیست که من رو ناراحت کنه.

گفت بچه‌های من مسافرت‌ن. فردا میان. وقتی تنهایی بیا خونه‌ی ما. تشکر کردم گفتم شما تنهایی رو دوست ندارین. گفت آره. پاشو تی‌وی رو روشن کن بزن شبکه‌ی 5. گفتم چشم. من تنها باشم تقریبا اصلا تی‌وی رو روشن نمی‌کنم. از وقتی مامان اینا رفته‌ن حج، من یک کلمه اخبار هم گوش نداده‌م حتی.

گفت چطور حوصله‌ت سر نمیره؟ دل‌ت نمی‌گیره؟ من اصلا اینجوری نمی‌تونم. فکر کردم شاید بد نباشه بهش توضیح بدم. گفتم بعضی آدما درونگرا ن. یعنی دوست دارن خیلی وقتا به حال خودشون باشن. من اینطوری‌م. تنهایی و سکوت برام لازم‌ه. معمولا ناراحت‌م نمی‌کنه. خیلی پیش میاد تنها برم بیرون یا توی خونه تنها بمونم. اذیت نمیشم. هرچند گاهی حوصله‌م سر میره مث بقیه. ولی اینکه دائم دور م شلوغ باشه و سروصدا، خیلی اذیت‌م می‌کنه. همونطور که شما از تنهایی گریزون هستین، من هم از شلوغی اذیت میشم.

خانوم همسایه با دقت گوش می‌داد. بعد گفت خواهر من هم مث شما همینجوری‌ه مریم خانوم! - یه جوری گفت "همینجوری‌"ه، انگار مثلا وبا یا طاعون دارم مننیشخند - ما دائم میگیم تنهایی بیا اینجا یا ما بیاییم. میگه وای نه. بذارید یه کم تنها باشم. من که نمی‌فهمم چرا اینطوری میگه اما گاهی تا خونه‌شون تنها میره پیاده.

تقریبا می‌دونستم خونه‌شون کجاست. گفتم من گاهی تا فلان جا - یه جا دورتر ار خونه‌ی ایشون - رو پیاده میرم. خیلی خوب‌ه.

بعد بحث رسید به پادرد و پیری و اینکه آدم تا جوون‌ه باید بره بگرده و ... گفت وقتی جوون بودم، عمر م به بچه‌داری گذشت. الان هم که دیگه پای گردش رفتن ندارم. خیلی چاق شده‌م.

خانوم همسایه روی این مساله حساس‌ه. خیلی بد ش میاد وقتی اطرافیان بهش میگن باید راه بره تا لاغر شه و پادرد ش رو زیاد تحویل می‌گیره. عجیب بود که به من می‌گفت.

گفت آخه آدم هرچی راه نره، بیشتر چاق میشه. همون اضافه‌وزن باز پادرد رو زیادتر می‌کنه. من خودم چند روز راه نرم، وزن‌م زیاد میشه. عجیب نیست. همه اینطوری‌ن.

گفت بزن آی‌فیلم، الان کلاه قرمزی داره. گفتم چشم. گفت بعدش هم دودکش داره. همون موقع خان‌داداش اومد و طی گفتگویی شنیدنی قرار شد خان‌داداش و خانوم همسایه با هم برن آنتـ.ـالیا الـ.ـواتی نیشخند هرچی من جدی‌م، خان‌داداش‌م با عالم و آدم، شوخی داره.

بعد مدتی سیستر اومد. خانوم همسایه گفت خیلی دل‌م برات تنگ شده بود. خیلی وقت‌ه ندیدم‌ت. من توی دل‌م به خودم می‌خندیدم چون جز دوستام و اقوام نزدیک که من رو خوب می‌شناسن و خیلی دوست‌م دارن، کسی معمولا بهم میگه دل‌ش برام تنگ شده به دلیل همون درونگرایی مذکور.

خانوم همسایه داشت تعریف می‌کرد که تی‌وی اخیرا چه برنامه‌هایی داشته و خاطرنشان کرد که قرار ه "پدرسالار" دوباره پخش شه. سیستر پرسید واقعا قدیما انقد رفتار شون با عروسا بد بود؟ که داغ دل خانوم همسایه تازه شد. که آره، اون مال قدیما بود و الان آدم جرات نداره به عروسا حرف بزنه بس که مهریه‌هاشون بالاست.

داشتم فکر می‌کردم خوب‌ه که بعضیا حداقل از ترس مهریه، پا روی دم آدم نذارن. نامبرده افزود نیشخند پسر ش زن‌ش رو به مناسبت تولد ش برده فلان کشور. پارسال هم رفته بودن یه کشور دیگه. مدل گفتن‌ش یه جوری بود که انگار خوشحال نبود از این قضیه. این برای منی که می‌دونم چقد پسر و عروس‌ش باهاش خوب‌ن و محبت می‌کنن، یه کم عجیب بود. فکر کردم عروس دومی رو که اصلا دوست نداره چون اون هم مث من درونگرا ست و بدتر از من، اعصاب معصاب هم نداره. تازه من معمولا خیلی ریلکس به نظر می‌رسم. کلی حرص می‌خورم و بعدش تازه قاطی می‌کنم برای طرف. یعنی وقتی منفجر میشم از عصبانیت، مطمئنا بدون پیشینه‌ی قبلی نبوده. اما نمی‌دونم عروس دومی هم مث من هست یا نه.

از دیروز که اینا رو برای خاله‌جان تعریف کرده‌م، هی چپ میره راست میاد قیافه‌ش رو کج‌وکوله می‌کنه میگه تو یه جوری هستی نیشخند سیستر خوب‌ه!

پ.ن: 1. در کنار یک فرد درونگرا سکوت اختیار کنید.

زمانی که یک درونگرا ساکت است، کاملا همه چیز روبه‌راه است. ما نگران و پریشان نیستیم. باور کنید، ما همه چیز را درک می‌کنیم. مثل موقعی که یک لپ‌تاپ، سیستم رو چک می‌کنه و دنبال ویروس می‌گرده، ممکن‌ه مدتی از جریان عقب بیفتیم اما بعد ش حال‌مون دوباره خوب میشه. در واقع، ما تنهایم. خیلی ساکتیم. به هر حال، وقتی که میگیم تقصیر شما نیست، ما رو باور کنید.

درونگراها هم هر وقت که دوست داشته باشند، مثل برونگراها در بحث فرو می‌روند، اما اگر بخواهید ما را به زور به صحبت وادارید، فقط ما را ناراحت می کنید.

2. چهره‌ی بدخلق و ساکتی داشتن هم "چیز بد"ی نیست.

چهره‌ی ساکتی که باعث می‌شود مردم فکر کنند که شما از زندگی لذت نمی‌برید. "مشکلی هست؟ " شایع‌ترین مثال از واکنش به یک درونگرا است. باور کنید، در واقع هیچ مشکلی نیست، ما چهره‌مون این مدلی‌ه. خیلی احمقانه به نظر میاد اما اگر بر حسب شانس، دوستی را می‌شناسید که تا حدی درونگراست، آن وقت می‌بینید که آن‌ها دوست دارند بیشتر از آنچه می‌گویند، بشنوند و درک کنند. از این رو، ما درونگراها درگیر درک و پردازش هستیم، ما گوش می‌دهیم و نگران نیستیم - ساکت بودن یا ترشرو بودن، یا اگر ترش‌رو نگوئیم - چهره‌ی بی‌حس و عاطفه داشتن، به این معنا نیست که ما را تنها بگذارید، یا از پارتی بدمان بیاید. ما فقط داریم به شیوه‌ی خودمان با همه چیز برخورد می‌کنیم.

3. درون‌گراها از مردم متنفر نیستند.

ما از مردم متنفر نیستیم. به همین سادگی. این تصور غلط وجود دارد که رسانه‌های زیادی وانمود می‌کنند که اگر هر شب با یک دوست که در آغوش‌تان می‌گیرید ش و نوشیدنی به دست نباشید، آن وقت از مردم و از اجتماعی شدن متنفرید و این جور چرندیات. درونگراها هم از مردم لذت می‌برند و ما هم دوست داریم که به جاهای مختلف برویم.

تنها تفاوت این است که ما دوست داریم در کنترل آنچه رخ می‌دهد، باشیم. من واقعاً عاشق مردم‌م. همان‌طور که خیلی از افراد اینطورند. اما این ایده که درونگراها از مردم گریزان و متنفرند، توهمی منفی است که درک مردم از درونگراها را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

4. گاهی اوقات استراحت دادن به خود در موقعیت‌های اجتماعی، ضروری است.

اگر یک درونگرا در مهمانی، گردهمایی اجتماعی یا در چنین موقعیتی باشد، معمولا هر چند دقیقه یک بار به خود استراحت می‌دهد فقط برای اینکه انرژی ما از اول تا آخر مراسم حفظ شود.

منظور این نیست که یک ربع از مهمانی بیرون برویم، فقط در حد پنج دقیقه می‌تواند کافی باشد تا دوباره کنترل اوضاع را به دست بگیریم. ممکن است بپرسید چرا به این استراحت نیاز داریم؟ خب، این به ما اطمینان می‌دهد که درونگراها آنقدر خسته نمی‌شوند که نتوانند لذت ببرند. چون ما واقعا از مهمانی‌ها لذت می‌بریم. ما فقط یک استراحت کوتاه نیاز داریم تا بتوانیم هوایی تازه کنیم، هم از لحاظ روحی و هم از لحاظ فیزیکی. و اگر این انرژی ما را به سرعت روی سن رقـ.ـص ببرد، مطمئناً این کار را می‌کنیم!

5. درونگراها دائماً درحال شارژ کردن خود هستند.

نکته‌ی اصلی که باید درباره‌ی درونگراها به یاد داشته باشید، این است: ما به شکل‌های مختلف، خود را شارژ می‌کنیم. دو نوع باتری متفاوت را در نظر بگیرید: یک باتری خورشیدی و یک باتری معمولی گوشی همراه. باتری خورشیدی تمام روز با قرار داشتن در معرض نور خورشید، شارژ می‌شود و بعد می‌تواند مورد استفاده قرار گیرد. انرژی خود را می‌گیرد و برای استفاده در طول شب، آن را حفظ می‌کند. باتری گوشی به آهستگی و روزانه، شارژ تمام می‌کند و زمانی که به خانه می‌رسید و تنهایش می‌گذارید به شارژ نیاز دارد.

برونگراها انرژی خود را از افرادی که در اطراف‌شان هستند و تعاملات اجتماعی‌شان تامین می‌کنند در حالی که تنها بودن انرژی آنها را می‌گیرد. درونگراها درست بر عکس این‌ند. تعاملات اجتماعی، چه سرگرم‌کننده و عالی باشد، که همینطور نیز هست، باتری ما را خالی می کند، بنابراین ما یا به زمانی برای تنها بودن نیاز داریم یا زمانی برای استراحت کردن تا خود را دوباره شارژ کنیم.

یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

*حکایت تابلوفرش بافتن من، هم خودم رو کشته، هم دیگران رو نیشخند دیروز رفتم یه جای دور که طبق تبلیغات خودشون، قیمتاشون قرار بود از همه جا کمتر باشه! خانه‌ی پدری رو با دار و نخ و نقشه و چله‌کشی و ضمایم و تعلیقات، گفت 700 و خورده‌ای. تحویل 3 روز ه! خب من قصد نداشتم انقدر هزینه کنم الان براش. و فکر کردم مربی خودم مبلغ کمتری گفته. سفارش ندادم. بگذریم که مسیر رو اشتباه رفتم و کلی هم توی راه بودم و حسابی خسته شدم و غیره.

امروز رفتم خدمت مربی‌م که بهم قیمت دقیق بده. گفت 680 تومن. تحویل 30-20 روز ه با همون ضمایم و تعلیقات و تضمین اینکه چله‌کشی بی‌اشکال باشه، نخ‌ها رنگ پس ندن و غیره.

گفتم اصلا یه نقشه‌ی کوچیک‌تر برمی‌دارم و البته ارزون‌تر. قرار شد درب گل رو برام بیارن.

الان لطفا بیایین بگین خوشگل‌ه. لوس ننر هم خودتی ضمنا نیشخند

یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

*داشتم یه ماجرایی رو برای دوست‌م تعریف می‌کردم. گفت مریمی شاید دلیل‌ش این باشه که نظر خوردی!

گفتم والا من توهم زیبایی ندارم ولی از وقتی یادم میاد، همینطوری بیخود و بی‌جهت توی چشم بوده‌م. مثلا اگه یک روز نمی‌رفتم مدرسه، با اینکه بچه‌ی ساکتی بودم اما همه‌ی عالم از بچه‌های کلاس و معلم و مدیر و ناظم و آبدارچی و معلم علوم تربیتی و بچه‌های کلاس‌های دیگه و معلم‌هاشون و اولیاء نیشخند همه می‌فهمیدم امروز مریمی نیومده مدرسه.

همین مصیبت رو برای دانشگاه و محل کار و کلاس‌های بیرون و غیره هم داشته‌م. فقط هم به حضور م ختم نمیشه این ماجرا. مثلا یه لباسی رو همه می‌خرن. من هم می‌خرم. همیشه یه لشگری پیدا میشن که بگن تو چقد لباس می‌خری! یا چه لباسای خاصی می‌خری. حالا نه خیلی لباس خریده‌م، نه اون لباس مذکور، خاص بوده اما خیلی به چشم همه میاد.

می‌خندم. یه عده پیدا میشن بگن وای تو چقد می‌خندی. چقد دل‌ت خوش‌ه. خوش‌به‌حال‌ت. چنان انرژی منفی‌ای میدن که یک هفته روبه‌قبله میشم.

این مسائل رو تعمیم بدین به همه چیز. دقیقا همه چیز. و قسمت تاسف‌بار ش اینجاست که عملا سوژه‌ی چشم‌گیری برای چشم و نظر خوردن نیستم. نه چهره‌ی خیلی خاصی دارم، نه اندام فوق تصوری. دقیقا هیچ چیز خاصی ندارم که بگم حق دارن مردم که به چشم‌شون میاد.

با این اوصاف، تشخیص دوست‌م می‌تونه درست باشه. یه کم حوصله کنید این مطلب رو بخونید و این مطلب.

به چشم و نظر اعتقاد داری؟

ماجرایی آیه‌ای روایتی راهنمایی‌ای چیزی بلدین بگین. مرسی.

شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: o-:
Share

*گوش‌مان درد می‌کند. گلویمان هم همینطور. و نمی‌فهمیم چرا باید سرما خورده باشیم و امیدواریم آلرژی باشد هرچند در اصل ماجرا، تفاوت چندانی ایجاد نمی‌شود.

و داریم فکر می‌کنیم چقدر غذایی که امروز پختیم، خوشمزه شده بود و قالی‌مان چند رج دیگر تمام می‌شود و باز نخ‌های تازه‌ای که خریده‌ایم، همرنگ نخ‌های قبلی نبوده و در نتیجه، کار از شنبه و یکشنبه شدن قالی‌مان گذشته و روزهای هفته هم کم می‌آیند چرا که ما هر رنگ نخی به دست‌مان آمده، زده‌ایم رفته پی کار ش و نتیجه چنان فاجعه‌ای شده که نه تنها نمی‌توانیم به عنوان اولین کار مان به کسی نشان دهیم بلکه باید در هفت سوراخ، پنهان‌ش کنیم.

تازه کاش فقط همین بود. خواستیم یک ابتکاری زده باشیم و اسم‌مان را در جای خالی زمینه‌‌ی قالی نقش بزنیم که گند زدیم و حواس‌مان نبود فاصله‌های حروف را زیاد در نظر بگیریم و ضخامت خطوط را هم همینطور. و نه که خیلی اعتمادبه‌نفس هم بهمان دست داده بود، بدون طراحی همینطور بافتیم و رفتیم و حالا می‌بینیم فقط تعدادی خط پراکنده در وسط زمینه‌ی مثلا سورمه‌ای قالی، شدیدا توی ذوق می‌زند و هرچه بر سر مان بکوبیم دیگر فایده ندارد چرا که این همه بافتن را دیگر نمی‌توان شکافت و راستش ما هم برایمان اهمیتی ندارد. فوق‌ش مربی‌مان می‌گوید این چیست؟ و ما می‌گوییم خراب‌کاری جدید مان است و کلا انقدر گند زده‌ایم به نقش قالی که هنر خطاطی‌مان در آن میان گم است! و احتمال می‌دهیم مربی ما همین روزها سر به بیابان بگذارد به خاطر این همه هنر و سلیقه‌ی شاگردی چون ما.

و داریم به کارهای اداری‌مان فکر می‌کنیم که در روزهای آینده باید برویم انجام‌شان بدهیم اما دائم حواس‌مان پرت می‌شود. می‌دانید؟ بعضی اتفاق‌ها، بعضی افراد، بعضی مکان‌ها، بعضی لحظه‌ها یک نقش‌هایی به دل آدمی می‌زنند که گذر زمان شاید کمرنگ‌شان کند اما نیست و نابود شان نمی‌کند.

و یک روزی که اصلا فکر ش را هم نمی‌کنید، آن نقش‌و نگارها بزرگ و پررنگ می‌شوند و دائم جلوی چشم‌تان رژه می‌شوند و خودشان را به رخ‌تان می‌کشند.

و شما یادتان می‌آید که مردمان چه عادت بدی دارند که دائم، خاطرات تلخ‌شان را مرور می‌کنند و دقیقا به همین دلیل، روزهای سخت و برخوردهای بد و ساعات تلخ را با جزئیات به یاد دارند ولی اگر عکس‌ها و یادداشت‌هایشان را از ایشان بگیرید، اغلب اوقات، چیز زیادی از روزهای شیرین و ساعات خوش زندگانی به یاد نمی‌آورند و به کلیاتی مختصر بسنده می‌کنند.

و ما نیز جزو همین مردمان هستیم و از این قاعده مستثنی نمی‌باشیم و گاهی حتی وقتی که خواب هستیم، یادمان می‌آید که فلان دوست وبلاگی‌مان اسم‌ش را به ما چیز دیگری گفته بود و ما تا مدت‌ها با همان اسم صدایش می‌زدیم و او هم خیلی عادی جواب می‌داد و مطمئن هستیم هر بار که صدایش می‌زدیم، به یادش می‌آمده که درباره‌ی اسم‌ش به ما دروغ گفته ولی نمی‌فهمیم چرا هر بار مقاومت می‌کرد و راستش را نمی‌گفت و وقتی یک روز حقیقت را گفت، ما خیلی دلخور شدیم و گفتیم شما با رفتار تان ما را مسخره کرده‌اید و هرچند بعدها فهمیدیم ایشان هیچ‌وقت اسم‌شان را دوست نمی‌داشته‌اند اما درک نکردیم چرا آدمی باید به دوست‌ش، چیزی خلاف واقع بگوید که بعدها مایه‌ی سرافکندگی‌ش شود.

و ما عادت نداریم دوستان‌مان را سوال‌پیچ کنیم و زیاد از حد صمیمی شویم و از جزئیات سوال کنیم اما نام هر کس برای آن است که همگان بدانند و دروغ گفتن  درباره‌ی آنچه همه می‌دانند، به نظرمان بی‌معنی می‌آید.

گوش‌مان درد می‌کند و دیگرانی را به یاد می‌آوریم که در سال‌های دور و نزدیک، مدعی بوده‌اند ما را از صمیم قلب دوست می‌دارند و در وصف ما سخنرانی‌ها کرده‌اند و نزد دوستان‌مان اشک‌ها ریخته‌اند و هر کس را به فکر شان خطور می‌کرده، واسطه نموده‌اند شاید فرجی شود و تجدید نظر کنیم و همین افراد، به چشم‌های ما خیره شده‌اند و دروغ‌های بی‌سروته ردیف کرده‌اند و یک چیزهایی را هم نگفتند که عملا این قبیل پنهان‌کاری‌ها با دروغ‌گویی از نظر ما تفاوت ویژه‌ای نداشته و ما دل‌مان به درد آمده و گفته‌ایم از فلان مطلب می‌شد گذشت اما از بی‌صداقتی نه و صفحه‌های تقویم مربوط به ایشان را کنده‌ایم ریخته‌ایم در آتش اما دل‌مان گرم‌تر نشده.

سر مان درد می‌کند و فکر می‌کنیم چرا ما از این حیث، شبیه به دیگران نیستیم و نمی‌توانیم مانند نقل و نبات، دروغ بگوییم حتی در مواقع غیر ضروری و فکر می‌کنیم شاید بهتر بود مادر مان به ما یاد نمی‌داد همیشه حقیقت را بگوییم حتی اگر به ضرر مان بشود و اگر اینطور بودیم، در مواجهه با بی‌صداقتی و پلیدی‌های دیگران، خم به ابرو نمی‌آوردیم و فکر می‌کردیم چیزی که عوض دارد، گله ندارد.

ما حتی به یاد می‌آوریم که اولین دروغی که در عمر مان شنیدیم چه بود و یادمان است که داشتیم بازی می‌کردیم و به دلایلی تا اطلاع ثانوی از خروج از اتاق، منع شده بودیم و هم‌بازی‌مان که از ما بزرگتر بود، داشت نقش آموزگار را ایفا می‌کرد که خیلی حق‌به‌جانب به ما گفت مشغول انجام تکالیف‌مان شویم و ما همینجا یک دوری می‌زنیم تا به شما وقت داده باشیم و سپس از دیدگان ما پنهان شد و چون غیبت‌ش طولانی گشت، ما متوجه شدیم ایشان ما را فریب داده تا به تنهایی از اتاق خارج شود و تا همین الان اولین فریب عمر مان به وضوح در خاطر مان نقش بسته.

و یک وقت‌هایی فکر می‌کنیم ما به درد این دنیا نمی‌خوریم و برای اینکه از پس یک سری مسائل برآییم، زیادی نازکنارنجی و حساس هستیم و یا باید دیده از جهان بربندیم و خلاص شویم یا یاد بگیریم مدام دروغ بگوییم و دیگران را فریب دهیم و پنهان‌کاری کنیم و به دل دیگران زخم بزنیم و کلا دست پیش بگیریم مبادا پس بیفتیم.

و وقتی به خود آن مدلی‌مان فکر می‌کنیم، حال‌مان از تصور ش هم به هم می‌خورد و بیشتر به این نتیجه می‌رسیم که باید از مردمان فاصله گرفت و ایشان را باور نداشت چرا که هر کسی امروز دوست شما ست، ممکن است فردا دیگر دوست‌ش نداشته باشید و هرگز نباید روی صداقت احدی حساب کرد چرا که هر حقیقتی! ممکن است دروغ محض باشد و ما کسی نیستیم که این سیاهی آزار مان ندهد.

شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: ))=
Share

Daisypath Happy Birthday tickers