لیست بسته شده! به تقسیم‌بندی روزانه‌م دقت کنید لطفا!

*خب احتمالا خیلی از دوستان الان هم توی گروه گزینه‌ی رودرواسی هستن - با روزی 200 صلوات - هم توی گروه امن یجیب... - با روزی 131 ذکر - هم نقشه‌ی این ختم‌های مجرب رو در سر می‌پرورانند.

یک نفس عمیق بکشید تا بگم نیشخند لیست سوم، گزینه‌ی "آخر رودرواسی‌"ه با 124000 صلوات. پس اول نیت کنین برای هر چیزی که میخواین و لطفا بگید اگر به صلاح‌ه، اوکی بشه. گیر ندین به یه چیز خاص. یه وقتایی خدا راه‌های بهتری برای ما بلد ه اما با اصرارهامون نمیذاریم کمک‌مون کنه. 

بعد که نیت کردین، بگید اسم‌تون رو توی لیست بذاریم. شما دارید 124000 صلوات رو هدیه می‌کنید و دوستانی که اسم‌شون در لیست هست، در این مسیر، با هم همراه هستن.

این لیست تا آخر اردی‌بهشت ماه باز ه و اگر مثلا بشیم 10 نفر، من نمیگم روزی 12400 صلوات بخونیم. جوری تقسیم می‌کنم که کسی اذیت نشه و بتونیم طبق برنامه پیش بریم.

شاید این کار چند ماه طول بکشه اما قول میدم سهم هر روز اصلا سنگین نشه چون طراوت روح و خوشحال بودن موقع دعا خیلی مهم‌ه به نظر م.

پ.ن: دوستان! اگر یه روزی یاد تون رفت دعای اون روز رو انجام بدین یا مثلا می‌دونین فردا وقت نمیشه بخونید به هر دلیلی، می‌تونید امروز انجام‌ش بدین. مهم‌ این هست که شما سهم‌تون رو انجام بدین و خیلی عقب نمونید، هرچند اون هم چاره داره و بعدا می‌تونید بخونید. اگر هم امروز مجبور شدید وسط‌ش تلفن جواب بدین و دیروز اعصاب نداشتین و پریروز فکر تون مشغول بوده و ... لازم نیست به من بگید یا حلالیت بطلبید یا هر چیزی.

قرار ه همه سعی کنن دعا رو به بهترین شکل انجام بدن. حالا اگر یه بار هم نشد، عیبی نداره. آدم که همیشه توی یه مود نیست. یه روز حوصله داره، یه روز نداره. خدا به نیت آدما نگاه می‌کنه. با آرامش دعا کنید، عذاب وجدان هم نداشته باشین.


ادامه‌ش
جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*روزی لویی شانزدهم در محوطه ی کاخ خود، مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید.

از او پرسید تو برای چی اینجا قدم می‌زنی و از چی نگهبانی می‌کنی؟

سرباز دستپاچه جواب داد: قربان! من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!

لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا اینجاست؟

افسر گفت: قربان! افسر قبلی، نقشه‌ی قرار گرفتن سربازها سر پست‌ها را به من داده. من هم به همان روال کار را ادامه دادم!

مادر لویی او را صدا زد و گفت: من علت را می‌دانم. زمانی که تو 3 سال‌ت بود، این نیمکت را رنگ زده بودند و پدر ت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباس‌ت رنگی نشود. از آن روز 41 سال می‌گذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم می‌زند. فلسفه‌ی عمل، تمام شده ولی عمل فاقد منطق، هنوز ادامه دارد!

روزانه چه کارهای بیهوده‌ای را انجام می‌دهیم بی آنکه بدانیم چرا؟

آیا شما هم این نیمکت را در روان خود مشاهده می‌کنید؟

دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: از دیگران
Share

*امروز، وقتی داشتم یه چیزی رو برای دوست‌م تعریف می‌کردم...

 

یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

 

موضوع: امشب من
Share

قسمت اول. دوم. سوم. توقف در کشتی: از امام رضا (ع) پرسیدند: این از عدالت خداوند به دور بوده که عذاب‌ش را بر جمیع مردم زمان نوح نازل کرد در صورتی که بین آنها، اطفال بی‌گناه بودند!

امام فرمودند: اینطور نیست. طفلی در میان غرق‌شدگان نبود زیرا که خداوند عقیم کرد صلب‌های قوم نوح را و رحم‌های زنان ایشان را به مدت چهل سال قبل از عذاب. پس نسل‌شان منقطع شد و همه‌ی کودکان نیز بزرگ شده بودند و به سنی رسیده بودند که می‌توانستند به اختیار خود تصمیم بگیرند در کدام گروه باشند: یاران نوح یا کفار!

 

در روایات، مدت توقف حضرت نوح و یاران و خاندان‌ش متفاوت بیان شده: هفت روز ٬ چهل روز یا شش ماه.

کشتی حرکت کرده بود به سمت مکه و طواف نمود دور خانه‌ی کعبه هفت مرتبه. از امام پرسیدند: آیا خانه‌ی کعبه، زیر سیل و آب مدفون نشده بود!؟

فرموند: نه. خداوند حافظ کعبه است و آن را در امان داشت از غرق شدن٬ آب به آن نزدیک شد ولی به آن نرسید و از دور ش بلندشد.

 

چهل شبانه روز بود که باران، بی‌وقفه می‌بارید. همه‌ی دنیا زیر آب مدفون شده بود. آب کشتی را به حدی بالا برده بود که کشتی به آسمان می‌سائید. سپس حضرت نوح دست به آسمان بلند کرد و دعا نمود و گفت: پروردگارا به ما رحم کن و احسان کن تا نجات یابیم.

 

حق تعالی امر کرد به زمین و آسمان: «ای زمین! فرو بر آب‌های خود را و ای آسمان! باز ایست از باریدن» و آب‌های زمین فرو رفت در آن و آب‌های ریخته‌شده از آسمان سرازیر شدند به سمت دریاها و اقیانوس‌ها.

 

ناگهان سـ.ـینه‌ی کشتی با قله‌ی کوهی برخورد کرد. کشتی به اضطراب آمد و صدای عظیم و هولناکی برخاست طوری که اهل کشتی از شکستن آن و غرق شدن ترسیدند. سپس حضرت نوح متوسل شد به انوار مقدسه‌ی رسول خدا (ص)٬ امیرالمؤمنین (ع)، فاطمه (س)، حسن و حسین (ع) و سایر ائمه و ایشان را شفیع گردانید که کشتی به سلامت بر خشکی بنشیند.

 

از امام صادق (ع) پرسیدند: این کوه، همان بلندترین کوهی نبود که کنعان می‌خواست به آن پناه ببرد برای نجات از غرق شدن!؟ حضرت فرمود: نه. این کوه جودی بود در موصل عراق که کشتی نوح بر آن نشست و آن کوهی که پسر نوح می‌خواست بر بالای آن برود کوهی بود بر روی زمین که از آن بلندتر نبود ٬وقتی کنعان گفت پناه می‌برم به بلندترین کوه تا نجات پیدا کنم، خداوند وحی نمود به کوه که : «آیا پناه می‌برند به تو از عذاب من؟»

 

کوه امتناع کرد از این و پاره‌پاره شد و به ریگ نرمی مبدل شد و جای آن، دریای عظیمی به وجود آمد که مردم آن را نی می‌نامیدند. بعد از مدتی آن دریا خشک شد و گفتند: «نی جف» یعنی دریای نی خشک شد و با گذشت سال‌ها که مردم در آن محل، خانه ساختند و شهری به وجود آمد، به همین نام خوانده شد یعنی «نجف»

 

بیرون آمدن ازکشتی: کشتی به سلامت از حرکت باز ایستاد. خداوند وحی نمود به نوح که: «ای نو1ح! فرودآی از کشتی یا از کوه به سلامت همراه با مردم‌ت با تحیتی از ما و به زودی برخوردار می‌کنیم شما را به برکت‌ها و نعمت‌های فراوان٬ زندگی کنید بر روی زمین با عدالت و خداشناسی و شکرگزار باشید.»

 

می‌گویند بعد از اینکه طوفان و سیل فرو نشست و کشتی ایستاد٬ حضرت نوح (ع) برای اینکه بداند بیرون از کشتی چه خبر است و آیا خشکی و زمین پدیدار شده است٬ به کلاغ دستور داد برود و خبر بیاورد؛

 

کلاغ رفت و بر سر لاشه‌ای به گوشت خوردن مشغول شد و مأموریت خود را فراموش کرد. وقتی به یاد آورد که دیر شده بود  و شرمنده شد از برگشتن. این است که همچنان ترسو و وحشی باقی ماند و دیگر با مردم انس نگرفت و از آن موقع، مردم به کلاغ طعنه می‌زنند که خبری می‌آورد یعنی خبر نمی‌آورد و قارقار ش بی‌فایده است.

 

سپس حضرت نوح که از بازگشت کلاغ ناامید شد٬ کبوتر را فرستاد برای کسب خبر و چگونگی اوضاع. کبوتر رفت و جای خشکی پیدا کرد و بر زمین نشست. با پای گلی، در حالی که برگ سبزی بر نوک‌ش گرفته بود٬ بازگشت و این نشان از این بود که آب‌ها فرو نشستند و زمین در حال سرسبز شدن است.

 

نوح او را دعا کردو کبوتر، پرنده‌ای اهلی شد و به پیغام‌آوری و نامه‌رسانی مشهور گشت. نوح (ع)، یاران و خانواده‌اش از کشتی پیاده شدند در موصل. سپس حضرت حیوانات را نیز از کشتی پائین آورد و در زمین رها کرد تا به زندگی و زادوولد بپردازند. حضرت در ابتدا درختان و تخم گیاهان و بذرهایی که با خود به کشتی برده بود را در زمین کاشت و به امر و خواست پروردگار، ساعتی بعد درختان به میوه نشستند. تا همگی از جمله انسان‌ها و حیوانات از آن میوه‌ها بهره‌مند شوند.

 

از امام صادق (ع) منقول است: وقتی حضرت نوح از کشتی پائین آمد و آب از روی استخوان‌های کافران هلاک شده کنار رفت و نمایان شدند، حضرت تا چشم‌ش به استخوان‌های قومش افتاد، غم عظیمی او را فرا گرفت و بسیار گریه و زاری کرد بر عاقبت آنان و برایشان از خداوند، طلب بخشش کرد.

 

سپس نوح و همراهان‌ش شروع کردند به ساختن شهری که مدینة الثمانین نام گرفت. مردم با هم خانه‌ها بنا کردند و به زندگانی پرداختند. بدین ترتیب نسل انسان‌ها ادامه یافت.

 

پیامبر اکرم (ص) فرمودند: حضرت نوح (ع) یکی از دو پدر است یعنی بعد از حضرت آدم، پدر جمیع مردم است. اینان از امتحانات الهی سربلند بیرون آمده بودند و ایمان محکمی داشتند. به همین دلیل، شیطان نمی‌توانست در دل‌هایشان نفوذ کند.

 

شیطان نزد حضرت نوح رفت و گفت: ای نوح! تو حقی بر گردن من داری که می‌خواهم جبران کنم.

حضرت فرمود: وای بر من که بر گردن تو حقی پیدا کرده باشم. اکنون بگو آن چیست!؟

شیطان گفت: آری تو نفرین کردی مردم را و خدا آنان را غرق کرد و کسی از آن ساده‌دلانی که به راحتی فریب مرا می‌خوردند، بر جای نماند که از راه راست بیرون ببرم و اینک تا آمدن قرنی دیگر و نسلی دیگر، من بیکار و آسوده هستم.

 

نوح گفت: چگونه می‌خواهی جبران کنی؟

شیطان گفت نصیحتی می‌کنم تو را که در سه جا به یاد من باش که من در این سه وقت از هر وقت دیگر به آدمی نزدیک‌ترم:

۱. در جایی که خشم می کنی!

2. در وقتی که میان دو نفر قضاوت می‌کنی!

3. هنگامی که با زن بیگانه‌ای خلوت می کنی و شخص دیگری با شما نیست...

Share

Daisypath Happy Birthday tickers