*بچه‌ی همسایه وقتی خیلی کوچیک بود، میومد از پشت در صدا مون می‌زد. داااد می‌زد تا بشنویم و بدویم در رو باز کنیم.

به مامان‌ش سپرده بودیم بیاردش خونه‌ی ما. اون هم به بچه‌ش می‌گفت از پشت در، صدا مون کنه تا حسابی قند توی دل‌مون آب شه.

بزرگ‌تر که شد، در می‌زد. با کف دست، ناشیانه می‌کوبید به در. در باز می‌شد و بلافاصله صدای جیغ و سلام و بفرمای ما و خنده‌ی بچه‌ی همسایه می‌رفت آسمون.

دیروز صدای زنگ در اومد + صدای بچه‌ی همسایه. این یعنی اومده مهمونی! قد ش بلند شده می‌تونه زنگ بزنه و البته جمله‌بندی‌هاش هم کامل و بی‌نقص‌ن. فقط مثلا به دمپایی میگه بمپایی. دقیقا هم می‌دونه من بهش می‌خندم. برای همین گاهی از دست‌م شاکی میشه نیشخند خب چی کار کنم؟ من از چیزی خیلی خوش‌م بیاد به فراخور حال، یا گریه می‌کنم یا کلی می‌خندم.

شاید یک هفته بود همدیگه رو ندیده بودیم. دستام رو باز کردم. دوید محکم بغل‌م کرد. معتقدم تا وقتی زور ت می‌رسه باید بچه رو بغل کنی و راه بری. چون یه روزی دیگه زور ت نمی‌رسه، به دل‌ت می‌مونه فقط نیشخند

چند دقیقه بعد: مریمی انقد ول‌م کن. اذت - اذیت - نکن. پا م رو نگش. دست‌م رو ول کن دارم نقاشی می‌کنم.

چند دقیقه بعدتر: مریمی چرا یادت میره قول دادی اذت نکنی؟

خب بچه رو باید اذت کرد دیگه. چی کار کنم پس؟

موضوع: ((:
Share

موضوع: (-:
Share

پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند

خش‌خش، صدای پای خزان است، یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند...

 

 

 

 

 

علیرضا بدیع

 

چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: شعر
Share

*وقت خریدن لباس‌های پاییزی دقت کنید. لباس‌هایی بخرید با جیب‌های بزرگ به اندازه‌ی دو دست. شاید همین پاییز عاشق شوید!



چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳
نظرات ()
Share

*تمام آنچه از زندگی می‌خواهم یک غروب پنج‌شنبه‌ی پاییزی‌ست با پنجره‌ای رو به درخت‌ها و کلاغ‌ها و هوای ملس و مرموز مهر با یک فنجان چای تازه‌دم و یک برش بزرگ از کیک شکلاتی با موسیقی‌ای دلخواه و خیالی که از بابت تو سخت، راحت است...

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*احسان و سولماز در کنسرت محمد علیزاده

یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: معروف‌ها
Share

*الان، این لحظه، همه چیز مث سال‌ها پیش شده. مثلا 10 سال پیش. وقتی من خیلی جوون بودم. مامان و بابای اون هنوز با هم آشنا نشده بودن. خودش به دنیا نیومده بود. همسایه‌ی ما نبودن. خودش هم هم‌بازی من نبود.

دیروز از اینجا رفتن. موقع اسباب‌کشی اومده بود اینجا باهاش بازی کنیم که بهانه نگیره و بذاره بقیه به کار شون برسن. داشتم به گذشته فکرمی‌کردم. به اینکه اتفاقات زندگی، از این خانواده‌، آدم‌های متفاوتی ساخت. اینکه حتی وقتی ساعت 3 صبح در پارکینگ رو محکم به هم می‌کوبیدن، 12 شب با مهموناشون بلندبلند می‌خندیدن، بچه‌شون توی راهرو آواز می‌خوند و جیغ می‌زد ما اصلا حرص نمی‌خوریم. شاید خیلی پرسروصدا بودن اما ما رو ناراحت نمی‌کرد رفتار شون چون خیلی آدم‌های خوبی‌ن. چون دوست‌شون داریم. خاصیت دوست‌داشتن این‌ه انگار. حتی صداهای معمولی هم به جای اینکه کفر ت رو دربیارن شاد ت می‌کنن...

شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

Daisypath Happy Birthday tickers