*در راستای "ز نیرو بود مرد را راستی" و "عقل سالم در بدن سالم است" و این قبیل شایعات، عقل‌مان را به دست اطرافیان داده و تشریف بردیم باشگاه که حرکات باله را در حالت خوابیده و درازکش انجام بدهیم باشد که خوشتیپ شویم.

چشم‌تان روز بد نبیند. تیپ که کلا به درک. اگر تا دوشنبه قادر به راه رفتن بودیم، از سه‌شنبه همان هم تعطیل شد. خدایمان شاهد است تا به امروز با چندین تن از اجداد گرامی‌مان ملاقات حضوری داشته‌ایم. برای هر بار نشستن، در حالت درازکش، یک ربع نقشه می‌کشیم و دست به دعا هستیم، حتی مورد داشته‌ایم پاهایمان را به مدد چنگ زدن به پاچه‌ی شلوار مان جابه‌جا کرده‌ایم و وقت‌هایی هم که پاچه‌ای در دسترس نبوده، از کائنات طلب یاری نموده‌ایم.

الان هم نگاه نکنید که بانمک شده‌ایم. اگر احیانا بتوانیم میلی‌متری جابه‌جا شویم، از درد و البته شوق، اشک در چشمان‌مان حلقه می‌زند. یه قول دوستان‌مان، وقتی ورزش نمی‌کردیم انگار سالم‌تر بودیم. خلاصه اینکه دوستان! عزیزان! ورزش نکنید! تمام این حرف‌ها در خصوص اهمیت ورزش در حفظ سلامتی، شایعه‌ای بیش نیست. تضمین می‌کنم در تمام عمر تان هرگز لازم نمی‌شود به روی شکم بخوابید و با پاهایتان در هوا دایره‌های فرضی بکشید. از ما گفتن!

موضوع: باشگاه
Share

*تلویزیون داره عملیات امداد رو نشون میده. آوار و دود و شلوغی. شده کاری در تخصص‌تون نباشه ولی آرزو کنید ای کاش کمکی ازتون برمیومد؟

دل‌م می‌سوزه برای جوون‌هایی که سوختند، خانواده‌هایی که سوختند، زندگی‌هایی که سوختند... اخبار از وام و بیمه حرف می‌زنه. از مردمی که صف کشیدند برای اهدای خون. مردمی که برای تیم امداد، آب و غذا می‌برند. اینستاگرام پر شده از عکس‌های ساختمون پلاسکو و شهروندان فهیمی! که لطف کردند رفتند اونجا لبخندزنان سلفی گرفتند، عکس دسته‌جمعی گرفتند. زحمت کشیدند رفتند بالای ماشین‌های آتش‌نشانی تا بهتر بتونن فیلم بگیرند. ازدحام کردند و کار امداد رو مشکل کردند. محبت! کردند، انسانیت! به خرج دادند. چنان در تهیه‌ی عکس و فیلم، کوشا بودن انگار تمام اون عزیزان، خانواده‌ی خودشون هستند و حالا امر خطیر تهیه‌ی گزارش و اطلاع‌رسانی بهشون واگذار شده.

واقعا ای کاش انقدر جوگیر نباشیم. قبل از انجام یه کاری، بهش فکر کنیم. ببینیم این رفتن و عکس گرفتن و به تماشا ایستادن ما چه پیامدهایی می‌تونه داشته باشه. زندگی‌های زیادی سوخت و خاکستر شد. این وسط روسیاهی‌ش برای هموطنان فهیمی! موند که به جای هر کار مثبتی، اینستاگرام‌شون رو به‌روز کردند. بقیه هم زیر عکساشون هش‌تگ #من_گوساله_هستم زدند. به نظرم دلیلی نداره وقتی از کسی رفتار غیر انسانی می‌بینیم، به حیوانات تشبیه‌ش کنیم. سگ‌های زنده‌یاب هم جزو حیوانات هستند ولی داشتند کمک می‌کردند. 

حداقل کاری که ازمون برمیاد این‌ه که عکس پیکر این عزیزان رو دست به دست نکنیم. یه کم همدلی کنیم با دیگران. چی به سر ما امده که رنج دیگران، سوختن دیگران، اشک دیگران شده باعث تفریح و سرگرمی و وقت‌گذرونی ما؟

خدای بزرگ

عزیزان آتش‌نشان ما رو در آغوش امن‌ت آرام بدار

و به دل‌های سوخته‌ی خانواده‌هاشون و همه‌ی ما صبر بده... 

موضوع: )-:
Share

*امشب، شب سال نوی میلادی‌ه. داشتم برای دوست مسیحی‌م تبریک می‌نوشتم. به این فکر می‌کردم که واقعا ورای دین و مذهب‌ میشه خوب و مهربون باشیم با هم. این دوست‌م یکی از بهترین آدم‌هایی‌ه که در تمام عمرم دیده‌م. نمی‌تونید تصور کنید چقدر دل‌ش پاک‌ه. چقدر همیشه به فکر کمک به دیگران‌ه. معتقده هر قدر خوبی کنی، ده‌ها برابر میشه و بهت برمی‌گرده.

اعتراف می‌کنم گاهی پیش اومده بهش یاد داده‌ام که فلان‌جا زیادی خوبی نکنه یا فلان کار رو برای بقیه انجام نده چون می‌دونستم طرف مقابل، قدرشناس‌ش نخواهد بود و کاری می‌کنه که کلا مایوس بشه. به عبارتی، بدآموزی داشته‌م براشنیشخند

دل‌م برای اینجا و کامنت هاتون تنگ شد. اومدم دیدم چند تا کامنت داشتم. ممنونم که همچنان به فکر م هستید. دوستی با شما از تاثیرگذارترین اتفاق‌های زندگی‌م بوده. همیشه به یادتون هستم...

 

یکشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٥
نظرات ()
Share

*این قدر وضع مالی‌م به هم خورد که به زن‌م گفتم: زن! بردار بریم نجف. الان عزادارا میان خونه‌مون شلوغ میشه آه در بساط نداریم. زن‌م بهم گفت: مرد حسابی تو تاجر این شهری. با این همه دبدبه و کبکبه، شب اول محرمی همه از نجف بلند میشن میان کربلا، ما از کربلا بلند شبم بریم نجف؟ بابا پول نداریم نمردیم که! خدا هست، امام حسین هست، درست میشه.

بهش گفتم: زن! اگه امام حسین هم می‌خواست کاری بکنه تا الان کرده بود. می‌گفت هرچی به زن‌م گفتم بیا بریم، توجه نکرد و حرف خودش رو زد. فقط برای آخرین بار رفتم باهاش اتمام حجت کنم. گفتم: زن اگه نیای بریم میانا، آبرومون میره‌ها.

باز هم گوش نکرد و کار خودش رو کرد. همینجوری که اضطراب داشتم و نمی‌تونستم یه جا بند بشم و هی خودم رو می‌خوردم دیدم عصر شده، یه دفعه اولین دسته‌ی عزاداری آقا ابی عبدالله وارد خونه شدن.

رفتم پیش زن‌م، با عصبانیت بهش گفتم: دیدی اومدن؟ دیدی آبرومون رفت؟ حالا خوب‌ت شد؟ آبرومون رو بردی حالا برو جواب بده...

باز هم کار خودش رو می‌کرد و به من توجهی نمی‌کرد. توی همین لحظه، دومین دسته اومدن، سومین دسته، چهارمین دسته. هی دسته‌های عزاداری امام حسین وارد خونه می‌شدن و هی من نگران‌تر...

اذان مغرب شد... وایسادن نماز خوندن. عشا رو که خوندن، رفتم گفتم: ما امشب چیزی نپختیم، یه چیز ساده‌ای میل کنید مث نون و پنیر و هندونه. ایشالله از فردا شروع می‌کنیم...

می‌گفت شام خوردن و رفتن حرم زیارت. نصف شب شد. خوابیدن. تا خواب‌شون برد بلند شدم قبام رو پوشیدم، عبام رو انداختم، عرق‌چین‌م رو سرکردم و نعلین‌م رو پا. شال و کلاه کردم برم نجف. رفتم به زن‌م گفتم: زن! این تو و این عزادارا و این امام حسین... من دیگه تحمل موندن و آبروریزی ندارم. میرم نجف و توی کربلا نمی‌مونم... فقط توی کربلا یه کار دارم!

زن‌م گفت: چی کار؟ گفتم: الان میرم بین‌الحرمین، حرم حسین هم نمیرم، میرم حرم عباس... به عباس میگم: برو به این داداش‌ت بگو خیلی مشتی هستی، خیلی بامرامی، خوب آبروی این چند سال‌مون رو حفظ کردی...

هرچی زن‌م گفت بمون، نرو، من رو تنها نزار، محل نذاشتم و از خونه زدم بیرون. اومدم توی کوچه، باید دست راست برم حرم حسین. گفتم نمیرم. قهرم. پیچیدم برم حرم عباس. توی راه دیدم یه حجره باز ه...(قدیما توی بین‌الحرمین، عرب‌ها حجره و دکان کاسبی داشتن) خیلی تعجب کردم، گفتم: ساعت از نصف شب هم گذشته، چطور میشه یه حجره باز باشه؟

توی دل‌م گفتم این دیگه کی‌ه که تا این موقع شب ول نکرده کاسبی رو؟! کنجکاو شدم بینم کی‌ه. رفتم جلو دیدم آ سید حسین‌ه... آسید حسین استادم بوده و من اینجا توی همین حجره، شاگردی همین آسید حسین رو می‌کردم...

خیلی خوشحال شدم. رفتم جلو: آسید حسین سلام علیکم! جواب‌م رو داد: سلام علیکم. گفتم: آسید حسین چی شده تا این موقع حجره موندی؟ بهم گفت: این چیزا رو ول کن، روضه نداری امسال؟! اشک توی چشمام جمع شد و گفتم آسید حسین تو که وضع ما رو می‌دونی. توی کربلا ورشکست شدم یکی نیست حتی یه پول سیاهی برای روضه‌ی امام حسین بهم بده.

آسید حسین یه نگاهی بهم انداخت گفت: چی میخوای؟ گفتم: چی رو چی میخوام؟ گفت: برای روضه‌ت چی لازم‌ت‌ه؟ گفتم: برنج میخوام، شکر میخوام، چایی میخوام، گوشت میخوام، هیزم میخوام، سیب‌زمینی میخوام، پیاز میخوام. فلان و فلان و فلان میخوام...

بهم گفت: بیا بردار برو. گفتم: چی رو بردارم برم؟ گفت:همینایی که الان گفتی. هرچه‌قدر میخوای ببر. نگاه کردم توی دکان‌ش دیدم پر از همه‌ی چیزایی‌ه که میخوام. گفتم: من پول ندارم آسید حسین. گفت: کی پول خواست از تو؟ سرم داد کشید مث همون روزای استاد و شاگردی: بیا هرچی میخوای بار گاری کن بردار برو.

همه چی رو بار گاری زدیم. تموم شد. گفتم: آ سید حسین، ممنون‌ت‌م کمک‌م کردی نذاشتی آبروم بره... ولی من این همه بار رو چطوری ببرم؟ اومد جلو، تکیه داد به زنجیر آویزون دم حجره‌ش. رو ش رو کرد طرف حرم حسین. صدا زد: عباس، اکبر، قاسم، عون، جعفر! بیاین این بارا رو ببرید. توی دل‌م گفتم: نگاه آسید حسین چقدر شاگرد گرفته، من یکی بودم شاگردشا... تا این موقع هم بیدار ن شاگرداش...

خواستم برم خونه، بهم گفت وایسا کار ت دارم. رفت از ته حجره‌ش یه چیزی بیاره. وقتی اومد دیدم دو تا شمعدونی خوشگل سبز رنگ گذاشت به دست‌م، گفت این هم هدیه‌ی مادرم فاطمه، برو یه گوشه از روضه‌ت رو روشن کن. نفهمیدم منظور ش از مادرش فاطمه چی‌ه؟ اینقد خوشحال بودم که گفتم حالا که کار مون درست شد برم حرم آقا، از آقا معذرت‌خواهی کنم. بگم آقا غلط کردیم نفهمیدیم. ببخشید. اما این دو تا شمعدونی تو دستام بود اذیت‌م می‌کرد. گفتم: میرم اینا رو میدم به خانم‌م و بهش هم میگم کار مون جور شده و برمی‌گردم حرم.

رسیدم سر کوچه دیدم گاری با بار جلوی در گذاشته و زن هم داره دور ش می‌گرده و بال بال میزنه (یه مساله هست اینجا، اگه شاگردای آسید حسین زودتر از این بنده خدا می‌رسیدن خونه، این بنده خدا باید توی راه می‌دیدشون. اگه بعد از این بنده خدا میومدن، باید این بنده خدا می‌رسید خونه‌ش و بعد اونا میومدن.)

رسیدم دم در خونه. زن‌م بهم گفت: کجا ریش گرو گذاشتی؟ کجا نسیه آوردی؟ بهش گفتم: زن کار مون راه افتاده و درست شده. این شمعدونی‌ها رو بگیر من برم از آقا معذرت‌خواهی کنم. بعد که اومدم تعریف می‌کنم برات.

زنم گفت حالا از کی گرفتی اینا رو؟ گفتم: از آسیدحسین. اون اینا رو بهم داد. زن‌م داد زد سر م که: مرد! ورشکست کردی دیوونه شدی؟ گفتم:چرا؟ گفت: آسیدحسین 20سال‌ه مرده! گفتم: زن به عباس قسم من الان بین‌الحرمین در حجره‌ی آ سید حسین بودم. باور ش نشد. گفت صبر کن خودم بیام ببینم چی شده؟

رفتیم بین‌الحرمین، تا به حجره‌ی آسید حسین رسیدیم دیدم در حجره‌ی آسید حسین خاک گرفته، عنکبوتا تار بستن. یه وقت یادم افتاد خودم آسید حسین رو  غسل دادم، خودم کفن‌ش کردم، خودم خاک‌ش کردم. به زن‌م گفتم تو برو خونه.

خودم اومدم توی حرم حسین. چسبیدم به ضریح و گفتم آقا غلط کردم...

آیت‌الله حق شناس: شما چهل روز زیارت عاشورا بخوانید. اگر از خدا حاجت‌تان را نگرفتید، بیایید که من برای شما حاجت‌تان را از خدا می‎گیرم و من ضامن آن هستم.

ختم زیارت عاشورا برای ماه محرم و صفر:

1. مریمی. دوشنبه 12 مهر 95. اول محرم

2. مهسا. سه‌شنبه 13 مهر 95

3. مادر فاطمه (سپیده). چهارشنبه 14 مهر 95

4. فاطمه (سپیده). پنج‌شنبه 15 مهر 95

۵.محمدعلی. جمعه 16 مهر 95

۶.زهرا مهتاب‌گون. شنبه 17 مهر 96

۷.یادگار. یکشنبه 18 مهر 95

۸.فرح. دوشنبه 19 مهر 95

۹.نجمه. سه‌شنبه 20 مهر 95

۱۰.به نیت همگی دوستان. چهارشنبه 21 مهر 95

پ.ن: هر روز نوبت یکی از دوستان هست. خود ایشون و سایر دوستان گروه، به نیت ایشون زیارت عاشورا رو می‌خونن و از خداوند برای حل مشکل همه یاری می‌طلبند.

لطفا سعی کنید هر روز ختم رو انجام بدین و فراموش نکنید. 

نیازی به اطلاع دادن به من هم نیست و کافی‌ه هر کس خودش یادش باشه بخونه.

ترتیب لیست به ترتیب کامنت‌ها هست. لطفا به روش‌های دیگه تماس نگیرید.

تمام روزها، روز خوب خدا ن. درخواست جابه‌جایی در لیست نکنید لطفا.

شروع ختم از روز اول ماه محرم خواهد بود ان‌شاالله و اینکه چه روزی تموم بشه بستگی به تعداد دوستان داره. فعلا 40 روز مد نظر هست. شاید کمی بیشتر بشه. 

اگر سوالی دارید در کامنت‌، پاسخگو هستم. اگر ایمیل‌تون رو در محل مورد نظر بنویسید، جواب براتون ارسال میشه.

پنجشنبه ۱ مهر ۱۳٩٥
نظرات ()
موضوع: محرم امسال
Share

Daisypath Happy Birthday tickers