*هرگاه میان مشکلات قرار گرفتید، سیل صلوات راه بیاندازید زیرا آن سیل حتما مشکلات را با خود می‌برد. علامه طباطبایی (ره)

اول نیت کنین برای هر چیزی که میخواین و لطفا بگید اگر به صلاح‌ه، اوکی بشه. اصرار نکنین  به یه چیز خاص. یه وقتایی خدا راه‌های بهتری برای ما بلد ه.

بعد بگید اسم‌تون رو توی لیست بذاریم. شما دارید 124000 صلوات رو هدیه می‌کنید و دوستانی که اسم‌شون در لیست هست، در این مسیر، با هم همراه هستن. این ختم 410 روز طول می‌کشه اما سهم هر روز سنگین نیست - روزی 303 صلوات - چون طراوت روح و خوشحال بودن موقع دعا خیلی مهم‌ه به نظر م. اگر شدیم 410 نفر که چه بهتر. هر روز برای یکی‌مون ختم رو انجام میدیم. اگر کمتر بودیم - مثلا 41 نفر - هر 10 روز میشه برای یک نفر. در هر حال بیشتر از روزی 303 صلوات نمیذارم. خیال‌تون راحت.

پ.ن: دوستان! اگر یه روزی یاد تون رفت دعای اون روز رو انجام بدین یا مثلا می‌دونین فردا وقت نمیشه بخونید به هر دلیلی، می‌تونید امروز انجام‌ش بدین. مهم‌ این هست که شما سهم‌تون رو انجام بدین و خیلی عقب نمونید، هرچند اون هم چاره داره و بعدا می‌تونید بخونید. اگر هم امروز مجبور شدید وسط‌ش تلفن جواب بدین و دیروز اعصاب نداشتین و پریروز فکر تون مشغول بوده و ... لازم نیست به من بگید یا حلالیت بطلبید یا هر چیزی. قرار ه همه سعی کنن دعا رو به بهترین شکل انجام بدن. حالا اگر یه بار هم نشد، عیبی نداره. آدم که همیشه توی یه مود نیست. یه روز حوصله داره، یه روز نداره. خدا به نیت آدما نگاه می‌کنه. به اینکه جمعی دارن برای هم دعا می‌کنن و این بسیار ارزشمند ه. پس با آرامش دعا کنید، عذاب وجدان هم نداشته باشین.

صلوات، آثار و خواص و برکات زیادی داره. از خوندن‌ش خسته نشین. هرچی به ذهن‌م می‌رسید رو توضیح دادم. امیدوارم همه راضی باشن. فکر هم نکنین که مثلا چون فلانی، نفر آخر ه، پس حاجت‌ش رو آخر میدن. لیست‌های قبلی رو ببینین. خیلیا که هنوز نوبت‌شون نشده حاجت‌شون رو گرفته‌ن. همین که دعا کردن رو شروع کنین بدونین خدا نظر رحمت‌ش به شما هست ایشالا.

چه من باشم چه نه، شما کار تون رو انجام بدین و بدونین بقیه هم مث شما دارن انجام‌ش میدن. به امید روزی که جلوی اسم‌های همه‌تون خبرهای خوشحالی کپی‌-پیست کنم ان‌شاالله.

اجازه بدین لیست پر بشه.، بعد شروع‌ش رو اطلاع‌رسانی می‌کنم همینجا. فعلا ثبت نام:

1. مریمی. شروع پنج‌شنبه 15 مرداد تا شنبه 24 مرداد. سهم شما روزی 303 صلوات

2. آفرین. از  یکشنبه 25 مرداد تا سه‌شنبه 3 شهریور. سهم شما روزی 303 صلوات

3. آنا. از چهارشنبه 4 شهریور تا جمعه 13 شهریور. سهم شما روزی 303 صلوات

4. محمدعلی. از شنبه 14 شهریور تا دوشنبه 23 شهریور. سهم شما روزی 303 صلوات

5.  دختر شاه پریون. از سه‌شنبه 24 شهریور تا پنج‌شنبه  2 مهر. سهم شما روزی 303 صلوات

6. مرضیه. از جمعه 3 مهر تا یکشنبه 12 مهر. سهم شما روزی 303 صلوات

7. دختر پاییز. از دوشنبه 13 مهر تا چهارشنبه 22 مهر. سهم شما روزی 303 صلوات

8. شقایق. از پنج‌شنبه 23 مهر تا شنبه 2 آبان. سهم شما روزی 303 صلوات

9. مریم مقیمی. از یکشنبه 3 آبان تا سه‌شنبه 12 آبان. سهم شما روزی 303 صلوات

10. سوسو. از چهارشنبه 13 آبان تا 22 آبان. سهم شما روزی 303 صلوات

 

11. نرگس. از شنبه 23 آبان تا 2 آذر. سهم شما روزی 303 صلوات

12. زهره شیراز. از سه‌شنبه 3 آذر تا 12 آذر. سهم شما روزی 303 صلوات

13. زینب. از جمعه 13 آذر تا یکشنبه 22 آذر. سهم شما روزی 303 صلوات

14. لئونا از دوشنبه 23 آذر تا چهارشنبه 2 دی. سهم شما روزی 303 صلوات

15. معصومه از پنج‌شنبه 3 دی تا شنبه 12 دی. سهم شما روزی 303 صلوات

16. مریم از یکشنبه 13 دی تا سه‌شنبه 22 دی. سهم شما روزی 303 صلوات

17. مهتا از چهارشنبه 23 دی تا 2 بهمن . سهم شما روزی 303 صلوات

18. ندا

19. ابوالفضل

20. مژده

 

21. مینا

22. رقیه

23. آرزو

24. سپیده میم

25. مرضیه کوچولو

26.  سحر

27. الهام ش

28. هنگامه

29. منصوره جون

30. زهرا در اینستاگرام

 

31. ترنج بانو

32. تنها

33. سپیده

34. مهناز ظاهری. تلگرام

35. مرسده

36. ندا. تلگرام

37. پروین. تلگرام

38. مریم حیدری. تلگرام

39. آبینه

40. ماهی

41. کاتب

 

چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٤
نظرات ()
Share

 

هرکسی سال‌ها وبلاگ‌ نوشته، می‌دونه که هیچ‌جا برای آدم، وبلاگ نمیشه. نه اینستاگرام، نه لاین، نه هیچ جای دیگه... کماکان اینستاگرام‌م رو دارم ولی یه کاری کردم:

یه کانال ساختم به اسم امشب. می‌دونین چرا؟

بعضی حرفا خیلی خوب به یاد آدم می‌مونن. یادم‌ه یکی از خوانندگان اینجا بهم گفت هر روز که بیدار میشم، اول میام وبلاگ تو ببینم چی نوشتی. وقتی می‌بینم مطلب جدید نذاشتی، یه جورایی دمغ میشم. یا فکر می‌کنم تو چه‌ت بوده که هیچی ننوشتی برامون. اما وقتی می‌بینم مطلب گذاشتی، با ذوق می‌خونم‌ش. روز م رو می‌سازه و انرژی می‌گیرم که به کارهام برسه.

این به خاطر فوق‌العاده‌بودن یادداشت من نیست. به خاطر حس دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن‌ه. اینکه حس کنی تنها نیستی و یکی هست که امیدوار ت می‌کنه و خستگی روز رو ازت می‌گیره.

مطالب کانال معمولا کوتاه‌ن. شعر، تصاویر آرامش‌بخش، حکایات باستانی و گاهی موسیقی. "شب بخیر" رو حتما داریم ان‌شاالله. داریم فکر می‌کنیم داستان شب هم بذاریم. فعل‌ها رو جمع می‌بندم چون کانال فقط متعلق به من نیست. یکی از دوستان وبلاگی هم کنارمون هست.

خوشحال میشم مطالب‌تون رو برام بفرستید.

اگر دوست داشتید عضو کانال بشید، آدرس‌ش MrsMim هست. در تلگرام، MrsMim رو سرچ کنید و دکمه‌ی Join  رو بزنید.

دوستانی که روی گوشی‌شون تلگرام ندارن، می‌تونن روی کامپیوتر نصب‌ش کنن.

https://telegram.me/MrsMim

یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

*اومدم سرچ کنم برای کارای دانشگاه، یه لحظه فکر کردم دل‌م چقدر برای اینجا تنگ شده. چقد خلوت شده اینجا. درست‌ه که تقریبا هر شب به اینستاگرام‌م سر می‌زنم و داستان‌های دنباله‌دار میذارم برای دوستان اما وبلاگ، یکی از تجربه‌های جادویی زندگی من بوده همیشه. دو ماه دیگه، 12 سال میشه که وبلاگ می‌نویسم...

این ترم، 2 روز در هفته کلاس گذاشتم. خودم جابه‌جا کردم بشه 3 روز. اینجوری راحت‌ترم. چون مستحضرید که جون ندارم و نمی‌تونم ساعات طولانی و پشت هم سر کلاس باشم. به خاطر تغییر رشته کلی هم واحد پیش‌نیاز بهم داده‌ن. مث دوران کارشناسی‌ه واحدام از لحاظ تعداد نیشخند

دانشکده‌ی ما ارشد رو همچین سنگین و مجلسی برگزار می‌کنن. این‌ه که همه‌ش سر کلاسیم یا توی کتابخونه یا در حال عکاسی از جزوه‌های هم یا خدمت جناب گوگل یا در حال کنفرانس‌دادن و پروژه‌نوشتن و تمرین حل‌کردن. هرچی بیشتر بخونی، بیشتر مطمئن میشی که هیچی بلد نیستی. با تمام اینها حال‌م خوب‌ه. به خودم قول داده‌م این دوره‌ی فشرده رو خوب و خوش بگذرونم. دارم تمرین می‌کنم همیشه متوجه باشم دارم برای چه چیزی چقدر حرص می‌خورم و این خوب‌ه به نظر م...

از لذت‌بخش‌ترین لحظه‌هام اگر بخوام بگم، یکی این‌ه که یک روز در هفته سر ناهار می‌رسم خونه نیشخند یک روز دیگه‌ش عصر میام و تنها چیزی که برام مهم‌ه، شیرجه‌زدن توی یخچال‌ه. روز سوم هم همیشه خوشحال‌م چون چند روز بعد ش تعطیل‌م. می‌مونم بیشتر بخوابم. این وسطا هم خوراکی‌های هیجان‌انگیز خیلی خوشحال‌م می‌کنن.

دیگه؟ من‌م و سرماخوردگی‌های مکرر و دوستانی بهتر از آب روان و خدایی که در این نزدیکی‌ست.

شما خوبید؟ چه خبر؟ چرا انقد ساکتید؟

یکشنبه ۱ آذر ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: امشب من
Share

*حالا من یک مادر دورافتاده از فرزند ش هستم اما عزیزم تو واقعا چه بیکاری هستی که ٢٠ نامه من را تا امروز خواندی؟! درست مثل همان ‌روزهای من که با دو زانوی گچ‌گرفته آن‌قدر در کنار عمه مستوره در خانه بیکار مانده بودم که اگر هر چند ساعت جفت‌مان لاشه‌مان را از این پهلو به آن پهلو نمی‌کردیم، بوی ماندگی‌مان خانه را برمی‌داشت.

راستش شوهر عمه مستوره این‌ بار واقعا گند کاشته بود. آن هم یک گند ۸۰ کیلویی. جدی عمه را جا گذاشته بود و برای خودش یک زن ۸۰ کیلویی پیدا کرده بود. عمه هم از شدت نرمی استخوان، گوشه‌ی خانه می‌نشست و استخوان‌هایش را فرم می‌داد و نق می‌زد که مگر چه کم داشته!

آن‌شب هم من و عمه در خانه تنها مانده بودیم و دراز کشیده بودیم که همین سوال را پرسید. «مگه من چی کم داشتم؟!» یکی از پاهای گچ‌گرفته‌ام را انداختم روی دسته مبل و گفتم «دمبه عمه!۸۰ کیلو»

بالشت‌ش را به سمت‌م پرت کرد و ماسک اکسیژن‌ش را روی صورت‌ش گذاشت و شروع کرد فحش‌دادن. طفلک نمی‌دانست وقتی از زیر آن ماسماسک فحش می‌دهد فقط یک دور فحش‌هایش توی گوش خودش می‌پیچد و برمی‌گردد توی دهان خودش!

جفت پاهای گچ گرفته‌ام را کوباندم روی زمین تا سیمین، دختر همسایه پایینی بفهمد باید بیاید بالا و حوصله‌ی سررفته‌ام را هم بزند. زنگ خانه را زد. نخ وصل شده به در را کشیدم و در باز شد. سیمین با یک جعبه همراه پسر گردن‌درازی روبه‌روی در ایستاده بود. پسرخاله‌اش امیر با صورت کک‌مکی و موهای آشفته‌ای که روی پیشانی‌اش ریخته بود. سیمین، جعبه را جلویم گرفت و با ذوق همیشگی‌اش گفت: «اومدیم منچ‌ بازی کنیم. امیر، خدای بازی‌ه».

چهار نفر آدم بالغ نشسته بودیم دور یک مقوای ۱۰ در ۱۰ سانتی که یک مشت پیسبیلَک رنگی ریخته شده وسط‌ش را با نهایتا ۶ حرکت این‌ور آن‌ورشان کنیم و خوشحال بودیم امیر خدای این مسخره‌بازی ‌است!

امیر به غیر از این‌ که مهارت داشت چیزی به اسم کرم هم داشت! با هر حرکتی مهره‌ام را می‌زد و بعدش چنان شعفی پیدا می‌کرد که یک دور روی زمین می‌خوابید و زبان‌ش را بیرون می‌آورد و دست‌هایش را می‌کوباند در شکم‌ش. نمی‌دانم چرا پسرها تصور می‌کنند اگر دختری را در بازی خرد خاکشیر کنند و بعدش قر بریزند و زبان‌درازی کنند، جذاب‌تر می‌شوند و دخترها عاشق‌شان می‌شوند که خب درست فکر می‌کنند و من عاشق‌ش شدم!

دور ۲۵ بازی بودیم که باز هم امیر برد و شروع کرد به قهقهه‌زدن. سیمین مقوای منچ را کوباند توی صورت امیر و هر سه نفر مان با صورت‌های کش‌آمده‌مان به پشتک‌زدن‌هایش نگاه می‌کردیم که عمه از زیر ماسک‌ش گفت «شبندی!»

امیر سرجایش ماند و گفت: «چی؟!» شانه‌های عمه را ماساژی دادم و گفتم: «میگه شرط‌بندی!» امیر چند لحظه خیره ماند و هری زیر خنده زد. اشک گوشه‌ی چشم‌هایش را پاک کرد و گفت: «قبول‌ه. سر هر چی!»

احساس کردم وقت‌ش است خودم را نشان بدهم. یعنی مطمئن بودم عمه از عشق‌م به امیر خبردار شده و می‌خواهد زیرپوستی خدمتی به ازدواج‌م بکند. تاس را توی دستان‌م چرخاندم و سعی کردم یک خنده‌ی اغواگرانه تحویل‌ش دهم و گفتم «هر کی ازت برد زن‌ت میشه!» سیمین دهان‌ش را تا پس کله‌اش باز کرد و کوباند به شانه‌ام و گفت «همین‌ه! ایول»

امیر نگاهی به زانوهای شکسته‌ی من و دهن بی‌دندان سیمین و اسکلت مرتعش عمه مستوره کرد و آب گلویش را قورت داد و مقوای منچ را کوباند روی زمین و گفت: «قبول!» هر چهار نفر خیز برداشتیم روی بازی و تاس اول را انداختیم. برای جلوگیری از تقلب، تاس را می‌انداختیم روی هیکل عمه تا با لرزش‌هایش تکان بخورد و عدد معلوم شود. امیر ۶ آورد. سیمین نفر دوم بود. خوب پشت سر امیر راه افتاده بود. حالا هیچ‌وقت لی‌لی را از وسطی تشخیص نمی‌داد اما پای شوهر که وسط آمده بود هوش‌ش به کار افتاده بود!

بعد از سیمین، نوبت من بود. بالاتر از دو هم نمی‌آوردم و کله‌ام داغ کرده بود اما فرشته‌ی نجات‌م، عمه بود که مهره‌های سیمین را زد. چشمکی به عمه زدم چون یک مهره با امیر فاصله داشتم. داشتم به شام عروسی‌مان فکر می‌کردم که چقدر قشنگ می‌شود با امیر نوشابه‌هایمان را ضربدری دهان هم بگذاریم و به دوربین چشمک بزنیم که عمه مهره‌ام را زد! عمه برده بود. جیغی زدم که موهای امیر از روی پشانی‌اش بلند شد. امیر آب گلویش را قورت داد اما طمع عمه بیشتر از این حرف‌ها بود و قبل از بازی، خبر ازدواج‌ش را برای فامیل فرستاده بود. امیر برای یک شب شد شوهرعمه‌ی ما! یعنی همان شب عروسی عمه از شدت خوشحالی و اصرار ش بر رقصیدن، دنده‌هایش از هم پاشید و از دست‌ش دادیم اما هنوز سروکله‌ی پدرت پیدا نشده بود که...


تا بعد - مادرت

چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٤
نظرات ()
موضوع: مونا زارع
Share

Daisypath Happy Birthday tickers