*سلام.
گفتن این کلمه دیگه یه جورایی عادت شده.
به هم سلام می کنیم بدون اینکه منظورمون واقعاً آرزوی سلامتی باشه یا شروع یه صحبت دوستانه. دیگه می‌دونین چی میگم.

نمی‌دونم اولین بار کی بود که سلام کرد یا چطوری شد که آدم‌ها با دیدن همدیگه اول یه آرزو کردن؛ آرزوی سلامتی با هزار تا معنی قشنگ دیگه ولی این رو دارم می‌بینم که همه چیز داره تغییر می‌کنه. بد جوری هم...

امروز داشتم وبلاگ جیمز رو می خوندم.دیدم یه جورایی راست میگه. انقدر پای این ۱۷ اینچی نشسته‌ام که یه طوری شده‌ام. انگار همه چیز، دست به دست هم داده که از خودم بدم میاد. آره! الان از خودم متنفرم. از مریمی که همه‌ش داره دور خودش می‌چرخه و می چرخه و یه روزی به خودش میاد و می‌بینه اونی که کم کم راه رفتن رو یاد گرفت، حرف زدن رو و خیلی کارای خوب و بد دیگه رو، اونی که مدرسه می‌رفت،ا ونی که با۲۰ گرفتن و شکلات و بستنی دل‌ش خوش بود، اونی که فکر می‌کرد اگه دانشگاه قبول بشه، خیلی توی زندگی‌ش جلو افتاده، اونی که... اونی که... حالا باید بره. همه باید برن. چقدر خوب‌ه که کِی و کجا و چطوری‌ش رو فقط خدا می‌دونه.

همه‌ش دارم دور خودم می‌چرخم. می‌خوابم، بیدار میشم، می‌خندم، گریه می‌کنم ولی نمی‌دونم چرا...الان دیگه حتی وقتی ساعت‌ها وقت میذارم برای یاد گرفتن، برای پیدا کردن جواب سوالام و برای خیلی چیزایی که برام مهم بودن، دیگه احساس خوبی ندارم. حس می‌کنم دارم از درون تهی میشم ولی نمی‌دونم چه کار باید بکنم. اصلاً نمی دونم...

چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٢
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*تازگیا به یه حقایقی پی بردم مثلاً اینکه خیلی از اونایی که کشته میشن یعنی به قتل میرسن، یه جورایی حق‌شون‌ه؛ مث استادای ما. آدم از خدا نترسه...
طرف انقدر خودش رو قبول داره که حال آدم بد میشه. همونی رو میگم که خیلی تاکید داره که همه بهش بگن «دکتر». به چند نفر دیگه هم تا حالا طبق اخبار واصله! تذکر داده. خیلی آدم چندش‌ی‌ه.خدا نصیب نکنه.

اون یکی استادمون هم که دوست‌م پیشنهاد ازدواج‌ش رو رد کرد، یه نمره از دوست‌م کم کرد و بیست‌ش رو داد ۱۹. ظاهراً قراره ماهی یه نمره کم کنه ازش.

*آهان! اینو بگم:

دانشکده‌ی ما ظاهراً بی‌در و پیکرترین دانشکده‌ی دانشگاه‌های سراسری‌ه. هر چی آدم تابلوئه، اونجا قبول میشه! مثلاً یکی از بچه ها هست که لباس‌ش هر رنگی باشه، موهاش رو هم همون رنگ می‌کنه. به نارنجی و قرمز هم ارادت داره وحشتناک. خلاصه ما هر دفعه می‌بینیم‌ش، کلی تفریح می‌کنیم ولی واقعا برای دانشجو جماعت! توی محیط دانشگاه، این اداها خیلی زشت‌ه.

یه چیز دیگه هم اینکه انتخاب واحد ما ۱۵ بهمن‌ه، بعد همه جای دانشکده، روی در و دیوار پر تهدید بود در خصوص اینکه کلاس‌ها از ۱۱بهمن شروع میشه و باید همه حضور مستمر داشته باشن. ما هم سرمون درد می‌کرد! رفتیم آموزش، با قیافه‌ی متفکرانه سوال کردیم ماجرا چی‌ه؟!

بنده خدا اون آقایی که ازش پرسیدیم، از عصبانیت داشت سکته می‌کرد. خیلی محترمانه گفت ما به رئیس آموزش اینا رو گفتیم ولی حالی‌ش نشد!!!
ما هم مثل بچه‌ی آدم، سرمون انداختیم پایین، اومدیم بیرون.
سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٢
سخن شما
Share

*پدر مادرا همیشه میگن بچه‌هاشون ۱۰۰۰سال‌شون هم که بشه، بازم بچه‌ن! من هم به این نتیجه رسیدم که پسرا اگه ۲۰۰۰سال‌شون هم باشه، بازم بچه‌ن. «دوستت دارم» گفتن‌شون رو هم نباید باور کرد. از انواع و اقسام نامردی کردناشون که دیگه انقدر شنیدم که گوش‌م پر ه. اصلاً هم قصد ندارم بگم همه دخترا آخر وفاداری‌ن چون نیستن! ولی آخه چرا انقدر راحت خالی دروغ میگن؟ روزی رو که ازم خواستگاری کرد، یادم‌ه. فقط بهش خندیدم. از نظر همه مودب، تحصیل‌کرده، شبکه‌ی فرهنگ و ادب! و بچه مثبت بود ولی به نظر من، انقدر تکلیف‌ش مشخص بود که جای فکر کردن نداشت.

جدی میگم، کلی بهش خندیدم. به نظرم با۲۶ سال سن، خیلی بچه بود. مونده بودم که چطور چنین فکری به سرش زده ولی اون به قول خودش، تصمیم‌ش رو گرفته بود. یه طورایی هم مطمئن بود که من بهش نه نمیگم. حالا نمی‌دونم چرا!

ولی من گفتم. قبول نمی‌کرد. بحث فلسفی راه انداخت، چونه زد، اصرار کرد، انقدر که دیگه اسم‌ش رو می‌شنیدم، واقعاً عصبانی می‌شدم ولی از رو نمی‌رفت. من، دوست داشتن‌ش رو باور نمی‌کردم ولی اون اصرار داشت که عشق‌ش رو باور کنم. انقدر از طریق دوستام پیغام می‌فرستاد که دیگه دل‌م نمی‌خواست دوستام، بعد از سلام، حرفی بزنن چون جمله‌هاشون همه‌ش با «امروز استاد رو دیدم. بهم گفت...» شروع می‌شد.

دوست نداشتم توی دانشکده راه برم چون ممکن بود ببینم‌ش. دل‌م نمی‌خواست بیاد بهم سلام کنه و اونطوری تابلو نگاه‌م کنه. کاش همون استاد محترم باقی می‌موند، نه آدم سمج خودخواهی که دل‌م می‌خواست بزنم تو دهن‌ش.

شرایط‌ش رو بهونه کردم ولی اون همه رو تغییر داد که نتونم ایراد بگیرم. جواب منفی خانواده‌م رو چیزی غیر از نظر خودم می‌دونست. این رو به دوست‌م مریم گفته بود. به مریم گفتم بهش بگو من اصلاً دوست‌ش ندارم، اصلاً ازش خوش‌م نمیاد! اما اون می‌گفت مهم نیست؛ بعد از ازدواج بهم علاقه‌مند میشه!

چه شعارهایی هم می‌داد: توی دنیا هیچ‌کس مثل مریم نیست. اون تنها دختری‌ه که من در تمام عمر م بهش علاقه‌مند شدم. جز اون به هیچ‌کس دیگه‌ای نمی‌تونم فکر کنم. به خاطر کسی که دوست‌ش دارم، هر کاری حاضرم بکنم...

و۱۰۰۰ تا جمله‌ی دیگه که معنی‌شون، همین می‌شد.م ن مطمئن بودم که راست نمیگه. خودم هم نمی‌دونم چرا... خواستگاری کردن بد نیست ولی لزومی نداره آدم انقدر خودش رو بچسبونه و غش و ضعف بره. بعد از۶ماه، با کلی آه و فغان و حسرت و اینا بالاخره رضایت داد. به مریم گفته بود من در ایشون چیزایی می‌بینم که بقیه نمی‌بینن...

خلاصه دوستام حتی مریم، یه طوری برخورد کردن که یعنی برات متاسفیم که انقدر احمقی ولی هفته‌ی پیش، ثابت شد که حق با من بود. آدمی که اون حرفا رو می‌زد، یه ماه از اون اشک‌ها نگذشته، ازدواج کرد؛ با یکی از سال اولی‌های دانشکده.

متاسفانه من با دیدن یه آدم، می‌تونم بگم چند مرده حلاج‌ه؛ البته ایشون که نمی‌تونست به دختر دیگه‌ای فکر کنه! خبرش توی دانشکده پیچید و منم شنیدم.

من خوشحال شدم اما یه جورایی هم براش متاسفم چون مریم رو توی دانشکده دیده بود و کلی تلاش کرده بود که حلقه‌ش معلوم باشه و تعریف کرده بود که ازدواج کرده که مطمئن بشه منم خبردار میشم. لابد فکر کرده بود من حال‌م گرفته میشه. به خاطر همین کارای پسراس که میگم همیشه بچه‌ن!

امروز مریم تلفن زده بود، بهم گفت درباره‌ی این آدم، حق با تو بود...
دوشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٢
سخن شما
Share

*وقتی اومدیم این خونه، فکر می‌کردم مشکلات عدیده‌ای! برام پیش بیاد مثلاً به خاطر عادت نداشتن به خونه‌ی جدید یا ندیدن آدمای خوبی که بهشون عادت کرده بودم ولی عمراً فکر نمی‌کردم با کلیدهای خونه، مشکل پیدا کنم!!!

یه شب،ساعت۷:۳۰ از دانشکده اومدم خونه. هیچ کس خونه نبود. خب خودم باید در رو باز می‌کردم دیگه. کلید داشتم ولی هرکاری کردم، در پایین باز نشد. اصلاً کلید توی قفل نمی‌چرخید. من هم خسته بودم و از اونجایی که اخلاق‌م به خستگی‌م ربط داره، بداخلاق هم بودم. به خاطر همین، زنگ طبقه‌ی سوم رو زدم و از مستاجر ساکن اونجا خواستم در رو برام باز کنه و از اونجایی که توی آپارتمان ما، همه پشت در می‌مونن، دیگه عادت کردیم که در رو برای هم باز کنیم.

وقتی اومدم بالا، خواستم با اون یکی کلید، در رو باز کنم ولی لعنتی! بازم توی قفل نمی‌چرخید! دیگه حسابی قاطی کردم. تا ساعت۸:۴۵ توی کوچه قدم زدم تا مامان اینا اومدن. آخر سر معلوم شد من می‌خواستم با کلید در اصلی، در آپارتمان رو باز کنم و با کلید در آپارتمان، در اصلی رو! این هم وقتی فهمیدم که می‌خواستم کلیدهای خودم رو با کلیدهای روی در، عوض کنم. دیدم ته کلید روی در، مربع شکل‌ه. اون کلیدی هم که می‌خواستم در بیرون رو باهاش باز کنم، شکل همین بود! حالا توجه داشته باشین که تا حالا ۱۰۰۰بار از کلیدها استفاده کرده بودم. کلی به خودم خندیدم.

چند روز بعد، من و خان‌داداش توی خونه تنها بودیم. قرار بود من غذا درست کنم. خان‌داداش رو هم ببرم مدرسه. اون هفته، بعدازظهری بود ولی طبق معمول، سرم به کامپیوتر گرم شد. مجبور شدم هول هولکی براش ساندویچ درست کنم. بعدش هم بردم‌ش مدرسه. کلیدها رو هم برداشتم!

وقتی برگشتم، در اصلی باز شد ولی در آپارتمان، نه! چون اون دفعه مامان گفته بود: یه کلمه به مستاجر طبقه‌ی سوم می‌گفتی که۲ساعت، پشت در نمونی، رفتم سراغ اون یکی همسایه‌مون که همه حاج خانوم صداش می‌زنن چون مستاجر طبقه‌ی سوم، خونه نبود.

گفتم کلید توی قفل می‌چرخه ولی باز نمیشه. بنده خدا خیلی تلاش کرد ولی باز نمی‌شد. من هم زیر غذا رو هم خاموش نکرده بودم! در کمال اعتماد به نفس گفتم الان برمی‌گردم دیگه. وقتی دیگه از باز شدن‌ش ناامید شدیم، حاج خانوم ضمن ملامت کردن من در خصوص اینکه چرا اون روز پشت در موندم و چیزی بهش نگفتم، گفت پسرای من وقتی پشت در می‌مونن، در رو با پیچ گوشتی باز می‌کنن. من هم بلدم ولی چون در زخمی میشه، این کار رو نمی‌کنم. بعدش هم رفت.البته کلی هم تعارف کرد که برم پیش‌ش.

هرچی صبر کردم، مامان و بابا نیومدن.من هم رفتم پیچ گوشتی رو از حاج خانوم گرفتم و خلاصه یه کار تازه هم یاد گرفتم. پسرای ایشون وقتی پشت در می‌مونن، مایه‌ش همون پیچ گوشتی‌ه ولی من هرچی فکر می‌کنم، می‌بینم حمل و نقل کلید خیلی راحت‌تره. مگه اینکه شی‌ءمذکور، همیشه پشت در باشه.

دل‌م برای درشون سوخت. بیچاره یه جای سالم نداشت. اون روز غذا وا رفت ولی عوض‌ش یاد گرفتم که کلید رو از این ور، روی در جا نذارم که از اون ور، خلاص نشه.

پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

Daisypath Happy Birthday tickers