*عیدت مبارک...

جمعه ٢٩ اسفند ۱۳۸٢
سخن شما
موضوع: نوروز
Share

*تو بهاری...

نه!
بهاران از توست.

از تو می‌گیرد وام
هر بهار، این همه زیبایی را...

*عید همه پیشاپیش مبارک.
امیدوارم سال خوبی برای همه باشه.
به همه آرزوهای خوب‌تون برسین.
همیشه حال‌تون خوب باشه.
همیشه هم بخندین.

خب ازاین حرفا که بیاین در سال جدید، کینه‌ها رو دور بریزیم و ملت رو پرروتر کنیم! و این صحبتا... رو که دیگه زیاد می‌شنویم این روزا ملی من مخالف‌م چون لااقل آدمی مث من، بیخودی که با کسی سر لج نمیفته!

یه پیشنهاد جدید دارم براتون! اگه کسی واقعاً حق‌ش بوده محل‌ش نذارین که هیچی! اگه نبوده، خب یه فکری بکنین به حال‌ش...

چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*سه شنبه کلاس اول که تموم شد یعنی ساعت۹:۳۰، حوصله‌م دیگه داشت سر می‌رفت. مریم هم که نبود - رفته زاهدان - من هم رفتم سایت تا یه بار هم شده از امکانات دانشگاه، به بهترین نحو ممکن استفاده کنم.

خوشبختانه یکی از بچه‌ها داشت تشریف می‌برد سر کلاس - البته 1ثانیه به 10 رضایت داد - کامپیوتر ش رو داد به من. توی سایت چند تا کامپیوتر که عمراً کار نمی‌کنن، اونایی هم که کار می‌کنن ،بعضیاشون مسنجر دارن. باید دیگه بخت باهات یار باشه که یکی از نوع مجهز به مسنجر نصیبت بشه.

خلاصه رفتم برای یکی از بچه‌ها آفلاین گذاشتم یه چیزی پرسیدم، بعد دیدم یکی از در وارد شد و از اونجایی که من دقیقاً پشت اولین کامپیوتر بودم و بسیار نزدیک به در! هر کی میومد و می‌دید سایت مثل همیشه شلوغ‌ه، اول به من چشم غره می‌رفت!
من هم که دیگه مهربون... می‌گفتم میخوای آف‌هات رو چک کنی بیا.

البته این عمل اون روز 575 بار تکرار شد. خب چی کار کنم؟ دل‌م نمیاد... بعد که دوباره onشدم، دیدم جواب سوال‌م اومده. خوندم و بستم‌ش، یکی دیگه باز شد. من هم گییییییییج! پرسیدم هستی؟ اون هم گفت نه!

خلاصه تا 11:30خودم رو با مسنجر دار زدم. کجاست اونی که شعار می‌داد در خصوص استفاده صحیح از اینترنت دانشکده؟
خب همه معمولاً برای اشتباهات‌شون توجیه دارن. توجیه من هم این‌ه که وقتی همه 100ساعت چت می‌کنن، خب چرا من نکنم؟! ولی خدایی‌ش اگه کسی محض علم و دانش بیاد، من که همکاری می‌کنم. به جون خودم راست میگم.

اصلاً می‌دونی چی‌ه؟ قضیه از اونجا شروع شد که یه در یک روز دل انگیز پاییزی! سمانه گفت اینترنت دانشکده راه افتاده و همه‌ی گروه‌ها برای خودشون سایت دارن و از اونجایی که ما خیلی توی دانشکده گناه داریم و به جرم اینکه رشته‌مون جدید ه، برامون تره هم خرد نمی‌کنن، برای اینترنت هم باید بریم مرکز کامپیوتر.

اون هم نه هر وقت دل‌مون خواست. یه موقعی که مثلاً کلاس نباشه، بچه‌های دکترا نخوان چت کنن! سایت باز باشه و از همه مهم‌تر جا باشه. آخه مرکز تنها جایی‌ه که مسنجرش باز ه. بعد نیست ما خودمون کم هستیم، از گروه‌های دیگه هم میان برای بازدید!

البته اون هم نه همه‌ی کامپیوترها! باید عتیقه‌شناس باشی - خیلی قدیمی‌ن به خدا - بتونی روشن‌شون کنی. بعد شانس بیاری وصل باشه، بعد مسنجر هم داشته باشه، تازه دوستات هم خوش‌اخلاق باشن و شاکی نشن که چرا دیر جواب میدی!!!

دیگه اون روز هم حسابی خوش گذشت دیگه...

گذشت تاااا یکشنبه‌ی همین هفته. بعضی استادا چقدر گیرن! اه اه اه. همه‌مون می‌دونستیم دیگه شهلا جون - استاد خاک - میاد. من هم که به مریم قول جزوه داده بودم، باید می‌رفتم. اون روز که دیگه هییییییییچ کس نبود. چند تا از آقایون ته سایت نشسته بودن، مشغول علم آموزی؛ بقیه‌ی کامپیوترها هم بیکار.

من هم نشستم تا 10بعدش رفتم کلاس - چقدر دل‌م می‌خواست نرم - بعدش هم رفتم پیش اعظم و شیرین دوستای مریم. خیلی خوب‌ن. با اینکه زیاد باهاشون برخورد نداشتم ولی باهاشون راحت‌م. مریم حق داشت می‌خواست بره زاهدان، ماتم گرفته بود.

خلاصه گفتم 1:30سایت باز میشه. ما هم که بیکاریم. بریم ...حالا توجه داشته باشین که من مثلاً سر کلاس بودم تو این مدت.

اعظم و شیرین گفتن ما چت بلد نیستیم. شیرین زیاد براش مهم نبود ولی اعظم تاکید داشت روی این مسئله که پی‌ام بلده ولی توی روم نرفته تا حالا. من هم گفتم خب مشکلی نیست. یاد می‌گیرین. من و شیرین با هم بودیم. به اعظم هم یه مسنجردار ش رو معرفی کردم! رفت اونجا.

شیرین خیلی دختر آرومی‌ه. ساکت نشسته بود پی‌ام‌های من رو می‌خوند؛ دیگه اعظم کشت ما رو! مردیم از خنده.  اول پرسید چطوری برم چت؟ من هم براش نوشتم. حالا فرض کنین من اینور سایت بودم اعظم اونور سایت با فاصله‌ی 10قدم...
بعد گفت نمیشه.
دوباره پرسید کدوم room برم؟
بعد دیگه صداش نیومد! فهمیدم موفق شده!

یه خرده گذشت.دیدیم از اعظم خبری نشد. برگشتیم پشت سرمون رو نگاه کردیم، دیدیم واوییییییییییییلا داره خودش رو می‌کشه! خیلی صحنه‌ی بامزه‌ای بود. یه دفعه پرسید maryam asl yani chi?
بعد از 2ساعت! نمی‌دونم تا اون موقع چه کار داشت می‌کرد؟!!!

گفتمage sex location

دوباره گفتplz yani chi? گفتم yani please.lotfan

چند لحظه بعد گفت buzz yani chi?
دیگه نتونستم نخندم.خیلی بانمک بود. دیگه ساعت 4شیرین کشون‌کشون بردمون بیرون. روزای دیگه که نمیشه رفت. همین یه بار بود دیگه! حالا اون وسط، یکی از پسرا یه دفعه بلند زد زیر خنده. خیلی بامزه می‌خندید. همه از خنده‌ی اون، خنده‌شون گرفته بود و برگشتن نگاهش کردن. نمی‌دونم طرف چی می‌گفت که انقدر خنده‌دار بود؛ البته توی دانشگاه کسی خدای نکرده چت نمی کنه‌ها! مثال زدم...

سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٢
سخن شما
Share

*این علم و تکنولوژی و فناوری هم واسه ما شده دردسر. من خودم رو میگم، بدون کامپیوتر م دق می‌کنم. عادت کردم روزی۳۰۰بار، آفلاین‌هام رو چک کنم، به وبلاگ‌م سر بزنم و الکی یه بلایی سر قالب‌ش بیارم. وقتی حوصله‌م سرمیره، بشینم وبگردی کنم و از این کارا.گذشت تا اینکه IE یه مشکلی پیدا کرد و اون موقع بود که تازه فهمیدم چقدر بهش عادت کردم.

اصلاً نمی تونم بگم مثل یه دوست یا یه عضوی از خانواده... نه حالا در این حد.. ولی باید باشه. نباشه اصلاً نمیشه. بد هم هست ولی شده دیگه. حالا انقدر نچ نچ نکنین، خودت بدتری!

*امروز با دوست‌م رفتم ری، حرم. یه سری هم به مدرسه و کوچه پس‌کوچه‌های اطراف‌ش زدیم. وقتی اونجا رو بعد از مدت‌ها دوباره دیدم، اصلاً نمی‌تونم بگم چه حسی داشتم ولی خیلی قشنگ بود.

اونجا انگار یکی حرف می‌زد. خاطره‌های گذشته رو چنان برامون تعریف می‌کرد که اشک توی چشمام جمع شده بود و اگه یکی من رو می‌دید و بهم توجه می‌کرد، می‌تونست کلی بهم بخنده که چقدر دیوونه‌م که اونطوری به در و دیوار و جوی آب و درخت‌ها نگاه می‌کنم...

دوست‌م می‌گفت قشنگ احساس می‌کنم که دیگه اینجا جایی ندارم. راست هم می‌گفت؛ کلاسی که اون روزا بهش می‌گفتیم کلاس‌مون و کلی هم دوست‌ش داشتیم، حالا کلاس ما نیست. بین بچه ها چقدر دنبال یه چهره آشنا گشتم. کسی که توی مدرسه حتی یه بار هم به هم سلام نکرده بودیم، با مهربونی جواب سلام‌م رو داد.

چرا دنیا اینطوری‌ه؟ همه‌ش می‌ترسم دانشگاهی که الان هیچ وابستگی‌ای بهش ندارم و فقط به عنوان یه سرگرمی یا یه جایی که آخرش مدرک میدن! بهش نگاه می‌کنم، یه روز بشه مثل مدرسه که دلم بخواد یه روز ش، فقط یه روز ش دوباره تکرار بشه. دوباره صبح، به شوق دیدن بچه ها تند تند آماده بشم و وقتی میرم توی کلاس و سلام می‌کنم، همه یه طوری جواب بدن که انگار بعد از ماه‌ها داریم همدیگر رو می‌بینیم و از این بابت هم خیلی خوشحالیم.

* نماهنگ نان و عشق رو دیدی؟
همون که در آستانه‌ی سال نو و جشن نیکوکاری زیاد از تلویزیون پخش میشه، با شعری از استاد سهیل محمودی. منی که هر سال، شاکی می‌شدم که این اداها یعنی چی، امسال اصلاً نمی‌تونم اینطوری باشم. همیشه معتقد بودم به اینکه آدم همیشه باید به دیگران کمک کنه، نه فقط روز جشن عاطفه‌ها و جشن نیکوکاری.

هنوزم اعتقادم همین‌ه ولی نمی‌دونم چرا وقتی توی مترو، اون پسر کوچولو ازم خواست فال حافظ ازش بخرم، بغض بدجوری گلو م رو فشار می‌داد و وقتی پیاده شد، راحت زدم زیر گریه. خوشبختانه خانوما انقدر گرم حرف زدن بودن که هیچ کدوم‌شون متوجه من نشدن. تازه ما انقدر نسبت به هم بی‌تفاوت شدیم که توجه کردن، برامون عجیب‌ه نه بی‌توجهی.

اگه کسی رو که توی اتوبوس یا مترو خوابش برده، بیدار کنی که جا نمونه یا اگه صندلی ارزشمند ت! رو بدی به کسی که از صورت‌ش معلوم‌ه از تو خسته تر ه، انگار شق‌القمر کردی. آدم چقدر باید بزرگوار باشه حتی یه ذره هم ته دل‌ش نخواد تشکر بشنوه.

یه بار فکر کردم اگه کسی ازم بپرسه خوشبختی رو در چی می‌بینم، چه جوابی بهش میدم. تعارف که نداریم. این جور موقع‌ها آدم دنبال یه جواب حکیمانه و بی‌نقص می‌گرده که طرف تو دل‌ش کلی حظ کنه و تا چند روز هم یادش نره ولی حالا واقعاً فکر کن ببین خوشبختی برات چه معنی‌ای داره.

من وقتی اون پسرک رو می‌بینم که با اصرار میخواد به مردم فال حافظ بفروشه یا اون دختر کوچولویی رو که به جای درس خوندن، مدرسه رفتن و بازی کردن، توی خیابون گدایی می‌کنه یا اونی رو که از نعمت دیدن محروم‌ه یا از نعمت شنیدن یا خیلی چیزای دیگه، می‌بینم که چقدر خوشبخت‌م.

خیلی بده که عادت کنیم وقتی چیزی رو از دست دادیم، تازه قدر ش رو بدونیم یا وقتی کسی از نزدیکان‌مون فوت می‌کنه - البته خدا نکنه پیش بیاد ولی واقعیت‌ه - تازه یه چیزی درون‌مون فریاد می‌زنه، میگه چقدر دوست‌ش داشتیم. میگه از رفتار فلان روز مون، چقدر پشیمون‌یم، هزار تا حرف نگفته به ذهن‌ت هجوم میارن ولی چه فایده وقتی اون دیگه نیست که حرفات رو بشنوه.

یه خرده با خودت خلوت کن.خیلی لازم‌ه. میگن هر شب به کارایی که در طول انجام دادین، فکر کنین اما من که واقعاً بعضی وقتا رو م نمیشه کارهام رو به یاد بیارم! اگه بدونی حقی رو ناحق کردی، دلی رو شکستی و... و... و... خب اون وقت...

*دیروز سر کلاس خاکشناسی ساعت از ۱۱که گذشت، خسته نباشید گفتن‌ها شروع شد. خودم اگه نگفتم به خاطر این بود که می‌دونستم استاد، تعطیل بکن نیست. وقتی چند بار این جمله تکرار شد، استاد گفت امیدوارم براتون پیش بیاد که پا تون رو از این مرزها بذارین بیرون، ببینین که جوون‌های همسن شما چطوری با چنگ و دندون، چسبیدن به درس‌شون و برای پیشرفت کردن، تلاش می‌کنن ولی متاسفانه جوون‌های ما همه‌ش به فکر اللی تللی هستن و اینکه کلاس تعطیل بشه که فقط برن بیرون.

اون موقع قشنگ یاد ساعت‌های متوالی‌ای افتادم که زل می‌زنم به مونیتور یا وقتایی که میشینم آهنگای دیشتنه دوپس! گوش میدم که سرم گرم بشه.
شاید اینا شبیه نصیحت‌های آقابزرگی باشه ولی متاسفانه حقیقت‌ه...

دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٢
سخن شما
Share

*امروز داشتم نوشته های زهرا رو می خوندم. برام کامنت گذاشته بود. آدرس‌ش رو هم اونجا دیدم. درباره‌ی محافظه کاری دخترا راست میگه واقعاً.

فکر نمی‌کردم قضیه انقدر همه‌گیر باشه. زیاد ن پسرایی که با اسم واقعی‌شون چت می‌کنن، وبلاگ می‌نویسن، حتی توی پروفایل و وبلاگ‌شون عکس خودشون رو هم میذارن، ناراحت هیچی هم نیستن. هر حرفی توی وبلاگ‌ت بنویسی، می تونی مطمئن باشی که کسی یقه‌ت رو نمی‌گیره ولی نمی‌دونم چرا ما دخترا انقدر محافظه‌کاری می‌کنیم؟!

شاید نمیخوایم کسی توی یک نگاه به وبلاگ‌مون، اون طوری که نیستیم، ما رو بشناسه. این چیزا شاید برای پسرا خیلی هم مهم نباشه ولی برای دخترا مهم‌ه. بالاخره دخترا با پسرا یه فرق‌هایی دارن. این هم یکی‌ش‌ه دیگه...

سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*من اصلاً به این معتقد نیستم که هر کی نماز بخونه، آدم خوبی‌ه یا هر کی باحجاب نیست، پس آدم بدی‌ه و نباید باهاش دوستی کرد. نمی‌دونم چقدر درست میگم از نظر بقیه اما یه چیزایی سلیقه‌ای‌ه؛ مثلاً من خوش‌م نمیاد دوست‌م ۲۰۰ تا دوست‌پسر داشته باشه - یکی بس‌ه خب! - یا اهل Drug و Alcohol باشه؛ خوش‌م نمیاد از مردایی که دستبند و گردنبند آویزون خودشون می‌کنن یا با رشوه گرفتن و کارای این مدلی، موقعیت شغلی‌شون رو بالا می‌برن اما خوب بودن یه آدم، برام مهم‌تره تا نماز خوندن‌ش، تا مسلمون بودن‌ش حتی. ما متاسفانه گاهی یادمون میره نماز و روزه و کارای خوبی که بهش سفارش شده خیلی، برای چی‌ه. یادمون میره قراره رفتارمون با بقیه خوب باشه، تا می‌تونیم به دیگران کمک کنیم و خیلی سیاهی‌ها رو از قلب‌مون پاک کنیم. البته قرار هم نیست آدما حکمت همه چیز رو بفهمن و بدونن. آدم وقتی یه نفر رو دوست داره، خیلی کارا رو واسه دل اون آدم انجام میده، هی نمی‌پرسه چرا؟! با خدا هم گاهی باید اینطوری بود. شک ندارم هر کاری که گفته شده، مث وضو گرفتن، مث کلماتی که به یه شکل کاملاً تکراری هر روز ادا میشن و بهش میگیم نماز، مث خیلی خیلی کارا که نباید انجام داد، چیزایی که نباید خورد، جاهایی که نباید رفت، همه و همه حکمت خاصی دارن. شاید خیلی طول می‌کشه تا کسی بتونه با بررسی شکل ملکول‌های آب در موقعیت‌های مختلف، بفهمه چرا بعضیا به آب دعا می‌خونن و ازش برای درمان بیماری استفاده می‌کنن یا چرا میگن خوردن بعضی چیزها مکروه یا کاملاً ممنوع - حرام - هست. شاید خیلی طول می‌کشه تا کسی بتونه بگه چطوری شستن بخش‌های خاصی از بدن، باعث میشه آدم در جذب انرژی‌ها مستعدتر و آماده‌تر بشه - وضو - شاید خیلی چیزا هست که هیچ وقت نفهمیم دقیقاً چرا اینطوری‌ن، چرا باید باشن یا نباید انجام‌شون داد. موضوع این‌ه که گاهی باید کاملاً اعتماد کنی. نمیگم اطاعت گوسفندی.. اما باید باور کنیم دنیا فقط همینی که به چشم دیده میشه، نیست. گاهی ما فقط ظاهر یه عمل رو می‌بینیم اما باطن‌ش، روح‌ش رو نمی‌بینیم که با دل‌مون چه کار می‌کنه، چطور قلب‌مون پاک میشه، چطور روح‌مون شفاف میشه...

نمی‌دونم چرا اینا رو گفتم. شاید خواستم بگم ورون، مسلمون نیست اما هر روز مسج می‌زنه حال‌م رو می‌پرسه چون با هم دوستیم - من هم می‌زنم خب - آدم قابل اعتمادی‌ه؛ خیلی خیلی هم خوش‌قلب و بامحبت‌ه. انقدر نزدیک هست که بهش بگم از چی ناراحت‌م، چرا خوشحال‌م، برنامه‌م واسه فلان چیز چی‌ه و می‌دونم ادعای خیلی چیزا رو نداره اما وقتی اتفاق بدی میفته، تا بتونه کنارم‌ه، دوست داره همیشه خوشحال باشم و بهترین‌ها رو میخواد برام. این وسط حرفی که اصلاً مطرح نمیشه، مذهب‌ه. خدای هر دومون یکی‌ه، یه خدا که بیشتر نداریم! و پیش اون خدا، من واسه اون دعا می‌کنم، اون واسه من.

شاید اینا رو نوشتم که بگم اگه کسی آدم خوبی‌ه، زیاد مهم نیست خیلی چیزا. درست‌ه که من دل‌م میخواد ورون خیلی چیزای خوب رو که من به واسطه‌ی دین‌م دارم، داشته باشه اما قلب پاکی رو که این آدم داره، کمتر میشه جایی پیدا کرد. دوست‌ت دارم ورون (:

شنبه ٩ اسفند ۱۳۸٢
سخن شما
Share

*همین اول میخوام از یه دوست تشکر کنم. کسی که با حوصله به سوالای بی سر و ته من جواب میده٬ کلی برام وقت میذاره، اصلاً هم از گیجبازی درآوردن‌هام عصبانی نمیشه. من همیشه ازش تشکر می‌کنم ولی خواستم اینجا هم بگم چون از وبلاگ و این چیزا که دیگه اصلاً سر در نمیاوردم ولی به هر مصیبتی بود، بهم یاد داد. توی این مدت، خیلی چیزا ازت یادگرفتم. به خاطر همه چیز ممنون‌م.

امروز چند تا چیز جالب پیدا کردم. یکی‌ش PersianYahoo هست که لینکدونی به معنای واقعی‌ه.

دومی‌ش قوزمیت بود که باعث شد من شدیداً به خودم امیدوار بشم چون تا حالا فکر می‌کردم خودم وقتی حوصله‌م سرمیره، خیلی حرف بی‌ربط می‌زنم که دیدم بدتر از من هم هست!

سومی‌ش هم سفر به اعماق اینترنت هست که خوندن‌ش رو به همه‌ی بلاگرها توصیه می‌کنم.

جمعه ۸ اسفند ۱۳۸٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*خیلی حوصله‌م سر رفته. دانشگاه برم یه دردسر ه، نرم هم یه جور دیگه دردسر و مصیبت‌ه! خب آخه توی خونه چی کار کنم؟ حوصله‌ی خیابونگردی هم ندارم. اصلاً تفریح جالبی نیست؛ همه‌ش پای کامپیوتر نشسته‌م.

اهل تلویزیون که نیستم. مجله خوندن و آهنگ مبتذل! هم حدی داره؛ شما حوصله‌تون سرمیره چی کار می‌کنین؟

شب‌های امتحان، آدم چقدر دلش میخواد چند ساعت از این بیکاری‌ها رو داشته باشه... هی میگم این ترم دیگه آدم میشم ولی امتحانام که تموم میشه، یادم میره!

*امروز یه وبلاگ دیدم که باعث شد کلی به خودم امیدوار شم: جفنگیات. یه کلمه حرف حسابی این تو پیدا نمیشه. منم که خوش اخلاق! دیگه کلی خندیدم.

پسرها:

۱- با ماشین میرن به بانک، پارک می‌کنن، میرن دم دستگاه عابر بانک.
۲- کارت رو داخل دستگاه میذارن.
۳- کد رمز رو می‌زنن، مبلغ درخواستی رو وارد می‌کنن.
۴- پول و کارت رو می‌گیرن و میرن.

دخترها:

۱- با ماشین میرن دم بانک.
۲- توی آینه آرایش‌شون رو چک می‌کنن.
۳- به خودشون عطر می‌زنن.
۴- احتمالاً موهاشون رو هم چک می‌کنن.
۵- در پارک کردن ماشین، مشکل پیدا می‌کنن.
۶- در پارک کردن ماشین، خیلی مشکل پیدا می‌کنن.
۷- بالاخره ماشین رو پارک می‌کنن.
۸- توی کیف‌شون دنبال کارت‌شون میگردن.
۹- کارت رو داخل دستگاه میذارن، کارت توسط ماشین پذیرفته نمیشه.
۱۰- کارت تلفن رو میندازن توی کیف‌شون.
۱۱- دنبال کارت عابر بانک‌شون میگردن.
۱۲- کارت رو وارد دستگاه می‌کنن.
۱۳- توی کیف‌شون، دنبال تیکه کاغذی که کد رمز رو روش یاداشت کردن، میگردن.
۱۴- کد رمز رو وارد می‌کنن.
۱۵- ۲دقیقه قسمت راهنمای دستگاه رو می‌خونن.
۱۶- کنسل می‌کنن.
۱۷- دوباره کد رمز رو می‌زنن.
۱۸- کنسل می‌کنن.
۱۹- دوست پسرشون رو صدا می‌زنن که کد صحیح رو براشون وارد کنه.
۲۰- مبلغ درخواستی رو می‌زنن.
۲۱- دستگاه ارور (خطا) میده.
۲۲- مبلغ بیشتری رو درخواست می‌کنن.
۲۳- دستگاه ارور (خطا) میده.
۲۴- بیشترین مبلغ ممکن رو درخواست می‌کنن.
۲۵- انگشتاشون رو برای شانس رو هم میذارن.
۲۶- پول رو می‌گیرن.
۲۷- برمی‌گردن به ماشین.
۲۸- آرایش‌شون رو توی آینه عقب چک می‌کنن.
۲۹- توی کیف‌شون دنبال سویچ ماشین میگردن.
۳۰- استارت می‌زنن.
۳۱- پنجاه متر میرن جلو.
۳۲- ماشین رو نگه میدارن.
۳۳- دوباره برمی‌گردن جلوی بانک.
۳۴- از ماشین پیاده میشن.
۳۵- کارت‌شون رو از دستگاه عابر بانک برمی‌دارن. (حواس نمیذارن برای آدم!)
۳۶- سوار ماشین میشن.
۳۷- کارت رو پرت می‌کنن روی صندلی کنار راننده.
۳۸- آرایش‌شون رو توی آینه چک می‌کنن.
۳۹- احتمالاً یه نگاهی هم به موهاشون میندازن.
۴۰- میندازن توی خیابون اشتباه.
۴۱- برمی‌گردن.
۴۲- میندازن توی خیابون درست.
۴۳- پنج کیلومتر میرن جلو.
۴۴- ترمز دستی رو آزاد می‌کنن. (میگم چرا انقدر یواش میره)
۴۵-...

پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*اینک که به یاری مزدا، تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سر گذاشته‌ام، اعلام می‌کنم که تاروزی که من زنده هستم و مزدا، توفیق سلطنت را به من می‌دهد، دین و آئین و رسوم ملت‌هادی که من پادشاه آنها هستم، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیردستان من، دین و آیین و رسوم ملت‌هایی که من پادشاه آنها هستم یا ملت‌های دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده‌ام، تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد، هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملتی آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند، من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه هستم، نخواهم گذاشت کسی مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال تصرف نماید. من تا روزی که زنده هستم، نخواهم گذاشت که شخصی، دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد، وی را به کار وادارد.

من امروز اعلام می کنم که هر کس آزاد است که هر دینی را که میل دارد، بپرستد و در هر نقطه که میل دارد، سکونت کند مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و هر شغل را که میل دارد، پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند.

من اعلام می‌کنم که هرکس مسئول اعمال خود می‌باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندان‌ش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و برعکس به کلی ممنوع است و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه‌ای مرتکب تقصیر می‌شود، فقط مقصر باید مجازات گردد نه دیگران.

من تا روزی که به یاری مزدا سلطنت می‌کنم، نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیردستان من مکلف هستند که در حوزه‌ی حکومت و ماموریت خود، مانع از فروش و خرید مردان و زنان به عنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد و از مزدا خواهان‌م که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملت‌های ایران و بابل و ملت‌های ممالک اربعه برعهده گرفته‌ام، موفق گرداند.

این متن برگرفته از متن منشور تاجگذاری کوروش هخامنشی در 539 یا 538 قبل از میلاد است که بر روی لوحی به دست آمده از حفاری‌های ویرانه‌ی شهر اور در بین‌النهرین حک گردیده و اصل لوح هم‌اکنون در کتابخانه‌ی ملی انگلستان نگهداری می‌شود.

سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*بعضی وقتا آدم یه چیزایی می‌بینه که واقعاً مات و متحیر می‌مونه. مثلاً امروز داشتم تشریف می‌بردم مترو که تشریف ببرم دانشگاه - چه خودم رو تحویل می‌گیرم - اصولاً هم موقع قدم زدن، توی حال خودم هستم. به اطراف زیاد توجه نمی‌کنم. همینطور که داشتم می‌رفتم، شنیدم که یه نفر سلام کرد و از اونجایی معمولاً آدم به کسی که نمی‌شناسه، سلام نمی کنه، فکر کردم حتماً طرف آشناست، من سرم پایین بوده، ندیدم‌ش.

البته همه اینا در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد. خلاصه برگشتم که ببینم کی بود سلام کرد. یه آقایی رو دیدم که نمی‌شناختم‌ش. مشخص بود که فقط می‌خواست یه حرفی زده باشه. گفت شما همون خانمی نیستین که توی هواپیمایی کار می‌کنین؟!!!

چه سوال مسخره‌ای! گفتم نخیر.
پیش خودم فکر کردم کاش بی‌اختیار بر نمی‌گشتم ولی خب بی‌اختیار بود دیگه.

حالا فکر می‌کنی حرف‌ش چی بود؟
- من خدای نکرده قصد مزاحمت ندارم ولی شما رو که دیدم، خیلی از چهره‌تون خوش‌م اومد. خواستم بپرسم شما مجرد هستین یا متاهل؟ چند سال‌تون‌ه و ...

بقیه‌ش رو دیگه نشنیدم ولی فکر کردم این دیگه چه جورش‌ه. فقط میشه به یه همچین اتفاقی خندید. نمی‌دونم چی بگم...

دوشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٢
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers