*دیروز کلی لعنت فرستادم به هرچی فضولی و فضول‌ه؛ اولی‌ش هم خودم! قضیه این‌ه که دیروز رفته بودم سایت دانشکده. بعد از من مریم اومد پیش‌م نشست که میل‌هاش رو چک کنه. یه میل داشت از برادرش که ۳ تا عکس هم داشت. بعد می‌خواست۲ تاش رو بفرسته برای دوست‌ش. بهم گفت چی کار کنم؟!

گفتم خب اول میل رو روی هارد بریز؛ بعد اون۲ تا عکس رو دوباره از توی اون فولدر زرد ه! بردار اتچ کن و بفرست. فقط یادت باشه از روی هارد پاک‌شون کنی.

خلاصه خودم این کارا رو انجام دادم. بعد رفتم عکسا رو از روی هارد پاک کنم. اونجا یه سری عکس بود که شکل کشتی کج زن‌ها بود (دیدین چه وحشتناک‌ه؟!) ولی در واقع چیز دیگه‌ای بود. ما هم فضولی‌مون درد گرفت که ببینیم اینا چی‌ن!۲ تا ش رو باز کردیم که یه دفعه یه کله! اومد وسط؛ بی‌مقدمه گفت بخواین اینطوری کنین کلاه‌مون میره توی هم ها!

مسئول شبکه بود. من آخه توی خونه با کامپیوتر خودمون خلاف نمی‌کنم چه برسه به سایت دانشگاه جلوی اون همه آدم. دیگه حسابی آب شدم از خجالت. گفتیم عکسا روی هارد بود. خواستیم ببینیم چی‌ن‌‌! اون بنده خدا هم چیزی نگفت جز اینکه من از توی اتاق‌م می‌بینم کی داره چی کار می‌کنه. گفتم بدونین...

اون روز وقتی یه سری از بچه‌ها برای اولین بار می‌خواستن از اکانت‌شون استفاده کنن همین که نشستن، شروع کردن به خلاف کردن. اونا هم حتماً فضولی‌شون گرفته بوده دیگه. این بنده خدا هم اومد یه دور توضیح داد که کنترل می‌کنه. نمی‌گفت هم می‌دونستم ولی اصلاً حواس‌م نبود فضولی و غیرفضولی فرق نداره. دیگه کلی خجالت کشیدم. دفعه‌ی آخر م شد ولی!

آخرش هم رفتیم دفترش بهش گفتم جریان چی بود چون دوست ندارم درباره‌م جور دیگه‌ای فکر کنه چون به مرور بچه‌ها رو می‌شناسه دیگه ولی گفت مهم نیست. از این عکسا روی هارد بود لطف کنین پاک کنین. ما هم تشکر کردیم اومدیم بیرون ولی هنوز یادم میفته خجالت می‌کشم. من کلاً اینطوری‌م. همه چیز رو بزرگ می‌کنم. بد هم هست ولی اینطوری‌م دیگه...

*دیگه اینکه دوباره شهلاجون - استاد خاک‌شناسی - داشت درس می‌داد. از۱۱:۳۰که گذشت، التماس‌ها مبنی بر تموم کردن کلاس شروع شد و البته طبق معمول بی‌فایده هم بود. هرکی یه چیزی می‌گفت. این وسط یکی از آقایونی که دقیقاً پشت سر من نشسته بود - و البته مدام هم تیکه مینداخت نذاشت بفهمیم استاد چی میگه وگرنه ما که عاشق درسیم - من و مریم! - - می‌گفت استاد! الان کلاس داریم توی سلف! تعطیل کنن ((:

دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: |-:
Share

* آخراش‌ه! الان دیگه می‌میرم ((: امروز بعد از ۲سال رکورد زدم.۲ساعت متوالی درس خوندم آخه. من اصلاً سر دفتر کتاب بند نمیشم یعنی کلاً هیچ جا آروم بند نمیشم. اصلاً نمی‌تونم. سر کلاسای دانشگاه که مثلاً خانومانه رفتار می‌کنم، وقتی کلاس تعطیل میشه دیگه می‌دوم بیرون که خفه نشم. گاهی هم با مریم، سر کلاس، شکلات و نخودچی کشمش و بیسکویت و هندونه و قورمه سبزی و ...((: می‌خوریم که حوصله‌مون سر نره و از وقت گرانقدر درست استفاده کرده باشیم. البته کم پیش میاد اون هم سر کلاسای به دردنخور که خود استاد هم می‌دونه داره چرت و پرت میگه. من برای استادامون احترام زیادی قائل‌م ولی همه‌تون قبول دارین که بعضیاشون خودشون هم نمی‌دونن چی دارن میگن.

پیش دانشگاهی که بودم، دیدم دیگه کنکور شوخی بردار نیست. من هم که نمی‌تونم یه کار رو ۲ بار انجام بدم. پس بهتر ه همون سال اول قبول بشم و قال قضیه رو بکنم! لذا مجبور شدم درس بخونم. منی که یه جا نمیشه نگه‌م داشت، برای کنکور بخونم دیگه چی میشه. قاطی می‌کردم دیدنی ولی قبول شدم؛ البته نسبت به بقیه‌ی بچه‌های کلاس‌مون خوندن من اصلاً به حساب نمیومد.

دوست‌م چند وقت پیش تازه می‌گفت خیلی دل‌م می‌خواست اون سال بهت تذکر بدم که به جای لودگی! یه کم درس بخونی ولی گفتم یه وقت بگی به تو چه!!!

یکی نیست بگه آخه بی انصاف!من کی با دوستام اینطوری حرف زدم که تو دومی‌ش باشی آخه؟!!!

آخه مثلاً زیست رو باید زیاد بخونی تا یادت بمونه مخصوصاً زیست پیش‌دانشگاهی رو ولی من یادم‌ه یه شب ساعت ۱۲تازه رفتم فصل۴رو بخونم - همون فصل امینواسیدها و پروتئین و اینا - فرداش هم تست‌ش رو داشتیم. حتی این دوست‌م هم باور نکرد که من اینطوری خونده باشم. بهم خیلی برخورد ولی حق داشت بنده خدا!

 حالا امروز بعد از قرن‌ها یه خرده فکر کردم من که این ترم، ۲ واحد عمومی دارم +  ۱۶تا اختصاصی! کی رو پیدا کنم جا م بره امتحان بده! خودم هم که بلد نیستم. پس برم بخونم.

از خاک‌شناسی هم شروع کنم که خیلی زیاد ه - ۷۰۰صفحه کتاب با جزوه دستی! - ساعت ۸ رفتم شروع کنم. همین که نشستم، دیدم گرم‌ه. پنجره رو باز کردم ولی باز هم گرم بود. البته هوا که خنک بود. همون مرگ که توی پست قبلی گفتم، باز اومده بود سراغ‌م ((: دیدم نه! نمیشه. رفتم یه لباس خنک‌تر پوشیدم ولی باز هم گرم بود. ای خدا!

گفتم اصلاً بی خیال گرما. چند لحظه بعد یه دفعه دل‌م ادکلن خواست. دوباره بلند شدم ادکلن زدم ((: خلاصه هر ادایی فکر کنین از خودم درآوردم تا طی ۲ساعت، ۱۹صفحه خوندم.

ساعت۱۰:۱۰هم تعطیل کردم چون قرار بود ۲ساعت بخونم. قرار هم نبود تعطیل می‌کردم چون الان سر م واقعاً داره می‌ترکه! فکر هم نکنم با یه دور خوندن کسی خاک‌شناسی یاد بگیره. رده بندی بود اول‌ش. ۱۰ -۱۲ تا رده اسم برده بود. بعد نوشته بود در چه شرایطی، چی به چی تبدیل میشه. آخه بابا اینا به من چه؟!

*حالا یه چیز دیگه. این موقعا که میشه - یعنی نزدیک اردیبهشت - من خیلی خوش‌اخلاق میشم. هر چی باج و اعتراف میخواین بگیرین الان وقت‌ش‌ه ((: کلاً خیلی گرم شدن هوا و اردیبهشت رو دوست دارم ولی از فصل‌ها، تابستون رو دوست دارم چون گرم‌ه ولی عوض‌ش تعطیل‌ه. دیگه هول و ولای امتحان پایان ترم رو ندارم ((: چقدر هم من ناراحت‌م جون خودم. نمیگم به خاطر این‌ه که تا هر وقت دلم بخواد می‌خوابم چون اصلاً من خواب ندارم. همیشه زود بیدار میشم، دیر هم می‌خوابم. چون وقت‌م مال خودم‌ه دوست دارم. نه مث الان که ۳روز هفته تا نصفه شب! کلاس دارم یه روز ش رو هم به خاطر یه کلاس مجبورم برم این همه راه رو!

پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۳
سخن شما
Share

*من دیگه درسخون میشم!۲ ماهی میشه که هر روز این جمله رو به خودم میگم. انقدرا هم بی‌اراده نیستم ولی نمی‌دونم ماجرا از چه قرار ه که من این ترم هم درسخون نشدم.

امروز ساعت۳بود فکرکنم، گفتم برم یه کم خاکشناسی بخونم آخر ترم نیفتم! اول رفتم کتاب رو آوردم. دیدم ۷۰۰صفحه‌س. گفتم اول جزوه دستی رو بخونم که بدونم ماجرا از چه قرار ه، بعد برسم به کتاب.

جزوه رو که آوردم، یه احساسی داشتم توی مایه‌های مرگ. فکر می‌کردم کتک خورده‌م. گفتم خب دراز بکشم بخونم راحت‌ترم. بعد دیدم جزوه رو نگاه می‌کنم، یاد شهلا جون میفتم. شهلا جون استاد خاک شناسی‌ه! همه‌ی دانشکده بهش میگن شهلا جون ((: بعد یه دفعه کلافه شدم. جزوه رو گذاشتم پشت سرم، ۲ساعت خوابیدم.

الان سمیرا تلفن زد. درباره‌ی نقشه پارکی که یکشنبه باید تحویل بدیم می‌پرسید با یه تحقیق دیگه. خوب شد گفت این نقشه باید برای مثلاً دانشکده ادبیات باشه چون من می‌خواستم توش زمین بازی بذارم برای بچه‌ها! خیلی دل‌م میخواد بدونم خدا گیج‌تر از من هم آفریده یا نه!

*دیروز با مریم رفتیم پیش استاد چمن‌کاری که بگیم این موضوع تحقیق مسخره‌ی ما رو عوض کنه. آخه بخش نظارت بر چمن فیفا هم شد موضوع! نقطه ضعف این استاد ما این‌ه که بهش چند بار با صدای رسا بگی آقای دکتر! دیگه حل‌ه.

به جون خودم!
من هم علیرغم میل باطنی، مجبور شدم بگم دیگه چون رفتار ش وقتی دکتر خطاب‌ش کنی خیلی فرق داره با وقتی که خطاب‌ش نکنی! من هم اصلاً دوست ندارم آدم‌ها رو با اسم سمت و شغل‌شون خطاب کنم. به نظرم این نه تنها احترام گذاشتن نیست، شاید یه جورایی هم بی‌احترامی باشه. آخه مگه تو قبل از مدرک گرفتن‌ت اسم نداشتی؟!!!خود استاد تز ش این‌ه که ما به شما میگیم خانوم مهندس، شما هم بگین آقای دکتر. حالا بگذریم...

چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۳
سخن شما
Share

*یه عالم هم کار ریخته سر م. نمی‌دونم دیگه چی کار دارم می‌کنم. من اصولاً اینطوری‌م. دقیقاً موقعی که کلی کار دارم، همه رو بی خیال میشم و مث الان میشینم وبلاگ می‌نویسم یا خلاصه هر کاری می‌کنم غیر از اون کاری که باید انجام بدم. روش خوبی‌ه. لااقل آدم کمتر حرص می‌خوره.

* میخوام دو تا اعتراف کنم: یکی اینکه من بلد نیستم برنج بپزم. اصلًا بلد نیستم! ۳بار سعی کردم، نشد. من هم دیگه بی‌خیال‌ش شدم. یادم‌ه یه بار سبزی پلو بود، یه بار عدس پلو، دفعه‌ی سوم‌ش رو هم اصلاً یادم نمیاد.

جالب اینجاست که نمی‌دونم چرا همیشه حرف از برنج درست کردن میشه و همیشه هم یه جورایی لو میره که من بلد نیستم و خیلی بد میشه؛ مثلاً اون روز مامان اینا رفته بودن خونه‌ی همسایه‌مون. بعد می‌خواستن زود بیان خونه. اونا گفته بودم بمونین، دختر خانوما که بلدن غذا درست کنن!
مامان هم من رو لو داده بود. حالا اگه خواهری هم شریک می‌کرد، کمتر لجم می‌گرفت ((:

گذشت تا اینکه توی عید بود که یه روز مامان گفت لااقل با پلوپز بیا یاد بگیر. من هم دیدم دیگه پسرای همسایه‌مون بلدن، من بلد نباشم خیلی‌ه. گفتم باشه. حالا این وسط داشتم تمرین مساحی هم حل می‌کردم. با چند تا زاویه و چند تا طول ضلع قرار بود نقشه زمینی رو که اندازه‌گیری کرده بودیم، بکشم. من هم حواس‌م پرت شد؛ خلاصه نقشه رو که کشیدم، دیدم یه جوری‌ه!

یه خرده بیشتر که نگاه کردم، فهمیدم از طول اضلاع برای زاویه‌ها استفاده کردم. از زاویه‌ها هم برای طول اضلاع. مثلاً اگه یه طول ۲۳متری داشتم، یه زاویه ۲۳درجه‌ای کشیده بودم. کلی به خودم خندیدم. این هم ملحق شد به اون قضیه‌ی ماشین چمن‌زنی! اعتراف دوم هم همین بود.
یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: d:
Share

*به نظر ت اگه قرار باشه آدم یا پررو باشه یا کمرو، کدوم‌ش بهتره؟ بذارین چند تا مثال بزنم. خودتون متوجه میشین. در دوران مدرسه من سعی می‌کردم تا جایی که ممکن‌ه نرم کتابخونه! به خاطر اینکه مدرسه‌مون با اون همه اسم و رسم، کتابخونه‌ش آپدیت نبود. از این فجیع‌تر اینکه قانون نداشت. منظور م این‌ه که قانون‌ش اینطوری بود که نوبت کسی که صداش بلندتر بود، زودتر از کسی مث بود که عرضه‌ی داد زدن نداشتم!

خیلی بد بود آخه. فکر کنین همه می‌ریختن روی سر کتابدار و داد می‌زدن این رو بنویس، اونو ننویس! اینجور موقع‌ها هیچ وقت نوبت من نمی‌شد! دیگه شده بود جک برای بچه‌ها. البته همه اینطوری نمی‌کردن؛ اکثر شون!

تموم شدن مدرسه، شروع دردسرهای من بود؛ مثلاً امروز قشنگ! یه ساعت توی بانک ایستاده بودم چون رو م نمی‌شد به اون آقا بگم به کار من برس و هی صدا ش بزنم که کار م رو راه بندازه. بعضیا هم که دیگه ماشالا.

خلاصه توی موقعیت‌های این مدلی حسابی حرص می‌خورم. بارها دیده‌م که ملت با پررویی کارشون رو پیش می‌برن ولی من نمی‌تونم. مثلاً یکی از بچه‌های دانشگاه خیلی بامزه‌س! اینقدر چونه می‌زنه که مثلاً توی کلاسی که ظرفیت‌ش اکیداً!!! پر شده، ثبت نام می‌کنه. حالا اگه من بودم...

اخلاق بدی هم هست ولی اینطوری‌م دیگه... تازه کاش فقط در همین حد بود. هفته‌ی دیگه سر کلاس چمنکاری سمینار دارم. از الان ماتم گرفته‌م که چطوری برم برای بچه‌ها صحبت کنم. اصلاً خوشم نمیاد همه‌ی نگاه‌ها روی من باشه. بی اختیار صورت‌م سرخ میشه. حتی سر کلاس‌ها خیلی وقت‌ها جواب سوال استاد رو می‌دونم ولی نمیگم. با اینکه ردیف‌های اول میشینم و دقیقًا به درس گوش میدم ولی ابداً اظهار نظر نمی‌کنم. می‌دونم خیلی بد ه ولی یه طورایی دیگه عادت کردم. حالا مونده‌م چی کار کنم. بهم میاد اینطوری باشم؟
چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*دیشب یه خواب بد دیدم. وقتی بیدار شدم مث بچه‌ها هنوز داشتم گریه می‌کردم. نمی‌دونم به خاطر غم سنگینی بود که حتی توی خواب هم تحمل‌ش رو نداشتم یا از خوشحالی‌م بود که می‌دیدم خواهرم صحیح و سالم‌ه و آروم خوابیده. تمام بالش‌م خیس شده بود. چشمام می‌سوخت ولی اشکام تموم نمی‌شد. چقدر خوب بود که همه‌ش رو توی خواب دیده بودم.

یه دفعه یه عالم خاطره‌ی بد از سال‌های دور هجوم آورد به ذهن‌م. از اون سالی که دیگه مامان‌م من رو به موقع مدرسه نمی‌برد. زیاد حواس‌ش بهم نبود. بابام چقدر کم حرف می‌زد. کسی بهم نمی‌گفت چه خبر ه. خوب یادم‌ه یه روز مامان‌، من و خواهری رو برد بیمارستان عیادت پدربزرگ‌م. هیچ وقت یادم نمیره چقدر چهره‌ش زرد و خسته شده بود. سرطان حتی براش توان حرف زدن هم نذاشته بود.

پدربزرگی که اون همه من رو دوست داشت، فقط بهم سلام کرد و من رو بوسید. یادم نمیاد حرف دیگه‌ای گفته باشه... اون روز، آخرین باری بود که دیدم‌ش. تحمل‌ش برام سخت بود ولی می‌دونستم که دیر یا زود این اتفاق میفته.

یه روز ساعت حدود ۷ بود که تلفن زنگ زد. ما خونه‌ مادربزرگ‌م بودیم. همه با وحشت به تلفن نگاه می‌کردن. مامان گوشی رو برداشت. جوابای بی‌ربط می‌داد. همه‌ش می‌گفت بله... بله... باشه!

نمیخوام بقیه‌ش رو به یاد بیارم. اون موقع که توی ابن بابویه یه تل خاک بهم نشون دادن و گفتن پدربزرگ‌م رو اونجا به خاک سپردن، خیلی شاکی شدم که چرا من رو توی مراسم خاکسپاری نبردن ولی حالا واقعاً ممنون‌م ازشون. همون بهتر که آدم این چیزا رو با جزئیات به یاد نیاره.

حالا سال‌ها از اون میگذره. منی که اون همه پدربزرگ‌م رو دوست داشتم، الان دارم زندگی خودم رو می‌کنم. یه وقتایی هم یادم میاد که آره، همچین آدمی هم بوده یه موقعی... وقتی به عکس‌هامون نگاه می‌کنم میگم یعنی الان کجاست؟ من رو یادش‌ه؟

بعدش فکر می‌کنم یه روزی هم یکی به عکس من نگاه می‌کنه و میگه الان مریمی کجاست؟ نمی‌دونم کی؟ کجا؟ چطوری؟ ولی اتفاق میفته... چه ناگهانی باشه چه نباشه، هیچ کس دوست نداره اتفاق بیفته ولی نمیشه ازش فرار کرد. دل‌م نمیخواد بعدش همه‌ش به خودم بگم کاش این کار رو کرده بودم، کاش اون کار رو نکرده بودم؛ هر چند که اون روز همه مهلت میخوان که برگردن و ...

رفتن همیشه من رو یاد این چیزا میندازه حتی اگه یه مسافرت کوتاه باشه...

حالا یه چیز دیگه - گفتم که پرش افکار دارم! - شنبه بعد از قرنی رفتم دانشگاه. خیلی سعی کردم که مثلاً خوشحال باشم و اینا! - که چی حالا؟ - ولی فقط از دیدن مریم و سارا خوشحال شدم. اعظم و شیرین رو هم که باید برم خوابگاه ببینم‌شون. بقیه باشن و نباشن برام فرقی نداره. بد هم هست یعنی لااقل خوب نیست ولی واقعیت‌ه. حالا...

دیگه اینکه دوستان لطف کنن سایت ورزشی!!! خوب می‌شناسن معرفی کنن لطفاً که دیگه این تحقیق فیفا داره میاد روی اعصاب‌م!
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*حسابی زده به سر م.
شاید به خاطر این‌ه که توی تعطیلات، اصلاً درس نخوندم.
شاید هم به خاطر not respondingشدن‌های متعدد کامپیوترم‌ه.

دیروز مثلاً مهمون داشتم ولی رفتارم یه جورایی غیر عادی بود. چی مسخره‌تر از اینکه من شکمو! هیچی نتونم بخورم؟!!! چند روز پیش عموپورنگ داشت با یه دختر بچه‌ای به اسم شفق صحبت می‌کرد. بعد پرسید پدر مادرتون خونه هستن؟

شفق در جواب‌ش گفت پدرم توی آسموناس...
بیچاره عموپورنگ گریه‌ش گرفته بود. خیلی بد ه که آدم توی یه همچین موقعیتی گیر کنه. برای خودم هم پیش اومده. یه بار داشتم با یکی از دوستام که مادرش رو از دست داده، صحبت می‌کردم. موقع خداحافظی یه دفعه از دهنم پرید گفتم به مامان اینا سلام برسون. بعد خودم درست‌ش کردم. در واقع یه جور ماست‌مالی! ولی خیلی بد شد. گریه‌م گرفته بود.

البته گریه کردن من چیز عجیبی نیست، لااقل در حضور دوستام. همین دیروز نمی‌دونم چه مرگ‌م شده بود. وقتی دوستام می‌خواستن برن، تا یه مسیری باهاشون رفتم. چه بارون قشنگی هم می‌بارید. دل‌م می‌خواست داد بزنم. ما هم زندگی نداریما! حتی نمی‌تونیم هروقت دل‌مون خواست، بخندیم یا گریه کنیم. بعدش هم دوباره مهمون داشتیم. مجبور شدم حسابی خوش‌اخلاق! باشم ولی داشتم خفه می‌شدم.

*یه روز هم یادم‌ه درس‌های عملیات درختان و درختچه‌ها داشتیم + عملیات چمنکاری!
من هم که حوصله نداشتم ۴ساعت سر زمین وایسم. به یه بهونه‌ای جیم شدم. زمین هم کلی با دانشکده فاصله داشت. خلاصه یکی دو ساعت بعد برگشتم. دیگه آخرای کلاس بود. من هم تازه از راه رسیده بودم. نمی‌دونستم ماجرا از چه قرار ه. فقط دیدم بچه‌ها دارن با ماشین چمن‌زنی کار می‌کنن.

نوبت‌م که شد، رفتم که مثلاً سربرداری (همون چمن زدن دیگه!) یاد بگیرم. دیده بودم که بچه ها، حتی پسرا به سختی ماشین رو هل میدن ولی دیگه برای من واقعاً سنگین بود. هرچی هل می‌دادم‌ش، تکون نمی‌خورد. خلاصه به هر مصیبتی بود، چند قدم راه رفت. یه دفعه دیدم اون بنده خدایی که مثلاً قرار بود به ما کار یاد بده، بدو بدو اومد جلو گفت خانوم مهندس! با این (اشاره کرد به یه چیزی کنار دسته ماشین) گاز بده. چرا خودت هی میدی؟!!!

پ.ن: توی دانشکده‌ی ما به آزمایشگاه‌ها و کلاس‌های عملی میگن عملیات! آدم فکر می‌کنه قراره به جایی حمله کنن!
پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۳
سخن شما
Share

*یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
دختری بود به اسم فاطمه. یک روز سر راه‌ش، به باغی رسید؛ در زد...

در باز شد و همین که قدم به باغ گذاشت، یک دفعه در بسته شد و دیوار جا ش رو گرفت!
فاطمه پس از گریه‌ی زیاد! - چه اشکاش آماده بود! - گرسنه و تشنه شد و بلند شد تا توی باغ بگرده تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کنه.

دید باغ درندشتی با میوه‌های جورواجور ه و در میان آن، عمارتی قرار داره.
صدا زد ولی کسی جواب نداد. پس شروع کرد به وارسی عمارت.

از شش اتاق گذشت و همین که به اتاق هفت‌م رسید، دید یه نفر در رختخواب خوابیده و روی صورت‌ش ملافه سفیدی‌ه.

ملافه رو کنار زد و دید پسر جوونی‌ه مثل پنجه‌ی آفتاب!
جوان رو صدا زد ولی اون جوابی نداد.

دختر، پارچه رو کنار زد و دید همه‌ی بدن جوان رو گله به گله سوزن فروکرده‌اند. فاطمه ترسید. مات و مبهوت به دور و برش نگاه کرد. تکه کاغذی رو بالای سر جوان دید. روی کاغذ نوشته بودن «هرکس چهل شب و چهل روز، بالای سر این جوان دعا بخواند و سوزن ها را از بدن‌ش بیرون بکشد و همه این روز و شب‌ها را با یک بادام و یک انگشتانه آب به سر ببرد، روز چهل‌م جوان عطسه می‌کند و بیدار می‌شود.»

فاطمه ۳۵روز، بالای سر جوان نشست و دعا کرد و به جوان فوت کرد و هر روز، یکی از سوزن‌ها رو از تن‌ش بیرون کشید.

دیگه از تشنگی و گرسنگی و بی‌کسی براش رمقی نمونده بود.
در این موقع از پشت دیوار باغ، صدای ساز بلند شد. فاطمه رفت روی پشت بام.

دید یه دسته کولی، بار و بندیل‌شون رو گذاشتن و دارن می‌زنن و می‌رقصن!
فاطمه صدا زد: شما رو به خدا! یکی از دخترهاتون رو بدین به من که از تنهایی دق نکنم.

سردسته‌ی کولی‌ها هم قبول کرد. فاطمه طنابی انداخت و دختر کولی رو بالا کشید و بهش گفت: تو مونس و همدم من باش.
اما از جوانی که در اتاق هفت‌م خوابیده بود،حرفی نزد.

دختر کولی بو برد که توی اتاق هفت‌م خبرهایی هست که فاطمه ازش پنهان می‌کنه. فردای اون روز، دختر کولی رفت پشت در اتاق هفت‌م و از لای در نگاه کرد و دید فاطمه به اون پسر جوان دعا می‌خونه و فوت می‌کنه.

روز چهل‌م وقتی فاطمه هنوز از خواب بیدار نشده بود، دختر کولی دوید و رفت بالای سر جوان. دعا خوند، فوت کرد و سوزن چهل‌م رو بیرون کشید.جوان عطسه‌ای کرد و بیدار شد.(می‌دونم الان چقدر حرص‌تون گرفته!)

دختر خودش رو به جای فاطمه جا زد. داستان زندگی او رو تعریف کرد و گفت چهل روز ه که بالای سر جوان دعا می‌خونه و ازش پرستاری می‌کنه.

جوان هم دختر کولی رو به زنی گرفت - ای کم‌ظرفیت - و فاطمه‌ی بیچاره، شد کنیز دختر کولی!!!

از قضای روزگار، طلسم جوان که شکسته شد، همه‌ی فک و فامیل‌ش هم ظاهر شدند و معلوم شد که او پسر پادشاه‌ه! پس پادشاه هفت شب و هفت روز، شهر رو آذین بست و برای پسرش و دختر کولی، عروسی راه انداخت.

البته این داستان، پایان خوشی داره.جوان بعد از چند ماه، بار سفر رو می‌بنده و فاطمه ازش به عنوان سوغات، سنگ صبور میخواد.

در طی سفر، جوان از دکانداری می‌شنوه که هرکس این سنگ صبور رو از تو خواسته، دل پردردی داره. وقتی سنگ صبور رو بهش دادی، همون شب میره کنج دنجی میشینه و همه سرگذشت‌ش رو برای سنگ صبور تعریف می‌کنه و آخر سر هم میگه سنگ صبور!سنگ صبور! تو صبوری!من صبور! یا تو بترک یا من می‌ترکم!!!!

در این موقع، باید تندی بپری و او رو محکم بگیری. اگر نه، دل‌ش از غصه می‌ترکه و می‌میره.

جوان سنگ رو میخره و برمی‌گرده به شهر خودش. همونطور میشه که دکاندار گفته بود ولی فاطمه تا شعر رو می‌خونه، جوان می‌پره و او رو نجات میده.

صبح فردا فرمان میده گیس دختر کولی رو می‌بندند به دم قاطر و قاطر رو هی می‌کنن به سمت صحرا. بعد شهر رو از نو آذین می‌بندند و چراغونی می‌کنن. پسر پادشاه با فاطمه عروسی می‌کنه - داشت خودش رو برای همین می‌کشت دیگه! - و همه‌ی دردها و غم‌های فاطمه به پایان می‌رسه.

حالا نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا:

تمام ناراحتی‌های فاطمه از اونجا شروع شد که درست پنج روز مونده به رسیدن‌ش به هدف! صبر ش تموم میشه. فاطمه خبر نداشت که این سرشت زندگی و طبیعت‌ه که درست قبل از یک گشایش، همه چیز واقعاً تیره و تار به نظر می‌رسه.

اگر فاطمه کمی بیشتر صبر می‌کرد و بی‌رمق و نومید نشده بود، لازم نبود مدت‌ها غصه بخوره و به سنگ صبور متوسل بشه.

شاید وقتی احساس نومیدی می‌کنیم، فقط به این دلیل‌ه که در نزدیکی هدف قرار گرفته‌ایم. شاید باید به خودمون بگیم انگار هیچ چیز درست پیش نمیره و این می‌تونه به این معنی باشه که بعد از تلاش‌های بسیار، بالاخره به یک قدمی هدف رسیده‌ایم.

حافظ فرموده:
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق / هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم.

اما هم او می‌فرماید:

این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت / اجر صبری است که در کلبه احزان کردم.
یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۳
سخن شما
Share

*به نظر من، عید دیدنی خیلی کار خنده‌داری‌ه. تا بتونم ازش فرار می‌کنم. آخه که چی؟ فامیلی که سالی یه بار ببینی‌ش خب بودن و نبودن‌ش مگه فرقی هم می‌کنه؟ اونایی که شهرستان زندگی می‌کنن، قضیه‌شون فرق داره ولی برای من که همه‌ی فامیل‌م تهران هستن، همین‌ه که الان گفتم. دیگه خونه‌ی مادربزرگ‌ه رو هم دیدم نرم بده وگرنه این رو هم نمی‌رفتم.

نمی‌د,نم چرا ولی یه طورایی مهمونی رفتن رو دوست ندارم. دل‌م میخواد فقط مهمون داشته باشم. هیچ وقت مهمونی نرم. شاید به خاطر تنبلی‌ه، نمی دونم... حالا هر چی!

سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: |-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers