*داستان ما درباره‌ی کوهنوردی است که می‌خواست به بلندترین قله صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند، شکوه و عظمت پیروزی را پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهایی انجام دهد.

او سفر ش را هنگامی آغاز کرد که هوا رفته‌رفته رو به تاریکی می‌رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند، به صعود ش ادامه داد تا اینکه هوا کاملاً تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد.

سیاهی شب همه‌ جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند. حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.

کوهنورد همانطور که داشت بالا می‌رفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد.

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد.

داشت فکر می‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمر ش حلقه خورده است. وسط زمین و هوا مانده بود.

حلقه شدن طناب به دور کمرش مانع از سقوط کامل‌ش شده بود. در آن لحظات سنگین سکوت، چاره‌ای نداشت جز آنکه فریاد بزند: خدایا کمک‌م کن.

ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد: از من چه می‌خواهی؟
- نجات‌م بده.

- واقعاً فکر می‌کنی می‌توانم نجات‌ت بدهم؟
-البته! تو تنها کسی هستی که می‌توانی مرا نجات دهی.

- پس آن طناب دور کمر ت را پاره کن!

برای یک لحظه، سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان، مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور کمر ش شود.

روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده‌ی یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمر ش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت!

و شما؟ تا چه حد به طناب خود می‌چسبید؟ آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشید؟
هیچ‌گاه به پیام‌هایی که از جانب خدا برایتان فرستاده می‌شود، شک نکنید.

هیچ‌گاه نگویید که خداوند فراموش‌ یا رهایتان کرده است.

هیچ‌گاه تصور نکنید که او از شما مراقبت نمی‌کند و به یاد داشته باشید که خدا همواره مراقب شماست.

چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۳
سخن شما
Share

*دیشب خیلی دل‌م می‌خواست بیام بنویسم ولی امتحان خاک‌شناسی داشتم. آخیش! راحت شدم فعلاً! هم امتحان خاک‌شناسی تموم شد هم کنفرانس چمن‌کاری. دیروز توی دانشکده باز هم حرف اون دختر معروف‌ه بود! همه می‌شناسن‌ش، چون هر روز موها ش رو یه رنگ می‌کنه.

اوایل سال تحصیلی چون نارنجی مد بود، موهاش رو نارنجی کرده بود که به رنگ لباساش بیاد! بعدش شرابی کرد، بعد صورتی! حالا هم قرمز. دیگه مو براش نمونده. یعنی واقعاً فکر می‌کنه خیلی قشنگ‌ه که همه نگاش می‌کنن؟

به نظر من که مضحک‌ه! دیگه شده سوژه برای بچه‌ها که فلانی این هفته  موها ش رو چه رنگی کرده.

آهان! اینو بگم. بنده اصولاً هیچ‌وقت عرضه‌ی خرخونی نداشتم! خرخونی خب واقعاً عرضه میخواد. کلی باید وقت بذاری و صبر ایوب داشته باشی. من هم که خدا رو شکر! عمراً بتونم اینجوری باشم. دیشب دیگه آخر خرخونی‌م تا ساعت ۱بود. همون موقع شنیدم از توی راهرو صدای پا میومد.

من هم خب به هر بهانه‌ای باید بلند شم دیگه. تعریف کردم که براتون! خلاصه رفتم از چشمی نگاه کردم ببینم کی‌ه که نصف شبی هم پاها ش رو محکم می‌کوبه و راه میره. فکر می‌کنی چی دیدم؟

پسر همسایه بالایی‌مون با short اومده سطل آشغال بذاره دم در!

یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: d:
Share

*همه می‌دونن شهلاجون بهتر از اردلان و میرحسینی امتحان می‌گیره. تقلب هم یه جورایی راه داره ولی من یکی هر وقت با کسی مشورت کردم سر امتحان، دور از جون شما مث ... پشیمون شدم بعدش چون اطلاعات خودم درست‌تر از مال بقیه‌ست. بگو آخه تو که مطمئنی، چرا بیخود ورق‌ت رو خراب می‌کنی؟

خل‌م دیگه. مشورت رو به خاطر خنده‌ی بعد ش انجام میدم یا به خاطر ثواب رسوندن جوابا به دیگرون. توی مدرسه که دست بخیر م معروف بود!

امتحان پیش‌دانشگاهی خیلی بامزه بود. نموداری که دوست‌م از روی ورقه‌ی من کشیده بود و البته هیچ‌وقت هم یاد نگرفت چرا اینطوری میشه، از نمودار خودم شکیل‌تر شده بود! چقدر خندیدیم با هم.

بهش می‌گفتم خب این رو بلد نیستی، بیا بهت یاد بدم.
می‌گفت بابا چه کاری‌ه؟ نمیخوام. تو بکش، من از روی تو می‌کشم دیگه!

سر ریاضی همیشه گیر داشت ولی برای حفظیات اصلاً! من ولی همیشه یادم می‌رفت. سعی می‌کردم چیزی رو حفظ نکنم چون هیچ تضمینی وجود نداشت که یادم بیاد.

زیست‌شناسی سال دوم رو خیلی بهم می‌رسوند ولی لج کرده بود فقط کتاب رو می‌خوند. جزوه دستی با من بود حفظ کردن‌ش. کتاب رو هم می‌خوندم ولی خط به خط مث اون نمی‌تونستم حفظ کنم.

جغرافی رو با هم امتحان دادیم. قشنگ یادم‌ه. هی صدا م می‌زد مریمی! مریمی! هی هم غر می‌زد خوش‌خط بنویس. اون موقع خط‌م وحشتناک بود.

شیمی رو خیلی دوست داشت. با لذت می‌خوند. من ولی نه! عاشق ادبیات بودم.
هر وقت می‌خواستم یه چیزی بهش یاد بدم با هم دعوامون می‌شد! نمی‌دونم چرا نمی‌تونستیم هیچ وقت با هم درس بخونیم ولی سال اول یادم‌ه به زووووووور بهش هندسه یاد می‌دادم. همیشه می‌گفت اصرار مریم نبود، من افتاده بودم هندسه رو.

یه بار هم سر امتحان فیزیک بود. از اون امتحان وحشتناکا! هردو مون صفر گرفتیم به خاطر تقلب!
ولی خدا من رو ببخشه بسسسسس که به همه می‌رسوندم؛ کتبی و شفاهی.

سر امتحان خاک‌شناسی هم یکی از آقایون که من تا اون روز یه بار هم ندیده بودم‌ش، از مریم تقاضای کمک کرد ولی چون پشت سر مریم بود و من کنار مریم، ورقه‌ی من رو می‌دید ولی مال مریم رو اصلاً. من هم گذاشتم خوب ببینه.

بعداً معلوم شد یه سوالی رو که خودم درست زده بودم، مریم بهم غلط رسونده و جالب‌ه که خودش درست زده. حالا پسر ه شاکی بود که من یه غلط دارم به خاطر شما. من هم لج‌م گرفت. پررو عوض تشکر ش بود. گفتم من که از شما خواهش نکرده بودم از روی ورقه‌ی من بنویسین...

اون هم هیچی نگفت. چی می‌خواست بگه؟ یکی از مراقبا هم سر استاد رو گرم کرد با حرف زدن. خودش از بچه‌های ارشد ه. پارسال که ما گیاه‌شناسی 2 داشتیم، سر امتحان میان‌ترم به مریم گفته بود من سال آخر م. این درس رو هم پاس نکردم. تو رو خدا کمک کن!

مریم هم حسابی رسونده بود بهش. حالا اون سر استاد رو گرم کرد که مریم به یکی از بچه‌ها برسونه. واقعاً جالب‌ه. یارو خودش کر ه! بعد از امتحان سر مریم دااااااد و بیداد که چرا نمی‌رسوندی؟ من نمی‌شنیدم و اینا...

انگار طلبکار بود! دیگه هردو مون کلی حرص خوردیم. من نمیگم نمیذارم کسی از روی ورقه‌م بنویسه ولی دیگه همین یه سوال رو هم از کسی نمی‌پرسم. اینطوری نمره‌م بیشتر میشه! مریم رو ولی می‌دونم باز هم دل‌ش نمیاد به این آدم نرسونه. نتیجه اینکه باز هم باید حرص بخوره! ولی کلاً این کارا خوب نیست. شما یه وقت از این کارا نکنین!

یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۳
سخن شما
Share

*سه‌شنبه سر کلاس درختان، اعصاب‌م خورد شده بود حسابی. کلاس تازه ساعت سه و نیم شروع شد. تا پنج و نیم هم استاد درس میده. البته درس که چه عرض کنم. هر مزخرفی به ذهن‌ش می‌رسه میگه! خاطره‌های چرت و پرت تعریف می‌کنه، از خودش کلی تعریف و تمجید می‌کنه. خلاصه هر حرفی می‌زنه جز درس دادن. بچه‌های سال بالایی میگن آخر ش هم یه امتحانی می‌گیره که حسابی حال‌تون جا بیاد.

حالا فرض کنین این آدم که خیلیا کلی پاچه‌خواری‌ش رو می‌کنن که واحداشون رو بتونن پاس کنن، دیروز از کلاس ما قهر کرد! چرا؟ چون یه خانومی که داعیه‌ی علم و ادب‌ش، گوش فلک رو کر کرده، وقتی مثلاً قسمت تئوری درس تموم شد و می‌خواستیم بریم باغ که خواب از سرمون بپره - به امید اینکه یه چیزی یاد بگیریم - برگشت گفت: استاد! خسته نباشین!

از اون خسته‌نباشین‌هایی که معنی خفه شو می‌داد. استاد هم که خودش رو کلی قبول داره، بهش برخورد و قهر کرد رفت. بچه‌ها رفتن دم دفتر ش و علیرغم میل باطنی! ازش خواستن بیاد بقیه‌ی درس رو بده.

اون هم قبول نکرد. من هم از خدا خواسته دویدم به مترو برسم ولی می‌دونم سر امتحان حال‌مون رو می‌گیره! کاش ترم قبل با مریم اینا گرفته بودم قال قضیه رو کنده بودم تا حالا! این ترم که چشم‌م آب نمی‌خوره.

حالا کاش همین یه شاهکار ش بود. هفته‌ی قبل هم سر یه حرفی که استاد زد، این آدم شروع کرد به موعظه کردن برای استاد!

من یکشنبه امتحان خاک‌شناسی دارم. شهلاجون هم که سابقه‌ش توی انداختن همچین درخشان‌ه  - بچه‌ها کلاً خاک‌شناسی رو زیاد میفتن - خدا کنه پاس کنم راحت شم..

پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۳
سخن شما
Share

*یک بنده خدایی کنار اقیانوس قدم می‌زد و زیر لب دعایی را هم زمزمه می‌کرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت خدایا! می‌شود تنها آرزوى مرا برآورده کنى ؟

ناگاه ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى به گوش رسید که می‌گفت: چه آرزویى دارى اى بنده‌ى محبوب من؟
 
مرد سر ش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت:
اى خداى کریم! از تو مى‌خواهم جاده‌اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دل‌م خواست در این جاده رانندگى کنم!

از جانب خداى متعال ندا آمد که:

اى بنده‌ى من ! من تو را به خاطر وفادارى‌ات بسیار دوست می‌دارم و مى‌توانم خواهش تو را برآورده کنم اما هیچ می‌دانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هیچ می‌دانى که باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم؟ هیچ می‌دانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود؟ من همه‌ى اینها را مى‌توانم انجام بدهم اما آیا نمى‌توانى آرزوى دیگرى بکنى؟

مرد مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت:
اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى‌آورم! می‌شود به من بفهمانى که زنان چرا مى‌گریند؟ می‌شود به من بفهمانى احساس درونى‌شان چیست؟ اصلاً می‌شود به من یاد بدهى که چگونه مى‌توان زنان را خوشحال کرد؟

صدایی از جانب باریتعالى آمد که:
اى بنده‌ی من! آن جاده‌اى را که خواسته‌اى، دو باندى باشد یا چهار باندى؟

چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۳
سخن شما
Share

* امروز توی سایت دانشکده داشتم وبگردی می‌کردم که توی یه وبلاگی یه عکس دیدم - الان اصلاً یادم نمیاد کجا بود - که کاملاً ماهرانه دستکاری شده بود. به بغل دستی‌م نشون دادم گفت مال سایت قاتل دات کام‌ه!!!

رفتم ببینم چه خبر ه اونجا. حال‌م داشت به هم می‌خورد. بیچاره اونایی که توی پزشکی قانونی کار می‌کنن. هر روز باید صحنه‌های دلخراش ببینن.

 

سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: ))=
Share

...بعضی اسما خیلی تکراری‌ن! بس که هر روز می‌شنویم و به زبون میاریم‌شون ولی بعضیا هم نه. ممکن‌ه بعضی اسما رو هم تا حالا نشنیده باشین مثلاً من اسم هلیا رو تا ۲ سال پیش نشنیده بودم! و مسلماً نمی‌دونستم معنی‌ش میشه شکوفه‌‌ی هلو!!! یا وقتی شنیدم الهام، دوست‌ش رو «دریانه» صدا زد، تعجب کردم.

بیاین یه کاری کنیم. اینجا که اومدین، بنویسین اسم‌تون چی‌ه - بعضیا به جای اسم خودشون، اسم وبلاگ‌شون رو می‌نویسن - معنی‌ش رو هم بگین. حتی اگه اسمی‌ه که شاید خیلیا معنی‌ش رو بدونن یا حتی اگه قبل از شما کسی با همین اسم، کامنت گذاشته و معنی‌ش رو گفته ،بازم اشکال نداره. شما هم بنویسین.

از خودم شروع می‌کنم. مریم یعنی زنی پارسا که حدیث مردان را دوست دارد. نام دختر عمران، مادر عیسی(ع)... حالا نوبت شماست.

اسم‌ت چی‌ه؟

دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*پشیمونی خیلی حس بدی‌ه! خدا نکنه که جبران هم نداشته باشه. یه وقتایی فکر می‌کنم چه حالی میشه کسی که به شوخی یا حتی توی دعوا، یکی رو هل میده. بعد طرف با سر می‌خوره به یه جایی و ...چیزی هم که نشه، وجدان خود آدم دست‌بردار نیست. امروز دختر کوچولوی همسایه رو آوردم مث همیشه باهاش بازی کنم که مامان‌ش هم یه ذره بتونه استراحت کنه. همیشه خیلی مواظب‌م. یه لحظه چشم ازش برنمی‌دارم. خودش هم خیلی دوست داره من باهاش بازی کنم. حسابی کیف می‌کنه.

امروز اصلاً نمی دونم چی شد... یه لحظه اتفاق افتاد، خیلی سریع! اومد گوشی تفلن رو از روی میز کامپیوتر برداره یه دفعه سرش خورد به این پلاستیک‌های دور لبه‌ی میز. در واقع کنار چشم‌ش بود.

نمی‌دونی چه حالی شدم. این همه مواظب‌ش بودم، حالا یه دفعه اینطوری شد.
گوشه‌ی چشم‌ش یه خورده باد کرد. مث جای نیش پشه شده بود. کلی ناز ش کردم و بهش خوراکی دادم تا طفلی ساکت شد. وقتی نگاه‌م می‌کرد دل‌م می‌خواست زمین دهن باز کنه و من برم تو ش که اون نگاه‌ش رو که همیشه خوشحال‌م می‌کرد، نبینم.

از مامان‌ش هم خجالت می‌کشیدم. بچه‌ش رو داده بود دست من. من هم که چقدر خوب ازش نگهداری کردم. بردم‌ش بالا. تا مامان‌ش در رو باز کرد مث همیشه شروع کرد به تشکر کردن. داشتم آب می‌شدم. آماده بودم یه گریه‌ی مفصل! تحویل‌ش بدم. کاش فامیل بود لااقل.

یه وقتایی می‌پرسه بچه‌ گریه نکرد؟
همیشه هم جواب‌ش این‌ه: نه!

این دفعه خودم تند گفتم گریه کردا! ببخشید تو رو خدا! اومدم گوشی رو از دست‌ش بگیرم، از دست‌م کشید. محکم خورد تو صورت‌ش. جاش هم مونده. ببین!

فکر می‌کردم خیلی ناراحت بشه. حق هم داشت اگه ناراحت می‌شد ولی خندید گفت عیب نداره! تا حالا۱۰۰بار اینطوری شده مریمی جان. عیب نداره.

گفتم به خدا من خیلی مواظب‌ش‌م. یه دفعه شد. خودم هم خیلی ناراحت شدم.

دیگه واقعاً داشت گریه‌م درمیومد ولی مامان‌ش گفت عیب نداره و کلی هم بنده خدا تشکر کرد.

اومدم خونه ولی خیلی ناراحت‌م. من دیگه غلط می‌کنم بیارم‌ش خونه. فقط وقتی میرم سراغ‌ش که مامان‌ش باشه. خودش۱۰۰بار دیده که من مدام پشت سر بچه‌هه راه میرم و مواظب‌ش‌م.

چند بار وقتی مامان‌ش خودش بوده، بچه خورده زمین. من هم اونجا بودم. کلی ناراحت شدم. انگار که من هل‌ش دادم! ولی مامان‌ش براش عادی بود. یه بار که دست‌ش رو چسبونده بود به بخاری! دست‌ش سوخته بود. خیلی دل‌م سوخت. از مامان‌ش بیشتر، من ناراحت بودم.

اصلاً جرات نکردم بهش بگم سرش خورد به میز کامپیوتر! البته دروغ هم بلد نیستم بگم. این رو مامان‌م بهم گفت بگو چون دید واقعاً دارم دیوونه میشم.

خلاصه الان همچنان وجدان‌م داره عذاب‌م میده. خدا رو شکر که چیزی‌ش نشد. از من به شما نصیحت! هیچ وقت امانت این مدلی از کسی نگیرین... داشتم با مامان‌م می‌رفتم بیرون که مامان‌ش رو توی راهرو دیدم داشت با خانوم همسایه‌ی طبقه‌ی چهارم صحبت می‌کرد. حرفا که تموم شد برگشت خندید برام دست تکون داد... نمی‌دونی چقدر خوشحال شدم. یه نفس راحت کشیدم. آخییییییییییییییییییییییییییییییییش... خدایا شکر ت!

شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*یه چیزایی شنیدم که تا حالا نمی‌دونستم. از دیروز تا حالا کلی چیز عجیب غریب شنیدم. شاخ درنیارم خوب‌ه!

یکی اینکه اکانت‌م از پارس آنلاین بود. هر کاری می‌کردم سایت پرشین‌بلاگ و وبلاگ‌هاش رو باز نمی‌کرد! فکر کردم کامپیوتر خودم ایراد داره.

دوستی می‌گفت شاید ISPپرشین‌بلاگ رو فیلتر کرده باشه، شاید! ولی چون اکانت خودش هم پارس آنلاین‌ه همیشه و دید وبلاگ من مشکلی نداره و باز میشه، فکر کردم عمراً ایراد ش این باشه! ولی همین بود اما با یه ذره تفاوت!

یعنی پرشین‌بلاگ خواسته با اکانت پارس‌آنلاین نشه باز ش کرد! حالا چرا؟ نمی‌دونم ولی اون آقایی که بهم جواب داد می‌گفت خواستن به ما ضرر بزنن. فکر کنم موفق هم بشن چون من یکی همه کار م با پرشین‌بلاگ‌ه! نباشه اصلاً نمیشه. بنابراین دیگه از پارس‌آنلاین اکانت نمی‌گیرم ولی حیف شد. سرعت‌ش عالی‌ه.
 
دیگه اینکه دیروز بعد از اینکه فهمیدم bf یکی از دوستام که حسابی سعی می‌کرد آدم پاکی به نظر برسه چه موجودی‌ه، از کوره در رفتم حسابی چون اصلاً یه ماجراهایی داشت بس مفصل. طرف با یه پروفایل کلی من رو اذیت کرد و اینا... من هم جواب‌ش رو نمی‌دادم چون واقعاً یه آدم سالم چنین حرفایی نمی‌زنه. چه می‌دونستم کی‌ه! فکر می‌کردم آی‌دی من رو از توی وبلاگ‌م دیده. بعد که فهمیدم این بوده جریان، دیگه حال‌ش رو گرفتم. اون هم همینطور...

خلاصه دیشب کلی حرص خوردم. خوب شد به سارا تلفن زدم وگرنه دیگه... بگذریم. دوست ندارم دوباره یاد م بیاد.

یه سایت خوب معرفی کنم: برای کوتاه کردن آدرس وبلاگ میرین Http://Nic.co.sr ،بعد با وارد کردن آدرس کامل وبلاگ‌تون و اسم و موضوع وبلاگ، یه اکانت می‌گیرین و ضمناً آدرس‌تون هم کوتاه میشه یعنی میشه اینطوری:name.co.sr به جایname هر اسمی خودتون بخواین می‌تونین بذارین اگه قبل از شما کسی نگرفته باشه.

پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*از خستگی دارم می‌میرم. سر م خیلی درد می‌کنه. کاش لااقل یکی بود می‌تونست بهم کمک کنه. من همیشه کارام رو خودم انجام میدم، کاملاً تنهایی... مگه اینکه کار گروهی باشه یا مجبور بشم یا یه طوری بشه که نشه دیگه! ولی الان واقعاً دارم می‌میرم بس که متن ترجمه کردم و چرت و پرت بود و به درد نخور!

مونده‌م روی سمینار م کار کنم یا برم درس بخونم. گفتم که شهلا جون میخواد امتحان بگیره. این از این...

دیگه اینکه چند هفته پیش دو تا سی‌دی گرفتم: فتوشاپ 8 و اکروبات و اینا. از اون روز باهاش درگیر م! اول‌ش که شماره سریال درست نبود. بعد از 100بار وارد کردن‌ش دیگه رفتم سراغ فروشنده. اون بنده خدا هم نمی‌دونست جریان چی‌ه! یه سی‌دی دیگه بهم داد!

آخر سر فهمیدم فتوشاپ 8کلاً مشکل داره. باید تقویم ویندوز رو بیاری روی2003 تا کار کنه. فقط هم روی ویندوز ایکس‌پی نصب میشه.

دیشب هم رفتم یه سی‌دی دیگه گرفتم. ماکرومدیا می‌خواستم. اون هم گیر داره. شماره سریال نداره به جون خودم. دیگه حوصله‌م سر رفت.

قرار شد آقاهه سوال کنه ماجرا چی‌ه بهم بگه؛ ضمن اینکه 45دقیقه از وقت نازنین‌م هم رفت که می‌تونست صرف علم و دانش و خدمت به بشریت بشه :دی

حالا اینا هیچی. یه چیز دیگه بگم؛ یکشنبه اصول طراحی داشتیم. کلاسای کارگاهی کلاً خیلی به آدم می‌چسبن ولی این یه خوبی هم علاوه بر متنوع بودن و اینا داره. اون هم این‌ه که چون 4واحدی‌ه، کلاس باید از ساعت ۱ تا ۷  باشه ولی استاد عمراً  تا7 نمی‌مونه.

ماکزیمم‌ش دیگه تا ساعت ۶ یه بار. اون روز هم ۵ شده بود که تعطیل کرد. یعنی می‌رسیدم برم خونه‌‌ی مادربزرگ‌م برای مراسم شله‌زرد و اینا ولی نرفتم... راست‌ش وقتی می‌بینم هر سال  توی یه همچین روزی این همه برنج و شکر و کره و زعفران تبدیل میشه به شله‌زرد، واقعاً ناراحت میشم. آخه این چه نذری‌ه؟

اگه میخواین یه کار خوب انجام بدین، خب عوض اینکه ۴ ساعت سر دیگ وایسین و هی حرص بخورین که شل نشه! سفت نشه! پول‌ش رو بدین به آدمایی که واقعاً بهش احتیاج دارن.

آخه که چی بشه؟ این همه زحمت و هزینه برای این‌ه که به دوستان و همسایه و فامیل دسر بدین؟ بعد ش از همه جالب‌تر این‌ه که همه میگن این زیادی شل بود! اون خیلی شیرین‌ه، دل آدم رو می‌زنه. این چقدر بادوم کم داره و... از این حرفا.

من هیچ وقت توی این مراسم شرکت نمی‌کنم لااقل به نشانه‌ی اعتراض.
یا چند روز پیش یه خانومی نذر کرده بود توی مسجد، کباب! بده به ملت. باز صد رحمت به نذرای این مدلی. شاید به چند نفر گرسنه برسه و اون آقا یا خانوم یه ثوابی ببره ولی این شله‌زرد دیگه آخرش‌ه.

پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۳
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers