*از وقتی یادم میاد یه ترس بدی از ارتفاع و جاهای عمیق دارم. نمی‌دونم چرا... واقعاً تعجب می‌کنم از کسانی که از کوهنوردی لذت می‌برن! اصلاً حاضر نیستم کوه برم. به خاطر همین ترس لعنتی هم هست که تا حالا شنا یاد نگرفتم. نخند! اگه بقیه‌ش رو بخونی چی کار میخوای بکنی؟!

متأسفانه یا خوشبختانه مامان و بابا م مث همیشه مجبور م نکردن کاری رو که دوست ندارم، انجام بدم. شنا یاد گرفتن رو میگم.. تا اینکه امسال نمی‌دونم چطوری شد که سیستر من رو مجبور کرد که بریم شنا یاد بگیریم. دیدم آخه تا کی میخوام فرار کنم؟ الان یاد بگیرم بهتر ه یا مثلاً در حال غرق شدن، به خودم بگم کاش رفته بودم شنا یاد بگیرم؟! :دی! خلاصه رفتم...

جلسات اول، وقتی مربی‌مون می‌خواست روی آب سر بخوریم، فکر می‌کردم چه کار سختی ازمون میخواد ولی امروز یه طوری شد که به یه نتیجه‌ای رسیدم تو مایه‌های اینکه حاضر م تا آخر وقت اداری! روی آب سر بخورم ولی شیرچه نزنم توی استخر۴ متری!

خدا رو شکر آقایون رو اونجا دیگه راه نمیدن وگرنه کلللللللللللی سوژه بود واسه خندیدن. خودمون هم کم مسخره نکردیم ترسیدن همدیگه رو. همه داشتن با خیال راحت توی آبی که تا کمر شون هم نبود، بازی می‌کردن که یه دفعه مربی گفت خانوما بیاین بیرون...

من خنگ فکر کردم شاید میخواد مثلاً آب خلوت شه که نوبتی تمرین کنیم ولی کور خونده بودم. این رو وقتی فهمیدم که راه افتاد طرف ۴متری. چه واویلایی بود. هم خنده‌دار بود، هم ترسناک!

بچه‌ها ۲ قسمت شدن :یه عده اونایی که با بازوبند می‌خواستن یاد بگیرن؛ یه عده هم اونایی که بدون تجهیزات می‌خواستن استاد شن.

من به عینک و دماغ‌گیر معتقد نیستم!  چون آدم اگه توی یه موقعیت واقعی برای شنا کردن قرار بگیره، توی اون هاگیر واگیر عینک از کجا بیاره؟ باید بتونی ببینی کجا داری میری یا نه؟!!! ولی این دفعه واقعاً فرق داشت.

اونایی که بدون بازوبند می‌خواستن یاد بگیرن، رفتن پیش مربی. اون هم با یه میله‌ی بلند، نوبتی هواشون رو داشت؛ البته اگه می‌رفتن توی آب! همه چسبیده بودن لب استخر.(هیچ دقت کردین همه‌ش بقیه رو میگم؟) اما اونایی که بازوبند نداشتن، سر و کارشون با کمک مربی بود. اون هم که ستم! می‌گفت نمیشه آروم بیاین توی آب. فقط شیرجه. خیلی آدم جسوری‌ه. خوش‌م میاد ازش.

این وسط یه دختر ه، دو تا بازوبند آورده بود اندازه‌ی بالش! بعد نمی‌رفت توی آب. آخر ش هم که با کلی مصیبت راضی شد بره، وسط آب دست کمک‌مربی بیچاره رو چنگ می‌گرفت و گریه می‌کرد. هی هم می‌گفت مامااااااااان!

دو تا رد قرمز رنگ روی دست کمک‌مربی مونده بود. آخر با داد و بیداد دست‌ش رو رها کرد. چقدر خندیدیم... ولی خیلی ترسناک‌ه. من که شنایادبگیر نیستم. کاش همه‌ی کلاسا توی خشکی برگزار می‌شد!

دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: d:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers