*شاید تعجب بکنین
وقتی بدونین
خصوصاً که مدت زیادی‌ه من رو می‌شناسین
که با آهنگا م شما رو فریب دادم
و با شعرا م شما رو دست انداختم!

حالا دیگه ماموریت من تموم شده
چون جماعت آدمیزاد رو دیدم حالا.

حالا دیگه اشکالی نداره که همه بدونن؛
من از سیاره‌ی دیگه‌ای اومدم!

اسم واقعی من Gilpageه!
و قد م 84 سانت‌ه.
وقتی که تصور می‌کنی با من دست دادی
در واقع در گوش‌م زدی!

من پسر Zorb هفتم هستم؛
از نژادی قدیمی و در شرف انقراض.

من رو به اینجا فرستادن تا ببینم
که سیاره‌ی شما واسه زندگی جای امنی هست یا نه؟

صبح فردا
من با یه Q-electra-blue از اینجا میرم
همینطور که از ماه دور میشم
به سمت راست می‌پیچم، به طرف سیاره‌ی مشتری
و میرم پیش ریش سفیدا

و اونا حتماً در مورد اینجا یعنی زمین
که آیا می‌تونه جای مناسبی واسه زندگی مردم سیاره‌های دیگه باشه
از من سوال می‌کنن.

خواهم گفت که شما تا چه حد به جنگ و جدال علاقه دارین
و اینکه هیچ‌وقت نمیخواین از اشتباهاتون درس عبرت بگیرین.

خواهم گفت با آدما چه جوری رفتار می‌کنین
به جوونا چه چیزایی یاد میدین

و گاوآهن‌هاتون رو چه جوری ذوب می‌کنین
تا ازش تفنگ بسازین.

از اینکه با شما خوشحال شدم، خوشحالم
اما به زودی به هم‌نژادی‌هام خواهم پیوست
و دیر یا زود
سیاره‌ی شما رو ترک خواهم کرد.

شاید بار دیگه همدیگه رو ملاقات کنیم..
در زمانی دیگه و در جایی دیگه.

برای اینکه هوای اینجا
واسه مردمی که از سیاره‌ی دیگه‌ای میان، زیاد سازگار نیست.

من با یه Q-electra-blue از اینجا میرم
صبح فردا
و همینطور که از ماه دور میشم
به سمت راست می‌پیچم، به طرف سیاره‌ی مشتری
و میرم پیش ریش سفیدا.

وقتی که درباره‌ی اینجا از من سوال کنن
بهشون خواهم گفت که اینجا
برای مردمی که از سیاره‌ی دیگه‌ای میان، جای مناسبی نیست..

شل سیلورستاین - البته با یه کم تغییر..

* یادم نمیاد شاید ۶ یا ۷ سال پیش بود. فکر می‌کردم همیشه همونطوری باقی می‌مونم. نمی‌دونستم این حس همونطوری که از اول نبوده و یه روزی به وجود اومده، یه روزی هم از بین میره.

آدم وقتی خیلی بچه‌س، فکر می‌کنه مرگ مال توی کتاباس یا اعلامیه‌ی روی دیوارا یا حجله‌های سر خیابونا یا مال پیرمرد همسایه.

با اینکه می‌دونه این فکر غلط‌ه ولی هی به خودش میگه بچه‌ها نمی‌میرن!
یادم‌ه اون موقع‌ها خیلی بهتر از الان می‌فهمیدم که دو روز زندگی توی این دنیای لعنتی ارزش نداره که بخوای یه عمر جاودانه رو به خاطر ش خراب کنی. فکر ش رو بکن. اصلاً ارزش نداره. الان ولی یادم میره این رو یا شاید هم خودم میخوام یادم بره که حسابی راحت باشم و هرکار دل‌م خواست بکنم.

باز هم خدا رو شکر که وقتی میگم هر کار، منظور م دقیقاً هر کاری نیست. همینطوری میگم اما الان دیگه نمی‌تونم بگم از مرگ نمی‌ترسم؛ چه برسه به اینکه بگم دوست دارم بمیرم. خیلی شجاعت میخواد.

تو می‌دونی اون طرف چه خبر ه؟
بذار بهت بگم: من خیلی فکر کردم. خیلی مطالعه کردم. کلی سخنرانی شنیدم ولی هیچ وقت چیزی دستگیر م نشد. از جوک «پرونده ها گم شده» بگیر تا  کتاب «سیاحت غرب».. تا کتاب‌های «معاد»... تا «در آغوش نور»... کتابای مذهبی یا نوشته‌های نویسنده‌های خارجی که مسلمون هم نبودن - و راست‌ش نمی‌دونم مذهب‌شون چی بود! - با فرض اینکه همه بالاخره یه مذهبی دارن - آره! من همه رو خوندم ولی نتیجه؟ هیچی... نمی‌دونم اون تونل پر از نور رو باور کنم با اون دنیای خوشگلی که توی هیچ جای دنیا نمیشه حتی چیزی شبیه‌ش رو هم پیدا کنی یا اون بگیر و ببند و عذاب الیم و مار و قیر و اینا رو...

این که همه حق‌شون نیست برن بهشت و خوش بگذرونن قبول.. خدا اگه من رو با هیتلر و صدام و خیلیای دیگه یه جا بذاره، دیگه چه عدالتی؟ ولی نمیشه ازم توقع داشته باشه مث مسلمونای صدر اسلام باشم. میشه؟

ولی میگن خدا از هر کسی به قدر توانایی‌ش انتظار داره اما کی‌ه که از توانایی‌هاش درست و کامل استفاده کنه؟

کوچیک‌تر! که بودم می‌دونستم خدا جواب همه‌ی سوالام رو می‌دونه. فکر می‌کردم وقتی بمیرم، حتماً مستقیم میرم بهشت. اونجا یه باغ بزرگ‌ه که می‌تونم تو ش بچرخم و مطمئن باشم که گم نمیشم. حسااابی با بچه‌ها بازی می‌کنم! کلی میوه و بستنی می‌خورم و دل‌درد هم نمی‌گیرم. مامان‌م هم اونجا هی بهم نمیگه زود بیا خونه. با کسی هم دعوا م نمیشه.

فکر می‌کردم همه‌ش همیناس. بعداً فهمیدم اونجا هم یه چیزی تو مایه‌های عبادت داره. آواز هم داره. قصرهای بزرگ. باغ‌های شگفت‌انگیز و چیزایی که نمی‌تونی حتی تصور کنی. مثال معروف‌ش هم این‌ه که بچه‌ای که هنوز به دنیا نیومده، می‌تونه این دنیا رو تصور کنه؟ حتی بزرگی‌ش رو هم نمی‌تونه تصور کنه چه برسه به چیزای دیگه‌ش...

یه وقتایی فکر می‌کنم زمونای قدیم که هنوز برق و تلفن و ماشین و هواپیما و خیلی چیزای دیگه نبود، مردم فکر ش رو می‌کردن به جز اسب و الاغ و اینا با چیز دیگه‌ای هم بشه سفر کرد؟ یا فکر ش رو می‌کردن هر وقت بخوان می‌تونن به دوست‌شون تلفن بزنن؟ یا اصلاً می‌تونن چیزی مث چت و بلاگ رو تصور کنن؟ و هزار تا چیز دیگه!

خب حالا هم همینطور ه. ما هم یه جورایی اینجا گیر کردیم. یه بار یادم‌ه از معلم قرآن‌مون پرسیدم اصلاً به ما چه که وایسیم جواب پس بدیم؟ مگه ما خواستیم که آفریده بشیم؟

یادم‌ه اون روزا به مردن خیلی فکر می‌کردم و به چیزی که بهش میگن خودکشی!
بهم گفت زنده بودن و زندگی کردن، هدیه‌ی خداست؛ نعمتی‌ه که باید خوب ازش استفاده کرد و قدر ش رو دونست. در مقابل‌ش هم اگه منصف باشی، می‌بینی که باید تشکر کنی ازش. بهش بگی که قدر چیزایی رو که بهت داده و بی‌منت هم این کار رو کرده، می‌دونی. اون بیشتر از همه تو رو دوست داره، حتی بیشتر از مامان‌ت... بیشتر از بابا ت...ب یشتر از هر کس دیگه‌ای...

این جمله‌ها رو بعداً زیاد شنیدم. توی همه‌ی سخنرانی‌ها همینا رو میگن. دیگه شده شعار. به من هم بگن بیا دو ساعت از این حرفا بزن٬ خیلی راحت می‌تونم قبول کنم. تو هم می‌تونی. مگه کم شنیدی اینا رو؟

یه معلم دینی داشتیم که بدجوری کلیشه‌ای کار می‌کرد. فقط وقتی نمره بهت می‌داد که خط به خط کتاب رو براش می‌نوشتی. واو هم نباید جا مینداختی. اگه «پیامبر» رو می‌نوشتی «نبی»، غلط می‌گرفت. باور کن دقیقاً همینطوری بود.

اون وقت توقع داشت ما خیلی به کلاس‌ش علاقه داشته باشیم! کار مون شده بود حدیث و شعار هفته حفظ کردن. حالا ولی از اون همه چیزایی که حفظ کردم، چی بلدم؟ کدوم رو فهمیدم؟ چی یادم‌ه اصلاً؟

من 20 سال‌م‌ه و هنوز پر از سوال‌م. مث 10 سال پیش... توی این مدت چی کار کردم؟ فقط بدتر شدم. کار خودم رو سخت‌تر کردم. فکر می‌کنی وقتی بمیرم، بهتر میشه؟ نه... تازه می‌فهمم آدم‌هایی که همه‌شون تظاهر به دوستی می‌کردن٬ پشت سرم چیا میگن. یه خدا بیامرز میگن و بعدش هر چی دل‌شون خواست...

کلی عکس می‌مونه و خاطره و نامه‌هام.. دفتر خاطرات‌م، جزوه‌های مدرسه و دانشگاه‌م، کارنامه‌هام، لباسام، ایمیل‌هام و بلاگ‌م و فرند لیستی که خیلی دوست‌ش داشتم همیشه...

بعدش من میرم، با لباس سفید، زیر یه خروار خاک و اون وقت تنها میشم. تنهایی رو باز هم دوست دارم؟ فکر نکنم... بعد میان سراغ‌م... لابد با گرز و چه می‌دونم...این جور چیزا... چرا فلان روز دروغ گفتی؟ چرا دل فلانی رو شکستی؟ چرا کلک زدی؟ چرا نگاه کردی؟ چرا گوش کردی؟ چرا... چرا... چرا... بعدش هم تا ابد عذاب الیمی که توی کتابای دینی خونده بودم.

همه می‌فهمن من چقدر بد بودم و فکر می‌کردن خوب‌م. پس مریمی که من انقدر دوست‌ش داشتم، این کارا رو هم انجام می‌داده و من نمی‌دونستم.. پس تو دروغ هم بلد بودی بگی.. .پس تو... پس تو... بعد حسابی آبروریزی میشه.

تازه اگه یه جاهایی وسط اون زمان بی‌انتها بفهمی تقاص همه‌ی گناهات رو پس دادی و تموم شده همه چیز، تازه می‌برندت بهشت ولی همه می‌فهمن قبل‌ش کجا بودی. اونجا دیگه حوصله‌ت سر نمیره. دیگه تنها نمیشی. چیزی نیست که بخوای داشته باشی و نشه. کاری نیست که بخوای انجام بدی و نتونی..

ما نمی‌تونیم تصورش کنیم ولی مگه تفریحی که ما برای خودمون ردیف می‌کنیم، از اونی که خدا مخخخخخخخصوص خوبا درست کنه، بهتر ه؟ می‌دونی چرا می‌ترسیم؟ چون اینا انگار از ما خیلی دور ن. فقط در حد شنیدن... به خاطر همین‌ه که می‌ترسیم...

هر وقت بخوام کار خوب! انجام بدم به خودم می‌خندم:
میخوای معامله کنی؟ که بتونی بگی فلان روز من این کار خوب رو هم انجام دادم؟ مسخره نیست؟

از کفن و قبر و شب هفت و اینا خوش‌م نمیاد. من بدم میاد. دوست ندارم جسد م رو هی این ور و اون ور بکشن. کاش آدما وقتی می‌مردن، دود می‌شدن می رفتن هوا! چیزی ازشون نمی‌موند. دوست ندارم زمین رو حفاری کنن و من رو بذارن توش...

بعدش همه، حتی اونایی که یه عمر داشتن خودشون رو هلاک می‌کردن که باور کنی دوست‌ت دارن، همه‌شون میرن.. فرار می‌کنن مبادا اونا رو هم با تو دفن کنن.

اونجا تاریک‌ه... سرد ه... تنها م... من‌می ترسم...

هرچی داد بزنی فایده نداره.. کسی چیزی نمی‌شنوه. دوستات هم حتی نمی‌تونن کمک‌ت کنن. هر چی نگات کنن، نمی‌بینن که تو داری داد می‌زنی و گریه می‌کنی.

بعدش هم که... اول بدبختی! حالا هی شعر بخون؛ هوس دریا و چمن و بستنی و بارون بزنه به سر ت. صبح تا شب تلفن بزن. گردش برو. شب تا صبح چت کن. خوش بگذرون. درس بخون. کار کن. یاد بگیر. آخر ش همین‌ه.

من الان نه افسرده‌م، نه روانی شدم. نه ناامیدم نه هیچی! ولی اینا رو باید می‌گفتم. دوست ندارم باور کنم. همه‌ش همین‌ه یعنی؟

شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*این شتری‌ه که بالاخره در خونه‌ی هر شناگری می‌خوابه.4  متری رو میگم! به میمنت و مبارکی، هفته‌ی پیش مجبور شدم شیرجه بزنم توی اون همه آب - که اصلاً ازش خوش‌م نمیاد - وااااااااای وقتی ساعت یه ربع به 12میشه و مربی‌مون میگه خب خانوما همه بیاین بیرون، اعصاب‌م داغون میشه.

تا از آب بیای بیرون و بری توی اون یکی آب، یخ می‌زنی! من هم که مردنی! تیریک‌تیریک می‌لرزم. بعد بچه‌ها توی این هاگیر واگیر اذیت می‌کنن میگن تو از ترس داری می‌لرزی. من هم می‌خندم چون واقعاً خودم هم نمی‌دونم فقط به خاطر سرما ست یا اینکه می‌ترسم! :دی البته به نهایت‌ش که فکر کنی ترس نداره. فوووق‌ش میری، بعد وسطاش کم میاری. بعد مربی آروم از آب می‌بردت بیرون.

این وسط باعث آبروریزی مربی‌ت میشی فقط! البته اگه خیلی سخت‌گیر باشی. بگو آخه بنده‌ی خدا! تو اگه شنا بلد بودی اینجا چه کار داشتی؟ هرچند هستن اونایی که به اسم صفر کیلومتر میان، بعد معلوم میشه دروغ گفته بودن که پز بدن ما با استعدادیم و زود یاد گرفتیم مث ماهی شنا کنیم!

سه شنبه‌ی هفته‌ی پیش ولی خیلی جالب بود:
مربی کلی توضیح داد در خصوص اینکه یه شیرجه‌ی درست و اصولی چطوری‌ه و خیلی هم تاکید کرد که اولین قسمت بدن که وارد آب میشه، سر و دست ماست. با شکم کسی نپره. خطرناک‌ه! خییییییییلی آروم بپرین.

بعدش پای کرال؛ دست نمیخواد. فقط پا.. بعدش هر وقت نفس کم آوردی میشینی روی آب. دست و پای دوچرخه می‌زنی. از اون طرف هم میری بیرون. اصلاً جای نگرانی نیست. من خودم مواظب‌تون هستم. خب اول کی میاد؟

من هم راست‌ش دیگه اعصاب نداشتم آخرین نفر باشم. گفتم جهنم! برم قال رو بکنم.

شیرجه‌ها رو که نگاه می‌کردی، قشنگ معلوم بود کی صفر کیلومتر ه و کی نه. پیش با خودم گفتم اینا چرا با شکم میرن توی آب؟ خوب‌ه حالا این همه سفارش کرد. یه شیرجه‌ای برم همه حظ کنن...

بعدش رفتم جلو - تشویق‌های دیگران هم بی‌تاثیر نبود! - بعد یک... دو... سه... شلپ! با شکم خوردم به آب!

از خنده داشتم می‌ترکیدم. حالا هرچی پا می‌زدم احساس می‌کردم از جام تکون نمی‌خورم. منیژه یه کم هل‌م داد جلو. بعد نفس‌م تموم شد. دست و پای دوچرخه هم که بلد نبودم. نتیجه: داشتم خفه می‌شدم! :دی

خلاصه رسیدیم به ساحل! اونجا کلللی خندیدم. بعدش هم بلند شدم رفتم حوضچه تمرین کنم ولی راست‌ش پنج شنبه‌ی هفته پیش تا الان موقع4 متری که میشه، نمیرم. با اون 3جلسه‌ای که غیبت داشتم، بهتر ه عوض صف ایستادن و ترسیدن برم تمرین کنم.

دیروز هر چی خودم رو کشتم، دست و پای دوچرخه‌م هماهنگ نمیشه. نمی‌دونم ایراد از کجاست که سرم میره زیر آب درحالی که نباید بره. انقدر تقلا کرده بودم که وقتی از آب اومدم بیرون، احساس می کردم مث فنر هی دارم بالا پایین می‌پرم. خیلی خنده‌دار بودم.

عوض‌ش! دست و پای کرال‌م هماهنگ شد این هفته. هواگیری رو هم یاد بگیرم حل‌ه. یه کم سخت‌ه بخوای سرت رو بیاری بیرون و هوا بگیری ولی کج نشوی. هم باید پا بزنی، هم با دست‌ت آب رو بدی عقب، هم توی آب فوت کنی، هم چشمات ر و باز نگه داری، هم هروقت نفس‌ت تموم شد هوا بگیری. من یادم میره همه‌ی اینا رو با هم انجام بدم!

یه چیزی که خیلی مهم‌ه این‌ه که تا گیر کردی، ادای اونایی رو که دارن خفه میشن درنیاری! منیژه می‌گفت ببینم یه ذره هم دوچرخه رو یاد گرفتین باید بیاین 4متری.

ای خدا! اصلاً کی گفته من برم مث مجبورا شنا یاد بگیرم. این همه کلاس هست مث بچه‌ی آدم توی خشکی برگزار میشه. اون وقت ما ادای قورباغه و ماهی و کوسه رو درمیاریم. حالا توی این هاگیر واگیر مامان‌م اینا میگن دوره‌های بعد رو هم برو که مطمئن باشیم کامل بلدی شنا کنی. وسطاش تفریحی هم برو تمرین کن. به من چه! همین یه دوره‌ش رو هم برای خنک شدن دارم میرم. با اینکه همین کرال رفتن هم کلی لذت‌بخش‌ه ولی من دیگه نمیرم.

دیدین بعضیا چقدر غر می‌زنن؟!
:دی

چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: d:
Share

یک. از کی اومدم اینجا زنبیل گذاشتم، وقت نشده بقیه‌ش ‌رو بنویسم! مشکلات که یکی دو تا نیست!

دو. جی میل‌م مبارک باشه! بهم تبریک بگین! (مث ندیدبدیدها :دی!)maryamonline@gmail.com اگه دعوت‌نامه‌ی ارکات یا لوگو میخواین، همین جا توی کامنت‌دونی بنویسین یا آفلاین بذارین. هرجور راحت‌ین ولی اگه میخواین قصه‌ی حسین کرد شبستری! تعریف کنین، به جی‌میل‌م ایمیل بزنین. گفتم ارکات! یادم بندازین یه چیزی درباره‌ش بگم. راستی یکی به گوگل بگه من جی‌میل مسنجر میخوام. میشه؟

سه. حالا جی‌میل از کجا آوردم؟ این سوالی‌ه که الان پیش میاد! باشه میگم. قضیه از اونجا شروع شد که پنج شنبه بعد از ظهر، بنده تشریف بردم آنلاین! (با یاهو مسنجر دیگه) بعد دیدم یکی از دوستان هم هستن. البته آنلاین نبودن ایشون جای تعجب داره نه آنلاین بودن‌شون. وبلاگ ایشون رو خیلی‌هاتون می شناسین. یکی از وبلاگ‌های آموزشی برگزیده در مسابقه‌ی وبلاگ‌های برتر. این هم یه سایت دیگه‌شون‌ه. فکر کنم بازم سایت‌های دیگه‌ای دارن که من خبر ندارم. بعد این بنده خدا استاتوس گذاشته بودن که: kasi gmail nemikhad
من هم که حسااااااااااااس!(چه ربطی داشت؟) پرسیدم ماجرا چی‌ه؟
گفتن جی‌میل مجانی میدم. میخوای؟!!!

واز اونجا که به قول احسان، هر ایرانی از هر چیزی یه دونه حتماً باید داشته باشه، گفتم منم میخوام و در همون لحظه، ایشون یه جی‌میل بهم هدیه دادن و من کللللللللللللی خوشحالیدم. البته دو سه هفته قبل، پسورد جی‌میل یکی از بچه ها رو گرفتم که یه وقت جی‌میل ندیده! از دنیا نرم! ولی مال خود آدم، یه لذت دیگه‌ای داره! به هرحال،خیلی مرسی.

چهار. یه خبر خوب! این دوست عزیز، به هر کی جی‌میل بخواد، یه دونه هدیه میدن. دیر و زود داره اما... یه کم فقط باید صبر داشته باشین. براشون کامنت بذارین. ایمیل‌تون رو هم یادتون نره بنویسین! دیگه حل‌ه! فقط حواس‌تون باشه inviteجی‌میل میره توی bulk folder ایمیل های یاهو! یه وقت پاک‌ش نکنین!

پنج. یه جای دیگه هم هست که جی‌میل میده. اینجا خبر ش رو بخونین ولی راه قبلی، بی‌دردسرتر و مطمئن‌ه! حالا هرجور خودتون راحت‌ین. فقط بنده خدا رو زیاد اذیت نکنین. یه کامنت بذارین بس‌ه. مثل من آنلاین گیر ندین!

شش. می‌بینم که امیر عظمتی هم سرش به سنگ خورده و داره جی‌میل‌ها رو مجانی میده! (آخی! طفلی اونایی که پول دادن واسه جی‌میل) کلللللللی کری خونده که:
طرح توزیع رایگان Gmail در اقصی نقاط کشور:

اولاً بگم که دیگه فروش جی‌‌میل بس‌ه! از این به بعد رایگان میدم.
قابل توجه حسودان؛ من در این مدت کلی جی‌میل فروختم! تجربه‌ی خیلی خوبی بود! کلی هم مایه‌دار ($$) شدم. تا بترک‌ه چشم حسود. این از این!
خب به ترتیب اولویت زیر Gmail رایگان تقدیم می‌کنم؛

1- فک و فامیل!
2- وبلاگر‌ها، اولویت با دات‌کام‌هاست، اولیت بیشتر با کسانی هست که لینک‌شون در قسمت «بر و بچز» همین وبلاگ هست!
3- دوستان، آشنایان و خلاصه هر کسی که باهاش حال کنم!
4- خواننده‌های دوست داشتنی و قدیمی وبلاگ‌م که خیلی کار شون درست‌ه!
5- به افرادی که نشناسم، دعوت‌نامه نمیدم، اصرار نکنید لطفاً. تعداد دعوت‌نامه‌ها هم نامحدود است! حال‌ش رو ببرین! همین دیگه! هر کسی میخواد کامنت بذاره! ( ایمیل هم بزنه موردی نداره)

تکمیل:

به‌ منظور مشخص شدن تعداد افراد حسودی که از Gmail فروشی بنده، چشمان‌شان دارد از «حدقه» در می‌آید! کامنت‌ها را ویرایش نمی کنم! هر چقدر دوست دارید فحش بدهید. بنده که دارم عشق و حال‌م را می‌کنم!! راستی امیدوارم چشم حسودان از حدقه در بیاد (خودشون منظورم رو می‌گیرن)! بترک‌ه چشم حسود. عزت زیاد...

این البته خلاصه شده‌ش بود!
حالا انگار چی هست! از آقای قاسمی بگیرین، منت که سرتون نمیذاره هیچ، کلی هم تحویل می‌گیره.

هفت. خواهش می‌کنم به خاطر لوگو و دعوت‌نامه‌ی ارکات و اینا انقدر تشکر نکنین. همین که کار تون راه بیفته، من کلی خوشحال میشم. دیگه خجالت‌م ندین.
یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۳
سخن شما
Share

*اینجا خبر احتمال حذف سرویس رایگان پرشین‌بلاگ رو بخونین. زنبیل‌م باشه تا بعد بیام بقیه ش رو بنویسم!
چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۳
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers