*یکی از دوستان که تازه رفته انگلیس، برام تعریف می‌کرد که روزی که برای ثبت نام رفته بود دانشگاه، یه خانوم ایرانی اونجا بود که بچه‌های ایرانی که رو که برای ثبت نام میومدن، راهنمایی می‌کرد.

دوست‌م از این جریان خیلی خوش‌ش اومده بود. حق هم داشت. جدا از اثر روانی خوب قضیه، کمک بزرگی هم می‌تونه برای خیلیا باشه.

یادم‌ه روز ثبت نام دانشگاه‌م، گیج بودم. تنها راهنما، کاغذهای روی دیوارها بودن. از کسی هم سوال می‌کردی، احتمال اینکه درست جواب‌ت رو بده، کم بود. یه طوری برخورد می‌کنن که یعنی خیلی خنگی که همچین سوالی می‌پرسی... یا من کلی کار دارم، چرا از من می‌پرسی؟... و این خیلی بد ه. خب شما که در نهایت داری جواب میدی، یه طوری بگو که من نوعی همیشه ازت یه خاطره خوب توی ذهن‌م بمونه. طوری برخورد کن که هر دفعه یاد اون روز افتادم، درباره‌ت بگم هر کجا هست،خدایا! به سلامت دار ش... نه اینکه یه چهره‌ی بی‌حوصله‌ی اخمو بیاد جلوی چشمام.

البته خیلی ها هم هستن که با روی خوش و حتی لبخند، دیگران رو راهنمایی می‌کنن ولی برخوردهای نه چندان خوب هم هست.

دیدی بعضیا وقتی میخوان خیلی باکلاس باشن، قیافه می‌گیرن و اخم می‌کنن؟ من زیاد دیده‌م. حتی از یکی از آشناهامون هم که این کار رو می‌کرد، معنی این حرکت رو ازش پرسیدم. خندید گفت چه می‌دونم!

یه کم به اطرافت نگاه کن. حتماً از این آدم‌ها می‌بینی. آدمایی که شاید با اطرافیان‌شون هم خیلی خوب برخورد می‌کنن ولی توی جمع، دوست دارن با ژست گرفتن، باکلاس به نظر برسن. این خیلی بد ه. ما حتی یه لبخند رو هم از همدیگه دریغ می‌کنیم. چرا باید وقتی چشم‌ت میفته به اون آدمی که روبرو ت ایستاده، بهش اخم کنی یا چشم غره بری؟ بد بودن که هنر نیست...

من نمیگم همه مث دیوونه‌ها یه بند باید بخندن! یا به همه از دم لبخند بزنن. حرف‌م چیز دیگه‌ای‌ه. یه بار دقت کن ببین چند نفر، وقتی میری خرید، وارد که میشن به فروشنده سلام می‌کنن یا خسته نباشید میگن. چند نفر وقتی کار شون تموم میشه، تشکر می‌کنن؟ لزومی نداره نیم ساعت، سلام علیک کنی ولی یه «خسته نباشید» که می‌تونی بگی.

آدما نسبت به هم، خیلی بی تفاوت شده‌ن. من بارها دیده‌م که مثلاً یه نفر، توی قطار شهری خواب‌ش برده. همه می‌بینندش و می‌دونن ممکن‌ه قطار دوباره حرکت کنه و طرف جا بمونه ولی صدا ش نمی‌زنن.. یا می‌بینن یه نفر با اون همه وسیله نمی‌تونه توی اون جمعیت از پله‌ها بالا یا پایین بره ولی نمیرن کمک‌ش کنن.

یادم‌ه یه بار به یه خانومی که کلی وسیله همراه‌ش بود گفتم اجازه بدین کمک‌تون کنم. کلی تعجب کرد. چرا باید کسی به کسی کمک نکنه؟ اینا وظیفه‌ی انسانی‌ه. خیلی از ما با اینکه کلی توی دین‌مون به اخلاقیات سفارش شده، اصلاً رعایت نمی‌کنیم.

یا مثلاً یادم‌ه سال اول دانشگاه، ترم دوم که قرار بود خودمون انتخاب واحد کنیم - و کسی برنامه‌ی آماده بهمون نداد - کلی این‌ور و اون‌ور دویدیم و دنبال بچه‌های سال بالایی بودیم که نشون‌مون بدن برای فلان کلاس باید کجا بریم و از کی امضا بگیریم. کی توی کدوم ساختمون، باید برگه‌مون رو مهر بزنه و از این چیزا... و جالب‌ه که به خاطر بی‌نظمی گروه و اینکه چند بار ساعت کلاس‌ها عوض شد، مجبور شدیم چند بار برنامه جور کنیم. فکر کنم ۴بار. اونی که خوابگاهی‌ه، شاید ساعت کلاساش خیلی هم براش همه نباشه ولی برای یکی مث من که این همه راه رو هر روز میره، حتماً مهم‌ه که کلاسام پشت هم باشه.

یادمه یه درس۴ واحدی رو ثبت نام کردن و بعداً معلوم شد ساعت کلاس رو همینطوری یه چیزی که دل‌شون خواسته بود، نوشته بودن چون استاد اون درس بعداً گفت که اصلاً نمی‌تونه اون ساعت بیاد و نتیجه‌ش هم این میشه که برنامه‌ت به هم می‌ریزه و باید بری کلی خواهش و تمنا کنی تا کلاسات رو عوض کنی؛ تازه اگه قبول کنن.

یه بار دیگه هم یه درس۳ واحدی همینطوری شد. بگذریم از اساتید محترمی که ۱۰۰نفر رو معطل می‌کنن و حتی یه تلفن هم نمی‌زنن که بگن امروز نمیام. حالا اینکه از روز قبل‌ش بگن، پیشکش.. یا کلاس‌های اجباری ساعت۱تا۶بعد ازظهر - اون هم توی زمستون - هر چی هم میگی کلاس، بازده نداره کو گوش شنوا؟ و خیلی چیزای دیگه.

چقدر خوب‌ه که یاد بگیریم به حق دیگران احترام بذاریم و رحم کنیم به اون آدم خسته‌ای که کمتر از خودمون، گرفتاری نداره. سالی یه بار صندلی‌مون رو بدیم به یه آدم مسن و سر هر مسئله‌ی بی‌ارزشی بد اخلاقی نکنیم...

پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۳
سخن شما
Share

*الان داشتم مسابقات شنای المپیک رو تماشا می‌کردم. ما هم دل‌مون خوش‌ه شنا می‌کنیم! خیلی خوب‌ه مث دلفین توی آب چرخه آدم.

 

سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*به خاطر داشته باشید، هرگاه در کاری حیران و سرگردان می‌مانید، در حال آموختن نکته‌ای جدید هستید.

انسان بزرگ در اندوه آنچه ندارد فرو نمی‌رود، بلکه از آنچه دارد لذت می‌برد.

فقط چیزهایی بر ما ظاهر خواهد شد که منتظرشان هستیم.

تصمیمات، بسیار مهم‌تر از آن هستند که به بخت و شانس واگذار شوند.

حساب برکاتی را که خداوند به شما عطا کرده داشته باشید، نه مشکلات و رنج‌ها را.

کنترل زندگی خود را در دستان خود بگیرید.

یک هنر جدید بیاموزید.

به اشتباهات گذشته فکر نکنید اما از آنها درس بگیرید.

شایسته‌ی همکاری و وفاداری باشید.

از زندگی یکنواخت بپرهیزید.

خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود، بلکه از تو خواهد پرسید آیا آن را به بهترین نحو انجام دادی؟

جایی هست که جز تو هیچ‌کس نمی‌تواند آن را پر کند. کاری هست که جز تو هیچ‌کس قادر به انجام‌ش نیست.

در ذهن الهی، از دست دادن وجود ندارد. پس محال است چیزی را که حق من است از دست بدهم.

آنچه را که از دست داده‌ام به من باز گردانده خواهد شد یا معادل و همسنگ آن را باز خواهم ستاند.

همه‌ی آرمان‌های بزرگ با مخالفت مواجه می‌شوند.

تنها آن چیزهایی را به خود جذب می‌کنید که بی‌نهایت به آن می‌اندیشید.

هرگز با یک الهام قلبی، چون و چرا نکنید.

دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۳
سخن شما
Share

*می‌دونستی گداها هم سرویس رفت و آمد و کارفرما و محدوده‌ی مشخص کاری دارن؟ توی روزنامه خوندم. نوشته بود بعضی از زن‌هاشون کارشون فقط زایمان و کرایه دادن بچه‌هاست. هرچی بچه ناقص‌تر باشه قیمت‌ش بالاتر ه و یه بچه شل یا چلاق - عین عبارت روزنامه - براشون گنج محسوب میشه. به خاطر همین هم این زن‌ها عمداً یه کارهایی انجام میدن که بچه‌ها ناقص بشن.

خیلی وحشتناک‌ه. نوشته بود صبح به جای صبحانه به بچه‌ها تریاک میدن که همه‌ش خواب باشن و صداشون در نیاد... بعضیا چقدر کثیف‌ن...

سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: o-:
Share

*با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم توی دست‌ش. او یک شکلات گذاشت توی دست‌م.

من بچه بودم. او هم بچه بود. سرم را بالا کردم. سرش را بالا کرد. دید که مرا می‌شناسد. خندیدم.

گفت دوستیم؟ گفتم دوستِ دوست!

گفت تا کجا؟گفتم دوستی که «تا» ندارد.

گفت تا مرگ!
خندیدم و گفتم من که گفتم، تا ندارد!

گفت باشد، تا پس از مرگ!
گفتم نه، نه، نه. تا ندارد.

گفت قبول، تا آن جا که همه دوباره زنده می‌شوند، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم. تا بهشت، تا جهنم. تا هرکجا که باشد من و تو با هم دوستیم.

خندیدم. گفتم تو برایش تا هرکجا که دل‌ت می‌خواهد یک تا بگذار. اصلاً یک تا بکش از سرِ این دنیا تا آن دنیا اما من اصلاً تا نمی‌گذارم.

نگاه‌م کرد. نگاه‌ش کردم.
باور نمی‌کرد. می‌دانستم. او می‌خواست حتماً دوستی‌مان تا داشته باشد. دوستی بدونِ تا را نمی‌فهمید.
.
.
.
گفت بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم.
گفتم باشد، تو بگذار.

گفت شکلات. هر بار که همدیگر را می‌بینیم، یک شکلات مال تو، یکی مال من. باشد؟
گفتم باشد.

هر بار یک شکلات می‌گذاشتم توی دست‌ش، او هم یک شکلات توی دست من.
باز همدیگر را نگاه می‌کردیم، یعنی که دوستیم. دوستِ دوست.

من تندی شکلات‌م را باز می‌کردم و می‌گذاشتم توی دهان‌م و تند تند آن را می‌مکیدم. می‌گفت شکمو! تو دوست شکمویی هستی.. و شکلات‌ش را می‌گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ.
می‌گفتم بخور ش!

می‌گفت تمام می‌شود. می‌خواهم تمام نشود. برای همیشه بماند.

صندوق‌ش پر از شکلات شده بود. هیچ کدام‌ش را نمی‌خورد. من همه‌اش را خورده بودم. گفتم اگر یک روز شکلات‌هایت را مورچه‌ها بخورند یا کرم‌ها، آن وقت چه کار می‌کنی؟

گفت مواظب‌شان هستم!
می‌گفت می‌خواهم نگه‌شان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را می‌گذاشتم توی دهان‌م و می‌گفتم نه، نه، تا ندارد. دوستی که تا ندارد.
.
.
.
یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده است.
من بزرگ شده‌ام. من همه‌ی شکلات‌ها را خورده‌ام. او همه‌ی شکلات‌ها را نگه داشته است.

او آمده است امشب تا خداحافظی کند. می‌خواهد برود. برود آن دور دورها. می‌گوید می‌روم اما زود برمی‌گردم.

من می‌دانم می‌رود و دیگر برنمی‌گردد.
یادش رفت شکلات را به من بدهد. من یادم نرفت. یک شکلات گذاشتم کف دست‌ش. گفتم این برای خوردن.

یک شکلات هم گذاشتم کف آن دست‌ش: این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچک‌ت.

یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات‌هایش. هر دو را خورد. خندیدم. می‌دانستم دوستی من «تا» ندارد. می‌دانستم دوستی او «تا» دارد. مثل همیشه. خوب شد همه‌ی شکلات‌هایم را خوردم. اما او هیچ کدام‌شان را نخورد.

حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟

دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۳
سخن شما
Share

*امروز سیستر، من رو کشت. جمعه شب گفت فردا میای بریم کارنامه‌م رو بگیریم؟ کارنامه‌ی کنکور ش رو می‌گفت.
گفتم میام ولی فردا که نیست. پس‌فرداست؛ یکشنبه.
گفت نه! دوستام از اخبار شنیده‌ن که ما فردا باید بریم.
گفتم آخه تو پیک سنجش رو ندید می‌گیری، به حرف بچه‌ها گوش میدی؟ نمیشه که توی روزنامه یه چیزی بگن، توی اخبار یه چیز دیگه! همون یکشنبه‌ست به جون خودم!
گفت نه!
خلاصه قرار شد شنبه بریم.

خواب خواب بودم. یه صدایی میومد که نمی‌دونستم چی‌ه. فقط اعصاب‌م رو خورد می‌کرد. صدای زنگ ساعت بود! 6صبح!!!

کلی با چشمای بسته چونه زدم که نیم ساعت دیگه بیدار شم ولی مگه بعدش خواب‌م برد؟ بدتر سرم درد گرفت. فکر کردم خودم رو مسخره نکنم بهتر ه!

خلاصه رفتیم. بگذریم که کلی راه بیخودی رفتیم و مجبور شدیم برگردیم. کارنامه‌ای هم در کار نبود. دست از پا درازتر برگشتیم.

امروز دوباره همون آش و همون کاسه ولی این بار کارنامه بود. این دانشگاه تربیت معلم چقدر کوچولوئه. دل آدم می‌پوسه. مث یه پارک قدیمی و کوچیک‌ه. صد رحمت به دانشکده‌ی ما. لااقل بزرگ‌ه آدم دل‌ش باز میشه. نخوای هم ریخت کسی رو ببینی کلی راه داره!

سیستر الان هم خونه نیست یعنی صبح من اومدم خونه. اون هم رفت دنبال انتخاب رشته و اینا. هنوز هم نیومده.

الان تنها م. حوصله‌م سر رفته. خوب‌ه این کامپیوتر هست ولی جداً میگم اگه خیلی بهش عادت کنی، میشی مث من که حال ندارم تا سر کوچه برم. حال که نه! انگیزه بیشتر. حالا به هر حال...

یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*کجا میخوای بری؟ الان این همه گل داری که میان اینجا سر می‌زنن. تو مسئول‌شونی. چطوری میخوای بذاری بری. اون وقت کلی باید دنبال آقا مار ه بگردی که بر ت گردونه. تازه فکر دل روباه بیچاره رو هم بکن. تو که اهل رفتن بودی، چرا اهلی‌ش کردی؟

... این یه کامنت بود. از لطف همه‌تون ممنون‌م. از همه‌ی اونایی که میل زدن یا آف گذاشتن یا کامنت... من نمیخوام تعطیل کنم اینجا رو. اسباب کشی کردم ولی سعی می‌کنم دفعه‌ی آخر باشه. به عنوان آخرین پست اینجا، باید کلی تشکر بنویسم. ازDowran که همیشه همه زحمت بلاگ‌م رو متحمل می‌شد و خم به ابرو نمی‌آورد. خیلی اذیت‌ش کردم. خودم می‌دونم. خنگ‌بازی درمی‌واردم دیگه.

ازEdna که قالب اینجا رو برام ردیف کرد!
از پاتوق برای کد Drop Down و همینطور کامنت‌هایی که با حوصله می‌نویسه. سر همین کامنت‌دونی اسباب کشی کردم من اصلاً - یعنی علت اصلی‌ش همین بود.
از خواب خوب من برای اون لینکی که همون روزای اول بهم داد برای اسکریپت‌ها. خیلی کمک‌م کرد اون لینک. مرسی...
از  InternetPark برای کد لینکدونی. مرسی که منتظر م نذاشتی. خیلی سریع برام فرستاد آخه.

از Heaven Searcher که اون کامنت‌دونی همیشه شلوغ‌ش همه رو کشته. هرچی هم میگم تابلوی گفتمان بذار یا یه پست خالی بعد از هر پستت بذار، گوش نمیده.
از مارمولک پیر برای کامنت‌های قشنگ‌ش - مخصوصا" این آخری - واینکه درباره‌ی وبلاگ‌ش خیلی اتنقادپذیر ه. فقط با این رایت کلیک‌ش من همیشه مشکل دارم!
بقیه هم اگه دونه به دونه اسم نبردم‌شون، ناراحت نشن یه وقت. خلاصه که کل این لینکدونی رو دوباره باید اینجا بنویسم دیگه.

شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۳
سخن شما
Share

*امروز روز مادر ه. راست‌ش اصلاً از این روز مادر و روز پدر خوش‌م نمیاد یعنی نامگذاری روزها رو به این صورت درست نمی‌دونم! خیلیا هستن که پدر یا مادرشون رو از دست داده‌ن یا شاید هم هر دو رو...

خدا برای کسی پیش نیاره ولی مرگ برای همه هست. علت هم نمیخواد! فقط یه بهانه میخواد که اون هم جور میشه... خدا آدم‌ها رو طوری آفریده که بعد از یه مدت فراموش می‌کنن. غم‌شون کمتر میشه. اگه قرار بود همه‌ی غم‌ها همیشه همون طوری سنگین بمونن که دیگه سنگ رو سنگ بند نمی‌شد. همه باید در حال گریه زاری می‌بودن مدام. منتها ما خودمون به خودمون بد می‌کنیم. مث اونایی که از مراسم کفن و دفن و تشییع جنازه و تدفین فیلم یادگاری!!! می‌گیرن. بعد میشینن نگاه می‌کنن و غم‌شون تازه میشه. انگار همین الان اون اتفاق افتاده. این کجا ش خوب‌ه؟

روز مادر که میشه - یا روز پدر - خیلی دل‌م می‌سوزه. واقعاً غصه‌م میشه. برای همه‌ی اونایی که پدر یا مادرشون رو از دست داده‌ن. ما هیچ کدوم عمر جاودان نداریم. نمی‌دونم چرا وقتی عزیزی از این دنیای کثیف لعنتی خلاص میشه پشت سرش گریه می‌کنیم؟ انگار خودمون خیلی داریم لذت می‌بریم! و دریغ‌مون میاد اون بی‌نصیب باشه...

دو روز ه همه میگن مادر... مادر... از برنامه‌ی کودک تا جنگ‌های شبانه... اخبار... مصاحبه‌ها... با دوربین و میکروفن راه میفتن دنبال مردم که بپرسن برای مامان‌ت چی خریدی؟ فکر نمی کنن این مسئله ممکن‌ه شخصی باشه.

اگه یه چیز ارزونی هم کسی خریده باشه ازش ایراد می‌گیرن! ندیدین تا حالا؟
یا اون روز همین خاله سارا - ازش خوش‌م نمیاد - داشت به بچه‌ها می‌گفت برای مامان‌تون چی خریدین؟ براش چی کار کردین؟

بعد یکی از عروسک‌ها گفت یکی از اسباب بازی‌هام رو بدم به مامان‌م؟
خاله سارا هم گفت نه! اسباب بازی رو تو دوست داری. به درد مامان‌ت نمی‌خوره. یه چیز خوب باید براش بگیری...

من زیاد دیدم کسانی رو که خودشون مامان هستن و اصلاً هم از بچه‌هاشون چنین توقعی ندارن اما برای مادر خودشون کلی به زحمت میفتن که حتماً یه هدیه‌ی سنگین بخرن تا اگه کسی ازشون پرسید، ضایع نشن.

همینطور آقایون برای خانوماشون... این چه جور فرهنگ سازی‌ه آخه؟
به خدا غلط‌ه... بزرگداشت خیلی هم خوب‌ه ولی نه اینطوری. به چه قیمتی؟
به قیمت سوزوندن دل همه‌ی اونایی که مادر یا پدرشون رو از دست داده‌ن؟
بزرگترها باز می‌تونن تحمل کنن ولی بچه‌ها چی؟ دل آدم آتیش می‌گیره.

یکی از دوستام هست که چون اینجا رو نمی‌خونه می‌تونم بگم. متاسفانه مامان‌ش رو وقتی کوچیک بوده از دست داده. الان با اینکه 20سال‌ش‌ه و از نظر خیلیا دیگه بزرگ شده ولی هنوز هم به این مسئله واقعاً حساس‌ه.

من همیشه حواس‌م هست که وقتی با هم هستیم، از مامان‌م حرفی نزنم چون کاملاً معلوم‌ه که ناراحت میشه. خودم هم اعصاب‌م داغون میشه. حالا شما فکر کنین یه بچه‌ی کوچیک توی چنین موقعیت‌هایی چی می‌کشه؟ خیلی دل‌م میخواد این رو به همه‌ی برنامه‌سازهای رادیو و تلویزیون بگم و به همه‌ی اونایی که فرهنگ‌سازی! می‌کنن و به خیلی چیزا فکر نمی‌کنن. همیشه میگم خدا کنه خیلی از بچه‌ها این برنامه ها رو نبینن.

شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۳
سخن شما
Share

*دوست‌م یه آرایشگاه خوب می‌خواست. دو تا بهش معرفی کردم. بس که تنبل‌ه، اونی رو که نزدیک‌تر بود، انتخاب کرد. قرار شد توی مترو همدیگه رو ببینیم، بعد ببرم‌ش اونجا.

از اونجایی که اونی که راه‌ش دورتر ه، زودتر می‌رسه! و از اونجایی که من کلاً خیلی وقت‌شناس‌م و از بدقولی بدم میاد و اینا! 20 دقیقه زود رسیدم. نشستم تا دوست‌م بیاد.

یه پسر ه اومد قدم‌زنان رد شد. مشکوکانه نگاه کرد. دوباره از اون‌ور اومد. باز نگاه کرد. بعد یه کم این‌ورتر ایستاد. آخر ش اومد گفت ببخشید خانوم! شما با یه آقا پسر دانشگاهی قرار ندارین؟

گفتم: نه!
بیچاره کلی ضایع شد. فکر کنم با یه دختری که تا حالا ندیده بودش، قرار گذاشته بود. دنبال‌ش می‌گشت!

جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*همه‌ی مردم ستاره دارند اما همه‌ی ستاره‌ها یک‌جور نیست: واسه آن‌هایی که به سفر می‌روند، حکم راهنما را دارند. واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشناییِ سوسوزن‌اند. برای بعضی که اهل دانش‌ند، هر ستاره یک معما است. واسه آن بابای تاجر طلا بود اما این ستاره‌ها همه‌شان زبان به کام کشیده و خاموش‌ند. فقط تو یکی ستاره‌هایی خواهی داشت که تنابنده‌ای مثل‌ش را ندارد.
- چی می‌خواهی بگویی؟

- نه اینکه من توی یکی از ستاره‌هام؟ نه اینکه من توی یکی از آن‌ها می‌خندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه می‌کنی، برایت مثل این خواهد بود که همه‌ی ستاره‌ها می‌خندند. پس تو ستاره‌هایی خواهی داشت که بلدند بخندند!
و باز خندید.

و خاطر ت که تسلا پیدا کرد - خب بالاخره آدمیزاد یک جوری تسلا پیدا می‌کند دیگر - از آشنایی با من خوشحال می‌شوی. دوست همیشگی من باقی می‌مانی و دل‌ت می‌خواهد با من بخندی و پاره‌ای وقت‌هام واسه تفریح پنجره‌ی اتاقت را وا می‌کنی...

دوستان‌ت از این‌که می‌بینند تو به آسمان نگاه می‌کنی و می‌خندی، حسابی تعجب می‌کنند. آن وقت تو بهشان می‌گویی: «آره، ستاره‌ها همیشه مرا خنده می‌اندازند!» و آن‌وقت آن‌ها یقین‌شان می‌شود که تو پاک عقل‌ت را از دست داده‌ای. جان! می‌بینی چه کلکی بهت زده‌ام...
و باز زد زیر خنده.

- به آن می‌ماند که عوضِ ستاره، یک مشت زنگوله بت داده باشم که بلدند بخندند...
دوباره خندید و بعد حالتی جدی به خودش گرفت:
- نه، من تنهات نمی‌گذارم.
.
.
.
گاه به خودم می‌گویم: «همین کافی است که آدم یک بار حواس‌ش نباشد... آمدیم و یک شب حباب یادش رفت یا بَرّه شب نصف‌شبی بی‌سروصدا از جعبه زد بیرون...» آن وقت است که زنگوله‌ها همه تبدیل به اشک می‌شوند!

یک راز خیلی خیلی بزرگ این جا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچ چیزِ عالم، مهم‌تر از دانستن این نیست که تو فلان نقطه‌ای که نمی‌دانیم، فلان بره‌ای که نمی‌شناسیم، گل سرخی را چریده یا نچریده...

خب. آسمان را نگاه کنید و بپرسید: «بَرّه گل را چریده یا نچریده؟»
و آن وقت با چشم‌های خودتان تفاوت‌ش را ببینید...

و محال است آدم بزرگ‌ها روح‌شان خبردار بشود که این موضوع چه قدر مهم است!...

سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: کتاب
Share

*چیزی این روزا خیلی مشغول‌م کرده - جز اون دو کتابی که خوندم؛ یکی‌ش قشنگ بود... اون یکی هم مزخرف واقعی - میل‌های یکی از دوستان وبلاگی‌ه که خیلی برام جالب‌ه. راجع به مرگ... و جالب‌ه که از مرگ، رسیدیم به اعتقادات و ادیان و خیلی چیزای دیگه. اینکه با یه نفر که باهات فرق داره، مث بچه‌ی آدم حرف بزنی و هر دو تون بفهمین که کسی با کسی دعوا نداره، خیلی لذت‌بخش‌ه. دارم خیلی چیزا یاد می‌گیرم.

سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*کرم شب تاب

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می‌کرد.
خدا گفت: چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهم‌تان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

و هر که آمد، چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه‌ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان، کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: من چیز زیادی از این هستی نمی‌خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه‌ای بزرگ. نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا. تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت را به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام او، کرم شب‌تاب شد.

خدا گفت آن که نوری با خود دارد، بزرگ است حتی اگربه قدر ذره‌ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می‌شوی و رو به دیگران گفت کاش می‌دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

هزاران سال است که او می‌تابد. روی دامن هستی می‌تابد. وقتی ستاره‌ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی‌داند که این، همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.

نویسنده: عرفان نظر آهاری

دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

Daisypath Happy Birthday tickers