*معمولاً حوصله‌ی فیلم تماشا کردن ندارم، مگه اینکه خیلی بیکار باشم و دسته‌جمعی باشیم، جوگیر شم یا اینکه فیلم عروسی باشه! سریال هم خیلی کم و اکثراً هم‌زمان، یه کار دیگه هم انجام میدم مثلاً روزنامه یا جدول، گزارش کار یا هرچی!

امشب هم داشتم فکر می‌کردم این هفته، سر این تحلیل سایتی که استاد بهمون داده، چقدر ضایع شدیم. ما سه‌شنبه راه افتادیم رفتیم پارک لاله برای تحلیل سایت. تحلیل سایت هم باید مصور باشه یعنی بدون عکس، نمیشه. ما هم تندتند از در و دیوار عکس می‌گرفتیم. بعضیا فکر می‌کردن ما دیوانه‌ایم حتماً! بعضیا حتی زحمت فکر کردن هم به خودشون نمی‌دادن. فقط یه تیکه‌ای می‌پروندن خلاصه! یا ژست می‌گرفتن که ازشون عکس بگیریم. ما هم سعی کردیم بهمون برنخوره (برخوردن نداشت که) و بی‌خیال شیم.

پس‌فردا ش (پنج‌شنبه) که رفتیم واسه بقیه‌ی کار، حسابی ضایع شدیم. قضیه از این قرار ه که برای طراحی یه فضا، باید در ساعات مختلف روز و در روزای مختلف، بری اونجا رو ببینی که حسابی دست‌ت بیاد چه زمان‌هایی چه آدم‌هایی از کجای اون فضا استفاده می‌کنن و دلیلش چی‌ه! و اینکه باید بری از خود اونا سوال کنی و این کارا.

معمولاً مریم شروع می‌کنه. من فقط گوش میدم. بعد که اون کم میاره، تا بخواد الکی کش‌ش بده، من هم سوالام رو می‌پرسم. یه آقای پیری تا رفتیم گفتیم میشه چند تا سوال بپرسیم، گفت نه! حال‌ش رو ندارم.(خب بنده‌ی خدا حوصله‌ی ما رو نداشت.) یه دختر ه (من به مریم گفتیم نریم سراغ‌ش. گوش نکرد که!) تا مریم بهش گفت مزاحم‌تون که نیستم! گفت چرا اتفاقاً... مزاحمید!

خب مودب! بگو حوصله ندارم با کسی حرف بزنم. فقط ادعای باکلاس بودن دارن بعضیا. یه خانوم و آقایی گفتن زیاد طولانی نشه (انگار چقدر تخصصی می‌خواستن جواب بدن) و یه آقای پیری هم که یه کم تحویل‌مون گرفت، آخر ش گفت من میام اینجا تنها میشینم که کسی مزاحم‌م نشه و کنارم ننشینه. جالب‌ه که اون موقع، مریم بیچاره خسته شده بود،نشسته بود روی صندلی، کنار همین آقاهه. دیگه رو ش کم شد حسابی. بلند شد خندید،گفت پس نشستن من شما رو ناراحت نکنه! کلی ضایع شدیم دیگه.

چند تا آقای بازنشسته روی نیمکت‌ها نشسته بودن. اونا خیلی تحویل‌مون گرفتن فقط. خیلی خوب باهامون همکاری کردن. قرار شد عکسی رو که ازشون گرفتیم، دفعه‌ی بعد که رفتیم،براشون ببریم (-: حرف موزه‌ی کنار پارک شد (موزه‌ی هنرهای معاصر) پرسیدیم رفتن تا حالا یا نه. یکی‌شون گفت قبلاً جند بار رفتم. یکی گفت ندیدم‌ش. یکی گفت اهل‌ش نیستم. یکی‌شون هم گفت بلیط‌ش خیلی گرون‌ه و اینا. یکی دیگه جواب داد خیلی وقتا مجانی‌ه. بعد دوباره اون آقاهه گفت نه. خیلی گرون‌ه. من خنگ رو بگو چی جواب دادم. گفتم این دفعه که ما رفتیم،۳۰۰ تومن بود! آقاهه هم عصبانی شد حسابی. گفت ۳۰۰ تومن کم‌ه خانوم؟ با این حقوق‌های بازنشستگی که به ما میدن؟ دیدم راست میگه بنده خدا)-:

چند تا پسر دبیرستانی که کاملا مشخص بود جیم زدن، اومدن پارک، داشتن اون وسط شروع می‌کردن فوتبال بازی کنن. مریم گفت بریم با اینا حرف بزنیم. من راستش شاکی شدم چون می‌دونستم دو کلمه درست جواب نمیدن. مریم رفت جلو، گفت ببخشین میشه چند لحظه وقت‌تون رو بگیرم.

این رو که گفت، همه داد و سوت و هوار که همیشه ما وقت دخترا رو می‌گیریم. بچه‌ها بیاین خانوما میخوان وقت ما رو بگیرن! یکی‌شون شدیداً اصرار داشت که باور کنیم از مدرسه فرار نکردن!

اول‌ش هیچی نگفتم بهش. بعد دیدم ول‌کن نیست. خواستم فکر نکنه فقط خودش بلده از مدرسه فرار کنه! گفتم الان وقت تعطیل شدن که نیست (ساعت ۱۱ بود) اگه خودشون هم زود تعطیل می‌کردن، قبل از ۱۱ باید می‌رسیدین. پس فرار کردین. چونه هم نزنین دیگه.

فقط یه لحظه همه ساکت شدن تا مریم، اولین سوال رو بپرسه. دوباره شروع کردن مسخره‌بازی. دیگه داشتم عصبانی می‌شدم.ب یشتر از دست مریم که حرف گوش کردن، توی اخلاق‌ش نیست. همیشه تک‌روی می‌کنه. تنها چیزی که باعث میشه ازش شاکی بشم، همین اخلاق‌ش‌ه. به خودش هم گفته‌م. میگه می‌دونم اخلاق بدی‌ه!

هیچی دیگه. مجبور شدیم سرمون رو بندازیم پایین، بریم یه سمت دیگه. چند تا آقای پیر، اون طرف نشسته بودن که شدیداً حال و حوصله داشتن. اونا خیلی بهمون اطلاعات دادن (مربوط و نامربوط‌ش بماند) کلی هم بدوبیراه گفتن به خیلی‌ها. تندتند هم رحمت می‌فرستادن به روان بعضیا (اسم نمی‌برم که فیلتر نشم)

رفتیم دفتر پارک، نقشه بگیریم. در دفتر باز بود کاملاً. دیدم مریم یه لحظه داخل رو نگاه کرد و زودی برگشت این‌ور! خیلی مشکوک بود. چند لحظه بعد، یه دختر و پسر گییییج! اومدن بیرون و شروع کردن به توضیح دادن و اینا. باز دختر ه بیشتر حرف می‌زد. پسر ه کلاً گیج بود هنوز!

من گفتم اینا چرا این ریختی‌ن؟! بعد ش فهمیدم بد موقع مزاحم شدیم. آخه بابا اگه نمی‌فهمین دفتر پارک،جای این کارا نیست، لااقل در رو ببندین!

*همون روز، رفتم انقلاب کتاب بخرم. این آقایون چرا انقدر شکمو هستن خدا؟ قیافه‌هاشون دیدنی بود. حالا یا روزه بودن یا نبودن ولی چیزی هم نمی‌تونستن بخورن! همه اخمو، عصبانی، کلافه. حالا اگه وسط روز بود، باز یه چیزی. کله‌ی صبح... یکی‌شون واسه خودش کلوچه چیده بود روی میز. تا من رفتم تو، زود دوید گذاشت‌ش زیر میز. من هم هلن کلر شدم هیچی ندیدم. چند نفر فقط حالت عادی بودن یا خوش‌برخورد! چقدر شکموئین آخه؟

*شدیداً به پائولو علاقه مند شدم.الان دارم کتاب مکتوب‌ش رو می‌خونم. یادداشت‌های کوتاه و قشنگی داره. خیلی قشنگ... حتماً در اولین فرصت سعی کنین بخونین کتاباش رو.

پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*از دست این خانوما! شدیدا ترجیح میدم با آقایون سروکار داشته باشم نه خانوما. البته مشروط بر اینکه مث پسرهای کلاس‌مون نباشن البته. خانوما واقعا حرص میدن آدم رو. همه‌شون نه البته ولی اکثرا همین‌ن.

یکی از همین خانومای استاد! امروز سر کلاس یه کشف بزرگ کردن شنیدنی. این خانوم هی اصرار داره که از ما سوال کنه و باعث بشه درس‌های سال‌های قبل رو به یاد بیاریم یا اگه یادمون رفته، بریم دوباره بخونیم. یه درس خاص هم هست که هیییییی از اون سوال می‌کنه. استاد اون درس هم شدیدا آدمی بود که سر کلاس فقط داستان تعریف می‌کرد و درست و حسابی درس نمی‌داد.

هرچی ما می‌گفتیم والا بله خدا اینا رو به ما درس نداده، باور نمی‌کرد. هی می‌گفت مگه ممکن‌ه؟ شماها یادتون نیست. همه با هم دست به یکی کردین! اما از یه درس دیگه که سوال می‌کرد - مخصوصا قسمت عملی‌ش - همه بلد بودیم و کاملا یادمون بود.

استاد هم در کمال شگفتی! به این نتیجه رسید که درس عملی بهتر توی ذهن بچه‌ها می‌مونه. هی هم توضیح‌ش می‌داد. آخر سر هم گفت امکانات کم‌ه و عملیات بردن بچه‌ها سخت‌ه برای استاد. اون استاد ه هم که اینا رو درس نداده (در واقع هیچی درس نداده) - بالاخره باور کرد ما راست میگیم - شما بذارین به حساب پیری استاد و اینا.

بگو آخه دانشجوی بیچاره چه گناهی کرده این وسط؟ اون آقا که حوصله داره 100 ساعت خاطره تعریف کنه! خب چرا درس نمیده؟ آخر ترم هم یه جزوه بهمون داد ایییییییییییییین هوا! که ازش هیچی نشنیده بودیم. همه‌مون ناپلئونی پاس کردیم. از نمره مهم‌تر این‌ه که کار ت رو بلد باشی. یکی این رو به این آدما بفهمونه.

چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
Share

*این آقایون روزه‌خور چه رویی دارن واقعا. زشت‌ه بابا. حالا توی خیابون آب نخورین هلاک میشین؟

یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*کلی حرف دارم واسه نوشتن ولی اینجا که میام اصلا نوشتن‌م نمیاد! فقط میام سر می‌زنم... فعلا فقط همین.

شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

* از صبح، همه‌ش گل دیدم... و یه دعای دسته جمعی... از اونا که همه بلند با هم می‌خونن. پسرا البته. دخترا که هیچ وقت از افاده‌شون دست برنمی‌دارن. لااقل آمین بگین (-: ماه خوبی‌ه با اینکه کلی مشکل دارم با خیلی چیزا ولی حال‌م خوب‌ه و خوشحال‌م که زنده‌م، نعمت زندگی رو دارم.

شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*دور و بر م کلی جزوه و کتاب بود. داشتم مثلاً گزارش آزمایشگاه می‌نوشتم ولی حواس‌م نبود. یه جای نامعلوم می‌چرخیدم. حس خوبی‌ه... حس می‌کنم دنیا رو بهتر درک می‌کنم و اینکه عادت کنی سخت نگیری، عالی‌ه. می‌فهمی زندگی یعنی چی... و پشیمون میشی چرا انقدر خودت رو اذیت می‌کردی قبلاً...

جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*اصلاً نمی‌دونم روز م چطوری گذشت. یه کم کتاب، یه ایمیل، دعا، روزنامه... شب، چند بار ایمیل‌های یه دوست رو خوندم. چرا چیزی که یه دوست، فقط برای تو می‌نویسه، انقدر خوب‌ه؟

پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*امروز صبح با سارا رفتم دانشکده. یه خانوم شدیداً فضول روبروی من و کنار سارا نشسته بود. کاملاً زوم کرده بود روی ما. چشم از من بدبخت برنمی‌داشت. همه‌ش توی دهن ما بود ببینه چی میگیم. مبادا یه کلمه رو جا بندازه. به خنده‌دارهاش هم می‌خندید تازه. من هم به جای حساس حرف‌م که رسیدم، گفتم سارا بقیه‌ش رو بعداً میگم. زل زدم به خانوم‌ه. مگه بهش برخورد؟ انگار نه انگار! اصلاً به خودش نگرفت.

گفتم از دو مدل آدم، خیلی بدم میاد: یکی آدم کنه/یکی هم آدم فضول... باز هم به خودش نگرفت. خیلی رو داشت. یه بار دیگه هم در کیف‌م رو باز کردم که محتویات خنده‌دار ش رو به سارا نشون بدم (کتاب و روزنامه، نه ورق می‌دیدی نه خودکار حتی!) خانوم‌ه تا کمر خم شد که خوب ببینه! من هم بهش چشم‌غره رفتم. پیاده که شدیم، سارا گفت بابا تو چقدر زود عصبانی میشی؟ !عصبانیت نداره که!

چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*به سراغ دوست مرو مگر برای خوش کردن وقت...

هنگامی که از دوست خود جدا می‌شوی غمگین مشو زیرا آن چیزی که تو در او از هر چیزی دوست‌تر می‌داری بسا که در غیبت او روشن‌تر باشد...

سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*اولین بار بود کلاس متون تشکیل می‌شد. چشم‌های استاد، تقریباً بسته بود! ولی من می‌دونستم که نابینا نیست استاد! به هیچ‌کس هم نگاه نمی‌کرد. ظاهراً گفته خواهرها موهاشون بیرون‌ه و آرایش دارن. من نگاه نمی‌کنم که دچار انحراف نشم! بابا بی‌خیال. انگار ۲۰ سال‌ش‌ه که این اداها رو درمیاره. هرچند، لابد یه چیزی می‌دونه دیگه. این شده مایه‌ی خنده و البته اینکه همه جای هم، حاضری می‌زنن چون استاد اصولا کسی رو نمی‌بینه.

سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
Share

*بعد از اون همه اسلایدی که دیدیم و کلی سخنرانی (چقدر منظر شهری شهرهای مختلف دنیا با هم فرق داره!!!) پیش سوده که نشستم، همه‌ی اون حرفایی رو که کلی درباره‌شون فکر کرده بودم و نتیجه گرفته بودم دوست ندارم بهش بگم، گفتم. نمی‌دونم... یه لحظه مطمئن شدم که همه‌ش غلط بوده. شده تا حالا با کسی دوست بشی که خیلی کم ببینی‌ش ولی حرف هم رو خوب بفهمین؟ یه جورایی خیلی باصفا میشه!

*بین ساعت ۲ تا ۳، چند بار رفتم کتاب بریدا رو که سفارش داده بودم، از نمایشگاه کتاب دانشکده بگیرم ولی کتابا نیومده بودن! (پا دارن انگار) من هم به شوخی گفتم آزاده! من همینجا وایمیسم کتاب رو می‌خونم تا کتاب خودم رو بهم بدین. واقعاً هم همین کار رو کردم. نمی‌تونستم دیگه صبر کنم ببینم کتابا کی میان! (اگه کتابی که میخوای، یه جلد ش مونده باشه، باید سفارش بدی برات بیارن) آزاده هم تعارف کرد پشت میز ش برم و روی صندلیش بشینم که خسته نشم. گفتم خودت نمیخوای بشینی؟ گفت خواستم بشینم، بلند ت می‌کنم!((:

بابا بی‌تعارف! دیگه شبیه اون آرزو م شده بودم. همون که دلم میخواد یه مدت، توی یه کتابفروشی کوچیک کار کنم و صبح تا شب، کتاب بخونم. بعد گاهی یکی بیاد، یه سوال بپرسه و حواس‌م رو پرت کنه!

آخه ۳-۲ بار که آزاده سروکله‌ش پیدا نبود، بچه‌ها ازم سوال کردن. اون هم چه سوالایی: این کتاب‌ه با ۱۵٪ تخفیف، چند میشه؟ من هم که گییییییییییییییج! حسابی رفته بودم تو بحر کتاب‌ه. یهو آزاده گفت مریم بیا کتاب‌ت رو ببر. ازش خواستم همون کتاب روی میز رو که از روش خونده بودم، بهم بده. چسبیده بود بهم. همون رو گرفتم و اومدم. یه هفته س خریدم‌ش ولی توی دست‌م، کهنه شده. از جلد سورمه‌ای رنگ‌ش خیلی خوش‌م میاد. یه جورایی اسرار آمیز ه. هر جمله‌ش و چند بار می‌خونم. بهم آرامش میده. چسبیده بهم.

*دوستم بهم گفت می‌دونی من خیلی دوست‌ت دارم؟
گفتم معلوم‌ه دوست‌م داری ولی خیلی‌ش نه!
می‌گفت من این روح رو دوست دارم. حالا توی هر جسمی که باشه. می‌فهمی؟
دیدم می‌فهمم... چه خوب‌ه آدم دنیای اطراف‌ش رو بفهمه...

*این استاد عکاسی ما، استاد بددرس‌دادن‌ه. من که انقدر عکاسی دوست دارم، هیچی حالیم نشد. حالا امیدوارم عملی کار کنیم، یه چیزایی یاد بگیرم. بعد از کلاس، به پیشنهاد یکی از بچه‌ها، با هم اومدیم خونه. یه زمانی چقدر بدم میومد تنها بیام خونه و حالا چقدر فرق کردم با اون موقع. همه‌ش دنبال یه موقعیت‌م برای اینکه با خودم، تنها باشم. ولی پیشنهاد ش رو قبول کردم...

توی راه، درختای خرمالو رو دیدیم. خاطره‌ی پارسال رو براش تعریف کردم که ما چقدر خودمون رو کشتیم برای خرمالوها ولی دست‌مون نرسید و پسرا نامردی کردن و همه رو خوردن! بعدش هم شنیدیم یه روز، آقای باغبون، رفته بالای درخت و به دخترا نفری ۱۰۰۰ تا خرمالو داده و حسابی تلافی‌ش در اومده. جالب‌ه که من کلاً خرمالو دوست ندارم. اداش رو دوست دارم فقط. با دوست‌م چند تا خرمالو چیدیم. آوردم اینجا برسه! :دی

خدا پدربزرگ‌م رو بیامرزه. چقدر به درخت خرمالوی توی حیاط خونه‌شون می‌رسید. وقتی پدربزرگ‌م فوت کرد، درخت‌ه دیگه میوه نداد. کم‌کم خشک شد. من هم دیگه نتونستم خرمالو بخورم. امکان نداره بتونم بخورم...
می گفتم...حس خوب میوه چیدن... چیزی که بچه‌های شهر، ازش محروم‌ن. من چند بار تجربه‌ش کردم. گیلاس نشسته خوردن از درخت... آلبالو... آلو... انجیر... انگور... ولی آلبالو از همه‌ش بهتر بود.عالی بود...

یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
Share

*شنبه که اومدم، حال‌م کاملاً خوب بود. سر کلاس گل‌کاری کلی خوش گذشت. یه عالم گلدون جابه‌جا کردیم و بذر کاشتیم و خاکی شدیم. بعدش هم رفتیم خوابگاه. بیچاره مریم همه‌ی کاراش قاطی پاتی شده بود (قاتی پاتی؟ قاطی پاطی؟) گفتم من لباسات رو اتو می‌زنم، تو به کارات برس. کلی گفت من خجالت می‌کشم و اینا. دیگه قبول کرد. باورم نمی‌شد دوستم انقدر باهام تعارف کنه. ما کلاً همدیگه رو خیلی تحویل می‌گیریم ولی کار ضروری دیگه فرق داره. حالا خودم که اینا رو میگم، از همه تعارفی‌تر م! اینطوری بار اومدم، عادت کردم. میخوام ترک‌ش کنم یا سعی کنم کمتر تعارفی باشم ولی بعضی وقتا واقعاً سخت‌ه آدم بخواد راحت باشه! چی گفتم؟ ((((:

*راست میگن تحصیلات، شعور نمیاره. حتی دکترا گرفتن هم نمی‌تونه بعضیا رو آدم کنه و بهشون بفهمونه که باید برای وقت دیگران، ارزش قائل بشن. نمونه‌ش هم همین استاد ما! من از ساعت ۹ونیم که کلاس‌م تموم شد، الکی موندم دانشکده تا ساعت ۳ ونیم که کلاس بعدی رو حاضر بزنم، طرف اومده با خنده میگه کلاس تشکیل نمیشه. فکر می‌کنه بخنده، مثلاً کار اشتباه‌ش جبران میشه. خب مگه مرض داری صبح به همه میگی کلاس بعدازظهر تشکیل میشه؟

شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
Share

*...اشخاصی که به اجبار می‌کوشند جالب باشند، بیشتر از همیشه نفرت‌انگیز می‌شوند.

*آنچه روح می‌اندیشد، اغلب برای انسانی که روحی دارد، ناشناخته است. ما قطعاً عظیم‌تر از آنیم که می‌اندیشیم.

*...خود را در دستان تو می‌گذارم. یک انسان تنها زمانی می‌تواند خود را در دستان کسی بگذارد که عشق‌ش چنین عظیم باشد که نتیجه‌ی این تسلیم، آزادی مطلق باشد.

*گوش کن. تو به من موهبت زندگی را ارزانی کرده‌ای. من زندگی را بی این شور، بی این عشق نمی‌خواهم. این روزها همه‌ی مردم مرده‌اند چون کسی را نمی‌یابند که دوست‌ش بدارند.

*شاید فراقی که در این روزها ناچار به پذیرش‌ش هستیم، خود سودمند باشد. چیزهای بسیار بزرگ را تنها می‌توان از دور دید.

*یک انسان می‌تواند آزاد باشد بی بزرگ بودن... اما هیچ انسانی نمی‌تواند بزرگ باشد بی آزاد بودن.

*گورنوشته‌ی جبران خلیل جبران: همچون شما زنده ام. در برابر شما ایستاده‌ام. دیدگان خود را ببندید و پیرامون خود را بنگرید. مرا در برابر خویش خواهید دید.

جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: کتاب
Share

*چه اصراری‌ه همه خواننده باشن؟ همین عیوضی که احتمالاً می‌شناسین‌ش. کلی افتخار می‌کنه به اینکه یه شب‌ه خواننده شده و توی همه‌ی مصاحبه‌های برنامه‌های سبکی که دعوت‌ش می‌کنن، هم هی میگه این رو. قبلنا ملت افتخار می‌کردن به اینکه شاگرد فلان استاد بودن و انقدر تمرین کردن و اینا. اون وقت این آقا افتخار می‌کنه به اینکه یهویی زده زیر آواز و همه هم تحویل‌ش گرفتن.

الان همین دی.جی.مریم با اون صدای افتضاح‌ش... من که واقعاً تحمل ندارم بیشتر از ۱۰ ثانیه، صدا ش رو بشنوم. اون وقت از کنار هر ماشینی رد میشی، داره همین رو با صدای بلند گوش میده. مخصوصاً اون آهنگ "مگه دوست‌م نداری"...مد شده اصلاً.

خلاصه اینکه از مامان‌تون قهر کردین یه وقت، زیاد ناراحت نکنین خودتون رو. جای پیشرفت دارین.

*امروز کنار پنجره که ایستاده بودم (کار داشتم خب) یه دفعه فکر کردم از بیرون معلوم‌ه اینجا یا نه. بی‌اختیار برگشتم بیرون رو یه نگاه کردم. بعد دوباره رو م رو برگردوندم و مشغول کار خودم شدم. یهو مث این فیلما، مغز م صحنه‌ای رو که چند ثانیه پیش دیده بودم، پردازش کرد. سریع برگشتم طرف پنجره. دیدم درست دیده بودم. پسر همسایه‌ی روبرویی، در کمال اعتماد به نفس، با یه ش.ورت وایساده لای در (در واقع یه قدم میومد جلوتر، قشنگ توی کوچه بود) داشت با دوست‌ش می‌گفت و می‌خندید.
اول همینطوری مونده بودم... بعد ولو شدم از خنده. مردم جلوی دوستاشون چه ریختی می‌گردن (((((:
پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: d:
Share

*آدم خنگ باشه... بی‌شعور باشه... بی‌سواد باشه... درک اجتماعی‌ش در حد صفر باشه... آی کیو ش پایین باشه... هر چی تو فکرش رو می‌کنی باشه... فقط کنه نباشه. ای خدا... من با این بدشانسی چی کار کنم آخه. ما یه غلطی کردیم، یه اشتباهی کردیم، یه شکری خوردیم، رفتیم این ترم، یه کلاس رو با سال آخری‌ها گرفتیم. آدم واقعاً به غلط کردم میفته.

آخه این هم شد هم‌گروهی؟ طرف انقدر عتیقه‌س که هییییییییییچ کدوم از بچه‌های کلاس، توی گروه خودشون نذاشتن‌ش. همه زود گروه جور کردن که از شر این آدم خلاص شن. عدل افتاد گردن من و مریم بیچاره که یه ترم حرص بخوریم از دست‌ش. امروز همه زیرچشمی به قیافه‌های ما که داشتیم حرص می‌خوردیم و حسابی خنده‌دار شده بودیم، نگاه می‌کردن و لبخند می‌زدن. از اون لبخندهایی که طرف منتظر یه فرصت‌ه که ولو شه از خنده. یکی از بچه‌ها دیگه دل‌ش سوخت واسه ما. ما هم باهاش پسرخاله شدیم، گفتیم چه دردمون‌ه. ضمن اظهار همدردی، داشت می‌گفت حالا اونقدرها هم بد نیست. بهش بگین چی کار کنه، درست انجام میده.

به خدا من که حاضر م خودم تنهایی برم دنبال همه‌ی کارا ولی این آدم، یه بند زیر گوش‌م حرف نزنه و اعصاب‌م رو داغون نکنه. همین امروز،از اون طرف کلاس ۲۵۶بار، هی گفت:مریمی... مریمی... مریمی... مریمی... من بدبخت رو خیلی دوست داره. شانس ندارم که. هی دوست داره بچسبه به من. من هم کلاً کر مادرزاد شده بودم. هیچی نمی‌شنیدم. می‌دونستم نگاه‌ش کنم فقط باید حرص بخورم. در تمام مدت کلاس، تا سر م رو برمی‌گردوندم این وری، بهم لبخند می‌زد!

یکی نیست بگه بابا ول‌م کن. دست از سر م بردار. کلی حرص خوردم از همین اول‌ش. بعدش م هی دوست داره بیاد توی صورت من حرف بزنه. فکر کن از کسی بد ت بیاد. بعد اون تو رو دوست داشته باشه. این رو یه بار دیگه هم تجربه کردم منتها طرف، پسر بود. زیاد جلو نمیومد. کمتر مشکل داشتم باهاش. دورادور دوست‌م داشت. یه نه بهش گفتم و خلاص... ولی این رو چی کار کنم؟

حالا جالب‌ه که خیلی از ش خوشم میاد، دوست داره که همیشه باهام دست هم بده!ب ه خدا دست خودم نیست. بد م میاد دست‌م رو لمس کنه. هر ادایی درمیارم که باهاش دست ندم. دیگه یه وقتایی خودم خجالت می‌کشم ولی اون که از رو نمیره. امروز از کلاس که اومدیم بیرون، دنبال ما راه افتاد. موقع خداحافظی، دست داد! بعد میگه چرا روبوسی نمی‌کنی؟ دیگه می‌خواستم بزنم تو دهن‌ش!

بیخودی خندیدم رفتم عقب‌تر ایستادم. هی هم میاد توی صورت من حرف می‌زنه.من هم هی خودم رو می‌کشم عقب. خدا کنه یه بار بهش بربخوره، دست از سر م برداره.

یه مدت از شر ش راحت بودم. برخورده بود بهش. حالا دوباره شروع کرده. تو رو خدا دعا کنین دست از سر م برداره. نمی‌دونی چقدر حرص می‌خورم از این کاراش. دیدن قیافه‌ش هم آدم رو حرص میده. چه برسه به این کاراش...ب رم تا سکته نکردم. گرفتاری شدیما...

سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: |-:
Share

دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*امروز حذف و اضافه بود. توی این ۲ سال، همه‌ش برگه آی.بی.ام رو می‌خوندم و امضا می‌کردم. بدون هیچ تغییری... این ترم ولی مجبور شدم جامعه‌شناسی رو حذف کنم و معارف۱ بگیرم. بچه های ما همه، جامعه رو پاس کردن. من و مریم و یکی دیگه موندیم چون برنامه‌مون با بقیه فرق داشت و نتونستیم بگیریم. این ترم هم به خاطر عوض شدن برنامه، باز هم نشد که از شر ش راحت شیم. حالا من مونده بودم چطوری از مسئول آموزش، امضا بگیرم آخه دو تا درس اسلامی رو با هم نمیدن یعنی باید کلی اصرار کنی! خلاصه رفتم ببینم چی میشه.

آقاهه کلی سر ش شلوغ بود و داشت به دخترا توضیح می‌داد که کلاس جا نداره و دو تا اکیپ، هنوز معلوم نیست بتونن داشته باشن و اینا. وایسادم حرفا ش که تموم شد گفتم این رو امضا کنید. آقاهه هم من رو می‌شناسه (همون‌ه که روز ثبت نام خواهرم، بهم سلام رسونده بود) چشماش گرد شد. گفت من همین الان این همه توضیح دادم. سعی می‌کرد جدی باشه ولی نمی‌تونه که! من هم خنده‌م گرفته بود. گفتم نه دیگه. تو رو خدا فلانی اذیت نکن. امضا کن تموم شه بره. گفت نه. شما فردا بیا، تکلیف اکیپ دوم، تا اون موقع روشن میشه. من هم گفتم باشه. اومدم بیرون.

نیم ساعت بعد، دوباره رفتم سراغ‌ش.باز هم داشت توضیح می‌داد. دل‌م سوخت براش. چند تا از پسرا اومدن راحت معارف رو حذف کردن و اضافه کردن و امضا گرفتن و اینا. دوباره من رو که دید،ی ه طوری نگاه‌م کرد که یعنی چرا باز پیدا ت شد. خنده‌ش هم گرفته بود در ضمن. گفت چرا من بهت میگم برو فردا بیا، میری الان میای؟ گفتم راستش رو بگم؟ آخه ترسیدم فردا بیام امضا نکنین. من هم این رو حتماً باید بگیرم. برنامه‌م افتضاح‌ه این ترم. یه امضا س دیگه (زبون‌نفهم‌بازی درآوردم)

گفت آخه معلوم نیست چهارشنبه، چه ساعتی باشه. گفتم هرچی! برام فرق نمی‌کنه. دیگه از رو رفت بنده خدا. گفت بابا چرا گیر میدی؟ بده من برگه‌ت رو. گفتم به جون خودم، من دفعه‌ی اول‌ه به شما گیر میدم. مجبورم خب!

خندید گفت آره، یادم نمیاد تا حالا اینطوری شده باشه. خلاصه امضا کرد. گفت خواهر ت هم همینجاس دیگه؟ گفتم بله، امسال قبول شد. گفت ببین از این چونه‌زدن‌ها و گیردادن‌ها یاد اون ندیا! من هم گفتم اتفاقاً شما رو بهش معرفی کردم، گفتم هر کاری داشتی، برو پیش آقای فلانی. مسئول همه‌ی کارا ایشون‌ه!

حاضران می‌خندیدن حسابی. برای حذف جامعه هم رفتیم سراغ استاد ه. زور ش میومد یه امضای الکی بزنه زیر برگه. می‌گفت امضا نمیخواد، کی گفته؟ ما هم همین حرف‌ش رو به این آقاهه گفتیم. همینطوری نگاه‌مون می‌کرد. گفتیم( من و مریم) نمیشه شما امضا کنی؟ ما قبول‌تون داریم! دیگه بنده خدا از رو رفته بود. این هم امضا کرد. خیلی مرد خوبی‌ه. کار بچه‌ها رو لنگ نمیذاره. برعکس خیلی‌ها که فقط بلد ن ژست بگیرن که مثلاً خیییلی استاد ن.

یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
Share

٭ دستهامان حلقه شده
دور گردن، دور شانه، دور کمر
سرها نزدیک به هم، روی شانه‌ها
می‌خندیم
نزدیک شده‌ایم
انقدر که گرمای نفس‌ها
روی گردن
حس شود
آغوش‌ها بازِ باز است
آنقدر که همه جا شوند
چلیک!
ثبت شد
خوشبختی گروهِ کوچکِ ما
روی نگاتیو تیره
روی کاغذ روشن
دیگر برای همیشه
چه باشیم، چه نباشیم
گروهِ کوچکِ خوشبختِ ما
از پنجره‌ی چوبی قاب
به تو
و همه‌ی دنیا
لبخند می‌زند

یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*امروز شدیداً تابلو شدیم بس که وسط باغچه‌ها، دنبال بذر گشتیم. خودمون مرده بودیم از خنده. وقتی رفتیم وسط میدان دانشکده، همه‌ش می‌ترسیدیم آقا باغبون‌ه بیاد دعوا مون کنه. از روزی که پا مون رو گذاشتیم توی دانشکده، شبا خواب باغبون‌ها رو می‌بینیم که دنبال‌مون کردن! سال اول که می‌رفتیم نمونه‌ی گیاهی جمع می‌کردیم، همه‌ش بیلچه دست‌مون بود.

یادم‌ه یه بار با بیلچه و کلی گل، رفتم سر کلاس اکو. همه تابلو نگاه‌م می‌کردن. خودم هم :دی بودم طبق معمول. پارسال همه‌ش خواب علف و چمن می‌دیدیم یا در حال طرح زدن و اینا. امسال هم اینطوری. خدا عاقبت ما رو به خیر کنه با این لیسانس گرفتن‌مون.

شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
Share

*امروز از اون روزایی‌ه که حسابی خوش‌اخلاق‌م. حوصله‌ی هیچ بنی‌بشری رو ندارم. نمی‌دونم چه مرگ‌م‌ه. از صبح که بیدار شدم، فهمیدم امروز از اون روزاس. بعدازظهر جشن عقد پسر همسایه‌مون‌ه. انقدر خوشحال‌ه که نگو. کلی ذوق داره واسه همه چیز. از کله‌ی صبح 100 بار این پله‌ها رو همه‌شون رفتن بالا... اومدن پایین. اون وقت من بیچاره انقدر حوصله‌م سر رفته.

می‌دونی؟ یه طورایی به تنهایی خودم بدجوری عادت کرده‌م. بعضی وقتا با اینکه واقعاً حوصله‌م سر میره ولی اصلاً دل‌م نمیخواد از خونه برم بیرون یا کسی بیاد پیش‌م. بیشتر حوصله‌ی مهمون‌بازی و این اداها رو ندارم. نمی‌دونم... فوق‌ش واسه کلاسای دانشکده میرم (که اون هم سریع فرار می‌کنم میام) خلاصه اگه می‌دونی من چه‌م شده بگو بهم.

*یه چیزی که خیلی من رو عصبانی می‌کنه، تحمل کردن یه بچه‌ی بی‌تربیت‌ه. بی‌تربیت که نمیشه گفت چون به هر حال هر کسی یه تربیتی داره. حالا درست یا غلط (که اون هم نسبی‌ه) دیروز اون بچه‌ی بی‌ادب دیوونه‌م کرد. رسماً می‌خواستم بلند شم بکشم‌ش (آدم بعضیا رو انقدر دوست داره میگه می‌کشت. بعضیا رو هم جدا میخواد بفرسته اون دنیا. اون هم جزو این دسته‌ی دوم بود)

اول هیچی بهش نگفتم. گفتم بچه‌س. عیب نداره. بعد دیدم نه! نمیشه. از اون جان‌م عمر م هایی که از 100 تا فحش بدتر ه، تحویل‌ش دادم. باز هم دهن‌ش رو نبست. تازه خوش‌ش اومده بود ازم. تا میومدی دو کلمه حرف بزنی، می‌دوید وسط می‌نشست. اظهار نظر هم می‌کرد. دل‌م می‌خواست از پنجره پرت‌ش کنم بیرون. دیگه مجبور شدم بهش بگم حق نداره طرف من بیاد. دیوونه‌م کرد تا رفت.

*بعد از اذان مغرب همه با هم رفتیم گردش (توجه فرمودید که! من هم پا م رو از خونه گذاشتم بیرون بالاخره) خیلی منظره‌ی شاد و و خوشگلی بود. همه جا چراغونی و آذین‌بندی و اینا. از سر کوچه شروع شد. از جلوی هر کی رد می‌شدی، یه خوراکی می‌چپوند توی حلق‌ت. سر کوچه‌ی اول ضبط گذاشته بودن و شعرهای مذهبی و اینا. دو نفر هم ایستاده بودن شکلات و شیرینی می‌دادن. توی خیابون هم کلی ماشین و بوق بوق و اینا. یه کم پایین‌تر بابا رفت ببینه خان‌داداش کجا غیب‌ش زد. ما هم وایسادیم ملت رو تماشا کنیم. از اون ور خیابون، یه دختر ه با دو تا جعبه شیرینی اومد این ور. فکر کنم کسی بهش یاد نداده بود چطوری باید از خیابون رد شد! :دی بعد یه دستی در یکی از جعبه‌ها رو باز کرد. انقدر بد گرفته بود جعبه‌ها رو که همه‌ش فکر می‌کردی الان می‌ریزه کف خیابون همه‌ی شیرینی‌ها.

رو به خیابون ایستاده بود دختر ه. یه دفعه خودش رو پرت می‌کرد جلوی ماشین‌ها که بهشون تعارف کنه. بدبخت راننده‌ها سکته می‌کردن به خاطر یه دونه شیرینی! بعد یه دفعه صدای "تو محشری...از همه سری..." و یه شعر دیگه که الان یادم نیست (تو مایه‌های ای دختر صحرا نیلوفر بود) بلند شد. اون کباب برگری روبرویی بود که جوگیر شده بود.

شب نیمه شعبان و این آهنگا :دی. بعد رفتیم اون ور خیابون. یه جا شیرینی و شکلات و چای می‌دادن.یه ضبط حسابی هم گذاشته بودن با یه آهنگ شاد (صدای طرف مث سعید شهروز بود.نمی‌دونم کی بود) در حال راه رفتن هم که نمیشه چای خورد. همه از خدا خواسته نشسته بودن. چند تا از آقایون محترم رد می‌شدن و بیا وسط و آااااه و اینا. ریخت من خیلی جالب بود. هنوز چای‌م‌ تموم نشده بود خان‌داداش بستنی داد دست‌م. روبروی همینجا که میگم یکی ویدئو و تلویزیون آورده بود یه سی‌دی مذهبی گذاشته بود. بالاتر هم یه ضبط دیگه داشت تو سر خودش می‌زد.

توی ماشینا یه عده از آقایون جوگیر شده بودن از پنجره‌ها آویزون شده بودن د برقص. من هم می‌خندیم فقط. رفتیم بالاتر. سر اون یکی خیابون، چند تا مغازه‌ی صوتی تصویری هست. یه صدای گوشخراشی میومد. خیلی خش‌خش داشت. یکی داشت برای اون ماشین‌ه، سیستم صوتی می‌بست. بعد دیگه راه نبود از پیاده رو رد شیم. پنج-شیش ردیف پسر پیاده‌رو رو بسته بودن. وسط به اندازه 10 قدم خالی بود. دوباره پنج-شیش ردیف هم اون ور ایستاده بودن.

زدیم از توی خیابون رد شیم. کنار جوب آب، رو به پیاده‌رو هم خانوما ایستاده بودن. دیگه وقتی ملت وسط رو خالی می‌کنن، تابلو ئه چه خبر قراره باشه. چند نفر با هندی‌کم و گوشی‌هاشون شروع کردن به فیلم گرفتن. ضبط روشن شد. یه دفعه دو نفر در حالی که از خنده داشتن ریسه می‌رفتن، پریدن وسط. شروع کردن به رقصیدن. یکی‌شون تکنو می‌زد.اون یکی بندری!

بعد اومدیم پایین‌تر. چادر زده بودن و پیاده‌رو و قسمتی از خیابون رو موکت کرده بودن با کلی چراغونی. یکی نی می‌زد. یکی می‌خوند. همه هم دست می‌زدن و خنده. حسابی از دیپرسی در اومدم.

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۳
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

Daisypath Happy Birthday tickers