Throughout life you wil meet one person*

Throughout life, you will meet one person, who is unlike any other
This person is one you could forever talk to
They understand you in a way that no one else does or ever could
This person is your soul mate, your best friend
Don't ever let them go
...For they are your guardian angel sent from heaven up an above

چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٤
سخن شما
Share

*بالاخره موفق شدم این دوست تنبل‌م رو با خودم ببرم گردش و نذارم دو ساعت تمام، بشینه توی اتاق و منتظر کلاس بعدی بشه. کلی فکر کردیم و شعرای جوادی واسه هم خوندیم: یکی‌ش مثلاً این بود: چشمای تو چشمه‌ی نور ه والا!...

البته من ۱۰۰ سال هم فکر می‌کردم، همچین چیزی یادم نمیومد؛. چند شب پیش، از توی حموم صدای این آهنگ‌ه میومد - پسر همسایه بالایی داشت گوش می‌داد - واسه همین یادم مونده بود. فقط موندم چرا صدای ضبط اینا از توی حموم میاد؟! جداً سوال شده برام.

دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٤
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*نمی‌دونم همه مث من‌ن در این مورد یا نه ولی اگه از کله‌ی صبح نرم دانشکده، انگار که چکش خورده تو سرم یا مثلاً سرم به در کابینتی جایی خورده. همینطوری گیج‌م تاااا آخر ش! امروز هم ۹:۳۰ رفتم دانشکده برای کلاس ساعت ۱۰. مریم سمت راست‌م نشسته بود، فاطمه سمت چپ‌م و تمام مدت که استاد درس می‌داد، این دو تا یا مشغول آموزش آشپزی بودن یا این یکی نق می‌زد و می‌خندید که من عینک ندارم، نمی‌بینم، تو بنویس من کپی بزنم و اینا یا اون یکی غر می‌زد که من واسه امتحان سه‌شنبه همه رو خونده بودم ولی الان می‌بینم اصلاً یادم نمیاد! ردیف جلویی‌ها هم هی افاضات می‌فرمودن. از اون‌ور هم صدای بشکن میومد! من هم بی‌خیال همه‌شون مث الکی‌خوش‌ها هی می‌خندیدم.

یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٤
سخن شما
Share

*یه استادی داریم این ترم که اصلاً و ابداً و به هیچ وجه، جمله‌هاش سر و ته نداره و منی که همیشه جزوه‌هام خیلی کامل‌ه، نمی‌فهمم بالاخره چی نوشتم توی این جزوه! فقط همه‌ش میریم میشینیم ردیف اول - که خواب‌مون نگیره - و مثل بز اخفش، هی الکی سر تکون میدیم که یعنی تو راست میگی! خدا آخر عاقبت این دانشجویان تهران یونیورسیتی رو به خیر کنه!

شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٤
سخن شما
Share

*تقریباً اولین جمعه‌ای بود که یادم‌ه مث روزای دیگه بود و ماتم‌م نگرفت!کاش همه‌ی جمعه‌ها همینطوری باشن.

جمعه ٢٦ فروردین ۱۳۸٤
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

* پنج‌شنبه‌ها رو همیشه دوست دارم. نمی‌دونم چرا دقیقاً.. شاید چون یاد روزای بچگی‌م میفتم که مشق‌هام رو تند تند می‌نوشتم و ذوق داشتم واسه مهمونی آخر هفته. مخصوصاً وقتی مهمون قرار بود بیاد، بیشتر خوشحال بودم.

یادش به خیر...چقدر دنیا م کوچیک بود. از چه چیزای کوچیکی چقدر خوشحال می‌شدم.ی ه وقتایی دلم واسه آدم بزرگا می‌سوزه. انقدر دنیاشون به خیال خودشون بزرگ میشه که دیگه هیچی نمی‌تونه خوشحال‌شون کنه؛ تقریباً هیچی...

پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٤
سخن شما
Share

*مثل انسان‌های بیکار، واسه یه قدم زدن ساده، این همه راه رفتم دانشکده و ۲ ساعت‌ه برگشتم خونه. بیکار نبودما! فقط خوش‌م میاد ادای بیکارا رو دربیارم.

چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٤
سخن شما
موضوع: d:
Share

*کلاس درس‌های کاملاً تخصصی ما آخر امکانات است. در تابستان از گرما می‌پزیم، در زمستان از سرما یخ می‌زنیم. یک وقت‌هایی هم مثل امروز می‌شود که وسط بهار، نمی‌دانیم چرا باز از سرما می‌لرزیم. گاهی دل‌مان می‌خواهد از اعماق قلب بگوییم مرده‌شوی ببرد این تهران یونیورسیتی را!

دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٤
سخن شما
Share

*این مانتو شلوار آبی‌ه شدیداً ساخته شده برای تابلو شدن. اون اوایل هر وقت می‌پوشیدم‌ش، متلک بود که دخترا می‌گفتن به شوخی. از بابا خوش‌تیپ بگیر تاااا بابا خوشرنگ و اینا.

متاسفانه یا خوشبختانه بیشتر از نصف لباس‌های من، آبی‌ه. یه وقتایی با مامان که میرم خرید، نمیذاره لباس آبی بگیرم. میگه ۱۰۰ تا داری، یه رنگ دیگه‌ش رو بردار ولی چه کنم که فقط آبی دوست دارم!

این مانتو شلوار ه هم بس که خوشرنگ‌ه، همه میگن از کجا همچین رنگی پیدا کردی؟ همه می‌پرسن.. و کلی هم تحویل‌م میگیرن که خیلی بهت میاد.

خلاصه بهار که میشه، واسه شاد شدن روحیه‌ی خودم و ملت! بعضی روزا با یه دست لباس آبی توی دانشکده قدم می‌زنم. بس که اکثراً مانتوی تیره می‌پوشن، فکر می‌کنم خیلی یه طوری‌م و همه با دقت نگاه‌م می‌کنن. یه کم سخت‌م‌ه ولی باز می‌پوشم‌ش (-:

یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٤
سخن شما
Share

*این هم دیشب بیدار موندم و کار کردم. هیچی به هیچی؛ استاد از دنده‌ی لج پاشده بود. به هر دو مون منفی داد؛ به درک! فدای سر م... شاید هم از این لج‌ش گرفته بود که نمی‌تونیم ۸ تا ۱ بمونیم و هرهفته میگیم ۱۰ کلاس داریم و باید بریم. بازم تقصیر خودش‌ه. می‌خواست روز اول قبول نکنه. بدو بدو رفتیم سر اون یکی کلاس.

حالا فرض کن اکثر بچه‌ها می‌خواستن کلاس تشکیل نشه. استاد هم اون دو و برها نبود ولی مسئول آزمایشگاه بود؛ مسئول که چه عرض کنم! گماشته‌ی استاد بود واسه اینکه بچه‌ها فرار نکنن. ما هم چه می‌دونستیم. اولین نفر پاورچین پاورچین رفت بیرون، دومی دنبال‌ش، من هم سومی بودم.

- کجا میرین؟ کلاس تشکیل میشه!
همون گماشته‌هه بود. اولی شروع کرد به توجیه کردن و قصه بافتن و جواب مودبانه که مثلاً ضایع نشده باشه. دومی و من هم به خودمون اصلاً زحمت ندادیم. شروع کردیم خندیدن. دستگیر شده بودیم!

کلاس شروع شد. از همون اول، مشکلات‌م شروع شد: لنزهای میکروسکوپ‌ها که همیشه کثیف‌ه. نمونه‌ها هم کلی جای انگشت رو شون‌ه، من هم که با عینک نمی‌تونستم نمونه رو زیر میکروسکوپ ببینم. همه‌ش قاب عینک‌ه رو می‌دیدم. فرض کن توی این هاگیر واگیر بخوای دنبال یه شکل کوچیک بگردی. عجله هم داشته باشی که جزو سه نفر اول بشی و + بگیری.

تخصص من هم که دیگه همه می‌دونن، پیدا کردن اشکال و اجسام عجیب غریب توی نمونه‌ست. استاد هم دیگه من رو می‌شناسه. هی هردفعه صدا ش می‌زنم و یه چیز عجیب نشون‌ش میدم. می‌پرسم این چی‌ه؟

اون بنده خدا هم ۴ ساعت نگاه می‌کنه و میگه فلان چیز ه. بعد که می‌خندم، میگه اینا چی‌ه پیدا می‌کنی؟ ((:

*خوشبختانه استاد خوش‌اخلاق سه‌شنبه بعدازظهرها تشریف برده خارج فعلاً. مث این معلم ورزش‌ها که میان سر بچه‌ها رو گرم کنن و دهن‌شون رو ببندن، استاد عملیات همون درس اومد سر کلاس ما. خوبی‌ش این بود که نه امتحان گرفت، نه هی می‌گفت ساکت، نه کلاه‌ش پشم داشت اصولاً. تا دو خط درس می‌داد ،می‌گفتیم بقیه‌ش رو خودمون می‌خونیم. اگه استاد خودمون بود، به کسی که همچین حرفی می‌زد، مدال شجاعت می‌دادن ((:

سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٤
سخن شما
Share

*عینک، بار دیگر حادثه آفرید.
چی کار کنم خب؟ عینک که می‌زنم، با سر میرم توی دیوار!
امروز کله‌ی صبح، دقیقاً لحظه‌ای که می‌خواستم در کلاس رو باز کنم و برم تو، یکی از آقایون محترم داشت میومد بیرون - نرسیده به خودش استراحت داد - من هم داشتم یه راست می‌رفتم توی بغل‌ش. از هول‌م بهش سلام کردم. باز هم مث دیروز ،این هم کلی تعجب کرد و مغز ش پردازش نمی‌کرد که من چرا یه شکل دیگه شدم

*یکی از تفریحات سالم بچه‌ها توی دانشکده، تعطیل کردن کلاس به بهانه‌های مختلف و البته واهی هست! امروز اکثر بچه ها نبودن. یکی از بچه‌ها هم سراسیمه دوید طرف خوابگاه که فینال قوی‌ترین مردان ایران رو ببینه! من هم وایسادم بیرون ساختمون؛ قرار شد مریم بره شهادت دروغ بده که بچه‌ها نیستن و تعطیل دیگه.

نقشه گرفت و علیرغم میل باطنی، هردومون رفتیم کتابخونه‌ی گروه که یه کاری داشته باشیم فردا به استاد تحویل بدیم. ساعت ۳ که شد، مسئول اونجا گفت که میخوام برم و باید در رو قفل کنم و تعطیل‌ه. حالا همیشه زودتر از ۷ تعطیل نمی‌کنن. لااقل من ندیده‌م!

وقتی پرسیدیم چرا، گفتن خب بچه‌ها که نیستن=> اینجا زودتر تعطیل میشه. هم خنده‌م گرفته بود، هم یه ذره لج‌م گرفت. آخه چه ربطی داره؟ نیست حالا روزای عادی توی کتابخونه سوزن بندازی پایین نمیاد! بعد ش هم پس ما چی هستیم اینجا؟

دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٤
سخن شما
Share

*مث کلاس اولی‌ها ذوق داشتم واسه دانشگاه! می‌دونستم مریم نیست اما عوض‌ش یه سرگرمی خوب و همینطور یه سوژه‌ی عالی برای معرکه گرفتن داشتم: عینک‌م!

لازم نیست همیشه روی صورت‌م باشه؛ فقط برای کتاب + کامپیوتر +تی‌وی - طبق تشخیص دکتر - و البته خنده - طبق تشخیص خودم! - هیچی دیگه. من و عینک‌م تشریف بردیم دانشکده.

قسمت جالب ماجرا این بود که نیست من همیشه در حالت نشسته عینک می‌زنم، این‌ه که بلد نبودم با عینک راه برم (((((: نشده بود تا حالا پشت کامپیوتر راه برم خب. دوست داشتم دستام رو بگیرم جلو و راه برم. اول از همه سارا ما رو - من و عینک‌م- رو دید. کلی هم خندید و "عینک‌ت مبارک" گفت.

یه چیزی که یاد گرفتم، این بود که دو نفر آدم عینکی اگه با هم ازدواج کنن، یه ماه نشده دچار کمبود محبت میشن چون روبوسی دو نفری که هر دو عینک زدن، خیلی سخت و طاقت‌فرساست واقعاً.

دیگه اینکه ۸۰٪ ملت، خیلی گیج تشریف دارن و وقتی بهشون سلام می‌کنی و سال نو رو تبریک میگی، اگه عینک زده باشی با تعجب نگاه‌ت می‌کنن انگار که جن دیده‌ن! اون وقت می‌تونی حسابی به بهت و تعجب‌شون بخندی. احتمالاً تا شب میشینن با هم فکر می‌کنن که فلانی چه تغییری کرده بود؟! اگه درصد خنگولیت‌شون خیلی بالا باشه، احتمالاً سوال‌شون این‌ه: طرف کی بود؟ چهره‌ش آشنا بود به نظر م.

جاتون خالی. بسی تفریح کردم تنهایی! سر کلاس هم دیگه واویلا. عینک‌ه دست‌به‌دست می‌چرخید و هر لحظه روی صورت یکی بود. بچه‌ها گیج شده بودن که این بالاخره عینک من‌ه یا دارم مث همیشه ادا اصول درمیارم.

یه جای دیگه قرار شد ببینن چقدر بهم میاد. من هم شروع کردم به ژست گرفتن و راه رفتن و اینا، انگار که میخوان لباس‌م رو ببینن. حالا کجا؟ وسط محوطه‌ی دانشکده. بقیه هم که از خودم الکی‌خوش‌تر ((:

توی این هاگیر واگیر، سروکله‌ی مریم - دوست‌م - از وسط درخت‌ها و چمن‌های پارک دانشکده پیدا شد - انگار خرگوش‌ه! - قسم می‌خورم تا حالا انقدر از دیدن‌ش خوشحال نشده بودم!

کلاس هم با اجازه‌تون تشکیل نشد - نه استاد بود، نه بچه‌ها- ما هم از خدا خواسته همه زود فرار کردیم! مسئله‌ی دیگری که مرا بسی خوشحال نمود، نشستن روی لبه‌ی پله‌های دم گروه و خوردن شکلات بود. فکر کنم بدونین که لبه‌ی پله‌های دم گروه میشه یه چیزی تو مایه‌های سرکوچه و زیر درخت و لب جوب! مثلاً. این هم از روز اول...

یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٤
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers