*لینک دانلود آهنگ خوشگل Cuppycake...

*این هم گوشی‌م. بالای گوشی‌م یه دستگیره داره! که عین جارختی همه چیز بهش آویزون‌ه. اول نویزگیر، امروز بند مچی - سفید - فردا هم میخوام برم براش جینگول بخرم. هوم؟ عروسک دیگه! از این کوچیکا هم دوست ندارم. یه عروسک بزرگ میخوام سه برابر قد خودم! نیشخند خلاصه اگه چیز دیگه‌ای هم به ذهن‌تون می‌رسه، پیشنهاد بدین.

*به یارو می گن :دیدیو بکهام رو می شناسی؟ میگه:آره بابا! سر کوچه‌مون تعویض روغنی داره.

یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥
سخن شما
موضوع: d:
Share

*گوشی‌تون رو سایلنت کنین تا اگه کسی زنگ زد فحش بده، سروصدا نشه و اگه تازه رفتین بخوابین، بدخواب نشین. بعد شروع کنین به نوشتن:

می‌خواستم ببینم شب‌ها که میخوای بخوابی، گوشی‌ت رو خاموش می‌کنی که سر کار نذارن‌ت؟! :دی

یا

همه جا امن و امان‌ه! تو راحت بگیر بخواب.

یا هر چیزی شبیه اینا... وقتی مطمئن شدین که رسیده، می‌تونین برین بخوابین. ممکن‌ه فردا چند تا مسج فحش داشته باشین یا تلفنی مورد لطف قرار بگیرین اما اصلاً مهم نیست. شما و دوستاتون که این حرفا رو ندارین. منتظر بمونین که شب بشه. بعد شروع کنین. گوشی روی سایلنت باشه حتماً:

با این که این همه اسکل شدی هنوزم حاضر نیستی شبا گوشی‌ت رو خاموش کنی؟! بعدش هم کلی شکلک خنده بذارین! و بدوین بخوابین!

فحش‌ها رو اصلاً به روی خودتون نیارین. شب اقدام کنید:

اصلاً نمی‌خواستم بیدارت کنم ولی مجبورم. میخوام برم wc ولی تاریک‌ه. می ترسم! تو رو خدا تو هم بیا باهام. هی هی هی ها ها ها :دی :دی

این کار رو تا هر وقت که اس‌ام‌اس نصفه شبی دارید، می‌تونید ادامه بدین. وقتی اس‌ام‌اس‌هاتون تموم شد، صبح‌ها یا ترجیحاً سر ظهر که ممکن‌ه دوست‌تون خواب باشه، اقدام کنید:

خرس‌ها با یک ظرف عسل خر میشن، اسب‌ها با چند حبه قند، طوطی با تخمه، سگ با استخوان، مردا با زن زیبا، زن‌ها با یه کم تعریف و تمجید... راستی برات موز خریدم!!!

یا می‌دونی فرق سوزن با کاه چی‌ه؟

.
.
.
.
.
.
.
همیشه که جواب این پایین نیست. یه بارم مغزت رو به کار بنداز خب!

یا

کجایی؟ نشستی اون بالا با تنهایی‌ت حال می‌کنی ما رو تحویل نمی‌گیری؟ قربون دست‌ش بی زحمت دو تا نارگیل بنداز پایین..

یا

برو بالا
.
.
.
.
.
.
بالاتر
.
.
.
.
.
.
.
تو هنوز فرق بالا و پایین رو نمی‌دونی؟
 تمرین کن! فردا چپ و راست رو هم ازت می‌پرسم. یا
a
b
c
d
e
 f
g
h
 i
j
k
l
m
n
o
p
q
r
s
 t
u
v
w
 x
 y
z
.
;
@
 #
(
 )

خدا رو شکر! همه‌ی دکمه‌های گوشی‌م کار می‌کنه.

بعد از اینکه همه‌یاین کارها رو انجام دادید، یا چند روز گوشی‌تون رو بذارید خاموش بمونه یا خودتون مث بچه‌ی آدم عذرخواهی کنین یا به خنده برگزارش کنین یا فحش بشنوین. هر جور راحتین.

شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥
سخن شما
موضوع: d:
Share

*با مامان رفتم بیرون. یه شلوار جین آبی فوق‌العاده خوش‌رنگ هم خریدم. اصولاً هزار تا رنگ ِ آبی توی دنیا وجود داره ولی آبی‌ای که من دوست دارم خیلی، یه رنگ خاصی‌ه. جالب‌ه که دوستام همیشه شده مثلاً مانتوی آبی بخرن ولی میگن آبی‌هایی که تو پیدا می‌کنی، یه جور دیگه‌م. خواستم بگم خودم رو می‌کشم تا آبی این‌جوری پیدا کنم. همین!

*یه چیزی بگم؟ بعضی از مغازه‌ها هست که روی در و پنجره‌ش با فونت درشت نوشته «ورود آقایان محترم ممنوع».. تابلوئه که اونجا چه خبر ه و چی می‌فروشن دیگه! خیلی جالب‌ه که بعضی آقایون – مخصوصاً از این چاق‌های هزار کیلویی که حال‌م ازشون به هم می‌خوره - عین پرروها سرشون رو میندازن پایین میان تو! دست خانوم‌شون رو هم محکم می‌گیرن که مثلاً بگن من اومدم برای ایشون خرید کنم. منظور دیگه‌ای ندارم.

جالب‌تر ش اینجاست که معمولاً در چنین مواقعی یادشون میفته چقدر همدیگه رو دوست دارن و چقدر دل‌شون میخواد همدیگه رو بغ.ل کنن و اینا و اصلاً فکر نمی‌کنن ممکن‌ه حال بقیه رو به هم بزنن.

جالب‌ترتر ش! اینجاست که دقیقاً هیچی هم نمی‌خرن. بیشتر از لباس‌ها هم به سر و هیکل بقیه نگاه می‌کنن و هی با دست به هم یه چیزای خیلی عجیب و غریب نامرئی رو توی ویترین نشون میدن - لابد نامرئی‌ه که ما خنده‌مون نمی‌گیره دیگه - و هروکر می‌خندن. فروشنده‌ها هم به هوای اینکه فروش کنن، نمیندازن‌شون بیرون.

انقدر حرص می‌خورم.. آدم انقدر بی‌شخصیت؟ من نمی‌دونم چرا این مردا خوش‌شون میاد توی کاری که بهشون مربوط نیست، سرک بکشن و فضولی کنن. خدا رو شکر الان انقدر همه اهل مهپاره و نت و وسایل ارتباط فردی و جمعی هستن که نمی‌تونن بگن مثلاً جای دیگه، مدل‌های مختلف رو نمی‌بینن و حتماً باید بیان توی مغازه‌ها لودگی کنن و بخندن. تذکر هم بده کسی، اصلاً به روی خودشون نمیارن بس که بیخود ن.

بعد جالب‌ه که مثلاً کسی از مغازه‌دارهای دیگه با صاحب این مغازه، کار داشته باشه و بیاد دم در، همین که در باز میشه،طرف عملاً انقدر هول‌ه همه جا رو نگاه کنه که نمی فهمه چی داره میگه.

حالا یه سری آقایون هم هستن که فروشنده‌ی همین اجناس و ادوات‌ن و خب چون نمی‌تونن تابلو بزنن ورود آقایان ممنوع! بیرون - مثلاً توی پاساژ، کنار مغازه‌ها یا حتی بعضا کنار خیابون یا وسط لباس‌های دیگه - بساط‌شون رو پهن می‌کنن. خانوما هم هی قیمت می‌گیرن، چونه می‌زنن، این بزرگ‌ه، اون کوچیک‌ه، این به نظرتون اندازه‌م میشه؟!! از این حرفا.. حالا باز چون طرف، قیافه‌ی جدی به خودش می‌گیره و راجع به شغل‌ش مسخره‌بازی درنمیاره، آدم لج‌ش نمی‌گیره زیاد ولی مردای این مدلی که من اسم‌شون رو میذارم خاله‌زنک، واقعاً غیر قابل تحمل‌ن.

جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*بغرنج ترین وضعیت در زندگی زمانی‌ست که عاشق باشیم. چون عاشق انتخاب نمی‌کند، خودش را پرتاب می‌کند. بعد هی شنا می‌کند، شنا می‌کند، شنا می‌کند و وقتی به اندازه‌ی کافی از ساحل دور شد و دیگر تا چشم کار می‌کرد، دریای عشق بود و بس، برمی‌گردد و پشت سر ش را نگاه می‌کند. توی ساحل، یک سبد گذاشته‌اند و تویش کمی منطق، میزان قابل توجهی حق انتخاب از هر نوع و میزان بسیار زیادی شرایط از هر نوع و ... گذاشته‌اند. حالا هم باید مسیر رفته را برگردد و هم باید در همان حال که شنا می‌کند، فکر کند تا وقتی به ساحل رسید (اگر رسید) انتخاب کند...

*فرض کنید دوست خیلی عزیزی دارید، یک روز به شما چیزی می‌گوید که کمی می‌رنجید و فردای آن روز فراموش می‌کنید. هفته‌ی بعد هم همین اتفاق می‌افتد و هفته‌ها و ماه‌ها به همین منوال می‌گذرد: می‌رنجید، فراموش می‌کنید.

بعد یک روز می‌بینید که آن دوست عزیز یا آنقدرها عزیز نیست و یا اینکه شما دیگر نمی‌گویید که بشنوید و بالطبع برنجید. وقتی بین دو دوست، گفتگو کم شود، محبت تحلیل می‌رود. قانون عمل و عکس‌العمل، خیلی زیرکانه و بدون اینکه متوجه حضور ش شده باشید، همه چیز را خراب کرده است. بالعکس فرض کنید دوستی داشتید که شما را خیلی خیلی رنجانده و دیگر دوستی‌تان را به دشمنی رسانده و مدت‌هاست از او بی‌خبرید. بعد یک روز که نشسته‌اید کنج اتاق‌تان و یک موزیک گوش می دهید، یاد یک توصیف و یا تعبیر زیبا می‌افتید که دوست سابق از شما می‌کرد. فردای آن روز یاد یک محبتی می‌افتید که در حق شما کرده بود و همین طور ماه‌ها و هفته ها می‌گذرد و می‌بینید که نه تنها کینه‌ای از او ندارید بلکه حتی دوست‌ش هم دارید...

*من آدم بیش از حد رویا پردازی بودم. همیشه به آن امر یک لحظه‌ای در زندگی‌م امیدوار بودم. البته بهتر است یگویم امور، نه امر . یعنی فکر می‌کردم اتفاقی می‌افتد، امری متحقق می‌شود یا شخصی می‌آید که باعث می‌شود من خیلی سریع، نقاش بزرگی شوم یا یک استاد ارجمند می‌آید و یک دفعه استعدادهای نهفته‌ی مرا کشف می‌کند و از من یک موزیسین می‌سازد یا یک قائد معنوی مرا به عرش می‌رساند و طی یک جریانات سریع، متوجه می‌شوند که من اصلاً متعلق به این زمین و آدم‌هایش نیستم و مرا برمی‌گردانند همانجا که بودم یا اگر قرار شد روی همین زمین کوفتی بمانم، گنجی پیدا می‌کنم و تا آخر عمر در رفاه مادی زندگی می کنم یا به طور معجزه‌آسایی (البته از نظر دیگران وگرنه برای خودم که امری کاملاً طبیعی تلقی می‌شد) محبوب و معشوق حقیقی‌ام را بیابم و با هم سیر آفاق و انفس کنیم. یا ببینم آنچه را بقیه نمی‌بینند و بشنوم آنچه را که نمی شنوند..

در این سال‌ها همه را از دست دادم. یک انسان ایده‌آل برای دنیای واقع‌گرا که نه تفکرات سورئال دارد و نه به خودش اجازه می‌دهد که رویا پردازی کند. همه‌ی رویاهایم را رها کردم جز در دو مورد: خدا و عشق!
.
.
.

دیگر به معجزه‌ی عشق امیدوار نیستم و برای همین، جان‌کندن‌های آخر م است . می‌دانم که واژه‌ی عشق، یک واژه‌ی حقیقی است ولی به فعلیت درآوردن این معنی مجاز است. می‌دانم که می‌شود همیشه دوست داشت و دوست‌داشتنی بود ولی عشق، نه!

خیلی درد م می‌آید از این آخرین رویایم دل بکنم ولی حالا که خوب فکر می‌کنم و مثل یک دختر منطقی و متین فکر می کنم، به این نتیجه می‌رسم که شاید همه‌ی عشق‌های پیشین، حال و آینده‌ام تاثیراتی بوده‌اند از آدم‌های تاثیرگذار زندگی‌م. آنها که جایشان بیشتر مانده، تاثیرگذارتر بودند و آنها که فراموش شدند، تاثیرشان مقطعی بوده. کمی درد م می‌آید، بعداً سِر خواهم شد و فراموش خواهم کرد که امروز به زور می‌خواسته‌ام به خودم این چیزها را ثابت کنم چون آن روز، ثابت شده‌اند و دیگر جزو بدیهیات شده‌اند. شاید هم زیاد مقاومت کنم و بیشتر درد م بیاید و دیرتر سِر شوم ولی خدا بزرگ است!

پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*...باور کنید تنهایی به من خیلی خوش می‌گذرد... آدم وقتی با دوست‌دخترش بیرون می‌رود البته که خوش می‌گذرد ولی عیب‌ش این است که هیچ چیز هیجان‌انگیزی دیگر در کار نیست. دست در دست دوست‌دخترت می‌روی و دست در دست او می‌آیی و حالا اگر دوست‌دخترت، دختر رویاهای تو نباشد ( که هیچ وقت دختری که دستان‌ش در دست توست و او را متعلق به خود می‌دانی، دختر رویاهایت نخواهد بود!) آن‌وقت است که هوس می‌کنی گاه‌گداری گریزی بزنی از این همه یکنواختی و سکون! و تک و تنها بروی پاساژ گردی و هر دختری را که به رویت خندید، تمام خوبی‌های عالم را بگذاری در وجودش و قلب‌ت شروع کند به تندتند زدن برایش...!

پ.ن: چرا این پسرا اینطوری‌ن؟ جالب‌ه که به خودشون افتخار می‌کنن! دقیقاً حال‌م ازش به هم خورد. دفعه‌ی اول و آخرم بود بلاگ‌ش رو خوندم!

پ.پ.ن: به نظر من مهمترین جاذبه توریستی کیش، زن ها و دخترهای دل انگیزش است... اه دیگه حال‌م داره به هم می‌خوره ازش واقعاً.

چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

* در راستای اینکه من همیشه بدعکس‌م - همه می‌دونن زشت‌ها خوش‌عکس‌ن! - و در راستای اینکه بالاخره بعد از قرن‌ها، از یه عکس‌م راضی و خشنود هستم، روزی ۲۵۰ بار هی نگاه‌ش می‌کنم! نکته‌ش این‌ه که عکس‌ه رو خودم گرفتم از خودم ولی آخر کادربندی‌ه. از این عکس‌ها که طرف مث اعدامی‌ها زل می‌زنه به دوربین و همه‌ی کادر رو پر می‌کنه، خوش‌م نمیاد. عکس نقاط طلایی داره مثلاً! باز همه می‌دوئن میرن وسط کادر که به چشم بیان.

از من به شما نصیحت. اگه میخواین دیده بشین، توی عکس‌های دسته‌جمعی، هیچ وقت وسط نایستید. همیشه کنار باشین. نه کاملاً گوشه، نفر مثلاً یکی یا دو تا مونده به آخر ردیف - از چپ یا راست فرقی نداره - اصولاً برای پیدا کردن نقاط طلایی عکس، طول‌ها و عرض‌های عکس را با دو تا خط فرضی به ۳ قسمت تقسیم کنید. این ۴ تا خط - خنگ‌بازی در نیار دیگه! ۲ تا برای طول‌ها، ۲ تا هم برای عرض‌ها - کلاً عکس را به ۹ قسمت تقسیم می‌کنن. خب؟

اون ۹ قسمت، مهم نیستن. نقاط مهم، محل برخورد خط‌هان که ۴ نقطه‌ن در واقع. یکی نزدیک شمال شرقی صحنه، یکی نزدیک شمال غربی اون. یکی نزدیک جنوب شرقی و آخری هم نزدیک جنوب غربی! اگه کسی رو ش میشه با این همه توضیح، بگه نمی‌دونه نقاط طلایی صحنه برای عکاسی کجا ن، می‌تونه بگه تا با شکل، نشون بدم. اگه توی عکس هیچ بنی بشری جز شما وجود نداره و مثلاً دیوار، درخت، چمن یا هر منظره‌ی خوشگل دیگه‌ای پشت سرتون‌ه، باز هم توی نقاط طلایی بایستید. عکاس اگه گیج نباشه، بهتون میگه دقیقاً کجا باشید بهتر ه.

سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

Daisypath Happy Birthday tickers