*اصلاً نمی‌دونم خوب بود برم اردو یا نه. مدرسه که می‌رفتم، همیشه کلی پیشقدم بودم برای این کارا ولی الان نه؛ مخصوصاً اینکه توی ماشین، کلی سرگیجه می‌گیرم و حال‌م بد میشه. خلاصه امروز کلی فحش خوردم. البته بعداً بچه ها گفتن که اگه خودشون لودگی نمی‌کردن، اصلاً بهشون خوش نمی‌گذشته. استاد هم یه بار فقط با بچه‌ها بوده و بعد پیچونده که با خانواده بره گردش! جالب‌ه! حتماً ماموریت هم حساب می‌کنن براش. حالا عکساش می‌رسه به دست‌م. اولین نفر من‌م. باید بزنم روی سی‌دی دیگه. توی چند تا عکس دسته‌جمعی و اینا پسرا هم هستن ولی بقیه همه‌ش دختران. کلی هم مستند گرفتن و وقتی مثلا یکی خواب بوده و اینا... و خب گفتم ایمیل پسرا رو بدین، ۸-۷ تا عکس که بیشتر نیست. براشون ایمیل می‌زنم. دخترا هم سی‌دی کامل رو می‌تونن داشته باشن.

*گفتیم کاش دوربین بود از مراسم شربت بهارنارنج خوابگاه و نامه نوشتن به مدیر گروه، فیلم می‌گرفتیم. جالب بود صحنه‌ش.

*کلی لیست نوشتیم و برآورد هزینه و غیره برای جشن فارغ‌التحصیلی‌مون. قرار شد یکی همه‌ش با دوربین دنبال بقیه باشه و مستند بگیره. معمولاً پشت صحنه خیلی دیدنی‌تر ه تا جلوی دوربین که قرار ه همه مث آدم بشینن. «قراره» البته؛ من که چشم‌م آب نمی‌خوره.

*یه برگ چیدم این هوا! توی دانشکده که راه می‌رفتم، همه نگه‌م می‌داشتن می‌گفتن این برگ چی‌ه؟ یکی می‌گفت برگ چغندر ه؛ یکی دیگه می‌گفت هدراهلیکس‌ه ولی زیاد بهش کود دادن. اینقدری شده!!! توت کاغذی بود!

*میل زدم که رمان ۱۱ دقیقه، چاپ اول‌ش تموم شده و نیست دیگه. از کجا گیر بیارم؟؟؟!!! امروز گفتن حتماً هست. می‌تونی کتابفروشی‌های شهر تون رو بگردی!
گفتم من می‌دونم یا شما؟
هنوز چیزی نگفتن. نمی‌دونن چه آدم گیری‌م من! :دی

یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
Share

*آیا شیطان وجود دارد؟

خدا شیطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال‌ها، شاگردان‌ش را به چالش ذهنی کشید.
آیا خدا هر چیزی را که وجود دارد، خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله، او خلق کرد."

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله آقا."

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد، پس شیطان را هم او خلق کرد چون شیطان هم وجود دارد و مطابق قانون «کردار ما، نمایانگر این است که ما که هستیم»، پس خدا، شیطان است."

شاگرد بعد از چنین پاسخی، ساکت شد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانسته ثابت کند که عقیده به مذهب، افسانه و خرافه‌ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دست‌ش را بلند کرد و گفت: "استاد می‌توانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته".

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد، سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است! البته که وجود دارد. تا به حال حس‌ش نکرده‌ای؟ شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع، سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک، چیزی که ما از آن به سرما یاد می‌کنیم، در حقیقت، نبود گرماست. هر موجود یا شیء را وقتی که انرژی داشته باشد یا آن را انتقال دهد، می‌توان مطالعه و آزمایش کرد و گرما چیزی است که باعث می‌شود بدن یا هر شیء، انرژی را انتقال دهد یا آن را دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه، بدون حیات و بازده می‌شوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد، خلق کرد.

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد."

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت، نبودن نور است. نور چیزی است که می‌توان آن را مطالعه و آزمایش کرد اما تاریکی را نمی‌توان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن، می‌توان نور را به رنگ‌های مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد اما شما نمی‌توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور، دنیایی از تاریکی را می‌شکند و آن را روشن می‌کند. شما چطور می‌توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می‌کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه‌ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد، به کار می‌برد."

در آخر، مرد جوان از استاد پرسید: "شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلاً هم گفتم، ما او را هر روز می‌بینیم. او هر روز در مثال‌هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده می‌شود. او در جنایت‌ها و خشونت‌های بی‌شماری که در سراسر دنیا اتفاق می‌افتد، وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی می‌توان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه‌ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه‌ی وقتی است که بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند؛ مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست، خود به خود می‌آید و تاریکی که در نبود نور می‌آید.

نام آن مرد جوان، آلبرت انیشتین بود...

شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
Share

*حوری، مرد جوونی‌ه که همسرش رو از دست داده، کاتب هست و خیلی فهمیده و باسواد.... آدمی که کار ش رو خوب بلد ه و در عین حال خیلی هم مهربون‌ه با رنی‌سنب - شخصیت اول قصه - به حرفاش گوش میده، برای همه‌ی سوالاش جواب داره و کلاً با اون پوست تیره و چشم‌های نافذ، شخصیت دوست‌داشتنی‌ای هست. یه جورایی شاید پدر معنوی رنی‌سنب محسوب میشه.

کار ش درست کردن اوضاع و احوال‌ه همیشه. وقتی بچه بودن، اسباب‌بازی‌هاش رو براش درست می‌کرد، حالا هم که کلی قتل اتفاق میفته، در آخرین لحظات می‌فهمه جریان زیر سر کی‌ه و جون رنی‌سنب رو نجات میده

جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
موضوع: کتاب
Share

*مرمر برام عکس‌ش رو فرستاد که دفعه‌ی دیگه بتونم بشناسم‌ش!
آخی! من اصلاً فکر نمی‌کردم این شکلی باشی. کلی هیجان زده شدم. قیافه‌م دیدنی بود. نشسته بودم اینطوری دست‌م رو زده بودم زیر چونه‌م، تماشا می‌کردم که عادت کنم.

دیدی اول‌ش چهره‌ی آدما برات تازه‌ست؟ یه طوری‌ه؛ هی باید نگاه کنی که عادت کنی، برات غریب نباشه. فقط دوست‌داشتنی باشه. آشنا و دوست‌داشتنی. برای همین اول‌ش کسی زیاد نگاه‌م کنه سعی می‌کنم اذیت نشم، عادی باشه برام.

پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
Share

*اولین بار بود ماهی کوچولوی عید تا اردیبهشت زنده می‌موند. کلی ازش عکس داشتم که با خراب شدن کامپیوتر همه‌ش رو از دست دادم. دوست داشتم بود. می‌نشستم شنا کردن‌ش رو تماشا می‌کردم؛ شاید هم خوب‌ه که عکس‌ش رو ندارم. شاید اینطوری همه‌ی ماهی‌ها می‌تونن ماهی قرمز کوچولوی من باشن.

پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*من یه کم خب قبول دارم که بدجنس‌م! ولی فقط یه کم! مثلاً هر وقت مریم سر کلاس نمیاد، من خوشحال میشم و همیشه هم علنی میگم ساچ اِ نایس دای! بعد پگاه - معلم‌م - میگه چرا؟ و من میگم بیکاز مریم ایز ابسِنت! :دی :دی و خب اون فکر می‌کنه من شوخی می‌کنم، می‌خنده! به جون خودم من جدی جدی دل‌م خنک میشه روزایی که اون نیست. چطوری بگم دیگه؟

*Sh.all We Da.nce رو دو بار گرفتم که کپی کنم برای خودم! و خب یه فیلم جدید هم هست: «عروسی بهترین دوست‌م»! دارم می‌بینم‌ش! دارم می‌بینم یعنی من که حوصله ندارم یک ساعت و نیم آروم بشینم فیلم ببینم. این‌ه که معمولاً در ۳ تا تایم ۳۰ دقیقه‌ای فیلم می‌بینم همیشه! :پی

کلاً هم خوشگل‌ه، هم خنده‌دار.
جریان یه دختر و پسری‌ه که ۹ سال کلی با هم دوست بودن و اینا و خب دختر ه همیشه می‌گفته که از عاشق شدن و چیزای رمانتیک و اینا خوش‌ش نمیاد! در واقع، علت‌ش این بوده که می‌ترسیده از اینکه عاشق بشه و به کسی احتیاج داشته باشه از نظر روحی ولی خب واقعاً پسره  رو دوست داشته.. یه مدت از هم جدا بودن تا اینکه پسره تماس می‌گیره که بگه داره ازدواج می‌کنه! و خب دختر ه داشته می‌مرده از حسودی. قرار میذارن و همدیگه رو می‌بینن و پسره، همسر آینده‌ش رو به دختر ه معرفی می‌کنه.

جالب‌ه که برای دوختن لباس و خریدها همه‌ش این بیچاره رو می‌بردن با خودشون و این هم ظاهرش رو حفظ می‌کرده، هم حرص می‌خورده... کلی سعی می‌کنه غیر مستقیم اینا رو منصرف کنه و هی میگه من تغییر کردم و از خاطره‌هاشون حرف می‌زنه و خب پسر ه همچنان دوست‌ش داره ولی نمی‌گیره جریان رو!

تا اینکه دختر ه ماجرا رو برای دوست و همکارش - یه پسری که به هم نزدیک بودن و حرف هم رو می‌فهمیدن - میگه و اون میگه شاید جریان این‌ه که تو لج کردی و فقط میخوای برنده بشی توی این قضیه! ولی اگه واقعاً انقدر دوست‌ش داری، قبل از اینکه دیر بشه، می‌تونی بری رک بهش بگی.

بعد با هم میرن سراغ پسر ه - در حالی که خیاط داره کت‌ش رو اندازه می‌زنه - وقتی دختر ه می‌رسه، پسر ه بی‌خبر از همه جا شروع می‌کنه باز از خریدها حرف زدن و حلقه‌ای رو برای نامزدش خریده، نشون میده و نظر میخواد و دختر ه هم کلی تلاش می‌کنه که بتونه بگه.
خلاصه شروع می کنه به مقدمه چیدن و آخر هم نمی‌تونه بگه. میاد بیرون!

دیگه هی با خودش کلنجار میره و... من تا اینجاش دیدم! :دی :دی خب چی‌ه؟ یه جای خوب قطع‌ش کردم که هیجان داشته باشه دفعه‌ی بعد. فحش نده!

چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*تا چند ماه دیگه، همه چیز یا خیلی خیلی بهتر میشه یا خیلی خیلی بدتر! من به خیلی بهتر یا حتی یه ذره بهتر هم راضی‌م ولی بدتر نه لطفاً.

دیگه دانشگاه نیست. از دوستام جدا میشم. مریم رو شاید سالی یک بار بتونم ببینم. فاطمه و سارا سر شون به کار و زندگی خودشون گرم میشه لابد. همه‌ی همه‌ی آدمایی که شاید حتی نمی‌دونستم اسم‌شون چی‌ه و فقط با هم سلام و احوالپرسی می‌کردیم گاهی، دیگه نیستن. هوای خوب دانشکده، درخت‌ها و گل‌ها و چمن‌ش، باغ بزرگ و پارک کوچیک‌ش، آفتاب و سایه‌ش که من همیشه عاشق‌ش بودم، هیچ کدوم رو دیگه هر روز نمی‌بینم. شاید بتونم هر چند وقت برم یه سر بزنم و خب شانس بیارم یه روزش آفتابی باشه، یه روزش بارونی . یه روزش برف بیاد، یه روز ش هم زمین پر از برگای پاییزی باشه مخصوصاً برگ‌های چنار.

شاید زود عادت کنم. شاید خیلی هم دل‌م تنگ نشه. نمی‌دونم... فعلاً که فقط عکس یادگاری جمع می‌کنیم و هی شوخی می‌کنیم و می‌خندیم و تظاهر می‌کنیم اتفاقی نیفتاده! به روی خودمون نمیاریم همه‌ش دو هفته مونده از دوران دانشجویی و سر کلاس رفتن‌هامون.

سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
Share

*حرف خاصی ندارم... سکوت...

دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*دو تا از همکلاسی‌هام همون سال اول، کلی عاشق هم شدن و ازدواج کردن. امروز با هم بودیم همگی. این دو تا هم بودن. روی در کلاس نوشته بود امروز بیاین فلان جا. اونجا تشکیل میشه کلاس ولی عملاً توی ساختمون‌ه راه‌مون ندادن و آبدارچی‌ه گفت بهم گفتن از ۳:۳۰ دیگه تعطیل کنم اینجا رو... خب بیچاره کاره‌ای نیست اصلاً.

پسره وایساد با این آقاهه دعوا. لهجه‌ش رو مسخره کرد، بهش گفت سیگار ش رو خاموش کنه. هرچی به دهن‌ش میومد با توهین‌آمیزترین لحن ممکن گفت که مثلاً بگه من خیلی قاطی‌م و اعصاب ندارم! زن‌ش هم هرهر بهش می‌خندید و می‌گفت ول‌ش کن، بیا بریم.

داشتم فکر می‌کردم دختر ه دل‌ش رو به چی ِ این پسر، خوش کرده. اینکه باباش بهش خونه و ماشین داده کافی‌ه واقعاً؟
یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
Share

*«مرگ، نقطه‌ی پایان» از «آگاتا کریستی» رو دارم می‌خونم. داستان توی مصر، اتفاق میفته. شاید شخصیت اول‌ش، زنی هست که خیلی با شوهر ش خوشبخت بوده و وقتی ۸ سال بعد از ازدواج‌شون، همسرش رو از دست میده، برمی‌گرده به خونه‌ی پدری‌ش.

پدرش کاهن بوده و کلی زمین داشته و خدم و حشم و اینا و خب برادرهاش و زن و بچه‌هاشون هم با پدر ه زندگی می‌کردن و کارهاش رو انجام می‌دادن و مشاورش بودن و اینا تااا اینکه پدر ه میره زن می‌گیره - صیغه در واقع! - و خب دختر ه، سن نوه‌ی این آدم رو داشته.

همه‌ی خانواده، کلی بدشون میاد ولی به روی خودشون نمیارن اما خود دختر ه کلی دُم داشته و همه رو می‌چزونده و سعی می‌کرده همه رو بندازه به جون هم. زن‌ها هم - که میشن زن‌برادرهای این شخصیت اول قصه - تصمیم می‌گیرن عروس جدید رو ادب‌ کنن. تا اینجاش خوندم. کلاً عاشق مصر و کتیبه‌ها و مقبره‌هاش بوده‌م از بچگی. عکس روی جلد ش رو که می‌بینم، کلی کیف می‌کنم (-:

یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
موضوع: کتاب
Share

*سر کلاس زبان، به بچه‌ها یه برگه دادم گفتم بنویسن اگه توی یه هواپیمای در حال سقوط باشن و بدونن فقط چند دقیقه وقت دارن به یک نفر تلفن بزنن، به کی تلفن می‌زنن، چی بهش میگن؟

همه از دم! گفتن به مامان‌شون تلفن می‌زنن. نغمه گفت بهش میگم دوست‌ش دارم. امیرحسین گفت میگم من رو ببخشه که انقدر اذیت‌ش کردم. پگاه و مریم نگفتن چی میگن. شهاب هم اصلاً توی باغ نبود و فقط می‌خندید. این وسط فرناز خنگول می‌خندید و می‌گفت احوالپرسی می‌کنم!

حالا تو بگو...

شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*چه خوب‌ه آدم حرف استاد رو هیچی حساب نکنه، بشینه همه‌ی نقشه‌ش رو با اتوکد بکشه - به جای دستی کشیدن - و خب لذت‌ش رو ببره. هم خیلی تمیزتر ه، هم واقعاً راحت‌تر. اندازه‌ها و مقیاس و مدل که معلوم باشه، اتوکد بهترین روش‌ه. چه کاری‌ه آدم کلی زحمت الکی بده خودش رو؟! فوق‌ش میگه قبول ندارم. من هم مجبورش می‌کنم از حرف‌ش دفاع کنه. دلیل منطقی نداره مسلماً!

جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
Share

*کلی داشتم می‌مردم. اول فکر کردم گرمازده شده‌م. بعد فکر کردم سرما خورده‌م. وقتی کلی کلی کلی خوابیدم، دیدم خواب‌م میومده. بس که مردنی‌م من!

*یه کتاب قلنبه‌ی گرامر گرفته‌م دارم می‌میرم که همه‌ش رو بخونم. با پگاه - معلم زبان‌م -هم شرط کردم که حالا که وقت نمیشه همه‌ش رو سر کلاس کار کنیم، پس هر وقت خواستم، خودم کار می‌کنم. شیرینی هم نمیدم به کسی. آخه جلوجلو تمرین نوشتن، جریمه داره. بگذریم که سر کلاس ما کسی عقب عقب هم نمی‌نویسه تمرین‌هاش رو! :دی

پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*با فاطمه رفتیم نمایشگاه کتاب. از آریاشهر تا اونجا که من عملاً سکته کردم. پسر ه انگار سرِ بریده داشت می‌برد. انقدر گاز داد و یهویی پیچید و ویراژ داد که من یا دست فاطمه رو فشار می‌دادم یا پشتی صندلی راننده رو و خیلی سعی می‌کردم که نزنم‌ش! واقعاً اکشن بود. جا تون خالی.

کلی هم زود رسیدیم و مجبور شدیم مث اینایی که از شهرستان میان برای فوتبال، کلی بشینیم روی چمن‌ها تا ساعت ۱۰ بشه و در سالن‌ها رو باز کنن. دیگه کلی همه جا رو دیدیم و حسابی گشتیم و کتاب‌ها رو زیر و رو کردیم و کلی بارکشی و اینا تا ساعت ۴:۳۰. البته دل‌مون می‌خواست بیشتر بمونیم ولی من که از خستگی داشتم می‌مردم. دوست‌م هم جنبه نداشت. انگار قسم خورده بود تمام پولی رو که صبح از بانک گرفته، خرج کنه. خب تجربه‌ی جالبی بود. خیلی هم خوش گذشت.

تنها قسمت معیوب‌ش! این بود که چون به طور کاملاً تصادفی، مرمر خانوم هم قرار بود امروز بره نمایشگاه، فکر کردیم اونجا ببینیم همدیگه رو. نزدیک نمایشگاه که رسیدیم، بهش تلفن زدم و گفت که میاد حتماً. قرار شد اونجا تلفنی همدیگه رو پیدا کنیم.. بی‌خبر از اینکه اصطلاحاً موبایل‌ها رو بسته بودن یعنی عملاً نمی‌شد با هم تماس بگیریم. بعداً برام تعریف کرد که چقدر پیج‌م کرده و کلی مجبور شده این‌ور اون‌ور بره و تنهایی حوصله‌ش سر رفته حسابی. من که هیچی نمی‌تونستم بگم. فقط دل‌م داشت می‌سوخت هی. دوست‌ش بهش گفته بود دوست‌ت چه شکلی‌ه؟ و مرمر گفته بود نمی‌دونم! اون هم کلی مونده بود که چطوری ممکن‌ه!

دوست من هم ازم پرسید دوست‌ت چه شکلی‌ه؟ خب مردم رد میشن نگاه کن. شاید ببینی‌ش. گفتم اگه ببینم هم نمی‌شناسم خب. من اسم‌ش رو می‌دونم و شماره تلفن‌ش و آدرس خونه‌ش و البته امروز رنگ لباس‌هاش رو. خب ما خیلی با هم راحتیم ولی ببینم‌ش، اصلاً نمی‌شناسم‌ش! گفت اون چی؟ اون تو رو می‌شناسه؟ گفتم خب نه! فقط شاید یادش باشه من روسری‌م آبی‌ه - و خب تابلو ئه - و اگه من اتفاقی از نزدیک‌ش رد بشم، ممکن‌ه ببینه. دوست‌م مونده بود این دیگه چه جور ش‌ه! آخی مرمری! قهر نباش حالا. تقصیر من نبود که!

چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
Share

*داشت می‌خوند: خورشید رو به روم‌ه، تاریکی تموم‌ه، امروز اومد از راه، اونی که آرزوم‌ه، آفتاب می‌درخشه رو پرهای بنفشه، شوق دیدن تو، زندگی می‌بخشه...

سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*این استاد و دوست‌ش عملاً خیلی بی‌وجدان‌ن و البته بی‌سواد. نمی‌دونم برای هر حیاط خونه‌ای که طراحی کرده‌ن، چقدر گرفته‌ن از صاحبخونه ولی عملاً طرح‌هاشون واقعاً مزخرف‌ه. نه تنها چشم‌نواز نیست بلکه گاهی میاد روی اعصاب آدم اصلاً.

حالا شاید صاحبخونه خیلی هم متوجه نشه ولی مثلاً طرف، یه دایره زده اون وسط - مث میدون - بعد چهار تا راه گذاشته ۴ طرف‌ش. دو تا راه که خب می‌رسن به ساختمون خونه یا به انتهای حیاط.. ولی ۲ تا راه دیگه، مستقیم میرن توی دیوار. میگیم این چرا اینطوری‌ه؟ چرا باید راهی به دیوار ختم بشه؟ میگه خب طرح‌ش اینطوری‌ه دیگه. طرح، باید اینطوری باشه! دیده دورتادور میدون، ۴ تا راه میذارن. فکر کرده همیشه «باید» اینطوری باشه. حتی اگه مستقیم بری توی دیوار!

خوبی این بازدیدها این‌ه که کلی می‌خندیم و عکس یادگاری می‌گیریم و مجبور نیستیم جزوه بنویسیم.

دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
Share

*بخوای فکر کنی، بامزه‌ست. بلانسبت دوستان، مث گله راه میفتیم دنبال استاد توی باغچه و باغ و مزرعه... راه میره و علف می‌چینه و اسم‌هاش رو میگه. ما هم مث گیج‌ها خم میشینیم از همونا که استاد چیده، پیدا می‌کنیم می‌ریزیم توی نایلون میاریم خونه. بعد، تمام عصر میره برای سبزی پاک کردن و چسبوندن‌شون روی کاغذ. فکر کنم چند سال دیگه بتونم یه «یادش به خیر» اساسی بگم برای این روزا...

یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
Share

*واااااااااای که این استاد چقدر حرف می‌زنه. واقعاً میخوام بدونم خسته نمیشه از این همه حرف غیر جالب تکراری؟

شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
Share

*خیلی خوب‌ه تا نصفه شب بشینی پای کامپیوتر.. نه حتی چت و وبگردی. همین که کارهات رو انجام بدی شاید همون اندازه خوب‌ه. یه کم این حس که شاید یه کم یاد گرفتی توی این چهار سال.. تا میام فکر کنم آمادگی‌ش رو دارم، یه فکری مانع‌م میشه. خدا می‌دونه چقدر آدم باید اشتباه کنه و حرص بخوره و اینا تا کار ش رو یاد بگیره. گاهی فکر می‌کنم بعضی شغل‌ها می‌تونن همونقدر که جالب به نظر می‌رسن، اعصاب‌خوردکن هم باشن. نمی‌دونم...

جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*کلی خسته شدم. در مقابل دیدگان حیرت‌زده‌ی همه، قبول کردم بریم سینما: «ازدواج به سبک ایرانی».

با اینکه کیفیت صدای فیلم‌ه خیلی بد بود و عملاً نه فارسی‌هاش رو متوجه می‌شدم درست، نه انگلیسی‌هاش رو - نمی‌شنیدم خب! - ولی فیلم خوشگلی بود. از این نظر که شاد بود. کلی لباس‌های رنگی و شیراز و تخت جمشید و خونه‌های بزرگ به سبک ایرانی‌های قدیم با درخت و حیاط و همه‌ی چیزای خوشگل دیگه. اصلاً چیز خنده‌داری نداشت شاید ولی خوب بود. لااقل برای تنوع.

 

 

پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*بحث روانشناسی رنگ‌ها بود و اثر شون توی نشون دادن حجم و فاصله و ابعاد و اینا و خب احساس من با بقیه فرق داشت. استاد گفت اگه تنها کسی نبودی که سوال‌م رو درست جواب داد، کلی بهت شک می‌کردم! ((: راست میگه خب. احساس‌ها فرق می‌کنه ولی دیگه نه انقدر.

*به هیییییییچ‌کس تلفن نزدم تبریک بگم روز معلم رو. یه لحظه لج‌م گرفت. خیلیا فقط از آدم توقع دارن. خودم اصلاً مناسبت‌های اینطوری برام مهم نیست زیاد. حتی دوستای نزدیک‌م هم اگه تولد م رو تبریک بگن خب خوشحال میشم ولی اگه نگن، حس نمی‌کنم وظیفه‌شون رو انجام نداده‌ن. خوش‌م هم نمیاد کسی فکر کنه این چیزا وظیفه‌ه‌م‌ و همیشه باید انجام‌ش بدم. خب اگه برات مهم‌ه، من هم این همه سال، دانش‌آموز و دانشجو بودم. یه بار بهم تبریک گفتن؟ تیت فور تت! :دی

سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
Share

*انقدر استاد حرفای بیخود می‌زنه و فقط خودش می‌خنده که من عصبانی شدم رفتم پایین کلی توی باغچه قدم زدم و درختای توت رو تماشا کردم. بعد دوباره برگشتم سر کلاس.

کاش خونه‌مون یه حیاط کوچولو داشت. همه‌ش - به جز چند تا راه باریک برای رد شدن - رو باغچه درست می‌کردم. توش بید مجنون و اقاقیا و پیچ گلیسین و سدر می‌کاشتم. دور باغچه‌ها ترون - شبیه شمشاد ه - وسط هم چمن و لکه‌کاری از گل‌های فصلی - مث بنفشه و همیشه بهار - بعد دیگه عممممممممراً از خونه نمی‌رفتم بیرون.
نیست حالا الان توی خونه بند نمیشم! :دی

*خیلی حیف‌م میاد که دارم فارغ التحصیل میشم! اصلاً یه طورایی باورم نمیشه. انگار همین دیروز بود که قبول شدم. اون موقع نمی‌دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. فکر می‌کردم دل‌م برای دبیرستان خیلی تنگ میشه ولی دانشگاه خیلی بهتر بود، کلی بزرگ شدم. با کلی آدمای تازه آشنا شدم، کلی یاد گرفتم، کلی بهم خوش گذشت. عاشق هوای دانشکده و درختای اقاقیا و چنار ش شدم حسابی. هیچ وقت نمی‌تونم پارک‌ها رو مث باغ و پارک دانشکده دوست داشته باشم.

دل‌م میخواد بازم توی سالن امتحانات، امتحان‌های وحشتناک بدم! بازم سر کلاس، خواب‌م بگیره! بازم بشینیم دم گروه و رفت‌وآمدها رو تماشا کنیم. از توی سالن کتابخونه، بازی نور و سایه‌ها رو بین درختای چنار تماشا کنم. دل‌م برای همه‌ی این چیزای خوشگل تنگ میشه. همین الان‌ش هم دل‌م تنگ شده یه طورایی...

*خوب شد نرفتم سر کلاس ساعت آخر. مثلا ًبازدید ه ولی عملاً اسیری‌ه! سر ظهر توی گرما مثلاً میریم بازدید فضای سبزی که استاد طراحی کرده. هم از گرما حرص‌مون می‌گیره، هم از طرح‌های مزخرف استاد. انصافاً به خودم امیدوار شدم تازگیا. فکر کنم طرح‌های من هم به این بدی نباشن که مال استاد هست ((:

دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
Share

*فعلاً همه‌ش دارم جون سالم به در می‌برم تا ببینم بعد چی میشه!
صبح قرار بود برم خونه‌ی دوست‌م که با هم بریم دنبال کارای یکی از تحقیق‌هامون. توی همین خیابون خودمون، دو تا آدم ناشی داشتن رانندگی می‌کردن، اون هم با چه سرعتی.

خوب‌ه! همه اول گاز دادن رو یاد می‌گیرن، بعد بقیه‌ی چیزا رو. توی لِین وسط، یه دختره بود از اینا که از ترس می‌چسبن به فرمون. با این حال یه بند گاز می‌داد بس که رو داشت. توی لِین چپ هم یه پسر ه بود از اینا که خیلی زود هول میشن نمی‌دونن چی کار کنن. من بیچاره هم داشتم از خیابون رد می‌شدم!

خیابون خیلی خلوت بود ولی دختر ه تا دید یکی داره از خیابون رد میشه، کلی هول شد و سرعت‌ش رو بیشتر کرد که من رو رد کنه در حالی که عملاً باید صبر می‌کرد من برم. من هم دیگه نمی‌تونستم برگردم عقب. زودتر رد شدم خلاصه.

بلافاصله اون پسر ه توی لِین وسط سر و کله‌ش پیدا شد. خیلی مسخره بود. خیابون به اون بزرگی! فقط یه عابر و یه ماشین باشه، بعد راننده انقدر هول بشه که نفهمه طرف رو از کدوم ور باید رد کنه. از 20 متر جلوتر هی مارپیچی میومد و گیج شده بود از کدوم طرف من بره! من هم دیگه نمی‌دونستم چی کار باید بکنم. همینطوری وایسادم انگار که وسط پارک هستم! خواستم لااقل ببینه من حرکت نمی‌کنم. هول نشه تصمیم بگیره - با فرض اینکه شعور ش نمی‌رسه ترمزی هم توی ماشین هست! - هیچی دیگه! به هر مصیبتی بود رد کرد خلاصه ماشین رو.

نزدیک خونه‌ی دوست‌‌م که رسیدم، یاد دفعه‌ی قبلی افتادم که اونجا بودم. یه خانوم‌ه از روبروم میومد و انگار یهو از وسط خیابون سبز شد! ندیدم‌ش از دور بیاد. یه طوری هم نگام می‌کرد انگار که جنی چیزی دیده. همین که رسید نزدیک‌م، نمی‌دونم چرا پام پیچ خورد داشتم با سر می‌رفتم توی جدول! حالا هم خنده‌م گرفته بود، هم دل‌م می‌خواست برم یقه‌ش رو بگیرم بگم چرا اینطوری نگاه می‌کنی آدم رو!

بعدش 10 دقیقه پشت در خونه معطل شدم چون زنگ خونه‌ی دوست‌م گاهی قاط می‌زنه و هرچی من زنگ می‌زدم، اون چیزی نمی‌شنید. آخر سر تلفن زدم گفتم میشه لطفاً در رو باز کنی؟ اون هم گفت من چند بار بیرون رو نگاه کردم - تعجب کرده بود چرا آنتایم! نبودم مث همیشه - ولی نبودی تو!

بعد گفت که حال‌ش خوب نیست و می‌خواسته تلفن بزنه بگه نیام اصلاً. گفتم خب عیبی نداره؛ یه روز دیگه میریم.
گفت نه و اینا.. و خب رفتیم...

پارک آموزش ترافیک - میدون پونک تقریباً - اولین پارک آموزش عبور و مرور برای بچه‌هاست در خاورمیانه. این اولین جمله‌ی اون خانومی بود که لطف کرد و تاریخچه‌ی اونجا رو برامون گفت - به خودش هم گفتیم. واقعاً به خاطر همکاری و حسن خلق‌ش تشکر می‌کنم. خیلی کمک‌مون کردن همگی- بعد هم کلی بروشور بهمون داد و یکی رو هم فرستاد باهامون بیاد و قسمت‌های مختلف رو نشون‌مون بده. همه جا رو که دیدیم، گفت بقیه‌ش محوطه هست که خودتون می‌تونید برید ببینید - ورود عموم یه وقتایی آزاده نه همیشه! - و خب ما هم یه گشتی زدیم و بعد دیدیم خسته شدیم، رفتیم نشستیم روی چمن‌ها یه جایی که زیاد معلوم نباشه و شروع کردیم به گوجه سبز خوردن!

یهو یه آقایی اومد خندید گفت خوب جایی پیدا کردین! ما دو ساعت‌ه داریم می‌گردیم ببینیم شما کجا رفتین!!! خنده‌مون گرفت. گفتم خسته شدیم خیلی :دی

خب چون اونجا نقشه‌ی پوشش گیاهی نداره، عملاً باید خودمون روی نقشه‌، گیاهاش رو مشخص کنیم یعنی دقیقاً بشماریم از هر گیاهی چند تا داره و کجای نقشه هست! این اولین مرحله محسوب میشه. ما هم دیدیم استاد که اونجا رو ندیده؛ توی اصل کار هم فرقی نداره چون در نهایت توی طرح اصلاحی همه‌ش باید عوض بشه. این شد که همینطوری کیلویی می‌نوشتیم اووووووم مثلاً 8 تا کاج اینا، 7 تا اقاقیا هم اون طرف بوده! بنویس روی نقشه!
یه سری رو هم قرار شد با استفاده از نیروی خدادادی تخیل‌مون بعداً اضافه کنیم!

موقع برگشتن، یه سر رفتیم بوستان. شهر کتاب‌ش خیلی ناز ه. کلی نوار و سی‌دی و لوازم تحریر خیلی خوب هم داره. قشنگ‌ه خلاصه. دم خروجی‌ش چند نفر یه نوع نسکافه رو تبلیغ می‌کردن و نصف لیوان هم به مردم می‌دادن ببینن چه مزه‌ای‌ه! هرکی از اونجا میومد یکی از اون لیوان‌ها دست‌ش بود دیگه!

منم که تخصص‌م خوردن نوشیدنی و غذای داغ‌ه - خب داغ نیست آخه! - زودی خوردم‌ش. هرچی هم معطل شدم دوست‌م نتونست بخوره. این شد که از هم جدا شدیم. اون رفت دنبال کارای خودش، من هم خواستم برم آریاشهر که از اونجا برم دانشکده. یه تاکسی بود که جلو، یه آقای لاغر نشسته بود. عقب، یه هم دختر ه و مامان‌ش.

خلاصه راننده راه افتاد و سرعت گرفت و اینا. جلو ش هم کسی نبود. خلوت خلوت بود. یهو رسید به یه سمند مشکی. سمند ه هم یهو زد روی ترمز. این آقای راننده هم سرعت‌ش رو کم نکرد. حالا یا حواس‌ش جای دیگه‌ای بود یا زورش اومد ترمز کنه. فکر کرد طرف راه میفته دیگه.

هیچی دیگه. شده بود مث فیلم کلاه قرمزی - هیچ دقت کردی اون دیوار با چه سرعتی داره به طرف‌مون میاد؟ - از پشت محکم کوبید به سمند ه. این دختر ه که عقب نشسته بود یه لیوان نسکافه دست‌ش بود. همین که ماشین محکم تکون خورد، کل نسکافه دختر ه -گرم هم بود - پاشید به پشت لباس راننده! بیچاره پسر ه فکر کرد خون بود که از پشت پاشید بهش. چشماش گرد شده بود. هم از ترس، هم تعجب! که این همه خون از کجا اومد؟ آخه هنوز درست و حسابی نخورده بود به سمند ه.ب رگشت عقب و وقتی لیوان رو دست دختر ه دید دیگه هیچی نپرسید. ما هم پیاده شدیم با یه ماشین دیگه رفتیم.

نزدیک دانشکده که رسیدم، حال نداشتم برم اونور پل. دیدم یه اتوبوس ایستاده، از نزدیک دانشکده هم می‌گذره دیگه. سوار شدم که مثلاً راه‌م نزدیک بشه! اولاً که کلللللی دور زد و پیچید و اینا. تازه رسید اون طرف پل؛ یعنی عملاً اگه از روی پل رفته بودم، 10 دقیقه زودتر می‌رسیدم. بعد رفت از کنار در جنوبی دانشکده دور زد و پیچید توی خیابون پشتی‌ش. گفتم خب عیبی نداره. از در غربی دانشکده میرم. اونجا هم نایستاد. کلی راه رفت و لطف کرد یه جایی بین در غربی و در شمالی نگه داشت. باز مجبور شدم کلی دوباره کاری کنم و این همه راه رو برگردم. بعد فهمیدم صبح، عین همین بلا سر سارا اومده. کلی خندیدیم به خودمون!

یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*با حفظ روحیه، دوباره کله‌ی صبح رفتم سایت و کلی عکس سرچ کردم برای تحقیق‌م. سارا خانوم هم ایمیل بازی یاد گرفته بود توی اون هاگیر واگیر. نشسته بود پیش من، هی بهش لینک می‌دادم، اون هم کلی کیف می‌کرد.

*کلی آهنگ‌های جوادی گوش دادیم: آمنه، آمنه و بلا بوی گل گندم و اینا.

پ.ن: گل گندم اصلاً بو نداره. شعره غلط‌ه یه کم!

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
Share

*به علت مهمونی، بازم هم کارام رو عقب انداختم. راضی هم هستم. خوشگلی زندگی همین‌ه؛ که کاری رو انجام بدی که فکر می‌کنی درست‌ه. این لحظه، برای توئه. همون کارپه دیم!

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*از اونجایی که چند روز ه شدیداً محبوبیت پیدا کرده‌م! یکی از بچه‌ها داشت بهم می‌گفت که اون روز که از جلوی ما رد شدی بری بیرون، ما به هم گفتیم مریم چقدر خوشگل لباس می‌پوشه.. لباس‌هات یه طور نازی قشنگ‌ن، این هم خیلی بهت میاد که الان پوشیدی.

*هیچ وقت نتونستم توی سالن مطالعه‌ی کتابخونه درس بخونم. چند بار ادا ش رو درآوردم ولی اعتراف می‌کنم هیچ وقت واقعی نبوده خوندن‌م! ترجیح میدم روی کاناپه‌ی سالن کتابخونه بشینم که هم بیرون رو ببینم، هم هوا بخورم، هم رفت‌وآمدها رو هرازگاهی تماشا کنم، هم با تنی چند از اساتید و دوستام سلام علیک کنم، هم درس بخونم اگه وقت شد! جداً اینطوری راندمان کار م خیلی بالاتر ه.

*استاد برای اولین بار داشت درباره‌ی یه چیز نسبتاً جالب حرف می‌زد. اون رو هم گوش ندادیم درست حسابی چون بعد از کلاس، امتحان علف هرز داشتیم. فقط کلی می‌خندیدم به اونایی که بین ۱۱ تا ۱۱:۳۰ میومدن برای حاضری زدن.. جالب‌ه که استاد گیر داده بود به من و سارا؛ مخصوصاً من.. و هِی بهمون نگاه می‌کرد انگار می‌خواست تائید بگیره. من هم مث بز اخفش، با حرکت سر تائید ش می‌کردم. آخرش ولی انتقام گرفتم. جای مریم هم حاضری زدم. رفته بود مهمونی آخه!

*جدیداً همه چیز یادم میره. ۱۰۰ سال بود کتاب یکی از بچه‌ها دست‌م بود. هی یادم می‌رفت براش ببرم‌ش. سر کلاس‌ها که می‌دیدم‌ش، تازه یادم میومد. دفعه‌ی بعد، باز یادم می‌رفت. دیگه شده بود جک! امروز بالاخره بردم براش..

دو روز پیش، توی حموم یادم افتاد شنبه صبح با یکی از بچه‌ها قرار داشتم و اصلاً یادم رفته بود چنین چیزی رو!..

۱۰۰ سال بود می‌خواستم کتاب‌های پگاه - شاهزاده‌ی دورگه - رو براش ببرم ولی همه‌ش وسطای راه یادم میفتاد. هی می‌گفتم دفعه‌ی دیگه. امروز بردم براش بالاخره..

با این فعالیت‌ها + امتحان امروز کلی بار سنگین! از روی دوش‌م برداشته شد. جا داره همینجا از استاد به دلیل امتحان فوق‌العاده انسانی و منصفانه‌ش تشکر کنم (-:

*سر کلاس زبان، یه کم از حشره‌شناسی و بیماری‌های خیار و کلکسیون علف‌های هرز گفتم + چند تا اسم لاتین برای مثال! مثلاً اسم گل گندم که میشه سنتوره آ دپرسا.. همه کلی تعجب می‌کردن! براشون جالب بود.

چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
Share

*اول صبح، کلی عکس گل سرچ کردم. خدا چطور می‌تونه هم این همه بیماری‌های وحشتناک خلق کنه، هم این همه گل‌های خوشگل؟ هم این همه شعر و ترانه، هم این همه زلزله و سیل و اینطور چیزا؟ هم عشق، هم نفرت... هم غم، هم شادی... چطوری می‌تونه؟

*تمرکز م رفته بالا. هم آهنگ گوش میدم، هم نامه می‌نویسم برای پشت سری‌م، هم جزوه رو کامل و خوش‌خط می‌نویسم! :دی اولین باری بود که حوصله‌م سر نرفت. دارم به این درس‌ه علاقه مند میشم. آخه اصلاً فکر نمی‌کردم از نظر کشاورزها، زنبق و مریم گلی و مریم نخودی و بنفشه و آویشن، علف هرز باشن!

*مرمر خانوم از قاصدک‌ها نوشته بود. زود گفتم Taraxacum officinale.. بعد حال‌م از خودم به هم خورد نیشخند یه زمانی می‌تونستم بگم: کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ... ولی حالا نه. دیگه افسون گل سرخ یادم نمیاد. همه‌ش یاد اسم علمی و تیره و جنس و گونه‌ش میفتم! آخ

شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
Share

*آوردی بهشت... با شعرهای سعدی... سهراب... با کلی گل... با کلی ترانه... کلی برگ‌های سبز... کلی قدم‌زدن.. کلی لبخند... آوردی بهشت...

*به هر کی فکر می‌کنم، بهم تلفن می‌زنه جدیداً؛ اول نغمه، حالا هم سمیرا... جالب‌ه که تایم مکالمه‌ها خیلی طولانی‌تر شده. کلی سر درددل! - با دل‌درد فرق داره یه کم- شون باز میشه. حس جالبی‌ه؛

*تازگیا زیادی محبوب شدم! یکی از بچه‌های هم‌رشته‌ای! - که الان دیگه فارغ‌التحصیل شده - و همون موقع‌ش هم من فقط یه سلام علیک باهاش داشتم - اگه مجبور می‌شدم تازه - به مریم گفته بود از دوست‌ت چه خبر؟ دل‌م برای خنده‌هاش تنگ شده..

بعدش یکی از بچه‌های ارشد بود که کلی وایساد احوالپرسی و تبریک عید... بعد یکی از بچه‌ها از مریم پرسیده بود من کجا م که توی گروه پیدا م نیست؟... بعد از این ایمیل‌های تشکر که تو خیلی بهم کمک کردی و اینا. حالا باز اگه کمک کرده بودم تعجب نمی‌کردم!

جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers