*شرق تهران رو اصلاً بلد نیستم - نیست حالا غرب رو مث کف دست‌م می‌شناسم! - و امروز، کمی حس کریستف کلمب بودن بهم دست داده بود. هر چند آدرس خیلی دقیق بود و عملاً طوری مسیر رو رفتم انگار دفعه‌ی هزارم‌ه! اون راه رو میرم.
منزل دوست گرامی بسیار خوشگل و مرتب بود و من اعلام کردم که هرگز باور نمی‌کنم تو همیشه انقدر مرتب باشی! و دوست گرامی هم خندید و گفت معلوم‌ه که نیستم! ظاهراً اصولاً هیچ‌کس خونه‌ش همیشه مرتب نیست :دی

قسمت جالب‌ش هم دیدن یکی از دوستان دوران دبیرستان بود - بعد از ۴ سال - و خب یا اون آدم خیلی فهمیده شده توی این مدت! یا من زیاد نمی‌شناختم‌ش.
قسمت جالب‌تر ش این بود که هر بحثی راه انداختیم، نظر همه‌مون مث هم بود و خب جای بحث نداشت :دی

نتایج اخلاقی:

۱. من امروز به خاطر دوست‌م مجبور شدم یه دروغ بگم ولی لازم بود. برای همین وجدان‌م زیاد درد نمی‌کنه.
۲. اگه میخوای رقصیدن یاد بگیری، از یکی از آشناها یاد بگیر. اصلاً سعی نکن از کلیپ‌ها و خواننده‌ها و این چیزا تقلید کنی چون اون وقت، مدل‌ت خیلی جلف میشه، عین رقاص‌ها. بعد خیلی زشت‌ه دیگه! تو که این رو نمیخوای! :دی
۳. آلبوم دیجیتال خیلی خوشگل‌ه چون عملاً کل صفحات آلبوم، عکس توئه - نه اینکه عکس رو بچسبونی روی صفحه‌ی آلبوم- ولی نمی‌دونم ۳۲۰ تومن می‌ارزه یا نه؟!
۴. مرسی برای کتاب. می‌خونم‌ش حتماً هر چند از م.حورایی زیاد خوش‌م نمیاد راست‌ش.
 
شنبه ٤ فروردین ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*۱۰:۳۰ به زوووووور بیدار شدم که بریم عید دیدنی و توی راه که بودیم، خاله‌‌جان زنگ زده بود خونه، روی انسرینگ فحش داده بود که "پس چی شد این عید دیدنی مسخره؟ مردیم از گشنگی!" یه سری هم توی ماشین که بودیم، زنگ زد دوباره!

و بالاخره به میمنت و مبارکی رفتیم خونه‌ی مادربزرگ‌ه عید دیدنی و انقدر خندیدیم با هم که واقعاً خسته شدیم.

*شب تلفن زدم به یکی از دوستان مثلاً برای احوال‌پرسی و تبریک عید.. و خب یه جریانی بود توی زندگی‌ش که هم نگران‌ش بودم، هم نمی‌خواستم باهاش روبرو شم. نمی‌دونم. شاید از بلایی که سر دوست عزیزم اومده، انقدر می‌ترسیدم که حتی جرات نداشتم درباره‌ش چیزی بدونم... اول خیلی در مقابل‌م جبهه گرفت. شاید فکر می‌کرد منتظرم چیزی بگه تا مث بقیه‌ای که کم هم نیستن، مسخره‌ش کنم و هر چی متلک بلدم، ردیف کنم براش...اما بعد از چند دقیقه شد مث همیشه. انگار تازه من رو یادش میومد کم‌کم...

خیلی زجرآور ه که برات از دردی حرف بزنن که هم عصبی‌ت می‌کنه هم غمگین، بعد تو نه بتونی چیزی بگی، نه کاری ازت بربیاد، نه تحمل اشک‌های اون آدم رو داشته باشی... من اصلاً نگفتم گریه نکن. شاید حدود ۴۰ دقیقه داشت حرف می‌زد و گریه می‌کرد...

دونستن زیادی، یه جوری بده. ندونستن هم یه جور دیگه.
نمیگم خیلی عاقل‌م یا علم غیب دارم اما این تصمیمی نبود که حدس زدن‌ عاقبت‌ش چندان مشکل یا پیش‌بینی چند ماه آینده‌ش، خیلی دور از ذهن باشه. اون موقع‌ش هم برام سخت بود ولی بهش گفتم چی می‌بینم. همه چیز رو گفتم و اضافه کردم: با اینکه می‌تونی بهم بگی به من مربوط نمیشه، اما نکن این کار رو. شدیداً تاکید می‌کنم که به فلان دلیل، این کار واقعاً غلط‌ه...

اما آدمی هم نیستم که وقتی کسی اشتباهی کرد، هی بگم: من بهت گفته بودم. اشتباه کردی. باید به حرف‌م گوش می‌دادی.

شاید فقط تونستم بگم متاسف‌م.. تصمیم جدید ت کاملاً درست‌ه.. بعضی وقتا آدم تا یه کاری رو انجام نداده، نمیشه درستی یا غلطی‌ش رو دونست.. تقصیر تو نبوده.. و در مقابل تشکرهای اون، بگم این کمترین کاری‌ه که می‌تونم برات انجام بدم...

این رسم دنیاست که از همه‌ی چیزای خوب، کابوس و حسرت بسازه واسه آدما؟

چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

Daisypath Happy Birthday tickers