*هر کسی یادگرفتن رو تعطیل کنه، پیر ه. فرقی نداره ۲۰ سال‌ش باشه یا ۸۰ سال‌ش. هر کی همیشه به یاد گرفتن ادامه بده، جوون می‌مونه. بزرگ‌ترین چیز در زندگی این‌ه که ذهن‌ت رو جوون نگه داری.

*امروز خیلی اکتیو شدم! بدوبدو رفتم سر کار. یعنی دیر شد، علاوه بر مترو، ۲ سری تاکسی هم سوار شدم یعنی راست‌ش خواب‌م میومد، انقدر معطل کردم دیر م شد آخر! توی راه خانوم همکار رو دیدم که کمی تا قسمتی می‌لنگید، دیروز هم نیومده بود. تلفن‌ش هم خاموش بود وقتی زنگ زدم. شب قبل‌ش دم خونه‌ش یه تصادف خفیف کرده بود یعنی طرف اومده بود از پارکینگ بیاد بیرون، بعد نه اون، این رو دیده بود، نه این اون رو! بنده‌ی خدا پیشونی‌ش زخم شده بود، می‌گفت تمام بدن‌ش هم کمبود شده. بهش گفتم چقدر ناشی‌گردی درمیاری. دو تا چسب زخم بگیر ضربدری بزن روی پیشونی‌ت. کلی هم بلنگ و پا ت رو بکش روی زمین. اینطوری هم می‌تونی دو هفته مرخصی بگیری، هم وقت داری بری یقه‌‌ی راننده رو - که همسایه‌شون هم هست - بگیری بگی چون احساسات من جریحه‌دار شده، باید با من ازدواج کنی تا هول و ولای این تصادف‌ه ازم دور شه! :دی نمی‌دونم چرا می‌خندید فقط!

ظهر تا اومدم به دوست دوست‌م تلفن بزنم، خودش زنگ زد. فقط شنیدم که گفت بدو بیا! من هم بدو بدو رفتم! اصلاً نفهمیدم چطور نوشتم برگه‌ی مرخصی رو! کلی هم به روان اون پسر ه که سر خیابون دوست دوست‌م اینا، آدرس اشتباهی بهم داد و باعث شد کلی از راه رو پیاده برم و بعد دوباره برگردم، رحمت فرستادم! دوست دوست‌م اومد و کلی ما رو ماچید و تحویل گرفت و اینا، انگار ۱۰۰ سال‌ه می‌شناسه من رو. من هم جوگیر! همینطوری‌ش هم استرسی میشم گاهی، حرص اون رو هم می‌خوردم که دیرش نشه. خودش هم داشت حرص می‌خورد اما الکی می‌خندید و به رو ش نمیاورد.

کلی حرف زدیم با هم، بعد اومدیم بیرون. یه احساس گه‌گیجه‌ی توام با امید و خوشحالی و سردرگمی داشتم کمی تا قسمتی. الان دوباره تلفنی با هم حرف زدیم، بقیه‌ش هم ایمیل، آخرش هم اس‌ام‌اس! این بود اولین روز روزنامه‌نگاری مریمی! از مهندسی و مترجمی رسیدم به حسابداری و روزنامه‌نگاری. آخرش هم میرم قصاب میشم. خدایا آخر عاقبت ما رو به خیر کن.

*خدمت دوستان محترمی که نمی دونم چرا پیام خصوصی میذارن - ما که همه‌ی زندگی‌مون رو گذاشتیم روی نت همه بخونن، خصوصی مصوصی نداریم با کسی! - عرض شود که مودی یعنی آدم ِ حالی به حالی! یعنی کسی که الان خوشحال‌ه، دو دقیقه دیگه حال‌ش گرفته‌س، اگه بپرسی چرا هم واقعاً نمی‌دونه! الان یه چیزی رو نمیخواد، ۱۰ دقیقه دیگه میخواد، چرا؟ کسی نمی‌دونه! سر کردن با آدم‌های مودی یا خیلی فلاکت‌بار و زجرآور ه یا خیلی جالب و مفرح! یا حوصله‌ت رو با بی‌ثباتی‌شون سر می‌برن یا می‌مونی توی خلقت خدا واقعاً!

خود من به عنوان یه آدم مودی روزی ۳ بار توی ذهن‌م، طی مذاکراتی با رییس‌م استعفا میدم، اون هم اصلاً محل‌م نمیذاره و هر روز عصر ازم قول می‌گیره فردا هم برم سر کار! من هم میرم، میشینم کارهام رو انجام میدم، بهش نق می‌زنم یه نفر رو بیاره کار یادش بدم چون نمیخوام بیام دیگه! بعد اون می‌پرسه چرا، من میگم به همون دلایلی که قبلاً بهت گفتم، اون میگه باشه و میره. عصر ازم قول می‌گیره فردا برم. من میگم به شرط اینکه تهدید م رو جدی بگیری و اون هم قبول می‌کنه. این ماجرا هر روز تکرار میشه. ۱. رییس می‌دونه من مودی‌م. ۲. رییس نمی‌دونه من مودی‌م اما می‌دونه با زبون می‌تونه یه روز دیگه هم نگه‌م داره. ۳. رییس عادت داره وعده‌ی سر خرمن بده و ملت رو هم بذاره توی رودرواسی. ۴. من و رییس هر دو حال ِ عصب داریم و روان‌هایمان ۱۰۰٪ پریش است! :دی

ضمناً هر آدمی در روز درجاتی از بی‌جنبگی و بی‌ظرفیتی رو تجربه می‌کنه. من هم مستثنی نیستم، تعجب نفرمایید. من شیطون هستم اما اصلاً اعتماد به نفس فوق‌العاده ندارم، به مسایل اطراف‌م حساس‌م، درست اما نمی‌دونم وقتی یکی بهم میگه «خودت رو دست بالا می‌گیری» منظورش دقیقاً چی‌ه. 

دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*ظهر نشسته بودم استخاره می‌کردم! غذا م رو گرم بخورم یا سرد - که از تنبلی، سرد خوردم؛ مث وقتایی که مامان خونه نیست و همیشه سرد می‌خورم غذا رو - که آقای همکار اومد بالای سرم گفت چرا نمیری طبقه‌ی خودمون، ناهارخوری داره که. راحت‌تری اونجا.

گفتم اینجا آشناترم، احساس بهتری دارم. مرسی (-:
آقای همکار گفت هر جور راحتی، شونه‌هاش رو انداخت بالا و رفت.
این آدم هیچ شباهتی به پدربزرگ‌م نداره اما کم‌حرفی‌ش یه جورایی من رو یاد اون میندازه. خیلی خودم رو نگه داشتم اشک‌م درنیاد.
ای لعنت به من! چرا همیشه ازش خجالت می‌کشیدم؟ چی می‌شد یه بار بهش می‌گفتم دوست‌ش دارم خب؟ می‌مردم؟ کم می‌شد ازم؟
کارم شده گریه کردن فقط. هر دفعه یادش میفتم، اعصاب‌م داغون میشه. اون هم دوست داشت من رو، معلوم بود اما عادت نداشت بگه. معلوم شد به کی رفته‌م. همه‌ش فکر می‌کنم الان کجاست؟ چی کار می‌کنه؟ می‌دونم بدو بدوهای ما براش پوچ و بی‌معنی‌ه دیگه.

یه وقتایی که میرم خونه‌شون، از سر کوچه لب‌هام رو کلی می‌چلونم و دستام رو مشت می‌کنم محکم فشار میدم، هی تلاش می‌کنم به چیزای عادی فکر کنم که اشک جمع نشه توی چشمام، دل کسی نگیره از دیدن اشکای من.

گاهی مث دیوونه‌ها فکر می‌کنم الان لابد میاد، باهام دست میده و در رو باز می‌کنه میگه برو تو دختر!
وقتی می‌بینم نیست، میگم لابد توی مغازه نشسته، برم جلو سلام کنم بهش. خوشحال میشه.
بعد یاد پارچه‌های سیاه و سبدهای گل میفتم که اون روزا چیده بودن جلوی خونه و مغازه.
یاد مراسم تدفین و ختم میفتم، یاد اون همه خاک..
هیچ وقت نتونستم هیچ کاری انجام بدم براش. فقط وقتی مریض بود می‌رفتم دیدن‌ش، چیزی نداشتم بگم بهش. با دخترخاله‌ی گرامی لودگی می‌کردیم می‌خندیدیم. می‌دونستیم از هر و کر ما خوشحال میشه. خدا! حسرت هیچی رو به دل آدما نذار؛ مگه چقدر ه طاقت‌مون؟

*دم رفتن، عزیز میشه آدم؟ ترکیدم بس که همه تحویل‌م گرفتن و تعارف کردن بشینم و بفرمایم چای و شکلات و شیرینی! مردم بس که کلی با همه احوالپرسی کردم، چقدر تحویل می‌گیرن آدم رو!

به خاطر رفتن‌ه یا از اول‌ش انقدر عزیز بودم و نمی‌دونستم؟! خب من موجود بی‌آزاری‌م، دلیلی نداره دوست‌م نداشته باشه کسی! مگه اینکه کلاً از مدل‌م خوش‌ش نیاد که طبیعی‌ه، پیش میاد واسه همه.

یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*از وبلاگ خانه‌ی دوست اینجاست:
همه‌ی تولدها با گریه شروع می‌شوند.
انقدر از تنهایی نترس. تو تنهایی وارد این دنیا شدی.
اگر فشار نبود، کسی نمی‌توانست از ذغال، الماس بسازد.

شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*در دوران دبیرستان، دوستی داشتم که مقادیری سرخوش بود خیلی؛ در وصف روان‌پریشی او همین بس که که با خودکار، آمپولی را روی تکه‌ای کاغذ تصویر می‌نمود، سپس آن را در دست گرفته، به دنبال همکلاسی‌ها می‌دوید. همکلاسی‌ها هم چنان با اضطراب و وحشت، جیــــــــــــــغ می‌کشیدند و نعره می‌زدند و فرار می‌کردند گویی ماری عقربی اژدهایی در پی آنان است.

دوست عزیز من ید طولایی در بی‌خیالی طی کردن و ریلکسیشن داشت و مصرف رنگ مو و قرص اعصاب اینجانب به سه برابر افزایش یافت تا ایشان، توفیق پاس نمودن شیمی آلی پیش‌دانشگاهی را به دست آوردند.

این دوست عزیز من در تمام عمر پر برکت خویش، موجودی سخی و Easy Going بوده است که همانا در سن ۱۸ سالگی ازدواج نمود و در ۲۲ سالگی تازه دوزاری‌ش افتاد چه کار کرده است

امروز من و این موجود بی‌نظیر و بی‌بدیل با هم قرار گذاشتیم بریم دفتر هفته‌نامه‌ی همشهری خانواده یه آماری بگیریم ببینیم چه خبره!
حالا اینکه توی راه چقد حرف زدیم و هر و کر کردیم و پشت سر همه‌ی آبا اجدادمون سخنرانی کردیم بماند! اینکه چقدر دنبال آدرس گشتیم هم بماند باز!

خب هر کی مث ما فکر می‌کنه که دفتر یه هفته‌نامه‌‌ی جالب، اصولاً مکان جالبی‌ه یا نویسنده‌های مطالب باحال، کلاً آدمای باحالی‌ن باید بدونه که ســــــــــــــخت در اشتباهه!

چیزی که ما مشاهده کردیم، مقادیری آقا و خانوم جوگیر بود با احساس خفقان از فرط باکلاسی! و توهم اینکه هر کی محل کارش جردن باشه، پس حتماً خیلی آدم باکلاسی‌ه! شاید به همین دلیل بود که حتی زورشون میومد به همکاراشون سلام کنن، چه برسه به اینکه لبخند تحویل غریبه‌ها بدن.

داشتم فکر می‌کردم همیشه وقتی تلفن می‌زدم جایی و می‌گفتم سلام، خسته نباشید.. چقدر بدم میومد وقتی طرف جواب‌م رو نمی‌داد. شاید واسه همین‌ه که الان هر کی زنگ می‌زنه میگه سلام خانوم، خسته نباشید، حتماً میگم سلام، خیلی ممنون، شما هم..

خلاصه اینکه اونجا همه توی قیف بودن و کسی به کسی نبود و من همه‌ش داشتم زیر گوش دوست‌م می‌گفتم محل کار من، هر بدی‌ای داره، یه خوبی بزرگ داره؛ اون هم این‌ه که آدماش خیلی خاکی‌ن. اینا فکر می‌کنن کی‌ن یا اینجا کجاست آخه؟ ناسا ست مثلاً؟

مدیر اجرایی مجله، کمی تا قسمتی میشه گفت قابل تحمل بود اما یکی دیگه‌شون آدم فوق‌العاده بی‌جنبه‌ای بود که مچ‌ش رو گرفتم فهمیدم یک هفته هم نشده روزنامه‌چی شده! بعد زنیکه‌ی بی‌سواد برگشته به من میگه هر کی بره کلاس زبان، می‌تونه ترجمه کنه! هنر یه مترجم، انتخاب متن خوب‌ه! البته متن انتخابی شما و همینطور ترجمه‌تون خیلی روون و قشنگ‌ه‌ها، کلاً میگم.

من مطلقاً هیچچچچچچی جواب ندادم! آخه نفهم! تو اگه یه جلسه کلاس زبان یا کلاس ترجمه رفته بودی، فرق‌ش رو حالی‌ت می‌شد! برای انتخاب داستان قشنگ هم سواد انگلیسی و هنر ترجمه لازم نیست؛ همونطور که برای فهمیدن اوج بی‌سوادی تو، چشم بصیرت لازم نیست. یه بار گفتم کسی نمی‌دونه نویسنده‌‌ی این داستان‌ کی‌ه! میخوای چاپ کن، میخوای نکن! به ...م!

خلاصه ما هر و کر کنان اومدیم بیرون و تصمیم گرفتیم زین پس به ترک دیوار هم بخندیم و الکی خوشی و بی‌خیالی طی کنیم که همانا پدر و مادر و دوستان آدمیزاد، هر چه بگویند زیاد مهم نیست. نظرات بقیه هم که اصولاً از بنیان، بی‌اهمیت بوده و هست و تنها چیز مهم دنیا، همانا خودمان هستیم که نباید خاطرمان با حرف‌های بی‌پایه و اساس سایرین مکدر شود!

این شد که تصمیم گرفتیم بی‌خیالی طی کنیم و هر و کر کنان رفتیم شرکت و به رییس گفتیم می‌خواهی کسی را جای ما بیاور، نمی‌خواهی هم نیاور. به ما مربوط نیست.. بعد هم تا ساعت ۶ عصر این طرف اون طرف دویدیم و گفتیم عیب ندارد، آخرهایش است!

پ.ن: هر کسی تریبون آزاد می‌خواهد برای لکچر دادن با موضوع «هر جا بروی، آسمان همین رنگ است» بیاید طبقه‌ی دوم، اتاق ما!

پ.پ.ن: ما همچنان برای مرمر عزیزتر از جان‌مان، دنبال لباس نامزدی و آرایشگاه می‌گردیم با عکاس خوب! یک چیزهایی هم پیدا کرده‌ایم که بعداً مبسوط تعریف می‌کنیم انشاالله!

*خیلی وقت بود دل‌م می‌خواست از خستگی بیهوش شم. میشم امشب!

شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اینگونه نیست، تنهایی‌ت کوتاه باشد و پس از تنهایی‌ت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید اما اگر پیش آمد بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی از جمله دوستان بد و ناپایدار. برخی نادوست و برخی دوستدار که دست‌ کم یکی در میان‌شان، بی‌تردید مورد اعتماد ت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی؛ نه کم و نه زیاد، درست به اندازه. تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد که دست‌ کم یکی از آن‌ها اعتراض‌ش به حق باشد تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفید باشی، نه خیلی غیر ضروری تا در لحظات سخت، وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه ‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند چون این کارِ ساده‌ای است بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند و با کاربرد درست صبوری‌ت برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی، خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمایی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنی، خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی، به پرنده‌ای دانه بدهی و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهی‌ش را سر می‌‌دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی، هرچند خُرد بوده باشد و با روییدن‌ش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و نه برای اینکه سالی یک بار پول‌ت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است» فقط برای اینکه روشن کنی کدام‌تان، ارباب دیگری است! و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی  و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

پ.ن: آمین (-:

پ.پ.ن: گاهی آدم حس می‌کنه روح‌ش داره تیره میشه. حرفای قشنگ اگه هیچی هم نباشن، این خاصیت رو دارن که روح رو روشن می‌کنن، یه دلخوشی ساده خیلی کارا می‌تونه انجام بده. پیش اومده برات؟
جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
Share

*از صبح دارم به خودم التماس می‌کنم برم لباس‌هام رو اتو بزنم، راضی نمیشم! یکی بیاد راضی کنه من رو!  آدم عقل داشته باشه، همه‌ی لباس‌هاش رو شلوار جین و مانتوهای چروک یا لخت بگیره که انقدر اتو کردن نخواد هی راه‌به‌راه!

یکی دو تا نیست که! موارد تنبلی رو میگم. زور م میاد فیلم ببینم حتی! آخه انگلیسی‌ه؛ باید گوش بدم!
من حق‌م‌ه برم یانگوم دوبله شده تماشا کنم فقط! توی خواب هم باهام فارسی حرف بزنن می‌فهمم، بعد برای انگلیسی باید این همه خودکشی و خودزنی کنم! ای خدا!

*ما نصفه شبی هم بحث لباس و مزون و آرایشگاه و شینیون و عروسی و عکاس و لی‌لی‌لی‌لی رو بی‌خیال نمیشیم و با اس‌ام‌اس‌های نصفه شبی، قضیه رو پیگیری می‌کنیم؛ باشد که خیال مرمر خانوم راحت شود، دل ما هم خنک لبخند

جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*آخرای یه چیزی که میشه، آدم دو حالت پیدا می‌کنه:
یا خیلی خوشحال‌ه و کلی انرژی داره برای تموم کردن کارهاش یا اصلاً دست و دل‌ش به هیچ کاری نمیره و میخواد فقط تموم شه.

دیگه این ماجرای کل‌کل من و رییس، مبنی بر موندن یا نموندن من، خیلی تکراری شده! خدا رو شکر امروز نیومده بود زبان یه عالم گزارش براش گرفتم چیدم روی هم که شنبه ببینه حظ کنه! البته واسه خودم بد میشه چون بیشتر به این نتیجه می‌رسه که نمیخواد من برم از اونجا. چه می‌دونم...

این چند وقت کلی محبوبیت پیدا کردم؛ اصلاً قراره همکارها برام پاشگاه طرفداران تشکیل بدن. همه هی به هم میگن که دل‌شون میخواد من بمونم، به خودم هم میگن اما خب من دل‌م نمیخواد. خوبی اینجا روابط خوب آدم‌هاش‌ه، شاید کمتر جایی اینطوری باشه؛ البته بدی‌هایی هم داره‌ها! مثلاً من چرا باید بدونم ۲ ماه پیش آقای فلانی از خونه قهر کرده و با دو تا ساک اومده شرکت، یه مدت خونه‌ی دوست‌ش بوده و لباس‌هاش رو هم میداده بیرون براش بشورن و اتو کنن؟!

تازه این رو هم می‌دونم که دعوا سر این بوده که طرف خودش، همسر آینده‌ش رو انتخاب کرده و پدر و مادرش مخالف بوده‌ن؛ الان هم دیگه مجبور شده‌ن کوتاه بیان و چند بار رفته‌ن خواستگاری. این راه‌به‌راه مرخصی گرفتن‌های آقای همکار هم دلیل‌ش این‌ه که مجبوره تا شمال بره واسه خواستگاری. چالوس‌ه خونه‌ی دختره!

ببین چطوری خاله‌زنک می‌کنن آدم رو؟!

*آقای همکار ۱ به آقای همکار ۲ گفت: خوش به حال‌ت فلانی؛ راحتی!
آقای همکار ۲ که پسری‌ست سرخوش، سبک‌سر و بی‌خیال و همیشه هم در حال بازی، مسخره‌بازی یا گوش دادن به آهنگ‌های موجود در گوشی‌ش می‌باشد، گفت از چه نظر؟ زن و بچه؟
- زن و بچه.. مخ.. همه چی!

آقای همکار ۲ اصلاً ناراحت نشد، هر و کر هم می‌خندید!
من داشتم فکر می‌کردم چرا باید دنیا انقدر به آدما سخت بگیره؟ چی‌ه زندگی؟

در همین راستا اعلام می‌دارم داوطلبانه باقی‌مانده‌ی عمر پربرکت خویش را - که ظاهراً کم هم نیست! (همه‌ی فامیل ما عمر نوح دارن، آخرش هم از رودرواسی می‌میرن) را دودستی تقدیم بزرگان علم این مرز و بوم می‌کنم یا نصف می‌کنم بین lovers که حداقل برام دوزار فاتحه بخونن. برم این فرم اهدای عضو رو هم پر کنم بعد از قرنی پشت گوش انداختن. هی به گوش‌م بخونن Lovely، خواستنی، عزیز، از این چیزا.

*آقای همکار هی راه رفت و از خودش تعریف کرد؛ گفت مریمی! من این همه چیز یادت دادم، باز تو میگی من بد م!
گفتم من بخوام چیزی بگم، به خود آدما میگم نه پشت سرشون! از شما هم بدی ندیدم من.

گفت هیچی نمیگه کسی، مجبورم خودم از خودم تعریف کنم دیگه!
گفتم حکم‌ش رو هم که می‌دونین!

آقای همکار:

پ.ن: متاسفانه از قدیم گفته‌اند: تعریف از خود کردن، گه خوردن است! 

پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*کامران نجف‌زاده همکار جدید پیدا کرده!
امشب مرمر همه‌‌ی اخبار ۲۰:۳۰ رو رنگی پای تلفن گزارش کرد برام. من هم دیدم دارن با حامد کمیلی مصاحبه می‌کنن، گوشی رو ول کردم دویدم رفتم نگاه کنم.
خدایی‌ش من هم جای دکتر پژوهان بودم، حرفای الیاس رو باور می‌کردم. حرف بی‌صاحاب زیاد می‌زدا اما لحن‌ش خر می‌کرد آدم رو. انتخاب خوبی بود برای نقش شیطان!

چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

* یکی بیاد شبا برام این هری پاتر و یادگاران مرگ رو بخونه؛ وقتی هم خواب‌م برد، چراغ رو خودش خاموش کنه. درباره‌ی اینکه در ازاش میخواد براش چی کار کنم هم می‌تونیم صحبت کنیم؛ آشپزی هم باشه نق نمی‌زنم. دل‌م میخواد یکی برام قصه بخونه.

سه‌شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*دیروز تلفن شرکت زنگ زد. آقای همکار جواب داد - خط اون بود - یعد یه آقای دیگه رو صدا زد، گفت با شما کار دارن.

آقاهه اومد کلی با تلفن ترکی حرف زد و رفت.
چند دقیقه بعد، آقای همکار زد روی آیفن که شماره بگیره، دید یکی با لهجه‌ی ترکی کماکان داره یه بند حرف می‌زنه!
اول کلی تعجب کرد، بعد گفت آقا شما با کی داری حرف می‌زنی دو ساعت؟ نمیگی چرا طرف هیچ جوابی نمیده؟ رفته خب!
- کجا رفت؟ عصبانی شد؟

- حرف‌ش تموم شد رفت دیگه.
- خب شاید بعداً بیاد!

من هیچی نمیگم!

سه‌شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*رییس زیاد کلاه‌ش پشم نداره بعضی وقتا. من اذیت‌ش نمی‌کنم، آدم خوبی‌ه، خیلی هم گاهی راه میاد با آدم، بعضی وقتا هم کفر آدم رو درمیاره.

آقای همکار هم تمااااااااااااام مدت پای تلفن با مادر و مادر زن و خواهرا و عمو و پسر عمو ش در حال احوال‌پرسی و هماهنگ کردن قرار مهمونی و این چیزاست.

امروز یه کم وقت کردم نفس بکشم؛ تلفن زدم به دوست‌م یه چیزی بگم بهش.

رییس اومد تو، یه چیزی گفت که نفهمیدم با من کار داشت یا آقای همکار. آخه اصولاً زیاد حرف می‌زنن اینا، بخوای همه رو گوش بدی سرسام می‌گیری. اون موقع هم زده بودم به سیم آخر، حتی به خودم زحمت ندادم نگاش کنم ببینم چی میگه.
خودش رو ش کم شد رفت بیرون.

برای دوست‌م گفتم، مرده بود از خنده؛ می‌گفت چه کارمندای پررویی هستین شما.
انقدر دل‌م می‌خواست بلند بخندم!

دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*یکی دو روز ه سرما خورده‌م، همه‌ش خواب‌م از پنج‌شنبه. نمی‌دونم چطوری می‌تونم انقدر بخوابم. خیلی خوب‌ه، خواب بی‌رویا...

اصلاً هم نمیخوام فکر کنم چندین ساعت رو دارم اینطوری می‌گذرونم یا اصلاً روح‌م کجا میره وقتی سرم رو میذارم روی بالش آبی و سفید م و چشمام رو می بندم..

امروز وقتی داشتم می‌خوابیدم، خیلی احساس تنهایی کردم. دل‌م می‌خواست یکی بود دست‌م رو می‌گرفت، نگاش می‌کردم تا خواب‌م ببره. قضیه اونقدرا هم رمانتیک نبود، شاید حضور یه دوست معمولی هم برام کافی بود. دیدی آدم بعضی وقتا چقدر دل‌ش میخواد دست یه نفر رو توی دستاش بگیره؟

نمی‌دونم.. از هرگونه تماس فیزیکی فرار می‌کنم یه جورایی. شاید فقط پیش بیاد وقتی بخوام خانومی از سر راه‌م بره کنار، جای هوار کشیدن از پشت سرش و گفتن جمله‌هایی مث «اجازه بدین» یا «ببخشید»، آروم دست‌م رو میذارم روی شونه‌ش و طرف خودش میره کنار. گاهی هم پیش میاد برمی‌گرده نگام می‌کنه و من لبخند می‌زنم معمولاً.

دیروز یه بچه ی کوچولو رو دیدم بغل مامان‌ش. قلنبه و زبون‌نفهم. داشتیم نگاه می‌کردیم همدیگه رو. با سرانگشت‌م آروم پشت دست‌ش رو ناز کردم، برگشت نگام کرد (-:

حس می‌کنم روح‌م داره می‌میره اما کماکان فاصله‌م رو با همه حفظ می‌کنم.
کاش یکی‌تون تلفن بزنین شعر بخونین برام. باور کن نمی‌خندم؛ مردن روح کجا ش خنده‌داره؟
دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

* امروز اینجانب خر شدم، رفتم مهمونی بعد از کار!
چشم‌ت روز بد نبینه، انقـــــــــــــــــــدر این صاحبخونه‌ها حرفــــــــــــــــــــــــــــ زدن و از خودشون تعریف کردم که من علاوه بر افت شدید اعتماد به نفس، دل‌م می‌خواست ۳ تا چاقو داشتم، تا دسته فرو می‌کردم توی شکم این ۳ تا!
دیوانه شدم حسابی!
آخر هم یه شوهر وراج ازخودممنون بی‌احساس کاملاً غیر رمانتیک گیر م میاد که تا دنیا، دنیاست حال‌م گرفته باشه!

خدایا دور کن!

یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

*آدم می‌مونه توی این ممکلت چه ...ی باید بخوره!
خب راست میگم دیگه! از خودت تعریف نکنی، فکر می‌کنن هیچی حالی‌ت نیست؛ تعریف کنی، همه‌ش دنبال یه چیزی می‌گردن که بلد نباشی.
سریع و دقیق کار کنی، کار هر چی آدم کالیبر-بالا ست میدن به تو؛ نکنی، کار خودت می‌مونه، بقیه هم شاکی میشن.

با همه‌‌ی اینا از من به شما نصیحت:
شرح وظایف‌تون رو تا حد امکان بدونین و کامل انجام‌ش بدین؛ نه بیشتر، نه کمتر.
سعی کنین با رییس‌تون میونه‌ی خوبی داشته باشین اما تا خواست سر تون سوار شه، جلو ش وایسین.
در عین حال، طوری کار کنین که بفهمه شما خیلی با بقیه فرق دارین و نخواد چنین نیرویی رو از دست بده.

پ.ن: بعد از دو هفته درگیری، بالاخره رییس‌مون فهمید که من اونجا بمون‌ نیستم؛ خب خیلی وعده‌ی سر خرمن داده بود که بمونم اونجا اما زد زیر ش، من هم گفتم نمی‌مونم.

بعد سعی کرد نگران‌م کنه که آی کار پیدا نمیشه و اینا.. و گفتم اهمیتی نمیدم.
گفت نه، هر وقت کار بهتری پیدا کردی، ۲۰ روز اونجا رو نگه دار؛ کار اینجا رو به یه سرانجامی برسون، بعد برو.
گفتم اصلاً حرف‌ش رو هم نزنیید!

بعد که دید نه، به هیچ صراطی مستقیم نیستم، گفت آخه چنین کار حساسی رو نمیشه به هر کسی داد؛ بعد هم مردم نه درست کار می‌کنن، نه اصلاً کار رو به این آسونیا یاد می‌گیرن. من کارمندی مث شما از کجا بیارم؟

گفتم هر کاری می‌کنین زودتر! فقط می‌تونم قبل از رفتن، کار یاد بدم به کارمند جدیدتون!

حالا دروغگو! گه‌گیجه گرفته کارمند خر وظیفه‌شناسی مث من از کجا بیاره؟ حق اینجا همون همکارای کار-دزد شون‌ه.
آخه آدم چقدر ...؟ امروز میگه میشه اینا رو - ورقی رو که دست‌ش‌ه - توی اکسل بزنی برام؟

خب متن رو توی اکسل تایپ می‌کنن؟
واقعاً هنر میخواد آدم نشنیده باشه کلمه‌ی Word رو!
جرات داره یه بار دیگه بگه فقط. انگار من تایپیست‌ش‌م! پس ۳ تا منشی چه غلطی می‌کنن صبح تا شب؟

به خدا آدم عقل داشته باشه بشینه توی خونه، با اعصاب راحت، برقصه و آشپزی کنه گاهی. اونی که گفته کار بیرون مال مرد، کار خونه مال زن، یه چی می‌دونسته که یه چی گفته.

شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*یه وقتایی لج‌م می‌گیره از خودم. نمی‌دونم.. وقتی به یه آدمی که خیلی وقت‌ه من رو می‌شناسه، پیش میاد که بگم «فلان کار رو انجام میدما!» میگه «می‌دونم؛ از تو هیچی بعید نیست.» اما حقیقت‌ش این‌ه که دیگران من رو کله‌خراب‌تر از اونی که واقعاً هستم، تصور می‌کنن! نمی‌دونم چرا.

یه وقتایی میگم کاش واقعاً کله‌خراب بودم انقدر. هیچی حالی‌م نبود، ملاحظه‌ی چیزی رو نمی‌کردم، به خیلی چیزا اصلاً فکر نمی‌کردم، از هیچی نمی‌ترسیدم، به عاقبت چیزی فکر نمی‌کردم. خیلی راحت دست‌م رو بلند می‌کردم یه سیلی می‌زدم به آدمی که حق‌ش‌ه و نهایتاً یه سیلی هم می‌خوردم، مهم هم نبود برام. هر چی به دهن‌م میومد به هر کی لازم بود می‌گفتم، هر جا لازم بود، هر زمان که لازم بود، اهمیتی هم نمی‌دادم که احترام آدم دست خودش‌ه خیلی وقتا؛ اصلاً هم فکر نمی‌کردم نباید بذارم روی آدما باز بشه زیادی.

یه وقتایی میگم کاش سر م رو مینداختم هر ساعت از روز هر جایی می‌رفتم محض کنجکاوی، فکر هم نمی‌کردم چی ممکن‌ه پیش بیاد.

یه وقتایی میگم کاش واقعاً اهل ریسک بودم، نه ریسک‌های روزمره و انتخاب‌های عاقلانه!! اینکه اسم‌ش ریسک نیست. انتخاب خرکی، دِیمی، الله بختکی، دیوونه‌بازی، ریسک واقعی.

لابد بعدش هم می‌نشستم یه گوشه با خودم حرف می‌زدم، می‌گفتم خیلی دیوونه‌ای دختر! عقل‌ت کجا بود پس؟ چه کاری بود کردی آخه؟

یه وقتایی دیگران زیادی پشت سر م میگن فلانی خیلی خانوم‌ه، خیلی خوب‌ه.
بعد من به جای اینکه خوشحال شم، میگم لابد اینطوری به نظر می‌رسم حداقل. چرا کسی نمیگه فلانی خیلی کله‌خراب و دیوانه‌س؟ لابد اینطوری به نظر نمی‌رسم خب!

اصلاً کاش از این توهم خوشگلیا بودم! یا اینایی که اعتماد به نفس‌شون همیشه هی می‌زنه بالا! از این همه تواضع و فروتنی حال‌م بد میشه دیگه.

خوش‌م نمیاد بخوام کاسه کوزه‌ی چیزی رو سر کسی جز خودم بشکنم اما اگه اینطوری‌م برای این‌ه که اینطوری یادم داده‌ن. یاد گرفته‌م بی‌گدار به آب نزنم.
باحال‌ترین خصوصیات اخلاقی‌م - حداقل به نظر خودم - اونایی‌ه که مختص تربیت خودم‌ه، خودم به خودم یاد داده‌م، خودم خواسته‌م این مدلی باشم.

با اخلاق‌های خودخواسته و من‌درآوردی‌م خودم راحت‌ترم، خوشحال‌ترم.
شاید اگه به خواست بقیه باشه، نباید بیام هر چی دل‌م میخواد بنویسم بذارم اینجا همه‌ی عالم بخونن، بدونن چی فکر می‌کنم و دارم اصلاً چطوری عمر م رو می‌گذرونم.
شاید اگه به خواست بقیه بود، نباید با خیلیا دوست می‌شدم این همه سال؛ نباید هیچ وقت جای کلاس رفتن، می‌رفتم زیر بارون توی دانشکده قدم بزنم.

شاید اگه به خواست بقیه تصمیم می‌گرفتم، الان با یک سال سابقه کار جایی مشغول به کاری بودم که خوش‌م هم نمیومد ازش با این توجیه که بالاخره باید از یه جایی شروع کرد.

شاید اگه به خواست بقیه بود، من اصلاً کلاً یه آدم دیگه بودم.
میخوام یه کم بیشتر خر باشم، دیوونه بازی دربیارم.
خسته شدم از این همه دست به عصا راه رفتن، پس کِی باید جوونی کنم؟
مشکل اینجاست که خودم هم نمی‌دونم چه غلطی میخوام بکنم. انقدر مثبت بار اومده‌م که بلد نیستم گند بالا بیارم و به خاطرش پشیمون شم. همه‌‌ی خاطره‌هام پاستوریزه‌ن. حسابی آبرو م جلوی نوه نتیجه‌هام میره!

جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*عید سعید فطر مبارک!
تعجب نکن. این چیزایی که توی رساله‌ها نوشته، مال عوام‌ه. تو فرق داری؛ تو انتخاب شدی.
قربان‌ت
الیاس


*حاج یونس فتوحی اعلام کرد به کوری چشم بینندگان، خانوم دکتر بردیا را هم می‌گیرم!

*رییس جان حتماً خودش یادش‌ه چقدر وعده‌ی سر خرمن داده، فکر کردم لازم نیست تکرار کنم براش. فقط چون بهم گفته بود خیلیا اومده‌ن فرم پر کرده‌ن که جای من کار کنن و چون قول داده بود یه همکار برام بیاره، گفتم چرا از اون خیل عظیم جماعت داوطلب یکی رو استخدام نمی‌کنین؟

گفت شما اومدین دیگه، کنسل‌ش کردم.
منظورش این بود که وقتی یه آدم، بی‌سروصدا این همه کار می‌کنه، مگه گاو م به دو نفر حقوق بدم؟

گفتم به نظر م بهتره یکی بیاد یه کم کار رو یادش بدم چون من نباشم، اون هم کار بلد نباشه، اذیت میشین. حالا خود دانی!

گفت مگه باز تصمیم‌ت عوض شد؟
گفتم تصمیم من از اول همین بود. فقط خواستم به حرف بقیه گوش بدم که دیدم اشتباه‌ه؛ هر کسی خودش باید برای خودش تصمیم بگیره اما خوشحال‌م که حداقل به خودم ثابت کردم بخوام کاری رو انجام بدم، آدمای نکبتی مث فلانی - که عشق دکترا داره - نمی‌تونن مانع‌م بشن هرچند خیلی بیان روی اعصاب‌م.
رو م نشد بپرسم آدم رییس بشه، استثمارگر هم میشه یا نه؟
تازه مدیر بخش‌مون می‌گفت من رفتم خارج تو بیا جای من مدیر بشو، تو می‌تونی.

خب من به ارواح طیبه‌ی هفت جد م خندیده‌م قبول کنم چنین چیزی رو.
پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*چند روز پیش آقای همکار بی‌مقدمه گفت شما خیلی سخت‌تون‌ه عینک بزنین؟
گفتم از کجا متوجه شدین؟
گفت آخه خیـــــــــــــلی از روی چشم‌تون بر ش می‌دارین!
گفتم جداً؟
و در همون لحظه، عینک‌م رو زدم به چشم‌م، بعد بر ش داشتم گذاشتم روی میز!
خندید بهم!

پ.ن: آقای همکار، یه شخص خاص نیست. خب اصولاً اونجا جز ۲ نفر، بقیه آقای همکار ن نه خانوم همکار. دیگه اینکه در کل، هیچ آقای همکار ی برام خاص نیست یعنی اصولاً هیچ آقایی برام خاص نیست یعنی آقایون نمی‌تونن خاص باشن؛ حتی اگه یه روزی هم توهم بزنی فکر کنی یکی‌شون خاص‌ه، بعد می‌فهمی بیخود چنین فکر مزخرفی زده به کله‌ت :دی

*باز من ...گیجه گرفتم! کار کردن خوب‌ه‌ها ولی به نظرم برای آقایون و خانوما خیلی فرق داره. شاید برای آقایون، مهم‌ترین فاکتور بعد از علاقه، درآمد زیاد باشه. خیلی از آقایون، ساعات کار طولانی‌ای دارن و خیـــــــــلی هم اذیت نمیشن. نه اینکه بگم خسته نمیشن اما مثلاً دیپرس نمیشن! تازه برن خونه، کلی هم انرژی دارن برای مثلاً گردش یا خرید رفتن اما خانومایی که هم کار می‌کنن، هم درس می‌خونن، هم به کارای خونه می‌رسن، واقعاً از خودشون مایه میذارن؛ برای همه‌شون سخت‌ه.

فکر کنم برای خانومایی که تامین مخارج زندگی به عهده‌شون نیست و روحیه‌ی خیلی نرم و لطیفی هم دارن، مهم‌ترین فاکتور برای انتخاب کار، علاقه و جالب بودن اون کار ه؛ مث سر و کار داشتن با بچه‌ها و نوجوون‌ها، تدریس، ترجمه و کارای اداری آروم و بی‌درد‌سر.

خود من اصلاً خوش‌م نمیاد از آدمایی که توی ساعات اداری، تمام مدت دارن تلفنی حال هفت جد شون رو می‌پرسن و قرار مهمونی شب و گردش آخر هفته رو هماهنگ می‌کنن یا آدمایی که هرجوری شده از زیر کار درمیرن یا اونایی که بیشتر از کار کردن، نق می‌زنن اما دوست هم ندارم فول‌تایم سر کار باشم هرچند حقوق کارای پارت‌تایم کمتر ه قاعدتاً.

فکر کنم بزرگترین مصیبت بعد از دور بودن محل کار، طولانی بودن ساعات کار ه.
به همه‌ی اینا عدم حضور خانوم‌ها در محیط رو هم اضافه کنین و آقایونی که مدام دارن سیگار می‌کشن - من اصلاً دود بهم می‌خوره، حال‌م بد میشه. همیشه هم پنجره‌ها رو باز میذارم اما فایده نداره. نق هم می‌زنم اما اون هم باعث نمیشه ملت برن اعتیادشون به دود و دم رو ترک کنن - و آستانه‌ی تحملی هم ندارن که حالا بخواد بالا باشه یا پایین. این خیلی بد ه که از کله‌ی صبح همه‌ی همکارای آدم، عصبی و بی‌حوصله باشن.

از همه‌ی اینا بدتر، رییس دروغگو داشتن‌ه. اصولاً رییس‌ها انگار باید عادت کنن به وعده‌ی سر خرمن دادن. اون روز وقتی بهش گفتم دیگه نمیخوام بیام، کلی باهام حرف زد و راضی‌م کرد که قرار ه یه همکار خانوم بیاره با یه اتاق جداگانه. اینطوری هم محیط عوض میشه، هم مجبور نیستم کار دو نفر رو انجام بدن. کلی هم گفت که بعد از به روز شدن کارها، روزی ۲ ساعت!!! بیشتر کار نخواهی داشت. حالا انگار اینا مغز خر خورده‌ن برای دو ساعت کار، اندازه‌ی هشت ساعت حقوق بدن به کسی.

من هم به امید اینکه حداقل نصف حرفاش رو راست بگه، قبول کردم بمونم. نمی‌خواستم احساس کنم نازک‌نارنجی‌م. از اون روز هم هیچ کس، پاچه‌م رو که نگرفت هیچ، همه کلی باهام خوب‌ن و ثانیه‌ای سی بار حال‌م رو می‌پرسن ولی با ساعت کار و حجم زیادش مشکل دارم هنوز. انجام میدما ولی خیلی انرژی‌م رو می‌گیره، نه به بعضی کارای دولتی، نه به این شرکت‌های خصوصی که تا اندازه‌ی ۳ نفر براشون کار نکنی، نمی‌صرفه براشون.

هر چی فکر کردم دیدم توی این ۳ هفته حتی نرسیدم دو صفحه روزنامه بخونم، درس و کتاب هیچی! اصلاً شاید خنده‌دار باشه اما دل‌م میخواد وسط کار م یه کم برم قدم بزنم استراحت کنم یا بتونم بعضی صبح‌ها با دوستام برم بیرون.

مصیبت واقعی اینجا بود که این همه فجایع انسانی اصلاً با این حقوق نمی‌ارزه! و نوعی بیگاری مدرن محسوب میشه. زدم به سیم آخر. گفتم اصلاً برام مهم نیست اون جناب معرف درباره‌م چه فکری می‌کنه. اصلاً کی گفته هر کی یه کاری به آدم پیشنهاد بده، آدم بدوئه بره بچسبه به اون کار؟ خب آدم باید کار، محیط و شرایط رو ببینه. تصمیم‌ش با خودش. خواست می‌مونه، نخواست بی‌خیال میشه.

خودم رو می‌شناسم. آدمی‌م که ترجیح میدم کمتر خرج کنم اما روح‌م آرامش داشته باشه. فردا میرم سراغ رییس یعنی همیشه اون میاد دفتر ما. وقتی بهش بگم، حتماً میگه دیوونه‌م!

پ.ن: طبقه‌ی پایین کلی پرسنل داره. همه‌شون هم عادت کرده‌ن لبخندزنان بشینن پای کامپیوتر، یه دکمه الان بزنن یکی نیم ساعت دیگه! یه روز که کار دارن - باز هم نه به اندازه‌ی ما - باید ببینی‌شون. دارن می‌میرن انگار. یه بند هم نق می‌زنن و ناله می‌کنن.
چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*زهرا درست میگه. مثلاً خود من خیلی دل‌م می‌خواست تیپ و قیافه‌ی شرکت، جای سنگ‌های مشکی، سفید یا زرد یا آبی یا نارنجی یا یه رنگ شاد بود؛  یا واقعاً دوست دارم ۱۰۰ تا گلدون رنگی با گل‌های خوشگل یا حداقل برگ‌های رنگی ببرم پخش کنم توی اتاق‌ها و راهروها.  یا اصلاً خوش‌م نمیاد از اینکه آقایون هی سیگار می‌کشن و سر هر چیز کوچیکی عصبی میشن و داد می‌زنن سر هم یه پشت سر هم انقدر حرف می‌زنن.

دوست داشتم توی طبقه‌ی خودمون یه همکار خانوم داشتم.
زیاد برام جالب نیست انقدر نماز خوندن یا روزه گرفتن‌م توی چشم همه باشه. البته در کل، همکارام خوب‌ن اما خب این مدلی‌ن دیگه.
امروز آقای همکار حرف انداخت به روزه گرفتن و اینا و گفت این چیزا مال ۲۰۰۰ سال پیش‌ه، آدم خودش عقل داره، از این حرفایی که میگن دیگه...
بعد هم گفت قرآن رو خود آدما نوشتن و نمیشه بهش استدلال کرد، من اصلاً به هیچی اعتقادی ندارم و غیره و می‌خواست بدونه من چرا روزه می‌گیرم.
می‌گفت بدترین آدمایی که دیده، آدم‌هایی با ظاهر مذهبی بودن.

بهش گفتم خدا اولین چیزی که از آدما میخواد، این‌ه که خوب باشن.  ایراد از مسلمونی بعضیاست و اینکه هستن آدمایی که با ظاهر مذهب، هر کاری دل‌شون بخواد می‌کنن. چه ربطی داره؟

بعد شروع کرد آروم واسه خودش شجریان خوندن - دیوونه‌خونه‌س اونجا؛ امروز توی اتاق کناری یکی داشت فتانه گوش می‌داد! - گفتم لااقل یه چیز شاد بخونید!
می‌دونستم میخواد بپرسه چه جور آهنگایی گوش میدم.
پرسید؛ گفتم دقیقاً همه چیز گوش میدم جز شجریان و شهرام ناظری که خیلی سنگین می‌خونن. آدم غم‌ش می‌گیره!
بعد هم گفت ببخشید من دیگه خسته شدم از یواشکی چیزی خوردن. علناً دارم می‌خورم.
خندیدم، گفتم عیبی نداره. من مشکلی ندارم.

کلی هم نق زدن چرا افطاری نموندی. حالا انگار میشینم پیش اینا.
سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*یه بار هم که من خوش‌اخلاق‌م، بقیه حال عصب دارن توی شرکت! تازه دعوت می‌کنن افطاری هم بمون! من یه ارواح طیبه‌ی هفت جد م خندیده‌م یه ثانیه اضافه‌تر بمونم اونجا!

*به عمه کوچیک‌ه گفتم هر وقت میخوام نق بزنم، یاد شما میفتم میگم من نه بچه دارم، نه کار خونه. پس نباید نق بزنم! می‌خندید، می‌گفت کاش بتونی کار دولتی پیدا کنی. یه جورایی خیلی دل‌ش کباب شد برام که توی ۹-۸ ساعت کار، ۱۰ دقیقه استراحت می‌کنم.

*به پسر عمه جان نافرمان میگم به مامان بگو بیاردت خونه‌ی ما.
میگه برام تفنگ می‌خری؟!
گفتم آره، همه چی می‌خرم برات. تو بیا فقط. دل‌م تنگ شده براش. باید برم ببینم‌ش. آدم بچه‌ها رو می‌بینه روح‌ش تازه میشه. من همیشه یاد خدا میفتم با دیدن بچه‌ها.

*اون شماره مزاحم‌ه مال دختر خاله‌ی گرامی بود.
گفت هر کاری کردم نرفتی سر کار! لو میدم خودم رو دیگه.

دوشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*می‌دونی بلاگ به چه دردی می‌خوره؟
یکی‌ش این‌ه که حرفات رو میگی خیال‌ت راحت میشه، دل‌ت خنک میشه، آروم میشی. هر کی هم دوست نداره، نخونه خب! اجباری نیست که.

یه مدت بود همه‌ش از دانشگاه و تحویل پروژه‌هام می‌نوشتم چون مهم‌ترین موضوع زندگی‌م در اون زمان، اون بود.
یه مدت همه‌ش درباره‌ی کلاس زبان‌م می‌نوشتم، بعد باشگاه، بعد...
هز زمانی یه چیزی ذهن آدم رو مشغول می‌کنه.
شاید فردا از کتابی که دارم می‌خونم بنویسم یا از یه مهمونی خوب یا خرید یا مدل موهام یا هر چیزی.

اینکه بخوای چهار تا پست آخر م رو بخونی و بگی باید چی بنویسم درست‌ه به نظرت؟
یا فکر می‌کنی با خوندن دو خط اول و سه خط آخر پروفایل‌م می‌تونی بگی من واقعاً چطور آدمی‌م؟ خوش به سعادت‌ت! آخه من خودم، هنوز خودم رو نشناخته‌م.

حالا چی شده؟ تو هم تکمیل شدی، به صرافت درست کردن بقیه افتادی؟ عجب گیری کردیما!


*نتیجه‌گیری:
یک چینی در پیچیده‌ترین حالت، از یک ایرانی در ساده‌ترین حالت، بسیار ساده‌تر است.


پ.ن: مث روز روشن‌ه البته! فکر نکنم هیچ جماعتی توی دنیا به پای ما ایرانیا برسن! از هر نظر حساب کنی، ما باهوش‌تریم. ماشالا این ذهن عین کامپیوتر کار می‌کنه؛ فقط مونده‌م چرا کسی علاقه‌ای به استفاده‌ی مثبت نداره؟ خیـــــــــــلی کم‌ن اونایی که ساده‌ن، راه‌راه نشده‌ن هنوز.

* و سپس، نتیجه‌ی نهایی تلاش مذبوحانه‌ی انسان‌شناسی‌ت می‌شود:
گور پدر حرف مردم!


آاااااااای گفتی!
یادم رفته بود راست‌ش؛ یعنی آدم دقیقاً وقتی توی موقعیت‌ش قرار می‌گیره، متوجه نمیشه انگار اما واقعاً دهن مردم، از اون دروازه‌هه هم گشادتر ه. فرقی هم نمی‌کنه همسایه‌ی بغلی پسر عموی مامان‌ت باشن یا ...

*تلفن زدم به مرمر کلی حرف زدیم، بعد گفت شب جایی مهمون‌ن اما اگه من بخوام، قبل‌ش میاد با هم بریم بیرون.
باهاش تعارف ندارم؛ گفتم دل‌م میخواد بیای. عوض‌ش زیاد معطل‌ت نمی‌کنم.

قرار گذاشتیم ۷ تیر.
جالب‌ترین قسمت مکالمات، مسلماً بحث شیرین لی‌لی‌لی‌لی عروسی و مشاهده‌ی عکس هازبند-تو-بی ِ مرمر خانوم بود که باعث شد یه نفس راحت بکشم و از امشب به بعد راحت خواب‌م ببره و هی فضولی یقه‌م رو نگیره!

بعد هم رفتیم کریم‌خان گیر دادم بیا حلقه انتخاب کن؛ پرسیدم اصلاً حلقه‌ی چه مدلی دوست داری؟

مرمر اول هی زد توی سر و کله‌م، هی لودگی کرد، بعد دید نه، فایده نداره. مث بچه‌ی آدم وایساد به توضیح دادن و مثال زدن و انتخاب کردن و من برای بار شونصدم، انگشت به دهن موندم از این همه شباهت افکاری و سلیقه‌ای در آفرینش اینجانب و مرمر خانوم! بعداًش که قدم‌زنون رسیدیم پارک لاله، ایشون در نهااااااااین فداکاری هرررررر چی CD و DVD داشت، از توی کیف‌ش درآورد داد دست‌م؛ حالا من مونده بودم حیرووووون که اینا به جون مرمری بسته‌س - یا حالا برعکس‌ش؛ دقیق نمی دونم - این چطوری دل‌ش اومده اینا رو بده دست من؟ اون هم نه یکی دو تا! همه‌ش رو! تازه وقتی دیدم DVDهای امانتی هازبند-تو-بی هم قاطی بقیه هست، فقط شاخ درنیاوردم. همونجا هم اعتراف کردم که اگه من بودم، حداقل اینا رو برنمی‌داشتم بیارش راست‌ش. تو چطور جرات می‌کنی اینا رو بدی به من؟!

حالا من موندم و ۱۵ تا فیلم توپ اما کمی تا قسمتی مورددار و در پی فرصتی مناسب‌م که ببینم اینا رو. بعد اینا هیچی حالا! خوشحاااااااااال‌م هی واسه خودم! نه واسه فیلما، واسه داشتن دوست خوب...

*اون جریان دقیقه‌ی نود رو یادت‌ه؟
آدم می‌ترسه‌ها!
خوبی‌ش این‌ه که من و تو انقدر توی این چیزا کپی هم هستیم که اصلاً هیچ احتیاجی به توضیح دادن هم نیست حتی.
در این مورد خاص، راست‌ش فکر نمی‌کنم پشیمون بشی اما در کل، حرف‌های آدمایی مث من و تو، تاریخ مصرف دارن. وقت‌ش که بگذره، آدم نظرش عوض میشه خب! این کجاش عجیب‌ه؟
باز جای شکرش باقی‌ه در روابط انسانی زیاد هم اینطوری نیستیم وگرنه واویلا می‌شد!
فکر کن! صبح بیدار میشی، میگی همسری! عزیزم! من پشیمون شدم با تو ازدواج کردم. چمدون‌م کجاست؟

و اگه همسری خیلی انسان فرهیخته‌ای باشه و شناخت کاملی هم از تو داشته باشه و دوست‌ت هم داشته باشه و بدونه با زبون ریختن، زرتی میشه خر ت کرد، نگه‌ت می‌داره.

بعد از نیم ساعت، تو نادم و پشیمون میشی؛ اشک‌ت درمیاد و احتمالاً عذرخواهی هم می‌کنی.

همون روز عصر، با اولین گیر کوچیک درباره‌‌ی مثلاً طولانی شدن مکالمات تلفنی‌ت با دوستات، باز می‌دوی دنبال چمدون‌ت می‌گردی؛ به خودت هم فحش میدی که چرا صبح، ۴ کلمه حرف خر ت کرده؟

بعد همسری میاد عصبانی؛ شدیداً باهات سفت برخورد می‌کنه. تو هم دل‌ت ضعف میره برای این همه مردانگی، پیش خودت میگی همسری وقتی جدی‌ه، خیلی جذاب‌تره‌ها! دوباره میری می‌تمرگی سر جات، میگی حالا اخم نکن. یه چی گفتم! شام چی درست کنم؟

- همسری:

دوشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
Share

*هی فکر کردم چطور این خانوم منشی‌ه رو در طول مسیر نمی‌بینم، بعد سر خیابون همین که می‌پیچم جلو م ظاهر میشه.
امروز گفتم این راه رو پیاده میای؟
گفت نه، با ماشین!
کاش انقدر فسفر نمی‌سوزوندم حداقل.

*خوبی حجم زیاد کار این‌ه که آدم جز اون کاری که انجام میده، به هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌تونه فکر کنه و این خیلی بهتر از هجوم انواع افکار مزخرف به مغز نداشته‌ی آدمیزاد ه اما اعتراف می‌کنم امروز وقتی بوی اولین بارون پاییزی رو حس کردم، دل‌م یه جوری شد.

از پنجره آدما رو می‌شد دید که دارن می‌دوئن خیس نشن. یکی نبود بگه نوابغ! آدم زیر بارون بدوئه، بیشتر خیس میشه. ماشین‌ها هم الکی گاز می‌دادن تندتند برن.
کسی نبود. یه کم کار م رو انجام می‌دادم، یه کم زمین خیس از بارون رو تماشا می‌کردم. فکر کردم اگه الان چند سال پیش بود، هوای دانشکده چطوری می‌شد، حتی می‌تونستم صدای به هم خوردن شاخه‌ها و برگ‌ها رو هم بشنوم، سرد م بشه از خنکی بارون.

فکر کردم محیط چقدر موثر ه.
اگه طبقه‌ی پایین بودم، حتی نمی‌دیدم بارون میاد؛ اتاق ما خوبی‌‌ش این‌ه که پنجره داره به خیابون. اگه توی مدرسه بودم، شاید دل‌م می‌خواست جای گوش دادن، از پنجره آویزون شم حیاط رو تماشا کنم؛ مث موقع‌هایی که استاد طرح می‌زد روی وایت‌برد، من محو هوای ابری و برگ‌های رنگ‌وارنگ، خیال‌بافی می‌کردم واسه خودم.

همه‌ی اون بد ها و خوب‌ها تموم شدن.
تو هم تموم میشی یه روزی؟

*خواهری برام نویزگیر جینجول گرفته! عروسک خالی‌ش رو داشتم. شدم دو تا حالا!
یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*توی شرکت ما، آدما دو دسته‌ن:
۱. اونایی که خیلی کار می‌کنن.
۲. اونایی که هیچ غلطی نمی‌کنن.

دسته‌ی دوم باز دو دسته‌ن:
۱-۲: اونایی که فقط براشون در رفتن از زیر کار مهم‌ه و بس!
۲-۲: اونایی که یه بند زر می‌زنن و پاچه‌ی بقیه رو می‌گیرن.

*خواهری تحت تاثیر تبلیغات من، شده پایه‌ی وبلاگ گیلاس خانومی. کلی هم می‌خنده هر دفعه مخصوصاً سر قضیه‌ی پیکان زرد ه خیــــــلی خندید.

*امروز خیـــــــلی سرمون شلوغ بود بالا، مجبور شدم تنهایی بیام خونه یعنی خانوم منشی‌ه زنگ زد بهم، وقتی گفتم کار دارم و نمیام، خداحافظی کرد رفت.
موقع برگشتن دیدم اصولاً اگه یه روز از صبح تا شب مث آدم رفتار کنم، حال‌م خیلی بد میشه. باید حتماً یه عملیات ژانگولر انجام بدم.

توی قطار مترو دو تا دختر - یکی با قیافه‌ی معمولی، دیگری مقادیری مثبت - داشتن هر چی آهنگ و رینگتون داشتن به سمع و نظر همه می‌رسوندن. انقدر هم عادی شده که توی اون شلوغی یه ساعت مونده به افطار، هیچ کس بهشون نمی‌گفت خفه شن لطفاً.

تشخیص منبع صدا هم اصلاً کار سختی نبود.
من هم نه که فکر کنی مرض داشتما ولی این آهنگ قِر رو براش بلوتوث کردم؛ یه قیافه‌ی فیلسوفانه‌ای هم به خودم گرفته بودم که نگو. هر چند پشت‌م بهشون بود، نمی‌دیدن من رو.

تا رسید، گوش دادن. حالا می‌ی‌ی‌ی‌ی‌خندیدن دو تایی، مردم هم مونده بودن این صدای رقص و پایکوبی به چه مناسبت‌ه!

بعد یکی دیگه فرستادم، باز هردوشون اینطوری شدن یکی‌شون گفت این مریمی چه چیزای باحالی داره. خلاصه تا نزدیکای مقصد این دو تا حسابی سر کار بودن. بعد برگشتم به یکی‌شون گفتم این - دوست‌ت دارم خیلی زیاد ِ کامران و هومن - رو هم بگیر، من الان می‌رسم میخوام پیاده شم.

اینا انگار که براد پیت رو شناسایی کردن! فقط ازم امضاء نگرفتن! کشتن خودشون رو. حالا دختر ه آویزون من شده که من حتماً باید به تو یه آهنگی کلیپی چیزی بدم! این رو شنیدی؟ این رو دیدی؟ این رو گوش کن ببین خوش‌ت میاد؟
من هم بی‌تعارف هی گوش می‌دادم می‌گفتم دوست ندارم این رو، نمیخوام‌ش خب!
در نوع خودش جالب بود به نحوی!
شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*شاید مرمر راست میگه آدما تا آخر عمرشون، هیچی نمیشن :دی اما بعضی اخلاقا واقعاً خیلی بد ن و برای هیچ‌کس هم ضرر نداشته باشن، خود آدم رو خیلی اذیت می‌کنن.

بعضی وقتا که وبلاگ زهرا رو می‌خونم و می‌بینم درباره‌ی مشکل عدم اعتمادبه‌نفس نوشته، واقعاً یاد خودم میفتم یعنی دقیقاً انگار من نوشته‌م اون پست‌ رو؛
نمی‌دونم علت‌ش چی‌ه که بعضیا انقدر خدای اعتمادبه‌نفس‌ن، بعد بعضیا خودشون رو خیلی کم قبول دارن!

تا جایی که یادم میاد، خانواده‌م آدمایی بوده‌ن که همیشه تشویق‌م کرده‌ن و مثلاً اگه در دوران راهنمایی یا دبیرستان قرار بود جایی برم امتحان بدم، همه می‌گفتن که تو بلدی و حتماً قبول میشی و همیشه من واقعاً بلد بودم و همیشه هم قبول می‌شدم...

اما شاید از چند وقت بعدش مدام از خودم می‌پرسیدم من واقعاً کی‌م، میخوام چی کار کنم توی زندگی‌م و به نتایج خوبی هم نمی‌رسیدم معمولاً.. شاید کسی هم نتونست اونطوری که باید، متقاعد م کنه و این باعث شد اعتمادبه‌نفس‌م مدام کم بشه.

خیلی جالب‌ه که مث اکثر ایرانیا در کارهای انفرادی تقریباً مشکلی ندارم و فوق‌ش اگه بدونم وقتی به مشکل بربخورم، کسی می‌تونه کمک‌م کنه برام کافی‌ه. همین باعث میشه کار م رو درست، تمیز و تقریباً بی‌عیب انجام بدم - مث پروژه‌های دانشکده مثلاً - و قبل از هرگونه امتحان مث فاینال، کنکور، امتحان رانندگی و چیزای اینطوری تقریباً اصلاً مضطرب نیستم اما وقتی موقع حرف زدن توی جمع میشه، ته دل‌م احساس راحتی نمی‌کنم. ناخودآگاه استرس می‌گیرم.

برای همین معمولاً پروژه‌هام رو با بچه‌های زبون‌دراز برمی‌داشتم! کلی کار می‌کردم، مطالب رو گردآوری می‌کردم، پای کامپیوتر جمع و جورشون می‌کردم، صحافی و همه چیز.. و کلی هم حرص می‌خوردم کار به موقع آماده بشه و جواب‌ طرف مقابل‌م همیشه کلی تقدیر و تشکر بود و اینکه مدرک من رو باید به تو بدن، تو نبودی من چی کار می‌کردم و از این حرفا اما موقع ارائه دادن‌ش هر طوری بود، کار رو مینداختم گردن بقیه و خودم رو می‌کشیدم کنار یعنی دقیقاً همه‌‌ی کار با من بود اما کس دیگه‌ای صحبت می‌کرد و به چشم همه میومد که اون پروژه رو انجام داده و من هم بوده‌م حالا!

البته چون اخلاق من دست بچه‌ها و اساتید اومده بود و طرف‌شون رو می‌شناختن، تقریباً هیچ‌وقت مشکلی نبود و فقط گاهی اساتید بهم می‌گفتن پروژه‌م خیلی عالی بوده و واقعاً راضی‌ن. حتی اون موقع هم من بلد نبودم زبون بریزم مث بعضیا! و با یه لبخند و "متشکرم استاد" تموم می‌کردم قضیه رو.

یا وقتی می‌خواستم برم اتاق استاد چیزی بپرسم، دل‌م می‌خواست روز قیامت بشه همون لحظه و کنسل شه قضیه؛ تا جایی هم که جا داشت، نمی‌رفتم! یا سر کلاس می‌دیدم خیلیا با صدای بلند از ته کلاس، سوالای خیلی بدیهی می‌پرسیدن و در حالی که من داشتم جای طرف خجالت می‌کشیدم از پرسیدن چنین سوالی، می‌دیدم که اون اصلاً خودش رو ناراحت نمی‌کنه و تازه جواب استاد رو با سوال مسخره‌ی بعدی‌ش ادامه میده در حالی که همین چند روز پیش، همکارم داشت بهم می‌گفت شما انقدر آروم صحبت می‌کنین که من عملاً هیچی نمی‌شنوم. میشه دوباره بگین لطفاً؟ توی دانشکده هم موقع سمینار من همه ساااکت می‌شدن که صدا م برسه البته ولوم‌م معمولی‌ه، فقط نمی‌تونم داد بکشم خب!

عجیب‌ترش این‌ه که اصلاً در ارتباط برقرار کردن با آدما مشکلی ندارم و اگر از کسی بد م نیاد - که به ندرت پیش میاد خب، عادی‌ه - خیلی سریع باهاش ارتباط برقرار می‌کنم و گاها شنیده‌م که آدمایی که تصور می‌کرده‌م حتی ممکن‌ه اسم‌م رو ندونن! درباره‌م با بقیه حرف زده‌ن، از اخلاق‌م بگیر تا اینکه مشخص‌ه آدم خانواده‌داری هستم و میشه بهم اعتماد کرد و غیره.

خلاصه این قضیه‌ی اعتمادبه‌نفس از قدیم‌الایام برای من دردسر بوده - با اینکه در ظاهر شاید اصلاً معلوم نباشه! - و گاهی باید بشینم با خودم حرف بزنم و کلی یادآوری کنم که مردم با وجود ظاهر، تحصیلات، وضعیت خانوادگی و در کل، شرایط خیلی ایفتیضاح، کلی خودشون رو قبول دارن و مدام دچار توهم زیبایی و سواد و خوش‌تیپی‌ن، یاد بگیر یه کم!

اونی که بهم یاد دادن آدم متواضعی باشم، زیاده‌روی کرده انگار.
اینطوری هم نیستم که بقیه رو خیلی بالاتر ببینم ولی مثلاً پیش خودم فکر می‌کنم داشتن هیچ سطح تحصیلات، سمت یا ثروتی نمی‌تونه دلیل این باشه که آدم از بالا به همه نگاه کنه.

یه زمانی بود حال و حوصله‌ی کل زدن با ملت رو داشتم. الان اون رو هم ندارم!
یعنی فکر می‌کنم آدمی که بی‌شعور ه، یه سری چیزا رو نمی‌تونه درک کنه.
دلیل رفتارهای ناپسند و لحن بد حرف زدن یه عده هم دقیقاً همین‌ه؛ لابد کسی یادشون نداده چی درست‌ه، چی غلط! حالا من هی حرص بخورم و با طرف کل بزنم، آخرش چی؟
اون درست نمیشه که.
برای همین با کسی حتی بحث هم نمی‌کنم مگر در مواقع خیلی ضروری ولی از درون خیلی حرص و جوش می‌خورم! و این اصلاً خوب نیست.
به قول مرمر، پس‌فردا کج میشم می‌مونم روی دست مامان‌‌م!
ولی بعضی وقتا یواشکی میگم کاش از این بچه‌پرروهای درجه یک بودم. خوش به حال‌شون. چقدر رو دارن! :دی

*بابا داشت دیشب بهم می‌گفت برخوردای بد همیشه توی محیط کار هست - چون همه‌جا، همه مدل آدم پیدا میشه - و خیلی وقتا درست‌ش این‌ه که حتی زحمت جواب دادن هم ندی به خودت و خیلی ریلکس نشنیده بگیری خیلی چیزا رو.

راست میگه. اینطوری همیشه یه فاصله‌ای رو حفظ می‌کنی با فلان همکار نفهم‌ت. و خود من کلاً معتقدم که توی محیط کار نباید با کسی خیلی صمیمی شد مگر موارد استثناء! یعنی یا با کسی خیلی دوست میشی یا تقریباً اصلاً دوست نمیشی. البته این با احترام نگذاشتن خیلی فرق داره؛ اصلاً رابطه‌ی آدما هر قدر بهتر باشه، همه خوشحال‌ترن اما لازم نیست چیزای خاص رو به همکار ت بگی مگه اینکه استثناء محسوب بشه.

راست‌ش هنوز یک ماه نشده از کار م خسته شدم.
همیشه فکر می‌کردم امور اداری و دفتری خیلی خوب‌ن. کار رو یاد می‌گیری، انجام‌ش میدی و تموم! اما الان می‌فهمم بی‌نهایت کسالت‌آور ه اینطوری کار کردن مخصوصاً اینکه به هیچ‌کس هم علاقه‌ی خاصی نداشته باشی اونجا و یه جورایی بودن و نبودن همه یکسان باشه برات.

تازه اگه کار دولتی باشه، سر ساعت می‌تونی کیف‌ت رو برداری و بیای بیرون! و بقیه‌ی کار ت رو بذاری برای فردا اما توی شرکت‌های خصوصی همیشه یه عده پایه‌ی اضافه وایسادن هستن و اصلاً عمداً کش‌ش میدن که بیشتر بمونن. اگر هم کار ۳-۲ نفر رو از یک نفر نخوان، برای شرکت نمی‌صرف‌ه!

تازه من با این‌ن‌ن‌ن‌ همه خلاقیت، تقریباً هیچ تنوع خاصی نمی‌تونم به کار م بدم - کاش می‌شد آهنگ گوش بدم موقع کار! - و فقط به ذهن‌م می‌رسه گاهی که پایین کار دارم، چند جمله با دخترا حرف بزنم یا اگه شد با خانوم منشی‌ه با هم بیایم خونه - دختر خوبی‌ه - حالا بعد از ماه رمضون قاقالی‌لی هم میشه خورد.

اما جداً توی فکر یه کار بهتر م، یه کاری که اگه این مدلی‌ه، حداقل انقدر حجم‌ش زیاد نباشه، سبک‌تر باشه یا یه مدلی باشه که خوش بگذره به آدم...
جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*امروز تحفه‌های طبقه پایین مرخصی بودن و همه در صلح و صفا لبخندزنان کارشون رو انجام می‌دادن. آدم وقتی از دست کسی حرص نخوره، راندمان کار ش میره بالا انگار! و حتی اگه حجم کار خیلی زیاد هم باشه یا انرژی‌بر و وقت‌گیر باشه، باز هم راحت انجام میشه. نمیشه اینا هر روز برن مرخصی؟ روزایی هم که هستن، بگن‌ ما بریم مرخصی! نیشخند

*یه خانوم‌ه رو دیدم سوار دوچرخه بود، بچه‌ی ۸-۷ ساله‌ش رو نشونده بود جلو، توی پیاده‌رو یواش‌یواش رکاب می‌زد. معلوم بود می‌ترسه، خیلی بااحتیاط می‌رفت. از کنارش که رد شدم، دیدم زیپ کیف کوله‌ش باز ه؛ گفتم صبر کن برات ببندم‌ش.
خندید گفت دست‌ت درد نکنه، کلیدام اونجاست..

عادت‌م‌ه توی قطار مترو مثلاً، وقتی می‌بینم کسی همینطوری بی‌هوا داره نگام می‌کنه لبخند بزنم - همیشه واگن خانوما سوار میشم فقط - یا توی خیابون، توی صف جایی، مغازه، هر جایی که خانوما باشن و در بیشتر از ۹۵٪ موارد، جوابای قشنگی می‌گیرم.
بعضی وقتا لبخند - که گاهی خیلی می‌چسبه به آدم - یا حتی مکالمه‌هایی که تا آخر مسیر تموم میشن و معمولاً تو ش خنده هست یا یه چیزی یاد می‌گیره آدم..

سعی می‌کنم هر قدر هم خسته باشم، اخم نکنم؛ چه توی محل کار، چه وقتایی که مثلاً کار م توی آموزش دانشکده گیر کرده بود، چه توی صف نون مثلاً!
البته همیشه بقیه نون می‌خرن، یه وقتایی که خیلی دل‌م بوی نون بخواد، داوطلب میشم برن بخرم؛ گاهی هم میرم می‌خرم، وقتی اومدم بقیه می‌بینن خب. عاشق سنگک هم هستم تازه، مخصوصاً برای افطار.

*انگار لج می‌کنه اصلاً.
شب‌های قدر خواب‌م می‌گیره ساعت ۱۰!
دو تای گذشته رو که دقیقاً هیچی نفهمیدم ازشون، این سومی رو خدا به خیر کن لطفاً! (:

*این همه اینا خودشون رو کشتن سریال ساختن واسه ماه رمضون، بعد ما هر شب تا 12:30 بیدار می مونیم خاله فرشته ببینیم!
پنجشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*هر چی فکر کردم، دیدم سیلی نقد به از حلوای نسیه.
کار کردن با آدمای خوب خودش نعمت بزرگی‌ه. کسی فرق‌ش رو می‌فهمه که هر دو ش رو دیده باشه یا حداقل نوع بد ش رو دیده باشه که من دیده‌م.
فکر کردم اگه هر روز به خودم یادآوری کنم که این یه شغل موقت‌ه - که دروغ هم نیست - و یادم نره که همه لزوماً تربیت درستی ندارن و آدم‌های بیخود همه جا پیدا میشن، همه چیز راحت‌تر می‌گذره ضمن اینکه باید یاد بگیرم مقادیری Easy Going بشم در نوع خودم!

مرمر راست می‌گفت. تا وقتی تصمیم نگرفتی اعصاب‌ت داغون‌ه اما بعدش یهو همه چیز خیلی بهتر میشه.

بعدازظهر بدوبدو رفتیم خونه‌ی مادربزرگ‌، افطاری.
کاش یه ذره از اخلاق خوب و شاد عمه‌م رو من داشتم. باید یه برنامه بذارم بیشتر ببینم‌‌ش، شاید یاد بگیرم یه کم. جدی میگم.
هر وقت میرم خونه‌شون، همه چیز آروم و خوب‌ه. حتی اگه عمه همون روز کلی از دست فلان همکار ش حرص خورده باشه مثلاً. بعد من امروز یکی یه کلمه حرف بهم بزنه، تا ماه آینده هر دقیقه اندازه‌ی همون لحظه حرص می‌خورم! دقیقاً به همین شدت! فاجعه‌م من!

یه وقتایی به خودم میگم "زندگی رو آسون بگیرین" و زندگی یعنی فلان و شعر و درخت و اینا مال توی کتابا نیست که! دقیقاً وقتی روان‌ت داغون‌ه، باید بتونی اینا رو به یاد بیاری و انجام‌شون بدی. وقتی همه چیز گل و بلبل‌ه که خوشحال بودن، هنر نیست!

در راستای برنامه‌ی بلند مدت بی‌خیالی‌طی‌کردن، از امروز صبح‌ها تنی چند از همکاران محترم رو با پیژامه‌ی راه‌راه سفید و آبی سفید و آبی تصور می‌کنیم و در دل‌مان بهشان کلی می‌خندیدم، همه چیز را می‌گوییم به درک، خودمان از همه مهم‌تر می‌شویم و عصرها می‌نشینیم کتاب‌های دوبله نشده و یا هری پاتر و یادگاران مرگ‌ می‌خوانیم و توهم می‌زنیم اساسی!
چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*دیروز با اجازه‌ی خودم نرفتم شرکت. لج کرده بودم یه جورایی.
امروز سر ظهر راه افتادم قدم زنون رفتم.
رییس جان آدم روشنی‌ه. کلی باهام حرف زد. گفت ایده‌آل‌ش این‌ه که آدم، شغل‌ش رو خیلی دوست داشته باشه اما در عین حال خودت می‌دونی که کار پیدا کردن توی این مملکت چقدر وحشتناک‌ه. بعد هم کلی ازم تقدیر و تشکر کرد که بماند.. و گفت من دوست دارم تو اینجا باشی اما نمیذارم‌ت توی رودرواسی. برو فکر کن. تا شنبه بهم خبر بده.

خیلی فکر کردم. روانی شدم اما به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم فعلاً. هممممممه بهم گفتن باید مقادیری بی‌خیالی طی کنی و یاد بگیری لب جهنم بشینی. اینطوری نه تنها از دست کسی زیاد اعصاب‌ت داغون نمیشه حتی بهت خوش می‌گذره.

به هر حال نمیخوام ته دل‌م حس کنم ضعیف‌م یا جا زدم.
در عین حال، زندگی هر کسی مال خودش‌ه به قول خاله‌جان..

یادم‌ه یه معلم فیزیک داشتم توی دبیرستان که بچه‌های ریاضی که باهاش کلاس داشتن، خیلی دوست‌ش داشتن. یه روز اومد سر صف برامون صحبت کنه. می‌گفت من سن زیادی ندارم اما خیلی شغل‌ها رو امتحان کرده‌م یعنی خیلی کارها رو از گوشه‌نشینی و درویشی زندگی کردن تا عملگی و آجر بالا انداختن و دانشگاه رفتن و حالا هم تدریس.. گاهی آدم باید یه چیزایی رو امتحان کنه تا ببینه خوب‌ن یا نه.

راست می‌گفت.
گاهی آدم یه کاری رو انجام بده تا بعدها بفهمه تصمیم‌ش درست بوده یا نه.
گاهی مهم نیست تصمیم‌ت درست باشه، مهم این‌ه که فرار کنی از اون موقعیت؛ یه تصمیمی بگیری..

*من: اسمی که روی جلد این نوشته، به قدیسان مرگبار شبیه‌تر ه یا یادگاران مرگ! چرا اینطوری ترجمه کرده به نظرت؟
مرمر: خب آخه خودش می‌گفت ترجمه‌ی اسم کتاب خیلی جریانات داشته و درست‌ش این‌ه که آدم اول کتاب رو ترجمه کنه، وقتی داستان رو کامل فهمید، دست‌ش میاد ترجمه‌ی دقیق اسم کتاب چی می‌تونه باشه مثلاً بعضیا اسم اون یکی کتاب‌ه رو هری پاتر و فرمان ققنوس ترجمه کرده بودن احمقا چون اسم‌ش Order Of Phoenix بوده.

من: خب من هم بودم همینطوری ترجمه می‌کردم مرمر
مرمر: آخه Order جز فرمان، به معنی محفل هم هست. کل کتاب درباره‌ی محفل ققنوس‌ه نه فرمان ققنوس!

من: به هر حال باید یه فرقی بین من و ویدا اسلامیه باشه دیگه!
مرمر می‌خندید با همون صدای آشنای لاولی‌ش!
سه‌شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*دیشب اصلاً حس نکردم شب قدر ه.
شاید شب قدر بتونه برای هر کسی، روز و ساعتی باشه که تو ش حس می‌کنه به خدا نزدیک‌ه؛ فرقی نداره توی سلف دانشکده باشی یا وسط مهمونی، موقع آشپزی باشه یا توی کلاس ایروبیک! وصل بودن‌ت مهم‌ه.. هر چند جمله‌های دعای جوشن کبیر معجزه‌ن یه جورایی. یه موج خاص دارن همیشه.

خیلی خواب‌م میومد دیشب. گفتم تا هر وقت بخوام می‌خوابم.
صبح مامان گفت میخوای بری؟
فقط گفتم نه! و سعی کردم بخوابم.

شاید ماجرای ۱۰-۸-۷ روز اخیر رو به خیلیا گفتم، پیشاپیش هم می‌دونستم کی قرار ه چی بگه بهم.

خاله کوچیکه گفت برو دنبال کاری که دوست‌ش داری. شغلی که آدم دوست نداشته باشه، هر روزش عذاب‌ه، مفت گرون‌ه.

عمو گفت هر جا بری کار کنی، همین‌ه. همه جا، همه جور آدمی هست. باید انقدر گیر باشی و رو ت کم نشه تا پیشرفت کنی. زبان هم عشقی نخون، برو دنبال مدرک باش.

مرمر گفت واسه من و تو یی که پولکی نیستیم و فان بودن کار و خوش گذشتن برام مهم‌ه، این کارا قابل تحمل نیست. تو که ترجمه‌ت قوی‌ه. تو اصلاً مث منی، زبان بخونیم بهترین کار ه.

بابا همون حرفای عمو رو می‌گفت به اضافه‌ی اینکه تصمیم‌ش با خودت؛ زور که نیست.

ورون گفت غرغرو! بمون یه چند وقت دیگه.

مامان هیچی نگفت دقیقاً؛ شاید چون روحیه‌ی من به خودش رفته، دید الکی لکچر نده بهتر ه.

سیستر مونده بود چی بگه. من توی دل‌م دعا می‌کردم اون به عاقبت من دچار نشه.

دوست سیستر گفت حالا که شغل هیچ‌کس به رشته‌ی تحصیلی‌ش مربوط نیست اینجا، برو دنبال یه کاری که علاقه داری حداقل. همون حرفی که مرمر هم توی کامنت نوشته بود برام.

سارا گفت می‌دونم آدم وقتی میخواد روی پای خودش وایسه چقدر سخت‌ه، فکر کن داری یه چیزی یاد می‌گیری، تجربه‌ست برات.

مادربزرگ‌ه گفت وضع کار الان افتضاح‌ه؛ برو ایشالا که خوب‌ه. نمی‌دونم چرا بعضیا فکر می‌کنن همه چیز رو با ایشالا ماشالا میشه Ok کرد.

و خودم..
خودم رو خوب می‌شناسم. خوب یا بد همین‌م، یه آدم حساس شکستنی که وقتی کاری رو دوست داره، عالی انجام‌ش میده؛ وقتی دوست نداره، دقیقاً هر ثانیه‌ش رو عذاب می‌کشه.

به قول سارا، پسرا هم خیلی پوست‌کلفت‌ن، هم انگیزه دارن برای کار..
ولی ما دقیقاً هیچ کدوم نیستیم.. البته از هر نظر حساب کنی، خوشحال‌م که پسر نیستم.

به مرمر هم گفتم، درآمد کم با اعصاب راحت رو ترجیح میدم به حالت برعکس‌ش. حالا که انقدر اخلاقای خاص دارم، باید خودم یه فکری کنم به حال‌ش.

خلاصه که امروز نرفتم، الان هم خیلی راحت و آسوده نیستم اما چند روز بگذره، مث همیشه میشم. تلفن زدم گفتم نمیام. خانوم منشی‌ه یه سری حرف زد، بعد گفت کاری رو انجام بده که راحت‌تری (:
رییس هم اول گفت پاشو بیا و عادت می‌کنی و اینا.
وقتی گفتم اصلاً این کار رو دوست ندارم، لج‌ش گرفت گفت پس چرا زودتر نگفتی؟!
گفتم اول بسم‌الله آدم از کجا می‌تونه بدونه کاری رو دوست داره یا نه.
گفت باشه..

رفتم سر کشو م، CDهای هری پاتر ۱ و Mother/ monster In Law رو آوردم نگاه کنم خوشحال شم یه کم اما وقتی فکر می‌کنم اینا هم دارن شغل‌شون رو - بازیگری - انجام میدن، باز میاد روی اعصاب‌م. بعد میگم خب لابد دوست دارن بازیگر بودن رو. پس حتماً خوشحال‌ن.
رسماً روانی شدم این روزا. Mother/ monster In Law خیلی خنده‌دار ه، شاید یه فرجی بشه این مهارت Listening شکوفا شه در من

دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*حافظه‌م واسه داستان و فیلم ایفتیضاح‌ه. کتاب دوبله نشده‌ی بینوایان رو یه ماه نشده خوندما، جزئیات‌ش یادم نمیاد. دارم خلاصه‌ش رو می‌نویسم، هی مجبورم مث خنگولا کتاب رو ورق بزنم تقلب کنم :دی

*خودم رو دعوت کردم به بازی جدید:

۱. خودت‌ رو معرفی کن: فقط خواجه حافظ شیراز نمی‌دونه من چطور موجودی‌م.

۲. فصل و ماه و روزی که دوست داری: فصل بهار و تابستون، ماه اردیبهشت، روز پنج شنبه!

۳. رنگ تو: آبی

۴. غذای مورد علاقه: قورمه‌سبزی، ماکارونی به سبک خودم فقط، قیمه بادمجون

۵. موسیقی مورد علاقه: بستگی داره. از اصفهانی و خواجه امیری و یگانه تا شهره و لیلا همه چیز گوش میدم؛ گاهی هم هیچی گوش نمیدم.

۶. بدترین ضد حالی که خوردی: وقتی یه چیزی که برام مهم‌ه، جور نمیشه یا برنامه‌هام به هم می‌ریزه - هر چند در حد بیرون رفتن با یه دوست باشه - حال‌م خیلی گرفته میشه. بدترین‌ش هم نمی‌دونم.

۷. بزرگترین قولی که تاحالا دادی: در این حد بزرگ نبوده قول‌های من ولی مثلاً یکی‌ش این بوده که آدمای مزخرف رو از زندگی‌م حذف کنم و همیشه می‌کنم این کار رو؛ به هر قیمتی!

۸. ناشیانه‌ترین کاری که کردی: یه بار با پودر موبر پوست‌م رو سوزوندم! یعنی حواس‌م پرت آواز خوندن شد، یادم رفت کلاً. بعد دیدم چه گندی زدم، مرررررررررردم تا درست شد!

۹. بهترین خاطره‌ی زندگی‌ت: دوستای خوب.

۱۰. بدترین خاطره‌ی زندگی: هر چی تو مایه‌های ختم و تدفین و وداع و خداحافظی و رفتن و این چیزا در هر سایز و هر شکلی باشه.

۱۱.شخصی هست که بخوای ملاقات‌ش کنی: می‌ترسم آدما با اون خصوصیاتی  که من می‌شناسم‌شون، خیلی فرق داشته باشن.

۱۲. برای کی دعا می‌کنی: همه‌ی آدمایی که دوست‌شون دارم.

۱۳. به کی نفرین می‌کنی: نفرین که نه اما آدمای بیخود رو فحش میدم توی دل‌م.

۱۴. وضعیت‌ت در ۱۰ سال آینده: اصلاً نمی‌تونم حدس بزنم. دعا می‌کنم خوب باشه.

۱۵. حرف دل‌ت: خدایا چنان کن سرانجام کار / تو خشنود باشی و ما رستگار

*به تعریف «دوست واقعی» این رو هم اضافه کنید: هر وقت از همه جا رونده و مونده شدی! می‌تونی کلی سرش نق بزنی. اون هم دقیقاً همه‌ش رو گوش میده بدون اینکه بذاره حتی ازش عذرخواهی کنی بابت این همه حرف بیخودی که زدی.

*هر محیطی بوی خاصی داره.
هر آدمی هم حال و هوای خاص خودش رو داره.
*دوستات رو ببین. هر کدوم یه مدل‌ن، حتی وقتی کنار هم‌ن، هر کدوم جو خاصی دارن انگار. متوجه شدی تا حالا؟
همه میگن من آروم‌م خیلی یعنی حتی وقتی دارم حرص می‌خورم از چیزی - اصولاً همیشه دارم به یه چیزی فکر می‌کنم و براش یا حرص می‌خورم یا غصه! - میگن چهره‌م آروم‌ه یا حتی شده دوستام ازم خواسته‌ن دست‌شون رو بگیرم یا بغل‌شون کنم تا آروم شن. نمی‌تونم بفهمم چطوری برای دیگران آرامش دارم اما برای خودم بعضی وقتا نه؟!
دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*خواهری برام ۲ تا سورپرایز داشت: زودتر از من رفت آهنگ‌های تیتراژهای مورد علاقه‌م رو دانلود کرد برام. جای اینکه خوشحال شم، گریه‌م گرفته یعنی گریه‌م گرفت اما خوشحال بودم ولی گریه‌ی خوشحالی نبود.

خودم هم از کار خودم سر در نیاوردم؛ هم ناراحت باشم گریه‌م می‌گیره هم وقتی خوشحال میشم! دقیقاً هم در زمان‌های بسیار حساس! نمی‌تونم گریه نکنم.

اصولاً آدم رقیق‌القلبی‌م. یه سری چیزا رو نمی‌تونم تحمل کنم. یکی‌ش تحمل کردن آدم‌های آشغال خودبزرگ‌بین‌ه. توی این مملکت هم تا این اخلاق‌ت رو کنار نذاری و سواری ندی به عقده‌ای‌ها، به هیچ جا نمی‌رسی معمولاً. نتیجه اینکه من هیچ وقت، به هیچ جا نمی‌رسم چون خیلی لطف کنم، دهن‌م رو نگه می‌دارم که جواب ندم حداقل.

الان هم خیلی واسه خودم متاسف‌م که از هر چی کار با ربط و بی‌ربط به رشته‌م متنفر شده‌م و اصلاً هم اهمیتی نمیدم دیگران درباره‌م چه فکری می‌کنن. بشینن بگن تنبل یا هر چی. لطفاً کسی واسه من کار پیدا نکنه. خوب شد؟

از خودم بدم اومده؛ از اینکه عمر م رو اینطوری با یه انتخاب اشتباه ضایع کردم تا حالا.
از اینکه انقدر حساس‌م؛ از این همه عزت نفس.
از اینکه نمی‌تونم خر باشم، سواری بدم کسی.
از اینکه ترجیح میدم خیلی کم خرج کنم اما صبح تا شب‌م رو نذارم برای کاری که بدم میاد ازش؛
از اینکه معتقدم اگه قرار ه یه بار زندگی کنی، باید لذت ببری ازش.
از اینکه فرضیه‌هام با دنیای بیرون نمی‌خونن.
از اینکه خانواده‌م زیاد درک‌م نمی‌کنن. هی میگن اینجا همین‌ه، کار همین‌ه، ایراد از اخلاق تو ست.
از اینکه شب‌های قدر همیشه یه طوری میشه که بغض‌م رو قورت میدم اشک‌م درنیاد. هیچ ربطی هم به خدا نداره؛ همیشه خودم گیر م.
از اینکه دل‌م میخواد مث خیلیای دیگه یه کار کسالت‌بار رو با بی‌میلی سال‌ها انجام بدم و نمی‌تونم.
از اینکه دل‌م میخواد سر م رو بزنم به دیوار این روزا.
از اینکه گیج‌م، آشفته‌م؛ یه هفته بیشتر ه که شب‌ها از استرس خواب‌م نمی‌بره. صبح‌ها هم تا چشمام رو باز می‌کنم، اولین چیزی که حس می‌کنم، هجوم همین حس تاریک و وحشتناک‌ه. مردم بس که ناراحتی‌م به شکل اضطراب نشون داد خودش رو. لاغر شدم سر یه هفته. باور می‌کنی؟
از اینکه همه هر چی بخوان میگن. آخرش میگن خودت تصمیم بگیر. بعد هر تصمیمی بگیری، توی دل‌شون مسخره‌ت می‌کنن.
از اینکه شانس خرکی نمیارم مث اینایی که می‌خندن الان بهم.
از اینکه انقدر دل‌م شکسته..
از اینکه خدا صبر ش زیاد ه، حرف هم نمی‌زنه با آدم.
از اینکه کسی نیست من رو ببره یه جای دور، دست‌م رو بگیره و ببینه توی قلب‌م چی می‌گذره.
از این همه تنهایی، این همه سرگشتگی..

*شب قدر ه؛
فکر می‌کنم پارسال این موقع چه خبر بود؟
صاحب‌دلان یادم میاد.. اون قرآن عجیب‌ه.. منی که تازه فارغ‌التحصیل شده بودم سرخوش بودم هنوز. کتاب‌های دین و زندگی‌ای که همه‌شون رو به خیال کنکور دادن می‌خوندم و ریزریز توشون می‌نوشتم. اون کتاب زرد قلم‌چی که همیشه سر وکب‌هاش گیر می‌کردم.

دیگه چی بود؟
آموزشگاه مسخره‌ای که نصف یه ترم رو بیشتر دوام نیاوردم اونجا.
فوت پدربزرگ‌م..
اینکه تونستم بالاخره کتاب Advanced بخونم..
و این شغل مزخرف..

هر سال شب قدر، عین طلبکارا میشینم حساب می‌کنم از چیزایی می‌خواستم، کدوم‌ها رو گرفتم و کِی؟.. ۱ ماه بعد از شب قدر یا ۲ روز مونده به شب قدر سال بعد؟..
گاهی وقتی از چیزی دل‌م می‌گیره، میگم من این همه دعا کردم این شد. دعا نمی‌کردم چی کار می‌کردی پس؟

باورم نمیشه هر کس مسیری داره که باید بره.
گاهی فکر می‌کنم انقدر محو کتاب‌ها و قصه‌ها م شده‌م که یادم رفته زندگی عادی چی‌ه، چطوری‌ه.. به قول مرمر، میخوایم همه چیز فان باشه.

یه سال دیگه هم گذشت.
تنها یه جورایی اما نه چندان بد، خوب بود خدا؛ دست‌ت درد نکنه.
میخوام بگم خوشحال‌م که خانواده‌م رو دارم، خونه‌مون، دوستام، سلامتی‌مون و اینکه جز تو، به کس دیگه‌ای احتیاج نداریم. این خیلی مهم‌ه، همیشه میخوام ازت.

من رو ببخش که گاهی مجبور میشم دروغ بگم، اذیت می‌کنم یه وقتایی ملت رو، وقتایی هم که رسماً قاطی می‌کنم، نق می‌زنم سرت.
ببخش که هیچ وقت نفهمیدم تو واقعاً کی هستی و از کجا اومدی.
باور کن نمیخوام بدونم. میخوام بدونم همیشه هستی، همه جا هستی، وقتی از همه می‌برم، بیام سر م رو بذارم روی زانوهای تو. ببینم اشکام رو پاک می‌کنی میگی بی‌خیال.

هر سال که می‌گذره، دورتر میشی انگار. نمی‌دونم چرا..
میخوام قول بدی نری.
بمون..
لای کتابا
توی قصه‌ها
وسط ترانه‌ها
کنار سایه‌های تابستونی
بالای ابرهای پاییزی
توی خنکی جریان رود
لای جانماز مامان‌م
توی دعاهای مفاتیح
بین رنگ‌ها و مزه‌ها
وسط گل‌ها و میوه‌ها
بین این همه آدم، این همه زبان، این دنیای بزرگ.

این خیلی هیجان‌انگیز ه که تو دقیقاً همه جا هستی.
امشب بیا با من حرف بزن.
بیا حداقل باش، توی اتاق روبرو م بشین، بذار بدونم من رو یادت نرفته.
چیزی ندارم که بگم خوب بوده، ازم قبول کن. ببخش که هیچی ندارم.
میگم همینطوری علی‌الحساب دوست داری همه رو، آره؟ یه کوچولو هم دوست‌م داشته باشی برام بس‌ه.
ببینم‌ت.. نمی‌خندی؟
بخند.. یه طوری که نفهمم خنده‌ت گرفته یا محبت‌ت رو به رخ‌م می‌کشی.
امشب بیا پیش‌م.
دل‌م برات تنگ شده..
یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*الان بگم میگی چقدر نق می‌زنی!
دنیای بدی‌ه؛ کاش ما چند دهه قبل‌تر به دنیا میومدیم که درس خوندن نخوندن‌مون فرقی نداشت! اگه نمی‌خوندیم، مث خیلیا می‌شدیم.. اگه می‌خوندیم هم کلی شاهکار کرده بودیم.. ولی الان همه‌مون درس می‌خونیم، مث هم میشیم، هیچ کدوم هم شاهکار نکردیم!

نمی‌دونم واقعاً چاره‌ی کار چی‌ه یا چطور میشه اشتغال‌زایی کرد ولی خیلی زجرآوره دیدن بعضی چیزا! مث اینکه مثلاً توی قرارداد سه ماه‌ی من - به صورت غیر مستقیم - نوشته شده که حقوق ماهانه‌ی من و آبدارچی شرکت یه اندازه‌س. فرق‌ش این‌ه که اون چای می‌ریزه و غذا گرم می‌کنه و اینا.. بعد من بیچاره، لیسانس‌م توی سرم بخوره، اون هیچی، از صبح تا شب کله‌م توی مونیتور ه، شاهد زر زر کردن و دعوا مرافعه‌ی مودبانه‌ی بالایی‌ها با پایینی‌ها هم هستم هر روز. توی طبقه‌ی ما هیچ خانومی نیست و مجبورم الکی به بهانه‌ی مختلف برم پایین چند دقیقه پیش خانوم منشی‌ه، بعد از ماه رمضون هم هر شب وایسم ناهار فردا م رو درست کنم، هر روز هم بپیچونم که ۲ ساعت اضافه‌تر واینسم، با سردرد هم بیام خونه.

چرا؟
برای اینکه توی ممکلت ما کار نیست؛ هر کی هم بخواد بیکار نباشه و به جایی برسه، باید کلی نق نق بشنوه و مدرک‌ش رو فراموش کنه، اندازه‌ی آبدارچی حقوق بگیره، تازه کلی هم خوشحال باشه که ننشسته توی خونه، در و دیوار رو تماشا کنه.

امروز به ورون می‌گفتم نمی‌دونم من نکبت‌م یا هر کاری من پیدا می‌کنم، نکبت از آب درمیاد؟! احتمالاً هر دو ش. ورون هم جواب داد: دیوانه!

واقعاً هم آدم دیوونه میشه وقتی می‌بینه هیچی اینجا سر جاش نیست، هیچ چیز اونقدری که باید، ارزش نداره. ضعف اعصاب گرفتم این ۸-۷ روز. حوصله‌ی ریخت هیچ کس رو ندارم؛ از هر چی برگه و کامپیوتر ه حال‌م به هم می‌خوره.
خدا نمیشه زندگی من رو یه کم تلطیف کنی جون هر کی دوست داری؟
دل‌م میخواد سرم رو بذارم زمین بمیرم راحت شم.
چی‌ه این زندگی مزخرف؟ قسمت خوشگل‌ش همون چهار تا دار و درخت دانشکده بود که الان اون هم نمی‌بینم. می‌دونم خیلیا شبیه من‌ هستن اما آدمی نیستم که دل‌م از سنگ باشه. دیشب مرمر می‌گفت پوست‌ش خیلی حساس‌ه. گفتم من هم روحیه‌م خیلی حساس‌ه. کلی خندید.

یه وقتایی آدم جلوتر از نوک دماغ‌ش رو نبینه بهتره. هر روز میگم بذار ظهر بشه.. ظهر که میشه، میگم بذار عصر بشه.. عصر میام خونه، همچین خوشحااااال انگار از زندان آزاد شده‌م.. بعد میشینم به سال‌هایی که گذشت، فکر می‌کنم. می‌بینم خوش گذشت اما شاید انتخاب من اشتباه بوده.. شاید هم شانس‌م خیلی گند بوده فقط!

بدی‌ش این‌ه که توی شرکت حتی اگه مثلاً نیم ساعت هیچ کاری نداشته باشم، باید اداش رو دربیارم که کسی فکر نکنه صبح تا غروب بیکار م و باد م می‌زنن اونجا! کاش می‌شد مث نغمه وقت آزاد م رو کتاب بخونم اونجا. حالا شاید یه سری وکب بنویسم ببرم با خودم.

میخوام درس بخونم اما نمی‌دونم وقت میشه یا نه. گاهی فکر می‌کنم اگه رشته‌ی دوم‌م هم بشه مث رشته‌ی اول‌م واقعاً خودم رو خفه می‌کنم دیگه! آدم اینجا آینده‌ای نداره که بخواد بهش امیدوار باشه یا نباشه یا هر چی...

شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*از از یک کلیک برای همیشه: آیا می‌دانستید که حروف انگلیسی A ، B ، C ، D در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 100 دیده نمی‌شود؟ حرف D برای اولین بار در عدد 100 بکار می‌رود (Hundred)

حروف A ، B ، C در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 999 دیده نمی‌شود. حرف A برای اولین بار در املای عدد 1000 دیده می شود (Thousand) حروف B ، C در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 999999999 دیده نمی‌شود. حرف B برای اولین بار در املای عدد بیلیون بکار می‌رود (billion) و حرف C هیچ وقت در املای اعداد انگلیسی به کار نمی‌رود.

*به قول گیلاس خانومی خدا نکنه یکی که هیچ گهی نیست، بخواد بهت ثابت کنه که نه یه گهی هست!
یه یارو هست توی شرکت، دقیقاً مصداق همین جمله. جالب‌ه که همممممممه می‌دونن این چطوری‌ه و همه از دم! پشت سرش حرف می‌زنن. دیدم روز اولی که از دست‌ش شاکی شدم، هیچ‌کس تعجب نکردا! :دی فقط خدا رو شکر می‌کنم که زیاد کاری به کار هم نداریم و اگه روزی مجبور نشم برم طبقه‌ی پایین، می‌تونم اصلاً نبینم‌ش. به تمام محاسن قبلی‌ش که آقای همکار گفت، حسودی رو هم اضافه کنین. از وقتی فهمید من مدرک‌م چی‌ه و معرف‌م کی بوده، سوخته خیلی! از همکار ش خواسته «دکتر» صدا ش بزنه! غلط کرده، یه چی رو ش! هر وقت من رو مهندس صدا زد، رفت درس خوند، دکترا گرفت - لیسانس هم نداره حتی - شاید بهش بگم دکتر. تازه به همکار ش هم گفتم مگه این دکترا داره؟ - فوق دیپلم‌ش رو هم به زور رفته بی‌سواد - گفت شاید پزشکی خونده باشه!
یه طوری نگاش کردم که یعنی چرا چرند میگی فلانی؟

نمی‌دونم این آقاهه چرا هیچی یه این مردک نمیگه؟! البته بهتره‌ها، اصولاً حرف بی‌صاحاب رو بشنوی و با سیستم در و دروازه کار کنی، خیلی راحت‌تره تا بخوای کل بزنی و ثابت کنی طرف هیچ گهی نیست! دعوا بمونه واسه مواقع ضروری.

*یه سال همه‌ی وقت‌م مال خودم بوده، الان دچار دوگانگی شده‌م! همه چیز خوب‌ه‌ها ولی من کلاً آدمی‌م که به محیط‌های جدید، دیر عادت می‌کنم؛ یعنی طبیعی بود که هفته‌ی اول برام سخت باشه. فکر کن نه محیط رو بشناسی، نه آدم‌ها رو، سیستم هم جدید باشه و همه گیج بزنن، یه آدم نکبت هم بخواد برات رییس‌بازی دربیاره، تو هم حساااااس. خب میاد روی اعصاب‌ت دیگه.

الان ولی خیلی بهتر شده همه چیز، عادت کرده‌م. فقط مشکل اینجاست که کار شرکت، زیاد حساب و کتاب نداره و هر روز آخر وقت در حال آماده‌باش هستیم من و خانوم منشی‌ه که زیاد اضافه‌کاری نمونیم و بدویم جیم شیم. بعد موقعی که آخر وقت برامون کاری پیش میاد و نمی‌تونیم با هم برگردیم خونه، لج‌مون می‌گیره.

دیگه اینکه من وقتی میام خونه، هی باز به کار و این چیزا فکر می‌کنم و مثلاً موقع دعا خوندن، فیلم دیدن، مجله خوندن، کتاب خوندن - چقدر من اهل مطالعه‌م واقعاً - و حتی غذا خوردن هم کاملاً راحت و آزاد نیستم. شما هم همینطوری هستید؟

البته این اخلاق بدی‌ه که من زمان دانشجویی‌م هم داشتم و تا وقتی ترم تموم نمی‌شد و پروژه‌هام رو تحویل نمی‌دادم و استاد راهنما م از کار م تعریف نمی‌کرد، همه‌ش استندبای بودم یه جورایی!

جالب‌ه که حتی استادم هم سر پروژه‌ی نهایی‌م بهم گفت که اصلاً لازم نیست انقدر سخت بگیرم و خودم رو بکشم و همین که یک سری مطلب رو گردآوری کنم و سمینار بدم، کافی‌ه. بهم گفت من که از شما توقع ندارم درباره‌ی فلان موضوع، کتاب جدید بنویسید!

بابا می‌گفت تو از هر نظر، شرایط خوبی داری و دلیلی برای استرس وجود نداره.
گفتم اصلاً نمی‌تونم بفهمم دقیقاً علت استرس‌م چی‌ه اما الان خیلی بهتر شده‌م و فکر می‌کنم واقعاً درست میگه بابا.

اخلاق بد من این‌ه که هیچ وقت به خودم فرصت نمیدم، همیشه از خودم خیلی توقع دارم، هی خودم رو مواخذه می‌کنم و عفوی هم در کار نیست!
روانشناس‌ها میگن آدم خاطره‌ها و روزهای بد رو خیلی بهتر و دقیق‌تر از روزهای خوب به یاد میاره به این دلیل ساده که آدما چیزای بد و ناراحت‌کننده رو هی برای خودشون مرور می‌کنن، بزرگ‌ش می‌کنن و همیشه به یادشون می‌مونه. میخوام سعی کنم این عادت بد رو ترک کنم. انقدر هم توی دانشگاه، آدم بد دیده‌م که عادی‌ه برام.

*ماه رمضون رو - جدا از اینکه همه‌ی مراسم و مناسبت‌های خاص، برام جالب‌ن - خیلی دوست دارم. اول‌ش سخت‌ه اما وقتی عادی میشه و بهش عادت می‌کنی، یه جور خاصی شیرین‌ه برای آدم. آدم احساس می‌کنه خدا نزدیک‌تره..
جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*از صبح نقشه کشیدم امروز کار م رو طوری تموم کنم که تا ساعت اداری تموم شد، بیام خونه. به خانوم منشی‌ه - با هم دوست شدیم خیلی - هم گفتم و قرار شد با هم برگردیم.
ظهر، همه‌ی ورق مرق‌ها رو گذاشتم لای زونکن، جمع‌ش کردم، کامپیوتر هم تعطیل کردم، خداحافظی و رفتم پایین!
خانوم‌ه اومد و با هم قدم‌زنون راه افتادیم.
توی راه، یه کم راه و چاه یادم داد - مخصوصاً درباره‌ی مرخصی! هیچی نشده فکر مرخصی‌م. خب بسوزه مرخصی‌هام خوب‌ه؟ - بعد هم حرف کشید به مهمونی و افطاری و اینا.

خونه که اومدم، یک ساعت خوابیدم - باکلاس شدم، ۱۰۰ ساعت نمی‌خوابم - بعد رفتیم خونه‌ی مادربزرگ‌ه. چی کار می‌کنن اینایی که یه جایی دور از خانواده و فامیل‌شون زندگی می‌کنن؟ خیلی خوب‌ه دیدن کسانی که دوست‌شون داره آدم (:

انقدر لودگی کردم هیچ کس از سریال‌ها هیچی نفهمید! بشینم امروز دوباره ببینم همه‌شون رو! تازه داستان شکرانه رو با میوه ممنوعه قاطی کرده بودم؛ خاله‌جان کلی خندید بهم.
پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*امروز، خیلی جالب بود.
صبح، خانوم منشی‌ه من رو توی مترو کشف کرد، با هم رفتیم.
عصر، نزدیک خونه که پیاده شدم، خواهری رو دیدم.
داشتیم هروکرکنان می‌رفتیم که یکی از خانومایی رو که توی باشگاه با هم بودیم، دیدیم و وایسادیم یه کم حرف زدیم.
خوش گذشت خیلی.

چهارشنبه ٤ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*پارسال ماه رمضون، یه سریال خارجی نشون می‌داد که آدما هی کارای خوب یا بد انجام می‌دادن و به سزای اعمال‌شون می‌رسیدن و درس عبرتی می‌شدن برای سایرین.
امسال چرا نشون نمیدن اون رو؟
گیر دادما! :دی

سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*امروز مدارک‌م رو بردم برای امور اداری؛ کارت هم دادن بهم.
بعد صندلی‌م رو عوض کردم، خیال‌م که راحت شد نشستم سر کار م.
حالا بگذریم که سیستم چقـــــــــدر واسه ما ادا درآورد، فعلاً هم که پرینتر نداریم بالا، اون آقایی هم که خیلی باهاش کار داشتیم، داخلی‌ش رو نمی‌تونستم از توی اتاق‌مون بگیرم. این‌ه که ۲۰۰ بار هی پله‌ها رو دویدم بالا، دویدم پایین.

خوبی‌ش این بود که به علت زیاد نشستن، به فیزیوتراپی احتیاج پیدا نکردم :دی
خوبی دیگه‌ش این بود که با خانوم‌های طبقه‌ی پایین کلی پسر خاله شدم. شایان ذکر است که اینا ۳ تیپ آدم کاملاً مختلف‌ن که من با همه‌شون خوب‌م واقعاً. تازه آمار رسید که خانوم‌ه - نه اون ۲ تا دخترای هم‌سن خودم - خونه‌شون توی خیابون ماست البته چشم‌م آب نمی‌خوره تایم برگشت‌مون به هم بخوره - حداقل این هفته که خیلی کار دارم - اما شاید بشه با هم بریم صبح‌ها.
خوبی سوم‌ش این بود که چند بار در روز اینا رو می‌بینم و لبخند تحویل هم میدیم. آدم خسته میشه از چهره‌ها و صداهای مردونه، هر قدر هم آدمای خوبی باشن خب.

من در کل، آدم خیلی حساسی‌م و سال‌ها تمرین و تلاش‌م برای پوست‌کلفتی اصولاً بی‌نتیجه بوده! امروز هم خیلی از برخوردای یکی از آقایون ناراحت شدم انقدر که واقعاً گریه‌م گرفته بود - اون موقع نه، بعدش - و به همکارم گفتم.

یعنی پرسیدم این یارو با آدمای جدید مشکل داره؟
یه دفعه چهره‌ی آقای همکار تغییر کرد، گفت چیزی گفته بهت؟
مونده بودم چی بگم. هی گفتم نه و اینا ولی نذاشت نگم.
گفتم آخه هر روز یه چی میگه به من. روز اول سر ساعت کار باهام بحث کرد، روز دوم دستور داد ساعت رفت و آمد م رو باهاش هماهنگ کنم، الان هم سواد ش رو به رخ‌م می‌کشه، با یه لحن خیلی بد و تحقیرآمیز هی میخواد بگه من هیچی بلد نیستم و باید برم یه خروار کتاب حفظ کنم شاید یاد بگیرم یه چیزایی.

آقای همکار رو کارد می‌زدی خون‌ش درنمیومد. گفت ببخشیدا! خیلی بیجا کرده. این آدم فوق‌العاده بی‌سواد، بی‌احساس، بی‌ادب، بی‌شعور، مغرور و نفهم‌ه که حتی دانشگاه رفتن هم آدم‌ش نکرده. اصلاً نمی‌فهمه باید چطوری با دیگران صحبت کنه، همه هم از دست‌ش ناراحت‌ن اما معمولاً کسی چیزی بهش نمیگه؛ این هم پررو شده. ۱ ماه‌ه اومده اینجا، امتجان‌ش هم کرده‌ایم، دقیقاً هیچی بارش نیست. چند وقت پیش هم حسابی حال‌ش رو گرفتم؛ دل خوشی از من نداره.

بعد هی گفت به دل نگیر و خودت رو ناراحت نکن و اینا. من هم دیپرس! گفتم می‌دونم خیلی حساس‌م ولی این آدم هم خیلی بد حرف می‌زنه، بی‌ادب.

تا اومدم ببینم چه خبر ه، آقای همکار دوید همه‌ش رو گذاشت کف دست آقای رییس. آقای رییس هم اومد بالای سر من، پرسید فلانی چی بهت گفته؟
بعد هم گفت محل‌ش نذار خانوم، این کلاً آدم مشکل‌داری‌ه! ولی حق نداره اینطوری صحبت کنه.

حالا این وسط، یکی از آقایون گیر داده به نماز خوندن من. نمی‌دونم کی بهش گفت من نماز می‌خونم، این ذوق زده شده حسابی! دیروز اومد بالا، گفت خانوم فلانی شما وقت کردین نماز بخونین؟ من که وقت نکردم هنوز.

امروز من رفتم پایین، بعد اومد از توی کشو بالایی یه چیزی دربیاره، هی کشو رو محکم می‌کشید ولی گیر کرده بود. توی کشو پایینی، سجاده گذاشته بود، بعد چون شلخته‌بازی درآورده بود، سجاده‌هه گیر کرده بود لای کشو، بالایی‌ه هم باز نمی‌شد.

سجاده‌ش رو درست گذاشتم که انقدر با کشو کشتی نگیره. بعد پرسید شما نماز خوندین؟ من که وقت نکردم، تا اینا رو مرتب کنی من برم وضو بگیرم.
گفتم خب شما که نماز می‌خونی، زودتر بخون.

روز اول هم که همه پرسیدن روزه می‌گیری یا میای ناهار؟
امروز عصر هم شقایق سوال کرد چون می‌خواست چایی تعارف‌م کنه.
طبقه سومی‌ها هم وقتی میرم نمازخونه، همه می‌بینن. این‌ه که مجبورم به سرعت برق و باد بدوم در اتاق‌ه رو باز کنم، بپرم توش! وقتی هم میام بیرون، همیشه با یکی از دخترا، چشم‌توچشم میشم، بعد من می‌خندم، اون میگه قبول باشه! (:

باقیمانده‌ی همکاران محترم هم وقتی من رو دیدن که داشتم توی سالن قدم می‌زدم تا سیگار آقای همکار تموم شه. حالا نه به خاطر روزه، کلاً از دود و سیگار و اینا حال‌م بد میشه، ضرر ش برای بدن بماند.
امروز آقای همکار لطف کرد رفت توی ایوون سیگار کشید من اذیت نشم - زیادی فهمیده‌س، جزء آدم‌های خوبی‌ه که می‌شناسم، حداقل فعلاً - عوض‌ش یه شیشه نوشابه خانواده رو پر کرده بود گذاشته بود اون پشت مشت‌ها، یواشکی می‌خورد فکر می‌کرد ملت کور ن بلانسبت ((:

باز جای شکرش باقی‌ه یه آدم نخاله داره اونجا، نه یه آدم خوب وسط یه مشت نخاله!
خدا کِی درست میشم من؟ آدم انقدر حساس؟

اما در کل، روز خوبی بود امروز. دارم عادت می‌کنم.
شما هم برمی‌گردید خونه، باز هی به محل کار تون فکر می‌کنین؟ اینطوری ذهن آدم استراحت نمی‌کنه که!

*من کشته‌ی این تیتراژ سریال ماه عسل‌ شده‌م شدید. دمت گرم محسن یگانه. صدای احسان خواجه امیری رو هم که همیشه دوست داشته‌م مخصوصاً تیتراژ سریال میوه ممنوع‌ه رو.

دوشنبه ٢ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*امروز اصلاً شکل اول مهر نبود، همه جا خلوت و کاملاً معمولی بود. یه ربع زود رسیدم شرکت، کلی هم معطل شدیم تا کلیدها پیدا شن! آقای نگهبان یادش نمیومد کلیدها رو کجا گذاشته!

خوبی کار این‌ه که آدم قدر خیلی چیزا رو می‌دونه مث زحمت‌های پدر و مادرش توی این سال‌ها، خونه، خانواده، دوست داشتن، تحصیل، تفریح، دوست، خیلی چیزا... توی دانشگاه، آدمای خوبی دور و برم نبودن. اینا بهتر به نظر می‌رسن، خدا کنه بهتر باشن. به اندازه‌‌ی کافی، آدم بیخود دیده‌م.

اصلاً یادم رفته دوران دانشجویی‌م چطوری زندگی می‌کردم، الان خودم رو می‌کشم که وقت کم نیارم. هرچند اون زمان، عاشق مسیر و خود دانشگاه بودم واقعاً، خیلی وقتا از کلاس جیم می‌شدم، خواب‌م میومد دیر می‌رفتم، عصر می‌رفتیم توی باغ پیکنیک، یه عالم هم آدم جدید بود همیشه.

همیشه دل‌م می‌خواست یه جای بزرگ کار کنم، با کلی پرسنل! اینطوری همیشه ممکن‌ه یه دوست تازه پیدا کنی یا شاید جایی باشه برای قدم زدن.. دوست داشتم جایی مث دانشگاه خودمون کار کنم اما خب قرار نیست همه چیز، همونطوری باشه که ما میخوایم. هیچ تصوری ندارم اما فکر نکنم چندین سال اینجا بمونم. اصلاً نمی‌دونم. دل‌م میخواد برنامه‌ریزی کنم یه رشته‌ای بخونم که به آرزو م نزدیک‌م کنه، یه یه محیط اون شکلی یا ساعت کار کمتر، مثلاً ۳-۲. مهم نیست حقوق‌ش هم کمتر باشه. نمی‌دونم، هیچ تصوری ندارم. زوده برای این فکرا، نه؟

*ماتم برد وقتی قهرمان کتاب "بیگانه" زد الکی الکی اون مرد عرب‌ه رو کشت!
واقعاً همینطوری مونده بودم چرا اینطوری شد! دوست داشتم شخصیت‌ش رو.

یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

Daisypath Happy Birthday tickers