*صبح مامان اومده بالا سر م بیدارم کرده میگه بدو!
بیدار نشده شروع کردم دویدن!
وااااای دکتر اصفهانی داشت یه قطعه‌ی دشتستانی می‌خوند. مضمون‌ش این بود که خدا گاهی سختی‌هایی رو توی زندگی‌ت میذاره تا مجبور بشی رو ت رو از مردم برگردونی سمت خدا: خلق را با تو از آن بدخو کند / تا تو را ناچار رو آن سو کند»...

اول رفتیم خونه‌ی همسایه بالایی‌مون. بیچاره پسر ش انقدر گریه کرده بود چشماش قرمز بود کاملاً. می‌گفت جای خالی پدر ش خیلی اذیت‌ش می‌کنه. فقط از این‌ خوش‌م میاد که اینا کلاً آدمای راحتی‌ن و نمیگن بد ه مرد گریه کنه و فلان. تا دل‌شون می‌گیره شروع می‌کنن عین دخترا اشک ریختن! به نظر من که اصلاً زشت نیست. آدم‌ن خب پسرا هم.

بعد رفتیم خونه‌ی مادربزرگ‌. شب هم خسته و کوفته از خندیدن و بالا پایین پریدن تشریف‌مون رو آوردیم خونه.

چند تا عکس جدا کردم براتون ببینین. کیفیت‌شون رو ایفتیضاح کردم که سریع‌تر لود بشن.
این سیستم مدرن حمل پول  آقای همکار گیج‌ه.
این نمایی! از گل‌فروشی‌ خیابون‌مون‌ه که من مشتری‌ش هستم. هل گل می‌خرم، هی خشک میشن. دیگه فروشنده‌هه می‌دونه تخصص من، خشک کردن گلدون‌های سرحال‌ه.
این هم من ‌م وقتی جوون بودم و دانشجو! یکی از معدود عکس‌هام‌ه که خوش‌م میاد از ریخت خودم! البته شما از مناظر لذت ببرین.

پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٧
سخن شما
موضوع: نوروز
Share

Daisypath Happy Birthday tickers