*آقای همکار مودب و عموی مدیر مون اسباب‌کشی کردن به اتاق جدیدشون. تمام پنج‌شنبه رو هم مشغول بیرون ریختن آشغال‌های آقای امور اداری اسبق بودن! ماشالا طرف یک‌تنه، زباله‌دان تاریخ ساخته بود دیدنی! انقدر هم اتاق‌ش بوی سیگار می‌داد که عملاً نمی‌تونستی نفس بکشی اونجا. من که هر کاری داشتم از همون دم در می‌گفتم بهش. اگر هم قرار بود برگه‌ی مرخصی‌م رو بدم امضا کنه، نفس می‌گرفتم، می‌رفتم داخل، سریع امضا رو می‌گرفتم و می‌دویدم سمت بالکن اتاق‌مون.

الان به دلیل تنفر آقای همکار مودب از هرگونه دود، هوای اتاق نرمال شده - در، تمام مدت باز ه - و میشه مثل یک انسان متمدن رفتار کرد اونجا. امروز با صحنه‌ی جالبی روبرو شدم.

آقای امور اداری سابق، به دلیل سلیقه‌ی زیاد! و نظم بیش از حد! تمام مدارک و کپی شناسنامه‌ها و قراردادها رو همینطوری پخش‌وپلا ریخته بود کف کشوها! آقای امور اداری جدید که همانا کسی نیست جز عموی مدیرمون، با توی رودرواسی گذاشتن آقای همکار مودب، وظیفه‌ی خطیر سروسامان‌دادن به پرونده‌ها رو انداخته گردن ایشون.

گفتم چقدر می‌گیری چند دقیقه از اتاق بری بیرون؟
- برای چی؟
به جای جواب، ورق‌های روی میز رو نگاه می‌کردم!:واااااااااای آقای نگهبان چه نو بوده!

- چی بوده؟
- نو!

- چی؟
- نو! New!

- یعنی چی؟
- شما نمیگین؟ یعنی چقدر جوون بوده!

بعد یه ورق داد دست‌م. کپی شناسنامه‌ی خانوم همکار منشی بود. نگاه کردم: متولد ۱۳۴۹!
چشمام گرد شد، دوباره نگاه کردم. ۴۹ بود واقعاً.
یه دفعه برگه رو کشید از توی دست‌م: انقدر نگاه نکن! :دی
مااااااااات و مبهوت گفتم بده یه بار دیگه.واقعاً نوشته بود ۴۹!
- چی رو انقدر نگاه می‌کنی؟

هیچی نگفتم اما خب.. خانوم همکار منشی همیشه می‌گفت متولد ۵۹ هست! برای ۵۰ای بودن یه کم پیر ه برای ۴۹ای بودن یه کم جوون! رفتم سراغ‌ش:
چند تیر ه تولد ت؟
- یک!

- چه سالی؟
- چطور؟

- آخه الان پیش آقای همکار مودب بودم، اون هم پیش پرونده‌ها بود. نگفتی..
- بعداً بهت میگم.

فهمیدم افتاد که بله...

شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

Daisypath Happy Birthday tickers