*چند روز پیش یه اتفاق بامزه‌ای افتاد، یادم رفت بگم:
رفتم مسجد نماز بخونم. یه دختربچه ای منتظر بود تا نماز مامان‌ش تموم بشه ببردش کلاس نقاشی. دفتر و مدادرنگی‌هاش رو ولو کرده بود دور ش. نگاه‌ش که بهم افتاد، لبخند زدم. اون هم جواب نداد. بچه‌ی خجالتی‌ای نبود.

نماز م که تموم شد گفت خاله؟ میای نقاشی‌هام رو نشون‌ت بدم؟
رفتم دوزانو نشستم پیش‌ش و دقایقی بعد هردومون سخت مشغول نقاشی کشیدن و رنگ زدن بودیم. خیلی کِیف داشت. تازگیا مشکل‌م حل شده با بچه‌ها. شاید از همون روزی که آقای همکار خوش‌اخلاق گفت دخترش گفته مریمی چقدر مهربون‌ه - فقط چون وقتی اومد اتاق ما، من بلند شدم بوس‌ش کردم و چون ننشست، من هم کنار ش ایستاده بودم و دستام روی شونه‌هاش بود تمام مدت - یا شاید از روزی که بچه‌ی ۲ ماهه‌ی دوست‌م رو نیم ساعت با دهن بسته به مامان‌ش نشون دادم. آخه عادت داره یه بند زر بزنه اما اون روز همه ش با من می‌خندید! چی می‌گفتم؟ آهان!

بعد گفت بیا برات سگ بکشم. یه لاک‌پشت گنده کشید، گفت این شتر ه! آبی‌ش کن. بال هم داره. گفتم رومینا شتر که بال نداره.
نگاه‌ش گیج بود.
گفتم اون قلنبه‌ی پشت‌ش رو میگی؟ اسم اون کوهان‌ه.
تکرار کرد: کوهان؟
- کوهان (-:

فکر کن یه شتر آبی پرواز کنه، شکل لاک‌پشت باشه، بهش بگن سگ!
((:

سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*معاون بازرگانی‌مون شدیداً توصیه کرد زود نیام خونه و بیشتر بمونم دفتر. می‌ترسید کاری پیش بیاد و من نباشم! یه ربع که از تموم شدن ساعت کار گذشت، آقای همکار مودب در حالی که داشت سر و کله‌ش رو با دستمال خشک می‌کرد و اظهار ندامت می‌کرد از اینکه چرا اضافه بر سازمان مونده و حواس‌ش به ساعت نبوده، گفت چرا نمیری خونه؟ خوش‌ت اومده؟

وسط مکالمه رسیدم به فیلم Wanted! گفتم بابا این چی بود؟! خیلی خنده‌دار بودا اما یه کم اصلاً خانوادگی نیست.
گفت چی؟ Wanted؟ اون که چیزی نداره. اکشن‌ه همه‌ش. کجا ش رو میگی؟

گفتم مکالمه‌هاش! دیگه خاموش کردم ندیدم بقیه‌ش رو. اول‌ش چطوری‌ه؟
- یکی تیر غیب می‌خوره و می‌میره! یه گروه‌ن آدم می‌کشن. صحنه نداره!

من: نـــــــــــــــــه! اشتباه نمی‌کنی؟ ببین رو ش عکس آنج-لینا جو-لی داره‌ها که تفنگ دست‌ش‌ه اما تو ش اینطوری نیست!
- یعنی چطوری‌ه؟ تعریف کن.

من:یه پسره میره سوار سرویس بشه ببرندشون بازدید. بعد هی در و دیوار کوبیده میشه توی سر و کله‌ش تا سوار شه. خنده‌داره خیلی یعنی من Play رو زدم شروع کردم به خندیدن! بعد توی بازدید به جای آب، H2O9 برمی‌داره. بعد که میره خونه، Uncle کتاب به دست میاد ارشاد ش کنه - حالا این وسطا هم هی سانسور می‌کردم - شروع می‌کنه چرت و پرت گفتن. من هم خدا رو شکر کردم زیرنویس‌ش فارسی نبود. خاموش‌ش کردم.
- این نیست فیلم‌ه.

من: یعنی پوست‌ش Wantedه تو ش یه چیز دیگه؟ خب دست‌ش درد نکنه. واقعاً خنده‌داره فیلم‌ش.

آقای همکار مودب مونده بود من چرا به جلد سی‌دی و دی‌وی‌دی میگم پوست!سوال

هیچی دیگه! الکی تا ساعت یه ربع به ۶ معطل شدم. آخرش به مدیرمون گفتم من تا کِی باید اینجا بشینم؟
چشماش گرد شد: خب پاشو برو اگه دوست نداری بمونی!

یه بار اومدم حرف گوش کنما! بعد سر و کله‌ی آقای همکار مهندس کامپیوتر پیدا شد. فهمیدم چرا باید اون ساعت، اونجا می بودم. اطلاعات‌ش خوب‌ه در زمینه‌ی ماوراءالطبیعه و رمالی و عرفان و موضوعات عجیب و غریب در کل!

یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*با آقای همکار قلنبه حرف نمی‌زنم. من اصولاً چندش‌م میشه وقتی یکی زیاد احساس صمیمیت می‌کنه. بدم میاد کسی زیاد نزدیک‌م وایسه و زل بزنه بهم موقع حرف زدن و بیخودی بچسبونه خودش رو. البته همه‌‌ی اینا خیلی بستگی داره اما همیشه شاکی بوده‌م از این حرکات آقای همکار قلنبه و خیلی دوستانه هم بهش می‌گفتم اما وقتی دیدم اصلاً رعایت نمی‌کنه، دیگه اون رو م اومد بالا و از در خشانت و بی‌محلی دراومدم تا حد خودش رو بدونه.

خب حق دارم. تو هم خوش‌ت نمیاد همکار ت عزیزم صدا ت بزنه! زیادی نزدیک‌ت وایسه و تو هی مجبور شی بری عقب‌تر، زیادی تماشا ت کنه و از توجه پسرای دیگه! به تو شاکی بشه و غیره.. یه روز برگشت بهم گفت وقتی تو با بقیه - مث آقای همکار مهندس کامپیوتر، آقای همکار مودب یا آقای همکار دودره‌باز - حرف می‌زنی، من عمداً دخالت نمی‌کنم!

من هم خیلی جدی گفتم کار خیلی خوبی می‌کنی.. و معنا و مفهوم آن این بود که به مربوط نمیشه که بخوای دخالت کنی!

چند بار هم پیش اومد خودش رو انداخت وسط حرف من و کسانی که داشتم باهاشون حرف می‌زدم یا انقدر زیادی خرکی فردین‌بازی درآورد و مثلاً هوا م رو داشت که واقعاً حال‌م داشت به هم می‌خورد.

امروز هم که آقای همکار خوش‌اخلاق رو واسطه کرد گفتم اینطوری‌ه جریان. بهش بگین حواس‌ش به رفتارش باشه. همه اشتباه می‌کنن اما وقتی یکی دوستانه اشتباه‌ت رو بهت میگه باید گوش بدی! این گوش نداد، این هم آخر و عاقبت‌ش!

شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*اصولاً وقتی یه روز و نیم تعطیلات آخر هفته بشه یه روز و سه چهارم یا بیشتر، دیگه عبور و مرور آقای همکار مودب در سطح شهر تهران ممنوع میشه! مجبوره بره شمال! و خب چون اصولاً وقتی همه توی صف پررویی وایساده بودن، ایشون توی صف خونسردی بوده در غالب موارد، روز بعد از تعطیلات رو هم کمافی‌السابق! در تعطیلات به سرمی‌بره و فردا ش تشریف میاره خوشحااال! انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.. و بدین سان آقای همکار مهندس کامپیوتر امروز کلی مجبور شد پشت در بسته‌ی اتاق منتظر وایسه.

گفتم بیا اتاق ما بشین. اومد اما اصلاً راحت نبود.
گفتم اینجا بودن از روی میخ خوابیدن هم سخت‌تره گویا! چرا اینطوری هستی؟ گفت من که اینجا راحت‌م یعنی اصلاً دوست دارم اینجا باشم - منظورش این بود که شخصاً با ما مشکلی نداره - ولی خب بقیه زبون‌شون می‌دونی چطوری‌ه که. بعد هر چی کار کردم، همه‌ی زحمات‌م میره زیر سوال!

گفتم بخوای اینطوری فکر کنی من کلاً زیر سوال‌م :دی رفتار م نرمال‌ه و خب اهمیتی نمیدم به دیگران یعنی اصلاً خوب نیست بخوای بشینی تصور کنی کی ممکن‌ه پشت سر ت چی بگه! چون هیچ‌وقت به نتایج خوبی نمی‌رسی. فکر ش رو نکنی بهتر ه پس...

*تغذیه‌ی سالم، روز اول‌ش خیلی سخت‌ه. روز دو‌م‌ش - که همانا امروز ه - سخت‌ه و احتمالاً از فردا راحت‌تر میشه. والا یه زمانی بنده ۲ سال رژیم گرفتم چاق بشم! اصلاً هم فکر ش رو نمی‌کردم زمانی برسه که بخوام وزن کم کنم! چند روز پیش رفتم روی ترازوی آشپزخانه :دی :دی دیدم واااویلا! ۶۰ کیلو شدم! در حالی که یک سال پیش در چنین روزی وزن‌م ۵۳ بود. تازه می‌گفتم چقدر زیاد شده‌م! کلی هم حواس‌م بود نشم ۵۴ حتی!

راست‌ش اول خواستم به رو م نیارم اما دیدم نمیشه! من هم مودی! دیدم بهترین راه این‌ه که تا توی مود ش هستم درست‌ش کنم. نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا اینکه گیاهخوار شده‌م شدید! البته برنج گیاه محسوب نمیشه فعلاً!

جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*هیچ معاهده‌ای
از معاهده‌ی چشم‌ها
محکم‌تر نیست
حتی ازدواج

پی‌نوشت: به‌قول حسین پناهی: «چشم‌ها نگهبانِ دل‌هایند»

پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٧
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*رفته بودم مانتو پرو کنم، هی به خانوم‌ه می‌گفتم یه سایز بزرگترش رو میدی لطفاً؟
دیگه آخر چشمای خانوم‌ه گرد شده بود! دقت کردی؟ یه سایز بزرگتر مذکور همیشه فقط در یکی از ابعاد از قبلی‌ه بزرگتر ه - اگه دقیقاً سایز همون قبلی نباشه البته - مثلاً فقط قد ش بلندتر ه یا آستیناش یه کم گشادتر ن!

بعد این فروشنده‌ها انقدر مانتوهای تنگ و کوتااااه به دخترا می‌فروشن دیگه باورشون نمیشه یکی بیاد دنبال مانتویی بگرده که به سایزش بخوره. فکر می‌کنن تنگ‌ترین مانتویی رو که تن‌ت رفت باید بخری! فکر کنم در بلاد کفر راحت‌تر بشه مانتو خرید :دی

تازه همه که لاغر و مانکن نیستن! هر مدلی هم مناسب هر سایزی نیست. من فکر می‌کنم درست‌ش این‌ه که از فلان مدل دخترونه، از یه سایزی بزرگتر نداشته باشن مثلاً که مادر مادربزرگ من نتونه بره یه مانتویی شکل مال من بخره! نه اینکه یکی همسن من مجبور بشه بره بین مانتو مجلسیا دنبال مانتو بچرخه! بگذریم که الان جوون‌ترا لباساشون ساده‌تر از اونایی‌ه که سن و سالی ازشون گذشته!

اون روز یه خانومی رو دیدم توی مترو با مانتوی صورتی. بهش می‌خورد از مامان‌م یکی دو سال کوچیکتر باشه! یا یه خانوم خیلی پیر با شلوار جین آبی و کفشای قرمز! بعد داشتم فکر می‌کردم من رو م میشه اینطوری لباس بپوشم؟ خب خدایی‌ش اون کفش قرمز رو من باید بپوشم نه یکی همسن مادربزرگ‌م..

*پروردگار! لطفاً در اسرع وقت من رو از هرگونه دستبند، گردنبند، خرمهره! بلدیجات رنگی خوشگل و سایر لوازم مشابه سیر گردان. آمین!

چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*آخرای ماه رمضون که میشه همه میرن روی سایلنت؛ شایان ذکر است که ما یه ربنا سر ظهر داشتیم همه روزه و جمع کثیری تشریف می‌بردن برای مراسم ناهار. باز بچه‌های ما انقدر عقل‌شون می‌رسید که برن توی اتاق بزرگ‌ه بشینن ناهار بخورن. واحد اونوریا که دیگه ماشالا! رسماً قابلمه به دست می‌رفتن ناهارخوری، اندازه‌ی ۶ تا عروسی هم سروصدا راه مینداختن.

امروز هم که آقای همکار قلنبه نیومده مرخصی گرفت رفت؛ این‌ه که دیگه کسی نبود شلوغ‌کاری کنه. دیدنی بودن همه. آقای همکار گیج که یا با اخم کار می‌کرد یا خواب بود. بعد که بچه‌ها سر به سرش میذاشتن می‌گفتن چرا انقدر می‌خوابی؟ می‌گفت من؟ خواب؟ من کِی خوابیدم اصلاً؟
آقای همکار آبدارچی یه بند با کسب اجازه از اینجانب به اقصی نقاط تهران تلفن می‌زد. انگار مثلاً تلفن مال بابام‌ه که من بخوام اجازه بدم یا ندم.
آقای همکار دودره‌باز یه ریز شلوغ می‌کرد که مجبور شدم به سکوت دعوت‌ش کنم. بعد دیدم بنده خدا بهتر از این نمی‌تونه باشه. بی‌خیال‌ش شدم.
آقای همکار مودب هم که اصولاً پیدا ش نبود. رفتم کار ش داشتم، دیدم خواب خواب‌ه. یواش اومدم بیرون صدای پا م بیدار ش نکنه.
خانوم همکار هم در حال منهدم شدن بود و خب براش مرام گذاشتم صبر کردم کارش تموم بشه با هم بیایم خونه. البته با عیدی‌ای که مدیر عامل بهش داد حسابی خواب از سرش پرید. حالا فکر می‌کرد لابد الان من و آقای همکار دودره‌باز شاکی میشیم که چرا مدیرعامل فقط به پیرترها و خانوم همکار عیدی داده.

راست‌ش اصلاً حسودی‌م نشد اما واقعاً طرف فکر نمی‌کنه این فرق گذاشتن‌ها به گوش ملت می‌رسه؟ بعد میگن چرا اینا دل به کار نمیدن؟ ملاک این عیدی دادن چی بود الان؟ سن؟ سابقه‌ی کار؟ نیاز مالی؟! وظیفه‌شناسی؟ سِمت؟ من هر رقم حساب کردم با هیچ‌کدوم اینا نمی‌خوند!

*شب کلی مسج تبریک عید داشتم. این همراه اول هم که جدیداً روزای عادی هم تعطیل‌ه؛ دیگه خدا نکنه عیدی چیزی هم باشه و چهار نفر بخوان اضافه بر سازمان مسج بزنن. مگه می‌رسه؟!!

عوض‌ش ایرانسل! به هر بنی‌بشری مسج بزنه Delivered میشه زود! بعد به من میگن چرا N95 خریدی تو ش سیم کارت ایرانسل گذاشتی؟ من فکر نکنم صد سال دیگه هم اینترنت همراه اول، مث ایرانسل کانکت بشه با این سرعت! آهنگ دانلود می‌کنم باهاش من. فقط فایل‌های سنگین رو هنوز نمی‌تونه بگیره هنوز. قطع میشه وسطاش. هی هم بخوای از اول دانلود کنی تموم میشه اعتبار ت خب. حالا از امشب طرح قرمز ش رو فعال کردم خوش به حال‌م بشه! (:

سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*به من جایزه بدین. روزه گرفتم امروز. والا من ۸ سال‌م بود روزه می‌گرفتم عین بچه‌ی آدم! الان ۲۸۸ سال‌م‌ه، سر یه روز ش منهدم که میشم هیچی، جایزه هم میخوام تازه!

به خبری که هم اکنون به دست‌م رسید توجه کنید: عموی دوست سیستر تا سن ۹۰ و خورده‌ای سالگی! روزه می‌گرفته. من هیچی نمیگم |:

دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*ما اصولاً همگی کارامون رو سرعتی انجام میدیم، بعد میشینیم به بحث و تبادل نظر! معمولاً یهو یه طوری میشه که همه توی یه اتاقی جمع میشن و یکی یه چیزی میگه بحث شروع میشه. امروز همه توی مود ماوراء‌الطبیعه بودن!

یعنی ماجرا از اونجا شروع شد که گفتم به نظرت هزینه‌ی نصب دوربین مدار بسته چقدر میشه؟
- دوربین مدار بسته میخوای چی کار؟!

گفتم خب باهاش میشه دید هر کسی در اقصی نقاط شرکت داره چی کار می‌کنه. خوب‌ه دیگه. آمار ت تکمیل میشه، حوصله‌ت هم سر نمیره! :دی
- ((: چه فکرایی می‌کنی تو مریمی!

- تازه می‌تونیم یه هزینه‌ای هم پرداخت کنیم این دوربینای کنترل نامحسوس و دوربینای بزرگراه‌های اصلی شهر رو هم که صبح‌ها وضعیت ترافیک‌شون از تی‌وی پخش میشه، بعدازظهرا برامون وصل کنن اینجا :دی
- حالا اینا رو میخوای چی کار تو؟ :دی

- واسه سرگرمی! آمار! همه چی! اصلاً تو فکر کن گوی بلورین داشتن خوب‌ه، نه؟
- گوی بلورین؟

- آره. می‌تونی باهاش همین جا که نشستی کلی آمار بگیری.
- خب بعدش چی؟

- اِ! بعدش چی‌ه؟ خوب نیست بتونی هر لحظه بخوای، آمار هر کس رو بخوای داشته باشی؟ تازه اگه قالیچه‌ی پرنده هم داشته باشی دیگه تکمیل‌ه!
- قالیچه‌ی پرنده؟

یه طوری نگاه‌ش می‌کنم که یعنی همکاری کن!
میگه آره خب. دیگه انقدر م پول مترو نمیدیم.

گفتم اون هم میشه اما فکر کن چه کارایی میشه باهاش کرد. اول با گوی بلورین آمار ت رو می‌گیری، بعد با قالیچه‌ی پرنده هر جا بخوای میری!

- :دی خب ببینم‌.. اگه رفتی و طرف در رو قفل کرده بود یا پرده‌ها رو کشیده بود، چی کار می‌کنی؟
- اوووم.. فکر اینجا ش رو نکرده بودم! خب.. یا به زبون خوش بهش میگی اونجایی و میخوای ببینی‌ش یااا... باید راه دیگه‌ای پیدا کنی مثلاً invisible بشی که البته.. خب باز هم نمیشه از در و دیوار رد شد. باید یه محلول پیدا کنی که وقتی می‌خوری‌ش بتونی از در و دیوار رد شی.. البته شاید محلول‌ه بریزه یه وقت.. آهااااااااان! اتاق ضروریات!

دیگه نتونست نخنده! اینا رو از جا میاری تو؟
- هری پاتر نمی‌خونی؟
- گفت بابا این همه کتاب خوب هست. هری پاتر؟

- یکی‌ش رو بگو مثلاً!
هیچی یادش نیومد: خب می‌دونی که من متاسفانه اهل کتاب خوندن نیستم!

- بله! اون رو که کاملاً در جریان‌م. چرا پس یهو یه چیزی می‌پرونی؟
- حالا اتاق ضروریات چی هست؟

تعریف کردم که اتاق ضروریات اتاقی‌ه که در حالت عادی وجود خارجی نداره و فقط وقتی ظاهر میشه که تو واقعاً به یه چیزی احتیاج داری. میری توی اتاق، چیزی رو که میخوای برمی‌داری و کار ت رو انجام میدی :دی خود اتاق کمک می‌کنه :دی
- تو این حرفا رو از کجا میاری؟!

گفتم من از اول‌ش هم همینطوری بودم. الان بعد ۱ سال تازه دارم نشون میدم خودم رو :دی

بعد حرف آرزوها و رسیدن به اونا شد. همه می‌دونن که تحقق خواسته‌ها راه‌های مختلفی داره. منصفانه‌ترین‌ش تلاش کردن و دعا کردن برای برآورده شدن اون آرزو و رسیدن به اون خواسته‌ست، کثیف‌ترین‌ش هم همانا دست به دامن جادو شدن و کمک گرفتن از نیروهای فرازمینی‌ه. میگم کثیف، چون این کار اختیار رو از طرف مقابل یا کل آدم‌هایی که باهاشون طرف هستی و توی ماجرا دخیل‌ن، سلب می‌کنه و همه چیز به طرز عجیبی در راستای تحقق خواسته‌های تو قرار می‌گیره. البته شاید آدم وسوسه بشه برای بعضی چیزای مهم، افسار بندازه گردن دیگران و دنیا رو مطابق میل خودش بچرخونه اما اگه به خودت یادآوری کنی که «از هر دست بدی، از همون دست می‌گیری» و «در همیشه روی یه پاشنه نمی‌چرخه» اون وقت قضیه یه شکل دیگه‌ای میشه.

به نظر من استفاده از این نیروها فقط یه جا اشکالی نداره و اون هم وقتی‌ه که تو واقعاً بخوای از خودت دفاع کنی یا از مخمصه‌ی کثیفی که برات درست کرده‌ن با همین روش، خودت رو نجات بدی که خب این معمولاً تنها راه ممکن‌ه چون دعا کردن معمولی زورش به چنین چیزایی نمی‌رسه. لطفاً کسی نگه اینطور نیست و چنین چیزایی وجود خارجی ندارن که من نه تنها قبول نمی‌کنم، خیلی هم متاسف میشم که ببینم روز روشن! کسی داره سعی می‌کنه خودش رو اینطوری دلداری بده و گول بزنه!

این کارا کار هر کسی نیست. بلدی میخواد و بهای خاص خودش رو هم داره که هر کسی بخواد این کاره بشه باید اون بها رو بپردازه. بها ش می‌تونه هر چیزی باشه، سلامت روحی، مال دنیا، همسر و فرزند، هر چیزی... دقیقاً به همین دلیل‌ه که این آدما مصداق «کل اگر طبیب بودی..» هستن چون عملاً نمی‌تونن از اون نیروها برای سر و سامون دادن زندگی خودشون استفاده کنن. این بهایی‌ه که قبول کرده‌ن بپردازن. اونایی هم که معمولاً وضع مالی خوبی دارن و ادعا می‌کنن این‌کاره‌ن، دروغ میگن! چون هنوز حاضر نشده‌ن زندگی‌شون رو وقف این کار کنن. نیروهاشون هم در حد بنز عمل نمی‌کنه پس!

میگم بلدی میخواد چون اگه بلد نباشی، نه تنها چیزی درست میشه بلکه ممکن‌ه خراب هم بشه و تو نمی‌دونی چی کار کردی و حالا چطوری باید درست‌ش کنی!

اما کار کردن با نیروهای روحی اشکالی نداره؛ چون داری روی روح و انرژی خودت کار می‌کنی. ضرری نداره و خیلی هم خوب‌ه حتی. بی خطر هم هست. مثلاً آدم می‌تونه بشینه از روی یه کتابی مث «تقویت نیروهای روحی و روانی» برای خودش تمرین کنه و از آرامش و قدرت شهودی که به دست میاره لذت ببره. البته بعضیا هم ممکن‌ه زیاد دوست نداشته باشن حس ششم‌شون قوی بشه مثلاً و اذیت بشن اینطوری. بستگی داره آدم اصلاً از این چیزا خوش‌ش بیاد یا نه.

یکی از راه‌های سالم رسیدن به آرزوها، حفظ انرژی و طرز فکر مثبت‌ه. خیلی چیزا هست که می‌تونه باعث بشه آدم، منفی بشه. از بیکاری و فکر و خیال بگیر تا همنشینی با آدمای منفی‌.. اگه دقت کنی می‌بینی خیلیا حال آدم رو بد می‌کنن. با دروغ گفتن، با فضولی کردن، غیبت کردن، حرف درآوردن..

ببین! همینطور که من میگم، تو داری منفی میشی چون همه‌ش نمونه های عینی اینایی که میگم میاد توی ذهن‌ت.. اما بعضیا هستن که موج‌شون مثبت‌ه، روشن هستن. چشمای این آدما، لبخند و آرامش‌شون و کلمات‌شون حال آدم رو خوب می‌کنن. آدم رو یاد قشنگی‌های دنیا میندازن؛ باعث میشن به روزایی فکر کنی که آرزوهات دارن برآورده میشن و میری سراغ خوبی‌های دنیا..

می‌بینی؟ قدرت کلمات مثبت، کمتر از منفی‌هاست!
برای همین میگن سراغ آدما و چیزای منفی نرید! چون سخت میشه موج‌شون رو دور کرد..

داشتم می‌گفتم: یکی از راه‌های سالم رسیدن به آرزوها، حفظ انرژی و طرز فکر مثبت‌ه؛ یعنی باید بتونی باور کنی به خواسته‌ت می‌رسی و انرژی مثبت‌ت رو متمرکز کنی. دیدی میگن فلانی انقدر گفته که باورش شده؟.. این حقیقت داره. هر چیزی رو میخوای، باید باور کنی داری‌ش. انقدر بگی تا باورت بشه. بعد به خودت میای و می‌بینی واقعاً داری‌ش.

مثلاً تو از من اصلاً خوش‌ت نمیاد! اما میخوای این رو یه طوری حل‌ش کنی چون تداخل امواج ما اذیت‌ت می‌کنه. باید بشینی به ضمیر من نامه بنویسی. یعنی هر شب یه ساعت مشخص - مثلاً ۸ شب - بشینی و فکر کنی داری ضمیر ناخودآگاه من رو دستکاری می‌کنی. انگار اون ورقی که دست‌ت‌ه، ضمیر من‌ه و تو میخوای با خودکار ت رو ش چیزای خوب بنویسی یا حتی مطلبی رو به من القاء کنی. هر چی اون مطلب مثبت‌تر باشه، زودتر جواب میده؛ مثلاً می‌نویسی ما همدیگه رو دوست داریم و با هم مشکلی نداریم و من دوست دارم فردا داوطلبانه بیام با تو احوالپرسی کنم و توی انجام فلان کار هم کمک‌ت کنم چون این هردومون رو خوشحال می‌کنه.

چیزای منفی ننویس! مثلاً ننویس ما دیگه با هم دعوا نمی‌کنیم و دیگه حال‌مون از دیدن هم بد نمیشه و فلان.. چیزای خوب باید بنویسی. یاد گرفتی؟

- آره.. تو این رو امتحان کردی؟

من: آره (: ولی نباید «امتحان»‌ش کنی. باید شک نداشته باشی که جواب میده! چه اشکالی داره آدم چند روز برای خودش و دیگران وقت بذاره، بعد همه چیز بهتر بشه؟

*آقای همکار مودب به آقای همکار دودره‌باز: بابا این اینترنت بیچاره که سرعت‌ش خوب‌ه. کجا تو می‌تونی اینطوری آنلاین کلیپ نگاه کنی؟ انگار از روی هارد داره می‌خونه.
آقای همکار دودره‌باز تایید می‌کنه. همون موقع من وارد میشم و چون به سبک همیشگی آقای همکار مودب، باید تازه‌واردین توی بحث شرکت داده بشن، ازم میخواد ببینم و نظر بدم.

خم میشم روی میز ش که بتونم مانیتورش رو ببینم. یک عدد خانوم متشخص فرهیخته شدیداً داره آواز می‌خونه و بالا پایین می‌پره. از اون کلیپ‌های خارجی شلوغ و پر سر و صدا که یه لحظه‌ش هم برام قابل تحمل نیست.

هیچی نگفتم..

یکی دو ساعت بعد براش قاقالی‌لی بردم. گفت من روزه‌م!
زدم به مونیتور ش گفتم پس اگه روزه‌ای اینا رو تماشا نکن. بذار برای بعد از افطار.
گفت چی رو؟ تو اصلاً بیا ببین این چی‌ه؟

مجبور شدم نگاه کنم. یه وب‌پیج عادی بود. گفتم اون قبلی منظورم‌ه!
- چرا؟ چه ربطی داره؟
گفتم ربط‌ش علت تماشا کردن‌ش‌ه.

- متوجه نمیشم... اعتقادی ندارم به این حرف. ربطی نداره به نظر م.
یه طوری شد. نمی‌شد فهمید جاخورده یا ناراحت شده. گفتم من هم اعتقادی ندارم. می‌خواستم ببینم چی بهم میگی :دی

خب ربط که داره! همون پروردگاری که گفته روزه بگیرین، گفته این چیزا رو تماشا نکنید خب!

عصر گفتم یه کاری انجام میدی برام؟
- چی؟

- برای من دعا کن.. فقط بگو کِی داری این کار رو انجام میدی.
- دعا که وقت نداره!

- آره اما میخوام بدونم.
- خودت دوست داری کِی باشه؟

- امروز می‌تونی؟
- آره..

- ساعت ۶ و۱۰ دقیقه خوب‌ه؟
- باشه؛ چشم..
.
.
ساعت ۶ و۱۰ دقیقه مسج زدم: من زنبیل گذاشتما! یادت‌ه؟
- بله! کاملاً! چشم! خیال‌ت راحت باشه.

آقای همکار خوش‌اخلاق هم قول داده شب که رفت مسجد برای نماز، یه صفحه قرآن بخونه برام. از هر جا شد. قرار ه ثواب‌ش برسه به روح‌م. فرقی نداره کدوم صفحه باشه (:

یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*یه کتاب داشتم که تو ش هیچی نداشت. فقط سوال بود. سوالایی که روی جواباش می‌شد فکر کرد و اعماق روان فرد پاسخ‌دهنده رو برملا نمود! یکی از سوالاش این بود که اگه بتونی با گفتن کلمه‌ی «بمیر! بمیر!» یکی رو به درک واصل کنی و تا آخر دنیا هیچ‌کس هم نفهمه کار تو بوده مرگ اون آدم، این کار رو می‌کنی؟ اگه آره، اون آدم کی‌ه؟

من در همینجا و از همین تریبون اعلام می‌کنم که حاضرم یک نفر رو به درک واصل کنم و او کسی نیست به جزززززززززز آقاااااای همکاااااار بی شعووووووور..... سوووووووووووووووت.... دسسسسسسسسسست

چون واقعاً حق‌ش‌ه. آدم تا کجا ش که نمی‌سوزه. فکر کن یه آدم چنـــــــــدش با امواج به غایت منفی، بی‌نهایت عقده‌ای، بی‌سواد و بیخود! بر حسب تصادف دری و تخته‌ای کاره‌ای بشه و ماهی چند میلیون پول مفت به جیب بزنه. هار نمیشه آیا؟

امروز هم ایشون اومدن بالا یه قدمی زدن و یه آماری گرفتن و بدوبدو تشریف بردن دفتر مدیر عامل که چرا نیم ساعت از شروع ساعت کاری گذشته و بعضیا نیومده‌ن هنوز؟! البته نمی‌دونم دیگه چیا بهش گفته بود اما مدیر عامل ما که همیشه‌ی خدا، آروم و ریلکس‌ه و لبخند ش یه لحظه هم محو نمیشه، خییییییییییلی عصبانی شده بود و آمار کی اومده کی نیومده رو گرفته بود از نگهبان!

حالا اعدام که نمی‌کنن کسی رو اما خب اعصاب آدم داغون میشه از اول هفته زیرآب‌زنی و پدرسوختگی و تهدید و ارعاب ببینه. از دار و دسته‌ی ما همه اومده بودن جز آقای همکار مودب. اون هم که ریلــــــــــــــکس. هر دفعه هم بهش نق می‌زنم چرا گاهی انقدر دیر میای، میگه چی‌ه مگه؟ واسه چی زود بیام؟ خیلی اینجا نظم داره؟ سر موقع حقوق میدن یا احترام آدما رو نگه می‌دارن؟ مبلغ‌ش هم که چیز قابل ملاحظه‌ای نیست. اصلاً باشه.. نباشه.. چه فرقی داره؟ سوء استفاده رو اونایی انجام میدن که راست راست راه میرن و حقوقای میلیونی می‌گیرن. من هم فقط میام که حوصله‌م سر نره... البته می‌دونم قانون‌ش چی‌ه و نمیگم کار م درست‌ه اما خب انگیزه‌ای هم ندارم..

بعد هم یه لبخند جهت تلطیف فضا تحویل‌م میده و بحث رو عوض می‌کنه. این مکالمه هر هفته ی ماست.. امروز دیگه اون رو م بالا اومد. تلفن زدم بهش. حالا خنده‌م هم گرفته بود. بچه‌های ما اصولا مصداق "استاد معلم چو بود بی آزار / خرسک بازند کودکان در بازار" هستند! آقای همکار قلنبه رو که عین بچه‌هایی که میرن توی کوچه پی بازی و دیگه برنمی‌گردن باید از اینور و اونور پیدا کنم. این هم از آقای همکار مودب..

حالا گوشی رو برداشته خوشحاااال.. سلاااام. خوبی؟ چه خبرا؟
یه کم حرف زدیم و باز شروع کردم نق زدن - در تمام عمر م هیچ کس اندازه‌ی این آدم از من نق نشنیده! - خیلی ریلکس گفت من کار مهمی برام پیش اومد که باید انجام می‌دادم. دیدم تا بیام اونجا ساعت میشه 12. تا بیام بشینم هم باید برگردم. گفتم اصلا نیام.

- یعنی نشستن‌تون 3 ساعت طول می کشه؟
می‌خندید: آره خب..

گفتم اصلا بهتره نیای. اینا همه افتاده‌ن به جون هم. تازه من یه کاری کردم. می‌دونی؟ فکر کنم.. یه کار بد..
- چی کار کردی؟

براش تعریف کردم:
صبح آقای همکار دودره‌باز تلفن زد گفت توی یه خرابکاری پایه‌ای کمک‌م کنی؟ من هم دیوانه! گفتم باشه. چی؟
گفت من اینجا گیر افتاده‌م نمی‌تونم بیام سر کامپیوتر م. من هر کاری میگم تو برام انجام بده. خب؟ اول این رو باز کن. حالا این کار رو انجام بده. هی انجام دادم هی جلو رفتم تا اینکه کل سیستم کامپیوتری دفتر ترکید! بعدش هم همه به خط شدن درست‌ش کنن! نباید این کار رو می‌کردم، نه؟

آقای همکار مودب خیلی خونسرد گفت یعنی به نفع آقای همکار دودره‌باز کار کردی؟
- آره

- خب عیب نداره. مهم نیست اصلاً..
من هم خوشحاااال خداحافظی کردم موبایل‌م رو گذاشتم توی جیب‌م و برگشتم اتاق‌مون :دی

وقتی برگشتم اتاق‌مون، آقای همکار قلنبه گفت چیزی شده؟ براش تعریف کردم. گفت کار تو بود؟! خب عیب نداره. فدای سر ت. مهم نیست که.

خوب‌ه دیگه. من گند بزنم دوستان تایید کنن. خدا کنه لو نره فقط. آبروریزی میشه بدددمدل! :دی

شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*کامپیوتر م کماکان در راه وصول! به درک‌ه و با سرعت فزاینده به پیش میره! پس از محو شدن فولدر آپشن، کم‌کم تمام فولدرها و محتویات‌شون از دیده نهان شدن و تنها راه دسترسی به خود درایوها هم باز کردن‌شون از مای داکیومنت و مای پیکچرز و اینجور جاهاست!

محض رضای پروردگار عالم، گوشی‌م رو هم بی‌نصیب نذاشتم و انقدر داغون‌ش کرده‌م که کلیه‌ی عکس‌های ادیت شده رو نگه میداره هر وقت دل‌ش بخواد، نشون میده!
اون چی‌ه توی دست‌ت؟ بده خراب کنم‌ش برات :دی :دی

و ما کماکان به اینترنت ایرانسل مشغولیم و صفای وب‌پیج‌های N95 تا دقایقی دیگر ما را ذوق‌مرگ خواهد نمود.

جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*توی اینجا مانتو و کفش و بلیز خریدن یعنی مرگ! دقیقاً مصیبت عظمااااا چون همه‌شون تنگ‌ن از دم. کفشا که ماشالا! یا باید کتونی بپوشی یا کفشای باریک و نوک‌تیز و ناراحت! دقت کردی؟ 90% دخترا پشت پاهاشون رو چسب زدن و جلوی کفش‌شون هم روی پاشون خط انداخته چون قلب دوم‌شون اصلاً توی کفش! راحت نیست. پوست حالا هیچی.. اعصاب آدم هم خراب میشه واقعاً. من نمی‌تونم کتونی بپوشم.. عادت دارم کفشای تخت و خوشگل اما راحت بپوشم. کسی جایی رو سراغ نداره کفشاش آدموار باشه؟ معرفی کنین لطفاً..

مانتو که دیگه هیچی! انقدر مانتوهای عجیب غریب مد شده آدم رو ش نمیشه پرو شون کنه حتی!! یه سری که پایین‌ش بلند و کج و معوج و ریش‌ریش‌ه. یه سری خیلی تنگ‌ه. بعضیا هم گل‌گلی و راه راه و پولک‌دوزی شده‌ن. دقیقاً لباس مجلسی که با افزودن مقادیری یقه و آستین به مانتو تبدیل شده باشه! من مانتوهای رنگ روشن و شاد می‌پوشم اما نمیشه دیگه آدم لباس مجلسی رو با آستینک بپوشه بگه مانتو تن‌م کرده‌م که!

بلیزها هم همه تننننننگ! خب این مدل لباس رو بچه 10 ساله نمی‌پوشه که. زن 30 ساله هم مسلماً سایزش بزرگتر از این حرفاست.  چطوری آخه آدم جا بشه توی این یه وجب لباس؟

پ.ن: یه کیف خیلی خوب گرفتم با 2 تا تاپ سفید. خوشگل‌ن.
من: خواهری! این رومی‌ه برام تنگ‌ه. می‌ترکم تو ش خب.
خواهری: آقاهه گفت اگه مارک‌ش رو نکنی عوض می‌کنه.

من به دستام نگاه می‌کنم. مارک لباس‌ه توی دست‌م‌ه.

نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا: یه باید بندازم‌ش دور یا لاغر شم اندازه‌م شه. کدوم؟
گزینه‌ی اول :دی

پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*هم‌اتاقی آقای همکار خوش‌اخلاق میاد اتاق ما میشینه و 4 ساعت حرف می‌زنه از همه چیز. من گوش نمیدم اما صدا ش توی مغزم می‌پیچه و به طرز وحشتناکی احساس می‌کنم سرم در شرف منفجر شدن‌ه. تصمیم می‌گیرم سرگرم بشه. گوشی‌م رو برمی‌دارم و تظاهر می‌کنم شدیداً دارم کار مهمی انجام میدم. با یاهو مسنجر ش آنلاین میشم. آی‌دی آقای همکار مودب روشن‌ه! یه کم سر به سرش میذارم.
جواب میده چه کرده اینترنت! آلویز آنلاین!

گفتم میخوام خودم رو وصل کنم به نت. گوشی افاقه نمی‌کنه دیگه! :دی
- خدا رحم کنه.

بعد نصیحت کرد که انقدر شارژ حروم نکن. 10 متر بشتر فاصله نداریم که.
گفتم چشم.. دیسکانت کردم.

دقایقی بعد دوباره صدای آقای همکار مذکور رفت توی مغز م!
آنلاین شدم نوشتم سامبادی هلپ می!
یاد اون صحنه‌ی فیلم جیغ افتادم که دختره از قاتل فرار می‌کنه. می‌دوه توی اتاق‌ش در رو قفل می‌کنه و از سایت پلیس کمک میخواد. چند ثانیه بعد پلیس میاد کمک‌ش.

اون زمان فکر کردم تا ما بیایم دایل‌آپ کانکت بشیم و سایت بالا بیاد و بنویسیم و پلیس پیام ما رو بخونه و اطمینان حاصل بشه که قصدمون مزاحمت نبوده و واقعاً داریم می‌میریم ریق، رحمت رو سر کشیدیم تموم شده رفته!

پنجره‌ی پی‌ام باز شد: واتس د متر؟
تعریف کردم براش.
جای جواب خودش اومد الکی یه چیزی از آقای همکار گیج پرسید و رفت بیرون. حتی سرم رو هم بلند نکردم. ییهو آقای همکار مذکور بدوبدو رفت اتاق‌شون و قال قضیه کنده شد!!!

پی‌ام زدم قدم‌ت سبک بود. تنکس.
- یور ولکام!

نمک ریخت توی کفش‌ش؟ چی کار ش کرد؟!!!

چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب / کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است...

*خدا این مریم رو زیاد کنه که شارژ برق و شارژ اعتباری نمیذاره برام :دی طرح‌های ایرانسل برقرارن هنوز آیا؟

دوست خوب هدیه‌ی خداست. می‌دونی؟ با تواما (:

سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧
سخن شما
Share

*یکی میشه پروفسور حسابی، از هر دقیقه‌ی زندگی‌ش درست استفاده می‌کنه، تا آخرین لحظه هم با امید و اشتیاق مشغول یاد گرفتن‌ه؛ یکی هم میشه من! صبح که بیدار میشه میشینه به اس‌ام‌اس زدن، انقدر با گوشی‌ش میشنه وبگردی می‌کنه که یه روزه یه کارت شارژ ۵ تومنی رو به درک واصل می‌کنه، کامپیوترش انقدر پررو شده که با اجازه‌ی خودش همه‌ی فولدرها رو پاک می‌کنه و من از ترس سردرد گرفتن می‌زنه به بی‌خیالی و میگه فدای سر م! مهم‌ترین معضل این روزهاش همانا جلوگیری از سردرد ه و آخر سر انقدر میخواد بهش فکر نکنه که به خودش میاد می‌بینه یه بــــــــــــند داره بهش فکر می‌کنه :دی

*ناشکری: خدا به من همه چیز داد اما یادش رفت حال و حوصله هم بده. این ۲ تا رو هم می‌داد دیگه مشکلی نداشتم.

پ.ن: قسمت تلاش و کوشش ماجرا هم مال من می‌شد دیگه! یه کاری هم خودم باید انجام می‌دادم بالاخره!

پ.پ.ن: چرا امروز گیر دادم به پروفسور حسابی حالا؟ روح‌ش شاد. این آدم‌ها باعث افتخار ن واقعاً. دوست‌ش دارم خیلی.

دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*یکی میشه پروفسور حسابی، از هر دقیقه‌ی زندگی‌ش درست استفاده می‌کنه، تا آخرین لحظه هم با امید و اشتیاق مشغول یاد گرفتن‌ه؛ یکی هم میشه من! صبح که بیدار میشه میشینه به اس‌ام‌اس زدن، انقدر با گوشی‌ش میشنه وبگردی می‌کنه که یه روزه یه کارت شارژ ۵ تومنی رو به درک واصل می‌کنه، کامپیوترش انقدر پررو شده که با اجازه‌ی خودش همه‌ی فولدرها رو پاک می‌کنه و من از ترس سردرد گرفتن می‌زنه به بی‌خیالی و میگه فدای سر م! مهم‌ترین معضل این روزهاش همانا جلوگیری از سردرد ه و آخر سر انقدر میخواد بهش فکر نکنه که به خودش میاد می‌بینه یه بــــــــــــند داره بهش فکر می‌کنه :دی

*ناشکری: خدا به من همه چیز داد اما یادش رفت حال و حوصله هم بده. این ۲ تا رو هم می‌داد دیگه مشکلی نداشتم.

پ.ن: قسمت تلاش و کوشش ماجرا هم مال من می‌شد دیگه! یه کاری هم خودم باید انجام می‌دادم بالاخره!

پ.پ.ن: چرا امروز گیر دادم به پروفسور حسابی حالا؟ روح‌ش شاد. این آدم‌ها باعث افتخار ن واقعاً. دوست‌ش دارم خیلی.

دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

Daisypath Happy Birthday tickers