*تهران خیــــــــــــلی شلوغ و کثیف شده. تقریباً غیر قابل تحمل‌ شده دیگه.. تازگیا باید زودتر از خونه برم بیرون چون حتی اگه خوب برسم مترو، باز هم باید حداقل ۴-۳ قطار رد بشه تا ۲ سانتی‌متر مربع جا باشه آدم بتونه سوار بشه.

اونجا هم که ماشالا. همیشه یه نفر ازخودراضی پیدا میشه که احساس می‌کنه داره با هواپیمای اختصاصی‌ش میره سر کار. هی غر و لند و نق که به من تکیه ندیدن، هل‌م ندیدن، عقب وایسین! بعد هی کل و کشتی تا وقتی پیاده شن.

حالا فکر کن بعد این همه هول‌وولا برای سوار شدن و جا شدن و غیره، وقتی پیاده میشم، ریخت‌م دیدنی‌ه! لباس آدم چروک میشه خب )-: باید وایسم لباسام رو مرتب کنم و موهام رو صاف و صوف کنم و کفشام رو که خاکی شده پاک کنم - بعضاً مردم لگد هم می‌زنن که در اون صورت باید شلوار م رو هم پاک کنم - که چی؟ ۲ دقیقه توی قطار مترو بودم!!! فقط مونده‌م با این همه شلوغی و گرونی و آلودگی و این حرفا چرا خیلی از شهرستانیا اصرار دارن که بمونن تهران؟

والا من خودم تمام عمر م رو تهران زندگی کرده‌م و سکوت و خلوتی و آرامش شهرستانا اذیت‌م می‌کنه! خیلی سخت‌م میشه که بعدازظهرها ملت میرن استراحت و شب زود تعطیل می‌کنن. عادت کرده‌م در تمام شبانه‌روز، امکان بیرون رفتن داشته باشم یا اگه بخوام خرید کنم و یهو چیزی یادم بیفته، دیروقت هم می‌تونم برم بخرم یا بریم بیرون و ساعت ۱ صبح برگردیم وگرنه حتماً می‌رفتم جایی زندگی می‌کردم که ارزون‌تر و تمیزتر و آروم‌تر باشه.

اینجور موقع‌ها همیشه یاد حرف دوست‌م میفتم که می‌گفت شما توی تهران زندگی ندارین اصلاً. همه‌ش بدوبدو و استرس و اعصاب داغون و آلودگی.. خودش هم به محض تموم شدن درس‌ش برگشت شهرشون. که البته کار خیلی خوبی کرد (-:

یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*بستنی قیفیییییییییییییییییییی :دی

سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*دوست‌م دل‌ش می‌خواست یه سری آهنگ خیلی قدیمی رو داشته باشه اما اصلاً وقت‌ش رو نداشت که بره دنبال‌ش.. رفتم براش گرفتم از یکی دیگه از دوستام - خیلی اتفاقی فهمیدم توی آرشیو ش همه رو داره - و بهش دادم..

دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*بارون.. هوای خنک.. زمین تمیز.. از همون عصرایی که دوست داری یه عمر طول بکشن..

یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*جمعه‌ی سرماخوردگی و کاناپه‌ی معروف روبروی تلویزیون...

جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*برای دوستان عزیزتر از جان‌تان ژست و قیافه نگیرید تا به غلط کردن نیفتید و ناچار نشوید به خاطر خلاصی از عذاب وجدان و دلتنگی، با حال زار و سرماخوردگی و کوفتگی بدن به محل کار ش بروید و علیرغم عدم وجود حتی یک خط آنتن با هزار مصیبت پیدایش کنید و در مقابل دیدگان متحیر ش در حالی که دارید بیهوش می‌شوید بگویید نمی‌خواستم ناراحت باشی، ببخشید!

پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*کلا نظری ندارم.

چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*باز ترم جدید آقای همکار خوش‌اخلاق شروع شد، من بیچاره شدم. یکی دیگه دانشجو شده، من باید شب‌ها بیدار بمونم تحقیق و ترجمه بنویسم! انصاف‌ه اینجوری آخه؟ تا ۲ شب بیدار موندم ترجمه‌ها ش رو نوشتم، وسطاش هم تا دل‌م خواست دری وری!

چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*آقایون همیشه میگن خانوما زیاد حرف می‌زنن و غیبت می‌کنن و فضول‌ن و کنجکاو ن! و غیره اما تجربه‌ی این ۲ سال بهم میگه آقایون واقعاً بدترن. به یک مثال توجه کنید:

آقای همکار خوش‌اخلاق: آره مریمی! اون روز که رفته بودیم اون یکی دفتر، با کارمندای جدید نشسته بودیم گپ می‌زدیم. بعد یکی‌شون - که من نه دیده‌م‌ش نه حتی اسم‌ش رو شنیده‌م - گفت بین خانومای دفتر فقط مریمی لیسانس داره، خونه‌شون هم فلان جاست. پس از فلان مسیر میره خونه! خانوم همکار علاوه بر دیپلم مدرسه‌ش، فلان دیپلم رو هم داره و اخلاق‌ش هم اینطوری‌ه، اون یکی نمی‌دونم چی.. خلاصه آمار داده بودن کامل!

من بوده بودم کسی که تا به حال ندیدی‌ش و هیچ رابطه‌ی کاری هم باهاش نداری چرا باید برات انقدر جذاب و جالب باشه که بدونی مدرک‌ش چی‌ه و معمولاً چطوری لباس می‌پوشه و از چه مسیری میره خونه. هنوز مونده‌م چرا اینا انقدر فضول‌ن :دی

 

دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*یه دوست خیاط داریم. کار ش بی‌نظیر ه. یه عکس با کیفیت پایین هم بهش نشون بدی از یه مثلاً لباس عروس، معجزه‌ای تحویل‌ت میده تماشایی. مامان می‌گفت یه بار تعریف کرده که دانشگاه قبول شده اما پدرش قبول نکرده شهریه‌ی دانشگاه و خرج تحصیل‌ش رو متقبل بشه. فرشته هم میره از صبح تا شب توی یه مزون کار می‌کنه تا خیاطی یاد بگیره.

می‌گفت وقتی می‌رسیدم خونه دیگه جنازه بودم رسماً.. اما الان انقدر استاد شده که خودش مزون داره با چند تا شاگرد. هیچ‌وقت هم خدا رو شکر وقت نداره بس که سر ش شلوغ‌ه.. ببینی‌ش هم اولین چیزی که به ذهن‌ت می‌رسه که چقدر این دختر سرزنده و خوشرو و خوش‌‌برخورد ه. خدا حفظ‌ش کنه. می‌بینی‌ش شاد میشی اصلاً.

یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*امروز جلسه‌ی سوم کلاس سنتور و اولین جلسه‌ی عملی تمرین بود. معلم‌م بر خلاف ظاهر ش خیلی بی‌حوصله و بی‌انگیزه‌س.. یعنی وقتی از کلاس اومدم بیرون، حال‌م از هر چی ساز ه به هم می‌خورد. خدا رو شکر عقل‌م رسید یک ماهه ثبت نام کردم.

از لج‌م تمام راه رو پیاده اومدم که یه کم هوا بخورم. نمی‌دونم آدمی که حوصله‌ی تدریس نداره مجبور ه بره معلم بشه؟

شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*سارا پیشنهاد داد که الان ساز نخرم. گفت بیا سنتور من رو امانت ببر، چند وقت پیش‌ت باشه. بعد اگه خوش‌ت اومد و خواستی ادامه بدی برو یکی برای خودت بخر.

امروز رفتم ازش گرفتم‌ش، اما هر چی می‌کوبم روی سیم‌هاش، صدا نمیده! من کلاً دست‌م سنگین‌ه اگه کسی رو بزنم! اما حتی با خودکار انقدر آروم و ملایم می‌نویسم که نوشته‌هام همیشه کمرنگ‌ن. برای همین معمولاً اگه بخوام متن‌م واضح باشه یا تایپ‌ش می‌کنم یا با خودکارایی می‌نویسم که پررنگ‌تر از معمول باشن. حالا فکر کن بخوام با همون ملاطفت ساز بزنم! خب صدا ش درنمیاد دیگه!

جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*رفتم بهارستان که مضراب بخرم و قیمت سنتور بگیرم. یکی از فروشنده‌ها یه پسر حدوداً ۲۶-۲۵ ساله بود که تازه دست‌ش توی سنتور زدن تند شده بود انگار و خیلی داشت با خودش حال می‌کرد. مغازه‌ش هم زیاد پر نبود و صدا می‌پیچید و داشت با خودش عشق می‌کرد دیگه. حالا هر چی من سوال می‌کردم، انقدر این افه میومد و بلندتر می‌زد که عملاً نمی‌فهمیدم چی دارم میگم. لابد توقع داشت دهن‌م باز بمونه و به‌به و چه‌چه و «کی میشه من مث تو بزنم؟» و اینا.

من: آقا انقدر سر صدا راه ننداز ببینم چی دارم میگم :دی
پسر ه وا رفت رسماً!

پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸
سخن شما
موضوع: d:
Share

*آقایون همکار: مریمی؟ مدرسه نرفتی امروز؟
- من بعد از ظهری‌م! :دی

توی دل‌م: خدایا! به خاطر اینکه مجبور نیستم برم مدرسه، روزی هزار بار ممنون‌م ازت :دی

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
سخن شما
موضوع: d:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers