*بی‌خبر از همه‌جا پشت میز م نشسته بودم مشغول کار و فعالیت، که یکی از دوستان دوران دبیرستان تلفن زد. من هم خوشحاااااااااال گوشی رو برداشتم: سلااااااااام. چطوری؟ خوبی؟ چه خبرا؟
- سلام مریمی. خوبی؟ راستش من حامل خبرهای بدی هستم...

فکر کردم شوخی می‌کنه. آخه جمله‌ش یه کم مسخره اومد به نظرم! گفتم یعنی چی؟ مگه چی شده؟


اصلاً ذهن‌م کار نمی‌کرد. گفتم خب شاید بچه‌ش سقط شده باز... اما بعد فکر کردم اون دفعه انقدر ناراحت نبود وقتی داشت برام تعریف می‌کرد. بعد فکر کردم شاید پول کم آوردن بری پرداخت قسط‌های خونه. که خب همه پول کم میارن و معمولا انقدر اینجوری با غصه تعریف نمی‌کنن. اصلاً ذهن‌م کار نمی‌کرد.

گفت سارا امروز صبح زود، وقتی داشته از سفر برمی‌گشته، تصادف کرده فوت شده.

انقدر رک و ناگهانی گفت که واقعاً داشتم سکته می‌کردم. انگار آب یخ ریخته بودن رو م، تمام تن‌م می‌لرزید. همونطور که گریه می‌کردم - و البته آقای همکار یه بند می‌پرسید چی شده؟ چه خبری دادن بهت؟ - گفتم خب چرا اینطوری میگی به آدم؟ بگو مریض شده، بگو بیمارستان‌ه. چرا یهویی میگی؟ بمیرم الهی. راست میگی حالا؟ مطمئنی؟ اشتباه نمی‌کنی؟

جز غضه خوردن و اشک ریختن، کاری از دست‌م برنمیاد...

شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*در حال حاضر، تنها نکات مثبت محل کار من، اینترنت پر سرعت قاچاقی و آینه­‌ی بزرگ دستشویی­‌ه.

یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

Daisypath Happy Birthday tickers