*دیروز دوست‌م دنبال جاکارتی می‌گشت بخره! در حد کارت عابر بانک و احیاناً کارت ملی و کارت ماشین و خلاصه کم‌کم جاکارتی تبدیل شد به کیف مدارک!
گفتم نمیخواد بگردی. من یه جا رو بلدم فقط از این چیزا می‌فروشه. مدل‌هاش خیلی متنوع‌ن. یه مغازه‌ست که انواع تقویم و سررسید و دفتر و دفتر تلفن و چسب نواری با ضخامت‌های مختلف و کیف مدارک و جلد شناسنامه و اینا می‌فروشه. قرار شد من برم بخرم از اونجا.

مدلی که توی ذهن‌م بود از این طلقی‌های ظریف بود که آکاردئونی باز میشن! استفاده‌شون هم راحت‌ه اما فقط کارت عابر بانک جا میشه تو ش. صبح با سیستر رفتیم بخریم. توجه بفرمایید که بنده زمستون‌ها همواره با مشکل دستکش روبرو هستم و تمام تمرکز م روی جانگذاشتن دستکش توی مغازه و تاکسی و اینهاست! گوشی‌م رو هم سعی می‌کنم همون توی کیف، چک کنم مبادا حواس‌م بره به دستکش و گوشی جا بمونه.

خلاصه به آقاهه گفتیم چی میخوایم. چند مدل آورد چید روی میز. هی گفتیم اینا رنگ‌بندی نداره؟ فقط همین مدل‌هاست؟ هی آورد ریخت روی میز، هی ما هم زدیم و شنا کردیم و آخر سر 2 تا کیف قهوه‌ای با علامت فروهر پسندیدیم. اون کوچیک‌ه جای ۴ تا کارت عابر بانک داره. بزرگ‌ه خیلی چیزا تو ش جا میشه. چک و پول و انواع کارت و مدارک. خواهری هم یه جاکارتی آسانسوری قرمز پسندید برای خودش. یه خودکار هم برداشتیم که عین علم گرفته بودم‌ش توی دست‌م و داشت یادم می‌رفت پول‌ش رو بدم! آقاهه همه رو گذاشت توی یه نایلون و پول‌ش رو دادم اومدیم بیرون. تاکسی گرفتیم رفتیم خونه‌ی خاله‌جان.

اونجا حرف شد و گفتیم چی خریدیم. نایلون رو درآوردم که نشون‌ش بدم، دیدم یه کیف مشکی هم توی نایلون‌ه!
چشمام گرد شده بود! به سیستر گفتم این رو تو گرفتی؟
گفت نه. من دیدم‌ش آقاهه برات حساب کرد.
گفتم خب چرا نگفتی این چی‌ه؟
گفت وا! به من چه! داشتی خرید می‌کردی دیگه. چی بگم؟

یه کیف مدارک مشکی بود با جای کارت و پول و اینها. گفتم چقدر م بی‌ریخت‌ه. مشکی آخه؟ حالا چی کار ش کنم این رو؟ برای دوست‌م که تعریف کردم، خیلی تعجب کرد. می‌گفت مگه میشه آدم ندونه داره پول چی رو میده؟!
گفتم خب من چند تا چیز انتخاب کردم. گفتم چقدر شد؟ آقاهه گفت انقدر.
من هم پول رو دادم و نایلون رو گرفتم. تازه بابت اینکه دستکش‌م رو گم نکردم، هنوز ازم تشکر نکرده کسی. حالا بد نیست برم عوض‌ش کنم؟
گفت نه. برو یه چیزی بردار به درد ت بخوره.

فکر کردم خدایا! الان من برم بگم نفهمیدم چی دارم می‌خرم؟ ندیدم کیف به این بزرگی رو؟ آقاهه فکر نمی‌کنه دارم دروغ میگم؟ نمیگه سر کار گذاشتم‌ش؟ هیچی هم نگه، به عقل‌م شک می‌کنه حتماً. میگه چقدر این دختر ه گیج بود! حق هم داره البته.

2-1 ساعت بعد خان‌داداش یه سر اومد اونجا. گفت کیف پول‌م پاره شده. یه جا رو بگو برم بخرم امروز. گفتم من یکی اشتباهی خریده‌م. ببین‌ش بگو چه رنگی دوست داری برم برات عوض‌ش کنم.

کیف مشکی رو آوردم ببینه.
خان‌داداش عاشق مشکی‌ه همیشه. گفت مشکی که عالی‌ه. میخوام تو ش کارت زیاد جا بشه. بازش کرد دید ۸ تا جای کارت داره با جای پول و عکس و اینا. خیلی ذوق کرد. گفت دقیقاً یه کیف اینطوری می‌خواستم. دم‌ت گرم. از کجا گیر آوردی این رو؟

بعد بهم ثابت شد که اِوری ثینگ هَپِنز، هَپِنز فُر اِ ریزِن!

پ.ن: جمله‌ی انگلیسی با فونت فارسی و اعراب‌گذاری عربی‌نما.

پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*ما کِی وکیل می‌گیریم؟ وقتی پرونده‌ی حاد داریم. وقتی که کارمون خیلی گیر ه. فرض کن من ۶۰ روز ه مساله‌ی بزرگی دارم که ذهن‌م رو خیلی مشغول کرده. نه می‌تونم غذا بخورم. نه راحت خواب‌م می‌بره. همه‌ش مضطرب‌م. همه‌ش استرس دارم. دوست‌م بهم میگه فلانی! چرا وکیل نمی‌گیری؟ من یه وکیل خیلی خوب سراغ دارم که حتماً می‌تونه کار تو رو درست کنه.

با هم میریم پیش وکیل. وکیل، پرونده‌م رو می‌خونه. چند تا سوال می‌پرسه و میگه خیال‌ت راحت باشه. خودم برات حل‌ش می‌کنم. نگران نباش. بعد کمد ش رو باز می‌کنه و بهم ۲۰۰ تا پرونده‌ی دیگه نشون میده. میگه مساله‌ی همه‌ی اینا از مال تو خیلی حادتر بوده اما من همه‌شون رو درست کرده‌م. بسپارش به من. برو خیال‌ت تخت.

از اون شب به بعد من دیگه راحت می‌خوابم! خب چرا ۶۰ روز بیخودی خودم رو آزار دادم؟...

ما خیلی جاها در زندگی استرس داریم که حالا فردا چی میخواد بشه؟ نگرانیم. از خواب و خوراک میفتیم اما یه وکیل نمی‌گیریم تا بهش تکیه کنیم و خیال‌مون راحت شه. یه وکیلی که شک نداشته باشیم می‌تونه کار ما رو درست کنه.

خدا در سوره‌ی آل عمران، آیه‌ی ۱۲میگه همه‌تون باید به من تکیه کنید. من خودم، وکیل همه‌تون‌م. هیچ منتی سرتون نیست. هیچ چیزی هم در ازاش نمیخواد بدید. چرا وقتی کارمون گیر ه نریم سراغ خدا وقتی که ۹ بار در قرآن این مساله رو تکرار کرده؟ و ۳ بار هم گفته من وکیل خیلی خوبی‌م! به ازای هر ۳ باری که گفته من وکیل همه‌تون‌م، یه بار هم گفته من خیلی وکیل خوبی‌م!

گاهی ما پرونده‌مون رو میدیم دست خدا اما باز نگرانیم. هی از دست‌ش می‌گیریم. هی باز پس‌ش میدیم. ما گاهی با خدا هم بازی می‌کنیم.

دعای جوشن کبیر، دعایی‌ه که خدا از طریق جبرییل برای پیامبر ش فرستاده. خدا اونجا میگه لا معین من لا معین له.. ای کمک‌کننده به کسی که هیچ کمکی نداره
لا عماد من لا عماد له.. ای تکیه‌گاه کسی که هیچ تکیه‌گاهی نداره
لا حبیب من لا حبیب له.. ای رفیق کسی که هیچ رفیقی نداره
لا انیس من لا انیس له.. ای مونس کسی که هیچ مونسی نداره
لا شفیق من لا شفیق له.. ای مهربان بر کسی که هیچ‌کس بهش مهربانی نمی‌کنه.

اینها ویژگی‌های خداست. خدا میگه وقتی تکیه‌گاهی نداشتی، رفیق و مونسی نداشتی و کسی باهات مهربان نبود، بیا سراغ من. بیا به من تکیه کن تا گره از کار ت باز کنم. یعنی خدا رو وکیل کنیم برای رسیدن به خواسته‌هامون...

این، یک داستان واقعی‌ست..

شخصی به نام نظرعلی طالقانی، در زمان ناصرالدین شاه، طلبه‌ی مدرسه‌ی مروی تهران بود. آدم بسیار بسیار آدم فقیری بود. انقدر فقیر بود که شب‌ها یواشکی می‌رفت دوروبر حجره‌های طلبه ها می‌گشت و از توی آشغال‌های اونها چیزی برای خوردن پیدا می‌کرد.

یه روز نظرعلی به ذهن‌ش رسید که برای خدا نامه‌ای بنویسه.. که اون نامه، الان در موزه‌ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه‌ای به خدا" نگهداری میشه. می‌تونید برید ببینید. متن نامه‌ این‌ه:


خدمت جناب خدا
سلام علیکم
اینجانب بنده‌ی شما هستم.

شما در قرآن فرمودید و ما من دابه فی الارض الا علی الله رزقها
هیچ موجود زنده‌ای روی زمین نیست مگر آنکه روزی او روی زمین باشد. من هم جنبنده‌ای هستم روی زمین.

و همچنین فرمودید ان الله لایخلف المیعاد
مسلماً خدا خلف وعده نمی‌کند.

بنابر این از آنجا که من بنده‌ی شما هستم و طبق وعده‌ی شما، روزی من به عهده‌ی شماست، اینجانب لیستی از خواسته‌هایم تهیه کرده‌ام:

۱. همسری زیبا و متدین
۲. خانه‌ای وسیع
۳. یک خادم
۴. باغی بزرگ
۵. کالسکه و سورچی (کالسکه‌ران)
۷. پول برای تجارت

لطفاً بعد از هماهنگی به من اطلاع دهید.
مدرسه‌ی مروی - حجره‌ی شماره‌ی ۱۶ - نظرعلی طالقانی

نظر علی بعد از نوشتن این نامه فکر می‌کنه کجا بذاردش که کسی نبینه. آخر سر به مسجد شاه سابق (مسجد امام جدید) در بازار تهران میره - با این فکر که مسجد، خونه‌ی خداست - و نامه رو توی شکاف دیوار میذاره که خدا پیداش کنه.

این کار رو پنج‌شنبه انجام داد.

فردا صبح، یعنی صبح جمعه، ناصرالدین شاه و درباری‌ها برای شکار از جلوی مسجد رد می‌شدن تا به خارج از شهر برن. وقتی حرکت می‌کردن آسمون کاملاً صاف بود اما به محض اینکه رسیدن جلوی مسجد، هوا طوفانی شد.

باد، مامور خدا بود.
نقش هستی، نقشی از ایوان ماست
آب و باد و خاک، سرگردان ماست

باد نامه رو از سوراخ دیوار بیرون آورد و انداخت روی پای ناصرالدین شاه.
ناصرالدین شاه نامه رو برداشت، خوند:  خدمت جناب خدا
سلام علیکم
خنده‌ش گرفت.

بعد که کل نامه رو خوند، از شکار منصرف شد. گفت برگردیم و پیکی رو فرستاد که بره به مدرسه‌ی مروی و نظرعلی رو پیدا کنه بیاره.

وقتی نظرعلی اومد، ناصرالدین شاه دستور داد تمام وزرا بیان. توی جمع گفت ما مفتخر شدیم نامه‌ای رو که به خدا فرستادید، خدا به ما حواله کردند. پس ما باید انجام‌ش بدیم. هر وزیر، یک کار رو به عهده بگیره.

خلاصه که یه نفر دخترش رو برای ازدواج به نظرعلی پیشنهاد داد... یکی بهش خونه داد. یکی باغ.. یکی کالسکه‌ی خودش رو که همون بیرون بود و خلاصه همه حاجت‌های نظر علی برآورده شد...

یادتون باشه ما همیشه می‌تونیم با خدا حرف بزنیم اما زمان مخصوص این کار، پنج‌شنبه ظهر تا جمعه ظهر ه.

توکل ۲ گام داره:
۱. گاهی ما از وسیله‌ها استفاده می‌کنیم اما دل‌گرم به خداییم. خدا رو موثر می دونیم، نه وسیله رو.
۲. گاهی وسیله‌ای وجود نداره. دل گرم به خدایی هستیم که وسیله‌ساز ه.

برای روزی، سر کار برو اما دل‌گرم و وابسته‌ی محل کار ت نباش. دل‌گرم به خدایی باش که هوالرزاق‌ه. برای رفع بیماری، دارو بخور اما برای شفا دل‌گرم دارو نباش. دل‌گرم خدایی باش که هوالشافی‌ست..

برای مورد اول، مثال «با توکل، زانوی اشتر ببند» رو گفتن که همه شنیده‌ایم. برای مورد دوم هم داستان کوهنورد و طناب بود که توی آرشیو موجود ه.

در مسیر توکل، توسل هم داشته باشید. توسل یعنی متوسل شدن به کسی که نزد خدا منزلتی داره مث امام رضا (ع) و اینطور هم نباشه که ما از امام رضا چیزی رو بخواهیم. فقط ایشون رو واسطه قرار بدهیم که چیزی رو که که میخوایم از خدا برامون بگیرن.

این بود متن سی‌دی توکل که امروز از استاد فرهنگ دیدم. من کلاً دل‌م نمیاد کسی اینها رو ندونه خصوصاً که آدما وقتی به مشکلی برمی‌خورن، بیشتر احتیاج دارن یکی باشه این چیزا رو براشون مرور کنه و امیدوارتر شون کنه (-:

نتیجه‌گیری هم نمیخواد. همه متوجه شدن (-:

چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*برای لذت بردن از لحظه‌ها باید به احساسات‌مون، فرصت بروز بدیم. خیلی وقتا ما احساسات‌مون رو قایم می‌کنیم و این کار، ما رو در آینده دچار تنش می‌کنه. مثلاً وقتی مشوش هستیم، وقتی غمگینیم، وقتی دیگران ارزش رو زیر سوال برده‌اند.. در مقابل ما چطور رفتار می‌کنیم؟ مثلاً پرخوری می‌کنیم. چرا؟ چون میخوایم به احساس‌مون فرصت بروز ندیم.

مثلاً من با همسر م درگیرم. بعد مداااام کار می‌کنم. گاهی الکی حتی. این رو میذارم اونور. اون رو برمی‌دارم میذارم اینور. این کار رو برای فرار از بروز احساس‌م انجام میدم. به جای اینکه حرف بزنم و مشکل‌م رو بگم، سر م رو گرم می‌کنم تا از شر افکار ناخوشایند رها شم.

وقتی اینطوری میشه، توی اون لحظه چیزی هست که شما دارید ازش فرار می‌کنید: حس شما! اگه لازم‌ه من الان گریه کنم، باید گریه کنم. اگه لازم‌ه داد بزنم، باید بزنم! اگه اینجا نمیشه باید برم یه گوشه پیدا کنم گریه کنم. باید یه برم زیر دوش. آب رو تا ته باز کنم و فریاد بزنم. وقتی به احساسات‌تون اجازه‌ی بروز نمیدین، روی هم جمع میشن و ما رو به حالت انفجار می‌رسونن.

در بیشتر جروبحث‌های خونوادگی، اصلاً موضوع اون مساله‌ای نیست که ما ظاهراً داریم درباره‌ش بحث می‌کنیم. موضوع ما، در واقع حس‌مون در اون زمان‌ه. موضوع، اصلاً این نیست که الان خونه‌ی مامان کی بریم؟ ۲ بار خونه‌ی مامان من رفتیم، ۳ بار خونه‌ی مامان تو! موضوع این‌ه که من الان اصلاً حس مهمونی رفتن ندارم. اگر هم به زور برم، همه‌ش میخوام نق بزنم و ایراد بگیرم تا مهمونی تموم شه. وقتی هم برگردیم خونه، همین میشه یه دردسر تازه؛ که چرا تو گفتی چایی مامان من سرد بود؟!
مساله‌ی اصلی این‌ه که من الان دل‌م میخواد بشینم توی خونه‌م، سریال ببینم. دل‌م نمیخواد برم مهمونی. این رو نمیگم. با حس‌م روبرو نمیشم. به جاش چیزای دیگه رو بهانه می‌کنم و سر اون چیزا بحث میشه. همه‌ی درگیری‌های ما به خاطر بروز ندادن حس‌مون‌ه. ما در واقع، سر بهانه‌ها با هم می‌جنگیم، نه سر حس‌مون.

فرض کنید یه نفر میخواد طلاق بگیره. خودش رو سرگرم کار می‌کنه تا از حس تعلق و حس تاثر به خاطر از دست دادن همسر فرار کنه. حس شما اگر ابراز بشه، شما رو به آرامش می‌رسونه. در حالی که اگر ابراز نشه، میشه عینکی که باهاش دنیا رو طور دیگه‌ای می‌بینین. کم‌کم این حس‌های ابراز نشده میشن ۳۰ تا عینک روی چشم ما. از پشت ۳۰ تا عینک، آدم دنیا رو چطوری می‌بینه؟

مدیتیشن

*برای مدیتیشن، عوامل حواس‌پرتی رو به حداقل برسونید. اگه عینک‌تون روی صورت‌تون فشار میاره، انگشتر تون تنگ ه، لباس‌تون راحت نیست، اینها رو رفع کنید و ترجیحاً لباس روشن بپوشید.

برای مدیتیشن، فقط ۱ راه هست. اینکه چهارزانو بشینیم روی زمین. روی صندلی و درازکش و اینها نمیشه. چهارزانو بشینید و دست‌هاتون رو خیلی عادی، بذارید روی پاهاتون. مدت مدیتیشن حداقل ۵ و حداکثر ۲۰ دقیقه‌است. از ۵ دقیقه کمتر و از ۲۰ دقیقه بیشتر نشه. بهترین وقت‌ش هم قبل از طلوع و قبل از غروب آفتاب‌ه که بیشترین تمرکز انرژی کاینات و بیشترین تراکم انرژی‌های هستی در اون زما‌ن‌ه.
چشم‌ها رو ببندید و نفس‌های عمیق بکشید. به چیزی هم فکر نکنید. معمولاً وقتی آدم نمیخواد به چیزی فکر کنه، همه‌ی افکار بهش هجوم میارن. شما فکرها رو محل نذارید و به تنفس‌تون دقت کنید. طوری نفس عمیق بکشید که صدای نفس‌تون رو بشنوید و تمرکز نفس، توی گلوتون باشه یعنی هوا رو از بینی بدید داخل و از دهان، با صدا، با تمرکز روی گلوتون بدید بیرون.

اگه توی این ۲۰ دقیقه پاتون درد می‌گیره، از قبل یه بالش بذارید زیر پاتون. اگه صدای تنفس باعث میشه سردرد یا سرگیجه بگیرید، نفس رو بی‌صدا بیرون بدید. وقتی ۳-۲ هفته هر روز این مدیتیشن رو انجام بدید کمک‌کم تمرکزتون در کارها، هر کاری که دارید انجام میدید، خیلی زیاد میشه.

برای حضور در لحظه، کارهای دیگه‌ای هم باید انجام داد. گاهی خیلی کار دارید. زمان کم میارید یا شدیداً دنبال راه حل مساله‌ای هستید. اگر لحظه رو درک کنید، زمان براتون طولانی میشه، دقیقاً انگار کِش میاد! و راه حل مسایل پیدا میشن.

گاندی، از بزرگ‌ترین سی.است‌مداران قرن بیستم‌ه که تونست هندوستان رو از یوغ انگلیس رها کنه. گاعندی هر هفته، از نیمه‌شب یکشنبه تا نیمه‌شب دوشنبه می‌رفت توی یک اتاق. در رو می‌بست و با کسی حرف نمی‌زد. غذا نمی‌خورد. کاری انجام نمی‌داد و فقط فکر می‌کرد. ۲۴ ساعت تنها می‌نشست و کاری به هیچ چیز نداشت. عالی‌ترین ایده‌های سیاسی بعد از این ۲۴ ساعت به ذهن‌ش می‌رسید..

ما برای حضور در لحظه باید تلاش کنیم. باید در آن واحد، فقط روی یک کار تمرکز کنیم و غرق اون کار بشیم. ما تازگی‌ها همه‌مون میگیم غذاها بی‌مزه شده‌ن چون موقع غذاخوردن هم تلویزیون می‌بینیم، هم به هزار تا چیز فکر می‌کنیم در حالی که اون توجه، باید معطوف به غذایی بشه که میخوایم بخوریم.

برایان تریسی، از آدم‌های مطرح عرصه‌ی موفقیت، تحقیقی انجام داده روی ۲ گروه. گروه اول، در آن واحد، فقط روی یک کار تمرکز می‌کردن. گروه دوم، ۵ تا کار رو هم‌زمان انجام می‌دادن مبادا وقت کم بیارن. نتیجه‌ی تحقیق نشون داد گروهی که یکی‌یکی کارها رو انجام می‌دادن، در عرض یک روز ۵ برابر گروه دوم، کار انجام می‌داده‌اند.

اگر هم گاهی فکر می‌کنید خیلی مجبورید چند تا کار رو هم‌زمان انجام بدید، حداکثر ۳ تا کار باشه که یکی‌ش رو خودآگاه انجام بدید و ۲ تای دیگه رو ناخودآگاه و بر حسب عادت.

برای حضور در لحظه و لمس لحظه‌ها و لذت از اونها لطفاً در هر شرایط، نهایت استفاده رو از حواس پنج‌گانه ببرید. مثلاً موقع غذاخوردن، تلویزیون رو خاموش کنید تا چشم شما به غذا نگاه کنه. صدای قاشق و لیوان رو بشنوید. بوی غذاها رو حس کنید. همون قاشق و چنگال، نون و سبزی رو چند ثانیه با دست‌هاتون لمس کنید. اینجور غذاخوردن به شما لذت و آرامش میده. چاق هم نمیشید.

موقع راه رفتن، ندوید. بذارید پاهاتون با هر قدم، زمین رو نوازش کنن. زمین هم پاسخ انرژی رو شما رو میده. بودایی‌ها به این روش میگن مراقبه در راه رفتن. یه نفر جلو حرکت می‌کنه، یه عده آدم هم دنبال‌ش. آروم‌آروم راه میرن و از مناظر لذت میرن. با پاهاشون زمین رو نوازش می‌کنن و با دست‌هاشون برگ درختی  رو اگه باشه، نوازش می‌کنن. به خودشون میان می‌بینن ۴ ساعت‌ه دارن راه میرن. خسته هم نیستن.

حتی وقتی دارید با کسی حرف می‌زنید، با تمام حواس درگیر اون آدم باشید. اگر امکان‌ش هست او را لمس کنید. دست‌تون رو حلقه کنید دور گردن‌ش. بهش نگاه کنید و با توجه کامل گوش بدین. در لحظه‌هاتون حضور داشته باشید (-:

سخنرانی استاد شاهین فرهنگ - حضور در لحظه - قسمت آخر

دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

Daisypath Happy Birthday tickers