*از یه فنجون چایی داغ:

خداوند زن را آفرید...
و خداوند، زن را از پهلوی چپ مرد آفرید.
نه از سر او ، تا بر او مسلط گردد؛
و نه از کف پای او که لگدکوب و برده‌ی او باشد.
بلکه از پهلوی چپ او، نزدیک‌ترین نقطه به قلب او آفرید
تا همیشه در آغوش او باشد و از حمایت او بهره‌مند..

پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*چنان به موی تو آشفته‌ام، به روی تو مست
که نیستم خبر از هرچه در دو عالم هست

دگر به روی کسی دیده بر نمی‌باشد
خلیل من، همه بت‌های آزری بشکست

مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال
در سرای، نشاید بر آشنایان بست

در قفس طلبد هر کجا گرفتاری‌ست
من از کمند تو تا زنده‌م نخواهم جست

غلام همت آن‌م که پای‌بند یکی‌ست
به جانبی متعلق شد، از هزار برست

مطیع امر توام گر دل‌م بخواهی سوخت
اسیر حکم توام گر تن‌م بخواهی خست

نماز شام قیامت به هوش بازآید
کسی که خورده بود می به بامداد الست

نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست

اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی
چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست

برادران و بزرگان! نصیحت‌م مکنید
که اختیار من از دست رفت و تیر از شست

حذر کنید ز باران دیده‌ی سعدی
که قطره، سیل شود چون به یکدگر پیوست

مرا حدیث تو گفتن، دریغ می‌آمد
در این سخن که بخواهند بُرد دست به دست

چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*چنگیزخان و شاهین‌ش

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریان‌ش برای شکار بیرون رفتند. همراهان‌ش تیر و کمان‌شان را برداشتند و چنگیزخان، شاهین محبوب‌ش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق‌تر و بهتر بود چرا که می‌توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی‌دید اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند.

چنگیزخان، مایوس به اردو برگشت اما برای آنکه ناکامی‌اش باعث تضعیف روحیه‌ی همراهان‌ش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیش از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود از خستگی و تشنگی از پا در آید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی‌کرد تا اینکه رگه‌ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.

خان، شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره‌ی کوچک‌ش را که همیشه همراه‌ش بود، برداشت. پر شدن جام مدت زیادی طول کشید اما وقتی می‌خواست آن را به لب‌ش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد اما شاهین، حیوان محبوب‌ش بود. شاید او هم تشنه‌اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر ش کرد اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آب‌ش را بیرون ریخت.

چنگیزخان حیوان‌ش را دوست داشت اما می‌دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی‌احترامی کند چرا که اگر کسی از دور، این صحنه را می‌دید، بعد به سربازان‌ش می‌گفت که فاتح کبیر نمی‌تواند یک پرنده‌ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. همین که جام پر شد و می‌خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیز خان با یک ضربه‌ی دقیق، سینه‌ی شاهین را شکافت.

جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه‌ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی‌ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.

خان، شاهین مرده‌اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه‌ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال‌هایش حک کنند: « یک دوست، حتی وقتی کاری می‌کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.»
و بر بال دیگرش نوشتند: «هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.»

*خیریه

مسئولین یک مؤسسه‌ی خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید، متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته‌ی پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمان‌ش را نمی‌کرد؟

مسئول خیریه (با کمی شرمندگی): نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید، فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سال‌هاست که خانه‌نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگی‌ش برآید؟

مسئول خیریه (با شرمندگی بیشتر): نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی...
وکیل: آیا در تحقیقات‌تان متوجه شدید که خواهرم سال‌هاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست، در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمان‌ش قرار دارد؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم این همه گرفتاری دارید ...
وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام، شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

*جرج برنارد شاو

یک مرد تا زمانی که صحبت‌هایش را انکار نکنید، حرفی نمی‌زند!

روش جوک گفتن من این است که واقعیت را بگویم. واقعیت، خنده‌دارترین لطیفه‌ی دنیاست.

وقتی که انسان بخواهد ببری را بکشد، اسم‌ش را ورزش می‌گذارد اما اگر ببر بخواهد او را بکشد، اسم‌ش درنده‌خویی است.

عده‌ی کمی از مردم، بیش از یک یا دو بار در سال فکر می‌کنند. من با یکی دو بار فکر کردن در هفته، برای خودم شهرتی دست و پا کردم.

مرد خردمند سعی می‌کند خودش را با دنیا سازگار کند و مرد نابخرد اصرار دارد که دنیا را با خودش سازگار کند. بنابراین کلیه‌ی پیشرفت‌ها بستگی به تلاش‌های مرد نابخرد دارد.

ما از تجربه کردن می‌آموزیم که انسان هیچ‌گاه از تجربه کردن، چیزی نمی‌آموزد.

اگر وقت کافی باشد، هر چیزی برای هر کسی دیر یا زود اتفاق می‌افتد.

اگر در موزه‌ی ملی آتش‌سوزی شود، کدام نقاشی را نجات خواهم داد؟ البته آن را که به در خروجی نزدیک‌تر است.

تنها کسی که با من درست رفتار می‌کند، خیاط‌م است که هر بار که مرا می‌بیند، اندازه‌های جدیدم را می‌گیرد؛ بقیه به همان اندازه‌ی قبلی چسبیده‌اند و توقع دارند من خودم را با آنها جور کنم.

در زندگی دو تراژدی وجود دارد: اینکه به آنچه قلب‌ت می‌خواهد، نرسی و اینکه برسی!

انسان‌های خوشبین و بدبین، هر دو برای جامعه مفید هستند: خوشبین هواپیما را اختراع می‌کند و بدبین چتر نجات را!

وقتی چیزی خنده‌دار است، با دقت در آن، حقیقتی پنهان را جستجو کنید.

*تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما ست.

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد.

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می‌شود ، دری دیگر باز می‌شود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم می‌دوزیم که درهای باز را نمی‌بینیم.

برای پخته شدن کافی‌ست که هنگام عصبانیت از کوره در نروید.

همیشه بهترین راه را برای پیمودن می‌بینیم اما فقط راهی را می‌پیماییم که به آن عادت کرده‌ایم.

هیچ‌کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ‌کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد.

از حضرت عیسی(ع) پرسیدند که سخت‌ترین چیز در هستی چیست؟
گفت خشم خدا.
گفتند از این خشم چگونه امان یابیم؟
گفت ترک خشم خویش کنید تا ایمن از خشم خدا شوید.

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد، به زودی موفق می‌گردد ولی او می‌خواهد خوشبخت‌تر از دیگران باشد و این، مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت‌تر از آنچه هستند، تصور می‌کند.

سقف آرزوهایت را تا جایی بالا ببر که بتوانی چراغی به آن نصب کنی.

لحظات شادی خدا را ستایش کن، لحظات سختی خدا را جستجو کن، لحظات آرامش خدا را مناجات کن، لحظات دردآور به خدا اعتماد کن و در تمام لحظات خداوند را شکر کن.

دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن، مگه اینکه یکیشون برای دیگری بشکنه .

مشکلی که با پول حل شود، مشکل نیست. هزینه است!

در زندگی از تصور مصیبت‌های بی‌شماری رنج بردم که هرگز اتفاق نیفتادند .

ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کار جهان این است که کسی باشی که دیگران می‌خواهند.

سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
Share

*به دوست‌م زنگ زدم گفتم غلط کردم گفتم رو م نمیشه سر عقد بیام. میشه بیام؟
گفت بیا عزیزم (-:

گفتم باعث دلخوری نشه اومدن‌م؟
گفت نه بابا! اون همه جا. تو هم بیا وایسا. کی میخواد حرفی بزنه؟ چیزایی میگیا.

بعد حرف آرایشگاه شد و پاکسازی پوست و مانیکور و این حرفای باکلاس کاملاً علمی - تخصصی! صحبت کشید به اتاق عقد و حلقه. گفت من حلقه‌ی بی‌نگین می‌خواستم. شوهرم رفته به طلاساز ه گفته برای حلقه‌ی من نگین بذاره. من هم داد و بیداد کردم که نگین نمیخوام و دست‌م نمی‌کنم و اینا. بعد قرار ه توی حلقه اسم‌هامون رو هم بنویسه.

گفتم خب تاریخ عقد رو هم بده بنویسه.
گفت آره. آقا طلاساز ه عادت داره اسم خودش رو هم می‌نویسه. بعد احتمالاً اونی هم که نگین‌ها رو کار می‌کنه هم اسم‌ش رو توی حلقه می‌نویسه.

گفتم خب اگه اینطوری‌ه بدین اسم من رو هم بنویسن. حلقه‌ت میشه شکل این انگشترای شرف شمس.
گفت با ذره‌بین نگاه کنم، مث و ان یکاد میشه فکر کنم.

آخر هم به این نتیجه رسیدیم که ما نوشتنی زیاد داریم و جا نیست برای اسمای عروس داماد. قرار شد بره یه جای دیگه اسماشون رو بنویسه. جا نیست خب!نیشخند

چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: d:
Share

*تمام روز دنیا دور سر م می‌چرخید. چرا؟ نمی‌دونم واقعاً.. فکر کن حتی وقتی چشمات رو بستی هم دنیا دور سر ت بچرخه. حالا وسط اون حال بد دارم فکر می‌کنم خدا سرگیجه رو چطوری آفرید؟ اصلاً چطوری به ذهن‌ش رسید؟ تخیل تا کجا دیگه؟ نیشخند
یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: d:
Share

علم تلقین به نفس و عبارات تاکیدی: عبارات تاکیدی رو مدام تکرار کنید چون تکرار، رمز نفوذ در ضمیر ناخودآگاه‌ه و تکرار عبارات تاکیدی می‌تونه مغز شما رو گول بزنه و اتفاقاتی عالی رو براتون رقم بزنه اما توجه داشته باشید که عبارات تاکیدی هر کس، مخصوص خودش‌ه. هیچ‌کس نمی‌تونه بشینه برای یکی دیگه عبارات تاکیدی بسازه. پس کتابایی مث «چهار اثر» فلورانس اسکاول‌شین رو عملاً باید ریخت دور!

چند تا نکته:

۱. عبارات رو «در حال دستیابی» بگید نه «به عینیت رسیده». مثلاً اگه کامپیوتر میخواید، نگید کامپیوتر دارم! مثلاً بگید من روز به روز به کامپیوتر م نزدیک‌تر میشم - یا هر جمله‌ای که بهتون حس خوبی میده - چون گفتیم اگه ضمیرخودآگاه و ناخودآگاه در امری با هم مخالف باشن «معمولاً» ناخودآگاه پیروز میشه اما اگه این دفعه زد و خودآگاه منطقی پیروز شد، شما دیگه باید قید کامپیوتر رو بزنید کلاً!

۲. عبارت رو ساده بگید. مثلاً اگه دارید درباره‌ی خونه میگید، نگید من هر روز به خونه‌ی ۱۸۰ متری ۳ خوابه‌ی سر کوچه‌ی فلان نزدیک و نزدیک‌تر میشم! ساده بگید.

۳. عبارات تاکیدی باید در ما احساس خوبی ایجاد کنن و ازشون لذت ببریم. شاید یکی به دل‌ش نچسبه بگه «من هر روز به شوهر دلخواه‌م نزدیک میشم». شاید دوست داره بگه «شوهر تپل‌ه داره میاد. آخ جووون»!

۴. عبارات تاکیدی باید سرشار از کلمات + باشن و با لحن قشنگ تکرار شن. شما باید عبارات تاکیدی‌تون رو باور کنید.

۵. در عبارات تاکیدی‌تون نشانی از خدا باشه.. مثلاً بگید «به لطف الهی..»

۶. عبارات تاکیدی رو تا رسیدن به خواسته‌تون هی عوض نکنید چون اگه به جای یه عبارات تاکیدی، یه عبارت دیگه بسازید که جای اون اولی بگید، ذهن شما نمی‌فهمه مضمون این ۲ تا عبارت یکی‌ه! فکر می‌کنه این، یه خواسته‌ی دیگه‌ست.

۷. تا جایی که امکان داره، عبارات تاکیدی رو با صدای بلند بیان کنید. چون از راه گوش‌تون دوباره صدای خودتون رو می‌شنوید. عملاً میشه دوبل!

دیگه اینکه هیچ‌وقت نگید «نمی‌تونم، نمیشه، نمیذارن». به جا ش بگید«می‌تونم، میشه، میذارن».. توجه کنید که اگه حالت و رفتار تون با خواسته‌تون فرق داشته باشه، ممکن‌ه به خواسته‌تون نرسید. با قیافه‌ی ناله نمیشه گفت «من سرشار از انرژی و شادی هستم»!

اثر نیروی انتظار در بهبود عملکرد: منتظر هر اتفاقی باشین، همون براتون پیش میاد. مثلاً بعضیا میگن اگه قیچی رو به بزنین دعوا میشه. چرا باید این اتفاق بیفته؟ چون ما برای ذهن‌مون انتظار شروع دعوا رو می‌سازیم و بالاخره یه جوری میشه که دعوا میشه!
یعنی حواس‌تون باشه ته ذهن‌تون منتظر چه جور اتفاقی هستین. همون براتون پیش میاد.

تکنیک تصویرسازی ذهنی: شما باید خواسته‌های بزرگ رو هم مث خواسته‌های کوچیک، با اشتیاق و با تمام وجود بخواید. همونطور که میگید «یه بستنی الان می‌چسبه» با همون ذوق، چیزای دیگه رو هم بخواید.

در عین حال، سعی کنید به نتیجه‌ی کار، «وابسته» نباشید. نگید اگه اینطوری نشه، دیگه هیچی! مثلاً اگه کنکور میخواید بدید، بگید من تلاش‌م رو کردم. خدا هم کمک‌م می‌کنه. فکر کنید حالا اگه نشد هم دنیا تموم نمیشه که. راه‌های دیگه‌ای هم هست. کنکور سال بعد هم هست.

نگران هم نباشید! هیچ‌وقت به خواسته‌هاتون با نگرانی فکر نکنید. هر چی نگران‌تر، خواسته از شما دورتر!

هدف‌تون پز دادن، درآوردن چشم دیگران و سوزوندن بقیه نباشه. هر چیزی رو برای لذت و راحتی و خوشحالی خودتون بخواید فقط.

وقتی هم گند کاری درمیاد، معجزه‌ی به‌به رو فراموش نکنید. (من انجام دادم. شد! سخت بود اما شد)

تطابق حالات و رفتار با خواسته‌ها: اگر ظاهر شما مطابق با خواسته‌ی درونی‌تون نباشه، به خواسته‌تون نمی‌رسید.

مغز انسان، تفاوتی بین تصویر و واقعیت قائل نیست  و هر دو رو به عنوان یک واقعه ثبت می‌کنه. می‌تونین با تکنیک تصویرسازی ذهنی (سوره‌ی انفال - آیات ۴۲ تا ۴۴) چیزهایی رو که میخواید داشته باشید یا اتفاق بیفتن، تصویرسازی کنید. ذهن شما فرق تصویری رو که با تجسم خلاق ساختین، با واقعیت نمی‌دونه. همه رو باور می‌کنه و به همونا عینیت میده.
 
ما ۲ نوع تلاش داریم: تلاش عملی (تلاش جسمی) و تلاش ذهنی. تلاش جسمی، حرکت ما به سمت هدف‌ه. تلاش ذهنی (تصویرسازی ذهنی) کشیدن هدف به سمت خودمون‌ه.
 ۲ نوع هم تجسم داریم: تجسم و تجسم خلاق. تجسم یعنی دیدن چیزایی که قبلا دیدیم. تجسم خلاق یعنی دیدن چیزایی که تا حالا ندیدیم.
 
انیشتین: تخیل، شاهراه رسیدن به واقعیت است. شما با تصویرسازی ذهنی، رویدادهای آینده‌ی زندگی خود را پیشاپیش به نمایش درمی‌آورید.

میکل آنژ، گوته، والت دیسنی هر سه جداگانه در زندگی‌نامه‌هاشون گفته‌ن ما هر شب که می‌خواستیم بخوابیم، فردای خودمون رو در ذهن‌مون تصویرسازی می‌کردیم و اکثر ش فردا اتفاق می‌افتاد.
 
در امریکا یک گروه تیرانداز ماهر - کسانی که قبلاً تلاش عملی انجام داده بودن - رو به ۲ گروه تقسیم کردن. گروه اول، یک ماه روزی ۱ ساعت در میدان تیر تمرین می‌کردن. گروه دوم یک ماه روزی ۱ ساعت چشماشون رو می‌بستن و توی تمرین ذهنی می‌دیدن که همه‌ی تیرها رو می‌زدن وسط هدف.

بعد از یک ماه از اینا امتحان گرفتن. گروه ۱به خاطر تمرین، ۱۰٪ پیشرفت داشتن. گروه دوم ۲۵٪! (قاعدتاً باید برعکس می‌بود. نه؟) ذهن ما تفاوتی بین تصویر و واقعیت قایل نیست.
در کارهایی که احتیاج به مهارت دارن، اول فراگیری و تمرین کنید. بعد تصویرسازی ذهنی. مثلاً اگر کلاس زبان میرید، اول کلاس رو برید، درس بخونید. بعد توی ذهن ببینید دارید عین بلبل! انگلیسی حرف می‌زنید.
بعضی کارها هستن که فراگیری و تمرین‌شون قبلاً انجام شده و / یا نیازی به فراگیری و تمرین نیست. تصویرسازی در اینها معجزه می‌کنه. فرض کنید یکی سرطان داره و میخواد خوب شه. نمردن این آدم احتیاج به فراگیری و تمرین نداره که! یا کسی دانشگاه رفته، یه سری مهارت‌ها رو کسب کرده، زبان خونده، تایپ بلد ه، الان دنبال کار می‌گرده. یا یکی ۲ میلیون تومن داره. میخواد خونه‌ی ۸۰ میلیونی بخره. تصویرسازی در اینها معجزه می‌کنه.

بیمار سرطانی باید ببینه توی ذهن‌ش که تومور ش هر روز داره کوچیک‌تر میشه. آدم بیکار توی ذهن‌ش ببینه که داره در محیط دلخواه‌ش کار می‌کنه.
 
یه خانوم ۸۰ سال‌ه‌ی دانشجو تعریف کرد که برای حج دانشجویی ثبت نام کرده بود اما به خاطر بالا بودن سن‌ش بهش اجازه نمی‌دادن. با تصویرسازی ذهنی، تصور کرده بود که از دانشگاه بهش تلفن می‌زنن میگن مشکل شما حل شده. بیا برو حج!
۲ هفته بعد این اتفاق افتاد.
شوهر این خانوم بهش گفت تو که برای خودت تصویرسازی کردی. یه کاری کن من رو هم ببرن. این خانوم دوباره تصویرسازی کرد. از دانشگاه اطلاع دادن می‌تونه همراه ببره با خودش. ماجرا رو برای یکی از استادا تعریف کرد. استاد گفت می‌تونی برای من هم تصویر بسازی؟
 
بعد دانشگاه تصمیم گرفت استاد مذکور رو هم تشویقی بفرسته حج. بعد استاد گفت میشه تصویرسازی کنی پسرم هم بیاد؟ این خانوم دوباره تصویرسازی کرد تا دانشگاه به استاد گفتن می‌تونه از بستگاه درجه یک همراه ببره.. اینا قصه نیست. (حالا قضاوت‌ش با خودتون.)

یادتون باشه توی دنیا چیزی کم نمیاد! همه چیز، همیشه، برای همه به هر اندازه بخواید هست! از خدا بخواید. ما گاهی حتی تنبلی‌مون میاد بخوایم! از خدا بخواید. بهتون میده.
این بود انجام وظیفه‌ی انسانی من (-:

لینک‌های مرتبط: قوانین دنیا و شب آشتی با خدا .. این روزهای مریمی


پ.ن: استاد فرهنگ نیازی به تبلیغ ندارن.
نوشتن اینها هم برام هیچگونه سود مادی نداره. فقط از ناحیه‌ی دست و گوش، داغون شدم بس که هی عقب جلو زدم و نوشتم! توقع تشکر هم ندارم واقعاً. فقط لطفاً اگه این مطلب رو دوست داشتین، توی بلاگ‌تون لینک بدین، توی گودر Share کنین. برای دوستاتون ایمیل کنین. بذارین دست به دست بشه و همه استفاده کنن.

پ.پ.ن: توصیه می‌کنم خود فیلم رو بگیرید ببینید. ۱۲۰۰ تومن مبلغی نیست واقعاً. می‌ارزه.

پ.پ.پ.ن: سوالی داشتین کامنت بذارین. اگه توی سخنرانی جواب‌ش رو شنیده باشم، میگم حتماً.

منبع: سمینار موفقیت - موسسه‌ی نرم‌افزاری کوثر
قم: ۷۷۴۱۶۰۰-۰۲۵۱
تهران: ۶۶۹۰۹۰۷۰ و ۸۰
http://www.AvaMehr.Ir
پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*فیلم راز رو همه دیده‌ن. یه فیلم امریکایی‌ه. حدود ۱ ساعت. تی‌وی راه به راه پخش‌ش می‌کنه. انقلاب هم می‌فروشن‌ش. شرح و تفسیر ش رو نخرید. فقط خود فیلم رو بخرید و ببینید. جداً جالب‌ه. انرژی خاصی هم میده به آدم. کل بحث سر قانون جذب‌ه. البته زیاد توضیح نمیدن قانون جذب چی‌ه. اما نتایج‌ش رو میگن. شما اول اون فیلم رو ببینید.

خلاصه‌ش میشه اینکه میگن قوانین کائنات، بسیار دقیق‌ند و همه‌ی ما با راز قانون جذب کار می‌کنیم.
شما خالق دنیای خویشتنید و چیزی که براتون اتفاق میفته، احساسات شما ست نه افکار تون! پس اینکه الکی به چیزای خوب فکر کنید، اما کماکان حس بدی داشته باشید، عملاً به درد نمی‌خوره.

مراحل رسیدن به خواسته‌ها رو توصیف می‌کنن: Ask.. Answer.. Receive (فیلم، دوبله شده‌ست اما صدای حرف‌هاشون هنوز روی فیلم شنیده میشه) یعنی اول با افکار و احساس‌ت، خواسته‌ت رو مطرح کن. هر چی دوست داری، بخواه.
جهان به افکار شما جواب میده.
بعد دنیا با افکار ت هم‌جهت میشه تا به خواسته‌ت برسی.

در ادامه توضیح میدن که بهتره برای خودتون لیست شکرگزاری بنویسین تا سطح انرژی مثبت‌تون بالا بره و اینکه فقط فکر و احساس، کافی نیستن. باید تجسم هم بلد باشین.

در کل، فیلم تاثیرگذاری‌ه اما برای ما که از بچگی بلند شدن‌مون با «یا علی» و آب خوردن‌مون با «یا حسین»‌ه، جای خالی خدا خیلی تو ش حس میشه... اینکه نقش خدا چی‌ه توی رسیدن ما به آرزوهامون؟ جواب این سوال رو استاد فرهنگ توی سخنرانی‌ش میگه. اصلاً هم شعار نمیده. برای همین، حرفاش به دل میشینه.

بعد ترجیحاً فیلم شعور آب رو ببینید. شهادت آب نه‌ها! شعور آب! شهادت آب، قدیمی‌ه. شعور آب کامل‌تر و جدیدتره.

اگه نمی‌بینید هم از این لینکای آخر همین پست، مطلب‌ش رو بخونید اما انرژی خود فیلم، یه چیز دیگه‌ست.

الان می‌رسیم به تکنیک‌های موفقیت استاد شاهین فرهنگ...

در لوح محفوظ برای هر انسان چندین سرنوشت مقدر شده که فرد، خودش یکی از اونها رو انتخاب می‌کنه. (تاکید بر این‌ه که آدم حق انتخاب داره)

فرمان کارهای ما رو مغز میده. مغز انسان، پیچیده‌ترین چیز عالم‌ه. اگر رگ‌های خونی مغز یک انسان رو باز کنن، ۴ دور، دور کره‌ی زمین می‌گرده.

ما توی مغزمون هیچ جای بیکاری نداریم. تمام مغز ما کار می‌کنه اما در حداقل توان. مغز ما مث ماشینی‌ه که میشه باهاش با سرعت ۲۰۰ کیلومتر در ساعت رانندگی می‌کرد اما ما داریم با سرعت ۱۰ کیلومتر در ساعت باهاش حرکت می‌کنیم. تمام ماشین درگیر ه ولی در حداقل توان.

مغز ما مث آدمی‌ه که ۴ تا بالش بذاریم روی صورت‌ش. ما هم بشینیم روی بالش‌ها. نتونه نفس بکشه. این بلایی‌ه که سر مغزمون آوردیم. اگر ما از ۱۰۰٪ توان مغز مون استفاده کنیم، هر کدوم ما قادریم به سادگی ۲ میلیون جلد کتاب ۵۰۰ صفحه‌ای رو حفظ کنیم.

هر انسان قادر ه چیزی حدود ۲ برابر مجموعه کتاب‌های بزرگ‌ترین کتابخانه‌ی جهان رو به حافظه بسپاره اگر از 100% توان مغز بهره ببره. اگر از ۵۰٪ش استفاده کنیم، می‌تونیم به ۱۰ زبان زنده دنیا مسلط صحبت کنیم و در ۱۰ رشته، دکترا بگیریم.. اما تحقیقات علمی نشون میده انسان امروز از ۱۲٪ توان مغز ش بیشتر استفاده نمی‌کنه؛ اون هم به بدترین شکل ممکن.

ما از ۱۲٪ توان مغز مون استفاده می‌کنیم تا برای اینکه توی زندگی‌هامون دردسر و بلا خلق کنیم. بعد هم به سادگی اینها رو میندازیم گردن تقدیر و آزمایش الهی! در حالی که اینجوری نیست. آزمایش الهی نشانه‌هایی داره و شامل حال هر کسی هم نمیشه. مخصوص بندگان خاص خداست.

اگه با یه خط افقی مغز مون رو ۲ قسمت در نظر بگیریم، کارهای ارادی، یعنی کارهایی که با تصمیم‌گیری انجام میدیم - مث راه رفتن - دستور ش رو بالای مغز میده. به بالای مغز میگیم ضمیر خودآگاه.

پایین مغز دستور انجام کارهای غیر ارادی رو مید‌ه مثل تپش قلب، مثل گردش خون در بدن. به پایین مغز میگیم ضمیر ناخودآگاه. ضمیر ناخودآگاه خیلی توانمند ه. گاهی وقتی خیلی به حل یک مساله فکر می‌کنیم اما به جواب نمی‌رسیم. خواب‌مون می‌بره. صبح که بلند میشیم، مساله حل شده. مساله رو کی حل کرده؟ ضمیر ناخودآگاه! اگه ما بتونیم ناخودآگاه رو کنترل کنیم، زندگی هامون عوض میشه. جور دیگه‌ای رقم می‌خوره.

تفاوت‌های ضمیر ناخودآگاه و ضمیر خودآگاه:

۱. ضمیر خودآگاه فقط وقتی کار می‌کنه که ما بیداریم. توی خواب یا بیهوشی کار نمی‌کنه.. اما ضمیر ناخودآگاه همیشه کار می‌کنه. حتی وقتی خوابیم یا بیهوشیم.
۲. ضمیر خودآگاه، فقط چیزهای منطقی رو قبول می‌کنه اما ضمیر ناخودآگاه، همه چیز رو قبول می‌کنه: راست و دروغ.. شوخی و جدی.. مثبت و منفی.. همه رو باور می‌کنه.
مصرع دوم این بیت رو بگین: اگر او ز حکمت ببندد دری..
حضار: ز رحمت گشاید در دیگری
یکی از حضار: زند بر سر ش، قفل محکم‌تری!

بالای مغز، منطقی‌ها رو باور می‌کنه. وقتی می‌شنوید «زند بر سر ش قفل محکم‌تری»، خودآگاه شما این رو جدی نمی‌گیره اما ناخودآگاه شما رو این رو نگه می‌داره و دیگه پاک نمی‌کنه. تا آخر عمرتون هر وقت بشنوید «اگر او ز حکمت ببندد دری»، میگید «ز رحمت گشاید در دیگری» اما همون موقع یه چیزی پایین مغزتون میگه «قفل محکم‌تری..»
اون اشتباه رو به شما یادآوری می‌کنه. این کی‌ه؟ ضمیر ناخودآگاه.

دانشمندان میگن ما وقتی به دنیا میاییم همه‌ی زبان‌های دنیا رو بلدیم. وقتی زبانی رو یاد می‌گیریم در واقع داریم اون رو بازآموزی و یادآوری می‌کنیم. در قرآن ۱۴۰۰ سال پیش، سوره‌ی بقره آیه‌ی ۳۱ این موضوع آمده: ما به آدم - جنس آدم - همه‌ی اسماء رو آموختیم.

زبان، کنار هم قرار گرفتن کلمات و اسماء‌ هست. وقتی شما کلمه‌ای رو می‌شنوید و میگید "معنی‌ش چی‌ه؟" این حرف خودآگاه شماست. ناخودآگاه شما دقیقاً تمام کلمات رو می‌شناسه.

تا حالا شده از خواب بیدار شین، خسته و کسل و داغون؟ یا شاد و شنگول؟
از نظر پزشکی و روان‌شناسی، حدود ۳۰ دلیل وجود داره برای اینکه ما کسل و خسته بیدار شیم یا شاد و شنگول. یک دلیل‌ش مربوط به سخنرانی امروز ه که میگیم.

تا حالا توی آب، سنگ انداختین؟ هر سنگی توی آب میندازین، دایره‌هایی تشکیل میشه که با تکرار، بزرگ و بزرگ و بزرگ‌تر میشن.

تا حالا توی کوه، داد زدین؟ اگه برید داد بزنید "اه!"، چی‌ می‌شنوین؟ اه.. اه.. اه... داد بزنین "به!" چی می‌شنوین؟ به‌به‌به..

این جهان کوه است و فعل ما ندا / سوی ما آید نداها را صدا

دلیل علمی وجود داره برای این موضوع که اونایی که توی زندگی اه اه میگن، زندگی‌شون اه اه اه‌ میشه! اونایی که به‌به میگن، به‌به‌به‌!
ما تصمیم می‌گیریم توی زندگی‌مون دردسر جذب کنیم یا شادی.
ضمیر ناخودآگاه ما تمام کلمات رو بلد ه. به طرز خارق‌العاده‌ای کلمات + و - و خنثی رو از هم تشخیص میده.

ناخودآگاه ما نسبت به کلمات + و - واکنش نشون میده اما به کلمات خنثی هیچ واکنشی نشون نمیده اسکنرهای مغز نشون داده‌ن ضمیر ناخودآگاه، کلمات + و - را چند ساعت تکرار می کنه و با «تکرار»، اونها رو بزرگ می کنه برای خودش.. مثل سنگی که توی آب انداختیم.. مثل دادی که توی کوه زدیم..

وقتی ما جمله‌ای رو به هم میگیم، خودآگاه ما کل جمله رو نگاه می‌کنه اما ناخودآگاه‌مون توی جمله می‌گرده دنبال کلمات + و - . با جمله کاری نداره. کلمات رو تکرار می‌کنه. یه نفر میگه «من چرا انقدر بدبخت‌م؟»
من.. چرا.. انقدر.. این ۳ کلمه خنثی‌ن..
بدبخت‌م، کلمه‌ی منفی‌ه. تا صبح تکرار میشه.. انرژی منفی‌ش بیچاره‌ می‌کنه اون آدم رو.

بهمون میگن «آفرین».. تا صبح تکرار میشه: آفرین.. آفرین.. آفرین..
صبح پامیشیم خوشحال و خندون.

سوره‌ی اسری، آیه‌ی ۵۳: ای پیامبر! بندگان‌م رو بگو سخنان زیبا را بر زبان بیاورند (هر حرفی نزنن)
حرفای بد تکرار میشن. ما رو کسل و بیمار می‌کنن. حرفای خوب تکرار میشن و ما رو شاد می‌کنن.

۳. ضمیر خودآگاه فقط در درون خود ماست. همینجا. اما ضمیر ناخودآگاه ما در بسیاری از جاهای عالم حضور داره به صورت هم‌زمان.

قانون یعنی چی؟
یعنی چیزی که از نظر علمی، اثبات شده.
در فیزیک قانونی هست به نام قانون دوبروی. این قانون میگه هر ذره، مدام در حال ساطع کردن انرژی از خود است. به هر ذره می‌توان طول موجی را نسبت داد.

به دستور ضمیر ناخودآگاه ما، انرژی از ما ساطع میشه و چون ضمیر ناخودآگاه، در همه جا حاضر ه - به همه جا رفت‌وآمد می‌کنه - هر جا انرژی ما میره، انگار که ضمیر ناخودآگاه ما اونجا حضور داره. انرژی ما - در مقایسه با سایر انرژی‌های موجود در عالم - قابل کنترل و قابل هدایت به سمت مشخصی‌ه! وقتی به چیزی / کسی فکر می‌کنیم، انرژی ما به سمت اون چیز میره و بهش می‌رسه.
انرژی ما دارای بار + یا - ه و روی دنیای پیرامون اثر میذاره.
در دانشگاه استنفورد امریکا دستگاهی وجود داشت که بار انرژی آدما رو تشخیص می‌داد. با آزمایش، مشاهده کردند که با تغییر «مسخره کردن» به «دعا کردن»، انرژی از - به + تغییر می‌کنه. اعمال ما مدام روی انرژی ما اثر می‌گذارن.

نکته‌ی دیگه اینکه متخصصین فیزیک کوانتوم می‌دونن که انرژی‌ها مدام با هم، تبادل اطلاعات می‌کنن. این به لحاظ علمی ثابت شده!

توی دنیا قانون دیگه‌ای هست به اسم قانون جذب. این قانون میگه هر کم‌تراکمی به دنبال جذب پرتراکم مشابه خود است. یعنی ما الان داریم همه همدیگه رو می‌بینیم چون از نظر فیزیک، همه‌ی ما پرتراکم هستیم. اما شما نمی‌تونین فکر من رو ببینین چون فکر من، کم‌تراکم‌ه!

وقتی یکی هی میگه من بدبخت‌م، بدبخت‌م، بدبخت‌م، علت بدبختی‌ش چی‌ه؟ اینکه هر کم‌تراکمی به دنبال جذب پرتراکم مشابه خود است. به خاطر فکر ش، انرژی کم‌تراکمی ساطع می‌کنه که میگه «من بدبختی میخوام». نتیجه‌ش میشه اینکه بلاهای دیگه‌ای رو هم جذب می‌کنه.

آیا قانون جذب فقط درباره‌ی منفی‌ها عمل می‌کنه؟ نه! درباره‌ی مثبت‌ها هم همینقدر صدق می‌کنه.

سوره‌ی ابراهیم آیه‌ی ۷: لَاِن شَکَرتُم لَاَزیدَنَکُم
این عین قانون کوانتوم‌ه: شکر نعمت، باعث جذب نعمت‌های بیشتر میشه.

فکر.. چه به زبان بیاد، چه نیاد، به انرژی‌ها، بار مثبت یا منفی میده. این همون معنی «اِنَمَا الاَعمالُ بالنیات»‌ه!

نتیجه‌ی قانون جذب: به هر چیزی فکر کنی، اون رو به سمت خود می‌کشونی.

قوانین مغز

شما باید ضمیر ناخودآگاه‌تون رو کنترل کنید تا زندگی‌تون رو تغییر بدین. تغییرات اساسی!

قانون‌های مغز: ۱. هر عملی که بر اثر تکرار تبدیل به عادت بشه، کنترل اون از بالای مغز به پایین مغز منتقل میشه. یعنی از خودآگاه به ناخودآگاه. وقتی چند روز ساعت بذارین برای ۴ صبح، چند روز اول خاموش‌ش می‌کنین و می‌خوابین اما چند روز بعدش دیگه ضمیر ناخودآگاه سر همون ساعت بیدارتون می‌کنه..
مث تایپ کردن، که اول با ۲ تا انگشت تایپ می‌کنیم. بعد چند وقت بر اثر تکرار، تایپ‌مون سریع میشه..
مث رانندگی، که اول آدم حرف هم نمی‌زنه که حواس‌ش پرت نشه اما بعد چند ماه، مردم پشت فرمون، آهنگ گوش میدن، حرف می‌زنن، به اطراف نگاه می‌کنن، تخمه می‌شکنن، میوه می‌خورن، چایی می‌خورن. آخر هم میگن چه زود رسیدیم. چون دارن ناخودآگاه رانندگی می‌کنن.

۲. هر پیامی که مدام تکرار شه، در ناخودآگاه نفوذ می‌کنه یعنی تکرار، رمز نفوذ در ضمیر ناخودآگاه‌ه. این پیام می‌تونه از طرف خود فرد - از طریق گفتن یا فکر کردن - یا دیگران باشه.

۳. اگر ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه‌ در انجام امری با هم مخالف باشن، «معمولاً» ناخودآگاه‌ برنده میشه.

۴. اگر ضمیر خودآگاه‌ و ناخودآگاه‌ در انجام امری با هم موافق باشن، توان اونها در هم ضرب میشه.

بعد توماس ادیسون رو مثال می‌زنه با ۱۰۹۳ اختراع جانانه. یعنی در طول ۱۴ سال متوالی، هر ۵ روز، یک اختراع ثبت کرده. ادیسون بچه‌ای بود که قبل از ۱۶ سالگی به دلیل کودن بودن، از مدرسه اخراج شد. اما با کمک «کلمات مثبت» مادر ش و «پشتکار» شد بزرگ‌ترین مخترع طول تاریخ بشر!

۹۵٪ مردم دنیا اگر بخواهند و مورد توجه و آموزش قرار بگیرند، می‌تونن حداقل در یک زمینه نابغه باشن. یعنی نبوغ، بیشتر از اون که ذاتی باشه، اکتسابی‌ه اما ماها خودمون نمیخوایم. قبول کرده‌ایم که توانایی‌مون در همین حد معمولی‌ه.  جز مبتلایان به سندرم داون، هر انسانی می‌تونه به نبوغ برسه!

و ضمناً ما به جای کلمات + مدام خودمون رو با کلمات - بمباران می‌کنیم. طرف برمی داره روی دیوار خونه‌ش می‌نویسه «لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزه».. طبق قانون جذب، این نوشته، آشغال جذب می‌کنه. اگه تا دیروز ۲ تا کیسه‌ی آشغال اینجا بود، امشب میشه یه تپه! یا همون ماجرای «بر چشم بد لعنت»!

هر آهنگی رو گوش ندید! تحقیقات نشون داده متن ۹۴.۵ ٪ ترانه‌های سراسر دنیا، منفی‌ه..
سیاوش قمیشی: پرنده‌های قفسی، عادت دارن به بی‌کسی..
دیگه؟ دل‌م رو شکوندی، برو حال‌ش رو ببر!
تف به مرام‌ت، عوضی!

حتی به هم نگید «خسته نباشی».. بهتر از کلمه‌ی خسته، بلد نیستین چیزی؟ بگین شاد باشی، موفق باشی، خدا قوت!

یا میریم عیادت، میگیم «خدا بد نده!»

مامانا برای بچه‌هاشون می‌خونن «تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی. اگه منو بندازی، بغل مامان بندازی!»

خب مگه خدا مردم‌آزار ه؟ بچه‌ها رو که از روی تاب میندازه، به آدم‌بزرگا هم بد میده. چرا راه میریم و کفر میگیم؟

سوره‌ی نساء آیه‌ی ۷۹: هر بدی که به شما می‌رسد، از جانب خود شماست.

سوره‌ی شوری آیه‌ی ۳۰: هر مصیبتی که به شما می‌رسد، دستاورد خود شماست.

فکرای منفی و رفتارای غلط ما، جذب دردسر و بلا می‌کنه. انرژی و قانون‌های دنیا رو خدا آفریده. دنیا قانونمند ه اما ما با قانون‌های دنیا، هی برای خودمون دردسر درست می‌کنیم!

روایت داریم که خداوند، اصرارکننده بر دعا رو دوست دارد. وقتی میخواید دعا کنید، حتماً اصرار کنین. اگه چیزی رو میخواین روزی ۵۰۰ دفعه! هی بگین و اصرار کنین اما آخرش بگین «اگر به صلاح‌ه»!

به جای مانترا گفتن و اینکه برید سراغ عرفان بودایی و غیره، ذکر بگین و ذکرها رو تکرار کنین چون تکرار، رمز نفوذ در ضمیر ناخودآگاه‌ه.. و وقتی چیزی رو میخواید و دعا می‌کنید براش، اصلاً لازم نیست فکر کنید خدا چطوری و چه از راهی می‌تونه اون چیز رو به شما بده. مثلاً یکی شوهر میخواد و روزی ۵۰۰ دفعه هم میگه شوهر، شوهر، شوهر! اما بعد میگه خب شوهر کجا بود؟ از آسمون که نمیفته!

چرا! خدا میگه «از جایی بهت میدم که تو باور ت نشه». مِن حَیثُ لایَحتَسب. شما چرا توی کار خدا فضولی می کنی؟ وقتی میگه برو ذکر رو تکرار کن، فقط برو تکرار کن. نگران بقیه‌ش نباش!

درباره‌ی چیزی که نمیخواید اتفاق بیفته هم اصلاً حساسیت به خرج ندین چون اگه حساس باشین و هی بهش فکر کنین، بدتر انرژی می‌فرستین و همون چیز براتون اتفاق میفته. مث وقتی که نگران بودین معلم ازتون درس بپرسه! و انقدر به خودتون می‌گفتین "خدا ازم نپرسه! نپرسه!"، بدتر ازتون می‌پرسید. شما خودتون انرژی می‌فرستادین. کاری می‌کردین که توجه معلم، بدتر به سمت شما جلب می‌شد. معجزه‌ی انرژی مثبت رو بخونید!

پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*دانلود نت و اجرای قدیمی گلنار با صدای بانو مرضیه در فایل zip

چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*عکس که می‌بینم، یه سری‌ش رو جدا می‌کنم که بعداً یکی عین همون رو از خودم بگیرم. یعنی دنبال ژست خوشگل برای عکس می‌گردم همیشه. کلاً از عکسایی که تو ش همه زل زده‌ن به دوربین، خوش‌م نمیاد. البته بعضی وقتا عکس اینجوری خیلی زنده و قشنگ‌ه اما همیشه جالب نیست. بعضی وقتا جذابیت عکس به این‌ه که سوژه به حال خودش‌ه و اون لحظه ثبت میشه.

امروز woman reading a book رو سرچ کردم. اینا رو بیشتر از بقیه دوست داشتم.. کدوم قشنگ‌تره؟
۱. این دختربچه که دست‌ش رو زده زیر چونه‌ش، داره کتاب می‌خونه پشت میز.
۲. این دختربچه که کتاباش رو چیده روی هم، روشون نشسته داره کتاب می‌خونه.
۳. زل به دوربین، با لبخند! یه تپه کتاب هم بغل دست سوژه.
۴. درازکش روی چمن، در حال کتاب خوندن. صورت سوژه معلوم نیست. پشت موهاش معلوم‌ه بیشتر.
۵. همین عکس بالا!

سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*مادرم می‌گفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب.

هزار شب است پشیمان‌م که چرا یک شب عاشقی نکرده‌ام..

*لبخند را فراموش نکن…

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و برمی‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد.

بعد از ظهر که شد،‌ هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت. مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل دنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشین‌ش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.

‌اواسط راه، ناگهان چشم‌ش به دختر افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود  ولی با هر برقی که در آسمان زده می‌شد، می‌ایستاد، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.

زمانی که مادر اتومبیل را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید چه کار می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می‌ایستی؟
دخترک پاسخ داد من سعی می‌کنم صورت‌م قشنگ به نظر بیاید چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد.
در طوفان‌ها لبخند را فراموش نکنید..

*برخی کلمات خاص فارسی

زپرتی: واژه‌ی روسی Zeperti به معنی زندانی است و استفاده از آن، یادگار زمان قزاق‌های روسی در ایران است. در آن دوران هرگاه سربازی به زندان می‌افتاد، دیگران می‌گفتند یارو زپرتی شد و این واژه کم‌کم این معنی را به خود گرفت که کار و بار کسی خراب شده و اوضاع‌ش دیگر به هم ریخته است.

هشلهف: مردم برای بیان این نظر که تلفظ برخی از واژه‌ها یا عبارات از یک زبان بیگانه تا چه اندازه می‌تواند نازیبا و نچسب باشد، جمله‌ی انگلیسی (I shall have به معنی من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خوانده‌اند تا بگویند ببینید تلفظ این عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون دیگر این واژه‌ی مسخره آمیز را برای هر واژه‌ و عبارت نچسب و نامفهوم دیگر نیز (چه فارسی و چه بیگانه) به کار می‌برند.

چُسان فسان: از واژ‌ه‌ی روسی Cossani Fossani به معنی آرایش شده و شیک پوشیده گرفته شده است.

شر و ور: از واژه‌ی فرانسوی Charivari به معنی همهمه، هیاهو و سرو صدا گرفته شده است.

اسکناس: از واژه‌ی روسی Assignatsia که خود از واژه‌ی فرانسوی Assignat به معنی برگه‌ی دارای ضمانت گرفته شده است.

فکسنی: از واژه‌ی روسی Fkussni به معنی بامزه گرفته شده است و به کنایه و واژگونه به معنی بیخود و مزخرف به کار برده شده است.

نخاله: یادگار سربازخانه‌های قزاق‌های روسی در ایران است که به زبان روسی به آدم بی ادب و گستاخ می‌گفتند Nakhal و مردم از آن برای اشاره به چیز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کرده‌اند.

دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
Share

*طناب ش کرده م دارم دار می زنم خودم رو باهاش. آهنگ های 5 و 3 و 1 پیشنهاد می‌شود به ترتیب!

دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*هر موقع وقت کم میارم، برای خودم میرم روی منبر: مریمی! شبانه‌روز همه ۲۴ ساعت‌ه! یکی میشه نیوتن! یکی میشه ادیسون! یکی میشه پروفسور حسابی! یکی هم مث تو اصلاً نمی‌دونه داره چی کار می‌کنه.

بعد از شوک وارده، میگم خب! چرا میگن برنامه‌ریزی؟ چون آدم اگه برای انجام کاری، ۱ هفته وقت داشته باشه، یه هفته‌ای تموم‌ش می‌کنه. اگه یه ماه وقت داشته باشه، یه ماهه تموم‌ش می‌کنه. هر قدر بیشتر به خودت وقت بدی، بیشتر کارات طول می‌کشن.

در اینجا متنبه میشم و میرم یه کتاب میارم بخونم. گوشی‌م هم کنار دست‌م‌ه. خدا کنه وقتی باشه که ملت سر کار ن و دانشگاه‌ن و مهمون دارن و وقت ندارن. وگرنه که خوش و بش من و دوستام تمومی نداره! یعنی من خودم انقدر گوشی دست کسی ببینم، پامیشم خفه‌ش می‌کنم!!

بعدتر میگم خب حالا بخونم دیگه. به خودم قول میدم ۳ صفحه بخونم. بعدش یه آهنگ گوش بدم: کانون توجه نظریه‌ی مدیریت علمی..
موهام رو باز می‌کنم.. سخت‌م میشه. می‌بافم. راحت نیستم. جمع می‌کنم بالای سر م. آخر سر می‌بینم همون بافته‌ بهتره.. کانون توجه نظریه‌ی..
دنبال موچین می‌گردم. میرم جلوی آینه. همیشه هم یه چیزی برای کندن پیدا می‌کنم خدا رو شکر. نباشه هم پا ش بیفته یه ردیف از ابرو م برمی‌دارم زورکی که فقط یه کاری کرده باشم. گند که می‌زنم و خیال‌م راحت میشه برمی‌گردم سر کتاب: کانون توجه نظریه‌ی مدیریت  ِ ..
چایی میخوام خب.. حواس‌م هست باهاش چیزی نخورم. قند فقط‌. یکی‌ش حق‌م‌ه. اون یکی‌ش هم جایزه‌ی این همه زحمت کشیدن‌م!
برمی‌گردم سر کتاب: کانون توجه ِ ..
فلانی آپدیت نکرده؟
این یعنی ۱ ساعت وبخونی.
دوباره میرم کتاب‌م رو پیدا می‌کنم: کانون توجه نظریه‌ی مدیریت علمی تنها بر سطح عملیاتی سازمان‌ها..
سطح عملیاتی؟ برمی‌گردم ۳ صفحه قبل‌تر! یه نگاهی می‌کنم. آشنا نمیاد به نظر م. دوباره می‌خونم..
یه طوری‌م چرا؟ به خودم میام می‌بینم دارم همه رو با صدای مریم امیرجلالی می‌خونم. با همون لحن مادرانه‌ی دادبیدادی و دوست‌داشتنی‌ش!
خب پروفسور حسابی هم بود، اینطوری هیچی یاد نمی‌گرفت که! تقصیر من‌ه خدایی‌ش؟

یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*مکالمه‌اى بین لئوناردو باف و دالایى‌لاما
لئوناردو باف یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل است. متن زیر، نوشته‌ی اوست:
در میزگردى که درباره «دین و آزادى» بر پا شده بود و دالایى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى و البته کمى بدجنسى از او پرسیدم: عالى جناب، بهترین دین کدام است؟

خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند.»
دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد و آنگاه گفت:
«بهترین دین، آن است که شما را به خداوند نزدیک‌تر سازد. دینى که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنین پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسیدم: «آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چیست؟»
او پاسخ داد: «هر چیز که شما را دل‌رحم‌تر، فهمیده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئولیت‌تر و اخلاقى‌تر سازد. دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است.»

من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانه‌ی او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنین است:
دوست من! این که تو به چه دینى اعتقاد دارى و یا این که اصلاً به هیچ دینى اعتقاد ندارى، براى من اهمیت ندارد. آنچه براى من اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کل جهان است.
به یاد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.
قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فیزیک نیست. در روابط انسانى هم صادق است.
اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بینى و اگر بدى کنى، بدى..
همیشه چیزهایى را به دست خواهى آورد که براى دیگران نیز همان‌ها را آرزو کنى.
شاد بودن، هدف نیست. یک انتخاب است.
«هیچ دینى بالاتر از حقیقت وجود ندارد.»

*ایمیل فورواردی: جمله‌های تامل‌برانگیز

در این دنیا از ۲ راه می‌توان موفق شد: یا از هوش خود یا از نادانی دیگران.
لابرویر

همه قدقد می‌کنند اما کیست که بخواهد هنوز در خانه ش بنشیند و تخم‌ها را بپرورد؟
نیچه

اعتماد به تدریج می‌آید و یکجا می‌رود.
موار دفاست

دزدیدن از یک نویسنده، سرقت ادبی‌ست اما اگر از چند نویسنده بدزدید، نام‌ش می‌شود پژوهش!
ویلسون میزنر

تا خم نشوید، کسی نمی‌تواند سوارتان شود.
مارتین لوتر کینگ

اگر کسی یک بار به تو خیانت کرد، این اشتباه اوست. اگر کسی دو بار به تو خیانت کرد، اشتباه توست.
دالای لاما

*خانه‌ی ابدی - متن سنگ قبر:

متن سنگ قبر پروین اعتصامی: ین که خاک سیه‌ش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی ‌سخن‌ش شیرین است

متن سنگ قبر فروغ فرخزاد: من از نهایت شب حرف می‌زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می‌زنم
اگر به خانه من آمدی برای من
ای مهربان! چراغ بیار و یک دریچه
که از آن به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم

متن سنگ قبر کوروش کبیر: ای انسان هر که باشی و از هر جا که بیایی
می‌دانم خواهی آمد
من کوروش‌م که برای پارسی‌ها این دولت وسیع را بنا نهادم
بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر

متن سنگ قبر فریدون مشیری: سفر تن را تا خاک تماشا کردی
سفر جان را از خاک به افلاک ببین
گر مرا می‌جویی
سبزه‌ها را دریاب. با درختان بنشین

متن سنگ قبر فردین: بر تربت پاک‌ت بنشینم غمناک
کوهی ز هنر خفته بدر خاک
از روح بزرگ هنریت فردین
شاید مددی به ما رسد از افلاک

متن سنگ قبر بابک بیات: سکوت سرشار از ناگفته‌هاست

متن سنگ قبر خسرو شکیبایی: در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

متن سنگ قبر حافظ: بر سر تربت ما چون گذری همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

متن سنگ قبر سهراب سپهری: به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

متن سنگ قبر منوچهر نوذری: ز حق توفیق خدمت خواستم. دل گفت پنهانی
چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی

متن سنگ قبر وینستون چرچیل: من برای ملاقات با خالق‌م آماده‌ام
اما اینکه خالق‌م برای عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چیز دیگریست

متن سنگ قبر اسکندر مقدونی: اکنون گور او را بس است
آنکه جهان او را کافی نبود

متن سنگ قبر نیوتن: طبیعت و قوانین طبیعت در تاریکی نهان بود
خدا گفت بگذار تا نیوتن بیاید...
و همه روشن شد

متن سنگ قبر لودولف کولن(ریاضیدان)
141562353589793238462633862279088/3   (توضیح : عدد پی л تا سی رقم اعشار)

متن سنگ قبر ویرجینیا وولف (نویسنده): در برابرت خود را پر می‌کنم از فرار نکردن ای مرگ.

شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
Share

*ثبت نام رو اینترنتی می‌کنن، بعد جون‌شون درمیاد تلفن ملت رو جواب بدن. نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا اینکه امروز ۳ ساعت توی راه بودم - رفت و برگشت، هر کدوم ۱ ساعت و نیم - برای گرفتن جواب ۲ تا سوال!
جدی میگما.
البته زیادی پرتوقع‌م. وقت که چیز مهمی نیست!

*با جیـــــــــــــــغ و فریاد: مرتیکه‌ی خر! در رو باز کن. دست‌م قطع شد!
جملات مذکور رو یه خانوم تیتیش‌مامانی باشخصیت فرهیخته در حالی گفت که اومد وارد قطار شهری بشه. بعد یهو نمی‌دونم چطور شد که دست‌ش گیر کرد لای در.
خانوم‌ه می‌گفت راهبر مترو در رو زود بسته و این هم دست‌ش گیر کرده. ترسیده بود دست‌ش قطع شه. برای همین با تمام قوا جیغ می‌زد که از داخل کابین صدا ش شنیده شه. آقامترویی‌ها هم عمراً زیر بار نمی‌رفتن. می‌گفتن می‌خواستی نچسبی به قطار. چرا نرفتی پشت خط قرمز وایسی؟

هدف خاصی از تعریف این ماجرا ندارم. صرفاً چون برق از سر م پریده، گفتم بگم!

*خواهری یه آهنگ برام بلوتوث کرد به اسم «گلنار». یه آقایی آواز غمگینی رو می‌خونه با صدای گیتار.. هرازگاهی صدای سوت و دست جمعیت هیجان‌زده‌ای هم شنیده میشه. خیلی دوست‌داشتنی‌ه. حیف که سرعت نت‌م کم‌ه نمی‌تونم آپلود ش کنم. دیشب برای سپیده و مرگل گذاشتم گوش دادن. سعی می‌کنم لینک‌ش رو پیدا کنم. واقعاً قشنگ‌ه.

داریوش رفیعی- لینک دانلود برای من کار نکرد!

این رو هم سپیده لینک داد که بازخونی همون آهنگ قدیمی - لینک اول - هست. با تشکر ازایشون که همیشه زکات ADSLش رو میده.

شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*استاد فرهنگ میگه اگه دقت کرده باشین، ماشینای قراضه‌ای که روشون جای ۲۰۰ تا تصادف‌ه روشون نوشته بر چشم بد، لعنت! هر کی هم رد شده، زده و رفته. وقتی می‌نویسی چشم بد، خب چشم بد رو جذب می‌کنی. بنویس بر چشم خوب، رحمت. هیچ اتفاقی هم نمیفته دیگه.

حالا شده حکایت من. بعضیا - که معمولاً آدمای ثابتی هم هستن - آفریده شدن واسه دق دادن من اصلاً. حرص میدن‌ها. آدم هی میخواد هیچی هم نگه.. بعد گاهی که خیلی لج‌م می‌گیره، میگم تف به.. بعد یاد «تف به مرام‌ت عوضی!» میفتم، خنده‌م می‌گیره. بعد میگم ای لعنت به.. یادم میفته لعنت هم نباید بگم.. خب آدم چی بگه؟ میگم خدایا من رو نجااااااات بده. خوشحااااااااال‌م کن! :دی

جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع:
Share

*درباره‌ی بعضی آدما کمتر بدونی، بهتر ه. هیچ‌وقت درباره‌ی زندگی نویسنده، بازیگر یا خواننده‌ی مورد علاقه‌ت زیاد کنجکاوی نکن.

*یه زمانی به خیلی چیزا معتقد بودم. نمی‌دونم اسم‌ش چی‌ه. اعتقاد یا هر چی اصلاً.. اما الان نه. یه مذهب تقریباً من‌درآوردی دارم که تاکید ش بر رعایت اخلاقیات‌ه. بهت اجازه نمیده دامن کوتاه بپوشی در حضور همه اما ایرادی نمی‌گیره اگه باد بپیچه توی موهات و تو رو ببره به روزای خیلی خوب (-: بعد ش می‌تونی شیشه رو بدی بالاتر و شال‌ت رو بندازی روی سرت..

 

پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*این خبری که شنیدم راست‌ه؟

پ.ن: خدا رو شکر. تکذیب شد (-:

چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: معروف‌ها
Share

*بی‌ستاره فیلم بی‌نمکی‌ه. من به خاطر قسمتای مریم امیرجلالی‌ش! دیدم‌ش.. اما جداً اگه میخواید حسابی بخندید، پیشنهادم «پوپک و مش ماشالا» ست. ما خانوادگی کلاً از اداهای مهناز افشار حال‌مون بد میشه. یعنی به نظر م ریخت |: ش هم قابل تحمل نیست چه برسه به وقتی خودش رو لوس هم می‌کنه - مث فیلم آتش‌بس - اما توی این فیلم، نقش پررنگی نداره یعنی کلاً ۱۰ تا بازیگر هم نداره فیلم‌ه اما شما قرار نیست به قسمت مهناز افشار ش بخندین! همون فرهاد آییش و امین حیایی‌ش کار تون رو راه میندازه :دی
فقط در حضور کسی که باهاش یه کم هم رودرواسی دارین، این فیلم رو نبینین. حرفای مورددار زیاد داره + یه صحنه ی خیلی ضایع! که نمیگم که حروم نشه :دی

*مد شده نزدیکای مهر که میشه، همه میگن وااااااااای بریم دفتر و کتاب و لوازم تحریر بخریم. آدم اینا رو می‌بینه، هوس درس خوندن می‌کنه. بعضیا گاهاً چند تا خودکار رنگی و دفترچه‌ی خوشگل هم می‌خرن اما دریغ از یه خط درس خوندن. ادا شون‌ه فقط.

این ۲-۱ باری که رفته بودم برای داداش کوچیکه لوازم تحریر اینا بخرم، فروشنده‌ها هی دفترهای گل‌گلی و پولک‌منجوقی گیگیلی می‌دادن دست‌م. هی می‌گفتم یه ساده‌تر ش رو ندارین؟ این خیلی برق می‌زنه، خیلی گل‌گلی‌ه.

بعد اون نگاه فروشنده‌ها به لباسای گل‌من‌گلی من دیدنی بود جداً!
مجبور بودم توضیح بدم: این رو برای برادر م میخوام. دفتر اکلیل‌کاری‌شده نمی‌بره دبیرستان خب :دی

سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: d:
Share

*هر کی به من می‌رسه، ادیب و فاضل و اندیشمند و همه‌چیزدان از آب درمیاد. من واقعاً مونده‌م این دوروبری‌های من با این همه فهم و کمالات چرا هیچی نشدن؟

هر وقت یکی زیادی نصیحت‌م می‌کنه، یاد نوشته‌های پائولو کوئیلو میفتم. عین جمله‌ش رو که توقع ندارین حفظ باشم؟! اما مضمون‌ش این بود که مردم همیشه طوری رفتار می‌کنن انگار که می‌دونن تو دقیقاً باید چطوری زندگی کنی.. اما وقتی بری توی بحر زندگی خود اون آدما، می‌بینی توی زندگی خودشون هم مونده‌ن.

میخواد بگه هر کسی باید برای خودش زندگی کنه. نه زیادی راجع به زندگی دیگران نظر بدید، نه اجازه بدید اونا توی کار شما سرک بکشن.

حالا اگه خیلیا فهمیدن این رو؟
طرف ۵۰ سال‌ رو داره راحت. داره به زووووووور ارشد می‌خونه. خودش میگه دیگه ذهن‌ش یاری نمی‌کنه و درسا براش سخت‌ه اما می‌خونه به نیت پز دادن فقط. همزمان اعتراف می‌کنه که شوهرش کلاً با کار کردن زن مخالف‌ه.
من دارم فکر می‌کنم کی تازه بعد ۵۰ سالگی میره دنبال کار و شغل جدید؟
اون داره نصیحت می‌کنه و راه و روش نشون من میده! فکر کن فقط!

دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
Share

*هیچ‌وقت اسم فیلما و سریال‌ها و بازیگرا رو یادم نمی‌مونه. کلاً اصلاً اسم خوب یادم نمی‌مونه. اعتراف می‌کنم هر چی اسم می‌برم اینجا، قبلاً از یکی پرسیده‌م یا تازه شنیده‌م و یادم مونده فعلاً.

جلوی تی‌وی خوابیده بودم از ۴ تا ۶ عصر. بیدار که شدم، داشت «خاک سرخ» نشون می‌داد. فکر کردم لاله اسکندری چقدر پیر شده.. بالافاصله یاد افاضات مدیر مدرسه‌مون بعد از دیدن خودم افتادم و بی‌خیال مقوله‌ی تغییر چهره شدم کلاً.

بعدازظهرها - ساعت ۲ اینا - سریال «متهم گریخت» رو نشون میده. همون که هاشم‌خان و خانواده‌ش از شهرستان میان تهران و میرن مستاجر خونه‌ی شازده میشن.
لباس و دکور و گریم‌شون ساده که چه عرض کنم، افتضاح‌ه. محض رضای خدا یه آدم باتربیت توشون پیدا نمیشه. شاید برای بچه بدآموزی داشته باشه؛ نمی‌دونم اما یه آدم بزرگ رو از حال و هوای زندگی روزمره می‌کشه بیرون. کلی می‌خندی فقط. تکرار ش رو هم شب ساعت ۱ نشون میده اگه ظهر نمی‌تونین ببینین.

قبل از متهم گریخت، یه سریال دیگه بود که اسم‌ش رو یادم نیست. همون که حمید لولایی، ماشالا خان بود. زن‌ش، مریم امیرجلالی - که من عاشق داد و بیداد کردن‌هاش‌م - با علی صادقی و آناهیتا همتی. بهنوش بختیاری هم دخترخاله‌ش بود. چقدر توضیح بدم؟ یاد ت اومد؟ بعد ماشالا خان و اون پسر ه - رضا عطاران - قرار بود برن مالزی کار کنن که سرشون کلاه رفت و اینا. الان یاد ت اومد؟ دیدی اصلاً این سریال‌ه رو یا الکی دارم هلاک می‌کنم خودم رو؟

این سریالای قدیمی رو خیلی بیشتر از جدیدا دوست دارم. حتی بیشتر از قهوه‌ی تلخ مدیری. چند شب پیش، شبکه‌ی جام جم داشت پاورچین رو نشون می‌داد. اون قسمت‌ش بود که فرهاد، با اینکه اصلاً تعمیرات بلد نبود، واسه روکم‌کنی بقیه واشر کولر رو کند و حسابی گند زد. بعد مدام به خاطر ماست‌مالی گندی که زده بود، دروغ‌های تابلو می‌گفت و بیشتر خراب‌ش می‌کرد. یه تایم طولانی فقط مکالمه‌ی مهران مدیری و سحر زکریا بود. واقعاً هم خنده‌دار بود.

حالا من نمیخوام بعد از دیدن ۶ تا قسمت، کل سریال رو ببرم زیر سوال اما بعضی کارا هیچ‌وقت قدیمی نمیشن. تازگیا هم که هر کانال می‌زنی، سیل‌زده و زخمی و مجروح نشون میدن. والا به خدا اینا نه برای جانبازا امکانات میشه، نه برای خانواده‌ی شهدا، پدر و همسری میشه که از دست دادن، نه برای سیل‌زده‌ها خونه میشه، نه هیچی. فقط میشه مسکن و آرام‌بخش واسه اعصاب همیشه خط‌خطی مردم.

من خودم مناطق جنگی رو از نزدیک دیده‌م. اصلاً دم غروب که میشه، وسط اون بیابونا با ۴ تا توپ و تانک خالی، در حالی که می‌دونی امنیت کامل برقراره، آدم رو وهم برمی‌داره.هر تیپ آدمی هم که باشی، دل‌ت نمیاد روی اون خاک‌ها راه بری حتی.کدوم‌مون منکر اون همه شجاعت میشیم؟ کی می‌تونه آدمایی رو که به خاطر وطن، از زندگی‌شون گذشتن فراموش کنه؟

ولی الان چی کار کنیم؟ اینکه خود من، هیچ کاری نمی‌تونم انجام بدم برای هیچ‌کدوم‌شون، خیلی ناراحت‌م می‌کنه. برای همین سعی می‌کنم نبینم. سر م رو می‌برم توی کتاب و کانال تی‌وی رو با عذاب وجدان عوض می‌کنم..

یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*رفته بودم جهت تعویض کتاب!
از همونجا برای خان‌داداش، مقادیری خودکار رنگی و چند تا دفتر سیمی گرفتم.
اصلاً هم هوا پاییزی نیست. از برگ‌های رنگ‌وارنگ و خش‌خش و بارون، خبری نیست. عمراً هم حس نوستالژیک ندارم. هر روز هم خدا رو شکر می‌کنم که دیگه مجبور نیستم برم مدرسه. از مدرسه‌ی موش‌ها و شهرک الفبا هم متنفرم. نارنگی‌های ریز سبز رو هم اگه می‌خورم به خاطر ویتامین‌ش‌ه نه زنده کردن خاطرات مهر. ادا اطوار چقدر؟ یعنی همه‌ی ایران جز من دوست داشتن مدرسه رو؟ تجدیدی‌ها و نمره‌های افتضاح هم مال من و عمه‌جان‌م بوده لابد دیگه :دی

شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*یکی از بلاگرای معروف رو توی گودر، Follow کرده بودم نمی‌دونم چرا! که به شکل اعصاب‌داغون‌کنی همه‌ش اخبار روز رو Share می‌کرد. امروز از شر ش راحت شدم. کی گفته وقتی یه کاری رو شروع کنی، باید حتماً ادامه‌ش هم بدی؟ (-:

*یه مدت خیلی خوردن برام شده بود لذت. زمستون پارسال بود فکر کنم. هر مدل شکلات، پاستیل، شیرینی و باسلوق رو بگی من می‌خریدم هر روز. حجم‌ش زیاد نبود اما با لذت می‌خوردم. وزن م هم زیاد شد. دروغ چرا؟ اما نه اونقدر که حق‌م بود :دی الان چند روز ه اصلاً اشتها ندارم. صبح و شب یه لیوان چایی می‌خورم با ۴-۳ تا نون تُست خالی. عین بچه‌ها نون رو می‌زنم توی لیوان چایی. این رو راحت می‌خورم. ظهرها فقط درست غذا می‌خورم. بر خلاف قبل اصلاً تمایلی به غذاهای برنجی ندارم. گوشت که اصلاً نمی‌خورم. نون هم انگار نمی‌خورم. کلاً الان با باد هوا زنده‌م! همه تابستون اشتهاشون کم میشه و با خنک شدن هوا، میرن سراغ غذاهای گرم و سنگین و چیزای چرب و شیرین. برعکس‌ همه‌م همیشه!

امروز ولی با دیدن تن ماهی یه کم اشتها م تحریک شد در حد چند تا قاشق.
من کلاً ادویه خیلی دوست دارم. به طرز کاملاً اغراق‌آمیزی همیشه روی غذا م یه لایه پودر فلفل و نمک و سس و آب‌لیموی تازه‌س - بسته به اینکه غذاهه چی باشه - دل‌م میخواد ادویه‌های دیگه رو هم بشناسم.

دیدین توی این بازار قدیمیا یه تپه پودرای رنگی رو لایه لایه ریخته‌ن روی هم و یه برش! از همه‌شون رو می‌فروشن؟ من خیلی دل‌م میخواد اونا چی‌ن؟ هر کدوم رو توی چه غذاهایی می‌ریزن و طعم‌شون چطوری‌ه؟

خلاصه من همیشه خودم رو با برنج و تن ماهی و ادویه خفه می‌کردم تا اینکه تن ماهی دودی رو کشف کردم. تن ماهی فلفلی هم فقط یه بار خوردم که واقعاً خوشمزه بود.

دیگه جایی پیدا نکردم بخرم. اون آدمی هم که تعارف‌م کرد، مارک‌ش رو نمی‌دونست یعنی دقت نکرده بود.

دیدین بعضی مغازه‌های پرت یا توی جاده‌ها مارک‌های متفرقه می‌فروشن که به عمر ت اسم‌شون رو هم نشنیدی؟ بعضی از اون خوراکیا واقعاً خوشمزه‌ن اما توی مغازه‌های عادی مثلاً تهران نمیشه پیداشون کرد. اسم مارک‌‌شون هم عملاً ناآشناست! دیگه معروف‌ترین مارک متفرقه‌ای که من بلدم، دیش‌دیش و خوشاب‌ه!!!

حالا تن ماهی فلفلی رو میشه یه طورایی شبیه‌سازی کرد اما ادویه رو یکی به من یاد بده! دعاتون می‌کنم :دی

جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*الان چنان نیش من باز ه که هر کی ندونه فکر می‌کنه چییییییی شده.حالا اصلاً رو م هم نمیشه بگم چی شده آخه. جداً انقدر خوشحالی نداره‌ها اما ایران‌ه اینجا خب.

راست‌ش من توی انتخاب واحد م ریاضی پایه و آمار برداشته بودم. از فرط ناچاری و اینکه هیچی جا نبود البته. امروز هم رفتم کتاباش رو خریدم و اومدم. حالی‌م هم نشد چه کرده‌م. ریاضی‌ه رو که ورق می‌زدم، دیدم اینا رو ۲۰۰ بار خونده‌م که! بعد فکر کردم خب من هم واحد ریاضی گذرونده‌م هم آمار! کاش این درس رو نمی‌گرفتم‌ها!

رفتم توی گلستان! - سیستم انتخاب واحد مون هم گل‌من‌گلی‌ه - و حذف‌ش کردم. در کمال ناباوری ۱ جای خای توی درس جامعه‌شناسی بود که اون رو برداشتم. کلاً جامعه‌شناسی در پلن‌های من نقشی نداره اما دل‌م میخواد بدونم چی‌ه! برای همین بر ش داشتم. یعنی تا تغییرات رو بررسی و اعمال کنه، ضربان قلب من رفته بود روی ۳۲۸۷! ایرانی بازی تا کجا دیگه؟ :دی خلاصه من الان حس زرنگی و فتح خیبر دارم. حس اینایی رو دارم که توی مترو، دم در قطار جا می‌گیرن و تا قطار وایمیسه، سریع می‌پرن داخل و میشینن! انقدر ذوق دارم. نه به اونکه با کل دنیا نیمشه خوشحال‌م کرد، نه به الان که به خاطر یه تغییر کوچولو انقدر مشعوف‌م.

زنگ زدم به آقاهه گفتم بیام ریاضی‌ه رو پس بدم جا ش جامعه‌شناسی میدی؟
اون هم که همیشه‌ی خدا من هر چی میخوام ۲ ساعت معطل‌م می‌کنه چون ندارن و باید بفرسته از انبار بیارن. گفت حتماً میخواین؟ میگم بیارن!
بعد من لاست ۶ رو می‌خواستم ۴ ثانیه هم طول نداد تحویل‌ش رو :دی

پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers