*به دوست‌م گفتم یکی دیگه ازدوستام - که تازه ترکیده! - دیگه حا‌ل‌ش خوب شده و دعوت‌م کرده برم خونه‌شون. حالا چطوری برم؟

آخه دفعه‌ی قبل، لقمه رو دور سر م چرخونده بودم. خواستم این دفعه دوباره اینطوری نشه. دوست‌م بعد از اینکه انواع و اقسام مسیرهای ممکن با مترو و بی‌آرتی و تاکسی رو برام توضیح داد، گفت یه جور دیگه هم می‌تونی بری. بیا من برسونم‌ت.

خب مسلماً هر آدم عاقلی روش آخر رو انتخاب می‌کنه.
این شد که بنده صبح ساعت گذاشتم که پاشم برم مهمونی! توی راه شاد و شنگول خودم رو رسوندم به اون مغازه جدیده که لباس نوزادی می‌فروشه. راست‌ش خیلی وقت بود نقشه‌ش رو کشیده بودم اما نوزاد نداشتم که براش چیزی بخرم. امروز هم انقد هول بودم الکی که همه‌ی لباساش رو ندیدم. بیشتر از این هول و ولا داشتم که نمی‌دونستم یه بچه‌ی ۳-۲ ماهه چه قدی‌ه دقیقاً /-:

به آقاهه گفتم لباس نوزادی میخوام، پسرونه.
چند تا رو نشون‌م داد. بعد پرسید چند وقت‌ش‌ه؟
گفتم ۲ ماه. خیلی جدی گفت ۲ سال؟
نوزاد ۲ ساله داریم آخه؟ :دی
خلاصه یه پیرهن شلوار آبی با عکس یه خرس قلمبه‌ی سفید رو ش خریدم اومدم بیرون.

دوست‌م اومد من رو رسوند تا سر کوچه‌ی اون یکی دوست‌م اینا. رسوندن که بهانه بود. می‌خواستیم بعد قرنی همدیگه رو ببینیم و یه کم قدم بزنیم و صحبت کنیم. توی راه، راجع به همه چیز از شمال و جنوب و سربازی و بازار کار و بستنی و بنگاه و زمین و رنگ لباس حرف زدیم که کلاً خیلی رمانتیک بود. بعد هم رسیدیم به اینکه کلاً چرا بچه‌ی اول، اغلب شکل بابا ش میشه و آدم به چی نگاه کنه، بچه‌ش چه شکلی میشه و از ۵ تا ۹ ماهگی چیا میشه به بچه یاد داد و فلان...

وایسادیم زیر سایه‌ی یه درخت. من کلاً نور و سایه‌ی روزهای بهاری رو خیلی دوست دارم. انقــــــــــــــــــــــــــدر حرف زدیم که دیگه پامون خسته شد. بعدش هم رفتم نی‌نی زشت و دوست‌داشتنی دوست‌م رو دیدم. یه پسر فضوووووول  که هرچی می‌خوابوندم‌ش، ۲ ثانیه بعد باز بیدار بود! این بچه کلاً بغلی شده و وقتی میذاری‌ش روی زمین، جیغ‌ش میره آسمون. توی بغل هم فقط باید دور و بر رو نگاه کنه و اصولاً نمی‌خوابه روی دست.

دوست‌م مات و متحیر مونده بود که نی‌نی چطور روی دست من افقی خوابیده، چرا انقد بهم لبخندهای کج و کوله تحویل میده یا اصلاً چطور توی بغل من انقدر آروم‌ه و میگم بخواب بخواب، کم‌کم می‌خوابه. البته نی‌نی یه کم مقاومت می‌کردا اما کم‌کم دستاش شل می‌شد، چشماش تار می‌شد. اول یه چشم‌ش رو می‌بست، بعد اون یکی چشم‌ش رو نصفه می‌بست. آخر کلاً می‌خوابید.

دیگه تا عصر نی‌نی چنان پوستی از من کند که اومدم خونه عین جنازه خوابیدم!

سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*زندگی‌م خیلی تکراری شده. آدم‌های تکراری، جاهای تکراری، حرفای تکراری. از این روزمرگی‌ها خسته‌ام. امروز رفتم آرایشگاه اما وقت نگرفته بودم. بی‌نوبت رفتن، برام این مزیت رو داشت که باید منتظر می‌موندم نوبت‌م شه.

۲ تا دختر جوون نشسته بودن پیش هم پچ‌پچ می‌کردن. حدس زدم همکلاسی‌ن و چقدر با هم خوش‌ن. یه خانومی که خییییییییییلی شبیه صاحب آرایشگاه بود با دختربچه‌ی ۶ ساله‌ش. گفتم واااااای. باز هم دختربچه و جیغ‌جیغ و لوس‌بازی‌های بچه‌های این سن. یه خانومی که داشت موهاش رو شرابی رنگ می‌کرد. پوست‌ش تیره و در عین حال بی‌رنگ بود یه جورایی. درباره‌ش نظری نداشتم. یه خانوم باردار هم بود. نمی‌دونم چرا تا حالا خانوم باردار بداخلاق ندیده‌م. همه‌شون با مهربونی لبخند می‌زنن بدون استثناء. جداً برام سوال‌ه!

یه کم گذشت. یه چیز دردناکی راجع به اون دخترا شنیدم. خواهر بودن، نه همکلاسی. بقیه‌ش هم مربوط به خانواده‌شون‌ه که نمیگم ناراحت نشه کسی. اون دختربچه، بی‌نهایت آروم و مودب و شیرین بود. طوری که کلاً نظرم رو درباره‌ی دختربچه‌ها تغییر داد اصولاً. اون خانوم رنگ‌پریده، موهاش رو شرابی کرد. موقع حساب کردن هم یه لیست بلند بالا کار انجام داده بود که اصلاً بهش نمیومد. پول‌ش رو داد و خوش و خندون رفت. یه کم به مامان اون دختربچه که می‌شد خواهر صاحب آرایشگاه، نگاه کردم. سرخوش و شاد نشسته بود با دخترش حرف می‌زد. فکر کردم خیلی از مادرا انقدر درگیر درس و دانشگاه و کار ن که فکر نکنم وقت کنن اینطوری به فراغ دل بشینن کنار بچه‌هاشون.

امروز کلی آدم دیدم، کلی فکر کردم...

دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*رفته بودم سبزی خوردن بخرم. از اینا بود که سبزی‌ها رو دسته‌دسته می‌کنن مث شمال. از هر سبزی‌ای هر چند تا دسته بخوای برمی‌داری. آخر سر برات حساب می‌کنن.

چند تا دسته خودم برداشتم از اون جلو. دست‌م به عقب‌تریا نمی‌رسید. با اعتمادبه‌نفس گفتم میشه لطفاً تره و توت‌فرنگی هم بدین؟ منظورم تره و تربچه بود.  آقاهه تره رو داد. خیلی جدی گفت بقیه‌ش رو بی‌زحمت خودتون برید اون‌ور بردارید.

هنوز دارم فکر می‌کنم توت‌فرنگی رو نشنید یا به رو ش نیاورد.

دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*کلاً خیلی بی‌دقت‌م. به هر چیزی وقتی لازم‌م شه دقت می‌کنم. البته جز رفتار آدما که همیشه زیادی دقیق‌م رو ش.

چند وقت پیش داشتم می‌رفتم خونه‌ی دوست‌م. از نزدیک‌ترین قنادی که دیدم، شیرینی خریدم براش. شیرینی تر نگرفتم که بتونه بخوره حتماً. روی ردیف شیرینی‌ها توی قنادی نوشته بود «آلمانی» یعنی شیرینی آلمانی. شکل‌ش هم.. کوچیک بود با یه کم مارمالاد وسط‌ش. خب؟

امروز خواستگار خواهری قرار بود بیاد اینجا. رفتم شیرینی بخرم. مامان گفت شیرینی مشهدی بخر حتماً. از فلان جا بگیر تازه باشه.

نمی‌دونستم شیرینی مشهدی کدوم‌ه. خواستم بگم «شیرینی آلمانی بگیرم؟» اما نمی‌دونم چرا نگفتم. فکر کردم بی‌خیال. همین شیرینی مشهدی رو که میگه می‌گیرم دیگه.

رفتم داخل قنادی. مث همیشه شلوغ بود. به آقاهه گفتم شیرینی مشهدی ایناست؟ آقاهه یه کم به سر و شکل و سن و سال‌م نگاه کرد گفت خانوم! قدیما می‌گفتن شیرینی مشهدی. الان یه کم فرق کرده، میگن آلمانی.
یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*گاهی حس می‌کنی یه عده‌ای دارن درباره‌ت حرف می‌زنن...

شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: o-:
Share

*کشف جدیدم رو گفتم؟
لذت استنشاق عطر برنج. در حد بخور برنج اصلاً.

*نشستم با چه دقتی تخم‌مرغ رنگ می‌کنم. از دنیا عقب‌م. خودم می‌دونم. کسی برای رنگ کردن تخم مرغ هفت‌سین پیشنهادی نداره؟ روشی؟ چیزی!

جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: نوروز
Share

*نقشه کشیده بودیم پالتوهامون رو برای عید دیدنی بپوشیم اما انقدر هوا گرم‌ه که عملاً جز یه تاپ هیچی نمیشه زیر مانتو پوشید. خلاصه مانتو پوشیدیم رفتیم. یه سنبل صورتی هم بردیم که مادربزرگ‌م خیلی خوش‌ش اومد ازش. کلاً مادربزرگ‌ها از دیدن نوه‌هاشون خیلی ذوق می‌کنن معمولاً. برای همین هرازگاهی بی‌مناسبت و یهویی میرم یه سر به این مادربزرگ‌م می‌زنم و ۴-۳ ساعتی می‌مونم و برمی‌گردم خونه.

امروز هم همه‌چی آروم بود و من خوشحال بودم و کلی عکس از هفت‌سین‌شون گرفتیم. یه عکس هم گرفتم مخصوص ۱۳ به در که به وقت‌ش رونمایی خواهد شد.

سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: نوروز
Share

Daisypath Happy Birthday tickers