*حس ششم بهمنی‌ها قوی‌تر از سایرین‌ه یه کم. کاری ندارم که این چیزاها رو میشه تقویت کرد و فلان. حتی نمی‌دونم حس ششم قوی خوب‌ه یا بد. امروز که بیدار شدم رسماْ هیچی انرژی نداشتم. واقعاْ هیچی. با مریضی و دارو و اعصاب داغون زیاد هم دور از ذهن نبود بی‌حالی اما دیگه اینکه اصلاْ انرژی نداشته باشم یه کم مشکوک بود.

بعد خبر رسید یکی از دوستان به رحمت خدا رفته. آدمی که برای پسر ش اومده بود خواستگاری‌م چند سال پیش. کلی خندیده بودم با هم. خاطره داشتم ازش. می‌دونم چقدر سختی کشید. چند سالی مریض و زمین‌گیر شد. کاری هم از دست من برنمیومد براش. اوایل خواستم برم دیدن‌ش. پیغام داد که دوست نداره مریض و زمین‌گیر ببینم‌ش. درک می‌کردم. حق دادم بهش. راست‌ش دل‌م هم نمی‌خواست برم. کلاْ توی مریضی و مرگ و میر، اشک من آماده‌ست. فکر کردم اگه جلو ش گریه کنم، فکر می‌کنه ترحم می‌کنم. دل‌م سوخته بود اما اون نباید این رو می‌دونست.

سرسختانه اما در کمال ناامیدی با مریضی‌ش جنگید. امروز تسلیم شد. راحت شد. برای دختر جوون‌ش ناراحت‌م. برای جای خالی‌ش توی خونه. نبودن مادر سخت‌ه، فاجعه‌س. بدترین اتفاق ممکن‌ زندگی هر آدمی‌ه.

فکر کردم الان می‌تونستن با هم خوش باشن مادر و دختر. خونه‌تکونی کنن. برن خرید عید. اما حالا چی؟.. فکر کردم کاش لااقل شوهر و بچه‌ای بود که این دختر رو سرگرم می‌کرد. نجات‌ش می‌داد. امید می‌داد بهش. آدم از کار خدا سر در نمیاره..

نرفتم خونه‌شون. خودم رو قایم کردم راست‌ش. تسلیت گفتن تلخ‌ترین کار دنیاست. برم بگم چی؟ اصلاْ نمی‌تونم. وقتی بغض می‌کنم، فک‌م تیر می‌کشه از درد. مث سنگ سفت میشه.

سر م درد می کنه...
یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*داشتم به مریم می‌گفتم من خیلی مغرور م. گفت حدیث هست - تازگیا یه بند برکینگ حدیث می‌فرسته برام. انقد خوش‌م میاد - 3 چیز برای زن خوب‌ه، برای مرد بد ه: بخل و غرور و ترس. نمی‌دونم کلاْ.. درست و غلط‌ش رو نمی‌دونم اما من اینطوری‌م.

شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*شبکه‌ی تهران و آی‌فیلم هر کدوم روزی 2 بار پاورچین رو پخش می‌کنن. یعنی یه بار پخش‌ه، بار دیگه تکرار ش. از 2 جای مختلف سریال هم پخش می‌کنن. مثلاْ یکی قسمت 12 ه، اون یکی 18. یعنی میشه روزی 2 قسمت از پاورچین رو دید!
 

آدمی نیستم که دقیق زل بزنم به تی‌وی و فیلم ببینم. برای همین اصلاْ یادم نمی‌مونه الان اینجا کی چی میگه و چطور میشه. اما یه چیز پاورچین رو خیلی دوست دارم. ریتم آروم و جو خانوادگی‌ش رو. سریال‌های اینطوری به آدم آرامش میدن.

پای ماه‌پاره اعصاب آدم خورد میشه. فقط آرایش و مدل مو و لباسای نصفه نیمه توی چشم می‌زنن. ناخودآگاه فکر ت میره پی مدل لباس و اینکه چطوری چند کیلو دیگه لاغر شی. حتی اگه داستان فیلم خیلی خوب باشه - که اغلب نیست - قربانی ظواهر میشه. دفاع نمی‌کنم از تمام کارایی که از صداوسیما پخش میشه اما حداقل یه خوبی داره: می‌تونی در حضور همه هر شبکه‌ای خواستی بزنی، هر فیلمی خواستی ببینی. هیچ اتفاق ناگوار! ی هم نمیفته. از این نظر خیال آدم راحت‌ه. البته من زیادی مبادی آداب‌م در این موارد. اونایی که راحت‌ترن احتمالاْ درک نمی‌کنن نظر م رو.
شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*بگذار سر به سینه‌ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده‌ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه‌ی من تا بگویم‌ت
اندوه چیست، عشق کدام‌ست، غم کجاست

بگذار تا بگویم‌ت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگ‌م، آنچنان که اگر بینم‌ت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامن‌ت

شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره‌های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسم‌ت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشم‌ت ای چشمه‌ی شراب

بیمار خنده‌های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرم‌تر بتاب

جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*انقد شیک بود دیشب قیافه‌م! یه عالم پماد سیاه‌رنگ مالیده بود روی گونه‌ها و زیر گردن و پشت گوش‌م. 2 تا دستمال کاغذی چسبونده بودم رو ش. بعد یه شال بزرگ رو 2 دور بسته بودم دور سر م. از زیر گردن میومد تا روی گوش‌ها و می‌رفت بالای سر. خیلی فان بود ((: به جای بالش هم از کیسه‌ی آب گرم استفاده کردم. دکتر داروخانه‌ی آشنا هم فرمودن دارو ش همیناست و باید مسکن بخوری و مدارا کنی تا خوب شه خودش.
تمام شب هم داشتیم با خرس قهوه‌ای برنامه‌ریزی می‌کردیم برای تاسیس یه قنادی که تخصصی فقط کیک اسفنجی بپزیم. سفارشی با طرح‌ها و سایزهای شگفت‌انگیز. اول ایده‌ی خوب و بی‌دردسری بود. بعد داشتیم مشکلات رو بررسی می‌کردیم که بیدار شدم /-:
شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*دکتر اولی اصرار داشت اعتراف کنم دو طرف گلو م درد می‌کنه. من هم پاها م رو کرده بودم توی یه کفش که نه. من فقط از زیر چون‌م قد یه خط مستقیم درد می‌کنه تا حلق. این طرف و اون طرف‌ش درد نمی‌کنه. دکتر دومی می‌گفت نه. تو فک‌ت یه ایرادی داره. برو پیش یه متخصص فک و صورت. مامان گفت برو پیش یه متخصص گوش و حلق و بینی. دوست‌م گفت برو بیمارستان فلان. خلاصه هر کی یه چیزی گفت.

دیشب یهو مامان و خواهری با هم گفتن یادت میاد وقتی 7 سال‌ت بود همینطوری شده بودی؟ خب راست‌ش اون موقع من انقد درد کشیدم که تا عمر دارم یادم نمیره. بچه هم بودم و بی‌طاقت. موقع یادگیری الفبا هم 2 هفته مدرسه نرفتم و احساس می‌کردم الان همه دارن اتم می‌شکافن. من عقب مونده‌م از قافله‌ی علم و دانش! اون موقع هم یکی گفت به خاطر سرماخوردگی‌ه، یکی گفت اوریون‌ه. یکی گفت به خاطر دندون‌هاست. آخر سر معلوم شد التهاب و تورم غدد لنفاوی بوده.

دلیل‌ش هر چی که هست، صورت‌م ورم کرده این‌ن‌ن‌ن‌ن هوا. 24 ساعت هم درد می‌کنه به میمنت و مبارکی. درمان خونگی براش سراغ ندارین؟ انقد آنتی‌بیوتیک زدم و خوردم، نهایتا تا فردا خودم خشک میشم کاملاْ.

پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*کماکان با گوش‌م درگیر م. دیشب دیگه از ایفای نقش میت خسته شدم. به هر زور و زحمتی شد پاشدم رفتم جلوی آینه. چشم‌ت روز بد نبینه. موها به هم ریخته، زیر چشما گود، لباسا شنبه یکشنبه. یه وضعی اصلاْ. اول دست به دامن موچین و قیچی شدم، بعد حمام، بعد یه راست آرایشگاه. یعنی هر چی فکر کردم دیدم نمیشه. به هر حال من باید با پدربزرگ خدابیامرزم یه تفاوت‌هایی داشته باشم دیگه!

خدا بهم رحم کرده ولی. اگه عمل سنگینی داشتم که کلاْ مرده بودم تا حالا. قیافه‌م شبیه اینایی بود که 4 ماه توی کما بوده‌ن. البته من کلاْ بازیگر خوبی‌م. چنان حمله‌های بی‌حالی، اندوه، اشک و غیره رو کنترل می‌کنم که خیلی وقتا اصلاْ کسی متوجه‌ش نمیشه حتی اگه تمام روز با من بوده باشه. نمی‌دونم. با بعضیا خیلی خوددارم، با دوست‌هام خیلی راحت. خیلی راحت نه. راحت.

شب دوباره همون وضع بود. گوش‌م سوت می‌زد. فک‌م درد می‌کرد. سرفه‌م قطع نمی‌شد و سرد م بود. با روسری و ژاکت و جوراب خوابیدم. صبح به هر زحمتی بود رفتم باشگاه. دوستان عنایت داشته باشید که درد گوش بنده مسری نیست. نگید چرا مریضی و همه جا میری. از شانس من برف میومد. بچه‌های باشگاه هم کاغذی‌ن. وقتی برف میاد یا حتی بارون، اکثر شون نمیان. خیلی خلوت بود و حسابی لذت بردیم جای شما خالی (-:

بعد هم در محضر دوستان بیمار در سالن انتظار 2 تا فیلم سینمایی تماشا کردم تا نوبت‌م شه. توضیحی هم که به دکتر دادم در همین حد بود: گوش‌م درد می‌کنه دکتر! دکتر جان هم چند تا سوال کرد و چند تا ادا ازم خواست دربیارم! آخر هم گفت گوش میانی‌ت ملتهب‌ه. یه سری دیگه دارو داد گفت اگر تا 5-4 روز دیگه خوب نشدی حتماْ دوباره بیا یه فکر دیگه برات کنم! والا این انقدر درد می‌کنه که نمی‌گفت من هم شبونه می‌رفتم سراغ‌ش حتماْ.

حالا گوش هیچی. هی گفت دهن‌ت رو باز کن. بعد متعجب بهم نگاه می‌کرد! دهن‌م رو بستم یه کم نگاه‌ش کردم. بعد گفتم چی شده دکتر؟ گفت یعنی دهن تو فقط همینقدر باز میشه؟ گفتم خب اسب آبی نیستم که :دی دهن همه همینقدر باز میشه دیگه. گفت نه. بعد شروع کرد صورت من رو فشار دادن. هی گفت اینجا درد نمی‌کنه؟ تو چیز می‌خوری مفاصل صورت‌ت صدا نمیده؟ فک‌ت فلان طور نیست؟ /-: آخر هم گفت برو پیش یه متخصص فک و صورت بعداْ.

گفتم وای دکتر ول‌ش کنین تو رو خدا. الان هر جا برم 2 تا ایراد میذارن رو م. بعد میگن بیا برو عمل کن درست شه. من اگه بمیرم هم از این کارا نمی‌کنم. جون‌ش رو ندارم اصلاْ. دکتر گفت من کی گفتم برو عمل کن؟ میگم برو مشورت کن.

گفتم می‌دونین که نمیرم. حالا چه کار کنم این گوش رو؟ :دی

نتیجه اینکه کماکان باید دارو بخورم. 2 تا آمپول هم دارم که دیگه نمی‌دونم کجای دل‌م بذارم‌شون )-:
چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*دکتر گفت بعد از ناهار آمپول‌ت رو بزن. اومدم خونه ناهار خوردم. یه کم دراز کشیدم. تا خواب‌م برد مامان اومد سراغ دفترچه و داروها م رو بگیره. فکر نمی‌کرد خواب‌م برده باشه. بله! بنده بیدار شدم و مسلماْ دیگه هم خواب‌م نبرد. گفتم برم آمپول امشب رو بزنم راحت شم. دقت بفرمایید: راحت شم!

بله. بنده تندتند رفتم یه کلینیک که نزدیک بود، که یخ نزنم و بدتر مریض نشم. فرمودند این آمپول رو نمیشه عضلانی زد. برو سرم بگیر. رفتم گرفتم برگشتم. سرم رو زد خانوم‌ه. هی وایساد. هی وایساد. گفتم آمپول رو نزدین. گفت صبر کن ببینم دست‌ت ورم نکنه. هی شک داشت به خودش.

از همون اول بهش گفتم این خیلی درد می‌کنه /-: من اصلاْ اهل کولی بازی درآوردن و آخ و اوخ گفتن نیستم. اصلاْ. از بچگی‌م هم گریه نمی‌کردم سر آمپول زدن. اما امروز انقد دست‌م درد می‌کرد و می‌سوخت که جداْ گریه‌م گرفته بود. فکر کن مریض باشی. دلتنگ باشی. غروب زمستون باشه. 1001 فکر توی سر ت رژه بره. یه آمپول بهونه‌ی خوبی‌ه. نیست؟

خلاصه خانوم‌ه آمپول رو زد توی سر م. هی خوابیدم، هی خوابیدم. مگه تموم می‌شد؟ فقط درد دست‌م بیشتر می‌شد. چند بار بهش گفتم. هی اومد چک کرد. بعد شک کرد. رفت آقای تزریقات رو آورد. من اصلاْ حساس نیستم که وقتی خوابیده‌م مرد بالای سر م بیاد و بره. انقد هم دست‌م درد می‌کرد که اعتراضی نکردم. پسر ه جوون بود. یه نگاه کرد و با چشم علامت داد و فرار کرد.

یهو خانوم‌ه گفت وای. چرا هیچی نمیگی دختر؟ دست‌ت چقد تپل شده!
دست‌ت تپل شده، یعنی من گند زده‌م. یعنی 250 سی‌سی سرم و دارو رو زده‌م زیر پوست بازو ت. یعنی من با دستی که از درد خم نمی‌شد، عین سنگ سفت شده بود و سنگین، اومدم خونه. رفتم زیر دوش و از درد و غصه، یه عالم گریه کردم.

شاید حرکت‌م مسخره و بچگانه بود اما واقعاْ نتونستم بی‌خیال باشم. هی نگاه کردم. هی دیدم دست‌م باد کرده و بدشکل شده. هی زدم بهش. تکون‌ش دادم. سنگین و دردناک بود. من هم که دنبال بهانه.

آخر سر به مریم گفتم. گفت خوب میشه. کمپرس آب سرد بذار. بعد یه کم از اینور اونور حرف زد. گریه کردن یادم رفت. ولی واقعاْ خدا نصیب نکنه. یعنی حق ویزیت پزشکان کم‌ه، هزینه‌ی سنگین دارو هم میاد رو ش. به اضافه‌ی معطلی و نوبت و وقت گرفتن و 100 تا ادای دیگه. آخر هم یا با آدم بدرفتاری می‌کنن یا اینطوری می‌زنن آدم رو شل و پل می‌کنن. واقعاْ قدر سلامتی‌مون رو بدونیم.

پ.ن: من درک نمی‌کنم اینایی که دم به دقیقه عمل زیبایی انجام میدن، چقدر جون دارن واقعاْ.
پ.پ.ن: قدر دوستای خوب رو بدونین. کمیاب‌ن.
چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*نمی‌دونم چرا خوب نمیشم. شاید مسخره باشه اما یه دختری هست با چشمای زاغ. هیچ‌وقت از چشمای این رنگی خوش‌م نمیومده. دختر خوبی‌ه. بدی ازش ندیدم. به نظر پررو میاد از دور اما رفتار ش همیشه با من نرمال بوده. یه روز از موهاش تعریف کردم. به نظر م بلند و قشنگ اومد. من چشم‌م شور نیست. اصلاْ شور نیست. ضمن اینکه موهای خودم هم بلند ه. چیزی نیست که بخوام حسادت کنم درباره‌ش. بعد اون گفت فکر می‌کنه موهای من بلندتر ه. گفتم نه. گفت چقدر ه موهات؟ موهام رو باز کردم ببینه. گفت واااای چقدر موهات پر ه! فکر کن! من انقدر در چند سال اخیر حرص خورده‌م، حجم موهام عملاْ نصف شده. اون روز هم موهام هنوز مرطوب بود و پف کرده بود. گفت من وقتی موهام خیس‌ه مث مال توئه. گفتم موهای من هم خیس‌ه الان. ماشالا موی خودش پر بود خیلی. یه نگاهی کرد، گفت چقدر هم لاغر شدی.. و تموم.

از اون روز افتاده‌م. یعنی هر چی فکر می‌کنم می‌بینم نه این مو چیزی‌ه که چشم زدن بخواد، نه این سرماخوردگی می‌تونه آدم رو انقد زار و ضعیف کنه. تمام مدت خوابیده‌م. گوش‌م داره منفجر میشه انگار. یه بار حس می‌کنم فن توی گوش‌م روشن‌ه. دفعه‌ی بعد سوت می‌زنه گوش‌م. این همه صدای توی سرم‌ه. سردرد م بدتر میشه. همه‌ش دست‌م رو رو گوش‌م فشار میدم. کیسه‌ی آب گرم رو رو ش نگه می‌دارم. دست‌م خسته میشه. میذارم‌ش روی بالش. یه جوری می‌خوابم که گوش‌م روی کیسه‌ی آب گرم باشه. هی مسکن می‌خورم و می‌خوابم.

واقعاْ مستاصل شده‌م. خوابیدن مرگ من‌ه. از اول هفته از جا م تکون نخورده‌م. فقط هنر می‌کنم تا دستشویی و حمام میرم و زود برمی‌گردم. برای همون هم نوشابه‌ی انرژی‌زا می‌خورم وگرنه جون‌ش رو ندارم. دارو هام رو به موقع می‌خورم. یه سر ه هم استراحت‌م اما خوب نمیشم. فکر کن 72 ساعت یه سر ه گوش‌ت درد کنه و سوت بکشه. چی کار کنم؟
دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*مشاور عزیز
امیدوارم بتوانید به من کمک کنید. چند روز پیش من از خانه خارج شدم تا به سر کارم بروم. هنوز از خانه دور نشده بودم که ماشین‌م خراب شد و مجبور شدم تا خانه پیاده برگردم. وقتی وارد خانه شدم نتوانستم آنچه را می‌بینم باور کنم. دختر همسایه توی بغل شوهر م بود!
من 32 ساله هستم، شوهرم 34 ساله است و دختر همسایه فقط 19 سال دارد. ما 10 سال است که ازدواج کرده‌ایم. شوهرم اعتراف کرد که از شش ماه پیش با دختر همسایه رابطه دارد. مشاور عزیز. من نگران و دل‌شکسته هستم و شدیداً به کمک شما نیاز دارم. لطفاً به من کمک کنید.
ارادتمند، شیلا
 
پاسخ مشاور:
شیلای عزیز
من درد شما را می‌فهمم. خراب شدن ماشین، مشکل بزرگی است. با توجه به آنچه که توضیح دادی، احتمال می‌دهم مشکل از موتور باشد. لوله‌های بنزین را چک کن که آشغال تویشان گیر نکرده باشد. اگر تمیز هستند، شاید پمپ بنزین اشکال پیدا کرده باشد. اگر آن هم نبود باید انژکتور را چک کنی. امیدوارم توانسته باشم به تو کمک کنم.
ارادتمند، مشاور

 

دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
Share

*بالاخره دکتر وارد شد، با نگاهی خسته، ناراحت و جدی. دکتر در حالی که قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت: متاسف‌م که باید حامل خبر بدی براتون باشم. تنها امیدی که در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغز ه. این عمل، کاملا در مرحله‌س آزمایش، ریسکی و خطرناک‌ه ولی در عین حال راه دیگه‌ای هم وجود نداره. بیمه کل هزینه عمل را پرداخت می‌کنه ولی هزینه‌ی مغز رو خودتون باید پرداخت کنین.

اعضای خانواده در سکوت مطلق به گفته‌های دکتر گوش می‌کردن. بعد از مدتی بالاخره یکی‌شون پرسید خب قیمت یه مغز چند ه؟

دکتر بلافاصله جواب داد :"5000$ برای مغز یک مرد و 200$ برای مغز یک زن.
موقعیت ناجوری بود. آقایون داخل اتاق سعی می‌کردن نخندند و نگاه‌شون با خانم‌های داخل اتاق تلاقی نکنه. بعضی‌ها هم با خودشون پوزخند می‌زدند !

بالاخره یکی طاقت نیاورد و سوالی که پرسیدن‌ش آرزوی همه بود از دهن‌ش پرید که چرا مغز آقایون گرونتر ه؟ دکتر با معصومیت بچگانه‌ای برای حضار داخل اتاق توضیح داد که این قیمت استاندارد مغز ه! ولی مغز خانم‌ها چون استفاده میشه، خب دست دوم‌ه وطبیعتا ارزون‌تر!

این مطلب رو برای تمام خانم‌های باهوشی که به یه لبخند نیاز دارن و البته آقایون با جنبه بفرستین!
دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
Share

*از نادر ابراهیمی: من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
مادربزرگ‌م می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌ مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ ‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد. خب راست می‌گویم دیگر. نه؟

پدرم می‌گوید:‌ قلب، مهمان‌خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...

قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه... خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلب‌م را بدهم به مادرم، تمام قلب‌م را تمام تمام‌ش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم... اما... اما وقتی به قلب‌م نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوب‌م توی قلب‌م جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلب‌م خالی مانده... خب معلوم است. من از اول هم باید عقل‌م می‌رسید و قلب‌م را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم. پس همین کار را کردم. بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که باز هم، توی قلب‌م، مقداری جای خالی مانده...

تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوست‌شان داشتم؛ و این کار را هم کردم: برادر بزرگ‌م، خواهر کوچک‌م، پدر بزرگ‌م، مادر بزرگ‌م، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاق‌م را هم توی قلب‌م جا دادم... فکر کردم حالا دیگر توی قلب‌م حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟ اما وقتی نگاه کردم،‌ خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟ دیدم که همه‌ی این آدم‌ها، درست توی نصف قلب‌م جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌ای هم از تنگی جا نداشتند...

من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلب‌م جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلب‌م و یک گوشه بهش جا بدهم... اما جا نگرفت... هر چی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت اما چه کار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست. حتما تقصیر خودش است. یعنی راستش، هر وقت که خودش هم با زحمت و فشار جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلب‌م می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

نکته: هرکسی را که می‌خواهیم نمی‌توانیم در قلب‌مان جا بدهیم (یعنی ما دعوتنامه را صادر می‌کنیم؛ بقیه‌اش به مهمان بستگی دارد) چون آن شخص هم باید خودش بخواهد و بتواند با خودش کنار بیاید که برای ماندن در این قلب چه چیزهائی را باید کنار بگذارد؛ یعنی سبکبار بیاید تا راحت باشد وگرنه مشغول حمل و جا دادن بارش می‌شود و از میهمانی قلب جامی‌ماند.
دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*دیشب قیافه‌م دیدنی بود. با جوراب و گرمکن و ژاکت و شال گردن خوابیدم. هر کاری می‌کردم، باز هم سرد م بود. صبح دیگه دیدم این تب و سردرد قابل تحمل نیست. درد گوش راست هم بهش اضافه شده بود بدجور. رفتم دکتر.

نوبت دکتر اورژانس خیلی شلوغ بود. مثلاْ زرنگی کردم رفتم پیش متخصص داخلی. دیدم همه مث من زرنگ‌ن و اونجا اندازه‌ی اورژانس شلوغ‌ه. دیگه رو م نشد برگردم قبض رو عوض کنم برم همون اورژانس. کلاْ دکتر اورژانس اونجا انقدر انرژی‌ش مثبت‌ه که وقتی می‌بینی‌ش نصف مریضی‌ت رفع میشه. تا وقتی ضروری هم نباشه، برای کسی عکس و آزمایش و اینا نمی‌نویسه. فوق‌العاده مثبت و آسون‌گیر ه اما سهل‌انگار نیست.

تا وقتی نوبت‌م شه، نشسته بودم و دست‌م روی گوش‌م بود. حس می‌کردم اینجوری درد ش کمتر ه. چند نفر با عکس و برگه‌های آزمایش در رفت‌وآمد بودن. به خانوم پیر کناری‌م گفتم چرا دکتر از همه عکس و آزمایش میخواد؟ اگه به من بگه، نمیرم. حوصله‌ی این کارا رو ندارم. خانوم‌ه گفت خب شاید لازم‌ه. توی چشماش یه غمی بود. حس کردم دل‌ش میخواد حرف بزنه. گفت من یهو تپش قلب می‌گیرم. 3-2 دقیقه نفس‌م تنگ میشه. بعد خوب میشه. دکتر گفت یا به خاطر تیروئید ه یا ریه. خواست برم عکس بگیرم.

گفتم تازگیا عصبی نشدین؟ خیلی غصه نخوردین؟ که ای کاش نپرسیده بودم. طفلی اشک‌ش سرازیر شد. برام از مرگ 2 تا جوون‌ش گفت. خنده‌م محو شد. فقط گوش دادم. آخر گفتم همه‌مون میریم. مرگ خوب، خودش نعمت‌ه. حال‌ش بهتر شد. پا شد رفت داخل.

بعد یه خانومی اومد نشست کنار م. شروع کرد به حرف زدن. من همدم خوبی‌م انگار! یه کم هم با اون خانوم حرف زدم. از قبلی جوون‌تر بود. یه کم هم خندیدیم. آخر گفت شما از سن‌ت بیشتر می‌دونی. گفتم مگه می‌دونین من چند ساله‌م‌ه؟ گفت نهایتاْ 25. بیشتر که نیستی.

بعد داشتم فکر می‌کردم واقعاْ چرا همه فکر می‌کنن من 25 ساله و متاهل‌م؟ انقدر مطمئن‌ن که راست‌ش رو هم میگم، باور شون نمیشه :دی

نوبت‌م شد. رفتم داخل. دکتر گفت فشار ت 10.5 ه. رنگ و رو م هم ظاهراْ تعریفی نداشت. پرسید صبحانه خوردین؟ گفتم بله! دیگه توضیح ندادم صبحانه‌ی رژیمی دقیقاْ چطوری‌ه! گفت احتمال بارداری نمیدین؟ گفتم نه دکتر. گفت بچه هم شیر نمیدین؟

والا من از اون موقع هر چی نگاه می‌کنم، می‌بینم لاغر م. به آدمایی که بچه شیر میدن، شبیه نیستم. بعد دیدم انقد همه خودشون رو می‌کشن لاغر باشن که دیگه معلوم نیست کی باردار ه، کی مجرد ه، کی بچه شیر میده، کی رژیم داره. گیج میشن دکترها واقعاْ.

بعد خب خوشحال‌م که باردار نیستم. کی حوصله داره؟ :دی

پ.ن: 2 روز استراحت مطلق‌م به میمنت و مبارکی.

شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: d:
Share

*سرما خورده‌م بدجور. گلو م خیلی دردناک‌ه. حال ندارم برم دکتر حتی. از دیروز هی میفتم اینور هی میفتم اونور. دیشب با هایپ‌درمانی داداش کوچیکه بهتر شدم 3-2 ساعتی اما نمیشه آدم هی انرِژی‌زا بخوره که. البته این هایپ‌درمانی تجویز یک پزشک بوده برای وقتای بی‌حالی و بی‌جونی...

 

جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*مامان من آدم خوبی‌ه. زیادی خوب‌ه. مثلاْ کافی‌ه حس کنه تو به فلان چیز، مثلاْ یه خیاط خوب احتیاج داری. سریع یه خیاط خوب بهت معرفی می‌کنه. حتی آشنایی میده تا برات تخفیف بگیره. نمونه کار ش رو نشون میده و کلاْ کم نمیذاره برات. برای همه همینطور ه. پزشک، آرایشگر، مغازه، هر جا رو بشناسه میگه وقتی اطلاعات بخوای.

بعد فکر کن طرف‌های مقابل‌ش تا به حال چقدر قدرشناس بوده‌ن! مثلاْ طرف کفش‌هاش همیشه به لعنت خدا نمی‌ارزیده‌ن. بعد میره کفش خوب می‌خره با قیمت مناسب. میاد نق می‌زنه سر ما که آره. گرون خریدم. همونا که همیشه می‌خریدم بهتر بود! میره پیش خیاط، میگه گرون می‌گیره. زور م میاد پول لباس بدم. خب طرف گفته یه لباس خیلی شیک میخواد که توی مجلس عروسی فلانی، تک باشه! بعد میخواد این لباس تک! رو از تاناکورا بخره؟ یا از آسمون براش بیفته؟ یا مثلاْ میره آرایشگاهی که تو معرفی کردی. دوزار میاد روی قیافه‌ش. بعد میشینه میگه موها م رو زیاد زدا! نباید به حرف‌ت گوش می‌دادم. بعد می‌بینی به آرایشگر ه گفته طبق سلیقه‌ی خودت بزن. قد مو برام مهم نیست. اونجا هم با کلی به‌به و چه‌چه پول داده، تشکر کرده، اومده بیرون. بعد که تو رو می‌بینه شروع می‌کنه به نق زدن. لابد توقع داره پول‌ش رو ما بدیم.

یعنی تخصص مادر من، پررو کردن مردم‌ه. از این موردها زیاد دارم تا دل‌تون بخواد. هر چی هم میگی مامان! نکن این کارا رو. میگه نه. مردم گناه دارن. من چرا خسیس‌بازی دربیارم؟ من وظیفه‌م‌ه بگم. حالا طرف اینطوری برخورد می‌کنه، باشه. دیگه نمیگم. اما اگه تو باور کردی، من هم باور می‌کنم که مامان‌م متحول شه و دیگه دست برداره از این مهربونی‌هاش!

گفتم حداقل بذار طرف ازت بخواد بهش آدرس بدی. یه کم این پا اون پا کن بعد بهش آدرس بده. باهاش هم نرو. بذار خودش بره. دیگه مسئولیت انتخاب‌ش با خودت‌ه وگرنه ما از زمان پرو فلان شلوار جین تا وقتی کهنه و فرسوده شه، باید لکچر بشنویم. این همه جای ثواب کردن، کباب شدی بس نبود؟

جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*بفرمایید شام ایرانی رو دیدین؟ DVD قسمت اول‌ش اومده فعلاْ البته. ولی خب این عکس‌ش بیشتر از همه معروف شده. به نظر م ببینین. جالب‌ه. از ورژن مهپاره‌ای‌ش خیلی بهتر ه. جالب‌ه چون اولاْ اون آدما رو می‌شناسید. همه بازیگر ن. بعد هم اینکه حداقل توی قسمت اول که من دیدم، همه خود واقعی‌شون بودن. نه سعی کرده بودن باکلاس‌تر و خوش‌لباس‌تر از همیشه باشن، نه ادای خارجیا رو درمی‌آوردن، نه تیکه‌های انگلیسی می‌پروندن.

میزبان اشکان خطیبی بود. مهمونا هم سروش صحت، مهدی پاکدل و رامبد جوان. یه بند هم می‌گفتن و می‌خندیدن. یه خاطره‌هایی هم تعریف کردن که واقعاْ تعریف کردن‌ش، اون هم توی فیلمی که همه حتماْ می‌بینن، جداْ شجاعت می‌خواست. حرفای جدی خوبی هم زده بود درباره‌ی فرهنگ ایرانی و اینکه خوش گذشتن توی یه مهمونی خیلی مهم‌تر از چند نوع غذا و کلاس گذاشتن‌ه. این چیزی‌ه که همه‌مون می‌دونیم اما خیلیامون رعایت نمی‌کنیم و برای یه مهمونی از 4 روز قبل غذا می‌پزیم در انواع و اقسام مختلف و می‌تپونیم توی یخچال. آخر هم انقد نگران و خسته‌ایم که اصلاْ از دور هم بودن‌مون لذت نمی‌بریم.

 

جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

1. تردمیل 15 دقیقه

2. Step پشت پا با حرکات دست با 2 تا دمبل 1 کیلویی ، ایستاده پا از داخل و پشت پا (20×3)

3. SLR از پایین باسن پا صاف روی نیمکت، داخل و خارج پا ایستاده از پایین (25×3)

4. هاگ دستگاه غیر کامل از پشت، لیفت کمر (20×3)

5. زیر بغل نشر خوابیده روی نیمکت شیب‌دار با دمبل 1 کیلویی تک تک + نشر سطح شیبدار با 2 تا دمبل 1 کیلویی 15×3

6. قفسه پروانه دمبل ایستاده با 2 تا دمبل 1 کیلویی + پرس بالا سینه دمبل با 2 تا دمبل 1.5 10×3

7. پرس سر شانه با دمبل ایستاده با 2 تا دمبل 1 کیلویی + صلیب سر شانه دستگاه 12×3

7. نشر سطح شیبدار با دمبل 1، غیر بغل شیبدار تک‌تک دمبل 1.5 (12×3)

8. پشت بازو تک دست با سیم‌کش، از بالا با وزنه‌ی 2.5 (15×3)

9. جلو بازو تک دمبل داخل ران با دمبل 1 (15×3)

10. شکم نیمکت پا صاف و جمع بالا ، شکم خوابیده پا ضربدری جمع و صاف، شکم اس‌ال‌آر روی نیمکت با وزنه‌ی 15 کیلویی (30×3)

11. پهلو تک دمبل، پهلو اس‌ال‌آر مایل مخالف (30×3)

 

پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

*رفته بودم حمام. دیدی آدم 5 دقیقه وقت مفید داره اونجا، 55 دقیقه به هستی و کائنات و تجربیات گذشته و آرزوهای آینده فکر می‌کنه؟ همونجوری دقیقاْ!

پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: d:
Share

*توی جزیره خواهری از یکی از ساکنین اونجا پرسید اینجا الان بالای شهر ه یا پایین؟ خانوم‌ه گفت اینجا جزیره‌س. بالا و پایین نداره. اما مردم عادت دارن به هر جا که می‌رسن، یه بالای شهر و پایین شهر بتراشن.

حرف‌ش هنوز توی گوش‌م‌ه. فکر می‌کنم کاش تهران و شهرستان، بالای شهر و پایین شهر، حتی این کشور و اون کشور تفاوت چندانی نداشت. یا حتی اصلا معیاری به نام بی‌پول و پولدار وجود نداشت. یعنی تن آدمی فقط به جان آدمیت شریف بود. مبحث دردناکی‌ه. انقد غصه‌م میشه که اشک به چشم‌م میاد. نمیخوام زیاد بهش فکر کنم.

یه چیز بامزه بگم. توی جزیره شما اصلا پراید و پیکان و سمند نمی‌بینین. کمترین ماشین‌شون camry و bmw ست. با کلی ماشینای شیک‌تر که من اسم‌شون رو بلد نیستم. اهل ماشین نیستم اصلا ولی خب بعضیاشون بیشتر شکل سفینه بودن تا اتومبیل. نمی‌شد ندید بگیری ماشینای شیک جزیره رو. بعد اینا تاکسی بودن! فکر کن.

توی جزیره، مث تهران نیست مسیرها. اینجا اگه بخوای جایی بری، یا کلا باید دربست بگیری (آژانس) و کلی هزینه کنی یا با اتوبوس و تاکسی بری. هی وسط مسیرها پیاده شی. بری اون سمت خیابون. اون طرف پل. دوباره سوار شی. یا باید بلد باشی یا بپرسی. کلی هم توی ترافیک می‌مونی.

توی جزیره وقتی می‌ایستی کنار خیابون، ماشین‌ها خودشون برات وایمیسن. اصلا هم پیش نیومد بگم میخوام برم فلان جا و طرف بگه مسیر م نمی‌خوره! سوار میشی. دربست تو رو می‌رسونه و نهاااااااایتا 3 تومن ازت می‌گیره. حتی 2500 و 2000 تومن هم بوده که مبلغ عادی‌شون همین‌ه. ماشین دربست 2 تومن! اون هم چه ماشینایی.

بعد اومدیم تهران. از فرودگاه تا خونه آقاهه گفت 30 تومن! نمی‌دونم چرا فکر کرد آدم خر میشه 30 تومن پول تاکسی میده واقعا؟ پرت می‌گفت. خواهری گفت من سوار camry شدم 2 تومن دادم. برای پراید 30 تومن؟ عمرا!

من عاشق اون جزیره‌م. نه به خاطر هوای پاک و آسمون آبی‌ش. نه حتی به خاطر زمین تمیز ش که نه یه دستمال کاغذی می‌بینی روی زمین، نه حتی موش و گربه و سگ و شیر و ببر! نه به خاطر اینکه دریا داره اما شرجی نیست. نه به خاطر اینکه ترافیک نداره. به خاطر امنیت‌ش.

به خاطر اینکه 10 صبح و 2 ظهر و 6 عصر و 1 بعد از نیمه شب‌ش یه جوره. امنیت‌ش هیچ فرقی نداره. من اینجا جرات ندارم شب خودم تنها برم بیرون. اونجا 2 صبح برای خودم دوچرخه‌سواری می‌کردم. نه یه نگاه بد، نه یه حرف زشت. هیچی. دقیقا هیچی. آدم باور ش نمیشه جزیره‌ جزئی از ایران باشه. فرقی هم نمی‌کنه مانتو ت کوتاه باشه یا بلند. آرایش کرده باشی یا نه. کسی کاری بهت نداره و راحتی.

یه چیز جالب‌تر اینکه وقتی میخوای از خیابون رد شی، ماشینا - که تندتر از 60 نمیرن توی اون خیابونای خلوت - برات وایمیسن تا رد شی. فقط 2 مورد متوقف نشدن. هر دوشون هم معلوم بود از این تهرانیای وحشی‌ن دور از جون شما که ماشین کرایه کرده‌ن و پاشون رو گذاشته‌ن روی گاز. صدای ضبط هم زیاد. که البته حتما حسابی جریمه هم شده‌ن. اونجا حتی بوق زدن هم ممنوع‌ه. وقتی ماشینی ایستاده، تا تو سوار شی عقبیا به هیچ عنوان بوق نمی‌زنن و خیلی خونسرد و عادی صبر می‌کنن ماشین جلویی حرکت کنه. کسی سر نوبت دعوا نمی‌کنه و همه رعایت می‌کنن. عادت شده اصلا.

هیچ کس هم مث تهران دنبال وسیله نقلیه نمی‌دوئه. حتی مینی‌بوس‌ها هم وقتی ببینن ایستادی، برات صبر می‌کنن تا ببینن میخوای سوار شی یا نه. اندازه‌ی اینکه سلانه سلانه بری و بهشون برسی صبر می‌کنن. بعد بدون هیچ اعتراضی حرکت می‌کنن.

انقدر محیط اون جزیره سالم‌ه که آدم باور ش نمیشه. یعنی منی که یک عمر ایران بوده‌م، چیزی رو که به چشم می‌دیدم باور م نمی‌شد. مردم حق دارن میرن خارج، دیگه دوست ندارن برگردن. اینجوری آدم احساس آدم بودن می‌کنه. بعد اومدم تهران. 3 بار خواستم از خیابون رد شم. ماشینا با سرعت از جلو م رد می‌شدن. هی مجبور بودم برگردم عقب که له نشم زیر ماشین. بوق هم می‌زدن تازه! انگر رد شدن از خیابون کار خلافی‌ه اما زیر گرفتن آدما خلاف نیست.

پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: سفر
Share

*جلوی ضرر رو از هر جا بگیری منفعت‌ه!

چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*دل م میخواد برم سر کار. از بیکاری خسته شده م!

 

دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*انقدر همه‌ش پای بلاگ نشسته‌م، از خودم شرمنده‌م دیگه. اومدم چند تا عکس براتون بذارم مدیون نشم!

*عکس‌ها: همون اول یادم اومد انقد که عجله داشتم، هدفن‌م رو جای کیف دستی گذاشته‌م توی ساک. بعد در یک اقدام زورگیرانه با کمک خان‌داداش، هدفن سیستر رو ازش گرفتم. اون هم جیغ‌ش رفت آسمون که هدفن‌م رو میخوام و ازم گرفت. همون موقع مهماندار ازم خواست پاشم برم وسط 2 تا ضعیفه بشینم چون صندلی‌م خیلی اتفاقی افتاده بود وسط یه خانواده‌ی 4 نفره. سیستر و خان‌داداش کنار هم بودن. مامان و بابا هم کنار هم. من هم با خوشرویی بلند شدم - کلا همه توی فرودگاه باتربیت و باکلاس میشن - و صندلی‌م رو دادم به اونا و رفتم ردیف عقب نشستم. تمام سفر هم کله‌ی مبارک یه آقای مو قشنگ جلوی صورت‌م بود و هیچی نمی‌دیدم از توی اسکرین بزرگ روبرو. آخر وقتی رسیدیم، تا کیف دستی‌م رو ریختم بیرون که سبک‌ش کنم، با این صحنه مواجه شدم. بله! هدفن سیستر رو به زور ازش گرفته بودم و انداخته بودم توی کیف اما فکر می‌کردم گرفته ازم! راضی نبود خب ((: این ه که نشد ازش استفاده کنم.

این اون مانتویی‌ه که خیلی آدم رو آروم و موقر و متین و شاعر مسلک و بی سر و صدا جلوه میده. ارزون هم هست. حتما یکی بخرید! :دی 

 

 

این صدف‌هایی‌ه که جمع کردم و تمام مدت فکر می‌کردم گم شده‌ن! از تنبلی هم ساک‌م رو نمی ریختم بیرون. وقتی برگشتیم، دیدم توی یه نایلون رنگی ریخته بودم شون که همه‌ش جلوی چشم‌م بود اما فکر می‌کردم تو ش حوله‌س. بعد حوله‌ی مذکور هم جلوی چشم‌م بود اما مطمئن بودم توی نایلون‌ه!

 

 

 

این همون پلی‌ه که شب همه رو ش جمع می‌شدن.

این هم سواحل نیلگون خلیج همیشه فارس (خودم رو کشتم عکس خوب دربیاد. معلوم‌ه؟)

این هم خوشگل‌ه.

خوب شد رفتم سفر. داشتم روانی می‌شدم. این یعنی الان سالم‌م‌ها! :دی

دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: سفر
Share

*اینجا سواحل نیلگون خلیج همیشه فارس. آی لاو یو پی‌ام‌سی!

 

پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: سفر
Share

*سه سال پیش یکی از دوستای مامان‌م که از بچگی با هم دوست بودن و مدام خونه‌ی هم بودن و فلان، اومد اینجا یهویی. نشست و مهمونی و اینا. آخر سر در اقدامی بدیع! به مامان گفت می‌تونی بهم پول قرض بدی؟ دخترم داره ازدواج می‌کنه و پول لازم دارم.

مامان گفت والا من کارمند نیستم که از خودم پولی داشته باشم. اگه بخوای از شوهرم برات می‌گیرم ولی. دوست مامان گفت وای نه. آبرو م میره. پس حداقل بهش بگو برای خودت میخوای پول رو! مامان گفت آخه میشه مگه؟ آدم به شوهر ش بگه بهم پول قرض بده؟ یا میگه پول بده؟! بعد اون نمیگه واسه چی میخوای؟ خب بذار بهش بگم. عیبی نداره که.

خلاصه خانوم‌ه هیچ‌جوری زیر بار نرفت و گفت آبرو میره! بعد گفت خودت طلا نداری بهم قرض بدی؟ هر چی بشه عین همون رو بهت پس میدم. مامان من هم مهربوووووووووووووون. 2 تا سکه پس‌انداز کرده بود که دودستی تقدیم ایشون کرد.

بعد دوست‌ش گفت بیشتر نداری؟ ببین اگه طلاهای خودت هم باشه من عین همون رو پس میدما. الان خیلی پول لازم دارم. که دیگه خدا رحم کرد و مامان از ترس بابا بی‌خیال شد. بعد دوست‌ش گفت خب من اینا رو تا یک سال دیگه نمی‌تونم پس بدم. بعدش کم‌کم پول جمع می‌کنم و بهت میدم.

مامان گفت باشه. اگه مال خودم بود، قابلی نداشت اما مال همه‌ی خانواده‌س. ولی عجله نکن. من الان لازم‌شون ندارم.

بعد دوست‌ش گفت میشه اینا رو بفروشم و مبلغ‌ش هر قدر شد، 2-1 سال دیگه بهت بدم؟ مامان گفت ببین. من دارم بهت طلا میدم. عین همین رو هم گفتی بهم پس میدی. نه از گرون شدن‌ش شاد میشم، نه از ارزون شدن‌ش ناراحت. ولی عین همین رو باید بذارم سر جاش. در واقع من هم دارم به خاطر تو از شوهرم قرض می‌گیرم. مال خودم نیست که ازش بگذرم. دوست‌ش هم با نارضایتی سکه‌ها رو برداشت برد.

الان از اون ماجرا 3 سال گذشته و دوست محترم مامان، اصلاْ به رو ش نمیاره که چیزی بدهکار ه احیاناْ. چند وقت پیش مامان بهش تلفن زد محض یادآوری. گفت احتمالاْ دختر م - خواهری - ازدواج می‌کنه و من باید بهش کادو بدم و خرج داره. تلفن زدم که کم‌کم به فکر باشی.

دوست‌ش هم در کمال پررویی گفت یعنی چی؟ اون موقع سکه فلان قدر بود. الان گرون شده. از کجا بیارم بدم؟ کلاْ یه جوری برخورد کرد انگار ازش نزول خواستی یا پول زور داری می‌گیری!

مامان گفت من که بهت گفتم. عین همون چیزی رو که قرض دادم، بهم بده. اون موقع که کار ت گیر بود قبول کردی. الان که خیال‌ت راحت شده داری اینجوری حرف می‌زنی با من. اصلاْ مگه تو نگفتی حتی اگه طلاهام رو هم بهت بدم، عین همونا رو بهم برمی‌گردونی؟ خدا رحم کرد روی حساب حرف تو، طلاهام رو از دست ندادم. البته منظور از طلاها، گنج قارون نیست مسلماْ. همین 4 تا تیکه طلای سبکی‌ه که همه‌مون داریم اما به هر حال طلاست دیگه. برای آدم عزیز ه.

دوست مامان هم دادوبیداد و جیغ و فغان که من از کجا بیارم؟ اگه همون پول رو میخوای برات بیارم اما پول طلا خریدن ندارم. مامان هم گفت پس نباید طلا قرض می‌گرفتی از مردم! سکه‌ای رو که تو میخوای به دختر ت هدیه بدی جلوی مردم، باید خانواده‌ی من بپردازن؟

خلاصه خانوم‌ه جیغ و داد کنان تلفن رو قطع کرد و کماکان به روی خودش نمیاره.

ماجرای دوم هم خریت خود بنده‌س که اون زمان که کارمند بودم، دوست‌م سر جریان خونه خریدن خیلی پول لازم داشت. ازم قرض خواست. من هم حقوق آنچنانی نداشتم. اهل گدابازی و پول جمع کردن هم نبودم. مختصر پولی رو که ته حساب‌م داشت + یه سکه که با تو سری مامان رفته بودم خریده بودم، دادم بهش که کار ش راه بیفته.

دوست‌م با روی خوش پول رو ازم گرفت اما تا سکه رو دید، اخماش رفت توی هم. گفت خب می‌فروختی‌ش. من هم خـــــــــــــــــــــــر! نفهمیدم چرا این رو میگه. اهل این مغازه اون مغازه رفتن هم نبودم اون زمان. گفتم والا من بلد نیستم از این کارا /-: خودت بفروش خب.

بعداْ که دوست مامان رو دیدم، علت اون ریختی شدن قیافه‌ی دوست‌م رو فهمیدم. والا اگه من آدم جلبی بودم، اگه دوزار شعور اقتصادی داشتم، همون پول نقد رو هم تبدیل به سکه می‌کردم و مثلاْ 2 تا سکه به دوست‌م قرض می‌دادم. نه پول نقدی که بعد 5-4 سال ارزش‌ش از نصف هم کمتر شده عملاْ.

دوست مذکور هم هرازگاهی میگه من چقدر بهت بدهکار م؟ چقدر پول و چقدر سکه؟

والا فکر نکنم نگه دشتن حساب یه دونه سکه! کار سختی باشه منتها ایشون منتظر این‌ه که من بگم بی‌خیال. اون موقع ربع سکه مثلاْ 20 تومن بود. الان هم همون 20 تومن رو بده. من هم چنین حرف مفتی نمی‌زنم. سر گنج که ننشسته‌م. برای هر 1 ریال اون ربع سکه کار کردم.

اوایل مامان ناراحت بود. فکر می‌کرد کار بدی داره می‌کنه که سکه‌هاش رو میخواد. گفتم مادر من! آدم هر چی قرض می‌گیره، باید عین همون رو ببره پس بده. نمیشه من از تو سیب بگیرم. بعد یه دونه انگور پس بدم بهت که! سیب گرفته‌م. باید سیب هم بیارم پس بدم. اصلاْ مگه دوست‌ت نگفت اگه مثلاْ دستبند ت رو هم بهش بدی، عین همون رو بهت برمی‌گردونه؟ الان رو ببین. مطمئن باش به خودش باشه قد یه انگشتر هم پس نمیده.

درست‌ه که برای همه‌مون پیش میاد قرض بگیریم. درست‌ه وقتی آدم قرض می‌گیره، یعنی دست‌ش تنگ‌ه. اما دیگه کادوی سر عقد و جهیزیه‌ی شیک و چ... کلاس گذاشتن اونقدر واجب‌ه که آدم به خاطر ش خودش رو مدیون مردم کنه؟ من رفته بودم عقد دوست‌م. همه بهش پول هدیه دادن. می‌تونستن برن قرض بگیرن و طلا بدن اما انقد عقل داشتن که چنین خبطی نکنن. در همون حد هدیه دادن که در توان‌شون بود. با خوشحالی هم مراسم تموم شد. من نمی‌دونم چه اصراری‌ه بعضیا خودشون رو بالاتر از اونی که هستن، نشون بدن؟ والا ما هم نه کارخونه‌ی ضرب سکه داریم، نه معدن طلا. برای همون 2 تا سکه کلی زحمت کشیده بابای من. بعد یه آدم پررو اینطوری رفتار می‌کنه.

اول می‌خواستم بی‌خیال سکه‌م شم و همون 20تومن رو بگیرم جا ش. بعد دیدم نه. هم دوست‌م رو ش زیاد میشه. هم دیگه انگیزه‌ی کمک کردن به مردم رو کلاْ از دست میدم به خاطر ضرر مالی. هم اینکه خدا رو خوش میاد دوست‌م کار ش راه بیفته، بعد داغ اون گوشواره ریز ه به دل من بمونه؟ خب سکه‌م رو بده می‌تونم برم با یه جفت گوشواره‌ی ریز سوزنی عوض‌ش کنم. چرا اینطوری‌ن مردم؟

چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
Share

*دارم فکر می‌کنم شوخ‌طبعی صفتی ذاتی‌ه یا اکتسابی؟

سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*مامان خواب دیده دارم زمین رو خوش خوشک می‌کنم. اول می‌رسم به مقداری سنگ فیروزه. به کندن ادامه میدم. آخر سر کلی عتیقه پیدا می‌کنم.

 

 

 

 

 

دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: o-:
Share

*تیتراژ سری دوم قهوه ی تلخ رو شنیدین؟ کسی می‌دونه اصل آهنگ - قدیمی‌ش - رو کی خونده؟ خیلی دوست دارم بدونم.

 

یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*هیبت اولیه‌ی امیر تتل.و رو یادتون میاد؟ حالا داشته باشید معجزه‌ی دمبل و هالتر رو.

شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: معروف‌ها
Share

*در حدیث است که حضرت موسی(ع) در مناجات کوه طور، عرض کرد:«یا اله العالمین» (ای خدای جهانیان)، جواب شنید: «لبیک»

سپس عرض کرد:«یا اله المحسنین» (ای خدای نیکو کاران) جواب شنید: «لبیک»

سپس عرض کرد:«یا اله المطیعین» (ای خدای اطاعت کنندگان)، جواب شنید: «لبیک»

سپس عرض کرد:«یا اله العاصین» (ای خدای گنهکاران)، جواب شنید: «لبیک، لبیک، لبیک».

حضرت موسی (ع) تعجب کرد و عرض کرد: خدایا، تو را خدای جهانیان، خدای نیکوکاران، خدای اطاعت‌کنندگان خواندم. یک بار فرمودی «لبیک» ولی تو را خدای گنهکاران خواندم، سه بار «لبیک» فرمودی. حکمت‌ش چیست؟

جواب آمد: مطیعان به اطاعت خود، نیکوکاران به نیکوکاری خود و عارفان به معرفت خود اعتماد دارند. گنهکاران که جز به فضل من پناهی ندارند. اگر از درگاه من ناامید گردند، به درگاه چه کسی پناهنده می‌شوند؟

شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: (-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers