*بچه که بودم، یه مدت مد شد همه‌ی بچه‌های همسایه، جوجه خریده بودن. صبح تا نصف شب صدای جوجه میومد! هم می‌ترسیدم، هم دل‌م می‌خواست، هم رو م نمی‌شد به مامان بگم من هم میخوام! این عادت سوم کماکان در من باقی‌ست. کلاً هرگونه درخواست کردنی برام خیلی سخت‌ه.

طبق معمول، سیستر گفت و ما علیرغم بی‌میلی مامان، صاحب ۲ تا جوجه‌ی زرد شدیم. جوجه‌ی من لاغرتر و فرزتر بود خیلی.

خدا می‌دونه چقدر دوست‌ش داشتم. وظیفه‌ی مراقبت از یه موجود زنده، به آدم انگیزه و امید میده. منتظری صبح شه ببینی امروز چه ادایی برات درمیاره! مجبوری دنبال‌ش بدوی، باهاش بازی کنی و بهش غذا بدی. تمیز ش کنی و مراقب‌ش باشی.

اون جوجه برای من دقیقاً مث یه دوست بود. دوست صمیمی‌ای که خونه‌شون نزدیک ما بود. همه‌ش پیش هم بودیم و خوش بودیم با هم. دوستی که هیچ وقت نداشتم.

حتی صدای جیک‌جیک‌ش رو هم دوست داشتم. وقتی ساکت می‌شد می‌فهمیدم خواب‌ش برده.

خنده‌دار ه اما دل‌م تنگ شده براش امشب.. 

 

پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠
سخن شما
Share

*کیف‌م رو میذارم روی میز. کتاب‌م رو درمیارم. بعد ش جامدادی. بطری آب. کلوچه‌ها. جا عینکی. موبایل. برای خودم میزآرایی می‌کنم. کتاب رو ورق می‌زنم به امید یافتن یه مطلب جالب. هیچی پیدا نمی‌کنم. مث سال‌های مدرسه میگم بذار اول مقدمه‌ش رو بخونم. کلاً مقدمه بیشتر شبیه تلاش نویسنده برای توجیه مخاطب‌ه نسبت به اینکه این کتاب با وجود خواب‌آور بودن‌ش، کتاب جالبی‌ه. جون مادر ت بخون‌ش!

یاد استادای خواب‌آوری میفتم که تا حالا داشته‌م. فکر می‌کنم اونا هم حتماً کتاباشون همینقدر غیر مفرح بوده. حس می‌کنم گرسنه‌م‌ه. می‌دونم تا کلوچه‌ها رو نخورم، خیال‌م راحت نمیشه. میذارم‌شون توی کیف‌م. جا ش یه قلپ آب می‌خورم.

میگم کاش کامپیوتر م اینجا بود بلاگ‌م رو آپدیت می‌کردم. حواس‌م میره سمت جلد کتاب. اینکه چرا جلد نداره. دوست ندارم جلد کتاب، خاک‌خورده و کثیف شه. فکر می‌کنم کاش جلد ش می‌کردم همین الان.

نیم ساعت گذشته. خیلی خونسرد، بقیه رو تماشا می‌کنم. چند نفر دارن دسته‌جمعی یه چی می‌خورن که نه صبحانه حساب میشه، نه ناهار. با اشتها نون‌ش رو می‌زنن توی شکلات صبحانه و یواشکی پچ‌پچ می‌کنن و می‌خندن.

۲ نفر دیگه وسایل‌شون رو جمع می‌کنن با هم میرن بیرون.

یکی دیگه خیلی مجهز اومده. دمپایی، کوسن، آب خنک، فلاسک آب جوش، میوه، غذا، حداقل ۲۰ جلد کتاب، کاغذ یادداشت، ماشین حساب. فکر کنم قرار ه تا شب بمونه.

یکی دیگه موهاش رو ولو کرده. هی جمع می‌کنه. هی باز می‌کنه. موها ش قهوه‌ای بدرنگ‌ه. پاییناش هم سوخت‌ه. مقنعه‌ش رو شکل هدبند بسته روی سر ش، پشت‌ش رو هم با گیره‌ی مو فیکس کرده! آدم رو یاد زندگی خوابگاهی میندازن. اتاقای شلوغ و به هم ریخته. دخترایی که اسماً دوست‌ن، رسماً رقیب. گاهی دشمن حتی!

اکثراً ۳-۲تایی میان. هیچ‌وقت دوستی نداشتم که پایه‌ باشه همه جا بیاد باهام. یعنی دوستام به طرز عجیبی اهل بیرون رفتن نبوده‌ن هیچ وقت. اونایی هم که بودن، جاهایی می‌رفتن که من دوست نداشتم یا طوری نبودن که اصلاً دل‌م بخواد زیاد با هم باشیم. سعی کردم با خاله‌جان دوست باشم. اون هم مودی‌ه. یه روز خوب و سرحال و خوش‌اخلاق؛ یه روز سایه‌ی خودش رو هم با تیر می‌زنه. مدل عصبیت اغلب آدما کلافه‌م می‌کنه.

یه جوری شده دنیا. انگار همه دارن همدیگه رو صرفاً تحمل می‌کنن. بدبختانه حس آدما رو زیادی خوب درک می‌کنم. مثلاً یادم‌ه زمان مدرسه، یه کتابدار داشت مدرسه‌مون که خیلی زن آرومی بود. خیلی. یه روز کلی تاب خوردم تا بهش بگم بلد نیستم از لغت‌نامه استفاده کنم. لبخند زد و برام توضیح داد.

هیچ‌وقت سر دیرکرد کتاب و اینکه الان وقت ندارم و خسته‌م و فلان، با کسی کل‌کل نمی‌کرد. خدا خیر ش بده. آدم کارراه‌بندازی بود.

الان ولی همه برای هم، کلاس میذارن. کتابی صحبت می‌کنن و سواد نداشته‌شون رو به رخ هم می‌کشن. بعد همین آدما می‌نالن از رفتار خشک همکاراشون. از اینکه حس دوست داشته نشدن دارن. فرقی نداره منشی یه شرکت باشن یه حسابدار یه اداره. مدیر بخش امانات کتابخونه باشن یا کمک‌مربی باشگاه بدن‌سازی. آرایشگر باشن یا خیاط.

همه برای هم کلاس الکی میذارن. بیشتر که می‌شناسن‌ت، برات میگن که داروی افسردگی مصرف می‌کنن. مدام کلافه و غمگین‌ن. اما باز هم حاضر نمیشن حتی به روی هم‌جنس‌های خودشون لبخند بزنن. بعد میخوان شاد هم باشن.

فکر می‌کنن میشه با همه مث برج زهر مار بود و توی خونه خندید و افسرده هم نشد. بعضیاشون صورت‌هاشون فرم گرفته. فرم اخم و افسردگی. پوست‌های رنگ پریده، چشم‌های نیمه‌باز، لب‌های آویزون. چرا؟ چون بیرون از خونه، به خیال خودشون، رسمی و جدی و باکلاس‌ن. قبول هم نمی‌کنن که مهارت مدیریت استرس محل کار رو ندارن. فکر می‌کنن افسرده شدن، بخش جدایی ناپذیر کار و زندگی‌ه!

از خودم می‌پرسم چه فایده؟ تو که کسی هم باهات بیرون بیاد، کلاً روی سایلنتی!
خودم رو تایید می‌کنم و کلاً بی‌خیال میشم. واقعاً هم احساس تنهایی نمی‌کنم. کتاب روی همون مقدمه ثابت مونده.

خواندن و نوشتن و دانش، از تو گیرد نشاط و آسایش
علم را نیست مرز و پایانی، در همان اولین قدم مانی

دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
سخن شما
Share

*داداش کوچیکه و ۲ تا از دوستاش حدود ساعت ۸:۳۰ شب داشتن از روی پل عابر میومدن. ۳ تا پسر گنده! نه مثلاً یه دختر لاغر مردنی تنها!

یهو یه غول بیابونی از اینا که گردن‌ش رو تبر هم نمی‌زده، دنبال‌شون میره میگه شماها به نامزد من تیکه انداختین و مزاحم‌ش شدین. اینا هم میگن نه! چی؟ کی گفته؟

طرف میگه ازش عکس هم گرفتین!
یکی از دوستاش دوزاری‌ش میفته و به سرعت برق و باد می‌دوه و فرار می‌کنه. داداش کوچیکه می‌مونه و اون یکی دوست‌ش. دزد ه می‌بینه اون یکی نه جیبی نداره، نه کیفی؛ به داداش کوچیکه میگه موبایل‌ت رو بده عکساش رو ببینم. این ۲ تا هم کل‌کل می‌کردن باهاش که یهو دزد ه جیب‌های داداش کوچیکه رو می‌گرده می‌بینه خالی‌ه. چاقو ش رو درمیاره میگه میدی یا بزنم؟

داداش کوچیکه هم حماقت نکرده گفته میدم. از توی ساک ورزشی‌ش گوشی رو درمیاره. دزد ه هم می‌گیره و فرار می‌کنه.

من دیدم اومد خونه، با توپ پر جعبه‌ی گوشی رو برد داد دست دوست‌ش. برگشت دیدم چشماش قرمز ه. پرسیدم چی شده؟ شروع کرد به گریه کردن. ترسیده بود. عصبی هم بود.

گفت دوست‌م که فرار کرد، پایین پل به یه ماموری گفت روی پل، یکی با چاقو جلوی دوستام رو گرفته. مامور ه هم گفت من پلیس راهنمایی رانندگی‌م. بهم مربوط نمیشه. بعد ش داداش کوچیکه و اون یکی دوست‌ش به یه پلیس گشت گفته‌ن. اون هم گفته دیگه برد دیگه! فدای سر ت!

من یادم‌ه بچه بودیم، زن‌ها با یه پسربچه‌ی ۲سال‌ه می‌رفتن بیرون، دل‌شون خوش بود مرد همراه‌شون‌ه! الان مردها با هم میرن بیرون، باز هم امنیت ندارن.

فکر کردم ماها چقدر شجاعیم یعنی مجبوریم باشیم که با این وضع، باز هم میریم مدرسه، دانشگاه، کار، ورزش، خرید. فکر کردم واقعاً به چه جراتی آدم بچه‌ش رو تنها بفرسته مدرسه حتی؟

به قول تندوخند: قوی‌ترین آدم جهان، اونی نیست که دویست و پنجاه کیلو رو یه ضرب می‌زنه ..قوی‌ترین آدم جهان، دختر ایرانی‌ه که با وجود تجاوز فردی و گروهی و اسید پاشی و گش.ت ارش.اد و مزاحم‌هاى خیابونی و زور گیری و قتل و هزار خطر دیگه هنوز هم توی این مملکت درس می‌خونه، ورزش می‌کنه، کار می‌کنه، عاشق میشه، اعتماد می‌کنه، مادر میشه و به بچه‌ش یاد میده آدم باشه.

پ.ن: اگه خدای نکرده براتون پیش اومد، اصلاً مقاومت نکنید. ضرر مالی جبران میشه. جون‌تون نه.

دیشب خواب‌م نمی‌برد. باور م نمیشه کسی بتونه روی آدمایی که ما انقد دوست‌شون داریم، چاقو بکشه! خدای برای هیچ‌کس پیش نیاره!

یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*از باشگاه اومده‌م. مربی‌م برنامه‌م رو عوض کرده. تمام تن‌م درد می‌کنه. دوست‌م میگه چی گذاشتی توی آستین‌ت انقدر باد کرده؟ محو عضله‌هات‌م اصلاً.
یه کم حرف می‌زنیم. هی میگه دو و شنا بهتر از بدن‌سازی‌ه. من میگم نه. آخر می‌فهمم می‌ترسه من این شکلی شم آخر سر ((:

 

جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: ((:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers