*به جای گفتن ۲۰۰ تا «دوست‌ت دارم» در دقیقه، می‌تونی وقتی طرف مقابل‌ت روی چیزی حساس‌ه، رعایت‌ش کنی. اون وقت ثانیه‌ای ۲۰۰۰ بار خودش می‌فهمه دوست‌ش داری.مساله اینجاست که چرخوندن زبون، راحت‌تر از رعایت بعضی چیزای به ظاهر کوچیک‌ه.

شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
Share

*نمره‌م توی آزمون شد ۴۶: دیگران به شما به چشم آدمی شاداب، سرزنده، جذاب، شوخ، عملگرا و همیشه جالب نگاه می‌کنند. کسی که همیشه در مرکز توجه قرار دارد اما در عین حال، متعادل و مبادی آداب است. شما همچنین به چشم دیگران فردی مهربان، با ملاحظه و با درک بالا به نظر می‌آیید. کسی که همیشه به آن‌ها دلداری می‌دهد و آن‌ها را کمک می‌کند.

الان که حوصله‌ی خودم رو هم ندارم اما آدم همیشه از تعریف و تمجید خوش‌ش میاد..

آزمون جامع شخصیت هم خیلی جالب‌ه: شما آدم آرامی هستید. دوستان‌تان برای شما همه چیز هستند. شما از تمام شدن تابستان ناراحت می‌شوید. طرفدار هنر و شعر هستید. شما از میهمانی دادن و جمع‌آوری دوستان‌تان لذت می‌برید. شما معمولاً در دوست پیدا کردن مشکلی ندارید. در طبیعت بودن را دوست دارید و هوای بارانی ناراحت‌تان نمی‌کند. گاهی اوقات به کسانی که از شما باهوش‌تر یا خوش‌قیافه‌ترند، حسادت می‌کنید ولی از آن علیه آنها استفاده نمی‌کنید. شما رابطه‌ی خوبی با والدین‌تان دارید هر چند که آنها هر از گاهی شما را ناراحت می‌کنند. مردم شما را آدم قابل اطمینان و اعتمادی می‌دانند.
با تشکر از یه فنجون چایی داغ

پ.ن: یه عالم تست خودشناسی دیگه هم اینجا هست.

شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*سرد م‌ه! حوصله ندارم. گوشی‌م رو ۲۰ بار خاموش و روشن می کنم. کتاب میارم اما حوصله‌ش رو ندارم. گوشی رو میذارم روی کتاب که رد نشم از رو ش یه وقت. سرد م‌ه. بالش میرم میندازم کنار کتاب. ملافه هم میارم. سرد ه. پتو م رو میارم. دراز می‌کشم. کتاب و گوشی رو میذارم کنار بالش. ملافه رو می‌کشم رو م. میارم‌ش روی سر م. روی کتاب و گوشی هم می‌کشم سرد شون نشه.

باز سرد ه. پتو رو باز می‌کنم می‌کشم روی سر م. روی سر من و کتاب و گوشی در واقع. سرد ه باز. جوراب پام‌ه. با یه بلیز شلوار صورتی. جرات ندارم بلیز رو دربیارم تا یکی دیگه بپوشم. یه بلیز ظریف آستین بلند دارم. صورتی‌ه. ته کشو دنبال‌ش می‌گردم. خم میشم. موهام می‌ریزه توی صورت‌م. موهام رو میدم عقب. اشک‌م سرازیر میشه. اشک‌هام رو با پشت دست پاک می‌کنم. بلیز رو پیدا می کنم. آستین‌های تی‌شرت گشادی رو که تن‌م‌ه درمیارم. آستین‌های بلیز رو می‌پوشم. رو ش آستین‌های تی‌شرت رو می‌پوشم. تی‌شرت دوباره تن‌م‌ه. زیر ش هم بلیز آستین بلند ه. اما یقه‌‌ش مونده جلوی گلو م. یقه‌ی تی‌شرت‌ه خیلی باز ه.سر م رو از یقه‌ی بلیز آستین بلند ه رد می کنم. معلوم نیست بلیز آستین بلند رو روی تی‌شرت آستین کوتاه پوشیده‌م. هر دو یه رنگ‌ن. صورتی. زیری‌ه انگار آستین‌ش پیچیده بدجور. سعی می‌کنم مرتب‌ش کنم. باد می‌خوره به شکم‌م. از کجا میاد این باد لعنتی؟ می‌خزم زیر پتو. بالش‌م کوتاهه انگار. تا بیام کلنجار برم با اشک و بالش، خواب‌م می‌بره.

زود بیدار میشم. پتو رو آروم از روی سر م کنار می‌زنم. سرد ه. گاز رو روشن می‌کنم. دست‌هام رو می‌گیرم روی شعله‌های بلند آبی‌رنگ‌ش. حال گریه کردن ندارم دیگه. حواس‌م نیست ممکن‌ه دست‌هام بسوزن. گرما ش رو زیاد حس نمی‌کنم. کتری رو تا نصفه پر آب می‌کنم. میذارم روی شعله‌های آبی رنگ. غصه‌م میشه. بالش و ملافه و پتو رو جمع می‌کنم. کتاب رو میذارم سر جا ش. گوشی هم توی جیب تی‌شرت گشاد ه یا جیب شلوار.

آب، جوش میاد. یه تی‌بگ میذارم توی فنجون. آب رو می‌ریزم رو ش. بدوبدو میرم خرما میارم از یخچال. توی یخچال که دیگه خیلی سرد ه.

دستام رو حلقه می‌کنم دور فنجون. گرما ش خوب‌ه اما لبخند زدن‌م نمیاد. توی ذهن‌م به گرمای فنجون لبخند می‌زنم. زمان همونجوری متوقف میشه.
یکی بیاد من رو نجات بده..

شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*کلاً هر چی میشه، عکس‌العمل‌م کلافگی و عصبانیت و یه دل سیر گریه‌س. دل سیر که چه عرض کنم..

جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*کلا توی مود نیستم...

پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*اونایی که قسمت جدید قلب یخی رو هنوز ندیده‌ن، نخونن.
دیدی چطور یهو یه ماشین کوبید به ویدا - نسرین مغانلو - و مغز ش ولو شد کف خیابون؟
دل‌م میخواد اونجوری شم همین الان..

آدمایی که تهدید می‌کنن به خودکشی، معمولاً اقدامی نمی‌کنن. فقط یه کم توجه میخوان از مخاطبین. اونایی که افکار خودکشی دارن اما یه دفعه اقدام می‌کنن؛ بی هیچ تهدیدی.. فعلاً نمی‌دونم کدوم‌م. اما اعتراف می‌کنم که گه‌گاهی فکر می‌کنم بهش..

چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*بدم نمیومد مامان یه آدم خوشبخت باشم.
احتمال خوشبخت بودن کلاً کم‌ه. برای همین نمیخوام مامان کسی باشم هیچ‌وقت..

سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*آدم کارای دسته‌جمعی نیستم اما رقص گروهی رو خیلی دوست دارم مخصوصاً اگه کار محمد خر.دادیان باشه! البته بی‌نظمی به وضوح در کار شون مشهود ه اما مهم نیست. ۵ دقیقه اونطوری تکون رو پیچ و تاب بدی شعف کاملاً بر ت مستولی خواهد شد. امتحان‌ش هم مجانی‌ه.

دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*با نفری یه کیف و یه نایلون بزرگ دسته‌دار توی پله‌ها می‌دویدیم. نارنجی جلو، من دنبال‌ش. فکر کن! انگار نه انگار چشم‌هاش رو عمل کرده. سر پیچ یهو همکار ش جلومون سبز شد. من که رد شدم، دیدم نارنجی ایستاد. من هم برگشتم سلام کردم.

همکار ش از دیدن نارنجی با عینک آفتابی توی ساختمون تعجب کرده بود. نارنجی تعریف کرد جریان رو خیلی مختصر. بعد با لهجه‌ی جنوبی‌ش که من عاشق‌ش‌م گفت مریمی! من قرار بود ۲ هفته دیگه توی اداره ادای کورها رو دربیارم. این که دید الان داشتم می‌دویدم. چی بگم‌ش ۲ هفته دیگه؟ من که ریسه رفته بودم از خنده. گفتم اون حرف‌م مال وقتی بود که نمی‌دونستم ۲ هفته استعلاجی داری. دیگه بعد ش نمی‌تونی این فیلما رو دربیاری :دی

توی ماشین هردومون ساکت بودیم. من یه چیزی می‌گفتم، نارنجی جواب می‌داد هاااا. اون یه چیزی می‌گفت، من جواب می‌دادم هوم‌‌م‌م. حوصله‌ی پرحرفی نداریم هیچ‌کدوم‌مون. من که راضی‌م. اون رو نمی‌دونم :دی

توی فرودگاه هم هرجا می‌رسیدیم همه بهش می‌گفتن عینک‌ش رو برداره. مشکوک بود خب ((: بعد هم میز پذیرش و کارت پرواز و خداحافظی..

اومدن نارنجی برای من یکی خیلی خوب شد. چند روزی از تنهایی دراومدم. دوستای زیادی ندارم. اکثر شون هم متاهل‌ن. با خونه زندگی و شوهر و بچه دیگه پایه‌ی پیاده‌روی و گردش با من نیستن. فامیل هم که ندارم شکر خدا. یعنی دارم اما نباشن، بهتر ه. دوستای دیگه‌م هم تهران نیستن. خیلی تنها م.

اومدن نارنجی برام خیلی خوب شد. با هم غذا می‌خوردیم. بعد از چای بعدازظهر می‌خوابیدیم. بعد می‌نشستیم به دری‌وری گفتن و خندیدن.

اخلاق اعصاب خورد کن هم نداره. اصلاً فضول نیست. اصلاً که میگم یعنی اصلاً و ابداً.
با تعارفای الکی روی اعصاب آدم نمیاد. نق نمی‌زنه. شوخی هم زیاد می‌کنه. من برعکس‌م. تعارفی. نق‌نقو. برج زهر مار. برای همین این چند روز خیلی بهم خوش گذشت باهاش. نامرد م که با وجود مریضی دوست‌م، بهم خوش گذشته. خودم می‌دونم.

عصر بهم تلفن زد. صحیح و سالم رسیده خونه. بدون عینک طبی. با یه عینک آفتابی بزرگ (-:

دوست داشتم با هم عکس بگیریم. یادم افتاد هنوز قیافه‌ی بدون عینک‌ش رو دوست نداره. آرایش هم براش ممنوع‌ه تا ۲ هفته. کلاً جا ش نبود. نگفتم. شایدم اینطوری بهتر ه. اینجا رو که ببینم، بیشتر از یه عکس، خاطرات‌م رو زنده می‌کنه.

دیدگاه جدید مبارک نارنجی..

یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*با نفری یه کیف و یه نایلون بزرگ دسته‌دار توی پله‌ها می‌دویدیم. نارنجی جلو، من دنبال‌ش. فکر کن! انگار نه انگار چشم‌هاش رو عمل کرده. سر پیچ یهو همکار ش جلو مون سبز شد. من که رد شدم، دیدم نارنجی ایستاد. من هم برگشتم سلام کردم.

همکار ش از دیدن نارنجی با عینک آفتابی توی ساختمون تعجب کرده بود. نارنجی تعریف کرد جریان رو خیلی مختصر. بعد با لهجه‌ی جنوبی‌ش که من عاشق‌ش‌م گفت مریمی! من قرار بود ۲ هفته دیگه توی اداره ادای کورها رو دربیارم. این که دید الان داشتم می‌دویدم. چی بگم‌ش ۲ هفته دیگه؟ من که ریسه رفته بودم از خنده. گفتم اون حرف‌م مال وقتی بود که نمی‌دونستم ۲ هفته استعلاجی داری. دیگه بعد ش نمی‌تونی این فیلما رو دربیاری :دی

توی ماشین هردومون ساکت بودیم. من یه چیزی می‌گفتم، نارنجی جواب می‌داد هاااا. اون یه چیزی می‌گفت، من جواب می‌دادم هوم‌‌م‌م. حوصله‌ی پرحرفی نداریم هیچ‌کدوم‌مون. من که راضی‌م. اون رو نمی‌دونم :دی

توی فرودگاه هم هرجا می‌رسیدیم همه بهش می‌گفتن عینک‌ش رو برداره. مشکوک بود خب ((: بعد هم میز پذیرش و کارت پرواز و خداحافظی..

اومدن نارنجی برای من یکی خیلی خوب شد. چند روزی از تنهایی دراومدم. دوستای زیادی ندارم. اکثر شون هم متاهل‌ن. با خونه زندگی و شوهر و بچه دیگه پایه‌ی پیاده‌روی و گردش با من نیستن. فامیل هم که ندارم شکر خدا. یعنی دارم اما نباشن، بهتر ه. دوستای دیگه‌م هم تهران نیستن. خیلی تنها م.

اومدن نارنجی برام خیلی خوب شد. با هم غذا می‌خوردیم. بعد از چای بعدازظهر می‌خوابیدیم. بعد می‌نشستیم به دری‌وری گفتن و خندیدن.

اخلاق اعصاب خورد کن هم نداره. اصلاً فضول نیست. اصلاً که میگم یعنی اصلاً و ابداً.
با تعارفای الکی روی اعصاب آدم نمیاد. نق نمی‌زنه. شوخی هم زیاد می‌کنه. من برعکس‌م. تعارفی. نق‌نقو. برج زهر مار. برای همین این چند روز خیلی بهم خوش گذشت باهاش. نامرد م که با وجود مریضی دوست‌م، بهم خوش گذشته. خودم می‌دونم.

عصر بهم تلفن زد. صحیح و سالم رسیده خونه. بدون عینک طبی. با یه عینک آفتابی بزرگ (-:

دوست داشتم با هم عکس بگیریم. یادم افتاد هنوز قیافه‌ی بدون عینک‌ش رو دوست نداره. آرایش هم براش ممنوع‌ه تا ۲ هفته. کلاً جا ش نبود. نگفتم. شایدم اینطوری بهتر ه. اینجا رو که ببینم، بیشتر از یه عکس، خاطرات‌م رو زنده می‌کنه.

دیدگاه جدید مبارک نارنجی..

یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*میرم توی پروفایل‌ش، تقلب می‌کنم. نوشته چیا دوست داره. کنسرو ماهی، ترشی، ماکارونی، کشک و بادمجون.. فکر می‌کنم شاید دستپخت‌م رو دوست نداشته باشه. دست به دامن مامان میشم.

نارنجی خوابیده بود. به زور بلند ش کردم بریم دکتر. خیلی مقاومت کرد اما راه نداشت. بلند شد. کشت ما رو با مراسم آب و اسپری‌ش. هی آب می‌خوره. هی اسپری می‌زنه. خودش رو پیچ و تاب میده و اسپری رو به همه‌ی هیکل‌ش می‌زنه. اول‌ش تعجب کردم. بعد عادی شد کم‌کم ((: اسپری‌ش خوشبو بود خیلی. بوی تمیزی می‌داد؛ بوی زندگی..

رفتیم مطب دکتر ش. ۱ ساعت زودتر رفتیم. اصلاً هم به رومون نیاوردیم. منشی هم به رو ش نیاورد. زود فرستاد‌مون داخل. دکتر ش خیلی جوون و مودب بود. خوش‌تیپ با کت و شلوار و کراوات. به سن و سال‌ش نمیومد وقت کرده باشه فوق تخصص قرنیه بگیره.

دکتر لنزهای پانسمانی رو از توی چشم‌هاش درآورد. داروهای جدید ش رو نوشت. طریقه‌ی مصرف‌شون رو هم خیلی بدخط نوشت. توضیح هم داد. رفتیم داروخانه. دفترچه رو دادیم وایسادیم به حرف زدن.

۴۰ دفعه صدا مون کردن. اصلاً انگار نه انگار ((: از بس حرف می‌زدیم، هیچی نمی‌شنیدیم.
توی مسیر برگشت، خیابونا رو براش تعریف می‌کردم. جاهای خوشگل‌ش رو یواشکی نگاه می‌کرد. مثلاً قرار بود از چشماش کار نکشه زیاد.

بعد که رسیدیم، نشستیم و داروها رو ولو کردیم روی تخت. من که عینک نداشتم، حرفای دکتر رو هم نصفه نیمه یادمون بود. از روی دست‌خط وحشتناک‌ش دستور مصرف داروها رو نوشتم که مثلاً خوانا باشه و یادش رفت بتونه بخونه.

بهش اشک مصنوعی هم داده بود. تا جایی که ما دیده بودیم، اشک مصنوعی یه قطره‌ی معمولی بود مث همه‌ی قطره‌های دیگه. ورژن جدید ش این شکلی شده.

هر یه کپسول‌‌ش، یک بار مصرف‌ه. اول که کلاً نفهمیدیم اینا چی‌ن. خوب شد جای تلفن زدن به دکتر، بروشور داخل جعبه‌ش رو خوندیم وگرنه دکتر کاملاً شک‌ش به یقین تبدیل می‌شد که ما ۲ تا جای امضا کردن، همه جا انگشت می‌زنیم |-:

دکتر نوشته بود توی هر چشم‌ش ۱ قطره اشک مصنوعی بریزه. توی ظرف یک بار مصرف ولی حدود ۶ قطره دارو بود. ۲ تا قطره رو که ریختم، دیدم خیلی‌ش مونده. گفتم نارنجی حیف‌ه. پول دادی سر اینا. بیا زورکی ۲ قطره دیگه هم بریزیم. گفت باشه. باز هم ۲ قطره ته ظرف موند. یکی دیگه‌ش رو هم زورکی ریختم. گفت بس‌ه مریمی ((: دیگه چشم‌م جا نداره. گفتم خب این یه قطره حیف‌ه. دل‌م نمیاد بریزم‌ش دور. گفت بچکون‌ش روی لباس‌ت. بریز توی چشم‌ت اصلاً.

بعد تز داد که کلاً این قرتی‌بازیا به درد نمی‌خورن. گفت صلاح می‌دونم یه ظرف بیارم بشینم همه‌ی این ظرفای یه بار مصرف رو خالی کنم توی ظرف معمولی قطره تا دل‌م خنک شه. از تصور صحنه‌ش ۱۰ دقیقه می‌خندیدیم.

از وقتی خونه اومدم، یه بند گریه می‌کنم باز. غصه‌ی رفتن نارنجی هم اضافه شده روی دل‌م. فردا که بره، خیلی تنها میشم دوباره.

پررو شده مسج می‌زنه!!! فکر کن! :دی

شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*میرم توی پروفایل‌ش، تقلب می‌کنم. نوشته چیا دوست داره. کنسرو ماهی، ترشی، ماکارونی، کشک و بادمجون.. فکر می‌کنم شاید دستپخت‌م رو دوست نداشته باشه. دست به دامن مامان میشم.

دیوونه شده‌م این چند روز. برای بار هزار م البته. نمی‌دونم چه‌ مرگ‌م شده. تا وقتی سرگرم‌م که هیچی، بعد ش یه ریز نق می‌زنم، غصه می‌خورم و گریه می‌کنم.

نارنجی خوابیده بود. به زور بلند ش کردم بریم دکتر. خیلی مقاومت کرد اما راه نداشت. بلند شد. کشت ما رو با مراسم آب و اسپری‌ش. هی آب می‌خوره. هی اسپری می‌زنه. خودش رو پیچ و تاب میده و اسپری رو به همه‌ی هیکل‌ش می‌زنه. اول‌ش تعجب کردم. بعد عادی شد کم‌کم ((: اسپری‌ش خوشبو بود خیلی. بوی تمیزی می‌داد؛ بوی زندگی..

رفتیم مطب دکتر ش. ۱ ساعت زودتر رفتیم. اصلاً هم به رومون نیاوردیم. منشی هم به رو ش نیاورد. زود فرستاد‌مون داخل. دکتر ش خیلی جوون و مودب بود. خوش‌تیپ با کت و شلوار و کراوات. به سن و سال‌ش نمیومد وقت کرده باشه فوق تخصص قرنیه بگیره. توی دل‌م گفتم خاک تو سر ت مریمی! با یه لیسانس به‌دردنخور چه کِیفی می‌کردی تا همین چند سال پیش.

دکتر لنزهای پانسمانی رو از توی چشم‌هاش درآورد. داروهای جدید ش رو نوشت. طریقه‌ی مصرف‌شون رو هم خیلی بدخط نوشت. توضیح هم داد. رفتیم داروخانه. دفترچه رو دادیم وایسادیم به حرف زدن.

۴۰ دفعه صدا مون کردن. اصلاً انگار نه انگار ((: از بس حرف می‌زدیم، هیچی نمی‌شنیدیم.
توی مسیر برگشت، خیابونا رو براش تعریف می‌کردم. جاهای خوشگل‌ش رو یواشکی نگاه می‌کرد. مثلاً قرار بود از چشماش کار نکشه زیاد.

بعد که رسیدیم، نشستیم و داروها رو ولو کردیم روی تخت. من که عینک نداشتم، حرفای دکتر رو هم نصفه نیمه یادمون بود. از روی دست‌خط وحشتناک‌ش دستور مصرف داروها رو نوشتم که مثلاً خوانا باشه و یادش رفت بتونه بخونه.

بهش اشک مصنوعی هم داده بود. تا جایی که ما دیده بودیم، اشک مصنوعی یه قطره‌ی معمولی بود مث همه‌ی قطره‌های دیگه. ورژن جدید ش این شکلی شده.

هر یه کپسول‌‌ش، یک بار مصرف‌ه. اول که کلاً نفهمیدیم اینا چی‌ن. خوب شد جای تلفن زدن به دکتر، بروشور داخل جعبه‌ش رو خوندیم وگرنه دکتر کاملاً شک‌ش به یقین تبدیل می‌شد که ما ۲ تا جای امضا کردن، همه جا انگشت می‌زنیم |-:

دکتر نوشته بود توی هر چشم‌ش ۱ قطره اشک مصنوعی بریزه. توی ظرف یک بار مصرف ولی حدود ۶ قطره دارو بود. ۲ تا قطره رو که ریختم، دیدم خیلی‌ش مونده. گفتم نارنجی حیف‌ه. پول دادی سر اینا. بیا زورکی ۲ قطره دیگه هم بریزیم. گفت باشه. باز هم ۲ قطره ته ظرف موند. یکی دیگه‌ش رو هم زورکی ریختم. گفت بس‌ه مریمی ((: دیگه چشم‌م جا نداره. گفتم خب این یه قطره حیف‌ه. دل‌م نمیاد بریزم‌ش دور. گفت بچکون‌ش روی لباس‌ت. بریز توی چشم‌ت اصلاً.

بعد تز داد که کلاً این قرتی‌بازیا به درد نمی‌خورن. گفت صلاح می‌دونم یه ظرف بیارم بشینم همه‌ی این ظرفای یه بار مصرف رو خالی کنم توی ظرف معمولی قطره تا دل‌م خنک شه. از تصور صحنه‌ش ۱۰ دقیقه می‌خندیدیم.

از وقتی خونه اومدم، یه بند گریه می‌کنم باز. غصه‌ی رفتن نارنجی هم اضافه شده روی دل‌م. فردا که بره، خیلی تنها میشم دوباره.

پررو شده مسج می‌زنه!!! فکر کن! :دی

شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*جمعه‌س. صبح قشنگی‌ه. یه ماشین می‌گیرم میرم سراغ نارنجی. چشماش درد می‌کنه اما دیگه اشک نمیاد اصلاً. دیروز یه سر ه اشک میومد از چشماش. شکایتی نمی‌کنه. از فشار گاه‌به‌گاه دست‌ش روی پیشونی‌ش می‌فهمم درد داره.

وارد که میشم میگه بذار ببینم‌ت. عینک آفتابی‌ش رو میاره پایین. چشماش رو به سختی باز می‌کنه و لبخند می‌زنه. چشماش سریع بسته میشن. بصری‌ه. توی همون یه ثانیه رنگ لباسام رو دیده. خودم کور م انگار. به رنگ و مدل همه چیز کاملاً بی‌دقت‌م. سمعی‌م. حرفا و صداها رو خوب یادم می‌مونه. حرفا رو بهتر از صداها.

میگه بیا بشین کنار م. جای همه چیز رو حفظ کرده. برام نون خرمایی و نون شیرمال میاره نایلون‌ش رو باز می‌کنه. با اینکه خودش وسواسی نیست اما رعایت من رو می‌کنه. بهشون دست نمی‌زنه. اشاره می‌کنه میگه خودت بردار. ببخشید وسیله‌ی پذیرایی ندارم زیاد.
میگم مرسی (-: مهمون، خر صاحبخونه‌س نیشخند
می‌خندیم ((:

میگه مریمی وقتی دارم میرم، اگه یکی خریدهای توی دست‌م رو ببینه با این عینک بزرگ روی چشم‌م، میگه خوب‌ه این روشندل‌ه و انقد بار با خودش می‌بره. چشماش می‌دید چه کار می‌کرد!

لحن‌ش بامزه‌س. قهقهه می‌زنم.
کی گفته اینترنت بد ه؟ بیا. این هم دوستی اینترنتی. خیلی هم خوب‌ه (-:

جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
Share

*سه‌شنبه سر کلاس درختان، اعصاب‌م خورد شده بود حسابی. کلاس تازه ساعت سه و نیم شروع شد. تا پنج و نیم هم استاد درس میده. البته درس که چه عرض کنم. هر مزخرفی به ذهن‌ش می‌رسه میگه! خاطره‌های چرت و پرت تعریف می‌کنه، از خودش کلی تعریف و تمجید می‌کنه. خلاصه هر حرفی می‌زنه جز درس دادن. بچه‌های سال بالایی میگن آخر ش هم یه امتحانی می‌گیره که حسابی حال‌تون جا بیاد.

حالا فرض کنین این آدم که خیلیا کلی پاچه‌خواری‌ش رو می‌کنن که واحداشون رو بتونن پاس کنن، دیروز از کلاس ما قهر کرد! چرا؟ چون یه خانومی که داعیه‌ی دین و ادب و ایمان‌ش گوش فلک رو کر کرده، وقتی مثلاً قسمت تئوری درس تموم شد و می‌خواستیم بریم باغ که خواب از سرمون بپره - به امید اینکه یه چیزی یاد بگیریم - برگشت گفت: استاد! خسته نباشین!

از اون خسته‌نباشین‌هایی که معنی خفه شو می‌داد. استاد هم که خودش رو کلی قبول داره، بهش برخورد و قهر کرد رفت. بچه‌ها رفتن دم دفتر ش و علیرغم میل باطنی! ازش خواستن بیاد بقیه‌ی درس رو بده.

اون هم قبول نکرد. من هم از خدا خواسته دویدم به مترو برسم ولی می‌دونم سر امتحان حال‌مون رو می‌گیره! کاش ترم قبل با مریم اینا گرفته بودم قال قضیه رو کنده بودم تا حالا! این ترم که چشم‌م آب نمی‌خوره.

حالا کاش همین یه شاهکار ش بود. هفته‌ی قبل هم سر یه حرفی که استاد زد، این آدم شروع کرد به موعظه کردن برای استاد!

من یکشنبه امتحان خاک‌شناسی دارم. شهلاجون هم که سابقه‌ش توی انداختن همچین درخشان‌ه  - بچه‌ها کلاً خاک‌شناسی رو زیاد میفتن - خدا کنه پاس کنم راحت شم..

جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*من و نارنجی ۵ صبح نشده بیدار بودیم. از هتل با آژانس اومد دنبال‌م. پریدم سوار شدم. با هم رفتیم خدمت دکتر فوق تخصص قرنیه برای عمل لازک چشم‌هاش.

می‌دونی؟ آدم‌ها توی برخوردهای اول، خودشون نیستن. نارنجی حتی شبیه وبلاگ‌ش هم نیست. الان که بیشتر می‌شناسم‌ش، واقعاً تعجب می‌کنم. خیلی تفاوت هست بین تصویری که خودش از خودش می‌بینه و اون چیزی که من دارم می‌بینم ازش!

نارنجی‌ای که من می‌بینم به شدت ملاحظه‌کار ه. ترسو نه‌ها! ملاحظه‌ی طرف مقابل‌ش رو می‌کنه. خیلی حواس‌ش هست که کسی ازش ناراحت نشه. هیچ‌وقت اندازه‌ی من اعتراض نمی‌کنه به حرکات دیگران. خیلی هم مراقب‌ه که دیگران اذیت نشن و بهشون خوش بگذره حتی. حالا تعریف که کنم متوجه منظورم میشی.

ما رفتیم بیمارستان. خانوم پذیرش، فرم رضایت عمل رو داد پر کنه نارنجی. فرم، شکل یه پوشه‌ی بزرگ بود. سمت راست‌ش فارسی نوشته بود، سمت چپ‌ش انگلیسی. نارنجی خیلی شیک، خودکار رو برداشت فرم انگلیسی رو پر کنه. چشمای خانوم‌ه گرد شد با خنده گفت فارسی بنویسه. در همون حال من که خیلی شجاع‌م و قلب‌م داشت میومد توی دهن‌م، توی کیف‌م دنبال قرص آرام‌بخش می‌گشتم. یکی خوردم. به نارنجی هم تعارف کردم. گفت نمی‌خوره. می‌ترسه یه وقت ضرری عوارضی چیزی داشته باشه. اون می‌خواست عمل شه، من داشتم سکته می‌کردم. البته خیلی ریلکس توضیح داد که خیلی استرس داره اما واقعاً خوب خودش رو کنترل می‌کرد. بیشتر به من می‌خورد عمل قلب باز داشته باشم :دی

بعد هم که دکتر صدا ش کرد، خیلی راحت پول و مدارک‌ش رو داد دست من و رفت داخل. حالا به چه اعتمادی؟ هنوز نمی‌دونم! بنا به دستور دکتر، از عینک‌ش هم خداحافظی کرد. عینک رو داد دست من و رفت داخل.

وقتی برگشت، یه عینک آفتابی زده بود. از چشماش اشک میومد اما هیچی نمی‌گفت. پرسیدم درد داری؟ گفت نه. حالا تعارف اصراااااار که کیف من سنگین‌ه. بده خودم میارم. خلاصه زور م بهش نرسید. قرار شد کیف‌ش رو خودش بیاره، عوض‌ش من کول‌ش کنم.

۱۵-۱۰ دقیقه از لای پلک‌ش یواشکی نگاه می‌کرد و کارای اداری رو انجام می‌داد. تموم که شد، اعلام کرد که دیگه رسماً جایی رو نمی‌بینه. چشم‌هاش باز نمی‌شد یعنی. دست‌ش رو گرفتم و توی حیاط راه افتادیم. براش تعریف می‌کردم: الان راه صاف‌ه. هیچی جلو ی پات نیست. خودم بودم حتماً مث ترسوها قدم مورچه‌ای میومدم اما نارنجی با سرعت معمولی دست من رو گرفته بود و میومد.

فقط یه جا سرعت‌گیر ماشین بود که تا گفتم اینجا سرعت‌گیر ه، نارنجی سکندری خورد طفلی. نیفتاد اما من انقد ناراحت شدم که همونجا می‌خواستم بشینم گریه کنم واقعاً. گفت زودتر می‌گفتی! می‌خندید.
خیلی خجالت کشیدم اما دیگه یاد گرفتم باید زودتر بگم.

دوباره آژانس گرفتیم برگردیم. با اون حال‌ش کیف پول رو داده بود دست من، سفارش می‌کرد از کیف خودت پول ندیا مریمی! تمام مدت هم با دست راست، اشک‌ها رو پاک می‌کرد با دستمال. دست چپ‌ش رو هم گذاشته بود روی پیشونی‌ش. چشماش درد می‌کرد اما هیچی نمی‌گفت. دریغ از یه آخ. دل من کباب شد یعنی. اگه نق می‌زد انقد دل‌م نمی‌سوخت.

پیاده که شدیم دست‌م رو حلقه کردم دور شونه‌ش. فکر کردم اینطوری حس راه رفتن براش آسون‌تر ه. بعد هم دست راست‌ش رو گرفت به نرده‌های پله. دونه‌دونه میومد. به ۳ تا پله‌ی آخر که می‌رسیدم می‌گفتم ۳.. ۲.. ۱.. تموم شد.

کلاً حرکات‌ش خیلی فرز بود. خودش می‌گفت توی زندگی قبلی‌ش کور بوده لابد ((: از این عجیب‌تر وقتی بود که نشست روی تخت‌ش. باور ت نمیشه. تمام وسایلی رو که ممکن بود لازم‌ش بشه ردیف چیده بود زیر تخت. جای همه‌ش رو هم حفظ بود. خیلی خونسرد خم می‌شد مثلاً از توی نایلون سوم از راست، فلان چیز رو برمی‌داشت. من که چشمام باز ه انقد زود پیدا نمی‌کنم وسایل‌م رو.

بعد گفت خریدهاش رو باز کنم ببینم. جیگیلی‌پیگیلی‌های دخترونه (-: یعنی من کن‌فیکون کردم وسایل‌ش رو. خیلی عادی خواست وقتی دیدم، دوباره جمع‌شون کنم. این آرامش و اعتماد ش رو خیلی دوست دارم.

خدا می‌دونه چقدر حرف زدم من! فکر کنم قد ۱ سال اضافه حرف زدم. می‌خواستم سر ش گرم شه و تمرکز ش روی درد نباشه. احتمالاً از وراجی‌های من سردرد گرفته بود. بعد نشستیم ناهار بخوریم.

گفت اینجوری چطوری ناهار بخورم؟ توفیق اجباری شد کورها رو هم درک کنم. خیلیا اینجور وقت‌ها گریه‌زاری راه میندازن. نارنجی می‌خندید ولی. یعنی من کِیف کردم از بودن با این آدم. آخر ش هم گفت مریمی ظرفا رو نشوریا! شب خودم می‌شورم!
یه بار هم می‌خواست بپره سر کوچه یه کاری انجام بده و برگرده! ((:

بعدازظهر من بهش می‌گفتم بخواب. مثلاً عمل کردیا! باید استراحت کنی. می‌گفت نه. خواب‌م نمیاد. تو بخواب. خلاصه بعد از ۱ ساعت تعارف، هر دو دراز کشیدیم. وسط حرف زدن، یهو صدا ش قطع شد. فهمیدم خواب‌ش برده. من هم خوابیدم.

حالا فکر کن کسی با عینک آفتابی بخوابه. جدا از بحث «آفتاب بدم خدمت‌تون؟ :دی» من که نمی‌فهمیدم خواب‌ه یا بیدار شده و فقط دراز کشیده. اون هم که من رو نمی‌دید. صدا م هم که درنمیومد. چشماش هم باز نمی‌شد قاچاقی نگاه کنه لااقل. هی صدا می‌کردیم هم رو. بیشتر من می‌گفتم یعنی. هی می‌گفتم بیداری؟ من الان اینجا م. من رفتم. من اومدم.

هر کی هم تلفن می‌زد حال‌ش رو بپرسه می‌گفت خوب‌م و درد ندارم!!! نمی‌خواست کسی نگران‌ش شه.

آدم وقتی جایی رو نبینه عرصه بهش تنگ میشه. کلافه میشه اما این بنده خدا هیچ شکایتی نکرد. فقط خواست چند تا فایل صوتی براش ببرم. من هم که بی‌کلاس! هر چی آهنگ ۸ و ۶ موجود بود دارم می‌برم براش بلوتوث کنم.

پ.ن: مریض میشین خوش‌اخلاق باشین. همه بیشتر دوست‌تون دارن اینجوری. من اگه مریض شم هیچ‌کس تحمل‌م نمی‌کنه. همینطوری‌ش هم دست سگ آقای پتیبل رو از پشت بسته‌م :دی

پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*من و نارنجی ۵ صبح نشده بیدار بودیم. از هتل با آژانس اومد دنبال‌م. پریدم سوار شدم. با هم رفتیم خدمت دکتر فوق تخصص قرنیه برای عمل لازک چشم‌هاش.

می‌دونی؟ آدم‌ها توی برخوردهای اول، خودشون نیستن. نارنجی حتی شبیه وبلاگ‌ش هم نیست. الان که بیشتر می‌شناسم‌ش، واقعاً تعجب می‌کنم. خیلی تفاوت هست بین تصویری که خودش از خودش می‌بینه و اون چیزی که من دارم می‌بینم ازش!

نارنجی‌ای که من می‌بینم به شدت ملاحظه‌کار ه. ترسو نه‌ها! ملاحظه‌ی طرف مقابل‌ش رو می‌کنه. خیلی حواس‌ش هست که کسی ازش ناراحت نشه. هیچ‌وقت اندازه‌ی من اعتراض نمی‌کنه به حرکات دیگران. خیلی هم مراقب‌ه که دیگران اذیت نشن و بهشون خوش بگذره حتی. حالا تعریف که کنم متوجه منظورم میشی.

ما رفتیم بیمارستان. خانوم پذیرش، فرم رضایت عمل رو داد پر کنه نارنجی. فرم، شکل یه پوشه‌ی بزرگ بود. سمت راست‌ش فارسی نوشته بود، سمت چپ‌ش انگلیسی. نارنجی خیلی شیک، خودکار رو برداشت فرم انگلیسی رو پر کنه. چشمای خانوم‌ه گرد شد با خنده گفت فارسی بنویسه. در همون حال من که خیلی شجاع‌م و قلب‌م داشت میومد توی دهن‌م، توی کیف‌م دنبال قرص آرام‌بخش می‌گشتم. یکی خوردم. به نارنجی هم تعارف کردم. گفت نمی‌خوره. می‌ترسه یه وقت ضرری عوارضی چیزی داشته باشه. اون می‌خواست عمل شه، من داشتم سکته می‌کردم. البته خیلی ریلکس توضیح داد که خیلی استرس داره اما واقعاً خوب خودش رو کنترل می‌کرد. بیشتر به من می‌خورد عمل قلب باز داشته باشم :دی

بعد هم که دکتر صدا ش کرد، خیلی راحت پول و مدارک‌ش رو داد دست من و رفت داخل. حالا به چه اعتمادی؟ هنوز نمی‌دونم! بنا به دستور دکتر، از عینک‌ش هم خداحافظی کرد. عینک رو داد دست من و رفت داخل.

وقتی برگشت، یه عینک آفتابی زده بود. از چشماش اشک میومد اما هیچی نمی‌گفت. پرسیدم درد داری؟ گفت نه. حالا تعارف اصراااااار که کیف من سنگین‌ه. بده خودم میارم. خلاصه زور م بهش نرسید. قرار شد کیف‌ش رو خودش بیاره، عوض‌ش من کول‌ش کنم.

۱۵-۱۰ دقیقه از لای پلک‌ش یواشکی نگاه می‌کرد و کارای اداری رو انجام می‌داد. تموم که شد، اعلام کرد که دیگه رسماً جایی رو نمی‌بینه. چشم‌هاش باز نمی‌شد یعنی. دست‌ش رو گرفتم و توی حیاط راه افتادیم. براش تعریف می‌کردم: الان راه صاف‌ه. هیچی جلو ی پات نیست. خودم بودم حتماً مث ترسوها قدم مورچه‌ای میومدم اما نارنجی با سرعت معمولی دست من رو گرفته بود و میومد.

فقط یه پا سرعت‌گیر ماشین بود که تا گفتم اینجا سرعت‌گیر ه، نارنجی سکندری خورد طفلی. نیفتاد اما من انقد ناراحت شدم که همونجا می‌خواستم بشینم گریه کنم واقعاً. گفت زودتر می‌گفتی! می‌خندید.
خیلی خجالت کشیدم اما دیگه یاد گرفتم باید زودتر بگم.

دوباره آژانس گرفتیم برگردیم. با اون حال‌ش کیف پول رو داده بود دست من، سفارش می‌کرد از کیف خودت پول ندیا مریمی! تمام مدت هم با دست راست، اشک‌ها رو پاک می‌کرد با دستمال. دست چپ‌ش رو هم گذاشته بود روی پیشونی‌ش. چشماش درد می‌کرد اما هیچی نمی‌گفت. دریغ از یه آخ. دل من کباب شد یعنی. اگه نق می‌زد انقد دل‌م نمی‌سوخت.

پیاده که شدیم دست‌م رو حلقه کردم دور شونه‌ش. فکر کردم اینطوری حس راه رفتن براش آسون‌تر ه. بعد هم دست راست‌ش رو گرفت به نرده‌های پله. دونه‌دونه میومد. به ۳ تا پله‌ی آخر که می‌رسیدم می‌گفتم ۳.. ۲.. ۱.. تموم شد.

کلاً حرکات‌ش خیلی فرز بود. خودش می‌گفت توی زندگی قبلی‌ش کور بوده لابد ((: از این عجیب‌تر وقتی بود که نشست روی تخت‌ش. باور ت نمیشه. تمام وسایلی رو که ممکن بود لازم‌ش بشه ردیف چیده بود زیر تخت. جای همه‌ش رو هم حفظ بود. خیلی خونسرد خم می‌شد مثلاً از توی نایلون سوم از راست، فلان چیز رو برمی‌داشت. من که چشمام باز ه انقد زود پیدا نمی‌کنم وسایل‌م رو.

بعد گفت خریدهاش رو باز کنم ببینم. جیگیلی‌پیگیلی‌های دخترونه (-: یعنی من کن‌فیکون کردم وسایل‌ش رو. خیلی عادی خواست وقتی دیدم، دوباره جمع‌شون کنم. این آرامش و اعتماد ش رو خیلی دوست دارم.

خدا می‌دونه چقدر حرف زدم من! فکر کنم قد ۱ سال اضافه حرف زدم. می‌خواستم سر ش گرم شه و تمرکز ش روی درد نباشه. احتمالاً از وراجی‌های من سردرد گرفته بود. بعد نشستیم ناهار بخوریم.

گفت اینجوری چطوری ناهار بخورم؟ توفیق اجباری شد کورها رو هم درک کنم. خیلیا اینجور وقت‌ها گریه‌زاری راه میندازن. نارنجی می‌خندید ولی. یعنی من کِیف کردم از بودن با این آدم. آخر ش هم گفت مریمی ظرفا رو نشوریا! شب خودم می‌شورم!
یه بار هم می‌خواست بپره سر کوچه یه کاری انجام بده و برگرده! ((:

بعدازظهر من بهش می‌گفتم بخواب. مثلاً عمل کردیا! باید استراحت کنی. می‌گفت نه. خواب‌م نمیاد. تو بخواب. خلاصه بعد از ۱ ساعت تعارف، هر دو دراز کشیدیم. وسط حرف زدن، یهو صدا ش قطع شد. فهمیدم خواب‌ش برده. من هم خوابیدم.

حالا فکر کن کسی با عینک آفتابی بخوابه. جدا از بحث «آفتاب بدم خدمت‌تون؟ :دی» من که نمی‌فهمیدم خواب‌ه یا بیدار شده و فقط دراز کشیده. اون هم که من رو نمی‌دید. صدا م هم که درنمیومد. چشماش هم باز نمی‌شد قاچاقی نگاه کنه لااقل. هی صدا می‌کردیم هم رو. بیشتر من می‌گفتم یعنی. هی می‌گفتم بیداری؟ من الان اینجا م. من رفتم. من اومدم.
هر کی هم تلفن می‌زد حال‌ش رو بپرسه می‌گفت خوب‌م و درد ندارم!!! نمی‌خواست کسی نگران‌ش شه.

آدم وقتی جایی رو نبینه عرصه بهش تنگ میشه. کلافه میشه اما این بنده خدا هیچ شکایتی نکرد. فقط خواست چند تا فایل صوتی براش ببرم. من هم که بی‌کلاس! هر چی آهنگ ۸ و ۶ موجود بود دارم می‌برم براش بلوتوث کنم.

پ.ن: مریض میشین خوش‌اخلاق باشین. همه بیشتر دوست‌تون دارن اینجوری. من اگه مریض شم هیچ‌کس تحمل‌م نمی‌کنه. همینطوری‌ش هم دست سگ آقای پتیبل رو از پشت بسته‌م :دی

پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*میگن یه جاهایی از دنیا، ۶ ماه از سال همه‌ش روز ه؛ ۶ ماه همه‌ش شب‌ه. برای همین مردم برای پنجره‌هاشون پرده‌های خیلی ضخیم دارن که بتونن توی ساعاتی از روز، خونه رو تاریک کنن و خواب شبانه! داشته باشن. خیابونا و معابر هم نورافکن‌های قوی دارن که شب رو کاملاً روشن می‌کنه.

خوب نیست اینطوری. نه؟ آدم باید بعد از یه شب افسرده، صبح بیدار شه. بره بیرون زیر نور قدم بزنه. آدم باید بعد از یه روز شلوغ، شب بشینه نور ماه رو تماشا کنه و صدای جیرجیرک گوش بده.

ببین چه نعمت‌هایی داریم و قدر نمی‌دونیم..

 

چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*با آدمای عوضی و قاطی و روان‌پریش و افسرده و عقده‌ای تا دل‌ت بخواد سر و کار داشته‌م.. و شدیداً راست میگن که «افسرده‌دل افسرده کند انجمنی را». یه زمانی خیلی سعی می‌کردم برای کمک به این آدما.. اما فایده‌ای نداشت. خیلیاشون ترجیح میدن به جای درمان خودشون یا اصلاح رفتار شون، دیگران رو مقصر بدونن. متنفر باشن و توی این تنفر زجر بکشن. این آدما نمیخوان کمک کسی رو بپذیرن. وقت گذاشتن برای اینها، آب توی هاون کوبیدن‌ه.

می‌دونم حرفام بی‌رحمانه‌س اما واقعیت‌ه؛ نتیجه‌ی تلاش‌های چندین ساله‌ی من‌ه. سعی می‌کنم دوری کنم از این آدما مگه اینکه واقعاً برام عزیز باشن که در این صورت کمک می‌کنم اما با حفظ فاصله. طوری که اونا شاد باشن، نه اینکه خودم هم قاطی کنم.

یه روز توی شرکت طبق معمول داشتم حرص می‌خوردم و عصبانی بودم. یکی که خودش از همه گه‌تر بود چند تا جمله‌ی جالب بهم گفت که هنوز توی ذهن‌م مونده اما اون روز کاملاً رنگ‌‌آمیزی‌ش کردم. گفتم می‌دونم اینا رو از کدوم کتاب حفظ کردی اما این حرفا فقط به درد همون کتابا می‌خورن!

حق میدم به خودم. اون آدم حرفایی می‌زد که خودش بهشون عمل نمی‌کرد اما می‌خواست با توی رودرواسی گذاشتن من، ازم موجود نرم‌تری بسازه به نفع خودش؛ که مسلماً موفق نشد.

مثلاً یکی از حرفاش این بود که نمی‌تونی دنیا رو تغییر بدی اما می‌تونی خودت رو تغییر بدی.. یا یه همچین چیزایی.. و اینکه بپذیر که اخلاق و تربیت و شرایط و ظرفیت همه‌ی آدما مث هم نیست.. که این رو واقعاً درست می‌گفت اما پذیرش‌ش برام سخت بود.. یا اینکه جای لذت بردن از رفتارای خاص و بزرگوارانه‌ی دیگران - که هرازگاهی همه‌مون رو کیفور می‌کنه - خودت یه چنین فضایی رو خلق کن و غیره..

و دقیقاً ماجرایی پیش اومد که سعی کردم اینا رو اجرا کنم ببینم می‌تونم یا نه. سخت بود. شاید خیلی سخت بود اما تونستم تا حدودی.

قضیه خیلی پیش پا افتاده و ساده بود. بی‌معنی و بی‌اهمیت و مسخره حتی. کارت باشگاه من گم شد. همین.

یعنی رفتم داخل. مربی‌مپشت میز ش نبود. وسط سالن بود. کمک‌مربی‌ه با لباس بیرون کنار صندلی مربی، تقریباً پشت میز نشسته بود. سلام و احوال‌پرسی کردیم. کارت‌م رو گذاشتم روی میز. که مربی‌م ببینه و برام کارت بزنه. رفتم داخل سالن. گفتم یادم باشه وقتی برگشتم، کارت‌م رو پس بگیرم.

کمک‌مربی‌ه خم شد روی میز. حدس زدم میخواد کارت بزنه برام اما برنگشتم کارت رو بگیرم. نمی‌دونم چرا. دلیل خاصی نداشتم. شاید فکر کردم کارت، پا نداره! کسی هم بر ش نمی‌داره چون هیچ ارزش مادی نداره. ازش هم نمیشه استفاده کرد چون مربی‌م اسم و چهره‌ی همه رو کامل حفظ‌ه! پس کسی نمی‌تونه جای من بره تمرین!

وقتی ورزش‌م تموم شد و برگشتم، کمک‌مربی‌ه رفته بود. به مربی‌م گفتم کارت‌م رو میدی؟ پرسید کدوم کارت؟ روی میز رو یه نگاهی کرد و با لحن عصبی همیشگی‌ش گفت کارتا اینجا نمی‌مونن. براش تعریف کردم. گفت امکان نداره! حتماً کمک‌مربی‌ه کارت رو بهت داده.

شک نداشتم که نداده. با این حال توی کیف‌م رو گشتم. مسلماً اونجا نبود. تفسیر حرف‌ش می‌شد اینکه مریمی! تو داری دروغ میگی. خودت کارت رو گم کردی حالا میخوای بندازی‌ش گردن یکی دیگه.

فکر کردم مربی‌م چنین جملاتی به من نگفته. فقط گفته امکان نداره کارت رو بهت نداده باشن! هرچند این «امکان نداره»‌ش جمله‌ی غلطی‌ه و بار منفی زیادی داره اما فقط یه تکیه کلام‌ه. نباید اهمیت بدم.

مربی‌م عصبانی‌تر شد. کلاً اعصاب درستی نداره. داد و قال‌ش که تموم شد، گفتم عیب نداره. وقتی پیدا شد، ازت می‌گیرم‌ش. بعد هم خیلی عادی خداحافظی کردم اومدم بیرون.

حقیقت‌ش این بود که عصبانی بودم. از سهل‌انگاری کمک‌مربی و خودم. از گم شدن کارت‌م. از برخورد بد مربی‌م. از اینکه به خودش اجازه میده با آدم انقد زشت رفتار کنه.

فکر کردم تربیت‌ش اینطوری‌ بوده دیگه. خواهر ش هم مث خودش‌ دلنچسب و بداخلاق‌ه. به خودم گفتم من که شرایط اینا رو نمی‌دونم. ببخشم‌ش بهتره. خودم راحت‌ترم.

تا شب هی رفتار ش رو یادم میومد. من هم که حساس. خیلی حساس. گفتم اصلاً دیگه این باشگاه نمیرم. توی این شهر کلی باشگاه هست. مربی‌م معجزه که نمی‌کنه. من هر باشگاه دیگه‌ای هم برم برای ورزش، همینقد اثر داره رو م. تازه باشگاه شلوغ هم شده. به درد نمی‌خوره دیگه.

دفعه‌ی بعد هم رفتم باشگاه ولی. نه به خاطر اینکه پول ۱ ماه رو داده‌م. فکر کردم نباید از این موقعیت فرار کنم. فرار کردن از موقعیت‌های استرس‌زا همیشه هم حس خوبی به آدم نمیدن.

رفتم داخل. طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، سلام کردم. مربی‌م توقع اخم و قیافه گرفتن داشت انگار. گفت کارت‌ت پیدا نشد‌ها! من فقط لبخند زدم. سر م رو آروم به چپ خم کردم. یعنی باشه..

گفت شماره کارت‌ت رو حفظی؟ از روی تکرار خود مربی‌م - ۱ بار شماره‌ی کارت‌م رو بلند خونده بود - حفظ بودم وگرنه خودم هیچ‌وقت به کارت نگاه نکرده بودم راست‌ش.

گفتم کمک‌مربی‌ رو دیدی؟
گفت اون که کارتا رو نمی‌بره خونه.

گفتم می‌دونم نمی‌بره. فکر کردم شاید یادش بیاد کارت رو کجا گذاشته.
مربی‌م دیگه چیزی نگفت. من هم نگفتم. رفتم داخل سالن.

چند بار وقتی داشت با دیگران حرف می‌زد، نگاه‌ش بهم افتاد. نگاه‌م رو ندزدیدم ازش. نخواستم فکر کنه دلخور م یا ژست گرفته‌م و دوست ندارم بهش نگاه کنم.

در مورد آدمای عصبی نباید مث خودشون با لج‌بازی و پرخاش رفتار کرد. این فقط قضیه رو بدتر کشدار می‌کنه. رفتار بزرگوارانه خجالت‌شون میده هرچند هیچ‌وقت به رو ت نمیارن.

گفتم بذار یه بار هم من یه چیزی به کسی یاد بدم با رفتار م.
رفتار مربی‌م فرقی نکرد البته. کلاً بی‌اعصاب‌ه. خودش هم می‌دونه. یه کمی هم حق میدم بهش. صبح تا شب با زن‌ها سر و کار داشتن زیاد جالب نیست.

دوست‌م گفتم من شناسنامه ندارم عین خیال‌م نیست. واسه گم شدن کارت باشگاه باید ناراحت باشم جداً؟ :دی

فکر کردم مربی‌م چقدر خودش رو اذیت می‌کنه. بهتر نبود جای این همه حرص خوردن، یه تیکه مقوا بذاره توی پرینتر و دوباره کارت رو برام چاپ کنه؟ فوق‌ش یه جمله نصیحت هم چاشنی‌ش می‌کرد.. که مثلاً دیگه مراقب کارت‌ت باش. مث معلما که کلاً باید نصیحت‌ت کنن.

این دفعه جای برخورد قهری، آرامش رو امتحان کردم. الان حس خوبی دارم. اگه باهاش دعوا کرده بودم انقد حس خوبی نداشتم.

چند تا برخورد دیگه هم پیش اومد برام که «جواب ندادن» رو امتحان کردم. پشیمون هم نیستم. مثلاً ۱ بار که داشتم درازنشست می‌رفتم، یکی با بار و بندیل از بالای سر م رد شد. کیف‌ش خورد بهم اما حتی برنگشت نگاه کنه ببینه چیزی‌م شد یا نه.

دست‌م خورد به گل‌ سر یکی. برگشتم گفتم چیزی شد؟
با حرص گفت نه اما باید هماهنگ می‌کردی باهام حرکت‌ت رو.
فکر کردم بهش بگم شما نمیخواد به من درس اخلاق بدی.. اما راحت رو م رو برگردوندم. گفتم درک این آدم در همین حد ه. قضیه تموم شد.

یه بار هم گفتم کاش همه خوش‌اندام آفریده می‌شدن. دیگه نیازی به این همه سعی و تلاش هم نبود. بعد دقیقاً ۲ نفر که جون‌شون داشت درمیومد، گفتن قشنگی‌ش به این‌ه که همه خوش‌تیپ نباشن. ناشکری نکن!

گفتم بحث ناشکری نیست. چی می‌شد اگه اونطوری بود خب؟
یکی‌شون حس فیلسوف بودن می‌کرد انگار. به ریخت و قیافه‌ای که برای خودش ساخته بود، نمیومد این اداها. گفت منظورت از خوش‌تیپی چی‌ه حالا؟
گفتم زیاد جدی نگیر. بعد بلند شدم رفتم.

نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا: کم حرف زدن خیلی از مشکلات رو حل می‌کنه. مخصوصاً در تماس با زن جماعت که منتظر ن حرفی از دهن‌ت دربیاد ۴ تا هم بذارن رو ش..
سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

*دل‌م لاک قرمز جیغ خواست یهو. نشستم پاهام رو لاک زدم.
بعد یادم میره لاک زده‌م. هی چشم‌م به رنگ قرمز ش میفته، هی خوش‌م میاد. اول‌ش بزرگ‌ترین سوال‌م این شد که لاک رو کی اختراع کرد؟ یعنی کی اول به ذهن‌ش رسید ناخن‌هاش رو رنگی کنه؟ لابد یه دختر تنوع‌طلب خوش‌ذوق..

بعد الان چند ساعت‌ه هی از خودم می‌پرسم همونجوری که اثر انگشت‌های هر آدمی منحصر به فرد ه، لابد شکل اعضای بدن‌ش هم در عین شباهت به بقیه‌ی آدما، بی‌همتا ست. بعد هی فکر می‌کنم اگه مثلاً روز قیامت - تصور خاصی ازش ندارم - یه جوری بشه که مثلاً دست‌م یا پا م رو ببینم، می‌شناسم؟! یعنی مدل‌ش توی ذهن‌م هست یا نه؟ آخه می‌دونی چی شد؟ رفتم توی یکی از این سایت‌های طراحی چهره. هر چی فکر کردم یادم نمیومد مثلاً مدل گوش یا لب‌م چه جوری بود. اصلاً توهم زده‌م ناجور..

بهتر ه آدم زیاد توی بحر معقولات نره انگار کلاً..

دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*به خاله‌جان گفتم از محل کار ت مستقیم بیا اینجا ناهار بخور. بعد بریم نمایشگاه هفته‌ی فرهنگی استان‌ها. اول اشتباهی رفتیم میدون آزادی. زیر اون دامن شلواری‌ه یه نمایشگاه کوچیک بود. در حد ۳ تا میز که رو ش کارت پستال اینا چیده باشن.

سوال کردیم. گفتن باید برید ارگ آزادی. آدرس انقلاب رو هم دادن! بدین وسیله ضمن نثار شادی به روح پر فتوح به اون خانوم‌ه، به سمع و نظر ملت می‌رساند که ارگ آزادی، توی خیابون آزادی‌ه. یعنی از انقلاب که به سمت میدون آزادی حرکت می‌کنی، دست چپ، یه کم بعد از سازمان میراث فرهنگی و ساختمون ایران خودرو.

چی می‌گفتم؟ آهان! رفتیم میدون آزادی. هر دومون هم مث این تهران ندیده‌ها از عظمت دامن‌شلواری مذکور ذوق‌مرگ بودیم. دیدیم خلوت‌ه، گفتیم بیا با میدون عکس بگیریم محض خنده نیشخند حالا من می‌گفتم تو برو، من عکس می‌گیرم. اون می‌گفت تو برو، من عکس می‌گیرم ازت.

آخر سر کی رفت؟ آفرین. من! یعنی همین که اومدم با نیش باز پله‌ها رو برم بالا، چند عدد انسان باکلاس، از کشور دوست و همسایه، افغانستان - شاید هم شبیه اونا بودن. نمی‌دونم - بدوبدو از کنار هم گذشتن برن دقیقاً همونجا عکس بگیرن. فرد مذکور از شدت ذوق و هیجان بلند گفت هی‌هَع! ما ۲ تا هم ولو شدیم از خنده.

اونا که رفتن خاله‌جان گفت بگو هی‌هَع! گفتم پس تو هم قبل عکس گرفتن بشمار: یک.. دو.. سِی‌یَه! خلاصه عکس رو گرفت. من هیچی نمیگم. خودتون قضاوت کنین این همه ذوق و خلاقیت رو فقط.


پ.ن: سفارشات مجالس هم پذیرفته می‌شود. برم اسفند دود کنم براش واقعاً.

پ.پ.ن: کامنت وارده: ربطش رو با عنوان پست‌ت نفهمیدم!
پاسخ مناسب:یادم رفت بنویسم‌ش. توی یکی از غرفه‌های غذای شمالی نمایشگاه هفته‌ی فرهنگی استان‌ها یکی بند گفت سیرداغ!
خاله‌‌جان بدون یه کلمه توضیح، ناگهان به سمت صاحب صدا حرکت کرد.
تا شب براش دست گرفته بودم می‌گفتم مگه اسم تو سیرداغ‌ه؟
تا ۱ ماه هم قرار ه سیرداغ صدا ش بزنم.

یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: d:
Share

*ورژن جدید پوریا پورسرخ رو توی سریال سقوط آزاد می‌بینین؟
البته چون روی چربی‌، هورمون زده هیکل مذکور خیلی هم جالب نشده اما در هر حال، بهتر از قبل‌ش‌ه. خب اینا نمیذارن من برم هورمون بزنم. هورمون اسبی گاوی چیزی.. جدی میگم‌ها. اینطوری اگه تا آخر دنیا هم ورزش کنم، نیم سانت هم عضله نمیارم /-: اصلاً بدجوری رفته‌م توی کار هیکل. بدجوری. می‌فهمی؟ بدجوری..

شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع:
Share

*بعدازظهر خوابیدم. تمام مدت داشتم با خانوم همکار سابق حرف می‌زدم.
نمی‌دونم چرا.
با اینکه خاطره‌ی خوبی از خودش برام نذاشته، وقتی فکر می‌کنم ممکن‌ه از تنهایی و فکر و خیال، افسرده شه ناراحت میشم. آدمی هم هست که به هیچ صراطی مستقیم نیست. یعنی در همون لحظه که تو داری بهش محبت می‌کنی، توی ذهن‌ش داره سفارش خنجر میده که تا دسته فرو کنه توی شکم‌ت!

الان یه سوال پیش میاد: چرا من آدم نمیشم واقعاً؟ کم بدی کرد بهم؟

پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

جلو بازو، سیم‌کش (http://www.workoutz.com/exercise/reverse_grip_triceps_pressdowns_cable)
پشت بازو، سیم‌کش هم مث همین‌ه. فقط سیم (کابل) از پایین میاد، نه از بالا. در هر ۲ حالت بازوها رو به بدن می چسبونی و حرکت‌شون نمیدی. کلاً با سیم‌کش حرکات خیلی متنوعی میشه انجام داد. من فعلاً فقط این ۲ تا رو داشته‌م.

یه حرکت دیگه هم با دستگاه داشتم که نمیشه بدون دستگاه انجام داد اصلاً /-:

پشت بازو، نشسته، جفت دمبل: یعنی میشینی روی نیمکت. احتراماً یه پا اینور، یه پا اونور. ۲ تا وزنه‌ی ۱ کیلویی هم دست‌ت. طبیعتاً ۱ کیلو این دست، ۱ کیلو اون دست (توضیح در چه حد دیگه؟) صاف میشینی. حالا دست‌ها کشیده روی هوا. پشت بازوها دو طرف صورت، کنار گونه‌ها قرار می‌گیرن. دست‌ها از آرنج خم. صاف. خم. صاف. یعنی دمبل‌ها هی میرن عقب‌تر از سر (خم). هی بالای سر قرار می‌گیرن (صاف). ۳ تا ست ۲۰ تایی.

صلیب نشسته پرواز. میشینی روی نیمکت. احتراماً یه پا اینور، یه پا اونور. ۲ تا وزنه‌ی ۱ کیلویی هم دست‌ت. طبیعتاً ۱ کیلو این دست، ۱ کیلو اون دست.  صاف میشینی. دست‌ها به طرفین باز. پشت دست‌ها رو به سقف باشه. الان شکل صلیب شدی. حالا پشت دست‌ها رو - بدون اینکه دست از آرنج خم شه - دقیقاً بالای سر ت به هم نزدیک می‌کنی. نمیخواد پشت دست‌ها رو بکوبی به هم. نزدیک شن کافی‌ه. دوباره دست‌ها رو ۱۸۰ درجه باز می‌کنی به طرفین. ۳ تا ست ۱۵ تایی.

می‌ایستی.  تا وزنه‌ی ۱ کیلویی هم دست‌ت. طبیعتاً ۱ کیلو این دست، ۱ کیلو اون دست. دست‌ها به طرفین باز. کف‌دست‌ها رو به زمین. کف دست‌ها موازی سطح شونه‌هات. شکل صلیب شدی الان. حالا دست‌ها رو جلوی بدن می‌رسونی نزدیک هم. دوباره ۱۸۰ درجه باز می‌کنی به طرفین. ۳ تا ست ۱۵ تایی.

پول اُور. تک دمبل روی نیمکت صاف. یه دمبل ۲ کیلویی می‌گیری دو دستی. می‌خوابی روی نیمکت صاف (شیب نداشته باشه یعنی) کف پاها کنار هم روی نیمکت. یعنی پاها از زانو خم. زانوها هم جفت. حالا دمبل رو میاری تا وسط سی.‌نه، از بالای سر رد می‌کنی می‌بری عقب، پایین. دوباره میاری‌ش وسط سی.نه. دوباره از بالای سر رد ش می‌کنی می‌بری عقب. ۳ تا ۱۲ تایی.

جلو بازو، تک دمبل، داخل ران با وزنه‌ی ۱ کیلویی. مطابق شکل!

پرس بالا سینه، هالتر. یعنی می‌خوابی روی نیکمت شیبدار. میله هالتر رو ۳ تا ۱۲ بار میاری روی سی.نه. می‌بری بالا طوری که دست‌ها کاملاً کشیده باشن توی آسمون. مث وزنه‌برداری‌ه این.

پرس سی.نه جفت دمبل روی نیمکت صاف: می‌خوابی روی نیمکت صاف. پاها از زانو خم. کف پاها کنار هم روی نیکمت. ۲ تا دمبل ۱.۵ توی هر دست. پشت دست‌ها رو به خودت. دست‌ها صاف، کشیده توی آسمون. حالا دست‌ها رو از طرفین بدن میاری تا کنار سی.نه. دوباره می‌بری توی آسمون، کنار هم. شبیه کشیده عدد ۸ توی هوا میشه.

نشر از جانب هم داشتم. یعنی به روی شکم می‌خوابی روی یه نیمکت شیب‌دار. توی هر دست دمبل ۱ کیلویی. عین پرواز کردن دست‌ها رو باز می‌کنی به جانب. میاری پایین. دوباره باز می‌کنی به جانب. ۳ تا ست ۱۵ تایی. جون آدم درمیاد اصولاً. یعنی تازه می‌فهمی ۱ کیلو چقدر سنگین بوده و تو روح‌ت خبر نداشته /-:

دستگاه باترفلای از جلو و معکوس هم هست یعنی انگار صاف بشینی روی نیمکت. باز هم بگم یه پا اینور، یه پا اونور؟ بهد دست‌ها از هم باااااز می کنی تا جایی که جا داره. دوباره جلوی سی.نه می‌رسونی‌شون به هم. ۳ تا ۱۵ بار. این رو با دستگاهی که بهش وزنه وصل‌ه انجام میدن توی باشگاه.

یه سیم‌کش دیگه هم بود. که می‌نشستی. دست‌ها کشیده به بالا. کابل رو می‌گرفتی می‌آوردی تا وط سی.نه. دوباره سیم‌کش دست‌ها رو می‌کشید بالا. دوباره با کلی سعی و تلاش می‌آوردی‌ش تا وسط سی.نه.

ولی کلاً اثر دمبل خیلی بیشتر از سیم‌کش و دستگاه‌ه. همینا رو انجام بدین. به وضوح شونه ها تون میره بالا، عقب. سینه کفتری. خوش‌تیپ اصلاً. بعد دل‌تون میخواد دیگه فقط تاپ بپوشین هی.

پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

*فکر کن! این همه زحمت بکشی بعد ملت بیان بگن بد گفتی، ما هیچی نفهمیدیم! /-: البته بعد از این تخریب شخصیتی، یه لینک خوب هم برام گذاشتن. از اون موقع دارم فکر می‌کنم جداً چرا من یه بار فارسی سرچ نکردم ببینم ۴ تا عکس پیدا می‌کنم یا نه..

به هر حال چون قول داده‌م، بقیه‌ش رو هم میگم:

شکم، سیم‌کش: میشینی لبه‌ی نیمکت. پاها از هم باز. دودستی سیم‌کشی رو که از بالای سر ت آویزون‌ه می‌گیری طوری که دسته‌ی مذکور پشت گردن قرار می‌گیره. حالا خم میشی به جلو. انگار چیزی از دست‌ت افتاده زیر صندلی میخوای ببینی‌ش. بعد صاف میشی. ۱. دوباره خم میشی. صاف میشی. ۲. ۳ تا ست ۲۵ تایی.

شکم دستگاه: دستگاه صندلی داره. میشینی. دو تا دسته - شبیه کش ضخیم - دو طرف دست‌ها هست. هر کدوم رو با یه دست می‌گیری. در حالی که دست‌ها کاملاً کشیده به سمت جلوی بدن هستن، خم میشی جلو. صاف میشینی. ۱. دوباره خم میشی. صاف میشی. ۲. ۳ تا ست ۳۰تایی. توضیح اینکه دستگاه رو روی هز وزنی تنظیم کنین - مثلاً ۱۰ کیلو - زمانی که خم میشین به جلو، دارین یه وزنه‌ی ۱۰ کیلویی رو می‌کشین جلو. این، به شکم فشار میاری. اگه زیادی سنگین باشه، کمر رو هم داغون می‌کنه.

شکم، نیمکت، نشسته: میشینی لبه‌ی نیمکت. دست‌ها رو از عقب ستون می‌کنی. عقب یعنی روی نیمکت. عقب‌تر از با.سن. پاها جفت. از زانو خم. جمع می‌کنی توی شکم. می‌بری پایین. دوباره جمع می‌کنی توی شکم. پایین. ۳ تا ست ۲۵تایی. این شبیه دراز نشست‌ه اما به کمر فشار نمیاره. کف دست‌ها رو اگه عقب‌تر از با.سن بذاری روی نیکمت، نمیفتی. +

شکم، شیبدار، پا بالا: در این تمرین دراز می‌کشی. سر و ته تقریباً! یعنی سر پایین قرار می‌گیره. پاها بالا. حالا در حالی که ۲ تا دمبل ۱ کیلویی دست‌ت‌ه، در کمال نامردی ۳ تا ۳۰ دفعه خودت رو می‌کشی بالا؛ میشینی. دوباره آروم می‌خوابی. ۱. میشینی. می‌خوابی. ۲. من که رسماً سیاه و کبود میشم. بقیه رو نمی‌دونم.

یه تمرینی هست بهش میگن اسکات پا، دست به دیوار! اینطوری‌ه که می‌ایستی روبروی یه میله‌ی افقی. پاها به اندازه‌ی عرض شونه باز. دست‌ها رو می‌گیری به میله‌ی افقی روبرو ت. حالا آروم پاها رو از زانو خم و با.سن رو به زمین نزدیک می‌کنی اما کامل نمیشینی. اصلاً چون دست‌ت رو یه میله گرفتی از یه حدی پایین‌تر نمی‌تونی بری. آروم برمی گردی بالا. ۳ تا ست ۱۵ تایی داشتم من.

چند تا هم ورزش پا:

بعضی از اینا رو با یه دستگاهی به اسم اِس اِل آر می‌زنن اما بدون دستگاه هم میشه.
یکی اینکه می‌ایستی. دست راست رو می گیری به میله‌ای چیزی برای حفظ تعادل. پای راست رو بدون اینکه خم شه، تا پهلو میاری بالا. برمی‌گرونی سر جا ش! ۳ تا ۳۰ تا برای هر پا.

می‌ایستی روبروی میله. دودستی می‌گیری‌ش. پای راست رو نزدیک زمین، می‌بری عقب‌تر از پای چپ - که بی‌حرکت‌ه - برمی‌گردونی‌ش کنار پای راست. دوباره می‌بری‌ش عقب. باز برمی‌گردونی کنار پای ثابت. ۳ تا ۳۰ بار.

به پشت، دراز می‌کشی روی زمین. دست‌ها زیر سر. پای چپ ثابت. پای راست رو بدون اینکه خم شه میاری بالا - سمت سقف - برمی‌گردونی نزدیک زمین. ۳ تا ۳۰ بار برای هر پا +

به پهلوی چپ می‌خوابی. پای راست رو بدون اینکه خم شه میاری بالا، برمی‌گردونی سر جا ش. ۳ تا ۳۰ بار برای هر پا.


به پهلوی چپ می‌خوابی. پای راست رو از زانو خم می‌کنی. کف پا رو میذاری کنار ران چپ! بله. درست متوجه شدی. حالا پای چپ رو که زیر قرار گرفته، بدون اینکه از زانو خم شه میاری بالا طرف سقف. ۳ تا ست ۳۰ تایی.

با.سن، پا صاف، چرخشی: به پهلوی چپ می‌خوابی. پای راست رو بدون اینکه خم شه میاری جلو - سمت شکم - می‌بری عقب - عقب‌تر از باسن - انگار داری با پا ت نیم‌دایره می‌کشی. پا رو محکم توی شکم نکوب. به عقب هم پرت‌ش نکن.

احتراماً ۴ دست و پا میشی. پای چپ رو ستون می‌کنی. دست‌ها رو هم همینطور. پای راست رو جمع می‌کنی توی شکم. باز می‌کنی به عقب. انگار داری آروم به چیزی لگد می‌زنی. دوباره جمع می‌کنی‌ش توی شکم. ۳ تا ۲۰ تا برای هر پا.

دیگه؟

شکم، خوابیده، دست زیر با.سن: روی زمین دراز می‌کشی. دست‌ها زیر با.سن. یعنی کف دست روی زمین. پشت دست زیر با.سن قرار می‌گیره. حالا پاها رو جفت می‌کنی؛ آروم پاها رو جمع می‌کنی داخل شکم. یعنی ران آروم می‌خوره توی شکم. پاها برمی‌گردن سر جای اول‌شون. کف پاها رو کامل روی زمین نذارید. نزدیک زمین که شد، دوباره پاها رو جمع کن توی شکم. ۳ تا ۲۰ بار.

بخواب روی زمین. پاها ۹۰ درجه از زانو خم. کف پاها روی دیوار. حالا دراز نشست برو. من نمی‌تونم این رو انجام بدم اما کلاً جزو ورزش‌های شکم‌ه.

برای پهلوها:

می‌ایستی کنار یه میله‌ی عمودی - دیواری، در کمدی جایی. کنده نشه فقط! - مثلاً دست راست رو می‌گیری به میله. پای راست ثابت. دست چپ کاملاً کشیده توی آسمون. پای چپ آماده‌ی حرکت. الان زاویه‌ی ۱۸۰ درجه‌ی بین دست و پای چپ رو به ۰ می‌رسونی یعنی دست رو - بدون اینکه از آرنج خم شه - میاری تا نزدیکی پهلو. پا رو هم - بدون اینکه از زانو خم شه - تا پهلو میاری بالا. دوباره برمی‌گردی سر جای اول. یعنی دست چپ کاملاً کشیده توی آسمون. پای چپ روی زمین. ۲۵ تا انجام میدی. بعد عین همین رو برای دست و پای راست انجام میدی. میشه ۱ ست. ۳ تا ست ۲۵ تایی. برای کوچیک کردن پهلوها عالی عمل می‌کنه.

پهلو جفت دمبل: ۲ تا دمبل ۱ کیلویی می‌گیری. می‌ایستی. پاها اندازه‌ی عرض شونه باز. بدون اینکه پایین تنه کوچیک‌ترین حرکتی کنه، خم میشی به راست. صاف می‌ایستی. خم میشی به چپ. صاف می‌ایستی. ۱. دوباره خم میشی به راست. صاف می‌ایستی. خم میشی به چپ. صاف می‌ایستی. ۲. ۳ تا ست ۱۵ تایی.

پهلو تک دمبل. غیر کامل‌ش برای آب کردن تیکه‌ی کوچیک بالای پهلو هست. غیر کامل یعنی اینکه یه دمبل می‌گری مثلاً دست راست. کامل خم میشی به راست. میای بالا اما کاملاً بالا تنه صاف نمیشه. اینجا رو مبدا قرار میدی. هی خم میشی به پهلو. برمی‌گردی تا همین مبدا. ۳ تا ست ۲۰ تایی برای هر پهلو.

دیگه؟
احتراماً ۴ دست و پا میشی. دست‌ها و یه پا ستون، بی‌حرکت. پای متحرک رو بدون اینکه از زانو خم شه، به زمین نزدیک می‌کنی، میاری بالا طوری که به موازات بدن قرار بگیره. دوباره به زمین نزدیک می‌کنی..

به پشت می‌خوابی روی زمین. پاها جفت. از زانو خم. هی جمع می‌کنی توی بدن، هی باز می‌کنی یعنی پاها رو همونطور که جفت‌ن، از بدن دور می‌کنی.

با چوب هم میشه ورزش کرد.
یکی اینکه دودستی می‌گیری‌ش. دست‌ها کشیده به جلو. به تناوب هی پای راست رو - بدون اینکه از زانو خم شه - میاری بالا تا شکم. میذاری‌ش زمین. بلافاصله پای چپ رو میاری بالا. با ریتم کار کنی، شبیه رقص محلی میشه. (برای شکم و پا)

یکی دیگه هم اینکه چوب رو میذاری پشت گردن‌ت. هر طرف‌ش رو با یه دست می‌گیری، مث چوپانا! بعد هی خم میشی به چپ. صاف میشی. خم میشی به راست. (برای پهلو)


پ.ن: به منظور رفاه حال دوستان و ترویج فرهنگ خوش‌تیپی تقدیم می‌شود: اینجا

انقد هم توضیحات تصویری داره که خوندن نمیخواد حتی. سر در نیاوردین هم مترجم گوگل در خدمت شماست. ببینم چند نفر سال دیگه قهرمان پرورش اندام میشن‌ها! به ههم بگین مشوق‌تون من بودم :دی

پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

*تصمیم گرفتم حرکات ورزشی‌م رو بهتون یاد بدم. فقط اینکه این ورزش‌ها قرار ه به کمر و زانو فشار نیارن. کلاً سنگین نیستن. ۲-۱ جلسه‌ی اول هم درد عضلانی طبیعی‌ه چون به هر حال تا حالا اینطوری بدن‌تون رو حرکت نداده بودین اما اگه بیماری خاصی دارین، لطفاً کار دست خودتون ندین و با پزشک‌تون مشورت کنید.

لباس مناسب و کفش ورزشی بپوشید.
از موسیقی استفاده کنید.
وقتی کار دیگه‌ای دارید - مث آشپزی یا حتی تلفن جواب دادن - ورزش نکنید. کلاً باید حواس‌تون کاملاً به حرکاتی باشه که انجام میدین. بین هر ست، ۶۰-۳۰ ثانیه استراحت کنید حتی اگه خسته نیستین. بهش میگن استراحت عضلانی. لازم‌ه. بیشتر از ۲ ساعت نشه هر جلسه‌ی ورزش‌تون چون دوست ندارم فحش بخورم. سعی کنین توی هر جلسه هم ورزش دست و سی.نه باشه، هم شکم و پاها.

خیلی سعی کردم خوب توضیح بدم یا حتی عکس و فیلم پیدا کنم جای توضیح. باز هم سعی‌م رو می‌کنم. اگه کسی هم متوجه توضیحات نشد، بگه یه مدل دیگه توضیح بدم.

اول بدن‌تون رو گرم می‌کنین. با دویدن مثلاً. اگه تردمیل ندارین، خونه‌تون هم کوچیک‌ه، از حرکات ایروبیک استفاده کنین مثلاً

می‌ایستی
پای راست ثابت، دست‌ها به کمر. پای چپ رو اندازه‌ی یه قدم از پای راست فاصله میدی. دوباره میذاری سر جا ش! (یعنی پاها رو جفت می‌کنی) بعد همون پای چپ رو قد یه قدم می‌بری عقب (پشت سر ت ) دوباره میذاری سر جا ش (یعنی پاها رو جفت می‌کنی) این شد ۱. ۲۰ بار انجام میدی. اول آروم انجام بدی بهتر ه. بعد که درست شد، دست‌ها رو هم از هم باز می‌کنی هم‌زمان با پای متحرک، حرکت شون میدی یعنی وقتی پا میره به جانب، دست‌ها باز میشن به پهلوها. وقتی پای متحرک میره عقب، دست‌ها از کنار پهلوها میرن عقب. ۲۰ بار همین حرکت رو با پای راست انجام میدی. میشه ۱ ست! ۳ ست انجام میدی. قشنگ گرم میشی.

یا
یه استپ میذاری. می‌ایستی کنار ش. دست‌ها اول به کمر. با پای چپ میری رو ش. پای راست رو میذاری کنار پای چپ. با پای چپ از طرف دیگه‌ی استپ میری پایین. پای راست هم میاد کنار پای چپ. حالا با پای راست میری روی استپ. پای چپ میاد کنار ش (پاها به هم وصل‌ن به سلامتی. یکی بره. اون یکی هم دنبال‌ش میاد) با پای راست از استپ میری پایین. پای چپ هم میاد کنار ش. این رو ۲۰ بار انجام میدی. میشه ۱ ست. ۱ دقیقه استراحت. ۲ تا ست دیگه هم انجام میدی. یعنی کلاً ۳ ست.

یا
می‌ایستی. روبرو ت یه صندلی‌ای چیزی باشه که بتونی وقتی خم میشی دست‌ها رو بهش بگیری برای حفظ تعادل.
پاها جفت.
خم میشی به جلو. پای چپ روی زمین می‌مونه. پای راست رو بدون اینکه از زانو خم شه، می‌بری عقب. بعد صاف می‌ایستی. این شد ۱. ۲۰ بار انجام میدی. بعد اون یکی پا. این میشه ۱ ست. ۳ ست انجام میدی.

حالا گرم شدی. فعلاً تا همین‌جا رو داشته باشین تا بعد.

پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

*تصمیم گرفتم حرکات ورزشی‌م رو بهتون یاد بدم. فقط اینکه این ورزش‌ها قرار ه به کمر و زانو فشار نیارن. کلاً سنگین نیستن. ۲-۱ جلسه‌ی اول هم درد عضلانی طبیعی‌ه چون به هر حال تا حالا اینطوری بدن‌تون رو حرکت نداده بودین اما اگه بیماری خاصی دارین، لطفاً کار دست خودتون ندین و با پزشک‌تون مشورت کنید.

لباس مناسب و کفش ورزشی بپوشید.
از موسیقی استفاده کنید.
وقتی کار دیگه‌ای دارید - مث آشپزی یا حتی تلفن جواب دادن - ورزش نکنید. کلاً باید حواس‌تون کاملاً به حرکاتی باشه که انجام میدین. بین هر ست، ۶۰-۳۰ ثانیه استراحت کنید حتی اگه خسته نیستین. بهش میگن استراحت عضلانی. لازم‌ه. بیشتر از ۲ ساعت نشه هر جلسه‌ی ورزش‌تون چون دوست ندارم فحش بخورم. سعی کنین توی هر جلسه هم ورزش دست و سی.نه باشه، هم شکم و پاها.

خیلی سعی کردم خوب توضیح بدم یا حتی عکس و فیلم پیدا کنم جای توضیح. باز هم سعی‌م رو می‌کنم. اگه کسی هم متوجه توضیحات نشد، بگه یه مدل دیگه توضیح بدم.

اول بدن‌تون رو گرم می‌کنین. با دویدن مثلاً. اگه تردمیل ندارین، خونه‌تون هم کوچیک‌ه، از حرکات ایروبیک استفاده کنین مثلاً

می‌ایستی
پای راست ثابت، دست‌ها به کمر. پای چپ رو اندازه‌ی یه قدم از پای راست فاصله میدی. دوباره میذاری سر جا ش! (یعنی پاها رو جفت می‌کنی) بعد همون پای چپ رو قد یه قدم می‌بری عقب (پشت سر ت ) دوباره میذاری سر جا ش (یعنی پاها رو جفت می‌کنی) این شد ۱. ۲۰ بار انجام میدی. اول آروم انجام بدی بهتر ه. بعد که درست شد، دست‌ها رو هم از هم باز می‌کنی هم‌زمان با پای متحرک، حرکت شون میدی یعنی وقتی پا میره به جانب، دست‌ها باز میشن به پهلوها. وقتی پای متحرک میره عقب، دست‌ها از کنار پهلوها میرن عقب. ۲۰ بار همین حرکت رو با پای راست انجام میدی. میشه ۱ ست! ۳ ست انجام میدی. قشنگ گرم میشی.

یا
یه استپ میذاری. می‌ایستی کنار ش. دست‌ها اول به کمر. با پای چپ میری رو ش. پای راست رو میذاری کنار پای چپ. با پای چپ از طرف دیگه‌ی استپ میری پایین. پای راست هم میاد کنار پای چپ. حالا با پای راست میری روی استپ. پای چپ میاد کنار ش (پاها به هم وصل‌ن به سلامتی. یکی بره. اون یکی هم دنبال‌ش میاد) با پای راست از استپ میری پایین. پای چپ هم میاد کنار ش. این رو ۲۰ بار انجام میدی. میشه ۱ ست. ۱ دقیقه استراحت. ۲ تا ست دیگه هم انجام میدی. یعنی کلاً ۳ ست.

یا
می‌ایستی. روبرو ت یه صندلی‌ای چیزی باشه که بتونی وقتی خم میشی دست‌ها رو بهش بگیری برای حفظ تعادل.
پاها جفت.
خم میشی به جلو. پای چپ روی زمین می‌مونه. پای راست رو بدون اینکه از زانو خم شه، می‌بری عقب. بعد صاف می‌ایستی. این شد ۱. ۲۰ بار انجام میدی. بعد اون یکی پا. این میشه ۱ ست. ۳ ست انجام میدی.

حالا گرم شدی. فعلاً تا همین‌جا رو داشته باشین تا بعد.

پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

*مریمی هستم
یه موجود بی‌شناسنامه‌ی بی‌هویت |-:

پ.ن
: تا ۲ ماه دیگه البته ایشالا به سلامتی گوش شیطون کر!

چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: d:
Share

*۲ ساعت نشسته‌م با دقت همه چیز رو خورد کرده‌م. مامان میگه میکس‌ش کنیم آخر سر. فکر کن |-:

میگن آدمایی که اعصاب ندارن، وقتی ترشی درست می‌کنن، زود جامیفته. احتمالاً ترشی امشب قبل از بسته شدن در ظرف، آماده‌ی مصرف‌ خواهد بود.

پ.ن: به حق کارای نکرده!

سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*دیروز روی تردمیل داشتم می‌دویدم. سرعت‌م رو زیاد کرده بودم و با اینکه جون‌م داشت درمیومد، سعی می‌کردم بدوم. عشق‌م به دویدن انگار خیلی زیادتر از توان جسمی‌م‌‌ه. حتی راه رفتم معمولی‌م هم انقد تند ه که خودم از خودم عقب می‌مونم. اغلب ساق پا م درد می‌کنه. استخون‌ش. بس که تند راه میرم. حتی با کفش پاشنه بلند.

داشتم می‌دویدم و لذت می‌بردم. چشم‌م افتاد به تردمیل کناری. یه خانوم ۶۵ ساله‌ی سرحال هست توی باشگاه که ماشالا بزنم به تخته، خیلی هم خوب و باانرژی ورزش می‌کنه ولی خب قاعدتاً سرعت‌ش خیلی کمتر از من بود. آروم‌آروم راه می‌رفت.

فکر کردم چقد بد می‌شد اگه جاهامون با هم عوض می‌شد. من، پیر، آروم‌آروم راه می‌رفتم. یکی با نصف سن و سال من، با موهای بلند مشکی، با کلی ذوق و شوق کنار م بالا پایین می‌پرید؛ با سرعتی که برای من قابل دستیابی نیست دیگه مسلماً.

فکر کردم جوون بودن چقد خوب‌ه. حداقل توان جسمی‌ت کم نیست. کلی آرزو داری و همیشه منتظر معجزه‌ای انگار. جوون‌مرگ شدن رو برای خودم دوست دارم یه جورایی. دل‌م نمیخواد نحیف و ضعیف شم. مریض و از کار افتاده شم. می‌ترسم یعنی راست‌ش. با فرض اینکه فقط به خودم فکر کنم دیگه قاعدتاً.

داشتم می‌دویدم. دیدم همیشه یا توی گذشته‌م یا آینده. هنوز یاد نگرفته‌م در لحظه زندگی کنم (-:

دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

*یه وقتایی هست که از وضعیت موجود راضی نیستی. بعد هی مدام به خودت میگی حتماً گاد یه نقشه‌ای داره. صبر کن ببین بالاخره چطوری میشه /-: خواستم بدین وسیله به گاد یادآوری کنم صبر هر کسی اندازه‌ای داره خب. آره. هیچ غلطی نمی‌تونم بکنم اما دلیل نمیشه از نقظه ضعف‌م علیه‌م استفاده شه. نه؟

دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: d:
Share

*نمی‌دونم چرا دقیقاً وقتی باید حواس‌م به کار خودم باشه یا بقیه رو تماشا می‌کنم یا حرکات‌شون رو اصلاح می‌کنم! - فکر کن! - یا کل ترانه‌ها رو حفظ میشم. فقط نمی‌دونم خواننده‌ش کی‌ه. بعد میام خونه، با متن صحیح به همون شکل برای خان‌داداش اجرا می‌کنم تا خواننده‌ش رو شناسایی کنیم. بعد میرم دانلود کنم. می‌بینم قیلثر ه! |-: با کلی مصیبت، این رو پیدا کرده‌م فعلاً: این اولین بار ه..

یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*دیگه واقعاً میخوام شناسنامه‌م رو عوض کنم. صبح باید برم عکاسی. اول خیال‌م راحت شه که عکس قبلی‌م رو که دوست دارم‌ش، بتونه برام چاپ کنه دوباره.

بعد برم ثبت احوال. خودم ریلکس بودما اما انقد مامان‌م نگران‌ه به من هم جو داده! تا جایی که می‌دونم شناسنامه‌ی مخدوش رو می‌گیرن و فرم درخواست صدور مجدد و فیش واریز و ۳ تا عکس. ترس که نداره. هوم؟ نفرستن‌م دادگستری و کلانتری؟! می‌ترسما! اگه اینطوری‌ه نرم اصلاً.

عکس قدیمی‌تر قابل تحمل هم دارم. کلی‌ش روی دست‌م مونده. هرچی هم دادم برای باشگاه و کتابخونه و فلان، تموم نمیشه لامصب! بعد عکس قشنگا رو یه دونه چاپ شده هم ندارم.

به هر حال این قورباغه رو باید قورت داد. محض محکم‌کاری این عکس قدیمیا رو هم می‌برم. اگه نشد عکس خوب‌ه رو چاپ کنن، به همینا بسنده می‌کنم!

دوست‌م می‌گفت آخه کی شناسنامه‌ت رو می‌بینه که انقد اذیت‌ت می‌کنه که میخوای بری دنبال تعویض‌ش؟ گفتم از این جدیدا میخوام خب. چه کنم من حالا به نظر تون؟ زود جواب بدین لطفاً.

یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
Share

*به برکت اخم‌های طولانی نی‌نی ۸ ماهه‌ی دوست‌م، فقط بچه به بغل یورتمه نرفته نبودم که رفتم. ۱۰ دقیقه‌ی کامل! بچه‌م به سوارکاری علاقه داره ظاهراً. جالب‌ه که تمام مدت اخماش توی هم بود. فقط وقتی از جلوی مامان‌ش رد می‌شدیم یه لبخند کج و کوله می‌زد ((: تردمیل طبیعی یعنی! پوست‌م کنده شد. رژیم چی‌ه؟ باشگاه کدوم‌ه؟ این بچه رو ۱۰ روز بدن من نگه دارم، میشم خود باربی.

شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*دیروز اولین تجربه‌ی خش‌خش برگ‌های پاییزی امسال رو داشتم. فکر کردم چقدر خوب و بد خیلی چیزا به حال دل‌مون بستگی داره. خدا کنه حال دل کسی ابری نباشه هیچ‌وقت..

جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*طرز تهیه‌ی کاپ کیک رنگین کمان.. همه جا رنگین کمونی‌ه کیک و ژله امشب. کی بخوره اینا رو اگه درست کنم؟

آموزش نقاشی روی ژله (عکس)


آموزش ژله‌ی شیشه خورده (عکس)

آموزش ژله‌ی دو رنگ (عکس)

آموزش توپ‌های خرمایی

آموزش کیک موز (عکس)

آموزش کیک شکلاتی فوری

عکس از اینجا و اینجا

پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*دل‌م کوفته می‌خواست. همه‌ی کوفته‌ها گوشت قرمز دارن که من نمی‌خورم )-: امروز اتفاقی اینجا رو پیدا کردم (جذب): طرز تهیه‌ی کوفته‌ی لوبیا سبز

*به محض بیدار شدن، به درد معده‌م فکر می‌کنم؛ به اینکه ۳ روز ه بیرون نرفته‌م به بهانه‌های مختلف.. به مشاجره‌ی تلخ دیشب..

از این پهلو اون پهلو شدن خسته میشم. میشینم. کسی خونه نیست. اشک‌م سرازیر میشه. در عرض ۱۰ ثانیه اوج می‌گیرم. های‌های گریه می‌کنم. بلند.

بعد صاف میشینم. موها م رو از روی صورت‌م میدم کنار. اشک‌هام رو پاک می‌کنم. خودم می‌زنم به شونه‌م میگم پاشو مریمی.. عین این مربی‌ها که شاگرد ورزشکار بازنده‌شون رو دلداری میدن.

میگم باید بری بیرون. تنبلی‌م میاد. جوراب رو حذف می‌کنم. شلوار م بلند ه. معلوم نمیشه. شلوار جین می‌پوشم. یه کم دیگه گریه می‌کنم. تاپ‌ نمی‌پوشم. همین پیرهن خوب‌ه. زود برمی‌گردم. مانتو م رو می‌پوشم. شال سفید میندازم روی سر م. رنگ و رو م رو درست می‌کنم. تازه می‌فهمم چقدر زیر چشمام گود شده /-:

میرم بیرون. برخلاف تصور م همه جا شلوغ‌ه. زندگی عادی جریان داره. بی‌هدف قدم می‌زنم. شال سفید حس خوبی بهم میده. میرم داخل سوپرمارکت همیشگی. دلستر تمشک برمی‌دارم با سس گوجه‌فرنگی تند. برمی‌گردم خونه.

لباسام رو عوض می‌کنم اما شال سفید رو درنمیارم. بعد از زورآزمایی، در بطری دلستر باز میشه. حس قوی بودن می‌کنم! یه لیوان‌ش رو آروم می‌خورم. دیگه گریه‌م نمیاد.

دل‌م می‌خواست یکی بود الان بهش می‌گفتم بیاد پیش‌م. سرآسیمه میومد می‌پرسید چی شده.. یا نه.. کلی به خودش می‌رسید. آروم و با طمانینه میومد. می‌خندید و می‌گفت جمع کن خودت رو. چرا انقد دیوونه‌بازی درمیاری؟

چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*I die for you. Don't say why. ترجمه‌ی مستقیم به زبان گیلکی: میرم تِرِه. نوگو چِرِه.

سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*یه آهنگی شعری ترانه‌ای تصنیفی دکلمه‌ای دارین بشه باهاش زار زد در حد تموم کردن ۷ تا جعبه دستمال کاغذی؟

جدی میگم‌ها. دارین؟ احساس می‌کنم دارم دیوونه میشم. تا یه فصل حسابی اشک نریزم، حال‌م هیچ جوری بهتر نمیشه. بالاخره ۲۷ سال با خودم بوده‌م. لم این چیزا دست‌م‌ه.

پ.ن: از فرط اندوه چی پیدا کردم: ۱ - ۲ - ۳ - ۴


دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*رفته بودیم عروسی. از بچگی‌م عروسی دوست نداشتم. نمی‌دونم. عروس همیشه داره از حس زیبایی خفه میشه، داماد از حس خوشبختی. مادرشوهر از شادی اینکه پسر ش مجرد نمونده. مادرزن نگران خوشبختی دختر ش. فامیل دو طرف کل‌کل رقصیدن دارن + اینکه جای یکی بهتر ه و کی اول رسید سر میز شام، جوجه به ما نرسید و چرا فلان شد و غیره. عده‌ای نگران اینکه توی فیلم نباشن، عده‌ای تنها می‌رقصن که حتماً توی فیلم باشن. مردم رژیم‌شون رو می‌شکنن که بیشتر کباب و نوشابه بخورن. حتی از غذاهایی هم که دوست ندارن می‌خورن زورکی.

آخر شب، جاری بزرگه لب و لوچه‌ش آویزون‌ه که چرا برای من فلان نکردن. خواهرشوهر از حرکات عروس شاکی‌ه. خواهر عروس دل‌ش برای خواهر ش تنگ شده پیشاپیش! برادر داماد یواشکی هی توی زنونه سرک می‌کشه. برادر عروس یه‌بند می‌رقصه. داماد ۳۰ بار میاد توی زنونه و فحش می‌خوره. عروس همچنان داره از حس زیبایی خفه میشه.

چیز جالبی توی این مراسم نمی‌بینم. اضافه کنید دوستانی رو که چه اخلاق من رو بدونن، چه ندونن، اصرار می‌کنن بیا وسط برقص. من همون در بدو ورود، قبل از اومدن عروس و داماد و فیلم‌بردار یه قری میدم برای اثبات حسن نیت‌م. دیگه اصرار به ادامه‌ش برای چی‌ه؟ والااااا

یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
Share

*پست آنتی هکر از بادبادک + توضیحات آقا بابک توی کامنت‌دونی همون پست رو حتماً بخونید!

شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*ای تویی که قبل از جمع کردن قلیون هر میز، خودت رو باهاش خفه می‌کنی، سرطان ریه می‌گیری به حضرت عباس!

جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: ))=
Share

Daisypath Happy Birthday tickers