ژانر اونایی که از یه آهنگ شاد خیلی به وجد میان دل‌شون میخواد برقصن. بعد بلد نیستن حق مطلب رو ادا کنن.

خدایا توبه!

پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

یه دختر ه هست توی باشگاه، خدای اعتمادبه‌نفس. والا انرژی‌ای که ازش می‌گیرم، شدیداْ بهم میگه این آدم، اصلاْ خونسرد و ریلکس نیست و فقط ادا ش رو درمیاره چون مطمئن‌م خصوصیات اخلاقی آدما روی چهره‌شون اثر میذاره و این آدم، اصلاْ آروم و آسوده نیست در باطن.

بعد چند وقت پیش که من خیلی به هم ریخته و داغون بودم از نظر روحی، بهم گفت از چهره‌ت معلوم‌ه اعصاب‌ت آروم نیست و فلان. من هم یه زمانی مثل بودم اما رفتم کلاس‌های عرفان شرکت کردم و اصلاْ زندگی‌م متحول شد. من دیگه حتی آدم دیروز هم نیستم، چه برسه به آدمی که چند سال پیش بودم.

بعد اوج گرفت که آره. هر روز برای من یه شروع تازه‌ست. روابط‌م با دیگران خیلی بهتر شده. من به حلقه‌های انرژی کیهانی متصل‌م. به انرژی بی‌نهایت وصل‌م. حتی همکارام رو هم تشویق کرده‌م بیان این کلاس‌ها رو. ما یه همکاری داشتیم خیلی تنشی و عصبی بودم. الان باید ببینی‌ش چقدر تغییر کرده.

خلاصه خیــــــــلی حرف زد. مونده بودم دلیل این همه اصرار ش چی‌ه دیگه؟ داشت کلافه‌م می‌کرد. از اون روز هر بار من رو می‌دید یه اشاره‌ای به این جریان می‌کرد.

یه روز گفتم استاد شما کی‌ه اصلاْ؟ گفت خانوم فلانی! گفتم خب ایشون کی‌ه؟ گفت شاگرد آقای فلانی! کلاس‌هاشون توی خونه برگزار میشه. هر جلسه‌ش یه جای متفاوت از قبلی برگزار میشه. برای هر جلسه‌ی 2 ساعت‌ه 50 تومن می‌گیرن اما حرفاشون خیلی عالی‌ه و می‌ارزه. بعد تلفن اون خانوم رو بهم داد و اصرار کرد شرکت کنم حتماْ.

گفتم خب اگر انقدر کار شون عالی‌ه چرا یواشکی و بدون مجوز؟ گفت آخه این حکو.مت نمیخوان مردم آگاه باشن!!!

کل حرکت‌شون به نظرم مضحک میاد. استاد انرژی‌ و کائنات و فلان باشی، بعد نتونی یه مجوز برای خودت بگیری؟ کی باور می‌کنه آخه؟ جالب‌ش این بود که این دختره توی تمام حرفاش یه کلمه از خدا اسم نبرد. می‌دونم هر کسی شناخت و تصور خاصی از خدا داره شاید اما به دل‌م نمیشینه که آدم جای خدا، از کائنات مدد بطلبه. کائنات یعنی چی دقیقاْ؟ شیطون‌ه میگه لو شون بدما. گیر آوردن ملت رو.

پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

ساعت 2 سر ناهار تلفن زنگ زد. دوست مامان بود. گفت امروز هستی بیام دیدن‌ت؟

وقتی کسی پای تلفن اینطوری میگه، مامان خیلی هول میشه و بدون در نظر گرفتن برنامه‌های احتمالی، سریع میگه بفرمایید. پونصد دفعه گفتم عزیزم بگو چقدر خوب! فقط اجازه بده اوضاع احوال رو چک کنم، 5 دقیقه دیگه بهت زنگ می‌زنم.

اگه تو گفتی، مامان هم رو ش شد بگه! امروز هم بعد اینکه گفت بفرمایید و تلفن رو قطع کرد، با این صحنه روبرو شد: خونه‌ای که باید جارو می‌شد، میزها و شیشه‌های روی میزها همه کثیف و روشون جای لک و اینا. ظرفای نشسته‌ی ناهار. میوه‌ی درست حسابی برای مهمون هم نداشتیم!

گفتم به مهمون‌ت گفتی کی منتظرشی؟ گفت رو م نشد بگم. گفتم وااااااای مامان یعنی چی؟ زنگ بزن بگو مثلاْ ساعت فلان منتظرم. دیر نکنی. مامان پاشد تلفن زد. چی گفته باشه خوب‌ه؟

چه ساعتی میای؟

منتظر

خان داداش رو فرستاد میوه بخره. سیستر پاشد جارو برقی زد چون می‌دونه من بمیرم هم دست به جاروبرقی نمی‌زنم - حالا نه به این شدت دیگه! - من هم در حالت نیمه‌خواب و غرولندکنان وایسادم به گردگیری و شستن ظرفا و گاز و سینک و اینا. بعد سیستر رفت حموم. من ظرفا رو آوردم، میوه شستم و چیدم. همه‌ی کارا انجام شد. دوست‌ش تلفن زد گفت کاری برام پیش اومده، نمی‌تونم بیام.

یک ساعت بعد مامان دوباره تلفن زد گفت مساله‌ت اگه حل شده بیا. خانوم‌ه یه ذره تعارف کرد و اینا. بعدش گفت میام. رو م نشد دوباره بهت بگم میخوام بیام.

البته بنده از قبل اومدن ایشون تا بعد رفتن‌شون خواب بودم اما ظاهراْ بهشون خوش گذشته بود. خب چی کار کنم؟ وقتی خواب‌م میاد روانی میشم. سر هر چی رودرواسی کنم، سر خواب م با کسی تعارف ندارم. پاچه‌ی مردم رو بگیرم خوب‌ه؟

پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

یه عموی مهربون هم پیدا نمیشه آدم رو ببره گردش. به تاب‌بازی توی پارک هم راضی‌م‌ها. بستنی هم نمی‌خورم حتی. کالری داره!

پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ))=
Share

رفته بودم فروشگاه. یکی از این فروشگاه بزرگا. اسم نمی‌برم تبلیغ نشه براش! یه پیرمرد با نوه‌ش اومده بود خرید، پسر ه هی زرزر می‌کرد. پیرمرد می‌گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزیزم!

جلوی قفسه‌ی خوراکی‌ها، پسر ه خودش رو زد زمین و داد و بیداد.. پیرمرد ه گفت: آروم فرهاد جان، دیگه چیزی نمونده خرید تموم بشه...

دَم صندوق، پسر ه چرخ دستی رو کشید چند تا از جنسا افتاد رو زمین، پیرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، دیگه داریم میریم بیرون!

من تعجب کرده بودم. بیرون رفتم بهش گفتم آقا شما خیلی کار ت درست‌ه! این همه اذیت‌ت کرد فقط بهش گفتی فرهاد آروم باش!

پیرمرده با این قیافه :| من رو نگاه کرد و گفت: عزیزم، فرهاد اسم من‌ه! اون تُخم سگ اسم‌ش سیامک‌ه!

چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
Share

میگن اعتمادبه‌نفس این نیست که بتونی هر کاری رو درست انجام بدی و سر ت رو بالا بگیری. اعتمادبه‌نفس یعنی اینکه حتی وقتی از کاری زیاد سردرنمیاری و می‌ترسی گند بزنی، جرات داشته باشی اون کار رو شروع کنی و کم‌کم توی اون کار پیشرفت کنی. اعتمادبه‌نفس یعنی شهامت شروع ماجراهای جدید.

خب من اصلاْ نمی‌ترسم اگه اعتراف کنم اعتمادبه‌نفس‌م خیلی کم‌ه. یعنی یه زمانی مینداختم‌ش گردن درونگرا بودن‌م. یا والدین و معلم‌هام رو مقصر می‌دونستم که من رو اینطوری بار آوردن یا نه، دیدن من اینطوری‌م و کاری برای بهتر شدن‌م نکردن.

هر چی بوده، گذشته. مهم این‌ه که الان چی کار می‌تونم بکنم برای خودم؟

چند روز پیش، حرف باشگاه بود. گفتم مربی‌م شهریه رو گرون کرده. هر روز میشینه از خودش تعریف می‌کنه و بقیه‌ی باشگاه‌ها رو می‌کوبه. درست‌ه مربی خیلی باسواد و خوبی‌ه اما مسلماْ اونجا تنها باشگاه خوب عالم که نیست.

خان داداش گفت مگه دیوانه‌ای دختر؟ برو باشگاه فلان. یا ارزون‌تره یا همین قیمت. خیلی بزرگتر و مجهزتر هم هست. مربی‌ش رو نمی‌شناسم اما باشگاه فلان، معروف‌ه. مربی بیخود نمیاره مطمئناْ.

بعد دوباره شروع شد. یکی از درون بهم یادآوری می‌کرد که تو از تغییر می‌ترسی.

راست میگه. من ابروهام رو خودم برمی دارم مبادا یکی یه جوری برداره که قیافه‌م خیلی عوض شه و من دوست نداشته باشم. هر بار میرم آرایشگاه، آرایشگر بخت‌برگشته رو مجبور می‌کنم اول بهم نشون بده چقد میخواد موهام رو بزنه، بعد شروع کنه.

لباس های متنوعی می‌پوشم اما حتماْ مامان‌م باید تایید م کنه و بگه خوب شدم با اون لباسا. دیر عادت می‌کنم و سخت، دل می‌کنم. 2 ماه طول می‌کشه به در و دیوار و آدمای یه ساختمون عادت کنم. بعد اگه از شرایط راضی نباشم باز می‌چسبم به همونجا و خودم رو گول می‌زنم که آسمون، همه جا همین رنگ‌ه!

من اینطوری‌م. از تغییر اجتناب می‌کنم و این اصلاْ خوب نیست. یکی از دلایلی که رغبتی به ازدواج ندارم، این‌ه که تغییر بزرگی‌ه. یه دفعه همه چیز عوض میشه و من حتماْ خیلی اذیت خواهم شد. حتی عرضه ندارم از این سر شهر برم اون سر شهر زندگی کنم. مطمئن‌م دق میارم یه روز ه!

28 سال اینطوری زندگی کردم اما الان دیگه خسته شده‌م از خودم. عاشق این آدمایی‌م که از تغییر استقبال می‌کنن حتی. محض امتحان، امروز به یکی از بچه‌های باشگاه گفتم جریان باشگاه جدید رو. گفت چه خوب! آدم که نباید همه‌ش بچسبه به یه جا. ببین چطوری‌ه. اگه خوب بود من هم میام.

به همین راحتی. یعنی کل حرف من 3 دقیقه هم نشد اما اون راضی بود، خودم هنوز نه. آدم واقع‌بینی‌م. می‌دونم ذات‌م کلاْ‌ عوض نخواهد شد اما میخوام یه کم راحت‌تر باشم. برای شروع، قصد دارم باشگاه‌م رو عوض کنم. اگه با لب و لوچه‌ی آویزون اومدم گفتم پشیمون‌م، هووووووو م کنین. خب؟ نیشخند

سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی می‌کرد که سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر کرد که اگر بچه‌دار شود، تا یک ماه سر همه‌ی مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد.

روز اول یک شیرینی‌فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود.

روز دوم یک گل‌فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود.

روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، با چه منظره‌ای روبرو شد؟ فکر کنید. شما هم یک ایرانی هستید...

.

.

.

.

.

.

چهل تا ایرانی، همه سوار بر ماشین آخرین مدل، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می‌زدند که پس چرا این مردک حمال الاغ مغازه‌اش را باز نمی‌کنه!!!

دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
Share

روزی با تاکسی عازم فرودگاه بودم. داشتیم در خط عبوری صحیح حرکت می کردیم که ناگهان یک خودرو، درست در جلوی ما با بی‌احتیاطی از محل پارک خود بیرون آمد. راننده تاکسی ترمز شدیدی گرفت، سر خورد و به فاصله‌ی چند سانتیمتری آن خودرو متوقف شد!

راننده‌ی خودروی خاطی سر ش را بیرون آورد و شروع به فریاد زدن کرد. راننده‌ی تاکسی فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. او واقعاً با آرامش و دوستانه برخورد کرد. با تعجب از او پرسیدم چرا این رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین‌تان را از بین ببرد و ما را به بیمارستان بفرستد!

در آن هنگام بود که راننده‌ی تاکسی، درسی به من آموخت که هرگز فراموش نمی‌کنم و برایتان توضیح می‌دهم: قانون کامیون حمل زباله.

او توضیح داد که بسیاری از افراد، مانند کامیون‌های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم و ناامیدی در اطراف می‌گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می‌شود، به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می‌کنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید و بروید. آشغال‌های آنها را نگیرید تا مجبور نشوید به افراد دیگری در محل کار، در منزل یا توی خیابان پخش کنید.

حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی‌دهند که کامیون‌های آشغال روزشان را خراب کنند و باعث ناراحتی آنها شوند. افرادی را که با شما خوب رفتار می‌کنند، دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید. زندگی ده درصد چیزی است که شما می‌سازید و نود درصد نحوه‌ی برداشت شماست.

دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
Share

2 روز بارون اومد. 4 تا ایستگاه مترو تعطیل شد. توی خیابونا سیلاب راه افتاد. این وسط وزارت کار هم تعطیل شد. والا ساختمون اونجا چند تا پله می‌خوره میره بالا تا جایی که من می‌دونم. مث مترو، زیر زمین نیست که بگی پر آب شده! کلاْ کارمندان دولت خیلی خوش‌به‌حال‌شون‌ه افسوس

دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: o-:
Share

صبح به مربی‌م گفتم پیشنهاد می‌کنم یه تذکر جمعی در خصوص ضرورت تفکیک کفش بیرون و داخل باشگاه بدین. گفت کم گفتم؟ این همه هم برگه زده‌م به در و دیوارا. حالا مگه چی شده باز؟

کلاْ خیلی بداخلاق‌ه مربی‌م. گفتم آخه یکی که من اصلاْ ازش توقع نداشتم فلان کار رو کرد. پرسید کی؟ بعد گفت اون که هر وقت میاد 2 ساعت اینجا میشینه کفش عوض می‌کنه بعد میره داخل سالن. چطور میگی با کفش سالن میره بیرون؟

گفتم من چیزی رو میگم که دیدم. حالا شما باز ببینین. اگه تکرار شد بهش بگین. اگه نه که هیچ.

یعنی جای تشکر، چنان برخورد کرد انگار من این کار رو کرده‌م. تا آخر هم کلی بهم گیر داد. بعد الان اومدم از خان داداش پرسیدم فلان باشگاه - که بازسازی‌شده، بزرگ، تمیز و خیلی مهجز ه - چقدر ه شهریه‌ش؟ دیدم از شهریه‌ی جدید باشگاه ما ارزون‌تره! خب مگه مغز م معیوب‌ه هم بیشتر پول بدم برای امکانات کمتر، هم اخلاق نحس مربی‌م رو تحمل کنم؟

فقط می‌دونی نکته‌ش چی‌ه؟ دیگه اصلاْ از کاراش حرص می‌خورم. همیشه آرزو م بود یکی حرکات ابنرمال انجام بده و من حرص نخورم. نمی‌دونی چه لذتی داره مژه

یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

یه خانومی هست توی باشگاه که 10 سال از من بزرگتر ه. مدت‌ها مطمئن بود من متاهل‌م. نمی‌دونم چرا همه همین فکر رو می‌کنن. چند روز پیش گفت تو خیلی تغییر کرده اندام‌ت. خیلی خوب شدی - تازه این خانوم، چند ماه بعد از من اومد باشگاه و هیبت اولیه‌ی من رو ندیده شکر خدا! نیشخند - شوهر ت هیچی نمیگه که مثلاْ خوب شدی و فلان؟

من: شوهرم؟ سوال شوهرم کی‌ه؟

- وا! مگه تو شوهر نداری؟!

می‌خواستم بگم نیست که خودت داری؟! گفتم نه. تاکید داشت خودت گفتی. گفتم نه. من نگفتم ولی شاید طوری حرف زده‌م که شما فکر کردین اینطوری‌ه. خلاصه هر دفعه من رو می‌بینه درباره‌ی رژیم و ورزش و سبک زندگی و غیره کلی بهم ادوایس میده! ببخشید الان معادل فارسی مناسب برای ادوایس یادم نمیاد.

حالا همین آدم تحصیل‌کرده‌ی کارمند که اتفاقاْ شغل‌ش مستقیم با بهداشت و درمان در ارتباط‌ه، می‌دونی چی کار می‌کنه؟ با همون کفشی که میاد توی سالن ورزش می‌کنه، میره توی خیابون! در حالی که مربی ما هر روز صبح، دستمال به دست همه جا رو تمیز می‌کنه با اینکه وظیفه‌ش نیست و یک روز در میون کسی رو میارن برای نظافت. انقد تمیزی باشگاه براش مهم‌ه یعنی. بعد این آدم، وقتی ورزش‌ش تموم میشه، خیلی ریلکس مانتو ش رو می‌پوشه، روسری‌ش رو میندازه روی سر ش، کیف‌ش رو برمی‌داره و قدم‌زنان میره خونه. جلسه‌ی بعد با همون کفش میاد توی باشگاه می‌چرخه.

اول فکر کردم شاید هر جلسه میره ته کفش‌ش رو می‌شوره اما خب درآوردن کفش راحت‌تره یا اینکه هر روز ببری بشوری‌ش؟ راست‌ش وقتی شک‌م به یقین تبدیل شد که یه بار داشت ورزش می‌کرد و دیدم کف کفش‌ش خاکی بود.

الان من باید چه کنم؟ بهش بگم بد می‌کنه با این کفش میره توی خیابون؟

بپرسم فلانی با همین کفش میری خونه یعنی؟

بگم چرا کفش‌ت خاکی شده؟ به کجا خورده؟

اصلاْ به رو نیارم؟

به مربی‌‌م بگم یه تذکر کلی در مورد لزوم تفاوت کفش بیرون و کفش باشگاه بگه برای جمع؟

بگم فلانی رو یه بار دیدم با کفش باشگاه میره بیرون. دقت کن اگه تو هم دیدی این کار رو کرد، بهش تذکر بده؟

باور کنین مساله‌ی مهمی‌ه. گاهی مردم ورزش‌های خوابیده دارن. سر شون رو میذارن روی تشک یا حتی موها شون روی زمین قرار می‌گیره. مربی من همه جا رو تمیز می‌کنه. بعد این آدم با کفش کثیف خیابون میاد اونجا رد میشه. بعد مردم سر شون رو میذارن جای پای ایشون. فکر هم می‌کنن همه جا تمیز ه دیگه. یا حتی توی بعضی ورزش‌ها دراز می‌کشی روی نیمکت. پاهات رو هم میذاری روی نیمکت، هم‌سطح بدن‌ت. بعد تو بلند میشی یکی دیگه میاد اینوری می‌خوابه همونجا و دقیقاْ سر ش روی جای پای قبلی تو قرار می‌گیره. واقعاْ درست نیست این حرکت‌ش. 1 هفته‌ست دارم فکر می‌کنم چه کنم که هم خبرچین و فضول به نظر نرسم، هم به وظیفه‌ی انسانی‌م عمل کرده باشم...

آدم از یه پرستار انتظار نداره. باز اگه یه آدم بی‌سواد بود طرف، یه چیزی.

یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: o-:
Share

بالاخره اینجا سفید شد!توی بلاگفا استاد تغییر قالب شده بودم اما کدهای پرشین رو بلد نیستم. حوصله‌ی یاد گرفتن‌ش رو هم ندارم راست‌ش. بالاخره یه قالب سفید پیدا کردم و تقریباْ شد همونی که میخوام. البته یه کم رنگ کدها تغییر میخواد که بمونه برای بعد. خوب شده حالا؟ لبخند

یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

یادم باشه یه سری هم بشینیم کله‌پاچه‌ی فامیل پدری رو بار بذاریم. آیکون مریمی خبیث شیطان

شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

فکر کن مثلاْ یه همکار سابقی، همسایه‌ای، فامیلی اینجا رو بخونه و رمز بخواد. من هم رمز رو براش مسج کنم. بعد من شماره‌ی اون رو نشناسم اما اون، شماره‌ی من رو از قبل داشته باشه. چه آبروریزی‌ای شه. می‌خندیما قهقهه

پ.ن: خدایا دور کن!

جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

کامنت یکی از دوستان:

سلام عزیزم. والا دروغ چرا؟ من زیاد سراغ دارم آدمایی که به صابخونه میگن کلاْ مهمونی نگیر! در مورد رمز، بسیار خوشحال‌م که من یکی از اون 2 نفر م.. یه بار یه تور رفته بودیم. آخر تور مسابقه‌ی ترین‌ها رو برگزار کردن یعنی همه در مورد تک تک اعضا نظر بدن که خصوصیت بارز ش چی‌ه.. خلاصه به یکی گفتن خوشگل‌ترین و یکی جذاب‌ترین و یکی شیک‌ترین و یکی شادترین و اینا.. منم کلاْ ساکت و آروم‌م و زیاد تو چشم نیستم. گفتم الان به من میگن ماست و خیارترین! ولی لقب‌م شد قابل اعتمادترین.. نمی‌دونم چرا و چه جوری همچین نتیجه‌ای گرفته بودن ولی حس خوبی بود! رمزتو که تو وبم گذاشتی یاد این ماجرا افتادم.. لطف کردی جون‌م، اعتماد 2 طرفه است، نه همیشه اما خیلی وقتا.. این، شماره‌ی من‌ه...

لحن‌ت رو دوست دارم. حال‌م رو خوب کردی. وصف بهتری به ذهن‌م نمیاد. حال‌م رو خوب کردی.

جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
Share

فرض کنید یکی شما رو دعوت می‌کنه خونه‌ش و شما با دلیل یا بی دلیل دوست ندارید برید. خب چی کار می‌کنید؟ نمیرید؟ یا به صاحبخونه میگین تو کلاْ حق نداری مهمونی بگیری؟

حالا حکایت من‌ه. 2 تن از دوستان خیلی اصرار دارن که رمز پست‌های رمزدار رو با ایمیل بهشون بدم. برادر من، خواهر من، طبق قانون من‌درآوردی من، رمز فقط با مسج به دست‌تون می‌رسه - 2 مورد استثناء قائل شده بودم که اون هم دیگه به ابدیت پیوست - هیچ اجباری هم در کار نیست. می‌تونید شماره‌تون رو بگید و رمز رو بگیرید. می‌تونید ندید و بی‌خیال رمز بشید. حق انتخاب با خودتون‌ه. این وسط، جایگاه چونه زدن کجاست، من درک نمی‌کنم!

شاید هم کلاْ دیگه رمز پست‌ها رو فقط خودم داشته باشم. فعلاْ تصمیم نگرفته‌م.

جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
Share

توی فـ.ـیس‌بوگ یه پستی بود که پسر می‌پرسید حال‌ت خوب‌ه؟ دختر می‌گفت میسی. یوجی.. (مرسی. تو چی؟) می‌گفت آدم فکر می‌کنه اینا ژاپنی حرف می‌زنن. کلی هم مسخره کرده بود که دست‌‌ش درد نکنه البته.

حالا مرسی گفتن در زبان ما متداول شده. کلمه‌ی غلط و من‌درآوردی‌ای هم نیست. اشکال‌ش این‌ه که فقط پارسی نیست. اما درک نمی‌کنم این دخترایی که خودشون رو لوس می‌کنن و جای مرسی میگن میسی، دقیقاْ چرا فکر می‌کنن خیلی ناز ن؟! یا مثلاْ اینا که جای عزیزم، میگن عسیسم. یا جای عشق، میگن عجق یا عچق یا عخش سبز

دیگه حتی توی سریال‌ها هم ادا شون رو درمیارن بلکه ببینن چقد لوس‌ به نظر میان وقتی اینطوری حرف می‌زنن.

جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

انقد گرم‌ه آدم فکر می‌کنه تابستون‌ه. با بعدازظهرهای کشدار و رخوت خوش‌ش. هر قدر هم کار داشته باشی، باز ترجیح میدی افقی بشی و تنبلی کنی. یاد شیرکاکائوی خنک و برش‌های هندوانه بخیر. با چه شوقی درس می‌خوندم برای کنکور. فکر می‌کردم دنیا مال من‌ه. الان فقط می‌تونم به اون روزا م لبخند بزنم...

پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

شدیداْ به چشم زدن و چشم خوردن اعتقاد دارم چون به وجود انرژی‌ منفی معتقدم.

مامان بنده یه دوستی دارن که زن خیلی خوبی‌ه. فقط 3 تا عیب داره که رفت‌و‌آمد باهاش رو سخت می‌کنه. یکی اینکه وسواسی‌ه تا حدودی و فکر می‌کنه همه کثیف‌ن. من نمیگم همه تمیز ن اما دیگه همه هم کثیف نیستن و کلاْ آدم، طرف‌ش رو می‌شناسه. اما مثلاْ ایشون، حتی اگه دوستاش هم براش چیزی بپزن و ببرن، با روی خوش تشکر می‌کنه. بعد کل محتویات ظرف رو خالی می‌کنه توی سطل آشغال.

خونه‌ی ما هم که اومده بود، به بهانه‌ی گذاشتن ظرف ترشی‌ای که برامون آورده بود، یه دور توی آشپزخونه ژره رفت تا خیال‌ش راحت شه همه جا تمیز ه.

بعد اینکه گاهی خیلی دروغ میگه و من متوجه میشم متاسفانه! هر چی هم فکر می‌کنم چرا انقد دروغ میگه، نمی‌فهمم.

از همه بدتر اینکه چشم‌ش بدجوری شور ه!

غیر از اینا زن فوق‌العاده خوشرو، باسلیقه، صبور و مهربونی‌ه که شبیه‌ش زیاد نیست جداْ.

ولی این بنده‌ی خدا هر وقت میخواد بیاد خونه‌ی ما، ماتم می‌گیرم چون بعد ش حتماْ حداقل یکی‌مون رو به قبله میشیم! اغراق هم نمی‌کنم‌ها. فقط دعا می‌کنم اون یه نفر، خودم باشم و کسی طوری‌ش نشه.

مثلاْ میاد میگه وای چقدر لاغر شدی. خوش‌تیپ شدی.. یا ماشالا تپل شدی. خوش می‌گذره بهت.. یا چقدر خوب. از اون موقع، اصلاْ تغییر نکردی.. همه‌ی اینا یعنی فاتحه‌ت خونده‌س!

یا ممکن‌ه از قیافه‌ت تعریف کنه.. یا از تمیزی خونه‌ت یا هر چی اصلاْ. خودش هم چیزی توی زندگی‌ش کم نداره‌ها اما کلاْ همه چیز دیگران، خیلی به چشم‌ش میاد.

اون روز هم کلی ازم تعریف کرد که چقدر چهره‌ت تغییر کرده و خوشگل شدی و فلان. من که کلاْ میزون نبودم اما دیروز دیگه واقعاْ داشتم می‌مردم. اصلاْ هم نمی‌فهمیدم چه‌م شده! یعنی حال‌م بد بود اما نمی‌دونستم باید بگم چه‌م‌ه الان دقیقاْ.

تازه همه‌ی اینا در حالتی بود که سعی کردم موج منفی نگیرم و خوش باشم. نگید انرژی وجود نداره و خرافات‌ه و فلان. یه دوستی دارم که وقتی 20 ساله بود با شرایط خوبی ازدواج کرد. یعنی مثلاْ شوهر ش یه آپارتمان کوچیک داشت. کارمند بانک بود. خواهر و برادر نداشت! آدم سالمی هم بود.

این بنده‌ی خدا 6 ماه انگار شکسته بود کمر ش. نمی‌تونست تکون بخوره و مدام مریض بود. خیلی هم دکتر رفت اما عملاْ فایده‌ای نداشت. از بس مردم می‌گفتن خوش به حال‌ت با این شوهری که گیر ت اومد! البته زندگی اونا هم مث همه، فراز و فرود داشت به هر حال اما بعضیا فقط خوشی دیگران و ناخوشی خودشون رو می‌بینن. نتیجه‌ش هم میشه موج انرژی منفی‌ای که شلیک می‌کنن طرف مردم.

نمی‌دونم واقعاْ چه کار باید کرد.

چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
Share

می‌خواهم زنده بمانم!

سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: )-:
Share

چند روز ه ایفاگر نقش میت متحرک در منزل هستم. نمی‌دونم چه‌م شده. مامان گفت سرما خوردی. بعد گفت شاید حساسیت بهاره‌ت باعث شده بی‌حال باشی. بعد گفت ورزش‌ها برات سنگین‌ه. مجبوری پرس سیـ.ـنه بزنی 8 کیلو؟ بعد گفت آدم وقتی ورزش می‌کنه، رژیم نخور تا لاغر شی نمی‌گیره. رنگ گچ دیوار شده صورت‌ت. بشین قشنگ غذا بخور.

چند روزی مقاومت کردم. دیگه امروز دیدم دارم رسماْ رو به قبله میشم. نشستم حسابی غذا خوردم - اما باز هم نه کاملاْ سیر - رو ش هم 3 تا شیرینی و 2 تا شکلات. بعد با قیافه‌ی ژولی‌پولی و موهای خیس و درب و داغون، وایسادم به جارو زدن و میوه شستن و گردگیری و نظافت چون همانا بعدازظهر مهمون داشتیم و کارها دست خودم رو می‌بوسید.

در آخرین دقایق، تندتند موهام رو درست کردم. لباس عوض کردم و وقتی آخرین وسیله‌ی نقاشی! رو گذاشتم زمین، مهمونا وارد شدن.

جای شما خالی خیلی خوش گذشت. کسی به کسی متلک نگفت. کسی از کسی بد نگفت. همه از هم تعریف کردن و گفتن و خندیدن از اول تا آخر ش. بعد الان دارم فکر می‌کنم مهمونی اینطوری چقدر خوب‌ه. خدا رو شکر که جای یه لشگر فامیل نداشته، 4 تا دوست خوب داریم.

دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

برنامه‌ی جدید باشگاه‌م رو دزدکی آورده‌م خان داداش ببینه و خودم هم از رو ش بنویسم. بالای برنامه نوشته کمردرد - زانودرد.یعنی موقع نوشتن برنامه، مربی دقت کنه ورزشی ننویسه که به کمر و زانو خیلی فشار بیاره.

نزدیک باشگاه، یه درمانگاه هست که مرکز فیزیوتراپی هم داره. خان داداش میگه نگا کن! معلوم نیست برنامه‌ی ورزش یه دختر جوون‌ه یا برنامه‌ی فیزیوتراپی یه پیرزن! تو خجالت نمی کشی؟ نیشخند

یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

سریال مسیر انحرافی رو از دست ندین. هر شب حدود ساعت 9 پخش میشه. امشب قسمت دوم‌ش بود. میشه بگیم قسمت فرزاد حسنی‌ش رو بیشتر کنن لطفاْ؟

یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

نگاه تو رو خدا. جای اینکه بخوابم، با سرگیجه نشسته‌م اینجا. خب چی کار کنم؟ چند روز ه اینترنت‌مون فقط شبا وصل‌ه و عملاْ میشه باهاش کار کرد. من هم مجبور م. می‌فهمی؟ مجبور م!خمیازه

یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

نگاه تو رو خدا. جای اینکه بخوابم، با سرگیجه نشسته‌م اینجا. خب چی کار کنم؟ چند روز ه اینترنت‌مون فقط شبا وصل‌ه و عملاْ میشه باهاش کار کرد. من هم مجبور م. می‌فهمی؟ مجبور م!

یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

بوستان حضرت ابراهیم (پارک آب و آتش) رو اگه ندیدین، حتماْ ببینین. هر قدر هم تنبل باشین، باز پارک رفتن بهتر از این‌ه که تمام عصر بشینین روبروی دیوار و حوصله‌تون سر بره. با مترو هم میشه رفت (ایستگاه طالقانی میشه انگار)

ورودی پارک مقادیری پله‌ست که فواصل پله‌ها گلکاری شده و حاشیه‌ی بزرگراه رو قشنگ کرده خیلی. بعد که وارد میشین، سمت راست، همه دارن بدمینتون بازی می‌کنن. وسط همه اسکیت پاشون‌ه و ژانگولربازی درمیارن. ست چپ هم یه عده نشسته‌ن. عابرا هم مواظب‌ن به ورزشکارا نخورن و برعکس. فقط والیبال ممنوع‌ه چون توپ‌ش می‌خوره توی سر مردم و دردسر میشه.

پارک آب و آتش، کلاْ میشه گفت یه پارک عبوری‌ه چون شکل یه مستطیل دراز ه و جون میده برای اسکیت و دوچرخه‌بازی و قدم زدن و دویدن. جای نشستن هم که نداره البته. بوفه هم داره و البته سرویس بهداشتی. که از کیفیت هیچ‌کدوم‌ش اطلاع چندانی ندارم چون رژیم دارم و شیر و بیسکویت همیشگی خودم رو خوردم (آیکون میم پاستوریزه)

مناظر ش قشنگ‌ه، هوا ش تمیز ه، عکسای خوشگلی می‌تونین اونجا بگیرین، حسابی هم هوا می‌خوره سر تون! هر وقت حوصله‌تون سر رفت، این پیشنهاد رو یادتون باشه.

عکس پارک آب و آتش.. عکس بوستان حضرت ابراهیم.. (عکس پارک حضرت ابراهیم. عکس بوستان آب و آتش. اینا رو برای سرچ نوشتم)

شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

چی بهتر از این، که وسط یه بعدازظهر کشدار نوروزی، وقتی ولو شدی روی کاناپه و داری فکر می‌کنی چقدر تنهایی، آقای پستچی در بزنه و برات یه بسته بیاره با یه کارت.

حالا من یه دستبند خوشگل دارم با انگشتر و گوشواره‌های ست‌ش. یه چراغ خواب بامزه. کتاب، صدف و ماهی که دریای جنوب رو یادم میاره، طعم نارگیل که همیشه دوست داشته‌م و یه دنیا دوستی. حتی یاد اون مجسمه‌ی بزرگی که برام خریدی و شکست و ندیدم‌ش هم خوشحال‌م می‌کنه نارنجی جون. امیدوارم بتونم لطف‌ت رو جبران کنم و لایق این همه محبت‌ت باشم. ممنون‌م ازت لبخند

شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
Share

باز کوسه رفته کابل‌ها رو گاز زده کف دریا؟ نمیشه متن گذاشت، چه برسه به عکس!

جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

این آدمای دل‌به‌نشاط رو دیدین که خیلی ریلکس، در کمال خونسردی یه ربع مونده به قرار شون، تازه پامیشن دنبال لباس می‌گردن؟

من غلط می‌کنم از این کارا بکنم. یعنی خواستم مث همیشه زود آماده شم‌ها. زنگ زدن خبر فوت دادن کلاْ اعصاب‌م به هم ریخت.

بعد اینجا ش جالب‌ه. یهو به خودم اومدم دیدم دیر شد. یه کرم‌پودر دارم که وقتی بزنی‌ش، دقیقاْ انگار دقایقی پیش از جهنم در رفتی. همچین قیافه‌ای میشه آدم. انقد حواس‌م سر جا ش بود، در حال عجله، تندتند کل صورت‌م رو با اون کرم‌پودر ه پوشوندم.

بعد از دیدن قیافه‌م هم حرص‌م گرفت، هم گریه‌م گرفت. فکر کن با اون رنگ، چشمای قرمز که دور ش هم کلاْ سیاه شده بود، سفید پوشیدم پاشدم رفتم بیرون!

یعنی اگه دفعه‌ی اول نبود و رو م می‌شد، به مولی می‌گفتم من 20 دقیقه دیرتر میام. که بتونم صورت‌م رو کلاْ بشورم و یه گلی به سر م بگیرم.

دیر م هم شده بود دل‌م می‌خواست بشینم وسط کوچه گریه کنم دیگه. موها م رو هم جمع کردم. بعد 6 دور پیچ دادم و گیره زدم که زیر شال جا بشه - مث همیشه - اما انقد تند تند راه رفتم که موها م کم‌کم از توی گیره لیز خورد. من هم متوجه نبودم.

مولی دختری‌ست قد بلند، خوش‌اندام، زیبا، موقر و خونگرم. بی‌اغراق میگم. دیدی‌ن که. کلاْ الکی از کسی تعریف نمی‌کنم اما نمیشه مولی رو دید و دوست‌ش نداشت.

دوستی‌های وبلاگی جالب‌ن. به چهره و حتی صدای اون آدم اصلاْ عادت نداری ولی می‌شناسی‌س. انقد که می‌تونی باهاش بری بشینی توی یه کافه و کل خصوصی‌های رمزدار زندگی‌ت رو براش تعریف کنی خیلی راحت و حس خوبی هم داشته باشی.

والا همه میرن با هم فالوده می‌خورن رفیق شن نیشخند ما از ترس کالری، چای میوه‌ای خوردیم دو تایی. یه تقویم خوشگل هم بهم هدیه داد. من هم کلی حرص خوردم که چرا هدیه‌ش رو از هول‌م جا گذاشتم.

وسط خرید کردن‌مون توی آینه‌ی یه مغازه که معمولاْ زیاد میریم اونجا، دیدم به‌به. چه موهای مشکی بلند خوشگلی! دویدم داخل که درست‌ش کنم. آقای و خانوم مغازه‌دار هم انگار به عمر شون نه شال دیده‌ن، نه مو، نه آدم - شال و روسری‌ه کار شون کلاْ - من هم اصلاْ به رو م نیاوردم. واقعاْ وقت توضیح دادن و اجازه گرفتن نبود. مولی هم مات و متحیر، که کلاْ چی بود جریان؟

بعد رفتیم شلوار بخریم. بعد از پرو چند تا شلوار، آقای فروشنده متوجه شد مولی جان، مانکن سایز 38ه. یه مانتو برداشت آورد گفت به دوست‌تون بگین این رو بپوشن لطفاْ. میخوایم از این مدل برای تابستون، جنس خنک‌ش رو بدوزیم. ببینیم 38ش چطوری‌ه.

کل این توضیح رو اینطوری منتقل کردم: مولی جون این مانتو رو بپوش لطفاْ!

مولی جون هم کلاْ نپرسید چرا؟ پوشید اومد بیرون. ملت هم کلی کیف کردن و حظ بردن. که من نفهمیدم از خوش‌تیپی مولی محظوظ بودن یا از اینکه کار شون توی تن قشنگ وایمیسه. فرض رو بر این میذاریم که دومی حالا چشمک

بعد هم توی راه، خان داداش رو دیدیم. مولی جان برگشت خونه‌شون. ما هم دو تایی برگشتیم خونه‌مون. در بدو ورود، در یک اقدام ضربتی، لباسای زمستونی رو جمع کردم و تابستونی‌ها رو آوردم. کلاْ هم دارم فکر می‌کنم چقد جنس پارچه‌ها بد شده. حتی لباسای هالیدی هم مزخرف شده‌ن. یه شلوار ش رو 2 بار پوشیدم. زانو ش که رسماْ رفت و سفید شد! بقیه‌ش هم یهویی کهنه شد. یعنی نگاه‌ش کنی اصلاْ معلوم نیست که این لباس نو ئه! جداْ جایی رو می‌شناسین که جنس لباساشون خوب باشه؟

پ.ن: از زبان مولی.

پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
Share

به عنوان یک انسان شهرنشین، اسم هیچ خیابونی رو یادم نمی‌مونه. نمی‌دونم کدوم خیابون به کجا منتهی میشه. یادم نمی‌مونه هر خیابون، یه طرفه‌س یا دو طرفه. کلاْ هم نمیشه ازم توقع داشت بتونم به یکی آدرس بدم از فلان جا چطور بره یه جای دیگه! مگه اینکه مسیری باشه که بشه با مترو رفت یا جایی باشه که خودم پیاده برم و بلد باشم! می‌دونم فاجعه‌م!

حالا فکر کن از صبح دارم سعی می‌کنم درست به مولی آدرس بدم که عصر راه رو راحت پیدا کنه. آخر سر هم دست به دامن سایر اعضای خانواده شدم آخ

چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
Share

خوب ظاهراْ جز من و فندق، دوستان دیگه مث سرزمین آفتاب هم از این شاهکارا زده‌ن. فجیع‌ترین بدشانسی‌تون رو بنویسید و توی این بازی شرکت کنید. دوستاتون رو دعوت کنید و لینک شاهکار شون رو بذارید. باید بامزه بشه.

دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

خان داداش 6 صبح با دوستاش رفت پارک! مبادا جا گیر شون نیاد.

سیستر هم گفت پارک رفتن با خانواده، حرکت بی‌کلاسی‌ه و من نمیام. بهش گفتم اگه الان دوستات بگن بیا بریم پارک، می‌دوی! یه کم قدر بدون آخه! گفت با دوستان ضایع نیست. ولی با شما نمیام. من هم گفتم فدای سر م که نمیای. خودمون میریم.

توضیح اینکه ناهار نداشتیم و چون گفتیم میریم فرحزاد ناهار بخوریم، سیستر جلوتر از ما پرید سوار ماشین شد و بعد از ناهار گفت حال‌م بد ه و پارک بی‌کلاس‌ه و میخوام برم خونه منتظر

من هم کلی براش دست گرفتم و اصلاس محل‌ش نذاشتم. ما رفتیم توی پارک قدم زدیم و سیستر مجبور شد تنها بشینه توی ماشین تا ما برگردیم. همه شاد و خندون روی خاک و چمن، خوابیده بودن، حرف می‌زدن، می‌خندیدن، بازی می‌کردن و خوش بودن. دل‌م می خواست یکی بود باهام بدمینتون بازی می‌کرد یا می نشستیم غیبت می کردیم دل‌مون باز می‌شد حداقل. مولی جون‌م سلام! نیشخند مریم جون سلام!

در بدو ورود به منزل، یقه‌ی نازنین عزیز مان را در مراسم 13به‌در گرفتیم. بعد ش هم به لواشک خوردن گذشت و مسج‌چت. نمی‌دونم چرا هر وقت نت رو لازم داریم، عملاْ قطع‌ه. این بود انشای من.

یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

آهای نازنینی که موبایل‌ت خاموش‌ه! من چطوری پیدا ت کنم خب؟ بعد پا نشی برگردی آلمان، من رو فحش بدی که باهات خرید نیومدما نیشخند عزیزم! گوشی رو بردار!

شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
Share

به دلیل خوش‌اخلاقی مزمن، سیستر و خان داداش من رو تا اطلاع ثانوی، جیگر خطاب می‌کنن. من هم فحش دادم البته.

جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

عین پسرا میرم جلوی آینه‌ی‌ حمام،‌ دست‌هام رو می‌برم بالا، از آرنج خم. بازوها موازی زمین. یه کم فشار میارم انگار چیز سنگینی دست‌م‌ه. بعد، از گود شدن زیر بغل و قلمبه شده بازو هام ضعف میرم از شادی. قابل وصف نیست! آخ

جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

نمی‌دونم چه حکمتی‌ه که همه‌ی دوستای من ازم دور ن.

جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

مولی جون
ممنون‌‌‌م به خاطر همراهی و درک‌ت که بالاتر از حد انتظار م بوده جداْ. منظور م این‌ه که درک موقعیت و شرایط یه آدمی که فقط نوشته‌هاش رو می‌بینی و حتی یک بار هم از نزدیک ندیدی‌ش، کار آسونی نیست مسلماْ. خواستم بگم دوست‌ت دارم و بهترین‌ها رو برات آرزو می‌کنم.

جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
Share

همه با ذوق صدا م می‌کنن: بارون میاد

و من هیچ شوقی برای قدم زدن زیر بارون ندارم. ترجیح میدم پنجره رو کمی باز بذارم و کتاب ورق بزنم، کلاه قرمزی نگاه کنم، توی فیـ.ـس‌بوک بچرخم و تظاهر کنم همه چیز خوب‌ه.

جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

1. تردمیل 15 دقیقه

2. Step پا از پشت، با چوب از بالا + اسکات پا غیر کامل از بالا 20×3

3. SLR از بالا، پشت پا جمع و صاف ایستاده + خارج پا 25×3

4. فلکشن پا دورانی + جلو پا ماشین 15×3

5. شکم ضربدری، پا جمع روی زمین + دراز نشست، نگاه مستقیم + دراز نشست 3 زاویه 30×3

6. پهلو دست صاف، بغل گوش + پهلو هالتر مورب ایستاده 30×3

7. زیر بغل Pullover هالتر روی نیمکت بالا سیـ.ـنه + نشر خم کامل 15×3

8. صلیب سینه دمبل + پروانه دمبل + پرس بالا سینه دمبل 7×3

9. پرس سرشانه هالتر از جلو،‌ دست برعکس 12×3

10. پشت بازو 3 سر جلویی + پشت بازو نیمکت 15×3

11. جلو بازو هالتر، دست برعکس 15×3

12. دوچرخه 10 دقیقه

توضیح:

1. تردمیل که توضیح نداره.

2. استپ پا از پشت، با چوب از بالا یعنی مثلاْ با پای راست میری روی استپ، پای چپ رو بدون اینکه از زانو خم شه، می‌کشی به عقب. هم‌زمان چوبی رو که دودستی نگاه داشتی، تا نزدیک سینه بالا میاری. پایی رو که روی استپ بود برمی‌گردونی کنار پایی که به عقب کشیده بودی - هر دو میاد روی زمین - دست‌ها میان پایین، کنار شکم. دوباره میری روی استپ. 3 تا ست 20 تایی.

اسکات پا غیر کامل از بالا یعنی می‌ایستی. پاشنه‌ی پاها روی لبه‌ای دیسکی جایی که چند سانت از زمین بالاتر باشه. هالتر رو میذاری پشت گردن‌ت. پاها اندازه‌ی عرض شانه باز. آروم با.سن رو میدی عقب و زانو رو کمی - نه کامل - خم می‌کنی. بعد آروم صاف می‌ایستی. دوباره از اول. این حرکت برای کسانی که میخوان با.سن‌شون گرد شه توصیه میشه.

3. اس‌ال‌آر از بالا، پشت پا جمع و صاف ایستاده یعنی دستگاه رو میذاری روی 7.5 کیلو. پشت به دستگاه می‌ایستی. پایی که وزنه بهش وصل‌ه رو جمع می‌کنی توی شکم، باز می‌کنی - زانو صاف شه - و میدی‌ش به عقب. دوباره جمع می‌کنی توی شکم. 3 تا ست 25 تایی.

خارج پا یعنی نیم‌رخ می‌ایستی کنار دستگاه. مثلاْ اگر پای راست‌ت کنار دستگاه‌ه، وزنه باید به پای چپ‌ت وصل باشه. پای چپ رو از پای راست فاصله میدی، برمی گردی طوری که زانوی چپ، از کنار زانوی راست رد شه! باز پای چپ رو از راست فاصله میدی. هر کدوم 3 تا ست 25 تایی.

4. فلکشن پا دورانی یعنی می‌ایستی. مثلاْ پای چپ، ثابت. دست چپ رو می‌گیری به یه جا که تعادل‌ت به هم نخوره. دست راست توی هوا! پای راست رو میاری بالا، از زانو خم. آروم توی هوا می‌چرخونی‌ش. این حرکت، بالای ران رو ورزش میده.

جلو پا ماشین که با دستگاه انجام میشه. یه صندلی داره که میشینی و متکای! سنگینی رو که روی ساق پاها ت قرار می‌گیره آروم میاری به سمت بالا اما زانو ت نباید کامل صاف بشه. 3 تا 15 بار.

5. شکم ضربدری، پا جمع روی زمین یعنی دراز می‌کشی. آرنج‌ها روی زمین. بالاتنه کمی بالا قرار می‌گیره. دست‌ها زیر با.سن. پاها رو ضربدری میندازی روی هم. آروم جمع می‌کنی داخل شکم، باز می‌‌کنی طوری که زاویه‌ی بین زانوها کمی بازتر شه. دوباره جمع می‌کنی. 30 بار.

بعد دراز نشست نگاه مستقیم یعنی دراز می‌کشی. ساق پاها روی نیمکت یعنی زاویه‌ی ساق‌ها و ران‌ها حدود 90 درجه بشه. دست‌ها کنار گوش. آروم کمی میای بالا، دوباره می‌خوابی. برای کوچک کردن بالای شکم - زیر سیـ.ـنه - 30 بار.

بعد دراز نشست 3 زاویه یعنی دراز می‌کشی. پاها از زانو خم. پاها رو به پایین نیمکتی جایی بند می‌کنی که لیز نخوری. میشینی. 1. می‌خوابی، دوباره میشینی اما کمی مایل به چپ. 2. می‌خوابی، دوباره میشینی اما کمی مایل به راست. 3. همینطوری 30 تا می‌زنی.

اینا شد 1 ست. 3 ست می‌زنی.

6. پهلو دست صاف بغل گوش یعنی مثلاْ دست راست رو میاری بالا طوری که بازو بچسبه به گوش. توی دست دیگه هم یه دیسک 5 کیلویی. هی خم میشی به چپ. راست می‌ایستی. 30 بار.

بعد هالتر رو میذاری پشت گردن‌ت. پاها اندازه‌ی عرض شانه باز. کمی از زانو خم. بالاتنه کمی مایل به زمین. هی می‌چرخی به چپ و راست. 1. می‌چرخی به چپ و راست. 2. 30 بار. هر حرکت 3 ست.

7. زیر بغل Pullover هالتر روی نیمکت بالا سیـ.ـنه یعنی می‌خوابی روی نیمکت طوری که سر ت بالاتر از پاها قرار بگیره. هالتر رو دو دستی از جلوی سیـ.ـنه می‌بری کمی عقب‌تز از بالای سر، برمی‌گردونی جلوی سیـ.ـنه. 15 بار.

نشر خم کامل یعنی می‌ایستی. پاها اندازه‌ی عرض شانه باز. کمی از زانو خم. خم میشی یه کم. توی دست‌ها 2 تا دمبل 1 کیلویی. دست‌ها رو می‌بری عقب - پشت بدن‌ت - 3 ثانیه نگاه می‌داری، برمی گردونی پایین. دوباره می‌بری عقب. 15 بار.

8. صلیب سینه دمبل یعنی می‌خوابی روی یه نیمکت صاف. پاها بالا قرار بگیره. 2 تا دمبل 3 کیلویی رو می‌گیری جلوی سیـ.ـنه طوری که ناخن‌ها رو به هم باشن. دست‌ها رو آروم باز می‌کنی به طرفین طوری که بدن‌ت شکل یه صلیب میشه. دست‌ها کمی از آرنج خم باشن که تاندون‌ها کشیده نشن. 7 بار.

پروانه دمبل یعنی مثل بالا می‌خوابی. 2 تا دمبل 1 کیلویی توی هر دست. جلوی شکم، دست‌ها کنار هم قرار می‌گیرن. ناخن ها رو به سقف. دست‌ها رو نیم‌دایره‌ای مث بال زدن می‌چرخونی میاری بالای سر طوری که بالای سر، پشت دست‌ها به هم برسن. 7 بار.

پرس بالا سینه دمبل یعنی می‌خوابی روی نیمکتی که سر ت بالاتر از پاها قرار بگیره. 2 تا دمبل 4 کیلویی رو می‌گیری جلوی سیـ.ـنه طوری که پشت دست‌ها رو به صورت‌ت باشن. شکل هشت فارسی حرکت‌شون میدی میاری کنار سیـ.ـنه، دوباره می‌بری بالا. 7 بار.

این شد 1 ست. 3 ست انجام میدی. پروانه رو اگر با دمبل 1 می‌زنی، صلیب باید سنگین‌تر از اون باشه و پرس سنگین‌تر از صلیب. هیچ‌وقت صلیب رو سنگین‌تر از پرس نباید زد.

9. پرس سرشانه هالتر از جلو،‌ دست برعکس یعنی پاها اندازه‌ی عرض شانه باز. هالتر رو می‌بریم تا بالای سر، برمی‌گردونیم تا نزدیک شانه. دوباره می‌بریم بالا. 3 تا ست 12 تایی.

10. پشت بازو 3 سر جلویی یعنی 2 تا دمبل 1 یا 1.5 می‌گیریم. پاها اندازه‌ی عرض شانه باز. کف دست‌ها رو به سقف - یعنی ناخن‌ها رو می‌بینیم! - 2 تا دمبل رو میاریم کنار سیـ.ـنه - نزدیک زیر بغل - بدون اینکه بازوها زیاد حرکت کنن، دمبل‌ها رو کمی عقب‌تر می‌بریم. این حرکت سرشونه رو عقب می‌کشه در کل.

پشت بازو نیمکت هم یعنی پشت به یه نیمکت می‌شینیم. دست‌ها رو می‌بریم عقب و کف دست‌ها رو میذاریم روی نیمکت. حالا با نیروی بازوها، کل بدن رو می‌کشیم بالا، میاریم نزدیک زمین، دوباره می‌کشیم بالا. هر حرکت 3 تا ست 15 تایی.

11. پاها به اندازه‌ی عرض شانه باز، بازوها به بدن چسبیده، هالتر رو توی دست‌ها می‌گیریم طوری که پشت دست‌هامون رو به خودمون باشه - ناخن‌ها رو به زمین - هالتر رو میاریم تا نزدیک سیـ.ـنه، برمی‌گردونیم پایین تا نزدیک شکم. خیلی هم پایین نمیریم که تاندون‌ها کشیده نشن. 3 تا ست 15 تایی.

12. دوچرخه که توضیح نمیخواد. برای خوش‌فرم شدن ران‌‌هاست بیشتر.

پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

توضیح نداره.

سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: عکس
Share

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر، از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده، قُوَت کرد ( زور زد). دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”

مرد به قصد فرار به کوچه‌ی دوید. بن‌بست یافت. خود را به خانه‌ای درافکند. زنی آنجا کنار حوض خانه چیزی می‌شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم‌آواز شد.

مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت. از بام به کوچه‌ای فروجست که در آن، طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه‌ی دیوار خوابانده بود. مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست!

مَرد، هم‌چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر، سینه به سینه شد و بر زمین‌ش افکند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کور ش کرد. او نیز نالان و خون‌ریزان به جمع متعاقبان پیوست!

مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه‌ی قاضی افکند که ” دخیل‌م! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون راز ش فاش دید، چاره‌ی رسوایی را در جانب‌داری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند.

نخست از یهودی پرسید. گفت: این مسلمان، یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می‌کنم. قاضی گفت: دَیتِ مسلمان بر یهودی، نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند! و چون یهودی، سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکوم‌ش کرد!

جوانِ پدر مرده را پیش خواند. گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاده، هلاک‌ش کرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام. قاضی گفت: پدر ت بیمار بوده است و ارزش حیات بیمار، نیمی از ارزش شخص سالم است. حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جان‌ش را بستانی! و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه‌ی سی دینار جریمه ی شکایت بی‌مورد محکوم کرد!

چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت: قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می‌توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش! مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می‌کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید.

قاضی آواز داد: هی ! بایست که اکنون نوبت توست! صاحب خر هم‌چنان که می‌دوید فریاد کرد: مرا شکایتی نیست. محکم‌کاری را، به آوردن مردانی می‌روم که شهادت دهند خر مرا از کرگی دُم نبوده است.

یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
Share

چرا مجموعه‌ای از دوستان متفاوت را دارم ؟

چگونه می‌شود که با تمامی آنها ارتباط داشته باشم ؟

باور دارم که هر یک کمک می‌کنند تا یک بخش از شخصیت من نمایان گردد. وقتی با یکی از آنها هستم، بسیار آدم مودبی جلوه می‌کنم.

با دیگری دوست دارم جوک بگویم.

با یکی از آنان راجع به موضوعات مهم تبادل نظر می‌کنم.

با دیگری راجع به هر چیز ساده‌ای می‌خندیم.

با مجموعه‌ای دیگر در کافی شاپ می‌نشینم و قهوه و کیک می‌خورم.

با تعدادی دیگر در مهمانی‌های خانوادگی، شادمانه می‌رقصم.

به مشکلات یک دوست گوش داده، نظرات مشورتی  می‌دهم.

به نظرات دیگری که مرا موعظه می‌کند، گوش فرا می‌دهم.

به تعدادی از این دوستان، ایمیل می‌زنم و شاید هر چند ماه یک بار، همیدیگر را ببینیم و همینطور با هم تبادل نظر می‌کنیم.

برای چند نفر ایمیل می‌زنم و همیشه هم به یادشان هستم ولی آنها هیچ‌وقت جواب نمی‌دهند و بعضی‌هایشان کم جواب می‌دهند.

با بعضی از آنان به مسافرت رفته و با گرفتن عکس و فیلم، لحظات خوش مشترک را جاودانه می‌کنم.

بدین سان است که جعبه‌ی گنج من شکل گرفته. جعبه‌ای کامل از دوستان متفاوت. آنها دوستانی هستند که مرا بهتر از خودم درک می‌کنند. در روزهای خوب و بد، یاری می‌رسانند. آنها مانند قرص‌های ضد افسردگی هستند که هر یک را در روزی متفاوت مصرف می‌کنم.

پزشکانی که سال‌ها برای کشف راز طول عمر به تحقیق پرداخته‌اند، معتقدند وجود دوستان (مولتی ویتامین F ) برای استمرار سلامتی، یک الزام است. تحقیقات نشان‌دهنده‌ی این واقعیت است که افراد اجتماعی، ریسک افسردگی و سکته‌ی قلبی را تا 50 درصد کاهش داده و ظاهر شان تا سی سال جوا‌ن تر را نشان می‌دهد.

من از اینکه چنین مخزنی از ویتامین‌های F  را در اختیار دارم، خرسندم. برای دوستان‌مان ارزش قائل شده و همواره تماس‌مان را با آنها حفظ نمائیم. از اینکه ویتامین F  من هستی، خیلی خوشحال‌م.

یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
Share

1. مربی من، دختری‌ست تندخو با وجدان کاری در حد بی‌نهایت. باسواد، باتجربه، لاغر، با مقداری قوز - چون رزمی‌کار ه، خوش‌ش میاد. احساس بروسلی بودن دست میده بهش انگار - و با.سن صاف.

2. هر کس در بهترین حالت ممکن‌، میشه مث مربی‌ش.

3. تازگیا هر کس من رو می‌بینه، حتی بچه‌های باشگاه، میگن وای چقدر لاغر شدی. چقدر خوب شدی.

از 3 و 2 و 1نتیجه می‌گیریم من دارم لاغر، قوزی و صاف میشم!استرسقصه هم نیست‌ها. واقعاْ دارم اینطوری میشم. برم باهاش یه صحبتی کنم. اگه افاقه نکرد، مجبور م برم یه مربی با پشت صاف و با.سن گرد پیدا کنم. اگه فوق لیسانس نداشت اما خوش‌اخلاق بود که چه بهتر نیشخند

یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

دل‌م گرفته...

دل‌م عجیب گرفته‌ست...

شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: )-:
Share

با مامان و بابا رفتم پارک پرواز. سیستر و خان داداش بهونه گرفتن و نیومدن. من حیف‌م اومد نرم. آدم باید قدر لحظه‌هاش رو بدونه. دل‌م نمی‌خواست امروز م با نشستن پای این کامپیوتر بگذره. دوست داشتم با پدر و مادر م باشم.

رفتیم. خنک بود هوا. تمیز هم بود...

جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

تصمیم گرفته‌م! همیشه توی خونه رژ لب بزنم حتماْ. یه حس بامزه‌ای به آدم میده.

از اون آدمایی‌م که تا می‌رسم خونه، تمام صورت‌م رو کامل کامل پاک می‌کنم. اگه پوست‌م خوب بود، هیچ‌وقت انقدر کرم‌پودر اینا هم نمی‌زدم. به ریمل هم نمیخوام عادت کنم و زیاد سراغ‌ش نمیرم. با سایه و رژ گونه هم میونه‌ای ندارم. از رژ لب خوش‌م میاد ولی.

مارک و شماره‌ی رژ لب مورد علاقه‌تون رو بنویسید لطفاْ. اگر هم عیبی نداره، این پست رو دست به دست کنید یه جوری. نتیجه‌ش جالب خواهد بود.

جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

مسج زدم به زهرا اچ‌.بی عید رو تبریک گفتم. نوشت سلام. خوبی؟ کجایی؟ چه می‌کنی؟ هنوز مجردی؟

نوشتم کوفت! این هم سوال‌ه اول سالی از آدم می‌پرسی؟

نوشت همدردیم! ایشالا خوشبخت شی نیشخند

جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

آب.. شما رسم ندارین بعد از تحویل سال، یکی بره بیرون از خونه. در بزنه و یه ظرف آب با خودش بیاره داخل؟

هفت‌سین 1.. دوست داشتم هفت‌سین بزرگ‌تری بچینم و حتی آجیل و میوه و شیرینی رو هم توی سفره‌ی هفت‌سین بذارم. نشد متاسفانه. هفت‌سین 2

چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: عکس
Share

چه موقع تحویل سال خواب بودین، چه بیدار، عید تون مبارک.

ان‌شاء‌الله که سال 91 برای همه‌مون پر باشه از سلامتی، آرامش و آسایش. دل خوش، ثروت، شادی. ان‌شاء‌الله اونایی که کنکوری‌ن، قبول شن. اونایی که بیکار ن، یه شغل خوب پیدا کنن. اونایی که خونه ندارن، خونه‌دار شن. مجردها ازدواج خوبی داشته باشن.

ان‌شاء‌الله روح رفتگان‌مون غرق آرامش باشه. قدر با هم بودن‌هامون رو بدونیم. سال جدید برای همه‌مون پر از برکت و شادی باشه. سال خوبی باشه لبخند

تا جایی که شماره‌هاتون رو داشتم و مخابرات یاری کرد! تبریک فرستادم. متن تبریک عید زیاد مهم نیست به نظر م. همین‌که اسم‌های خیلی قدیمی یا خیلی جدید رو می‌بینی، یعنی هنوز هستن کسانی که دوست‌ت دارن و به یادت هستن. ان‌شاء‌الله بهترین نوروزی باشه که تا به حال داشته‌این. مراقب خودتون باشین مخصوصاْ اگه مسافر هستید. نوروز مبارک.

سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: نوروز
Share

Daisypath Happy Birthday tickers