*قشنگ‌ه؟

برای دیدن مدل‌های بیشتر، روی عکس، کلیک کنید. کلا عکس دیدین اینجا، رو ش کلیک کنید.

 

 

 

 

 

شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*قسمت 1 و 2 و 3 و 4: وقتی بهم گفت اطلاعات رو از کجا میاره، به خودم گفتم کاش ازش سوال نکرده بودم گریه


???????
شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*قسمت 1 و 2 و 3: یه روز صبح، بیدار شدم. کاملا بیدار بودم. مطمئن‌م. یه لحظه چشمام رو بستم. بگم در حد پلک زدن، دروغ نگفته‌م. یه سنگینی زیادی رو روم حس کردم. بعد یکی گلو م رو فشار داد.


???????
جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*قسمت 1 و 2: یعنی نمی‌خواست بگه اما بهش گفتم تا نگه جریان چی‌ه، ظرف رو پس نمی‌گیرم. خانوم‌ه با خجالت و نگرانی، طوری که انگار داره حرف بدی می‌زنه و من هم باور نمی‌کنم، گفت این ظرف، فقط یه ظرف نیست. یه کسی همراه‌ش‌ه.


???????
جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*قسمت 1: نمی‌دونم بحث چطور رسید به این چیزا. خاله‌جان داشت با آب‌وتاب تعریف می‌کرد که یکی از اقوام دوست‌ش براش تعریف کرده که:

یه روز خیلی اتفاقی از یه عتیقه‌فروشی سردرآوردم! اونجا یه کاسه‌ی قدیمی پر نقش و نگار دیدم که خیلی به دل‌م نشست. به نظرم واقعا خوشگل بود. خریدم‌ش و با احترام! آوردم‌ش گذاشتم توی خونه‌م.


???????
جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*بچه‌ی فوق‌العاده ساکت و آرومی بودم ولی ترسو نبودم. اصلا نمی‌فهمیدم چرا آدم باید از تاریکی بترسه؟ اون زمان دیدن طالع نحس و جن‌گیر و غیره خیلی مد بود ولی مامان و بابا م اجازه نمی‌دادن فیلم ترسناک ببینم. آدمی هم نبودم که یواشکی بخوام سراغ چیزی برم. مامان گفت روی ذهن‌ت تاثیر بدی میذاره، من هم بی‌خیال‌ش شدم!


???????
جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*از مراسم پارسال خونه‌ی دوست‌م گفتم و حاشیه‌های مراسم امسال، اصل جریان رو یادم رفت بگم یه کم حرص بخورید نیشخند


???????
پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*می‌گفت بچه‌ی دوست‌م بهش گفته "یا برام یه خواهر یا برادر بیار، یا حداقل یه سگ بخر. تنها زندگی کردن، سخت‌ه."

اون یکی دوست‌م گفت "سگ که خیلی خرج داره. همون بچه بهتر ه!"

حالا دوست‌م داره فکر می‌کنه سگ بخره بهتر ه یا اینکه یه بچه‌ی دیگه بیاره.

 


???????
پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*قسمت 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6: آقای همکار با هول، در رو باز کرد و هنوز سلام‌ش به خانوم منشی تموم نشده، پرسید مریمی اومده؟

خانوم منشی اصولا شخصیت منفی و منفعلی داشت. نمی‌دونم چطور می‌تونست همیشه انقدر آماده‌ی عصبانی شدن باشه. از همون دفعه‌ی اول که برای مصاحبه رفته بودم شرکت و دیدم‌ش، فهمیدم حالا حالاها باهاش مشکل خواهم داشت یعنی کلا جز پیرمردهای شرکت که ازش حمایت می‌کردن و براش دل می‌سوزوندن، با همه مشکل داشت!

 


???????
چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*میگن فحش رو که بندازی رو زمین، صاحب‌ش بر ش می‌داره. حکایت خیلیاست و همه‌مون هم دیدیم. توی جمع، یه حرفی می‌زنی. همه هم خیلی ریلکس، گوش میدن. اون وسط یهو انگار یه نفر رو آتیش زده‌ن. طوری بهش برمی‌خوره انگار انگشت کردی توی چشم‌ش، گفتی با تو ام! حرف معمولی تو شده فحش، صاحب‌ش هم ایشون بوده. از این واضح‌تر؟

جالب‌ه که نمیرن صفات بد خودشون رو تغییر بدن اما تمام تلاش‌شون رو می‌کنن کل نگرش مردم به اون مساله رو تغییر بدن. زهی تصور باطل.

چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*یه شب نشسته بودیم، تلفن زنگ خورد. شماره‌ش آشنا نبود. البته من که دست‌م به گوشی تلفن نمی‌خوره. کلا با تلفن، پدرکشتگی دارم. البته موبایل‌م همیشه دست‌م‌ه اما ارتباط متنی رو دوست‌تر دارم. خیلی وقتا حال حرف زدن پای تلفن رو ندارم. باید به تک‌تک جمله‌هات فکر کنی و هر کلمه رو با دقت ادا کنی. متن، بهتر ه. حرفایی رو هم که جلوی بقیه نمی‌تونی بلند بگی‌، می‌تونی بنویسی.

 


???????
چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*از روزی که گفت قرار ه خونه‌شون مراسم بگیره، دوست داشتم برم اما اون روز، کاملا دودل بودم. نمی‌دونم. زیاد، حال و حوصله نداشتم. بعدازظهر از توی راهرو، صدای دیگ و قابلمه میومد و رفت‌وآمد یه عده از طبقه‌ی بالا تا پارکینگ...

دوباره فکر کردم دوست دارم برم خونه‌ی دوست‌م اما دوری راه و سردی و هوا و تنبلی همیشگی من برای آماده شدن و لباس پوشیدن...


???????
سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*هزار بار نوشتم و پاک کردم. دل‌م گرفته. خیلی وقت‌ه دل‌م گرفته... اون می‌خونه و اشک‌های من، قطره قطره می‌لغزه روی گونه‌هام، می‌چکه روی دست‌هام. هزار بار نوشتم و پاک کردم. دل‌م گرفته...

سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*هی می‌خواهیم قسمت هفتم خواستگاری را بنویسیم. این سرفه و عطسه و گلودرد و آب ریزش بینی و کوفتگی بدن، امان‌مان نمی‌دهد. دکترها هم که کلا اینجا اختراع نشده‌اند. مثل مجبورها خوددرمانی می‌کنیم و چای را داغ‌داغ سرمی‌کشیم. دعا بفرمایید خوب شویم. یا بنشینیم آخر عمری، 2 خط درس بخوانیم - نیست که تا همین الان، اصلا 24 ساعت در وبلاگ‌مان نبوده‌ایم و سر درس و مشق بوده‌ایم! - یا حداقل اگر درس هم نمی‌خوانیم، اینجا مجلس را گرم کنیم با داستان‌هایمان نیشخند بحمدلله چشم‌درد هم گرفته‌ایم از بس، عطسه کردیم. سردرد را هم کلا فاکتور می‌گیریم خاطر تان مکدر نشود.

دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

**باید حتما باهاش صحبت می‌کردم. بیشتر از 20 بار تماس گرفتم، روزهای مختلف، ساعت‌های مختلف، اما همیشه خاموش بود موبایل‌ش. کلی هم مسج زدم که هر وقت روشن کرد، مسج‌ها برسه و متوجه شم اما نشد، هیچ‌کدوم بهش نرسید. کم‌کم نگران‌ش شدم.


???????
دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*برای سوره‌ی حمد، 10 نام گفته‌اند: فاتحة‌الکتاب، الحمد، ام‌الکتاب، ام‌‌القرآن، وافیه، شافیه، اساس، صلوة، المثانی. اینها نام‌هایی است که ائمه‌ی طاهرین بر سوره‌ی حمد نهاده‌اند. (اسامی سوره‌ی حمد. اسم‌های/نام‌های مختلف سوره‌ی حمد)

اما در فضیلت سوره‌ی حمد، پیامبر (ص) فرمود: هر کس فاتحةالکتاب را بخواند، مث این است که فرقان و زبور و انجیل و تورات را خوانده باشد و نیز فرمود ام‌الکتاب، افضل سوره‌های قرآن است و به غیر از مرگ، دوای تمامی دردهاست.

کتاب کافی، روایتی از امام باقر (ع) نقل است که فرمود: اگر کسی را سوره‌ی حمد، شفا ندهد، هیچ چیز دیگر او را شفا نمی‌دهد.

امام صادق (ع) فرمود: اگر به مرده‌ای 70 مرتبه سوره‌ی حمد را بخوانند و روح به بدن او برگردد، تعجب نکنید.

و حضرت فرمود این سوره از گنج‌های عرش خدای تبارک و تعالی است. حمد، شفای هر همی و غمی است.

و فرموده‌اند وقتی وارد منزل‌های خود می‌شوید، سوره‌های فاتحه (حمد) و اخلاص(توحید، قل هو الله احد) را بخوانید تا خداوند از خانه‌های شما فقر و درویشی را بردارد و خیر و برکت را به خانه‌های شما روان کند.

پیامبر (ص) فرمود: اگر کسی درد چشم داشته باشد یا دید ش ضعیف باشد، در اول ماه، وقتی هلال ماه را دید، دست‌ش را بر روی چشم‌ش بگذارد و سوره‌ی حمد را 10 بار بخواند و سوره‌ی اخلاص را 3 بار و بعد از آن بگوید شفاء من کل داء برحمتک یا ارحم الراحمین و 5 بار بگوید یا رب و بعد از آن، این دعا را بخواند:

الله اشف. انت الشافی. اللهم اکف. انت الکافی. اللهم عاف. انت المعافی، هم ضعف چشم و هم درد آن، به صحت مبدل گردد.

اما گویند هر کس مرض دل داشته باشد (مرض بی‌ایمانی، کسالت، کاهلی نماز و ... اینها همه، بیماری دل است) مقداری آب باران بگیرد و بر آن فاتحه (حمد)، آیة‌الکرسی، اخلاص، ناس، فلق را هر کدام، 70 بار بر آن آب بخواند و 7 روز صبح، آب را تقسیم کند و از آن آب بخورد، هر مرضی که در قلب‌ش باشد، خدا برطرف خواهد کرد.

جبرئیل به پیامبر (ص) فرمود که من همیشه می‌ترسیدم از عذاب بر امت تو اما چون سوره‌ی فاتحه نازل شد، ایمن شدم چرا که این سوره 7 آیه است. روز قیامت، هر کدام از این آیات، یک در دوزخ را بگیرد تا امت تو به سلامت بگذرند.

علی (ع) فرمود که پیامبر (ص) به من گفت ای علی! بعد از هر نماز واجب، سوره‌ی حمد و آیه‌ی 18 و 19 آل عمران (شهد الله انه لا اله الا هو) و (ان الدین عند الله الاسلام) و آیه‌ی 26 و 27 آل عمران (قل اللهم مالک الملک...و ترزق من تشاء بغیر حساب) را حتما بخوان. خدای تبارک به ذات خود قسم خورده که بهشت را جای خواننده‌ی این آیات کند. او را در حضیره‌ی قدس، منزل دهد و 70 حاجت او را روا کند و کمترین حاجت او، آمرزش گناهان باشد و از شر دشمن، او را نگه‌دارد.

از اما صادق (ع) روایت است که فرمود اگر کسی به شدت تب کند، 40 بار سوره‌ی فاتحه را بر مقداری آب بخوانند و آن آب را به رویش بپاشند، تب او زائل شود.

ابو سلیمان گفت یا رسول الله! در جنگی بودیم. مردی به واسطه‌ی داشتن صرع، غش کرد. یکی از صحابه فورا به گوش او سوره‌ی حمد را خواند. من دیدم که بلافاصله آن مرد مصروع، بلند شد و نشست. به حضور پیامبر (ص) رسیدم و ماجرا را نقل کردم. حضرت فرمود این سوره، شفادهنده‌‌ی هر دردی است.

در کافی از موسی به جعفر (ع) روایت کرده‌اند که فرمود: اگر کسی را مرضی عارض شود، در گریبان او، از قسمت یقه، 7 بار سوره‌ی حمد بخوانید و به بدن او بدمید و اگر درد ش ساکت نشد، ادامه بدهید تا 70 بار.

امام صادق (ع) مردی از دوستان‌ش را دید که بر حضرت‌ش وارد شده بود و رنگ چهره‌اش زرد بود. حضرت فرمود این چه حالی است که تو داری؟ گفت فدایت شوم! یک ماه است که به تب مبتلا شده‌ام.... (اینجا ش توی کپی کمرنگ‌ه. نمیشه خوند) اثر نمی‌بخشد. حضرت فرمود: یقه‌ات را باز کن. سر ت را به داخل پیراهن خود کن. اذان و اقامه بگو و 7 بار سوره‌ی حمد را بخوان. مرد گفت این کار را کردم. عافیتی در بدن‌م احساس کردم.

فرمودند هر کس روز جمعه، بعد از امام، سلام نماز ش را بدهد و یک بار سوره‌های فاتحه و اخلاص و 7 بار سوره‌های ناس و فلق را بخواند، خدا دین و دنیا را و اهل و فرزندان‌ش را در امان و حفظ خود نگه‌می‌دارد تا جمعه‌ی آینده.

و همچنین امام صادق (ع) فرمودند هر کس فاتحه را بر قدح آب 40 بار بخواند و آن آب را روی کسی که تب دارد بپاشد، تب او زائل خواهد شد.

اگر کسی عطسه کند، سوره‌ی فاتحه را خوانده، بر دو کف دست‌ش بدمد و به صورت و روی خود بکشد، از درد چشم و درد سر و خون آمدن از بینی در امان می‌ماند.

و فرمودند اگر سوره‌ی حمد را بنویسند و با آب بشویند و بیمار با این آب، صورت خود را بشوید، شفا می‌گیرد.

و اگر این سوره را 70 بار بر روغن بخوانند و این روغن را بر اعضاء بمالند، فلج‌های پا، لغوه، عرق‌النساء (نمی‌دونم یعنی چی) و درد پشت پا را زایل می‌کند.

و فرمودند کسی که بر خواندن سوره‌ی حمد (فاتحه) مداومت کند، خداوند، کاهلی و سستی و کم‌یقینی را از او برخواهدداشت.

اما اگر می‌خواهید محبت‌تان در دل کسی بیفند (همسر و فرزند و ...) اسم او را به شماره‌های حروف ابجد پیدا کنید و به نیت افتادن محبت در دل آن طرف، هر روز به آن تعداد، سوره‌ی حمد را در یک نشست و بدون حرف زدن بخوانید تا 41 روز و همینطور چندین بار این 41 روزها را انجام دهید تا کاملا محبت شما در دل او بیفتد. اگر شماره‌ی اسم او به ابجد کبیر زیاد می‌شود و قادر به انجام این امر نیستید، نام او را از ابجد صغیر بیابید اما مطمئنا تاثیر ابجد کبیر بیشتر خواهد بود.

ابجد کبیر:

الف=1

ب=2

ج=3

د=4

ه=5

و=6

ز=7

ح=8

ط=9

ی=10

ک=20

ل=30

م=40

ن=50

س=60

ع=70

ف=80

ص=90

ق=100

ر=200

ش=300

ت=400

ث=500

خ=600

ذ=700

ض=800

ظ=900

غ=1000

ابجد صغیر:

الف=1

ب=2

ج=3

د=4

ه=5

و=6

ز=7

ح=8

ط=9

ی=10

ک=8

ل=6

م=4

ن=2

س=ساقط

ع=10

ف=8

ص=6

ق=4

ر=8

ش=ساقط

ت=4

ث=8

خ=ساقط

ذ=4

ض=8

ظ=ساقط

ع=4

اگر در اسم فرد، حروف پ، ژ، گ، چ بود، آنها را حساب نکنید (یعنی ساقط می‌شود) و حرف "ی" مثل "کبری" را "الف" در نظر بگیرید (کبرا) و حروف مشدد (تشدیددار) را دو بار به حساب آورید.

و باز هم در فضیلت سوره‌ی حمد گفته‌اند که حمد، دهان را خوشبو می‌کند. برای لرزش و خارش بدن، 70 بار سوره‌ی حمد را بر مقداری آب خوانده و آن را به بیمار بخورانید.

حمد را به نیت بچه‌دارشدن، 40 بار بخوانید.

در فضیلت آیه‌ی الحمد لله رب العالمین می‌گویند افضل آیه‌های قرآن، این آیه است و فرمودند هر کس 4 مرتبه بگوید الحمد لله رب العالمین، وقتی برای بار پنجم خواست آن را تکرار کند، فرشته ندا می‌دهد که خدای تبارک و تعالی، متوجه حال تو است. بطلب هر آنچه از او می‌خواهی.

 

دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*دستور صریح خداوند در قرآن کریم است که: فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ. یعنی زمانی که مشغول قرائت قرآن شدید، پس استعاذه کنید . پناه ببرید به خدا از شر شیطان رانده‌شده.

در خواص استعاذه، روایات بسیاری داریم: از پیامبر اکرم (ص) نقل است که فرمود: "هرگاه کسی استعاذه کند، شیطان از او دور می‌شود".

پیامبر اکرم (ص) فرمود: اگر کسی در صبح، 3 مرتبه أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بگوید و 3 آیه‌ی آخر سوره‌ی حشر را بخواند، خداوند تبارک، 70هزار فرشته را بر او موکل می‌کند که تا شب، بر او درود فرستند. اگر در آن روز بمیرد، ثواب شهید دارد و اگر در شب هم بخواند، آن فرشتگان، از او مواظبت می‌کنند.

از ائمه‌ی طاهرین نقل است که در نمازها بعد از تکبیرة‌الاحرام، پیش از قرائت کلمه‌ی استعاذه بگویید أعوذ بالله من الشیطان الرجیم.

پیامبر اکرم (ص) فرمود: بسم الله الرحمن الرحیم، اسم اعظم است.

ابن عباس از قول نبی اکرم (ص) فرمود هر کس بگوید بسم الله الرحمن الرحیم و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم، خدا 70 نوع بلا را از او بگرداند و نیز پیامبر (ص) فرمود: اگر کسی به صدق دل و نیت خالص، یک بار بگوید بسم الله الرحمن الرحیم، خداوند به ازای هر حرفی، به او 4هزار نیکی بدهد.

اگر کسی حاجتی داشت، روزهای چهارشنبه و پنج‌شنبه و جمعه را روزه بگیرد و صبح جمعه، غ.سل کرده، به نماز جمعه برود و هنگام رفتن به طرف محل نماز جمعه، هر قدر که برایش میسر است، صدقه بدهد. وقتی نماز جمعه تمام شد، بگوید اللهم انی اسئلک باسمک بسم الله الرحمن الرحیم الذی لا اله الا هو عنت له الوجوه و خضعت له الرقاب و خشعت له الابصار و وجلت منه القلوب و ظرفت منه العیون ان تصلی علی سیدنا محمد و آل محمد ان تعطینی حاجتی و بعد از آن، حاجت خود را یاد کند که خدا حاجت او را سریع، عنایت خواهد کرد.

اما وصیت کرده‌اند که این ختم را به کسی که صالح و خداترس نباشد، نیاموزید چرا که بر مسلمانی هم دعای بد بکند، آن دعا مستجاب می‌شود.

(نظر شخصی خودم: فکر می‌کنم غرض، تاکید بر قدرت دعا بوده وگرنه آدمی که صالح و خداترس نباشه، روزه‌ و دعا ش قبول‌ه مگه؟)

از امام جعفر صادق (ع) نقل کرده‌اند که اگر کسی حاجتی داشته باشد، بر روی کاغذی بنویسد بسم الله الرحمن الرحیم من عبد الذلیل الی رب الجلیل. رب انی مسنی الضر و انت ارحم الراحمین. کاغذ را در دست، تا کند و در آب روان بیندازد و زمانی که خواست به آب بیندازد، بگوید اللهم بمحمد و اله الطیبین الطاهرین و اصحابه المرضیین اقض حاجتی یا اکرم الاکرمین. و حاجت خود را در دل بگوید برآورده است ان‌شاء‌الله.

برای برآورده شدن حاجت، 2 رکعت نماز، مثل نماز صبح بخوانند با حمد و هر سوره‌ای که خواستند. بعد از آنکه نماز تمام شد، 1000 بار بسم الله الرحمن الرحیم بگویند. بعد از تمام شدن، مجددا بلند شده و این عمل را 12 بار تکرار کنند یعنی 12 نماز 2 رکعتی و بخوانند که بعد از هر 2 رکعت، 1000 بار بسم الله الرحمن الرحیم بگویند، حضرت فرمود خدا به احترام 12 امام، حاجت وی را کرامت خواهد کرد.

اگر کسی دست‌ش تنگ است و روزی او مشکل می‌رسد، فرموده‌اند به گفتن بسم الله الرحمن الرحیم مداومت کند و مخصوصا بعد از نماز صبح اول وقت، 110 مرتبه بسم الله الرحمن الرحیم را بی آنکه صحبت کند، بگوید. خدا روزی را برای او، فراوان و صفای باطن به او عنایت خواهد کرد ان‌شاء‌الله.

ابن مسعود می‌گوید هر کس که می‌خواهد خدا او را از شعله‌های نوزده‌گانه‌ی آتش جهنم حفظ کند - نمی‌دونم جریان شعله‌های نوزده‌گانه چی‌ه متاسفانه - بسم الله الرحمن الرحیم بخواند که آن هم 19 حرف دارد و خدا هر حرفی را سپر هر شعله قرار می‌دهد.

امام رضا (ع) فرمود: هر کس بسم الله الرحمن الرحیم بگوید، به اسم اعظم خدا نزدیک‌تر است از سیاهی چشم به سفیدی آن.

پ.ن: این کتاب دست‌نویس، 2 بخش داره. یکی‌ش یک‌به‌یک سوره‌ها رو گفته و خواص و دعاهای هر کدوم رو نوشته. بخش دوم انگار آرشیو موضوعی‌ه. من سعی می‌کنم یه طوری بنویسم که قاطی‌پاتی نشه. مثلا اگه جای دیگه‌ی کتاب، درباره‌ی بسم الله الرحمن الرحیم چیزی دیدم، اینجا هم تکرار ش کنم یا مثلا اگر دعاهای افزایش رزق و روزی رو نوشتم، بخش‌هایی از این متن رو اونجا هم ذکر کنم.

از اول کتاب شروع کردم که چیزی جانیفته. کتاب جالبی‌ه. جلوتر بریم، متوجه میشید.

دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*اینجا منتظر

دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*ماجرا مربوط به سال‌ها پیش‌ه. وقتی با ذوق اومد دم در خونه‌مون، گفت یه نسخه کتاب دعای خطی به دست‌ش رسیده که داره میره از رو ش کپی بگیره برای خودش.

الان اون دعاها رو من هم دارم. دعا که نه. در واقع قرآن‌ه. دعاهای قرآنی و خواص سوره‌ها. استفاده از آیات و سوره‌ها به عنوان دعا.

چند شب پیش فکر کردم کم‌کم بذارم‌شون روی نت که همه استفاده کنن. بهتر از این‌ه که نگه‌ش دارم پیش خودم و به کسی ندم‌ش. ولی یه کم تردید دارم. راستش اینجا زیاد با نظرات مخالف، مشکل ندارم. همه می‌دونن اگه بخوان بی‌احترامی کنن، نظر شون صاف میره توی سطل آشغال. اما در این مورد خاص، مشکل وقتی پیش میاد که یکی بیاد دعا رو بخونه، بعد یقه‌ی من رو بگیره که "چرا خدا حاجت من رو نداد؟"

خب من از کجا بدونم؟ ما 1000 کار انجام میدیم به 1 دلیل. خدا 1 کار انجام میده به 1000 دلیل. من اون 1000 دلیل خدا رو از کجا بدونم؟

با این حال، خودم دعا خوندن رو خیلی دوست داریم و معتقدم یا خدا چیزی رو که میخوای، الان بهت میده یا یه روزی بهتر ش رو بهت میده یا اگه کلا توی این دنیای فانی اون چیزی رو که خواستی، صلاح ندونه و بهت نده، بعدها برات جبران می‌کنه. میگن طوری میشه که آدما میگن ای کاش خدا هیچ‌کدوم از دعاهاشون رو توی دنیا برآورده نکرده بود و به جای همه‌شون، در آخرت بهشون چیزهای بهتری می‌داد. میگن اون روز، آدما میگن کاش از خدا چیزای بیشتری می‌خواستیم. با همونجا بهمون می‌داد یا اینجا در عوض‌ش، چیزای دیگه‌ای نصیب‌مون می‌کرد. میگن حتی وقتی مطمئن هستید خودتون از عهده‌ی کاری برمیایید، باز از خدا بخواهیدش. میگن تا نمک غذاتون رو هم از خدا بخواهید.

من نه کارشناس مذهبی‌م، نه مبلغ دینی. با کسی هم که اعتقادی به این مسائل نداره، اصلا بحث نمی‌کنم. نه سواد ش رو دارم، نه وقت و وحوصله‌ش رو.

حالا از بین دوستانی که اعتقاد دارن، کیا موافق‌ن اون نسخه‌ی خطی رو بذارم اینجا؟

از الان بگم که من در زمینه‌ی علل روا شدن/نشدن حاجات، پاسخگو نخواهم بود. قاضی‌الحاجات کس دیگری‌ست مسلما.

دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*یادم‌ه چند بار که خونه‌مون مراسم خواستگاری بود - برای من یا سیستر - خانواده‌ی طرف با وسط کشیدن خدا و دین، خواستن صیغه‌ی محرمیتی خونده بشه برای آشنایی بیشتر! ما هم که خانوادگی از صیغه میغه متنفر! خیلی استقبال کردیم نیشخند


???????
دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*داشتیم درباره‌ی دانشگاه و انتخاب واحد و اساتید حرف می‌زدیم. یهو شوهرش با عصبانیت گفت بچه جا ش رو خیس کرده. پاشو برو بشور ش.

انقد تعجب کرده بودم از این تذکر خشن و ناگهانی که هیچی نمی‌تونستم بگم. خانوم‌ش با بغض بلند شد بچه رو بغل کرد رفت سمت دستشویی.

بعدا پرسیدم تحصیلات شوهر فلانی چی‌ه؟ و جواب شنیدم که "دانشگاه نرفته". بارها بهم ثابت شده که درک و مدرک هیچ ربطی به هم ندارن ولی چرا مردی که همین الان هم حاضر نیست بره دانشگاه و درس بخونه، با زنی ازدواج می‌کنه که تحصیل‌کرده و شاغل‌ه؟ جالب‌ه که حتی موقع خواستگاری، تاکید کرده بود خانوم‌ش حتما باید شاغل باشه و درآمد داشته باشه! بعد به همین زن تحصیل‌کرده‌ی شاغل مهلت نمیده 4 کلمه از خاطرات دانشگاه‌ش حرف بزنه با کسی.

خب لعنتی! یا تو هم بشین جون بکن، درس بخون، مدرک بگیر یا اگه برات اهمیتی نداره، حسادت نکن پس. تا طرف حرف می‌زنه، جلوی مردم بهش یادآوری می‌کنه باید بره کهنه‌ی بچه بشوره؟

هر کی هر جور دوست داره برداشت کنه ولی من یکی تا حالا ندیدم تحصیلات زنی از شوهر ش بیشتر باشه و به مشکل برنخورن! مردها کلا نمی‌تونن بالاتر از خودشون رو ببینن. منتها همه‌شون سعی نمی‌کنن خودشون رو بالا بکشن. ترجیح میدن دیگران رو پایین بیارن. حتی شده با توهین.

درباره‌ی جامعه‌ای که خیلی از مردها ش نه دوست دارن درس بخونن، نه چشم دارن درس خوندن زن‌شون رو ببینن، چی باید گفت؟

یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*باز بدجور سرما خوردم. باز باید برم کلاس استاد فرهنگ. باز هم نشستم اینجا تا حسابی دیر م شه و حال‌م جا بیاد نیشخند

یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*در ادامه‌ی سه قاعده‌ی قانون جذب، دکتر فرهنگ می‌گفت یه خانوم خیلی جوونی، مثلا نهایتا شاید 26 سال داشت، اومد بهم گفت من تا حالا 7 بار ازدواج کرده‌م. یکی از یکی بدتر! برای هشتمین بار اومدم قبل‌ش نظر شما رو بپرسم.

بهش گفتم ندید بهتون میگم این یکی هم مث قبلی‌هاست چون شما هنوز همون آدمی. تا وقتی تو الف هستی، الف‌ها میان خواستگاری‌ت. اگر این وضع رو دوست نداری، اول باید خودت متحول شی. باید تغییر کنی تا آدم‌هایی رو جذب کنی که دیگه الف نباشن.

قبل از هر کاری، یه فکر انجام میشه. خودآگاه یا ناخودآگاه. فکر، انرژی کم‌تراکمی‌ه. آدم‌هایی که به زندگی ما وارد میشن، اتفاق‌هایی که برای ما پیش میان، هیچ‌کدوم، اتفاقی نیستن. همسر شما در ویژگی‌هایی که شما در ش کم‌رنگ هستین، پررنگ‌ه و در ویژ‌گی‌هایی که شما در ش پررنگ هستین، کم‌رنگ‌ه. خدا در و تخته رو جور می‌کنه.

ما با فیلم‌بازی‌کردن می‌تونیم مردم رو گول بزنیم اما کائنات رو نه. نمی‌تونیم گول‌ش بزنیم. وقتی تو جلوی مردم تظاهر می‌کنی، آدم باصداقتی هستی و دروغ نمیگی، شاید مردم این رو باور کنن و گول بخورن، اما کائنات گول نمی‌خوره. یکی وارد زندگی‌ت میشه که 100 بار از تو دروغگوتره تا بفهمی چقدر دروغ گفتن بد ه.

بعضی وقتا هست مثلا تو اصلا دروغ نمیگی اما بهش فکر می‌کنی. مثلا فکر می‌کنی من از دروغ بد م میاد. از آدم دروغگو بد م میاد. وقتی بهش فکر می‌کنی، داری موج دروغگویی رو ساطع می‌کنی. برای همین آدم دروغگو جذب می‌کنی هرچند خودت اصلا دروغگو نباشی.

برای همین میگن که نباید به چیزی خیلی حساس باشین. آدم از هر چی بد ش بیاد، سر ش میاد! من هم از دروغ بدم میاد، دروغ هم نمیگم اما حساس هم نیستم. حساسیت زیادی درباره‌ش نشون نمیدم. روزی 20 بار نمیگم از دروغگوها متنفر م. از همه‌شون بد م میاد! و ...

"هر آدمی رو میشه از دوستاش شناخت" رو خوندین؟ 1 و 2. اگه نخوندین، بخونین و تمرین‌ش رو انجام بدین. بعد بقیه‌ی مطلب رو بخونین.

جدول اولی‌ه نشون میده همه‌ی ما به چهره‌مون، نقاب می‌زنیم اما توی جدول دوم - جدول نتیجه‌گیری - ما خودمون رو بدون نقاب می‌بینیم. اگه چیزی که می‌بینین، به نظر تون بی‌ریخت‌ه، اگه خود بی‌نقاب‌تون رو دوست ندارید، خب تغییر ش بدین. من دیدم توی جمعیت یکی زد تو صورت‌ش نیشخند

راست می‌گفت. چند نفر هم نچ‌نچ می‌کردن می‌گفتن خاک تو سر م!

در 95% موارد، این جدول، موبه‌مو درباره‌ی آدما صدق می‌کنه. اگه مال شما جوردرنمیاد، جزو اون 5% هستی که یا علت‌ش، حساسیت بیش‌ازحد به یه موضوع‌ه یا امتحان الهی‌ه.

آسیه، زن فرعون، زن خوبی بود اما نه پدر ش، معصوم بود نه شوهرش، نه بچه‌ش. آسیه، زن یکتاپرستی بود که شوهرش فرعون بود! چرا باید اینطوری باشه؟ چون فرعون، امتحان الهی بود برای آسیه. چون قرار بود باعث رشد آسیه بشه. فرعون خیلی آسیه رو آزار داد تا دست از خداپرستی‌ش برداره اما همه‌ی اینها باعث رشد آسیه شد.

ولی گفتیم، اون جدول، در 95% موارد، موبه‌مو صدق می‌کنه.

هیچ چیز، اتفاقی نیست: همه‌ی زندگی ما شده درگیری با چیزهایی که نمی‌خواهیم‌شون و این، طنز بزرگ زندگی ما ست. حتی وقتی میخوایم به هم محبت کنیم، میگیم "خسته نباشی". میگیم "به مشکلات‌ت فکر نکن".

جذب دردسر بس‌ه! چرا ما صبح تا شب، درگیر چیزایی هستیم که نمیخوایم؟ این کار ما مث خریدن چیزایی‌ه که دوست‌شون نداریم. مثلا شما میری خرید برای خونه:

آقا این فرش‌ه چقد بدرنگ‌ه؟ چند؟ 2 تا بده!

این مبل‌ها چقد بی‌ریخت‌ن! اه اه! دیگه چی کار کنم دیگه؟ یه دست بده ببرم.

از این لباسا بد م میاد. می‌خرم ولی.

شب وایمیسی خریدات رو نگاه کنی. کل خونه‌ت پر چیزایی‌ه که ازشون بد ت میومده، بعد  همه رو جمع کردی دور خودت!

در طول روز، چقدر به چیزایی فکر می‌کنی که میخوای یا نمیخوای؟

انرژی ما نباید مدام در کائنات، صرف چیزهایی بشه که دوست‌شون نداریم! شما که داری فکر می‌کنی. حداقل لطف کن به چیزایی فکر کن که دوست‌شون داری. که میخوای اتفاق بیفتن!

تا حالا صندوق صدقات دیدین؟ صندوق‌ها رو میذارن یه جایی که توی چشم باشه، دیده بشه و رو ش یه جمله‌ای هم می‌نویسن که وقتی کسی اون رو می‌خونه، ترغیب شه تو ش پول بریزه. بدوبیراه و جملات منفی که نمی‌نویسن.

شما باید درمرکز کائنات بایستی و حرفایی رو به کائنات بگی که پول برات بریزن، نه دردسر! برکات به سمت‌ت بیان، خواسته‌هات برآورده شن، نه اینکه تنش و عصبیت‌ها رو جذب کنی. وقتی میگی چیزی رو نمیخوای، ترجمه‌ش برای کائنات میشه: دقیقا همین رو میخوام!

کائنات رو وادار به ترجمه نکن چون به این شکل، ترجمه می‌کنه!

دقیقا چیزی رو بگو که میخوای!

شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*استاد در ادامه گفتن که ما دنیا رو با حواس پنج‌گانه درک می‌کنیم. در فیزیک، چیزهای پرتراکم با حواس پنج‌گانه درک میشن اما چیزهای کم‌تراکم با حواس پنج‌گانه درک نمیشن.

قانون جذب میگه هر کم‌تراکمی به دنبال جذب پرتراکم مشابه خود است. وقتی به چیزی فکر می‌کنم، فکر من، قابل انتقال‌ه. میره به دنبال جذب پرتراکم‌های مشابه خودش.

انرژی‌ها دائما با هم تبادل اطلاعات می‌کنن. بین تمام کائنات، تبادل انرژی هوشمندانه‌ای وجود داره.

3 قاعده‌ی قانون جذب:

1. قانون جذب، ارتباط مستقیمی با حس ما داره. وقتی حس ما منفی‌ه، منفی‌ها رو جذب می‌کنیم.

سوره‌ی ابراهیم، آیه‌ی 7: شکر کنید. نعمت‌ شما رو افزون می‌کنیم.

شکر، انرژی مثبت و کم‌تراکم‌ه. طبق قانون جذب، این انرژی مثبت کم‌تراکم به دنبال جذب پرتراکم مشابه خود است. در نتیجه، نعمت‌های بیشتری رو به سمت ما جذب می‌کنه. دقت کنید این آیه‌ی قرآن، عین فیزیک کوانتوم‌ه. پس زندگی‌تون رو درگیر مثبت‌ها کنید. مدام غر نزنید.

گفتن من یه زمانی اهواز سخنرانی داشتم. یه آقایی اومد تعریف کرد که من یه چک‌ برگشتی داشتم. اون رو گذاشته‌م زیر شیشه‌ی میز کار م تا هر روز صبح که میرم سر کار، چشم‌م بهش بیفته یادم بیاد که حواس‌م رو جمع کنم مبادا چک‌هام برگشت بخوره.

دکتر فرهنگ گفته بود و حتما از اون روز، چک‌های بیشتری برگشت خورده‌ن! خب شما چرا چیزی رو گذاشتی جلوی چشم‌ت که نمیخوای بیشتر شه؟ یه تراول ببر، ازش کپی بگیر. کپی رو بذار زیر شیشه‌ی میز ت تا هی چشم‌ت بهش بیفته، هی تراول جذب کنی. چرا میخوای چک برگشتی جذب کنی؟ چرا برای خودت دردسر درست کنی؟

خلاصه اینکه حس، عامل اصلی جذب‌ه. برای همین میگم که عبارات تاکیدی هر کس، منحصربه‌فرد هستن. کسی نمی‌تونه برای کس دیگه عبارات تاکیدی بسازه. اون عبارات باید به دل شما بنشینن و بهتون حس خوبی بدن وگرنه تکرار شون هیچ فایده‌ای نداره.

2. قانون جذب با باور ما ارتباط مستقیم داره.

3. در قانون جذب، باد می‌کارید، طوفان درو می‌کنید! قانون جذب همیشه شکل پررنگ هر چیز رو به سمت شما جذب می‌کنه.

حالا چی میشه که ما آدم‌ها و اتفاق‌های خاصی رو جذب می‌کنیم؟ شانس در کار ه؟ چرا از بین میلیون‌ها آدم، یه آدم خاص میشه همسر من؟

ای بسا عیبی که بینی در کسان / خوی تو باشد در ایشان ای فلان!
اندر ایشان تافته هستی تو / از نفاق و ظلم و بدمس.تی تو

پیش چشم‌ت داشتی شیشه کبود / زان‌سبب، عالم، کبود ت می‌نمود

مولانا میگه عیبی که در اطرافیان‌ت می‌بینی، چه بسا دونه‌دونه‌ی این عیب‌ها، عیب‌های خودت باشه! و دقیقا همون چیزی‌ه که امروز فیزیک کوانتوم، اثبات‌ش کرده. ما آدم‌هایی رو جذب می‌کنیم که شکل پرتراکم خودمون هستن.

شما قبل از هر رفتاری، فکر می‌کنید. خودآگاه یا ناخودآگاه! اون فکر شما، کم‌تراکم‌ه. مثلا من بچه که بودم، یه هوا با مادر م لجبازی می‌کردم. فقط یه هوا!

انرژی‌های من می‌گردن دنبال یه آدم سوپرلجباز لجبازپور لجبازنسب لجباززاده‌ی لجبازیان! انرژی‌ها یه آدم لجبازی برام میارن که من دیگه حال‌م از لجبازی به‌هم‌بخوره!

وقتی کسی مدام، کیسه‌ی زباله با خودش حمل می‌کنه، هر مگسی دور ش جمع میشه. کسی که انتظار پروانه رو می‌کشه، باید بوی گل بدهد.

در ریاضی میگیم p=>q تا وقتی تو p هستی، آنگاه q برقرار ه. هر وقت تو شدی "p اون وقت "q اتفاق میفته.

شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*یکی بیاد فرهنگ معرفی خواستگار رو برای من جا بندازه. انقد الکی ملت رو رد کردم، کم‌کم دارم عذاب وجدان می‌گیرم. یک سال اختلاف سنی، حساب نیست خب اصلا.

جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*توی خانواده‌ی ما، کسی درباره‌ی اسم بچه‌ی فلانی نظر نمیده. فقط می‌پرسیم اسم‌ش چی‌ه؟ و به همون اسم، صدا ش می‌زنیم. البته این که میگم، درباره‌ی فامیل مادری‌ه.

فامیل پدری کلا خوش‌شون میاد درباره‌ی همه چیز، هی حرف بزنن و اظهار نظر کنن و اصلا هم به "کم گوی و گزیده گوی چون دُر"، اعتقاد ندارن. یعنی بهشون رو که بدی، مجبوری از بدو تولد ت تا لحظه‌ی اکنون‌ت رو با دلیل و برهان بشینی براشون توضیح بدی و همیشه هم در جواب، فقط ملامت‌ت می‌کنن و میگن اگه با ما مشورت می‌کردی، اینطوری! نمی‌شد.


???????
جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*به نظرم جای ماشین لباس‌شویی توی حمام‌ه، نه آشپزخونه!

پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*در راستای اینکه آدم تک‌خوری نیستم، یادآوری می‌کنم.

پ.ن: برای بار هزارم: چیزی رو امتحان نکرده، رد نکنیم. به عقاید هم احترام بذاریم. و جوری صحبت کنیم که اگر طرف مقابل گفت "خودتی"، شایسته‌ش باشیم. کامنت‌های بی‌معنا، توهین‌آمیز و محتوی افتخارات خانوادگی دوستان بی‌نزاکت، یک‌راست میرن توی سطل آشغال. حرفی نزنید که جا ش، سطل آشغال باشه عینک

با عرض پوزش از خوانندگان محترم اینجا لبخند

پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*1. اسم‌ت چی‌ه؟ (اگه اسم مستعار داری توی وبلاگستان، خودت رو معرفی نکن که تو همونی. ولی اسم واقعی‌ت رو بنویس)

2. اسم شناسنامه‌ت با اسمی که به اون می‌شناسن‌ت، فرق داره؟

3. کی اسم‌ت رو انتخاب کرده؟

4. اسم‌ت رو دوست داری یا نه؟

5. دوست داشتی اسم‌ت چی بود؟

6. تا حالا شده درباره‌ی اسم‌ت به کسی دروغ بگی؟

7. دوست داری اسم بچه‌ت رو چی بذاری؟ (بچه‌ی تخیلی یا واقعنی!)

از خودم شروع می‌کنم:

1. مریم. دوستان، مریمی صدا م می‌کنن حتی توی دنیای واقعی!

2. نه. یکی‌ه.

3. مامان‌م.

4. خیلی دوست‌ش دارم. لطیف و مهربون‌ه اسم‌م.

5. همین "مریم" خوب‌ه. اسم بهتری سراغ ندارم برای خودم.

6. نه. کلا دروغ نمیگم.

7. بچه که دوست ندارم اما یه مدت دوست داشتم یه پسر داشتم که اسم‌ش "کوروش" بود. الان نظر م عوض شده.

پ.ن: لطفا بی‌ذوق نباشید. می‌دونید که! نیشخند تنبلی، عواقب داره! شیطان

پ.پ.ن: دوستان خوش‌ذوق‌تر اگه دوست دارن، لینک بازی رو بذارن توی بلاگ‌شون. کپی نکنید که همه یه جا - اینجا - جواب بنویسن.

پ.پ.پ.ن: ندا.. بازیگوش

چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*آپارتمان‌شون 2 واحدی بود. یادم رفته بود سوال کنم کدوم زنگ طبقه‌ی پنجم مال اوناست. یعنی انقد شوخی و جدی، بحث کردیم دیگه آخرش فقط آدرس رو نوشتم و به جزئیات‌ش فکر نکردم.


???????
چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع:
Share

*دوستانی که اعتقاد دارن، بخونن و به بقیه هم بگن. دوستانی هم که اعتقاد ندارن، لطف کنن به بقیه احترام بذارن:

چهارشنبه‌ی آخر ماه صفر (امروز) برای گشایش کارها و رزق و روزی فراوان و حلال، قبل از غروب آفتاب، سوره‌های انشراح (الم نشرح)، تین، نصر، اخلاص، ناس، فلق، حمد را هر کدام 7 مرتبه بخوانید.

اعمال مجرب آخرین چهارشنبه‌ی ماه صفر برای خانه‌دارشدن رو هم بخونید.

چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*از شوهر ش جدا شده. با نصف بیشتر فامیل‌ خودش هم قهر ه. اسم هر کدوم بیاد، یا میگه "من آدم‌ش کردم" یا میگه "ول‌ش کن. آدم نیست".

تا اینجا ش به من مربوط نمیشه اما وقتی درباره‌ی صبر، گذشت در زندگی، پذیرش آدم‌ها همینطوری که هستن و مسائلی از این دست، سخنرانی می‌کنه، دل‌م میخواد بزنم توی دهن‌ش. اون روز هم 100 بار گفت که مگه ازدواج، الکی‌ه؟ خانواده‌ی طرف خیلی مهم‌ن. تو باید ببینی طرف‌ت توی چه خانواده‌ای بزرگ شده. اگه همه‌شون با هم قهر باشن، معلوم‌ه صبر ندارن، گذشت ندارن، مردم‌گریز ن، نباید توی خانواده‌شون طلاق داشته باشن، ازدواج با کسی که پدر و مادر ش از هم جدا شده‌ن، از بنیان غلط‌ه. آدم بره با یه پرورشگاهی ازدواج کنه، بهتر ه تا ازدواج با کسی که پدر و مادر ش طلاق گرفتن. آدم باید فلان باشه، آدم باید بهمان باشه.

هی گفت و گفت و گفت. آخر سر بهش گفتم هیچ‌وقت اینطوری حرف نزن فلانی. خودت که از شوهر ت جدا شدی. حتی الان هم به خاطر ازدواج بچه‌ت، حاضر نیستی بعد از این 20 سالی که جدا از هم بودین، دوباره بشینی با شوهر سابق‌ت صحبت کنی، شاید به توافق برسین. نمیشه که اون دیو بوده باشه و تو فرشته.

اسم هر فامیل‌تون هم که میگی، یه بدوبیراهی پشت‌ش اضافه می‌کنی. بشین به رفتارای خودت هم فکر کن. این شرایطی که انقد ازش بد گفتی، دقیقا شرایط خودت‌ه. ولی خوش‌ت میاد کسی انقد راحت، کل زندگی و شخصیت تو رو زیر سوال ببره؟

مریمی! تا آخر ش هیچی نگفت. اما دفعه‌‌ی بعد که دیدم‌ش، باز شروع کرد پشت سر مردم، بد گفتن...

چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*پنج‌شنبه خونه‌ی دوست‌م دعوت‌م. قرار ه برای آخر ماه صفر، مراسم بگیره که از بعد از اذان مغرب شروع میشه تا 4-3 ساعت بعدش نهایتا. خونه‌ی دوست‌م از خونه‌ی ما حدود 1/5-1 ساعت فاصله داره اما چون من عاشق مترو ام، راحت میرم و اذیت نمیشم.

ولی برای برگشتن سخت‌م میشه یعنی اگه از خونه‌ی اونا تا مترو رو هم راحت برم، از مترو تا خونه‌ی خودمون سخت‌م میشه چون میشه 9-8 شب. تابستون بود، عیب نداشت اما زمستون‌ه خب.

می‌تونم برگشت رو با آژانس بیام ولی موشن‌سیکنس دارم و مستحضرید که توی ماشین، حال‌م خیلی بد میشه. همیشه آرزو می‌کنم کاش آژانس‌ها، اسب و الاغ هم می‌فرستادن، نه فقط ماشین.

از طرفی 100 سال‌ه مراسم اینطوری نرفتم. دوست‌م هم دل‌ش میخواد من برم. نه برای کمک و اینا. کلا دوست داره برم همدیگه رو ببینیم.

این رو هم اضافه کنید که اکثر مهمونا خانومای میان‌سال یا پیر هستن اغلب با خصایص تیپیک اون سن. و دوست‌م کم مونده گریه کنه از یادآوری مراسم پارسال.

دوست‌م معتقد ه وسط دعا و سخنرانی زشت‌ه آدم چای بگردونه و شیرینی تعارف کنه. همه باید ساکت بشینن و گوش بدن. بعدش که تموم شد، هر قدر خواستن پذیرایی شن و بردارن ببرن اصلا. به مامان‌ش اینا هم سپرده بود که در طول مراسم، در آشپزخونه رو ببندن که کسی توقع پذیرایی نداشته باشه.

یه خانوم پیری توی فامیل‌شون دارن که به دلایلی نمیشه دعوت‌ش نکن. ایشون یه تنه کل فامیل دوست‌م رو دق داده بود اون شب چون تمام مدت چشم‌ش توی مجلس می‌چرخید و وسط دعا هوار می‌زد خانوم فلانی چای نخورد! اون یکی چای‌ش رو با قند خورد. بهش کیک یزدی ندادین. این یکی کیک برداشت، شکلات نخورد. هیس و زشت‌ه و الان وقت پذیرایی نیست هم حالیش نمی‌شد.

مامان‌ دوست‌م علامت می‌داد دخترا اوامر صادره رو اجرا کنن. دوست‌م هم اخم! که بشینید سر جا تون. من که گفتم وسط دعا کسی پذیرایی نکنه. واسه خوردن جمع شدیم یا دعا که وسط دعا هی خوراکی اسم می‌برن، شما هم می‌دوید؟

خلاصه گفت دق کردم تا مراسم تموم شد. گفتم من دیگه شکر می‌خورم غذا بدم بعد از مراسم چون همه آخراش بلند شدن ایستادن دم آشپزخونه منتظر! من هم ندید گرفتم. گفتم وقتی انقد نمی‌فهمن که هنوز دعا تموم نشده، بذار همونطوری وایسن. این وسط اون خانوم‌ه هم هی می‌گفت این داره میره. غذا ش رو بریز ببره. اون میخواد بره، پاشو غذا بهش بده.

می‌گفت مثلا یه خانومی بود. کلی پز می‌داد که دخترای من تحصیل‌کرده‌ن. مهندس‌ن. فلان و بهمان‌ن. انگار ما بی‌سوادیم، فقط اونا مهندس‌ن. بعد اون روز باید می‌دیدی‌ش. یه دبه با خودش آورده بود. گفت لطف کن اگه غذا هست، بریز توی این برای دخترام هم ببرم.

می‌دونی مریمی؟ فکر کردم اگه اینا انقد باکلاس‌ن دیگه دبه‌شون چی‌ه؟ خب مث بقیه یه ظرف بردارن ببرن دیگه. آخر سر هم اون خانوم ه اومد با یه ممتی گفت غذا نذاشتی توی یخچال‌ت؟ گفتم من غذا نگه نمی‌دارم. هر چی هست میدم مردم ببرن. برای مراسم پخته‌م. چرا قایم کنم توی یخچال؟

خانوم‌ه گفت آخه من غذا م رو دادم به اون خانوم دبه به دست! من هم گفتم اون خودش غذا داشت. چرا دادین شما؟ خانوم‌ه گفت آخه یه دونه کم بود. گفتم حاج خانوم این غذا تبرک‌ه. شکم‌سیری نیست که دبه و قابلمه میارن! دیگه غذا نیست براتون بریزم. این شما، این هم یخچال.

دیگه خانوم‌ه باور کرد که دروغ نمیگم و غذا تموم شده، با اخم و دلخوری رفت. امسال گفتم بمیرم هم غذا نمیدم دیگه. سر همون چای و شیرینی به قدر کافی دق‌م میدن. آدم میخواد ثواب کنه، انقد حرص میدن این زن‌ها، اشک آدم رو درمیارن.

حالا می‌دونی امسال چی شده؟ یکی از فامیلامون نذر کرده آخر مراسم خونه‌ی ما شام بده نذری! به خدا غصه‌م شده که باز این زن‌ها مراسم رو به هم می‌زنن به خاطر شام. واقعا نمی‌دونم چطوری بهشون بفهمونم زشت‌ه آدم وسط دعا حرف بزنه، اون هم درباره‌ی خوراکی. خب نخورده که نیستن هیچ‌کدوم‌شون.

خلاصه ماجرا اینطوری‌ه. من هم که معرف حضور تون هستم. اعصاب معصاب ندارم. ممکن‌ه برم اونجا و کلی حرص بخورم. یا کلا کلید آشپزخونه رو توقیف کنم تا آخر مراسم. که خب فکر نکنم حرکت خوبی باشه نیشخند حالا با این اوصاف چه کنم؟ برم یا نه؟

سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*من همچنان دل‌م شکلات تخته‌ای میخواد ناراحت همه‌ی اینا رو میخوام

اصلا شکلات انقدی میخوام

اگه میخوای ضعف اعصاب بگیری، اینا هم هست. به خدا الان میرم می‌خرم. دیگه هر چی صبر کردم، بس‌ه. گور پدر خوش‌تیپی.

سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*چند وقت پیش، توی برنامه‌های سمت خدا، صحبت نحسی ماه صفر بود. کارشناس مذهبی برنامه گفتن که مرحوم شیخ عباس قمی (ره) در کتاب شریف مفاتیح‌ الجنان نوشته‌ن که "بدان که این ماه، معروف به نحوست است و برای رفع نحوست، هیچ چیز بهتر از تصدق و ادعیه و استعاذات وارده نیست..."

سمت خدا: مرحوم محدث قمی در کتاب وقایع الایام دارد که ماه صفر، بعد از سه ماه حرام است - ذی قعده و ذی حجه و محرم - در این ماه‌های حرام، جنگ حرام بوده است. ماه صفر، جنگ‌ها شروع می‌شده است. مردم همیشه خاطره‌ی تلخی از ماه صفر داشته‌اند. یکی از علت‌هایی که ماه صفر به ماه نحس معروف شده است، به خاطر همین جنگ‌ها بوده است. در کتاب مفاتیح محدث قمی داریم که این ماه، به نحسی معروف است. هیچ کاری بهتر از صدقه دادن، دعا خواندن و استغفارات وارده نیست. مردم در ماه صفر بیشتر صدقه می‌دهند. در اعمال ماه صفر دعایی دارد: یا شدید الغربا یا شدید المحال یا عزیز یا عزیر. خوب است که در مساجد، این دعا خوانده شود.

اگر در خویشاوندان نیازمندی دارید، نمی‌توانید آن را به بیگانه بدهید. کسانی در صندوق کمیته‌ی امداد، صدقه بیندازند که در خویشاوندان‌شان فقیر نداشته باشند. در کتاب گزیده کافی داریم: فردی به امام صادق (ع) گفت که من نمی ‌وانم تنها غذا بخورم و حتما باید نیازمندی سر سفره‌ی من باشد. حضرت فرمود: ثواب کسانی که سر سفره ی تو می‌آیند، بیشتر از ثواب تو ست زیرا آنها وقتی پیش تو می‌آیند، روزی می‌آورند و وقتی می‌روند، آمرزش گناهان تو را می‌برند. اگر شما نگران نحس بودن ماه صفر هستید، بهترین کار، خدمت به نیازمندان است.

انشاء الله ما در غوغای محشر، جزو کسانی باشیم که نام ما را با خوبی ندا می‌دهند.

سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*استاد فرهنگ می‌گفت من خیلی دیده‌م جوونا نشان زرتشتی‌ها رو میندازن گردن‌شون یا میدن طرح‌ش رو بندازن روی کاپوت ماشین‌شون. میگن مگه "گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک" چه‌ش بود که ما بخوایم بشیم شکل عربا؟ پیغمبر عربا چه ربطی به ما داره؟

خب راستش این حرفی بود که خودم هم گاهی می‌زدم.

استاد گفت من خودم عرب نیستم. اصالتا ایرانی‌م. قرار هم نیست خودمون رو بکنیم شکل عربا. شعار "گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک" خیلی قشنگ‌ه اما یه ایرادی داره. اگه گفتین چی؟

کسی چیزی به ذهن‌ش نرسید.

ادامه داد: فرض کنید شما یه مادری دارید که زیاد هم میرید بهش سرمی‌زنید. از راه می‌رسید کلی قربون صدقه‌ش میرید (گفتار نیک) و هر کاری هم داره، خرید و غیره، براش انجام میدین (کردار نیک). قبول دارین فرمان همه‌ی کارهای ما رو مغز میده؟ ما قبل از هر کاری فکر می‌کنیم. گاهی این فکر، خودآگاه‌ه گاهی هم ناخودآگاه اما در هر صورت، تا فکری نباشه، فرمان از مغز صادر نمیشه.

حتی وقتی شما لجبازی می‌کنید با کلام یا عمل‌تون، فرمان‌ش از مغز شما صادر شده. وقتی هم نیکی می‌کنید، فرمان‌ش از مغز اومده (پندار نیک) اماااا چرا شما انقد به مامان‌تون خوبی می‌کنید؟ چون مامان‌تون یه حساب بانکی‌ای داره که شما نقشه‌ی پول‌هاش رو کشیدین. این همه سر زدن و قربون صدقه و کمک، به خاطر صاحب شدن اون پول‌هاست.

ظاهر عمل شما درست‌ه. پندار و گفتار و کردار تون، نیک‌ه اما نیت‌تون چی‌ه؟ نیت‌تون خوب نیست. برای همین میگن انما الاعمال بالنیات. ملاک سنجش اعمال ما نیت‌مون‌ه.

پ.ن: لطفا نیاید بگید عربا فلان. من کار ندارم کی حرف می‌زنه، گوش میدم ببینم چی داره میگه. و این حرف، از نظر م درست بود.

سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*گوشه‌ی دنج خونه

سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*فکر کن خیال باطل

دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*قسمت 1 و 2 و 3 و 4 و 5: گفت نه!

راستش من هیچ‌وقت درک نمی‌کردم چرا وقتی کسی برای خودش یا دیگری میره خواستگاری و طرف مقابل، جواب منفی میده، مردم ناراحت میشن! به خودم می‌گفتم هر پیشنهادی، جواب‌ش یا مثبت‌ه یا منفی‌ه. دیگه زور که نیست. ناراحتی نداره اما اون روز فهمیدم با دلیل یا بی دلیل، آدم ناراحت میشه حتی اگه توضیح منطقی هم براش نداشته باشه.


???????
دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*دوستان عزیز! خواهش می‌کنم قبل از اینکه سوال‌های عریض و طویل بپرسید، متن‌های مرتبط با موضوع سوال‌تون رو به دقت بخونید. اگر باز هم به جواب سوال‌تون نرسیدید، کامنت عمومی بذارید با ذکر اسم و ایمیل‌تون. من واقعا نه وقت دارم، نه حوصله که دونه‌دونه برم این وبلاگ و اون وبلاگ، جوابا رو براتون بنویسم. مجبور م یا کامنت خصوصی‌تون رو عمومی کنم و جواب بنویسم زیر ش یا کلا جواب ندم. حداقل ایمیل‌تون رو بنویسین جواب براتون ایمیل شه. حالا اینکه سوال این پست رو زیر اون یکی پست می‌نویسین، فدای سر تون اصلا.

اون نوابغی هم که بدون اسم و ایمیل و آدرس، چرت‌وپرت می‌نویسن، خودشون رو مسخره کرده‌ن دقیقا که جواب هم میخوان تازه! کاش قبل از فروختن نت به یه عده ازشون تست آی‌کیو می‌گرفتن. واقعا چه جور آدمایی هستن بعضیا؟!

دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*کلاس استاد فرهنگ همیشه از اول‌ش انقد شلوغ بود که استاد با یه اکیپ 20 نفری وارد سالن می‌شد و بعد از تموم شدن سرود ملی، دیگه ازشون می‌خواست برن بشینن بتونه کلاس رو شروع کنه.

این دفعه، من خیلی سوال داشتم. البته همه‌ش مال خودم نبود. راستش یکی‌ش رو سر فرصت نوشتم، یکی‌ش رو وقتی منتظر بودم در سالن باز شه نوشتم هول‌هولکی، اون 2 تا رو قبل از شروع کلاس گذاشتم روی میز. سومی رو دوست مامان خواست بنویسم. گفتم به جون خودم جواب‌ش همین‌ه که دارم میگم. گفت نه. تو بنویس.

این سومی رو بردم بذارم روی میز. استاد داشت کاغذا رو می‌خوند. من ریز سلام کردم فکر کردم نمی‌شنوه و کلا حواس‌ش نیست ولی وقتی برگشت جواب‌م رو داد، رو م زیاد شد چهارمی رو هم پرسیدم. پنجمی رو نوشتم و وسط کلاس دادم دست‌ش. کلا همه‌ی وقت کلاس مال من بود دیگه. البته بعد چند دقیقه کل سالن، پر شد اما من خوشحال بودم همه‌ی سوالا رو پرسیده‌م.

یکی از سوالا این بود که پرسیدم راضی هستین مردم فایل‌ها رو کپی کنن یا دانلود؟ استاد گفتن که اگر واقعا پول دارید و مشکلی برای خرید اینترنتی ندارید، از روی سایت، خرید کنین. پول‌ش توی جیب من نمیره و در مسیر دیگه‌ای خرج میشه. اگه واقعا می‌تونید، از روی سایت بخرید. (محبوب‌ترین محصولات)

اگر نمی‌تونید به هر دلیلی، دانلود فایل متنی، صوتی، فیلم، کپی کردن سی‌دی، همه‌ش رو راضی‌م. نوش جون‌تون. بنابراین دوستان خارج از کشوری که سوال کرده بودن، با خیال راحت، فایل‌ها رو دانلود کنن. خودم شخصا سوال کردم و اجازه‌ش رو دادن.

راستش این مناعت طبع رو خیلی دوست داشتم. فکر نکنم هیچ‌وقت اون لبخند رضایت از حافظه‌م محو شه.

یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*همیشه میگن "سن خانوما رو ازشون نپرسید" چون ناراحت میشن و حس می‌کنن و پیر ن و بهشون برمی‌خوره و فلان! راستش زیاد دیده‌م مورد اینطوری ولی خیلیا هم هستن که خیلی عادی، سن‌شون رو میگن و دلیلی نمی‌بینن بخوان پنهان‌ش کنن یا از گفتن‌ش ناراحت شن.


???????
یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*اصولا بنده، ید طولایی در نوشتن توضیحات مرتبط دارم! پست آسانسور معیوب - حلقه رو هم نوشتم که "یک ربع مانده" رو معرفی کرده باشم و بگم دوشنبه‌ها اونجا هم می‌نویسم. بعد کامنت‌های خصوصی و مسج‌ها رو باید ببینی. کسی یک کلمه درباره‌ی خود "یک ربع مانده" ننوشته. بعد همه درباره‌ی قیافه‌م نظر داده‌ن. لایک به تمرکز تون نیشخند

یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*به یکی از دوستان گفتم چرا میشینی وبلاگ این زن‌های دوم رو می‌خونی؟

راستش فکر کردم آمار بالا و لایک و کامنت، اینجور زن‌ها رو تشویق می‌کنه. حرکتی هم که تشویق شه، حتما تکرار میشه! فکر کردم اگه یه روزی یکی از ما بفهمیم همون زن دومی که برای وبلاگ‌ش مشتاق بودیم و لایک می‌زدیم و کامنت میذاشتیم، هووی خودمون‌ه، چه حالی میشیم؟ باز هم ذوق می‌کنیم برای آپدیت شدن بلاگ‌ش؟

یکی از اقوام ما که الان مرد خیلی پیری‌ه، وقتی جوون بود، زندگی خیلی خوبی داشت. خونه‌ی بزرگ، ماشین خوب، درآمد مناسب، زنی که واقعا فرشته بود، زیبا و خوش‌پوش. یه زن اجتماعی و مهمون‌نواز که ماشالا هنوز هم سرزنده و خوش‌پوش و تمیز ه.

این بنده‌ی خدا همون سال‌های جوونی‌ش، یه بار رفت برای یکی از درس‌های یکی از بچه‌هاش، معلم خصوصی بگیره. معلم مذکور، زن مطلقه‌ای بود که 6 متر هم زبون داشت.

راستش من نگاه بد جامعه به زن مطلقه رو اصلا نمی‌پسندم. همیشه میگم وقتی زن و مردی از هم جدا میشن، یعنی با هم - به هر دلیلی - زندگی خوبی نداشته‌ن. بعد چطوری‌ه که اون زن رو خطرناک می‌دونیم و ازش دوری می‌کنیم اما به اون مرد، خیلی احترام میذاریم و دل‌مون براش می‌سوزه حتی؟

یکی از آشناهای ما آقایی بود که برای طلاق‌ش، وکیل گرفت. وکیل‌ش خانوم میانسالی بود از این زن‌های زبر و زرنگ و کارکشته. دیگه دم به دقیقه به این آقا تلفن می‌زد که بیا کار ت دارم. پاشو بیا فلان مدرک‌ت رو بیار. بیا پول بریز به حساب‌م. بیا بیا بیا... راستش نمی‌دونم این کارها دونه‌دونه پیش میومد یا یهو تکلیف کار مشخص بود و خانوم‌ه عمدا طول‌ش می‌داد اما 100 دفعه این آقا رو برد و آورد.

انصافا سرعت کار ش بالا بود و خیلی زود، تکلیف رو مشخص کرد. روز دادگاه هم با آقای موکل‌ش رفته بود. وقتی امضا کردن و تموم شد، طبیعتا همه اعصاب‌شون داغون بود و حال‌شون گرفته! توی اون هاگیر واگیر به یکی از اقوام نزدیک آقای موکل گفته بود من یه دختر جوون دارم که خیلی خوب‌ه و فلان و بهمان‌ه. اگه یه وقت این آقای موکل خواست زن بگیره، شما دختر من رو بهش یادآوری کن!

یعنی هنوز مهر طلاق مرد خشک نشده، مادر دختر اصرار می‌کرد بیا دختر من رو بگیر! فکر کرده بود مثلا چه مورد خوبی یافته برای دختر ش. اصلا هم این پیشنهاد رو بد نمی‌دونست. فکر هم نکرده بود مردی که سال‌ها زندگی مشترک و بعد هم طلاق رو تجربه کرده، حتما با یه دختر مجردی که چنین تجربه‌هایی نداشته به مشکل برمی‌خوره!

ولی فکر نکنم کسی خوش‌ش بیاد بره خواستگاری یک زن مطلقه! خیلی‌ها اصلا کار ندارن دلیل ازدواج چی بوده، مدت‌ش چقدر بوده، چرا به طلاق رسیده. فقط میگن دختر ه طلاق گرفته؟ پس پرروئه به درد زندگی نمی‌خوره!

البته من متاسفانه این پررو شدن رو قبول دارم اما نه فقط برای زن‌ها. هم زن، هم مرد. شاید پررو شدن کلمه‌ی مناسبی برای توصیف این حالت نباشه اما بارها دیده‌م. وقتی کسی میخواد ازدواج کنه، حتی دوست نداره اسم طلاق بیاد وسط. خیلیا لب‌شون رو می‌گزن و میگن قباحت داره و شگون نداره. البته بعضیا هم فیلم‌ش رو بازی می‌کنن که عروس مذکور رو ش نشه یا جرات نکنه مثلا حق طلاق بخواد. یه برچسب هم آماده دارن که: زنی که از اول میگه حق طلاق میخوام، یعنی با فکر طلاق داره میاد برای ازدواج!

این آدما یا احمق‌ن یا ساده. والا اگه همون موقع برگردی به داماد مذکور بگی "در صورت ازدواج با این زن، هرگز نمی‌تونی ازش جدا شی مگه اینکه اون ترک‌ت کنه" به جون خودم قسم می‌خورم که امکان نداره مرد مذکور قبول کنه اون ازدواج رو اما توقع دارن زن‌ها قبول کنن و اعتراضی هم نداشته باشن. اینها رو بارها گفته‌م و دیگه هم حوصله ندارم تکرار شون کنم ولی نمیشه اثر تجربه‌های قبلی رو روی رفتارهای بعدی کلا ندید گرفت.

معلم خصوصی مطلقه‌ی قصه‌ی ما هم هی رفت و اومد و دلبری کرد و خندید و تلفن زد و عشوه اومد تا دل پیرمرد قصه رو که اون زمان جوون بود، برد و کار رسید به ازدواج مجدد!

زن زیباروی قصه که همسر اول بود، خیلی دل‌ش شکست اما زیادی بزرگوار و عاقل بود. به خاطر بچه‌هاش موند. گفت اون زن، شوهرم رو فریب داده. مطمئن‌م خیلی زود پشیمون میشه.

اینها گفتن‌ش آسون‌ه، تحمل‌ش نه! چند سالی گذشت و مرد جوون قصه از زن دوم‌ش صاحب یه بچه هم شد. بعد اختلاف‌ها بالا گرفت و زن دوم اظهار پشیمونی کرد. گفت وقتی زن اول‌ت مونده و ازش بچه داری و خونه و زندگی‌ت سر جا ش‌ه یعنی من این وسط، زیادی‌م! چند صباحی خوش بودی. تقی به توقی بخوره، من رو رها می‌کنی و برمی‌گردی سر زندگی‌ت.

یه روز این بچه‌ت مریض‌ه، یه روز مدرسه‌ی اون یکی جلسه‌ی اولیا مربیان گذاشته. یه روز زن‌ت تلفن می‌زنه کار ت داره، یه روز برادر ش اینها دارن میان خونه‌تون، باید بری بشینی کنار شون. هیچ‌کس هم عشق اول نمیشه. حرف هم بزنم، میگی ناراحتی برو همونجا که بودی. پس من میرم!

بچه‌ش رو گذاشت و رفت. زن اول خیلی تحت فشار بود اما با رفتن زن دوم، جون تازه‌ای گرفت. لبخند فاتحانه‌ای زد و گفت بچه‌ی زن دوم رو مث بچه‌های خودش بزرگ می‌کنه و واقعا هم این کار رو کرد و خود من تا مدت‌ها نمی‌دونستم اون بچه، بچه‌ی زن اول نیست و یادگار هوو ش‌ه!

بچه‌ی زن دوم، سال‌ها بین خونه‌ی پدر و مادر ش در رفت‌وآمد بود. بچه‌ها باعث میشن پدر و مادر همیشه به هم وصل بمونن. یه روز خبر داد که مادر ش مریض شده. مدام اونجا بود. از کسی پولی نخواست اما شاید توقع داشت کسی که روزی شوهر ش بوده، حمایت‌ش کنه. حمایت عاطفی.

زن اول گفت گناه داره. بیارش خونه، ازش پرستاری می‌کنم. مرد قصه مخالف بود اما زن اول، اصرار کرد. فکر نکنید آدم خیلی مومن و مذهبی‌ای‌ه. نه. واقعا نه. از این‌هاست که هم جا بی‌حجاب می‌گرده و به خودش هم می‌رسه. الان هم که پیر و مریض‌ه، همینطور ه.

زن دوم اومد خونه‌ی زن اول، خوابید و پذیرایی شد. چند ساعتی قیافه گرفت. بعد نشست به گریه کردن. که من بهت بد کردم. اگه می‌خواستم ازدواج کنم، باید زن یکی مث خودم می‌شدم. یه مردی که زن‌ش رو طلاق داده یا زن‌ش فوت شده. بد کردم که هووی کسی شدم. این مریضی و فلاکت هم تاوان غلطی‌ه که کردم و نباید می‌کردم. شال‌ها زجر ت دادم. حرص‌ت دادم. عشق‌ت رو ازت گرفتم. خدا هم زده پس سر م. چوب خدا که صدا نداره.

زن دوم به علت همون بیماری فوت شد. زن اول سال‌هاست داره کنار شوهر ش زندگی می‌کنه. من جوون تحصیل‌کرده‌ی امروزی! واقعا نمی‌دونم این عشق بود یا عقل و منطق که باعث شد زن اول بمونه. فکر نکنم در موقعیت مشابه، لحظه‌ای تحمل می‌کردم اون زندگی رو. واقعا نمیشه گفت. باید رفتار آدما رو توی موقعیت دید. برای همین ه که شناخت آدما به این آسونی نیست و زمان زیادی می‌بره. گاهی حتی به بلندی یک عمر زندگی...

الان هر وقت فامیل جمع‌ن و حرف ازدواج میشه، پیرمرد قصه من توی جوونی‌م یه غلطی کردم. پنهان‌ش هم نمی‌کنم. غلط کردم. چشم‌چرونی کردم. هوس‌بازی کردم. سر خودم رو هم کلاه گذاشتم. گفتم ازدواج رسمی‌ه و اشکالی نداره. با دست خودم، شخصیت و اعتبار و زندگی‌م رو نابود کردم. زن و بچه‌م رو عذاب دادم.

زن‌م فرشته بود. خانومی کرد. بزرگواری کرد. موند و من رو جمع‌وجور کرد. همه‌ی زن‌ها مث زن من نمیشن. حق هم دارن. سر تون رو بندازید پایین، مث آدم زندگی‌ کنید. چشم‌تون نچرخه این‌ور و اون‌ور. زنی که میاد هوو ی کس دیگه میشه، خوب نیست. اون زندگی، خوب نمی‌مونه. من یه غلطی کردم، شما نکنید.

اینجا و اینجا رو بخونید. درباره‌ی چندهمسری.. بر سر دوراهی

یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*یادش بخیر. نمی‌دونم انداختیم‌شون دور یا نه. آرزو م‌ه اون کیف زرشکی‌رنگ رو پیدا کنم و هنوز کتابام تو ش باشن... جلد 1.. 2.. 3..

یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: کتاب
Share

*آپارتمان‌شون 2 واحدی بود. یادم رفته بود سوال کنم کدوم زنگ طبقه‌ی پنجم، مال اوناست. یعنی انقد شوخی و جدی، بحث کردیم دیگه آخرش فقط آدرس رو نوشتم و به جزئیات‌ش فکر نکردم.

از روز دعوت‌ش تا پشت در ورودی ساختمون داشتم با خودم می‌جنگیدم. واقعا دلیل بعضی لوس‌بازی‌های دخترا رو متوجه نمیشم. 100 سال پیش توی مدرسه، همکلاسی بودیم. دیگه تموم شده رفته پی کار ش. این دعوت‌ها و دور هم جمع شدن‌ها چه معنی‌ای داره؟

...ادامه‌ش رو دوشنبه عصر در یک رب مانده بخونید.

شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: بچه‌ها
Share

*ای کسانی که اینجا رو بی‌سروصدا می‌خونید، چه غریبه باشید چه آشنا، اگه پست رمزدار بنویسم، رمز ش رو بهتون نمیدم بی‌تعارف. نگید نگفتی نیشخند به بهانه‌ی بازی تاریخ تولد، یه حاضری بزنید خب. مگه اشکالی داره؟ لبخند

شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*اگه مث من از دنیا عقبی، اینجا رو ببین.

جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*بعضیا کار با گودر رو بلدن اما ساخت لینک‌دونی گودری رو بلد نیستن. عرض کردم که براشون می‌سازم صلواتی! ولی بعضی از دوستان، نه کار با گودر رو بلدن، نه ساخت لینک‌دونی گودری رو. این‌ه که بعد از تحویل گرفتن لینک‌دونی، نمی‌تونن باهاش کار کنن و در راستای اینکه بنده اگه خدا قبول کنه، آدمیزاد هستم نیشخند و در این وبلاگ، زندگی نمی‌کنم، این‌ه که نمی‌تونم مدیریت گودر تمام عزیزان رو به عهده بگیرم. لذا بر آن شدم که یک بار کار با گودر - گوگل ریدر - رو تصویری آموزش بدم تا همه خودشون یاد بگیرن و خیلی راحت، لینک‌هاشون رو اضافه یا حذف کنن. خوب‌ه؟

دوستانی که بلدن، برن توی حیاط، بازی کنن. دوستانی که بلد نیستن، بیان جلوتر بشینن - نوستالژی روزهای مدرسه - شروع می‌کنیم: آموزش طرز کار یا شیوه‌ی کار با گوگل ریدر یا گودر:


???????
جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*راست میگه. دوستی داشتم که انقد براش خواستگار سنتی اومده بود و نپسندیده بودن و رفته بودن، اغلب دلیل‌ش رو اطلاع هم نداده بودن، باور کرده بود لابد اشکالی این وسط وجود داره.

دکتر فرهنگ می‌گفت اجازه ندید باهاتون مث یه مجسمه رفتار شه. بیان ببینن، اگر پسندیدن، برن پسر شون رو بیارن. مگه میخوان برای خونه‌شون مجسمه بخرن؟ دختر هم حق داره بخواد همون اول، پسر رو ببینه. شاید اونی که پسندیده نشه، پسر باشه اصلا.

گفت اینطوری کسی رو نپذیرید. مردم گفتن توی شهر ما این رسم‌ه - نمی‌دونم یزد بود یا اصفهان یا کجا - و اگر اینطوری بگیم، بهشون برمی‌خوره و دیگه نمیان. دکتر گفت وقتی خودتون اجازه میدین باهاتون اینطوری برخورد شه، پس از چی شکایت می‌کنید؟ گفت من خیلی دیدم دخترهایی رو که بارها براشون خواستگار اومده، طرف به هر دلیلی خوش‌ش نیومده، رفته و دیگه نیومده، انقدر هم بی‌ادب بوده که یه تلفن نزده تکلیف دختر رو مشخص کنه. کلی منتظر ش گذاشته، آخر دختر فهمیده که نه اینا انگار قرار نیست دوباره بیان. وقتی چند بار این ماجرا تکرار شده، دختر فکر کرده لابد من ایرادی دارم که هر کس یک بار میاد، دیگه نمیاد.

از اون طرف به پسرها هم توصیه کرد اگه همون اول، خانواده‌ی دختر گفتن حتما باید خونه بخری، این حرف‌شون، حرف خوبی نیست که شما رو با خونه می‌سنجن. پسر همین که عرضه‌ی کار کردن داشته باشه و بتونه خونه‌‌ای مناسب رو برای شروع زندگی رهن یا اجاره کنه، کافی‌ه. قرار نیست همه اول زندگی، خونه داشته باشن از خودشون.

این بی‌تربیتی‌ها چی‌ه که ما انجام میدیم؟

اون زمان فکر کردم مگه میشه کسی 20 بار خواستگار بپذیره و اونا هم دیگه نیان و دختر ه هم اعصاب‌ش حسابی به هم بریزه؟ بعد دیدم بله. میشه! دکتر فرهنگ‌ یه چیزی دیده بود که یه چیزی می‌گفت.

پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*...بحث آخر م درباره‌ی شخص خودتون است که موقع معرفی خود بعد از سن، صفت مطلقه‌بودن را ذکر کردید: 38 ساله هستم و مطلقه.

شما هویت‌تان خیلی فراتر از مطلقگی‌تان است. موقع معرفی خود از دستاوردهاتون استفاده کنید، نه از اتفاقات بد زندگی‌تون. مثل اینکه اگر من یرقان داشته باشم، لازم نیست تو معرفی خودم بگم من علیرضا 38 ساله مریض یرقانی هستم...

شما خیلی صفات مهم‌تر دارید که می‌تونید در معرفی خود استفاده کنید. تمرین کنید هویت خود را عزت‌مندتر کنید.

پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*دیشب داشتم با فر صحبت می‌کردم. خیلی ناراحت بودم. خیلی. فر همیشه خوش‌اخلاق‌ه. حتی وقتی خیلی کار سر ش ریخته. این حجم اندوه، برام عجیب بود. بعد گفت که ماجرا این بوده. من مونده‌م این دختر چرا انقد مظلوم‌ه؟

می‌دونی؟ من اصلا آدم شری نیستم. اصلا و ابدا. هرگز. اما سر بعضی فضولی‌ها و بی‌احترامی‌ها هیچ جوری کوتاه نمیام. یک بار سر رییس‌م توی شرکت چنانا فریادی زدم که همه‌یش شرکت، جمع شدن پشت در اتاق‌م. حتی خودم هم تعجب کرده بودم. چرا؟ چون مردک، معتاد بود و گیج. بله! معتاد بود. حالا اعتیاد یا سوء مصرف مواد یا هر کوفتی اسم‌ش هست. یک روز خوش و خرم میومد با نیش باز، فردا ش اخما ش توی دهن‌ش بود و همه رو عصبی می‌کرد.


???????
پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*به نظر م خنده‌دار ه آدم به خاطر فوتبال، سکته کنه بمیره.

- کجا ش خنده‌دار ه؟

من: اینکه جون کسی انقدر بی‌ارزش باشه که به خاطر اینکه فلان تیم به بهمان تیم، گل زد یا نزد، سکته کنه بمیره. البته شاید هم گریه داشته باشه جای خنده. نمی‌دونم.

- این خنده‌دار نیست. اسم‌ش تعصب‌ه.

من: تعصب بیجا هم خنده‌دار ه خب. تعصب سر شوت شدن یه توپ، خنده‌دار نیست؟

- نخیر نیست. اصلا شاید طرف دوست داره تعصب داشته باشه.

من: این هم از اون حرفاست! طرف به اعصاب و روان خودش مسلط نیست، اسم‌ش رو میذاره دوست داشتن!

- بله. دوست داره متعصب باشه به تیم‌ش.

من: شما هم الان داری تعصب بیجا نشون میدی که دفاع می‌کنی از کسی که دوست داره! به خاطر شون شدن یه توپ! بمیره.

- من هم دوست دارم تعصب داشته باشم.

من: پس شما هم مشکل روحی روانی داری انگار. بلند شو برو خونه‌تون، من حوصله ندارم جسد یه فوتبال‌دوست متعصب رو بکشم اورژانس و پزشکی قانونی.

 

پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*قسمت 1 و 2 و 3 و 4: دختر لاغر مذکور کلا با اخم وارد شرکت می‌شد همیشه اما چشم‌ش به هر کسی میفتاد، می‌خندید و سلام و احوالپرسی می‌کرد. اینطوری بود که خیلی راحت، همه می‌تونستن سر صحبت رو باهاش باز کنن.


???????
چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*کسی اینجا هست که گروه خونی‌ش، ب منفی باشه؟ حالا من نوشتم "اهدای زندگی"، ولی نه جون کسی رو میخوان، نه اعضای بدن‌ش رو! فقط خون لازم دارن برای یه بچه. اگه می‌تونید، دریغ نکنید. تنبلی هم نکنید. اینجور وقتا خودتون رو بذارید جای اون مریض. جای خانواده‌ش. اصلا با خدا معامله کنید. بگید خدایا من میرم خون میدم، جا ش تو از من راضی باش. جا ش فلان چیز رو بده. جا ش بهم سلامتی بده. هر کار می‌کنید، زود باشید فقط.

داوطلبین باید مرد، سالم و ساکن تهران باشن تا دسترسی بهشون آسون باشه. از شوهر تون بخواهید توی محل کار ش سوال کنه.

اینجا و اینجا رو هم بخونید. با خود گیلی تماس بگیرید لطفا.

پ.ن: فعلا یه نفر رو پیدا کردم.

چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*اگر دل‌تون لینک‌دونی گودری میخواد، می‌تونید از این آموزش ساخت لینک‌دونی گودری استفاده کنید. اگر کلا بلد نیستید و حوصله‌ی یاد گرفتن هم ندارید، من براتون درست می‌کنم. فقط اینکه جی‌میل‌تون و پسورد ش رو لازم دارم. یاهو میل و پسورد ش رو هم میخواد که از مال خودم استفاده می‌کنم و مشکلی پیش نمیاد. اگر هم بلد نیستید کد رو توی قالب‌تون بذارید، آی‌دی و پسورد وبلاگ‌تون رو هم بدید.

قبلا بارها این کار رو برای دوستان انجام دادم. پسوردهای کسی هم کلا به درد من نمی‌خوره. خیال‌تون راحت باشه. مدارک‌ش هم موجود ه:سهیلا بانو، مولی، سمیه، مهربانوت، نیاز. ندا. فلفل، آفرین، قالب بلاگ رزا، فاطیما، زهرا، هدر بلاگ بانوی بهمن ماه، لیمو خانوم،تمشک خانوم،

والا اگر کمک می‌خواهید، من همین 2 روش به ذهن‌م می‌رسه. یا خودتون درست‌ش کنید یا بدید من براتون درست کنم. چیزی هم در ازا ش نمیخوام. در حد یه جمله هر وقت حس‌ش بود برام دعا کنید ممنون میشم.

پ.ن: آموزش کار با گوگل ریدر

چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*قسمت 1 و 2 و 3: راستش ماجرای آقای همکار رو کلا جدی نگرفتم. خوش‌م نمیومد ازش در کل. من خیلی سخت می‌تونم کسی رو واقعا دوست داشته باشم و اون کسی!، مسلما ایشون نبود. 


???????
چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*قسمت 1 و 2: کلاس بذارم بگم برید ادامه‌ی مطلب؟ (آیکون کم‌جنبگی)


???????
چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*ادامه‌ی قسمت اول: تا 3-2 ماه، توی شرکت، هر طرف می‌چرخیدم، آقای مذکور روبرو م بود! اگر هم استثنائا روبرو م درنمیومد، به طور حتم، پشت سر م بود! مثلا صبح می‌رفتم. می‌دیدم نشسته کنار خانوم منشی. دست‌ش رو زده زیر چونه‌ش. زوم کرده روی در. اوج توجه لابد! عمدا یه جوری هم تحویل می‌گفت که یعنی ما یه جور دیگه‌ای با هم جوریم. من هم می زدم توی ذوق‌ش. یا محل‌ش نمیذاشتم یا علنا ابراز تعجب می‌کنم از احوالپرسی زیادی صمیمانه‌ش.

وقتی من هم زودتر می‌رسیدم، از در که میومد داخل، سراغ من رو می‌گرفت با صدای بلند. بعد میومد ببینه کجا م وایسه به حرف زدن. 3-2 بار هم صندلی‌ش رو برداشت آورد گذاشت اون طرف میز کار م، نشست روبرو م. فکر کن!

گفتم آقای فلانی دقیقا داری چی کار می‌کنی؟ گفت خب نشسته‌م دیگه. گفتم اونجا جای نشستن‌ه؟ پشت به همه، رو به من؟! گفت کسی نیست که. خودمونیم. بشینیم یه کم حرف بزنیم. آخر سر می‌دیدم زور م بهش نمی‌رسه، یکی از آقایون رو صدا می‌زدم با دست، ایشون رو نشون‌ش می‌دادم. طرف هم میومد که فلانی تو خجالت نمی‌کشی؟ اونجا چی کار می‌کنی؟ پاشو ببینم...

می‌رفتم ناهار بخورم، پشت سر م توی ناهارخوری بود. خیلی راحت سوال می‌کرد دستپخت خودت‌ه؟ یه کم بریز برام، این غذا رو دوست دارم. الان دیدم دل‌م خواست. می‌رفتم نماز بخونم. تا میومدم بیرون، می‌دیدم پشت در ه. می‌گفت قبول باشه {#emotions_dlg.e28}

با تلفن حرف می‌زدم، میومد بلند می‌پرسید کی‌ه؟ محل نمیذاشتم. انقدر حرف می‌زد که نمی‌فهمیدم چی دارم میگم. می‌گفت تو رو خدا بگو کی‌ه، من دیگه حرف نمی‌زنم. می‌گفتم خب فلانی‌ه - از همکارا - یا دوست‌م‌ه. بعد گیر می‌داد کدوم دوست‌ت؟ بده من هم حرف بزنم. خیلی زرپوستی با شوخی و خنده میخواست آمار دوستام رو داشته باشه.

اگه مسج میومد یا موبایل‌م زنگ می‌خورد که دیگه خودش رو می‌کشت. گاهی مجبور بودم برم توی اتاق اسرار، در رو قفل کنم که نتونه بیاد فضولی. بتونم بفهمم چی دارم میگم اصلا.

راستش از پررویی و سماجت‌ش گاهی حرص می‌خوردم، گاهی هم خنده‌م می‌گرفت. در کل خیلی خوب بلد بود چطور نرم رفتار کنه و دختر جماعت رو بلانسبت، خر کنه. ولی خب از اونجا که خر کردن من، کمی تا قسمتی سخت‌ه خیلی، موفق نشد.

چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*به نظر شما این برنامه، فلان ساعت پخش شه بهتر ه یا بهمان ساعت؟ به نظر شما دلیل اصلی سکته‌ی قلبی، گزینه‌ی 1 هست یا 2 یا 3؟ به نظر شما بهترین بازیگر سریال فلان، کی بود؟ نظر تون راجع به برنامه‌ی ما چی‌ه؟ نظر تون راجع به مباحث آشپزی ما چی‌ه؟ کلا نظر تون چی‌ه؟ پیامک بزنید!

این عکس رو هم اتفاقی پیدا کردم نیشخند

 

سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع:
Share

*ژانر زن‌هایی که از شوهر شون با عناوینی از قبیل "همسرم"، "آقا فلانی" و "فلانی جان" یاد می‌کنند، بعد به شوهرای مردم میگن "فلانی"!

یعنی چی واقعا؟ یعنی مثلا با شوهر مردم، صمیمی‌تری تا با شوهر خودت؟ یا فقط شوهر تو محترم‌ه، بقیه بی‌شخصیت‌ن؟

سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*اینکه آدم توی یه رابطه خر بشه، خیلی احساس بهتری داره تا اینکه خر فرض بشه!

دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*دل‌م گردش میخواد. حوصله ندارم درس بخونم. خودم رو مسخره کرده‌م. بخون سمپاد قبول شی. بخون آزمون ورود به دبیرستان‌ش رو قبول شی. بخون آزمون ورود به پیش‌دانشگاهی‌ش رو قبول شی. بخون دانشگاه تهران قبول شی. بخون این امتحان رو قبول شی. بخون اون امتحان رو قبول شی. الان هم بخون ارشد قبول شی. استرس ندارم برای کنکور. هیچ‌وقت نداشته‌م. اما دیگه حوصله‌ش رو هم ندارم. نمیشه عین آدم برم دانشگاه، ثبت نام کنم، بعد با گذروندن واحدها ثابت کنم درس رو بلدم؟ حتما باید بچسبم به زمین، یکی توی سر خودم بزنم، 2 تا توی سر کتاب؟ خب نمیخوام. حوصله ندارم آخ

دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: درس و مشق
Share

*مسجد رفتن امسال من، علاوه بر احکام جدیدی که یاد گرفتم بعضا، بعضی وقتا خیلی معنوی بود، گاهی هم با کلی خنده همراه بود! والا قصد من خندیدن نبود دهه‌ی اول محرم خدا شاهد ه ولی بعضیا یه کارایی می‌کنن که نمیشه نخندید اصلا نیشخند

یه شب بعد از نماز، همه دورتادور نشسته بودن. حاج آقا داشت احکام می‌گفت. از اون 9 روزی که من رفتم اونجا، 5 روز ش رو داشت تاکید می‌کرد که بیایید خمس بدین. شما این همه زحمت می‌کشید. نماز می‌خونید. روزه می‌گیرید. دنبال مال حلال هستید. چرا خمس نمیدین؟ نترسید. به خدا مال‌تون کم نمیشه. خمس اینطوری استفاده میشه، فلان‌ه بهمان‌ه. بعد هم یه نفر دیگه که انصافا خوش‌صدا و باسواد بود، یه مرثیه‌خوانی می‌کرد و همه هم ساکت گوش می‌دادن.

اون شب یه خانوم حدودا 55-50 ساله اومده بود. ظاهرا کمردرد بدی داشت بنده‌ی خدا چون تمام مدت دراز کشیده بود. پا ش به سمت دیوار بود. به پهلو خوابیده بود. نه که کنار دیوار بخوابه. عمود به دیوار خوابیده بود. خب اگه چند سال قبل بود من کلی می‌خندیدم. فکر کن یه جای جدی همه نشسته‌ن، یهو یکی انگار از سقف افتاده اون وسط ولی دیگه کلا از من گذشته این حرکات کودکانه. سر م رو انداختم پایین و داشتم لپه پاک می‌کردم و سخنرانی گوش می‌دادم.

یهو موبایل این خانوم ه زنگ خورد. خیلی حرص‌م می‌گیره از اینا که موبایل‌شون رو سایلنت نمی‌کنن توی مسجد. داری نماز می‌خونی مثلا، یهو آهنگ‌ش بلند میشه. این یکی تموم میشه، اون یکی شروع میشه. اون شب هم وسط سخنرانی صدای آهنگ، بلند شد. بعد نمی‌دونم موبایل‌های اینا چی‌ه که انقد صدا ش قوی‌ه. والا من آهنگ گوشی‌م رو میذارم روی بلندترین حالت، باز توی خیابون صدا ش رو نمی‌شنوم.

خلاصه 40 بار زنگ خورد تا خانوم‌ه خیلی ریلکس در حالت افقی، گوشی رو از توی کیف‌ش پیدا کرد. به جای اینکه جواب نده یا خیلی آروم حرف بزنه، هوااار کشید الو؟ الووووووووو! صدا ش رسما از صدای سخنران که میکروفون داشت، بلندتر بود. همه برگشتن نگاه‌ش کردن. چند نفری ریزریز می‌خندیدن. شونه‌هاشون می‌لرزید.

خانوم ه همونطور که خوابیده بود، به گوشی نگاه کرد. قطع شده بود. برگشت مردم رو نگاه کرد. دید دارن نگاه‌ش می‌کنن. گفت "امام رضا ست. میگه توی حرم‌م."

دیگه نتونستم نخندم قهقهه خیلیا خندیدن. منظور ش این بود که دخترم‌ه. میگه مشهد م. توی حرم امام رضا.

یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*روان‌شناسا بهش میگن خطای بنیادین اسناد. یعنی اینکه ما اغلب مرتکب این اشتباه میشیم که رفتاری رو که از کسی سرمی‌زنه، می‌چسبونیم به شخصیت‌ش در حالی که علت اون رفتار موقعیت بوده، نه شخصیت!

مثلا می‌بینیم یه زن و مردی سر خریدن یا نخریدن فلان چیز بحث‌شون میشه. پیش خودمون میگیم "چه مرد خسیسی" یا "چه مرد بی‌ادبی. آدم توی مغازه با زن‌ش بحث می‌کنه؟ مردها همه قدرنشناس‌ن." و فکر هم می‌کنیم شخصیت اون مرد باعث شده چنین رفتاری ازش سر بزنه. در حالی که شاید اتفاقا اون مرد خیلی هم دست‌ودلباز باشه و مودب هم باشه و قدرشناس اما اون روز کلا اعصاب نداره. مثلا توی محل کار ش بهش سخت گذشته، روز بدی داشته یا خانوم‌ش خیلی ولخرجی کرده و اعصاب‌ش رو خورد کرده. ولی ما هیچ‌کدوم این موقعیت‌ها رو ندیدیم. ما فقط یه مرد اخمو دیدیم که داره با زن‌ش توی مغازه سر خریدن یا نخریدن چیزی بخث می‌کنه.

به این میگن خطای بنیادین اسناد. که حتی توی این دنیای مجازی خیلی دیده‌م‌ش. که مثلا کسی از راه می‌رسه و با خوندن یک پست از یه بلاگ، کل شخصیت طرف رو می‌بره زیر سوال! ایراد گرفتن و نقد کردن اشکالی نداره اما از فلان رفتار یه آدم، از فلان نوشته‌ی یه آدم ایراد بگیریم، شخصیت‌ش رو کلا زیر سوال نبریم!

یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*اعتراف می‌کنم این شب‌ها گاهی میشینم روی کاناپه‌ی همیشگی، زانوهام رو بغل می‌کنم و به حرفاتون فکر می‌کنم...

یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*سرعت نت، ایفتیضاح‌ه. مال شما هم اینجوری‌ه؟ چی‌ه نت‌تون؟

یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*یه دختر لاغر رو فرض کنید. خیلی لاغر. با قد متوسط، صورت استخونی و موهای کم‌پشت. به شدت خوش‌برخورد. از اینا که با هر غریبه‌ای وارد شرکت می‌شد، خیلی گرم، سلام و احوال‌پرسی می‌کرد، به همکارای جدید، خیلی روی خوش نشون می‌داد، اصطلاحا روابط عمومی‌ش، بالا بود!

دختر خوبی بود یعنی من ازش بدی ندیدم. اعتمادبه‌نفس‌ش خیلی برام جالب بود. من کلا آدم ساکتی‌م برخلاف چیزی که ممکن‌ه تصور کنید. خیلی دیر با کسی گرم می‌گیرم و خیلی دیرتر ممکن‌ه از خودم و زندگی‌م بگم. این دختر، نقطه‌ی مقابل من بود. زود دوست می‌شد. لیسانس زبان‌ش رو چنان قبول داشت که اگه نمی‌دونستی فکر می‌کردی واقعا فوق تخصص گرفته در یک زمینه‌ی خاص. جالب‌ه که اون‌جوری که اون انگلیسی صحبت می‌کرد، من و شما هم که رشته‌مون زبان انگلیسی نبوده، بلدیم حرف بزنیم اما 1% از اعتمادبه‌نفس اون رو من نداشته و ندارم و نخواهم داشت متاسفانه.

همه دوست‌ش داشتن مخصوصا آقایون خیلی اسوه می‌دونستن‌ش. یه بار نشستم فکر کردم چی در این دختر، جالب‌ه. از نظر ظاهری، واقعا خیلی معمولی بود اما بی‌نهایت از خودش و زندگی‌ش تعریف می‌کرد. از اینکه هر روز عربی می‌رقصه، از اینکه همیشه رژیم داره و کم می‌خوره. از پیاده‌روی‌هاش. یعنی انقدر توضیح می‌داد که دیروز چه کرده و امروز قرار ه کجا بره که هیچ نکته‌ی مبهمی برای کسی باقی نمیذاشت.

من هیچ وقت اینطوری نبودم. یعنی لزومی نمی‌دیدم بخوام همیشه به همه بگم برنامه‌م رو. اما تجربه نشون داده مردم دوست دارن از زندگی هم سر در بیارن و وقتی زندگی‌ت رو با جزئیات بگی، محبوب‌تری.

یه عادت دیگه‌ای که داشت، این بود که اولین نفر می‌رفت توی ناهارخوری و آخرین نفری بود که میومد بیرون. غذا ش رو پخش می‌کرد توی بشقاب، با چنگال بازی می‌کرد با غذا ش. و یه سره حرف می‌زد. از همه چیز تعریف می‌کرد. هر چیزی فکر کنی. مدام هم لبخند می‌زد. پسرها دونه‌دونه میومدن توی ناهارخوری. غذا شون رو گرم می‌کردن و می‌بردن یا همون جا می‌نشستن. انقدر طول‌ش می‌داد که همه می‌دیدن‌ش اونجا. دوست داشت دیده بشه کلا.

خوش‌تیپ و خوش‌پوش هم نبود خیلی. مثلا برای زمستون، 2 دست لباس داشت. یه بافت رنگی که با شلوار جین و کتونی می‌پوشید، یه پالتوی ساده‌ی کوتاه که با بوت بلند می‌پوشید. ولی همیشه می‌گفت که خیلی به انتخاب لباس حساس‌ه و هر چیزی رو نمی‌پوشه.

فکر کن مثلا 10 دقیقه، یک‌نفس، درباره‌ی اینکه فردا صبح قرار ه فلانی هلیم بخره و بیاره بخورن، حرف می‌زد. بعد مثلا فردا می‌دیدی دقیقا 1 قاشق هلیم ریخته توی یه کاسه‌ی ماست‌خوری و دور می‌چرخه توی شرکت و نمی‌خوره اون یه قاشق هلیم رو.

دختر خوبی بود. یه طوری باهات حرف می‌زد انگار 100 سال‌ه می‌شناسدت. خیلیا گارد می‌گیرن برای کسی که نمی‌شناسن. این دختر ولی اصلا این مدلی نبود.

یه دوستی داشت که همیشه با هم بودن. اون خیییییییییلی آرایش می‌کرد. از اینا بود که مثلا همیشه موها ش رو رنگ می‌کرد با خیلی سنی نداشت و موهاش سفید نبود اصلا. بعد موهاش رو مدل می‌داد و پوش می‌داد و تافت می‌زد. تا 6-5 روز هم حموم نمی‌رفت می‌گفت موهام خراب میشه. یه روز خودش رو برنزه می‌کرد به زور کرم‌پودر. یه روز، تیپ زمستونی می‌زد با شال و کلاه. قر می‌داد راه می‌رفت. به همه هم می‌پرید و تیکه مینداخت. کلا خیلی بد حرف می‌زد. فکر می‌کرد رنگ‌آمیزی دیگران! خیلی هنر محسوب میشه. دعوا داشت با همه.

این 2 تا گاهی با هم تیپ می‌زدن. مثلا یه روز کلی آرایش می‌کردن و با چکمه‌ی بلند میومدن شرکت. از شانس‌شون اون روز کاملا آفتابی بود و دریغ از 1 قطره بارون حتی. پسرها گاهی مثلا بهشون می‌گفتن "برف اومده تا کمر! فلانی هوا رو نگاه کن اینا رو بپوش!". دختر اولی می‌خندید و رد می‌شد، دومی اخم می‌کرد و جواب می‌داد، بعد می‌رفت.

یه روز یکی از پسرا بهم گفت مریمی! تو چرا مث فلانی و فلانی نیستی؟ (همین 2 تا دختر)

- یعنی چی؟

گفت خودت رو به اون راه نزن. قشنگ می‌فهمی از چی دارم حرف می‌زنم. اونا خیلی سعی می‌کنن توی چشم باشن. با تیپ و قیافه و آرایش. با مدل ابرو و رنگ رژ لب. با لبخند زدن و حرف زدن و توی چشم بودن. تو ولی یه جور دیگه‌ای. همسن اونایی تقریبا. چرا باید اینجوری باشه؟

- هر کسی اخلاق خاص خودش رو داره.

گفت یعنی برات مهم نیست خیلی توی چشم باشی؟

- نه. اتفاقا توی چشم باشم، معذب‌م.

گفت ولی می‌دونستی آقایون شرکت تو رو بیشتر قبول دارن؟ محبوب‌تر هم هستی.

- واقعا؟

گفت آره. به هر حال فقط زن‌ها نیستن که میشینن غیبت می‌کنن. ما هم گاهی میشینیم پشت سر دخترا حرف می‌زنیم. تو خیلی روراستی. همه میگن مریمی خیلی دختر خوبی‌ه ولی... بعضیا فکر می‌کنن اگه یه کم نرم‌تر باشی، بهتر ه. یعنی راحت‌تر میشه دوست‌ت داشت.

- شاید...

گفت از همین اخلاق‌ت خوش‌مون میاد دیگه. نظر کسی زیاد برات مهم نیست. زن من میشی؟

خنده‌م گرفت. انقد لحن‌ش خنده‌دار بود که کلی خندیدم همون جا. گفتم پاشو برو ببینم. باز من رو دادم بهت؟

گفت به خدا مشکوکی تو. دوست‌پسری نامزدی شوهری نداری که صدا ش رو درنمیاری؟ خب مگه من چه‌م‌ه؟

پاشدم رفتم سراغ پرونده‌ها. دنبال‌م اومد: نه واقعا میگم. راست بگو. خواهش می‌کنم.

گفتم نع! حالا میری سراغ کار ت یا تا شب میخوای وایسی من رو سین‌جیم کنی؟

یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*بعضی وقتا یه صحنه‌هایی می‌بینم توی خیابون که هیچ جوری نمی‌‌فهمم‌شون. یکی‌ش اون 2 تا دختری که با یه پسر اومده بودن بیرون. یکی‌شون این طرف‌ش راه می‌رفت، یکی‌شون اون طرف‌ش. به نسبت‌شون هیچ کاری ندارم. چیزی که درک نمی‌کنم این بود که هر 2 تا دختر مذکور، کفشاشون پاشنه‌ی خیلی بلند و نازکی داشت. جوری که اصلا تعادل نداشتن. با ترس، چنگ زده بودن به کاپشن پسره و سعی می‌کردن تعادل‌شون رو حفظ کنن. واقعا بی‌اغراق میگم که خودشون به تنهایی نمی‌تونستن راه برن.

خب یعنی چی؟ عاقلانه‌ست آدم کفشی رو بپوشه که مطمئن‌ه نمی‌تونه باهاش راه بره؟ کم‌کم انگشتامون رو هم کوتاه می‌کنیم. از ما هیچی بعید نیست.

یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*می‌گفت آقای دکتری که اومده بود اداره‌مون سخنرانی کنه - دکتر در اینجا یعنی پزشک - گفت اگر به سلامت روان‌تون اهمیت میدین، اخبار گوش نکنید. وطنی و غیر وطنی هم نداره‌. کلا اخبار رو دنبال نکنید. شما که کاری از دست‌تون برنمیاد. فقط فشار روانی برای خودتون درست می‌کنید. نتیجه‌ش هم میشه انواع بیماری‌ها.

پ.ن: یه زمانی خیلی اخبار حوادث رو پیگیر بودم. هر چی قتل و غارت بود، می‌موند توی ذهن‌م. نتیجه‌ش شده بود حس ناامنی و کابوس. الان سال‌هاست حوادث رو نمی‌خونم. کسی هم بخواد برام تعریف کنه، وسط حرف‌ش متوقف‌ش می‌کنم. اصلا رودرواسی نمی‌کنم. مگه اینکه مثلا بخواد درباره‌ی استفاده از عابربانک یه نکته‌ای بگه ولی صرف اینکه یکی بود، اینطوری بود و اونطوری شد رو گوش نمی‌کنم. و ذهن‌م خیلی آروم‌تر ه.

یه چیز دیگه که تجربه‌ش کرده‌م این‌ه که تا وقتی چیزی اتفاق نیفتاده، نگران‌ش نشم. خیلی از چیزهایی که ما نگران‌شون میشیم، فقط توی خیال ما ن و هرگز اتفاق نمیفتن.

یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*اگه کلا نمی‌دونین جریان چی‌ه، قسمت اول رو بخونید. اگه خوندین اما تنبلی کردین و جدول رو درست نکردین، پیشنهاد م این‌ه که 10 دقیقه براش وقت بذارین چون صرف خوندن این مطلب، فایده‌ای به حال کسی نداره. باید انجام‌ش بدین. اگر هم خوندین و باز هم دل‌تون نمیخواد انجام بدین، شامل "خسروان دانند" هستین.

و اما جدول... جدول ما 3 تا ستون داشت. ستون اول‌‌ش، "نام" بود که ما دیگه باهاش کاری نداریم. اگه حواس‌تون رو پرت می‌کنه، می‌تونین کاغذ رو طوری تا بزنین که کلا ستون نام‌ها رو نبینید.

ستون دوم، "خصوصیات مثبت" هست. مثلا ما برای "امیر" نوشته بودیم "مهربون، مودب، منظم، قابل اعتماد". برای نفرات بعدی هم یه سری صفات دیگه... الان اولین صفت توی این ستون، "مهربون" هست. ببینید چند بار صفت "مهربون" توی ستون خصوصیات مثبت، تکرار شده. مثلا 7 بار. پس توی نتایج می‌نویسین: "مهربون (7)". صفت بعدی "مودب" هست. چند بار توی ستون خصوصیات مثبت، نوشتین "مودب"؟ مثلا 5 بار. توی نتایج می‌نویسین: "مودب (5)". به همین شکل کل ستون خصوصیات مثبت رو جمع‌بندی می‌کنید.

ستون سوم، "خصوصیات منفی" هست. همون روشی رو که برای جمع‌بندی ستون قبلی استفاده کردین، اینجا هم انجام بدین. مثلا اولین صفت، "تنبلی" بوده و 3 بار تکرار شده: "تنبلی (3)". صفت بعدی، "عادت به دروغ گفتن" بوده و 7 بار تکرار شده: "عادت به دروغ گفتن (7)" و الی آخر...

خب. حالا دیگه کلا به جدول کار نداریم. نتایج رو نگاه کنید. صفات مثبت و منفی رو ببینید و وزن‌شون رو نسبت به هم بسنجید. مثلا مهربونی (7) بوده و گشاده‌رویی (1)... تنبلی (3) بوده و عادت به دروغ گفتن (7).

همین الان این جمع‌بندی رو برای جدول خودتون انجام بدین. بعد به نتایج نگاه کنید: این چیزایی که نوشتین، خیلی شبیه اخلاق خودتون نیست؟!!!

شنبه ٩ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*انقد سردم بود رفتم بلوز  یقه اسکی خریدم. الان هم پوشیده‌م‌ش. دست‌هام کاملا یخ زده بود با اینکه دستکش، دست‌م بود. چقد مونده تا بهار؟ به آفتاب‌پرست‌هایی چون من، رحم کن گاد!

شنبه ٩ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*به خانه‌ام بیا
و نام مرا مریم صدا کن
بگذار شاخه گل مریم
از صدای تو در ژرفاها بروید
و مست کند
اندوه‌های شناور را
خانه‌ام
و نام مرا...

مریم اسحاقی

جمعه ۸ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*عاشق این‌هام

جمعه ۸ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*قانون جذب در نهج‌البلاغه

دختر سرزمین من

نشانی روان شناسان و مشاوران دارای پروانه تخصصی از سازمان نظام روان شناسی و مشاوره جمهوری اسلامی ایران در تهران

جمعه ۸ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از آرشیو
Share

*ببین مریمی! شاید ناامیدکننده به نظر بیاد اما برای تاهل، باید یه مقدار بی‌شخصیت باشی احتراما.

- یعنی که بی‌شخصیت باشم؟

*همین دیگه. ببین. تا بهت چیزی میگن که خوش‌ت نمیاد، زود اخمات میره توی هم. زود ناراحت میشی و بهت برمی‌خوره. من می‌دونم تو دقیقا چطوری هستی. باید و نباید زیاد داری توی زندگی‌ت. چون خودت خیلی ملاحظه‌ی دیگران رو می‌کنی، طبیعتا توقع داری دیگران هم ملاحظه‌ت رو بکنن. حق هم داری ولی قبول کن همه مثل تو فکر نمی‌کنن.

شاید اون آدمی که تو فکر می‌کنی بی‌نزاکت و بی‌ملاحظه‌ست، از نظر خودش، صمیمی و راحت‌ه. برای همین واقعا علت رنجش تو رو نمی‌فهمه. نمی‌فهمه چه اشکالی داره اگه هر وقت حوصله‌ش سر رفت بلند شه بیاد خونه‌ی تو؟ فکر نمی‌کنه اگه وسط درس خوندن‌ت بیاد، مزاحم‌ت شده. شاید حتی خیال کنه اینطوری خوشحال‌ت هم کرده.

تو باید و نبایدهای زیادی داری برای خودت. زندگی‌ت قانون نانوشته زیاد داره. رعایت‌ش برای دیگران سخت‌ه ولی. تو خوش‌ت نمیاد کسی لباس‌هات رو بپوشه. دوست نداری کسی روی تخت‌ت بنشینه، چه برسه به اینکه بخوابه. عصبانی میشی وقتی کسی ازت کتاب قرض بگیره و یادش بره برگردونه بهت یا وقتی میاردش، ببینی تو ش چیزی نوشته یا مثلا جلد ش رو کثیف کرده. نمیخوام بگم اینا درست‌ن ولی قبول کن خیلی از مردم، اینطوری‌ن.

بابا اینکه خوب‌ه. مردم خیلی راحت میرن سر کمد عروس‌شون. برای استفاده از حمام و یخچال، اجازه نمی‌گیرن. بی‌دعوت میان و چند روز هم می‌مونن. براشون عادی‌ه برنامه‌ی زندگی کسی رو به هم بزنن یعنی اصلا بهش فکر هم نمی‌کنن. چیزی به ذهن‌شون برسه میگن و احتمال هم نمیدن تو ناراحت شی.

و همه‌شون هم دوست دارن طرف مقابل‌شون همیشه خوش‌اخلاق باشه و بخنده و با روی باز به استقبال‌شون بره و کلی تحویل‌شون بگیره. تحمل آدمی که زندگی‌ش خیلی قانون داره برای دیگران خوشایند نیست، آسون نیست.

من می‌دونم زندگی تو هیچ‌وقت یلخی نبوده! می‌دونم سرزده جایی نمیری. به خودت اجازه نمیدی حتی وقتی کسی خونه نیست، توی خونه‌ش بگردی و وسایل‌ش رو چک کنی. من مطمئن‌م 100 سال کیف‌م اینجا باشه یا موبایل‌م دست‌ت باشه، نمیری تو ش ببینی چی دارم. برات جالب هم باشه وجدان‌ت اجازه نمیده خودت رو مدیون کنی. ولی خیلی از مردم واقعا اینطوری فکر نمی‌کنن.

وقتی میگم لازم‌ه یه کم بی‌شخصیت باشی، یعنی باید یه کم وا بدی. یه کم بی‌خیال شی. یه کم آسون بگیری. حالا یکی هم یه حرفی بهت زد، تحمل کنی. جواب هم ندی گاهی. اخم هم نکنی. تلافی هم نکنی حتی. غیر از این باشه، با کسی زندگی‌ت نمیشه. چون ممکن‌ه همین ادب و نزاکت و قوانین تو هم برای طرف مقابل‌ت خیلی دست‌وپاگیر به نظر بیاد. فکر کنه داری زیادی از خانواده‌ش ایراد می‌گیری. می‌فهمی از چی حرف می‌زنم؟

- آره می‌فهمم ولی موضوع این‌ه که من نمی‌تونم به قول تو بی‌شخصیت باشم گاهی!

*حالا بی‌شخصیت یا صبور یا باگذشت یا هر اسم دیگه‌ای که خودت رو ش میذاری. اینطوری نمی‌تونی ادامه بدی. مطمئن باش. مگه اینکه یه آدمی رو پیدا کنی مث خودت فکر کنه دقیقا. که احتما‌ل‌ش خیلی کم‌ه. مردها کلا زیاد به این چیزا فکر نمی‌کنن. مردم هم وقتی پیر میشن، دوست دارن خیلی راحت باشن خونه‌ی بچه‌شون. تو اگر کسی بهداشت رو رعایت نکنه، عصبی میشی. دیوانه میشی اصلا. نمی‌تونی به کسی بگی پاشو برو دوش بگیر یا جوراب‌ت رو بشور. نمی‌تونی به همه بگی با دهن پر، حرف نزنن. نمی‌تونی به همه یاد بدی بدون دعوت نیان خونه‌ت. نمی‌تونی بهشون بگی باید شب برن خونه‌شون و خونه‌ی شما نمونن چون این کار از نظر تو نرمال نیست. مریمی تو نمی‌تونی همه رو تغییر بدی.

- آره ولی حرص هم نمی‌تونم بخورم.

*برگشتیم سر جای اول‌مون. همین دیگه. سعی کن یه کم بی‌شخصیت باشی. حالا بی‌شخصیت یا صبور یا باگذشت یا هر ایم دیگه‌ای که خودت رو ش میذاری.

یعنی این توقع زیادی که هر کس حد خودش رو بدونه؟ آیکون دودستی بر سر کوفتن

جمعه ۸ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*واقعا آدم بخواد غذا بپزه، باید بره بالای سر اجاق گاز وایسه؟ نمیشه که. ول‌ش هم می‌کنم کلا یادم میره! این‌ه که میام میشینم این‌ور اما حواس‌م اون‌ور ه. آخر خودم رو سکته میدم از این همه استرس.

جمعه ۸ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*از اصل‌ش هم قشنگ‌تر شده مهشاد! لبخند

پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*این دوست‌م که معروف حضور تون هست. داشتیم با هم قدم می‌زدیم. جلوی یه کتاب‌فروشی ایستاد. گفت فلان کتاب رو میخوام. رفتیم داخل. کتاب رو خرید. یه نگاهی به قفسه‌های قدیمی کتاب که تا سقف رفته بودن، انداختیم. بعد اومدیم بیرون. گفت مریمی؟ کاش شوهر ت کتاب‌فروش باشه!

برگشتم نگاه‌ش کردم! گفت چی‌ه؟ نیشخند درآمد ش کم‌ه به نظر ت؟

داشتم فکر می‌کردم چی بهش بگم که حق مطلب ادا شه منتظر والا اون زمان که من به ازدواج، فکر هم نمی‌کردم، بعضی از دوستام سال‌ها بود توی قنوت‌شون ربنا هب لنا می‌خوندن که هیچ، حواس‌شون به خونه و درآمد و خانواده و همه چیز خواستگارهای گاه و بیگاه بود. حالا درست‌ه که من هم زیادی ملنگ بودم ولی دیگه تویی که من 100 سال‌ه می‌شناسم‌ت و درباره‌ی زندگی، چنین سخنرانی‌هایی می‌کنی، یهو جوگیر نشو لطفا. فکر کردم هیچی نگم، بهتر ه. فقط گفتم کتاب‌فروش بودن چه فایده داره؟ آدم باید کتاب‌خون باشه.

بعد، حرف شد. گفتم چه شانسی آوردی وقتی پدر شوهر ت فوت شد، شوهر ت نگفت مامان‌ش بیاد با شما زندگی کنه.

یهو انگار آتیش‌ش زدن. جیغ‌ش رفت آسمون که: نگفت؟! 3 ماه تمام، زندگی نداشتم من از دست‌ش. اعصاب‌م رو داغون کرد. پدر شوهرم که فوت شد، بچه‌هاش سریع گفتن ما پول لازم داریم. سهم الارث‌شون رو گرفتن. مادر شوهرم موند این وسط، بدون خونه.

مریمی تو که خودت شاهدی. من توی این سال‌ها هیچ خرجی نکردم که فقط پول‌مون جمع بشه بتونیم قسط‌های اون خونه خوشگل‌ه رو سبک کنیم بریم اونجا بشینیم. حالا که بهش نزدیک شدیم، شوهرم میگه نریم اونجا. به مامان‌م دور ه.

گفتم خب برای مامان‌ت هم یه جا رو نزدیک خودمون اجاره کن. گفت من پول‌م کجا بود یه خونه‌ دیگه هم رهن کنم؟ بیا اصلا اونجا رو بفروشیم، بیاییم یه کم پایین‌تر. یه خونه‌ی 2 خوابه بگیریم. یه خواب‌ش مال مامان‌م باشه. با ما زندگی کنه.

گفتم اصلا حرف‌ش رو هم نزن. تو به من گفتی خونه داری و مستقلی و فلانی. الان بعد این همه سال تازه با مادر شوهر زندگی کنم؟ گفت مگه چی میشه حالا؟

گفتم اصلا حرف‌ش رو نزن. هم برای ما بهتر ه مستقل باشیم، هم برای مامان‌ت. حداقل‌ش این‌ه که ناچار ه برای کارهای روزمره‌ش کمی فعالیت فیزیکی داشته باشه. حداقل برای خودش یه ناهاری درست کنه. 4 قدم راه بره. اگه بدونه یکی هست همه‌ی کارها رو انجام بده، میشه مث مادربزرگ خدابیامرز من. انقد تکون نمی‌خوره که رسما فلج و زمین‌گیر میشه.

گفت پس بیا اون خونه خوشگل‌ه رو بفروشیم. همین جا نزدیک خونه‌ی مامان‌م یه خونه‌ی کلنگی بخریم. بکوبیم‌ش. 4-3 دستگاه آپارتمان بسازیم. یکی‌ش مال مامان‌م، یکی‌ش مال ما. بقیه‌ش رو هم اجاره میدیم. کلی هم به نفع‌مون‌ه.

گفتم من اصلا حاضر نیستم با مادر ت توی یه خونه زندگی کنم. اصلا ببینم. اگر من بگم بابا م رو میخوام بیارم با ما زندگی کنه، تو راضی میشی؟ گفت بابا ت که نه خدایی، ولی مامان‌ت بیاد من که از خدا م‌ه.

گفتم بله. کی باملاحظه‌تر و فهمیده‌تر و مهربون‌تر از مامان من؟ دارم میگم بابا م. اگه تونستی اخلاق بد رو تحمل کنی و دم نزنی، هنر کردی. تازه مریمی! شوهر من از صبح تا شب، خونه نیست. بعد توقع داره من که مدام خونه‌م، با مادر ش زندگی کنم. آخر دید زور ش بهم نمی‌رسه، رفت یه جا نزدیک خونه‌مون براش رهن کرد. هیچی دیگه. من هم باید قید خونه خوشگل‌ه رو بزنم، همین جا بمونیم افسوس

بعد از اون موقع دارم فکر می‌کنم خودش همیشه در حال چرتکه انداختن‌ه - که البته حق داره و بد هم نیست به نظر م - بعد به من میگه تو اصلا چرا انقد گیر میدی؟ چرا انقد از همه ایراد می‌گیری؟ به خدا اگه وقتی داری خواستگار می‌پرونی اونجا باشم، خودم به طرف شماره‌تون رو میدم. چی کار داری حالا شغل طرف، این‌ه و خودش اونطوری‌ه و فلان. آدم انقد ایراد نمی‌گیره که خنثی

پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*همیشه برام سوال بود چرا میگن "هر آدمی رو میشه از دوستاش شناخت". می‌گفتم چه ربطی داره؟ حالا من اتفاقی با کسی همکلاسی شدم، بعد هم باهاش دوست شدم یا هر چیزی شبیه این. چطور میشه از روی خصوصیات دوست‌م، من رو شناخت؟

الان به جواب سوال‌م رسیده‌م. یه تمرین ساده داشت که استاد فرهنگ یاد داد. یه جدول این شکلی روی کاغذ بکشید.

 نام

خصوصیات مثبت

خصوصیات منفی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 خیلی ممنون که الان دویدین دنبال کاغذ و خودکار! نیشخند ذهنی نمیشه انجام داد. حتما باید مکتوب باشه.

خب... حالا اگر متاهل هستید، اسم همسر تون رو به عنوان اولین نام بنویسید. اگر نامزد دارید یا با کسی دوستید، اسم اون رو بنویسید. اگر نه، اسم صمیمی‌ترین آدم زندگی‌تون رو بنویسید. می‌تونه یه دوست باشه یا یکی از خانواده یا فامیل. به نسبت‌ش کاری نداریم اینجا. با این کار داریم که اون آدم، دوست صمیمی شماست. مثلا فرض کنید یکی می‌نویسه "امیر".

خب. حالا خصوصیات مثبت امیر رو توی خونه‌ی مربوط بهش بنویسید. سعی کنید توصیف‌ها در حد کلمه باشن، نه جمله‌های طولانی. طومار ننویسید. مختصر و گویا. مثلا یکی می‌نویسه "مهربون، مودب، منظم، قابل اعتماد" یا هر صفت خوب دیگه. بعد خصوصیات منفی امیر رو توی خونه‌ی مربوط بهش بنویسید. مثلا یکی می‌نویسه "زود عصبانی میشه، تنبل، لجباز، زودرنج، کینه‌توز" یا هر خصوصیت بد دیگه‌ای که مثلا امیر داره.

حالا میریم ردیف دوم. اسم کسی دیگه‌ای رو بنویسید که باهاش صمیمی هستید. به همین ترتیب، خونه‌های مثبت و منفی رو براش پر کنید.

سعی کنید تعداد آدم‌هایی که درباره‌شون می‌نویسید، خیلی زیاد نشه. مثلا 20 نفر رو لیست نکنید. به هر حال شما با 20 نفر که خیلی صمیمی نیستید. مثلا با 6 تا شون واقعا صمیمی هستید. همونا رو بنویسید، کافی‌ه.

موقع پر کردن جدول، اصلا با خودتون رودرواسی نکنید. کسی جز شما قرار نیست این جدول رو ببینه. اگر حس می‌کنید مثلا فلان دوست‌تون، واقعا فلان خصوصیت‌ش خوب یا بد ه، بنویسید. خجالت نکشید. چیزی رو هم حذف نکنید. چند دقیقه وقت بذارید و جدول رو با حوصله پر کنید.

توی پست بعدی بهتون میگم این جدول، به چه دردی می‌خوره. الان نمیگم چون یه راست میرید سر اصل مطلب. دیگه جدول رو درست نمی‌کنید نیشخند

کیا جدول‌شون آمده‌ست؟

پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*هرگز با احمق‌ها بحث نکنید. آنها اول شما را تا سطح خودشان پایین می‌کشند، بعد با تجربه‌ی یک عمر زندگی در آن سطح، شما را شکست می‌دهند.

مارک تواین

پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*اینجا

پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*یادم‌ه وقتی طفلی بیش نبودم، یه فیلم از تی‌وی دیدم که واقعا خیلی برام جالب بود و تا مدت‌ها روزی نبود که بهش فکر نکنم. ماجرای یه پسربچه‌ی موطلایی بود که توی یه جزیره‌ی خوش آب و هوا با مادر ش زندگی می‌کرد. مامان‌ش از این زن‌های خوش‌تیپ مو بلند بود که مطابق معمول اینجور فیلم‌ها، شغل مهمی هم داشت.

پسر داستان ما، یه رادیو داشت که همیشه باهاش بود. گاهی ساعت‌ها می‌نشست موج‌هاش رو این‌ور اون‌ور می‌کرد و کانال‌های جدید کشف می‌کرد و گوش می‌داد. فیلم پر از منظره‌های طبیعی زیبا بود. دریای آبی، درختای سبز، آسمون خیلی تمیز با ابرای سفید، نور که من عاشق‌ش‌م.

یه روز پسر داستان، صدای حرف زدن مرد جوونی رو از رادیو شنید که گوینده نبود. داشت با کسی حرف می‌زد. مث وقتایی که تلفن، خط‌‌ رو‌ خط می‌افتاد و شنیدن صدای دو تا غریبه که با هم حرف می‌زدن، برام انقد جالب بود انگار که چه کشف مهمی کرده‌م.

خلاصه پسرک از مرد جوون سوال کرد شما کی هستین؟ مرد جوون با تعجب به صدا جواب داد و اینها کم‌کم با هم دوست شدن. مرد جوون برای ماموریت کاری‌ش در یک ایستگاه رادیویی مستقر بود که منطقه‌ی سردسیری هم بود. مث یه برج که وسط سیبری باشه مثلا! از دور که نشون می‌داد، یک برج بود با چراغای روشن وسط کلی برف.

این دوستی هم برای پسرک جالب بود، هم برای مرد جوون. هر روز منتظر بودن تا ببین کی می‌تونن صدای هم رو از رادیو بشنون و با هم حرف بزنن. با توجه به اینکه اختلاف ساعت هم داشتن، هماهنگ کردن‌ش یه کم سخت بود براشون. کم‌کم مادر پسربچه جریان رو فهمید و اون هم وارد ماجرا شد. دوستی‌شون خانوادگی شد. آخر سر هم وقتی ماموریت مرد جوون تموم شد، قرار گذاشتن همدیگه رو ببینن. فقط نمی‌دونم چرا وقتی مرد جوون اومد و دسته‌گل‌به‌دست با شور و شعف رفت سمت مادر پسر، فیلم تموم شد یهو.

ولی جدا از شوخی، آرزو م بود من هم یه رادیو داشتم و باهاش یه دوست نادیده پیدا می‌کردم. اون موقع‌ها سن‌م قد نمی‌داد دنبال مرد جوون قصه بگردم. الان هم که سن‌م قد میده، عقل‌م قد نمیده! نیشخند

نه واقعا جدا از شوخی، سال‌ها گذشت و آرزوی داشتن دوست نادیده برآورده شد بارها و بارها اما نه با رادیو. با شبکه‌ی جهانی. بخوای بهش فکر کنی، اندازه‌ی همون رادیوی قدیمی پسرک، شگفت‌انگیز ه.

اگه اینجا نبود، من شاید آدم تنهایی بودم. زندگی‌م جور دیگه‌ای بود. الان، گاهی شب‌ها قبل از خواب، چک می‌کنم چه وبلاگایی توی لینک‌دونی گودری بالاتر اومده‌ن. چند تا شون رو می‌خونم. به حرفاشون فکر می‌کنم، به دوست‌های نادیده و دنیاهای عجیب‌شون و امواج اسرارآمیزی که ما رو به هم متصل می‌کنن.

گاهی دنبال بعضی اسم‌ها می‌گردم. وقتی ببینم بالای لیست‌ن، اول اونها رو می‌خونم. یکی‌شون همیشه، وبلاگ جوگیریات‌ه که دقیقا رادیو هم داره و من رو می‌بره به روزهای خوش کودکی. پست آخرین شب بر روی زمین‌ش رو هم خیلی دوست داشتم اما رو م نشد توی بازی شب یلدا شرکت کنم متاسفانه. هرچند من رو یاد کتاب و نوار "رضا در فضا" انداخت که عاشق‌ش بودم و هر شب با رادیوضبط کوچولویی که داشتیم، بهش گوش می‌دادم و به نظرم خیلی اسرارآمیز میومد.

جوگیریات هر شب خیلیامون رو با قصه‌هاش دور هم جمع می‌کنه. شاید مث همون رادیوی قدیمی و صداهای دور اما آشنا...

پ.ن: "رضا در فضا" رو پیدا نکردم اما اینا رو ببینید. فکر کنم یکی‌ش رو داشتین قبلا.

پ.پ.ن: نوشته‌های دوستان

چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*دبیر زیست‌شناسی پیش‌دانشگاهی ما، پزشک بود. مرد فوق‌العاده باسواد و متین و مودبی هم بود. اصولا مدیر مدرسه‌ی ما اجازه نمی‌داد هر کسی به عنوان دبیر، اونجا مشغول به کار بشه. می‌گفت موضوع، فقط تدریس ادبیات و ریاضی و فلان و بهمان نیست. این رو خیلی‌ها بلد ن. یه معلم، الگو میشه برای شاگردهاش. خیلی زیرپوستی، عقاید ش تزریق میشه به بچه‌های مردم. نه همیشه، نه همه جا اما در کل، نمیشه سر کلاس کسی بنشینی و ازش تاثیر نگیری. حتی در حد یک جمله!

اون زمان، ما باهاش مخالف بودیم. می‌گفتیم فلانی قرار ه بیاد بهمون ریاضی درس بده. چی کار داریم چه عقاید و نگرشی داره؟ و جواب می‌شنیدیم که "تو مو می‌بینی و من، پیچش مو" و اعتراف می‌کنم خود من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی به اون مقوله‌ی پیچش مو برسم، اون هم به این زودی.

یه بار همین دبیر مون - آقای دکتر - داشت درس می‌داد. زیست سلولی-مولکولی بود. تموم که شد، گفت خانوما یه چیزی بهتون بگم. حس کردم باید این رو بگم حتما.

صحنه‌ش رو قشنگ یادم‌ه. به ما نگاه نمی‌کرد. کف دست‌هاش رو چسبونده به هم. سر ش کمی پایین بود، نیم‌رخ به جمعیت. داشت فکر می‌کرد.

بعد گفت همیشه یادتون باشه سواد و شعور، ربطی به هم ندارن. من خیلی دیده‌م آدمایی رو که دکترا دارن اما شعور ندارن. اما ممکن‌ه مثلا مادربزرگ ما، بی‌سواد باشه اما شعور ش از همون آقا یا خانوم دکتر، خیلی بیشتر باشه. سواد و مدرک دانشگاهی، برای کسی شعور نمیاره. فوق دیپلم، تکنسین، لیسانس، کارشناس، مهندس، فوق لیسانس، دکتر، متخصص فلان، فوق تخصص بهمان، استادیار، دانشیار، استاد، پروفسور، اینا همه عناوین و القاب‌ن. نهایتا رتبه‌ی شما در یک محیط آکادمیک رو مشخص می‌کنن. وقتی شعور نباشه، این القاب، هیچ ارزشی ندارن.

یه وقت فکر نکنید اگر پزشکی خوندین، اگر مهندس قابلی شدین، اگر ایکس و ایگرگ شدین، دیگه می‌تونین هر طوری خواستین، صحبت کنید. هر طوری خواستین، رفتار کنید با مردم. اگر آدم، شعور نداشته باشه، مدرک‌ش هیچ ارزشی نداره. باور کنید یه آدم بی‌سواد اما باشعور خیلی محبوب‌تر ه تا یه پروفسور بی‌ادب و بی‌شعور.

درس خوندن، خیلی خوب‌ه. خیلی ارزشمند ه. هر قدر می‌تونید درس بخونید. اما تا جایی که شادابی روح‌تون از بین نره. تا جایی که فکر نکنید به واسطه‌ی زحمات‌تون برای درس خوندن، دیگه اجازه دارید وجدان و اخلاق و ادب رو زیر پا بذارید. اگه قرار ه اینطوری باشه، نخونید بهتره. من 2 برابر شما از خداوند عمر گرفته‌م و الان می‌دونم سواد، برای کسی شعور نمیاره. همونطور که برای سواد تون دارید وقت میذارید و تلاش می‌کنید، برای درک و شعور تون هم باید وقت بذارید و تلاش کنید. همه‌مون باید اینطوری باشیم. میگم شما، فکر نکنید شامل خودم نمیشه. من هم همینطور م.

ما ساکت نشسته بودیم و فقط گوش می‌دادیم. الان نمی‌دونم مدیر مدرسه‌مون و آقای دبیر زیست‌شناسی کجا ن اما هر جا هستن، دعا می‌کنم سلامت باشن. بهترین‌ها رو براشون میخوام. مدیر مدرسه‌مون درست می‌گفت. خیلی از اون فرمول‌های فیزیک و بیت‌های ادبیات و قواعد ریاضی رو یاد م رفته اما درسی رو که از زندگی معلم‌هام گرفته‌م، فراموش نکردم. الان می‌فهمم این درس، از اون تدریس خیلی مهم‌تر بود. به بهانه‌ی پست رابطه‌ای بین سواد و شعور نیست و اینکه متاسفانه مد شده بی‌ادب‌های وبلاگستان، خودشون رو دکتر معرفی کنن. اگر فکر می‌کنن یدک کشیدن عنوان "دکتر" یعنی مجوز بی‌نزاکتی، سخت در اشتباهند.

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌ باشد، نه شعور لازم برای خاموش ماندن. ژان دلابرویه

چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*اینجا

چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*چند وقت پیش، یه آگهی استخدام توی روزنامه دیدم. قسمت نیازمندی‌ها نه. توی یکی از صفحات اصلی. یه آگهی بزرگ و رنگی. خوندم‌ش. به نظر، بد نمیومد. رزومه فرستادم.

چند وقت بعد ش تماس گرفتن که برم مصاحبه. رفتم. خیلی دور و بد مسیر بود. من هم که موشن‌سیکنس دارم. تقریبا جون‌م درومد تا رسیدم. ساختمون بزرگ و شیکی داشت. شبیه هتل تقریبا. همه‌ی کارکنان‌ش هم لباس فرم داشتن. لباس آقایون نرمال بود اما لباس خانوما واقعا نه. کفش پاشنه بلند و شلوار و سارافون تنگ. زیر ش هم بلوز سفید با یقه‌ی بزرگ. یه وجب مقنعه هم سر شون بود که داده بودن‌ش داخل بلوز. همه‌شون همین مدلی بودن.

فکر کردم یه وقت لباس فرم، مانتو ئه. یکی نرمال‌ش رو می‌پوشه، یکی خیلی تنگ، یکی خیلی گشاد. ولی بلوز و شلوار با یه سارافون رو ش یه جوری‌ه برای محیط کار. من خیلی از لباسام رنگی‌رنگی و کوتاه و مدل‌دار ه اما نه برای کار!

کلا از رفتن‌م پشیمون بودم اما گفتم حالا که اومدم، ببینم چطوری‌ه. چند تا آقا و خانوم دیگه هم اومدن و منتظر نشستن. با توجه به اینکه ساختمون مذکور، شمال تهران بود، اول همه رو جو گرفته بود و برای هم کلی ژست گرفته بودن. بعد که انتظار، طولانی شد، دونه‌دونه شروع به صحبت کردن.

نفر اول یه دختری بود که خیلی آرایش کرده بود اما کلا خوشگل هم بود. خیلی عصبی بود. انگار دیر ش هم شده بود. هی ساعت‌ش رو نگاه می‌کرد، در رو نگاه می‌کرد. بعد رو کرد به جماعت منتظر. کسی بهش روی خوش نشون نداد. من لبخند زدم. البته کلا خنده‌رو نیستم اما اون روز خواستم خوش‌اخلاق باشم.

دختره گفت شما خیلی وقت‌ه اومدین؟ گفتم ساعت 3 اینجا بودم.

دختره با نگرانی گفت بهتون گفتن چند اینجا باشین؟ گفتم ساعت 3.

گفت به من هم همین رو گفتم. اینجا چرا اینطوری‌ه؟ کجا ن پس؟ چرا کسی نمیاد؟

یکی از دخترا با خونسردی ساختگی گفت شاید دارن امتحان‌مون می‌کنن. میخوان ببینن چقدر صبر و تحمل داریم.

یکی دیگه گفت آره. من هم این رو شنیده‌م از کسی.

گفتم من هم شنیده‌م اما اینطوری نبود. میان تحویل‌ت می‌گیرن. میگن فلان جا منتظر بمون. بعد میرن. یه اتاقی هم بهت میدن که تو ش هیچی نباشه. اینجا کتاب و نت هست. این همه آدم هست. کسی حوصله‌ش سر نمیره که طاقت‌ش طاق شه!

دختره گفت حالا من چی کار کنم؟

گفتم خب اگه دیر ت شده پاشو برو صدا شون کن بگو من عجله دارم.

گفت از کجا فهمیدی دیر م شده؟! آره آره بهشون میگم.

می دونستم نمیگه. زن‌ها کلا از این حرفا زیاد می‌زنن اما اعتراض نمی‌کنن چون می‌ترسن براشون بد شه. نه اون اعتراض کرد نه هیچ‌کس دیگه. یکی از کارمندا اومد صدا م زد. بلند شدم برم برای مصاحبه.

3 تا مصاحبه‌گر آقا نشسته بودن که یکی‌شون فقط گوش می‌داد. سر ش پایین بود. 2 تای دیگه صحبت می‌کردن. بی‌نهایت هم مودب و خوش‌اخلاق بودن. وسط بحث یه دختر اخمو وارد شد. خودش رو انداخت وسط بحث. مدام هم سعی می‌کرد از یه چیزی ایراد بگیره.

با بقیه هم همین کار رو کرده بود. به یکی گفته بود حتما باید تایپ 10 انگشتی بلد باشی. دختره گفته بود شما نگفتین تایپیست میخواین! گفتین کارمند اداری.

دختره گفت کارمند اداری باید تایپ بلد باشه. جواب شنیده بود که بله اما نه الزاما 10 انگشتی. من همینطوری بی قاعده و قانون، تایپ می‌کنم و چون زیاد چت می‌کنم، تایپ‌م خیلی تند ه اما رفتم 10 انگشتی یاد بگیرم. بدتر شد. هر چی هم انگشت‌هام رو رنگی کردم، نشد که نشد. دیدم چه کاری‌ه؟ مهم این‌ه که کار م راه بیفته که راه میفته.

به یکی دیگه گفته بود دوره‌ی بایگانی گذروندی؟ اون گفته بود دوره‌ی بایگانی دیگه چی‌ه؟ بایگانی مگه دوره میخواد؟ چند جمله بگید چی باید کجا باشه، یاد می‌گیرم دیگه! دختره گفته بود مگه الکی‌ه؟ شما محل کار قبلی‌تون اینطوری کار می‌کردین؟ جواب شنیده بود که چطوری کار می‌کردم؟ هر جا روتین خاص خودش رو داره. فوق‌ش یک هفته جایی کار کنی، یاد می‌گیری. دوره نمیخواد که.

به یکی دیگه گفته بود اگه راست میگی لیسانس زبان داری، انگلیسی جواب بده. جواب شنیده بود من انگلیسی بگم، شما متوجه میشی چی دارم میگم؟ آقایون پادرمیونی کرده بودن که شما بفرمایید. ما متوجه میشیم.

به یکی دیگه گفته بود مدرک آی‌سی‌دی‌ال داری؟ جواب شنیده بود که نه. گفته بود پس چطور میخوای کار کنی؟ جواب شنیده بود که با مهارت‌م باید کار کنم، نه با مدرک. مدرکی که مال مثلا 10 سال پیش باشه معتبرتر ه یا مهارت من وقتی هر روز با فلان نرم‌افزار کار کنم؟

خلاصه نشسته بود اونجا که الکی ایراد بتراشه و شر به پا کنه. دخترا هم همگی جواب‌ش رو داده بودن. من اصلا کل‌کل نکردم باهاش چون نه قصد داشتم اونجا کار کنم، نه حرف‌ش به نظرم مهم اومد. تجربه‌م می‌گفت بهتره خیلی خونسرد بگم آره. تو راست میگی.

خلاصه اینکه بهم گفتن مایل‌ن باهاشون همکاری کنم اما می‌تونم هر روز 7 صبح اونجا باشم؟ پرسیدم 7 تا 2 هست ساعت کار؟

گفتن نخیر. 7 صبح تا 6-5 عصر. گاهی هم 8-7 شب!

گفتم به نظر تون خیلی زیاد نیست؟

آقاهه با تعجب گفت 12 ساعت زیاد ه؟! گفتم بله. با پایه حقوق 400 تومن و این مسیر طولانی، نصف‌ش هم زیاد ه.

توی آسانسور دوباره بهم تلفن زدن که حتما بیا. قبول نکردم.

ولی خوب شد اون روز رفتم. دخترها همه با حالتی کاملا حق‌به‌جانب می‌گفتن اومدیم ببینیم چی هست اصلا کار تون؟ آگهی‌تون که نصفه‌نیمه بود. بین‌شون من مث عقب‌مونده‌ها بودم از بس ساکت نشسته بودم و هیچی نمی‌پرسیدم. دل‌م سوخت واسه خودم.

بعد هم همه همون جا اعتراض کرده بودن و وایسادیم تبادل نظر. ولی جالب‌ بود که چون داشتن بدگویی می‌کردن، یواش حرف می‌زدن. می‌ترسیدن کسی بشنوه. اون موقع من برعکس همه، بلند حرف می‌زدم. دعوا نداشتم با کسی که مهم نبود بشنون. دروغ نمی‌گفتیم که. داشتیم حرفای چند دقیقه قبل‌شون رو تکرار می‌کردیم. بعضی رفتارهای دخترها رو واقعا درک نمی‌کنم. عادت هم نمی‌کنم بهش گویا.

هر چی فکر کردم بیکاری بهتر ه یا بیگاری، دیدم بیکاری بهتر ه. فکر کردم 6 روز هفته صبح تا شب، سر کار باشی یا در رفت‌وآمد، آخر ش هم انقدر درآمد ت کم باشه که همه‌ش رو خرج رفت‌وآمد و کفش و لباس کنی. چه کاری‌ه خب. بیکاری باز یه فایده‌هایی داره.

سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*خدا رحمت کنه مرحوم نوذری رو. یه مدت، یه عده از خدا بی‌خبر، چه حرفای بیخودی که پشت سر ش نگفتن. یه عده نادون هم همون حرفا رو تکرار می‌کردن. نمی‌دونم چند درصد مردم ایران، اون شایعات رو شنیدن. نمی‌دونم چه نفعی برد کسی که اون حرفا رو زد پشت سر مرحوم نوذری؟ به نظرم کسی که با 4 کلمه حرف بیخود، سعی می‌کنه شخصیت والای دیگری رو زیر سوال ببره، بیمار ه. باید درمان شه. متاسفانه بعضیا تا می‌بینن کسی محبوب‌ه بین مردم، سعی می‌کنن به هر روشی متوسل شن تا خراب‌ش کنن به خیال خودشون. مرحوم نوذری، هنرمند بزرگی بود. سال‌هاست از بین ما رفته اما هنوز هم وقتی این شب‌ها "کوچه‌ی اقاقیا" رو می‌بینیم، با شوخی‌هاش می‌خندیم، با اشک‌ش، غمگین میشیم. هنوز وقتی یکی میگه "از کی بپرسم؟"، میگیم آخی. یاد مرحوم نوذری بخیر. خدا رحمت‌ش کنه. این وسط روسیاهی‌ش موند واسه اونایی که پشت سر این مرد شریف، کلی شایعه ساختن. خدا نمی‌بخشه کسی رو انقد راحت حق رو ناحق کنه و آبروی کسی رو به بازی بگیره.

یادم‌ه وقتی آلبوم "حسرت" محمد اصفهانی به بازار اومد، درباره‌ی همون ترانه‌ی حسرت - نمی‌خواستم خورشید رو ازت بگیرم - کلی شایعه بین مردم بود که این آقای دکتر، این ترانه رو برای دختر ش خونده و دلیل‌ش این بوده و فلان. یعنی این مردم انقدر نمی‌فهمن که هر ترانه‌ای یه ترانه‌سرا داره که ایشون هم هر شعری بنویسه، لزوما وصف زندگی خودش نیست! در این حد ه سواد بعضی مردم. وجدان هم که شکر خدا کیمیا شده. هر حرفی بخوان، میگن. فکر آبروی مردم و مدیون شدن هم که کلا نیستن.

یه بار برای یکی از پست‌هایی که درباره‌ی کلاس موفقیت دکتر فرهنگ نوشته بودم، دوستی کامنت داد که آقای فرهنگ، دکتر نیست. چرا میگی دکتر؟ چرا میگی استاد؟

والا این آدم، مدرک تحصیلی‌ش، به فرض محال، سیکل هم که بوده باشه، باز سواد ش از من یکی بیشتر ه. خیلی چیزها از سخنرانی‌ها و کلاس‌هاش یاد گرفتم. به جرات می‌تونم بگم توی دوره‌ای که من خیلی عصبی و ناامید بودم، این آدم امید رو در من زنده کرد. با 2 ساعت سخنرانی توی یه سی‌دی. من همیشه بهش مدیون‌م. به خاطر همه‌ی چیزهایی که بهم یاد داد، بهش مدیون‌م. هر چند من رو نمی‌شناسه، اینجا رو هم نمی‌خونه.

خود من، دیروز، با محل برگزاری یکی از کلاس‌های دکتر فرهنگ تماس گرفتم و درباره‌ی مدرک و تخصص ایشون سوال کردم. کلا خودم رو زدم به اون راه که مثلا من اصلا استاد فرهنگ رو نمی‌شناسم. خانومی که بهم جواب داد - شماره‌ش رو اینجا نمیذارم چون خیلیا جنبه ندارن اما کلا روی سایت خود استاد فرهنگ، تلفن‌ها هست. هر کس مشتاق‌ه، می‌تونه خودش تماس بگیره - گفت استاد فرهنگ، 2 تا فوق لیسانس دارن: علوم اجتماعی و پژوهش‌گری. دکترا شون هم روان‌شناسی هست از امریکا. اینا هم دروغ میگن یعنی؟ میشه مگه؟

سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*مامان‌م رو که دید، گفت بیا یه چیزی برات بگم. تو دختر داری. یاد بگیری، خوب‌ه. البته من اون زمان بچه مدرسه‌ای بودم اما چون خودش دختر ش رو 17 سالگی شوهر داده بود، به نظرش واجب بود گفتن این حرفا. توقع داشت از حرف‌ش استقبال هم بشه.

گفت می‌دونی؟ وقتی می فهمیدیم داماد م اینا قرار ه بیان خواستگاری‌م، خوش‌مون اومد. دیدیم خانواده‌ی مومنی‌ن. از همون اول، جواب‌مون مثبت بود اما به رو مون نیاوردیم. به دختر م هم گفتم زیاد ذوق نکن. تو اصلا حرف نزن. ما خودمون بلدیم چی بگیم و چی کار کنیم.

شب اولی که اومدن خواستگاری، از دسته‌گل و شیرینی‌شون خوش‌م نیومد. به نظرم کم بود برای دختر م. توقع بالاتر از اینها رو داشتم. قشنگ هم به رو شون آوردم. گفتم خب شد خودمون شیرینی خریدیم‌ها وگرنه این کم میومد حتما. بعد هم با خوش‌رویی پذیرایی کردم. اونا هم فقط به هم نگاه کردن و چیزی نگفتن.

دفعه‌ی بعد، گل بزرگ‌تر آوردن و شیرینی بیشتر. به دخترم گفتم ببین! حالا شد! الان یاد گرفتن برای تو باید چطوری خرج کنن.

خلاصه چند بار بدون اینکه حرف خاصی داشته باشیم، اینها رو بردم و آوردم که نگن همون اول، قبول کردیم. گفتم بذار فرصت بشه چند نفری از فامیل‌شون هم بدونن اینا میان خواستگاری خونه‌ی ما که یه وقت نتونن پا پس بکشن. خودم هم تلفنی به چند نفری گفتم که حرف‌، پخش بشه.

بعد یه بار که صحبت می‌کردیم، پدر داماد مون گفت من برای پسر م یه خونه خریدم فلان جا که ایشالا برن اونجا زندگی کنن. شوهرم گفت شرط من برای ازدواج دخترم این‌ه که 3 دانگ اون خونه، باید مهریه‌ش باشه. ما کلا رسم داریم توی خانواده‌مون مهریه‌ها رو ملک در نظر می‌گیریم. سکه که فقط در حد حرف‌ه و ارزشی نداره. به هر حال باید برای زن، ارزش قائل شد. الان نصف خونه‌ی ما هم به نام خانوم‌م‌ه.

دیگه اونا هم قبول کردن. ما رفتیم سند زدیم خونه رو. وقتی سند ش اومد، قرار عقد گذاشتیم. من اجازه نمی‌دادم سر دختر م کلاه بره. مگه چی‌ش از بقیه کمتر ه؟

بعد هم برای شب یلدا، به داماد م تلفن کردم یه طوری که مثلا دختر م نمی‌دونه. پرسیدم برنامه‌تون چی‌ه؟ گفت چه برنامه‌ای؟ چی؟ گفتم پسرم رسم شب یلدا رو شما نمی‌دونی. از مادر ت بپرس با من هماهنگ کن. باید چند تا مهمون هم دعوت کنم.

بعدا مادر ش تلفن زد که ببینه جریان چی‌ه. کلی براش سخنرانی کردم. نتیجه‌ش شد اینکه داماد م و پدر و مادر ش شب یلدا اومدن با کل خواهر ها و برادر ها ش و همسرها و بچه‌هاشون. گفته بودم کسی به بهانه‌ای نیاد، بی‌احترامی به دخترم‌ه و بهمون بدجوری برمی‌خوره.

چند جور میوه آوردن همه با جعبه! نه توی نایلون. گوسفند آوردن گل‌زده! برای قربونی. چند کیلو شیرینی. کلی هدیه شامل لباس و طلا و پارچه. بعد که رفتن، من خوشحال بودم که به دختر م عزت و احترام گذاشتن و شب یلدای زمان عقد ش براش خاطره‌ی خوبی شد. کلی میوه هم موند و خراب شد و ریختیم دور. که البته فدای سر دخترم. اگه نمی‌آوردن بد بود.

مامان‌م گفت حداقل میوه‌ها رو می‌دادین به چند تا آدم فقیر. خیرات می‌دادن. موند تا خراب شد؟

گفت آره. حالا اون مهم نیست. میخوام بهت بگم تو هم یاد بگیر از اول، حد و حدود رو برای خانواده‌ی داماد ت مشخص کنی.

مامان گفت فلانی شما نماز می‌خونید. بارها مکه رفتید. چرا اسراف اصلا براتون مهم نیست؟ کلی پول همین میوه‌ها بود. بعد هم آدم باید بودجه‌ی داماد ازش توقع داشته باشه. اگه به نظر ت این آدم، نمی‌تونه انتظار دختر ت رو برآورده کنه، چرا قبول کنی‌ش؟

گفت وااای. چقدر تو ساده‌ای. بخوام مث تو فکر کنم، نباید دخترهام رو شوهر بدم. اول چند بار میان و میرن، بعد که قبول کردیم، کم‌کم شرط میذاریم. اینطوری دیگه نمی‌تونن نه بگن. هم دخترم رو شوهر داده‌م، هم کلی براش عزت و احترام خریده‌م.

پ.ن: بعد بعضیا میگن چرا با این فامیل، رفت‌وآمد نمی‌کنید؟!

پ.پ.ن: شما "یلدایی" یا "جشن یلدا" رسم دارید برای تازه‌عروس‌ها؟

دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

*کامنت‌های پست یک سوال از متاهل‌ها رو که دید، عصبانی شد. گفت خیلیاشون حرف می‌زنن مریمی! من با اطمینان بهت میگم خیلی از اینها که میان میگن فقط عشق و ایمان و اخلاق، مهم‌ه، یا مجرد ن و دروغ میگن که متاهل‌ن یا از اول، خونه یا ماشین یا حداقل، پس‌انداز داشته‌ن و دروغ میگن که هیچی نداشته‌ن.

گفت من با تجریه‌ی 10 سال زندگی مشترک دارم بهت میگم. یکی از مسائلی که درباره‌ش خیلی بحث و جدل پیش میاد، مسائل مالی‌ه. شوهر من، اول زندگی، خونه داشت. خیلی کوچیک بود آپارتمان‌ه. خودت دیدی که. ولی داشت به هر حال. همون اول هم که اومد خواستگاری، توی شرایط‌ش، این رو هم گفت. به هر حال، عاشق چشم و ابرو ش که نبودم. اون به خاطر شرایطم اومد جلو. دید محجبه و خانواده‌دار و تحصیل‌کرده‌م. از قیافه‌م هم خوش‌ش اومده بود. اومد خواستگاری.

برای من، ایمان و اخلاق‌ش خیلی مهم بود اما نمیگم مسائل مالی مهم نبود. فکر کن من با کلی عشق، ازدواج کردم. بعدش چی؟ نباید شوهرم اندازه‌ی یه جشن عروسی خیلی ساده، پس‌انداز داشته باشه؟ اصلا عروسی هم نخوام. نباید بتونه یه جای معمولی رو رهن یا اجاره کنه؟ من که قبول نمی‌کردم خونه‌ی مادرشوهر زندگی کنم. خونه‌ی مامان و بابای من هم که نمی‌شد. کجا باید می‌رفتیم؟

گفت بهت قول میدم اینا که میان میگن بعد عقد یهو! فهمیدم خانواده‌ی شوهرم قرار ه بهمون کمک مالی کنن و خونه و ماشین بدن، دروغ میگن. از قبل می‌دونستن که قبول کردن. خیلی از اینا که میگن شوهرم اگه هیچی هم نداشت، قبول‌ش می‌کردم، دروغ میگن. نفس‌شون از جای گرم درمیاد. خیلی از اینا که میان می‌نویسن ما مستاجریم، دیگه صدا ش رو درنمیارن که خونه‌شون رو داده‌ن اجاره تا زودتر قسط‌هاش تموم شه. غیر از این باشه، باید به عقل‌شون شک کرد. فکر نکردن کجا باید برن زندگی کنن؟

بله. اونایی که 15-10 سال قبل ازدواج کردن، حق دارن. راست میگن. اون موقع همه چیز، جور دیگه‌ای بود. قیمت خونه، انقدر نجومی نبود. خدا کمک می‌کنه به آدم. برکت میده به زندگی. اما دلیلی نداره آدم بخواد برای خوب جلوه دادن خودش، انقد راحت، دروغ بگه.

تازه مگه فلانی نبود؟ آرزوهاش رو در قالب واقعیت به خورد مردم می‌داد توی دانشگاه. یادت‌ه می‌گفت خونه‌مون بالای ولی‌عصر ه؟ چند روز پیش خونه‌شون بودم. البته ته ته ولی‌عصر بود نه اون بالا. 50 متر هم بود، نه 150 متر. شیرینی هم داد بابت اینکه بالاخره تونستن خونه بخرن. مردم خیلی راحت دروغ میگن مریمی. بشنو و باور نکن.

پ.ن: لطفا حرفای دوست‌م رو پای من ننویسید. بخواید اینطوری برخورد خشن کنید، مجبورم بعضی مطالب رو رمزی کنم متاسفانه.

دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*فونت اینجا ریز ه یا چشم من ضعیف شده؟

یکشنبه ۳ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*این آورد و برد شب چله‌ای اسم دیگه‌ای نداره؟ هیچی به ذهن‌م نمی‌رسه.

یکشنبه ۳ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*نشستم روی صندلی جلو. عقب، هنوز خالی بود. یه پراید پیچید جلوی تاکسی‌ها. یهو متوقف شد. راننده‌ش پرید پایین و با داد و هوار می‌خواست مسافر سوار کنه. طوری شده بود که دیگه وسط خیابون یقه‌ی مردم رو می‌گرفت: آقا! کجا میری؟ خانوم! کجاااا؟

راننده‌ی تاکسی هم خیلی خونسرد نشسته بود نگاه‌ش می‌کرد. گفتم این، تاکسی که نیست؟ گفت نه خانوم. دوباره خیره شد به راننده‌ی پراید. گفتم کار بدی می‌کنه. داره حق شما رو ضایع می‌کنه. گفت این همه حق‌م ضایع شده توی این شهر. این هم رو ش. لات و لوت‌ه. چی بهش بگم؟ گفتم البته اگه می‌فهمید که این کار رو نمی‌کرد. همون هیچی نگید، بهتره انگار.

یکشنبه ۳ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*آسمون آبی

دیوارای کوتاه کاهگلی

بازی نور و سایه‌ها

درهای چوبی

درختای سبز

شیشه‌های رنگی پنجره‌ها

گل‌های قرمز

حوض آبی رنگ

یه حبه قند رو حتما ببینید. با بازی درخشان نگار جواهریان...

 

شنبه ٢ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*بچه‌ها کاروان خوب برای حج سراغ ندارین؟ من کلا از این چیزا سر در نمیارم اما انگار هنوز ثبت نام شروع نشده، همه جا پر شده!

شنبه ٢ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*عروس‌ش اون اوایل، خیلی جدی بود. در کل هم زیاد، مطابق معیارهای حاج خانوم نبود ظاهر و سبک زندگی‌ش. حاج خانوم یه عروس چادری می‌خواست. از اینا که یه بند لبخند می‌زنن و تندتند کار می‌کنن. می‌گفت یه عروسی میخوام که همدم‌م باشه!

گفتم حاج خانوم کلا توجیه نیستا. پسرش میخواد زن بگیره. بعد دختر ه قرار ه همدم حاج خانوم باشه؟ یعنی چی؟

از قضا، همدم مذکور، نه چادری‌ه، نه عادت داره یه سره لبخند بزنه. البته خیلی باشخصیت و مهربون‌ه اما از این عروسا نیست که از راه نرسیده، تمام خونه‌ی مادرشوهر رو بشوره و بسابه. الان تازه عادت کرده وقتی حرف می‌زنه، گاهی هم لبخند بزنه اما در کل، خیلی رک‌ه و این یعنی خودش رو توی شرایطی قرار نمیده که مجبور بشه دروغ بگه. مثلا وقتی خسته‌ست و از سر کار میاد، اگه مادرشوهر ش 4000 نفر هم مهمون داشته باشه، این خیلی رک میگه الان خسته‌م. برم استراحت کنم، می‌رسم خدمت‌تون. اگه دل‌ش نخواد، خدمت هم نمی‌رسه. قولی هم نمیده البته. برای خودش میره بیرون با شوهر ش.

به نظرم اینطوری خیلی بهتر ه تا اینکه کل روز ش رو طوری که دوست نداره، بگذرونه. بعد هم حرص بخوره و بشینه غیبت کنه تا دل‌ش خنک شه. البته حاج خانوم کلا این تیپی خوش‌ش نمیاد اما خب نمیشه کسی رو تغییر داد.

چند سال پیش، یه شب که حاج خانوم کلی مهمون داشت، یکی از پیرزن‌های فامیل شوهر حاج خانوم، که فکر کنم در عمر ش، عروس مذکور رو 2 بار هم ندیده بود، فکر کرد الان 100 سال پیش‌ه. جلوی چشم همه دست‌ش رو زد به کمر ش که دختر! پس تو کی قرار ه بچه بیاری؟ 5 سال‌ه داری برای خودت ول می‌چرخی. بس‌ه هر چی خوش گذروندی.

عروس مذکور هم یه جوری که حضار بشنون، گفت به شما چه مربوط‌ه تو زندگی خصوصی مردم فضولی می‌کنی؟ بعد هم قهر کرد پاشد رفت خونه‌شون. از همونجا تلفن زد به حاج خانوم که من تحمل اون زن بی‌ادب رو ندارم. تا وقتی اونجاست من نمیام. حاج خانوم هم گفت عزیزم خودت رو ناراحت نکن. باشه. نیا.

بعدها حاج خانوم اعتراف کرد که بد ش نیومده خودش هم چنین اظهار نظری بکنه اما جرات نکرده از عروس‌ش. مامان گفت کار خوبی کردی که نگفتی. این یه مساله‌ی خصوصی‌ه. حتما طرف باید ناراحت شه و یه چیزی به آدم بگه؟

حاج خانوم گفت آخه داره دیر میشه! من دوست دارم نوه‌م رو ببینم. خودم نگه‌ش می‌دارم. به پسر و عروس‌م هم گفته‌م.

مامان گفت شما هیچی نگو. دیر و زود ش رو پدر و مادر بچه تعیین می‌کنن، نه دیگران.

حاج خانوم دوست داشت تایید بشنوه اما وقتی این جواب رو شنید، دیگه ادامه‌ش نداد.

الان بچه‌ی عروس مذکور، 3 سال‌ش‌ه و حاج خانوم حتی 3 ساعت متوالی هم هم نوه‌ش رو نگه نداشته! 2-1 بار که کار فوری برای عروس‌ش پیش اومد، خیلی راحت گفت می‌دونی که من نمی‌تونم بچه نگه دارم. پا م درد می‌کنه. کمر م درد می‌کنه. این بچه هم شیطون‌ه. یه بار هم که مجبور شد بچه رو بپذیره، به محض اینکه عروس‌ش رفت بیرون، تلفن زد به من که مریمی تو رو خدا بیا این بچه رو ببر پیش خودتون. من از عهده‌ش برنمیام. 10 دقیقه بعد هم خودش رفت بیرون! یعنی چنین مادربزرگ دلسوزی‌ه.

البته بر همگان، واضح و مبرهن است که من اصلا و ابدا حوصله ندارم بچه نگه دارم ولی مجبور شدم 2-1 بار. یه کاری کرده که اگه عروس‌ش، کار ضروری داشته باشه، یه راست بچه رو میاره میذاره خونه‌ی ما.

بگو آخه نه حاملگی‌‌ش با تو ئه، نه زایمان‌ش، نه خرج‌ش رو میدی، نه ازش نگه‌داری می‌کنه، نه چیز خاصی بلدی بهش یاد بدی. چرا اظهار نظر می‌کنی؟ واقعا حتما طرف باید بهت بگه "به تو مربوط نیست!". قشنگ‌ه اینطوری؟

تازه چند روز پیش می‌گفت این بچه تنهاست. باید یکی دیگه بیارن اما اصلا زیر بار نمیرن. مامان گفت شما هیچی نگو حاج خانوم. مردم، نه پول دارن، نه حوصله. خیلیا همین یه بچه رو هم ندارن. میگن اینطوری به صلاح‌مون‌ه.

با دلخوری گفت چه می‌دونم والا. ماها از این اداها درنمی‌آوردیم.

شنبه ٢ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

- شنیدی جدیدا چی مد شده؟ (آیکون 33 تا النگو)

من: چی مد شده؟ متفکر

- میگی چرا دختر تون، شوهر نمی‌کنه؟ میگن "تن به ازدواج نمیده. خواستگارهاش رو قبول نمی‌کنه."

من: خب این چه ربطی به مد داشت؟

- راستش رو نمیگن دیگه. مد شده این جواب رو میدن. نمیگن دخترم، خواستگار خوبی نداشته.

من: خب اینکه گفتن نداره. اگه طرف، همه جوره خوب بود که رد ش نمی‌کردن.

- همین دیگه. میخوان این چیزا رو به آدم نگن.

من: چرا فکر می‌کنین باید همه چیز رو به شما بگن؟

- جوونای الان چرا اینطوری‌ن؟

بلند شد رفت.

جمعه ۱ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*کوزتینگ: مریمی 

عکاسی: سیستر

 

 

 

 

 

جمعه ۱ دی ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*نمی‌خواستم بپرسم فامیل شوهر ت به مناسبت یلدا برات چند کیلو طلا آوردن! می‌خواستم حال‌ت رو بپرسم.

جمعه ۱ دی ۱۳٩۱
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers