*ای کسانی که در گروه 2 عضو هستید! با توجه به اینکه چند روز آخر ختم میفته توی تعطیلات عید، موافقید یه کاری کنیم ختم‌مون قبل از عید، تموم شه؟ بعضیا دعاهاشون خیلی کوتاهه مثلا یه آیة‌الکرسی‌ه یا یه سوره‌ی حمد یا چند تا صلوات.

پیشنهادم این‌ه که این روزها، کنار این دعاهای کوتاه، دعای یکی دیگه از دوستان رو هم بذاریم یعنی اون شب‌ها برای 2 نفر از بچه‌ها دعا بخونیم. البته برای من واقعا فرقی نمی‌کنه ولی خیلیا توی عید، سفر میرن با دیدوبازدید زیاد دارن. والا الان که سر سیاه زمستون‌ه، دوستان، بعضا عاشق‌ن و من هر شب اینجا مراسم میس‌کال دارم جهت یادآوری نیشخند فکر کن عید هم باشه و گل و بلبل و مهمونی. دیگه واویلا.

حالا چی کار کنم؟ با این دو تا یکی کردن روزها موافقید؟ البته به شرطی انجام میشه که همه از دم بگن موافق‌ن! چون ممکن‌ه کسی مثلا لیست رو پرینت گرفته باشه و دیگه اینجا رو چک نکنه. الان همه‌تون حاضری بزنید لطفا.

سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*این پست و تشویق‌های نیاز باعث شد دیروز صبح، بدوبدو تشریف ببرم خط چشم پاریس بخرم به قیمت 4 تومن وجه رایج مملکت. از دیشب هم هی تندتند می‌کشم و پاک می‌کنم. خوبی‌ش این‌ه که با آب، خیلی راحت شسته میشه ولی خب کلی‌ش رو هم با دست، پاک کردم. در نتیجه حتی وقتی صورت‌م رو با صابون می‌شورم، باز زیر چشم‌م سیاهه و الان دقیقا به همین خوشگلی‌م

دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*دیشب، زمانه رو دیدین؟ داستان رو اینجا گفته‌م. دیشب، نشون داد که بهار، تقاضای طلاق داد به خاطر اینکه بهزاد، ازدواج قبلی‌ش رو ازش پنهان کرده بود. فکر کنم هر کدوم ما هم جای بهار بودیم، حس می‌کردیم به شعور و شخصیت‌مون توهین شده. حس می‌کردیم باورهامون رو از دست داده‌ایم.

بعد دیدین چه جوابی بهش دادن؟ گفتن دلایل شما برای جدایی کافی نیست مگه اینکه وکالت طلاق داشته باشین.

از خودم می‌پرسم اگه شرایط، برعکس بود چطوری می‌شد؟ یعنی اگه زنی قبلا ازدواج کرده باشه و به شوهرش نگه و بعد مرد، شاکی بشه، این دروغ نیست؟ فریب در ازدواج نیست؟ متفکر

یاد این سرگذشت تلخ افتادم. دیشب مامان می‌گفت واقعا عرف غلطی‌ه‌ها. یعنی چی "زن‌م رو طلاق نمیدم"؟ چرا رضایت زن فقط برای شروع زندگی مهم‌ه و پایان‌ش فقط به اختیار یکی از طرفین‌ه؟

خب خدا رو شکر بالاخره یکی توی این خونه، به حرف من رسید که میزان مهریه مهم نیست وقتی خیلی چیزای مهم‌تر به خاطرش از دست بره.

دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*دارم فکر می‌کنم واقعا اینجا چه تصویری از خودم ساخته‌م؟ متفکر موجودی بدقیافه، بدهیکل، بداخلاق و دلنچسب؟ نیشخند تو بگو دیو دوسر! هیولا اصلا!

یه روز دوست‌م که حداقل 10 سال‌ه از نزدیک من رو می‌شناسه، با تهدیدآمیزترین حالتی که ازش ممکن بود سر بزنه، گفت مریمی؟ تو چه اصراری داری انقد بد به نظر برسی؟ مردم رو ببین. 100 تا اخلاق بد دارن که خیلی هم معلوم‌ه اما اصلا قبول نمی‌کنن اینطوری‌ن. هر جا هم میشینن، کلی از خودشون تعریف می‌کنن. انقدر میگن و میگن تا برای همه جابیفته چیزی که عملا وجود خارجی نداره. اون وقت تو برعکسی. باید از این رفتارت دست‌برداری. فهمیدی یا بکشم‌ت؟ منتظر

خب لطفا الان بگید دقیقا چه تصویری از من دارید؟ دوستان فبسیوکی تقلب نکنن لطفا. تصویر ذهنی اولیه‌شون رو بگن. روی اخلاقیات، خیلی منور ندین چون خودم هم دقیقا نمی‌دونم چطوری‌م...

پ.ن: خودزنی بس‌ه. ورجه‌وورجه‌های ذهن‌م، تندوخند، دیدگان، کلمه‌ی رمز: زندگی. کیا حاضر ن بازی کنیم؟

دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*قبلا هم گفته‌م. کلا آدم خجالتی‌ای هستم یعنی وقتی خودم رو با بقیه مقایسه می‌کنم، می‌بینم انقدر که اونا راحت‌ن، من نیستم. امروز با استاد، کار داشتم. نیم ساعت قبل از شروع کلاس، توی سالن نشسته بود. مردم هم دونه‌دونه می‌رفتن می‌نشستن سوال‌شون رو می‌پرسیدن اما اگه تو رفتی حرف‌ت رو بزنی، من هم رو م شد برم!

راستش کلافه بودم. خیلی وقت بود حس می‌کردم درون‌م یه دیوار هست که نمیذاره نور به قلب‌م برسه. اما هر چی فکر می‌کردم، نمی‌فهمیدم چه‌م شده. یادم‌ه یه بار کلی اشک ریختم و از ته ته دل‌م آرزو کردم بشم آدم چند سال قبل. همون مریمی که خیلی سبک‌بال‌تر از این روزها بود.

نشسته بودم توی سالن، داشتم توی ذهن‌م می‌گشتم که گفت سلام. خیلی اتفاقی - هرچند هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست - چند ساعت قبل از کلاس، ازم آدرس گرفت و قرار شد همدیگه رو ببینیم.

می‌دونین؟ برای من پیش اومده مدت‌ها یه وبلاگی رو می‌خوندم و فکر می‌کردم نویسنده‌ش رو خیلی خوب می‌شناسم اما بعدها دیدم اصلا اینطور نبوده! و پیش هم اومده که کسی رو زیاد نمی‌شناخته‌م اما دیده‌م‌‌ش و اون دیدار، واقعا عالی بوده. مث امروز.

برخلاف اسمی که روی خودش گذاشته، حضورش خیلی لطیف و آروم بود. هم‌زمان هم شوق داشت، هم آرامش. کنارم نشست و من اصلا حس نمی‌کردم دفعه‌ی اول‌ه دارم می‌بینم‌ش. به وضوح، دوست‌ش داشتم.

فقط حواس‌م کمی پرت بود. ذهن‌م هنوز داشت دنبال منشاء اون دیوار لعنتی‌ای رو می‌گشت که جلوی نور رو گرفته بود...

کلاس، شروع شد. استاد گفت اولین کلید موفقیت، بخشش دیگران‌ه. برای پرواز کردن و اوج گرفتن، باید سب‌کبال بود. باید دل‌مون رو از کینه‌ی دیگران خالی کنیم. کسی که دیگران رو می‌بخشه، یک عمر خوشحال‌ه و کسی که انتقام می‌گیره، فقط یک لحظه خوشحال‌ه...

گفت نبخشیدن دیگران، ضایع کردن حق خودمون‌ه! ما خودمون رو قربانی رفتارهای دیگران می‌کنیم ، کنترل زندگی‌مون رو دست بقیه می‌سپریم و این، غلط‌ه. شاید دیگران از نظر ما لایق بخشیده شدن نباشن اما خود ما لایق آرامش نیستیم؟

ذهن‌م هنوز داشت می‌گشت. فکر کردم به خاطر کینه، به خاطر نبخشیدن، چه شب‌هایی، خواب راحت رو از دست دادم. چقدر هوا خوب بود و من ازش لذت نبردم. چقدر برام جوک گفتن و من خنده‌م نگرفت. چقدر خوراکی خوشمزه خوردم و هیچی از مزه‌ش نفهمیدم. فکر کردم چقدر این کینه من رو مریض کرد. سردرد، درد معده، درد دست... کینه، دردی شده بود که روح‌م رو عذاب می‌داد و جسم‌م رو می‌آزرد اما من دودستی چسبیده بودم بهش. فکر می‌کردم با رهانکردن‌ش، طرف مقابل، در بند من‌ه. اما در واقع، من شده بودم اسیر اون و خودم نمی‌فهمیدم...

استاد گفت کیف‌های دسته‌بلند تون رو بیارید بذارید روی سن. بعد از یکی از آقایون خواست برای کمک بره. شروع کرد اسم بردن: فلان همکارم از راه نرسیده، میخواد زیرآب من رو بزنه. آقاهه یه کیف گذاشت روی دوش استاد.

ادامه داد: مردم، برادر دارن. من هم برادر دارم. شده سوهان روح‌م. آقاهه یه کیف دیگه گذاشت روی دوش استاد.

باز هم ادامه داد: مرد همسایه رو چرا نمیگی؟ دیدی باهام چه برخوردی کرد؟ انقد ازش بدم میاد. و یه کیف دیگه رو روی دوش‌ش تحمل کرد.

هی اسم می‌برد و دوش‌ش از سنگینی کیف‌ها بیشتر درد می‌گرفت. گذشت تا تمام کیف‌ها رو انداختن روی شونه‌هاش.

گفت به نظر تون با این کیف‌های سنگین، من چقدر می‌تونم راه برم؟ تا خونه می‌تونم برم؟ تا سر همین خیابون چی؟ تا دم در فرهنگسرا چی؟ هر کدوم از این کیف‌ها، نماینده‌ی یه نفر ه که تو ازش عصبانی هستی. ما هر روز وجودمون رو پر از کینه و خشم و ناراحتی می‌کنیم، بعد میگیم چرا به موفقیت نمی‌رسیم؟!

نبخشیدن دیگران، کم‌لطفی به خودمون‌ه و بخشیدن دیگران، لطف به خودمون... سوره‌ی شوری، آیه‌ی 40: وَ جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُها فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ یعنی سزای بدی، بدی‌ست اما کسی که می‌بخشد، پاداش او با خود خداست.

حالا کسی اینجا هست که از کسی کینه به دل داره و نمی‌تونه ببخشه؟ دست‌ش رو بگیره بالا.

یه لحظه فراموش کردم چقدر خجالتی‌م. اولین نفر بودم که دست‌م رو گرفتم بالا. اون لحظه فقط این برام مهم بود که یکی بتونه من رو از این رنج، رها کنه. استاد گفت پاشو بیا این بالا.

رفتم. خیلی‌های دیگه هم بودن... به هر کدوم‌مون یه لیوان یک بار مصرف داد. وزنی نداره مسلما. اما گفت دست‌تون رو بیارید جلو و کاملا کشیده نگه‌دارید. کسی حق نداره دست‌ش رو بندازه!

بعد شروع کرد رو به جمعیت، ادامه‌ی حرف‌ش رو گفت: یه عروسی بود که اصلا نمی‌تونست با مادرشوهرش کنار بیاد. خیلی از دست‌ش حرص می‌خورد و همیشه جروبحث داشتن. تا اینکه یه روز تصمیم گرفت مادرشوهرش رو بکشه و از دست‌ش راحت شه. رفت پیش یکی از دوستان‌شون که داروساز بود تا ازش یه سم بگیره و باهاش مادرشوهرش رو بکشه.

داروساز بهش گفت اگه یه دفعه مادرشوهرت رو بکشی، خیلی زود لو میری چون همه می‌دونن شما میونه‌ی خوبی با هم ندارین. من بهت یه سم میدم که ذره‌ذره بکشدش. هر روز مقداری از این سم رو به خورد مادرشوهرت بده وب رای اینکه کسی بهت شک نکنه، سعی کن باهاش خوش‌رفتار باشی و حتی کلی قربون صدقه‌ش بری.

عروس مذکور، دقیقا همین کار رو کرد. هر روز مقدار کمی از سم رو به خورد مادرشوهرش داد و بهش محبت هم می‌کرد. بعد از 3 ماه، همون عروس، رفت پیش داروساز. گفت یه دارویی بهم بده که اثر اون سم رو خنثی کنه. من مادرشوهرم رو دوست دارم. دیگه ازش متنفر نیستم. نمیخوام بمیره.

دکتر داروساز گفت اون پودری که من بهت دادم، سم نبود. ویتامین بود. سم واقعی، در ذهن و دل خود تو بود که با محبت، از بین رفت. برو نگران نباش. از عمر مادرشوهرت چیزی کم نکردی...

استاد برگشت سمت ما که هنوز لیوان‌ها رو بین زمین و هوا نگه‌داشته‌بودیم: حال‌تون خوب‌ه؟

یکی گفت بله. یکی گفت دست‌م درد می‌کنه. من دست‌م داشت خواب می‌رفت. یکی دیگه گفت دست‌م از کتف داره میفته! خلاصه هر کی یه آه و ناله‌ای کرد. استاد برگشت رو به جمعیت و بی‌توجه به شکایت ما به حرفاش ادامه داد:

به نظر شما یه ماشین می‌تونه هم زباله حمل کنه، هم شمش طلا؟ اصلا تا حالا دیدین کسی چنین کاری کنه؟ مثلا وسط ماشین شهرداری، شمش طلا میذارن ببرن این‌ور اون‌ور؟ یا ماشین حمل پول بانک، میاد قاطی شمش‌ها، آشغال هم جابه‌جا کنه؟

باز برگشت سمت ما: شماها خوبین؟ بعضیا هنوز کوتاه نمیومدن. بعضیا می‌گفتن واقعا دیگه نمی‌تونن دست‌شون رو کشیده نگه دارن و وزن لیوان یک بار مصرف رو تحمل کنن!گفتم استاد تخفیف نمیدین؟

گفت نخیر! تخفیفی وجود نداره. یه لیوان به این سبکی که وزنی نداره. چرا شکایت می‌کنید؟ نکنه خسته شدین؟

دست‌م رو انداختم. گفتم دیگه نمی‌تونم وزن لیوان رو تحمل کنم. استاد گفت یعنی دیگه نمی‌تونی کینه رو تحمل کنی؟ پس میخوای چی کار کنی؟ گفتم می‌بخشم.

همه دست‌هاشون رو آوردن پایین. میکروفون رو داد دست‌م. گفت بگو چرا میخوای ببخشی؟ گفتم چون نمی‌تونم هر روز م رو با "خدا لعنت‌ت کنه فلانی! بگذرونم. میخوام راحت شم. از زندگی‌م لذت ببرم." گفت واقعا می‌بخشی؟ گفتم اوهوم. گفت برو بشین. براش دست بزنید!

رفتم نشستم. اشک‌م سرازیر شد. حس خیلی عجیبی داشتم. بعد از مدت‌ها حس کردم دوباره خودم شده‌م. الان که دارم می‌نویسم، دست راست‌م هنوز درد می‌کنه و اشک توش چشمام جمع شده اما راضی‌م و خوشحال.

یکی دیگه گفت استاد! من نمی‌بخشم! اون این کار رو کرده. اون فلان کار رو کرده. استاد گفت اگر ذهن و دل‌ت پر از خشم باشه، نمی‌تونی بخندی از ته دل. از غذا ت لذت نمی‌بری. خواب‌ راحت نداری. تو لایق آرامشی. اون رو رها ش کن! اون که تو رو آزار داده، الان داره برای خودش زندگی می‌کنه و لذت می‌بره اما تو هنوز داری بهش فکر می‌کنی و عذاب می‌کشی. شاید فکر کنی اون لایق بخشیده شدن نیست اما تو که لایق آرامش هستی.

بعد تعریف کرد که 2 تا راهب بودایی داشتن از کنار رودخانه‌ای رد می‌شدن. دختربچه‌ای رو دیدن که می‌خواست از این طرف رود بره اون طرف اما نمی‌تونست. راهبی که سن‌ش بالاتر بود، خم شد بچه رو بلند کرد، بردش اون طرف رود، گذاشت‌ش روی زمین و برگشت. بعد به راه‌شون ادامه دادن.

چند ساعت بعد، راهب جوان‌تر گفت لمس کردن جنس زن، خلاف آیین ماست. تو چطور تونستی چنین کاری کنی؟ راهب مسن‌تر گفت من چند ساعت پیش اون دختربچه رو کنار رود روی زمین گذاشتم اما تو همچنان داری روی دوش‌ت حمل‌ش می‌کنی!

با هر روایت و داستانی که می‌گفت، یکی توجیه می‌شد که اگه ببخشه، راحت‌ میشه. باز هم ادامه داد: فرض کنید یه نفر، پسر من رو کشته. من هم نمی‌بخشم‌ش. میگم آدم کشته، باید قصاص شه. حق‌م‌ه دیگه. نه؟

روز قصاص وقتی طناب دار رو میندازن دور گردن‌ش، میگم من می‌بخشم‌ش! فقط می‌خواستم سردی مرگ رو حس کنه... خب حالا چی میشه؟ طرف آزاد میشه؟ نه. به خاطر ترساندن مردم و برهم‌زدن احساس امنیت توی جامعه، قاضی براش تنبیه در نظر می‌گیره. صرف اینکه من بخشیدم‌ش، باعث نمیشه دیگه تنبیهی براش در نظر گرفته نشه.

توی این دنیا، قاضی، پروردگار ه! چرا من و شما بخوایم کسی رو ادب کنیم؟ با بخشش شما، جریمه‌ی اون آدم، سبک‌تر میشه اما حذف نمیشه. حساب و کتاب، با خداست. تنبیه با خداست. دل تو جای عشق‌ه، مغز ت جای تفکر ه، نه آشغال و زباله...

مارک تواین میگه بخشش، بوی خوش گل بنفشه بر ته کفشی‌ست که آن را لگدکرده‌است.

بخشش یعنی پل زدن بین قلب آدم‌ها. چه اون آدم، از اون پل عبور بکنه چه نکنه، برای خود تو بهتر ه که ببخشی. چون تو این وسط، مهمی! نگید طرف رو ببخشم، پررو میشه. شما اصلا لازم نیست برید به طرف بگید من تو رو بخشیدم. لازم نیست خودتون رو مجبور کنید دوباره با اون آدم رفت‌وآمد داشته باشید ولی رها ش کنید! واقعا رها ش کنید.

فرض کنید آدم‌ها هرکدوم، یه صندوق‌ پستی‌ن. حالا یه سوالی ازتون می‌پرسم. مادرهای جمع، جواب بدن: روز مادر، بچه‌ی بزرگ‌تون براتون طلا می‌خره، بچه‌ی کوچیک‌تون، به نقاشی براتون می‌کشه. کدوم بیشتر به دل‌تون می‌نشینه؟ اون نقاشی‌ه...

هر وقت کسی من رو اذیت کرد، من یه نقاشی زیبا برای خدا می‌کشم و توسط اون آدم، که مث یه صندوق پست‌ه، نامه‌ی زیبای من میره سمت خدا. دوست ندارید لبخند به لب خدا بنشونید؟

حتی اگر می‌تونید، برای کسی که بهتون بد کرده، دعا کنید. خود خدا داره میگه که وقتی کسی رو ببخشی، پاداش‌ت با خود خداست.

نامه‌ی 31 نهج‌البلاغه: چون برادرت از تو جدا گردد، تو پیوند دوستى را برقرار کن. اگر روى برگرداند، تو مهربانى کن. و چون بخل ورزد، تو بخشنده باش. هنگامى که دورى مى‌گزیند، تو نزدیک شو. و چون سخت مى‌گیرد، تو آسان گیر. و به هنگام گناه‌ش عذر او بپذیر چنانکه گویا بنده‌ی او مى باشى و او صاحب نعمت تو ست...

چرا؟ چون تو قرار ه "بزرگ" بشی... سوره‌ی آل عمران، آیه‌ی 134 و 133: بشتابید به سویر مغفرت پروردگار تان که شامل حال نیکوکاران می‌شود. آنها که خشم خود را فرومی‌خورند - وَ الْکاظِمینَ الْغَیْظَ - و از خطای مردم درمی‌گذرند - وَ الْعافینَ عَنِ النَّاسِ - و خداوند، نیکوکاران را دوست دارد.

رسول خدا فرمود با مردم طوری رفتار کن که دوست داری خدا باهات همونطور فتار کنه.

نگو نمی‌بخشم. به اونی که چنین و چنان کرده، کار نداشته باش. تو مهمی. تو لایق آرامشی...

توی راه به فلفل‌خانوم گفتم واقعا باورم نمیشه بعد سال‌ها شده‌م همون مریمی سال‌های دور. خیلی آروم‌م. بقیه‌ی مسیر به حرف زدن گذشت و بعد مدت‌ها یه دل سیر، بلند خندیدم...

اینجا رو هم بخونید، مخصوصا نیمه‌ی دوم‌ش رو.

یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*والا قبلنا مردم مرتکب سرقت می‌شدن، کلی خجالت می‌کشیدن نیشخند اما من نه تنها خجالت نمی‌کشم، بلکه با افتخار اعلام می‌کنم سوژه‌ی این پست رو از آنی سرقت نموده و به خودش هم اطلاع داده‌م.

سوال، خیلی ساده‌ست: خانوم‌های محترم! وقتی با یه آقا روبرو میشید، بیشتر از همه، چه چیزی نظر تون رو جلب می‌کنه یا براتون مهم‌ه یا بهش دقت می‌کنید؟

خاله‌وسطی یه دوستی داره که توی برخورد اول با هر بنی‌بشری، کفش‌های طرف براش مهم‌ه. فقط و فقط کفش‌هاش. یعنی اصلا مهم نیست خودت 2 هفته حموم نرفته باشی. وقتی کفش‌هات تمیز باشه، از نظر ایشون تمیزی!

یا یکی، تمیزی موهای طرف، براش خیلی اهمیت داره. موی چرب و ژولیده، دل و روده‌ش رو به هم می‌زنه.

یکی دیگه میگه مدل نگاه کردن طرف برام مهم‌ه. نه که کلا کف زمین رو مونیتور کنه‌ها. خب بعضیا صاف توی چشم‌ت نگاه می‌کنن اما نگاه‌شون بد نیست. بعضیا کلا نگاه‌ت نمی‌کنن مثلا اما عملا خیلی بد نگاه‌ می‌کنن طوری که معذب میشی.

یکی میگه بهداشت دهان و دندان برام مهم‌ه، یکی میگه ادبیات و برخورد طرف مقابل، خیلی اهمیت داره.

یکی ایده‌آل‌ش این‌ه که طرف مقابل، خیلی اجتماعی باشه و زود گرم بگیره. یکی برعکس، خوش‌ش نمیاد از اینکه کسی همون دفعه‌ی اول، باهاش پسرخاله بشه!

من واقعا نمی‌دونم دقیقا چی برام مهم‌ه چون کلا دنبال سوژه نیستم. به طرز عجیبی بی‌خیال جنس مرد م که وضع‌م این‌ه دیگه نیشخند ولی خب الان که فکر می‌کنم، یه چیزایی داره یادم میاد. جرات هم ندارم بگم آخه. قانون جذب رو چی کار کنم الان؟ نیشخند

شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*خب امشب برای اولین و ایشالا آخرین بار، سوار ون شدم که ای کاش نمی‌شدم! نیشخند چون تاریک بود. روز گیجی و منگی من هم بود - گاهی طبیعی‌ه - و کلا هیچ تصوری از ون نداشتم. نه می‌دونستم در ش چطوری باز میشه، نه می‌دونستم لازم‌ه وقتی پشت سری‌ها میخوان پیاده شن، جلویی‌ها هم پیاده شن یا نه. آخر سر هم حواس‌م نبود و سر م محکم خورد به اون بالا. من هم دوباره سوار ش نشدم. پول رو دادم و ترجیح دادم چند دقیقه پیاده راه برم اما برنگردم اون تو! در کل تجربه‌ی خوبی نبود و به کسی توصیه‌ش نمی‌کنم. این بود انشای من.

شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*یه وقتایی ناگهان، ظرفیت شوخی‌م خیلی میره بالا. دارم فکر می‌کنم 20 کیلو چاق شم، چقدر شبیه‌ش میشم نیشخند

همچنان در دست تکمیل است.

جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*تخم‌مرغ رنگی سفره‌ی هفت‌سین. فقط نگفته با چی اینطوری رنگ‌شون کرده.

آموزش جعبه‌ی کادویی

جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*اون زمان که ما بچه‌مدرسه‌ای بودیم، توی فیلما می‌دیدیم که قرار ه فلانی - که شکر خدا همیشه هم آشنا بود - بیاد خواستگاری. بعد دختر مذکور، همیشه رنگ‌به‌رنگ می‌شد و با مامان‌ش چونه می‌زد و شوخی می‌کرد که چرا میخواین از دست من، راحت بشین؟ از بابا ش هم خجالت می‌کشید و فرار می‌کرد!

هیچ وقت خدا هم نه شرط و حرف خاص و بحث‌برانگیزی داشت، نه اختلاف نظری پیش میومد. همون جلسه‌ی اول که داماد با گل و شیرینی وارد می‌شد، ایشون بله رو می‌گفت و تموم. دقیقا خاله‌بازی. یعنی چیزی که من نوعی از خواستگاری و ازدواج، یاد گرفتم اون زمان، همین بود.

البته کم‌کم فیلم‌های بهتری هم ساخته شد که بهش کاری ندارم ولی این عشوه‌شتری‌ه پای ثابت تمام خواستگاری‌ها و ازدواج‌های مثلا 20-15 سال پیش بود. حالا الان:

استاد، سر کلاس: دخترم الان 30 سال‌ش‌ه. 2 سال پیش بهش گفتم دختر! پانمیشی همینطوری سر ت رو بندازی پایین، برگردی ایران‌هاااا. از 28 تا 33 وقت داری یه خری رو برای خودت پیدا کنی. قشنگ می‌گردی یه خوب‌ش رو پیدا می‌کنی، گوش‌ش رو می‌گیری میای اینجا، میگی این شوهر من‌ه. همینطوری بلند شی بیای، من کسی رو ندارم یقه‌ش رو بگیرم بگم بیاد تو رو بگیره‌ها. خودت حواس‌ت باشه.

صدای خنده و شوخی و اعتراض بچه‌ها

ادامه‌ش: والا. جدی میگم. خب تو دختر - عادت داره همه‌مون رو میگه دختر و پسر. اسم نداریم توی کلاس - همیشه که انقد جوان و زیبا نمی‌مونی. صورت‌ت مثل هلو نمی‌مونه که - کلا ایشون زیادی اون‌ور آب بوده، راحت‌ه توی حرف زدن. تازه اینا خوب‌هاش‌ه. حرفای خاص‌ش رو اینجا نمیشه گفت - مگه چقدر می‌تونی هی بری بوتاکس بزنی؟ ابروهات رو بکشی بالا؟ گونه بذاری؟ نمیشه که ههمیشه اینطوری کنی. پس بهتره تا جوان و جذابی، یه خر خوب پیدا کنی حسابی سوار ش شی.

با عرض پوزش از محضر آقایان محترم مجلس. توضیح اینکه استاد محترم ما، یک آقای دکتر 80-70 ساله می‌باشند با سابقه‌ی سمت‌های قلمبه‌سلمبه که از ذکر آن معذورم.

جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*به مامان گفته توی بازار، یه جا هست ترمه‌ی اصل می‌فروشه. بیا بریم چند متر بخر. خیاط هم آشنا دارم.

مامان: ترمه برای چی؟

- برای دخترهات.

مامان: ترمه برای دخترهام برای چی؟

- واااا برای سجاده ی جهیزیه دیگه. خیاط‌ه 2 سال پیش گفت 100 تومن می‌گیره یه ست کامل جانماز بدوزه. دختر باید این چیزا رو ببره حتما. فکر درست کردن رختخواب مهمون هم باش براشون!

مامان: یعنی مثلا روی سجاده‌ی معمولی، نماز کسی قبول نیست که من برم 500-400 تومن، هزینه کنم برای یه سجاده؟ بعد شما برو این ماجرای رختخواب مهمون رو به مریمی بگو ببین چی جواب میده!

- چی جواب میده؟

مامان: میگه مهمون برای چی باید شب، خونه‌ی من بمونه؟ یه آژانس بگیره بره خونه‌ی خودش بخوابه.

- خب مادر شوهر چی؟ شاید دل‌ش بخواد شب، خونه‌ی پسر ش بمونه.

مامان: وقتی همه ماشین دارن، همه جا هم آژانس هست، چرا آدم باید شب خونه‌ی مردم بمونه؟ من خودم این کار رو نکرده‌م هیچ‌وقت. مریمی که دیگه اصلا خوش‌ش نمیاد. خودش هم جایی نمی‌مونه شب.

- نمیشه که. یادم باشه باهاش صحبت کنم.

مامان: به نظرم این کار رو نکنی، بهتره. کلا این رسم‌ها رو قبول نداره.

و اون خانوم، همچنان فکر می‌کنه خودش درست میگه، من غلط. اگه جرات داشت، حتما در جهت اصلاح من، اقدام می‌کرد!

خب حاج آقا مرادی! این نگرش‌ها رو واقعا چطور میشه درست کرد؟ گیرم که من جوون نرم. بقیه که میرن. اصلا شما فکر کن من نخوام هند جگرخوار رو دعوت کنم. جنگ جهانی راه بیفته، شما میای جمع‌ش کنی؟ نخیر... ما درست‌بشو نیستیم.

پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*دل‌م تنوع میخواد ولی کلا روی ظاهر، علی‌الخصوص رنگ و مدل مو مانور ندین چون به هیچ وجه، حاضر نیستم موهام رو با رنگ، خراب کنم. به مدل‌ش هم دست نمی‌زنم. حیف‌ه نیشخند از باقی پیشنهادات، استقبال می‌شود. پیشاپیش متشکرم.

پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*رفته بود بازار. می‌گفت همه می‌چرخیدن و فوق‌ش خوراکی می‌خریدن. اون وسط، فقط دخترهای جوون بودن که تندتند جهیزیه می‌خریدن و شاد بودن، قیافه‌ی ماماناشون ولی دیدنی بود.

چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*سر کلاس ما، هر کس، یه رنگ‌ه. یه آقای طوسی هست مثلا. هم موهاش طوسی‌ه، هم کت و شلوارهاش. رنگ‌ش، رسما طوسی‌ه.

یه خانوم آبی هست. چون همیشه مشکی یا سورمه‌ای می‌پوشه اما حتما سایه‌ی آبی می‌زنه!

یه خانوم بنفش هست چون موهاش رو کاملا بنفش کرده.

یه خانوم زرد هست که اون هم موهاش رو به کلی، زرد کرده.

من هم نمی‌دونم چه رنگی‌م سر کلاس. شاید بقیه من رو به رنگ خاصی نبینن اما من هر کدوم‌شون رو به یه رنگ خاص می‌بینم.

امروز استاد به شوخی به خانوم زرد گفت چرا دیر اومدی؟ ولنتاین و این حرفا؟ خانوم زرد خندید گفت نه استاد.

استاد گفت بابا یه خری رو پیدا کن شوهر کن خب تو هم. 2 سال بگردی یه خوب‌ش پیدا میشه. خانوم زرد گفت استاد! 20 سال هم بگردم، خوب‌ش پیدا نمیشه. پسرای الان به درد زندگی نمی‌خورن که.

خانوم آبی گفت استاد! من وقتی ازدواج کردم، 31 سال‌م بود. الان تقریبا 1 سال گذشته و من به جرات میگم که ازدواج، زمان‌ش اصلا مهم نیست. چیزی که مهم‌ه، این‌ه که شما با کسی ازدواج کنی که کنارش آرامش داری. صرفا ازدواج کردن، مهم نیست. دیر و زود ش رو هم که بعضیا میگن، من واقعا نمی‌فهمم یعنی چی؟ دیر یعنی چی؟ وقت‌ش، زمانی‌ه که خودت حس کنی زمان مناسبی‌ه و آدم دلخواه‌ت رو پیدا کردی.

چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*دیشب، سریال "زمانه" رو دیدین؟

برای کسانی که نمی‌دونن: ارغوان، یه وکیل جوون‌ه از یه خانواده‌ی فقیر. پدر ش، جاعل و خلافکار و خانواده، طرد ش کرده‌ن. ارغوان با مادر و خواهر بزرگتر و برادر کوچیک‌تر ش توی یه خونه‌ی درب و داغون، جنوب شهر، مستاجر ن. خودش هم توی یه دفتر وکالت، کار می‌کنه. خواهر ش هم خیاط‌ه. توی خونه، لباس عروس می‌دوزه. برادر ش هم نوازنده‌ست و خواننده.

وکیلی که ارغوان پیش‌ش کار می‌کنه، پرونده‌ی وکالت پسر جوونی به نام بهزاد رو به دلایلی رد می‌کنه - به ماجراهای فرعی داستان، کاری ندارم - اما ارغوان، اشتباه می‌کنه و پرونده رو خودش دنبال می‌کنه. در جریان مراودات کاری، ارغوان و بهزاد، به هم علاقمند میشن.

وقتی ارغوان، پیشنهاد خواستگاری بهزاد رو می‌شنوه، بهش نمیگه که پدر من جاعل بوده و خونه‌مون فلان‌جاست. میگه پدر م تاجر بوده و ورشکست شده و از فشار مالی و غصه‌ی بدهی‌هاش سکته کرده و فوت شده. ما هم هر چی داشتیم دادیم برای بدهی‌ها و فعلا خونه‌مون به ناچار، فلان جا ست.

بهزاد و خانواده‌ش هم همون جا میرن خواستگاری. یعنی بهزاد، خانواده‌ش رو به زور می‌بره. اونها هم توی همون مجلس، ارغوان و خانواده‌ش رو سنگ روی یخ می‌کنن و علنا میگن ارغوان برای پسر ثروتمند ما نقشه کشیده!

توضیح اینکه خانواده‌ی بهزاد در کل، وضع مالی خوبی داشته‌ن.

بهزاد که می‌بینه اینطوری راه به جایی نمی‌بره، به ارغوان پیشنهاد میده که بیا موقت، ازدواج کنیم تا بعد کم‌کم من خانواده‌م رو راضی کنم. ارغوان اول قبول نمی‌کنه اما بعد راضی میشه. میره سراغ پدر ش. میگه من میخوام ازدواج کنم. گواهی فوت خودت رو برام جعل کن که بتونم از دادگاه، اجازه بگیرم برای ازدواج.

خلاصه ارغوان و بهزاد، پنهانی ازدواج می‌کنن به مدت 6 ماه. بهزاد قول میده در عرض 3-2 هفته ماجرای ازدواج رو به خانواده‌ش بگه اما اصلا جرات‌ش رو نداشته. توی این مدت هم شغل‌ش رو به واسطه‌ی مشکلات خانوادگی با عمو ش - که کارخونه‌دار بوده - از دست میده و میشه بیکار و بی‌پول. نزدیکای ماه ششم که میشه، ارغوان اول با زبون خوش، بعد با عصبانیت و قهر و تهدید، از بهزاد میخواد ماجرا رو برای خانواده‌ش بگه. بهزاد فقط جرات می‌کنه ماجرا رو به شوهر خواهر ش بگه.

شوهر خواهر مذکور هم دوست همون وکیلی بوده که ارغوان توی دفتر ش، کار می‌کرده. خلاصه ته ماجرا رو درمیاره که بابای ارغوان، خلافکار ه و زنده‌ست و ارغوان، گواهی فوت رو جعل کرده و دروغ گفته.

توجه داشته باشید که بهزاد، یه دخترعموی پزشک داره که همه‌ی فامیل، خیلی دوست دارن با بهزاد ازدواج کنه. بهزاد هم ظاهرا بد ش نمیومده اما وقتی ارغوان رو می‌بینه دیگه دخترعمو ش - بهار - رو کلا بی‌خیال میشه.

هیچی دیگه. بهزاد با کمک شوهر خواهر ش، ارغوان رو با پدرش روبرو می‌کنه و به ارغوان میگه چون بهم دروغ گفتی و پنهان‌کاری کردی، من دیگه نمی‌بخشم‌ت. به گریه‌های ارغوان هم اهمیتی نمیده و میره با دخترعمو ش بهار ازدواج می‌کنه.

ماجرای ازدواج پنهانی ارغوان و بهزاد، خیلی اتفاقی توی خونه‌ی ارغوان اینا لو میره و مادرش که ناراحتی قلبی داشته، سکته می‌کنه و می‌میره. بهزاد و شوهر خواهر ش هم پدر ارغوان رو به پلیس لو میدن و میندازن‌ش زندان که خیال‌شون راحت شه دیگه براشون دردسری درست نمی‌کنه.

خبر ماجرای ازدواج بهزاد با بهار به گوش ارغوان می‌رسه و افسردگی و فلان... خلاصه چند ماه می‌گذره. بهزاد میشه مدیر کارخونه‌ی عمو ش و وضع‌ش خیلی خوب میشه. ارغوان هم با مردی ازدواج می‌کنه که سن‌ش بالا بوده اما مرد خیلی خوبی بوده و خلاصه روی آرامش رو می‌بینه چند صباحی اما بعد، شوهر ش بر اثر بیماری، فوت می‌کنه و باز ارغوان، تنها میشه اما این بار خیلی ثروتمند.

برادر ارغوان از اول داستان، کینه‌ی بهزاد رو به دل داشته. با این استدلال که بهزاد، زندگی خواهرم رو خراب کرد. مادر م رو کشت. من هم ازش انتقام می‌گیرم.

خلاصه با تعقیب خانواده‌ی بهزاد، محل کار و زندگی بهزاد رو پیدا می‌کنه و همه چیز رو درباره‌ی ازدواج موقت بهزاد و ارغوان به گوش بهار می‌رسونه.

بهار میره دیدن ارغوان و شرح ماوقع رو می‌شنوه اما باور نمی‌کنه. از ارغوان میخواد بهزاد رو دعوت کنه خونه‌ش. تا مطمئن بشه ماجرا، حقیقت داشته!

دیشب، صحنه‌ی روبروشدن ارغوان و بهزاد بود در حضور بهار! و واقعا همه‌شون مخصوصا حمید گودرزی نقش‌شون رو عالی بازی کرده بودن.

در واقع، ارغوان به خواست بهار، به بهزاد تلفن زد و به بهانه‌ای کاری دعوت‌ش کرد خونه‌ش. بعد حرف انداخت از قدیما و خاطره‌هاشون و آخر هم گفت ما اون زمان، مشکل مالی داشتیم اما الان هر دو ثروتمندیم و می‌تونیم به یه شروع دوباره فکر کنیم.

گفت می‌دونم که تو برای دیدن من اینجا اومدی، نه مسائل کاری. بهزاد هم اعتراف کرد که من هنوز بهت علاقمندم اما دیگه دیر ه...

همون موقع، بهار وارد اتاق شد و رنگ به صورت بهزاد نمونده بود. بهار، ناراحت و عصبانی از خونه رفت بیرون، بهزاد هم دنبال‌ش. و این وسط، دل ارغوان از این انتقام، حسابی خنک شده بود!

حالا یه سوال سخت: اگه تو جای ارغوان بودی، انتقام می‌گرفتی؟

وجدان و اخلاق و باید و نباید رو کاری ندارم. قرار هم نیست کسی درباره‌ی شخصیت شما قضاوت کنه و می‌دونم خیلی سخت‌ه بخوای خودت رو توی چنین موقعیتی تصور کنی. اما فقط سعی کن خودت رو بذاری جای کسی که بهش خیانت شده. بگو اگه موقعیت‌ش پیش بیاد، انتقام می‌گیری؟

چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*برای بعضیا فقط میشه متاسف بود. راستش من هر وقت می‌دیدم یه استادی سر کلاس، یه مساله رو 20 بار توضیح میده، می‌گفتم واااای. خب فهمیدیم. چرا انقدر تکرار می‌کنه؟

یا مثلا می‌دیدم توی فلان برنامه‌ی پزشکی یا حقوقی یا آشپزی صداوسیما، یه چیز ساده رو چند بار تکرار می‌کنن. همیشه می‌گفتم چه لزومی داره این همه توضیح و تکرار؟

اما الان می‌فهمم واقعا ضریب هوشی و اطلاعات و سواد همه‌ی آدم‌ها در یک سطح نیست. به بعضیا باید همه چیز رو توضیح بدی وگرنه چشم‌های قشنگ‌تون رو باز نمی‌کنن تگ خنده رو زیر پست‌های مذکور ببین. لحن متن رو هم که نمیشه ازشون توقع داشت درک کنن. عین این خاله‌خانباجی‌ها، می‌چرخن توی وبلاگستان ببینن کی چی نوشته، یه حرفی براش دربیارن. اسم خودشون رو هم گذاشته‌ن آدم متمدن شهرنشین تحصیل‌کرده!

تقصیر من نیست که ضریب هوشی بعضیا پایین‌ه یا کم‌سواد ن یا معنی شوخی رو از جدی و تفنن و سرگرمی رو از جدی گرفتن فلان ماجرا تشخیص نمیدن. تقصیر من نیست که شما فکر می‌کنید خدایی وجود نداره و دعا کردن بی‌معنی‌ه. تقصیر من نیست که کوته‌فکرانه خیال می‌کنید هر دعایی لزوما باید برآورده شه به شکلی که شما میخواین وگرنه همه‌ی اینها حرف مفت‌ه.

هیچ کدوم اینها تقصیر من نیست. تقصیر من فقط این‌ بوده که فکر کردم همه‌ی مخاطبین‌م، آدم‌های سالمی‌ن و به اندازه‌ی حداقل 70 واحد آی‌کیو رو حتما دارن که خب شواهد نشون میده توقع زیادی داشته‌م.

به هر حال، چه پشت سر م حرف مفت بزنن، چه جلوی رو م، من کاری رو انجام میدم که به نظر خودم، درست‌ه. هر کس اینجا رو دوست نداره یا ذهن محدود ش به درک مطالب اینجا قد نمیده، خب نخونه. تا دل‌تون بخواد وبلاگ زن‌های دوم روی نت هست با مطالبی آسون‌تر و کاربردی‌تر! تشریف ببرید اونها رو بخونید شاید چیزایی یاد بگیرید که به درد سبک زندگی‌تون هم می‌خوره. من نمی‌تونم همه‌ی آدما رو تغییر بدم.

واضح‌ه که کامنت‌های مزخرف، تایید نمیشن. یک‌راست میرن توی سطل آشغال. پس بیخود به خودتون زحمت ندید چیزی بنویسید که می‌دونید جا ش بین آشغال‌هاست. واقعا متاسف‌م.

چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*توی خیابون داری میری، نفر جلویی‌ت یهو می‌خوره زمین. این اتفاق برای تو چه پیامی داره؟

بهت میگه خودت با این مسیری که داری میری، خودت رو می‌زنی زمین. مسیر ت رو اصلاح کن. باعث سقوط خودت نشو.

داری میری جلسه، ماشین‌ت پنجر میشه. 10 دقیقه معطل میشی تا پنچری‌ش رو بگیری. پیام‌ش چی‌ه؟

بهت میگه این دقیقه‌ای که معطلی تا پنچری ماشین رو بگیری، فکر کن! شاید داری میری توی جلسه حرفی بزنی که نباید!

زنبور عسل روزی 250 بار در روز پرواز می‌کنه برای تامین مواد غذایی که 240 بار ش به خاطر من و شماست، 10 بار ش به خاطر تغذیه‌ی خودش. شما از زنبور عسل، چه درسی می‌گیری؟

زنبور عسل، کسی رو نیش نمی‌زنه مگه اینکه اذیت‌ش کنن. وقتی هم نیش بزنه، خودش می‌میره. داره به ما میگه اگه آدم خوبی هم هستی، همون یک باری که بری کسی رو نیش بزنی، کلک خودت هم کنده‌ست. کسی رو نیش نزن.

داره میگه بیشتر از اونکه به فکر خودت باشی، به فکر دیگران باش.

داره میگه می‌تونی کوچیک باشی اما مفید.

پاییز برای ما چه پیامی داره؟

وقتی برگ‌های زرد و طلایی رو می‌بینین که روی زمین ریخته‌ن، اون منظره‌ی زیبا بهمون میگه سعی کن "طلایی" بشی و بمیری. میگه اگه مرگ همه‌ی ما با رنگی‌شدن باشه، هستی رو نقاشی می‌کنیم. هستی رو زیبا می‌کنیم. اما ما عملا فقط به فکر خودمونیم.

ریزش برگ‌های زرد در پاییز و رویش مجدد برگ‌های سبز در بهار، به ما این رو میگه که لازمه‌ی رشد، از دست دادن و سپس، به دست آوردن‌ه. چون در فاصله‌ی پاییز تا بهار، درخت، رشد می‌کنه.

به ما میگه که با مرگ، همه چیز تموم نمیشه.

بهمون میگه که همیشه، اون بالاها نیستی. زیاد دور برندار!

نردبان این جهان، ما و منی‌ست / عاقبت این نردبان، افتادنی‌ست

لاجرم هر کس که بالاتر نشست / استخوان‌ش سخت‌تر خواهد شکست

دیدن یه بادکنک برای ما چه پیامی داره؟

میگه اگه زیاد باد کنی، می‌ترکی!

میگه به هر چیزی نزدیک نشو، خطرناک‌ه!

میگه باید بزرگ باشی تا بتونی اوج بگیری.

میگه بعضیا ظاهرا بزرگ‌ن اما توخالی. تو بزرگ توخالی نباش!

باران برای ما چه پیامی داره؟

بچه‌کوچولوها رو دیدین وقتی بارون می‌باره و چاله‌چوله‌های خیابون، پر آب میشه، چی کار می‌کنن؟ جفت‌پا می‌پرن توی چاله‌ها و ذوق می‌کنن اما بزرگ‌ها چی؟ ما بیشتر غر می‌زنیم. چاله‌چوله‌های زیادی سر راه‌مون هست که می‌تونیم ازشون بگذریم یا حتی باهاشون شاد شیم. تصویر آسمون رو تو شون ببینیم و لذت ببریم اما ما فقط غر می‌زنیم.

موقع رگبار، گنجشک‌ها رو دیدین؟ زیر برگ‌های پهن، جمع میشن. وقتی بارون تموم میشه، میان بیرون و همگی آواز سرمیدن. وقتی رگبار به زندگی‌ت می‌باره، یه سرپناه پیدا کن و آرام باش. بعدش بزن زیر آواز. شاد باش و بخند.

اما ما چه کار می‌کنیم؟ وقتی رگبار زندگی، سختی زندگی میاد و تمام میشه تازه شروع می‌کنیم: کمر م شکست!، این چه مصیبتی بود؟، حالا بعدی رو خدا به خیر کنه... از گنجشک‌ها درس نمی‌گیریم...

همه کار ایام، درس است و پند / دریغا که شاگرد، هشیار نیست

بعضیا میگن ما شانس نداریم که. همین که ماشین‌مون رو می‌شوریم، بارون میاد.

خدا به واسطه‌ی اتفاقات روزانه با ما حرف می‌زنه. داره میگه وقتی دل کثیف و غبارگرفته‌ت رو بشوری، باران رحمت من می‌باره.

سوره‌ی علق، آیه‌ی 14 میگه نمی‌دونید که خدا شما رو می‌بینه؟

ما وقتی بدونیم جایی دوربین هست، هر کاری رو انجام نمیدیم اما خیلی وقتا فراموش می‌کنیم خدا همیشه ما رو می‌بینه.

شب و تاریکی برای ما چه پیامی داره؟ پایان شب سیه، سپید است.

میگه شب، وقتی چراغ اتاق‌ت رو خاموش می‌کنی، تازه کلی ستاره می‌بینی - البته نه توی هوای کثیف تهران - کلی ستاره‌ی درخشان، درون‌ت هست که تو نمی‌بینی‌شون. چراغ کوچیک "من"‌ت رو خاموش کن تا اونا رو ببینی.

تاریکی، محل خلق زیباترین عکس‌هاست: در دل شب‌های تاریک، با خدا خلوت کن.

خورشید، هر روز صبح، بر سرزمین ما طلوع می‌کنه. بعد غروب می‌کنه و در جای دیگه‌ای طلوع می‌کنه. داره به ما میگه خورشید عمر تو روزی طلوع کرده و روزی که دور هم نیست، غروب می‌کنه. اما این پایان ماجرا نیست. تا الان میلیاردها نفر مث تو اومده‌ن و رفته‌ن. دور برندار... و 1000 تا پیام دیگه که ما بهشون توجهی نمی‌کنیم.

حسن بصری، پایه‌گذار عرفان، کسی بود که شاگردان زیادی رو تربیت کرد. اواخر عمر وقتی بیمار شده بود، شاگردان‌ش دور ش جمع شده بودند و ازش سوال می‌کردند. یکی سوال کرد استاد! شما در طول زندگی‌تون چند تا استاد داشته‌این؟

- هزاران استاد

شاگر پرسید مهم‌ترین استادهاتون رو بگین.

حسن بصری گفت بهترین اساتید زندگی من، 3 تا بودند:
اولین استاد من، یک راهزن بود!
هر روز صبح زود که من برای عبادت می‌رفتم، می‌دیدم‌ش که از سمت بیابان، دست خالی میومد. بهش می‌گفتم چی شد؟ قافله‌ای بود که غارت‌شون کنی؟ راهزن‌ه می‌گفت نه اما ایشالا به لطف خدا امشب، کسی رو پیدا می‌کنم که غارت‌ش کنم!

من سال‌ها تلاش کردم، عبادت کردم برای رفاقت با خدا اما کم‌کم داشتم پیش خودم فکر می‌کردم که من رو بین آسمانی‌ها راه نمیدن. اما یه راهزن، برای کار باطل خودش، به خدا امید داره. اما من، برای کار درست خودم انقدر به خدا امید داشتم؟ از اون راهزن یاد گرفتم تلاش‌م رو ادامه بدم و به خدا امیدوار باشم.

استاد دوم من، یه توله‌سگ بود.
یه روز کنار رودخانه، توله‌سگ تشنه‌ای رو دیدم که اومده بود آب بخوره. اما تا می‌رفت جلو، تصویر خودش رو توی آب میدید و می‌ترسید و عقب‌عقب می‌رفت. چند بار جلو اومد و از ترس برگشت عقب. آخر سر، سریع عقب‌عقب رفت و یهو دوید پرید روی تصویری که توی آب می‌دید! وقتی پرید توی آب، اون تصویر محو شد. تونست آب بخوره و بیاد بیرون. اون توله سگ به من یاد داد که "هر وقت مشکلی برات پیش اومد، باهاش مواجه شو! ازش فرار نکن!"

امروز ما می‌دونیم که مهم‌ترین راه از بین بردن ترس‌های روانی، مواجه‌ست. ناپلئون میگه برای خاموش‌کردن آتش، باید به آن نزدیک شد.

سومین استاد من، یه بچه بود.
شب بود که دیدم‌ش داشت می‌رفت به سمت مسجد. یه شمع روشن هم توی دست‌ش بود. من هم از اونجایی که همیشه نگران آتیش‌بازی بچه‌ها بودم، رفتم جلو با نگرانی بهش گفتم "این شمع رو کی برات روشن کرده؟"

دختربچه یه لبخندی زد و بدون اینکه جوابی بده، شمع رو فوت کرد و گفت "همونی که شمع رو روشن کرده، خاموش‌ش کرد الان". خاموش‌کننده‌ی شمع، همون کسی‌ه که اون رو روشن کرده بود.

فهمیدم همون کسی که نور ایمان و معرفت رو در دل ما روشن می‌کنه، اگه از مسیر حق رو به مسیر باطل تغییر کنیم، همون کس می‌تونه اون نور رو خاموش کنه.

امام صادق (ع): علم، نوری‌ست که خدا در دل آدم‌ها قرار می‌دهد.

خداوند فرمود: ای رسول ما! قبل از آنکه علم ما تمام و کمال با وحی، به تو برسد، بسیار بگو رب زدنی علما!

هر اتفاقی برای ما درس و پیامی داره. وقتی پیام یک اتفاق رو بگیریم، آرام میشیم. اگر از اتفاقی مدت‌ها گذشته اما تو هنوز آرام نیستی، بدون که پیام اون اتفاق رو درست نفهمیدی هنوز! در نتیجه، اتفاقی دیگر، در زمان و مکانی دیگر با همون پیام، برای تو پیش میاد و اگه باز هم پیام‌ش رو نگیری، جور دیگه برات تکرار میشه تا وقتی که درس اون اتفاق رو بفهمی!

یه خانوم مسنی یه ماجرای طولانی‌ای رو برای من تعریف کرد. شاید حدود نیم ساعت، فقط داشت ابعاد مختلف ماجرا رو برای من می‌گفت. ماجرای پیچیده‌ای بود و تحمل‌ش هم سخت بود. اون خانوم حق داشت واقعا به هم ریخته باشه. بهش گفتم خانوم فکر می‌کنی پیام این اتفاق برای شما چی بوده؟

گفت فلان چیز... گفتم فکر نکنم فقط همین بوده باشه. برو خوب بهش فکر کن. وقتی درس‌ش رو بگیری، آروم میشی.

جلسه‌ی بعد اومد گفت دکتر فرهنگ! من بهش فکر کردم و درس‌ش رو هم فهمیده‌م اما هنوز آروم نیستم. بهش گفتم پس هنوز درس‌ش رو نگرفتی. چی بوده درس‌ش؟

خانوم ه گفت فلان چیز... گفتم فکر نمی‌کنی پیام اون اتفاق برای شما این بوده که... (پیامی رو که به نظرم درست بود، بهش گفتم) باور تون نمیشه. یهو خانوم‌ه که صاف و قرص و محکم ایستاده بود، یهو شونه‌هاش افتاد! گفت واااای! همین بود. راحت شدم. الان که فهمیدم، راحت شدم.

اگه براتون اتفاقی پیش اومده و مدت‌ها گذشته اما هنوز آرام نیستید، بدونید هنوز درس‌شون رو نگرفتین! وقتی پیام و درس رویدادها رو متوجه شین، بعدش دیگه کاملا آرام میشین.

سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*تاریخ تولد خودتون و عشق‌تون رو به میلادی تبدیل نموده، اینجا وارد کنید و نتیجه رو بخونید. واقعا جالب‌ه!

سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*پست فال‌ها رو تکمیل‌تر کردم هرچند هنوز حرف دارم برای گفتن. اینجا رو هم بخونید منتظر

*خیلی حس خوبی داره که بعد مدت‌ها، توی هوای تمیز، زیر بارون قدم بزنی.

حس خوبی‌ه که آرایشگر ت بهت بگه موها ت خیلی خوشبوئه.

حس خوبی‌ه که چند وقت دیگه موهات بشه به همین بلندی که توی عکس می‌بینید لبخند

سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*ممنون به خاطر تبریک‌هاتون لبخند یادم‌ه همیشه دل‌م می‌خواست 20 سال‌م بشه. فکر می‌کردم 20 سالگی، خیلی شیک و مجلسی‌ه نیشخند یادم‌ه شب تولد 20 سالگی‌م، یه خانواده‌ی خیلی تحفه‌ای اومدن خونه‌مون مهمونی و انقدر ...دن به اخلاق همه که تولد من کلا فراموش شد. خلاصه خاطره‌ای آفریدند ماندگار. اون وسط دوست‌م هم تلفن زد تبریک گفت بدین شکل: می‌بینم دختر رسید به 20 و باید به حال‌ش گریست نیشخند قصد دارم امسال حتما نظرش رو بپرسم. احتمالا یا خون، گریه می‌کنه یا کلا خودکشی می‌کنه.

بعد از 20، 27 سالگی رو خیلی دوست داشتم که اون هم زیاد جالب نبود. این‌ه که کلا دیگه حساسیت خاصی به عدد سن ندارم ولی هر طوری حساب می‌کنم این 29 وصله‌ای‌ه که بهم نمی‌چسبه نیشخند سر کنکور هم با یه دختره دوست شدم فکر کرد 25 سال‌م‌ه و دارم الکی میگم سن‌م رو. دیگه مجبور شدم کارت‌م رو نشون‌ش بدم شاید باور کنه.

ولی از خودم بپرسی، نمی‌دونم دقیقا چند سال‌م‌ه. فقط می‌دونم زندگی، هدیه‌ی خداست. نباید نابودش کنی. باید ازش لذت ببری لبخند

از اینکه کنارم هستین، ممنون‌م و خوشحال. دوست‌تون دارم.

پ.ن: فال ابن سینا رو هم امتحان کردم. بین 30 و 31 شک داره. کلا خیال‌تون راحت باشه هیچ جا نمیرم نیشخند

دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تولدم مبارک
Share

*اول از همه از کلاس رفت بیرون. دومی من بودم. وسایل‌م رو برداشتم گفتم خدافظ. آروم گفتم اما همه حواس‌شون بود و جواب دادن که خب عجیب بود چون ظاهرا همه مشغول جمع کردن وسایل‌شون بودن. استاد هم رفته بود توی صورت آقای ساکن در ته کلاس، داشتن حرف می‌زدن اما حتی استاد هم جواب‌م رو داد.

از ساختمون رفتم بیرون. رسیدم سر خیابون. رفتم سمت چپ. اتفاقا خیلی زود تاکسی گیر آوردم و سوار شدم. ماشین چند متر رفت و دوباره نگه داشت. این بار همون دختر ه که اول از همه از کلاس رفته بود بیرون، سوار شد. کنار من نشست. خب من دیدم‌ش اما حرف خاصی باهاش نداشتم. کلا توی کلاس، خیلی ساکت‌ه. حالا یا اخلاق‌ش اینطوری‌ه یا عمدا قیافه می‌گیره. شاید هم احساس غریبگی می‌کنه. البته کلا آدم ساکتی‌ه. خیلی هم شل حرف می‌زنه. به نظرم شل حرف زدن، به معنی خانوم بودن و ناز بودن نیست. معنی‌ش فقط شل و وارفته بودن‌ه. برای همین درک نمی‌کنم چرا بعضیا اینطوری حرف می‌زنن.

یه کم با موبایل‌ش حرف زد. بعد برگشت من رو دید یهو 6 متر پرید! گفت وای تو کی سوار شدی؟ من که اولین نفر اومدم بیرون. تند هم اومدم. اون موقع تو توی کلاس بودی. بعد سوار ماشین شدم. دیدم تو قبل از من اینجا نشسته‌ای!

طفلی تا وقتی پیاده شم، رنگ‌ش پریده بود نیشخند

یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*این سوره در مدینه و یا بعضی می‌گویند در مکه نازل شده. 286 و یا 287 آیه دارد و می‌گویند افضل سوره‌های قرآن است. رسول خدا (ص) گفت برای هر چیز، قله‌ای است و قله‌ی قرآن، سوره‌ی مبارکه‌ی بقره است و هر کس این سوره را بخواند، سلام و رحمت خدا بر او باد و اجر مرزبانان و فداکاران در راه خدا را دارد. ابن ابی کعب می‌گوید پیامبر (ص) به من فرمود: ای ابی کعب! به مسلمانان بگو سوره‌ی بقره را یاد بگیرند. فراگرفتن آن، خیر و برکت است و ترک آن، باعث حسرت و ندامت است.

از امام صادق (ع) روایت است اگر این سوره را 7 بار بر کسی که مرض صرع دارد یا بر کسی که دیوانه است، بخوانند و یا بنویسند و بر گردن او ببندند، به اذن خداوند، شفا خواهد یافت و اگر کسی بنویسد و بر خود ببندد، تمام دردها از او زائل می‌گردد. اگر بر کودک ببندند، از شیر به راحتی باز شود و اگر بنویسند و با آب باران بشویند و به کسی دهند که ترسیده باشد، ترس از او زائل شود.

در بعضی از کتاب‌ها نقل کرده‌اند که هر که سوره‌ی بقره را بخواند، خدا به او ثواب حج عمره را دهد و ثواب رزمنده‌ای که در راه خدا شهید شده باشد را دارد.

بعضی می‌گویند حروف عرب، 28 تا ست و نصف این حروف، نورانی و نصف دیگر، ظلمانی است. حروف نورانی: الف ل م ص ر ک ه ی ع ص ط س ح ق ن. در مورد فضیلت حروف نورانی می‌گویند هر کس به گفتن آنها مداومت کند، خیر و برکت بسیار، شامل حال او خواهد شد و تمام این حروف در کلمات بعضی از سوره‌ها ذکر شده مثل همین سوره‌ی بقره که در ابتدای آن، الم آمده است که فضائل بسیاری برای این حروف مقطعه نقل کرده‌اند.

می‌گویند هر کس حروف مقطعه‌ی قرآن را در اولین شنبه‌ بعد از نوروز، بنویسد و با آب پاک، بشوید و بخورد، در آن سال از درد چشم در امان باشد. آن کلمات عبارتند از:

الم المص کهیعص طه طس المر یس ص حم حم‌عسق ق ن اینها کلماتی هستن که به حروف مقطعه معروفند.

نقل است اگر کسی این کلمات مقطعه را در انگشتری نقره در روز پنج‌شنبه‌ی اول ماه رجب، بر روی نقره بکند و در دست داشته باشد، نزد همه، بزرگ می‌شود و کارهایش به مراد الهی می‌رود. اگر دختری بی‌شوهر باشد و آن انگشتر را در دست کند، برای او همسری پیدا شود. اگر بر شخص مصروع ببندند، به هوش آید و اگر کسی آن انگشتر را یک شب در آب باران بگذارد و صبح، آن آب را ناشتا بخورد، قوت حافظه‌ی او زیاد می‌شود.

اما 5 آیه‌ی اول سوره‌ی بقره از الم...تا اولئک هم المفلحون برای کسانی نیکو ست که به قدرت حافظه‌ی زیاد نیاز دارند و از خدا، نور علم و معرفت می‌خواهند. پیامبر فرمود این آیات را در اول روز پنج‌شنبه، صبح در ظرف پاکی با مشک و زعفران بنویسند و با آب چاهی که شیرین و زلال است، آن را بشویند و شب، موقع خواب، از آن بخورند و از فردا تا 3 روز، روزه بگیرند. خداوند چنان قدرت حافظه‌ای به ایشان عنایت کند که نمونه‌اش پیدا نشود.

شیخ شرف‌الدین یوفی که از اکابر و مباشرین قرآن است، می‌گوید در شب جمعه‌ای که با چهاردهم ماه، قرین باشد (یعنی شب جمعه‌ای که چهاردهم ماه باشد) بعد از نماز عشاء، این آیات را بر پوست آهو بنویسد (با گلاب و زعفران) از اول سوره‌ی بقره تا اولئک هم المفلحون، از سوره‌ی آل عمران: الم...و انزل الفرقان. از سوره‌ی اعراف: المص...و ذکری للمومنین. از سوره‌ی رعد: الم...لایومنون. از سوره‌ی مریم: کهیعص... عبده ذکریا. و از سوره‌ی طه: طه...و انک لعلی خلق عظیم.

فرمودند که اینها را بنویسد و در میان پارچه‌ای پاک بگذارد. شمعی که در سفره‌ی عقد می‌سوزد، آنچه از شمع، آب می‌شود، موم است. آن موم را نرم کنند و آن نوشته را در آن موم بگذارد. اگر آن را بر بازوی راست ببندد، دل‌ش قوی شود و دشمن از او بترسد و در چشم همه، عزیز باشد. اگر فقیر باشد، توانگر شود. اگر سحر ش کرده باشند، باطل می‌شود. اگر قرض‌دار باشد، قرض‌ش ادا می‌شود. اگر غمگین باشد، شاد می‌شود. اگر غریب باشد، به سلامت به وطن‌ش بازمی‌گردد. اگر حاجت از خدا طلب کند، خدا به واسطه‌ی آن آیاتی که در بازوی اوست، عنایت‌ش کند و اگر دختری بی‌شوهر مانده باشد برای او شوهر پیدا شود و اگر بر طفل بندند، از همه‌ی آفات در امان باشد.

آیه‌ی و اذقلتم یا موسی...کلوا من طیبات ما رزقتاکم: این آیه را اگر در انگشتری نقره، نقش کند و در انگشت کند، خدای تبارک، ابوبا رزق را بر او باز کند. دنیا به او رو کند و از فقر، نجات یابد.

آیه‌ی و اذ جعلنا البیت مثابة للناس...والرکع السجود: اگر این آیه را در وقت خواب بخواند و از خدا بخواهد که او را در فلان ساعت معین از خواب، بیدار کند، در همان ساعت، بیدار می‌شود.

آیه‌ی و اذ یرفع الابراهیم القواعد...و تب علینا انک انت التواب الرحیم: کسانی که به بیماری بواسیر دچار باشند، این آیه را در ظرف بلور با گلاب و زعفران بنویسند و با آب انگور سیاه بشویند، مقدار بسیار کمی کهربا (از عطاری‌ها تهیه کنید) و شکر به آن اضافه نمایند و بخورند، مرض‌شان به کلی زائل خواهد شد.

اما آیه‌ی "فسیکفیکهم الله و هو السمیع العلیم" از عجایب آیات است. بعد از نماز صبح، بی آنکه حرفی بزنید، این آیه را 7 بار بخوانید. تمام مهمات‌تان در آن روز، کفایت می‌شود. و اگر بعد از هر نماز واجب بخوانید، به هیچ چیز محتاج نخواهید شد اما برای بچه‌هایی که از خانه فرار می‌کنند و زنانی که از خانه می‌گریزند، حضرت فرمود و لکل مجهه هو مولیها...ان الله علی کل شی‌ء قدیر را بر قطعه پارچه‌ای از گریبان لباس آن زن یا فرزند گریخته بنویسید و محکم با طنابی ببندید و آن طناب را بر روی دیواری که از آنجا گریخته، آویزان کنید. به سرعت بازخواهدگشت.

کسی که دوست دارد در میان مردم، عزت و دولت پیدا کند، یک بار در یک مجلس 1080 بار این آیه را بخواند: و الهکم اله واحد لا اله الا هو الرحمن الرحیم. این آیه را بخواند ابهت عجیبی پیدا خواهد کرد.

در جای دیگر داریم که این آیه را روزی 14 بار بخوانید تا در مقابل بی‌دینان، ابهت پیدا کنید. و در جای دیگر داریم که این آیه را وقتی که آفتاب در اسد باشد، بر انگشتری نقره نقش کنید. هیچ‌کس بر شما غالب نمی‌شود و جن و انس نمی‌توانند به شما ضربه بزنند و فرموده‌اند برای نجات از سختی‌ها آیه‌ی و اذا سالک عباید عنی...لعلهم یرشدون را بعد از وضو 7 بار بخوانند و بعد از نماز صبح هم 7 بار و بعد از نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء هم 7 بار بخوانند و این کار را تا 7 روز ادامه دهند.

فضیلت آیة‌الکرسی

اکثرا معتقدند آیة‌الکرسی یک آیه است یعنی از الله لا اله الا هو...هو العلی العظیم و بقیه‌، آیاتی که از سوره‌ی مبارکه‌ی بقره است. زمانی هم که به تفسیر این 3 آیه می‌پردازیم، حقیقت در همان آیه‌ی اول است. پس آیة‌الکرسی، یک آیه بیشتر نیست اما همین یک آیه، فوائد بیش از حدی دارد.

حضرت علی (ع) فرمودند: اگر مردم می‌دانستند در آیة‌الکرسی، چه خیر و برکتی است، حاضر بودند تمام مال خود را بدهند و آیة‌الکرسی را تلاوت کنند.

فرمود هر کس بعد از هر نماز ش، آیة‌الکرسی را بخواند از فکر و وسوسه‌ی شیطان، ایمن باشد. از فقر و درویشی نجات یابد. خواننده‌ی آیة‌الکرسی روزی‌ش از جایی که انتظار نداشته باشد، برسد. اگر کسی صبح که از خانه بیرون می‌رود، بخواند، از درویشی در امان است.

گویند اگر آیة‌الکرسی را بر سفال بنویسند و در غله و خواربار بگذارند، برکت در آن پیدا می‌شود.

آیة‌الکرسی را بنویسید در آستانه‌ی بالای در مغازه و یا منزل، آویزان کنید خداوند روزی فراوان و مشتری زیاد خواهد داد که هرگز محتاج نشوید.

امام فرمود: هر کس آیة‌الکرسی را بر کف دست راست با زعفران بنویسد و آن را با زبان بلیسد و 7 بار چنین کند و البته با وضو باشد، هرگز چیزی را فراموش نمی‌کند و فرشتگان الهی برای او طلب آمرزش می‌کنند.

در کتاب صحیح مسلم ابی ابن کعب گفت که بزرگ‌ترین آیه‌ای که روی شرف نازل شده، آیة‌الکرسی است.

پیامبر فرمود: آیة‌الکرسی را بر مالی بنهند یا بر فرزند خود ببندید، آن مال، در راه حلال، صرف خواهد شد و آن فرزند از شر شیطان در امان خواهد بود.

ابوالعباس یونی فرمود: جهت حفظ اولاد کوچک‌تان از تمامی آفات بنویسید و بر بازوی او ببندید (منظور ش، بچه‌های کوچیک بوده)

اگر خواستید به دیدن بزرگان بروید، در کاغذ سرخ رنگی، آیة‌الکرسی را بنویسید و با خود ببرید.

بعضی از علما گفته‌اند که اگر این آیه را بر ظرفی بنویسند و با آب کرفس بشویند و ناشتا بخورند، خونریزی را بند می‌آورد، چه از بینی، چه از رحم و چه از مراکز دیگر بدن.

گویند شخصی نزد عبدالله ابن عباس آمد و گفت شکم من درد می‌کند. ابن علاس گفت آیة‌الکرسی را با زعفران، بر شکم خود بنویس و بشوی و در قدحی کن. بعد آب‌ش رو بخور. آن مرد گوید چنین کردم و شفا گرفتم.

شیخ عبدالمجید مغربی می‌گوید: در آیة‌الکرسی، 10 وقف است. اگر کسی بعد از نمازش، آیة‌الکرسی را ورد خود کند و در هر وقفی، یک انگشت را ببندد (از انگشت کوچک دست راست، شروع کند تا به انتهای دست چپ) و مابین هر "ع" در آیة‌الکرسی، حاجت خود را در دل بگوید و بعد، انگشتان بسته‌اش را دانه‌دانه (یعنی یکی یکی) که می‌خواهد باز کند و بر هر باز کردن، یک فاتحه بخواند و در میان دو کف دست‌ش، بدمد و به تمام وجودش بکشد، من ضامن حاجت او می‌باشم که خدا سریعا عنایت خواهد کرد ان‌شاء‌الله.

آیة‌الکرسی را هر صبح، 7 مرتبه به اطراف خود بخوانید و تا شب در امان خدا باشید. یکی به طرف چپ، یکی به طرف راست، یکی به طرف جلو، یکی به طرف عقب، یکی به طرف بالا و یکی به طرف پایین و یکی هم به سرتاسر وجود خود بخوانید و بدمید (فوت کنید) به این کار، حصار می‌گویند (آموزش حصار آیة‌الکرسی). اگر کسی گرهی در کار ش باشد، خود را در آیة‌الکرسی حصار نماید.

اما برای کسانی که خواب‌شان و کسالت‌شان، زیاد است فرمودند: آیة‌الکرسی را تا لاتاخذه سنة و لا نوم بخوانید و در اینجا مکث کنید و دعا کنید خدایا! خواب اضافی را از فلانی یا از خودم بگیر به عزت و جلالی که داری. سپس بقیه‌ی آیة‌الکرسی را تا اخر بخوانید و این کار را چند روز انجام دهید. خداوند، تنبلی و سستی و کاهلی و خواب اضافی را برطرف سازد به شرط آنکه با وضو و طهارت و با اعتقاد کامل انجام شود.

اگر کسی در هنگام زایمان برای خودش، یا دیگری به نیت او بخواند، درد زایمان بر او آسان گردد و فرزندش به سلامت، دنیا خواهد آمد.

اگر فرزند شرور و شیطان دارید، صبح 7 بار و شب 7 بار، برآن کودک، آیة‌الکرسی را بخوانید و حداقل در ماه، یک بار به او گوشت شتر بخورانید تا آرامش یابد.

برای اینکه مکانی بر سر شما خراب نشود، آیة‌الکرسی را به دیوار نقش کنید.

اگر در مغازه و محل تجارت، برکت نیست، در مرحله‌ی اول باید دید در آن مکان، چه کسی دزدی می‌کند. اول جلوی دزدی را گرفت، بعد آیة‌الکرسی را به دیوار بنویسید یا روبروی در مغازه آویزان کنیدکه وقتی مشتری وارد می‌شود، چشم‌ش به آیة‌الکرسی بیفتد.

ارباب ذکر می‌کند اگر از شر کسی می‌ترسید از انسان‌های نانجیب و بی‌حیا، به چشمان‌شان نگاه کنید و آیة‌الکرسی را بخوانید. خدای تبارک و تعالی شر او را از شما برمی‌دارد. آیة‌الکرسی را بخوانید و بر کسی که از او می‌ترسید، بدمید. ساکت خواهد شد.

اما اگر بین زن و شوهری اختلاف شدید پیش آمد، اسم همسر را به اعداد حروف ابجد پیدا کرده و به تعداد آن تا 41 روز آیة‌الکرسی بخوانید و همینطور تا چندین 41، روزها را ادامه دهید تا کاملا موثر افتد. آن دو، بی‌قرار هم خواهند شد.

اما اگر زن شوهری با هم، ناسازگار باشند، کلوخ یا سنگ، پیدا کرده به هر کلوخی، 7 آیة‌الکرسی بخوانند و در قبر کهنه‌ای دفن کنند، خدای سبحان، آن دو زن و شوهر را به هم خواهد رساند و با هم بسیار مهربان خواهند شد.

اگر کسی می‌خواهد به نزد انسان بزرگی برود که ناامیدش نکنند، فرمودند به مقداری آب، یک بار آیة‌الکرسی بخواند و بدمد و با آن آب، روی خودش را بشوید و بعد وضو بگیرد و در هر رکعت نماز، یک بار حمد و یک بار آیة‌الکرسی را بخواند. فرمود بعد از آن، دعا کند و بعد برود، خدای تبارک، عشق او را در دل آن طرف مورد نظر می‌اندازد و محبت‌ش را در دل او اضافه می‌کند و او به یاری خدا، حتما کار او را روا خواهد کرد.

اما برای زنی که آرزوی پسر دارد فرمود: قبل از 4 ماهگی، آیة‌الکرسی را بر انار شیرین بخواند و بخورد. خداوند، فرزند او را پسر خواهد کرد.

برای بچه‌ای که خیلی گریه می‌کند، آیة‌الکرسی را بنویسید و به او ببندید.

برای درد کمر و ناراحتی جسمی، آیة‌الکرسی را یک بار بخوانید.

برای سردرد آنقدر بخوانید تا آرام گردد.

برای ادای قرض، وقتی صاحب قرض را می‌بینید، در چشم او نگاه کنید و آیة‌الکرسی را بخوانید.

برای بی‌قراری و دل‌شوره، 41 مرتبه آیة‌الکرسی و سپس، چهار قل (توحید، ناس، فلق، کافرون) را بخواند و به خود بدمد.

برای صالح شدن اولاد، روزی 7 بار بر او آیة‌الکرسی بخوانید.

برای کسی که همیشه ظن و گمان بد به دل‌ش راه می‌یابد، دست‌ش را روی قلب‌ش بگذارد و 7 مرتبه آیة‌الکرسی بخواند.

یکی از آیات عجیب سوره‌ی مبارکه‌ی بقره این است: او کالذی مر علی قریة...ان الله علی کل شی‌ء قدیر اگر این ایه را در ساعت پنجم از روی یکشنبه بر پوست آهو بنویسند شخصی که با وضو باشد با دوات (مرکب) و دوات را بعد از اینکه آیه را نوشت، دیگر آن را بیرون اندازد و آن نوشته را در پارچه‌ای پاک بپیچند و آن را در جایی که به خرابه تبدیل شده، دفن کنند، آن محل، آباد خواهد شد.

اما اگر این آیه را در ظرفی چوبی با مرکب بنویسند با چوب کبریت و آن را با روغن زیتون بشویند روز جمعه در مکان‌هایی که مو ندارد و مویش ریخته شده بمالند، موی‌ درخواهدآمد.

اگر این آیه را در کاسه‌ای که از چوب زیتون تراشیده باشند، بنویسد و آن را با آب باران بهاری بشویند و بخورند، سختی دل آنها از بین می‌رود و هر چه می‌شنوند، در همان حال فورا یاد می‌گیرند.

2 آیه‌ی آخر سوره‌ی بقره به آیات آمن الرسول معروف است. پیامبر اکرم فرمود: در هیچ مکانی نیست که این 2 آیه را بخوانند و شیطان بتواند به آن خانه و ان مکان نزدیک شود.

ابوذر غفاری از پیامبر (ص) نقل کرده است که خدا سوره‌ی بقره را به این 2 آیه ختم کرد و آن 2 آیه را از گنج خود که در زیر عرش بود، به من داد. پس این 2 آیه را بیاموزید به جهت آنکه هم قرآن است و هم دعا.

فرمود هر که این 2 آیه را در شب بخواند، مثل این است که تمام شب را به نماز و طاعت، اقامه کرده باشد.

بعضی از بزرگان می‌گویند هر کس در شب و روز، مداومت بر این 2 آیه کند، خدای تعالی تمام سختی‌ها را بر او تخفیف می‌دهد، قرض‌هایش ادا می‌شود و شر دشمن از او برطرف می‌گردد. یعنی کاملا او را عنایت می‌کند و گفته‌اند اگر با مرکب در ظرف پاک نویسند و با آب چاه شیرین بشویند، هر کس از آن آب بخورد، قدرت حفظ (قدرت حافظه) او فراوان شود ان‌شاء‌الله.

شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*درباره‌ی گروه 2: دوست عزیزی که "دعای معراج" رو انتخاب کردی، لطفا یه دعای متداول‌تر انتخاب کن که توی مفاتیح هم باشه. برای همه آسون نیست از روی نت، دعا بخونن. خیلیا هم از محل کار، آنلاین میشن دقایقی و نمیشه بگیم همون موقع، از روی نت، دعا رو بخونن اما همه، توی خونه‌شون مفاتیح دارن و می‌تونن شب بخونن. ممنون.

دوستان محترمی هم که دعاهاشون سخت و طولانی بود مثل "حدیث کساء" و "دعای کمیل"، لطف کنن دعاهای کوتاه‌تری رو انتخاب کنن که دوستان، به زحمت نیفتن. راستش خیلیا گفتن این دعاها طولانی‌ن و آدم، خسته میشه. ممنون‌م لبخند

یکشنبه 22 بهمن، از گروه اول، نوبت نفر 9 هست: بهار، سوره‌ی الرحمن. از گروه دوم، نوبت نفر 2، بانوی بهمن ماه هست و سوره‌ی حشر.

امام باقر(ع): سریع‌ترین دعا برای اجابت، دعا برای برادر دینی است که هم دعا در غیاب او باشد و هم اول، برای او دعا کند. در این صورت، فرشته‌ای که بر او گمارده شده، به این دعا آمین گوید و به دعاکننده گوید برای تو باد دو برابرش."

پ.ن: دوستان، پیشنهاد می‌کنم درباره‌ی خواص سوره‌ها یه سرچی کنید و متناسب با حاجتی که دارین، ختم مورد نظر تون رو انتخاب کنید. چند تا پیشنهاد براتون میذارم.

70 بار سوره‌ی حدید برای روبه‌راه شدن کارها

ختم سوره‌ی طه به مدت 21 یا 41 روز - دو روایت مختلف - برای ازدواج.

100 بار سوره‌ی نحل برای رسیدن به مقصود

41 بار سوره‌ی ضحی برای برگرداندن / پس گرفتن اموال سرقت شده و همچنین حاجت‌روایی سریع

78 بار سوره‌ی صافات برای افزایش رزق و روزی (می‌تونید بخشی رو بخواهید دوستان براتون بخونن و بقیه‌ش رو خودتون بخونید)

70 بار سوره‌ی سبا برای نجات از سختی و تنگنایی که براتون مهم‌ه.

70 بار سوره‌ی احزاب برای رونق کسب‌وکار و شغل و افزایش رفاه

یه مطلب نه چندان مرتبط هم بگم: ختم سوره‌ی یس (یاسین) برای حاجت، ازدواج، پیدا کردن کار و شغل، باز شدن گره‌ها:

با وضو رو به قبله بنشینید، یک ظرف آب هم مقابل‌تون بگذارید. میگم ظرف آب، یه فنجون هم باشه کافی‌ه. دیگ و قابلمه نیارید.

اول 100 صلوات
بعد از گفتن "بسم الله الرحمن الرحیم"، 7 بار می‌گویید "یس"، بعد بقیه‌ی سوره رو می‌خونید. حواس‌تون باشه هر جا به کلمه‌ی "مبین" رسیدین، یک بار آیة‌الکرسی می‌خونید - بعضی جاها میگن 3 بار، این دعا رو بخونید: بسم الله الرحمن الرحیم، سبحان المنفّس عن کل مدیون، سبحان المفرج عن کل محزون، سبحان الناصر عن کل مظلوم، سبحان المخلص عن کل مسجون، سبحان من جعل خزائنه بین الکاف و النون، سبحان انما امره اذا اراد شیئاً ان یقول له کن فیکون، سبحان الذی بیده ملکوت کل شی و الیه ترجعون - و حاجت‌تون رو در نظر می‌گیرید و به آب می‌دمید (فوت کنید). بعد، بقیه‌ی سوره رو ادامه میدین تاااا "مبین" بعدی.
وقتی به "فی فلک یسبحون" رسیدید هم حاجت‌تون رو در نظر بگیرید.
وقتی هم به آیه‌ی "سلام قولا من رب الرحیم" رسیدین، این آیه را 70 بار تکرار کنید و حاجت‌تون رو در نظر بگیرید و بعد، بقیه‌ی سوره رو ادامه بدین.
کلا قبل از آیه‌ی "سلام قولا من رب الرحیم"، 4 کلمه‌ی مبین و بعدش 3 کلمه‌ی "مبین" داره. بعد از خواندن هر کدام از آیة‌الکرسی‌ها یا اون دعا که 3 بار می‌خونید ش - به آب فوت کنید. بعد از تموم شدن سوره، هم به آب فوت کنید.
بعد از اتمام سوره، یک بار دیگه، همون دعا رو که با رنگ بنفش مشخص کردم، بخونید.
 
بعد بگویید: اللهم افتح لی ابواب رحمتک و ابواب خزائنک بحق سورة یس و تفضلکو کرمک یا ارحم‌الراحمین.
 
سپس 100 بار بگویید: یا مفرج الهم و حاجات‌تان رو بخواهید.
آخر سر هم 14 صلوات و اینکه صدقه بدین هر قدر می‌تونید.

بعد یک‌سوم اون آب را بخورید، یک‌سوم دیگه‌ش رو به خودتون بپاشید و در و دیوار و فرش و کلا فضای خونه. در حد اسپری کردن به بعضی جاهای خونه مثلا. خیس نکنید کل خونه رو. یک‌سوم آخرش رو هم حتما به در خونه بریزید.

توضیح: حتما بعد گرفتن حاجت، تا مدتی این کار رو باز هم ادامه بدین. خانوم‌های محترم، در مدت مخصوص از انجام این کار خودداری کنند.
توصیه‌م این‌ه که اگه به سوره مسلط نیستید، "مبین‌"ها و "فی فلک یسبحون" و "سلام قولا من رب الرحیم" رو علامت بزنید توی قرآن که وقتی بهش رسیدید، رد نشید ازش و حواس‌تون باشه!
والا یه بنده خدایی بود خیلی مسلط بود روی ورد و دعا و ختم‌ها و حتی طلسم و غیره اما توصیه‌ش برای من این بود که برای هر حاجتی، فقط به قرآن رجوع کنم. خیلی توصیه کرد که اصلا سراغ جادو و طلسم و این کارا نرید. روی ختم سوره‌ی یس هم واقعا خیلی زیاد تاکید داشت.
ختم مجرب سوره‌ی نمل برای حاجت رو هم الان روی نت دیدم:
باید از یکشنبه شب شروع بشه.

شب اول، از اول سوره‌ی نمل تا "ان کنتم صادقین" ( تا آخر آیه‌ی 64)
شب دوم، 5 آیه‌ای که با "امن" شروع میشن، هر کدوم 2 بار ( از آیه‌ی 60 تا 64)
شب سوم، 5 آیه‌ای که با "امن" شروع میشن، هر کدوم 3 بار

هر شب که اضافه میشه و میری جلو، یک تکرار اضافه میشه یعنی شب چهارم، آیاتی رو مه "امن" دارن 4 بار می‌خونی تاااا شب چهل و یکم که جمعه است. جمعه، بعد از اینکه 41 بار، اون 5 آیه‌ای که با "امن" شروع میشن، خوندی، تا آخر سوره رو میخونی.
ختم آیة‌الکرسی: اگر کسی آیة‌الکرسی را به عدد ابجدی نام خود بخواند، درهای فتح بر روی او گشاده گردد و سعادت به او روی آورده و فقر و فاقه (فقر و تنگدستی و درویشی) از او دور می‌گردد.
 
طریق عدد گرفتن نام، این است که حروف نام خود را که نوشته می‌شود، به حساب ابجدی جمع نماید. مثال:

مثلا نام "علی":  ع + ل + ی = ۷۰+۳۰+۱۰=۱۱۰

و یا اسم "رحمن": ر +ح +م +ن = ۲۰۰+۸+۴۰+۵۰=۲۹۸

و یا نام "موسی": م +و +س +ی = ۴۰+۶+۶۰+۱۰ =۱۱۶

(نقل از منتخب الختوم)

و به قول دکتر فرهنگ، هر وقت دعا می‌کنید، آخرش بگید "اگر به صلاح‌ه"...
پ.پ.ن: لطفا اگر این مطلب رو دوست داشتید، روی علامت گوگل، کلیک کنید - توی گوگل، محبوب‌ش کنید - ممنون.
شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*امروز، شنبه 21 بهمن، از گروه اول، نوبت نفر هشتم‌ه: ژامک، آیة‌الکرسی

از گروه دوم، نوبت نفر اول‌ه: مریم، دعای مشلول.

اهم‌اهم: دوستان عنایت بفرمایید!!! من نمی‌تونم برای جواب سوالای همه‌تون، بیام دونه‌دونه کامنت بذارم. لطفا چنین درخواستی نکنید. کافی‌ه ایمیل‌تون رو بنویسید تا جواب براتون ایمیل شه.

و لطفا اگه نظری دارید، همین‌جا کامنت بذارید. اس‌ام‌اس، واقعا کامنت‌دونی نیست. ببینید چند تا مسج بی‌مقدمه و بی‌ربط دارم فقط. نمی‌تونم بشینم فکر کنم کی الان کدوم مطلب رو خونده و کامنت داده توی مسج.

اضافه بفرمایید اینکه من امروز، کلاس دارم و ماتم گرفته‌م که حتما استاد، باز مسواک نزده گریه

شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*آشفته‌بازار کمد رو دیشب مرتب کردم. کلی هم از سیستر، کار کشیدم.

اصولا بنده از نگهداری وسایل با نایلون خرید ش، خیلی بد م میاد. برعکس من، سیستر کلا بی‌خیال این قضیه‌ست و از بدو تولد، هر چی خریده، با نایلون‌ش پرت می‌کنه داخل کمد. هر روز هم برای پیدا کردن یکی از وسایل‌ش، دست‌به‌دامن من میشه.

خلاصه در اقدامی ضربتی، تمام وسایل رو از نایلون درآوردم و یه تپه نایلون پاره و کثیف رو ریختم دور. سیستر هم نایلون‌های سالم رو تمیز کرد - خیلی خاکی بودن - که حداقل بعدا استفاده شن. دیگه به درد زباله ریختن که می‌خورن.

البته وسیله‌ها اصلا زیاد نبود اما نمی‌دونم چرا کل کمد، پر نایلون بود! اونا رو که ریختم دور، یه حس خیلی خوبی داشتم. داخل کمد رو هم حسابی شستم و سابیدم تا قشننننننگ، تمیز شد.

آخر سر، من موندم و کلی نایلون جلد کتاب که اصلا نمی‌دونستم داریم + چند تا کاغذ کادو. خب مستحضرید که اصولا بانظم و ترتیب خونه، من‌م! یه موقعیتی که برای هدیه دادن پیش میاد، سیستر، 12 شب، یقه‌ی من رو می‌گیره که "کاغذ کادو بده". و اگر فکر می‌کنید خودش میشینه کادو می‌کنه بعدش، سخت در اشتباهید. "کاغذ کادو بده" یعنی "این رو کادو ش کن". البته من کلا نمی‌دونم این کلمه‌ی "کادو" به چه زبونی‌ه و معنی‌ش دقیقا هدیه‌ست یا چیز دیگه.

خلاصه، فکر کردم اینطوری نمیشه. اگه دوباره اینا رو ولو بذارم توی کمد، باز میشه همون آش و همون کاسه. از طرفی، یه جعبه‌ی خالی در آشپزخانه رویت نموده بودم. فکر کردم جعبه‌هه رو کاغذکادوپیچ کنم که خوشگل شه. بعد تو ش نایلون‌های جلد کتاب رو کاغذ کادوها رو بذارم. هم تمیز و محفوظ می‌مونن، هم جا شون مشخص‌ه و من هم نباشم، بقیه می‌دونن کجاست. البته باید هر از گاهی چک‌شون کنم که وقتی لازم‌شون دارم، سورپرایز نشم!

خوب شده؟

سمت راستی‌ها، همون نایلون‌های جلد کتاب‌ن و کاغذ رنگی. وسط، جعبه‌ی مذکور ه که هر وجه‌ش، یه رنگ‌ه تقریبا. کنار ش، پایه‌ی چسب نواری‌ه. اون نارنجی خال‌خالی‌ه هم صندل من‌ه نیشخند

این کاغذ کادو سورمه‌ای رو تازه کشف کردم. وقتی باز ش می‌کنی، عین کاشی‌کاری می‌مونه. خیلی ناز ه. بقیه‌ش هم نمایانگر این است که اینجانب، خیلی به بته‌جقه علاقمند م. پیام‌م برای جوونای هم‌سن‌وسال‌م این‌ه که تمیز باشن که موقع خونه‌تکونی، پوست‌شون کنده نشه. قابل توجه سیستر که میگه اینجا رو نمی‌خونه نیشخند

جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*دکتر فرهنگ، درباره‌ی مبحث رسیدن به خواسته‌ها، روی "عدم حساسیت"، خیلی تاکید داره. همیشه میگه به نتیجه وابسته نباشید. نگران‌ش نباشید. ول‌ش کنید. شد شد، نشد هم نشد.

خب من این رو در هر موردی امتحان کردم، جواب داده. مثلا ریزش مو. یه مدت خیلی به موهام گیر داده بودم. واقعا حس می‌کردم بدجوری موهام داره می‌ریزه. واقعا هم هر چی بیشتر نگران‌ش می‌شدم، بدتر می‌شد تا جایی که کم‌کم، بقیه هم داشتن متوجه‌ش می‌شدن! یه دوره تقویتی خوردم اما بعد، رها ش کردم. باور تون میشه خوب شد؟

مورد دوم، وزن‌م بود. من هر روز صبح، روی ترازو بودم و معمولا مویه‌کنان میومدم پایین چون مثلا 200 گرم اضافه شده بود وزن‌م. اون رو هم رها ش کردم. بعد چند ماه وقتی رفتم روی ترازو، وزن‌م ثابت مونده بود. در نظر داشته باشید که من دقیقا هر چی دل‌م بخواد، می‌خورم. فقط زیاده‌روی نمی‌کنم. وقت خوردن، تمرکز م فقط به خوردن‌ه. حرف نمی‌زنم. چیزی نمی‌خونم. تی‌وی نمی‌بینم. فقط حواس‌م به خوردن‌ه. دکتر فرهنگ گفت به این روش بخورید، اگر وزن‌تون زیاد شد، بیایید یقه‌ی من رو بگیرید. راست هم میگه. درصد بالایی از اضافه وزن ما به خاطر این‌ه که انقد حواس‌مون موقع خوردن پرت‌ه، حجم زیادی از غذا رو می‌خوریم بدون اینکه از مزه‌ش لذت ببریم یا حس کنیم سیر شده‌ایم.

اتفاق جالبی هم که این هفته سر کلاس پیش اومد، این بود:

دکتر فرهنگ داشت می‌گفت بعضیا میان میگن ما شانس نداریم. هر غلطی که بکنیم، خدا تا شب، از دماغ‌مون درمیاره خلاصه یه جوری. ولی دوست‌م رو ببین. انقد شانس داره. هر گندی هم بزنه، توسری‌ش رو نمی‌خوره. راحت‌ه. خوش‌به‌حال‌ش.

می‌گفت اصلا هم خوش‌به‌حال‌ این آدما نیست. می‌دونین چرا؟ فرض کنید من الان یه فنجون نسکافه دارم. همینطور که دارم می‌خورم، یهو یه قطره‌ش می‌ریزه روی عینک‌م. من میذارم این لک قهوه‌ای رنگ روی شیشه‌ی عینک‌م بمونه؟ بعد مثلا وایسم اینجا همه‌تون رو قهوه‌ای ببینم بگم وااای چقد آقا و خانم قهوه‌ای سوال میذارم لک، روی عینک‌م بمونه؟ نه.

چرا؟ چون شیشه‌ست، تمیز ه، شفاف‌ه. نمیخوام به خاطر یه لکه، کدر شه. زود لکه رو پاک می‌کنم. اما فرض کنید همونطور که دارم نسکافه می‌خورم، یهو فنجون از دست‌م بیفته، کل نسکافه بریزه روی زمین. چی کار می‌کنم؟ سخنرانی‌م رو تعطیل می‌کنم وایمیسم زمین اینجا رو می‌شورم؟ نه.

چرا؟ چون اینجا خیلی کثیف‌ه. یه لکه رو ش معلوم نمیشه. میگم ول‌ش کن. بذار بعدا یهو اساسی میفتم به جون زمین، تمیز ش می‌کنم.

آدما هم همین‌ن. اینایی که تا یه کاری می‌کنن، خدا حال‌شون رو می‌گیره، باید خوشحال هم باشن چون هنوز کدر نشده‌ن. شفاف‌ن. خدا نمیخواد مث اون مثال نسکافه، لک رو شون بمونه.

خلاصه هی گفت نسکافه، نسکافه، نسکافه، یهو همه‌مون خندیدیم. برگشت پشت سر ش رو نگاه کرد، دید یه آقایی خیلی جدی، با یه فنجون نسکافه رفته روی سن. فنجون رو تقدیم کرد و اومد پایین. از مسئولین سالن بود. مشخص بود قبل از بیان مثال نسکافه، آماده کرده بودن‌ش. آوردن‌ش هم‌زمان با مثال شد ولی.

یکی گفت دکتر! نسکافه جذب کردین. یکی گفت خدا حاجت‌های شکمی رو زود میده. استاد می‌گفت من خودم رو کشتم شماها این حرف رو نزنید، باز میگین خدا حاجت‌های شکمی رو زود میده؟ برای خدا، خوراکی و غیر خوراکی فرق نداره اما برای ما، فرق نداره. رسیدن خوراکی رو محال نمی‌دونیم، نگران‌ش هم نیستیم. برای همین، زود بهمون می‌رسه.

حالا...

یادتون‌ه کتاب‌هام رو می‌خواستم؟ خب تقریبا محال بود پیدا شن چون فکر می‌کردم مامان همه رو ریخته باشه دور. امروز، مامان و بابا مشغول ترتمیزکردن انباری بودن. بعد مامان اومد بالا. گفت مریمی؟ کجایی؟ بیا ببین چی اینجاست!

بعد اینا رو داد دست‌م.

فقط خدا می‌دونه من چقد ذوق کردم و جیغ زدم و بالا و پایین پریدم. نه فقط برای کتابام. برای اینکه این، یه نشونه بود. یه امید. که بدونم حتی وقتی چیزی رو محال و ناممکن می‌دونم، اگه واقعا بخوام و بعد، رها ش کنم، نگران‌ش نباشم، بهش حساس نباشم، همه چیز خودش درست میشه و یه طوری که اصلا فکر ش رو هم نمی‌کردم، به خواسته‌م می‌رسم. شما هم امتحان کنید. به هیچ چیز، حساس نباشید.

این هم افاضات اینجانب، پشت جلد ش.

جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*گروه، تکمیل شد. فقط اینکه تقاضا زیاد بود، شدیم 43 نفر. ایشالا از فردا یعنی شنبه 21 بهمن شروع می‌کنیم. نفر اول، مریم جون هست با دعای مشلول.

دوستانی که هم با گروه قبلی شرکت کردن، هم با این گروه، دقت کنن قاطی نشه دعاها. دوستانی هم که 2 تا نوبت دارن، 2 نفر محسوب میشن و باید دعای هر روز رو 2 بار بخونن.

جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*بعد از آه و فغان‌های مذکور، همون شب رفتم اینا رو خریدم. تظاهر هم کردم برای آب‌کردن روی کیک میخوام اما قصد داشتم با چای بخورم‌ش. 2 تا تیکه خوردم و سیر شدم متاسفانه.

چند روز هم پیش هم رفتم این رو خریدم که خب دوست‌تر داشتم‌ش چون هم رو ش عکس ماه داشت، هم فویل! داشت دور شکلات‌ه قلب

اگه هنوز کاملا ضعف اعصاب نگرفتین، اینا رو هم ببینید: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش

پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*روز تولد مامان، رفتم براش گل خریدم. لباس خودم هم بنفش بود. توی خیابون یه دختربچه‌ی دبستانی، تا من رو دید، داد زد مامان! مامان! این خانوم‌ه داره میره خواستگاری!

فکر کردم چقدر بد ه آدم با استرس پاشه بره خواستگاری. بعد مسئولیت دختر مردم رو به عهده بگیره. من که هرگز همچین امانتی قبول نمی‌کنم. همسر کلا امانت‌ه. مث پدر و مادر، مث خواهر و برادر و دوست. اما وقتی رسما پامیشی میری ازش درخواست می‌کنی باهات زندگی کنه، خیلی مسئولیت داره.

من زن نمی‌گیرما. گفته باشم نیشخند

پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*یک دوست خوب پیدا کردم

اینا رو هم دادن چون خیلی زحمت کشیده بودم.

پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*مستحضرید که بنده چند سال‌ه هر چی دل‌م میخواد می‌پوشم و کلا راحت‌م. فردا هم با اجازه‌تون، کنکور دارم. اگر مادربزرگ محترم شما اون درس‌ها رو خونده، من هم خونده‌م و بلدم آخ حالا این‌ش اصلا مهم نیست و به خاطر کیک و ساندیسی هم که براش پول داده‌م، میرم. کلا نذر دارم کنکور رو برم ثبت نام کنم و قسط‌هام رو بپردازم به سازمان سنجش اما چه مرضی‌ه که درس نمی‌خونم، خدا عالم‌ه.

خلاصه اینکه هر چی لباس دارم، کوتاه و مدل‌دار و گل‌گلی‌ه با انواع و اقسام شال و روسری. گشتم، مقنعه پیدا کردم. حالا مونده‌م پالتو/مانتو چی بپوشم؟ گیر نمیدن به پالتوی تا بالای زانو؟ نیشخند خب من چی بپوشم؟

چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*بعد از این پست گلدونه، داشتم به سوال کذایی چرا ازدواج نمی‌کنی؟ فکر می‌کردم که عملا یک سری اتفاقاتی افتاد تا اینکه یکی از دوستان، اومد منزل ما. حرف از طراحی داخلی و چینش وسایل شد و رسید به جهیزیه و خرج عروسی. خودش جوون‌ه خیلی. شاید 35 ساله باشه. گفت دارم فکر می‌کنم الان یه بیچاره‌ای بخواد جهیزیه بده، باید چی کار کنه با این قیمتا؟ مخصوصا که دخترای الان، همه چیز میخوان و تا مثلا ماشین ظرف‌شویی براشون نخری، کوتاه نمیان.

 

یکی دیگه گفت دخترا بیخود کرده‌ن. منی که خودم ماشین ظرف‌شویی توی خونه‌م ندارم، چرا باید برای دخترم بخرم؟ مثلا بدون ماشین ظرف‌شویی نمیشه زندگی کرد؟

بانوی اولی ادامه داد که بابای من، مهریه‌ی همه‌ی ما رو کم گفت. عروسی رو هم آسون گرفت اما گرفتیم. نه اینکه کلا قید ش رو بزنیم. جهیزیه بردن هم بلدی میخواد. به جای چیزای خیلی بزرگ و گرون که استفاده هم نمیشن یا خورده‌ریزایی که کلی قیمت‌شون‌ه اما به چشم نمیان، واجب هم نیستن، آدم 4 تا وسیله می‌بره که هم لازم‌ه، هم به چشم بیاد نه که کلی خرج کنی، معلوم هم نشه.

مامان گفت مریمی که کلا این رسوم رو زیاد قبول نداره. مخصوصا جشن عروسی رو. بانوی دوم با تعجب نگاه‌م می‌کرد. احتمالا فکر می‌کرد افاده‌ای‌تر از این حرفا باشم. چون من کلا جدی و کم‌حرف‌م، بعید نیست خیلیا فکر کنن ژست می‌گیرم! بانوی اولی گفت واقعا مریمی؟ این کار رو نکنی‌ها. فلان فامیل ما جوگیر شد زمان عروسی‌ش گفت جشن نمیخوام. همینطوری وسایل‌ش رو برداشت رفت خونه‌ی شوهرش. الان 20 سال گذشته. هنوز صدای بوق ماشین عروس می‌شنوه، به پهنای صورت، اشک می‌ریزه. میگه به دل‌م مونده. اصلا این کار رو نکن چون چیزی نیست که بعدا بشه جبران‌ش کرد.

گفتم من کلا خیلی از رسم‌های ایرانی‌ها رو قبول ندارم مخصوصا شکل رایج‌ش رو که فقط باعث عذاب و دردسر ه و معلوم نیست چرا همه‌مون هم انجام‌ش میدیم. یهو گفت راستی مریمی! تو چرا ازدواج نمی‌کنی؟

گفتم شما یه آقای باشخصیت معرفی کن. نامرد ه هر کی ازدواج نکنه. من حوصله‌ی مرد خسیس بچه‌ننه‌ی بی‌نزاکت رو ندارم ضمنا. میخوای انتخاب کنی، یه‌دونه درست‌حسابی‌ش رو انتخاب کن نیشخند

گفت خب راست میگی. این هم حرفی‌هنیشخند

پ.ن: دوستانی که ازدواج‌شون اینترنتی بوده، مرقوم بفرمایند راستش رو به خانواده‌ها گفتن یا چاخان فرموده‌اند؟ ضمنا خیلی بی‌ذوقین. اون همه خودتون رو کشتین برای تموم کردن ماجرای خواستگاری. بعد آخرش نظر تون رو ننوشتین. تا من باشم برای شما سریال ننویسم منتظر

چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*استاد عزیز!

سواد تون عالی، 50 سال تجربه‌تون محترم، وجدان کاری‌تون 20، ولی سر جد ت، جون هر کس دوست داری، عقب وایسا. به قرآن، اگه موقع مثال زدن و توضیح دادن، توی صورت‌مون نیای، باز هم درس رو می‌فهمیم. حداقل بعد ناهار، مسواک بزن. امروز حال‌م به هم خورد از بوی پیاز کباب کوبیده‌ای که نوش جان کرده بودین. ضمنا اینکه شما 3 بار ازدواج کردین، جزو افتخارات محسوب نمیشه‌ها.

چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*اولین مورد آشنایی اینترنتی که تقریبا میشه گفت شاهد ش بودم، دوست‌م بود که بعد از دبیرستان، شدیدا دنبال پسرها بود نمی‌دونم چرا! خودش قاری قرآن بود و خانواده‌ش هم سنتی و مذهبی. برای همین، این حرکت‌ش خیلی برام عجیب بود. حوزه‌ی فعالیت‌ش هم همانا یاهومسنجر بود.

اولین دوست‌ش پسری بود به غایت عوضی. قیافه‌ش داد می‌زد چه‌کاره‌ست. از دوست‌م هم کوچیک‌تر بود اما دوست‌م عاشق‌ش بود وحشتناک. البته خودش می‌گفت که پسره بددهن و بداخلاق‌ه و خانواده‌ی درست‌وحسابی هم نداره اما حاضر نبود ازش دست برداره تا اینکه طی مکالمه‌ای تلفنی، وقتی داشت به مادر پسره شکایت می‌کرد که پسرت دوست‌دخترهای دیگه‌ای هم داره، مادر ایشون فرمودن نکنه فکر کردی قرار ه جز تو با کسی نباشه؟

مورد بعدی‌ش یه پسر ه بود که یا شغل خفنی داشت یا خیلی بلوف می‌زد. احتمالا دومی! آدم ترسناکی بود در کل. تهدید کردن، خوراک‌ش بود. دوست‌م هم عین چی ازش می‌ترسید. یه روز بهش گفتم این چه وضعی‌ه برای خودت ساختی؟ یا از بددهنی و فحاشی طرف می‌ترسی یا از تهدید ش به اینکه لو ت میده؟ اینا قابل اعتماد ن که میخوای باهاشون مثلا ازدواج هم بکنی؟

ولی گوش دوست‌م به این حرفا بدهکار نبود. امکان نداشت قبل از پیدا کردن یه کیس جدید، با قبلی به هم بزنه. مورد سو‌م‌ش، خوب بود ولی. پسره رو دیدم چند دقیقه‌ای. خیلی متین و موقر و حتی خجالتی بود. طفلی خواستگاری هم اومد. سر ایرادای بنی‌اسرائیلی، خانواده‌ی دوست‌م رد ش کردن. نمی‌دونم اینا که از پسر به اون خوبی، ایراد می‌گرفتن، اگه اولی و دومی میومدن خواستگاری، چی کار می‌کردن؟

بعدتر یکی از دوستان اینترنتی‌م اعتراف کرد که وقتی بعد از 4 سال زندگی مشترک، طلاق گرفت، هیچ امیدی به آینده نداشت اما از طریق نت، با آقایی که مث خودش، تا حد زیادی مذهبی بود، آشنا بود و کم‌کم تلفنی و حضوری هم صحبت کردن و وقتی دیدن مشترکات زیادی دارن، آقای مورد نظر، اومد خواستگاری. دوست‌م از ازدواج دوم‌ش خیلی راضی بود و می‌گفت نشده حتی یک بار، یکی از فامیل شوهر، ازدواج قبلی‌م رو به رو م بیاره و ناراحت‌م کنه.

مورد بعدی، یکی از دوستان خارج از کشور بود که همسر ش از خواننده‌های دائمی بلاگ‌ش بوده و بارها درخواست ازدواج‌ش رو مطرح کرده بوده اما دوست‌م اصلا جدی‌ش نمی‌گرفته. بالاخره اصرارهای ایشون، دوست‌م رو وادار می‌کنه جدی‌تر بگیره مساله رو. در نهایت هم ازدواج کردن و کلا از انتخاب‌ش خیلی راضی‌ه.

نفر بعد، یکی از دوستان وبلاگی بود که اول بهم گفت از طریق یک معرف، با همسرش آشنا شده. بعد که دید جنبه دارم، گفت اسم معرف مذکور، سایت همسریابی بوده!

مورد بعدی، یکی دیگه از دوستان وبلاگی‌ه که دیشب اعتراف کرد از طریق بلاگ با شوهرش آشنا شده. خیلی هم بابت این قضیه، راضی‌ه خدا رو شکر.

نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا اینکه مهم نیست چطور با کسی آشنا شی. مهم این‌ه که طرف مقابل، چطور آدمی باشه.

حالا بگو چطور با همسر ت آشنا شدی؟ یا دوست داری چطور این اتفاق بیفته؟

سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*هرگز از دور زمان، ننالیده بودم و روی، از گردش آسمان، در هم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای‌پوشی نداشتم. به جامع کوفه درآمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی‌کفشی صبر کردم...

دیروز از کلاس دکتر فرهنگ که برمی‌گشتم، از روی پل عابر، پایین رو نگاه کردم. فکر کردم به آدم‌هایی که توی اون ماشین‌ها بودن. آدم‌هایی که پیاده داشتن قدم می‌زدن توی پیاده‌رو. فکر کردم یکی داره میره سر کار. یکی داره برمی‌گرده خونه. یکی داره میره کلاس. یکی داره میره مهمونی. یکی خوشحال‌ه. یکی غمگین. هر کسی یه غصه‌هایی داره و یه دلگرمی‌هایی...

بعد یاد غصه‌هام افتادم. اشک داشت توی چشمام جمع می‌شد. رسیدم دم پله‌ها. می‌خواستم برم پایین. یه دختری رو دیدم که از پشت سر، خیلی خوش‌تیپ بود. شلوار جین تنگ. چکمه‌های چرم بلند. پالتوی کوتاه. با یه شال ساده. توی دست‌ش یه چیزی بود. رو به دیوار پل ایستاده بود. درست جلوی پله‌برقی.

رفتم جلوتر. دیدم یه عصای سفید دست‌ش بود. باورم نمی‌شد هیچ جا رو نمی‌بینه. یادم افتاد برای ضعیف شدن چشم‌هام چقدر غصه خوردم. هنوز هم وقتی عینک همراه‌م نیست و برای خوندن مثلا تیتر ریز کتابای فلان مغازه، به قفسه نزدیک میشم، به خودم لعنت می‌فرستم که وقتی بچه بودم، می‌رفتم جلوی تی‌وی تا چشمام ضعیف شن.

باز به عصا ش نگاه کردم. فکر کردم حتما نمی‌بینه. وگرنه چه لزومی داره عصای سفید دست‌ش بگیره؟ بغض‌م رو قورت دادم. با لحنی که سعی می‌کردم شاد و دوستانه باشه، گفتم اجازه بده کمک کنم. کجا میخوای بری؟ خندید و جواب داد.

دست‌م رو حلقه کردم دور شونه‌ش، راه افتادیم. با تردید گفتم می‌تونی بری روی پله‌برقی؟ گفت آره. نگران نباش. خیلی بی‌مهابا رفت روی پله. شونه‌ش رو محکم گرفتم بی‌اختیار. راستش یه لحظه ترسیدم پاهاش رو بین دو تا پله بذاره و بخوره زمین. برگشت طرف‌م.

دست‌م رو گذاشتم روی گونه‌ش. کلی عذرخواهی کردم که درد ش اومده. خندید گفت نه هیچی نشد.بعد گفت که موهام لخ.ت‌ه و می‌ریزه توی صورت‌م. گفتم موی لخ.ت که قشنگ‌ه. موهای من ویو ه. گفتم من خیلی وقتا موهام رو فر می‌کنم. دوست دارم فرفری. با لذت، خندید. گفتم آره قشنگ میشه. من هم خندیدم. هرچند موهاش لخ.ت نبود. اما ویو هم نبود. صاف بود فقط.

تا دم گیت باهاش رفتم. گفتم اتوبوس این طرف رو سوار شو. گفت می‌تونم برم. بعد، تشکر کرد و رفت. از دور، نگاه‌ش کردم. خیلی عادی و تند راه می‌رفت. انگار که می‌بینه.

غصه‌هام یادم رفت. مردم، مشکلات بزرگتری دارن...

دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*اینجا رو بخونید!

دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

گفت می‌دونستی من یه بار قبلا عقد کرده بودم؟

- بله. بهم گفته بودی. ولی انقدر ناراحت نباش. یکی مث یه مرد میره خواستگاری. بعد می‌فهمه طرف، آدم مناسبی نیست. به هم می‌زنه. بهتر از این‌ه که مث بعضیا 20 تا دوست‌دختر داشته باشی، آخر ش هم خودت رو قدیس جا بزنی.

گفت دوست‌ش داشتم.

- خب اگه دوست‌ش نداشتی که نمی‌رفتی خواستگاری‌ش.

گفت ولی اون تا وقتی پول داشتم، دوست‌م داشت. تا وقتی هر روز براش کادو می‌خریدم، دوست‌م داشت. نزدیک عروسی که شد، کمتر ولخرجی کردم که پول جمع کنم. اون هم شاکی شد و کمتر میومد دیدن‌م. آخر هم همه چیز رو به هم زد. گفت از این وضع، خوش‌ش نمیاد. طلاق گرفت.

- مسلما شما نمی‌تونستی هر روز براش هدیه بخری. پس بهتر که رفت. اون زمان نمی‌رفت، 2 سال بعدش می‌رفت. چه فرقی داشت؟ هر چی زودتر، بهتر.

گفت من بعدش کاملا افسرده شدم. کلی دارو خوردم. تازه چند وقت‌ه خوب شده‌م. اون بلافاصله رفت ازدواج کرد.

- انگار کادو، بهانه بوده. کسی که بلافاصله میره ازدواج می‌کنه، از قبل، کسی رو داشته. اینطور فکر نمی‌کنی؟

گفت نمی‌دونم اما دل‌م براش تنگ شده. میخوام هر طور شده ببینم‌ش.

- ببینی‌ش بگی چی آخه؟

گفت نمیخوام حرف بزنم. فقط میخوام از دور ببینم‌ش. میخوام ببینم حال‌ش خوب‌ه. چه شکلی شده. فقط چند لحظه.

- مطمئنی دروغ نمیگی؟

گفت بابا چه دروغی دارم بگم؟ اون اگه من رو می‌خواست که می‌موند. حتما شوهر فعلی‌ش رو ترجیح می‌داده دیگه. فقط میخوام از دور ببینم‌ش.

- خب برو ببین‌ش. ولی لطفا جلو نرو. اگه تو رو می‌خواست، می‌موند.

گفت برام یه کاری می‌کنی؟

- چی کار کنم؟

گفت شماره‌ی خونه‌ی پدری‌ش رو بهت میدم. زنگ بزن. بگو دوست قدیمی‌ش هستی. یه طوری حرف بزن باور کنن. بعد آدرس محل کار ش رو بگیر. بده به من. برم از دور ببینم‌ش. تو رو خدا.

- بس کن خواهش می‌کنم. آخه این چه کاری‌ه؟

گفت تو رو خدا مریمی. تو رو خدا. خواهش می‌کنم. به پا ت بیفتم؟

- باشه. ولی قول بده جلو نری. از دور ببین‌ش و بیا.

گفت باشه. قول میدم. بفرما. این شماره‌ی خونه‌ی پدری‌ش. این هم اسم خودش و مامان و بابا و برادر ش. حالا زنگ برنی چی میگی؟

- بذار فکر کنم... خب احوالپرسی می‌کنم. اسم‌م رو میگم و اینکه دوست قدیمی دختر شون هستم. بعد میگم می‌دونم فلانی ازدواج کرده. شماره‌ش رو هم دارم ولی میخوام سورپرایز ش کنم. این‌ه که نمی‌تونم آدرس محل کار ش رو از خودش بگیرم. آدرس و ساعت کار ش رو می‌گیرم.

گفت به نظر ت میشه؟

- متاسفانه دروغ قابل باوری‌ه. خدا من رو ببخشه.

دو روز بعد:

گفت رفتم دیدم‌ش. قبلنا خوش‌تیپ‌تر و سرحال‌تر بود. الان مث زن‌ها شده.

- از چشم‌ت افتاد؟

گفت دیگه چشم‌م دنبال‌ش نیست...

یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*مریمی یه نصیحتی بهت کنم. یه دونه که نه. چند تا...

اول اینکه خیلی کار خوبی کردی که زود ازدواج نکردی. زود، برای یکی میشه 17 سالگی. برای یکی میشه 24 سالگی. خود آدم می‌فهمه وقت‌ش کِی هست. نباید به حرف دیگران توجه کرد در این زمینه. باید ببینی خودت چه موقع، واقعا آمادگی‌ و تمایل داری وگرنه حتما به مشکل برمی‌خوری. ازدواج مشکل‌دار، نبودن‌ش خیلی بهتر از بودن‌ش‌ه.

بعد اینکه واقعا آدما رو نمیشه شناخت. یعنی زیاد فرقی نمی‌کنه 6 ماه با کسی نامزد باشی یا 6 سال. اگه قرار باشه چیزی درباره‌ی کسی بفهمی، همون روزهای اول یا نهایتا ماه‌های اول نفهمی. ابعاد پنهان شخصیت مردم رو هم نمیشه در روزهای گل و بلبل نامزدی کشف کرد. باید موقعیت‌ش توی زندگی پیش بیاد. یه جورایی در مقابل عمل انجام شده قرار می‌گیری. تنها کاری که از دست‌ت برمیاد، دعا کردن‌ه. دعا کن یه آدم درست‌وحسابی سر راه‌ت قرار بگیره. هر قدر هم زرنگ و آدم‌شناس باشی باز ممکن‌ه گول بخوری.

دیگه اینکه در مورد ازدواج، هیچ‌وقت به پایین‌تر از خودت راضی نشو. اگه تا حالا ازدواج نکردی، با کسی که قبلا ازدواج ناموفقی داشته، همراه نشو. اون در حد تو نیست. باید بره سراغ یکی مث خودش. اگه تو مهندسی، طرف مقابل‌ت نباید دیپلم باشه. باید از تو بالاتر باشه مدرک‌ش. البته از نظر ظاهری بهتره مرد از زن‌ش جذاب‌تر نباشه به نظرم.

اگه تو الان سطح زندگی‌ت این‌ه، بعد از ازدواج، باید بهتر شه، نه بدتر. نباید از شهر بری توی ده زندگی کنی. نباید پایین بیای. باید بودن با اون آدم، تو رو بالا ببره. از لحاظ اقتصادی، اجتماعی، شخصیتی، همه چیز... کسی که از نظر اقتصادی از تو پایین‌تره به هر دلیلی، نگاه‌ش به زندگی با تو فرق داره. شاید بگی درست میشه اما شاید هم نشه یا بشه اما برات گرون تموم شه.

همیشه خودت رو دست بالا بگیر. چرا پایین بیای؟ من رو که دیدی. تمام این اشتباهات رو مرتکب شدم به خاطر عشق! عشق فقط حرف‌ه. کشک‌ه. وقتی به خاطر عشق، مجبور شی خیلی پایین بیای و از خودت دور شی، کم‌کم دلزده و افسرده میشی. از خودت بد ت میاد که عاشق کسی شدی که باعث شده تو بی‌کلاس و سطح پایین شی.

مردها خیلی پررو ئن. البته شوهر من رو هر کس می‌دید، می‌گفت وای چه مرد ایده‌آلی. تمیز، مودب، خوش‌اخلاق، گشاده‌رو، به وقت‌ش جدی. اهل کار. تحصیل‌کرده. خودساخته. مهربون. روزی رو که ازم خواستگاری کرد، هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. گفت من عاشق زندگی مشترک‌م. مهم‌ترین چیز برام آرامش‌ه. آدم باید توی زندگی‌ش متعهد باشه کاملا. اعتماد کنه. زندگی رو رفاقتی دوست دارم. بی‌ دروغ، با گذشت. با صداقت.

گفت خانواده‌ی تو میشن خانواده‌ی من. دیگه "من" معنی نداره. باید بگیم "ما". تمام زندگی‌مون بر اساس همین "ما" باشه. منفعت هردومون رو در نظر بگیریم. بزرگ‌ترین آرزوی من، بودن با توئه. هرگز فکر نمی‌کردم بتونم عاشق شم.

انقدر زیر گوش‌م خوند تا قبول کردم. اوایل همه چیز عالی بود. یعنی من خیلی ذوق داشتم. انگار روی ابرها راه می‌رفتم. البته کم‌کم داشتم متوجه تفاوت‌هامون می‌شدم اما فکر کردم هیچ 2 تا آدمی، عین هم نیستن. به هر حال ما تربیت و فرهنگ و زندگی‌مون، خیلی متفاوت بوده. زمان می‌بره تا با هم هماهنگ شیم.

برخلاف تصور من، شوهرم خیلی سخت، پول خرج می‌کرد. مثلا رستوران رفتن براش مراسم خیلی خاصی بود! بعد فهمیدم خانوادگی دنبال تفریحات بی‌خرج‌ن. پارک هم می‌رفتن، هیچی نمی‌خریدن بخورن. من چند بار با خودم خوراکی بردم. گفتم بذار یاد بگیره و بدونه من اینطوری عادت دارم اما به رو ش نیاورد. باهوش‌تر از این بود که بگم نفهمیده. به رو ش نیاورد که همیشه من خرج کنم.

از نظر ش خرید عید حتما باید انجام می‌شد و خریدهای مواقع دیگه، فقط در موارد ضروری انجام می‌شد و لاغیر. نمی‌فهمید من چرا همه‌ی سال ممکن‌ه برم خرید کنم. توی دوران کودکی‌ش متوقف شده بود انگار. یه روز بهم گفت خیلی ولخرج‌م. من هم بهش گفتم خیلی خسیسی.

کاش مشکل همین بود. تعریف تعهد از دید من و اون، خیلی متفاوت بود. از نظر من، دلیلی نداشت مرد متاهل، شماره‌ی تمام زن‌های فامیل و دوست و همسایه و همکار و آشنا رو توی گوشی‌ش داشته باشه و براشون مدام ایمیل، فوروارد کنه. چی کار داره با زن‌های مردم؟ شوهرم می‌گفت تو مردم‌گریزی. کسی من رو نمی‌خوره اگه بشینیم مث آدمیزاد، صحبت کنیم. تو به حرف زدن من با زن‌های دیگه هم حسودی‌ت میشه؟ می‌ترسی مخ‌م رو بزنن؟ بهم اعتماد نداری اصلا.

اوایل می‌گفتم به تو اعتماد دارم. به زن‌ها اعتماد ندارم. یه روز خیلی حرص‌م گرفت. گفتم نه. به تو هم اعتماد ندارم. چی کار کردی برای جلب اعتماد من؟ گفت اگه مشکل‌ت 4 تا شماره تلفن‌ه، تو هم برو 40 تا شماره سیو کن توی گوشی‌ت. اصلا زنگ بزن به خواستگارهای قبلی‌ت حال‌شون رو بپرس. من بهت اعتماد دارم. ناراحت هم نمیشم.

کم‌کم فهمیدم بی‌خیال‌تر از این حرفاست. حتی حجاب من هم براش مهم نبود. یه بار از دهن‌ش پرید گفت لخ.ت نگردی، کافی‌ه. ولی می‌دونی مریمی؟ من دوست داشتم شوهرم این چیزا یه کم براش مهم باشه. نه اینکه هر روز باهام دعوا کنه موهات رو بپوشون. اما خوش‌م نیومد مثلا من با تاپ بگردم و برای شوهرم مهم نباشه.

یه خط در میون، نماز می‌خوند. وقتایی که مهمون داشتن مامان‌ش اینا، روزه‌ش رو می‌خورد به خاطر مهمونی. اگه نمی‌تونست روزه بگیره یا می‌گفت دل‌م نمیخواد و نمی‌گیرم، عیب نداشت. اما اینکه به خاطر مهمونی این کار رو می‌کرد، این معنی رو داشت که خیلی براش مهم نیست این چیزا. بیشتر محض تفنن‌ه همه چیز. و این با تصویری که قبلا از خودش ساخته بود، خیلی فرق داشت.

چند بار فهمیدم بهم دروغ گفته یا یه چیزایی رو نگفته. به رو ش آوردم. گفت وقتی می‌دونم نق می‌زنی و اعصاب‌م رو داغون می‌کنی، کلا نمیگم که هردومون راحت باشیم.

من رو که دیدی. توی خونه هم ترتمیز می‌گردم همیشه، حتی وقتی تنها باشم. باز شوهرش چشم‌ش دنبال زن‌های دیگه بود. مث ندیدبدیدها بود. من رو پر از عیب‌ و ایراد می‌دید و بقیه به نظرش ایده‌آل بودن.

کاری ندارم چقدر پول دادم به مشاور و روان‌شناس. اون باید درست می‌شد که نشد. از نظر خودش، کار ش درست بود و نیازی به اصلاح نداشت.

کم‌کم چند تا ماموریت! رفت. امید ش به زندگی و آینده بیشتر شده بود. مث روزای اولی که با هم بودیم اما اون دیگه با من نبود. برای خودش زندگی می‌کرد. زندگی رفاقتی از یادش رفته بود. یه روز هم اومد گفت ما به درد هم نمی‌خوریم. پول هم ندارم مهریه‌ت رو بدم. میخوای بمون. میخوای برو. هر وقت داشتم مهریه‌ت رو میدم.

دیگه از گریه و زاری خسته شده بودم. مشاوره هم بی‌فایده بود. گفتم اصل بد، نیکو نگردد آنکه بنیادش بد است... ذات‌‌ت حقیر و پست‌ه.

مریمی جمع کن این کتابای روان‌شناسی رو. من خودم روان‌شناس‌م این شد زندگی‌م. روان‌شناسی کیلویی چند ه؟ دعا کن گیر آدم نااهل نیفتی. به روضه‌های مردم هم اهمیت نده. مردم، حرف زیاد می‌زنن. به من گفتن بهترین ازدواج، ازدواج با همکار ه چون آدما توی کار، خود واقعی‌شون‌ن.

برای همین من فکر می‌کردم شوهرم رو خیلی خوب می‌شناسم اما الان می‌بینم که نه. آدما توی محیط کار، یه آدم‌ن، توی خونه‌ی پدری، یه آدم دیگه و توی زندگی مشترک، یه آدم متفاوت از قبلی‌ها. من عاشق مهارت‌های شغلی و برخورد اجتماعی شوهرم بودم. فکر می‌کردم وقتی با مردم انقدر منصف و مهربون‌ه، توی خونه با زن‌ش حتما عالی‌ه اما کاملا برعکس بود. بهانه‌ش هم این بود که انرژی ندارم و خسته‌م. گیر نده!

خیلیا هستن که رفتار بیرون و خونه‌شون واقعا فرق داره. فکر نکن وقتی رفتار اجتماعی کسی عالی‌ه، لزوما همسر خوش‌اخلاقی‌ه. اصلا فرق نداره همکلاسی باشی یا همکار یا همسایه. دعا کن گیر آدم متظاهر نیفتی.

یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
Share

قسمت 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7و 8 و 9: آقای همکار، در رو به ضرب باز کرد و رفت سمت اتاق‌شون. از دم در، کیف‌‌ش رو پرت کرد روی صندلی‌ش. با توپ پر اومد توی اتاق ما. کف دست‌هاش رو گذاشت روی میز، خم شد جلو، گفت شما زن‌ها چرا اینطوری هستین؟

صندلی‌م رو قل دادم عقب، از میز، فاصله گرفتم: علیک سلام. چطوری هستیم؟

آقای همکار گفت نمی‌دونم چرا تو مث بقیه‌ی دخترا نیستی. فرق تو با بقیه‌شون همین‌ه. همین دخترای طبقه‌ی بالا رو ببین. فقط توی فکر مدل ابرو و آرایش و توی چشم بودن و قر و غمزه اومدن‌ن. حرفایی که می‌زنن، بماند.

- چی شده؟

گفت هیچی. خانوم - منظور ش، عروس خانوم بود - زده توی خط بازارگرمی برای خودش.

- بازارگرمی؟ کدوم بازار؟ خرید و فروش راه انداخته؟

گفت بازارگرمی برای خودش. دور افتاده بین همکاراش جار زده که من ازش خواستگاری کردم. کلی هم برام تبلیغ کرده! گفته آقای فلانی که خواستگار‌م‌ه، کلی زمین داره فلان جا. خونه داره. کارمند فلان‌ جا ست. فلان قدر درآمد داره. خلاصه کلی پز داده و برای خودش، بازارگرمی کرده که جلوی بقیه بگه خواستگارای خوبی داره. همه مث تو نیستن که سر شون رو بندازن پایین به کار شون برسن. خبر نداشتی؟

- شما از کجا شنیدی اینا رو؟ مطمئنی منبع‌ت موثق‌ه؟

گفت آره. نمیگم کی گفته اما موثق‌ه. بهش هم میاد حرف دهن خانوم فلانی - عروس خانوم مذکور - باشه. تو خبر نداشتی؟

- تو نه و شما. نخیر. من با طبقه بالایی‌ها رفت‌وآمدی ندارم. صحبت‌م با این خانوم هم در حد همون چیزی بود که ازم خواسته بودی. پیشنهادت رو گفتم و شماره‌ش رو گرفتم برات. دیگه چی گفته و چه کرده رو خبر ندارم. حالا عصبانی هستی؟

گفت این دختر ه انگار واقعا قصد ش ازدواج نیست. فقط میخواد توی چشم باشه و سر زبون‌ها بیفته. ولی یه ریگی به کفش‌ش هست.آمار ش رو گرفته‌م. می‌دونی چرا بابا ش با اینا زندگی نمی‌کنه؟ طرف خلافکار ه. فرار کرده رفته خارج.

- مطمئنی؟

گفت آره. از یه جا آمار خانواده‌شون رو درآوردم کلا. نمی‌تونم بگم کجا ولی طرف، مطمئن‌ه. این رو پا ش رو کرده توی یه کفش که بره خارج اما نمیخواد بره پیش باباش.

- خب چرا؟

گفت د همین دیگه! همه که مث تو نیستن یا پیش مامان‌شون باشن یا باباشون. این میخواد بره خارج، دور از همه، راحت باشه. می‌دونی اون خواستگار هندی‌ش کی‌ه؟

شونه‌هام رو انداختم بالا: خب خواستگار ه دیگه.

گفت نخیر. دختر تو چقدر ساده‌ای. خواستگار کجا بود؟ اینا مثلا با هم دوست‌ن یعنی دختر ه فکر می‌کنه دوست‌ن. میخواد بره خارج پیش اون اما اون مردک، کار ش قاچاق انسان‌ه. دیگه تا ته‌ش رو بخون چه نقشه‌ای برای این دختر ه داره.

- بروووو. این قصه‌ها چی‌ه؟

گفت قصه کدوم‌ه؟ پدر م اومده تا این آمار رو درآوردم. حالا می‌دونی میخوام چی کار کنم؟ میخوام برم به مادرش بگم چه قصدی داره که مادر ش نذاره این بره. این میخواد بره اون ور هر غلطی دل‌ش میخواد بکنه.

- لحن‌تون خیلی خیرخواهانه به نظر نمیادا.

گفت خیرخواهی بماند. میخوام حال‌ش رو بگیرم. مادر ش رو خر فرض کرده. باباش هم که اون‌ ور ه از هیچی خبر نداره.

- راستش به صحت این اطلاعات اصلا اعتمادی ندارم اما حتی اگه درست هم باشه، به خودش بگو. نشد، تلفنی به مادر ش یه ندا بده. نری اونجا آبروریزی راه بندازی؟

لبخند ش پر از بدجنسی بود.

- اون به شما بدی نکرده. 4 خط پز داده برای بالا بردن خودش مثلا. شما هم آبرو ش رو نبر. کمک هم میخوای کنی، ضرر نرسون بهش. آبروی مردم رو نبر الکی‌الکی.

آقای همکار، متفکرانه از اتاق رفت بیرون.

چند وقت بعد، آقای همکار از اون شرکت رفت. بی‌سروصدا، بی‌خداحافظی. یکی از همکارا که کم‌سن‌وسال و راحت! بود بدوبدو اومد اتاق‌م: مریمی! مریمی! می‌دونی چی شده؟

- چی شده باز؟ کجا رو گند زدی؟

گفت گند نزدم. یه خبری شنیدم. آقای همکار که یهو رفت، خب؟ می‌دونی چی کار کرده بود؟

- کاری کرده بود مگه؟

گفت ای بابا. کجای کاری؟ یه پنج‌شنبه عصر که کسی نبوده جز نگهبان، با یه دختر ه اومده بوده شرکت. به نگهبان گفته من با ایشون، جلسه دارم! به کسی نمیگی ما اینجا بودیم. نه الان، نه هیچ وقت. بالا هم نمیای. فهمیدی؟

- جلسه؟

گفت جلسه که نه. غلط کرد. کدوم جلسه؟ اون هم وقتی کسی شرکت نیست. دیگه به کسی نگو و بالا نیا چی بود گفت؟ نگهبان تا الان حرفی نزده بود. الان که اون از اینجا رفته، جرات کرده لو ش بده تازه.

داشتم فکر می‌کردم آقای همکار کلی اصرار داشت بگه خانوم همکار - عروس خانوم - یه چیزی‌ش میشه. خودش که بدتر بود. نمردیم و معنی جلسه رو هم فهمیدیم.

پایان

شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*اینجا

جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*به دوست مامان تلفن زدم با اینکه رو م نمی‌شد - کلا یه کم خجالتی‌م - حال‌ش رو پرسیدم. خیلی هم تشکر کردم بابت اینکه برام یه ظرف ترشی خونگی ریخته بود و داده بود مامان برام بیاره. ترشی‌ش عالی بود اما از اون بهتر، محبت‌ش بود. اینکه من رو یادش بود. یادش بود چقدر ترشی دوست دارم.

صبح که تنها نشسته بودم، خاله‌جان تلفن زد. گفت عزیزم دیدم چند روز ه پیداتون نیست، گفتم حال‌تون رو بپرسم. خوبی تو؟ چی کار می‌کنی؟ چرا اینجا نمیای؟

به دوست مامان گفتم اگه برام طلا خریده بودی، انقدر خوشحال نمی‌شدم. به خاله‌جان گفتم خیلی خوشحال شدم وقتی شماره‌ش رو دیدم روی گوشی‌.

اینا رو که برای دوست‌م تعریف کردم، آه کشید و چشماش پر اشک شد. گفتم دل‌ت برای صدای خاله‌ت تنگ شده یا هوس ترشی کردی؟

گفت می‌دونی مریمی؟ خیلی درد ه که کسی رو خیلی دوست داشته باشی و بعد بفهمی اون، جز تو به خیلی‌های دیگه هم فکر می‌کرده در حالی که تو خواستگارهات رو به خاطر اون رد می‌کردی.

مردها همه مث هم‌ن. نباید براشون استثناء قائل شی یا دل‌ت براشون بسوزه. همه‌شون مث هم‌ن. باید فقط به فکر خودت باشی. من با کسی دوست شدم که همه‌جوره ازم پایین‌تر بود. خام حرفاش شدم. فکر کردم چه طرز فکر متفاوتی!

چسبیدم به همون "طرز فکر متفاوت و عالی" و بقیه‌ی کارها یا بهتر بگم، کم‌کاری‌هاش رو ندید گرفتم. هر چند کم‌کم فهمیدم اون طرز فکر عالی هم فقط در حد شعار بوده.

اگه من مرد بودم و دوست‌دختر داشتم و انقدر هم ادعا می‌کردم دوست‌ش دارم، حتما ماهی یه بار می‌بردم‌ش یه گردش درست و حسابی که دل‌ش باز بشه و بدونه خوشحالی‌ش برام مهم‌ه.

یواشکی یه رینگ ظریف براش می‌خریدم حتی اگه نتونه دست‌ش کنه.

براش عیدی و هدیه‌ی تولد می‌‌بردم.

وقتی می‌خواستم برای خودم لباس بخرم، می‌بردم‌ش تا با سلیقه‌ی اون خرید کنم.

همیشه زودتر از اون می‌رسیدم سر قرار که منتظر نمونه. بعد هم می‌بردم دم خونه‌شون می‌رسوندم‌ش.

به خانواده‌ و دوستام معرفی‌ش می‌کردم‌.

اون برای من هیچ‌کدوم این کارا رو نکرد. فقط وعده داد و زبون ریخت و بهانه آورد و دلیل تراشید. اما من دوست‌ش داشتم. نشد یک بار، آهنگی رو که دوست دارم بذاره پای تلفن، گوش بدیم با هم. یا بیاد بگه فلان خوراکی رو که خیلی دوست داری، برات خریده‌م. جز عیدی و هدیه‌ی تولد، هیچ‌کدوم از هدیه‌های ریز و درشت‌م رو جبران نکرد! آره جبران. آدم وقتی محبت می‌کنه، دوست داره محبت ببینه. شاید لوس‌م اما توقع نداشتم انقد خشک باشه رفتار ش باهام. اوج محبت‌ش، قربون صدقه رفتن بود. کم‌کم دیگه همون رو هم تعطیل کرد چون می‌دونست دوست‌ش دارم و لازم نیست برای به دست آوردن دل‌م، تلاش کنه.

شاید توقع هدیه‌ی گرون‌قیمت، توقع زیادی باشه ولی توقع محبت که زیاد نیست. هست؟ می‌دونی کِی ازش متنفر شدم؟ وقتی بهم گفت با محبت‌هام گذاشته‌ بودم‌ش توی رودرواسی وگرنه هیچ‌وقت دوست‌م نداشته! می‌دونستم داره دروغ میگه. هم به خودش، هم به من. ولی دل‌م شکست. شخصیت‌م خورد شد. می‌خواستم بذارم به حساب اینکه دیوانه شده. می‌خواستم فکر کنم با یه دیوانه نمیشه زندگی کرد. ترک‌ش کردم اما بعدا فهمیدم با کس دیگه دوست‌ه. قبول نکرد به خاطر اون، با من اونطوری برخورد کرده. حتی درباره‌ی من، هیچی بهش نگفت بود چون مساله‌ی مهمی نبود.

من بدون ثبت در شناسنامه بهش متعهد بودم اما اون خیلی راحت، کل ماجرا رو "بی‌اهمیت" قلمداد کرد. بهش گفتم خوشحال‌م که فهمیده‌م چقد کثیف و وقیح‌ه. خواست توضیح بده اما ازش خواستم خفه شه و حرف نزنه. ساکت شد.

دل من شکست. به خاطر عدم تعهد اون. الان نه هدیه میخوام، نه محبت. فقط آرزوم‌ه شکستن‌ش رو ببینم حتی اگه دل‌م براش بسوزه. می‌تونی این رو بفهمی؟

جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*امام صادق علیه‌السلام فرمودند: هیچ گروه 40 نفره‌ای خدا را در کاری نمی‌خواند مگر آنکه خداوند، دعای آنها را مستجاب کند. پس اگر 40 نفر نباشید، هر کدام 10مرتبه دعا کنید و اگر 4 نفر - هم - نباشید، یک نفر 40 مرتبه دعا کند، خداوند عزیز و رحیم، دعا را مستجاب می‌کند. سفینه‌النجاه ،جلد 3، صفحه‌ی 5

به میمنت و مبارکی شدیم 40 نفر. ایشالا از فردا یعنی شنبه، دعامون شروع میشه. روز اول هم مال من‌ه: سوره‌ی حشر. دوستانی که عاشق‌ن، حواس‌شون پرت‌ه، یه سر دارن و هزار سودا، بازیگوش‌ن و غیره، در صورت تمایل، شماره موبایل‌شون رو برام بذارن یه تک‌زنگی مسجی چیزی بزنم یادآوری شه براشون. دوستانی هم که حواس‌شون جمع‌ه، بگن احتیاج به یادآوری نیست. خیال‌ت تخت مریمی! لبخند

ضمن تشکر از دوست عزیز مون که بانی شد و ما رو دور هم جمع کرد، جهت یادآوری، لیست اسامی دوستان اینجا هست.

پ.ن: دوستانی که اعتقاد ندارن، لطف کنن کامنت نذارن.

 

جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*چند وقت پیش توی یه سایت مشاوره، یه آقایی با لحن خیلی حق‌به‌جانب، کامنت گذاشته بود بدین مضمون: از کجا بفهمم کسی که میرم خواستگاری‌ش، قبلا با کسی دوست بوده یا نه؟

مشاور در جواب‌ش نوشته بود کسی که شما میری خواستگاری‌ش، از کجا بفهمه قبلا با کسی دوست بودی یا نه؟

پسر ه نوشته بود خب من مرد م! این مساله برام مهم‌ه.

مشاور نوشته بود اگه مهم باشه، مهم‌ه. مرد و زن نداره. و به نظر من، اشکال این مساله، برای مردها بیشتر ه تا زن‌ها - مشاور خودش مرد بود - چون زن‌ها وقتی با کسی دوست میشن، خیلی بهش دل می‌بندن و قصد شون، موندن و ازدواج و زندگی‌ه. حالا اگه جور نشه به هر دلیلی، لطمه می‌خورن. اما اکثر پسرها قصد شون فقط خوش بودن و وقت گذروندن‌ه هرچند در ظاهر بگن قصد ازدواج دارن! و احتمال‌ش زیاد ه که بعد مدتی به بهانه‌های مختلف، برن سراغ یه دختر دیگه.

در واقع اونی که به هم می‌زنه، اغلب، پسرها ن. پس توی یه رابطه، دخترها باید حساس‌تر و دقیق‌تر باشن. بعد جالب‌ه که پسرها مدعی هم هستن.

جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*گفت مریمی! می‌دونم دعوا م می‌کنی اما میخوام بهت بگم. کلا تو یه طوری‌ای. هم آدم می‌دونه دعوا ش می‌کنی اگه بگه، هم میخواد بهت بگه به هر حال.

گفتم خب بگو ولی ممکن‌ه دعوا ت کنم.

گفت دوست‌پسر سابق‌م رو دیدم چند روز پیش. توی یه رستوران قرار گذاشتیم. یعنی اون خواست. من هم رفتم ببینم‌ش.

گفتم مگه نگفتی ازدواج کرده؟

گفت آره.

گفتم پس چرا هنوز باهاش قرار میذاری؟

گفت قرار اونطوری نبود که. 2 ساعت رفتیم همدیگه رو دیدیم.

گفتم چرا اون وقت؟ زن گرفته و خیال‌ش راحت شده، حالا فیل‌ش یاد هندوستان کرده؟ اون وقت که باهاش دوست بودی چرا قدر ت رو ندونست رفت با یکی دیگه ازدواج کرد؟

سر ش رو انداخت پایین: خب زن‌ش مدرک تحصیلی خیلی بالایی داره. مث خودش. نه یه فوق دیپلم ساده.

ناراحت شدم: عزیزم! آدم بخواد کسی رو دوست داشته باشه برای یه عمر زندگی، با معیار مدرک دانشگاهی طرف رو نمی‌سنجه. اینها بهانه‌ست. اگر هم واقعا این‌ بوده طرز فکر ش، چرا حالا باز اومده سراغ تو؟ مگه تو فوق تخصص داری الان؟

گفت نه. راستش خیلی دل‌ش پر بود. گفت از ازدواج‌ش پشیمون‌ه. گفت فکر می‌کردم این زن، دیگه همه‌چی‌تموم‌ه اما اصلا اینطور نبود. اعصاب نداره. محبت نداره. خودخواهه. روزگار م رو سیاه کرده.

گفتم خیلی ناراحت‌ه طلاق بگیرن. چرا اینا رو به تو میگه؟

گفت داشت درددل می‌کرد.

گفتم اینجور مردا رو می‌شناسم. هم میخوان زن و زندگی‌شون سر جا ش باشه، هم با دوست‌دختر سابق‌شون بگردن و خوش باشن. می‌دونم دوست‌ش داری. فهمیدن‌ش سخت نیست اما اون برای تو ارزشی قائل نشد. مگه مسخره‌ش هستی که هر وقت خواست باشه، هر وقت نخواست نباشه؟ اون شب که فهمیدی ازدواج کرده و 3 روز توی اتاق‌ت خودت رو حبس کردی و زار زدی، کجا بود به درددل‌ت گوش بده؟ بعد 2 سال اومده میگه انتخاب‌ش غلط بوده؟ فدای سر ت. به جهنم. چشم‌ش کور. چرا با اعصاب تو بازی می‌کنه؟

گفت می‌دونستم دعوا م می‌کنی.

گفتم آره. چون داره از حس تو سوء استفاده می‌کنه. اون بد کرد که تو رو پیچوند. بد کرد که رفت ازدواج کرد با یکی دیگه. بد کرد که ازت خواست همدیگه رو ببینید. تو هم بد کردی رفتی دیدن‌ش. اگه تو ازدواج کنی، بعد بفهمی شوهرت با دوست‌دختر سابق‌ش قرار گذاشته، می‌بخشی‌ش؟ ناراحت نمیشی؟

گفت آخه زن اون هم با یکی قرار میذاره.

گفتم اون در حق تو نامردی کرد، درست. اما این دیدار، نامردی تو در حق زن‌ش بود. اون شاید به شوهرش خیا.نت کنه اما به تو که بدی نکرده. حالا منتظری طلاق بگیره بیاد با تو ازدواج کنه؟

گفت راستش هم دوست‌ش دارم، کلی باهاش خاطره دارم، هم اپسیلونی بهش اعتماد ندارم چون ممکن‌ه با دخترای دیگه هم قرار بذاره. برای من مهم نیست طرف قبلا با چند نفر بوده و چه جوری و در چه حدی اما بعد از ازدواج، حق نداره هر کار دل‌ش میخواد بکنه.

گفتم تو با اون، همیشه مث یه اولویت رفتار کردی. اون با تو مث یه گزینه رفتار کرد. تا دید رابطه‌تون داره جدی میشه، بهانه کرد که تو بداخلاقی و تحصیلات‌ کم‌ه و فلان. اخلاق تو قبلا هم همین بود. اگر هم بد شدی، اون گند زد به اخلاق‌ت. تحصیلات‌ت رو هم از اول می‌دونست. بعضی مردا بهترین دختر دنیا هم کنارشون باشه، باز چشم‌شون می‌گرده دنبال یکی بهتر. همیشه یکی هست که از تو جوون‌تر، زیباتر، خوش‌تیپ‌تر و پولدارتر باشه. همیشه کسی هست که تحصیلات‌ش بالاتر باشه و هنر ش بیشتر. اما تو نمی‌تونی همیشه طرف مقابل‌ت رو کنترل کنی. بعضی مردها نمی‌تونن مث آدم رفتار کنن.

بیشتر ناراحت شد.

گفتم به خدا حس‌ت رو می‌فهمم اما نذار بار اذیت‌ت کنه و غیب شه. این آدم فقط به فکر خودش‌ه. کسی که دوست‌دخترش رو دوست داره، نمیره سراغ یکی دیگه. وقتی رفت، دیگه نذار بگرده. مطمئن باش بهت خیا.نت می‌کنه دوباره. تعهد، تعهد ه. فرقی نداره شفاهی باشه یا توی شناسنامه. اون به زن‌ش خیا.نت می‌کنه، از دوست‌دختر ش خجالت بکشه؟ عمرا!

پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*به نظرم فشار روانی طلاق، از مرگ هم بیشتر ه. البته نظر روان‌شناسا متفاوت‌ه. اونا میگن وقتی کسی از همسرش جدا میشه، همیشه یه امیدی داره که شاید طرف آدم شه و برگرده و فلان. اما وقتی کسی رو قهرا ازت جدا می‌کنن، حال‌ت خیلی خراب میشه.

من میگم وقتی کسی مرد، می‌دونی دیگه مرده. دیگه تموم شده. اما وقتی کسی بهت بد می‌کنه و ازش جدا میشی، ته دل‌ت خاطرات‌ت همیشه زنده‌ست. همیشه یه امید کمرنگی داری برای معجزه. برای اینکه همه چیز مث روز اول‌ش درست شه. وای به روزی که اینطوری نشه.

سن‌ش خیلی کم بود وقتی ازدواج کرد. بچه‌دار هم شدن. بعد فهمید شوهرش معتاد شده. چرا و چطور ش رو نمی‌دونم اما معتاد شده بود. ازش جدا شد.

بچه رو هم با خودش نبرد. یه جا کار پیدا کرد و خودش رو زد به بی‌خیالی. توی یه عروسی دیدم‌ش. از همه بیشتر کل می‌کشید و می‌خندید و می‌رقصید. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ولی ته چشماش یه غمی بود که نمی‌تونستم نبینم. اون غم رو ته چشمای همه‌ی اونایی که طلاق رو تجربه کرده‌ن، دیده‌م. خوب می‌شناسم‌ش.

چند روز پیش فهمیدن شوهرش ترک کرده. پدرشوهر و مادرشوهرش اومدن واسطه شدن که ما ضمانت می‌کنیم پسر مون آدم شده. بیا باهاش ازدواج کن دوباره.

قبول کرد. شاید اگه کم‌سن‌تر بودم، می‌گفتم ول کن بابا. مردی که معتاد شده، دیگه قابل اعتماد نیست. دیگه به درد زندگی نمی‌خوره. البته الان هم به شکل دردناکی فکر می‌کنم وقتی کسی معتاد شه، احتمال اینکه باز بره سراغ اعتیاد، خیلی زیاد ه. اما کی می‌تونه تضمین بده کسی که الان سالم‌ه، فردا معتاد نمیشه؟

اون برگشت سر زندگی‌ش. من دارم فکر می‌کنم گاهی زندگی در عین سادگی، می‌تونه چقدر دردناک و پیچیده و تلخ باشه. اون دوباره ازدواج کرده. من هنوز دارم فکر می‌کنم چقدر برای طلاق‌ش رنج کشید. این همه سال. این همه روز. زن‌ها خیلی بدبخت‌ن. چون همیشه پای احساس‌شون درمیون‌ه.

پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*خب بیایین حدس بزنیم آخر سریال زمانه چی میشه؟

چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*آخر شب، ظرفای ادویه رو گذاشته بودم روی میز ناهارخوری. همینطور که داشتم تمیز شون می‌کردم، به تی‌وی هم گوش می‌دادم. آقای روان‌شناس داشت می‌گفت مردم ایران، خونه‌هاشون رو تبدیل می‌کنن به سمساری و خیلی هم به این قضیه افتخار می‌کنن. توی هر خونه‌ای بری، پر وسیله‌ست. از مبل و میز و دراور و کمد بگیر تا آشپزخونه‌ای با انواع و اقسام وسایل برقی. ماشین ظرف‌شویی، ماشین لباس‌شویی، مایکروفر، هم‌زن، یخچال سایدبای‌ساید و هزار تا وسیله‌ی زیر و درشت دیگه که خیلی‌هاشون اصلا مصرف نمیشن اما ایرانی‌ها اصرار دارن حتما بخرن و توی خونه‌شون داشته باشن.

خونه‌های خارجی رو دیدین؟ اونا اهمیت میدن به اینکه خونه‌شون پنجره‌های بزرگ داشته باشه، تهویه‌ی مناسب خیلی براشون مهم‌ه ولی خیلیاشون توی خونه، انقدر وسیله ندارن که ما داریم. به بهداشت اهمیت میدن و راحتی. ولی ما ایرانی‌ها باید همه چیز توی خونه‌مون داشته باشیم حتی اگه هر طرف می‌چرخیم، بخوریم به یه وسیله‌ای و سخت‌مون شه.

جهیزیه دادن‌مون هم همینطوره. حتما باید همه چیز بخریم و خونه رو تا سقف، پر کنیم. خیلی از پسرها، خواستگاری کسی میرن که اصلا نمی‌شناسن‌ش اما شنیده‌ن خانواده‌ش پولدار ن. فقط به این فکر می‌کنن که دختر ه چنان جهیزیه‌ای میاره که تا سال‌ها مجبور نباشن هیچی بخرن برای خونه‌شون...

یاد حرف دوست‌م افتادم که می‌گفت خواهرش جهیزیه برده بود تکمیل! فقط چرخ خیاطی نبرده بود چون اهل خیاطی نبود. بعد مادرشوهرش کلی بهش سرکوفت زده بود که چرخ خیاطی نداشتی و فلان. دختره‌ هم روزی 20 بار به مامان‌ش می‌گفت مادرشوهرم اینطوری میگه. آخر مامان‌ش به مناسبت تولدش براش چرخ خیاطی برد تا دهن مادرشوهره رو ببنده!

دوست‌م حرص می‌خورد می‌گفت آدمی که یه دکمه بلد نیست بدوزه، چرا باید پول بده برای چرخ خیاطی؟ مادرشوهرش خیلی ناراحت‌ه، خودش بره چرخ خیاطی بخره بیاره بذاره خونه‌ی پسرش.

می‌گفت شوهر من، عروسی رو سبک گرفت. من هم از بابام توقع نداشتم خیلی خودش رو توی زحمت بندازه برای جهیزیه. البته خیلی چیزا بردم اما آخر خریدها، بابام گفت یا تخت می‌تونه برام بخره یا مبل. گفتم تخت میخوام. بعد هم به شوهرم گفتم تمام وسایل خونه‌مون رو بابام داره میده. یه مبل می‌مونه که اون رو هم تو بخر. شوهرم زیاد خوش‌ش نیومد اما وقتی دید اگه نخره، باید روی زمین بشینه، رفتیم خریدیم. البته آخر سر، چرخ خیاطی هم باعث خوشبختی خواهرم نشد و طلاق گرفت.

سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*از دید بعضی مامان‌ها، دختر خوب، دختری‌ه که وقتی مامان‌ش خونه نیست، کل آشپزخونه رو بریزه بیرون، بشوره و خشک کنه و جمع کنه. آشپزخونه بشه دسته‌ی گل! از این منظر، من الان خیلی دختر خوبی‌م نیشخند

راستش تا وقتی کنکور در زمستان برگزار میشه، من حوصله ندارم براش تلاش کنم. یا کنکور باید جابه‌جا شه یا من باید یه گونی قرص افسردگی فصلی بخورم یا حداقل زمستون، همه‌ش بهاری باشه هوا - مث این روزا - که وقتی خونه‌تکونی تموم شد، رضایت بدم بشینم 4 خط درس هم بخونم.

در کل به نظرم، بهمن برای خونه‌تکونی‌ه، اسفند برای پیاده‌روی و لذت بردن از نور و هوایی که بوی بهار میده. البته هوا ش زیاد دونفره نباشه لطفا چون اعصاب ندارم.

دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*این مغازه‌هه رو دیدی؟ تازه باز شده‌ها اما از همون روز اول، کلی مشتری داشت! تنها مغازه‌ی محل هم نیست ولی همیشه شلوغ‌ه.

- لابد منصف‌ه و خوش‌برخورد. مغازه‌ش هم ترتمیز ه البته.

گفت ولی چیزای دیگه هم نیست.

- مثلا چی‌؟ شانس داره طرف؟

گفت آره دقیقا!

- من به سرنوشت و کارما و تصویرسازی ذهنی و تلاش عملی و این چیزا اعتقاد دارم. حتی معتقدم با دعا میشه قضا و قدر رو تغییر داد و رزق و روزی رو زیاد کرد اما شانس؟ شانس دقیقا چی‌ه به نظرت؟ همیناست دیگه.

گفت نخیر! اون نعل‌های اسب رو ندیدی جلوی مغازه‌ش؟

- نعل اسب یه تیکه فلز ه. یه تیکه فلز، شانس، جذب نمی‌کنه که.

گفت فعلا که می‌بینی براش شانس آورده.

- به این میگن اثر نیروی انتظار! وقتی فروشنده‌ی این مغازه، نعل اسب میاره میذاره توی پیاده‌روی جلوی مغازه‌ش، یعنی باور داره که نعل اسب می‌تونه براش شانس بیاره. انتظار داره این اتفاق بیفته. وقتی انقد باور ش داره و منتظرش‌ه، خب براش اتفاق میفته. شنیدی بعضیا میگن "قیچی رو باز و بسته نکن. دعوا میشه."؟ قیچی ربطی به دعوای من و تو نداره ولی وقتی باور ش داریم، همه‌مون منتظر دعواییم. توی خونه، یکی یه تنه بهمون بزنه، اگه تا دیروز می‌خندیدیم، امروز داد می‌زنیم مگه کوری؟! بعد دعوا میشه. حالا حکایت شانس‌ه و نعل اسب.

گفت می‌بینم که کلاس‌های دکتر فرهنگ، حسابی متحول‌ت کرده عینک

یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*قسمت 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7و 8: داشتم از جلوی میز خانوم منشی رد می‌شدم. نگاه‌ش مشکوک بود. با همون لبخند مرموز مخصوص وقتایی که آمار کسی رو درآورده بود یا حرف جالبی درباره ی کسی داشت.

 

گفتم چی‌ه خانوم فلانی؟

گفت مریمی بیا!

رفتم جلوتر. ادامه داد: بگو دیشب توی خیابون چه کسی رو دیدم؟

شخص خاصی توی ذهن‌م نیومد. با شناختی که ازش داشتم، فکر م رفت سمت آقایون جوون شرکت. یکی دو نفر رو اسم بردم اما حدس‌م غلط از آب در اومد. گفتم نمی‌دونم. خودت بگو.

گفت خانوم فلانی رو دیدم. (همون عروس خانوم پرحرف که آقای همکار ازش خواستگاری کرده بود.) گفتم خب؟

ادامه داد: حالا بگو با کی بود؟

چشماش از خوشحالی، برق می‌زد. نمی‌دونم چرا انقد براش جالب بود آمار زندگی این و اون رو دربیاره؟!

گفتم با کی بود مگه؟ با یکی از آقایون شرکت لابد!

گفت اگه با یکی از آقایون شرکت بوده باشه، عجیب نیست؟

گفتم خب نه. هیچی بعید نیست. حالا میگی چی انقد جالب‌ه یا نه؟

گفت با یه پسر ه بود. دم در شرکت دیدم‌شون. وقتی عصر، اضافه‌کاری‌م تموم شد و داشتم می‌رفتم. این دختره همیشه ساعت 4 و نیم میره اما اون روز 6 و نیم بود و این هنوز با یه پسری دم در شرکت بودن. پسره رو باید می‌دیدی. اوه اوه. از این موبلندای ژیگول. ته‌ریش. لباسای عجق‌وجق. اصلا یه حالی. این دختره ترتمیزه. از چی این پسره خوش‌ش اومده؟ کی‌ه اصلا این پسره؟ حالا چرا دم در شرکت بودن؟

گفتم شاید فامیلی آشنایی کسی بوده اومدن دنبال کاری. هر چیزی می‌تونه بوده باشه.

گفت نه بابا تو هم. از مدل ایستادن‌شون معلوم بود خبری‌ه! اونا که به هم حس خاصی دارن، نزدیک‌تر از حد معمول می‌ایستن به هم. به نظر شون هم نمیاد که زیادی نزدیک‌ن. براشون عادی‌ه.

گفتم پس حتما با هم دوست‌‌ن.

گفت خیلی کثیف بود پسره. نامرتب بود. خوش‌م نیومد ازش. میشه دختر به این تمیزی، عاشق همچینی پسری شه؟ البته آدم عاشق شه دیگه به این کارا کاری نداره. طرف هر طوری باشه، دوست‌ش داری. بعد دست‌ش رو زد زیر چونه‌ش و رفت توی عوالم رویا. که این نشونه‌ی خوبی نبود. چون معمولا ختم می‌شد به اینکه "چرا کسی عاشق من نشده؟ من چقدر بدبخت‌م" و غیره...

فقط سوالی که توی ذهن‌م بود، این بود که وقتی کسی دوست‌پسر داره، قصد ازدواج هم نداره، چرا باید خواستگار قبول کنه؟ حالا اگه از طرف خانواده اقدام کرده بود خواستگار مذکور، می‌شد بگی ماجرای دوست‌پسر من قصد ازدواج رو خانواده‌ش خبر ندارن. ولی وقتی طرف، همکار ه و میاد به خود دختر میگه، خیلی راحت می‌تونی بگی نه و بعد سر حرف‌ت بمونی. حالا باز قصد ازدواج رو میشه یه کاری‌ش کرد. مثلا اینطوری توجیه کنی که قصد نداشته اما من خیلی اصرار کردم و نظرش عوض شده یا از تیپ پسره خوش‌ش اومده و شک کرده به درستی تصمیم‌ش... اما وقتی دوست‌پسر داره... متفکر حالا واقعا دوست‌ش بود؟

می‌دونستم خانوم منشی پا ش بیفته خیلی راحت، دروغ میگه اما انقد می‌شناختم‌ش که بفهمم کِی دروغ میگه، کِی راست میگه. مطمئن بودم واقعا دختره رو با یکی دیده اما نمی‌دونستم جریان چی‌ه. یکی توی ذهن‌م می‌گفت باید جریان رو به آقای همکار بگم در جهت تکمیل تحقیقات‌ش. اما فکر می‌کردم من که چیزی ندیده‌م. فقط از خانوم منشی شنیده‌م. شاید اصلا هیچی نبوده یا جریان، طور دیگه‌ای بوده و خانوم منشی بد برداشت کرده. برم حرف الکی بزنم که چی بشه؟

شما جای من بودین، چی کار می‌کردین؟

یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*کیف پول‌م رو باز کردم که پول کتاب رو بدم. بوی روغن سوخته خورد توی صورت‌م. هم خنده‌م گرفته بود، هم مونده بودم این بو از کجا ست؟ امیدوار بودم خانوم‌ه متوجه بوی مضحک پول‌ها نشه. که نشد.

شب یادم افتاد 2 روز پیش، سیب‌زمینی سرخ‌کرده خریده بودم. بقیه‌ی پول‌ که آقاهه بهم داد، بوی روغن و سس و آویشن می‌داد نیشخند

یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*آخرین باری که این جمله‌ها رو شنیدی، کِی بود؟

"از جلسه‌ی بعد، یه دفتر 60 برگ بیارین با 2 تا خودکار، آبی و مشکی. کتاب‌تون رو هم جانذارید خونه."

1 سال پیش؟ 4 سال پیش؟ 10 سال پیش؟ من همین دیشب شنیدم! در آستانه‌ی 29 سالگی‌م، سر یه کلاس یه دوره‌ی تخصصی! تازه استاد مون هم دکترا داره. امریکا هم تدریس می‌کرده سال‌ها. فکر کن نیشخند

 

یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*یه چیزی نشون‌تون بدم حال‌تون به‌هم‌بخوره؟ فحش ندینا نیشخند

شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*گلاب به رو تون نیشخند عید امسال، مقادیری شمع ریخت روی رومیزی‌ای که برای هفت‌سین انداخته بودم. جمع‌ش که کردم، گذاشتم‌ش روی میز کامپیوتر، کنار اسپیکر که سرچ کنم چطوری باید لکه‌ی شمع رو از روی پارچه پاک کرد.

الان چشم‌م افتاد بهش دیدم هنوز اینجاست. حالا یا بگید لکه‌ی شمع رو چطوری از روی پارچه، پاک کنم یا تا عید 92 همینجا می‌مونه که تقصیر شماست نیشخند

شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*از الان ذوق دارم برای یکشنبه‌ی آینده و کلاس دکتر فرهنگ. یکی از معدود اساتیدی‌ه که واقعا انقد دوست‌ش دارم. انرژی‌ش خیلی مثبت‌ه. می‌بینم‌ش حال‌م خوب میشه. خدا ازش راضی باشه لبخند

جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*دوستانی که اعتقاد دارن، اینجا رو بخونن. دوستانی هم که اعتقاد ندارن، لطفا کامنت نذارن چون کجا میره؟ آفرین! نیشخند

جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*هیچ‌ اتفاقی، اتفاقی نیست. سعی می‌کنم با این دید، دنیا رو ببینم.

امروز وقتی داشتم با آقای بازاریاب حرف می‌زدم، بهم گفت حالا که تا اینجا اومدی، این رو از من داشته باش: همیشه هر جا رفتی ببینی شرایط کار شون چطوری‌ه، روزمه‌ی خودت رو ببر هرچند اونجا بهت فرم بدن. از دید کارفرما این حرکت مثبتی‌ه حتی اگه از نظر خودت، اصلا مهم نباشه.

بعد هم شاید خودت فکر کنی مثلا همه بلدن با کامپیوتر و نت کار کنن یا دونستن زبان انگلیسی، کار عجیب‌وغریبی نیست اما من دیده‌م کسی لیسانس کامپیوتر داره اما واقعا نمی‌دونه پای کامپیوتر میشینه، باید چی کار کنه اصلا.

وقتی داشت اینا رو می‌گفت، یاد معلم زبان‌م افتادم که می‌گفت شاگردایی داره که دانشجوی ارشد زبان‌ن اما واقعا هیچی بلد نیستن. مونده بود اینا چطوری واحد پاس می‌کنن.

آقای بازاریاب ادامه داد: همیشه با پررویی از خودت تعریف کن. تا من از خودم تعریف نکنم، کی می‌فهمه چی بلدم؟

گفتم اصلا رو م نمیشه. به نظرم بی‌معنی‌ه. خندیدم.

گفت تو داری وقت‌ت رو به شرکت فلان می‌فروشی. باید بگی چی برای ارائه داری. خوب توضیح بدی و براش قیمت تعیین کنی. الان خط فقر میشه زیر 1 و 400. اینجا میگن 400 میدن. شما راضی هستی؟

گفتم وقتی شرایط رو می‌دونم، باید یه چیزی بگم که بگنجه. نه؟

گفت حالا بیشتر بخواه. شاید متقاعد شدن. کی می‌دونه؟

بعد هم کلی سعی کرد تفاوت بازاریابی و ویزیتوری رو برام تفهیم کنه و اثبات کنه یه بازاریاب می‌تونه ماهی 20 میلیون تومن!!! هم درآمد داشته باشه اما یه مدیر که از 5 صبح تا غروب سر کار ه، شاید نهایتا 3 تومن دربیاره.

هرچند من در عمر م مدیری ندیده‌م که 5 صبح سر کار بره. کلا توی شرکت قبلی هر کس دیر میومد، می‌گفتن مدیر شدی فلانی؟

امروز دیدم شرکت‌شون خیلی خیلی کوچیک بود. منشی واسه خودش یه گوشه نشسته بود. مدیر عامل هم توی اتاق‌ش بود. 2 تا خانوم هم دیدم توی یه اتاق مشغول بودن. شرکت قبلی هرچی‌ش بد بود، خیلی زنده بود محیط‌ش. حداقل 20 تا کارمند داشت با کلی ارباب رجوع. کلی آدم تلفن می‌زدن باهام کار داشتن. اینجا اگه قسمت باشه کار کنم، باید به قول آقای بازاریاب، "گوشه‌ی تنهایی" کار کنم. می‌گفت ایرانی‌ها دنبال گوشه‌ی تنهایی‌ن. حال ندارن بازاریابی کنن.

من معتقد بودم هر کسی را بهر کاری ساختند. اما اون می‌گفت نه. گفتم این نگرش، نادیده گرفتن تفاوت‌های فردی‌ه. اما حرف‌م رو زیاد قبول نداشت. به هر حال از نظر من، شاید همه بتونن همه کار رو یاد بگیرن - که نمی‌تونن! - اما کاری که با علاقه و رضایت انجام‌ش ندی، دیر یا زود، زمین‌ت می‌زنه.

لوس‌م. نه؟

دست و پا، بی‌میل، جنبان کی شود / خار و خس، بی آب و بادی کی رود

پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*انقدر که تهران، شلوغ و پرترافیک‌ه، یکی از آرزو!های من این‌ه که با یه تاکسی یا مترو بتونم برم سر کار. نه اینکه مث قبل، یه سری پیاده برم، یه سری با مترو، یه سری هم با تاکسی. یعنی توی تهران، گاهی انقد توی مسیر می‌مونی که واقعا یادت میره مقصد ت کجا بود. یادم‌ه یه بار خیلی داغون و خسته و گیج بودم، توی مترو گم شدم! منی که همه جا رو تا حد ممکن با مترو میرم، توی مترو کاملا گیج شده بودم! واقعا هنگ کرده بودم. آخر سر تلفن زدم به همکار م. گفتم مسخره‌ست اما بهم بگو کجا باید پیاده شم. گم شده‌م...

اصلا وقتی یه کاری پیدا می‌کنم که خیلی ازم دور ه و متروخور هم نیست، ماتم می‌گیرم. که من توی سرما و گرما چطور هر روز این راه رو برم و برگردم و به موقع هم برسم. کارفرما که مسئول دوری راه من نیست. نمی‌تونم هر روز بگم راه‌م دور ه و ماشین گیر م نیومد و ترافیک بود و ...

یه همکاری داشتم که آرزو ش بود توی یه شرکت شیک شمال شهر - واج‌آرایی ش - کار کنه. بهش گفتم آخه مگه تو چقدر حقوق می‌گیری به عنوان منشی که کلی‌ش رو هم بدی برای رفت‌وآمد. دنبال یه کاری نزدیک خونه‌تون باش که حداقل ساعت‌ها توی راه نباشی و بتونی اون مبلغ رو خرج خودت کنی. می‌گفت نه. آدم باید جای شیک کار کنه. به نظر من تمیز بودن محل کار در حد عرف، کافی‌ه. شیک هم نبود، نبود. ولی اون قبول نمی‌کرد حرف من رو. فکر می‌کرد بالای شهر کار کردن مساوی‌ست با شوهر پولدار! حالا چرا چنین فکری می‌کرد، هنوز هم نمی‌دونم.

دیروز یه آگهی استخدام دیدم که محل‌ش خیلی خیلی خیلی بهم نزدیک‌ه. برای همین با ذوق رفتم ببینم دقیقا چطوری‌ه و فرم پر کنم. یه ساختمون قدیمی چند طبقه بود که یکی از واحدهای یکی از طبقات‌ش، همون شرکت مذکور بود.

از این شرکتای کوچولو که هر کی بخواد وارد شه، باید در بزنه منشی بیاد در رو براش باز کنه. اصلا هم شیک نبود. والا اتاق مصاحبه‌شون حتی تمیز هم نبود. بیشتر شبیه یه انباری بود با کلی صندلی و فایل و 2 تا میز. یکی از فایل‌ها رو که تا سقف می‌رسید، گذاشته بودن جلوی یکی از میزها که رو ش کامپیوتر بود. مونده‌ بودم که این چه جور دکوری‌ه دیگه!

حتی صندلی‌شون هم انقدر خاکی بود که رغبت نکردم بشینم. فکر کردم پالتو م خاکی میشه. البته خاکی نبود اما تمیز هم به نظر نمیومد.

آقایی که باهاش صحبت کردم، بازاریاب بود. فوق‌العاده خوش‌برخورد. نه که جلف باشه. اتفاقا خیلی هم متین و جدی بود اما روابط عمومی‌ش عالی بود. طوری برخورد کرد که در عرض کمتر از 1 دقیقه یخ‌ من ذوب شد! فکر می‌کردم خیلی وقت‌ه می‌شناسم‌ش. این یعنی کار ش رو خوب بلد بود.

بهم گفت که اگه قرار بشه اونجا کار کنم، باید 3 ماه بدون قرارداد و بدون بیمه کار کنم اما حقوق دارم. بعد اگر با هم به توافق رسیدیم، قرارداد یک ساله خواهم داشت.

از اون موقع دارم فکر می‌کنم واقعا کار کردن بدون بیمه کار درستی‌ه؟ حتی اگه بگن موقت‌ه و بعدش بیمه خواهم داشت. شاید از اینایی باشن که هر چند ماه یک نفر رو میارن براشون کار کنه. بعد هم به بهانه‌ای می‌پیچونن‌ش و بعدی رو میارن. به هر حال، قرارداد و بیمه برای کارفرما مسئولیتی داره که ترجیح میدن زیر بار نرن.

بزرگ‌ترین مشکل، همین بود. وگرنه ساعت کار طولانی و حقوق کم چیزی‌ه که حداقل توی شرکت‌های خصوصی تهران، خیلی عادی‌ه. برای خودم متاسف‌م که 4 سال صبح خیلی زود 2 ساعت توی راه بودم تا برسم دانشکده و تا غروب هم سر کلاس می‌نشستم. چقدر تحقیق و ترجمه انجام دادم. برای کار با این شرایط، اون همه زحمت، لازم نبود واقعا.

حالا به فرض که همه چیز جور باشه، شما حاضرید مدتی - به گفته‌ی کارفرمایی که نمی‌شناسید ش - بدون بیمه کار کنید؟ من محل کار قبلی‌م از روز اول، بیمه داشتم. دقیقا یادم‌ه 31 شهریور رفتم اونجا و بیمه‌م رو از اول مهر رد کردن. صدای خانوم منشی همیشه توی سرم‌ه: بدون بیمه، یک روز هم کار نکن.

پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*خان‌داداش که سی‌دی تبلیغ "ویلای من" رو گذاشت ببینیم، عصبانی شدم واقعا. مدیری رو دیدم با لبخندی بر لب. خیلی ریلکس، تشکر کرد از اینکه آدمای خوبی بودیم و "قهوه‌ی تلخ" رو کپی نکردیم. بقیه‌ی حرف‌ش رو گوش ندادم.

به نظرم وقتی از کسی بابت کاری پول می‌گیری، نمی‌تونی نصفه و نیمه رها کردن کار ت رو صرفا با عذرخواهی جبران کنی. تکلیف پول و وقت مردم این وسط چی میشه؟ واقعا کسی هست حاضر شه بره "ویلای من" رو بخره؟ کلی پول بدی برای داستانی که شاید نصفه رها شه؟ من که دیگه اعتماد نمی‌کنم.

پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*بعضی آگهی‌های استخدام، خیلی جالب‌ن. پرت و بدمسیر بودن‌ شرکت‌شون کلا هیچی، اینکه بهشون رو بدی میگن جمعه هم بیا سر کار هیچی، اینکه توقع دارن از سر صبح تا غروب کار کنی و نگی مثلا 12 ساعت کار خیلی زیاده هم هیچی. حتی اینکه 6 ماه توقع دارن کارآموزی کنی بدون بیمه و حقوق اما رفت‌وآمد و انجام وظایف‌ت در حد یک کارمند باشه رو هم ندید بگیریم. رو شون میگه بگن حقوق 400 تومن؟

آدم 400 تومن رو چی کار کنه؟ کرایه تاکسی و اتوبوس و مترو بده؟ کفش و لباس بخره؟ بهترین ساعت‌های روز ت رو بفروشی ماهی 400 تومن؟ خدایا به جوونای این مملکت، رحم کن.

پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*دوستان سوال کردن "نامه‌ای رو که برای خدا می‌نویسیم، چی کار کنیم؟" اون روز دکتر فرهنگ به یکی گفت بذارش لای قرآن. من هم یواشکی شنیدم!

پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*میگن هر آدمی، نسبت به باهوش‌تر از خودش، عقب‌مانده و نسبت به کم‌هوش‌تر از خودش، نابغه‌ست.

چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*به قدر کافی تلخی می‌بینیم همه جا. دوست ندارم بلاگ‌م هم چنین رنگ و بویی به خودش بگیره. فلذا بر آن شدیم در مورد موضوعی بحث کنیم که احتمالا باید برای همه جالب باشه.

کلمه‌ی آینه‌بین رو اولین بار وقتی دبستانی بودم، شنیدم. رفته بودیم خونه‌ی یکی از فامیل‌مون. دختر شون بهم گفت خبر داری فلان روز، طلاهامون رو دزدیدن؟ گفتم دزد؟ اینجا؟ گفت آره. طلاهامون فلان جا بود. یکی اومده رفته سر کمد و همه رو برده. بعد می‌دونی ما چی کار کردیم؟ رفتیم پیش آینه‌بین!

گفتم آینه‌بین یعنی چی؟ گفت یعنی اینکه تو رو می‌نشونه جلوی آینه. روی آینه رو می‌پوشونه. یه چیزایی می‌خونه. بعد ازت میخواد توی آینه رو نگاه کنی. اون وقت اونی که می‌بینی، دیگه آینه نیست یعنی خودت رو نمی‌بینی. مث شیشه میشه. مث پنجره. مث فیلم. از تو ش یه چیزای دیگه می‌بینی.

گفتم ترسناک‌ه. نه؟ گفت خانوم‌ه بهم گفت اتفاقی نمیفته و لازم نیست بترسم. ازم خواست بهش بگم چه کسی یا چه چیزی رو می‌بینم. می‌دونی من توی آینه چه کسی رو دیدم؟ زن فلانی رو!

دهن‌م از تعجب بازموند: اون رو چرا؟

- چون دزد طلاها اون بوده!

گفتم واقعا؟ یعنی از توی آینه، دزد ه معلوم میشه؟

گفت آره. کار اون بوده حتما! اگه اون نبوده، چرا عکس‌ش افتاد توی آینه؟ چرا عکس تو نیفتاد؟ چون تو دزد نبودی، اون دزد بوده!

تا مدت‌ها فکر می‌کردم چه کشف بزرگی کرده‌م که فهمیده‌م آینه‌بینی یعنی چی و خدا من رو ببخشه. تا مدت‌ها هر وقت اون زن رو می‌دیدم، مطمئن بودم یه دزد روبرو م نشسته و داره میگه و می‌خنده!

اون موقع فکر می‌کردم دزدها آدمای خاصی‌ن و با بقیه خیلی فرق دارن و این متفاوت بودن، باید توی چهره‌شون به وضوح، معلوم باشه! تمام خنده‌های اون زن رو شیطانی می‌دیدم و یه حالی بودم انگار چیزی رو می‌دونم که روح بقیه ازش خبر نداره.

آخرین باری هم که اون دختر رو دیدم، اصلا یادم نبود دوباره بحث بندازم ببینم آینه‌بینی رو یادش میاد اصلا یا نه. اما اون زمان، خیلی مطمئن بود. می‌گفت یکی از دوستاشون وقتی ماشین‌شون رو دزدیدن، رفت پیش آینه‌بین. از توی آینه، دیده بود ماشین‌شون یه جایی پارک شده. آدرس رو درآوردن و رفتن دیدن بله! ماشین همونجاست...

نمیخوام خرافاتی باشم اما دنیا فقط همینی که عقل ما بهش قد میده، نیست. شاید واقعا آینه‌بینی حقیقت داشته باشه. تو چیزی نشنیدی؟

سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*این پست رو بخونید + این گزارش (عکس اعدام داره. اعصاب ندارید، نگاه نکنید) اصل حرف دوست‌مون این بود که مجازات دزدی، اعدام نیست!

ولی من میگم دزدی با زورگیری فرق داره. یه وقت هست شما خونه نیستی. یکی میاد گردنبند چند میلیونی‌ت رو می‌دزده. شوکی که بهت وارد میشه، این‌ه که وقتی نبودی، یکی معلوم نیست چطوری اومده توی خونه‌ت. مال‌ت رو برده و بهت چند میلیون، خسارت زده.

اما زورگیری یعنی اینکه تو داری بی‌خبر از همه جا راه خودت رو میری. یهو یکی با چاقو یا هر سلاح دیگه‌ای می‌پره جلو ت. می‌ترسی و کلا تا مدت‌ها احساس امنیت نمی‌کنی. بهت آسیب جسمی و روانی وارد میشه. مال‌ت رو از دست میدی. حالا اینکه ناراحتی قلبی یا عصبی داشته باشی، تازه عمل کرده باشی، باردار باشی یا هر وضعیت خاص دیگه، مشکل خودت‌ه نه جناب زورگیر. مردم هم از ترس جون‌شون جرات نمی‌کنن بیان جلو کمک کنن.

یادتون‌ه؟ یه مدت تجا.وز خیلی زیاد شده بود. خیلی راحت، یه ماشین برمی داشتن به اسم مسافرکش، زن‌ها رو می‌دزدیدن. بعد اومدن تاکسی‌ها رو سروسامون دادن و رنگ تاکسی‌ها مشخص شد و گفتن مجازات تجا.وز، اعدام‌ه.

به نظر من وقتی کسی به هر علتی، خودش رو ملزم نمی‌دونه مث آدم رفتار کنه و به مال و جان و شرف دیگران رحم نداره، باید با زبونی باهاش حرف بزنن که بفهمه. و اگه باز هم رعایت نکرد، مث یه حیوون بکشن‌ش!

خدا رو خوش میاد تو بری صبح تا شب، کار کنی، بعد یکی بیاد تا جون داری، بزندت و مال‌ت رو ببره چون دوست داره راحت باشه؟ تو باشی راحت می‌گذری ازش؟ جای زخم تن‌ت زود خوب شه شاید اما آسیب‌های روحی‌ت رو کی جبران می‌کنه؟

راستش من هم دل‌م برای جوونی‌شون سوخت. منکر این نمیشم. اما بیشتر، دل‌م برای آدمایی سوخت که قربانی اینها شده بودن. به نظر شما دزدی و زورگیری یکی‌ن؟

سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*دیروز که از کلاس برمی‌گشتم، نون خریده بودم. آیفون رو زدم وایسادم تا در باز شه. یه تیکه‌ی کوچولو از نون کندم بخورم اما از دست‌م افتاد زمین. همونجا اشک‌م سرازیر شد. تا دیروز اگه چنین اتفاقی میفتاد، می‌گفتم اه! و بعد یه تیکه‌ی دیگه برمی‌داشتم.

ولی دیروز دیدم خدا داره باهام حرف می‌زنه. داره میگه اگه من نخوام، نون توی دست‌ت هم باشه، نمی‌تونی نگه‌ش داری. من به تو تن سالم دادم. چرا انقدر غر می‌زنی؟

دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*دکتر فرهنگ می‌گفت شما خارج از ایران هم که کلاس موفقیت برید، درباره‌ی "سوال طلایی" بهتون میگن. سوال طلایی Golden Question این‌ه: هر اتفاقی (رویدادی) برای من چه پیامی داره؟

 

خدا با تک‌تک ما به واسطه‌ی اتفاقات پیرامون، حرف می‌زنه. سوره‌ی حشر، آیه‌ی 2: ای صاحبان دیدگان! عبرت بگیرید.

همه کار ایام، درس است و پند / دریغا که شاگرد، هشیار نیست.

میگن مرد جوونی، عزرائیل رو دید. ازش پرسید اومدی جون‌م رو بگیری؟ عزرائیل گفت نه. باهات کاری ندارم الان. مرد جوون گفت پس قول بده هر وقت خواستی جون‌م رو بگیری قبل‌ش خبر بدی. عزرائیل گفت باشه.

مرد فکر کرد فعلا هر غلطی دل‌ش بخواد، بکنه. هر وقت عزرائیل براش پیغام فرستاد، توبه کنه.

سال‌ها گذشت و مرد، پیر پیر پیر شد. یه بار دیگه عزرائیل رو دید که این بار، اومده بود دنبال‌ش. مرد به عزرائیل گفت چرا بدقولی کردی؟ مگه قرار نبود قبل از اینکه بیای دنبال‌م، خبر م کنی؟

عزرائیل گفت من قول داده بودم یک بار خبر ت کنم اما هزار بار خبرت کنم. وقتی آذربایجان، زلزله اومد بهت گفتم آماده باش! وقتی گلستان، سیل اومد، بهت گفتم آماده باش! وقتی جلوی رو ت یه موتوری تصادف کرد و مرد، بهت گفتم آماده باش! وقتی موهات سفید شد، بهت گفتم آماده باش! وقتی دندونات مصنوعی شد، بهت گفتم آماده باش! من قول داده بودم یه بار خبر ت کنم اما بارها برات پیغام فرستادم. تو خواب بودی!

امام کاظم (ع): در هر آنچه چشمان شما می‌بیند، درس و پندی نهفته است.

مرگ یک عزیز، چه پیغامی داره؟

خدا داره بهت میگه پدر ت وقتی به دنیا اومد، هیچی نداشت. حتی اسم هم نداشت. وقتی رفت، هیچی با خودش نبرد. نه سند ماشین‌ش رو برد، نه کلید خونه‌ش رو، نه دسته‌چک‌ش رو، نه پول‌هاش رو. هیچی با خودش نبرد. عمر ت رو صرف چیزایی کن که بتونی با خودت ببری‌شون.

خدا داره بهت میگه پدر ت یه امانت بود. تو امانت‌دار خوبی بودی؟ رفتی بهش سر بزنی؟ حال‌ش رو می‌پرسیدی؟ بهش می‌رسیدی؟ می‌گفتی چه کاری داره که براش انجام بدی؟ حالا حداقل برای بقیه‌ی امانت‌هات، خوب امانت‌داری کن. به بقیه‌ی عزیزان‌ت بیشتر توجه کن.

خدا پدر کسی رو نمی‌کشه که بخواد بهش پیغام بده‌ها! ما 1000 کار می کنیم به 1 دلیل. خدا 1 کار می‌کنه به 1000 دلیل! خدا به واسطه‌ی تک‌تک اتفاقاتی که در پیرامون ما میفته باهامون حرف می‌زنه.

وقتی مریض میشی میفتی یه گوشه، محتاج این و اونی. این مریض شدن برای تو چه پیغامی داره؟ وقتی سالم بودی، خیلیا بودن که بهت محتاج بودن اما تو تحویل‌شون نگرفتی. وقتی خوب شدی، دیگه مغرور نباش. یادت باشه یه ویروس کوچیک، 60 روز انداخت‌ت. یادت باشه خیلیا محتاج تو ان. بهشون کمک کن. بهشون برس.

ما صرف نظر از دینی که داریم، عملا خداپرستیم؟ خدا در زندگی ما حاضر ه؟ وقتی راست‌راست راه میری، حرف خدا رو گوش نمیدی. خدا میگه 60 روز انداختم‌ت شاید یه بار بگی "خدا!"...

خدا به وسیله‌ی کائنات و اتفاقات با ما حرف می‌زنه اما ما عبرت نمی‌گیریم. علی (ع) فرمودند: عبرت‌ها چقدر فراوانند و عبرت‌پذیران، چقدر اندک!

پیام‌های زندگی شما منحصربه‌فرد و متناسب با شرایط زندگی شماست. من که نمی‌دونم شما دیروز و پریروز چی کار کردی که بتون دقیق بگم پیام فلان رویداد زندگی‌ت، چی بوده؟

شطرنج بلدین؟ اگه بلد نیستین، حتما یاد بگیرین. کسی که تازه شطرنج یاد می‌گیره، همون 2 دقیقه‌ی اول، کیش و مات میشه. کم‌کم یاد می‌گیره چطوری بازی کنه. دفعه‌های بعد زمان بیشتری طول می‌کشه تا کیش و مات بشه. وقتی ماهرتر میشه، زمان زیادی صرف می‌کنه تا کیش و مات کنه طرف مقابل رو. کم‌کم به جایی می‌رسه که در عرض 2 دقیقه، طرف مقابل رو کیش و مات می‌کنه.

برای اینکه پیام رویدادها رو بگیرید، باید ذهن‌تون تمرین کنه. دفعه‌ی اول، احتمالا پیام‌ها رو اشتباه می‌گیرید. درست متوجه‌شون نمیشید. کم‌کم ذهن‌تون حرفه‌ای میشه. همینطور که دارید رد میشید، تندتند از اتفاقا درس می‌گیرید.

می‌بینید یه نفر جلوی چشم‌تون زمین می‌خوره. پیام‌ش چی‌ه؟

داری میری جلسه، ماشین‌ت پنجر میشه. 10 دقیقه معطل میشی تا پنچری‌ش رو بگیری. پیام‌ش چی‌ه؟

زنبور عسل می‌بینی. چه درسی ازش می‌گیری؟

پیام پاییز چی‌ه؟

یه بادکنک، باران، رگبار، چه پیامی برات دارن؟ پیام شب و تاریکی چی‌ه؟ پیام خورشید برای ما چی‌ه؟ (بچه‌ها واقعا فکر کنید. بنویسید از اینا چه پیامی میشه گرفت. دفعه‌ی بعد میگم پیام‌ها چی بودن)

همه کار ایام، درس است و پند / دریغا که شاگرد، هشیار نیست.

دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*دیروز دکتر فرهنگ می‌گفت من گفتم به خدا نامه بنویسید اما نگفتم فقط به همون نامه اکتفا کنید و هیچ تلاشی نکنید.

می‌گفت تلاش عملی یعنی نزدیک شدن شما به هدف. تلاش ذهنی - تصویرسازی - یعنی نزدیک کردن هدف به خودتون. وقتی شما برای مساله‌ای هم تلاش عملی انجام بدید، هم تلاش ذهنی، سرعت رسیدن به هدف، بیشتر میشه چون هم دارید به سمت هدف میرید، هم دارید هدف رو به سمت خودتون می‌کشید.

دیروز می‌گفت نامه رو بنویسید اما به نتیجه وابسته نباشید. از خدا طلبکار نباشید. حساس نباشید. بنویسید و رها ش کنید. شاید درست شه و به خواسته‌تون برسید.

دیروز حال‌م خیلی بد بود اما امروز، خبر جالبی بهم رسید:

دوستان قدیمی‌تر در جریان پرخوری عصبی بنده و بعدش هم باشگاه رفتن‌م هستن. مربی اول من، کار ش عالی بود و اخلاق‌ش افتضاح. بیشتر از یک سال، تحمل‌ش کردم اما وقتی خر م از پل گذشت و به وزن ایده‌آل رسیدم، دیدم دیگه تحمل‌ش برام غیر ممکن‌ه. باشگاه‌م رو عوض کردم. یک ماه، باشگاه دوم بودم اما اونجا شد کاملا مردونه. در نتیجه من رفتم باشگاه سوم.

مربی باشگاه سوم، دختر خوش‌اخلاقی بود هرچند اصلا سواد مربی اول‌م رو نداشت اما اعصاب‌م اونجا کاملا آروم بود و حس می‌کردم دارم ورزش می‌کنم و به آرامش می‌رسم نه اینکه مث بچه‌مدرسه‌ای‌های مجبور، سر ساعت برم و با قیافه‌ی عبوس هم مواجه شم!

خبری که امروز شنیدم، این بود که صاحب باشگاه سوم قرار ه ساختمون باشگاه اول رو بخره. اونجا رو بازسازی و نوسازی کنه و صبح تا شب، اونجا کلا برای خانوما باشه!

باور تون نمیشه اما پارسال، چنین اتفاقی آرزوی من بود چون شدیدا باید ورزش می‌کردم به دلایل روحی و جسمی و خیلی هم دوست داشتم عصر، ورزش کنم. باشگاهی هم که عصر باشه، خیلی ازم دور بود و چند ساعت، رفت‌وبرگشت‌م طول می‌کشید که حوصله‌ش رو نداشتم.

بعد بی‌خیال‌ش شدم. الان چند تا باشگاه می‌شناسم که شاید ایده‌آل نباشن اما عصرها کلاس دارن و از هیچی بهتر ن. الان هم که باشگاه جدید داره با پای خودش میاد!

عملا به چشم دیدم که باید از ته دل‌ت چیزی رو بخوای اما بی‌خیال‌ش شی و بدونی با جور نشدن‌ش، دنیا به آخر نمی‌رسه. تا وقتی نگرانی، همه‌ش بد میاری اما ولی حساسیت نداشته باشی، احتمالا همه چیز خودش جور میشه.

نمیگم آدم تلاشی نکنه برای رسیدن به خواسته‌هاش اما بعضی چیزا از کنترل ما خارج‌ن. اگه حساس نباشیم، خیلی چیزا خودشون جور میشن.

دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*نمی‌دونم واقعا اختلالی به نام خودتحفه‌انگاری وجود داره یا نه اما اگه وجود هم نداره، باید پیشنهاد بدم بررسی شه. فکر کنم با خودشیفتگی فرق داره حتی. به یک مثال توجه کنید.

واقعا گاهی فکر می‌کنم اگه این اظهارنظرهای بیجا و غیرکارشناسانه از مکالمات ما ایرانی‌ها حذف شه، چی باقی می‌مونه؟ شخصا مشکلی ندارم وقتی مشکلی رو به یه دوست میگم، بهم راهکار ارائه کنه. خوشحال هم میشم حتی ولی به این شرط که راهکار ش تخیلی! نباشه و ارزش گوش دادن و فکر کردن داشته باشه. آخه بعضیا فقط یه چیزی میگن که یه چیزی گفته باشن.

حالت بدتر ش وقتی‌ه که خودشون رو الگوی بشریت می‌دونن و فکر می‌کنن راهکار هاشون برای همه لازم‌الاجرا ست. حالا میری زندگی طرف رو نگاه می‌کنی، می‌بینی فتوحات خاصی هم نداشته. نه تحصیلات چشمگیری داره، نه شغل خیلی خاصی، نه روابط خانوادگی عالی. زندگی‌ش از هر نظر، معمولی‌ه. بعد اصرار داره تو رو متقاعد کنه که به روش اون عمل کنی. چرا؟ چون از نظر خودش، خیلی تحفه‌ست!

دوست مامان رو یادتون‌ه؟ یه روز در خلال مکالمات تلفنی‌شون کلی از گل‌پسر ش تعریف کرد و اینکه 30 رو رد کرده اما اصلا حاضر نیست ازدواج کنه. بعد هم کلی ازش تعریف کرد با این توضیح که فکر نکنی چون پسرم‌ه ازش تعریف می‌کنما. واقعا خوب‌ه و فلان‌ه و بهمان‌ه... فقط باهام اتمام حجت کرده که درباره‌ی ازدواج، اصلا بهش اصرار نکنم. گفته بذار درس‌م رو بخونم و کار کنم و برای خودم زندگی کنم. ول‌م کن.

خب مشخص بود زیادی روی اعصاب پسره رژه رفته. اون هم اینطوری گفته. توضیح اینکه پسر ایشون، کلا تهران نمونده و رفته شهرستان برای تحصیل و کار. به نظرش زندگی مجردی خوب‌ه و راضی هم هست. والا اگه پسر من بود اصلا بهش اصرار نمی‌کردم چون رضایت از زندگی مهم‌ه، نه لزوما گرفتار زن و بچه شدن. همه‌ی آدما که مث هم نیستن.

خلاصه بعد از این سخنرانی، ایشون فرمودن دختر تو چرا ازدواج نکرده؟ - بگو آخه به تو چه؟ - و مامان هم گفت که مریمی، فوق‌العاده حساس‌ه روی انتخاب‌ش و کسی رو نپسندیده. من هم بهش اصراری نکرده و نمی‌کنم. اگر هم یه روز بیاد بگه میخواد با کسی ازدواج کنه، به درستی انتخاب‌ش شک نمی‌کنم. منتها هر کسی رو قبول نداره که خب حق داره.

ایشون فرمودن که یعنی چی؟ جوونای الان چرا اینطوری‌ن؟ بهش بگو انقد سخت نگیره. بهش بگو فلان. بهش این رو بگو. بهش اون رو بگو.

مامان هم گفت اگه توصیه‌های تو موثر بود، پسر ت بهشون گوش می‌داد. تو مریمی رو نشناختی. به حرف هر کسی گوش نمیده چون وقتی تصمیمی می‌گیره، حتما بهش فکر کرده. خیلی هم بهش اصرار کنی و کلافه شه، کلا بلند میشه میره...

شکر خدا فعلا تلفن‌های دوست‌ش متوقف شده. جالب‌ه که خودش اعتراف کرده بچه‌هاش به حرف‌ش گوش نمیدن. آخرین آرزو ش هم این بود که در یک مهمونی خانوادگی، من و پسر ش عاشق هم شیم ازدواج کنیم قهقهه

من هم برای رفع هرگونه حس خودتحفه‌پنداری در ایشون به مامان گفتم بهش بگو پسر ت چقد چاق‌ه. کسی زن‌ش نمیشه‌ها نیشخند اون هم گفته بود وای پسر! این چه عکسی‌ه گذاشتی روی نت؟ کلی هم توضیح داده بود که این عکس، مال زمانی‌ه که چاق بوده و الان کلی لاغر شده.

می‌دونم انسانی نیست ولی تجربه نشون داده با بعضیا نباید صمیمانه برخورد کنی. باید از موضع بالاتری باهاشون مواجه شی تا فکر نکنن اجازه دارن درباره‌ی همه چیز نظر بدن و لزوما همه کار شون درست‌ه.

دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*امروز سر کلاس استاد فرهنگ، یکی گفت استاد! جواب‌مون رو چطوری ازتون بگیریم وقتی سوال رو می‌نویسیم میدیم دست‌تون؟

دکتر فرهنگ گفت تا جایی که بشه، همین جا جواب میدم اما باور می‌کنید قد یه گونی یادداشت از مردم، توی خونه دارم؟ بعضیاشون سوال تکراری پرسیده‌ن که جواب‌ش توی سی‌دی‌ها هست. واقعا نمی‌تونم همه رو براشون تکرار کنم. بعضیاشون خیلی خاص‌ن. مشاوره میخوان یا شماره‌ی یه مشاور خوب.

اگه خیلی واجب‌ه، تلفن‌تون رو بنویسین. بهتون پیامک می‌زنن میگن برای گرفتن جواب باید کی تماس بگیرید. ولی خواهش می‌کنم اونایی که شماره‌ی من رو دارن، به بقیه ندن. مثلا یه روز برای من 500 تا پیامک میاد. چطوری جواب بدم؟

یا مثلا یکی پیامک می‌زنه از خونه فرار کرده! ساعت 10 شب... یا یکی پیامک می‌زنه میگه میخواد خودکشی کنه. افسرده‌ست. یکی دیگه هم می‌نویسه شوهرم مدام از غذا ایراد می‌گیره.

خب کدوم مهم‌تره؟ دختری که شب از خونه فرار کرده؟ کسی که میخواد خودکشی کنه؟ یا کسی که شوهرش از غذا ایراد می‌گیره؟

داشتم بهش نگاه می‌کردم. یهو دیدم چقد پیر شده نسبت به فیلمای چند سال پیش. همه‌مون پیر شدیم نسبت به چند سال قبل. ما غصه‌ی زندگی خودمون رو داریم و فوق‌ش عزیزان‌مون رو. یه روان‌شناس، جز اینها باید مشکلات مردم رو هم بشنوه و کمک‌شون کنه. نمیشه غصه نخورد. دل آدم از سنگ که نیست.

یه خانمی بهش گفت کاش شما همیشه انقد متواضع و بااخلاق بمونید. به هر حال آدمیزاد ه. علمی داره و مغرور میشه. میاد توی سالن برای این همه آدم، سخنرانی می‌کنه. مردم دور ش جمع میشن... خدا کنه همیشه انقد متواضع بمونید.

گفت خدا کنه. اخلاق از همه‌ی اینا مهم‌تر ه. تا حالا که خدا کمک کرده و مغرور نشدم. الان هم دیگه از اوج‌م گذشته. ولی شما درست میگین.

جلسه‌ی امروز و شنیدن اون حرفا، تمام انرژی‌م رو گرفت. غصه دارم. نپرسید چرا...

یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

**قسمت 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7: صدای در ورودی اومد. بعد هم صدای پا. آروم و سنگین و بی‌حوصله. یکی با خنده گفت فلانی! کشتی‌هات غرق شده؟ صدای آقای همکار رو شنیدم که با بی‌حوصلگی گفت گیر نده می‌زنم له‌ت می‌کنما. بعد در اتاق‌شون رو باز کرد. محکم، کلید برق رو زد. کیف‌ش رو پرت کرد روی میز. یه کم دور خودش چرخید. بعد یهو اومد بیرون، سمت اتاق ما. سر م رو انداختم پایین که یعنی متوجه ورود ش نشده‌م.

سلام مریمی.

- سلام. حال شما خوب‌ه؟ چرا این شکلی‌ای؟

خودش رو پرت کرد روی صندلی: باهاش حرف زدم. بابا اینا میخواد بره خارج که. تصمیم‌ش هم خیلی جدی‌ه. اول فکر کردم الکی میگه اما انگار نه. واقعا میخواد بره.

- من که بهتون گفتم.

از روی صندلی بلند شد. خنده‌ش گرفت: نمی‌شد حالا تلفن خونه‌شون رو بگیری؟

- پررو شدی‌ها. اول که می‌گفتی فقط برو یه صحبتی بکن. حالا که شماره موبایل هم داری، میگی تلفن خونه‌شون رو میخوای.

- خب ورشکست میشم اینطوری که. دیشب 2 ساعت و نیم حرف زدیم. 2 بار وسط‌ش قطع شد - هر 1 ساعت - هر بار هم باز من شماره گرفتم

گفتم قرار بود اون شماره بگیره؟ شما می‌خواستی باهاش صحبت کنی.

گفت برای همین میگم شماره‌ی خونه‌شون رو بده. چقدر من پول موبایل بدم؟

- خب زن گرفتن، خرج داره. البته ایشون که داره از ایران میره. نکنه باز هم میخوای تلفن بزنی بهش؟

گفت دیشب خیلی حرف زدیم. تازه از بیرون اومده بود. با مامان‌ش زندگی می‌کنه. مامان‌ش هم 2-1 بار اومد توی اتاق کار ش داشت. این هم خیلی عادی صحبت می‌کرد با من. فکر کنم به مامان‌ش گفته بود داره با من حرف می‌زنه. شاید هم کلا عادت داره با پسرا حرف بزنه و برای مامان‌ش هم عادی‌ه.

منتظر بود بهش جواب بدم. گفتم نمی‌دونم.

ادامه داد: کلی از خودش و زندگی‌ش گفت. یه خط در میون هم تکرار می‌کرد که ایران نمی‌مونه و از مردای ایرانی خوش‌ش نمیاد.

- آره. اتفاقا یه خواستگار هندی هم داره که هنوز بهش جواب نداده. می‌گفت پسر متشخصی‌ه. خانواده‌ش هم موافق‌ن با یه زن ایرانی ازدواج کنه.

گفت خواستگار هندی؟ هندی‌ه رو از کجا آورده دیگه؟

- نمی‌دونم. انقد تندتند حرف می‌زنه و همه چیز رو توضیح میده، من نصف‌ش رو یادم نمی‌مونه.

گفت آره. اتفاقا دیشب هم خیلی درباره‌ی خودش و طرز فکر ش و زندگی‌ش توضیح داد. اتفاقا من هم بد م نمیاد چند سالی خارج از ایران، زندگی کنم یا اصلا برم اون طرف، درس بخونم.

- می‌دونی چی‌ه؟ اون آدم کلا سبک زندگی‌ش و برنامه‌هاش یه مدل دیگه‌ست. شما انگار نمیخوای قبول کنی. همه‌ش داری فکر می‌کنی یه هماهنگی‌ای ایجاد کنی. این همه دختر توی این شهر هست. بند کردی به همین یکی که هم از مرد ایرانی بد ش میاد، هم نمیخواد ایران زندگی کنه؟ خودت رو سر کار نذار.

گفت مریمی؟ من اصلا به این دختر ه مشکوک‌م. مامان و بابا ش طلاق گرفته‌ن؟

شونه‌هام رو انداختم بالا: نمی‌دونم.

گفت پس شما این همه حرف می‌زنید، چی میگید؟ هیچی نمی‌دونی که!

- مگه فضول‌م؟ به من چه برم سوال کنم بابا ت کجاست که با شما زندگی نمی‌کنه؟

گفت من باید سر از کار این دربیارم. یه بار میگه میخوام برم پیش بابا م. بعد میگه میخوام برم خارج، درس بخونم. بعدتر ش میگه خواستگار هندی دارم. چی کار داره می‌کنه؟

- اگه دوست یا نامزد ت بود یا تمایلی برای ادامه‌ی رابطه نشون می‌داد، جواب این سوالا مهم می‌شد اما وقتی رسما کاری باهات نداره، شما چرا میخوای سر از کار ش دربیاری؟ ول‌ش کن. انرژی‌ت رو بذار برای یه آدمی که به درد زندگی‌ت بخوره.

گفت همه‌ش تقصیر توئه‌ها. نشستم همه‌ی رازهای زندگی‌م رو بهت گفتم که آخر سر بگی نمیخوای؟ اگه الان قبول‌م کرده بودی، این همه مصیبت نداشتم.

- فکر کنم داری پررو میشی دوباره. پاشو برو اتاق‌تون.

دم در گفت تو هم مشکوکی. همه‌تون مشکوکید نیشخند اون که معلوم نیست میخواد چی کار کنه، تو از اون بدتر. با کی می‌خندیدی اول صبحی؟ بالاخره من سر از کار جفت‌تون درمیارم. اون که خیلی مشکوک‌ه. باید بفهمم بابا ش کی‌ه؟ چرا با اینا زندگی نمی‌کنه؟ جریان اون خواستگار خارجی‌ه چی‌ه؟ شما دخترا همه‌جوره آدم رو به دردسر میندازین.

گفتم دردسر شما از فضولی‌ه. سر ت رو بندازی پایین به کار ت برسی، همه‌ی مشکلات‌ت حل میشه.

از دم در اتاق‌شون داد زد: آمار ش رو می‌گیرم بهت میگم!

یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers