*صدای خنده‌ی خدا را می‌شنوی؟ دعاهایت را شنیده و به آنچه محال می‌پنداری، می‌خندد. سالی پر از اتفاق‌های خوب محال برایت آرزو می‌کنم.

پ.ن: جدول پخش فیلم های عید نوروز ۹۲ به اختصار:

پایتخت: 15 قسمت 60 دقیقه‌ای، هر شب ساعت 22:15 از شبکه‌ی 1، تکرار: روز بعد ساعت 15:15

آب‌پریا: 17 قسمت، هر شب ساعت 21:30، تکرار: ساعت 14 روز بعد

همه‌ی خانواده‌ی من: 14 قسمت 45 دقیقه‌ای، هر شب ساعت 23:15، تکرار روز بعد ساعت ساعت 14:30 از شبکه‌ی 3

هفت‌سین: 14 قسمت، هر شب ساعت 20:40 از شبکه‌ی تهران، تکرار: روز بعد ساعت 16:30

کلاه‌قرمزی: هر شب، شبکه‌ی 2

چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: نوروز
Share

*دوستان عزیزی که دفعه‌ی قبل، دیر رسیدن، لطفا اسم خودشون و دعا/سوره‌ی منتخب‌شون رو بنویسن تا بشیم یه گروه دیگه.


???????
سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*قرآن: ایرانیان مسلمان به نشانه‌ی توکل و توسل به خداوند متعال در آغاز سال و درخواست بهترین‌ها از خالق خویش، قرآن را در بهترین جای سفره قرار داده و پس از آن اجزای دیگر را می‌چینند.

سمنو: نماد زایش و رویش و برکت و بارورى

سیب: میوه ای بهشتی و نماد بارورى، زایش و سلامتی

سنجد: از آنجا که بوی برگ و شکوفه‌ی آن، محرک عشق و دلباختگی است، نماد عشق و دلباختگى محسوب می‌شود.

سبزه: نماد شادابى، گل‌های زیبا و زینتی، سرسبزى و خرمی و نشانگر زندگى

سماق: نماد چاشنى و محرک شادى و سلامتی

سکه: به نیت برکت و درآمد زیاد، بر سفره‌ی هفت سین می‌نشیند. برخی بر این باورند که سکه که نماد «دارایی» و آب که نماد «پاکی و روشنایی» است، بهتر است در کنار هم قرارگیرند و سکه را درون ظرفی از آب سر سفره می‌گذارند یا به امید ازدیاد ثروت، سکه را بر آینه می‌گذارند.

سرکه: نماد چاشنى و محرک شادى و سلامتی در زندگی (میوه‌ی درخت تاک در ایران، میوه‌ی شادی خوانده می‌شد)

سیر: نماد چاشنى و محرک شادى و سلامتی در زندگی و نیز نگهبان سفره (در اکثر فرهنگ های آریائی برای سیر نقش محافظت کننده از شر قائل بودند)

تخم مرغ: نماد نطفه و باروری و زایش است. نیز در اساطیر ایران، جهان، تخم مرغی شکل است، آسمان چون پوسته ی تخم مرغ و زرده اش نمودگار زمین است.

آیینه: نماد روشنایى است و حتماً باید در بالاى سفره جاى بگیرد.

آب: نشانه برکت و پاکی در زندگى

ماهی: نماد سرزندگی و شادابی

عکس هفت‌سین‌تون رو نمیذارید اینجا؟ عکس گل‌فروشی چطور؟

سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: نوروز
Share

*انقدر پیشاپیش و پس‌وپیش، عید رو تبریک گفتن - هم مردم، هم تی‌وی - گاهی فکر می‌کنم عید شده و من خبر ندارم! نیشخند

دیروز رفتم بیرون. ولی کار پیش اومد نشد برم از شاهکار گل‌فروشی‌های نزدیک خونه‌مون، عکس بگیرم. فقط رفتم نون خریدم و تشریف آوردم منزل. تا شب هم در حال رنگ کردن تنگ ماهی بودم. شکر خدا این یکی مسطح‌ه و کار کردن باهاش خیلی راحت‌تر ه. الان یک طرف‌ش خشک شده و باید برم بقیه‌ش رو رنگ کنم گریه

امروز صبح هم می‌خواستم جیم شم که مامان زودتر از من اقدام کرد. در نتیجه من مجبور شدم عین بچه‌ی آدمیزاد وایسم ناهار درست کنم. عصر هم بمب و ترقه می‌زنن. کی جرات داره بره بیرون؟

این رو بخونید: ...زنان و دخترانی که شوق شوهر کردن دارند یا آرزوی زیارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه‌سوری، نیت می‌کنند و از خانه بیرون می‌روند و در سر گذر یا سر چهارسو می‌ایستند و گوش به صحبت رهگذران می‌سپارند و به نیک و بد گفتن و تلخ و شیرین صحبت کردن رهگذران، تفال می‌زنند. اگر سخنان دلنشین و شاد از رهگذران بشنوند، برآمدن حاجت و آرزوی خود را برآورده می‌پندارند ولی اگر سخنان تلخ و اندوه‌زا بشنوند، رسیدن به مراد و آرزو را در سال نو ممکن نخواهند دانست.

یکی از رسم‌های چهارشنبه‌سوری است که در آن دختران جوان نیت می‌کنند، پشت دیواری می‌ایستند و به سخن رهگذران گوش فرامی‌دهند و سپس با تفسیر این سخنان، پاسخ نیت خود را می‌گیرند.

هم فال‌ه، هم تماشا. امتحان کنید. متد جدید ش هم میشه فال‌گوش‌ایستادن از آیفون یا حتی تی‌وی!

سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: نوروز
Share

*می‌خواستم گرم‌شدن هوا و بلندشدن روزها رو خدمت آفتاب‌پرست‌های وبلاگستان، تبریک عرض کنم اما امروز انقدر گرم بود که عملا به غلط کردن افتاده‌م نیشخند

دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*اینجا

یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*آدرس‌ش میشه بلوار کشاورز، کارگر شمالی. یه کم بالاتر از موزه‌ی هنرهای معاصر. نیازی به توضیح نیست. عکس‌هاش رو ببینید: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت

امروز هرکس باهام میومد حسابی فحش‌م می‌داد چون سه ساعت و نیم داشتم راه می‌رفتم!

اینا رو هم خریدم: جاشمعی چوبی نستعلیق (خوشنویسی-خطاطی) یک. دو. 10 تومن

این رو هم خریدم. مدیونی فکر کنی حسود م. کسی براش پیشنهادی داره؟

یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*دیروز استاد 12 تا سوال داد گفت 10 تا ش رو جواب بدین. شماره‌هاش پس و پیش هم بشه، عیب نداره. آرخاش همه دیگه واقعا خسته شده بودن. بلند می‌شدن برگه رو می‌دادن که فقط برن. من که سرگیجه گرفته بودم. چشمام سیاهی می‌رفت رسما!

خواستم جوابا رو چک کنم اما واقعا نمی‌تونستم. وقت هم نبود. الان رفتم برگه‌ی پیش‌نویس‌م رو نگاه کردم دیدم به میمنت و مبارکی یادم رفته یکی از سوالا رو توی برگه‌ برای استاد بنویسم. زحمت کشیده‌م برای خودم نوشته‌م‌ش فقط. یعنی 2 نمره فقط بابت گیجی و منگی از دست دادم.

یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*اون شب، عصبانی بودم. الان اومدم با هم عکس ببینیم. این یه ظرف‌ه که 100 سال پیش تو ش نمی‌دونم چی بوده. شاید شکلات صبحانه‌ یا همچین چیزی. شب وقتی توی تاریکی تو ش شمع روشن باشه، خیلی خوشگل میشه. عین فیلم‌های قدیمی، نورهای رنگی رو میندازه روی در و دیوار. وقتی خودت رنگ‌ش کرده باشی، خیلی لذت می‌بری.

این زلزله‌نگاری‌ای از یک پروانه‌ست. این هم رنگ‌شده‌ش‌ه. برای رنگ‌ش زیاد به خودم زحمت ندادم راستش.

در این تصویر ملاحظه می‌فرمایید که رنگ‌ها یکنواخت شده‌ن بالاخره اما هنوز زلزله‌نگاری به قوت خودش باقی‌ه.

این هم 3 نما از تنگ ماهی‌ای که به میمنت و مبارکی گند زدم بهش نیشخند یک. دو. سه.

این هم عکس سفره‌ی هفت‌سین نمایشگاه مد و لباس

یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*نزدیک خونه‌تون یا محل کار یا تحصیل‌تون یا هر جا رفت‌وآمد می‌کنید، گل‌فروشی نیست؟ یا کسی که ماهی و سبزه و تزئینات هفت‌سین بفروشه؟ از اینا که تمام پیاده‌رو رو شلوغ می‌کنن و خیابون رو خوشگل می‌کنن.

بیایین همه‌مون از اون سبزه‌ها، گل‌ها، ماهی‌ها و شادی و نشاط روزهای آخر سال و نزدیک شدن نوروز، عکس بگیریم. تنبلی نکنید. همه‌ی موبایل‌ها دوربین دارن الان. اگه از فروشنده عکس نگیرید، ایراد نمی‌گیره به عکس گرفتن‌تون. بعضیاشون دوست دارن توی عکس باشن حتی! اگه طرف بداخلاق بود - که احتمال‌ش خیلی کم‌ه - اجازه بگیرید. به هر حال وقتی کار تون دزدکی نباشه و کاملا علنی باشه، به قدر کافی مشخص‌ه و حتی اجازه‌ی رسمی هم نمیخواد در اغلب موارد.

تنبلی نکنید. حیف‌ه. دنیا 2 روز ه. بیایید دور هم خوش باشیم. عکس‌هاتون رو ایمیل یا آپلود کنید بدید بذارم همین‌جا. مجبورم نکنید باز رمزدار ش کنمنیشخند

عکس‌های خودم: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش

عکس‌های نفیسه: یک. دو

عکس‌های گلدونه: یک. دو. سه. چهار. پنج

شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*اصلا درک نمی‌کنم آدمایی رو که بی‌گدار به آب می‌زنن و همینطوری الکی یه تصمیم‌هایی می‌گیرن و یه کارایی رو شروع می‌کنن. بعد می‌مونن تو ش. هم اعصاب خودشون رو خورد می‌کنن، هم اعصاب بقیه رو. جالب‌تر ش اونایی‌ن که فکر می‌کنن این حرکت‌شون خیلی باحال‌ه! بهش افتخار هم می‌کنن.

الان همین خانوم زرد! هم جایی کار می‌کنه، هم درس می‌خونه، برای خودشون شرکت هم زده‌ن. توی این هاگیر واگیر اومده کلاس هم ثبت نام کرده. اما وقت نمی‌کنه سر کلاس بیاد. اینکه یک جلسه درمیون  میاد و اول هر جلسه جزوه‌ی من رو می‌گیره که ازش عکس بگیره اصلا عیبی نداره اما این‌ش روی اعصاب‌ه که نمی‌تونه از روی عکسا متن رو بخونه. بعد هی وقت و بی‌وقت تلفن می‌زنه که من براش بخونم یعنی عملا وقتی ایشون داره درس می‌خونه یا پول درمیاره، من موظف‌م درس رو براش روخونی کنم پای تلفن بعدش!

البته خیلی عذرخواهی و تشکر می‌کنه پای تلفن اما چه فایده وقتی اصل حرکت‌ش روی اعصاب من‌ه؟

گوشی من همیشه سایلنت‌ه. کلا هم اصلا اهل تلفنی صحبت کردن نیستم مگر در موارد استثناء. 2-3 بار اول وقتی تلفن زد و نشنیدم یا شنیدم اما حوصله نداشتم جواب بدم، مسج زد خواهش کرد گوشی رو بردارم و گفت چی کار داره. من هم جواب دادم. اون هم خیلی تشکر کرد و عذرخواهی. اما نمیخوام براش عادت شه و تا آخر دوره اعصاب‌م رو خورد کنه.

برای همین تمام دیروز هرچی تلفن زد، جواب ندادم. دوست نداشتم باهاش حرف بزنم. به همین سادگی.

البته کمک کردن به دیگران خیلی خوب‌ه اما به این شرط که خودت رو اذیت نکنه. فکر کن شب امتحان، اون هم از نوع دوبله‌نشده‌ش. این همه درس. هی هم بخوای پای تلفن جزوه رو روخونی کنی. خب نمی‌تونه نیاد. بد میگم؟

شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

Google Reader will be retired on July 1, 2013. If you'd like to download a copy of all your Reader data before then, you can do so through Google Takeout

Click here to start downloading your Reader data from Takeout. Once downloaded, your subscription data should be easily transferrable to another product, where you can continue to keep up with your online reading

چه کنیم حالا؟

جمعه ٢٥ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*رفته بودم نمایشگاه پارک گفتگو. افتضاح بود به نظرم! یعنی غرفه‌ها داخل سالن بود، نه در فضای باز. بعد تهویه هم به کل تعطیل! من هم واقعا عصبی میشم جایی که هوا نباشه. یعنی خونه‌ی کسی هم برم تهویه درست نباشه، سریع جیم میشم. در این حد! خب مسلم‌ه که زیاد اونجا نموندم. مخصوصا که همه چیز کاملا تکراری و مثل جاهای دیگه بود + کلی جنس بنجل که روی دست‌شون مونده بود و آورده بودن توی هاگیرواگیر شب عید بفروشن. یعنی 100 رحمت به دست‌فروش‌های هفت تیر.

بعد نمی‌دونم دیدین یا نه؟ مد شده پیکسل و سنجاق سین.ه می‌فروشن با طرح‌های سنتی. مثلا یه سنجاق طلایی رنگ بزرگ با چند تا مهره‌ی رنگی. ولی مثلا بعضیاش واقعا افتضاح بود. فکر کن 2 لایه پارچه رو دایره‌ای بریده بودن چسبونده بودن به هم. رو ش 3 تا دکمه دوخته بودن این رو می‌فروختن! باز بدلیجات‌شون بهتر بود. ولی توصیه‌ی من همون بازارچه‌ی کارآفرینی پارک لاله‌ست کماکان.

دیروز که رفتم، 20 دقیقه بیشتر وقت نداشتم اونجا بمونم. نشد خوب بگردم. ایشالا دوباره میرم گزارشی مفصل و مصور می‌نویسم.

ولی الان که کاملا دپسرده‌م. واقعا نمی‌دونم چرا موقع نقاشی روی شیشه‌های مدور انقدر دست‌م می‌لرزه. من می‌تونم دقایق طولانی روی یک پا وایسم، تکون هم نمی‌خورم با 59 کیلو وزن! بعد لاینر فسقلی انقدر توی دست‌م می‌لرزه.

البته مدل ایرانی‌ش کاملا داغون‌ه و پدر دست‌م در اومد انقدر فشار ش دادم. یهو وسط کار هم فرتی می‌ریزه بیرون و گند می‌زنه به اعصاب و شیشه و همه چیز! خارجی‌ش واقعا خوب‌ه. ایراد از من‌ه خنثی

خلاصه اینکه کل بته‌جقه‌های روی تنگ ماهی‌م شبیه نمودارهای زلزله‌نگاری‌ه. تازه داشتم ذوق می‌کردم که حداقل رنگ‌هام این دفعه یکدست در اومده‌ن که به دلایل مختلف، مث کج شدن تنگ وقتی باید می‌موند تا خشک شه، رنگ یک طرف، بیشتر از طرف دیگه شده یا مثلا داشتم لبه‌ی تنگ رو خال‌خالی می‌کردم. دکمه‌ی بزرگ پیرهن‌م کشیده شده روی تنگ. خط افتاده این هوا. اومدم ماست‌مالی‌ش کنم. بدتر شد گریه الان عصبانی‌م اعصاب ندارم عکس بذارم.

کارهای بیرون بعضیاشون واقعا زلزله‌نگاری‌ن. طرح‌هاشون هم اکثرا ریز ه و خلوت. اینطوری خیلی آسون‌تر ه تا طرح بزرگ و ساده که هر اشتباه کوچیکی صاف توی چشم آدم‌ه! ولی خب بعضیا واقعا خطوط‌شون یکدست درمیاد. مال من درست نمیشه گریه

پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*پست مذکور رمزدار شد و رمز رو به کسانی که کامنت گذاشته بودن دادم و لاغیر! کسی جامونده آیا؟ که کامنت داده باشه اما رمز نگرفته باشه؟

ضمنا لطفا

1. برای هر پست، فقط زیر همون پست، کامنت بذارید.

2. وقتی حوصله ندارید ایمیل‌تون رو بنویسید و فقط یک کلمه اسم‌تون رو می‌نویسید، چطور میخواید رمز بگیرید؟ واقعا از من توقع نداشته باشید دونه‌دونه دنبال لینک بلاگ یا ایمیل شما بگردم و بیام رمز بدم بهتون. این یک بار رو استثنائا انجام دادم اما واقعا دفعه‌ی اخر بود. آیکون یه مریمی خسته.

پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*چند روز پیش یکی از دوستان مسج داد که میخواد بره کفش بخره. کجا بره بهتر ه؟

فکر کردم یه پست بذارم، هر کدوم‌تون مغازه‌های محبوب‌تون رو بنویسید. اگه تهران هم نیستید، عیب نداره. برای همشهری‌هاتون یا کسانی که میان سفر شهر شما، بنویسید. مثلا بگید برای کفش کجا رو پیشنهاد می‌کنید؟ یا مانتو. لباس توخونه‌ای. شال و روسری. کیف. کادویی. ادکلن. لوازم آرایش. حتی گل!

هر مغازه و فروشگاهی که می‌پسندین رو بگید با اسم و آدرس و توضیح. مرسی!

 

پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*من شنبه امتحان دارم دوبله‌نشده! استاد گفته اگر دیکشنری انگلیسی به فارسی بیارید، از 18 حساب می‌کنم. 2 نمره هم میدم به گردآوری کننده‌ی دیکشنری که زحمت کشیده وقت گذاشته. اگر هم دل شیر دارید، استفاده از دیکشنری انگلیسی به انگلیسی مجاز ه.

حالا با این اوصاف، من دارم چی کار می‌کنم؟ یا شیشه رنگ می‌کنم - ویترای - یا نقشه می‌کشم در این هوای خوب بهاری کجا برم گردش! حالا کی میخواد فردا درس بخونه خدا عالم‌ه!

پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*به یک عدد عموی خوش‌تیپ یا خاله‌ی خوش‌اخلاق جهت همراهی‌مان برای گشت‌وگذار در بازارچه‌ی بوستان‌های گفتگو و لاله نیازمندیم نیشخند

پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*آقای کوچک رو هیچ‌وقت نخونده‌م. جز کمی از این پست. دل خوندن‌ش رو ندارم. اما بی‌تفاوت هم نمی‌تونم باشم. میایین قرار بذاریم این پنج‌شنبه براش دعا بخونیم؟ 70 تا حمد خوب‌ه؟

لطف کنید اسم‌هاتون رو بنویسید، ببینیم چند نفریم و هر کدوم چند بار باید بخونیم...

1. مریمی

2. زهرا

3. یاسی

4. مریم ف

5. نیلی

6. شیوا

7. نهال

8. فنچ‌بانو

9. خانوم وکیل

10. رویا

11. محبوبه

12. مامان ساغر

13. مستانه

14. مینا

15. ساحل

16. زهرا

17. حسنا

18. پژواک

19. اطلس

20. رزا

21. هما

22. سپیده

23. چیکا

24. پولاریس

25. آگی

26. رودابه ایرانی

27. آمارین

28. یک دختر

29. خانومی

30. مهبانو

31. نفیسه

32. زهرا

33. ماریا

34. الی

35. نیوشا

36. خانوم گلاب

37. کتایون

38. خواهر رزا

39. مینا

40. تمشک خانوم

41. دخترک

42. الهه

43. کولی

پ.ن: پنج‌شنبه‌ی همین هفته، هر نفر، 5 بار سوره‌ی حمد لبخند

پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*توی خیابون، چند بار پیش اومد که خیلی جدی بود قیافه‌م خنثی. 3-2 تا خانوم بهم لبخند زدم. تا مدتی لبخند شدم.

چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*به خانوم فروشنده گفتم تینر بدون بو دارین؟

گفت داریم یکی دو تا فکر کنم ولی خارجی‌ه، خیلی گرون‌ه. این همه پول بدی که چی بشه؟ یه تینر فوری بخر خیلی ارزون‌‌ه. همون کار رو هم می‌کنه.

 

به آقای صاحب رنگ‌فروشی گفتم حاج آقا تینر دارین؟

گفت برای چی میخوای؟ گفتم میخوام قلم‌مو رو باهاش تمیز کنم. نقاشی می‌کنم.

گفت آهان. تینر فوری ببر. ده‌هزار ه اسم‌ش.

گفتم چرب نباشه؟ یکی خریدم خیلی چرب و بدبو بود. گفت دختر اون برای رنگ ساختمون‌ه. برای کار شما ده‌هزار خوب‌ه. اونا رو نخر.

 

به آقای فروشنده‌ گفتم مدیوم دارین چیزی؟ از اینا که افکت میده روی رنگ.

گفت چی میخوای یعنی؟ میخوای چی کار کنه؟

گفتم نمی‌دونم دقیق. میخوام ببینم چه شکلی‌ه. چی کار می‌کنه. قیمت‌ش چقدر ه. این چیزا...

گفت واسه چی بخری؟ ببین من یه کم ویترای کار کرده‌م. حرفه‌ای نه اما می‌دونم چطوری‌ه. می‌تونی سنگ‌ریزه‌ی تمیز، اکلیل، منجوق، مهره‌ی ریز، هر چیزی رو با رنگ قاطی کنی و جای مدیوم ازش استفاده کنی. از من می‌شنوی، یه دست رنگ بزن زیر. تا کاملا خشک نشده، این خرت‌وپرتا رو قاطی رنگ کن، یه هم بزن، بزن روی رنگ قبلی. یه ذره این‌ور اون‌ور ش کنی دست‌ت میاد. واسه چی انقد پول بدی؟

گفتم شما مطمئنی فروشنده‌ی اینجایی؟ طرف کی هستی؟ نیشخند

چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*اینجا

پیشواز رو هم بخونید.

سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*به خان‌داداش میگم چهارشنبه‌سوری، امروز ه یا هفته‌ی دیگه؟ بیرون کار دارم خب اما جرات ندارم برم. میگه هفته‌ی وحشت‌ه اما امروز خبری نیست. برو.

پ.ن: برای کامنت دادن برای پست "چی رو از کجا بخرم؟" تا آخر امشب وقت هست فقط. بعد رمزی میشه و رمز ش رو فقط کسانی که کامنت گذاشته‌ن، خواهند داشت. این یک تهدید است! شیطان

سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*به اینا میگن شمسه! امروز یاد گرفتم اتفاقی.

دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*درس امروز درباره‌ی "عدم دلبستگی و وابستگی" بود - سومین کلید طلایی موفقیت - اما استاد گفت فرهنگسرا باهاش درباره‌ی برنامه های سال بعد، هماهنگ نکرده‌ن. استاد هم برنامه‌ی فروردین رو بسته و تا تابستون نمی‌تونه برای فرهنگسرا وقت بذاره. گفت مجبورم یه جوری بحث رو جمع‌بندی کنم.

داشت تعریف می‌کرد که موفقیت یعنی چی؟ دیده بود یکی از اساتید موفقیت توی مصاحبه‌ش گفته من امریکا درس خونده‌م، خانوم‌م هم همینطور، دختر م هم همینطور. الان دخترم اونجا یه آپارتمان هم خریده. پس من موفق‌م!

می‌گفت توی دیکشنری نوشته‌ن موفقیت یعنی چیزی رو بخوای و با حس رضایت، به دست بیاری‌ش. غربی‌ها میگن موفقیت یعنی رسیدن به خواسته‌ها به هر قیمتی. مثلا فرض کن من، پول شما رو می‌خورم با رضایت کامل! این موفقیت‌ه؟

می‌گفت بعضیا فکر می‌کنن چون من الان این بالا ایستاده‌م و همه دارن نگاه‌م می‌کنن، پس من خیلی موفق‌م. خب اگه جای من، یه زرافه اینجا بود، خیلی بیشتر و با دقت‌تر نگاه‌ش می‌کردین. نه؟

می‌گفت بعضیا میگن چون عکس تو همه جا هست، پس تو موفقی.خب عکس گاو هر روز در تیارژ میلیونی روی پاکت‌های شیر در سراسر دنیا چاپ میشه. پس گاو خیلی موفق‌ه دیگه!

می‌گفت بعضیا میگن چون تو رو خیلیا می‌شناسن، پس یعنی موفقی! خب من الان از در این فرهنگسرا برم بیرون، خیلی‌ها من رو نمی‌شناسن. اما بگی صدام، همه می‌شناسن. این یعنی صدام خیلی آدم موفقی بود؟

نه. موفقیت یعنی توفیق بندگی خدا. موفقیت یعنی با خدا رفیق بشی و هرچی میگه، بگی چشم...

بعد یقه‌ش رو کج کرد و نامرتب. گفت فکر کنید الان من توی یه عروسی نشسته‌م. لباس‌م اینطوری کج‌وکوله شده. نون‌خامه‌ای هم خورده‌م مالیده به صورت‌م. حواس‌م هم نیست.

داماد و فیلم‌بردار وارد میشن. نمی‌دونم توی زنونه چطوری‌ه اما توی مردونه تا داماد وارد میشه، مردها ردیفی موج مکزیکی میرن: بلند میشن، با داماد روبوسی می‌کنن، میشینن. من تا می‌بینم دوربین داره میاد، یقه‌م رو صاف می‌کنم. صورت‌م رو پاک می‌کنم. مودب و مرتب میشینم که توی فیلم، ضایع نباشم!

ولی دیگه حواس‌م نیست که خدا داره همیشه من رو می‌بینه. حواس‌م به دوربین خدا نیست. یه آقای پیری بود دعوت شد عروسی. رفت نشست سر یه میزی. تنها هم بود. هر کس وارد شد، رفت یه جای دیگه نشست. کسی حوصله نداشت کنار یه پیرمرد بشینه. کم‌کم آقاهه حوصله‌ش سر رفت.

فکر کرد چی کار کنه؟ دید داماد اومده و پشت به آقاهه کمی دورتر ایستاده. یه قند برداشت. پرت کرد پس گردن داماد! بعد هم از خنده غش کرد و گرفت نشست. تا صبح هم داشت با خودش می‌خندید از حرکت بامزه‌ای که کرده.

چند روز بعد، داماد بهش تلفن زد. آقاهه شروع کرد تعارفات معمول و تبریک... که یهو داماد گفت آقا اون چه حرکتی بود توی عروسی کردی؟ چی بود پرت کردی طرف من؟ آقاهه اول انکار کرد اما وقتی فهمید توی فیلم، تمام عملیات مردم‌آزاری‌ش ثبت شده، دیگه منکر نشد. گفت پاک‌ش کنید لطفا.

خب. نهایت لطف اون عروس و داماد در حق این آقا این‌ه که اون فیلم رو پاک کنن. اگه دیگه بخوان خیلی بالا ببرن‌ش، گوشی رو برمی‌دارن به 4 نفر میگم شام عروسی ما رو آقای فلانی متقبل شده بود! دیگه بیشتر از این که نیست. نه؟

سوره‌ی فرقان، آیه‌ی 70: کسانی که با ایمان به خدا، توبه کنند و عمل صالح انجام دهند، ما اعمال بد آنان را پاک می‌کنیم و به جای آن، عمل صالح می‌گذاریم.

مثلا می‌بینی روز قیامت برای من نوشته‌ن کمک به یتیم! خب من خودم می‌دونم یه یتیمی کمک نکرده‌م. می‌دونم فلان کارهای خوب رو که برام نوشته‌ن، واقعا من انجام نداده‌م اما خدا باهام اینطوری حساب می‌کنه. چون توبه کرده‌م و سعی کردم خوب باشم، باهام این برخورد رو می‌کنه. حیف نیست با این خدا رفیق نباشیم؟

بهترین عیدی‌ای که براتون دارم، این توصیه‌ست: مدام دوربین پروردگار رو به خودتون یادآوری کنید...

کلاس که تموم شد، یه لحظه فکر کردم چقدر بد... دوره نصفه‌نیمه رها شد. بعد فکر کردم هر اتفاقی، دلیلی داره. هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. دلیل این ماجرا رو هم بعدا بفهمم شاید...

یادم‌ه استاد می‌گفت با لباس نو پوشیدن و خوندن دعای تحویل سال، کسی زندگی‌ش متحول نمیشه. تحول رو از همین امروز، شروع کنید. برید ببینید چی نگه‌داشته‌اید توی انباری‌تون؟ توی چمدون‌ها؟ توی کمد؟ همه رو بیارید بیرون، ببینید چی‌ن. آشغال، جمع نکنید. به‌دردنخورها رو دور بریزید. خوب‌هاش رو که استفاده نمی‌کنید و فقط همینطوری نگه‌داشتید، ببخشید به دیگران. یا هدیه بدین. دلبستگی‌ها و وابستگی‌ها رو رها کنید...

عصر، بعد از کلاس با دوست‌م رفتم هفت تیر. این روزها اگر برید اونجا می‌بینید کللللی دست‌فروش نشسته‌ن دارن کاسبی می‌کنن. آخرین روزهای سال، خیلی جاها حتی مغازه‌دارها، مغازه رو تعطیل می‌کنن و مث دست‌فروش‌ها بساط می‌کنن و جنس‌هاشون رو توی هیاهوی شب عید می‌فروشن. همه‌شون هم خوب یا بد نیستن. مث مغازه‌ست دیگه. باید جنس و قیمت رو خودن بسنجی.

یکی‌شون بود شال و روسری داشت. من و دوست‌م خریدیم. هرکدوم‌مون یه مدل توی ذهن‌مون بود که هردومون جذب کردیم‌ش و توی بساط همون دست‌فروش، پیدا ش کردیم. واقعا همه چیز بود. هم لباسای تابستونی، هم بهاره. هم تزئینی، هم کفش و مانتو. همه چیز.

داشتیم پیرهن‌های بساط یه دست‌فروش‌ رو زیر و رو می‌کردیم. همه سخت مشغول بودن. 2 تا دختر اومدن. یکی‌شون گفت اینها نو ئن؟ اون یکی گفت نه. اگه نو بود انقد ارزون نمی‌داد. بیا بریم.

یه لحظه بد م اومد از فکر اینکه شاید این لباسا نو نباشن. لباسی رو که دست‌م بود، پرت کردم سر جا ش. دوست‌م از آقاهه پرسید آقا اینها نو نیستن؟ پسره گفت چرا خانوم! اینها تک‌سازهای مغازه‌ن. از هرکدوم یکی مونده. آورده‌م اینجا که جمعیت زیاد میرن و میان که بفروشم. یه دونه از یه مدل رو چی کار کنم؟

راست می‌گفت. رو شون اتیکت بود هنوز. اگه دقت کرده باشین خیلی از لباسایی که از مغازه می‌خریم، اتیکت هم ندارن! به هر حال بدم اومد. به دوست‌م گفتم بیا بریم. نمیخواد چیزی بخریم. گفت صبر کن خب. این بلوز ه مفت‌ه. میخوام‌ش.

خرید و اومدیم. توی شلوغی مترو اعصاب‌م داغون بود و تمام مدت توی فکر بودم. هی به خودم گفتم این اتفاق چه درسی برای من داشت؟

بعد چند دقیقه فهمیدم: اگه کسی برای شما یه چیز مستعمل، هدیه بیاره چی کار می کنید؟

فرق داره‌ها. مثلا من یه انگشتر دست‌م. دوست‌م میگه چقدر خوشگل‌ه. من هم اصرار می‌کنم که این، مال تو باشه. یا مثلا دوست‌م یه شال خریده. من می‌بینم خوش‌م میاد. ذوق می‌کنم که من این مدلی دوست دارم. از کجا خریدی؟ خب دوست‌م شال رو میده به من. میگه مال تو باشه. بیشتر از من دوست‌ش داری. یا مثلا من یه مانتو دارم که توی کمد م مونده چون تنگ شده برام. ولی اندازه‌ی توئه. میدم تو استفاده کنی نه اینکه توی کمد بمونه تا خراب شه.

وقتی تو برای خرید یه لباس، پول داری، خیال‌ت راحت‌ه. اگر یه موقعیت اینطوری هم پیش بیاد، بهت برنمی‌خوره چون اژه بخوای، می‌تونی بری همین امروز یکی بهتر ش رو بخری. اما وقتی نداشته باشی، حساس‌تر میشی. اون وقت امان از روزی که یه چیز کارکرده برات بیارن. تصور کن چقدر خورد میشی. چقدر چندش‌ت میشه.

دوست‌م سال‌ها پیش توی ستاد جمع‌آوری کمک‌های مردمی بود. شاید برای مثلا جشن نیکوکاری. درست نمی‌دونم. می‌گفت باورت نمیشه بعضی مردم چه چیزایی برمی‌دارن میارن. قسم می‌خورد لباس زیر پاره هم دیده که بعضیا آورده‌ن.

می‌گفت مردم، جنگ‌زده و زلزله‌زده و فقیر هم که باشن، بی‌شخصیت که نیستن. یکی به همین مردم، این چیزا رو بده، چه حالی میشن؟

امروز به خودم گفتم مریمی! همیشه از چیزایی که دوست‌شون داری، به دیگران ببخش. از پول‌ت. از لباسای نو ت. لباس کهنه رو که هدیه نمیدن. "بده شاید یکی بپوشه" یعنی چی؟

اون حس بد و اعصاب خورد، درس خوبی بهم داد. دیگه همیشه یادم می‌مونه این درس رو. هرچند مامان‌م همیشه اینا رو یادآوری کرده و بارها و بارها گفته ولی لابد یه جا یه حرکت نابجایی کرده بودم که امروز این اتفاق افتاد. حال خوبی ندارم. امیدوارم خدا من رو ببخشه. یادم نمیاد چی کار کرده‌م...

 

یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*من خیلی اهل دعا خوندن‌م - به درست و غلط‌ش کاری ندارم الان - اهل خسیس‌بازی‌درآوردن هم نیستم یعنی چیزی رو بلد باشم، به دیگران هم یاد میدم حتی اگه فقط چند تا ختم جدید باشه!

ولی گاهی یه کامنتایی می‌نویسید که واقعا پشیمون میشم. به این فکر می‌کنم که بهتر ه هرچی بلدم رو برای خودم نگه‌دارم. میام می‌نویسم قانون جذب، میگید چرا من فلان چیز رو خواستم. نشد؟ میگم فلان دعا، میگید چرا من دعا کردم، نشد؟

متاسفانه باید باز هم یادآوری کنم که من در بارگاه الهی، کاره‌ای نیستم. پس مسئول حاجت‌گرفتن/نگرفتن کسی هم نیستم طبیعتا. بارها هم گفته‌م. اگر با من هم‌عقیده نیستید، هیچ اجباری برای خوندن اینجا وجود نداره. من فقط این رو می‌دونم که بعضی وقت‌ها ما چیزی رو واقعا میخوایم و دوست داریم اما اون چیز می‌تونه برای شما شر باشه و خیری در ش نیست. ولی ما بی‌خبریم... بعضی وقت‌ها هم چیزی رو دوست نداریم اما برامون پیش میاد چون خیری در ش برامون هست که خودمون خبر نداریم.

وَعَسَى أَن تَکْرَهُواْ شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّکُمْ وَاللّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ

خدا همه چیز رو می‌دونه اما ما نه... به قول دکتر فرهنگ، ما 1000 کار می‌کنیم به 1 دلیل. خدا تنها 1 کار می‌کنه به 1000 دلیل.

اگر به خداوند ایمان دارید، کمی نگرش‌تون رو تغییر بدید براتون بهتر ه. اگر صلاحدید خودتون رو از حکمت خداوند بیشتر قبول دارید، باشه. به من مربوط نمیشه. فقط لطف کنید به من نگید چرا من کنکور قبول نشدم؟ چرا شوهر نکردم؟ چرا دختر مورد علاقه‌م رو از دست دادم؟ چرا فلان حاجت‌م رو نگرفتم؟ اینا رو به خود خدا بگید. من چه‌کاره‌م آخه؟

یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*کامنت‌های چی رو از کجا بخرم؟ فعلا تایید نمیشن و تا آخر هفته، در قالب پستی رمزدار، رونمایی خواهند شد! باشد که یاد بگیریم - حتی به زور پسورد! - که یواشکی از اطلاعات دیگران، استفاده نکنیم و وقتی کسی چیزی بهمون یاد میده، ما هم خسیس‌بازی درنیاریم و اطلاعات‌مون رو بهش بدیم.

به هر حال همه‌ی ما از یه جاهایی خرید می‌کنیم. واقعا قبول نمی‌کنم کسی بگه هیچ مغازه‌ی خوبی رو سراغ نداره. نمیشه که.

پ.ن: دوستانی که کامنت دادن اما ایمیل نذاشتن، ایمیل‌شون رو بذارن همونجا لطفا که بتونم بهشون پسورد بدم.

شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*گاهی دوست داری کسی رو داشته باشی که به یادش شعر بخونی...

شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*واقعا چه لذتی با خوردن 3 تا شکلات نارگیلی در یک روز، برابری می‌کنه؟ آیکون همه دم عید، رژیم می‌خورن، تو هی شکلات بخور!

شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*دیروز صبح می‌خواستم برم جشنواره‌ی مد و لباس فجر ولی تا دیدم برف اومده، منصرف شدم. من کلا خیلی سرما اذیت‌م می‌کنه و وقتی برف میاد، بیرون نمیرم مگه اینکه واقعا مجبور باشم. تا بعدازظهر، برفا آب شد ولی خب سرد بود کماکان اما من رفتم و یخ زدم تا شب!

با مترو راحت میشه رفت. ایستگاه شهید بهشتی پیاده شید، یک‌راست میرید داخل مصلی! بازدید از این نمایشگاه رو به تمام کسانی که حوصله‌شون سررفته، دل‌شون گرفته، عاشقان چرخ خیاطی و ترمه و پارچه‌ی چادر مشکی، علاقمندان تیکه‌دوزی و سرمه‌دوزی و نقاشی روی پارچه، دوستدارن لباس‌های سنتی و مدل‌های گل‌گلی و مشتاقان شال جدید مهره‌دار، شدیدا توصیه می‌کنم.

بعضی ساعات خاص، آموزش مجانی هم دارن. اون موقع که من رسیدم، یکی داشت نقاشی روی پارچه رو توضیح می‌داد. البته توضیح‌ش واقعا قدر مطالعات من از روی نت نبود اما مثلا خیلی تاکید کرد با قلم خیلی ریز شروع کنم و خطوط رو بلند بکشم نه بریده‌بریده، رنگ هم زیاد برندارم که پخش‌وپلا و کثیف‌کاری نشه.

اون موقع که من رسیدم، یه دختر چادری نشسته بود داشت نقاشی می‌کرد. یه دختر که مانتو تن‌ش بود وایساده بود بالای سر اولی. خب برای منی که تازه از راه رسیده بودم، این تصور ایجاد شد که دختر چادری داره به مانتویی‌ه یاد میده. بعد که دیدم مانتویی‌ه داره توضیح میده، گفتم من فکر کردم شما شاگردی، ایشون استاد!

دختر مانتویی‌ه بهش برخورد - کلا زود بهش برمی‌خورد - دختر چادری‌ه خندید، با طعنه گفت البته کار سختی هم نیست. این در حالی بود که مونده بود قلم‌مو رو چطوری توی دست‌ش بگیره حتی! گفتم البته اعتمادبه‌نفس خیلی چیز خوبی‌ه ولی نه تا این حد! دختر چادری‌ه هیچی نگفت. بهش هم برنخورد. دختر مانتویی‌ه همچین رنگ‌ و رو ش باز شد.

عمدا اینطوری گفتم راستش. خیلی بد م میاد از رفتار آدمایی که سعی می‌کنن با کم‌ارزش جلوه دادن زحمت دیگران، اونا رو پایین بیارن. خب اگه خیلی مردی، خودت رو ببر بالا.

خلاصه جای خیاط‌های جمع خالی! کلا خیلی خوب بود لبخند مخصوصا اینا!

یه هفت‌سین خوشگل - این بود. شبیه‌ش بود - هم اونجا بود. یه زوج جوونی بدجور چشم‌شون این سفره‌هه رو گرفته بود. هی این از اون، عکس می‌گرفت. اون از این، عکس می‌گرفت. پسره انقد سیخونک زد به پهلوی دختر ه، کشت طفلی رو اما رو ش نمی‌شد بیاد بهم بگه از ما عکس دوتایی بگیر. دختره هم رو ش نمی‌شد. پس ترجیح می‌داد به رو ش نیاره.

خودم رو انداختم وسط، گفتم سفره‌ی خوشگلی‌ه. میخواین ازتون عکس دوتایی بگیرم؟ نیشخند یه ریختی به خودم گرفتم که رو شون بشه. طفلیا انقدر ذوق کردن. امیدوارم عکس‌شون خوب شده باشه چون پسره رو ش نشد عکس رو دقیق ببینه. تندتند نگاه کرد گفت خیلی خوب‌ه. ممنون خجالت

یه آقایی هم بود توی یکی از غرفه‌ها. شبیه ایشون بود ولی فکر کنم خودش نبود - بصری نیستم. چهره یادم نمی‌مونه - هر کس لباس می‌آورد، یه مبلغی - نمی‌دونم چقدر - توی غرفه پرداخت می‌کرد. بعد میومد آقاهه براش مهر بزنه روی لباس‌ش. وااااااااای - آیکون خودزنی - یه مهر بزرگ چوبی داشت شکل بته‌جقه - گلدونه! بگی "بادمجون‌برگشته، کشته‌م‌ت نیشخند - بعد رو ش به نستعلیق، شعر نوشته بود. این رو مهر می‌کرد پشت کمر یا پایین مانتوها یا روی شال. انقدر خوشگل بود که خدا می‌دونه خیال باطل اگه وقت دارید، دیدن‌ش خیلی خوب‌ه.

جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*یکی از مضحک‌ترین صفاتی که در تمام عمر م شنیده‌م مردم به خودشون نسبت میدن، "دم‌بخت‌"ه!

جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*یه عمر هر کس توی فامیل، ازدواج کرد، این پاشد بدوبدو رفت جهیزیه‌ش رو ببینه و مسخره کنه و ایراد بگیره. جدا از این بحث که "مگه خونه‌ی آدم، نمایشگاه‌ه که مردم بیان بازدید؟"، این سوال، مطرح شد که "چرا عاقل کند کاری که بعدش به شکر خوردن بیفته؟".

گفتنی‌ست خانوم مذکور، تمام پس‌انداز سنوات کار ش رو یک‌جا خرج خرید جهیزیه کرد و هر طور بود اون همه وسیله رو تپوند توی یه وجب خونه.

از هر چیزی هم گرون‌ترین‌ش رو خرید بدون اینکه مدل‌های جدید و حدود قیمت‌ها رو بدونه چون کلا اهل خرید نبود و فقط پول جمع می‌کرد برای درآردن چشم مردم موقع خریدن جهیزیه. مثلا چند برابر حد معمول، هزینه کرد برای خرید جدیدترین ظرف حبوبات و ادویه. اون زمان، مدل شیشه‌ای مد شده بود که در ش کج بود یعنی به جای اینکه در ش صاف از بالا باز شه، کمی مایل بود در ش. همین!

در کابنت‌ها رو هم بازگذاشت فامیل شوهر ش ببینن و حظ ببرن. بعد مادرشوهرش با دهنی که نمی‌دونم چرا کج شده بود، همه جا رو با نگاهی پر تحقیر، برانداز کرد، بعد گفت چقدر پیش‌بند مایع ظرف‌شویی‌ش قشنگ‌ه.

آخ

پ.ن: من برای چیدن و دیدن جهیزیه‌ی احدی نرفته و نمیرم و نخواهم رفت. این هم فامیل بود و نمی‌دونم چه خبر بود که من اونجا بودم. مادرشوهر مذکور هم تازه از سفر اومده بود و به چیدمان نرسیده بود. فقط اومده بود محض بازدید.

جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

*یه عکس اینطوری دارم. دادم چاپ‌ش کنن. خانوم‌ه گفت کدوم‌ش تویی؟ فکر کرد با خواهر دوقلو م عکس گرفته‌م. گفتم هر دو ش خودم‌م. خیلی بیشتر از حد معمول، تعجب کرد. فهمیدم ادیت‌م خوب بوده.

امشب با دیدن این عکس، وسوسه شدم 4 تایی عکس بگیریم! ولی از شوخی گذشته، فکر نکنم دوست داشته باشم چند قلو بودن رو. از تصور اینکه یکی مث خودم، روبرو م بایسته، نمی‌دونم چه حسی پیدا می‌کنم. می‌ترسم شاید...

 

پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*چهل فکر سمی 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: کتاب
Share

*آرشیو بلاگ، چیز خوبی‌ه. مث این‌ه که پرونده‌ی زندگی‌ت روبرو ت باشه و بتونی ورق‌ش بزنی. تازه می‌بینی چه چیزهایی بوده و تو فراموش کرده‌ای. و اگه معنویت روز هات بالا باشه، از خودت می‌پرسی خدا چطور همه‌ی اینها رو می‌دونه؟ چیزی رو جانمیندازه و اطلاعات کسی رو با کس دیگه قاطی نمی‌کنه...

این سه‌گانه رو دوست دارم.

پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از آرشیو
Share

*سال‌ها پیش، یه مطلبی رو خوندم اما هنوز به یاد دارم‌ش و این برای من، رکورد محسوب میشه چون حتی یادم نمی‌مونه خودم اینجا چی نوشته‌م... شاید چون حقیقتی رو نوشته بود که خوندن‌ش اصلا برام لذت‌بخش نبود. الان دوباره خوندم‌ش و این بار مث یه حقیقت مسلم باهاش برخورد کردم و کمتر دل‌م گرفت...

پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از آرشیو
Share

*توی خیال‌م یه سایت می‌زنم. نه. سایت دوست ندارم. وبلاگ، خودمونی‌تر ه. آدرس‌ش رو میذارم P-O-E-M=Painting On Everything by Maryami بعد کلی عکس هنرنمایی‌هام رو میذارم و سفارش می‌گیرم و پولدار میشم خیال باطل

پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*اتوبوس سر چهارراه، موند پشت چراغ قرمز. یه دختر تپل با اخم داشت از دور میومد. تندتند یه چیزایی زیر لب می‌گفت. اول فکر کردم هندزفری به گوش‌ش‌ه، داره با دوست‌پسر ش دعوا می‌کنه - انقدر دیده‌م عادی شده دیگه - بعد فکر کردم داره ترانه‌ای چیزی می‌خونه ولی چرا با اخم؟

اومد جلو. دیدم صلوات‌شمار دست‌ش‌ه. داره ذکر میگه!

چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*از کلاس که اومدیم بیرون، اصلا به رو م نیاوردم که خانوم بنفش، پشت سرم‌ه و اون هم همیشه همون مسیر رو تا سر خیابون میاد. تند کردم و دور شدم ازش.

فکر کردم دوباره میخواد توی اون 2 قدم راه، قد 6 تا دی‌وی‌وی غر بزنه که اه. مجبور م یه مسیری رو با اتوبوس برم. اتوبوس شلوغ‌ه. بد م میاد. اینجا هم جاست آموزشگاه زدن؟ - حالا یکی نیست بگه اینجا از خیابونای اصلی و مرکزی شهر ه. خونه‌ی شما بد ه جا ش نسبت به اینجا - بعدش باید با تاکسی برم. کرایه تاکسی‌ها چقدر گرون شده. اصلا کاش طرح نبود اینجا. ماشین می‌آوردم. حالا این همه بیاییم کلاس. چه فایده؟ که چی بشه؟ کو کار؟

همینطوری آیه‌ی یاس می‌خونه و راه میاد. موقع خداحافظی هم چشماش اخم داره، لب‌ش می‌خنده فقط!

راستش حوصله ندارم براش برم بلای منبر و درباره‌ی قانون جذب و کائنات بگم. 4 سال از من بزرگتر ه. بچه داره. تجربه‌ش هم لابد خیلی از من، بیشتر ه. هر چی هم بگی، اصلا دل‌ش نمیخواد نگرش‌ش رو عوض کنه. این‌ه که ترجیح میدم خودخواه باشم و تظاهر کنم خیلی عجله دارم. یه خدافظ نصفه‌نیمه میگم و فرار می‌کنم!

اصلا جو کلاس ما، جو غر زدن‌ه! که به نظرم مقصر اصلی‌ش، استاد ه چون تا وارد میشه، جو میده: سکه چند شد؟ دلار چند ه؟ انط.خاباط بشه چی میشه؟ همه دزد ن. همه دست‌شون توی جیب هم‌ه. دیگه ایران موندن، فایده نداره. آدم هر قدر درس بخونه، به هیچ جا نمی‌رسه. با ماهی 3-2 تومن حقوق نمیشه زندگی کرد. الی آخر...

بچه‌ها هم پشت سر ش نچ‌نچ‌کنان، تشویق‌ش می‌کنن به ادامه دادن و دور گرفتن! بعد بهشون نگاه می‌کنی، می‌بینی شکر خدا همه سالم‌ن. هر روز با یه لباس میان. انقدر شاد ن که کلی آرایش می‌کنن و مو درست می‌کنن. حتی رنگ لاک‌شون رو هم هر جلسه عوض می‌کنن. هیچ کدوم هم سوء تغذیه ندارن!

یعنی من نمی‌دونم خدا باید بهمون چی بده تا انقدر غر نزنیم؟ حالا جرات داری بهشون بگو اینا کفر نعمت‌ه. انقدر آسمون و ریسمون می‌بافن که حال آدم، بد میشه. بعد یه وقت اگه کفر، نعمت، از کف‌شون بیرون کند، میگن چرا من؟ چرا باید اینطوری شه؟ مگه من چی کار کردم؟

من نمیگم همه چیز خوب‌ه. خودم هم 3472895 جور سوژه دارم برای ناراحت بودن و غصه خوردن و غر زدن ولی چه فایده؟ جز ناراحت و نگران کردن خودم و بقیه، چیزی هم عاید م میشه؟ مشکل‌م حل میشه با غر زدن؟

یه بار نمیان بگم ناهار امروز م خیلی خوب بود. کِیف کردم! یه بار نمیگن فلان چیز رو خریدم. فلان جا رفتیم. حتی خانوم آبی هم که مدام با شوهرش پای تلفن در حال خندیدن‌ه و خودش رو لوس می‌کنه و خجالت هم نمی‌کشه - نیشخند - یه بار از خوشی‌های زندگی‌ش نمیگه. فقط غر می‌زنن همه‌شون.

برای همین تا درس، تموم میشه، کیف‌م رو برمی‌دارم می‌دوئم بیرون! از انرژی منفی واقعا باید دوری کرد. امیدوارم یه روزی به این نتیجه برسن که بعضی رفتارا واقعا غلط‌ن...

چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*یه سیب و یه پرتقال از توی کیسه‌ی خریدهاش درآورد. با لبخند داد به آقای دست‌فروشی که کنار خیابون، جوراب می‌فروخت. بعد کیسه‌ها رو برداشت و راه افتاد. بهش گفتم کجاست مسیر تون؟ - فکر کردم شاید میخواد با ماشین بره - اسم خیابون کناری ما رو گفت. گفتم بدید به من! - خریدهاش رو می‌گفتم - با خجالت می‌خندید: نه دخترم! خودم می‌برم. اینطوری که خیلی بد ه.

من هم می‌خندیدم: کجا ش بد ه؟ کاری نیست که. گفت آخه خسته میشی. دیر ت میشه. گفتم نه من کار خاصی ندارم. راه افتادیم.

اول کلی تشکر کرد و ابراز شرمندگی. سر هر کوچه هم بنده خدا می‌گفت تو برو. بقیه‌ش رو خودم می‌برم. اگه تا دم در بیای، باید بیای داخل. دم در بد ه. بعد گفت یه خانومی همسایه‌م‌ه. پیر ه خیلی. از من پیرتر ه. اینا فقط برای خودم نیست. برای اون هم هست. من دستام آرتروز داره یه کم اما اون اصلا نمی‌تونه بره خرید کنه برداره بیاره.

الان سوار یه ماشینی شدم. پسر ه تا اینجا اومد. گفت مادر ببخشید! باید برم بیمارستان دیدن بابا م وگرنه تا در خونه می‌رسوندم‌تون. خندید: کاش یه چیز بزرگتر می‌خواستم از خدا! گفتم کاش یکی پیدا شه بهم کمک کنه که شما اومدی!

گفتم زندگی همین‌طوری‌ه حاج خانوم. همیشه وقتی گرفتار میشی یکی پیدا میشه کمک‌ت کنه. برای خود من هم خیلی پیش اومده. حتما باز هم پیش میاد. این که کار خاصی نیست البته.

گفت اگه ازدواج نکردی، دعا می‌کنم یه آدم خوب نصیب‌ت شه. یه خواهرزاده دارم مث تو مهربون و خوشگل‌ه. مجرد هم هست. بهش میگم چرا ازدواج نمی‌کنی؟ میگه کو آدم خوب؟ خب راست هم میگه. خیلی ببخشید ولی وقتی انقدر دختر جوون ول شده‌ن توی خیابون، خب خیلی از مردها هم میگن چرا بریم زیر بار مسئولیت؟ امروز با این، فردا با اون. باید یه آدم خوب باشه وگرنه باور کن ازدواج نکنی خیلی بهتر ه. کاش پسرای من مجرد بودن یکی‌شون الان...

یا مثلا میگن طرف باید خونه و ماشین داشته باشه. داشته باشه بد نیست اما وقتی خودش آدم نباشه، خونه و ماشین‌ش به درد تو نمی‌خوره. من همیشه به خواهرزاده‌م هم میگم. یه وقت شاید بشینی پیش خودت فکر کنی الان ازدواج کرده بودم، بهتر بود! ولی از من این رو بشنو دختر: وقت‌ش مهم نیست. دعا کن یه آدم خوب بیاد توی زندگی‌ت. تحقیق و این کارا سر جا ش ولی اصل‌ش توکل‌ه.

رسیدیم دم در خونه‌شون. گفت چطوری ازت تشکر کنم؟ بوسیدم‌ش، گفتم مراقب خودتون باشین.

بردن 2 تا کیسه‌ی میوه یا رد کردن کسی از خیابون، کار شاقی نیست. همه‌مون وظیفه‌مون‌ه و انجام میدیم و جایی هم نمیگیم. ولی به نظرم گفتن و انجام دادن‌ش باید انقدر عادی باشه که فکر نکنیم مثلا کار خیلی خاصی کرده‌ایم.

اون روز بهم ثابت شد بعضیا رو واقعا میشه دوست داشته باشی خیلی راحت...

و اینکه هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. رویدادها برای ما درس و پیامی دارند.

چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*ای کسانی که از گروه دوم جامونده‌بودین، اینجا زنبیل بذارین نیشخند

جهت اطلاع: کامنت شماره‌ی 127: مریمی من حاجتم رو گرفتم... دست همتون درد نکنه ... قربونِ دلای پاک همتون برم... مرسی مرسی... ممنون از تو که بانی خیر شدی و ممنون از همه دوستانی که لطف کردند و برام دعا کردند... خدا حاجت دلِ همه حاجتمندان رو بده...

چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*وقتی انرژیت انقدر منفی‌ه، مهمونی نرو. اگر هم میری، سعی کن حال‌ت عوض شه. خوب شی. نه اینکه بقیه رو مث خودت، عصبی کنی.

من تا حالا نشنیدم زندگی کسی با غر زدن، تغییر کرده باشه. با غرغروها قطع رابطه می‌کنم اصلا. انرژی‌شون خیلی منفی‌ه.

سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*پرستار ه. بیشترین خدمت رو کرده به کل مریض‌های فامیل و آشناهاشون. چه عمل زیبایی بوده، چه عمل واجب! چه زایمان بوده، چه آنفولانزا. نشنیدم نق بزنه راه‌ش دور بود و مریض‌ه نق می‌زد و کثیف بود و فلان. و می‌دونم 1 ریال هم بابت این محبت‌ها از کسی قبول نمی‌کنه.

نه نماز می‌خونه، نه روزه می‌گیره، نه به بهانه‌ی زیارت عاشورای اول صبح و خوراک عدسی بعدش، از کار مریضای بیمارستان می‌زنه.

نشنیدم بابت ماجرایی هر چند ناگوار، جزع‌وفزع کنه و جیغ بزنه و ناله کنه و جار بزنه مشکل‌ش رو همه جا. هر وقت کسی رو از دست میده، بی‌صدا اشک می‌ریزه. بعد هم میگه هر کسی قسمتی داره. عمر هر آدمی مشخص‌ه. کاری نمیشه کرد. این چیزا فقط دست خداست. خیلی متین، تمام اتفاق‌های بد زندگی رو می‌پذیره چون معتقد ه اینا همه فقط و فقط تحت فرمان خداست و خواست اون‌ه.

حتی حجاب هم رعایت نمی‌کنه. ببینی‌ش میگی چه آدم بی‌اعتقادی، اما من به ایمان‌ش غبطه می‌خورم. نمیگم نماز خوندن و حجاب داشتن، بی‌ارزش‌ه و ادا ست اما گاهی یه حرکاتی از یه آدمایی می‌بینی که همین بی‌نمازهای بی‌ادعا رو میذاری روی سر ت.

اتفاق تلخی توی فامیل افتاده و من از کس دیگه‌ای شنیدم‌ش. این خانوم حتی به من هم چیزی نگفته. خوش به حال‌ش که انقدر به خدا ش ایمان داره. دکتر فرهنگ می‌گفت ما خدا رو به اندازه‌ی دندون‌پزشک محله‌مون قبول نداریم. از دندون‌پزشک‌مون وقت می‌گیریم. پول میدیم بهش. درد رو تحمل می‌کنیم. در حالی که صورت‌مون ورم کرده و دهن‌مون باز نمیشه، دوباره ازش وقت میخوایم چون بهش ایمان داریم. قبول‌ش داریم. اما تا اتفاقی توی زندگی‌مون میفته، آه و ناله‌مون میره تا آسمون! چون خدا رو قبول نداریم. باور نمی‌کنیم هر کاری می‌کنه، یه حکمتی پشت‌ش هست...

دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*اول آموزش کامل پاکسازی پوست صورت رو بخونید به مناسبت نزدیک شدن نوروز!

دوم، این 2 تا عکس رو ببینید: 1 و 2. عکس‌های دکور جدید برنامه‌ی "به خانه برمی‌گردیم"ه. حالا بهم بگید چرا کاغذ دیواری‌ش اینطوری‌ه؟ یعنی چطوری عکس رو کاغذ دیواری کرده‌ن؟ تا حالا از نزدیک، مدل‌هاش رو دیدین؟ جایی رو سراغ دارین این کار رو انجام بدن؟ قیمت‌هاش رو می‌دونین؟

حالا بریم سراغ نقاشی‌هامون!

یه بنده خدایی - سلام رویا! - که ایشالا دست به خاک می‌زنه، طلا بشه! لطف کرد آدرس یه فروشگاهی رو داد واقع در میدان انقلاب.

اونجا کلا فقط وسایل نقاشی و هنری می‌فروشن. انواع کاغذ و کیف، قلم‌مو، خودکار و ماژیک، پاستل و اسپری‌های رنگی، وسایل ماکت‌سازی، گواش و آبرنگ، ماژیک تی‌شرت و رنگ پارچه. رنگ‌های ویترای و انواع لاینر - خمیر دورگیر - در مارک‌ها و رنگ‌های مختلف و شرمنده هم بودن بابت اینکه رنگ‌هاشون ناقص شده و همه‌ی رنگ‌ها رو ندارن. تنها عیب‌شون این بود که کالاها برچسب قیمت نداشت وگرنه انقدر فروشنده‌هاشون پرحوصله و خوش‌اخلاق بودن که خدا می‌دونه.

من که ذوق‌مرگ! هی می‌پرسیدم این چی‌ه؟ اون برای چی‌ه؟ این چند ه؟ فرق این با اون چی‌ه؟ حتی دادم پلمپ لاینرهام رو خود خانوم فروشنده برام باز کرد و یه کم نقاشی کرد که من اسکوروچ بهش گفتم باید بابت اینا پول بدم. حیف و حروم‌شون نکن! نیشخند

برای پیدا کردن فروشگاه مذکور هم اصلا نگشتم چون توی بی‌آرتی یه دختری سوار شد با کیف بزرگ مخصوص کاغذای نقاشی و مقواهای لوله‌شده. روی کیف‌ش هم خودش نقاشی کرده بود و مهره دوخته بود و کلا معلوم بود هنر می‌خونه. من هم در چشم‌برهم‌زدنی باهاش پسرخاله شدم. اون طفلک هم تمام راه، انواع نقاشی‌هایی که روی پارچه و شیشه انجام داده بود رو برام تعریف کرد و حتی پیشنهاد داد بعد از نقاشی روی پارچه و اینکه رنگ، کاملا خشک شد، 3 بار پارچه رو توی آب سرد بندازم و دربیارم، بعد بذارم خشک شه. بعد که خشک شد، از زیر، اتو ش بزنم. یه پارچه بندازم روی طرح‌ها، از رو هم اتو ش بزنم تا خیال‌م تخت شه که عمرا رنگ‌ها پاک و قاطی‌پاتی نمیشن. که خب از همین تریبون ازش تشکر می‌کنم. خدا خیر ش بده واقعا!

و اما عکس: از سمت چپ، اون خردلی‌رنگ‌ه، رنگ پارچه‌ست با پایه‌ی تینر. یعنی محلول در آب نیست! و پاک نمیشه. از رنگ ویترای - اگر دیده باشی - غلیظ‌تر ه. قیمت 10700. مارک‌ش هم P.B.O هست.

بعدی که آبی آسمانی‌ه، رنگ ویترای‌ه با پایه‌ی تینری. یعنی کوره لازم نداره. همینکه خشک شه، کافی‌ه. دیگه پاک نمیشه. حجم‌ش 45 سی‌سی. قیمت 10700. ایرانی‌ش، 30سی‌سی، 1000 تومن‌ه. یعنی 45 سی‌سی‌ش میشه 1500. و نتیجه می‌گیریم قیمت رنگ خارجی، 7 برابر رنگ ایرانی‌ه.

راستش رو بخواید آبی ایرانی به نظرم خوشرنگ‌تر از این خارجی‌ه بود ولی خب تونع رنگ خارجیا واقعا محشر بود و انگشت‌به‌دهن می‌موندی کدوم رو برداری. من فعلا یکی برداشتم ببینم چطوری‌ه و چون باز هم نتونستم رنگ رو یکدست پخش کنم روی شیشه، الان مقادیری ناراحت‌م و تقصیر رو انداخته‌م گردن سایز قلم‌مو! میگم حتما قلم‌م کوچیک بوده. فرض کن طول و عرض سطح، 6 سانت در 6 سانت بود. قلم‌م هم شماره‌ش 6 بود. کوچیک بوده؟ یا زمین، کج‌ه؟ نیشخند

بعدی، لاینر - خمیر دورگیر - ه مارک Idea قیمت‌ش هم 9 تومن.

بدی‌ش لاینر مارک P.B.O هست که ظاهرا بزرگ‌تر از قبلی‌ه و ارزون‌تر هم هست: 7300. در کل، لاینر طلایی زود فروش میشه اما تنوع رنگ لاینرها هم زیاد بود حتی رنگای عجیب‌غریب هم داشتن!

بعدی هم قلم‌موی شماره‌ی 0 هست به قیمت 1500 تومن.

تهدید: یا به من یاد بدید چطور رنگ رو یکدست پخش کنم یا مجبورید همون رنگای ایرانی رو ببینید بعد از این هم! نیشخند از لاینرها هنوز دل‌م نیومده استفاده کنم. گرون خریدم‌شون خب! شیطان

و حالا نقاشی روی پارچه. در واقع: آموزش مقدماتی نقاشی روی پارچه - شال - با استفاده از: شال، مقوا و سوزن ته‌گرد، قلم‌مو و رنگ مخصوص پارچه.

خب اول شال مذکور رو می‌شورید و اتو می‌زنید مگه اینکه چرک‌نویس باشه!

بعد یه مقوای بزرگ میذارید زیر، شال رو میذارید رو ش و با 2 تا سوزن ته‌گرد، شال رو روی مقوا ثابت نگه‌می‌دارید.

بعد یه الگوی من‌درآوردی می‌کشید و باهاش شابلون درست می‌کنید. متاسفانه امروز انقدر محو رنگ‌ها شدم که کلا یادم رفت سراغ مهر و شابلون‌ رو بگیرم یا حتی یه چیزی مث طلق بگیرم برای شابلون درست کردن - لذا با یه مقوا، شابلون درست کردم.

حالا شابلون رو میذارین روی پارچه و با قلم‌مو رنگ می‌زنید. اینطوری میشه. بعد شال رو میذارید یه گوشه تا خشک شه و مراسم آب سرد و اتو رو انجام بدید.

دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*رفتم فرهنگ‌سرا. به جای اینکه خیلی شیک و مجلسی بشینم توی فنجون، چای بخورم، به خانوم‌ه گفتم توی لیوان یک‌بارمصرف بریزه برام. خب اگه قبلا بود اصلا رو م نمی‌شد این رو بگم حتی!

بعد رفتم بلیط خریدم و نشستم تا در سالن رو باز کنن. یه خانومی اومد کنارم نشست. بعد چند دقیقه گفت ببخشید میشه یه چیزی درباره‌ی خودتون بپرسم؟

خب اینجور وقتا آدم فکر می‌کنه میخوان بپرسن کفش‌ت رو از کجا خریدی؟ مانتو ت رو چند خریدی؟ شماره‌ی رژ لب‌ت رو بگو. از این سوالا که تا دل‌ت بخواد از مردم پرسیده‌م و خجالت هم نکشیده‌م نیشخند اما خانوم‌ه گفت شما پوست‌تون خیلی خوب‌ه! چی کار می‌کنید؟

گفتم بهتر آن است که به جای "به‌به! چه پوست خوبی!"، بگی "به‌به! چه کرم خوبی!" نیشخند

گفت آخه دست‌هاتون هم خوشرنگ‌ه.

گفتم والا دست رو نمی‌دونم ولی صورت‌م رو خوشرنگ کرده‌م. اسم کرم‌ها رو گفتم بهش که دیدم موبایل‌م داره زنگ می‌خوره. لایتراکان بود!

کلا فون‌بوک من دیدنی‌ه. گیلاس، آب معدنی، فلفل، مسافر... کلی اسم مشکوک هست تو ش نیشخند

گفت من دم در م! حالا کجا بیام؟

بلند شدم دویدم دم در. سر راه از کنار یه خانوم آبی‌پوش رد شدم - من هم که عاشق آبی‌سورمه‌ای - دیدم داره نگاه‌م می‌کنه‌ها. من هم نگاه‌ش کردم اما رد شدم. شکر خدا که عکس هم اختراع نشده آدم قبل از قرار گذاشتن، 4 تا عکس از طرف مقابل ببینه. خلاصه دیدم دم در کسی نیست که مشکوک باشه به قدر کافی. باز موبایل‌م زنگ خورد. صدا ش از پشت سر م بود: همون خانوم آبی‌پوش!

فلفل خانوم 2 هفته پیش بهم گفت فکر می‌کرده چاق باشم! امروز لایتراکان می‌گفت تصور می‌کرده من خیلی لاغر و قدبلند باشم. آخه دیدم با تعجب نگاه‌م می‌کنه. اصرار کردم بگه جریان چی‌ه. اون هم گفت. اعتراف می‌کنم خیلی از من، جدی‌تر ه. در مقابل اون، من لوس و ننر م اصلا نیشخند

یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*این و این، شیشه‌های سس هستن که جای گلدون برای نگه‌داشتن قلمه‌ی گیاه می‌تونه استفاده شه! حباب‌هایی که می‌بینید، حباب‌های داخل آب‌ه. یه وقت فکر نکنید روی رنگ‌هاست! این رنگ‌های ایرانی واقعا خوشرنگ‌ن - جز سفید ش که مث لاک غلط‌گیر آبکی‌ه! - و وقتی همه جا تاریک باشه و نور از پشت‌شون بتابه، منظره‌ی بسیار قشنگی ایجاد میشه. متاسفانه باز هم لاینر، گند زد به کار م. و تا تموم نشده، نمیرم یکی بهتر ش رو بخرم!

پ.ن: کسی می‌دونه به این کار چی میگن؟ آیکون پروژه‌ی جدید! مژه

شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*2 تا ویدیو هست برای آموزش سبز کردن سبزه برای عید نوروز و آموزش رنگ کردن تخم مرغ هفت‌سین. کسی بلد ه چطوری میشه اینا رو دانلود کرد؟ البته یه متن، اینجا هست اما نمی‌دونم با فیلم‌ه فرق داره یا نه. این متن، رنگ کردن با مواد طبیعی رو یاد میده و ضمنا تخم مرغ‌ها پخته میشن و قابل خوردن‌ن یعنی تو شون رو قرار نیست خالی کنیم.

ایده‌های دیگه برای تزئین و رنگ‌آمیزی تخم مرغ... خب اعتراف می‌کنم واقعا به دل‌م مونده سبزه سبز کنم افسوس ماجرا از این قرار ه که خانواده‌ی مادری من، هر سال حتما چند تا سبزه میذارن برای عید. مامان من هم خب همیشه دیده بوده و براش عادی بوده تا اینکه ازدواج می‌کنه. وقتی حرف سبزه گذاشتن برای عید میشه، مادربزرگ پدری من، هراسون میگه یه وقت سبزه نذاری‌ها! سبزه به ما نمیفته. من هر دفعه سبزه گذاشتم، اون سال یکی مرد!

مامان میگه خب هر سال یکی می‌میره، یکی به دنیا میاد. چه ربطی به سبزه داره؟ خلاصه مادربزرگ‌م، اصل زیر بار نمیره. مامان‌م هم برای خودش سبزه میذاره. عدل اون سال نمی‌دونم کی می‌میره. مادربزرگ‌م هم گیر میده که من بهت گفته بودم. تو گوش ندادی و خلاصه کفر مامان‌م رو درمیاره.

سال‌ها بعد، یه بار حرف سبزه شد، من عمدا گفتم میخوام سبزه بذارم. باز مادربزرگ‌م با قیافه‌ای کاملا حق‌به‌جانب، ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای سبزه‌ای! رو تعریف کرد. من هم گفتم که ربطی نداره واقعا.

خب می‌دونید من کلا به حرف کسی اهمیت نمیدم چون همیشه یکی هست یه چیزی بگه و شما رو ناراحت کنه. پس دلیلی نداره به همه‌ی حرفای مردم اهمیت بدین. ولی مامان رفت سبزه خرید و نذاشت من سبزه بذارم. گفت ول کن. من حوصله‌ی حرفای اینا رو ندارم.

امسال باز گفتم سبزه! مامان گفت نه. گفتم خرافاتی نشو مامان. چه ربطی داره؟ گفت پاشم جارو بزنم! - شب بود یعنی هوا دیگه تاریک شده بود - گفتم ننننننننننننننننننه!

خجالت خب من خودم کمی خرافاتی‌م. مثلا نمیذارم کسی توی چارچوب در بشینه یا بایسته. میگم اندوه میاره. یا بیا داخل یا بیرون وایسا! یا نمیذارم شب، کسی جارو بزنه. میگم برکت رو می‌بره. یا میگم آدم نباید دست‌ش رو با لباس‌ش خشک کنه. فقر میاره. مامان هم میگه چطور اینا که تو میگی درست‌ه، فقط ماجرای سبزه غلط‌ه؟ خنثی

عجیب‌ترین خرافه‌ای که تا حالا شنیدی، چی بوده؟

به کدوم خرافه واقعا اعتقاد داری؟ این و این رو هم ببین. جالب‌ه.

و لطفا اگر سایت خوب برای آشپزی، تزئین، هنر و این چیزا می‌شناسید یا همیشه می‌خونید، معرفی کنید. ممنون لبخند

شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*من هر وقت بتونم ویترای حرفه‌ای درست کنم، قالی ببافم، نقاشی روی پارچه کار کنم، تیکه‌دوزی هم یاد بگیرم، دیگه رسما از دنیای هنر، خداحافظی می‌کنم! پررو هم خودتی نیشخند

ساده‌ترین حالت قابل تصور

ساده و کاربردی

نقاشی روی تی‌شرت (کلا نقاشی روی لباس)

طراحی روی پارچه

نقاشی روی پارچه

آموزش نقاشی روی پارچه

چاپ باتیک

گالری

این عکس‌ها

نگاه نو

صنایع دستی ایران

صنایع دستی و انواع آن

چطور ماهی بکشیم؟ چطور مار بکشیم؟

پ.ن: اینجور که من منوجه شدم، میشه از رنگ‌های آکریلیک برای نقاشی روی پارچه استفاده کرد اما بهتر ه رنگ مخصوص نقاشی روی پارچه رو استفاده کنیم چون شفاف‌تره و کاملا مخصوص این کار ه و مث رنگ‌های ویترای، بهترین مارک‌ها ال‌بی و پ‌ب‌او هستن. و باز هم مث ویترای، ماژیک مخصوص این کار هم وجود داره.

جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*سال‌ها و حیوانات (طالع‌بینی)

جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*چند ماه پیش، مامان یه لباسی خرید که فروشنده‌ش موقع فروش، کلی از جنس و کیفیت‌ش تعریف کرد که به‌به و چه‌چه. ولی خب همه‌ی تعریف‌هاش الکی بود چون لباس مذکور با یک بار پوشیدن‌، یک سایز گشاد شد. فروشنده هم گفته بود این جنس، هیچی‌ش نمیشه. خراب شد، مال خودم!

خب من و مامان رفتیم به فروشنده بگیم که جنس‌ش مال خودش! ولی فروشنده اصلا خوب برخورد نکرد و گفت این رو چی کار کردین؟ کی پوشیده اینطوری‌ش کرده؟ خلاصه ادا درآورد. مامان من حساس. خیلی بهش برمی‌خوره از برخورد بد، مخصوصا وقتی کسی اینطوری ادا دربیاره و بگه تو دروغگویی!

خلاصه ما لباس رو دادیم بهش که برگردونه به شرکت. خب این واقعا چیز عجیبی نیست. من یه بار شلوار توخونه‌ای خریدم از هالیدی. همون یک ساعت اول، رو ش چند قطره چای ریخت. من هم درآوردم‌ش با آب شستم. پاک نشد! انداختم‌ش توی ماشین لباس‌شویی. وقتی در ش آوردم، چند جا رنگ‌ش رفته بود. رنگ خودش آبی روشن بود. اما کلی دایره‌دایره رنگ‌ش رفته بود و سفید شده بود.

خب مسلما کمرویی رو گذاشتم کنار و رفتم خیلی محترمانه گفتم اینطوری شده. اونا هم شلوار رو ازم گرفتن و گفتن برمی‌گردونن کارخونه. خواستن 2 هفته بعدش پیگیر شم. 2 هفته بعد وقتی رفتم، گفتن ایراد از محصول ما بوده و شما یه لباس دیگه بردار ولی کلا لباسا رو پشت‌ورو بندازید توی ماشین و از پودر آنزیم‌دار استفاده نکنید اصولا چون علاوه بر لکه‌ها کلا رنگ لباس رو می‌بره هرچند در این اولین شستشو واقعا ایراد از محصول ما بوده که انقدر رنگ‌ش رفته.

ولی توی این ماجرا که دارم میگم، فروشنده عملا گفت این لباس رو کسی پوشیده که سایز ش این نبوده یا کلا خیلی پوشیده شده! بعد هم با منت گفت بذار ببینم عوض‌ش می‌کنن شرکت یا نه؟

2-1 بار سر زدیم و هر بار گفتن فروشنده‌هه نیست. تا اینکه امروز داشتیم از اونجا رد می‌شدیم. مامان گفت لباس رو یادم‌ه اما اصلا رو م نمیشه باز برم سراغ‌ش. گفتم یعنی چی؟ پول دادیما. خلاصه کشون‌کشون بردم‌ش.

فروشنده امروز سرحال بود و کلی احوالپرسی کرد. اول ماجرای لباس رو یادش نبود واقعا و گفت مگه نبردین‌ش؟ بعد گفت آهان! یادم اومد. من کلا با اون شرکت دعوا م شد سر لباس شما و یه ماجرای دیگه. خب وایسید پول‌تون رو پس بدم.

مامان گفت نه. من نیومدم پول‌م رو پس بگیرم. چون خودتون گفتید اگر لباس ایرادی داشت برای تعویض بیام، اومدم! فروشنده گفت خب دیگه از اون جنس ندارن که من بخوام تعویض کنم. شما یا یه چیز دیگه به همون قیمت بردارید یا وایسید پول‌تون رو بدم.

مامان هم گفت نه. و خداحافظی کرد اومد بیرون!!! فروشنده گفت چرا رفت مامان‌ت پس؟ گفتم خب لابد فکر می‌کنه شما ناراضی هستین. به حلال و حروم بودن، شدیدا حساس‌ه.

فروشنده گفت نه من راضی‌م. دیگه چی کار کنم؟ گفتم یا پول رو بدم یا یه لباس دیگه بردارید. برو بیار مامان‌ت رو. اگه نیومد، بیا برای خودت یه چیزی بردار اصلا.

اومدم بیرون. به مامان گفتم چرا اینطوری کردی؟ دیگه چی کار کنه بیچاره آخه؟

مامان خیلی قیافه‌ش ناراحت بود. گفت ندیدی چطور بهم گفت که لباس رو 100 بار پوشیده‌م و حالا الکی اومده‌م برای تعویض؟ گفتم بابا فروشنده‌ها حرف زیاد می‌زنن. این رو هم گفت که حاضر ه پول‌ت رو برگردونه. خب می‌گرفتی دیگه. 4 ماه معطل چی بودیم پس؟

مامان گفت نمیخوام. ول‌ش کن. گفتم خودش قسم می‌خوره راضی‌ه. شما هم پول دادی اما استفاده‌ نکردی از لباس. پول مفت داریم مگه؟

ولی مامان راضی نمی‌شد که نمی‌شد. می‌گفت 2 ماه پیش باهام این برخورد رو کرد و اینطوری گفت. آخر خسته شدم گفتم به من مربوط نیست. از نظر من، برخورد ت اشتباهه و باید بری حق‌ت رو بگیری. حالا نمیخوای، خب پول خودت رفته. به من چه!

خب کجای این پول، حروم‌ه؟ شما بگید!

جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*امشب رفتم یه تقویم جیبی 92 خریدم - هر سال، تقویم روان‌شناسی می‌خرم معمولا. از اینا که آخر ش توصیه‌هایی داره مبنی بر بی‌خیالی و الکی‌خوشی نیشخند - و مث همیشه اول از همه، لحظه‌ی تحویل سال رو نگاه کردم. دیدم عید، پنج‌شنبه‌ست حدود ساعت 2 و نیم بعدازظهر! فکر کن! خیال باطل من عاشق پنج‌شنبه‌م، مخصوصا ساعت 2 تا 3 بعدازظهر ش.

 پ.ن: خب من کلا آدم خیلی بادقتی‌م! نمی‌دونم چطور چهارشنبه رو پنج‌شنبه خوندم! ذوق‌م کور شد کلا خنثی

جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: نوروز
Share

*دیشب هی به ظرفای روی اپن نگاه کردم، هی فکر کردم اگه بشورم‌شون، خب پاک میشن نقاشیام. درست‌ه خیلی حرفه‌ای نیستن و خمیر دورگیر م اصلا پف نکرده و چند نفر از دوستان، در کمال حسادت و تنگ‌نظری لطف کردن تربیت‌شون رو به رخ‌م کشیدن و من هم نوشته‌هاشون رو انداختم توی سطل آشغال چون جا ش همونجا بود ولی دل‌م نمی‌خواست اولین کارهام پاک شن و از بین برن.

از طرفی تحمل جای انگشت روی ظرفا رو نداشتم. برای همین در عملیاتی انتحاری! بهترین ظرف‌م رو برداشتم بردم شستم با ابر و مایع ظرف‌شویی. و در کمال ناباوری، رنگا قاطی نشد! بعد فکر کردم راستی چرا وقتی دست‌م رنگی میشه، با آب می‌شورم پاک نمیشه؟ متفکر

و امروز اتفاقی دیدم روی ظرف رنگا خیلی ریز نوشته تینری!!! یعنی اینا قابل شستشو هستن و من بیخودی خودم رو دق داده بودم. خب از این کشف بزرگ، خیلی خوشحال‌م و پیام دیگه‌ای ندارم.

پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*من همیشه آدم خیلی جدی‌ای بودم اینطوری حتی خنثی البته در کل، برای دوستان صمیمی، دوست بدی نبودم به نظر خودم! اما مساله این بود که باید کسی خیلی من رو می‌شناخت تا می‌فهمید چطوری‌م. گاهی خودم تعجب می‌کردم چطور دیگران باهام دوست میشن وقتی انقدر جدی‌م؟!

در راستای ترک برخی اخلاق‌های ناخوشایند، چند وقتی‌ه سعی می‌کنم بیشتر لبخند بزنم. استاد ما کلا بر خلاف ظاهر ش، آدم خیلی شوخی‌ه و امکان نداره کلاس‌ش تشکیل شه و ما بدون خنده بیاییم بیرون. هر طور شده یه خاطره‌ی بامزه میگه که ما رو بخندونه. خیلی قشنگ‌ه که هر کس از کلاس‌ش میاد بیرون، جای اینکه اخمو یا خواب‌آلود باشه، لبخند روی صورت‌ش‌ه.

خلاصه از روز اولی که من پا م رو گذاشتم اونجا، لبخند می‌زدم طوری که الان برام عادت شده. بقیه هم همینطوری عادت کرده‌ن. مثلا مسئول آموزش کلا جدی‌ه اما من رو می‌بینه، مجججبور میشه لبخند بزنه چون من لبخند می‌زنم.

بچه‌های کلاس هم انصافا خیلی خوب‌ن. یادم‌ه محل کار سابق‌م اصلا خوب نبود محیط‌ش و من گذاشته بودم به حساب بدشانسی‌م اما دکتر فرهنگ می‌گفت اصلا اینطوری نیست که شما اتفاقی با کسی، دوست یا همسایه یا همکار شی. هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. هر کسی وارد زندگی‌ت میشه رو خودت با فکرها و رفتار و برخورد و حتی حساسیت‌های خودت جذب کردی. (هر آدمی رو میشه از دوستاش شناخت: 1 و 2) هر اتفاقی برای ما درس و پیامی داره. اگر از آدمایی که جذب کردی، راضی نیستی، باید اول خودت تغییر کنی. خودت درست بشی، دنیا ت هم درست میشه چون آدمای دیگه‌ای رو جذب می‌کنی.

و من این رو دارم عملا به چشم‌م می‌بینم! باور تون نمیشه. ترغیب شده‌م خوب‌تر باشم چون از نتیجه‌ش خیلی راضی‌م. این رو وقتی فهمیدم که دیروز صبح یه شماره‌ی ناشناس، 3 بار باهام تماس گرفت و من هم طبق معمول، جواب ندادم. بعد مسج زد که من فلانی‌م - خانوم طلایی - کلی هم توضیح نوشته بود که چقدر پیش مسئول آموزش، قسم خورده که کار ش فوری‌ه و شماره‌ی بچه‌ها رو نداره. می‌گفت من چهره‌ها و صداها رو می‌شناسم اما اسم‌ها رو نمی‌دونم.

گوشی رو که برداشتم، گفت وای خدا رو شکر. چقدر دوست داشتم شماره‌ی شما رو بدن بهم. بنده خدا کلی هم تعارف کرد تا بگه چی کار داره... اگه به رو ش لبخند نمی‌زدم، امروز با خوشحالی می‌دوید طرف‌م باهام دست بده؟ فکر نکنم!

چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*با این مطالب و همون وسایل، دیروز اینا رو نقاشی کردم. وقت‌گیر ه اما خیلی سرگرم‌کننده‌ست لبخند کلا کار دست باعث میشه نتونی به چیزی فکر کنی و تمام حواس‌ت متمرکز باشه روی همون کار. ویترای رو به تمام بی‌اعصاب‌های دوست‌داشتنی جمع، توصیه می‌کنم.

مدل نقطه‌نقطه‌ای‌های رنگی‌رنگی!

مدل گل و پنجره!

مدل قلب!

مدل وصله! البته تو ش رنگی باشه، نمای قشنگ‌تری داره.

مدل ماه و ستاره! که با چسب اکلیلی کار کردم. دیشب خیلی حجیم و خوشگل بود اما صبح کلا پف‌‌ش خوابید. در کل چسب اکلیلی رو توصیه نمی‌کنم مگر نوع مرغوب‌ش رو که بشه باهاش بنویسی و خط بکشی و مجبور نشی اینطوری فله‌ای کار کنی. خمیر دورگیر من ایرانی بود که خب متاسفانه اصلا حجم نداره و رنگ‌ها از شکل‌ها می‌زنن بیرون. باید خیلی دقت کنم و این، کار رو سخت می‌کنه.

برای گل‌های ریز، قلم کوچیک‌تری لازم بود که نداشتم. فعلا فقط یه قلم 6 دارم.

کلا خمیر دورگیر، طلایی یا مشکی‌ش جلوه داره. نقره‌ای‌ش رو زیاد دوست ندارم مگر روی سطوح تیره. فعلا که افتاده‌م به جون لیوان‌های خونه. نقشه‌ی بعدی‌ش هم کل شیشه‌های توی کابینت‌ه و گلدون‌ها نیشخند خلاصه حواس‌تون باشه. دو دقیقه اینجا وایسید، رنگی میشید.

چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*اول یه چیزی بگم. من نمی‌دونم تعصب دقیقا چی‌ه تعریف ادبی‌ش اما لطفا کسی نره سراغ دهخدای خدابیامرز! فکر کنم میشه تعصب رو اینطوری معنی کنیم: اینکه دودستی بچسبی به پیش‌فرض‌های ذهنی‌ت و هیچ حرف تازه‌ای رو نتونی قبول کنی یا حتی بهش فکر کنی.

شما که غریبه نیستین! من یه زمانی دقیقا اینطوری بودم اما روزگار بهم فهموند نگرش‌م غلط‌ه. البته نمیگم آدم به راحتی از اصول‌ش دست بکشه. به هر حال هر آدمی قوانین خاص خودش رو داره. بایدها و نبادیهای خودش رو داره. اما بد نیست بتونیم بدون اینکه از عصبانیت، قرمز شیم یا رگ گردن‌مون بزنه بیرون، حرفای دیگران رو هم بشنویم. ازشون یاد بگیریم یا بهشون بگیم فلان نگرش‌شون زیاد منطبق بر واقعیتی که ما می‌شناسیم، نیست. هر کس تا اینجا رو قبول داره، ادامه‌ی مطلب رو بخونه.


???????
سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*دیروز تا عصر داشتم عکس دانلود می‌کردم. امروز رفتم انقلاب، وسیله خریدم. از راه‌ نرسیده هم نقاشی کردن رو شروع کردم. خدا می‌دونه چه لذتی داره لبخند

 

دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*نمی‌دونم چطوری‌ه که قبسیوگ تعطیل‌ه اما به روش‌هایی میشه دید ش. اما دقیقا در همون حین، نمیشه رفت بوطیوب! الان من چند تا ویدئوی آموزشی رو لازم دارم واقعا. فقط هم اونجا هست متاسفانه. چی کار کنم؟

دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*اون روز قبل از کلاس با خانوم بنفش حرف زدیم. قرار شد به استاد یه پیشنهادی بدیم. سر کلاس من داشتم با استاد حرف می‌زدم. خانوم بنفش هی ایما و اشاره می‌داد که اون پیشنهاد رو هم بگو. گفتم. استاد گفت باشه. الان غایب زیاد داریم. دفعه‌ی بعد بگید. اگر تصویب شد، من حرفی ندارم.

باز خانوم بنفش روی صندلی بالا پایین می‌پرید که مریمی! بپرس امتحان چطوری‌ه. من هم پرسیدم. چون سوال خودم هم بود. در ثانی، دلیلی نمی‌دیدم نپرسم. ولی متوجه هم نشدم خانوم بنفش که از قضا اصلا هم کم‌رو نیست، چرا خودش اینا رو نمی‌پرسه. اهمیتی هم ندادم.

دیروز دوباره قبل کلاس، خانوم بنفش یه سوالی داشت. گفتم اتفاقا سوال من هم هست. سر کلاس باز دیدم ریزریز داره میگه این رو هم از استاد بپرس. دیگه مث وروره‌جادو شده بود داشت می‌رفت روی اعصاب‌م. خیلی بی‌تفاوت گفتم آره اون رو یادم‌ه. بپرس از استاد!

خانوم بنفش، چشماش رو تنگ کرد و وارفت رسما. ولی من هر چی فکر می‌کنم نمی‌فهمم چرا آدم باید سوال خوبی داشته باشه اما از استاد نپرسه. بعضی سوالا نشون میدن طرف درس رو کلا گوش نداده یا نخونده. اما خانوم بنفش که هم گوش میده، هم هر جلسه کل جزوه رو می‌بلعه، چرا مث بچه‌مدرسه‌ای‌ها سعی می‌کنه یه نفر دیگه رو بندازه جلو؟ متفکر شاید هم واقعا فکر می‌کنه بچه‌مدرسه‌ای‌ه. البته یه بار از دهن‌ش پرید گفت 33 سال‌ش‌ه و یه بچه هم داره.

شاید هم حس می‌کنه لوندی‌ش با پرسیدن سوالای جدی به‌هم‌می‌ریزه خنثی دختر مجرد این اداها رو دربیاره من زیاد بهش سخت نمی‌گیرم اما زن متاهل بچه‌دار چرا آخه؟

یکشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*ویترای روی آینه، شیشه، چوب و ظروف

نمونه کار 

کل این بلاگ

باز هم نمونه کار ویترای، و اینجا

الگوهای خام / طرح‌های ساده ویترای

طرح‌های خام اسلیمی هم فکر کنم خوب باشن برای ویترای.

آموزش مقدماتی

آموزش نقاشی روی شیشه از سایت گل‌آباد

آموزش نقاشی روی تنگ ماهی هفت‌سین

ویترای روی ظروف

نقاشی روی شیشه

ویترا روی شیشه و آینه، روی بطری و سفال رنگی، روی ظروف

خصوصیات رنگ‌ها

سایت‌های دیگه: 1.. 2.. 3..

توضیحات دیگه: یکی نوشته بود بهترین مارک رنگ ویترای و لاینر ش، مارک ال‌بی هست. یکی دیگه نوشته بود مارک تکستایل بهترین‌ه برای شیشه و سرامیک و حتی پارچه.

رنگ‌های محلول در آب، کار کردن باهاشون راحت‌تره و قلم‌مو راحت‌تر تمیز میشه. البته به جای قلم‌مو میشه از گوش‌پاک‌من یا قطره‌چکون هم استفاده کرد. فکر کنم سلیقه‌ای‌ه بیشتر.

پرسش و پاسخ

محصولات جانبی ویترای

نقاشی روی شیشه، آوای هور و ماهور، تزئین گیلاس یا جام، بانوی زیبایی

یکشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*یه چیزی رو اول بگم. وقتی کسی درباره‌ی مثلا فلان برخورد من حرف می‌زنه، داره درباره‌ی فلان برخورد م حرف می‌زنه! داره از فلان برخورد م ایراد می‌گیره، معنی‌ش این نیست که کل شخصیت‌م رو داره زیر سوال می‌بره. مگه اینکه به جای "فلان برخورد ت خوب نبود" بگه "تو کلا بد ه اخلاق‌ت". این 2 تا خیلی با هم فرق دارن.

با این مقدمه میرم سر اصل مطلب:

دوستی داشتم که دختر فوق‌العاده باهوشی بود اما درس‌خون نبود. حالا دوست نداشت بخونه یا تنبل بود یا هر چی رو نمی‌دونم. فقط می‌دونم باهوش بود و درس‌نخون. این بنده خدا یه رشته‌ی خیلی شیک و مجلسی رو آزاد خوند، بعد ارشد هم یه رشته‌ی مجلسی دیگه خوند!

خب؟ کسی که اهل درس نیست، شاید با هر تراز و هر رتبه‌ای بالاخره کارشناسی یه جا قبول شه - شکر خدا کنکور آزاد هم حذف شد دیگه رسما راحت شدن ملت - اما ارشد واقعا نباید الکی باشه. فکر کردم اوه! فلانی ترکونده. دم‌ش گرم. چه درس‌خون شده.

بعد که دیدم‌ش و صحبت می‌کردیم، گفت از یکی از همین پردیس‌ها مدرک گرفته. یعنی فکر کن این آدم، پول داده رفته مدرک ارشد گرفته. حتی در حد ارشد آزاد هم نبوده یعنی. مجازی‌ش هم جور نشده، حالا از پردیس‌، مدرک گرفته.

بعد دارم فکر می‌کنم به دوستای دیگه‌م که مثلا 2 سال شبانه‌روز خوندن تا یه دانشگاه دولتی اسم‌ورسم‌دار قبول شن. الان یعنی این 2 تا برابر ن؟

البته میشه مثبت‌تر هم نگاه کرد. به هر حال دانشگاه و دانشجو خرج داره. بخشی از مخارج‌ش از محل شهریه‌های بچه‌های شبانه تامین میشه و این مجازی‌ها و پردیسی‌ها. هرچند شبانه‌ها هم پایین نیست ترازهاشون.

آخر هم کی شغل بهتری نصیب‌ش میشه؟ دیگه گفتن نمیخواد...

شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*بعضیا میگن هر کس هر جا به دنیا اومده، اهل همونجاست! مثلا اگه بچه‌ی یه زن و شوهر مشهدی، توی شیراز به دنیا بیاد، بچه‌شون می‌تونه بگه شیرازی‌ه!

بعضیا میگن نه! هر کس 3 نسل‌ش توی شهری به دنیا بیاد، میشه اهل اون شهر. مثلا کسی که خودش، پدر و مادرش، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هاش متولد تهران باشن، میشه اهل تهران. (البته اهل تهران بودن، باعث افتخار محسوب نمیشه مسلما)

بعضیا دلی برخورد می‌کنن. مثلا میگن من اصالتا اهل این شهر م اما دوست ندارم اینجا رو. از فرهنگ‌ش خوش‌م نمیاد. هر کی هم سوال کنه، نمیگم اهل اینجا م. یه شهر دیگه رو میگم.

بعضیا توضییح میدن که خودشون و پدر و مادر و پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هاشون متولد و بزرگ‌شده‌ی کجا ن و نتیجه‌گیری رو میذارن به عهده‌ی خودت.

حالا لطفا بنویسید اهل کدوم شهرید... تا یه چیز دیگه بگم توی پست بعد.

شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*دوستان گرامی!

لطف بفرمایید وقتی کامنتی می‌نویسید که جواب داره، ایمیل‌تون رو بذارید تا جواب براتون ارسال شه. واقعا برام سخت‌ه دونه‌دونه بیام برای وبلاگ‌ها کامنت بذارم. بذارید به حساب بی‌حوصلگی و بی‌اعصابی من. ولی لطف کنید ایمیل‌تون رو بنویسید.

بعضیاتون که حتی ایمیل هم نمی‌نویسید. فقط یه اسم. اون هم نه عنوان وبلاگ‌تون. اسم خودتون رو می‌نویسید! خب من همه‌ی آدرسا رو که حفظ نیستم. راستش اگر آدرس‌هاتون رو بخونم، حفظ میشم. برای همین، عمدا نمی‌خونم. بعد اینجور وقتا مجبورم توی این لیست طویل، بگردم که خب عملا حوصله‌ش رو ندارم. پس لطفا ایمیل‌تون رو بذارید حتما.

پ.ن: بانوی بارون! بلاگ تو کدوم‌ه؟!

شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*کسی اینجا هست خیلی هنرمند باشه یه راهنمایی کنه من رو؟

ماجرا از اونجا شروع شد که من چند تا مغازه می‌شناسم که خرت‌وپرت‌های مدل سنتی می‌فروشن. مانتو، شلوار، دامن، کفش، روسری، شال، بدلیجات، دکوری، دیوارکوب، لیوان، استکان، لاله‌عباسی، رومیزی هندی، رومیزی ترمه، جانماز کار دست، کاور کوسن، کوسن‌های چهل تیکه‌دوزی، کیف پول، کیف لوازم آرایش. تی‌شرت حتی. خب طبیعتا من عاشق این مغازه‌هام و هر بار گذر م اون اطراف بیفته، وایمیسم تماشا می‌کنم و از این همه هنر، لذت می‌برم. اگه رشته‌ی هنر سنتی ایرانی وجود داشت، من هم می‌خوندم...

چی داشتم می‌گفتم؟ آهان! هر دفعه اونجا میرم، عاشق یه چیزی میشم. یه سری بند می‌کنم به مانتو و شال. دفعه‌ی بعد فقط کفشا چشم‌م رو می‌گیرن. یه بار فقط بدلیجات‌ش رو می‌بینم، این بار هم کوسن‌ها و رومیزی‌ها رو دوست داشتم. خب بعضیاشون ترمه بودن و چیزی نبود که توی خونه بتونی درست کنی اما بعضی کاور کوسن‌هاش، پارچه‌های نسبتا معمولی بودن اما رو شون کار شده بودبا دست.

متاسفانه حافظه‌ی من اصلا بصری نیست. تصویر یادم نمی‌مونه. مگه اینکه اجازه بخوام برای عکس گرفتن - که خب فکر نکنم هیچ آدم عاقلی چنین اجازه‌ای بهم بده - یا اینکه هر بار برای پرورش نیروی تخیل هم که شده، سعی کنم 2-1 مدل‌ش رو یادم بمونه.

می‌دونی؟ رومیزی‌های هندی در نگاه اول قشنگ‌ن اما کلا چشم آدم رو می‌زنن زود و ایرانی‌ها اینطوری نیستن. روح‌نواز ن. ازشون خسته نمیشی. سوال‌م این‌ه که کسی اینجا هست از این هنرها سر دربیاره؟ مثلا این بلورها که رو ش با رنگ‌های طلایی و سبز براق نقاشی می‌کنن و وقتی از کوره درمیاد، رنگا حجیم میشن، اسم‌ش چی‌ه؟ درباره‌ی میناکاری چیزی می‌دونین؟ کسی هست مثلا دوخت کوسن و بالشتک بلد باشه؟ یا سرمه‌دوزی و کارایی شبیه اینا؟

اگه سایت هم خوب می‌شناسین، معرفی کنین، ممنون میشم. امروز چند سایت پیدا کردم. لینکاش رو میذارم فکر کنم جالب باشه.

طرز ساخت - دوخت، دوختن، آموزش - کوسن پوفی (گرد، دایره‌ای، توپی)

آموزش ساخت کوسن فانتزی چهل تیکه

آموزش ساخت کوسن در سایت بیتوته

مدل‌های مختلف کوسن 

تزئین کوسن و بالشتک

سِرمه‌دوزی روی ترمه

آموزش سرمه‌دوزی

چاپ کلاقه‌ای

ترمه کهن

گالری تصاویر ترمه رو هم نگاه کنید دل‌تون آب شه.

فروشگاه صنایع دستی

من حتی میناکاری و کاشی‌کاری هم دوست دارم. معرق و منبت‌کاری هم همینطور. اگه ساکن اصفهان یا شیراز بودم و این چیزا دم دست‌م بود، حتما یاد می‌گرفتم و کار می‌کردم. شغل‌های اینطوری خیلی لذت‌بخش‌ن. مخصوصا نقاشی روی شیشه (ویترای). یه تنگ ماهی رو با 2 تا طرح ساده که رو ش نقاشی شده، قیمت زده بودن 25 تومن. یه دونه کاور کوسن منجوق‌دوزی‌شده 25 تومن. اینا رو خودم آدم بتونه درست کنه، جدا از بحث مالی ماجرا، خیلی لذت‌بخش‌ه. هنر واقعا حال آدم رو خوب می‌کنه. اینجا رو حتما ببینید.

 

این مناظر زیبا رو هم از دست ندید.

این هم برای دوستانی که نمی‌دونن مرصع‌کاری چی‌ه.

آموزش هنر میناکاری (اصلا نمی‌دونستم چطوری‌ه)

میناکاری در اصفهان

خونه‌ی ایرانی

 

شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*به این سوال سخت، پاسخ دهید! و این...

جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از آرشیو
Share

*"وننزّل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمومنین... و از قرآن آنچه شفا و رحمت است، برای مؤمنان نازل می‌کنیم". "سوره‌ی اسرا، آیه‌ی82

به پیشنهاد دوستان، میخوایم یه ختم سوره‌ی حمد بذاریم برای شفای چند تا بیمار. برای هر کدوم 70 بار سوره‌ی حمد. تا الان، من 7 نفر رو می‌شناسم که به این دعا نیاز دارن. اگر خدای نکرده شما هم مریض دارین، بگید برای هر کدوم 14 بار سوره‌ی حمد رو بخونیم به نیت شِفا و سلامتی کامل.

این ختم، فقط یک روز انجام میشه. پس تداخلی نداره با ختم کسانی که توی گروه یک یا دو هستن.

من حس این بیمارها و خانواده‌شون رو خوب می‌فهمم. فکر می‌کنم این دعاها کمترین کاری‌ه که به شکرانه‌ی سلامتی‌مون می‌تونیم انجام بدیم. ایشالا برای اونها باعث تسکین درد بشه و مایه‌ی سلامتی. بسم‌الله!

1. مریمی

2. چیکا

3. فلفل خانم

4. شیدا

5. پیرامید

6. تمشک خانوم

7. آفرین بانو

8. قندک بانو

9. نفیسه

10. یاسی

11. مستانه

12. اطلس

13. غزال

14. مرگل

15. Pola

16. یه مریم جدید

17. مرسده

18. زهرا

19. سما

20. رویا

21. فاطمه

22. Tecton

23. پژواک

24. خانوم وکیل

25. مهبانو

26. مریم ف

27. پانیذ

28. مامان ساغر

29. لیلا

30. بانوی بهمن ماه

31. مهشاد

32. نیلی

33. دخترخانوم

34. مهرانگیز

35. بهاردخت

36. مریم

37. خانوم میم

38. مژده

39. راضیه

40. هدی

41. خانوم کوچولو

42. مینو

43. نازنین مریم

وقتی قرار گذاشتیم، یه روز خاص، ایشالا هر کدوم‌مون 14 بار سوره‌ی حمد رو می‌خونیم با این دعا که خداوند! بر تن تمام بیماران، لباس عافیت بپوشان:

پسر کوچولو، سارا، یک پدر، سودابه، یه دختر جوون، یه مادر، الهه، مامان پانیذجون، آقای شیرزاد، مونا، یه نی‌نی که هنوز به دنیا نیومده، پسرکوچولوی مامان‌مژده، پروانه، لیلا، حسین، غزاله، یه پسر جوون، امیر، داوود، نی‌نی زهراسادات، صاحب بلاگ آش قلم‌کار، زهرا، پدر نویسنده‌ی بلاگ شاه‌بلوط، اعظم، یه نی‌نی، خلیل.

خدای نکرده اگه کس دیگه هم هست بگید اسم‌ش رو اضافه کنم.امیدوارم بشه پنج‌شنبه‌ی همین هفته، ختم رو اجرا کنیم ایشالا.

پ.ن: قرار ما فردا، پنج‌شنبه!

پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*چند تا پیرهن آستین بلند و بافتنی گیگیلی خریده‌م با کلی ذوق، بعد سر سیاه زمستون، توی خونه تی‌شرت می‌پوشم حتی اگه سرد م شه!

پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*چند تا تکیه‌کلام ناجور داشتم که هر وقت می‌گفتم، مامان می‌گفت نگو. عادت می‌کنی. جلوی یکی از دهن‌ت می‌پره، بعد خجالت‌ش می‌مونه برات. هیچ‌جوری هم نمی‌تونی درست‌ش کنی.

من هم که حرف‌گوش‌کن! نیشخند

مثلا خاله‌جان داشت حرف می‌زد. یهو یه چیزی پیش میومد، یادش می‌رفت چی داشت می‌گفت. می‌پرسید "چی داشتم می‌گفتم؟" من هم بلافاصله جواب می‌دادم "چرت‌وپرت! حرف مفت! حرف درست هم می‌زنی تو مگه؟" نیشخند

یه بار مامان از بیرون اومد، هم می‌خواست خفه‌م کنه، هم خنده‌ش گرفته بود. گفت مریمی! هی میگم درست حرف بزن. الان دوست‌م داشت یه چیزی تعریف می‌کرد. یهو وسط حرف، یادش رفت چی داشت می‌گفت. پرسید "چی داشتم می‌گفتم؟" من هم نزدیک بود بگم: "حرف مفت!". از بس که تو میگی. درست حرف بزن خب.

گفتم حالا نگفتی که مامان! نیشخند

نمونه‌های دیگه‌ای هم بود که خوشبختانه ترک‌شون کردم و یادم نمیاد. ولی دیشب، داشتم با یه بنده‌ خدایی که خیر سرم باهاش رودرواسی کردم، چت می‌کردم. حالا رودرواسی که نه ولی شوخی هم نداریم. جدی شیک و مجلسی داشتیم حرف می‌زدیم. یهو پرسید "شما کجا میشینین؟" منظورش این بود که خونه‌تون کجاست؟ من هم خیلی رسمی جواب دادم: روی مبل! نیشخند

چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*یه خاطره‌ی فرهیخته‌وار بگم:

معلم زبان: مریمی! فرق appointment و date رو می‌دونی؟

- بله! اولی برای قرارهای رسمی و کاری‌ه، دومی با اهداف دیگه‌ست! {#emotions_dlg.e28}

معلم‌م: مثلا May I date you in? May I date you out که یعنی داری بیرون با طرف، قرار میذاری یا توی خونه‌ت. حالا یه سوال: اگه با کسی appointment گذاشتی و طرف، خیلی خوش‌تیپ بود، تکلیف‌ چی‌ه؟

- خب بعدا باهاش date هم میذاری! (صدای خنده‌ی حضار)

معلم: آفرین! معلوم‌ه شاگردای خوبی هستین. ادامه‌ی درس...

چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*هیچ‌وقت آدم ماست‌مالی‌کردن نبوده‌م. در هیچ زمینه‌ای. مثلا یا درس نمی‌خونم یا درست می‌خونم. یا آشپزی نمی‌کنم یا یه غذای خوب، درست می‌کنم. اهل سرهم‌بندی‌کردن نیستم در کل. تز م این‌ه که یا انجام‌ش نمیدم یا درست انجام میدم.

از درس بخشش همه‌ش 2 روز گذشته اما این 2 روز رو واقعا زندگی کرده‌م. امروز رفته بودم بیرون. حس کسی رو داشتم که خیال می‌کرده مرده اما الان می‌بینه زنده‌ست. آفتاب‌پرست درون‌م داشت زیر نور خورشید، لذت می‌برد. باور نمی‌کردم بعد از مدت‌ها دارم بی‌بهانه لبخند می‌زنم.

کلی چیزای خوشگل دیدم: یه آینه‌ی خیلی بزرگ با قاب چوبی‌ای که رو ش با شیشه‌های سبز و زرد و قرمز و آبی، کار شده بود. چیزی شبیه این کار. پروژه‌ی بعدی‌م، این‌ه که برم اون مغازه‌هه از آینه‌ش عکس بگیرم بهتون نشون بدم. دیگه؟ لاله‌عباسی دیدم در رنگ‌های مختلف. کلی رومیزی دست‌دوز و ترمه در رنگ‌های مختلف. عاشق آبی‌سورمه‌ای‌هاش شدم. کوسن‌های رنگی. کیف و کفش‌های گلیمی. یه ماهیتابه که رو ش طرح بته‌جقه داشت و خیلی چیزای خوشگل دیگه...

وقتی هم اومدم خونه، با این روبرو شدم که تو ش اینا بود و نمیگم توی اینا چی بود نیشخند

ولی همه‌ی اینا شاهکار نارنجی عزیزترازجان بود بغل فکر کردم برای پست بذارم جالب‌تر از تلفن‌ه. کدوم رو دوست‌تر داری راستی نارنجی؟

یه چیز دیگه: بعد 10 سال خوددرگیری، رو م شد کوله‌پشتی بخرم! پیشرفت‌م بدک نیست. نه؟

قدر سلامتی‌تون رو بدونید. تحمل رنج روح، خیلی سخت‌ه. خیلی...

سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*خب به میمنت و مبارکی، مشکل، حل شد نیشخند وقتی مردم با اعتمادبه‌نفس کامل، چنین عکسی رو از خودشون منتشر می‌کنن، من چرا باید بشینم خط چشم تمرین کنم؟ همون اول، اینطوری کشیدن رو بلد بودم که.

جدا این عکس خیلی آموزنده‌ست! راهنمایی: آموزش فرم دادن ابروئه. مشخص‌ه. توضیح نمیخواد.

 

 

 

 

سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

Daisypath Happy Birthday tickers