میگن فقط مرده‌ها ن که استرس ندارن! یعنی آدم تا زنده‌ست، بالاخره سوژه هست برای ناراحتی و حرص خوردن‌ش. کاش از این آدمای دل‌گنده و کمی بی‌خیال بودم. حالا بی‌خیال هم نه، اما آسون‌گیر و خونسرد.

توی خاندانی که همه بی‌اعصاب و استرسی‌ن و حتی بعضیا گوزگنبدکن و کولی هم هستن، هیچ بچه‌ای خونسرد و ریلکس درنمیاد مسلماْ. حالا من خودم رو بکشم! باز هم تربیت و محیط به طبیعت و ژن نمی‌چربه به نظرم. یعنی تا تقی به توقی بخوره، بازمی‌جویم روزگار وصل خویش.

آیکون مریمی روان‌شناس، فیلسوف و ادیب

شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

این

جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

باز هم جمعه. نمیشه این جمعه‌ها از زندگی من حذف شن. راضی‌م به خدا.

شاهد از غیب رسید!

جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: )-:
Share

یه ماجرای جالبی هست. هم میخوام رنگی بگم حق مطلب ادا شه، هم تنبلی‌م میاد. خدایا کمک کن! :دی

چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

نهان‌سازی در برگردان یا وارون‌نگاری صوتی (به انگلیسی: Backmasking) روشی‌است برای ضبط صدا که در آن نوا یا پیامی صوتی، به صورت وارونه بر روی نوار آهنگی دیگر ضبط شده و مستتر می‌شود. وارون‌نگاری کاربردی دانسته و تعمدی است و برخی افراد بر این باورند که می‌توان پیغامی را بدین وسیله به شنونده، بدون اینکه از آن آگاه باشد و بدون اینکه خود بخواهد منتقل نمود.

چنین تعریفی رو سال‌ها قبل از دوستی شنیده بودم اما فکر می‌کردم خیال‌پردازی یا شایعه باشه راست‌ش.

باید گروه بیتلز را پیشگام معرفی، عرضه و معروف‌سازی این شگرد دانست. باران نخستین

آهنگی می‌باشد که دربردارندهٔ پیامی در وارونش است به‌طوری‌که آخرین بیت موجود در

آهنگ وارونی از بیت اول آن می‌باشد.

یه لینک خیلی جالب از نمونه‌های آشنا.

یه لینک دیگه

پ.ن: خودم هنوز امتحان‌شون نکرده‌م. بشنوم، نتیجه رو میگم. الان دارم یه کم

می‌فهمم چرا بعضی آهنگای شاد،‌ آدم رو غمگین می‌‌کنن...

با تشکر از شادی همین نزدیکیاس.

سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

دل‌م یه زیارتی، نماز جماعتی چیزی میخواد! یک سالی هست بی‌خیال‌ش بوده‌م انگار.

امروز عصر هوا خنک بود. نم‌نم بارون. همسایه‌مون در زد. گفت مریمی فردا سفره دارم.

این یعنی برو خرید کن و یه کم از کارها رو انجام بده. خودم ازش خواسته‌م وقتی نذر داشت و کمک خواست، بهم بگه. حس خوبی میده بهم.

گفتم چشم. همین الان. گفت یه سری وسایل توی انباری‌م‌ه. در ش هم باز ه. خودت برو بردار. پیر ه طفلی. توقع نداشتم خودش بیاره.

لباس پوشیدم رفتم نون جو بخرم. وقتی به آقاهه گفتم چقدر میخوام، چشماش گرد شد. اومدم خونه، به مامان گفتم باید چشمای گرد شده‌ی آقاهه رو می‌دیدی. الان میگه یه دختره هست هر ماه میاد کلی خرید می‌کنه می‌بره برای سفره‌ی نذری‌ش. یکی بیاد این رو بگیره انقد مشقت نکشه نیشخند

مامان گفت نترس. می‌دونه سفره‌ی نذری، خونه‌ی کی‌ه.

حالا سوال این‌ه که اگه می‌دونه، چرا تعجب می‌کنه، بعدش هم یواشکی می‌خنده؟

دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

شرمنده‌م کردی.من هم از تنهایی دراومدم (-:

دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
Share

هی میام یه چیزی بنویسم. یادم میره چی می‌خواستم بگم. مدام خواب‌م میاد. الکی خسته‌م. یه فایل صوتی 30 دقیقه‌ای هم دانلود کرده‌م. قسمت اول یه کتاب دو جلدی‌ه. 8 دقیقه‌ش فقط داره فهرست رو می‌خونه. رد می‌کنم می‌رسم به داستان. تا شروع می‌کنه، خواب‌م می‌بره. معضل - درست نوشتم؟ - بی‌خوابی‌م حل شده کاملاْ. از کتاب‌ه که چیزی نفهمیدم اما کلاْ از همه‌ی دست‌اندرکاران‌ش ممنون‌م. از آغامحمدخان قاجار بگیر تا گوینده. در این حد یعنی.

دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

می‌ترسم از روزی که به خاطر مسگری زدن، عین فنر 60 تا فر بخوره کمر م. مربی‌م نوشته 15 دقیقه. من 15 ثانیه می‌زنم تقریباْ.

یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

آماده شدم برم به خاله وسطی سر بزنم. مسج زدم بهش بپرسم خریدی اگه دارن، سر راه انجام بدم. گفت نه، مرسی. فقط فلانی اینجاست.

فلانی اینجاست رو خوب گفت و رفتن من، کنسل شد. فکر کردم حالا که آماده شده‌م، برم بیرون یه هوایی، آفتابی، پاره‌آجری چیزی به سر م بخوره. همه چیز خوب بود و من مقادیری خوشحال بودم تا اینکه اومدم از کنار دیواری رد شم که با چند قدم فاصله، یه پراید اون طرف‌تر پارک بود. یه دختر هم پشت فرمون بود.

اشتباه کردم از پشت ماشین رد شدم. یهو دنده عقب گرفت بیاد بچسبونه به دیوار. اگه طبق معمول، توی حال خودم بودم، زانوهام خورد شده بود الان. رفتم جلو بهش گفتم واقعاْ من به این بزرگی رو از توی آینه ندیدی؟

معلوم بود ناشی‌ه و فقط میخواد پز رانندگی‌ش رو بده. اصلاْ آینه رو نگاه نکرده بود. یه دختر دیگه که زبون دختر اولی بود، با جیغ‌جیغ گفت حالا توی این حال واوضاع، بس کن شما!

منظور ش از حال و اوضاع، یه پارک کردن ساده بود.

گفتم چی‌ه؟ انگار بهت بدهکار هم شده‌م.

گفت نه. بدهکار نیستی اما گیر نده.

گفتم گیر نمیدم اما اگه زده بود، الان حسابی توی دردسر میفتاد. شما که جای ایشون جواب میدی، این رو بهش بگو.

اگه پرروبازی درنمی‌آورد، انقدر سخنرانی نمی‌کردم. الان هم کلی خوشحال‌م که از 4 ماه افقی افتادن گوشه‌ی خونه معاف شده‌م. خداجون مرسی.

شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

دوستان فرموده‌ن علت‌ش قمر در عقرب بودن اوضاع‌ه لابد نیشخند علت‌ش رو نمی‌دونم اما از اوضاع الان من، باید فیلم ساخت. هر جا میرم خرید، همه کلی تعارف می‌کنن و میخوان پول نگیرن. حالا می‌دونم تعارف الکی‌ه اما مونده‌م چرا قبلاْ انقــــــــــدر تعارف نمی‌کردن؟ سر یه خریدی که آقاهه مونده بود دست‌م رو بگیره پرت‌م کنه بیرون که فقط پول نگیره ازم!‍ یعنی کار م به جایی رسیده که حتی به راننده تاکسی و سبزی‌فروش به زور پول میدم. لباس‌م نارنجی نبود، ریمل هم نزده بودم امروز.

کاش طلافروشا اینطوری می‌شدن. حتماْ قبول می‌کردم تعارف شون رو.

شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

جمعه‌ی هفته‌ی پیش، محض تمدد اعصاب با مانتوی نارنجی و مقادیر قابل توجهی ریمل از منزل خارج و راهی منزل مادربزرگ شدم. سر راه اول رفتم رای بدم توی مسجد محل‌مون. بعد رفتم قنادی. بعد تاکسی گرفتم برم دیگه.

توی مسجد، زود نوبت‌م شد. آقایونی رو هم که توی قسمت خانوما ایستاده بودن، فرستادن قسمت خودشون چون یکی مث من اونجا معطل شده بود. صدا م هم که درنیومد و کلاْ تیریپ مظلوم و اینا.

توی قنادی زود نوبت‌م شد. تاکسی سریع گیر م اومد. آقاهه کرایه هم نمی‌گرفت حالا.

در بدو ورود هم همه بهم خندیدن که تو چطور با این لباس نارنجی رفتی مسجد؟

بعد از اون موقع دارم فکر می‌کنم سرعت و سهولت انجام کارها به خاطر ریمل بود یا لباس نارنجی؟

جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

آیکون مریم نابغه‌ای که دقیقاْ هر سال این موقع‌ها، آلرژی‌ش رو با سرماخوردگی اشتباه می‌گیره خمیازه

جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

گاهی سر م گیج میره. چشمام تار می‌بینه. نمی‌دونم ایراد از سر م‌ه یا چشمام. اسم دکتر و دارو هم جلو م نیارین که قاطی می‌کنم. فوق‌ش باز میخواد بگه باردار م! منتظر

پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

انقد بد م میاد وقتی دو روز جایی نمیرم، ریخت و قیافه‌ی همه چیز عوض شه. کلاْ آشنایی‌زدایی ناراحت‌م می‌کنه. دیروز هم که رفتم باشگاه، دیدم واااااااا. وسایل مقادیری جابه‌جا شده‌ن. رختکن هم کلاْ نیست!

به جا ش یه استوانه‌ی بلند بزرگ بود که رو ش عکس سیاه سوخته‌ای از جنـ.ـیفر به چشم می‌خورد. گفتم اه مای گاد! دیده‌ن در رختکن قیژ قیژ صدا میده، یه باکلاس‌ش رو خریده‌ن. به نزدیک‌ترین دختر ممکن گفتم این رختکن‌ه؟

گفت نه. این سولاریوم‌ه. در ش رو یواشکی باز کردم دیدم دور تا دور دیواره‌هاش لامپ‌های مهتابی کنار هم قرار گرفته‌ن. من به سولاریوم میگم دستگاه پخت کبد! چون مواردی مشاهده شده‌ن که توی دستگاه سولاریوم، کبد شون نیم‌پز شده!

گفتم خب حالا کجا لباس عوض کنیم؟ اتاق دمبل‌ها رو نشون داد. حالا سوال این‌ه که حق تقدم با کی‌ه؟‌ با اونی که با نیش باز وارد باشگاه شده؟ اونی که شلوار به دست میخواد لباس عوض کنه و بره خونه؟ یا اونی که پشت در منتظر ه دمبل برداره؟ سیستم‌ه داریم؟

چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

یه پیشنهاد خیلی خوب

سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

اولین بار وقتی بود که توی صف مدرسه - دبیرستان - دوست‌م با اخم و عصبانیت اومد جلو و گفت مریمی! حتماْ باید باور کنم اتفاقی بوده؟!

گفتم چی اتفاقی بوده؟ گفت همین که 20 بار صدا ت زدم و تو پشت‌ت رو کردی بهم و جواب ندادی.

گفتم چرا باید اینطوری کنم؟ اصلاْ صدا ت رو نشنیدم. از من اصرار، از اون انکار..

امروز در بدو ورود به باشگاه، با 2 تن از 3 خواهری که با هم میان ورزش، احوال‌پرسی کردم. سومی‌شون رو ندیدم راست‌ش. رفتم جلوی آینه ایستادم. هالتر رو که برداشتم، سومی‌ه با اخم داشت توی آینه نگاه‌م می‌کرد. برگشتم طرف‌ش. گفت حال‌ت خوب‌ه؟ با دلخوری گفت.

یه کم نگاه‌م کرد. بعد گفت ببین یه چیزی میخوام بهت بگم. تو چرا اینطوری هستی؟ یه روز سلام می‌کنی بهم. فردا ش سلام نمی‌کنی. پس‌فردا دوباره سلام می‌کنی. مونده‌م به تو سلام کنم یا نه.

گفتم شما بزرگترید. وظیفه‌ی من‌ه سلام کنم. دیگه انقدر هم بی‌ادب نیستم. منتها می‌دونین چی‌ه؟ من یه کم گیج‌م در کل. گاهی زیادی توی خودم‌م. حواس‌م جمع نیست. این‌ه که مثلاْ توی یه روز، دو بار به کسی سلام می‌کنم. دفعه‌ی بعد کلاْ سلام نمی‌کنم چون توی ذهن‌م فکر می‌کنم سلام کرده‌م. همین الان هم داشتم با خواهرهاتون احوال‌پرسی می‌کردم. اصلاْ دلیلی نداره عمداْ سلام نکنم. ببخشید اگه ناراحت شدین.

به وضوح شرمنده شد. گفت نه مریمی. من رو تو مث دختر م دوست دارم - یه دختر هم‌سن من داره که فوق‌العاده دختر نازی‌ه. قدبلند و خوش‌قیافه - منتها معنی این رفتار ت رو نمی‌فهمیدم. فکر کردم بهت بگم.

گفتم اتفاقاْ کار خوبی کردین. آدم حرف‌ش رو به خود طرف بگه، خیلی بهتر از این‌ه که ناچار شه پشت سر اون آدم حرفی بزنه. مرسی که به خودم گفتین.

واقعاْ از این اخلاق‌ش خوش‌م اومد. کاش همه اینطوری بودن. از امروز بیشتر دوست‌ش دارم. اگه اینطور مسائل پیش اومد، حتماْ بهم بگین.

سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

داشتم فکر می‌کردم چقدر خوب‌ه فامیل‌ها خونه‌شون به هم نزدیک باشه. شاهد از غیب رسید. همسایه بالایی داشته با مامان صحبت می‌کرده. عروس و نوه‌ش که اونا هم همسایه‌مون هستن، از توی راهرو رد میشن.

مادربزرگ مذکور شروع می‌کنه نق زدن که عروس‌م، نوه‌م رو توی اتاق خواب خودشون نمی‌خوابونه و جای خواب‌ش رو جدا کرده. بعد میگه بچه خورده زمین و سر ش فلان شده. آخر سر به نوه‌ش میگه وایسا بهت پول بدم (محض محبت)

عروس‌ه هم با لحن عصبانی میگه بچه‌ست دیگه. 1000 بار زمین می‌خوره. بچه مگه بهت نگفتم فقط اجازه داری از بابا ت پول بگیری؟

این وسط مامان بهش برخورده بود که چرا عروس‌ه در حضور من اینطوری گفت. گفتم خب تقضیر اون چی‌ه؟ بهترین فرصت بود مادرشوهر ش رو ادب کنه یه کم. مطمئن باش قبلاْ هم ایشون اظهارنظر کرده. با یک بار گفتن، کسی انقدر از کوره درنمیره.

دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

حاضر م هر کاری کنم اما برگردم به آرامشی که تا 10 روز پیش داشتم. هی نق زدم. هی ناشکری کردم. قدر چیزایی رو که دارم، ندونستم. الان خسته و داغون و ناامید و عصبی‌م. خاله باید بره شیمی‌درمانی و رادیوتراپی. نمیگه که می‌ترسه و نگران‌ه اما کسی هست که درک نکنه؟

عمر آدما دست خداست فقط. براش دعا کنین از ریخت و قیافه نیفته و زیاد زجر نکشه. دل آدم، خون میشه وقتی کسی که همیشه موها ش بلند بوده با خنده بگه باید برم موهام رو بزنم.

دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

سلام. این چند روز به نت دسترسی نداشتم. فقط تونستم مسج‌هاتون رو جواب بدم. زیر همین بارون غروب پنج‌شنبه براتون دعا می‌کنم همیشه سالم و شاد و خوش باشین. بهم دلگرمی دادین. حال‌م رو خوب کردین. خدا گره از کار تون باز کنه و دل‌تون رو همیشه شاد نگه‌داره. آمین.

خاله وسطی عمل شد. من پیش‌ش بودم. امروز عصر اومدم خونه. سیستر رفته امشب اونجا بمونه. خاله‌جان هم که شب‌ها هست کلاْ. فردا هم خاله‌جان تعطیل‌ه و خونه‌ست. فردا شب دوباره میرم اونجا.

حال‌ش فجیع نیست شکر خدا. من هم کمی ترس‌م ریخته. بهش می‌رسم و وقتایی که بیدار ه، براش می‌رقصم حتی! دعا ش کنین. مرسی. خیر ببینین.

پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

خاله وسطی رو عمل کردن. خاله‌جان پیش‌ش مونده. مامان و بابا صبح رفتن بیمارستان. قرار ه فردا مرخص شه انگار. این وسط مامان گیر داده به سیستر که عصرها خونه بمون. من میگم برو بیرون سرگرم شی. می‌ترسم فشار عصبی کار دست‌ش بده. باز من پوست‌م کلفت‌تر ه انگار.

همه بهم دلداری میدن. برام وقت میذارن و گریه‌هام رو تحمل می‌کنن. مولی، نارنجی، مریم. حتی غزال که جداْ توقع نداشتم تماس بگیره و خیلی شرمنده‌ش شدم.

مرسی به خاطر کامنت‌هاتون. به خاطر وقتی که برام میذارین. ایشالا همیشه سرحال و سالم و شاد و شنگول باشین و محبت‌هاتون رو به شادی جبران کنم.

گاهی خیلی آروم و امیدوارم. نذر می‌کنم و منتظر معجزه‌م. بعد مامان هر چی رشته‌ام رو پنبه می‌کنه. مدام میگه این مث فلانی میشه. دیگه تا آخر عمر درگیر ه. خوب نمیشه. نمی‌دونه مریضی سختی‌ه. بیماری‌ش پیشرفت کرده.

هم دل‌م براش می‌سوزه که از روی نگرانی و اضطراب اینا رو میگه، هم چاره‌ای جز گوش دادن ندارم. بعد توی دل‌م خالی میشه. یواشکی میرم توی حمام یا زیر پتو و حسابی اشک می‌ریزم اما دل‌م آروم نمیشه.

کلاْ هم مستعد اضطراب‌م. تا مشکل بزرگی پیش میاد، تپش قلب و دلشوره می‌گیرم. فشار م میاد پایین. نمی‌تونم بخوابم. چیزی از گلو م پایین نمیره و به‌دردنخورتر از همیشه میشم.

الان هم استرس دارم که وقتی بیاد خونه، چی میشه؟ مادربزرگ نمی‌دونه عمل‌ش چی بوده و وقتی بفهمه سیـ.ـنه‌ش رو برداشته‌ن، می‌فهمه و کار مون زار ه. طفلی همینطوری هم مریض‌ه و یه‌سره خواب‌ه.

خاله‌جان هم باید صبح‌ها بره سر کار. خاله‌وسطی با خانواده‌ی خاله‌بزرگ‌ه شدیداْ اختلاف دارن. گفته به اونها نگیم وگرنه خاله‌بزرگ‌ه با همه‌ی بدی‌هاش، اینجور وقتا میاد و کم نمیذاره.

دست‌های مامان من هم تعریفی ندارن و به زور دارو تازه یه هفته نیست درد ش کم شده. فشار خون عصبی هم داره و نگران قلب‌ش‌م. یعنی واقعاْ مستاصل شده‌م. خودم هم انقدر ترسو و بزدل‌م که حتی سر پانسمان زخم سیستر بعد از عمل، فرار می‌کردم و دست و پا م ضعف می‌رفت. پرستاری از یه همچین مریضی رو بلد نیستم. هنوز که ندیده‌م‌ش کار م یه بند گریه‌ست.

دعا کنین خدا خودش این گره رو باز کنه. ممنون همه‌تون‌م.

دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
Share

حمایت کنیم

یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
Share

به قول نهال، این رو می‌نویسم که پست قبل، بره پایین.

دختر 2 ساله‌ی همسایه‌مون اومده بود اینجا. برام جالب بود که حرفام رو قشنگ می‌فهمید. من ولی بعضی حرفای اون رو نمی‌فهمیدم. مث وقتی که میگه باخ! عین اسب به هم نگاه می کردیم و تندتند پلک می‌زدیم. صحنه‌ی خنده‌داری بود.

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

مامان طاقت نیاورد. عصر که بیدار شدم دیدم رفته خونه‌ی مادربزرگ. خاله وسطی گوشی رو ازش گرفت با خنده‌ی همیشگی‌ش پای تلفن بهم گفت برم اونجا من هم.

گفتم حالا که اصرار می‌کنی میام. بعد گریه‌کنان آماده شدم رفتم. دل‌م گرفته بود. حس می‌کردم دنیا روی سر م خراب شده. آرزو م بود یکی‌تون بودین بغل‌م می‌کردین یه کم آروم شم. خدا خیر بده مولی رو که کلی باهام حرف زد.

وقتی رسیدم، خاله وسطی اومد استقبال مث همیشه. گفت دوست‌ش هم اونجاست. تعجب کردم. خاله‌جان خونه نبود ولی. رفتم بالا.

رنگ به صورت مادربزرگ نبود. دل‌م کباب شد براش. از اون بدتر، مامان خودم. نمی‌دونم. شاید اگه من هم آرایش نکرده بودم، همون رنگی بود چهره‌م.

مامان مشکوک بود. گوشی به دست رفت توی یکی از اتاقا. دنبال‌ش رفتم. گفت خاله وسطی‌ه! سرطان گرفته.

ملغمه‌ای از اندوه و وحشت و دلسوزی بود. مونده بودم چی کار کنم دقیقاْ. گریه کردن دم‌دست‌ترین و در عین حال، طبیعی‌ترین و بدترین راه بود. گفتم خب باشه. همچین میگی سرطان، انگار چیز عجیب‌غریبی‌ه. جز سرماخوردگی و کمردرد و چند تا مریضی دیگه، بقیه رو میگن سرطان دیگه.

از آرامش و بی‌تفاوتی من حال‌ش بهتر شد. بعد هم من و دوست خاله و خودش، یه‌سره چرند گفتیم و خندیدیم. فکر کنم نقش‌م رو خوب بازی کردم.

دوست‌‌ش که رفت، همه یه جوری حرف می‌زدن انگار من جریان رو نمی‌دونم. 20 سال پیش هم سر جریان بیماری پدربزرگ پدری‌م باهام همینجوری رفتار می‌کردن.

خودش گفت دوست ندارم زیاد بخوابم. میخوام زود خوب شم برم سر کار م. حتی فردا رو هم میخواد بره سر کار و پس‌فردا بره عمل.

هی دارم فکر می‌کنم گاهی زندگی چقدر تلخ‌ه. توی 50 سالگی‌ت تنها باشی، تمام ذوق‌ت سر و کله زدن با بچه‌های مردم باشه. بعد یه روز بفهمی سرطان داری. نه پدری باشه که دل‌ت به بودن‌ش گرم باشه، نه مادر قرص و محکمی داشته باشی که بشه بهش تکیه کنی. کاش یه همسری، بچه‌ای، کسی رو داشت که به بودن‌ش دلخوش بود.

امروز هی سر م رو مینداختم پایین که نبینم‌ش. گاهی دنیا چقدر سیاهه...

براش دعا می‌کنی؟

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*چند روز بود فکر می‌کردم قرار ه اتفاق بدی بیفته. اما سعی کردم بهش فکر نکنم. امروز اومدم خونه شاد و خندون. مامان من رو کشید توی اتاق، در رو بستم گفتم چی شده؟ گفت مادربزرگ تلفن زده و کلی گریه کرده! گفته خاله‌جان - که به هیچ قیمتی حاضر نیست دکتر بره بدتر از من - رفته کلی عکس و آزمایش و وقت عمل گرفته برای دوشنبه.

گفتم چه عملی؟ این چرا به هیچ‌کس نگفته، بعد اول صاف رفته به مامان پیر ش گفته؟!

مامان گفت من نمی‌دونم. انگار یه غده توی سیـ.ـنه‌ست.

خودم رو آماده کرده بودم بگه سرطان. نگفت شکر خدا. گفت سرطان معمولاْ درد نداره اول‌ش. این دردناک بوده. نمی‌دونم لنف‌ه، چربی‌ه، چی‌ه.

گفتم خب حتماْ خودش می‌دونه که وقت عمل هم گرفته. مامان از خنده و لودگی من حال‌ش بهتر شد. گفتم عمل گریه داره؟ چرا اینطوری می‌کنین؟

ولی می‌دونی؟ من آدم ترسویی‌م. اسم دکتر و عمل میاد، تن‌م ضعف میره اصلاْ. عرضه‌ی نگهداری از مریضی رو که درد داره، ندارم. می‌ترسم همه‌ش.

اول خیلی حال‌م بد شد اما انقد فیلم‌ سینمایی‌م که به رو م نیاوردم. مامان هم از آرامش من، آروم شد. سانس بعدی میریم که داشته باشیم نزول اجلال مادربزرگ‌ رو بعدازظهر امروز..

خدایا رحم کن.

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: )-:
Share

اون شب گفتم دوزار از وقت‌م درست استفاده کنم بعدها مدیون خودم نباشم. فکر کردم چی کار کنم؟ چی کار کنم؟ گفتم خب مقادیری زندگی‌نامه‌ی اندیشمندان جهان رو بخونم. کتاب رو با لب و لوچه‌ی آویزون آوردم - مجبورم! می‌فهمی؟ - باز کردم. نفر اول کی بود؟ آفرین! فروید.

یه 20 صفحه‌ای خوندم - جداْ توقع داری آدم روزی چقدر کتاب بخونه؟ - اینا رو یادم مونده:

بابای فروید تاجر ناموفق پشم بود نیشخند

3 تا زن داشت تا جایی که من می‌دونم که زن سوم‌ش وقتی مرد ه 40 ساله بود، ‌20 سال‌ش بود و بچه‌ی اول‌ش، همین زیگومند بود.

زیگموند به مادر جوون و لاغر و ظریف‌ش، چشم داشت!

اونا توی خونه‌شون برق نداشتن اما پیانو داشتن!

اون زمان هم کلاس داشت آدم چند تا زبان بلد باشه.

کلاْ فروید برای همه‌ی مسائل، دلایل کـ.ـمر به پایین پیدا می‌کرد. تقیر از من نیست. همه جا نوشته به جان خودم.

در 40 سالگی زندگی چـ.ـتسی رو ترک کرد و همیشه سر این موضوع به زن‌ش نق می‌زد. حالا چرا ش رو اگه اینجا بگم، قـ.ـیلتر خواهم شد مسلماْ. پس نمیگم.

یعنی فقط مطالب خاله‌زنکی‌ش رو یادم مونده. ماشالا به این حافظه نیشخند (صدای تشویق حضار)

پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: درس و مشق
Share

اون موقع‌ها که موضوع انشای احمقانه‌ی علم بهتر است یا ثروت رو می‌دادن بهمون، خیلی اندیشمندانه معتقد بودم علم بهتر است چون ثروت برای کسی شعور نمی‌آورد و آدم می‌تواند با علم، ثروتمند شود اما نمی تواند با ثروت، عالم شود!

بعد الان می‌بینم چقدر احمق بوده‌م. آدم ثروتمند می‌تونه برای هر علمی، انقدر معلم خصوصی بگیره که خر رو براش تبدیل به پروفسور کنن اما آدم عالم، لزوماْ هیچ‌وقت ثروتمند نخواهد شد.

اصلاْ با علم و شعور میشه خونه خرید؟ میشه سفر رفت؟ میشه خوب زندگی کرد؟ دل‌م میخواد بزنم توی دهن اون معلمی که به اون اراجیفی که من سر هم می‌کردم، 20 می‌داد.

همین خود من. اگه الان کلی ثروت داشتم، تمام مشکلات‌م حل بود.

چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

اومدم این عکس رو بذارم جای این. خراب‌ش کردم کلاْ ناراحت

سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
Share

دل‌م یه دشت سرسبز میخواد. درختای بلند. تپه‌های پر گل. دوست داشتم صدا م خوب بود. می‌رفتم بالا می‌ایستادم. هوای بهاری رو نفس می‌کشیدم و می‌خوندم...

سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

گاهی میرم کانتر رو چک می‌کنم ببینم کی از کجا اومده. بعد که می‌بینم یکی اسم اینجا رو سرچ کرده که آدرس‌ش رو پیدا کنه فکر می‌کنم اه. باز کی فضولی‌ش گرفته؟ خان داداش یعنی؟

بعد گاهی فکر می‌کنم خب مهم نیست. این همه آدم اینجا رو می‌خونن. همین دیروز یکی مسج زد که روز جهانی فضولی‌ه. سوالی ته دل‌ت مونده بپرس. حتماْ جواب میدم. بعد من این مسج رو به خیلی‌ها فرستادم و هیچ‌کس هیچ سوال خاصی نداشت که بپرسه. همه گفتن بلاگ‌ت کافی‌ه! در این حد یعنی نیشخند

منتها - الان تابلوئم دارم مقدمه می‌چینم؟ - مساله اینجاست که این اسم خانوم میم اصلاْ بهم نمی‌چسبه. عاریه‌ست یه جورایی. چند بار هم دیدم یکی دیگه با همین اسم، کامنت گذاشته. این تشابه و تکرار رو دوست ندارم. یه اسمی میخوام که بهم بیاد. بعدش هم اثا‌کشی دیگه. اخ جون. گفتم. آیکون میم در حال فرار.

سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
Share

قشنگ‌ه؟

دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: عکس ? دخترونه
Share

یه فامیل داشتیم. دختر. از وقتی رفت راهنمایی، می‌گفت وقتی درس می‌خونم، بدجوری سردرد می‌گیرم. اما وقتی 4 ساعت سشوار دست‌ش بود و آرایش می‌کرد، جایی‌ش درد نمی‌گرفت. آخر هم نمی‌دونم دیپلم گرفت یا نه. دیفالت ذهنی‌ش ازدواج کردن بود. موفق هم شد نیشخند من هم کلی بهش خندیدم.

حالا تا کتاب باز می‌کنم جلو م، سردرد می‌گیرم. خندیدن آزاد ه قهقهه

یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: درس و مشق
Share

چند تا مطلب رو بگم.

اگه دوست دارین ایمیل‌های فورواردی برای شما هم ارسال بشه، ایمیل‌تون رو بنویسین برام. اگه الان ارسال میشه و خوش‌تون نمیاد، بگین از توی گروه وب‌فرزندز میل‌‌م، حذف کنم ایمیل شما رو.

شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
Share

مژده‌ی عزیز! ممنون‌م که بعد از مدت‌ها من رو صاحب یه لینک‌دونی گودری ترتمیز کردی. خدا خیر ت بده (-:

جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
Share

خانم جوانی که در کودکستان برای بچه‌های 4 ساله کار می‌کرد، می‌خواست چکمه‌های بچه‌ای رو پا ش کنه ولی چکمه‌ها به پای بچه نمیرفت. بعد از کلی فشار و خم و راست شدن، بچه رو بغل می‌کنه و میذاره روی میز، بعد روی زمین.. بالاخره با هزار جابجایی و فشار، چکمه‌ها رو پای بچه می‌کنه و یه نفس راحت می‌کشه.

هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه میگه این چکمه‌ها لنگه به لنگه است. خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته، هرچه تونست کشید تا بالاخره بوت‌های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد. گفت ای بابا... و باز با همان زحمت زیاد، پوتین‌ها رو این بار دقیق و درست، پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه ولی با چه زحمتی که بوت‌ها به پای بچه نمی‌رفتن و با فشار زیاد بالاخره موفق شد که بوت‌ها رو پای این کوچولو بکنه که بچه میگه این بوت‌ها مال من نیست.

خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیر ش شده، با خستگی تمام، نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم؟ دوباره با زحمت بیشتر این بوت‌های بسیار تنگ رو در آورد. وقتی تمام شد پرسید خب حالا بوت‌های تو کدوم‌ه؟

بچه گفت همین‌ها بوت‌های برادرم‌ه ولی مامان‌م گفت اشکالی نداره! می‌تونم پا م کنم. مربی که دیگه خون، خون‌ش رو می‌خورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوت‌هایی رو که به پای این بچه نمی‌رفت، به پای اون کرد. یک آه طولانی کشید و بعد گفت خب حالا دستکش‌هات کجا ن؟ توی جیب‌ت که نیستن. بچه گفت توی بوت‌هام بودن دیگه خنثی

جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
Share

دل‌م گرفته. حتی با کلی چای و شکلات هم خوب نشدم.

جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: )-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers