این پست و (-:

دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

خانوم فارسی1 پست قبل، امروز ازم خواسته بود ساعت 10 باشگاه باشم. من از فرط اشتیاق، زودتر رفتم که تا اون بیاد، نصف تمرین‌م رو انجام داده باشم. اون هم از فرط اشتیاق کلاْ نیومد. باشد که یه قرار بذاریم همدیگه رو کمتر ببینیم نیشخند

پ.ن: ساخت ایران رو دوست دارم. می‌خندونه من رو.

یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

صبح آماده شدم، کیف‌م رو برداشتم و از یک مسیر جدید رفتم یک باشگاه جدید. وارد شدم. شرایط ثبت نام رو پرسیدم و گفتم میخوام ثبت نام کنم و به همین سادگی، ترس‌م از تغییر ریخت خیلی زیاد!

فکر کردم از روی تابلوی باشگاه نمیشه فهمید خوب‌ه یا نه. 1 ماه میرم. شرایط رو می‌سنجم. برنامه‌م رو چک می‌کنم. از کجا معلوم؟ شاید از قبلی بهتر بود.

این باشگاه جدید، بزرگتر و مجهزتر ه و تمیزتر ه. روز و ساعت تمرین، دست خود آدم‌ه. اصولی‌تر هم تمرین میدن یعنی خانوما نهایتاْ روزی 1 ساعت و نیم تمرین می‌کنن. در نتیجه باشگاه نسبت به قبلی خلوت‌تر ه. منتظر خالی شدن فضا نمی‌مونم و عصبی و کلافه نمیشم.

مربی‌ش هم نق‌نقو نیست و ندیدم کسی رو مسخره کنه. خیلی مودب‌ه و به حرف آدم گوش میده. ازمون خواست بشینیم سر میز. بعد چند تا سوال کرد و برای من و یه دختر دیگه‌ای که اون هم از باشگاه قبلی جیم شده بود، برنامه نشست و پرحرفی‌های اون دختر ه رو خیلی ریلکس تحمل کرد.

ازمون پرسید چرا باشگاه قبلی رو ترک کردیم؟ من یاد حرفای مربی قبلی‌م پشت سر این مربی افتادم و ترجیح دادم حرفی نزنم. اون دختر ه ولی سنگ تموم گذاشت و کلی از شاگردای خصوصی مربی قبلی و داغون بودن باشگاه بد گفت.

بعد روی تردمیل، عین 20 دقیقه رو این دختر ه حرف زد. اول از مزایای سریالای فارسی.1 گفت! که خیلی آموزنده‌ن. مثلاْ اینکه به آدم یاد میدن با هر تیپ آدم و هر جور اخلاقی کنار بیایی و همه رو دوست داشته باشی.

گفت من مهریه‌م 14 تا سکه‌ست. هیچ شرطی هم نذاشتم چون دنبال عشق بودم و واقعاْ میخوام زندگی کنم. تا کی بشینم غرغرها و اخلاق بد مامان و بابا م رو تحمل کنم؟ می‌تونم بچه داشته باشم و وقتی پیر شدم، با جوونا زندگی کنم.

گفتم که اون وقت اونا تو رو پیر و غرغرو بدونن و بخوان ازت فرار کنن؟

گفت نه. من می‌تونم مث مامان‌م نباشم. خب می‌دونی؟ مامان‌م دوست داشت من مهندس بشم که شدم. خودم ولی بازیگری و موسیقی رو دوست داشتم.

گفتم خب برو دنبال رویاهات. تو هنوز 30 سال‌ت هم نشده.

گفت نه دیگه. می‌دونی؟ شوهرم دوست داره من دکتر شم!

گفتم یعنی دکترا بگیری؟ یا پزشک شی؟

گفت همین پزشک شم یعنی. من هم تصمیم دارم بخونم. آخه میگه دوست داره من روپوش سفید بپوشم!

دل‌م می‌خواست با سر برم توی دیوار. گفتم مهندس شدن باز یه محاسنی داره اما تو شاکی‌ای که چرا به حرف مامان‌ت گوش دادی. حالا میخوای عمر ت رو بذاری به خاطر یه روپوش سفید؟

هیچی نگفت. من هم همینطور.

آخر تمرین، دم رختکن گفت صبر کن با هم بریم بیرون. خیلی فس‌فسو بود و خسته‌‌م کرده بود. هر چی هم می‌گفتم زود باش، باز حرف می‌زد فقط. یعنی فقط وایسادم ببینم چه تیپ آدمی‌ه دقیقاْ.

که خب پرحرف و فس‌فسو ش رو فهمیدم. بعد گفت آره. ما همه همسن هستیم چون خدا تقسیم شد و ماها به وجود اومدیم! منتها توی هر بار زندگی، جسم ما یه جوری‌ه.

گفتم ببین این کتابی که خوندی، زیاد جالب نبوده. یکی بهتر ش رو معرفی می‌کنم بخون.

گفت تو می‌دونی که توی آخرین زندگی‌ت چی بودی؟ من یه مرد بودم اهل فلان جا.

فقط نگاه‌ش می‌کردم ببینم این چرندیات رو تا کجا حفظ کرده.

ادامه می‌داد کماکان: می‌تونم به تو هم کمک کنم اینا رو درباره‌ی خودت بفهمی. من چون روح کامل و پیشرفته‌ای دارم، چند تا زندگی قبل‌تر م رو هم می‌دونم.

گفتم کفش‌هات جا نمونه. بیا بریم.

اومدیم بیرون.

توی خیابون بهش گفتم تو همیشه انقد آروم راه میری؟ حوصله‌م سر رفت.

گفت وای چقدر تند راه میری. آروم برو.

گفتم نمی‌تونم. اعصاب‌م خورد میشه... و بدین ترتیب من جلو می‌رفتم. اون چند قدم عقب‌تر از من میومد و درباره‌ی نرخ جدید لوازم آرایش نق می‌زد بلندبلند. یکی نیست بگه خب کمتر آرایش کن. مگه مجبوری؟

سر راه جلوی ویترین یه مغازه گفت وایسا این بیگودی‌ها رو ببینیم. بعد هم 20 دقیقه با فروشنده چونه زد سر قیمت و کیفیت لاک! گفتم میخوای بخری؟

گفت نه.

گفتم پس چرا انقد خسته می‌کنی من رو؟ نمیای؟ برم؟

گفت میام میام.

فکر می‌‌کنی از رو رفت؟ عمراْ!

تا اومد بیرون، گفت اون پایین یه دامن دیده‌م. فکر کردم بخرم‌ش برای خونه.

گفتم خب پس رو بخر. من مسیر م از این طرف‌ه. خدافظ.

گفت نه. حالا باهات میام خونه‌تون رو یاد بگیرم.

نشنیده گرفتم حرف‌ش رو.

دنبال‌م میومد با چند قدم فاصله. باز شروع کرد به حرف زدن. هی سوال کرد. نصفه نیمه جواب دادم. گفتم سر م درد می‌کنه. دیگه هیچی نگفت.

یهو گفتم خدافظ و رفتم اون سمت خیابون.

تازه اوج گرفته بود و داشت تاکید می‌کرد اگه در این زندگی‌ت به کسی مدیون باشی، باید در زندگی‌های بعدی‌ت هم با اون آدم باشی تا وقتی دین‌ت بهش ادا شه. گفتم پس انقد از مربی قبلی جلوی اینا بد نگو که مجبور نشی توی زندگی بعدی‌ت هم تحمل‌ش کنی.

آیکون سر به سنگ کوفتن

شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
Share

انگار یه کوه رو گذاشته‌ن روی قلب‌م. جا ش درد می‌کنه. نمیذاره نفس بکشم.

جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

والا من در عمر م سرزده جایی نرفته و نمیرم. دیروز هم هر چی به خاله جان مسج زدیم، گوشی‌ش خاموش بود. به خاله وسطی مسج زدیم که اون هم حال‌ش خوب نبود و جواب نداد. به مادربزرگ تلفن زدم و شکر خدا جواب داد. گفتم بیایین خونه‌ی ما. گفت خاله وسطی حال‌ش خوب نیست - عوارض شیمی‌درمانی لعنتی - و نمیشه بیاییم.

چند ساعت که گذشت گفتیم خب ما بریم دیدن‌ش. مامان دیروز اونجا بود و گفت من دیگه نمیام که خیلی هم دور ش شلوغ نشه. شما برید ولی بلند بلند حرف نزنید. زیاد شلوغ نکنید. زود هم بیایید.

ما هم مقادیری خوراکی که خاله وسطی ممکن بود دل‌ش بکشه بخوره برداشتیم - چون تهوع داره و مسلماْ اشتها نداره. ضمناْ تهدید کرده بود که عمراْ دیگه لب به سوپ و آش نمی‌زنه. آخه به خاطر آفت دهان چیز دیگه نمی‌تونست بخوره - و راه افتادیم.

 

رسیدیم اونجا دیدیم خاله جان نیست. خاله وسطی گفت رفته دکتر. آدرس یه جایی نزدیک خونه‌ی ما رو داد. گفت بهش زنگ بزنین بگین اینجایید که یه راست بیاد خونه و جای دیگه نره. که خب باز گوشی‌ش خاموش بود. یعنی من نمی‌دونم اون گوشت‌کوب رو واسه چی میذاره توی کیف‌ش؟ هر چی هم مسخره‌ش می‌کنم و براش دست می‌گیرم، از رو نمیره.

خلاصه ما نشستیم به دری‌وری گفتن و خندیدن. جهت اطلاع باید بگم بیمارانی که شیمی‌درمانی می‌کنن رو نباید تنها گذاشت. یعنی هر چی دور و بر شون شلوغ باشه و سرگرم باشن، تمرکز شون روی حس تهوع کمتر شه و حال بهتری پیدا می‌کنن حداقل اون چند ساعت.

از شانس گند ما اومدیم فیلم ببنیم. شخصیت اول فیلم، سرطان داشت و دکتر گفته بود نهایتاْ 1 سال زنده می‌مونه. زدیم مه‌پاره. بزرگ‌داشت طوفان بود و فیلم‌هاش رو نشون می‌داد با دستمال‌سرهای رنگی‌رنگی. خاله وسطی پرسید چرا مرد؟ و خان‌داداش خیلی رک گفت سرطان داشت دیگه. تابلوئه. بعد خاله وسطی گفت دستمال‌سر هم خوب‌ه‌ها. بهتر از روسری‌ه. برای خودم بگیرم. که اون لحظه من دل‌م می‌خواست زار بزنم منتها کاملاْ خودم رو ضبط و ربط کردم گفتم هر جا دیدم برات می‌گیرم. بعد هنوز خرید نکنه وایسادیم به تعارف کردن سر پول‌ش!

بعد دیدم گوشی‌م زنگ می‌خوره. خاله جان بود. گفت وای مریمی! چقد جات خالی‌ه! گفتم کجایی تو مگه؟ گفت خونه‌ی شما دیگه!

نگو بعد دکتر پیچونده رفته خونه‌ی ما. گفتم تو خجالت نمی‌کشی مهمون توی خونه‌ت نشسته میری مهمونی؟ چه بسیار زندگی‌ها که سر همین رفتارهای جلف از هم گسسته. که طرف خودش خونه نبوده و ملت رفته‌ن خونه‌ش مهمونی ـ اصلاْ هم من منظور خاصی نداشتم جون خودم - خاله جان هم خندید و گفت بمونین تا بیام.

بعد مامان گوشی رو گرفت گفت مگه نگفتم انقد شلوغ نکنین؟ پاشین بیاین دیگه. فکر کرده بود مثلاْ ماها خیلی حرف‌گوش‌کنیم.

هیچی دیگه. 3-2 ساعت گذشت. مامان هم خاله جان رو نگه داشته بود تا ما برسیم خونه. خاله وسطی و مادربزرگ هم ما رو نگه داشتن تا خاله جان بیاد. آخر خاله جان از رو رفت و اومد. بعد تا اومد، ما گفتیم خب دیگه. ما میریم خونه.

داشت غرغر می‌‌کرد که من تازه اومدم و بمونین و فلان. گفتم تا تو باشی عین چی سر ت رو نندازی بری مهمونی با اون گوشی همیشه خاموش‌ت. حالا لج کرده هی مسج میده چطوری چلاق؟ احوال‌پرسی‌ش‌ه مثلاْ.

بعد مامان من میشینه میگه با خاله‌ت درست صحبت کن!

پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

دیروز خاله وسطی و سیستر داشتن حرف می‌زدن. من هم نشسته بودم گوش می‌دادم. سیستر گفت خاله واسه چی دعا کنم؟ خدا رسماْ هر کار خودش دوست داره انجام میده. معلوم‌ه قشنگ. خاله وسطی هم تایید ش کرد. بهش گفتم یعنی شما به دعا اعتقاد نداری؟ گفت خیلی خیلی کم. اون هم بعضی دعاهای خاص ولی اینکه مثلاْ من دعا کنم و فلان چیز عوض شه، نه. هر چی بخواد بشه، میشه.

گفتم ای بابا. پروردگار یکتا رو که قبول داری ایشالا؟ آخ

گفت در اون حد که آره نیشخند

بعد هم پاشد بره نماز بخونه. از اون موقع دارم فکر می‌کنم حتی اگه واقعاْ خدا هر کار خودش صلاح بدونه، انجام بده باز هم آدم دوست داره ورای همه‌ی محبت‌های دنیوی، یکی باشه. که وقتی خیلی داغونی، بری مقابل‌ش زانو بزنی. اشک بریزی و درد ت رو بگی و دل‌ت خوش باشه که قدرت‌ش نامحدود و محبت‌ش بیش از حد تصور ه. شاید یه چیزایی رو تغییر بده برات.

پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

ما همه‌مون خیلی نعمت‌ها داریم که قدر شون رو نمی‌دونیم. مثلاْ صبح بیدار میشیم از تخت، شیرجه می‌زنیم پایین. می‌دویم صورت‌مون رو بشوریم. این برامون یه روتین بی‌مزه‌س اما وقتی نتونی درست راه بری، همین میشه یه مصیبت. یعنی هنوز نخوابیده، فکر می‌کنی حالا صبح چطوری پاشم؟

5-4 روز بود از خونه بیرون نرفته بودم. کلی لودگی کردم سراغ عصا و واکر و ویلچر و حتی لوله‌ی جاروبرقی رو هم گرفتم اما واقعاْ دل‌م خیلی سوخت برای آدمای معلول و مریض که برای هر حرکتی به کمک نیاز دارن.

دیروز هم لنگان‌لنگان رفتم بیرون، یه دوری زدم. دیدم آقای عطاری دم در مغازه‌ش ایستاده. مثلاْ رو ش اون طرف بود و من رو ندید. رفت داخل. من هم دنبال‌ش. گفتم فلان چیز رو میخوام. رفت بگرده. بعد با نیش باز گفت چی شده؟ تصادف کردی؟

گفتم مگه معلوم‌ه؟ من فکر کردم حرکت‌م خیلی عادی به نظر میاد.

گفت نخیر. معلوم‌ه. کلی هم بهم خندید /-:

من هم دیگه بهش توضیح ندادم که فرهنگ استفاده از ژیلت رو نداشتم و اینطوری شدم. آبروی آدم میره به خدا ((:

چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

مشاور اینترنتی یافته‌م توپ. و تازه دارم خودم رو توی آینه‌ی اون درست می‌بینم...

سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

روی یه بلاگی یه بنده خدایی نوشته بود طالع می‌بینه و سرکتاب و غیره. گفته بود مسج بزنید. زدم. گفت هزینه‌ش 2 تومن‌ه. اگه مایلی پرداخت کن.

بعد گفت طالع‌ت خیلی خیلی خوب‌ه و فلان امـــــــــــــا در چله‌ی پریان افتاده‌ای یعنی گرفتار طلسم اجنه شدی. و تا این حل نشه، هیچ کاری‌ت به سرانجام نمی‌رسه. نه ازدواج، نه شغل، هیچی...

گفت اگه کسی رو می‌شناسی که استاد این کارا باشه، برو سراغ‌ش. اگه نه، من برات کامل میدم. هزینه‌ش هم 100 تومن‌ه. اگه میخوای آموزش بدم خودت انجام بدی، 50 تومن.

من هم که خرافاتی...استرس

دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

دیشب مقادیری داروی دست‌ساز زدم روی پا م - نمی‌دونم چه اصراری‌ه دکتر نرم - و آنتی‌بیوتیک هم خوردم. سیستر یه بند می‌گفت قانقاریا می‌گیری دیوانه. من هم تهدید می‌کردم پامیشم می‌کشم‌ش. همه هم یه جوری نگاه‌م می‌کردن که یعنی اگه مردی، پاشو!

بعد پاشدم برم نماز بخونم - و اصرار دارم نشسته هم نخونم - گفتم روی پماد رو ببندم گند نزنه به چادر و جانماز. یه دستمال گذاشتم رو ش. بعد دیدم حال ندارم برم چسب بیارم. چسب زخم‌های سیستر رو هم با جعبه‌ش گم کردم جمیعاْ. یه کم دور و بر رو نگاه کردم دیدم هدفن‌م روی تخت‌ه.

بله دیگه نیشخند با سیم هدفن، پانسمان انجام شد. خب به من چه؟ هر چی با عزت و احترام، این هدفن رو جمع می‌کردم، باز گره می‌خورد. گفتم حالا که عادت داره گره بخوره، حداقل به کار م بیاد. در اتاق رو هم بستم کسی نیاد در حال جون کندن برای نماز خوندن ببینه من رو. یعنی چنان به هن‌هن افتاده بودم تو گویی پرس سیـ.ـنه زده‌م 80 کیلو!

بعدش هم کلاْ برق رفت و در تاریکی بسی خوش گذشت. آخر سر هم وسط اتاق ولو شدم خوابیدم. مدیونی فکر کنی کسی از بالای سر م رد شد سروصدا کرد. انقد ملاحظه دارن دوستان یعنی. حالا پانسمانی چیزی خواستین، من بلدم. ریا نشه یه وقت.

یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

لیمو ترش محصولی معجزه‌گر در نابودی سلول‌های سرطانی است و 10000 بارقوی‌تر از شیمی‌درمانی عمل می کند. چرا ما چیزی درباره‌ی آن نمی‌دانیم؟ زیرا آزمایشگاه‌ها در ساختن ترکیبات آن، سود بسیار زیادی کسب می‌کنند.

اینک شما می‌توانید به دوست نیازمند خود کمک کنید از طریق اینکه به او بگوئید که آب لیموترش در جلوگیری از سرطان سودمند است. طعم آن بسیار خوشایند است و عوارض جانبی شیمی‌درمانی را ندارد. بسیاری از مردم در اثر سرطان می‌میرند درحالی‌که این راز همچنان حفظ می‌شود تا منافع شرکت‌های داروسازی به خطرنیافتد.

لیمو ترش را می‌توان به صورت‌های متفاوت مصرف نمود. قسمت گوشتی آن را خورد یا آب آن را مصرف نمود به صورت شربت و یا صور دیگر. جالب‌ترین خاصیت آن اثر ش بر روی کیست‌ها و تومورهاست . ثابت شده است که این گیاه، درمان‌گر همه‌ی انواع سرطان است. همچنین به عنوان یک ضد قارچ و عفونت‌ها و کرم‌ها محسوب می‌شود. فشار خون بالا را تنظیم می‌کند و و ضد افسردگی است و با استرس و اختلالات عصبی مبارزه می‌کند.

منبع چنین اطلاعاتی بسیارجالب است: یکی از بزرگ‌ترین تولیدکننده‌های دارو در دنیا. این کارخانه بزرگ دارویی فاش ساخته است که آزمایشات آزمایشگاهی که ازسال 1970 انجام شده است نشان می‌دهد که لیموترش سلول‌های سرطانی را در 12 نوع سرطان ازجمله سرطان روده، سیـ.ـنه، پروستات، ریه و پانکراس نابود می‌کند.

یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
Share

پماد زده‌م روی پا م. یه دستمال هم گذاشته‌م رو ش. بعد برای اینکه پماد گند نزنه به روتختی و رومبلی و فرش و لباس، دستمال رو چسبوندم به پا م. حالا بگو با چی؟ آفرین! چسب نواری. از اینا که باهاش کاغذ کادو رو می‌چسبونن و کتاب، جلد می‌کنن.

یعنی دقیقاْ انگار توی بیابون گیر کرده‌م. خب چی کار کنم؟ لنگان‌لنگان برم دکتر بگم 1 سانت پا م رو با ژیلت بریده‌م بعد کلاْ نمی‌تونم راه برم؟

بهم میگه کولی خب! نیشخند دیشب که ورم کرده بود این هوا. بدون مسکن نشد بخوابم. امروز هم لنگ می‌زنم و نفس‌م بند میاد تا 2 رکعت نماز بخونم. بهش تا فردا فرصت داده‌م خوب شه. اگه نشد دیگه مجبورم برم دکتر دیگه.

شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

دیروز قوزک داخلی پا م عمیق برید. بعد هم یه چسب زدم رو ش و همه چیز عادی بود اما امشب از مچ تا بالای زانو م انقدر درد می‌کنه که نه می‌تونم بشینم، نه راه برم.

فقط مونده‌م این قهرمانای فیلما چطوری 793 تا تیر می‌خوره به دست و پا شون، بعد کیلومترها راه میرن و می‌دون و عملیات ژانگولر از خودشون درمیارن؟ با عقل آدمیزاد جور در نمیاد.

پ.ن: چون زخم، روی استخون‌ه و اونجا یه رگ هم هست، انقدر درد داره.

شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: )-:
Share

قرار بود امروز خاله‌م اینا بیان خونه‌ی ما. محض تلطیف فضا و فراموشی سیل مصائب وارده، وایسادم به مو درست کردن و آرایش.

وقتی اومدن، حس کردم حجم سر خاله‌ وسطی از زیر روسری، کمتر از همیشه‌ست. گفتم حتماْ پا روی دل‌ش گذاشته و موها ش رو کوتاه کرده. اما وقتی روسری‌ش رو درنیاورد، فهمیدم چی شده.

خاله‌جان گفت دیشب خاله‌وسطی مدام می‌گفت سر م خیلی می‌سوزه. بعد یهو موهاش ریخت یه جا. صحنه‌ی دلخراشی بود. اون موهای لخت قهوه‌ای رنگ یهو ریختن روی شونه‌هاش، روی زمین. خودش هم نشست به گریه کردن.

گفتم تو گریه نکردی؟

گفت چرا. اما یواشکی.

دیگه نپرسیدم کی دل‌ش اومد موها رو جمع کنه.

گفت فردا میریم کلاه‌گیس بخریم.

جلسه‌ی اول شیمی‌درمانی وقتی این بود نتیجه‌ش، خدا بقیه‌ش رو به خیر بگذرونه فقط.

جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

الان از من توقع میره بشینم 24 ساعت هی گریه کنم. نه؟ زهی تصور باطل. بنده شدیداْ مشغول رقـ.ـص و پایکوبی هستم به کمک هنرنمایی جدید شهـ.ـرام شـ.ب‌پره. و اعتراف می‌کنم در حال حاضر، مهم‌ترین دغدغه‌م دور بازوم‌ه. چون شنبه آخرین جلسه‌ی باشگاه‌م‌ه. به مربی‌م گفتم نمیخوام بازوی من رو لاغر کنی. سفت‌ش کن.

مربی‌م یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت بازوی تو خیلی بزرگ‌ه. اگه این رو برات سفت کنم، هر کی از روی مانتو هم ببینه، میگه مربی این چقد گاگول بوده!

گفتم چی بوده؟

گفت گاگول!

گفتم شما چه کار داری؟ با مسئولیت خودم. بازوی من‌ه. دوست دارم همینقدی بمونه.

گفت نه. من کار خودم رو می‌کنم. به مسئولیت دیگران کاری ندارم. تو از این در میری بیرون، مدل کار منی. کار خودم میزه زیر سوال.

یعنی دقیقاْ مث این می‌مونه که یه خیاط، هر طوری خودش دوست داره برای تو لباس بدوزه. یا یه آرایشگر هر مدلی خودش می‌پسنده، تو رو آرایش کنه. این مربی ما هم وسواس چاقی داره. تا همه رو لاغر و استخونی نکنه، دست‌ برنمی‌داره. محض نمونه هم الان با.سن همه رو صاف کرده خیال‌ش راحت شده! والا من هر عیبی داشتم، این یکی فرم‌م درست بود که ایشون گند زد بهش.

الان هم اگه ورزش نکنم، هم بدجور چاق میشم - چون بدن‌م به این حد از فعالیت، عادت کرده - هم روحیه‌م داغون میشه. به این مقدار اندروفین - مورفین طبیعی بدن - واقعاْ نیاز دارم. این‌ه که مجبور م برم یه باشگاه دیگه که حداقل صافکاری‌های ایشون رو برام درست کنه. در مورد بازو هم به مربی جدید میگم. اگه قبول نکرد، خودم در منزل اقدام خواهم نمود.

می‌دونی؟ من کلاْ درک نمی‌کنم اینایی که میرن مثلاْ آرایشگاه، میشینن میگن به سلیقه‌ی خودت! باید دقیقاْ بدونم چه اتفاقی داره میفته. مربی فعلی‌م هم با وجود سواد و مهارت‌ش، اغلب خیلی بداخلاق‌ه و نمیشه باهاش حرف زد. البته خیلیا پرروئن و با وجود کم‌محلی‌هاش دنبال‌ش راه میفتن و بهشون بر هم نمی‌خوره اما من خودم از دماغ فیل افتاده‌م و با یکی شبیه خودم نمی‌تونم کنار بیام اصلاْ.

خلاصه که میخوام برم باشگاه جدید. وقتی تغییری به اون بزرگی رو تاب آوردم، تغییر باشگاه، کار سختی نخواهد بود. عادت، بدکوفتی‌ه.

پ.ن: عکس بالا رو نگاه کن. بازوی من از این کوچیک‌تر نباشه، بزرگتر نیست. حالا حق با من‌ه یا مربی‌م؟

پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

با توجه به اینکه مقوله‌ی زیبایی کاملاْ سلیقه‌ای‌ه، چطور ملت می‌تونن بشینن زیباترین زنان جهان رو شناسایی کنن؟ اون هم این تحفه‌ها رو!

من همه جای دنیای که نبوده‌م اما مطمئن‌م خیلی از دخترهای ایرانی که شخصیت‌های معروفی هم نیستن، با یه لباس شب و گریم سینمایی، از این زیباترین‌ها! خیلی زیباترن.

چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

والا من هر چی نگاه کردم، چیزی ندیدم. البته اگه چیزی هم بود، انقد هوا آلوده‌ بود که عملاْ ماه هم به زور دیده می‌شد چه برسه به روی لوگوی پپسی! من هم انقد تبلیغ‌ش رو دیده بودم که اگه الان هم برم آسمون رو نگاه کنم، لوگوی پپسی که سهل‌ه، چی‌توز موتوری و دوغ آبعلی و زمزم هم می‌تونم ببینم.

کسی هست خودش این رو به چشم دیده باشه؟

چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

یه مکانیزم دفاعی دارن آدما به اسم سرکوبی. یعنی اینکه ناخودآگاه، خاطرات تلخ رو فراموش می‌کنن. این لازم‌ه چون اگه نبود، همه دیوانه می‌شدن خب!

یه مکانیزم دفاعی دیگه هم دارن به اسم انکار. یکی دیگه هم هست به اسم فرافکنی. کلاْ یعنی روش ناخودآگاه، زیاد هست برای اینکه آدما اضطراب‌هاشون رو کنترل کنن و دیوانه نشن.

حالا اینکه من هم تا الان دیوانه نشده‌م - حداقل ظاهراْ همه چی آروم‌ه و من مقادیری خوشحال‌م - نه به خاطر هیج‌کدوم اینها که به خاطر یه کوفت دیگه‌ای‌ه که نمی‌دونم عزت نفس بگن میگن یا چی.

می‌‌دونی؟ من آدم بااعتمادبه‌نفسی نبوده‌م هیچ‌وقت. واقعاْ هیچ‌وقت. نه برای درس جواب دادن داوطلب می‌شدم، نه برای رقصیدن! همیشه سعی کرده‌م توی چشم نباشم. حالا میخواین بگین منزوی، گوشه‌گیر یا هر چی. من همین‌م. و همین مریم رو واقعاْ دوست دارم.

بارها به من گفته‌ن رک‌گویی‌م یا غیر قابل پیش‌‌بینی بودن‌م آزارنده‌ست اما من نخواستم تغییر کنم چون خودم رو همینطوری دوست دارم. اصلاْ خوش‌م نمیاد به کسی طعنه بزنم. خیلی وقتا هم ملاحظه می‌کنم واقعاْ اما در ذات من، دروغ جایی نداره. حتی وقتی از کسی اصلاْ خوش‌م نمیاد اما بهش روی خوش نشون میدم، واقعیت رو وارونه نشون میدم، این یعنی من دارم دروغ میگم!

اینکه نمی‌تونم دروغ بشنوم، نقطه ضعف‌ من‌ه. هر دفعه هم کسی ازم خواستگاری کرد، رک بهش گفتم اول یک چیز رو بدون! اینکه من دروغ رو تحمل نمی‌کنم. پس لطفاْ فقط بهم راست بگو...

بعد نمی‌دونم چه سری‌ه که آدما دوست دارن راست بگن اما تو به عنوان مخاطب، همه‌ی کارهاشون رو تایید کنی. این وسط اختلف عقاید، کوفت‌ه؟ تفاوت‌های فردی کشک‌ه؟

برای همین چیزهاست که میگم از تربیت مردهای ایرانی بدم میاد. چون دوست دارن همیشه تایید شن. همون که هستن بمونن و طرف مقابل رو مطابق میل و سلیقه‌ی خودشون از نو بسازن. اینا رو داشته باشین تا اینجا. فعلاْ...

سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
Share

ژست روز پدر و روز مادر می‌ارزه به اینکه دل این همه آدمی که پدر یا مادر شون رو از دست داده‌ن، بشکنه؟ گناه‌ش از ثواب‌ش بیشتر ه به نظرم.

دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

ژست روز پدر و روز مادر می‌ارزه به اینکه دل این همه آدمی که پدر یا مادر شون رو از دست داده‌ن، بشکنه؟ گناه‌ش از ثواب‌ش بیشتر ه به نظرم.

دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

16 خرداد. 11 و نیم شب...

یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: o-:
Share

حوصله‌ی فیلم دیدن ندارم. مگه فیلم‌های آروم که صحنه‌های اکشن ندارن. زمستون و برف ندارن. آدم‌ها هستن و دیالوگ‌های طولانی. حرف‌هاشون برام جالب‌تر از صحنه‌هاست...

حوصله نداشتم کلاس برم. ترجیح دادم بخوابم. وقتی بیدار شدم دیدم پایین صفحه‌ی تی‌وی نوشته گذر از اندوه. گفتم این خوراک خودم‌ه. نشستم. اول فکر کردم باید مستند باشه. بعد دیدم فیلم سینمایی‌ه.

داستان نویسنده و سخنرانی بود که برای سوگواری و تحمل اندوه مرگ عزیزان برای مردم کتاب می‌نوشت و سخنرانی می‌کرد. همیشه توصیه می‌کرد بر ترس‌هاشون غلبه کنن. کلی هم طرفدار داشت اما خودش جرات نمی‌کرد سوار آسانسور شه و بعد از 3 سال هنوز مرگ همسر ش رو نپذیرفته بود.

فیلم خوبی بود. اگه پیش اومد، ببینین.

شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

بهترین بخش یه جمعه، می‌تونه 12 شب تا 4 صبح باشه وقتی نازنین هست و می‌تونیم ساعت‌ها حرف بزنیم...

جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
Share

یه روزی مجبور شدم کلی لباس نو رو رد کنم بره چون عمراْ اندازم‌م نمی‌شدن.

حالا مجبور م لباس‌های گشادی رو که جای اون قبلیا خریده بودم، ببرم برام تنگ کنن که از تن‌م درنیان. این وسط به مربی باشگاه و دکتر تغذیه و تولیدی‌های لباس بدهکار بودم فقط انگار. پوست‌م هم کلی ترک‌های نقره‌ای خورده. آیکون آدم مجبور

چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

خانواده معتقد ن من کم‌صبر و کلافه‌م و نمی‌فهمن چه اصراری دارم که خودم رو بدتر از اونی که واقعاْ هستم، جلوه بدم؟ یعنی میگن تو مثلاْ خیلی مهربون و دل‌رحمی اما اصرار داری خشن و جدی جلوه کنی.

حالا دارم هی به تناقض‌هام فکر می‌کنم. جدیت‌م. چهره‌ی آروم و خونسرد م. لبخندهای از سر ادب و اجبار م. درون‌م که همیشه غوغاست. دل نازک و اشک آماده‌م. احساس اضطراری که مدام حس می‌کنم و اون مانع همیشگی برای روبرو شدن با مسائل تازه، که نمی‌دونم اسم‌ش رو چی باید بذارم حتی؟!

من تنبل نیستم از شروع چیزهای تازه می‌ترسم. انقدر که کلاْ پشیمون میشم و انصراف میدم. وقتی میخوام یه جای تازه برم، قلب‌م میاد توی دهن‌م اما ظاهرم چیزی نشون نمیده. من به چی نیاز دارم؟ یه همراه؟ مشوق؟ روان‌پزشک؟ خودم رو باید ببندم به پنجره فولاد؟ چی دقیقاْ؟

چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

ژانر اینایی که طبیعتاْ پس از ازدواج باید ایمیل، اکانت قیس‌یوگ، شماره موبایل و کلیه‌ی راه‌های ارتباطی رو به نحوری از انحاء تغییر بدن.

مثلاْ طرف برمی‌داره شماره موبایلی رو که سال‌ها به دوستاش داده یهویی عوض می‌کنه. خیلی کار داری باهاش و برای پیدا کردن شماره‌ی جدید ش حسابی به دردسر میفتی. بعد اون خیلی ریلکس میگه ازدواج کردم. باید! شماره‌م رو عوض می‌کردم دیگه!

راستش این به ذهن‌م میاد که این آدما لابد قبلاْ یه تماس‌هایی داشتن که بعد از ازدواج میخوان تعطیل‌ش کنن. لذا مسیرهای ارتباطی رو تغییر میدن.

بعد ژانر اینایی که همه کار کرده‌ن. توی بلاگ‌شون مدام تاکید می‌کنن یه عمر عشق‌م رو برای تو نگه داشتم همسرم. بعد لینک میدن همسر مذکور حتماْ اونجا رو بخونه.

خب وقتی می‌دونین کاری درست نیست، چرا انجام‌ش میدین؟ واقعاْ سوال‌ه برام.

چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

در باز میشه اما صاحبخونه و برادرزاده‌ش عقب ایستاده‌ن. میرم داخل. منتظر ن باهاشون دست بدن. گیج میشم اول دست بدم یا اول در رو ببندم. در رو می‌بندم. میرم جلو و دست میدم. حس می‌کنم متعجب‌ن. یا از قیافه‌م! - که نمی‌دونم چرا - یا از اومدن‌م - چون خیلی سخت، دعوت کسی رو می‌پذیرم - یا کلاْ توهم زده‌م و اونا متعجب نیستن.

بعد میرم میشینم کنار مامان‌م. سر م هم پایین‌ه و طبق معمول، کسی رو نمی‌بینم. مامان لبخندنان سقلمه می‌زنه فلانی داره نگاه‌ت می‌کنه بهت سلام کنه. سر م رو بلند می‌کنم و سلام میدم با ایما و اشاره.

مردم دارن دسته‌جمعی دعا می‌خونن. صاحبخونه قرتی‌پرتی‌ه بدتر از من اما نذر داره. بی‌اعتقاد هم نیست. ناگهان بچه‌ی 3 ساله‌ش بدوبدو وارد میشه. توی یه دست‌ش، شیشه شیر ه. توی اون یکی دست‌ش دست یه عروسک قد خودش و یه گوشه‌ی پتو ش. همه رو می‌تپونه توی بغل من. بهش اشاره میدم بشین. جیغ می‌زنه میخواد حالی‌م کنه باید پتو رو بکشم روی عروسک.

همه بچه رو نگاه می‌کنن. من رو هم. دل‌م میخواد بپر م 4 تا ماچ‌ش کنم. میگم جلوی مردم زشت‌ه وسط مجلس دعا.

بعضی جاها ش یکی میگه برای شفای مریض فلانی.. برای حاجت فلانی.. مادرشوهر صاحبخونه، یعنی مادربزرگ همین بچه‌هه، خیره میشه بهم. نگاه‌ش نمی‌کنم اما حس می‌کنم‌ش. بلند میگه سفیدبخت شدن جوونا صلوات.. همه بهم نگاه می‌کنن. به رو م نمیارم.

مترصد فرصتی برای جیم شدن‌‌م. تا میام فکر کنم به بهانه، گوشی مامان بلند زنگ می‌زنه. خودش اون طرف‌ه. ازم میخواد جواب بدم.

نمی‌دونم چه عادت بدی‌ه من دارم. اصلاْ دوست ندارم مرکز توجه باشم. همیشه هم یه جوری تابلو میشم میخواد با زنگ موبایل مامان‌م باشه یا توجه بچه‌ی 3 ساله‌ی یکی دیگه.

یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

دارم فکر می‌کنم هر جا با نارنجی میخوایم بریم، گشت هست. بعد من واقعاْ چی بپوشم که یه وقت بهم گیر ندن؟

هی فکر می‌کنم. اون کوتاهه. اون یکی بلند ه اما جلو ش تنگ‌ه. سومی جلو ش کلاْ باز ه. چهارمی سفید ه، جلب توجه می‌کنه. این شال‌ه عرض‌ش خیلی زیاد نیست. اون روسری‌ه هم که کوتاهه /-: کفش پاشنه‌دار رو هم بی‌خیال.

آخر به این نتیجه می‌رسم که باید فقط یه چیزی مث گونی بپوشم تا مطمئن باشم بهم گیر نمیدن. خب آخه چرا؟ مردم با دامن کوتاه - تا وسط ساق پا مثلاْ - توی خیابون میان اما اونجا گشت نیست بهشون تذکر بده. لباساشون انقد نازک‌ه با یقه‌های باز که تمام هیکل‌شون معلوم‌ه. یه گل‌سر می‌زنن شال رو نیم متر بالاتر از سر شون نگه می‌داره. بعد این من‌م که می‌ترسم و نشسته‌م محاسبه می‌کنم چی بپوشم.

خلاصه بعد از 2 ساعت ست کردن لباسا جلوی آینه، به این نتیجه رسیدم که گشادترین مانتوی نخی ممکن رو بپوشم با شلوار جین راسته، کتونی و یه شال خیلی بزرگ که از نمایشگاه هفته‌ی فرهنگی استان‌ها خریدم پارسال. باز خوب‌ه نگران گشت نسبت نیستم دیگه. (آیکون مثبت‌اندیشی)

شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: )-:
Share

ولع بعضی زن‌ها برای حاملگی رو درک نمی‌کنم همونطور که اشتیاق اغلب مردها برای بچه داشتن رو نمی‌فهمم. از این جمله‌ی کلیشه‌ای «صدای خنده و گریه‌ی یه بچه، سکوت خونه رو پر کنه» هم حال‌م بد میشه.

بعضیا نمی‌فهمن بچه، اسباب‌بازی نیست. همیشه هم کوچولو و بانمک باقی نمی‌مونه. مشکل‌ش هم دندان نیست که با نان حل بشه.

دیده‌م خیلیا رو که وقتی با عوارض بارداری روبرو میشن، وقتی می‌بینن بچه خیلی خرج داره، خیلی دردسر داره، برای تربیت‌ش باید کلی حرص بخورن و نگران آینده‌ش باشن، کلاْ از بچه‌دار شدن‌شون پشیمون میشن یه جورایی.

حالا باز وقتی خدا بهت بچه میده، خب داده دیگه. وقتی نمیده چرا به هر روشی متوسل میشین آخه؟ حتماْ دلیلی داره که مثلاْ 25 سال‌ه خدا به تو فرزندی نداده. حالا باز مراجعه به پزشک برای حل مشکلات احتمالی، عقلانی‌ه اما روشی مث رحم اجاره‌ای رو چطوری توجیه می‌کنن مردم برای خودشون؟

طرف بعد 25 سال زندگی پر از تفاهم و آرامش، با فرض اینکه مشکل از زن‌ش‌ه - در حالی که اغلب مشکلات ناباروری بنا به فرموده‌ی پزشکان، از جانب آقایون‌ه - میره یه زن دیگه رو صیغه می‌کنه. خودش رو هم توجیه می‌کنه که زن اول‌م راضی‌ه. دیگه نمیگه چه کرده که زن بدبخت، به هوو راضی شده.

بعد به طرف گفته 10 میلیون بهت میدم برای یه زایمان. زن‌ه هم گفته من دفعه‌ی اول‌م‌ه و این کاره نیستم اما چون میخوام خونه بخرم و پول لازم دارم، قبول.

بعد 1 سال، یه بچه گذاشته توی بغل آقا، 10 تومن گرفته و خدافظ. با این توضیح که اگه کس دیگه‌ای هم بچه خواست، من رو معرفی کن.

جالب‌ترش این‌ه که مرد ه همه جا نشسته گفته این زن خیلی خوبی‌ه و آدم سالمی‌ه و فلان. یعنی دوست دارم بدونم تعریف ایشون از آدم سالم دقیقاْ چی‌ه؟

یه آدم سالم! از شوهرهای مردم سال به سال پول می‌گیره که ازشون باردار شه؟ بعد بچه رو بذاره و بره؟ آدم سالم، وجدان نداره که بفهمه نباید بشه هووی یکی دیگه؟ این آدم سالم، عاطفه‌ی مادری نداره که بچه‌ش رو عین بچه‌گربه می‌فروشه به مردم؟ این آدم سالم ممکن نیست ایدز داشته باشه چون با خیلیا بوده؟ بچه‌ش آدم معتقد و باوجدان و خانواده‌دار و سالمی! از آب درمیاد؟

اصلاْ اگه این آدم، سالم بود میومد با چنین مردی باشه؟ حالا مردک بچه رو زده زیر بغل‌ش، برده خونه. با افتخار همه جا میشینه میگه این بچه نصف‌ش مال‌ من‌ه!

بگو آخه نابغه! اصلاْ تو از کجا می‌دونی این بچه، از توئه؟ گیرم که باشه. نصف! دیگه‌ش مال چه جور زنی بوده؟ یه زن باخدا و نجیب؟

والا مردم فقط با شوهر خودشون‌ن، مال حلال می‌خورن، کلی دعا می‌خونن و با وضو بچه شیر میدن، آخر سر بچه‌هه همه فرقه از آب درمیاد. بچه‌ی چنین آدمایی چی میخواد بشه خدا می‌دونه!

از همه جالب‌تر ش این‌ه که دوست احمق این آقا فرموده‌ن چه فکر خوبی کردی! من هم همین کار رو بکنم.

جداْ اگه این آدما رو ببینم، بهشون میگم فرض کن زن‌ت یک سال بره با یکی دیگه، بعد بچه به بغل بیاد، بگه این بچه نصف‌ش مال من‌ه، مرد مورد نظر هم خیلی مرد خوبی بوده. آدم سالمی بوده! حالا بیا با هم بزرگ‌ش کنیم.

رگ غیرت‌شون باد می‌کنه این هوا! اما وقتی بحث عشق و حال خودشون میشه، زن‌شون راضی‌ه. صیغه هم که حلال...

خدایا کیفیت رو فدای کمیت کردی. اینا چی بود آفریدی؟

آیکون خدایا دور کن!

پ.ن: دست به دست کنین بقیه هم نظر شون رو بگن.

جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
Share

دل‌‌‌م برای نمازها و دعاهای بی‌ریای سال‌های دور تنگ شده. انقدر دور که انگار اون آدم، من نبوده‌م.

این روزها خیلی متاسف‌م. برای خودم. برای خیلی چیزها. عبادت کاسب‌کارانه رو دوست ندارم: که من این نماز رو می‌خونم، تو هم جا ش! فلان چیز رو بده...

هرچند اگه اینطوری هم عیبی نداره انگار (-: خدایا به داده و نداده‌ت شکر. به همه سلامتی و عمر باعزت و شادی بده. قلب مهربون و صبر بده. اول ببخش، بعد بر مون گردون پیش خودت. یه کاری کن آخر زندگی‌م متاسف نباشم.

همدیگه رو دعا کنیم امشب...

پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
Share

یه دختر ه هست توی باشگاه. خیلی قد بلند و خوش‌تیپ‌ه. تقریباْ هم لـ.ـخت می‌گرده یعنی اونایی که می‌پوشه، اسم‌ش لباس نیست رسماْ.

یه بار حرف شد. گفت میخوام 3-2 کیلو اضافه کنم. پاهام لاغر ه و فلان. من هم کلی منع‌ش کردم و گفتم خودم از تو لاغرتر بودم. الان به هر روشی متوسل شده‌م تا دوباره انقدی شم. نکن این کارا رو.

بعد اومدم بهش بگم چند سال دیگه اتوماتیک یه کم وزن‌ش میره بالا. پرسیدم چند سال‌ت‌ه؟ یعو با ناز و عشوه یه حرکت سر و گردن اومد و موها ش رو از توی صورت‌ش برد کنار و گفت چند ماه دیگه میشه 23 سال.

مونده بودم این چرا انقد احساس داره؟ خب بگو 22. بگو 23. این اداها چی‌ه؟ بعد فکر کردم شاید فکر کرده من قصدی دارم و دارم آمار ش رو می‌گیرم. دوباره فکر کردم خب چرا خیلیای دیگه اینطوری نیستن؟

خلاصه مونده بودم توی اوج احساس این آدم. دیدین بعضیا خیلی سر خودشون معطل‌ن؟ یه همچین جوی بود.

امروز داشت با یکی دیگه توی مایه‌های خودش بلندبلند حرف می‌زد. گفت آره. 3 روز پیش شانگهای بودم. 2 روز پیش دبی. دیروز مشهد. فردا فلان جا.

اون یکی هم یه همچین چیزایی در جواب‌ش می‌گفت. بعد تازه فهمیدم اینا چرا انقدر احساس دارن! چون مهماندار ن. حالا نمیخوام بگم مهمانداری شغل بدی‌ه یا هر چی اما اصلاْ شغل باکلاسی نیست. یعنی هر کی سوار هواپیما شد و سر آستین یونیفرم‌ش 2 تا نوار داشت، باید انقد جو بگیرد ش؟ جالب‌ه که دقیقاْ همه‌ی مهماندارهایی که من دیده‌م، همه همینطوری‌ن. مسخره‌ست به نظرم راست‌ش...

پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

یکی میشه نارنجی، که اومدن‌ش رو، که مدت‌هاست منتظرش‌م، از یکی دو هفته قبل اطلاع میده و با اینکه زیاد هم به من مربوط نمیشه، ازم می‌پرسه چه روزی بیاد بهتر ه و بعد از مشورت با من میره بلیط می‌گیره و انقدر ملاحظه‌ی همه چیز رو می‌کنه و برنامه‌ها و ساعت‌ها رو باهام چک می کنه که من حسابی خجالت‌زده میشم که چرا موقعیت‌ش رو ندارم که بهتر و بیشتر در خدمت‌ش باشم و خودم از این با هم بودن، حسابی لذت ببرم...

یکی هم میشه این فامیل عزیز مون که از صبح 30 دفعه ازش پرسیده‌م فردا بعدازظهر میای بالاخره؟ آخر هم جواب داده: چو فردا شود، فکر فردا کنیم. از حالا تا فردا بعدازظهر یه ماه رمضون راهه!

یعنی اصلاْ فکر نمی‌کنه اگه بخواد بیاد، من باید باشم و تدارک ببینم. اگه نخواد بیاد، من هم پنج‌شنبه عصر نمیشینم توی خونه. از الان با یه دوست هماهنگ می‌کنم که فردا بریم بیرون. توقع داره تمام فردا رو بشینم توی خونه، که ایشون اگر دوست داشت، بیاد.

پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
Share

طبیبا بر سر بالین من آهسته‌تر بنشین

که ترسم باد دامان‌ت ز بستر دور م اندازد نیشخند

نمی‌دونم چرا یاد این افتادم یهو.

چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

سوگند به روز وقتی برآید و به شب وقتی آرام گیردکه من نه تو را رها کرده‌­ام و نه با تو دشمنی کرده‌­ام. ضحی 1-3 (ص 596)

افسوس که هر کس را به سویت فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم، او را که مرا به سخره گرفتی. یس 30 (442)

و هیچ پیامی از پیام‌­هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی. انعام 4 (ص 128)

و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته‌­ام. انبیا 87 (ص 329)

و  مرا به مبارزه طلبیدی و چنان توهم‌زده شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. یونس 24 (ص 211)

و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی‌­توانستی و نتوانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد، نتوانی از او باز پس گیری. حج 73 (ص 341)

پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشم‌هایت از وحشت فرو رفتند و قلب‌ت در گلویت افتاد و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک­‌هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم می­‌کنی اما به من گمانبردی، چه گمان­‌هایی. احزاب 10 (ص 419)

تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد، پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سویت بازگشتم تا تو نیز به سویم بازگردی، که من مهربان‌­ترین‌م در بازگشتن. توبه 118 (ص 206)

وقتی در تاریکی­‌ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می­‌مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما  بازمرا با دیگری شریک کردی. انعام 63-64 (ص 135)

این عادت دیرینه­‌ات بوده است، هرگاه که خوشحال‌ت کردم از من روی گردانیدی و هروقت سختی به تو رسید،از من ناامید شده‌­ای. اسرا 83 (ص 290)

آیا برنداشتم از دوش‌ت باری که می­‌شکست پشت‌ت را؟ سوره شرح 2-3 (ص 596)

غیر از من کیست خدایی که برایت خدایی کرده باشد؟ اعراف 59 (ص 158)

پس کجا می­‌روی؟ تکویر 26 (ص 586)

پس از این سخن، دیگر به کدام سخن می­‌خواهی ایمان بیاوری؟ مرسلات 50 (ص 581)

چه چیز جز بخشندگی‌­ام باعث شد تا در برابر پروردگارت مغرور شوی؟ انفطار 6 (ص 587)

مرا به یاد می­‌آوری؟ من همان‌م که بادها را می‌­فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنند و ابرها را پاره پاره به هم فشرده می­‌کنم تا قطره‌ه­ای باران از خلال آنها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره‌ی باران، ناامیدی تو را پوشانده بود. روم 48 (ص 409)

من همان‌م که می­‌دانم در روز روح‌ت چه جراحت­­‌هایی برمی­‌دارد و در شب روح‌ت را در خواب به تمامی بازمی­‌ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی‌‌انگیزانم و تا مرگ‌ت که به سویم بازگردی، به این کار ادامه می­‌دهم. انعام 60 (ص 135)

من همانم که وقتی می‌­ترسی به تو امنیت  می‌­دهم. قریش 3 (ص 602)

برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم. فجر 28-30 (ص 594)

تا یک بار دیگر دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. مائده 54 (ص117)

با تشکر از خانم مهندس قربان‌پور (صحت مطالب برگرفته از کلام پروردگار، بررسی و صفحات مربوطه طبق شماره از نسخه‌ی عثمان طه ذکر شده است)

سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
Share

مشاور تحصیلی خوب در شهر تهران نیازمندیم. سراغ دارین بگین لطفاْ.

دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers