بیشتر از همه، آشپزخونه‌ی رنگی رنگی بهاره رهنما رو دوست داشتم و رفتار شقایق دهقان رو. نه سخنرانی‌های بیژن بیرنگ و اشک‌هایی رو که به شکلی کاملاْ تصنعی توی همه‌ی کارها ش جا میده.

پ.ن: گوشه‌گیری سحر زکریا یه کم توی ذوق می‌زد. فکر کردم گاهی خیلی شبیه اون‌م و کنار اومدن باهام سخت‌ه.

یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

بعضی وقتا که خیلی بهم سخت می‌گذره، میگم عیبی نداره. چند سال دیگه دل‌‌م برای این روزا هم تنگ میشه. گاهی این حرف رو صرفاْ برای خوش کردن دل‌م در اون لحظه‌ی خاص میگم، گاهی هم واقعاْ فکر می‌کنم اینطوری‌ه.

الان دل‌م برای نگهبان پرحرف محل کار قبلی‌م تنگ شده. برای مسخره‌بازی‌های آبدارچی‌هاش. مخصوصاْ اون که موقع طی کشیدن اتاق مدیر عامل، می‌رقصید. می‌گفتیم چه دل خوشی داره. خوش به حال‌ش.

برای پچ‌پچ‌های خانوم همکار سابق سر ناهار. برای رخوت و سکوت بعدازظهرهای گرم و کشدار اونجا. برای همه‌ی آدمایی که اومدن و رفتن. می‌دونی؟ گاهی به خودم میگم کاش هیچ‌وقت پا م رو اونجا نذاشته بودم...

یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

زندگی بعضیا روی بلاگ‌شون، انقد بی‌عیب و نقص و فانتزی‌ه که آدم تهوع می‌گیره. اصرار هم دارن بگن همسر شون با تمام خصوصیات تخیلی‌ش! عشق اول‌شون بوده. حالا کی گفته آدم باید با عشق اول‌ش ازدواج کنه رو خدا می‌دونه. جالب‌تر ش این‌ه که تو آمار ولگردی‌های مجردی اون آدم رو داری. بعد این اصرارهاش رو که می‌بینی، خنده‌ت می‌گیره. خب که چی؟

مثلاْ میخوای بگی من خیلی آدم خوبی‌م؟ خوب بودن به این چیزاست؟ چی‌ش خوب‌ه اگه حرفات راست باشه و مث منگولا نشسته باشی تا یکی بیاد تو رو بگیره؟! یه انسان نرمال بالغ باید با دیگران معاشرت کنه. آدما رو بشناسه و کم‌کم بفهمه چه تیپ آدمی براش دلنشین و خوشایند و دوست‌داشتنی‌ه. ما عقب‌افتاده نیستیم که باور کنیم یکی بتونه چشم باز کنه و فقط فلان آدم رو ببینه و عاشق‌ش بشه و باهاش زندگی کنه و بعدها پشیمون هم نشه و نفهمه فلان تیپ آدم مثلاْ براش مناسب‌تر بوده. مگه اینکه کلاْ فهمیدنی در کار نبوده باشه و صرفاْ بخوای خودت رو به کسی بندازی و خیال‌ت راحت شه!

ولی همه‌ی مخاطب‌های آدم که منگول نیستن عزیزم! شما برای تحسین‌کنندگان‌ت بنویس. ما که آی‌کیو مون در حد لزوم، کم نیست! دیگه بلاگ شما رو نمی‌خونیم. خیلی هم عالی!

پ.ن: ژانر اونایی که از زندگی واقعی‌شون می‌نویسن و از 10 تا کامنت، 7تا ش توصیه‌ی طلاق‌ه. خب مغز رو نباید آکبند پس داد که عزیز من. طلاق رو همه بلد ن. وقتی کسی می‌مونه، یعنی طرف مقابل‌ش رو بی هیچ منطقی دوست داره. حالا دل‌ش گرفته اومده 4 خط نوشته. غلط نکرده که. شکر نخورده که!

آدمایی پیدا میشنا! /-:

یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

من آدم تغییر ناگهانی نیستم. مهمون ناخوانده، ناخوشایندترین چیز برای من‌ه.

پیشنهاد یکهویی، یک تغییر ناگهانی هر چند جزیی من رو اذیت می‌کنه. طول می‌کشه تا بدن‌م و مغز م و روان‌م باهاش تطبیق پیدا کنه. تا هماهنگ بشن، من کلافه‌م و تکلیف ندارم. من باید بیفتم تو روتین تا برگردم به خودم و خودم رو پیدا کنم. تغییر رو خودم باید اعمال کنم. نبایستی کسی تغییر م بده. من باید فکر کنم و بررسی‌ش کنم...

یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

بعضی آدما فقط از دور خوب‌ن. وقتی از نزدیک بشناسی‌شون، از چشم‌ت میفتن. بعد پیشمون میشی. میگی کاش دور مونده بود و دوست. پشیمون میشی چرا اون تصویر خوب رو از خودت گرفتی.

یه دوستی داشتم. می‌گفت توی خوابگاه‌شون یه دختری هست که تلفنی با یه پسری دوست‌‌ه - این ماجرا مال مثلاْ 7 سال پیش‌ه و اون زمان اینا ظاهراْ توی چت دوست شده بودن - هر شب هم یک ساعت با هم حرف می‌زنن و می‌خندن و کلاْ بودن پسر ه توی شرایط دختر ه با فشار درس و دوری از خانواده و غربت و اینا، غنیمت‌ه.

تا اینکه یه روز فهمیدن پسر مذکور در واقع یه مرد زن و بچه‌دار ه. والا نمی‌دونم چطور و از کجا فهمیدن اما کاملاْ مطمئن بودن. دوست‌م گفت به نظرت به دختر ه راست‌ش رو بگیم یا نه؟ من هم که حقیقت‌جو و حقیقت‌خواه! گفتم آره. فکر کنم حق‌ش‌ه بدونه روزهاش رو با چطور آدمی داره می‌گذرونه.

دوست‌م گفت نه مریمی. بذار خوش باشه. بخنده و درس‌ش رو بخونه و این روزای سخت رو بگذرونه. اینا که نمیخوان با هم آینده‌ای داشته باشن. بذار این روزا خوب بگذرن. فوق‌ش اگه بعدها هم خواست ادامه بده، حقیقت رو بهش میگیم. اما با این شرایط، نه. چرا واقعیت رو بدونه و اعصاب‌ش به هم بریزه؟ بذار خوش باشه.

من گفتم تز احمقانه‌ای‌ه اما به خودتون مربوط میشه. گذشت.. سال‌ها گذشت و حالا دارم می‌بینم لازم نیست آدما همه‌ی واقعیت رو بدونن. چون وقتی ندونن، خوش‌تر ن.

به خاطر همین، از اون موقع دیگه سراغ آدمایی که برام خیلی جالب‌ن، نمیرم. نمیخوام توی ذوق‌م بخوره. ترجیح میدم بعضی آدما برام جالب باقی بمونن. دوری و دوستی...

یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

من اومدم!

فکر می‌کنی کجا بودم؟ سفر؟ مهمونی؟ مریض بودم؟ قاطی کرده بودم باز؟ وقت نداشتم؟

نع! اینجانب اینترنت نداشتم! بگو چرا؟

چون چند روز نت قطع بود. مودم کلاْ آنتن نداشت. ناگهان هم کل چراغاش فرت شد و تموم. بعد هی تلفن زدیم پشتیبانی. هی تلفن زدیم پشتیبانی.. دفعه‌ی اول یه آقای محترمی 2 ساعت پای تلفن به سیستر توضیح داد چطور مودم رو با کابل، وصل کنه به کامپیوتر و تنظیمات‌ش رو درست کنه اما عملاْ بی‌فایده بود. گفت حداکثر 48 ساعت صبر کنین. اگه درست نشد، خودمون یه نفر رو می‌فرستیم بیاد منزل‌تون درست کنه نت رو.

48 ساعت گذشت اما خبری نشد. باز تلفن زدیم. یه خانومی گفت چرا 48 ساعت؟ حداقل 72 ساعت و گوشی رو قطع کرد.

بعد از 72 ساعت مذکور، باز تماس گرفتیم. گفتن ما کلاْ کارشناس کم داریم و خیلی‌ها توی نوبت‌ن. سیستر اصرار کرد که با نت کار داره و دیگه بیشتر از 72 ساعت واقعاْ نمیشه کارهاش بمونه. امروز بیدار شدم دیدم نت وصل شده.

یعنی اینجوری‌ه مبین‌نت. دیگه خود دانین.

پ.ن: گفته بودم نت‌م وصل شه، زحمات‌شون رو جبران می‌کنم عینک

یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

مردی که زن‌ش رو لوس نکنه، مرد نیست.

بابا اتی
سریال قهوه‌ی تلخ

سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

هی تعریف کردم از این باشگاه جدید. هی ذوق کردم الکی. امروز گفتن ماه رمضون - دقیقاْ یک ماه - باشگاه تعطیل‌ه به دلیل تعمیرات. و حتماْ بعدش گرون هم خواهد شد طبیعتاْ. ضمن اینکه من باز مجبورم باشگاه عوض کنم.

دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

امروز رفته بودم یه کلینیکی. در بدو ورود، یه خانومی با شوق و ذوق شروع کرد به حرف زدن. سمت راهرو رو نشون داد گفت اون خانوم بازیگر ه رو دیدی؟ اون خانوم. اونجا. بازیگر ه.

فکر کردم مثلاْ یکی میاد با ذوق بگه اون خانوم، آرایشگر ه. اون خانوم، پزشک‌ه. اون خانوم، مهندس‌ه. نگاه‌ش کن؟

برگشتم سمت راهرو رو نگاه کردم. گفتم اون خانوم که بازیگر نیست.

خانوم مذکور گفت من نه. اونی که قبل از من، اینجا نشسته بود.

مشغول خوردن کاپوچینو م شدم شاید دست از سر م بردارن. فکر کردم آدما خودشون رو می‌کشن تا معروف شن. بعد که معروف میشن، نمی‌تونن با خیال راحت یه دکتر برن حتی. همه جا 200 جفت چشم دنبال‌شون‌ه.

با سقلمه‌ی خانوم کناری به خودم اومد: ایناهاش اومد.

مریم کاویانی بود. یه کم حرف زد و کارهاش رو انجام داد و رفت نشست تا نوبت‌ش بشه. بعضیا خیلی عادی بود برخوردشون. بعضیا با لبخند زوم کرده بودن رو ش. انگار که از مریخ اومده. خب اگه خیلی همیشه از این آدم خوش‌ت میومده، برو باهاش حرف بزن بهش بگو مثلاْ خوشحالی از نزدیک می‌بینی‌ش یا هر چیزی. اگه نه که سر ت به کار خودت باشه. نمی‌فهمم واقعاْ دلیل هیجان‌شون چی بود دقیقاْ.

اون طفلی هم سعی می‌کرد زیاد نگاه‌ش به کسی نیفته. سر ش رو برده بود توی مجله تا چایی‌ش سرد شه.

یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: معروف‌ها
Share

یکی بیاد به مربی من حالی کنه ترازوی باشگاه 2 کیلو کم نشون میده به خدا. شاید راضی شه بلافاصله بعد ورزش، سیب‌زمینی نخوره.

پ.ن: خدایا مربی اینجوری ندادی، هیکل اینجوری بده حداقل!!!

چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

بعضیا میگن خدا خواسته‌های شکمی رو زود اجابت می‌کنه. اما در مورد من، مسائل بی‌اهمیت‌تر از شکم هم حسابی آنتن میدن حتی! مثلاْ اینکه مربی من که همیشه دنبال آهنگای خارجی بود - و به همین دلیل، من یکی زیاد حال نداشتم خودم رو تکون بدم - امروز حسابی دنبال آهنگ ایرانی می‌گشت در حدی که بلند اعلام کرد و قرار شد من یه سی‌دی بزنم ببرم. جذب در این حد یعنی! بعد تو بیا یه چیز درست حسابی بخواه. اگه آنتن داد نیشخند

چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

3 ساعت زیر آفتاب، دنبال آدرسی من‌درآوردی‌ای بودم که دوست‌م بهم داده بود. آخر که رسیدم به محل مورد نظر، گفتن دیگه اینجا نیستن.

در ازای اون همه فلاکت، دل‌م یه خوراکی خوشمزه میخواد بدون در نظر گرفتن کالری‌ش. پیشنهادی نداری؟

بین شکلات و استانبولی‌پلو با ترشی دستپخت خودم مونده‌م راستش (آیکون چه مشکلاتی دارن مردم)

سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

هی از کرم توی ظرف زدم به دستام، هی فکر کردم خاطره‌ی این بو چی‌ه؟ هیچی یادم نیومد. الان که کلی آفتاب خورده به مغز م و دارم از گرما هلاک میشم، یادم اومد: بوی کرمی‌ه که چند سال پیش وقتی می‌خواستیم بریم مشهد، خریدم گذاشتم توی ساک مشکی‌م.

یا مثلاْ اسپری داو - سبز، آبی، قهوه‌ای - برام یادآور باشگاه قبلی‌ه (-: اسپری نیوآ بلک اند وایت هم باشگاه جدید. اتفاقی شد تغییر این بو اما جالب‌ه الان برام. یا ته اون شیشه عطری که هنوز دل‌م نیومده بریزم دور مال روزای روشن اردیبهشت‌ه.

برای مناسبتایی که میخواین خوب یادتون بمونه، یه رایحه‌ی خاص تعریف کنید حتی با یه اسپری ارزون قیمت. اون وقت تا آخر دنیا هر وقت اون رایحه رو نفس بکشید، یه عالم خاطره براتون تازه میشه. در حد آلبوم عکس کاربرد داره یعنی!

دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

و مریمی در یک اقدام خودسرانه، اقدام به بادکش نمودن صورت نمود با هدف تسهیل گردش خون. و کلا‌ مدیونید اگر زل بزنید به 2 تا دایره‌ی کبود روی گونه‌هاش آخ

یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

گاهی آدم سخت می‌تونه خودش رو بشناسه. مث من، وقتی خیلی ریلکس آماده میشم می‌پرم توی تاکسی و میرم خونه‌ی مادربزرگ. با خاله‌م میشینم به خندیدن. اصلاْ هم به رو م نمیارم که چقد موها ش ریخته و سفیدی سر ش کاملاْ معلوم‌ه. به رو م نمیارم برای یه زن چقد سخت‌ه تحمل تنهایی و نقص عضو و از دست دادن موها ش. بی‌خیال همه چیز حرف می‌زنیم و می‌خندیدم.

قبلاْ وقتی میومدم خونه، یه دل سیر اشک می‌ریختم. الان دیگه گریه‌م هم نمیاد. فقط میگم کاش این کابوس زودتر تموم شه. این همه معجزه. نمیشه یکی‌ش هم مال خاله‌ی من باشه؟

مامان امروز رفته چک‌آپ. وقتی گفت دکتر براش ماموگرافی هم نوشته، دل‌م یه جوری شد. ترسیدم راست‌ش. دیگه اسم هر دکتر و آزمایشی میاد، قلب‌م می‌ریزه پایین.

موقع خداحافظی حواس‌م نیست در رو زیاد باز می‌کنم. خاله می‌خنده میگه ببند در رو. الان هر کی ببینه میگه این چه موهای قشنگی داشت. هوش از سر م برد. می‌خندم میگم برو بابا تو هم.

امروز جلسه‌ی سوم شیمی‌درمانی‌ش‌ه. دیروز گفت مریمی فردا هم بیا که خاله کوچیکه هم باشه. فکر کنم برم. مهم نیست توی دل‌م غوغا باشه. وقتی یه آدم جدید توی خونه هست، حال همه بهتره انگار.

دیروز تا خاله رفت توی آشپزخونه، مادربزرگ گفت دیشب خاله‌ت کلی برای موهاش گریه کرد. شام هم نخورد و رفت خوابید. اشاره کردم آروم بگو، می‌شنوه یه وقت. گفتم طبیعی‌ه عکس‌العمل‌ش. بذار اینجوری دل‌ش آروم شه یه کم. ایشالا خوب میشه و موهاش هم دوباره درمیاد از روز اول‌ش قشنگ‌تر.

به خاله گفتم خوب داری یه دور کنتور رو صفر می‌کنی‌ها. موهات نو درمیاد. قبول نیست!

ولی می‌دونین؟ همه‌ش فکر می‌کنم آدم باید هر لحظه، واقعاْ هر لحظه قدر داشته‌هاش رو بدونه. قدر سلامتی‌ش رو. قدر آدمایی رو که دوست‌شون داره. می‌دونم همه‌مون خیلی کار داریم. همه‌مون گرفتاریم اما همیشه فرصت نداریم. اگه کسی هست که خیلی دل‌تون میخواد ببینید ش، همین امروز اقدام کنید.

توی این روزای ماه شعبان برای همدیگه دعا کنیم. مخصوصاْ برای همه‌ی مریضا. آدم تا توی موقعیتی نباشه، راحت نمی‌تونه دیگران رو درک کنه. ایشالا هیچ‌وقت هم من رو درک نکنید در این زمینه.

از رحمت خدا نمیشه ناامید بود... دیشب که اومدم، دیدم توی کوچه‌مون رو تزئین کرده‌ن برای نیمه‌ی شعبان. دسته‌دسته کاغذای طلایی رو شکل نوارای بلند از جلوی پنجره‌مون رد کرده‌ن دقیقاْ. از دیشب هی باد میاد. این کاغذا رو تکون میده. صدای خش‌خش‌شون رو می‌شنوم. یکی هی بهم یادآوری می‌کنه خدا هست، غصه نخور مریمی.

شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

همیشه ترجیح میدم از مغازه‌های محلی خرید کنم. می‌دونم جنس کی چطوری‌ه. کی گرون میده. کی پس می‌گیره جنس معیوب رو. حوصله‌ی راه دور هم ندارم. مگه اینکه واقعاْ نتونم خرید کنم.

دیشب رفتم کفش بخرم. مغازه خیلی شلوغ بود. آقای فروشنده هم عصبی بود. از جواب سلام دادن‌ش فهمیدم. گفتم ببخشید از اون کفش که قیمت‌ش فلان‌ه سایز من دارین؟

یهو انگار فروشنده آتیش گرفته باشه هوار کشید که خانوم! مگه من قیمتا رو حفظ‌م؟ پس واسه چی کد زدم به کفشا؟ من چه می‌دونم شما کدوم رو میگی؟

وا رفتم. گفتم آقا چرا شما انقد عصبانی هستین؟

بعد برگشتم بیرون مغازه. اول فکر کردم کلاْ قهر کنم برم. بعد گفتم 10 سال پیش هم که همین کار رو می‌کردم. بذار قهر نکنم ببینم چی میشه.

حالا عینک هم نزده بودم. با فلاکت کد کفش رو خوندم رفتم داخل گفتم کد فلان. این سایز و این رنگ. آقاهه با اخم کفشا رو آورد. گفتم بزرگ‌ه. یه سایز کوچیک‌تر آورد. گفت سورمه‌ای ندارم. فقط مشکی‌ه. گفتم باشه.

پوشیدم. خوب بود. پول رو که دادم گفت می‌دونین خانوم؟ عصر که میشه اینجا میشه پارک! هر چی آدم بیکار ه جمع میشه اینجا. اغلب‌شون اصلاْ قصد خرید ندارن. همین خانوم چاق رو دیدین که نشسته بود اونجا؟ 20 جفت کفش پوشید. آخر ش هم شوهره کفشا رو پرت کرد کنار. خانوم‌ه کتونی‌ش رو پوشید و راه افتادن رفتن. حتی یه تشکر هم ازم نکرد. اصلاْ مشخص بود قصد خرید نداره. اگه بگم بهت کفش نمیدم، که خب نمیشه. وقتی هم میدم آخرش اینطوری می‌کنن. می‌دونین امروز چند تا مورد اینطوری داشتم؟

وقتی هم یکی واقعاْ قصد خرید داره، انقد اعصاب برام نمونده که درست جواب‌ش رو بدم. همچین برخوردی می‌کنم.

گفتم مردم‌آزار ن دیگه. چه کار میشه کرد؟

کفش رو گرفتم اومدم بیرون. داشتم فکر می‌کردم چقدر خوب شد که مث بچه‌ها قهر نکردم و موندم و کار م رو انجام دادم.

بعد یاد روزی افتادم که با مولی رفته بودیم خرید. وقتی چیزی رو نمی‌خواست و فقط داشت نگاه می‌کرد، امکان نداشت اجازه بده فروشنده جنس رو برداره بیاره باز کنه. می‌گفت فقط دارم نگاه می‌کنم. تنها چیزایی رو پرو می‌کرد که واقعاْ می‌خواست. آخر هم خرید کرد.

کاش همه اینطوری بودن. حالا بعضیا تربیت درستی ندارن. اون هیچ. وجدان هم ندارن؟

پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

چند وقت پیش که کارت باشگاه خان‌داداش رو دیدم، کلی خندیدم. سیستم باشگاه اینطوری‌ه که همونجا وقتی بار اول میری برای ثبت نام، ازت عکس می‌گیرن و روی کارت چاپ می‌کنن. وقتی خان داداش داشته عکس می‌گرفته، خودش که معلوم نیست حواس‌ش کجا بوده! از اون بدتر، مسئول ثبت نام‌شون که 3 ثانیه صبر نکرده پشت سر خان‌داداش خلوت شه بعد عکس بگیره. لذا شما روی کارت، عکس یه آدم حواس‌پرت رو می‌بینین که از پشت سر ش یکی با رکابی مشکی داره رد میشه.

وقتی خودم رفتم اونجا برای ثبت نام، حواس‌م نبود قرار ه عکس بگیریم. مسئول ثبت نام که گفت بیا بشین یه عکس ازت بگیرم، چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد باید روسری‌م رو سر م کنم.

مسئول ثبت نام، دختر فوق‌العاده خوش‌اخلاقی‌ه. گفت عزیزم لازم نیست موهات رو بپوشونی. نگران قیافه‌ت هم نباش. حتی اگه خوب نیفتی، فایل‌های ما پسورد دارن و آقایون نمی‌تونن ببینن.

امروز کارت‌م رو دادن. عکس‌م بد نبود یعنی خوب‌ه. از اون بهتر اینکه روی کارت نوشته آکادمی بدنسازی فلان. خیلی دهن‌پرکن‌ه اسم‌ش نیشخند به هر حال من این حرفا سر م نمیشه. از جلسه‌ی بعد آواز هم می‌خونم اونجا. خودشون نوشتن آکادمی!

چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

شاید روزی از سال‌های دور

وقتی با موهای شقیقه‌ات که خاکستری مطلقند، ور میری!

یا روی مبل ولو شده‌ای

و بی‌هدف کانال‌ها را بالا پایین می‌کنی

من از خاطره‌ای کمرنگ برایت دست تکان بدهم...

نمی‌دانم

حتی شاید آن لحظه پریشان هم بشوی

شاید هم لیوان آبی را لاجرعه با قرص چربی، قند یا فشار خون‌ت سر بکشی...

 

بارها برایت گفته‌ام!

برای اینکه بفهمیم روزی به هم برخواهیم خورد

لزوماْ نیاز نیست گالیله باشیم دوست من...

دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

گاهی فکر می‌کنم من می‌تونستم جادوگر شم. فکر کن. پیرهن بلند می‌پوشیدم. با گوشواره‌های بزرگ و گوی بلورین. دیگه رژیم هم لابد نبود بگیرم.

 

یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

خوابم می‌آد رو دیدم. مردم از صحنه‌ی اول با دیدن رضا عطاران، الکی قهقهه می‌زدن اما من گاهی فقط یه لبخند. دل‌م گرفته بود. خنده‌م هم نمیومد.

شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

فکر کردم اگه خانوم فارسی1 رو دیدم، خوش‌رو باشم باهاش. دلیلی نداشتم برای بداخلاقی. امروز اومد. گفت تو دوست من نیستی؟ بعد دست دادیم و احوالپرسی. نه من به رو م آودم که دفعه‌ی قبل چقدر روی مخ‌م رفته بود، نه اون به رو ش آورد که من بداخلاق بودم خیلی.

فکر کردم متاهل‌ها اینطوری‌ن. برخوردشون نرم‌تر و باگذشت‌تر از مجردهاست. این رو مامان‌م همیشه میگه. من هم دیده‌‌م که اغلب اینطوری‌ه.

امروز داشتم فکر می‌کردم مردها همین تیپ زن‌ها رو دوست دارن. نرم و منعطف. هرچی بگی، بگن چشم. هیچی رو سخت نگیرن. ایراد نگیرن... بعد فکر کردم من اصلاْ اینطوری نیستم. نمی‌تونم باشم.

فکر کنم آدم ایده‌آلیست و کمال‌‌گرایی‌م. حداقل توی مسائل اخلاقی خیلی سختگیر م و خیلی حساس. هرچی طرف مقابل برام مهم‌تر و خاص‌تر باشه، سختگیری‌م بیشتر ه.

راستش 2-1 بار، نه بیشتر 40-30 بار سعی کردم رفتار م رو تغییر بدم اما نشد. یعنی دائمی نبود. چون طرز فکر م هنوز تغییر نکرده. در نتیجه تغییر رفتار م مقطعی‌ه.

دیشب داشتم عکس‌های دوستام رو توی فیص‌بوگ می‌دیدم. یاد اون پست‌ه افتادم که می‌گفت توی فیص‌بوگ همه رفته‌ن خارج. همه دارن دکترا می‌گیرن. همه خیلی خوشبخت‌ن. همه باسلیقه و ورزشکار ن و تفریح مورد علاقه‌شون رقـ.ـص‌ه. دوستای من هم اغلب همینطوری‌ن.

یه دوستی داشتم. سال‌ها قبل خیلی با هم صمیمی بودیم اما درک درستی از تفاوت‌های فردی نداشتیم هیچ‌کدوم‌مون. مثلاْ اون من رو مسخره می‌کرد که چرا زیاد اهل سفر نیستم. اگه عقل الان رو داشتم اون زمان، جای ناراحت شدن براش درباره‌ درونگرا و برونگرا بودن آدما توضیح می‌دادم. اونطوری لابد متوجه می‌شد چرا شکل تفریح کردن آدما با هم فرق داره انقد. مثلاْ یکی از عادت‌های اون، مسخره کردن مردم بود که خب من دوست نداشتم این حرکت رو واقعاْ.

خیلی از اون روزا گذشته. لابد اون هم مث من کلی تغییر کرده. نمی‌دونم. یه حرفی بهم زد اون زمان که هنوز نتونستم ببخشم‌ش. یه چیزی راجع به خانواده‌م گفت. البته آدما در حد شان و شخصیت‌شون برخورد می‌کنن. بگذریم. درخواست دوستی‌ش رو توی فیص‌بوگ نپذیرفتم اما با خواهر ش دوست‌م و می‌دونم از طریق اون پیج‌م رو می‌بینه.

این روزا خیلی یاد ش میفتم. نمی‌دونم چرا. یه اخلاق عجیبی داشت. تا مجرد بود، می‌خواست همه رو ادب کنه. به سن و سال و جایگاه طرف هم کاری نداشت. در مقابل اون، من خیلی آدم نرمی‌م. خیلی!

اما خیلی بدجور ازدواج کرد. یعنی اصلاْ اون آدم رو ندیده بود و نمی‌شناخت و فقط با شرایط‌ش ازدواج کرد که بتونه جلوی بقیه پز بده. خیلی اهل پز دادن بود.

اما تا جایی که من می‌دونم، نه مهریه‌ی خاصی داشت، نه شرطی برای زندگی‌ش گذاشت. بعد هم پسر ه توزرد از آب دراومد. به من گفت. گفتم مساله رو با خانواده‌ت مطرح کن. الان جدا شی بهتر از چند سال دیگه‌ست.

اول گفت نه. اما بعد گفت با خانواد‌ه‌م صحبت کردم و بهشون گفته‌م. بعد هم دیگه من رو پیچوند به زور بددهنی و توهین. می‌دونست هیچ توهینی رو تحمل نمی‌کنم.

چند وقت پیش دیدم توی فیص‌بوگ با شوهر ش عکس گذاشته اما این آدم اصلاْ اون شوهر اولی نبود! خیلی فرق داشت قیافه‌ش. فکر کردم اشتباه می‌کنم راستش چون اصلاْ روی قیافه‌ها دقیق نیستم. اما اسم‌ش رو که دیدم، شوکه شدم.

این دوست من، قبل از ازدواج‌ش یه دوست اینترنتی داشت. پسره شهرستان بود. این که خیلی ازش تعریف می‌کرد. نمی‌دونم. اما شوهر فعلی‌ش همون آدم‌ه گویا!

تنها چیزی که به ذهن‌م میاد این‌ه که از اولی جدا شده، قضیه رو برای دوست‌پسر مذکور تعریف کرده، اون هم گفته عیبی نداره و بعد با هم ازدواج کرده‌ن. یادم‌ه اون هم به یکی از فامیل‌هاشون علاقمند بود اما دختر ه هیچ‌جوری نمی‌پذیرفت‌ش.

راستش خوشحال شدم. خیلی خوب‌ه آدم با کسی زندگی کنه که دوست‌ش داره و خوب می‌شناسدش. اما دارم فکر می‌کنم جای حسودی کردن چه کاری ازم برمیاد؟ دارم فکر می‌کنم من می‌تونم انقد منعطف باشم؟

یادم‌ه این دوست‌م بعد عقد با اون پسر اولی مدام می‌گفت خانواده‌ش یه‌جوری‌ن، خونه‌شون تمیز نیست مثلاْ. گفتم خب وقتی شوهر ه نیست، تو نرو اونجا. مجبوری؟ یا از رفتار پسر ه ناراحت بود. می‌گفتم خب بهش بگو. می‌گفت نه. دیگه اگه حرف بزنم، زندگی خودم خراب میشه!

تز ش این بود که تمام گلادیاتوربازیا مال دوران تجرد ه و وقتی ازدواج کردی، هر کی هر رفتاری باهات کرد باید ساکت بشینی که فقط زندگی‌ت خراب نشه.

از اون آدم، این طرز فکر و رفتار خیلی خیلی عجیب بود. یه جورایی تفکر بی‌کلاسی هم هست راستش. ازدواج که بردگی نیست. شاید هم من خیلی نامنعطف‌م. نمی‌تونم جور دیگه‌ای باشم...

شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

یادآوری کرده بود که تمام چیزای خوب دنیا یا غیرمجاز ن یا چاق‌کننده یا متاهل!

الان تاکید م روی چاق‌کننده‌ست چون دل‌م یه عالم شکلات میخواد. اومدم اینجا بگم. باشد که بار هیجانی‌ش کم شه و نرم بخرم.

جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

عکس‌های پست قبل رو با گوشی گرفته بودم. و اما هنرنمایی خانواده:

این من‌م با 3 تا تاپ و تی‌شرت زیر مانتو م. توصیه‌ی ایمنی: هرگز مانتوی جلوبسته نپوشید. شکم‌تون رو 3 برابر به نمایش می‌گذاره! آیکون ندامت.

این هم باز من‌م

این شاهکار سیستر ه که سریع گذاشتم‌ش تایم‌لاین صورت‌کتاب‌م!

توصیه‌ی دیگه اینکه اگه نق‌نقو هستین و ضد نور هم دوست دارین، حداقل زحمت پوشیدن یه لباس نه چندان گشاد رو به خودتون بدین. آیکون اون مانتو آبی گشاد ه.

پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: سفر ? عکس
Share

دو روز گذشته رو سفر بودم. عکس‌هاش رو براتون میذارم ببینید. جا تون خالی شب کاملاْ قندیل بسته بودم و گرمای تهران برام آرزو بود! الان که اینجا م و هوا گرم‌ه، دل‌م خنکای اونجا رو میخواد. آدمیزاد همین‌ه. تابستون دنبال خنکی‌ه، زمستون پی گرما. کلی هم ادعا ش میشه. بحث فلسفی نکنیم. عکس‌ها:

آسمون اونجا

یه کم بعدتر ش

فردا صبح‌ش

دو قدم اون طرف‌تر

کجکی

اون سمت

چند کیلومتر بعد

2 قدم این طرف‌ش

و این هم آموزش تصویری استفاده از طبیعت یا چطور در کنار نور و سایه و سنگ و درخت و آب و علف به ما خوش بگذرد

عکس‌ها از استان البرز. شهرستان طالقان. روستای میناوند و اطراف.

پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: سفر ? عکس
Share

Daisypath Happy Birthday tickers