*رفته بودم داروخانه جهت خرید مقادیری اقلام حیثیتی. شلوغ بود. ایستادم تا نوبت‌م شه. یه دختر جوون چادری حدود 25 سال شاید قبل از من بود. توی چشماش اضطراب موج می‌زد. وقتی اومد بگه چی میخواد، هول شد. کلمه‌ش رو یادش نیومد. انگار گفت مای بیبی. شک داشت.

خانوم فروشنده گفت مای بیبی؟ بیبی چک؟
دختر ه گفت بله. همین بیبی چک.

خانوم فروشنده یه بسته آورد براش. دختر ه گفت کوچیک‌تر ش رو ندارین؟
انگار قبلا هم خریده بود.
خانوم فروشنده گفت نه.

دختر ه گفت اینا خوب‌ن؟ درست کار می‌کنن؟
خانوم فروشنده بهش اطمینان داد. اما لحن بی تفاوت بود.

خرید من تموم شد. خواستم بیام بیرون.
دختر ه پول رو داد اما ایستاده بود با تردید به بسته نگاه می‌کرد.

صدا ش کردم. برگشت. آروم گفتم اگه باشی این حتما نشون میده. اما اگه گفت نیستی زیاد بهش اعتماد نکن. شاید نتونه تشخیص بده.
گفت آخه توی اینترنت نوشته بود اینا خوب‌ن.

گفتم خب آره. ولی نه کاملا. اگه گفت نیستی، یه کم شک کن به تشخیص‌ش. اصلا اگه خیلی مهم‌ه الان، برو آزمایش خون بده. جواب اون قطعی‌ه. دیگه آدم شک هم نداره.
گفت راست میگی. باشه.

گفتم ببخشید فضولی کردما.
گفت نه بابا. فضولی چی‌ه؟ راهنمایی کردین.

نمی‌دونم چرا انقد کم به آدما نگاه می‌کنم. شاید حس کردم اون از حرفای من معذب‌ه یا خودم از راهنمایی‌م! زیاد راضی نبودم. نمی‌دونم. زیاد پیش میاد اینجوری نظر بدم. کسی هم تا حالا نگفته به تو چه؟ همه تشکر می‌کنن. ولی بعد ش نمی‌چسبم به طرف. میگم و رد میشم.

اومدم بیرون. فکر کردم آدم کی انقد مضطرب میشه؟ وقتی بچه بخواد و شک داشته باشه که نشه؟ یا وقتی نخواد و شک داشته باشه که گند زده شاید؟
هر دو ش!

سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

**یه زمانی از کسی شنیدم که زندگی مشترک، کمتر از 50% ش مشترک‌ه. اون موقع تقریبا مطمئن بودم داره پرت و پلا میگه. حالا کاری به درصد ش ندارم اما الان می‌دونم که زندگی مشترک، 100% مشترک نیست.

هر کسی باید شغل خودش، مطالعات و تحصیلات مورد علاقه‌ی خودش رو داشته باشه. سرگرمی‌های هر آدمی خاص‌ن و لزومی نداره شما فلان تیپ کتاب رو با وجود علاقه‌تون کنار بذارید صرفا چون همسرتون خوش‌ش نمیاد.

و البته شدیدا فکر می‌کنم برخلاف تصورات گذشته‌م، آدم نباید آدرس وبلاگ‌ش رو به همسرش بده چون عملا دیگه هرچی دل‌ش بخواد نمی‌تونه بنویسه و باید در اونجا رو تخته کنه یا بنویسه و نگران بازتاب‌ش باشه یا سانس.ور کنه که خب تفاوت چندانی با ننوشتن نداره.

الان می‌فهمم واقعا نباید مدام سعی کنی بدونی کیا برای همسرت ایمیل فوروارد می‌کنن. کیا بهش مسج می‌زنن. با کیا چت می‌کنه گاهی. نباید سعی کنی اسم همه‌ی همکاراش رو حفظ باشی و به همه‌شون خودی نشون بدی.

الان می‌فهمم اگه کسی لایق حضور تو و داشتن محبت‌ت باشه، دست به حرکات احمقانه نمی‌زنه و حساسیت‌های تو رو در نظر می‌گیره. کاری نمی‌کنه که ازش برنجی. اما اگه لایق نبود و نفهمید، هزار بار گفتن هم فایده نداره.

باید همیشه طوری زندگی کنی که اگه طرف مقابل 2 ماه نبود، بیکار و بی‌انگیزه و افسرده و بدبخت نشی.

الان می‌فهمم عشق خیلی مهم‌ه، خیلی شیرین‌ه ولی مث رانندگی و آشپزی و مهارت‌های دیگه احتیاج به یاد گرفتن داره. همه‌مون فکر می‌کنیم بلدیم اما شک دارم بدون اطلاعات کافی بتونیم در بلندمدت موفق باشیم. آدما موش آزمایشگاهی نیستن که با آزمون و خطا بتونی یاد بگیری باهاشون چطور برخورد کنی. تا تو بخوای یاد بگیری، لطمه‌های جبران ناپذیری به طرف مقابل و رابطه‌تون وارد شه.

اگه کسی بخواد کنکور قبول شه، باید درس بخونه. اگه کسی بخواد زندگی خوبی داشته باشه باید یاد بگیره. کلاس بره. کتاب بخونه.

تصمیم گرفتم یه مقدار تغییر کنم. امروز دارم میرم کتاب بخرم...
نتیجه‌ش رو بهتون میگم.

سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

رفته بودیم سینما. وایسادم روبروی در ورودی قیافه‌ی دخترا رو تماشا کنم. من کلاً خیلی بی‌دقت‌م و برای دیدن، باید تصمیم بگیرم و آماده شم وگرنه کلاً توی حال و هوای خودم‌م و عملاً هیچی نمی‌بینم.
نتایج:
۱. هر کی هر چی دل‌ش خواسته بود یا فکر کرده بود مد ه، پوشیده بود و در این انتخاب، سایز و سن عملاً بی‌تاثیر بودن. مثلاً طرف سن‌ش بالا بود اما کفش و شلوار و شال قرمز پوشیده بود که خب برازنده نبود واقعاً یا یکی خیلی چاق بود اما ساپورت تنگ پوشیده بود با موهای فرفری ایییییییییییییین هوا که باعث می‌شد عدم تناسب اندام‌ش خیلی توی چشم بزنه.

۲. همه لباسای رنگی پوشیده بودن و بی‌خیال تیپ همیشگی مانتوی مشکی و شلوار جین و شال رنگی شده بودن. لباسا ارزون‌قیمت بود اما با رنگای شاد.

۳. جدا از سایز و سن، تقریباً همه یه شکل بودن. پشت سر شون با استفاده از یه گل سر بزرگ، یه قلمبه درست کرده بودن که شال بهش گیر کنه و روی سر شون بمونه. جلوی موهاشون رو بلند صاف یا فر، آورده بودن توی صورت و گردن‌ش برای اثبات اینکه کچل نیستن.

۴. برای جلب توجه اغلب گوشواره‌های خیلی بزرگ داشتن اما کسی آرایش غلیظ نداشت.

۵. اغلب‌شون کفشای تخت رنگی پوشیده بودن که با اون ساپورت‌ها و شلوارای تنگ و مانتوهای ولو آدم رو یاد بلوتوث قهوه‌ی تلخ مینداخت نمی‌دونم چرا.

۶. خیلیا روی تاپ و شلوار شون، مانتوی جلوباز پوشیده بودن و کلاً همه خیلی سعی کرده بودن دیده بشن. فکر کرده بودن اریکه کجا هست حالا مثلاً.

۷. آخر وقتی چراغا روشن شد و مردم باکلاس و مدرن مذکور مشغول خروج از سالن بودن، زیر صندلی اغلب‌شون مقادیر چشمگیری پاپ‌کورن و بطری آب معدنی و نوشابه و ظرف بستنی ریخته بود.

نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا اینکه اغلب دخترا سعی کرده بودن با لباسای رنگی و شال قرمز مخصوصاً، به چشم بیان اما دریغ از اینکه بفهمن آدم متمدن، روی زمین آشغال نمی‌ریزه.

پ.ن: کلاً بد نبود فیلم‌ش. یعنی اکثر مردم بلند می‌خندیدن. من ۳-۲ بار لبخند زدم فقط. کلاً برخلاف نوجوانی‌م خیلی کم و سخت خنده‌م می‌گیره. اگه آدم خوش‌خنده‌ای هستی، کلاه قرمزی و بچه ننه رو ببین.

سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*خب اگه یکی بود که تمام قسمت‌های شام ایرانی رو تماشا می‌کرد، یه سره هم نق می‌زد حتماً یه چی بهش می‌گفتم. بعد الان دارم فکر می‌کنم واقعاً هدف‌م چی‌ه؟

خب اول اینکه من کلاً زیاد ددری نیستم! دیدین بعضیا باید ۲۴ ساعت بیرون از خونه باشن وگرنه کلافه‌ن؟ من زیاد اونجوری نیستم. برای همین تفریح تو خونه‌ای برام جالب‌ه خب.

از اون بیشتر اینکه دیدن خونه‌ی آدمای معروف برای آدم جالب‌ه خب.

بیشتر از اینا اینکه من مثلاً اصلاً از مدل ماشین سر در نمیارم و پراید و پیکان و مینی‌بوس رو از هم تشخیص میدم - لطف می‌کنم واقعاً - اما ابداً اسم هیچ ماشین خفنی رو بلد نیستم حتی! اما خونه‌ها برام خیلی جالب‌ن و به طراحی و مدل و چیدمان‌شون خیلی دقت می‌کنم. و هر فیلمی که تو ش خونه باشه برام جالب‌ه.

آخر اینکه آدم از آشپزی و آشپزخونه‌ی هر کس می‌تونه حداقل یه نکته یاد بگیره.

فقط یکی به این آقای بیرنگ بگه سخنرانی‌هاش رو نگه داره واسه خودش. حال آدم به هم می‌خوره از حرفای بی سر و ته و ملچ‌مولوچ‌ش.

دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

سرگرمی این روزهای من

پ.ن: چرا نوکیا وایبر نداره خب؟

پ.پ.ن: بی‌ذوق‌ها! حداقل این رو نصب کنید روی گوشی‌تون!

یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

آدم جدی ای هستم. خیلی جدی گاهی. انقد که بعضی وقتا فکر می کنم واقعا تحمل کسی با اخلاق من باید برای اطرافیان خیلی سخت باشه. از جیغ و ویغ و قر دادن های الکی توی جشن عروسی بد م میاد. همینطور از جشن تولدهای لوس توی کافی شاپ و سورپرایزای تابلو! 

بعد فکر کن با این اخلاق خوش من امروز چی شده؟ دوست سیستر ازم خواسته سورپرایز جور کنیم برای تولد سیستر.

من اصلا از این کارا خوش م نمیاد و به نظر م حرکت لوسی‌ه چون آدما معمولا روز تولد شون رو یادشون‌ه و با هدیه و کیک و فلان مسلما سورپرایز نمیشن. و اگه آدم واقعا بخواد کسی رو سورپرایز کنه باید بذاره یه روز معمولی این کار رو بکنه، نه تابلو روز تولد ش.

حالا موندم چه کنم؟ بهانه جور کنم و بپیچونم‌ش؟

به سیستر بگم؟

زورکی برم و ادای آدمای خوشحال رو دربیارم؟

خدایا! چی بود این آدم توی این اوضاع؟...

شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

جماعت جالبی هستیم. برای خدا روزه می گیریم مثلا. بعد منت ش رو سر همدیگه میذاریم که خیال مون راحت شه بقیه بد ن و فقط ما خوبیم.

خوب بودن فقط به تشنگی و گشنگی نیست. جای اینکه با قیافه ی حق به جانب بشینی بقیه رو موعظه کنی، به رفتار خودت فکر کن. ببین اجر عبادتی رو که ظاهرا برای همه چیز بوده جز جلب رضایت خدا، از کی می تونی بگیری.

روزه ی اینطوری واقعا فقط به درد وزن کم کردن می خوره و لاغیر. کاش حداقل توی این گرما انقد خودت رو عذاب نمی دادی. رژیم اتکینز بگیر عزیزم. کلی هم میشه باهاش پز داد تازه!

پ.ن: هر کی میشینه میگه همه بد ن و فقط من خوب م چون روزه می گیرم، مخاطب این پست ه. فدای سر م که بربخوره به کسی.

جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
Share

دل‌م می‌خواست از اینا بودم که علیرغم یه شکست بزرگ مالی کلی - از راه درست البته - ثروتمند میشن. یا اینا که عیرغم بهره‌ی هوشی خیلی معمولی، به درجات بالای علمی می‌رسن. بعد توی مصاحبه‌ها شعار نمی‌دادم و یه راز خیلی خفن برای موفقیت به مردم می‌گفتم.

الان دارم فکر می‌کنم نه شکست خورده‌م، نه خنگ‌م. چرا مث نابغه‌ها نمیشم پس؟ اون راز رو هنوز نمی‌دونم لابد...

پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

شما که تیپ تون مشکل نداره ولی همه دوستایی دارن که به مد تر ن! بهشون بگین اگه توی خیابون گیر دادن بهشون و کارت ملی خواستن، ندن! بگن نداریم! آخه جدیدا با کارت ملی مردم رو جریمه نقدی می کنن به خاطر پوشیدن ساپورت. حتما بهشون بگیدها. ما رو هم دعا کنید!

/-: 

پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

دادم برام ویندوز 7 نصب کردن. هنوز هیچی نشده فایرفاکس که رسما کار نکرد و آن اینستال کردم ش. اینترنت اکسپلورر مدام هنگ می کنه و اینجا رو فقط با اپرا میشه باز کرد. ایمیل هم که واویلا. شما از این مشکلات ندارید؟

پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*رشد تکلم توی بچه‌ها خیلی سریع‌ه. دختر ۳ ساله‌ی همسایه‌مون تمام ماجرای تولد دخترعمو ش رو بهم فهموند. هم اسم‌ش رو گفت، هم اینکه کوچولو بود، بغل‌ش کردم. چشماش رو اینجوری کرد، پشه اونجا بود کشتم‌ش و غیره...

الان هم بند کرده برم باهاش بازی کنم. کلاً حضور فعال داره توی خونه‌ی ما لبخند

سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*الان تازه می‌فهمم خاله‌ی آدم چقد براش عزیز ه. کسی که خواهر مامان‌ت‌ه. خواهر عزیزترین آدم زندگی‌ت...

خاله‌م دیروز بدحال بود و بستری شد. جون‌م بالا اومد تا درمان‌ها جواب داد و یه کم نرمال‌تر شد حال‌ش. الان می‌بینم داشتن و نداشتن مو برام مهم نیست. هر دفعه می‌بینم‌ش میگم کنتور رو صفر کردیا! موهات نو درمیاد. باز هی برو رنگ کن. ولی می‌فهمم برای یه زن، چقد سخت‌ه تحمل یه سر بدون مو.

ولی از اون مهم‌تر، تپیدن قلبی‌ه که مال خاله‌ی تو ست. خواهر مامان‌ت... نازنینی که وقتی بچه بودی باهات بازی می‌کرد. برات لواشک درست می‌کرد و بهت خوراکی‌های خوشمزه می‌داد. کسی که همیشه حواس‌ش بود به تو خوش بگذره.

خاله نترس! تو می‌تونی خوب شی. قوی باش! مث من که نذاشتم هیچ‌وقت اشک‌هام رو ببینی. خاله نترس! تو خوب میشی...

سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

*سریال مرد نقره‌ای شما - شبکه‌ی ملی استان‌ها - رو همینطوری الکی دوست دارم. سوژه‌ش برام جالب‌ه. همونطور که خداحافظ بچه رو دوست دارم. داستان‌ش بد نیست اما کلاً آرامش خونه‌ی لیلا و مرتضی رو بیشتر از همه چیز فیلم‌ه دوست دارم.

مرد نقره‌ای داستان یه پسر ثروتمند ه که اصفهان زندگی می‌کنن. این پسر ه عاشق یه دختر از طبقه‌ی متوسط - شاید هم یه کم پایین‌تر - میشه که تهران زندگی می‌کنن. پسره توی دنیا فقط یه پدر داره. دختره هم با مادر و دایی‌ش زندگی می‌کنه.

دختره برای ازدواج با پسره چند تا شریط میذاره. مث ۱۳۶۷ تا سکه‌ی طلا به عنوان مهریه، خرید یه ویلای ۵۰۰ متری شمال تهران، ماشین و غیره. پسره هم میگه چشم و هنوز هیچی نشده یه ماشین برای دختره می‌خره.

بابای پسره هم هرچی پسره رو نصیحت می‌کنه، پسره گوش‌ش بدهکار نیست. پدره خیلی میگه که ما این دختر رو نمی‌شناسیم. نمی‌دونیم کجا زندگی می‌کنه. پدر ش چطور فوت شده. مادر ش کی‌ه. تو جز یه شماره موبایل که اغلب خاموش‌ه هیچی از این دختر نمی‌دونی. اما پسره گوش نمیده. و فقط میگه سهم من از اموال‌ت رو بده تا خوشبخت شم!

از این طرف دختره استدلال‌ش این‌ه که من فکر آینده‌م و پسره فکر عشق. می‌تونه شرط‌های من رو نپذیره. از طرفی به پسره میگه شرط‌های من شوخی و برای امتحان تو بوده و پدرت چرا ناراحت شده و فلان. که مثلاً خودش رو خوب نشون بده.

از طرف دیگه یه پسر دیگه هم توی زندگی این دختره هست که ازش خواستگاری کرده و یه جوری‌ه که معلوم نیست فقط خواستگاری‌ه، دوست بودن و الان دشمن‌ن. چی‌ه جریان؟ جریان به گوش پره رسیده و کلی خط و نشون کشیده که می‌کشم‌تون اگه بخواین با هم ازدواج کنین.

دختره هم بهش اطمینان میده که ازدواجی در کار نیست و جریان، چیز دیگه‌ای‌ه.

یه فلش‌بک هم داشت به زمان جوونی دایی دختره. وقتی پدر دختره هم زنده بود. نشون داد دایی دختره و دوست‌ش تصمیم می‌گیرن یه کاری کنن که یه شب‌ه پولدار شن. به فکر سرقت از یه طلافروشی میفتن. بعد فکر می‌کنن خب با چه ماشینی برگردن؟

میشینن زیر پای بابای دختره که تو بیا همکاری کن و سهم‌ت رو بگیر. خلاصه راضی‌ش می‌کنن. روزی که میرن برای سرقت، دوست دایی‌ه جوگیر میشه و در حضور پسر مرد طلافروش - که احتمالاً همین پسر پولدار قصه‌ست - به باباش - که صاحب طلافروشی‌ه - شلیک می‌کنه و می‌کشدش!

وقتی میان فرار کنن، بابای دختره میگه من همکاری نمی‌کنم و آدم‌کشی توی برنامه‌مون نبود. لذا دوست دایی‌ه می‌زنه بابای دختره رو هم می‌کشه و خودش فرار می‌کنه.

الان هم دایی‌ه کل ماجرا رو برای دختره تعریف کرده. دختره هم - نمی‌دونم از کجا - گشته دوست دایی‌ه رو، که الان پدر! - در واقع، پدرخونده‌ی-  پسر پولداره‌ست پیدا کرده و میخواد از طریق عشق و این ماجراها انتقام بگیره.

البته کار به همینجا ختم نمیشه. دختره در مقابل تهدیدهای! خواستگار ش چند تا شرط میذاره. مث داشتن خونه و ماشین برای شروع زندگی و البته کشتن پدر پسر ه با این استدلال که من نمی‌تونم ببینم قاتل بابا م واسه خودش توی خیابونا بچرخه.

خواستگار ه هم هنگ کرده که کلاً چه کار کنه. مادر دختره هم از همه‌جا بی‌خبر...

تا اینکه یه روز یه زنی ناشناس با پسر پولدار ه تماس می‌گیره میگه اگه میخوای راجع به این دختر بیشتر بدونی، آدرس خونه‌شون رو بهت میدم.

پسر پولداره میاد تهران و وقتی می‌بینه مادر دختره کلاً از جریان بی‌خبره و دختره دروغ می‌گفته که خانواده‌م در جریان‌ن و درباره‌ی شما صحبت کردم و فلان، عصبی و شاکی برمی‌گرده اصفهان و به کارمند شون میگه اگه دختره تلفن زد، من نمیخوام باهاش حرف بزنم.

آخرین صحنه‌ای هم که نشون داد این بود که بابای پسر پولداره یه نامه براش نوشت بدین مضمون که تو رو دوست دارم و بدون مادر، بزرگ‌ت کردم و کلی برات زحمت کشیدم و فلان. الان هم هرچی دارم مال تو ست و از این حرفا.

بعد هم گذاشت رفت به امید اینکه پسره بفهمه اگه بخواد اینطوری ازدواج کنه، تنها می‌مونه و خوشبختی‌ای در کار نیست. بعد نشون داد توی جاده یه ماشینی در تعقیب باباهه بود که معلوم نشد کی بود.

ادامه‌ش رو ساعت ۲۰ دقیقه به ۱۰ شب از شما ببینید.

 

دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*چند وقت بود اول نوشته‌هام * نمی‌زدم. الان ویندوز ۷ دارم و خب اصلاً نمی‌دونم نیم‌فاصله‌ش رو چطور درست کنم. این‌ه که توی لامپ ادیتور می‌نویسم و طبق عادت * می‌زنم اول نوشته‌ها دوباره (-:

*۲۰۰ بار توی فیس‌بوق به شوهر معلم زبان‌م که اون زمان، مدیر آموزشگاه بود مسج دادم که از خانوم‌ت چه خبر؟ یه اکانتی ایمیلی شماره موبایلی چیزی ازش بهم بده. امروز توی ایمیل‌هام دیدم شماره موبایل معلم‌م رو نوشته.

راستش شک کرده بودم شاید از هم جدا شده‌ن که جواب‌م رو نمیده. بعد که دیدم شماره‌ش رو نوشت و تشکر هم کرد بابت احوال‌پرسی، خوشحال شدم اما نمی‌دونم زنگ بزنم بگم چی؟

بگم نه زبان رو درست و حسابی ادامه دادم، نه درس درست و حسابی خوندم، نه کار درست و حسابی پیدا کردم؟ به آبروریزی‌ش نمی‌ارزه. شاید بعدها زنگ زدم بهش. الان نمیخوام.

دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
Share

هیچی دیگه. دیدم دیگه حوصله ندارم صبر کنم ببینم آقای اینترنت کی تشریف میاره. کابل رو برداشتم. مودم رو به کامپیوتر نصب کردم و دست به عصا چند دور توی تنظیمات‌ش چرخیدم. بعد فهمیدم باید رمز عبوری رو که بهم دادن، حتماً عوض کنم. یه کم کلنجار رفتم و درست شد خلاصه.

الان حسی شبیه کریستف کلمب دارم. خواستم بیام شادی‌هام رو قسمت کنم نیشخند

دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

دیکتاتور، بچه‌ی 3 ساله‌ی همسایه‌مون‌ه که من رو با این سن و سال مجبور می‌کنه براش چادر بزنم و خاله‌بازی کنیم. یعنی وقتی خودم 3 سال‌م بود، عمرا‘ خاله‌بازی می‌کردم. آیکون هی روزگار...

شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

دل آدم خون میشه این عکسا رو می‌بینه. بیچاره مردم ناراحت خیلی سخت‌ه آدم اینطوری عزیزان‌ش رو از دست بده. ناگهانی.. زیر آوار.. که ببینی عزیز دل ت که دیروز با تو قدم می زد و می گفت و می خندید امروز بی جون با سر و بدن کبود یه گوشه افتاده. وحشتناک‌تر از این هم میشه خدا؟ چرا با ما این کار رو می کنی؟

اگه دل ش رو ندارین بقیه ش رو نگاه نکنید.

شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: )-:
Share

من کلا‘ دیر عادت می‌کنم. وقتی هم بچسبم به چیزی، جداکردن‌م خیلی سخت‌ه.

الان که وارد دهه‌ی سوم ماه مبارک شدیم، تازه حسابی بهش عادت کرده‌م و ازش لذت می‌برم. دوست‌ش دارم یه جورایی. یه جور بامزه‌ای نظم مسخره‌ی روزهام رو به هم ریخته. شب‌ها خیلی دیر می‌خوابم. صبح‌ها اگه بیرون کاری داشته باشم، با گریه بیدار میشم. تازه بعد از اینکه گوشی‌م 30 دفعه زنگ می‌زنه به فاصله‌های 5 دقیقه‌ای.

ساعت 4 و 5 دوباره خواب‌م می‌بره. از حدود ساعت 7 تسبیح دست‌م می‌گیرم و همونطور که فیلم می‌بینم، ذکرهام رو می‌خونم - ماشالا تمرکز! - برای افطاری و سحری گاهی آشپزی می‌کنم و وقت اذان که میشه، هول میشم اول کدوم دعا م رو بگم.

شب‌های قدر با مریم در تماس‌م مث هر سال. همدیگه رو چک می‌کنیم مبادا دعایی سوره‌ای از قلم بیفته و حداقل به من که خیلی خوش می‌گذره. عصرها مریم میشینه پای تی‌وی سخنرانی‌های مذهبی رو گوش میده. سه‌شنبه‌ها که حاج آقا قرائتی هست من رو صدا می‌زنه بشینم گوش بدم. اونایی رو هم که گوش ندادم برام می‌نویسه مسج می‌کنه. می‌دونه تا زکات علم‌ش رو نده، دست از سر ش برنمی‌دارم.

وسط این کارا گاهی مسابقات المپیک رو می‌بینم. گاهی با عذاب وجدان حاصل از پرخوری میرم روی ترازو! و تا میخوام به چیزای ناراحت‌کننده فکر کنم، حواس‌م رو پرت می‌کنم.

دل‌م خیلی تنوع میخواد. 2 سال و نیم‌ه هیچ حرکت مثبتی انجام نداده‌م. دانشگاه قبول شدم اما پشیمون شدم از خوندن اون رشته و انصراف دادم و بزرگ‌ترین پیشرفت این سال‌هام کاهش 10 کیلو اضافه وزن با اعمال شاقه بوده که البته اینجوری که پیش میرم، 20 کیلو جا ش میاد حتما‘ + پیشرفت در امر خطیر آشپزی و تغییر چند تا از اخلاقای بد م.

دل‌م احساس آدم بودن میخواد. یه شغلی، کاری که بهم انگیزه و حس پیشرفت بده. نه به اون زمان که تا 7 شب وقت سر خاروندن نداشتم، نه به الان.

احساس تنهایی می‌کنم. نمیخوام ناشکری کنم به خدا اما آدم انگار نباید به بعضی چیزا فکر کنه. چون فکر کردن گاهی هیچ نتیجه‌ای نداره جز مرور خاطره‌ها و روزهای رفته. یه وقتی می‌رسه که حس می‌کنی داری پیر میشی و هیچ کاری برای زندگی‌ت نکردی. امسال من 29 سال‌ه میشم و اینکه همه فکر می‌کنن 24-23 سال‌م‌ه، چیزی نیست که در بلندمدت شاد م کنه.

خودتون می‌دونین. اینجا آدم دکترا هم که داشته باشه، باز یا باید پول داشته باشه یا پارتی تا به یه جایی برسه زحمت‌هاش. لطفا‘ وسط دعاهای ریز و درشت‌تون برای من هم دعا کنین. مرسی لبخند

جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
Share

میگن یه دیوانه یه سنگ میندازه ته چاه. صد تا عاقل نمی‌تونن در ش بیارن - همینجوری میگن یا غلط گفتم؟ - هیچی دیگه. حکایت دزد محترمی‌ه که کابل‌های تلفن محل ما رو برید اما قبل از اینکه بتونه چیزی ببره، دستگیر شد و فقط 2 هفته گند زد به تلفن‌های کل محل. مردم کلی هزینه‌ی مکالمات موبایل رو متحمل شدن. کارت‌خوان مغازه‌ها تعطیل شد و غیره...

آقای اینترنت هم اومد برای نصب مودم اما دید بوق تلفن نداریم و رفت. تا اینکه امروز بالاخره  بوق تلفن وصل شد اما چون جمعه‌ست و آقای اینترنت خونه‌شون‌ه، بنده باز با اینترنت همسایه‌مون در خدمت‌تون هستم چون در اقدامی خودسرانه مودم رو نصب کردم اما پسورد نت رو ندارم هنوز و مجبورم تا فردا صبر کنم.

حدود یک ماه‌ه نت درست و حسابی ندارم. اول‌ش خیلی برام سخت بود و مدام کلافه بودم. علائم ترک داشتم رسما‘! بعد مجبور شدم وقت‌م رو جور دیگه‌ای پر کنم یعنی اون چند ساعت وقتی که هر روز برای نت صرف می‌کردم، اضافه شد به روزمرگی‌م.

اول یه کم به کارای عقب‌افتاده رسیدم. کارایی مث مرتب کردن کمد دفترها و آلبوم‌ها. تمیز کردن اتاق و کارای اینطوری. بعد حس کردم با حذف فیس‌بوق اعصاب‌م آروم‌تره و تصمیم گرفتم وی‌‌پ_._ی‌ان نداشته باشم و 100 سال یه بار اگه هوس کردم، از سیستر قرض بگیرم.

چت کردن هم تعطیل شد که خیلی وقت می‌برد. موند وب‌نویسی و وب‌خونی و ایمیل که روزی کمتر از 2 ساعت زمان براش میذارم. چند تا سایت و بلاگی رو که دوست نداشتم و هیچ‌وقت نمی‌خوندم از گودر م حذف کردم و به جا شون بعد قرن‌ها کتاب خوندم.

میخوام بگم بعضی محدودیت‌ها خوب‌ن گاهی. خیر ه توشون. این ماجرای نت هم برای من لازم بود انگار واقعا‘ لبخند

خلاصه اگه کاراتون خیلی عقب افتاده، چند روز مودم‌تون رو گم‌وگور کنید.

جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

نوکیا استور توی ایران کار نمی‌کنه؟ رفتم عضو شدم. مدل گوشی‌م رو انتخاب کردم. کلی اپلیکیشن هم پیدا کردم اما وقتی لینک دانلود رو برام مسج می‌کنه نمیشه دانلود کرد. چی کار کنم الان پس؟

جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

یه عالم حرف داشتم اما اینجا حس غریبی دارم

جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

درباره این 10 موضوع، سنگ‌هایتان را قبل از ازدواج وا بکنید...

جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

بچه بودم، نفهم بودم که میگن واقعا‘ راست‌ه. یه زمانی با سر می‌رفتم توی تی‌وی که چشمام ضعیف شه. عقل‌م نمی‌رسید یه عینک آنتی‌ریلکس بدون نمره بگیرم از ذوق‌ش بیفتم.

الانا هم گاهی انگار اسکرین رو تار می‌بینم. کی جرات داره بره چشم‌پزشک؟ طاقت شنیدن عدد بالاتر از 1 رو ندارم. خدا شفا بده!

جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

مولی عزیز من، دوست روزای شاد و ناشاد م، این روزا سوگوار درگذشت برادرش‌ه. من خیلی دیر متوجه شدم. هیچ کاری هم از دست‌م برنیومد براش انجام بدم. رسم دوستی رو به جا نیاوردم و فقط خدا می‌دونه چقدر غصه‌ش رو خوردم و چقدر از خداوند برای مولی و خانواده‌ش صبر خواستم و صبر...

مولی جان‌م امیدوارم روح بزرگ برادر عزیز ت در آغوش امن پروردگار، غرق در شادی و آرامش باشه و خداوند به همه‌مون صبری عنایت کنه که بتونیم تاب بیاریم. ایشالا خداوند سایه‌ی پدر و مادر ت رو برات حفظ کنه. خدا کنه خیلی زود دوباره بتونم شادی و امید و آرامش رو توی صورت خوشگل‌ت ببینم عزیز دل‌م...

جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
Share

در راستای اهداف انسان‌دوستانه‌ی گودر هپی میکینگی‌ها! هر کی دوست داره، ایمیل‌ش رو بنویسه براش فوروارد کنم نیشخند

دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

توی بعضی از این مغازه‌های جوون‌پسند! که صدای دوپس‌دوپس توی مغز آدم‌ه و فروشنده‌هاشون از این پسر ژیگولان، یه صندلی اضافی پشت میز فروشنده هست که همیشه طبق عادت، توقع دارم یه دختر رو ش نشسته باشه.

با قلمبه‌ای شبیه کوهان شتر روی سر ش، 7 قلم آرایش، لباسای تنگ. یه وری بشینه و کیف‌ش رو هم بذاره روی پا ش. انگار توی تاکسی نشسته.

سر در نمیارم نسبت این دخترا با فروشنده چی‌ه. اگه دوست‌ن، چرا یه‌وری و کجکی میشینه کان‌ش رو می‌کنه به این. اگه قهر ن چرا میاد چند ساعت اونجا میشینه؟ اگه ربطی به هم ندارن چرا میاد توی اون مغازه، صندلی هم می‌گیره پشت میز میشینه؟

یعنی اصلاْ شدیداْ سوال شده برام متفکر

دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

از صبح شیطون نشسته زیر پا م که مریمی! بیا برو اون بالای گوش‌ت رو سوراخ کن قال قضیه رو بکن. مگه اینایی که اینطوری کردن جون‌شون چقد از تو بیشتر ه؟ 2 روز درد می‌کشی تموم میشه میره پی کار ش دیگه.

میگم این سومی‌ه هنوز جا ش درست خوب نشده بعد 2 سال. اونا از خودشون دیده‌ن میرن این کارا رو می‌کنن. من همینطوری‌ش هم جون‌ نداره راه برم. درد جور کنم واسه خودم؟

میگه اه اه دختر انقد ترسو؟ جای اینکه انقد بترسی برو انجام بده تموم شه. بعد لذت‌ش رو ببر. یه لحظه‌ست. مگه چقد می‌تونه درد داشته باشه؟ بکش و خوشگل‌م کن رو یادت رفته؟ این دیگه در حد کشتن هم نیست. مردم 40 تا عمل زیبایی انجام میدن یه آخ نمیگن. بزرگ‌ش می‌کنی الکی.

به مریم میگم شیطون‌ه اینطوری میگه.

میگه بیخود گردن اون ننداز. همون 3 تا بس‌ه. گوش‌ه مریمی. آبکش که نیست.

نقشه‌م رو شرح میدم. میگم نمیخوام برم پیرسینگ زیر لب و لب و زبون که. گوش‌ه فقط! تعارف‌م می‌کنه برای پیرسینگ ناف و غیره /-:

و من همچنان با شیطون درگیر م.

یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

تلنگر

شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

آدما برای خوشبخت‌تر زیستن 

باید یه چیزای دیگه‌ای هم به همدیگه بدن 

غیر از دادنی‌های مالوف...

شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

یکی بیاید ما را ببرد پارک. بستنی هم نمی‌خواهیم حتی.

شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

دل‌‌م یه خونه میخواد با حیاط و درخت و بوته‌های گل. با پنجره‌های بزرگ و ایوان و نور. با یه عالم دوست و فامیل درست و حسابی. نمیشه متاسفانه.

جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

در هنگام هنرنمایی در مطبخ، قبل از برداشتن در قابلمه، عینک خود را بردارید.

جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

اینکه بعضیا یه سری صفت‌ها رو در وصف خودشون به کار می‌برن، حس مضحکی میده بهم. مث ناز، بانمک، شیطون، بلا، خوش‌ قد و بالا، خوشگل، ملوس و غیره خنثی

جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

مرجع روز تولد بلاگرها

پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

توی یه کتاب زیست‌شناسی نوشته بود اینکه مادربزرگا میگن قدیما غذاها خوشمزه‌تر بودن، مال این‌ه که پرزهای چشایی بر اثر کهولت سن تحلیل میرن اما شما بهشون نگید این رو. فکر پیری ناراحت‌شون می‌کنه.

بعد الان چند روز ه دارم فکر می‌کنم چرا قدیما همه چیز بهتر بود؟ واقعاْ به نظرم قبلاْ همه چیز بهتر بود. از مزه‌ی بستنی بگیر تا بوی بارون. از ماه رمضون بگیر تا حس و حال هر روز خودم. قبلاْ آدم شادی بودم. امیدوار بودم. الان ولی فقط روزمرگی می‌کنم. گاهی یادم نمیاد قبلاْ چطور اونقد شاد بودم؟ یه بند می‌خندیدم! هر روز انگار یه مخلوق جدید باشم با احتیاط چشمام رو باز می‌کنم ببینم امروز چطوری‌م. خسته و بی‌حوصله‌م یا سرحال و کیفور. بدی‌ش این‌ه که به قول و برنامه‌ریزی حساس شده‌م شدید. مثلاْ یکی میگه فردا بریم فلان جا؟ خیلی عادی میگم هنوز که فردا نشده! از کجا بدونم فردا حوصله‌ش رو دارم یا نه؟ بد ه آدم اینطوری باشه. حتی خودت هم نمی‌تونی روی خودت زیاد حساب کنی.

پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

بهشت جایی‌ه که تو ش یخچال‌تون کثیف نمیشه. مجبور نیستین از برق بکشین بسابین‌ش. آیکون مریمی تنبل دستکش به دست، سر یخچال با اتک چند منظوره و مایع ظرفشویی و دستمال و کلیه‌ی امکانات لازم

پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

مسخرگی جدید مون این‌ه که به دکتر سرطان‌شناسی که خاله‌جان رو ویزیت می‌کنه، میگیم آقای اپیلاسیون. بعد کلی ازش تعریف می‌کنیم که لامصب یه دونه مو به تن آدم باقی نمیذاره. الان هم قرار شده داروهای خاله‌جان رو برداریم باهاش خمیر درست کنیم برای رفع موهای زائد. بعد طرح‌مون رو جهانی کنیم در کلینیک‌های لیزر تخته شه کلاْ. خلاقیت برای خندوندن مریض در این حد حتی!

چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

دیدین برای آگهی ترحیم خانوما جای عکس اون خدا بیامرز، عکس گل و بلبل و غروب آفتاب میذارن؟ باشگاه ما هم در اقدامی کم‌نظیر، جای عکس ما عکس در دیوار باشگاه رو میذارن. جداْ شبیه دیوار ن ملت یعنی؟ نیشخند

چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

بعضیا برای آدم کامنت نذارن، بهتره. چه اونی که اصرار داره به آدم حروم‌خور، نباید گفت حروم‌خور. چه اونی که مطلب‌ش رو اینجا دیده اما چون دقت نکرده و لینک خودش رو ندیده، شور بر ش داشته که چرا شاهکار ادبی‌ش رو سرقت کرده‌م و اومده بهم میگه کار تو هم مث کار همون دکتر حروم‌خور ه.

یه لطفی کنید شاهکاراتون رو برای خودتون نگه‌دارید و دیگه برای من کامنت نذارین. مرسی.

امیدوار بود آدمی به خیر کسان      مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
Share

چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع:
Share

میگن اینکه یه آدم چقدر توی زندگی، منعطف باشه و راحت بتونه تغییر رو بپذیره، علاوه بر خصایص ذاتی و ارثی، به این بستگی داره که در دوران کودکی‌ش چقدر مجبور بوده شرایط متغیر رو بپذیره و یا چقدر شرایط‌ش ثابت و بدون تغییر بوده.

مثلاْ بچه‌ای که هر سال توی یه خونه‌ی متفاوت زندگی کرده، هر سال با کلی آدم جدید آشنا شده، چند بار مهد و مدرسه و آموزشگاه و معلم و همکلاسی و همسایه عوض کرده فرق داره با بچه‌ای که سال‌ها خونه‌ش، اتاق‌ش، محله‌ش و کلاْ زندگی‌ش بی‌تغییر بوده و ثابت. آینده‌ی روانی این 2 تا بچه خیلی با هم متفاوت خواهد بود. اولی میشه خان‌داداش، دومی میشه مریمی!

و اینجوری میشه خان‌داداش، مشوق من در امر تغییر مربی و باشگاه شد. اما باشگاه دوم هم دیری نپایید که ظاهراْ به علت تعمیرات، یک ماه تعطیل شد و من مجبور شدم باز برم یه باشگاه و مربی جدید انتخاب کنم.

دفعه‌ی قبل برام آسون نبود راستش اما این بار نه تنها آسون بود بلکه از تنوع حاصله هم کلی خوش‌م اومده و حس می‌کنم راحت‌تر می‌تونم چیزایی رو که خوشایند م نیستن، تغییر بدم و ببینم که آسمون به زمین نمیاد.

عکس کارت باشگاه‌م هم کلی خنده‌داره. یادم باشه نشون‌تون بدم.

پ.ن: من نه تنها خوشتیپ نیستم بلکه ظاهرم خیلی هم معمولی‌ه اما دلیل‌م برای دائمی بودن ورزش، علاوه و بر سلامتی این‌ه که باز چاق نشم و تشریف نبرم آفساید. ضمنای وقتی ورزش نمی‌کنم بداخلاق میشم. (آیکون تو مثلاْ الان خوش‌اخلاقی؟)

چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

مد شده همه میگن قضاوت نکنیم! اما این بیشتر یه شعار روشنفکرمآبانه‌ست تا هر چیز دیگه‌ای چون بارها دیده‌م اونایی که به کار می‌برن‌ش،‌ دقیقاْ نمی‌دونن کی و کجا باید این رو بگن. و مطمئن‌م که منظور از این جمله، تعطیل کردن فکر و آکبند برگردوندن مغز به خالق‌ش نیست.

عزیز من که میای برای پست قبلی کامنت میدی، مطب یه پزشک، بقالی که نیست. والا شما بقالی هم تشریف ببری، شیر و ماست و ماکارونی و پودر ژله هم روی بسته‌بندی‌شون قیمت دارن و اینجوری نیست که طرف بگه جنس خودم‌ه و هر قیمتی دل‌م بخواد می‌فروشم. نمی‌دونم چه اصراری‌ه هر روز حس کنیم داریم توی جنگل زندگی می‌کنیم. خود شما هم از بی‌قانونی بد ت نمیاد انگار. حالا باز بیا بگو قضاوت نکن درباره‌ی من.

من همین‌م و برای ندیدن بدیهیات خودم رو گول نمی‌زنم. این ژست‌ها هم پشیزی برام ارزش ندارن. حروم‌خوری، حروم‌خوری‌ه. حالا یکی معتاد و کارتن‌خواب‌ه. از صندوق صدقات پول می‌دزده. یکی دکتر فوق تخصص‌ه. خیلی باکلاس میشینه توی مطب‌ش و پول و وقت مردم رو می‌دزده. دزد، دزد ه. باز من می‌تونم از یه بدبخت معتاد و فقیر بگذرم اما یه دکتر فوق تخصص چه توضیحی داره؟ از فشار گرسنگی اینطوری دزدی می‌کنه؟

ضمناْ یادآوری می‌کنم که گفتم همه‌ی پزشکا و همه‌ی آدما کلاْ مث هم نیستن. و فکر کنم باید بگم من آدم اصلاْ آدم انتقادپذیری نیستم و ترجیح میدم از اعمال دیگران چیزی یاد بگیرم تا از سخنرانی‌هاشون.

چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

دیروز با مامان رفته بودم دکتر. همیشه دعا م این‌ه که سریع بمیرم اما گرفتار دکتر و دارو نشم یعنی انقد از جامعه‌ی پزشکی بد م میاد - اکثر شون. نه همه‌شون - که حتی برای درمان سرماخوردگی هم دل‌م نمیخواد برم سراغ‌شون. تا اینجا رو داشته باشید.

خاله جان من کارمند بیمارستان‌ه. یه بار می‌گفت پزشکای متخصص و فوق تخصص که همه‌ی جوونی‌شون رو شبانه‌روز میذارن برای درس خوندن، دیگه بعد ش فقط میخوان پول دربیارن و با پول، عمر رفته رو برای خودشون جبران کنن.

راست هم میگه. نمیگم همه‌شون اما اکثر شون اینطوری میشن. انگار دیگه خیلی حریص میشن توی پول درآوردن. من پزشکای خیلی خوبی رو دیده‌م توی مطب‌های قدیمی و داغون و کثیف. نه یه رنگی به در و دیوار می‌زنن، نه آب‌سردکنی، نه مبل درست و حسابی‌ای. فقط پول رو می‌شناسن و بس. اصلاْ یادشون میره اون بدبختایی که بیرون اتاق نشسته‌ن، آدم‌ن. مریض‌ن.

باز هم میگم. همه‌شون اینجوری نیستن. پزشکایی می‌شناسم که منشی‌شون اصلاْ بین مریض به کسی وقت نمیدن میگن حق دیگران ضایع میشه و ناچار میشن بیشتر منتظر بمونن که خدا رو خوش نمیاد. پزشکایی می‌شناسم که موقع کار روی دندون مریض، برای آهنگ میذارن گوش کنه که استرس‌ش کم شه و تمرکز روی درد دندون نباشه. دیدم پزشکی که وقتی مریض‌‌ش داشت از استرس کور شدن احتمالی چشم‌ش سکته می‌کرد، بلند شد براش رقصید و جلسه‌ی بعد بهش گفت خوشحال‌م که خوب شدی. من هم مث تو خیلی ترسیده بودم.

نمیخوام بگم همه‌ی پزشکا بد ن اما بعضیاشون جداْ به حیوون شبیه‌تر ن تا آدم. مث همین دکتر دیروزی که منشی احمق‌ش به همه‌ی عالم ساعت 6 و نیم عصر وقت می‌داد و اصلاْ براش مهم نبود اون آدما مجبور میشن تا 9 شب توی مطبی بشینن که حتی تهویه‌ی خوبی هم نداره با اینکه مثلاْ شمال شهر ه.

اونجا آدمایی بودن که روزه بودن، خسته بودن، کلافه بودن و دوست نداشتن ساعت‌ها توی مطب بشینن. اصلاْ کدوم عاقلی خوش‌ش میاد کلی پول بده، بعد ساعت‌ها با استرس بشینه توی مطب تا نوبت‌ش شه؟

دل‌م برای اون به اصطلاح خانوم دکتر سوخت که نه تربیت درستی داشته نه خودش شعور داره که بفهمه هر روز اون همه دارن لعن و نفرین براش می‌فرستن، ناراضی‌ن، عصبی و کلافه شدن‌شون هم تقصیر همین آدم مثلاْ تحصیل‌کرده‌ست.

بعد ایشون با خیال راحت نشسته بود تا شب زحمت می‌کشید! و لابد خیلی به خودش افتخار می‌کنه که بیشتر از تعرفه از مردم پول می‌گیره و آدم ثروتمندی به حساب میاد. حالا اون پولای حروم و حقی رو که به گردن‌ش‌ه چطور میخواد جبران کنه نمی‌دونم.

ولی دیدم که اون همه آدم داشتن فحش می‌دادن زیر لب و حرص می‌خوردن. وقتی بهش گفتم، می‌دونی چی گفت؟ گفت ناراحتی دیگه نیا!

نوش جون‌ت پولای حروم خانوم دکتر! نوش جون‌ت!

سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: )-:
Share

قدیما مردم از همسایه‌شون تخم مرغ و پیاز قرض می‌گرفتن. بعد می‌بردن پس می‌دادن. من الان نت قرض گرفتم! خب چی کار کنم؟ مبین‌نت لعنتی بعد دو هفته که ما رو سر کار گذاشتن، رسماْ اعلام کردن که بله. ما بیش از ظرفیت شبکه مشترک گرفتیم و الان موندیم تو ش و کلاْ سر سوزنی آنتن به شما نمی‌رسه!

این شد که در یک بعدازظهر زیبای تابستانی عطای مبین‌نت رو به لقا ش بخشیدیم و تلفن زدم که آقا جان! نخواستیم. بیا این مودم رو ببر پول ما رو پس بده. صد البته فرمودند از اشتراک‌تون یه کم مونده که اون هم هیچی نمیشه پول‌ش اما مودم رو چشم. یک ماه دیگه میاییم می‌بریم و پول‌ش رو پس میدیم. (حالا اگه پس بدن)

شاتل هم چند روزی وقت می‌بره تا وصل شه. همسایه‌مون گفت شاتل خیلی خوب‌ه. بیایین پول‌ش رو نصف ما بدیم، نصف شما و مشترکاْ استفاده کنیم منتها اولاْ ممکن‌ه اینطوری مدیونی داشته باشه سر میزان استفاده که خب این رو هم ما راضی‌ایم هم اونا منتها مادر این همسایه‌مون کلاْ مقادیری دهن‌لق تشریف داشته. ترسیدیم از فردا کل محل ما رو می‌بینن بگن آخــــــــــــــی اینا همونان که از فلانی اینا نت گرفتن‌ها! حالا بیا بگو بابا جان. پول‌ش رو دادم به خدا.

این شد که گفتیم نه. ما کلاْ زیادیم و همه‌ش خوره‌ی نت‌یم و شما اذیت میشین اما آقاهه پسورد ش رو داد موقتاْ هم کار مون راه بیفته هم تست کنیم سرعت رو و لذت‌ش رو ببریم. این شد که دیدیم بهتره حالا که انقد مث معتادا از دوری نت در عذابیم، چند روز استفاده کنیم و پول نصف ماه رو بهشون بدیم. هم کار مون راه بیفته، هم مدیون نشیم. و بدین ترتیب اکنون با دلی خجسته در خدمت‌ دوستان هستم مجدداْ. این بود انشای من.

دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

Daisypath Happy Birthday tickers