*شبکه‌ی بازار، چند تا کارشناس و طراح لباس و مدرس دانشگاه داشتن درباره‌ی طرح و رنگ و مد سال و اینها صحبت می‌کردن و اینکه چی به درد کجا می‌خوره/نمی خوره و غیره. بحث خوبی بود و متاسفانه من دیر رسیدم. زود می‌رسیدم هم حوصله نداشتم گوش بدم کامل یعنی کلا حوصله‌ی ادامه دادن هیچ کاری رو به مدت طولانی ندارم.

بعد یادم افتاد یه مغازه می‌شناسم که لباسای سنتی خیلی خوشگلی داره مخصوصا یه جور مانتو کشمیر گلدار با کفش ست‌ش که خیلی از پشت ویترین چشمک می‌زد. تنوع رنگاش آدم رو جذب می‌کرد. با کلی دستبند و گوشواره و گردنبند، شال و روسری و کیف و شلوار همه هم طرحای سنتی.

رفتم دقیق مانتوها رو نگاه کردم و واقعا چیزی نبودن که آدم بخواد بخره. بعضیاشون انگار کارکرده بودن از بس پارچه‌هاشون چروک بود. بعضیا مثلا دورو بود اما درزهای یک طرف‌ش کاملا توی ذوق می‌زد. مطابق معمول، جلوی کفشا پا م رو می‌زد به دلیل پوشیدن کتونی و دویدن روی تردمیل در راستای لاغری. یعنی فکر کن من لاغر شدم که لباس اندازه‌م شه. الان کفش اندازه‌م نمیشه.

اون مانتو خوشگلا هم خیلی زمخت بودن پارچه‌هاش و دوست‌شون نداشتم. یعنی می‌دونی؟ یه زمانی خیلی خیلی ذوق داشتم برای لباس خریدن و ست کردن. الان اصلا حوصله ندارم بخرم. بخرم هم حوصله ندارم بپوشم. همون لباسایی رو که از همه دم دست‌تر هستن می‌پوشم و میرم. شال هایی که این همه براشون پول دادم دارن توی کمد بی‌رنگ میشن! و من حوصله ندارم ازشون استفاده کنم. والا توی دانشکده که همه مشکی‌پوش بودنف من سفید و آبی می‌پوشیدم سرتاپا. الان که همه رنگی می‌پوشن، من حوصله ندارم یه شال برای خودم اتو بزنم.

جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*دیشب ساعت 12 شد و بعد یهو ساعت گوشی‌م 11 شد و من ماتم گرفتم که چطور روزهای کوتاه این 3 ماه رو تحمل کنم تا شب یلدا برسه و از فردا ش دوباره روزها آروم‌آروم، طولانی‌تر شن. دیگه می‌ترسم ساعت 3 بعدازظهر، شب شه. والا با این نوناشون منتظر

جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*یه بنده خدایی بود توی محل‌مون. پیک یه مغازه بود. نمی‌دونم الان هم هست یا نه. میگن زن و بچه‌ش فوت شدن. این بنده‌ی خدا هم افسردگی شدید گرفته. بعد زده توی خط آواز خوندن. گاهی صدا ش رو می‌شنیدم. وقتی از کوچه‌مون رد می‌شد و قدم‌زنان جایی می‌رفت تا چیزی رو برسونه به صاحب‌ش.

اون موقع می‌گفتم کی به این آدم اجازه میده خودش رو راحت کنه، ما رو ناراحت؟ نخواهیم این صدا رو بشنویم، باید چی کار کنیم؟ البته صدا ش بد نبود اما من کلا با مزاحمت، مخالف‌م.

هر سال این موقع‌ها که میشه، یاد علاقه‌ی دیرینه‌م به آواز خوندن میفتم. تا الان رو م نشده حتی برای خودم، بلند آواز بخونم. گول زبون‌درازی‌هام رو نخورید. واقعا آدم کم‌رویی هستم.

دل‌م کنسرت و میکروفون و سروصدا و سالن باشکوه و جمعیت چند صد نفری نمیخواد. دل‌م یه فضای سایه روشن و درختکاری‌شده میخواد. یکی که آفتاب مهربانی رو بدون موسیقی بخونه و من انقد اشک بریزم تا دل‌م سبک شه.

 آفتاب مهربانی، سایه‌ی تو بر سر من

ای که در پای تو پیچید، ساقه‌ی نیلوفر من

با تو تنها، با تو هستم ای پناه خستگی‌ها

در هوایت دل گسستم از همه دلبستگی‌ها

در هوایت پر گشودن، باور بال و پر من باد

شعله‌ور از آتش غم، خرمن خاکستر من باد

ای بهار باور من! ای بهشت دیگر من!

چون بنفشه بی تو بیتاب‌م، بر سر زانو سر من

بی تو چون برگ از شاخه افتادم، زرد و سرگردان در کف بادم

گرچه بی‌برگ‌م گرچه بی‌بار م، در هوای تو بی‌قرار م

برگ پاییزم، بی تو می‌ریزم

نوبهارم کن! نوبهارم...

ای بهار باور من! ای بهشت دیگر من!

چون بنفشه بی تو بیتاب‌م، بر سر زانو سر من...

جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*با تشکر از شوهر دوست عزیزم، نازنین جان، که ما رو از برق می‌کشه و یادآوری می‌کنه آدمیزاد باید شب بخوابه اگه خدا قسمت کنه نیشخند

جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*اینجا

پ.ن: والا من خودم این فایل رو آپلود کردم. نمی‌دونم چرا فیل.تر ه و قندشکن میخواد. برای دانلود، روی لینک‌ش کلیک کنید. توی آدرس‌بار، اون قسمت http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl= رو پاک کنید. بقیه‌ش بمونه. حالا اینتر بزنید. کادر دانلود ش باز میشه.

جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی

تا با تو بگویم غم شبهای جدایی‌

بزم تو مرا می‌طلبد آمدم ای جان

من عودم و از سوختن‌م نیست رهایی

تا در قفس بال و پر خویش اسیرست

بیگانه‌ی پرواز بود مرغ هوایی

با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست

تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی

عمری‌ست که ما منتظر باد صباییم

تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی

ای وای بر آن گوش که بس نغمه‌ی این نای

بشنید و نشد آگه از اندیشه‌ی نایی

افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع

در آینه‌ات دید و ندانست کجایی

آواز بلندی تو و کس نشنودت باز

بیرونی ازین پرده‌ی تنگ شنوایی

در آینه‌بندان پریخانه‌ی چشم‌م

بنشین که به مهمانی دیدار خود آیی

بینی که دری از تو به روی تو گشاید

هر در که برین خانه‌ی آیینه گشایی

چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفتست

خوش باد مرا صحبت این یار سرایی.

پ.ن: والا من خودم این فایل رو آپلود کردم. نمی‌دونم چرا فیل.تر ه و قندشکن میخواد. برای دانلود، روی لینک‌ش کلیک کنید. توی آدرس‌بار، اون قسمت http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl= رو پاک کنید. بقیه‌ش بمونه. حالا اینتر بزنید. کادر دانلود ش باز میشه.

جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: شعر ? گوش کن
Share

*خلق‌مان تنگ است. بهانه دست‌مان ندهید.

جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*دل‌م یه خانواده‌ی بزرگ و شلوغ و صمیمی میخواد. مخصوصا دختر دایی، دختر عمو، دختر عمه... البته دختردایی دارم اسما اما رسما دایی هم ندارم چه برسه به دختردایی. اون که هیچی. دخترعمو هم دارم اما به دلیل خوش‌برخوردی زن‌عموی مربوطه و اینکه کلا از اول دنبال سوژه بود برای رفت‌وآمد نکردن با قوم شوهر، این شد که رسما دخترعمو هم ندارم. 1 بار دیدم‌ش اون هم توی بیمارستان بستری بود چند سال پیش. اونجا برای اولین بار دیدم‌ش. خیلی شبیه عمو م بود و من عمیقا حس می‌کردم دوست دارم‌ش طوری که تا مدت‌ها دل‌م براش تنگ می‌شد. دخترعمه هم دارم اما شوهرعمه‌ی مربوطه خیلی خوشرو و خندان تشریف دارن و من تحمل ندارم ببینم رفتارهاش رو ببینم. این‌ه که رسما دخترعمه ندارم. فقط دخترخاله دارم که باز جای شکر ش باقی‌ه.

کلا خاندان ما در انتخاب عروس و داماد هیچ دقت نکردن. هر کی ازدواج کرد، از فامیل حذف شد یه جورایی.

یه دختر ی هست. توی باشگاه دیدم‌ش. فکر کنم وقتی دختردایی‌م بزرگ شه خیلی شبیه این دختر شه. با موهای فر و چشمای گرد شاد لبخند

پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*اینجا رو ببین. با تشکر از آیبک

پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*خدایا متشکرم که تونستم 10 کیلو کم کنم بشم 61 کیلو. و برام زیاد مهم نیست که همه میگن خیلی لاغر شده‌م چون این شکم و پهلو کماکان به قوت خودش باقی‌ه و من نمیخوام یادم بیاد که از بچگی لاغر بودم با یه شکم گرد!

پس لطفا بذار 2 کیلوی دیگه کم کنم و بشم 59 که حداقل روی دکتر تغذیه رو زمین ننداخته باشم. اگه بشم 57 که دیگه روی مربی قبلی‌م هم زمین ننداخته‌م و خیلی خوشحال خواهم شد. می‌دونم 4 کیلو زیاد نیست اما واقعا جون‌م کم اومده. پس لدفن خودت یه کاری‌ش بکن. میخوام شلوار بخرم مونده‌م بلاتکلیف.

پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*انقد هی همه میگن "خسته نباشید" و من بلافاصله میگم "شما هم همینطور"، دیگه عادت کرده ذهن‌م. تا یکی یهو چیزی میگه بی‌اختیار میگم "شما هم همینطور". تا حالا 100 دفعه شده در جواب "خدافظ مریمی"، گفته‌م "شما هم همینطور" و جالب‌تر ش این‌ه که حتی 1 نفر تا حالا ازم نپرسیده چرا جواب بی‌ربط میدم؟ نمی‌دونم روشون نمیشه یا متوجه نمیشن.

راستش خودم هم رو م نمیشه همون موقع اعتراف کنم به جواب اشتباه‌م. حالا شاید این دفعه اعتراف کنم. نمی‌دونم.

چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: o-:
Share

*مرنم؟ این چی‌ه؟

من: سن بچه‌ی منی تو آخه؟ مرنم چی‌ه؟ یه مریم‌جونی، مریم‌خانومی، چیزی نیشخند

بچه‌هه: هان؟ مرنم؟ این چی‌ه؟

من: کلاغ‌ه (مسلما ما توی خونه‌مون کلاغ نداریم. عروسک کلاغ منظورش بود)

- غلاغ؟

من: کلاغ! بگو کلاغ.

- غلاغ

من: بگو کلاغ! کلاغ!

- کالاغ!

آفرین قهقهه حالا بگو خر

مامان‌م: مریم اینا رو یاد بچه نده.

من: چطور کلاغ رو یاد بگیره خوب‌ه؟ خر بد ه فقط؟ اسم حیوون‌ه دیگه.

بچه‌هه: هان؟ اون چی‌ه؟

سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*مریمی؟

من در حال تلاش برای بلند کردن اون میله هالتر بلند ه: بله؟

- این شکم رو چطوری سریع آب کنم؟

من: عزیزم کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی. حالا عجله‌ت واسه چی‌ه؟

- میخوام برم پارکور کار کنم.

من: ما رو نگاه تو رو خدا! نیشخند دختر هم دخترای قدیم.

سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*دوست‌م یه صاحبخونه داره که واقعا توی خیاطی استاد ه. تنها هم هست. هی اصرار کرد به دوست‌م که بیا بهت خیاطی بدون الگو یاد بدم. هی دوست‌م گفت نه. دوست داشت یاد بگیره‌ها اما می‌گفت همنشین خیلی مهم‌ه. این زن خیلی تندخوئه. نمیخوام زیاد باهاش نشست‌وبرخاست کنم.

خلاصه آخر سر توی رودرواسی موند و قبول کرد. البته خیلی به اون خانوم اصرار کرد که بابت آموزش ازش دستمزد بگیره اما خانوم مذکور قبول نکرد. دوست‌م حس می‌کرد بهش مدیون‌ه و مونده بود چه کنه تا اینکه یه روز خانوم مذکور گفت که ازت میخوام در ازای آموزش خیاطی روزی 1 ساعت بیای بشینی من برات قرآن بخونم.

این در حالی‌ه که قبلا می‌گفت این چه حرفی‌ه و جبران چی‌ه و فلان. و در حالی‌ این رو خواست که خیلی خوب بلد ه قرآن بخونه.

دوست من هم با اینکه خیلی رک‌تر از من‌ه - من فقط ادای رک بودن رو درمیارم - اما دید زشت‌ه و 2-1 بار رفت برای تصحیح روخوانی که البته بابت‌ش خیلی ناراحت بود و گفت همه‌ش غیبت مردم رو می‌کرد. یا پول بگیره یا من دیگه نمیرم. موضوع اصلا قرآن نیست و این فقط یه کسی رو میخواد که باهاش بشینه به غیبت کردن که اون، من نخواهم بود مسلما.

اینا رو که تعریف می‌کرد، یاد یه بنده خدایی افتادم که وقتی بچه بودم خر م می‌کرد بشینم روخوانی قرآن‌ش رو اصلاح کنم. من هم دل‌ش رو نمی‌شکستم و می‌نشستم برام بخونه. یک صفحه.. دو صفحه.. مگه کوتاه میومد؟ هر قدر هم اصلاح‌ش می‌کرد اصلا گوش نمی‌داد و باز همونطوری می‌خوند.

بعد الان روزنامه تیتر زده که هر کس یه بی‌سواد رو باسواد کنه، 450 هزار تومان بهش میدن. گفتم طرف باید بعدش 4 میلیون و 500 هزار تومن پول قرص اعصاب بده.من که اصلا حوصله ندارم. یعنی تحمل هر چیزی رو که خیلی روی اعصاب‌م بره، ندارم. حالا نمی‌دونم فقط من اینطوری‌م یا دهه شصتی‌ها کلا اینطوری‌ن.

سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*آدم نمی‌دونه به بعضی مخترعین لعنت بفرسته یا به خودش - بیچاره مخترع! بیا و خوبی کن - دچار مرض کالری‌سنجی شده‌م. هی هرچی میخوام بخورم میگم ول‌ش کن. باید فردا فلان قدر روی تردمیل بدوم. نمی‌ارزه.

خب من الان دل‌م یه عالم بیسکویت کرمدار میخواد با چای. شکلات تخته‌ای میخوام. تازه بعد اون همه مرارت همه‌تون گفتین تپل بودم بهتر بود قیافه‌م. فکر کن آخ

دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*نامرد ایشون هستن که حضور / عدم حضور شون در تهران به حال بنده فرقی نداشته هیچ‌وقت منتظر

یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*انگار هر کی عکس‌م رو می‌بینه، حس‌ش این‌ه که خشانت نوشته‌هام زیاد به قیافه‌م نمی‌خوره نیشخند والا چی بگم؟

یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*دوستانی که فیس‌بوق و قندشکن ندارن و بلاگ دارن و می‌شناسم‌شون و میخوان عکس رو ببینن، اسم‌هاشون رو بنویسن. برای بزرگ دیدن عکس رو ش کلیک راست کنین و View Image رو بزنین.

توضیح اینکه توی این عکس کاملا در حال نابود شدن بودن از فرط خستگی و چشمام باز نمی‌شد. پف زیر پلک‌م هم مال همون‌ه. وگرنه من خیلی زیبا م! و مدارک‌ش در فیس‌بوق موجود ه نیشخند

یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: عکس
Share

حذف شد

شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*هر چی رو قیمت می‌کنی، میگن قبلا انقدر بود، الان میدیم انقدر چون دلار گرون شده. دلار واسه چی گرون شده؟ من هیچ‌وقت از این چیزا سردرنیاورده و نخواهم‌آورد!

شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*یک روز مردی خیلی خجالتی رفت توی یک کافی‌شاپ. چند دقیقه که نشست توجه‌ش به یک دختر خوشگل که کنار میز بار نشسته بود، جلب شد. نیم ساعتی با خودش کلنجار رفت و بالاخره تصمیم‌ش رو گرفت و رفت سراغ دختر و با خجالت بهش گفت: می‌تونم کنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم و بیشتر آشنا بشیم؟!

دختر ناگهان و بی‌مقدمه فریاد زد: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی‌خوابم!

همه‌ی مردم توجه‌شون جلب شد و چپ چپ به مرد نگاه کردند و سری تکون دادند! مرد بیچاره سرخ و سفید شد و سر ش رو انداخت پایین و با شرمندگی رفت نشست سر جاش.

بعد از چند دقیقه دختر رفت کنار مرد نشست و با لبخند گفت: من معذرت میخوام! متاسف‌م که تو رو خجالت زده کردم. راستش من فارغ‌التحصیل روانپزشکی هستم و دارم روی عکس‌العمل مردم در شرایط خجالت‌آور تحقیق می‌کنم.

مرد ناگهان فریاد زد: چی؟! منظور ت چی‌ه که 200$ برای یه شب می‌گیری؟

شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*خاله‌جان به خاله‌وسطی گفت اون ماجرا رو برای مریمی تعریف کن.

خاله‌وسطی گفت الان داره می‌خوره. بعدا میگم.

هی گفتم بگو. هی گفت نه. گفتم ظاهرا خاطره‌هه خیلی فجیع‌ه. بذار شب که شام خوردم، تلفن بزنم تعریف کنی. گفت دیگه در اون حد هم نیست نیشخند بعد تعریف کرد که آره. اون روز من و خاله‌جان توی ماشین بودیم. جلومون یه وانت بود. هی منحرف می‌شد به چپ و راست. من فکر کردم مست‌ه. خاله‌جان فکر کرد مواد مصرف کرده. هی دو تایی حدس زدیم این چرا انقد به چپ و راست منحرف میشه. آخر گفتم تند کن از کنارش رد شو من ببینم چی شده.

بعد هر دو از پنجره نگاه کردن راننده رو ببینن. طرف نه مست بود، نه معتاد. دست راست‌ش رو می‌کرد توی دماغ‌ش، ماشین منحرف می‌شد به چپ. بلافاصله دست چپ‌ش رو می‌کرد توی دماغ‌ش. ماشین منحرف می‌شد به راست. تو فقط فکر کن!

جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*لابد جمله‌ی معروف «قیافه که مهم نیست. طرف باید اخلاق داشته باشه» رو شنیدین. والا نمی‌دونم این حرف از کجا اومده اما مطمئن‌م کاملا غلط و بی‌معنی‌ه. البته در اینکه ما جماعت ظاهربینی نیستیم و اهل چشم‌وهم‌چشمی هم نیستیم که هیچ شکی نیست! ولی خب بر مبنای چه استدلالی میشه با کسی زندگی کرد که از ظاهرش خوش‌ت نمیاد؟

صد البته اگه معیار انتخاب شریک زندگی، فقط و فقط ظاهر باشه، اگه براش اتفاقی بیفته و با گذشت زمان پیر بشه، مریض بشه و زیبایی و خوش‌اندامی و جذابیت‌ش از بین بره، عملا دلیلی برای ادامه‌ی اون زندگی باقی نمی‌مونه.

و صد البته وقتی کسی اخلاق خوشی داره و شما بهش علاقه داری، نازیبایی‌های ظاهری‌ش اصلا به چشم‌ت نمیاد و هرچی می‌بینی، فقط زیبایی‌ه.

در کل هم آدم زشت خوش‌اخلاق رو میشه دوست داشت اما اما آدم خوشگل بداخلاق رو اصلا. ولی این دلیل نمیشه بگیم ظاهر طرف مقابل هیچ اهمیتی نداره.

اولین چیزی که باعث میشه آدم‌ها جذب هم شن - نه فقط برای یه رابطه‌ی عاشقانه. حتی برای دوستی مثلا 2 تا دختر یا صمیمی شدن با یه همسایه - ظاهر آدم‌هاست. اگه شما از 1 تا 10 نمره‌ی جذابت ظاهری‌تون مثلا 7 باشه، ترجیح میدین با آدمایی معاشرت کنید که نمره‌ی جذابیت‌شون در همین حدود ه. ولی مثلا براتون جالب نیست پیشنهاد دوستی یا ازدواج کسی رو بپذیرین که مثلا نمره‌ی جذابیت‌ش 3 هست. یا احتمال نمیدین کسی بیاد سراغ‌تون که نمره‌ی جذابیت‌ش 10 باشه.

نمره‌ی جذابیت آدما رو هم روی پیشونی‌شون ننوشتن اما همه‌مون تشخیص میدیم تقریبا.

دیگه اینکه زیبایی کلا نسبی و سلیقه‌ای‌ه. و اگه آدم برای انتخاب شریک زندگی، اعمال سلیقه نکنه دیگه کی باید این کار رو انجام بده؟

فرض کن شما از دخترای خیلی لاغر بد ت میاد و به نظر ت شبیه اسکلت مطب دکتر ن. بعد یکی یه دختری رو بهت معرفی می‌کنه که از قضا خیلی هم دختر خوبی‌ه اما دقیقا همینقدر لاغر ه. حالا یا دل‌ش نمیخواد اینطوری باشه اما ارثی‌ه و کاری‌ش نمیشه کرد یا اصلا خودش اینطوری دوست داره و هیچی نمی‌خوره که لاغر باشه.

شما نمی‌تونی ازش توقع داشته باشی چاق شه چون اینطوری بیشتر دوست داری. باید یا همینطوری که هست بپذیری‌ش یا قید ش رو بزنی.

یا فرض کن شما همیشه مرد قدبلند با چشم و ابروی مشکی توی ذهن‌ت بوده. بعد برات یه خواستگاری میاد که قد ش متوسط ه و کاملا بور هم هست. از قضا شما از چشمای سبز همیشه بد ت میومده و ایشون چشماش هم سبز ه. به نظر من نمیشه توصیه کرد چون این آدم مثلا اخلاق خوب یا موقعیت اجتماعی بالایی داره، بپذیری‌ش چون شما این چهره رو اصلا دوست نداری و همیشه هم بد ت میومده از چنین چهره‌هایی. تعارف که نداریم. بعضیا از بعضی قیافه‌ها بد شون میاد.

البته یه نکته‌ی دیگه هم هست. اگر طرف مقابل، مصداق آنچه تابه‌حال دوست نداشته‌اید، نیست، می تونید براش وقت بذارید و بیشتر ببینید ش. همجواری باعث میشه آدما به نظر هم دوست‌داشتنی‌تر بیان. یعنی می‌رسه وقتی که شما به اون چهره عادت کردی و چون همجواری باعث آشنایی بیشتر آدما میشه، کم‌کم اصلا ظاهر اون آدم به نظر ت غریبه نمیاد و چون می‌شناسی‌ش، دوست‌ش هم داری.

اما برای یه رابطه‌ی بلندمدت مثل ازدواج، تشابه حرف آخر رو می‌زنه! همون چیزی که بهش میگیم تفاهم. شاید شما بتونی تفاوت اعتقادی‌ت با یه دوست رو خیلی راحت بپذیری و اذیت هم نشی اما توی زندگی، نمیشه گفت عیسی به دین خود، موسی به دین خود. چون دین و کلا عقاید مذهبی نقش خیلی پررنگی توی رفتارها و تصمیم‌های ما دارن و با کل‌کل کردن و چونه زدن هم کسی تغییر نمی‌کنه.

کلا هم آدم باید بدونه به چی چقدر حساس‌ه و چی چقدر براش مهم‌ه. هدف این نیست که کامل و بی‌نقص به نظر برسیم و برای همه نقش بازی کنیم. هدف، آرامش و شادی آدما توی یه رابطه‌ست. کسی که برای شما دوست خوبی‌ه لزوما همسر خوبی نخواهد بود وقتی تشابه خیلی کمی به هم دارین.

خلاصه که فکر می‌کنم آدم باید بگرده کسی رو پیدا کنه که شبیه خودش‌ه از نظر افکار و عقاید. با همجواری و آشنایی حاصل از اون، میشه خیلیا رو دوست داشت و بهشون عادت کرد و پذیرفت‌شون.

پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تنِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟ 

من او را دوست داشتم - آنا گاوالدا

پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*عکس مذکور آماده‌ست. تشریف بیارید فیس‌بوق ببینید. دوستانی که قندشکن ندارن و وبلاگ دارن و می‌شناسم‌شون، کامنت خصوصی بذارن عکس رو جور دیگه بدم ببینن. دوستانی هم که فقط ایمیل دارن، من شرمنده‌شون‌م.

پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع:
Share

*با قیافه‌ی زار رفته روی تردمیل.

خنده‌م می‌گیره از اخم‌ش: چی‌ه؟ (-:

میگه مریمی الان رفتم خودم رو وزن کردم. هیچ فرق نکردم.

- خب نکردی که نکردی. این غصه داره؟

میگه آخه ده‌ه‌ه‌ه روز ه رژیم دارم.

میگم برای همین این قیافه رو به خودت گرفتی؟ فکر کردم چی شده که تو انقد داغونی! خجالت نمی‌کشی؟

عمدا می‌خندم.

خنده‌ش می‌گیره. میگه آخه من خیلی حساس‌م. زود ناراحت میشم.

میگم من هم مث تو ام. خیلی بدتر از تو بودم یعنی. بعد دیدم خیلی اتفاقا ارزش‌ش رو ندارن. بی‌خیال شدم. تو هم بی‌خیال شو. راحت‌تر زندگی می‌کنی بعد ش.

پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

*دوستان فرمودن اگه میگی تساوی حقوقی، یعنی مهریه تعطیل دیگه؟

بله! مهریه تعطیل! در صورتی که همه‌چیز مساوی باشه نه اینکه زن یه عمر کار کنه و صرفه‌جویی کنه و پدر خودش رو دربیاره. بعد ماحصل‌ش به نام شوهرخان بشه. بعدتر  ایشون به دیار باقی بشتابن و ارثیه اینطوری تقسیم شه:

در صورت نبود هیچ وارث دیگری به غیر از زوج، شوهر از تمام ترکه زن متوفای خود ارث می‌برد، لیکن زن فقط نصیب خود را ارث می‌برد و بقیه ترکه شوهر در حکم مال اشخاص بدون وارث خواهد بود.

اگه قرار ه همه‌ی دارایی به اسم شوهرخان باشه، زن باید مهریه داشته باشه تا حداقل دل‌ش خوش باشه اما وقتی همه چیز برابر باشه مهریه لازم نیست که. من که نمیخوام‌ش یعنی.

و اما اینکه اگه من مرد بودم، زن می‌گرفتم یا نه؟

باید بگم نه! چون من اگه مرد هم بودم، احتمالا همین اخلاقای الان‌م رو داشتم و نمی‌تونستم دسته‌گل‌به‌دست برم خواستگاری و ازدواج کنم. اگر هم ازدواج می‌کردم، حتما کسی رو انتخاب می‌کردم که سال‌ها می‌شناختم‌ش و بهش اعتماد داشتم و دوست‌ش هم داشتم. در اون صورت، اون رو هم اندازه‌ی خودم آدم به حساب می‌آوردم و دوست داشتم عرضه داشته باشه بدون من هم تصمیم بگیره.

می‌دونی؟ من کلا از آدمای مطیع خوش‌م نمیاد. یعنی رابطه‌ی سلطه‌جو-سلطه‌پذیر برام قابل درک نیست. اجباری هم نیست بپذیرم‌ش. اگه قراره اینطوری باشه ترجیح میدم نوکر خودم باشم و ارباب خودم. اما اگه بخوام با کسی زندگی کنم ترجیح میدم مث 2 تا دوست باشیم، نه کمتر، نه بیشتر.

پ.ن: اینها نظر شخصی من‌ه و فقط به درد خودم می‌خوره و قرار نیست نسخه‌ی زندگی شما بشه. ترجیحا طبق عرف رفتار کنید تا بی‌شوهر نمونید و خودتون و ماماناتون، 4 سال دیگه فحش ندید من رو نیشخند

پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*نشست روی دوچرخه‌ی کناری. با کلی ریش و سبیل و یه عالم ابرو. لباساش رنگی بود ولی. بهش نمی‌خورد عزادار باشه. گفت خیلی خسته‌م. دارم می‌میرم از خواب اما نمی‌تونم بخوابم.

گفتم چی شده؟

- مراسم داداش‌م‌ه. هر روز خونه‌ی مامان‌م اینهام. خیلی کار داریم.

گفتم مراسم؟! اتفاقی افتاده؟

- اتفاق نه. عروسی داداش‌م‌ه آخر ماه. فامیلا از شهرستان میان. باید خونه‌ی مامان‌م رو کلا ترتمیز کنیم. خونه‌ی داداش‌م رو آماده کنیم. کارای جشن و اینا...

گفتم حالا که خواب‌ت نمی‌بره یه قهوه‌ای، هایپی چیزی بخور بیدار شی حداقل.

یاد مامان دوست‌م افتادم. می‌گفت آدم باید بذاره سر و صورت‌ش کامل پر شه! تا وقتی میره آرایشگاه به چشم بیاد!

خب میخوام که به چشم نیاد. یعنی تو هر دفعه پول آرایشگاه بدی، همه باید بفهمن؟ لابد تبریک هم بگن! والا ریش گذاشتن برای زن، نرمال نیست که برداشتن‌ش تبریک بخواد.

چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*فهیم‌جان! انسان تمدن!

توی همون کشورهایی که شما دین و ایمون‌‌شون رو قبول نداری، 2 نفر، مثل 2 تا انسان!، تصمیم می‌گیرن با هم زندگی کنن. نه برای زن مهریه تعیین می‌کنن، نه مادر پسر حکم می‌کنه که مطابق مهریه‌ای که فقط در حد حرف‌ه، دختر باید جهیزیه ببره. نه دختر با ازدواج، قید همه‌ی حقوق انسانی‌ش رو می‌زنه و اختیار ش رو میده دست پسر، نه خانواده‌ی دختر سعی می‌کنن با شرط گذاشتن پول و طلا و مادیات، حقوق دختر شون رو حداقل توی ذهن‌شون، از دست رفته ندونن. کسی هم خودش رو هلاک نمی‌کنه برای پز دادن و چشم‌درآوردن توی جشن عروسی‌ش. اون 2 تا انسان تا هر وقت هر دو موافق بودن با هم زندگی می‌کنن. وقتی هم یکی‌شون راضی به ادامه نبود، مجبور نیست خیانت کنه یا دنبال راهی برای ندادن مهریه باشه یا مهریه‌ش رو ببخشه به جا ش جون‌ رو آزاد کنه. مثل 2 تا انسان اموالی رو که توی ایام با هم بودن‌شون به دست آوردن، نصف می‌کنن و جدا میشن.

اما من و شما اینطوری عادت کردیم که زن، نصف مرد ه! برای همین خیلی بهمون فشار میاد وقتی یه زن، خودش رو قدر 4 تا سکه‌ی طلا پایین نمیاره و حقوق انسانی‌ش رو با پول عوض نمی‌کنه.

ما عادت کردیم هرجوری رسم بوده، زندگی کنیم. فکر هم نکنیم به دلیل‌ش. اگه مهریه‌ی فلانی انقد بوده مال من باید بیشتر باشه. اگه بابای فلانی برای جهیزیه‌ش فلان قدر هزینه کرد، مال من باید طوری باشه که روی اون کم شه! اگه عروسی فلانی توی فلان خیابون بود، مال من باید فلان جا باشه. ذوق هم می‌کنیم که برامون خرج کردن و بهمون احترام گذاشتن!

از ازدواج همین چیزا ش رو می‌فهمیم فقط. بعد که می‌گذره و یه مشکلی پیش میاد، با چشم گریون التماس می‌کنیم همه چیز رو بدیم فقط مث آدم راحت و آسوده زندگی کنیم.

تو شاید دوست داری اینطوری زندگی کنی. شاید لایق چنین وضعی می‌دونی خودت رو. اما من نه. مهم نیست برام. اگه کسی در حد من نفهمه، نمی‌پذیرم‌ش. بره سراغ یکی در حد و اندازه‌ی خودش. راست میگن که اونایی که بیشتر می‌فهمن بیشتر هم عذاب می‌کشن.

پ.ن: اینها نظر شخصی من‌ه و فقط به درد خودم می‌خوره و قرار نیست نسخه‌ی زندگی شما بشه. ترجیحا طبق عرف رفتار کنید تا بی‌شوهر نمونید و خودتون و ماماناتون، 4 سال دیگه فحش ندید من رو نیشخند

سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*نشد یه عکس از من بگیرن و دوست داشته باشم‌ش /-: حالا از دیروز یه نقشه‌ای کشیدم. یعنی یه طرح دارم برای عکس، محشر ه! اگه گرفتم و خوب در اومد میذارن فیس‌بوق دوستان ببینن حتما (-:

سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*عزیزم! شما اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر رو بخون اگه برات زحمتی نیست. متن انگلیسی. یه کم بهش فکر کن. بعد خودت رو بذار جای زن‌ها! و برده‌ها! دوباره بهش فکر کن. ببین عقل‌ت بهت اجازه میده کلیه‌ی حقوق مدنی‌ت رو دودستی تقدیم یه آدم دیگه کنی فقط چون بهت ابراز علاقه کرده؟

بارها گفتم و باز هم میگم. مردی که قرن 21 زندگی می‌کنه اما عقایدش مثل اعراب و قبایل بدوی‌ه، ارزش عشق یه آدم رو نداره. مهم نیست تحصیلات آکادمیک داشته باشه، کت و شلوار بپوشه، ماشین شیک سوار شه و فلان قدر قیمت ادکلن‌ش باشه. مهم این‌ه که توی ذهن این آدم چی می‌گذره.

خیلی از مردها هستن که خودشون رو صاحب زن‌شون می‌دونن. زن، کفش و لباس نیست که پول بدی بخری‌ش. صاحب‌ش شی و براش تصمیم بگیری که نگه‌ش داری یا بندازی‌ش دور. باید با کسی زندگی کنی که تو رو هم مثل خودش، انسان می‌دونه و برات احترام قائل‌ه.

یه بار یه خواستگار محترمی اینجا بود. گفتم مرد متمدن، سعی نمی‌کنه زن‌ش رو به جبر قانون نگه داره. یا با دل خودش نگه‌ش می‌داره یا آزاد ش میذاره که اگه خواست، بره.

گفت بله! بله!

گفتم بله بله یعنی مشکلی ندارید به همسر تون حق طلاق بدین؟

باباش پرید وسط حرف ما که: اگه مرد معتاد شد و زن تونست ثابت کنه، خب طلاق می‌گیره مثلا.

گفتم شما می‌تونی ثابت کنی فلانی معتاد ه وقتی خودش نمیاد آزمایش بده؟ آدم باید چطوری ثابت کنه؟ بعد تازه توی قانون گفته‌ن اعتیاد مضری که به تشخیص دادگاه به اساس زندگی خانوادگی خللی وارد آورد و ادامه زندگی را برای زوجه دشوار کند مانند اعتیادی که منجر به بیکاری مرد...

یعنی مرد معتادی که بیکار نیست، اشکالی بهش وارد نیست. حالا اینکه زن چندش‌ش میشه از یه معتاد، دیگه مشکل خودش‌ه.

بابای مذکور، سیاه و کبود و شاکی با غضب نگاه می‌کرد. گفتم اینجور حق طلاق به درد می‌خوره؟ حق طلاق یا نباشه یا بی قید وشرط. مث حقی که آقایون دارن.

باباهه خودش رو روی مبل بلند می‌کرد می‌کوبید زمین!

پسرش گفت من حق طلاق نمیدم!

- چرا؟

- دوستام گفته‌ن نده!

گفتم پس برو از دوستات بپرس حالا باید چی کار کنی چون نظر من همین‌ه. کوتاه هم نمیام.

- یعنی حق طلاق بدم، خودم دیگه حقی ندارم؟

گفتم دیدی وقت حرف از حقوق خودت میشه، چقدر برات مهم‌ه و از کوره درمیری؟ من هیچی نمیگم. خودت برو از هر کی قبول‌ش داری، حسابی سوال کن.

پ.ن: خیلیا برای ازدواج فقط جنبه‌ی عاطفی و صمیمانه‌ش رو در نظر می‌گیرن. از جنبه‌ی حقوقی و قانونی ماجرا غافلند. اما وقتی خدای نکرده اختلافی پیش بیاد و پای قانون به ماجرا باز شه، همه یاد احقاق حقوق از دست رفته‌مون میفتیم. چه بهتر که از همون اول، نه با خودمون رودرواسی داشته باشیم، نه با دیگران.

اگر هم طرف مقابل از لحاظ فکری آدم بسته‌ای‌ه و کلا در حد و اندازه‌ی شما نیست و حرف‌تون رو درک نمی‌کنه و این رو بی‌احترامی به خودش می‌دونه، مشکل شما نیست. هیچ کس نمی‌تونه توقع داشته باشه از بدیهی‌ترین حقوق انسانی‌تون بگذرید به خاطر خوشایند دیگران.

پ.پ.ن: من باید وکیل می‌شدم.

پ.پ.پ.ن: اینها نظر شخصی من‌ه و فقط به درد خودم می‌خوره و قرار نیست نسخه‌ی زندگی شما بشه. ترجیحا طبق عرف رفتار کنید تا بی‌شوهر نمونید و خودتون و ماماناتون، 4 سال دیگه فحش ندید من رو نیشخند

سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*جذابیت جسمی، همجواری، آشنایی، تشابه

دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*فکرهایمان را کرده‌ایم!

اگر قصد داشتیم به هر قیمتی شوهر کنیم، زن آن جوانکی می‌شدیم که وقتی 17 سال‌مان بود در سفر جنوب، عاشق ما شد و مادرش را فرستاد پیش مادر مان خواستگاری. و ما حتی برنگشتیم ریخت‌ش را ببینیم.

یا خیلی شیک و مجلسی زن آن دانشجوی دکترا می‌شدیم که در 19 سالگی شاگرد ش بودیم و خیلی ما را دوست می‌داشت و ما نق می‌زدیم 9 سال اختلاف سنی زیاد است و ایشان فکر کرده بچه گیر آورده و می‌تواند ما را مطابق میل‌ش تربیت کند. اگر فاکتور دروغگویی در جهت رسیدن به اهداف در ایشان نبود - ما به دروغگویی خیلی حساسیم - و مادر فولاد زره ایشان تحولی کلی می‌یافت - ما آدم سوختن و ساختن نیستیم - شاید گول اشک‌هایشان را می‌خوردیم و کلی ذوق هم می‌کردیم که شوهرمان قبل از 30 سالگی دکترا گرفته و حتما ما خیلی حوری و پری بوده‌ایم که از تمام دختران بزک‌کرده‌ی دانشکده دست گذاشته روی مای لاغر مردنی هایپر اکتیو!

البته راستش را بخواهید چهره‌ی ایشان چنگی به دل‌مان نزد و نصف ایشان کلا زیر زمین بود. اگر از همان اول رک و راست می‌گفت دخترجان! من عاشق‌ت شده‌‌ام اما مادرم شدیدا معتقد به ازدواج سنتی‌ست و آرزو دارد خودش برایم کسی را انتخاب کند، ما حتما خیلی از صداقت‌ش خوش‌مان می‌آمد و در تصمیم‌مان شاید تجدید نظر می‌کردیم اما آدم بی‌صداقت به هیچ دردی نمی‌خورد حتی اگر بورسیه‌ی بلاد کفر هم داشته باشد و همسری‌ش آرزوی تمام دختران دانشکده باشد. به جز ما البته.

یا اصلا می‌توانستیم عروس اون حاج خانوم روشنفکر داخل مترو شویم که در یک ظهر پاییزی وقتی بافت تنگ مشکی پوشیده بودیم و روی صندلی کوله‌مان رو بغل کرده بودیم و چشمان‌مان را بسته بودیم، کلی از ظاهر ساده و زیبایمان تعریف کرد و اصرار داشت حداقل یک بار پسرش را ببینیم، بعد بگوییم نه.

یا همسر آن آقای مو جو گندمی سامسونت به دست می‌شدیم - یه زمانی سامسونت خیلی باکلاس بود - البته اصلا ذوق نکردیم از اینکه وقتی در خیابان از کنار ما رد شد، برگشت و صدایمان زد و الکی پرسید آیا ما آن خانومی نیستیم که در هواپیمایی کار می‌کند؟ باید شهامت می‌داشت و می‌گفت یک نظر ما را دیده و همینطوری بیخودی از قیافه‌ی ما خوش‌ش آمده نه اینکه بی‌فرهنگی‌ش را به رخ‌مان بکشد و حرف‌های بی‌ربط بزند و ضمنا ما را مطمئن کند که هم دخترهای کارمند هواپیمایی را دید می‌زند، هم دختران عابر خیابان را.

یا می‌توانستیم عروس آن حاج آقای سوپرماکت‌دار شویم که ذوق نذری‌پزان‌های حاج خانوم‌ش را داشت و خیلی دل‌ش می‌خواست ما هم بشویم یکی از عروس‌های چادر گل‌گلی به سر خانه‌شان مخصوصا وقتی بروبیا زیاد بود و دور شان شلوغ.

یا همسر آن همکار مان می‌شدیم که کلا دوشخصیتی بود و فکر می‌کرد اینکه در حضور ما بگوید و بخندد و تعریف کند که در محل کار اول‌ش، خیلی ترشرو و اخمو و جدی‌ست حرکت قشنگی‌ست و ما هم که خیلی باور کردیم واقعا.

یا همسر آن یکی همکار مان می‌شدیم که کلا زبان به دهان نداشت و از بی‌عرضگی کفر همه را درآورده بود هرچند مخ‌ش خوب کار می‌کرد و آدم باهوشی بود.

یا همسر آن یکی همکار مان می‌شدیم که می‌گفت ما نظیر نداریم و خیلی به ما علاقه دارد و برایمان زندگی‌ای می‌سازد ورژن جدید بهشت اما نمی‌توانست به هیچ درخواست غیر منطقی در و همسایه و فک و فامیل و دوست و آشنایش نه بگوید و ساخته شده بود برای دق دادن ما.

یا عروس آن حاج خانومی می‌شدیم که برای پسر فرنگ‌نشین‌ش عروس ایرانی اصیل می‌خواست و نشسته بود چرتکه می‌انداخت کی چند سال‌ش است و چقدر برای چند شکم زاییدن وقت دارد.

یا عروس آن خانوم امروزی کنار سواحل نیلگون خلیج همیشه فارس می‌شدیم که همینجوری الکی از ما خوش‌ش آماده بود - کجاست که ببیند ما 6 کیلوی دیگر هم کم کرده‌ایم - و خیلی صادقانه گفت ما ترک هستیم اما آنطوری که فکر می‌کنی احتمالا، نیستیم به خدا. و گفت هر جا خواستگاری رفتیم پسرم اصلا نپسندیده. و ما گفتیم اگر احتمالا فکر کرده‌اند ما کلا بی‌حجاب می‌گردیم، اشتباه کرده‌اند و ما همه جا باحجاب هستیم و حجاب‌مان در حد همین مانتوی کوتاه سفید و شال گل‌من‌گلی‌ست.

یا همسر فامیل دوست‌مان می‌شدیم که خیلی پسر خوبی بود! فقط تحصیلات‌ش جالب نبود.

یا عروس آن خانواده‌ای می‌شدیم که در کودکی با ما رفت‌وآمد خانوادگی داشتند و پسرشان مثل همان کودکی‌هایش گرد و قلمبه و عینکی بود. ما هم که کلا بدمان می‌آید از مردهای تپل عینکی.

یا عروس آن یکی خانواده‌ای می‌شدیم که تمام جملات پسرشان با من شروع می‌شد و زن از نظر شان زندانی بود و مادر و خواهر شان زندانبان. البته از حق نگذریم خواهر و مادر ش بسیار متین و مهربان و خوش‌سلیقه بودند و در برگزاری مراسم ازدواج کل فامیل، از خواستگاری تا عروسی یدی طولا و حضوری فعال داشتند اما پسرک در رویاهایش منزلی روبروی منزل پدری داشت و به هیچ وجه هم نمی‌پذیرفت ممکن است! دختری دل‌ش نخواهد در همسایگی مادر شوهر زندگی کند و دل‌ش زندگی مستقل بخواهد و اگر بنا به این کارها باشد، هر دختری در طبیعی‌ترین حالت ممکن دوست دارد به منزل پدری خودش نزدیک باشد.

فعلا موارد دیگر به ذهن‌مان نیست اما هر جور حساب می‌کنیم می‌بینیم ما باید همسر یک مردی بشویم که اندام‌ش را دوست داشته باشیم هرچند خیلی هم خوشتیپ نباشد، بهتر است. چهره‌اش را دوست داشته باشیم و سر فرصت به تصویر ایشان عادت کرده باشیم و اهمیتی هم ندارد که از نظر بقیه خوش‌قیافه محسوب نشود. ریش هم نگذارد که ما اصلا خوش‌مان نمی‌آید.

مردی که مثل بچه‌ننه‌ها برای شربت برداشتن و ساکت نشستن/حرف زدن و انتخاب لباس و چیدمان وسایل منزل، لنگ اجازه‌ی فک و فامیل‌و خوشایند مردم نباشد.

برای درس خواندن و کار کردن، کمی به خودش زحمت داده باشد و مثل دختربچه‌ها ساعت 2 بعدازظهر به خانه برمی‌گردیم راه نیندازد و اعصاب ما را به فنا ندهد.

ترجیحا زیاد برونگرا نباشد و از ما توقع نداشته باشد منزل‌ را تبدیل به مهمانسرا کنیم و برایمان آرامش و حریم خصوصی و اوقات فراغت درست و حسابی در نظر بگیرد.

خسیس و ناخن‌خشک یا ولخرج و بی‌فکر نباشد.

برای تامین مخارج جشن عروسی و منزل و غیره از خانواده‌اش کمک نخواهد. ما می‌توانیم قید جشن عروسی را بزنیم اما تحمل نداریم کسی بخواهد سر مان منت بگذارد یا خیال کند چون به پسرش کمک مالی کرده ما هم کنیز زرخرید ش شده‌ایم و هر وقت امر فرمود، وظیفه داریم در خدمت‌ش باشیم.

ترجیحا اهل جنگ و دعوا و کل‌کل با خواهر و برادر احتمالی‌ش نباشد چون ما دیگر حوصله‌ی بحث کردن با احدالناسی را نداریم و در کل، دنبال دردسر نمی‌گردیم.

از همه مهم‌تر اینکه بداند ما زنی سنتی نیستیم که کلیه‌ی حقوق انسانی‌مان را به مقادیری سکه‌ی طلای کی داده، کی گرفته بفروشیم. ما اصلا به مهریه اعتقادی نداریم اما به بردگی هم معتقد نیستیم. در صورت برابری حقوقی قبول می‌کنیم با ایشان زندگی کنیم. و اگر ناچارند از خانواده‌شان برای مسائل خصوصی زندگی هم کسب اجازه کنند، کلا دور ما را خط بکشند و وقت یکدیگر را نگیریم.

یعنی الان که فکر می‌کنیم، می‌بینیم 4 تا قطعه طلا و 2 تا جشن چیزی نیست که ما از زندگی می‌خواهیم. ما آرامش و امنیت فکری و آسودگی خیال و شادی و خوشبختی می‌خواهیم. که این مقولات فقط در حد حرف و سخن، وجود دارد. حداقل تا الان که اینطور بوده و حتی اگر مردی مثل خود ما امروزی فکر کند احتمالا خانواده‌ای دوستی آشنایی خواهد داشت که رای‌ش را بزند. ما مردی مستقل می‌خواهیم نه یک پسربچه‌ی نابالغ که هیچ‌رقم استقلال ندارد و معنای همسری را نمی داند.

اگر یافتید، مژدگانی هم می‌دهیم نیشخند

پ.ن: لطفا قبل از هرگونه نقد و انتقاد، یک بار دیگر متن را به دقت بخوانید. آنچه می‌نویسید پاسخ من باشد، نه شرح استنباط‌تان از نوشته‌هام. لطفا البته.

پ.پ.ن: آرزو بر جوانان عیب نیست. اگر یافتن یک عدد آدم درست و حسابی، رویای مضحکی‌ست، که خب فاتحه‌ی همه‌مان خوانده است که این هم خنده‌دار نیست البته.

پ.پ.پ.ن: فرق من با شمای نوعی این است که من شجاع‌ترم و با خودم روراست‌تر. وگرنه مثلا چه کسی دوست دارد همسر یک مرد لوس و مامانی باشد؟ خب طبیعتا هیچ‌کس. ظاهرا من واقع‌بین‌تر هم هستم. چون می‌تونم باور کنم دوام عشق، نهایتا 3 سال است و بقیه‌اش را اگر انتخاب‌ت نادرست بوده باشد، باید به حسرت خوردن بگذرانی یا به بالا و پایین رفتن پله‌های دادگاه خانواده.

پ.پ.پ.پ.ن: اینها نظر شخصی من‌ه و فقط به درد خودم می‌خوره و قرار نیست نسخه‌ی زندگی شما بشه. ترجیحا طبق عرف رفتار کنید تا بی‌شوهر نمونید و خودتون و ماماناتون، 4 سال دیگه فحش ندید من رو نیشخند

دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*مولی جان

احسان‌تون قبول باشه. خدا بیامرزه برادر ت رو و همه‌ی رفتگان رو. ان‌شاء‌الله خدا سایه‌ی پدر و مادر رو براتون حفظ کنه و تو و برادر ت رو هم برای والدین‌ت. ما هم اگه پرت‌و‌پلا می‌گفتیم از سر بی‌خیالی و سبکسری نبود. خواستیم بعد اون همه اشک، یه ذره بخندی. امیدوارم همیشه شاد باشی. صورت خوشگل‌ت رو همیشه خندون ببینم. آمین.

یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*امروز مراسم چهلم برادر مولی عزیز بود. دوستاش خیلی تعارف کردن که بیا با ماشین ما بریم. خب دست‌شون درد نکنه. ولی من که حال‌م توی ماشین نرمال نیست، ترجیح میدم تا جایی که ممکن‌ه همه جا رو با مترو برم. این شد که اونها با ماشین خودشون رفتن تا سر مزار. من هم با مترو.

محض اطلاع دوستان باید عرض کنم شما به راحتی می‌تونید با مترو برید حرم امام و بهشت زهرا. 3 ایستگاه بعد از شهرری، حرم مطهر، پیاده میشید و بعد سوار تاکسی‌های جلوی در میشید. کافی‌ه شماره قطعه رو بگید تا همونجا پیاده‌تون کنن.

6-5 تا دختر از ایستگاه ری سوار شدن برن بهشت زهرا. یکی‌شون خیلی بدحال بود. یه‌بند گریه می‌کرد طوری که دیگه حال نداشت صاف بایسته و تمام عضلات صورت‌ش می‌لرزید. نمی‌دونم چه بلایی سر روحیه‌ش اومده بود دقیقا اما یه‌سره زار زد و تلاش دوستاش برای آروم کردن‌ش زیاد فایده‌ای نداشت.

نگاه به قیافه‌ی جدی من نکنید! کافی‌ه یکی جلو م اشک بریزه تا دومی‌ش من باشم. خیلی اعصاب داشتم، این ماجرا هم باعث شد گریه کردن رو از همونجا شروع کنم طوری که وقتی رسیدم سر مزار، چشمام شده بود کاسه‌ی خون و دور چشمام کلا سیاه بود. قیافه‌ی فجیعی بودم رسما.

خلاصه با اون حال خوب! رفتم سوار تاکسی شم. در جلو رو باز کردم که برم داخل. یهو یکی در رو هی می‌کشید! با اخم برگشتم طرف‌ش. یه مرد لاغر سیاهپوش بود. چهره‌ش رو یادم نیست. یعنی من کلا چهره‌ها رو نگاه نمی‌کنم مگه اینکه کسی رو بارها دیده باشم یا به دلایل خاصی بهش دقت کنم.

فکر کردم راننده‌ست. گفت این آقا جلو بشینه، خانوما عقب. اول فکر کردم وقت‌ش‌ه لج‌م از مقوله‌ی تفکیک جنسیتی رو سر این آدم خالی کنم. بعد دیدم اصلا حوصله ندارم بخوام کسی رو ادب کنم مخصوصا با اون حال خوب.

یعنی یک بار در عمر م با کسی چونه نزدم و مث بچه‌ی آدم رفتم عقب نشستم. اما وقتی صندلی جلو رو نگاه کردم، دیدم یه پیرمرد رفته نشسته! تا اینجاش عجیب نبود. خب قرار بود یه آقا جلو بشینه.

کنار من یه خانوم چادری نشست و خانوم سوم فکر می‌کنین کی بود؟ همون آقای لاغر سیاهپوش. چون راننده یکی دیگه بود و کلا هیچ حرفی نزد جز اینکه پرسید کی میخواد کجا بره.

با چشمایی که ارش خون می‌بارید برگشتم بهشون نگاه کردم. سردرنمی‌آوردم جریان چی‌ه. خانوم‌ه با لبخندی حاکی از شرم گفت من فکر کردم 3 تا خانومیم. گفتم با هم عقب بشینیم.

معنی حرف‌ش می‌شد اینکه اولا خوب نگاه نکرده چون جز من و اون، خانوم سومی اونجا نبود. بعد اینکه من اصلا نشنیدم چیزی بگه. شایدم گفته بود. نمی‌دونم. من حواس جمعی ندارم کلا.

مرد لاغر سیاهپوش هم چسبیده بود به در و زل زده بود به بیرون و هیچی نمی‌گفت.حوصله نداشتم قاطی کنم. فقط گفتم واقعا مسخره است! و زل زدم به بیرون.

عصر که داشتم برای سیستر تعریف می‌کردم، گفتم تنها چیزی که به ذهن‌م می‌رسه، این‌ه که مرد لاغر سیاهپوش کلا حال‌ش خوش نبوده. خودش رو زن می‌دیده، نه مرد. چون اول با قاطعیت خواست آقاهه جلو بشینه و خانوما عقب. بعد که معلوم شد راننده نیست، پرید عقب و به جای زن سوم، نشست و کلا ساکت شد. هیچ قصد و غرض دیگه‌ای هم نداشت و حرکت اضافی هم ازش سر نزد.

مشکل روانی داشته حتما. یه نصیحتی بهتون کنم. خیلی از آدمایی که واقعا مشکل دارن، اصلا از قیافه‌شون معلوم نیست و در ظاهر مث بقیه‌ن. فوق‌ش ته نگاه‌شون یه کم عصبی‌ه. اصلا با کسی درگیر نشید الکی چون نمیشه مطمئن باشید اون آدم از نظر روانی سالم و نرمال‌ه. هرچند خیلی از آدمای سالم هم به خشم‌شون مسلط نیستن و درگیری فیزیکی راه میندازن. اون وقت اگه استاد دفاع شخصی هم باشین، زور تون بهش نمی‌رسه. نمی‌دونم چرا اما بعضی آدمای ابنرمال، نیروی جسمانی خیلی زیادی دارن.

بهتره کلاس‌تون رو حفظ کنید و هیچی نگید. مطمئن باشین یه آدم ناسالم توضیحی برای نابود کردن شما نخواهد داشت.

یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*حالا هی من بهت بگم فلانی بی‌چشم‌و روئه. هی تو باور نکن.

وقتی یه روز رید بهت، می‌فهمی باید حرف من رو باور می‌کردی یا اداهای فرشته‌وار اون رو.

شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*مامان من احتمالا کماکان معتقد ه آدم باید با کسی دوست شه که بشناسد ش!

و سیستر کماکان میگه آدم وقتی با کسی دوست نشده چطور می‌تونه بشناسدش؟

و من همچنان میگم آدم حتما در طرف مقابل چیزی دیده که خوش‌ش اومده - یک شناخت اولیه ولو سطحی - و بعد میره با طرف دوست میشه. از هرجا هم فهمید اشتباه کرده، باید برگرده. هیچ اشکالی هم نداره. گاهی هم نه. اشتباهی در کار نیست و خیلی هم خوش می‌گذره.

والا دوستی من و نازنین از بلاگ شروع شد. اون اوایل هر بار هم داشتیم چت می‌کردیم می‌گفتیم خدا رو شکر که ما زمان دانشگاه همدیگه رو نمی‌شناختیم وگرنه الان لیسانس نداشتیم.

بعد کم‌کم گفتیم خدا رو شکر زمان دبیرستان با هم دوست نشدیم وگرنه الان دیپلم هم نداشتیم.

و شب‌هایی مث دیشب که تا 4 صبح حرف می‌زنیم و می‌خندیم میگیم خدا به ما رحم کرده که زودتر از این حرفا با هم آشنا نشدیم وگرنه حتی سیکل هم نداشتیم. همیشه هم یا شوهرش صدا ش می‌زنه یا شارژ موبایل من ته می‌کشه یا خلاصه یه جوری میشه که به ناچار خدافظی می‌کنیم وگرنه ما حالاحالاها حرف داریم برای هم.

واقعا جالب‌ه. شاید اگه من نازنین رو اول توی دنیای واقعی می‌دیدم - هنوز هم ندیدم‌ش جز مقادیری عکس - هیچ‌وقت نمی‌رفتم سر حرف رو باز کنم و باهاش دوست شم چون کلا موجود تفلونی هستم و به این زودیا به کسی نمی‌چسبم.

جالب‌تر این‌ه که نازنین شبیه من‌ه واقعا و اصلا خوش‌ش نمیاد کسی از راه نرسیده باهاش پسرخاله شه. به زمان احتیاج داره.

خلاصه که دل‌تون نخواد کلا خیلی بهم خوش می‌گذره این شب‌ها.

پ.ن: آدما به دوستای متفاوتی احتیاج دارن. یکی برای درددل، یکی برای شوخی و خنده. یکی برای خرید و گردش، یکی برای مهمونی، یکی برای درس، یکی برای کار. کم پیش میاد یه دوست بتونه تمام این کارا رو با کمال میل برای آدم انجام بده و توی همه‌شون همراهی کنه.

شاید من سخت‌م باشه با دوستی مهمونی برم که مدل لباس پوشیدن‌ش اصلا شبیه من نیست و احتمالا اون هم همینطور.. اما اگه ما همکار باشیم و عقاید مربوط به پوشش کلا از رابطه‌ی ما حذف شه، بتونیم با هم خیلی خوب باشیم چون توی یه رابطه‌ی اون شکلی مسائل دیگه‌ای مطرح‌ن.

بعد فکر کن یه دوستی که عقاید ش خیلی شبیه من‌ه، برخلاف من مثلا اهل حرف جدی نباشه. این دوست برای درددل و مشورت خوب‌ نیست اما برای شوخی و خنده چرا.

البته آدم اول‌ش نمی‌تونه دقیق بگه رابطه چطوری پیش میره. ما معمولا دوستامون رو اینطوری تفکیک نمی‌کنیم اما گاهی پیش میاد. مث وقتایی که میگیم خرید؟ فلانی اهل پیاده‌روی نیست اما یه روز حتما دعوت‌ش می‌کنم. دل‌م برای شوخی و خنده‌هاش تنگ شده (-:

جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*یه مدت مد شده بود وقتی کلاسای دبیرستان تموم می‌شد و زود از کلاس میومدیم بیرون، می‌رفتیم پشت در کلاسای دیگه گوش وایمیستادیم ببینم کدوم کلاس، معلم مرد دارن یا معلم زن خیلی جدی!

بعد هر کی در طول روز رو ش رو زیاد کرده بود رو نشون می‌کردیم. در اقدامی ضربتی در کلاس مذکور رو باز می‌کردیم، فرد مورد نظر رو گیج و سراسیمه هل می‌دادیم داخل و در رو سریع می‌بستیم و یه نفس می‌دویدیم. بعد هم یه دل سیر می‌خندیدیم.

الان فکر می‌کنم چی‌ش خنده‌دار بود واقعا؟

ولی خب راستش از یادآوری این همه حرکات احمقانه‌ی دسته‌جمعی خنده‌م می‌گیره.

پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*میگن تکرار، رمز نفوذ در ضمیر ناخودآگاه‌ه. یعنی هرچی رو هی بگی و بگی کاملا به خورد روح و روان طرف مقابل میره. چه تعریف و تمجید الکی باشه چه ایراد و اشکال‌تراشی بیخودی. جچه بدگویی از خودت باشه، چه تعریف از خودت!

یه دوستی داشتم. یه بند بهم می‌گفت تو خیلی حساسی و اخلاق‌ت خوب نیست. مسلما حذف‌ش کردم از زندگی‌م. بعد امروز مهمون یهویی داشتیم. دوست مامان بود. کلی بهش خوش گذشت. به همه‌مون یعنی. بعد حتی تلفن زدم که دخترش مستقیم از محل کار ش بیاد اینجا. وقتی می‌رفتن، دوست داشتم باز بیشتر بمونن.

الان که فکر می‌کنم می‌بینم من نه خیلی بد م نه خیلی خوب. انقد توی گوش‌م خونده بود باورم شده بود یه‌جوری‌م!

چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*ژانر اینایی که از بس قیافه‌ی حق‌به‌جانب به خودشون گرفته‌ن، باور شون شده کلا همیشه حق با اوناست.

سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
Share

دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*وبلاگ چیست؟ جایی‌ست در آن، همه مودب، فهیم و مهربانند. هرگز دوست‌پسر نداشته‌اند اما راه و رسم همسرداری را به گونه‌ای کاملا مادرزاد می‌دانند. در وبلاگ کسی دیگری را قضاوت نمی‌کند، از کوره درنمی‌رود، نسنجیده حرفی نمی‌زند، همه را درک می‌کند و کلا موجود فرهیخته‌ای‌ست.

چت چیست؟ جایی‌ست که در آن بلاگرهای فهیم مذکور! به سرشت مادرزاد و طبیعت واقعی خویش بازمی‌گردند و از آن همه بزرگواری و درک و گذشت و خویشتنداری و قداست، اثری باقی نمی‌ماند.

برای دوست عزیزی که خودش و فیس‌بوق و بلاگ‌ش اصلا شبیه هم نیستند و فکر می‌کند خیلی کار ش درست است. هیچی نیستی عزیزم! هیچی نیستی عینک

یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*وقتی مدرسه می‌رفتم خیلی علاقه داشتم با بچه‌های بزرگتر از خودم دوست شم. مثلا اول راهنمایی بودم اما دوستام همه سوم و چهارم دبیرستان بودن. با هم مشکلی نداشتیم و دو جور متفاوتی از بودن با هم لذت می‌بردیم. من به خاطر لذت همنشینی با آدم‌هایی که سن‌شون ازم بیشتره و اینکه احساس بزرگ بودن می‌کردم، اونا هم لابد با کم‌سن‌وسال‌تر از خودشون بیشتر شاد بودن.

الان برعکس شده! یعنی من از چند تا از دوستای صمیمی‌م بین 6 تا 8 سال بزرگترم. می‌دونی؟ این دوستام شادتر ن. دغدغه‌شون درس و ازدواج و خریدای دخترونه‌ست. ولی همدوره‌ای‌های خودم بیشتر مشغله‌ی ذهنی‌شون مادرشوهر و بچه و خرید خونه و مدرک دکترا ست. که خب مباحث جالبی نیستن و استرس میدن به آدم.

امروز فیس‌بوق و دوستای قدیمی رو پیدا کردم. یه شماره موبایلی ایمیلی هم ازشون گرفتم. چند تا رو هم که آنلاین دیدم و صحبت کردیم، همه‌ی حرف‌شون تلاش برای گرفتن دکترا بود و کار و اینا. همه هم برای همدیگه کلاس میذارن و سعی می‌کنن خیلی موفق به نظر بیان و پز بدن به صورت نامحسوس.

دوستی اینطوری به چه درد می‌خوره؟

عوض‌ش سر تمرین با یه دختری دوست شدم. متولد 70 ه. همیشه بهش میگم زشت نیست آدم متولد 70 باشه آخه؟ نیشخند

بعد لابد مستحضرید که مربی ما در واقع، عروس صاحب باشگاهه. عروس و مادرشوهر هر کدوم جداجدا میشینن کار خودشون رو انجام میدن و کلا کاری به هم ندارن اما وقتی هم با هم صحبت می‌کنن، لبخند می‌زنن یعنی مربی ما کلا موقع حرف زدن عمدا لبخند می‌زنه که عادت قشنگی‌ه و مادر شوهر ش هم به عنوان مخاطب، بی‌اختیار همینطور عکس‌العمل نشون میده.

بعد این دوست متولد 70 به طرز کاملا وحشتناکی فکر می‌کنه همه‌ی عروس‌ها و مادرشوهرها باید همیشه کارد و پنیر باشن و به خون هم، تشنه. هر دفعه با تعجب اینا رو نگاه می‌کنه و آروم میگه خدا شانس بده.

دیدم این طرز فکر منفی می‌تونه براش خیلی مشکل‌ساز شه. دارم روی ذهن‌ش کار می‌کنم دنیا رو انقدرا جدی نگیره. همیشه هم عین مادربزرگا یه لکچر نیم ساعت‌ه درباره‌ی مسایل مختلف دارم براش. آخرش هم میگم من همیشه از نصیحت بدم میومده اما تو حیفی. دل‌م نمیاد بهت نگم.

اون هم خیلی دختر جالبی‌ه. اصلا اصرار نداره همه چیز رو خودش تجربه کنه و این خیلی خوب‌ه.

نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا اینکه تمام دوستان‌تون رو هم‌سن‌وسال خودتون انتخاب نکنید. متولدین دهه‌های قبل و بعد هم می‌تونن دوستای خوبی باشن براتون.

شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*یادم‌ه سال‌ها پیش دنبال یه خیاط بودیم برای عروسی عمه‌جان‌م برامون لباس بدوزه. والا از عنفوان کودکی از چند تا چیز اصلا خوش‌م نیومد: یکی جشن بی‌معنی عروسی، یکی بچه زاییدن و بزرگ کردن‌ش، یکی مهمون سرزده و غیره که بخوام بگم، لیست بلندبالایی میشه و بهتره الان بی‌خیال‌ش بشیم.

ولی خب عروسی عمه‌م بود و نمی‌شد به عادت معهود بهونه‌ای بتراشم و نرم. حوصله‌ش گشتن دنبال لباس رو هم نداشتم. آدم پیرهن کوتاه و دامن فلان و پشت گردنی و دکلته و این اداها نبوده و نیستم. یعنی کلا به نظرم ایرانی‌ها توی این کارا خیلی اغراق می‌کنن و انقد به زور لباسای تنگ و کفشای بلندی که نمی‌تونن باهاش راه برن - چارپایه - و کلاه‌گیس و مژه مصنوعی و تاتو و گریم، تغییر ماهیت میدن که وقتی وارد مجلس میشی، باید یه دور همه معرفی کنن خودشون رو!

خلاصه یکی از دوستان گفت من یه خیاط می‌شناسم که کار ش واقعا تمیز ه اما دست‌ش سنگین‌ه!

من اولین بار این اصطلاح رو می‌شنیدم. گفتم یعنی چی دست‌ش سنگین‌ه؟

گفت یعنی لباسی رو که برات بدوزه، نمی‌تونی یکی دو بار بیشتر بپوشی.

یادم‌ه گفتم به این چیزا اعتقادی ندارم و مامان رو مجبور کردم برای اثبات نادرستی این مدعا هم که شده، بریم همون خانوم برامون لباس بدوزه

خلاصه خانوم خیاط کت و شلوار من و سیستر رو دوخت تر تمیز و خیلی خوب. ما پوشیدیم و رفتیم عروسی اما توی تن‌م کلا راحت نبود. یعنی کلا با کت مشکل دارن من.

یادم نمیاد لباس سیستر چی شد اما لباس من داخل کمد موند چون مناسبتی نبود که بشه بپوشم‌ش. یه روز دختر دوست مامان اومد دم در گفت میخوام برم عروسی و لباس ندارم. اون لباس‌ت رو بهم قرض بده.

والا من اون زمان دل‌م براش سوخت فکر کردم واقعا پول نداره بره لباس بخره. حساسیت خاصی هم به کت و شلوار مذکور نداشتم چون ازش خوش‌م نیومده بود و توی تن‌م راحت نبود. راست‌ش چندش‌م هم نمی‌شد بخوام بدم دوست‌م تن‌ش کنه اما خب اون زمان، رو م هم نمی‌شد بگم لباس به کسی قرض نمیدم. هرچند الان جوری شده که حتی سی‌دی و کتاب هم قرض نمیدم چون یا باید قید ش رو بزنم یا با 500 بار یادآوری از حلقوم فرد قرض‌گیرنده بکشم‌شون بیرون. پس بهتره کلا قرض ندم و مثلا به جا ش اسم و آدرس مغازه‌ای رو که ازش خریدم میدم که خود طرف بره بخره.

البته من آدمی بودم که واقعا معتقد نبودم به تلنبار کردن کتاب توی خونه اما خب چند باری کتابا رفتن و برنگشتن و مجبور شدم دوباره برم بخرم. کلا هم آدمی‌م که خیلی راحت هدیه میدم اما قرض دادن برام خیلی ناخوشایند ه و چیزی هم قرض نمی‌گیرم. کلا اعتقاد دارم که کهن جامه‌ی خویش پیراستن، به از جامه‌ی عاریت خواستن.

خلاصه کت و شلوار مذکور رفت - با اینکه بزرگ بود برای دختر ه - و با بوی عرق آمیخته به عطر بیک! برگشت. و من باز بچگی کردم و رو م نشد نگیرم ازش و بخوام اول ببره خشک‌شویی و بعد لباس تمیز رو برام بیاره.

میگم که. کلا برام هیچ اهمیتی نداشت اون لباس و همین که حداقل کسی بپوشه و کار ش راه بیفته برام کافی بود.

بعد هم مامان برد داد خشک‌شویی و باز لباس‌ه موند توی کمد. یک بار هم شلوار ش رو با مانتو پوشیدم رفتم بیرون که خب سخت‌م بود و دیگه کلا اون لباس به ابدیت پیوست و جمعا فقط 3 بار پوشیده شد. بعد هم دادم‌ش بره که الکی توی کمد آینه‌ی دق نشه برام چون مطمئن بودم نمی‌پوشم‌ش.

سرگذشت لباس سیستر هم شبیه همین شد. و اثر نیروی انتظار هم نبود چون ما هیچ اعتقادی به سنگین بودن دست و سبک بودن پا و شور بودن چشم و این حرفا نداشتیم.

اما بعد کم‌کم حسابی اعتقاد پیدا کردم. آخرین نمونه‌ش هم این بود که من همیشه به گوشواره‌ی بدل حساسیت شدید داشتم و آرزوی یه جفت گوشواره‌ی رنگی رنگی به دل‌م مونده بود. تا اینکه نارنجی بی‌خبر از همه جا برام یه جفت گوشواره پر نگین بلند هدیه گرفت. من هم دیدم دل‌م نمیاد ازش بگذرم. این شد که برداشتم گوش‌م کردم. گفتم فوق‌ش اذیت میشم در شون میارم.

خلاصه رفتم مهمونی و برگشتم. شب، موقع خواب رفتم جلوی آینه دیدم وااااااااای اینا رو ببین (-: اصلا یادم رفته بود گوشواره‌ها رو. و اصلا هم اذیت نشدم.

از ذوق‌ش فردا هم همون گوشواره‌ها رو گوش‌م کردم و در کمال ناباوری باز هم اذیت نشدم. خلاصه دست نارنجی کلی برای من سبک بود و بعد از اون رفتم چند تا گوشواره که خیلی دل‌م می‌خواست داشته باشم‌شون رو خریدم و دیگه اذیت نمیشم.

درست‌ه که آلرژی بی‌دلیل به وجود میاد و بی‌خبر هم خوب میشه اما شدیدا معتقدم دست نارنجی سبک بود یعنی انرژی‌ش برای من مثبت بود وگرنه خیلی شده که کسی برام هدیه گرفته و با اینکه خیلی هم از قیافه‌ی هدیه‌ی مذکور خوش‌م اومده، اما یک بار هم نشده ازش استفاده کنم یعنی نتونستم و پیش نیومده.

بعضیا هم برعکس‌ن. اسم‌شون، دست‌شون و چشم‌شون توی هر کاری میاد، اون کار خراب میشه و به بن‌بست می‌خوره. دنیاست و انرژی‌ها. انرژی هم خوب منتقل میشه مخصوصا برای متولدین بهمن ماه!

جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*برخلاف فصل‌های سرد که من رو باید با جرثقیل جابه‌جا کرد، الانا حسابی فعال‌م! با دوست‌م رفتیم ونک، مانتو بخره. یه مغازه بود که یه عااااااااااااااالم مانتوهای خوشگل رنگی‌رنگی داشت. یه سری پانچو هم داشت مدل چروک. از این پارچه پف‌پفیا. یعنی اتو نمی‌خواست در کل. رنگای خیلی شاد. یکی‌ش بود. سفید، با دایره‌های رنگی رو ش. خیلی خوشگل بود. منتها هم جلو ش باز بود، هم آستین نداشت. یعنی باید حتما زیر ش یه بلوز آستین بلند پوشیده تن‌ت می‌کردی که خب توی گرمای تابستون جدا آدم هلاک میشه. لی خیلی خوشگل بود. ارزون هم می‌داد. 15 تومن. هی خواستم یکی بخرم. هی گفتم من که نمی‌پوشم‌ش. واسه چی بخرم؟

هی بگین پانچو آدم رو چاق می‌کنه که از ذوق‌ش بیفتم /-:

پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*با فونت درشت قرمز، توی باشگاه نوشته بودن: در تعطیلات، باشگاه باز می‌باشد! بعد سر صبح این همه آدم راه افتادیم رفتیم دونه‌دونه. دیدیم کاملا هم بسته می‌باشد. نظم به جهنم. چقد مردم بی‌مسئولیت‌ن آخه؟

پ.ن: باشگاه عصرها کاملا باز می‌باشد کماکان. مربی ما مرض داشت اعلام کرد باز ه. نفری 3 دفعه پرسیدیم مطمئن باشیم مثلا.

چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*هی با خودم میگم هیچ‌جا خونه‌ی خود آدم نمیشه.

اینایی رو که عاشق سفر ن درک نمی‌کنم زیاد. یعنی بهترین سفر هم که برم، دوست دارم راهی باشه شب خونه‌ی خودمون باشم. فردا ش دوباره برم ادامه‌ی سفر! که خب الان که هیچ، 200 سال دیگه هم چنین امکانی وجود نخواهد داشت احتمالا.

سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*2 روز است همه چیز را داغ‌داغ می‌خورم. چای، غذا، سیب‌زمینی، همه چیز. بله! سیب‌زمینی یکی از زیباترین پدیده‌های جهان‌ هستی‌ست که باعث شده خوراکی‌های عالم را به 3 دسته‌ی نوشیدنی، غذا و سیب‌زمینی تقسیم کنم! جدیدا هم کشف کرده‌ام چند تا مغازه‌ی فست‌فود کنار بازار نصر، سیب‌زمینی‌هایی دارند اندازه‌ی هندوانه. برش‌های بزرگ‌بزرگ‌ش را سرخ می‌کنند و داغ‌داغ با 6 کیلو سس قرمز و سفید و خردل می‌فروشند ظرفی 2500 تومان. انقدر آن همه سیب‌زمینی را تندتند خوردیم، الان تمام دهان‌مان سوخته و حال‌مان حسابی جا آمده است. چقدر زحمات‌مان روی تردمیل را بدین وسیله هدر دادیم، بماند.

دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: o-:
Share

از بهار، تقویم می‌ماند 

از من، استخوان‌هایی که  

روزی تو را دوست داشتند...

یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*از مزایای مدت‌ها مرارت کشیدن در راستای حفظ رژیم غذایی و انجام حرکات ژانگولر در باشگاه این است که وقتی ناگهان! به مهمانی دعوت می‌شوید و 2 سال است میزبان را ملاقات نکرده‌اید، می‌توانید مطمئن باشید با هر برخوردی مواجه خواهید شد به جز شنیدن جمله‌ی منحوس "چقد چاق شدی مریمی"! عینک

پ.ن: چی بپوشم حالا؟ نیشخند

یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

لیمو جان! شاید پول، خوشبختی نیاره اما نبودن‌ش حتما بدبختی میاره.

شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*همیشه می‌گفتم چرا بعضیا خوش‌شون میاد وقتی میرن خرید، حتما یکی همراه‌شون باشه و نظر بده؟ تو میخوای خرید کنی. کی نظر بده آخه؟

خودم هم آدم کلافه‌ای‌م. زیاد حوصله ندارم وایسم خرید کردن دیگران رو تماشا کنم مخصوصا اونایی که خیلی ایرادگیر ن. همه‌ی مغازه‌ها رو 20 دفعه بالا پایین می‌کنن. به همه‌ی لباسا دست می‌زنن، همه چیز رو قیمت می‌گیرن، کلی لباس پرو می‌کنن. آخر ش هم میگن نمیخوام. بهم نمیاد. جنس‌ش خوب نیست. گرون میده و فلان.

دیروز عصر بعد از مدت‌ها تنهایی رفتم خرید. حس کردم مدت‌هاست عادت کرده‌م یکی باشه خریدهام رو تایید کنه یا وقتی خریدم، از سلیقه و انتخاب‌م تعریف کنه. فکر کردم خیلی بد ه آدم نتونه بدون تایید کسی، حتی یه تی‌شرت و شلوار بخره.

برای همین تنها رفتم و طبق معمول که آدم میره نون بخره، کفش می‌خره و میره فرش بخره سبزی قورمه می‌خره میاد، من هم سر از یه مغازه‌ی حیثیتی‌فروشی درآوردم. طبقه‌ی پایین یه پاساژ. یه مغازه‌ی بزرگ که اتاق پرو دلبازی هم داره.

خلوت هم بود. 2 تا لباس برداشتم رفتم پرو کنم. دومی رو پوشیدم داشتم جلوی آینه می‌چرخیدم مطمئن شم خوب‌ه که یهو یکی با هول در رو باز کرد. یه دختربچه‌ی بی‌تربیت فضول بود که چشم مامان‌ش رو دور دیده بود اومده بود ببینه اون در بسته چی‌ه.

قسمت جالب‌ش اینجاست که من اصلا عصبانی نشدم. همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاد. بچه در رو باز کرد. من گفتم در رو ببند عزیزم. در رو بستم. بچه هم از اون ور در رو هل داد. مادر ش هم دوید در رو ببنده. بعد بچه رو دعوا کرد و بلندبلند از من عذرخواهی کرد و از خجالت رفتار زشت بچه‌ش سریع رفتن بیرون تا من بیرون نیومده‌م.

والا در ورودی مغازه دقیقا روبروی در اتاق پرو ه با فاصله‌ی 8-7 قدم انگار. من که توی اون کسری از ثانیه مسلما کسی رو ندیدم توی پاساژ ولی اینکه اون موقع کی اونجا بود و چقدر چی دید رو نمی‌دونم دیگه نیشخند

خلاصه اینکه دوتایی خرید رفتن حداقل این خوبی رو داره که توی اتاق پرو سورپرایز نمیشید و اگه لباسی هم اندازه‌تون نبود هی مجبور نیستید لباساتون رو بپوشید بیایید بیرون یه چیز دیگه انتخاب کنید.

اول‌ش اومدم بگم خوب‌ه آدم به خودش متکی باشه و تنها بره خرید اما انگار دست‌م از جای دیگه فرمان می‌گیره داره یه چیزای دیگه‌ای می‌نویسه. برم تا اوضاع بدتر از این نشده نیشخند

جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

تنهایی یکی از بدترین چیزای دنیاست...

دل‌م می‌سوزه برای آدمایی که ناچار ن تک و تنها زندگی کنن ناراحت

پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: )-:
Share

پدر و مادر تنها دلسوزها و دوستداران واقعی آدم هستند... حتی خواهر برادرها هم پاش بیفتد جز سنگ خودشان را به سینه نمی‌زنند. خوب یا بد، احساس پدر و مادر به فرزند ضدگلوله و خدشه‌ناپذیر است و جالب و عجیب اینکه این احساس حتی تابعی از اخلاق و رفتارهای فرزند هم نیست. خیلی وختها یک آدمی را می‌بینیم که وجنات‌ش روی اعصاب است و پیش خودمان می‌گوئیم یعنی ممکن است روی این کره‌ی خاکی کسی پیدا شود که یک همچین آدم گه و مزخرفی را دوست داشته باشد؟ اینجور وختها به دلایلی که ذکرش رفت، همیشه جواب مثبت است!

پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

خب الان می‌دونم اینکه میگن بهترین راه شناختن یه آدم، این‌ه که باهاش همکار باشی زیاد هم حرف درستی نیست. البته کلا بهتر از این‌ه که آدم پاشه بره خواستگاری دختری که اصلا نمی‌شناسه یا با پسری ازدواج کنه که کلا 5 دفعه در تمام عمر ملاقات‌ش کرده. ولی خب واقعا اینطوری هم نیست که شما همکار تون رو انقد خوب بشناسید که مطمئن باشید کاملا می‌دونین توی زندگی شخصی‌ش چطوری‌ه.

یکی از دوستام می‌گفت همیشه فکر می‌کردم برادر م رو دیگه خیلی خوب می‌شناسم اما وقتی زن‌ش باهام حرف می‌زنه، از بعضی شنیده‌هام واقعا تعجب می‌کنم و باورم نمیشه این خوبی‌ها یا بدی‌ها جدا از برادر من سر زده یعنی می‌بینم با تمام این همه سال شناختی که ازش دارم باز هم اصلا نمی‌تونم مطمئن باشم توی زندگی‌ش چطوری‌ه. تازه این برادر من‌ه. پدر و مادر مون یکی‌ن. با هم سال‌ها توی یه خونه زندگی کردیم و من انقد کم می‌شناسم‌ش. فکر کن یه غریبه رو توی چند روز، چند ماه یا حتی چند سال چقد میشه شناخت.

می‌گفت در نهایت تو باید سال‌ها با یه آدم زندگی کنی و باز هم خیلی نمی‌تونی مطمئن باشی که دیگه کاملا می‌شناسی‌ش. خود آدم گاهی تصمیم‌هایی می‌گیره که متعجب میشه از خودش. چطور میشه توقع داشت دیگران رو کامل بشناسیم؟

حدود 60 صفحه از کتاب آیا تو آن گمشده‌ام هستی؟ رو خوندم دیشب و الان می‌بینم بله! ما خیلی وقتا نه شیفته‌ی شخصیت یه نفر، که شیفته‌ی مهارت‌های شغلی اون آدم میشیم و مثلا چون عادت‌ها و روش‌ش توی کار دست‌مون میاد تصور می‌کنیم اخلاق کلی اون آدم رو شناخته‌ایم. که این تصور اشتباهی‌ه.

من کلا وقتی 10 صفحه کتاب می‌خونم می‌تونم 100 صفحه درباره‌ی همون 10 صفحه بنویسم. مثلا دیشب هی یادم میومد که آره! اصلا مهارت‌هاش شغلی ربطی به شیوه‌ی زندگی آدما ندارن گاهی. مثلا یه همکار داشتم. خیلی شلخته بود. هیچ وسیله‌ای رو نمی‌شد بفهمی کجا میذاره. همیشه باید دنبال همه‌چیز می‌گشت کلی. یه کار بهش می‌سپردی 10 روز بعد با دادوبیداد باید بالای سرش می‌ایستادی تا انجام بده. یعنی کلا اصلا نمی‌شد رو ش حساب کرد. همیشه دیر میومد. خیلی بی‌نظم بود.

همین آدم وقتی دوست‌دختر ش باهاش قرار میذاشت، راس ساعت در محل حاضر بود و هیچ‌چیز رو هم فراموش نمی‌کرد.

البته خب این آدم، همون بود. لحن‌ش، انتخاب کلمات‌ش و خیلی حرکات و عادت‌های دیگه‌ی آدما توی فاصله‌ی محل کار تا خونه یا هر جای دیگه عوض که نمیشه! اما مثلا من به عنوان یه همکار فکر می‌کردم این لابد همیشه‌ی خدا سر به هوا و بی‌خیال‌ه. شاید دوست‌دختر ش هم فکر می‌کرد این کلا همیشه آن‌تایم‌ه و هیچ چیزی رو از قلم نمیندازه.

یا یکی دیگه بود نقطه‌ی مقابل این. گاهی می‌شد نیم ساعت زودتر از شروع ساعت کاری برسه محل کار ش. توی ذهن‌ش یه لیست تر تمیز از کارایی که باید انجام می‌داد، داشت. همه رو هم مسئولانه انجام و تحویل می‌داد. انقدر هم کار ش براش مهم بود که تا دیروقت هم پیش میومد، می‌موند بدون هیچ اعتراضی.

همین آدم توی زندگی شخصی‌ش کلی مشکل داشت مثلا به خاطر اینکه برخلاف کار ش اصلا برای زندگی‌ش انرژی نمیذاشت. همه چیز رو فراموش می‌کرد. توقع داشت خیلی عادی یه حرف رو بارها بهش یادآوری کنن. ذهن‌ش همیشه آشفته بود و برخلاف محل کار، جاهای دیگه عصبی و پریشون بود.

یکی دیگه بود همیشه اول از همه تر تمیز و سرحال و مرتب میومد توی اتاق‌ش می‌نشست و تا بقیه برسن کلی کار انجام داده بود. می‌گفت و می‌خندید. گاهی از خونه کلی غذا برای همه می‌پخت می‌آورد و با خوشرویی اصرار می‌کرد بخوری و نظرت رو درباره‌ی آشپزی‌ش بگی. با دوستاش قرار میذاشت توی پارک و کافه و این طرف اون طرف.کلا شخصیتی بود که خیلی خوب ارتباط برقرار می‌کرد و اگه بداخلاقی‌های گاه‌به‌گاه‌ش نبود، شخصیت محبوبی می‌تونست باشه.

همین آدم توی زندگی شخصی‌ش واقعا خیلی مشکل داشت چون خیلی زود از خونه بیرون میومد و تا جایی که امکان داشت دیر برمی‌گشت خونه. تمام انرژی‌ش رو صرف کار و حرف زدن با همکارا و گردش با دوستاش می‌کرد و از خرید هدیه و خرج‌های دیگه اصلا کم نمیذاشت. کلی هم کلاس میذاشت جلوی دیگران. همین آدم کافی بود مثلا بچه‌ش ازش پول بخواد یا زن‌ش بخواد با هم برن سفر. بعد قشقرقی بود که راه مینداخت. همیشه بهشون می‌گفت پول ندارم. اعصاب‌م داغون‌ه. دعوا شون می‌شد. زن و بچه‌ش هم تنها می‌رفتن سفر. این هم خوشحال می‌شد و دنبال یکی بود با اون برن سفر!

خب اگه از زندگی این آدم چیزی نمی‌دونستی، فکر می‌کردی این آدم لابد تنهاست که همیشه دنبال دوستی برای سفر و هدیه خریدن و خرج کردن‌ه و اگه خونه زندگی‌ای داشته باشه حتما انرژی‌ش رو خیلی بهتر صرف زن و زندگی‌ش می‌کنه. ولی عملا اینطوری نبود. البته هر کدوم این آدما توجیه و توضیح خودشون رو داشتن.

یکی از شغل‌ش ناراضی بود، یکی از درآمد ش، یکی از اینکه چرا وقتی کم‌سن‌وسال بوده مادر ش براش این زن رو انتخاب کرده، یکی می‌گفت زود بوده براش ازدواج کنه، یکی شاکی بود چرا مجرد ه هنوز، یکی می‌گفت الان تازه دارم می‌فهمم چه‌جور زندگی‌ای میخوام و زن و بچه‌م رو هم دوست دارم هم دوست ندارم...

خلاصه فکر نکنید همکار بودن یعنی دونستن ریزه‌کاری‌های زندگی یه آدم. فقط وقتی با کسی دوست بشید و زیاد معاشرت کنید تازه می‌تونید یه کم بیشتر بشناسید ش.

پ.ن: ممکن‌ه سوال شه براتون که من این اطلاعات رو درباره‌ی اون آدما از کجا دارم. والا تنها کاری که من در محل کار قبلی‌م نمی‌کردم فضولی کردن توی زندگی شخصی آدما بود و شاید به همین دلیل، خیلیاشون دوست داشتن باهام حرف بزنن. بعضیاشون رازهایی رو بهم می‌گفتن که دونستن‌ش باعث می‌شد مغز م سوت بکشه ولی هیچ‌وقت اونا رو به کس دیگه‌ای نگفتم. برای همین شناخت خوبی از خیلیاشون داشتم.

چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: کتاب
Share

*حل مشکل نیم‌فاصله در ویندوز 7


چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers