*میگه با آرایش، عکس می‌گیری. چند سال دیگه میشینی این عکسات رو نگاه می‌کنی میگی ببین چه پوستی داشتم. آه می‌کشی و حسرت می‌خوری و باور ت میشه پوست خودت انقد صاف بوده نیشخند

یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*سرگرمی این روزهای من

یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*در راستای "به عمل کار برآید، به سخنرانی نیست"، توصیه می‌شود به لکچرهای دیگران، اهمیت چندانی ندهید. بلکه منتظر فرصتی باشید تا ببینید آنها در عمل، چند مرده حلاجند. به تجربه ثابت شده آنهایی که می‌گویند ما فلان‌طور نیستیم، اتفاقا خیلی هم فلان‌طور هستند. فقط موقعیت‌ش برایشان پیش نیامده.

 

یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*یکی از دوستان دوران دبیرستان رو در صورت‌کتاب، آنلاین دیدم. از عکس جدید م تعریف کرد. من هم گفتم خدا پدر لوازم آرایش رو بیامرزه. بعد من ازش تعریف کردم. اون هم گفت خدا پدر فتوشاپ رو بیامرزه.

گفتم نه من واقعا چهره‌ی تو رو دوست دارم و حس آرامش خاصی داری جدا از بحث ادیت و آرایش. خلاصه شوخی و جدی، بحث کشیده شد به ازدواج و اینکه عقل چند درصد مردا به چشم‌شون‌ه و غیره. و من گفتم اگه قرار ه کسی تو رو به خاطر صرفا چهره‌ت، بخواد/نخواد، نبودن‌ش بهتر از بودن‌ش‌ه. زندگی با آدم‌های سطحی برای امثال ما قابل تحمل نیست و غیره.

گفت مریمی! چند وقت پیش که با بچه‌ها قرار گذاشته بودیم دور هم جمع شیم، از 23-22 نفر، فقط 3-2 نفر ازدواج کرده بودن. فکر کنم ماها کلا یه چیزی‌مون میشه. (ماها یعنی دانش‌آموختگان مدارس سمپاد) واقعیت این‌ه که تمام دانش‌آموزان سمپاد، نابغه نیستن اما خیلیاشون واقعا اخلاق و رفتار و نگرش خاصی دارن که بین بچه‌های هم‌سن‌وسال‌شون معمولا دیده نمیشه. اینها معمولا توی دانشگاه، محل کار، جمع فامیل و ... با بقیه تفاوت دارن و طبیعتا انتخاب همسر براشون خاص‌تر و نسبت به بقیه، سخت‌تر ه.

یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*این سخنرانی‌های من انگار قرار نیست تموم شن نیشخند در جواب یکی از کامنت‌های  این پست باید بگم مشکل فقط عروس یا مادرشوهر نیست. مشکل کلا ریشه‌دارتر از این حرفاست.

وقتی از قدیم می‌گفتن مهر رو کم بگیرین و اگه وضع مالی خوبی دارین، در قالب هدیه به زن‌تون چیزی بدین، نه مهریه، برای این روزای ما بوده. که هی به بالاتر از خودمون نگاه نکنیم. هی سعی نکنیم به زور مهریه‌ی بالا بشیم مث فلانی که برای زن‌ش فلان قدر خرج کرد. خب اون داشته، دل‌ش خواسته بده به زن‌ش. ولی وقتی شوهر تو انقدر ثروتمند نیست، چطوری باید اون کار رو بکنه؟ دروغ بگه؟ دروغ بنویسه؟ امضای الکی بده بهت؟

ولی مساله اینجاست که زن‌ها در جایگاه مادرشوهر، همه مسلمون و عابد و زاهد میشن و در جایگاه مادرزن فقط چشم‌وچشمی می‌کنن و میخوان از بقیه کم نیارن. مثال‌ش رو هم همه‌مون دیده‌ایم.

فرض کن شما میگی میخوای مهریه‌ام یه چیز معقول باشه و داماد هم قصد داشته باشه پرداخت‌ش کنه. نمیخوام مجبور ش کنم دروغ بگه بهم یا بیشتر از توان‌ش بهم تعهد بده.

بعد مثلا مامان شما میگه بچه مگه تو باید مهریه تعیین کنی؟ ما چه کاره‌ایم؟ یه عمر بچه بزرگ کردیم، انقد حق نداریم 2 کلمه حرف بزنیم توی مراسم خواستگاری؟ تو کاری نداشته باش. ساکت بشین، فقط گوش بده. وقتی مهریه‌ی فلان دوست زشت‌ت، 200 سکه بوده، تازه اون هم 3 سال پیش.. و مهریه‌ی دخترعمه‌ت که نصف تو سواد نداره، 400 سکه بوده، پس برای تو من میگم 700 تا.

وقتی این رو مطرح می‌کنن، مادر داماد جیغ‌ش میره آسمون که اووووه چه خبر ه؟ از کجا بیاره بچه‌م؟ مهریه که خوشبختی نمیاره!

و اصلا هم به رو ش نمیاره که مهریه‌ی دختر خودش 800 سکه‌ست. به رو ش هم بیاری، میگه دختر من، فرق داره! یا میگه اونا خودشون دل‌شون خواست بگن 800 تا اما ما نمی‌تونیم.

جالب‌ه که مامان شما هم اگه احتمالا بخواد برای پسر ش بره خواستگاری، زیر بار مهریه‌ی سنگین نمیره چون نه برادر تون چنین ثروتی داره، نه خانواده‌تون می‌پذیرن پولی رو که براش زحمت کشیدن، دودستی تقدیم عروس خانواده کنن به عنوان مهریه. به هر حال هر کس میخواد ازدواج کنه، خودش باید مهر زن‌ش رو بپردازه.

خب این وسط چی میشه؟ همه چیز الکی به هم می‌خوره چون مرد قبول نمی‌کنه زیر بار یه تعهد سنگین بره و به نظر ش مهریه‌ی بالا، ظلم و بی‌انصافی‌ه. مهریه، هدیه‌ست. پس باید هم در شان عروس باشه، هم در توان داماد.

حرف مخارج عروسی که میشه، خانواده‌ی داماد با اعتمادبه‌نفس کامل میگن مهریه‌ت فلان قدر سکه‌ست. باید جهیزیه‌ت هم همونقدر باشه. بعضیا حتی لیست میدن به دختر. که خانواده‌ت باید اینها رو بخرن!

حالا انگار تمام مثلا 200 تا سکه‌ی طلا رو نقد پرداخته‌ن، که لیست میدن و منتظر ن پول‌شون برگرده. یادشون میره که جهیزیه، لوازم ضروری زندگی‌ه و هدیه‌ی خانواده‌ی عروس‌ه نه وظیفه‌شون.

خانواده‌ی عروس هم میگن حالا که ما باید جهیزیه‌ی جانانه بدیم، سر خرید عروسی و جشن، تلافی می‌کنیم.

یعنی فقط در حال گرفتن حال همدیگه‌ن. عین میدون جنگ میشه ماجرا.

من خیلی بد م میاد از بعضی رسم‌های ایرانی‌ها. از اینکه قبل از خواستگاری، راه میفتن میرن دختر رو ببینن و بپسندن. انگار میخوان مجسمه و دکور بخرن برای خونه‌ی پسر شون.

از اینکه سر مهریه، چونه می‌زنن عین بازار برده‌فروش‌ها. از اینکه با نیش و کنایه، خانواده‌ی عروس رو مجبور می‌کنن حتی اگه شده زیر بار وام و قرض و قسط برن، جهیزیه رو کامل و مدرن و خارجی! تحویل بدن.

از اینکه عین طلبکارا راه میفتن جهیزیه ببینن! وسایل خونه‌ی مردم، دیدن داره؟

از اینکه عروس‌ها می‌گردن دنبال آرایشگاهی گرون‌تر از آرایشگاه عروسی فلان دوست‌شون. نه فقط آرایشگاه. خیلی چیزا رو اینطوری انتخاب می‌کنن. من خودم دیدم دختری رو که از یکی از توابع فلان شهرستان دور اومده بود و عروسی‌ش تهران بود. بعد 2 سال پیش، آرایشگاه دیده بود 1 میلیون و 500 تومن برای یه شب. می‌گفت خوب نبود. یه جای بهتر باید باشه. یه جای گرون‌تر منظور ش بود! قیافه‌ش داد می‌زد به این خرجا عادت هم نداره و فقط میخواد از بقیه کم نیاره و بتونه پز بده.

کامنت فوق، نکته‌ش این بود که دامادها شروط ضمن عقد رو قبول نمی‌کنن.

اگه از من بپرسی، میگم خب نکنن. به جهنم!

می‌دونی؟ بستگی داره به اینکه اولویت‌هات توی زندگی چی باشن. یکی میگه من باید ازدواج کنم. حالا هرجوری شده. برای من فقط این مهم‌ه که یه شوهر داشته باشم و 4 تا بچه. این ایده‌آل من‌ه. حالا شوهره میگه بیرون از خونه کار نکنم؟ چشم. میگه دیگه اجازه نمیده درس بخونم؟ چشم. برای من، متاهل بودن مهم‌ه. حالا به هر قیمتی. درس و کار رو میخوام چه کنم؟

یکی دیگه میگه برای من درس خوندن خیلی مهم‌ه. دوست دارم توی محیط دانشگاه باشم و پیشرفت کنم. فلان مدرک رو بگیرم و مثلا استاد دانشگاه بشم. مردی که جلوی پیشرفت من رو بگیره و جای بال، وبال بشه به چه درد می‌خوره؟ باید یه کاری کنه من کبوتر جلد ش بشم، نه اینکه پرهام رو قیچی کنه. اگه آدم این مدلی یافتم، ازدواج می‌کنم. اگه نه که هیچ.

یکی دیگه میگه من از وقتی خودم رو شناختم، عاشق کار کردن و پول‌درآوردن بودم. هویت اجتماعی و استقلال مالی برای من خیلی مهم‌ه. دوست دارم وقتی پیر میشم، یه دنیا خاطره و تجربه داشته باشم. بیمه و حقوق بازنشستگی داشته باشم. برای خودم، خونه و ماشین داشته باشم. و چیزی که من رو کنار شوهرم نگه می‌داره، عشق باشه، نه نیاز مالی. مردی که میخواد من رو توی خونه حبس کنه، شوهر نیست، زندان‌بان‌ه. همه‌ی محیط‌های کاری که بد نیستن. کسی که فکر می‌کنه همه‌ی مردها بد ن، خودش مشکل داره که همه رو بد می‌بینه و به همه شک داره. ببین خودش زن‌ها رو چی! می‌بینه که حاضر نیست اجازه بده زن خودش بیرون از خونه کار کنه؟

می‌بینی؟ همه‌ی دخترا مث هم فکر نمی‌کنن. مسلما هیچ‌کس دوست نداره تنها بمونه. کسی بد ش نمیاد از یه ازدواج خوب. ولی بستگی داره که این آدمی که اومده سراغ تو، چقدر شبیه تو فکر کنه و چقدر شبیه خواسته‌های تو باشه. نمیگم ایده‌آل چون هیچ احدی ایده‌آل نیست اما وقتی طرف مقابل، اصلا به تو نمی‌خوره، چه اصراری با یه ازدواج بی‌ریخت، آینده‌ت رو خراب کنی؟ و به تمام نداشته‌هات و خواسته‌هات، یه شناسنامه‌ی خطخطی و اعصاب داغون هم اضافه شه؟ چه اصراری‌ه واقعا؟

من قصد ندارم اینجا برای زندگی بقیه، نسخه بپیچم و فکر می‌کنم هر کس، صاحب‌اختیار زندگی خودش‌ه. ولی خودم، به هر قیمتی حاضر نیستم ازدواج کنم. خیلی جالب‌ه که برای ازدواج، توافق و رضایت زن و مرد لازم‌ه اما برای فسخ ازدواج، رضایت زن اهمیتی نداره و فقط تصمیم مرد مهم‌ه.

من نمی‌دونم قانون چرا اینطوری‌ه و بهش هم کاری ندارم. در تخصص من نیست. اما خودم، مردی رو که چنین طرز فکری داره، 3 دقیقه هم تحمل نمی‌کنم، چه برسه به یک عمر. مردی که به من میگه بهت وکالت طلاق نمیدم، عملا داره میگه اگه قبول کنی همسر من بشی، دیگه هر اتفاقی افتاد و هر جوری رفتار کردم، باید بمونی، حق طلاق نداری.

یعنی عملا داره میگه اگه من معتاد شدم، اگه دوست‌دختر/زن داشتم، اگه مجرم باشم، اگه.. اگه.. اگه.. تو باید بمونی.

خب این آدم ظالم نیست؟ بی‌انصاف نیست؟ خودخواه و زورگو نیست؟ در بهترین حالت ممکن، پس از وقوع یکی از همین فجایع، من مجبور میشم مهریه‌م رو هر قدر هم زیاد باشه و براش چونه زده باشم، ببخشم‌، حتی بهش باج بدم تا لطف کنه تشریف بیاره طلاق‌م بده.

خب مگه من دیوانه‌م آزادی فردی‌‌م رو دودستی تقدیم یه آدم دیگه کنم، بعد مجبور شم بهش التماس کنم؟

یا کسی که میگه من اجازه نمیدم تو ادامه‌ی تحصیل بدی یا شغل و درآمد داشته باشی.. به نظر من، آدم باید با کسی زندگی کنه که پر پرواز باشه، نه قفس. کسی که باهاش خوش باشی. زندگی‌ت بهتر شه، نه بدتر. حالا اگه دست کشیدن از حقوق اجتماعی، برای کسی به معنی بدتر شدن اوضاع زندگی نیست، خب بره با این شرایط ازدواج کنه. ولی با عقل من جوردرنمیاد.

پ.ن: متاهلین قدیم از شرایط‌شون ناراحت نشن. تا همین چند سال پیش، خیلی چیزا فرق داشت. آدما انقد خطرناک نشده بودن. الان دیگه هیچ‌کس و هیچ‌چیز، مث سابق نیست.

شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*این هم عکس‌های بوستان باغ ایرانی تهران

جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*گفت عروس، دوست‌م‌ه. یک هفته رفته بودن ترکیه. عکاس‌شون رو هم برده بودن ازشون عکس بگیره. این باغ رو هم عکاس می‌شناخت و پیشنهاد کرد بیان اینجا برای عکس و فیلم عروسی. گفت عکس‌های امشب میشه 8 میلیون. و خب چون یک هفته هم باهاشون ترکیه بوده، حتما بیشتر از 8 تومن می‌گیره اما دیگه نمی‌دونم چقدر...

- مریمی؟ مردم این پول‌ها رو از کجا میارن؟ 8 تومن برای عکسای باغ داده فقط. بقیه‌ش بماند.

گفتم خب ایشون احتمالا از صبح زود کار می‌کنه تا عصر. از عصر تا شب هم اضافه‌کاری. پول خودش‌ه. براش زحمت کشیده. به ما چه؟

چشماش قرمز شده بود. شاید داشت فکر می‌کرد چرا فلانی و فلانی که واقعا هر روز از صبح تا شب کار می‌کنن، تحصیل‌کرده و باهوش هم هستن، از این پول‌ها ندارن؟ چرا بعضیا مجبور میشن چون پول ندارن، از خیر ازدواج بگذرن؟ یا اینا چه کار می‌کنن که می‌تونن برن ترکیه بگردن، عکاس‌شون رو هم ببرن؟ چه کار می‌کنن که می‌تونن 8 میلیون بدن برای 4 تا عکس توی یه باغ؟

دارم فکر می‌کنم چرا بعضیا توی مخارج خیلی ضروری‌تر از عکس عروسی هم می‌مونن؟ همه تنبل نیستن، مریض نیستن، خنگ نیستن، بی‌سواد هم نیستن، بیکار هم نیستن...

دختره رو نگاه کردم - عروس رو - لاغر و سیه‌چرده بود با موهای کم‌پشت. دست‌ش رو زده بود زیر چونه‌ش و بیرون رو تماشا می‌کرد با بی‌تفاوتی. داماد کت‌ش رو پرت کرده بود کنار. بیسکویت می‌خورد و خورده‌هاش می‌ریخت روی پیرهن‌ش.

واقعا هیچی‌شون خاص‌تر از بقیه‌ی آدما نبود به ظاهر. بقیه‌ی آدمایی که مجبور میشن رویاهای آینده‌شون، کسی رو که دوست دارن، فراموش کنن چون حتی برای اجاره‌ی یه خونه هم پول ندارن، عکس و باغ پیشکش.

نگید آدم اگه واقعا کسی رو دوست داشته باشه، هر جور شده یه فکری می‌کنه. آدم وقتی پول نداره، دقیقا هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه.

جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*ونک، شیخ بهایی شمالی، پیروزان، باغ ایرانی

یا با ماشین خودتون برید یا با آژانس. وسیله‌ی نقلیه‌ی عمومی نداره اونجا تا جایی که من دقت کردم. به نسبت پارک‌های دیگه، تمیز و خلوت‌ه. شاید چون همین ماه افتتاح شده و مسیر ش هم به راحتی پارک‌های دیگه، قابل دسترس نیست. حتما هم دوربین ببرید ه غفلت، موجب پشیمانی‌ست.

جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*مطالب اخیر رو کم‌وبیش در سخنرانی‌های دکتر شاهین فرهنگ شنیدم و برام جالب بود. لینک دانلود فایل‌های صوتی‌شون موجود ه. فیلم سخنرانی‌هاشون هم همینطور. تمام مطالبی رو که نقل می‌کنن، با دلیل و سند و مرجع میگن. مطالبی هم که لینک داده‌م، هیچ‌کدوم رو از خودم ننوشتم و می‌تونید روی لینک، کلیک کنید و منبع‌ش رو ببینید.

دوستان پرسیدن ما که مهریه‌های کی داده، کی گرفته تعیین کرده‌ایم، الان حکم عقد مون چطوری‌ه. والا من کارشناس مذهبی و مرجع تقلید نیستم و نمی‌دونم. اما اگه جای شما بودم، حتما می‌پرسیدم و روزه‌ی شک‌دار نمی‌گرفتم. شما هم حتما از اهل‌ش سوال کنید. من فقط شنیده‌هام رو گفتم. همین.

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*اگر شیربها جزء مهر نباشد بلکه مقداری باشد اضافی که والدین دختر می‎‌خواهند آن را برای خودشان و به عنوان حق‌الزحمه از داماد بگیرند تا در ازدواج کارشکنی نکنند، البته چنین قراردادی باطل ولی اصل عقد، صحیح است. والدین دختر حق ندارند به عنوان شیربها چیزی را از داماد مطالبه نمایند و اگر بدون رضایت، چیزی از او بگیرند حرام است و غیر مشروع.

حضرت رضا(ع) فرمود: «اگر مردی با زنی ازدواج کند و مهر او را بیست هزار (دینار یا درهم) قرار دهد و شرط کند که ده هزار هم به پدرش بدهد، مهر جایز است ولی آنچه را برای پدر دختر قرار داده فاسد می ‎باشد.

ولی اگر مرد با طیب خاطر و رضایت کامل بخواهد مبلغی را به والدین همسرش ببخشد اشکال ندارد، چه قبل از عقد باشد چه بعد از عقد.

نویسنده: آیت الله ابراهیم امینی
منبع: کتاب انتخاب همسر

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*در بعضی از شهرها و از جمله در شهر یزد به آن"صِداق" گویند و این کلمه انتخابی قرآن است که در آیه‌ی "وءاتُو النِّساءَ صَدُقاتِهِنّ نِحلَه" (سوره‌ی نساء آیه‌ی 4) آورده است. صَدُقَه (به ضم دال) از صدق و علامت راستین بودن مرد است در اقدامی که در صدد انجام آن می‌باشد...

صِداق که به دستور قرآن، باید از طرف داماد به خود عروس پرداخت شود، نشانی از صدق اقدام و صدق خواستگاری و صدق در خواست تشکیل خانواده از طرف مرد است و پیشنهاددهنده را دلیل بر صدق عشقی، صداق نشانی است و اضافه شدن نحله به دنبال آن آیه که کاری همانند زنبور عسل (نحل) را می‌رساند...

زنبور عسل به طور متوسط روزانه 250 پرواز دارد که عسل تهیه می‌کند و اگر برای رفع نیازمندی‌های خودش بایست پرواز کند، روزانه ده مرتبه پرواز کافی بود و این معجزه‌ی قرآن است که می‌فرماید "وحی بر او شد" از جمله عسل برای مردم تهیه نماید. و 240 مرتبه زیادی‌ش، اطاعت از وحی برای خدمت به مردم است به طریق تهیه عسل.

این صداق پرداختی از طرف داماد نیز وجهی است که صادقانه و صداقانه پرداخت می‌گردد و داماد چون زنبور عسل، جز شیرین‌کامی از این پرداخت، توقعی دیگر ندارد و زنبور عسل تنها حیوانی است که از طرف خودش استبراء می‌شود و مأمورانی در کنار سوراخ کندو  آماده‌اند که اگر بر پلیدی نشست، کمر ش را دو نیم کنند و نحله‌ی داماد نیز به وسیله‌ی خودش تهیه شده و از وجهی و تمکّنی است که هیچ خیال بر پلیدی نشستن و آلوده ساختن و دامنی را لکه‌دارنمودن در آن راه ندارد. و بر فامیل است که همانند مأموران کندو از صداق مراقبت نمایند که صادقانه عمل شود و نحله باشد.

نحله، کلمه‌ی بسیار شیرینی است و شیرین‌تر از آن اینکه نشان می‌دهد نحل با عسل دادن‌ش به انسان، وی را تحقیر نمی‌کند و فقر انسان را نمی‌رساند و توهینی به انسان نمی‌نماید و این صداق نیز که نحله است و مرد به زن می‌پردازد، نباید توهین به زن تلقی شود.

زنبور و عسل که بیست و چهار برابر آنچه برای خود پرواز می‌کند، برای آدمی پرواز می‌کند و بر آدمیان منتی نمی‌نهد و عمل‌ش بر فطرت است و صداق داماد نیز نه منتی است و نه جز صداقت و فطرت به کلمه‌ی دیگری مخالف و مغایر آن نزدیک می‌باشد.

چه جالب است که قرآن با یک کلمه‌ی «نحل»، کلمه‌ی "صَدُقاتِهِنّ" را تفسیر می‌کند و نقاب از چهره‌اش برمی‌دارد تا با دلیل و منطق همه بدانند فرق بین یک نفر که سوء نیت و خباثت در عطیه فرستادن‌ش مستتر است، با آنکه صداق می‌فرستد و صداق‌ش، نحله است، چیست؟...

در ضمن توجه فرمائید که پرداخت مهر، مسئله را از سادگی به در خواهد آورد و تشریفات اسلامی، خطبه، عقد و صداق و سفره و حجله و همه و همه برای آن است که کار از سادگی درآید که هر چه به سادگی دست آید، به سادگی از دست می‌رود و این جمله را به خاطر اهمیتی که دارد، بارها تکرار خواهم کرد.

... اگر در ازدواج نامی از مهر نبردند، مهری معادلِ مهرِ زنانی امثال وی برای همیشه به عهده‌ی مرد است و زن می‌تواند از مرد ش بگیرد... به همین قیاس و بخش که از مهریه‌های سنگین بد گفته اند و ابراز انزجار نموده‌اند، از پائین آمدن مهر از حد متعارف و متعادل هم نکوهش گردیده است و معلوم می‌گردد این مهر، یک نوع پشتوانه ای - بلکه بهتر بگویم نوعی بیمه کردنی - برای زن محسوب می‌گردد.

 و دلیل بیمه‌گری آن که دختر اگر خودش بدون دخالت ولی‌اش عاشق شود و در این صورت، مهر را نادیده بگیرد، پس از برداشت‌های تمتعی از همسرش و به خاموشی گرائیدن غرائز جنسی و برگشتن عقل از دستگاه تناسلی و مغزش! می‌فهمد که اشتباه کرده است...

شما خیال می‌کنید دختری که دروغ نگفته و عفت ورزیده و ایمان و عمل صالح داشته کمتر از فلان امام زاده است. به خدا قسم همین الان در میان شیعه، افرادی هستند که از بسیاری امام‌زاده‌ها که مرقد و ضریح دارند، نزد خدا گرامی‌ترند. و مگر چنین دختری که گفته شد و بدون شک به علت مخالفت اسلام با پرداخت مهر سنگین ،به او مهریه‌ای متعادل برای ازدواج با او منظور می‌شود، این وجه ناقابل، خرید این دختر است؟...

حضرت علی علیه السلام فرموده است: لاتَغالوُا بِمُهُورِ النّساءِ فَتَکونَ عَداوَة

در مهرهای زنان غلو نکنید و برای زنان، مهرهای سنگین قرار ندهید که این ایجاد عداوت می‌کند.

چه بسا بعدها پسر بیدار شود که این چه کار بود کردم؟ آری پسرها حتی در روزهای اول ازدواج هر چه را عروس بخواهد ولو باید قرض بگیرند، گرفته و انجام می‌دهند و از گرمی بازار ازدواج، نه مقدار مهر را متوجه‌اند، نه اندازه‌ی خرید را و از حضرت باقر(ع) است:

 زنان بابرکت، زنانی هستند که مهر آنان کم باشد و زنان شوم، آن‌ها که از حد متعارف مهری بیش داشته باشند.

در قرآن است که حضرت موسی چون از ترس فرعون گریخت تا مبادا وی را برابر کشتن یک قبطی که پیرمردی از بنی‌اسرائیل را به ناحق کشته بود و به دست حضرت‌ش به قتل رسید، گرفتار شود، روی به بیابان نهاد تا به مدینه رسید. خارج از شهر، چوپانان را دید که گوسفندان خود آب می‌دهند و دخترانی معصوم نیز برای همین کار آمدند. موسی با کمک به دختران به خانه‌ی پدرشان، حضرت شعیب وارد شد و چند سال در قبال خواستگاری از دختر شعیب، تعهّد خدمت کرد یعنی قرآن زمانی را اشاره می‌فرماید که برای خواستگاری پدر دختر را خدمت می‌کردند...

کم‌کم مسئله‌ی خرید و فروش و طرح اقتصاد و ثروت را بشر یاد گرفت و به عوض آن که پدر زن را خدمت کند و عمر تقدیم کند، تقدیم کالا یا وجه کالا پیشنهاد گردید و مهر بدین وسیله پیدا شد.

در اسلام مهر به خود زن که عنوان عروس را دارد، داده می‌شود و زن، صاحب و مالک تمام آنچه دارد می‌باشد و بدون اجازه‌اش نمی‌توان اموال وی را مورد دخل و تصرف و خرید و فروش قرار داد. به علاوه زن را نمی‌توان به خانه آورد و به کار کردن گماشت و حتی نمی‌توان به شیردادن کودک‌ش که نصف نوزاد از آن پدر است، مجبور ساخت. و باید پدر این قسمت خود را پایاپای یا با خرید جبران نماید به علاوه که زن در اسلام حق اجتماع خود را نیز مالک است و نمی توان وی را مجبور به انتخاب فلان شوهری کرد و این از جمله شاهکارهای اسلام است که اگر قبلا وجهی به پدر عروس می‌دادند و او را می‌گرفتند، دیگر اسلام دستور می دهد این مهر به خود دختر داده شود و در حالی که مالک حقوق اقتصادی و اجتماعی خود است، به خانه‌ی شوهر وارد شود. و بر شوهر است خانه‌ی تازه وارد، غذای تازه‌وارد، لباس تازه‌وارد حتی اگر اندکی هم هست، از خانه پدری عروس بهتر باشد تا تصور نکند بر افراد زندگی سخت‌تر و بدتری پیش آمده است و اینجاست که ما به جبران آنچه گفتیم که زن نصف ارث می‌برد و نصف شهادت می‌دهد، اما در اینجا با آنکه مهر می‌گیرد و حق کار کردن و حقوق شیر دادن می‌گیرد و صاحب همه چیز خودش است، باز هم می بینیم اسلام وی را واجب‌النفقه‌ی مرد نموده است و لذا باید در قبال وضع اقتصادی مرد در اینجا گفت که به زن ستم نشده، بلکه به مرد ستم و توهین شده است!

آری به مرد ستم شده است که زن در برابر آن همه قدرت‌های تغییر دهنده طبیعت، جنس لطیف مانده است و به مرد ستم شده است که در طول تاریخ آن قدر مردها به خاطر زن ها تغییرات داده‌اند که زن ها به خاطر مردها حتی یک ذره نداده‌اند. به حدی که همه می‌نویسند اگر کلئوپاترا بینی‌اش شکل دیگری داشت، نقشه‌ی جغرافیای فعلی هم شکل دیگری داشت، یعنی در طول تاریخ بشر از آن روز که حکومت مادر شاهی برقرار بود، تا به امروز که نام آن عوض شده است اما قدرت‌ش هنوز عوض نشده است و نشانی از آن، مسئله‌ی خواستگاری است که مرد باید بدود و تابع باشد و زن بنشیند و متبوع.

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*براساس قوانین مدنی ایران، حقوق و تکالیف به صورت برابر بین زن و شوهر تقسیم نمی‌شود. زن به موجب عقد ازدواج، بسیاری از حقوق مدنی و معنوی خود همچون حق سفر، اشتغال، انتخاب مسکن، ولایت بر فرزندان و جدایی از همسر را از دست می‌دهد و در قبال آن حقوق مادی مانند مهریه و نفقه را به دست می‌آورد که در بسیاری از موارد دستیابی به این حقوق مادی هم با مشکل همراه است...

...برای رفع نابرابری میان زن و مرد و برای اینکه یک تعادلی بین این حقوق و تکالیف برقرار شود، می‌توانیم از شروط ضمن عقد استفاده کنیم...

...شروط ضمن عقد می‌تواند شامل هر خواسته‌ی مشروع و معقول و معینی باشد. با استناد به ماده‌ی 1119 قانون مدنی، طرفین می‌توانند تمامی شروطی را که مخالف مقتضای ذات عقد نباشد، برای یکدیگر بگذارند. البته شروط نباید مخالف مقتضای ذات باشد. بنابراین اگر زنی حین عقد شرط کند که از همسرش تمکین نکند شرط هم باطل است و هم عقد را باطل می‌کند.

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*1. مهریه هدیه‌ای است صادقانه. پس بهتر است صادقانه نوشته شود.

2. مهریه‌ی سنگین باطل نیست؛ امّا نکوهش شده و عامل بی‌برکتی زندگی است.

3. مقام معظم رهبری: مهریه‌ی سنگین مربوط به دوران جاهلیت است. پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله آن را منسوخ کرد. پیامبر از یک خانواده‌ی اعیانی است. خانواده‌ی پیغمبر تقریباً اعیانی‌ترین خانواده‌ی قریش بودند. خود ایشان هم که رئیس و رهبر این جامعه است، چه اشکالی داشت دختر به آن خوبی که بهترین دختران عالم است با بهترین پسرهای عالم که مولای متقیان علیه السلام است می‌خواهند ازدواج کنند مهر ایشان زیاد باشد؟!

4. مقام معظم رهبری: بالا بردن میزان مهریه احترام نیست، بی‌احترامی است؛ چون مقام دختر مسلمان را با پول نمی‌توان سنجید بلکه با بالا بردن مهریه، جنس این معامله‌ی انسانی را تنزّل می‌دهید به قدر یک کالا و یک متاع. هیچ ثروتی نمی‌تواند معادل سر انگشت یک زن مسلمان باشد.

5. مقام معظم رهبری: اینکه می‌بینید ما گفتیم 14 سکّه بیش‌تر را عقد نمی‌کنیم، برای این است که آن جنبه‌ی معنوی ازدواج غلبه پیدا کند به جنبه‌ی مادی؛ مثل یک تجارت و معامله نباشد .

6. مهریه‌ی سنگین نه تنها مهر و محبّت را می‌برد بلکه باعث ایجاد کینه و بی‌اعتمادی می‌شود.

7. مهریه نباید کم‌تر از اجرت زنان بدکار باشد.

8. مهر السنه در جامعه‌ی امروزی ما شاید میزان پولی است که بتوان با آن یک زندگی مشترک را در حد ساده شروع کرد.

9. 14 سکه‌ی پیشنهادی مقام معظّم رهبری مصداق خوبی است برای مهرالسنه.

10. سفرهای زیارتی و یا آموزش قرآن و ... می‌تواند مهریه را بابرکت کند.

11. مرد با بالا بردن میزان مهریه، مقام زن را بالا نمی‌برد بلکه این تنزّل مقام و یک نوع فریب است.

12. اگر مهریه‌ی بالا، نشان‌دهنده‌ی مقام زن بود، باید مهریه حضرت زهرا علیها السلام گران‌ترین مهریه‌ها باشد.

13. آیا چشم و هم‌چشمی هم اکنون شما در میزان مهریه، می‌تواند ضامن خوبی برای آینده‌ی فرزند شما باشد؟!

14. مراقب باشید چشم و هم‌چشمی‌ها باعث نشود طبیعت زیبای پیوند تبدیل شود به بازار خرید و فروش.

15. اگر قرار باشد چشم و هم‌چشمی معیار تعیین مهریه باشد‌، پس جایگاه اعتماد و محبّت بین زن و شوهر کجاست؟

16. آیا بالا بودن میزان مهریه، نقص عدم شناخت داماد و خانواده‌ی او را جبران می‌کند؟!

17. با داشتن شناخت نسبت به داماد، مهریه را کم بنویسیم بهتر است یا با عدم شناخت، مهریه را سنگین بگیریم؟

18. پدر و مادری که مهریه‌ی سنگین را عامل خوشبختی فرزند خود می‌دانند، مطمئن باشند این خوشبختی دوامی ندارد.

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*قرآن و سنت، تأکیدات ویژه‌ای در مورد پرداخت مهریه دارند. از آن جمله:

1ـ مهر زنان را به طور کامل به عنوان یک بدهی (عطیه) به آن‌ها بپردازید و اگر آن‌ها با رضایت خاطر، چیزی از آن را به شما ببخشند، آن را حلال و گوارا مصرف کنید.

پیامبر خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: هر کس با زنی ازدواج نماید و قصد نپرداختن مهریه‌ی او را داشته باشد، زناکار می‌میرد. (توجه فرمودین؟)

و نیز تأکید کرده‌اند: کسی که ستمگرانه مهر زن را نپردازد، در پیشگاه خداوند، زناکار است...

حضرت علی علیه السلام نیز فرمودند: سزاوارترین شرطی که وفای بر آن لازم است، پرداخت چیزی است که به واسطه‌ی آن، زنان را بر خود حلال کرده‌اید.

حضرت صادق علیه السلام پلیدترین گناهان را سه چیز می‌دانستند: قتل نفس، خودداری از پرداخت مهر زنان، خودداری از پرداخت اجرت کارگر.

مهریه‌ی حضرت زهرا علیه السلام همان لحظه از طرف حضرت علی علیه السلام پرداخت شد؛ چون مطابق دارایی داماد بود.

2ـ مالکیت مهریه اینگونه است که بعد از جاری شدن صیغه‌ی عقد، زن مالک تمام مهر است؛ مگر اینکه قبل از زفاف قصد جدایی داشته باشد که در این صورت نصف مهریه به او تعلّق خواهد گرفت.

3ـ پسر می‌تواند شرط کند که تا چه زمانی مهریه را پرداخت کند.

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*از هر کی بپرسی، از شغل‌ش و شرایط کاری‌ش می‌ناله که وقت سر خاروندن ندارم و فلان. بعد می‌بینی توی تایم کاری، فیس‌بوق و کامنت‌گذاری و بلاگ‌نویسی دوستان کارمند، ترک نمیشه. حداقل انقد ناله نکنید. همینکه به نت دسترسی دارید و برای تفریح - و نه کار - ازش استفاده می‌کنید، یعنی اینکه سر تون اونقدرا هم شلوغ نیست همیشه و وقت استراحت هم دارید توی محل کار.

نمی‌دونم ما چرا از هر چیزی فقط بدی‌هاش رو جار می‌زنیم؟ می ترسیم چشم بخوریم؟

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*صدا ش از دور هم شنیده می‌شد. داشت با حرص، یه ماجرایی رو تعریف می‌کرد تندتند. صدای مخاطب‌ش نمیومد. صدای این یه لحظه هم قطع نمی‌شد. فکر کردم داره با موبایل صحبت می‌کنه.

توی مسیر دیدم‌شون. دختره نشسته بود لبه‌ی نیمکت. آسوده نبود. ناراحت بود از موضوع مورد بحث. به وضوح حرص می‌خورد. برای همین صدا ش بلند بود.

توقع داشتم مخاطب، اون طرف خط تلفن باشه. یا یکی که روی نیمکت چرخیده به طرف این و داره مات و مبهوت، یا برآشفته و آماده‌ی انفجار بهش گوش میده. اما می‌دونی چی دیدم؟

پسره روی همون نیمکت، دراز کشیده بود. دست‌ش رو زده بود زیر سر ش. پای زیری‌ش از نیمکت آویزون بود. پای رویی هم روی نیمکت، راحت و آسوده. اگه صدا از صحنه حذف می‌شد، فکر می‌کردی با خانواده اومده سیزده‌به‌در. کوچک‌ترین تاثیری از شنیدن اون سخنرانی در چهره‌ش دیده نمی‌شد.

نمی‌دونم دختر با چه انگیزه‌ای به حرفاش ادامه می‌داد. داشت جیغ می‌زد که من اعصاب ندارم این بیاد 4 تا کم‌ش کنه، اون چونه بزنه 6 تا زیاد ش کنه. احتمالا راجع به مهریه داشت می‌گفت. دختره هی می‌گفت و می‌گفت. مدیونی فکر کنی پسره میلی‌متری جابه‌جا شد یا تغییری توی چهره‌ش حاصل شد یا جوابی داد حتی.

دل‌م می‌خواست برم جلو بگم احمق جون! این شازده رو ببین. این همه داری حرص می‌خوری یک کلمه نمیگه که آروم‌ت کنه. حتی حاضر نیست موقع گوش دادن به حرفات، صاف بشینه و بهت نگاه کنه. اصلا از کجا معلوم داره گوش میده؟ گوش هم بده، کاری می‌کنه به نظر ت؟

دل‌م می‌خواست برم جلو بگم احمق جون! مهریه، کشک‌ه. برای کسی حرص بخور که 20 سال دیگه هم بشینه به حرفات گوش بده و احساس‌ش برات مهم باشه. این شازده همین الان‌ش هم گوش نمیده. مدل نشستن که نه، مدل خوابیدن‌ش رو ببین. به بالش بهش بدی، 3 دقیقه نشده می‌رسه به پادشاه هفتم! واسه کی داری حرص می‌خوری؟ احمق نباش!

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*هرکسی باید بدونه سمعی‌ه یا بصری یا لمسی یا جنبشی. این مساله از همه بیشتر برای انتخاب همسر مهم‌ه. فکر کن یه آدم لمسی با یه جنبشی ازدواج کنه. توی خونه لمسی‌ه مدام دوست داره ولو شه روی کاناپه و از تابش آفتاب روی پوست‌ش لذت ببره و بخوابه. همسر جنبشی‌ش هی شلوغ می‌کنه و این‌ور اون‌ور میره. این به اون میگه پاشو چقدر می‌خوابی آخه؟ اون به این میگه 2 دقیقه آروم بگیر خب.

فکر کن اینها با هم برن گردش. لمسی‌ه خیلی آروم و ریلکس، دنبال لمس کردن چمن و برگ درختاست. دست‌ش رو می‌زنه داخل رود و از عبور آب لذت می‌بره. جنبشی‌ه پاچه‌هاش رو می‌زنه بالا و میره وسط آب و کلی آب می‌پاشه به لمسی‌ه یا اصرار می‌‌کنه بیا بریم کوهنوردی یا دنبال هم بدویم و بازی کنیم. لمسی‌ه ترجیح میده بشینه یه گوشه و از این اداها درنیاره.

خب نمیشه اینطوری زندگی کرد. این 2 گروه هیچ جوری نمی‌تونن با هم کنار بیان. یعنی کلا لمسی‌ها خیلی خاص هستن و فقط با افرادی مث خودشون، خوب کنار میان. جنبشی‌ها هم خیلی تحرک و هیوها دارن و شلوغ‌کاری‌شون بقیه رو کلافه می‌کنه در بلندمدت. مگر اینکه با افرادی مث خودشون باشن و با هم شلوغ کنن.

یا فکر کن یک بصری و یک سمعی بخوان با هم زندگی کنن. بصری‌ه دوست داره بشینه هی فیلم ببینه، هی سریال ببینه. سمعی‌ه دل‌ش میخواد موسیقی گوش بده. حتی موقع فیلم دیدن هم فیلم رو گوش میده! نه اینکه ببینه. این میگه بیا بریم سینما. اون میگه من سینما دوست ندارم. بریم کنسرت. این میشینه پای موسیقی. اون میگه پس تصویر ش کو؟ حوصله‌م سر میره از صدای بی‌تصویر.

این کلی به خودش می‌رسه. اون متوجه تغییر چندانی نمیشه. این دکور اتاق رو عوض می‌کنه. اون وارد میشه اما هیچ عکس‌العملی نشون نمیده چون عملا متوجه تغییری نمیشه اغلب. این به لحن و طنین صدا حساس‌ه. حرفا یادش می‌مونه. اون میگه وقتی باهات حرف می‌زنم بهم نگاه نمی‌کنی. ندیدی قیافه‌م رفت تو هم وقتی فلان اتفاق افتاد؟ این میگه تو چیزی نگفتی. من متوجه تغییر چهره‌ت نشدم.

اینها سوء تفاهم ایجاد می‌کنه. باعث دلخوری و بی‌حوصلگی میشه در بلندمدت. آدمایی که دنیا رو 2 جور مختلف می‌بینن، نمی‌تونن راحت با هم کنار بیان. زندگی براشون سخت میشه. مجبور میشن هی به خودشون فشار بیارن مبادا طرف مقابل رو برنجونن.

ترکیب‌های دیگه رو هم خودتون فکر کنید ببینید چطوری میشن با هم. اینطوری بهتر یادتون می‌مونه نشانه‌ها و تفاوت‌ها رو. آدم وقتی این چیزا رو یاد می‌گیره، می‌فهمه چرا بعضی بچه‌ها هیچ جوری با هم کنار نمیان. چرا بعضی آدما با اینکه هر دو بدرفتار نیستن اصلا اما نمی‌تونن با هم کنار بیان.

در بهترین حالت ممکن، هر کسی باید با همگروهی‌ش ازدواج کنه. 2 تا جنبشی با هم دیوار راست رو بالا میرن. 2 تا سمعی با هم تمرین موسیقی می‌کنن و لذت می‌برن. بصری‌ها با هم ساعت‌ها فیلم تماشا می‌کنن یا میرن عکاسی. لمسی‌ها هم خوش می‌گذرونن و متهم نمیشن به تنبلی.

فکر کنم باز سمعی‌ها و بصری‌ها بتونن یه جورایی با هم کنار بیان ولی من سمعی مثلا، اصلا حوصله‌ی جنبشی‌های پرسروصدا رو ندارم. اصلا صدای جیغ و خنده‌شون برام آزاردهنده میشه بعد چند دقیقه. مخصوصا اگه بخوام در سکوت، کتاب بخونم یا چیزی گوش بدم. اما مثلا می‌تونم سعی کنم به ظاهر اشیاء و آدم‌ها بیشتر دقت کنم تا جزئیات بیشتری به یادم بمونه.

اینها شاید مهم به نظر نیان اما در بلندمدت، داشتن درک مشابه از دنیا و تفریح‌های مشترک خیلی مهم‌ه برای حفظ یه رابطه.

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*لمسی‌ها خیلی آروم‌ن. یه جورایی شاید بشه گفت شل‌ن. توی خونه مدام دوست دارن ولو شن یه جا. وقتی میشینن هم بالشی، کوسنی چیزی رو بغل می‌کنن. عادت‌شون‌ه معمولا. حتی وقتی گردش و تفریح میرن، مث بصری‌ها دنبال منظره‌های زیبا و مث سمعی‌ها دنبال صدای رود و پرنده نیستن. جنب‌وجوش جنبشی‌ها اصلا براشون جالب نیست. ولی وزش نسیم روی پوست‌شون براشون خوشایند و ملموس‌ه. یا نوازش آفتاب روی بدن‌شون یا لمس گلبرگ‌های یه گل. لمسی‌ها کلا احساسات‌شون با حس لامسه‌ست بیشتر. و درصد شون توی یک جمعیت، معمولا خیلی کم‌ه. بیشتر از 65% مردم، بصری هستن.

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*جنبشی‌ها از اسم‌شون معلوم‌ه چطوری‌ن. پرجنب‌وجوش. پرتحرک. حتی وقتی دارن یه حرف خیلی معمولی می‌زنن، کل بدن‌شون رو پیچ‌وتاب میدن. نمی‌تونن 2 دقیقه حرف بزنن بدون اینکه بدن‌شون رو تکون ندن. کلا خیلی وول می‌خورن. دیوار راست رو بالا میرن. شیطونی زیاد می‌کنن. واینمیسن مث سمعی‌ها به صدای رود و پرنده گوش بدن و با هدفن سرگرم شن. مث بصری‌ها وانمیسن به تماشای مناظر و عکس گرفتن. فقط میخوان بازی کنن. بالا پایین بپرن و شلوغ کنن. بقیه رو اذیت کنن و بخندن. نمی‌تونن آروم بشینن. تشخیص جنبشی‌ها خیلی آسون‌ه. تابلو ئن!

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*دختر سرزمین من
احساس می‌کنم این روزها معنای زیبایی را گم کرده‌‌ای.
باور کن زیبایی در چشم‌های امانتیه رنگ روشن و لب‌های برجسته کرده‌ی سرخ نیست.
باور کن هر چقدر هم دماغ‌ت را کوچک کنی و سر بالایش کنی، زیبا نخواهی شد.
باور کن پوست سیاه و سایه‌های سفید زیباترت نمی‌کند.
دختر سرزمین من
ملاک‌های زیبایی‌ت را تغییر بده. زیبایی ظاهری هر فرد، همانی‌ست که خداوند در وجودش قرار داده. زیبایی ظاهر، زمانی به چشم خواهد آمد که تو قلب پاکی داشته باشی. آن وقت همه تو را زیبا خواهند دید.
با دقت به اطراف‌ت نگاه کن. خلاقیت دست دکتران جراح، همه را یک شکل کرده. باور کن این زیبایی نیست. این تو را به عروسکی تبدیل می‌کند در دست انسان‌های ظاهرپرست و کثیف که تو را برای عیش و عشرت لحظه‌ای‌شان می‌خواهند.
دختر زیبای سرزمین من
از صمیم قلب برایت آرزو می‌کنم زیبایی حقیقی گم‌شده‌ات را دوباره پیدا کنی...

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*برخلاف سمعی‌ها، بصری‌ها حافظه‌ی تصویری خوبی دارن. متوجه کوچک‌ترین تغییری در ظاهر شما میشن. ممکن‌ه یک سمعی، حتی متوجه تغییر رنگ کل موهای شما هم نشه، اما یک بصری کوچک‌ترین تغییری در چهره‌ی شما رو بلافاصله می‌بینه. کمترین تغییر دکور، توجه‌ش رو جلب می‌کنه و مدل و رنگ همه چیز رو دقیق یادش می‌مونه.

بصری‌ها، عکاس‌ها و نقاش‌ها و خطاط‌های خوبی میشن چون خوب می‌بینند. وقتی میرن گردش، دنبال منظره‌های زیبا می‌گردن. دنبال گل‌ها، درخت‌ها، تماشای کوه و رود. بصری‌ها معمولا اهل فیلم دیدن هستن. گاهی روی در و دیوار اتاق‌شون، کلی عکس و پوستر می‌چسبونن. اگه کسی رو هزار سال قبل دیده باشن، الان که دوباره ببینندش، می‌شناسن و اگه یه کم درس‌خون باشن، تا جزئیات نمودارها و شماره‌ی صفحه‌ها و اینکه کدوم مطلب، کجای کتاب بود رو هم یادشون می‌مونه.

چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*آدم‌ها از نظر ارتباط با دنیای پیرامون، 4 دسته‌ن: سمعی، بصری، جنبشی، لمسی.

سمعی، من‌م. که چهره‌ی آدم‌ها رو یادم نمی‌مونه حتی اگه هر روز ببینم‌شون. مطمئنا به درد چهره‌نگاری نمی‌خورم اما صداها رو یادم می‌مونه. لحن‌شون رو، طنین‌شون رو. مدل لباس و رنگ فلان چیز رو یادم نمی‌مونه. برای ست کردن، باید همه چیز رو کول کنم با خودم ببرم و بذارم‌شون کنار هم. چون فقط یادم می‌مونه که آبی بود مثلا! هزار جور آبی داریم و تصویر ش یادم نمی‌مونه.

اما صداها و نواها رو خوب یادم می‌مونه. می‌تونم توی دل‌م، عین یه آواز رو بخونم. صدا م رو بالا و پایین ببرم و کیف کنم. اما می‌میرم یه نقاشی بکشم. خط‌م بد نیست. به زور می‌تونم مشق بصری کنم و خط خوش رو تقلید کنم. همینطوری خط‌م رو اصلاح کردم - خیلی خرچنگ قورباغه می‌نوشتم یه زمانی - اما صداها توی ذهن‌م می‌مونن، تصویرها نه.

من زل نمی‌زنم به رود، اما صدا ش رو گوش میدم با چشم‌های بسته. سی‌دی سخنرانی می‌خرم تصویری، اما میشینم تبدیل‌ش می‌کنم به فایل‌های صوتی. فیلم رو نمی‌بینم، گوش میدم. انقدر که گاهی صدا م می‌زنن این صحنه رو ببین! ببین! یا برام تعریف می‌کنن: اینطوری شد. سر ت پایین بود، ندیدی.

خوب شعر می‌خونم اما رقص، بلد نیستم. خوب نگاه نمی‌کنم که خوب یاد بگیرم. حرف‌ها یادم می‌مونن ولی تعجب می‌کنم چطور مردم یاد شون می‌مونه که من مثلا چند تا شال دارم؟! چون خودم یادم نمی‌مونه.

برای من تی‌وی بزرگ مهم نیست اما اسپیکر و هدفن خوب، خیلی بیشتر خوشحال‌م می‌کنه. یادم نمی‌مونه چی پوشیده بودی. برای دیدن ظاهرت و تعریف ازت، باید حتما دقت کنم اما حرف‌هات رو یادم می‌مونه. کافی‌ه یک کلمه بگی تا بفهمم امروز حا‌ل‌ت چطور ه. زیاد لبخند نمی‌زنم. شاید اصلا بلد نیستم اما وقتی حرف می‌زنم، لحن‌م مدام به فراخور مضمون، عوض میشه. صدا م می‌خنده، می‌ناله، قصه میگه، ملامت می‌کنه، تبریک میگه، تشویق می‌کنه. من با صداها بیشتر زندگی می‌کنم تا با تصاویر. یه کنسرت خوب برای من هدیه‌ی مهیجی‌ه، نه یک بلیط سینما یا تئاتر.

فقط متاسفانه صدا م انقدر خوب نیست که بتونم برای آواز خوندن رو ش حساب کنم. اما آوازهای خوب، روح‌م رو پرواز میدن. راست‌ه که میگم موسیقی، صدای خداست. خدا به بعضی آدم‌ها نیروهای عجیبی میده. که با نواها و کلمه‌ها و سازها، برات روایتی بگن، ببرند ت به گذشته و آینده و در حالی که آروم نشسته‌ای، روح‌ت برقصه و اوج بگیره.

سمعی بودن اینطوری‌ه. اگه کسی خیلی باهام متفاوت باشه، کنار اومدن‌مون با هم سخت میشه. اگه دوست داشتین، بقیه‌ی حالت‌ها رو هم توضیح میدم.

سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*آینده‌ی من قبل از پوشیدن شال و روسری!

سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*من عود م و از سوختن‌م نیست رهایی...

سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*وعده‌ی آمدن مده، غصه‌ی هجر بس مرا

بر سر آن فزون مکن، غصه‌ی انتظار هم...

جامی

 

اینجا هم...

سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*ایام هجر می‌گذرانیم و زنده‌ایم

ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود...

شکیبی اصفهانی

سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*بانوی بهمن ماه اگه به عقب برگردم رو نوشته. دل‌م خواست من هم بنویسم. بیایین اصلا مث یه بازی وبلاگی همه‌مون بنویسیم‌ش. بعد ببینیم چقدر ش رو می‌تونیم الان جبران کنیم.

من اگه به عقب برگردم، مدرسه‌ی تیزهوشان نمیرم و کل سال‌های راهنمایی، دبیرستان و پیش‌دانشگاهی رو اونجا تلف نمی‌کنم. به جا ش میرم یه مدرسه‌ی معمولی اما خوب که علوم انسانی هم داشته باشه و به جای تجربی، انسانی می‌خونم ولی همون دانشگاه تهران رو میرم اما این بار جای مهندسی، روان‌شناسی می‌خونم.

بعد ش زود سر کار نمیرم و ادامه‌ی تحصیل میدم و بدون رودرواسی، دنبال پارتی می‌گردم که یه جای درست‌وحسابی برام کار پیدا کنن.

اگه به عقب برگردم، جواب سلام یه عده‌ای رو هم نمیدم. با یه عده‌ای اصلا دوست نمیشم و از عمر و پول و وقت‌م چیزی حروم‌شون نمی‌کنم. جا ش با یه‌ عده‌ی دیگه زودتر دوست میشم.

اگه به عقب برگردم چاق نمیشم که بعد ش با مرارت بخوام 10 کیلو کم کنم و این وسط کلی معطل تنگ و گشاد کردن لباسا شم و از خودم و عکس‌هام هم بیزار.

اگه به عقب برگردم، زود ازدواج نمی‌کنم مسلما اما سعی می‌کنم روابط گسترده‌تری داشته باشم و آدم‌های بیشتری رو بشناسم. اینطوری آدم زودتر بزرگ میشه. باتجربه میشه.

ولی اگه کلا برگردم یه 2 ماهگی قبل از تولد م دوست دارم باز دختر باشم لبخند

سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*چقد خوشحال‌م که بچه ندارم. واقعا احساس سبکی می‌کنم. جدا تحمل ندارم جز مشکلات عدیده‌ی خودم، دوستان و خانواده، مشکلات یه بچه هم روی دوش‌م باشه. بچه‌ای که من مادرش‌م و پناه میاره بهم و فکر می‌کنه من خیلی قوی‌م و قهرمان‌م و از پس همه ی کارها برمیام.

من قوی نیستم. دل‌م یه آغوش میخواد با کلی اشک. شاید حال‌م بهتر شه. من رو چه به پناه بودن و مسئول بودن؟

دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*فکر کن اتیکت زده هفتصدهزار ریال. روی یه مانتو. 700 هزار! روی یه کفش اتیکت زده 1 میلیون و 200 هزار ریال. یعنی "ریال" چقدر باارزش‌ه که برای یه کفش، باید بیشتر از 1 میلیون تا ش رو بپردازی.

دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*حوصله‌م نمیشه جایی شلوغ و پرهمهمه و بعضا با عجله، سخنرانی گوش بدم. اما بعضی مباحث سمت خدا رو دوست دارم. ساعت 1 و نیم ظهر، شبکه‌ی 3. مریم هر روز یادآوری‌م می‌کنه. گیج‌م دیگه. علایق‌م رو هم فراموش می‌کنم. مرسی مریم (-:

دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*هر دفعه من رو می‌بینه، میشینه به درددل‌کردن. هم دل‌م برای اون می‌سوزه که انقدر دل‌ش پر ه که میخواد برای من حرف بزنه، هم دل‌م برای خودم می‌سوزه که مجبورم ناله‌های بی‌سرانجام‌ش رو بشنوم. از همه بدتر اینکه نه هم‌سن‌وسال هستیم، نه اصلا بد گفتن از شوهری که سال‌ها باهاش زندگی کردی، فایده‌ای داره!

ماجرا این‌ه که شوهر ایشون ظاهرا خیلی بدبین و شکاک‌ه. بی‌خیال هم هست. مثلا از مردم مقادیری سکه قرض گرفته اما حاضر نیست پس‌شون بده. میگه به قیمت قدیم بهشون پول میدم. خانوم‌ش حرص می‌خوره میگه مردم غلط کردن به تو قرض دادن؟

خانوم میگه پا م پیچیده و درد می‌کنه. میگم برو دکتر. میگه نه، خودش خوب میشه. میگم خب بله ولی شاید دکتر یه دارو بده که خیلی زودتر پا تون خوب شه. میگه شوهرم نمیذاره برم. بدبین‌ه. یواشکی هم برم و بفهمه دیگه هیچی.

گفتم دور از جون شما، دکتر برای اموات که نیست. برای زنده‌هاست ولی مریض میشن. یعنی چی که نمیذاره؟ مگه اسیر گرفته؟

میگه نمیذاره دیگه. به همه چیز بند می‌کنه و دادوفریاد راه میندازه.

می‌بینم نباید با اخلاقای گلادیاتوری‌م زندگی کسی رو براش زهرتر کنم. میگم آدما توی این سن‌وسال عوض نمیشن. شما هم معلوم‌ه خیلی حرص می‌خورید. سر تون رو یه جوری گرم کنید کمتر حرص بخورید و فکر و خیال کنید.

اول اصرار می‌کنه که داره آلزایمر می‌گیره. می‌خندم میگم سعی نکنید قبول کنم! مشکل شما فقط این‌ه که تمرکز تون روی اتفاقای بد گذشته‌ست. میگه آره آره. بعد دوباره تعریف می‌کنه که شوهر ش خیلی بدپیله‌ست و برای رفتن پیش دکتر مغز و اعصاب، بهش ماشین داده اما برای دانشگاه رفتن گفته ماشین رو میخوام و نمیدم.

با استیصال میگم با تاکسی رفتن بهتره. آدم توی ترافیک وحشتناک فلان خیابون نمی‌مونه. مجبور هم نمیشید دنبال جای پارک بگردید و احیانا جریمه بشید و فلان. و فکر می‌کنم چطور با مادر ش میره پیش دکتر مغز و اعصاب اما برای پیچ‌خوردن پا ش دکتر نمیره؟

بعد فکر می‌کنم شاید این آدم به 1001 دلیل، این ناله کردن رو دوست داره؟ شاید اصلا شوهرش اینجوری‌ها هم نباشه.

بعدتر فکر می‌کنم کم نیستن آدمایی که به اجبار به زندگی مشترک‌شون ادامه میدن. به خاطر اینکه مثلا بچه‌ دارن، خونه ندارن، شغل ندارن، نمیخوان مهر طلاق بهشون بخوره و هزار جور قصه‌ی دیگه.

این روزها برای دوست‌م خواستگار اومده. من هم آدمی نیستم که برای خواستگاری ذوق کنم. به جا ش یک بند نصیحت می‌کنم و نق می‌زنم. نذاشتم دوست‌م 2 دقیقه برای خودش ذوق کنه. هی میگم این رو بپرس. اون رو چک کن. فلان چیز رو باور نکن. به قول‌ها و وعده‌ها زیاد اعتماد نکن. مردها اینطوری‌ن. منظور ش فلان بوده.

هی میگم و میگم و میگم. جای دوست‌م بودم حتما کلافه می‌شدم. اون ولی تشکر هم می‌کنه طفلی. بد ه آدم زیادی حواس‌ش جمع باشه. کسی نمی‌تونه خر م کنه اینطوری آخ

یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*با ذوق میگه رفته‌م یه گردنبند بلند بدل خریده‌م عین طلا! میخوام از روی مانتو بندازم گردن‌م برم بیرون. بعد که یکی اومد کیف‌م رو به زور ببره، گردنبند ه رو دربیارم پرت کنم جلو ش. اون هم فکر کنه طلا ست. برداره و بره عینک

یعنی رفته پول داده گردنبند خریده برای اینکه دزد، جذب کنه. فکر کن فقط کلافه

یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*ما افسرده شده‌ایم. نمی‌دانیم علت‌ش شکستن دندان نازنین‌مان است یا ترس از دندان‌پزشک یا انتظار اجباری تا سه‌شنبه‌ی آینده که نوبت‌مان شود برای س...س شدن دهان‌مان یا روزهای کوتاه و نور کم آفتاب. فقط می‌دانیم که حوصله نداریم. حتی گریه‌مان هم نمی‌آید.

شب‌های ملال‌آور پاییز

یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*ژانر اینایی که منتظر ن ببینن اخلاق کی گه شده، بشن 100 بار گه‌تر از اون! خب 1% هم احتمال بده شاید طرف یه دردی داره. یه مرگ‌ش هست. میخوای بگی چی؟ من می‌تونم بی‌دلیل از تو هم گه‌تر باشم؟ خب خوش به سعادت‌ت واقعا. از هر کسی برنمیادها. قدر خودت رو بدون.

شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*عشق هم

مثل نان

یک روز تمام می‌شود.

مثل عمر...

تنها هوا تمام نمی‌شود.

هرچه می‌خواهی نفس بکش

هست

فراوان هم هست.

و تو نیستی

اما چرا تمام نمی‌شوی؟

با من چه کرده‌ای

که خودم

یادم می‌رود

و تو نه؟

جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*اپیلاسیون و وکس صورت آقایان

جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*کاش می‌شد هر وقت اراده کردی، هر وقت دل‌ت برای هر کسی هرجا که بود تنگ شد، بپری بری محکم بغل‌ش کنی و برگردی...

جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*دیدین هنوز طرف نخونده، بعضیا دستمال درمیارن میشینن به اشک ریختن؟ حکایت الان من‌ه. عاشق صداش‌م.

ز ره هوس به تو کی رسم نفسی ز خود نرمیده من
همه حیرت‌م به کجا روم به ره‌ت سری نکشیده من
به چه برگ، ساز طرب کنم؟ ز چه جام، نشئه طلب کنم؟
گل باغ شعله نچیده من، می داغ دل نچشیده من
تو به محفلی ننموده رو که ز تاب شعله‌ی غیرت‌ش
همه اشک گشته به رنگ شمع و ز چشم خود نچکیده من
چه بلا ستمکش غیرت‌م، چه قدر نشانه‌ی حسرت‌م
که شهید خنجر ناز تو شده عالمی و تپیده من
تو و صد چمن طرب و نمو، من و شبنمی نگه آبرو
به بهار عالم رنگ و بو همه جلوه تو همه دیده من
به کدام نغمه‌ی دل گسل ز نوا کشان نشوم خجل
چو جرس به غیر شکست دل سخنی ز خود نشنیده من
من بیدل و غم غفلتی که ز چشم پر ز فسون تو
همه جا ز جلوه‌ی من پر است و به هیچ‌جا نرسیده من
"بیدل دهلوی"

پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*اینجا

پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*دانلود

پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*دست پسر معلو‌ل‌ش رو گرفته بود آورده بود خرید. لبخند می‌زد...

چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*وقتی از اونجا رد میشم، حس فرشته‌های نگهبان رو دارم که باید اعمال ملت رو بنویسن. همیشه هم گیر می‌کنم روی پسر عطرفروش. یعنی باید ببینی‌ش. اگه با یه سیبیل‌کلفت بری خرید، خیلی جدی‌ه. کار ش رو انجام میده، پول‌ش رو می‌گیره و تموم. اما کافی‌ه چشم‌ش به 4 تا ضعیفه‌ی بزک‌کرده بیفتد. دیگه هیچی. فروش یه شیشه عطر رو 45 دقیقه طول میده!

انقدر مزه می‌ریزه، حرف می‌زنه، قصه میگه، تعریف و تمجید الکی می‌کنه، می‌خنده، شوخی می‌کنه و خودش رو برای دخترا لوس می‌کنه که بیا و ببین. من به گناه و صواب‌ش کاری ندارم. جلف‌ه این حرکات.

یه بار هم با سیستر رفته بودیم عطر بخریم. آقاهه یه عطر زد روی دست سیستر. گفت این بنفش‌ه. عطر توئه. تو بنفشی. عطر رو زد. بعد دست سیستر رو گرفت 6 دور توی هوا دایره‌وار چرخوند. گفت برو یه دور بزن بگو چطوری‌ه.

من هم که مطابق معمول خنثی بودم. یه کم به قیافه‌ی جدی‌م نگاه کرد. یه عطر دیگه رو روی گردن‌م اسپری کرد از دور. گفت تو قرمزی. این عطر توئه. یه دور بزن ببین چطوری‌ه.

اومدیم بیرون. گفتم مردک زور ش میاد 4 تا عطر بیاره بو کنی. یه دونه میاره میگه این عطر توئه، من کار م این‌ه و خودم بلدم! مردک جلف.

سیستر خندید گفت این کار ش با زن‌هاست. اگه این لوس‌بازی‌ها رو درنیاره مشتری‌هاش نصف میشن. گفتم من یکی که ازش کوفت هم نمی‌خرم.

بیچاره زن‌های اینها. لابد فکر می‌کنن شوهراشون قد کارگرهای معدن زحمت می‌کشن آخ

چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*رفتم کنار خط‌کشی که از عرض خیابون رد شم. یه اتوبوس درب‌وداغون صااااف اومد کاملا روی خط‌کشی مذکور پارک کرد. ماشین‌ها نرسیده به خط‌کشی و سرعت‌گیر ش یه ترمز می‌زدن، بعد گاز می‌دادن دوباره.

به خیال خودم هوار زدم آقا! روی خط‌کشی چرا پارک کردی؟

طرف کلا نشنید. تصمیم گرفتم برم کلاس آواز، باشد که صدا م باز بشه حداقل فریاد می‌زنم مردم بشنون نیشخند پیرمردها و پیرزن‌ها سلانه‌سلانه از اتوبوس میومدن پایین. یکی گفت ماشین حجاج‌ه. گفتم مال هر کی میخواد باشه. روی خط‌کشی عابر باید نگه‌داره؟

حالا فکر کن از جلوی یه اتوبوس بخوای یهو بپری وسط خیابون. مردم هم دارن بعد از سرعت‌گیر تازه گاز میدن! حوصله هم نداشتم از پشت‌ش برن. گفتم یارو کلا تعطیل‌ه. یهو دنده عقب می‌گیره. من هم که گیج. با آسفالت یکی میشم.

پدربزرگ من 2 بار بدجور تصادف کرد طوری که کلا داغون شد در حد شکستن هر دو پا و بینی و زخم‌های دیگه. من واقعا از تصادف می‌ترسم و موقع رد شدن از خیابون، خیلی خیلی احتیاط می‌کنم. بعضیا میگن تو بیا رد شو. وظیفه‌ی راننده‌ست سرعت‌ش رو کم کنه.

خب من واقعا این کار رو نمی‌کنم. اومدیم و ترمز طرف نگرفت. یا مرض داشت و عمدا سرعت‌ش رو بیشتر کرد که مثلا من بترسم و اون هم هروکر بهم بخنده. این وسط اتفاقی بیفته من باید 6 ماه افقی بیفتم. اون یا فرار می‌کنه یا اصلا تا قرون آخر هزینه‌ها رو می‌پردازه.

سیستر همیشه سر رد شدن از خیابون با من بحث‌ش میشه. میگه اینا عمدا اینطوری می‌کنن که یکی بترسه و بخندن. تو هم که حسابی خوراکی و سوژه‌ی خنده. بیا بریم بابا.

البته بگم. همه هم بد نیستنا. خیلی‌ها می‌ایستن تعارف می‌کنن تو رد شی. فقط نمی‌دونم چرا هیچ‌کدو‌م‌شون زن نیستن. بعد همین زن‌ها وقتی پیاده دارن رد میشن، توقع دارن دیگران براشون ترمز کنن.

کلا تابلوئه از زن‌ها خوش‌م نمیاد؟ نیشخند

چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*با فریاد، در حال عبور از عرض خیابان، خطاب به 2 تن از دوستان:

تازه باید بره خدا رو شکر کنه که من از اون مادرشوهرها نیستم که بگم بچه‌دار شن. من میگم بچه‌دار نشن!

سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*امنیت یعنی در حد وسواس، خودت رو ملزم بدونی قبل از بیرون رفتن از خونه برای خودت دعا بخونی!

امنیت یعنی اگه بخوای بعدازظهر یا دم غروب بری جایی، تمام مسیرهای ممکن رو توی ذهن‌ت مرور کنی ببینی کدوم شلوغ‌تر ن.

امنیت یعنی حتی توی تاکسی و مترو و اتوبوس هم از مزاحمت در امان نباشی.

امنیت یعنی روی پل عابر با بیشترین سرعت ممکن‌ت راه بری و 20 دفعه برگردی پشت سر ت رو نگاه کنی.

امنیت یعنی نتونی بری نیم ساعت توی یه پارک قدم بزنی چون نمیخوای 20 نفر دنبال‌ت راه بیفتن.

امنیت یعنی تا هوا تاریک میشه، متلک‌ها و بوس‌فرستادن‌ها و تنه‌زدن‌ها شروع میشه.

امنیت یعنی پلیس نمی‌تونه اول و وسط و آخر هر کوچه و خیابون و پلی مامور بذاره. یعنی نمیشه از پلیس توقع داشته باشی رفتار تک‌تک افرادی رو که در حال تردد ن مونیتور کنه.

امنیت یعنی وقتی فروشنده زن نیست، داخل اتاق پرو نری.

امنیت یعنی بترسی توی خیابون، گوشی‌ت رو چک کنی. یعنی وقتی داری در رو بازمی‌کنی بترسی یکی از راه برسه و هل‌ت بده داخل.

امنیت یعنی یهو ببینی لای در خونه باز ه و آقای روضه‌خونی که داره طبقه‌ی بالا برای مردم سینه‌زنی راه بندازه و ثواب جمع کنه، وایساده لای در داره تماشا ت می‌کنه.

امنیت یعنی وقتی یه مرد همراه‌ت نیست، خیلی جاهای معمولی رو هم نمی‌تونی بری.

امنیت یعنی وقتی برمی‌گردی خونه، در رو پشت سر ت قفل کنی و یه نفس راحت بکشی انگار که از میدون جنگ برگشتی.

سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ))=
Share

سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*ارتباط ازدواج با قضا و قدر

آدم‌ها چندین مدل قضا و قدر براشون در نظر گرفته شده و اختیار دارن که از بین اونها انتخاب کنن. بنا بر انتخاب‌هاشون همیشه در مسیر یکی از اون قضا و قدرها قرار می‌گیرن. بعد مثلا ممکن‌ه از وسط یکی از این سرنوشت‌ها ناگهان یه تصمیمی بگیرن و یه حرکتی انجام بدن و مسیر رو عوض کنن و وارد یه سرنوشت دیگه‌ای که اون هم براشون در نظر گرفته شده از قبل، بشن.

در نهایت خدایی که نامه‌ی نانوشته رو می‌خونه، از قبل می‌دونه که من نوعی آخر سر چند بار از این سرنوشت به اون سرنوشت خواهم پرید! و چه فکرها و تصمیم‌هایی خواهم داشت اما بین اون قضا و قدرها برای من اجباری نیست و حق انتخاب دارم و می‌تونم دائم هی حرکات جدید انجام بدم و هی بپرم اون ور و اون ور اما در حوزه‌ی همون مثلا 400 تا سرنوشت ممکنی که برام نوشته شده و مثلا اگه در سرنوشت‌های من، گزینه‌ی 401‌ای به نام "خواننده شدن در امریکا" وجود نداره، من خودم رو بکشم هم نمی‌تونم برم امریکا و خواننده شم. به هر حال همه‌مون محدودیت‌هایی هم داریم و همیشه هم خواستن، توانستن نیست اما انتخاب‌هامون هم گسترده‌ن و کم نیستن.

نظر دیگه‌ای دارین؟

سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*بنشین تا برسم مگر به شب موی تو...

دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*سال‌ها پیش از یه بنده خدایی که سن‌وسالی هم ازش گذشته بود، شنیدم که می‌گفت اگه دیدی کسی داره میفته توی چاه، خودت رو هلاک نکن که نجات‌ش بدی. هل‌ش بده زودتر بیفته!

شنیدن این حرف از اون آدم، انقدر دردناک بود که همیشه یادم می‌مونه حرف‌ش رو. چون اون آدم کسی بود که واقعا تمام زندگی‌ش رو گذاشت برای خانواده‌ش که کم هم نبود تعداد شون. برای درس خوندن و دانشگاه رفتن تک‌تک خواهرها و برادرهاش. برای جهیزیه‌ی خواهراش، برای عروسی گرفتن برادرهاش. برای رفاه والدین‌ش. تمام عمر کار کرد و همه‌ی این مخارج رو با روی گشاده پرداخت و خم به ابرو نیاورد. اما جز یکی‌شون بقیه حتی تشکر هم نکردن ازش. همیشه ازش طلب داشتن و بعدها هم منکر شدن که اصلا کدوم زحمت؟ کدوم پول؟ فلانی برای ما کاری کرده باشه؟ عمرا! چه حرفا!

اون آدم، بعد از یک عمر زندگی، نصیحت‌ش این بود. که خودت رو برای کسی هلاک نکن و خودخواه باش!

فکر کردن بهش آدم رو می‌ترسونه. که از خودت بگذری و کسی هم قدر ت رو ندونه. حتی سر مزار ت هم نیاد یه فاتحه بخونه و بگه فلانی روح‌ت شاد. چقدر به من کمک کردی. خدا بهت آرامش بده...

دیشب با یه دوست قدیمی حرف‌م شد. شاید خیلی الکی. سر اینکه 200 بار بهش گفته‌م من کاری ندارم کی داره حرف می‌زنه. گوش میدم ببینم چی میگه. و از اونایی که برای دیگران سخنرانی می‌کنن، حرفی رو نمی‌پذیرم مگر اینکه با دلیل و سند و مدرک باشه. که یا با عقل من جور دربیاد یا بر مبنای پژوهش‌های علمی فلان استاد معروف فلان دانشگاه معتبر باشه یا چیزی باشه که بشه امتحان‌ش کرد و مطمئن شد یا از آیات و احادیثی باشه که بشه بررسی‌ش کرد.

عوض‌ش این دوست‌ من، انقدر که قلب خودش پاک‌ه همیشه حرص من رو درمیاره. نه باور ش میشه ممکن‌ه کسی بهش دروغ گفته باشه، نه احتمال میده کسی بهش کلک بزنه، نه فکر می‌کنه شاید حرف فلان آدمی که خیلی هم مورد اعتماد ه هیچ توجیه علمی و دینی و عقلانی حتی نداشته باشه. همیشه فکر می‌کنه همه مثل خودشون‌ که خب نیستن و در نتیجه ما هر روز با هم بحث داریم. اون میگه تو بدبینی. من میگم بدبین نه. واقع‌بین‌م. تو ولی ساده‌ای. ساده نباش! اون میگه من اینطوری راحت‌تر م. من میگم قرار نیست آدم همیشه راحت باشه. یه وقت دیدی کلاه گشاد سر ت رفت‌ها. بعد با هم بحث‌مون میشه.

دیشب هم مطابق معمول، همینطوری شد. دوست‌م حرف همینطوری یه آدم مورد اعتماد ش رو پذیرفته بود. من هم صاف گفتم این خرافات‌ه و دین نیست. اون گفت نمی‌دونی حرف‌ش رو نزن. من فکر کردم اون از کجا می‌دونه من چی می‌دونم و چی نمی‌دونم. بعد از هم ناراحت شدیم.

دیشب فکر کردم اگه ما دوستیم، باید مجبور ش کنم یه کم دیرباورتر باشه. یعنی چی که هر کی هر چی بگه، این دوست‌م باور می‌کنه؟ اون هم فکر کرد من به فرد مورد اعتماد ش توهین کرده‌م! البته من خیلی رک گفتم برای مروجین خرافات احترامی قائل نیستم و اوضاع بدتر شد.

فکر کنم دیگه همه‌تون می‌دونین من آدمی نیستم که اهل لفاظی باشم و کلمات رو توی زرورق بپیچم. وقتی چیزی به نظرم غلط‌ه، صاف میگم غلط‌ه و خوشحال میشم اگر بهم ثابت بشه اون چیز، درست بوده و من بلد نبوده‌م چی درست‌ه و چی غلط. اما صرف اینکه چون فلانی گفته، بپذیر ش، هیچ‌وقت برام قابل قبول نبوده چون عقلانی نیست. اگر اینطور بود، خدا بهم عقل نمی‌داد. می‌گفت مریمی! فلانی عقل داره. تو برو ببین اون چی میگه، تو بگو چشم!

حالا این ماجرا من رو یاد اون ماجرای قدیمی انداخت که اول گفتم. فکر کردم من چرا انقدر برای دوست‌هام خودم رو زحمت میدم و حرص می‌خورم؟ هر کسی صلاح کار خودش رو بهتر می‌دونه. من هم علم‌ نداشته‌م رو برای خودم نگه می‌دارم و از آرامش نصفه‌نیمه‌ی این روزهام لذت می‌برم. محبت زیاد، کلا چیز مزخرفی‌ه انگار. من هم که اصلا زبون ریختن و "قربون‌ت برم فدات بشم" گفتن توی مرام‌م نیست. ماشالا کلمه‌هام همه‌شون زهر دارن. کسی رو هل نمیدم توی چاه اما اگه دیدم داره میفته ته چاه، رو م رو برمی‌گردونم و برای خودم سوت می‌زنم. اینطوری حداقل احترام‌م حفظ میشه.

دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*در همسایگی ما بانوی محترمی زندگی می‌کند که سال‌ها پیش از همسرش جدا شده. نمی دانم آنها چطور با هم آشنا شدند، چرا ازدواج کردند و چرا تصمیم گرفتند از هم جدا شوند. نمی‌دانم اگر این زن، کارمند نبود چطور می‌توانست مخارج زندگی خودش و فرزند ش را تامین کند. نمی‌دانم چرا فکر کرد نباید کسی از همکاران‌ش بداند ایشان مطلقه است. شاید اگر می‌دانستند احتمال ازدواجی بهتر برایش بیشتر می‌شد. اما خودش می‌گفت نگاه مردم به یک زن مطلقه، نگاه خوبی نیست. ترجیح دادم کسی چیزی نداند. حتی تا مدت‌ها به فامیل هم چیزی نگفته بودند و کلا مادر این بانوی محترم به ایشان آموختند که کسی نداند برایت بهتر است. ایشان هم اعتقاد دارند بله. اینطور بهتر است.

این بانوی محترم، نه طرز لباس پوشیدن خاص و عجیبی دارد، نه اهل آرایش کردن است، نه با مردهای غریبه می‌ایستد به بگو و بخند. خیلی سربه‌زیر و نرمال، مثل مادرهای همه‌ی ما زندگی می‌کند. خرید و پیاده‌روی می‌رود و کاری به کسی ندارد اما بقیه همیشه به او کار دارند.

طفلک منزل هیچ دوستی به مهمانی نمی‌رود و همیشه یا بیرون قرار می‌گذارد یا دوستان را به منزل‌ش دعوت می‌کند. می‌گوید نمی‌خواهم حتی 1% کسی بتواند پشت سر م حرفی بزند و بگوید فلانی را دیدم از منزل بهمانی بیرون آمد. شوهر بهمانی منزل بود یا نبود؟!

ما چرا نمی‌فهمیم تجرد و تاهل و بیوگی و طلاق، اتفاق‌های عجیب و شاخداری نیستند. چرا نمی‌فهمیم گاهی یک دختر مجرد که بویی از اخلاق نبرده یا حتی یک زن متاهل نامتعهد می‌تواند خیلی بیشتر از یک زن مطلقه برای زندگی‌مان خطرناک باشد؟ چرا فکر نمی‌کنیم یک زن بیوه ممکن است کار دست‌مان بدهد اما به یک زن مطلقه، دید بسیاری بدی داریم؟ چرا اگر مردی زن‌ش را طلاق بدهد از او فرار نمی‌کنیم اما اگر بفهمیم فلان زن، مطلقه است رنگ‌مان مثل گچ، سفید می‌شود و عار مان می‌آید با او دوستی کنیم؟ چرا ما زن‌ها خودمان هم برای خودمان ارزش و احترام قائل نیستیم؟

ما همسایه‌ی دیگری داریم که بیوه است. چادری‌ست و خودش را خیلی مومن و باخدا می‌داند. تمام نمازهایش را به جماعت می‌خواند و برای ما متاسف است که همسایه‌ی مسجد هستیم و باز در منزل، نماز می‌خوانیم. مدام به سفرهای زیارتی می‌رود و جاده‌ی قم و ری و مشهد و سوریه و کربلا و مکه رو بارها رفته و آمده!

بعد همین زن بیوه می‌نشیند پشت سر آن زن مطلقه دری‌وری به هم می‌بافد. نمی‌دانم چرا. لابد خیال می‌کند خودش خیلی از آن زن، بهتر و شریف‌تر است. حتی یک بار محض احوال‌پرسی به منزل آن بانوی مطلقه رفته و بعد که دیده برادر آن زن، در اتاق، خوابیده است، با لحن زننده‌ای گفته مرد در خانه دارید؟ و بعد آمده بیرون.

گیرم این زن مطلقه، با کسی دوست است یا همسر موقت یا دائم کسی شده یا اصلا رسما ازدواج کرده اما به 1001 دلیل نمی‌خواهد تو چیزی بدانی. چرا می‌روی در زندگی‌ش سرک می‌کشی؟ چه چیزی عایدت می‌شود اگر همه جا جار بزنی فلانی را در منزل‌ش با کسی دیده‌ای و سوژه گویا خواب بوده؟

عجیب است که این زن با این سن و سال نمی‌تواند رازدار منزل دوست‌ش باشد و با همین 2 کلمه حرف، آن بانوی مطلقه را انگشت‌نما کرده. بعد هم می‌نشیند پای سجاده و خدا را صدا می‌زند و مدام مکه و سوریه می‌رود.

حج تو همان زن مطلقه‌ای‌ست که در همسایگی‌ت زندگی می‌کند. می‌توانستید دوستان خوبی باشید. با هم خرید و پیاده‌روی بروید. آشپزی کنید. فیلم ببینید و گپ بزنید اما تو چه کردی؟ سرک کشیدی ببینی مهمان منزل‌ش کیست. خدا نگفته در کار مردم تجسس کنی. تو بنده‌ی دل خودت شده‌ای، نه بنده‌ی فرمان‌بردار خدا. بیخود سر خداوند منت نگذار. حداقل سر ت را بالا بگیر بگو بله! من آدم فضولی هستم و از ریختن آبروی کسی ابایی ندارم. حرمت چادر و نماز و زیارت و این چیزاها رو لگدمال بی‌اخلاقی خودت نکنی بهتر نیست؟

یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*شب ولادت امام رضا رفته بودم مسجد برای نماز مغرب و عشاء. کلی شلوغ بود. یکی جوون بود و با مانتو و روسری اومده بود. یکی چادری بود. یکی بچه همراه‌ش بود. یکی پادرد داشت دنبال صندلی می‌گشت. ولوله‌ای بود خلاصه.

انتهای صف سوم خالی بود. رفتم اونجا نشستم. یه خانوم دیگه هم دید من با مانتو رفتم داخل صف، جرات کرد اومد کنار م نشست. من عادت ندارم شال رو بپیچونم دور گردن‌م. کلا مقنعه و شال سفت و گره محکم روسری بهم حس خفگی میده. برای نماز، موهام رو دادم زیر شال و یه دور هم پیچوندم‌ش که با باد پنکه سقفی‌ه یهو درنیاد وسط نماز.

خانوم کناری تمام مدت به چین سر آستینای من نگاه می‌کرد و دیلینگ‌پیلینگای دست‌م. گفتم لابد براش جالب‌ه. چند دقیقه بعد با یه لبخند زورکی گفت چادر نماز اون طرف هستااا. گفتم مرسی. همینطوری خوب‌ه.

من نمی‌دونم کی به اینا گفته باید با چادر نماز خوند و مثلا نمیشه آدم با مانتو و روسری نماز بخونه. برام ارزشی نداشت بخوام با کسی بحث کنم. اصلا کلا بحث کردن با مردم رو گذاشته‌م کنار. با هر کسی مخالف باشم سکوت می‌کنم تا اون هم ادامه‌ش نده معمولا. چون هر وقت بحث کردم، طرف مقابل هیچ توضیحی برای حرفاش نداشته و چون اینطوری یاد گرفته، فکر می‌کنه لابد فقط همین درست‌ه و باید همه اینطوری فکر کنن. در کل بحث کردن باعث قطبی‌تر شدن نظرها میشه و هر کسی مطمئن‌تر میشه که نظر خودش درست بوده و طرف مقابل، شعر می‌سروده!

خانوم‌ه که دید از من آبی گرم نمیشه بند کرد به خانوم کناری‌م. خانوم کناری یه کیف کوچولو داشت که داخل‌ش مهر گذاشته بود. کیف‌ه قد کف دست هم نبود. کیف رو گذاشت جلو ش و مهر رو گذاشت رو ش. مث جانماز فرض کن.

خانوم‌ه گفت مهر رو روی اون نذار!

خانوم کناری‌ه گفت چرا؟

خانوم‌ه دوباره گفت روی اون نذارش. و بعد که دوباره با "چرا؟" مواجه شد، گفت خب نذار دیگه. خوب نیست!

خانوم کناری‌ه هم سر ش درد می‌کرد برای بحث کردن با این. گفت شما یه دلیل درست بیار. یعنی چی که این کار رو نکن. چرا دلیل ندارین برای حرفاتون؟

خانوم‌ه کم آورد. مستاصل یه کم دور و بر رو نگاه کرد. بعد گفت آهان! اون حتما چرم خارجی‌ه. معلوم نیست ذبح‌شون چطوری بوده. میخوای نماز بخونی. اون رو به عنوان جانماز نذار.

خانوم کناری‌ه گفت نه این خارجی نیست. ایرانی‌ه.

خانوم‌ه گفت خب خدا رو شکر. خیال‌م راحت شد!

خب عزیز من فضولی نکن که خیال‌ت کلا راحت باشه. من نمی‌دونم کی به اینا گفته آدم خوب بودن یعنی فقط مسلمون بودن. مسلمون بودن هم یعنی فضولی توی کارای مردم. از رفتار ش مشخص بود دقیقا هیچ دلیلی برای حرفاش نداره و فقط خواسته یه امر و نهیی کرده باشه. خدا بهش رحم کرد اون خارجی بودن چرم به ذهن‌ش رسید وگرنه معلوم نبود با چه ترفندی می‌خواست بحث رو بپیچونه.

شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*اینجا

جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

*اینجا

جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

*اینجا

جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

*اعتراف می‌کنم به یک سری آب‌دمبل آلرژی داشتم شدیدا اما از این یکی راضی‌م نیشخند دختر هم بود دخترای قدیم. نه که فکر کنین فقط من از این کارا بلدم‌ها، همه بلد ن. من بین‌شون ناشی محسوب میشم تازه!



جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*اون ماجرای کارت عروسی رو یادتون‌ میاد؟ فامیل مذکور فردا شب‌ش تلفن زد به مامان گفت ببخشید که من داخل نیومدم. خیلی کار سر م ریخته و فلان. راستی کروک باغ رو بهتون دادم دیگه؟

صد البته اینها مقدمه‌ای بیش نبود و اصلا ایشون اومده بود که کروکی رو بیاره چون خودش گفت آدرس‌ش خیلی پیچیده و بدفرم‌ه و بدون کروکی امکان نداره کسی بتونه راه رو پیدا کنه.

بعد از این مقدمه‌ی تمیز ایشون فرمودن راستی میاین دیگه؟ یعنی منظورم‌ این‌ه که دوست دارم بیایین. ولی اگه نمیاین بگین که من 4 نفر دیگه رو جاتون دعوت کنم. البته دوست دارم بیاین‌ها ولی اگه نمیان بگین!

ما هم که منتظر فرصتی برای نرفتن! گفتیم وقتی دل‌ش رو نداره، مهمون دعوت نکنه. هم بلند میشه کارت میاره که بگه من دعوت کردم، هم بعد ش میگه میاین یا نه که جامون کس دیگه رو دعوت کنه؟ خب از اول همونا رو دعوت کنه. یه منت سر ما لازم‌ه انگار فقط این وسط.

جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

*والا ما توقع نداریم مهمون دقیقا خر ما بشه ولی دیگه قرار هم نیست ما خم شیم سوار مون شن. یه فامیلی داریم ما. این خانواده اصرار دارن با ما رفت‌وآمد کنن. مدام میگن چرا اینجا نمیایین؟ چرا شام و ناهار نمیان؟ چرا به ما سرنمی‌زنید؟ کلی تعارف می‌کنن. بعد تمام تعطیلی‌ها و آخر هفته‌ها تلفن خونه‌شون رو جواب نمیدن، موبایل‌هاشون هم قطع‌ه. جمعه 8 شب همه رو وصل می‌کنن چون خیال‌شون راحت‌ه دیگه مهمون نمیره براشون و بعد هم با قیافه‌های حق‌به‌جانب، منکر کل قضیه میشن و میگن نه اینطوری نکردیم ما. شما اصلا بدبین هستید!

یعنی انقدر  راحت دروغ میگن که واقعا وقتی راست هم میگن، دیگه نمی‌تونی باور کنی. چند روز پیش یکی‌شون تلفن زد که ما میخوایم بیاییم اونجا. مامان گفت فلان روز تشریف بیارید. خانوم‌ه گفت حالا ببینم چی میشه!

مامان گفت "حالا ببینم چی میشه" نه. خواستید تشریف بیارید به من خبر بدین. خانوم‌ه گفت من هروقت حوصله کردم میام یه روزی. مامان گفت "یه روزی" نه. ممکن‌ه ما خونه نباشیم یا برنامه‌ی دیگه‌ای داشته باشیم.

خانوم‌ه گفت خب میرم خونه‌ی همسایه‌تون!!! مامان گفت یعنی چی که "میرم خونه‌ی همسایه‌تون"؟ مگه قرار نیست دیدن ما بیای؟ خانوم‌ه گفت برای این میخوام بیام که حوصله‌م سر نره.

البته مامان بنده مسلما آدمی نبود که جواب بده به کسی و این نتیجه‌ی سال‌ها تعالیم بنده‌ست! خلاصه مامان تلفن رو قطع کرد و روز موعود هم گذشت و اینها نیومدن و مامان هم گفت مهم نیست و من تلفن نمی‌زنم ببینم چرا نیومدن.

بعد چند روز متاسفانه مامان باهاشون کاری داشت و مجبور بود تلفن بزنه. خانوم‌ه هم کلی قیافه گرفته بود و مامان هم زود قطع کرد. حالا اونا لابد نشسته‌ن منتظر عذرخواهی!!! یعنی اینچنین فامیل پررویی داریم ما. قابل توجه اونایی که براشون سوال‌ه چرا من با این فامیل، رفت‌وآمد نمی‌کنم.

جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

*از صبح هی میرم جلوی آینه آه می‌کشم. حس می‌کنم موهام کم شده‌ن. یکی می‌گفت بعضیا موقع تغییر فصل گرم به سرد یا برعکس دچار ریزش موی موقت میشن. یکی دیگه گفت به خاطر رژیم‌ه. یکی گفت قرص آهن و زینک پلاس و ویتامین ب بخور. یکی دیگه گفت انقدر موهات رو سشوار نکش. عصاره‌ی رزماری بزنی دوباره مث روز اول‌ش میشه.

واقعیت این‌ه که من خیلی وقت‌ه این داروهای مذکور رو نخورده‌م. عادت هم دارم همیشه جلوی موهام رو سشوار بکشم. الان هی رد میشم رزماری رو از روی میز برمی‌دارم. میرم جلوی آینه می‌چکونم روی موهام. راست‌ه میگن سیر رنده شده خیلی رشد مو رو تحریک می‌کنه؟ من از مردن نمی‌ترسم، از ریزش مو ولی چرا!

پ.ن: یک روش ساده و کاملا موثر طبیعی خدمت‌تون میگم مطمئن باشید اگر صحیح استفاده کنید، نتیجه می‌گیرید!

مقداری سبوس برنج تهیه کنید. روزانه حدود یک لیوان از دم کرده سبوس میل کنید به خاطر وجود ویتامین‌های گروه B که سبوس برنج سرشار از آن است به شکل قابل توجهی باعث تقویت موی سر و جلوگیری از ریزش مو می‌شود. حتی در صورتی که موهای شما شروع به سفید شدن کرده باشند، از سفید شدن بیشتر موهای شما نیز جلوگیری می‌کند. این دم کرده به شکل واقعا مفیدی موثر است و هیچ‌گونه عوارضی هم ندارد.

یکی از آشنایان ما همیشه سبوس برنج می‌خورد - لازم نیست حتما دم‌کرده باشه. می تونین آسیاب‌ش کنین و روزی 2-1 قاشق با آب بخورید یا با ماست یا بریزید روی غذاتون. هم جلوی پرخوری رو می‌گیره، هم برای مو واقعا عالی‌ه. - الان ایشون با غریب 60 سال سن، انقدر موهاش پرپشت‌ه که آدم تعجب می‌کنه. امتحان کنید.

پ.پ.ن: اینجا رو حتما بخونید+ جلوگیری از سفید شدن مو

پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*آدمی کیست؟ موجودی زبان‌دراز که با یک ویروس فسقلی، حسابی کله‌پا می‌شود و نمی‌تواند از تخت پایین بیاید و بعضی شب‌ها خیره می‌شود به آسمان بالای سر ش و فکر می‌کند چقدر خوب است که آسمان سر جایش محکم است و روی سر مان نمی‌ریزد. و فکر می‌کند الان چند نفر دیگر در چند کره‌ی دیگر یک گوشه نشسته‌اند و خیره شده‌اند به آسمان و فکر می‌کنند به آرزوهایشان و به محدودیت‌هایشان. به اینکه اگر اتومبیل نباشد برای دیدن یک دوست قدیمی باید ماه‌ها و گاهی سال‌ها پیاده بروند و سفر به کرات دیگر از کودکی برایشان رویا بوده و در یک حد یک رویا هم باقی خواهد ماند و اینکه با تمام اینها چرا خود را عقل کل می‌دانند و به آفریننده‌ی آسمان بی‌انتهای پرستاره اعتماد نمی‌کنند...

چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*فکر می‌کنید خیلی قشنگ‌ه که توی کوچه و خیابون با کسی دوست شید، اون هم بگه دیگه خواستگاری رفتن قدیمی شده، خودت برو خانواده‌ت رو راضی کن؟

نخیییییییییییر! مرد باید بره خواستگاری. شده 100 بار بره تا رضایت خانواده‌ی دختر رو بگیره. مردی که خواستگاری نره و همه چیز براش راحت جور شه مطمئن باشید قدر تون رو نمی‌دونه. باید مرد برای به دست آوردن‌تون زمان بذاره، چند بار بره و بیاد، مجبور شه التماس کنه! چی فکر می‌کنید که توی کوچه‌ی پشت مدرسه با پسر فلان همسایه‌ی مدرسه دوست میشید؟ من خودم در جریان‌م.

بدیهی‌ست کل سخنرانی و معطل کردن اون همه آدم به جهت تنبه دخترک بازیگوشی بود که یه خبطی کرده بود عاشق پسر همسایه‌ی پشتی مدرسه شده بود. انقدر هم ساده و راحت بود که برای خیلیا تعریف کرده بود. اون خیلیا هم به همدیگه گفته بودن و یه جورایی انگار همه می‌دونستن.

بماند که همون خیلیا خودشون بعدها چند تا دوست‌پسر عوض کردن و چندتاشون با بعضی از دوست‌پسرهاشون هم بله. ولی آخر سر همه شدن قدیس و همون یک نفر اسم‌ش بد در رفته بود وسط. کلا آدمی که شانس نداره، نداره. چه توی تابلو شدن، چه توی عاشق شدن حتی.

چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*معلم سیستر: با کسی ازدواج کن که وقتی باهاش بری یه مهمونی باکلاس یا کافی‌شاپی جایی، از بودن باهاش خجالت نکشی و رو ت بشه راحت کنار ش بایستی و همه ببینن شما دو تا با همید.

چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*مامان دوست‌م: شوهر رو باید بشه جلوی مهمون گذاشت.

ترجمه: با کسی ازدواج کن که رو ت بشه جلوی 4 نفر سر ت رو بالا بگیری بگی این، شوهر من‌ه.

چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*توکل یعنی اجازه دادن به خداوند
که خودش تصمیم بگیرد!
تو فقط بخواه و آرزو کن
اما پیشاپیش شاد باش!
و ایمان داشته باش که رویاهایت
هم چون بارانی در حال فرو ریختنند!

پیشاپیش شاد باش و شکر گذار
چرا که خداوند نه به قدر رویاها
بلکه به اندازه‌ی ایمان و اطمینان توست که می‌بخشد!
چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*برای من

مهر

در نگاه توست

نه اولین ماه پاییز...

 

چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*یاد روزی افتادم که مامان دوست‌م موقع جارو زدن اتاق‌شون، کیف پشت تخت رو پیدا کرده بود و دفتر خاطرات داخل‌ش رو دیده بود و طبیعتا خونده بودش و فهمیده بود پسر برادر ش چند بار صبح زود اومده سر کوچه تا به دوست‌م بگه بهش علاقه داره و ببیندش و باهاش حرف بزنه.

دوست‌م هم گفته بود سر کوچه جای گپ زدن نیست. دیگه این کار رو نکن. اون هم گوش نداده بود.

این زن به جای اینکه مساله رو ادالت بررسی کنه یا به بچه‌ی برادر ش بگه اینطوری مزاحمت ایجاد نکنه یا با برادر ش بشینه صحبت کنه چی کار کرده بود؟

به دوست‌م گفته بود دفتر رو پاره کن بریز دور یه وقت بابات نفهمه. این طفلی هم کلی خاطره و کارت تبریک و گل‌هایی رو که خشک کرده بود با اون دفتر از دست نداد. اون موقع الکی بهش گفتم عیبی نداره و حس درونی آدم مهم‌تر از 4 تا تیکه کاغذ ه اما واقعیت این‌ه که فکر کردم یه دختر چقدر بدبخت‌ه که از ترس قضاوت دیگران حتی حق نداره دفتر خاطرات داشته باشه.

سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*یه کرم خارجی می‌خواستم. با این قیمت یورو واقعا جرات نمی‌کنم از دوست‌م بخوام برام بخره و بفرسته. چه خبر شده؟ نگران

سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*هرچی تلفن زدم جواب نداد. بلند شدم رفتم دم خونه‌شون. پدر ش در رو باز کرد. با لبخند، حسابی احوال‌پرسی کرد و تعارف کرد برم داخل. تشکر کردم گفتم با دختر ش کار دارم. با احترام گفت منتظر بمونم و رفت داخل. صدای "عزیزم! دخترم!" گفتم‌ش میومد.

دوست‌م اومد دم در. گفت چرا وایسادی؟ بیا داخل.

گفتم هر چی تلفن زدم جواب ندادی این چند روز. نگران‌ت شدم. می‌دونم وسط مدرسه سفر نمیرید.

گفت مگه بهت نگفتم؟ بابا م تلفن خونه رو قطع کرده. موبایل رو هم برمی‌داره همیشه می‌بره با خودش. تلفن نداریم اصلا.

- واسه چی؟ مزاحم دارین؟

گفت نه. میگه من نمی‌دونم وقتی خونه نیستم، مامان‌تون هم بیرون‌ه، با کی تلفنی حرف می‌زنید؟

توضیح اینکه پدر دوست من، جوان، خوش اخلاق‌،مودب، تحصیل‌کرده و کاملا موجه بود از نظر رفتاری. مادر ش زن آروم و مظلومی بود و البته کمی عافیت‌طلب. حاضر نبود یک کلمه بحث کنه با شوهر ه. نمی‌دونم می‌ترسید یا براش مهم نبود یا چی. به هر حال اینطوری بود.

دوست‌م و خواهر ش هم واقعا دخترای آروم و نجیبی بودن. خواهر ش کوچیکتر و شیطون بود اما طفلک دوست‌م خیلی درسخون و ساکت و محجوب بود. آدم مومنی هم بود. حتی چادری هم بود - اکثر دوستای من چادر می‌پوشن - یعنی رفتار و ظاهر اینها ایرادی بهش وارد نبود. پدر ش بدگمان بود و خیلی مستبد.

بگو آخه مردک! برو بیماری‌ت رو درمان کن. تو چه حقی داری تلفن رو از مردم دریغ کنی؟ اومدیم و یکی قلب‌ش گرفت. باید بمیره چون تو از تلفن خوش‌ت نمیاد؟

سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*امشب در نهج‌البلاغه به چیز زیبایی برخوردم. در نامه‌ی  31 - نامه‌ی امام علی (ع) به فرزندش امام حسن (ع) - بسیار زیبا به قانون جذب اشاره شده است که خواستم آن را با شما در میان بگذارم. در این خطبه این‌گونه نوشته شده است که:

بدان خدایی که گنج‌های آسمان و زمین در دست اوست، به تو اجازه‌ی درخواست داده و برآورده‌کردن آن را به عهده گرفته است.

تو را دستور داده که از او بخواهی تا ببخشاید. درخواست رحمت کنی تا ببخشاید و خداوند میان تو و خودش کسی را نگذاشته است تا حجاب و فاصله پدید آورد. و از گنجینه‌های رحمت او چیزهایی را درخواست کن که جز او کسی نمی‌تواند ببخشاید مانند عمر بیشتر، تندرستی بدن و گشایش در روزی.

پس خداوند، کلیدهای گنجینه‌های خود را در دست تو گذاشته است که به تو اجازه‌ی دعا کردن داده. پس هرگاه خواستی می‌توانی با نیایش، درهای نعمت خدا را بگشایی تا باران رحمت الهی بر تو ببارد. هرگز از تاخیر برآورده شدن نیاز، ناامید مباش زیرا بخشش الهی به اندازه‌ی نیت است.

گاه برآورده‌شدن نیاز دیرتر می‌گردد تا پاداش درخواست‌کننده بیشتر و جزای آرزومند کامل‌تر شود، گاهی درخواست می‌کنی اما پاسخ داده نمی‌شود زیرا بهتر از آنچه خواستی یا در وقت مشخص به تو خواهد بخشید یا برای بخشش بهتر از آنچه خواستی، درخواست برآورده نمی‌شود. چه بسا خواسته‌هایی داری که اگر داده شود، مایه‌ی هلاکت دین تو خواهد بود. پس خواسته‌های تو، به گونه‌ای باشد که جمال و زیبایی تو را تامین و رنج و سختی را از تو دور کند. پس نه مال دنیا برای تو پایدار خواهد بود و نه تو برای مال دنیا خواهی ماند.

دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*امکانات کودکی ما زیاد نبود شاید گاهی کم هم بود. نه کامپیوتر و لپ‌تاپ و اینترنت و مه.پاره داشتیم تا مث بچه‌ی 3 ساله‌ی همسایه با فامیل‌های خارج‌نشین‌مون ویدیوچت کنیم و سرگرم شیم، نه همیشه همه جا با ماشین می‌بردن‌مون، نه فست‌فود می دونستیم چی‌ه، نه این همه قاقالی‌ای دم دست‌مون ریخته بود. مدل‌های مختلف بستنی و پاستیل نبود که بخواهیم بین‌شون انتخاب کنیم، لباس مارک‌دار هم کلا اسم‌ش به گوش‌مون نرسیده بود. پلی‌استیشن و بازی‌های کامپیوتری هم نداشتیم. نهایت امکانات‌مون عروسک بود و کتاب. دوچرخه و بازی‌های گروهی با هم‌سن‌هامون.

اما آرامش داشتیم. خوشبخت بودیم. نهایت غصه‌مون دعوا با دوست‌مون بود و کتک‌کاری با فلان بچه‌ی بی‌ادب. غصه‌مون بدخطی مشق‌هامون بود اینکه چرا فلان تمرین ریاضی رو نشد تنهایی حل کنیم. اون موقع‌ها از همه چیز لذت می‌بردیم. از فصل‌ها و میوه‌ها، از پارک رفتن و تاب و سرسره، از مهمونی و غذاهای خاص‌ش، از هله‌هوله و اینکه اسمارتیز و بستنی رو پشت هم بخوریم.

بچه‌های الان همه چیز دارن ظاهرا اما آرامش ندارن، دل خوش ندارن. انقد همه چیز دم دست‌شون بوده که برای چیزی زیاد ذوق نمی‌کنن. عین آدم‌بزرگا به هم پز میدن. وقتی میخوان با کسی آشنا شن می‌پرسن خونه‌تون کجاست؟ ماشین‌تون چی‌ه؟ بابا ت چه شغلی داره؟ پز اسباب‌بازی‌های خارجی‌شون رو به هم میدن، ماشین و دوچرخه و طلاهاشون. پز کامپیوتر و فلان سفر هوایی‌شون.

بچه‌های الان نصف ما از دوستی‌هاشون لذت نمی‌برن حتی. کلی امکانات دارن که براشون عادی‌ه. ولی آرامش ندارن. چون پدر و مادرهاشون آرامش ندارن. چون خیلی از پدرها صبح خیلی زود میرن سر کار و دیر وقت برمی‌گردن. وقت نمی‌کنن دست بچه‌شون رو بگیرن ببرن تاب‌ و سرسره بازی. چون مادرها کارمند ن. صبح زود بچه‌ رو خواب و بیدار می‌برن مهد. ظهر یه ماشین می‌فرستن دنبال‌ش تا ببردش خونه‌ی مادربزرگ یا محل کار خودشون. غروب بچه رو خسته و داغون می‌برن خونه. خودشون وایمیسن به آشپزی و کارای خونه. زود هم می‌خوابن که صبح بتونن بیدار شن.

دل‌م می‌سوزه برای بچه‌ی 5 ساله‌ی همسایه‌مون وقتی غروب توی راهرو از پادرد و خستگی می‌ناله. 7 صبح میره بیرون، 7 شب برمی‌گرده. خسته میشه کسل. چه فایده که مامان‌ش هی قربون صدقه‌ش بره؟ خود مادر ه که خسته‌ست و نگران اینکه کی بهش حقوق میدن. نگران اینکه اگه کاری پیش بیاد و چند بار مرخصی بخواد ممکن‌ه اخراج‌ش کنن.

دل‌م می‌سوزه برای بچه‌های کوچولویی که صبح‌ها با گریه می‌پرسن چند تا دیگه بخوابم تا جمعه شه مامان؟ بچه چرا باید از 3 سالگی روزها رو به امید جمعه بشمره؟

بچه باید حسابی بخوابه، خوب بخوره، بازی کنه، بخنده و لذت ببره. بچه‌های الان از قبل از تولد، کارمند ن. هر روز مجبور ن برن سر کار. دل‌م براشون می‌سوزه. ما خوشبخت بودیم و خودمون نمی‌فهمیدیم.

دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*موهای قرمز، پلک‌های قرمز، گونه‌های قرمز، لب‌های قرمز، شال قرمز. یه گل سر بزرگ هم زده بود و شال‌ش رو گیر داده بود بهش که از سر ش نیفته. خب این یعنی چی؟ یعنی من انسان متشخصی‌م؟ یا یعنی من فلان؟

دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*امیدوارم این همسایه‌ پشتی ما مستاجر باشه و روزی برسه که از اینجا برن و یکی بهتر جا شون بیاد وگرنه همه‌مون دیوانه میشیم از دست‌شون. یه مدت تا عصر ساکت بودن. بعد صدای جیغ زن و فحش دادن‌هاش و صدای بلند مرد و جواب دادن‌هاش - که انصافا مودبانه‌تر از زن بود - میومد. گاهی می‌شد نیم ساعت متوالی دعوا می‌کردن بدون اینکه نفس بگیرن حتی.

چند وقت بعد صدای گریه‌ی بچه‌شون هم اضافه شد.

دیشب زن سر بچه فریاد می‌زد: ساکت باش! چرا انقد بی‌ادبی تو؟ و هی تکرار می‌کرد چرا انقد بی‌ادبی تو؟ هی جیغ زد و گفت بی‌ادبی تو. ولی مسلما جوابی نمیومد. بچه‌ای که جز قان و قون هیچی بلد نیست، چه جوابی بده آخه؟

چند ساعت بعد صدای بلند زن میومد: چشم، چشم، دو ابرو، چشم، چشم، دو ابرو...

دارم فکر می‌کنم واقعا یکی دل‌ش ضعف میره برای بچه و خدا بهش نمیده. یکی هم به وضوح عصبی‌ه و مشکل داره، راحت بچه‌دار میشه و بچه رو هم مث خودش عصبی بار میاره. دل‌م برای اون بچه می‌سوزه. نمی‌فهمم اینها که با هم مشکل دارن چرا بچه‌دار میشن؟ چطور فکر می‌کنن اینجوری بهتر ه؟ علم روان‌شناسی میگه زوج‌هایی که روابط خوبی دارن، با بچه‌دارشدن کماکان روابط‌شون خوب باقی می‌مونه در کل. اما اونهایی که با هم مشکل دارن، با بچه‌دارشدن رابطه‌شون بدتر میشه. متاسفانه نه ما دنبال دونستن هستیم، نه این آموزش‌ها اجباری‌ه. خیلیا فقط دنبال خطخطی کردن صفحه‌ی دوم شناسنامه‌ن که از قافله عقب نمونن. این هم نتیجه‌ش.

یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*و صبح‌ها برای خودمان قدم می‌زنیم و از گرمای آفتاب ملایم لذت می‌بریم و ذخیره‌اش می‌کنیم برای روزهای کوتاه زمستان!

یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*در گذشته موجودات درازگوش 4پایی را که زبان آدمیزاد نمی‌دانستند و از قوه‌ی درک و شعور بی‌بهره بودند، خر می‌نامیدند و نام‌ش، صفت آدمیزادگانی بود که گویا از شعور بهره‌ی کمی داشتند.

بنا به تعاریف جدید، خر آدمیزادی دوپاست وقتی در خیابانی تاریک، پایش را روی پدال گاز می‌فشارد و به جای ترمز زدن، چراغ می‌زند و ممکن ست چند نفر را زیر بگیرد اما اهمیتی نمی‌دهد و دل‌ش خوش است که ماشین دارد و دست فرمان‌ش خوب است و احیانا ممکن است چند دقیقه زودتر به منزل برسد.

موجود دوپایی که اسم‌ت را آدمیزاد نهاده‌ای، آنها که در خیابان راه می‌روند از زیر بته عمل نیامده‌اند. جانی دارند که برایشان عزیز است و خانواده‌ای دارند که منتظر شان است. امشب خیلی مرا ترساندی و همانجا از ته دل آرزو کردم خوشی سوار کردن آن ضعیفه که به تو تذکری نداد تا منزل از دماغ‌ت درآید و کوفت‌ت بشود. زبان خوش که نمی‌فهمی. شاید اینطوری بهتر بتوانی درک کنی زهر شدن یک عصر پاییزی دقیقا چه مزه‌ای دارد.

شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*نیشخند طبیعتا من دیکته‌ی درست‌ش رو بلدم اما دوست ندارم احتیاج به قندشکن پیدا کنیم. عرض شود که با شروع پاییز برگ‌ریز دیدم پوشیدن یک مانتوی کوتاه به دل‌م مونده. این شد که مانتو م رو اتو کردم گذاشتم دم دست که بپوشم‌ش و خنک شم. توضیح اینکه من هیچ مشکلی با رعایت حجاب ندارم و می‌تونم حتی 1 تار مو م معلوم نباشه اما به شدت عاشق مانتوی کوتاه‌م و چون از ترس دوستان عزیز، خودم رو از این لذت محروم کرده بودم، کلا دیگه داشتم دق می‌آوردم.

خلاصه امروز قرار شد تشریف ببریم تجریش، زیارت.. و خب خدا قبول کنه من مانتوی مورد نظر رو پوشیدم و رفتیم. کلی هم ذوق می‌کردم که دیگه گشث نیست و تا وقتی فصل چکمه پوشیدن بشه، کلا خبری نیست. خلاصه ما دور میدون پیاده شدیم و بابا رفت پارکینگ. یه دفعه اون طرف میدون چی دیدم؟! آفرین! ماشین گشث ازشاذ! نیشخند والا خیلیا بودن که از من بیشتر به ازشاذ احتیاج داشتن با اون ساپورت‌ها و پیرهن‌هایی که جای مانتو پوشیده بودن ولی خب بنده اصولا هم ترسو تشریف دارم هم خوش‌شانس. این شد که ترسان و لرزان رفتم سمت حرم و هیچی هم ازش نفهمیدم و فقط به مامان می‌گفتم من اون‌وری نمیام‌ها. ماشین رو بیارید دم حرم! ولی نهایتا کلی پیاده‌روی هم کردم تا شب.

خلاصه که اتفاقی نیفتاد و بنده تشریف آوردم منزل ولی کوفت‌م شد واقعا. عکس فاجعه‌ی مذکور رو میذارم ببینید در اولین فرصت.

جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*خاله‌جان چند سال پیش می‌گفت که سن دوست‌دختر/دوست‌پسر داشتن رسیده به سن دبستان ولی خب بعضی چیزا هست که آدم دوست نداره باور کنه. واقعا انگیزه‌شون چی‌ه یعنی؟

والا سنگین‌ترین خلافی که من در دوران راهنمایی شاهد ش بودم دخترای دبیرستانی‌ای بودن که دوست‌پسر داشتن، اون هم یواشکی کاملا. بعد که دبیرستان بودم، یه همکلاسی داشتیم که توی راه مدرسه با یکی دوست شد و کلی با هم می‌رفتن و میومدن و طبیعتا هدف‌شون ازدواج بود و صد البته به هم خورد شکر خدا...

پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*صبح رفته بودم بیرون. کفش راحت پوشیدم و تمام مسیرها رو پیاده رفتم. آفتاب بود اما گرم نبود. هوا روشن و پر نور بود. فقط یه نسیم خنک کم داشت که سر ظهر توقع زیادی‌ه واقعا.

همونطور که داشتم میومدم فکر کردم گاهی چقدر تنها م. خیلی وقت‌ه تنها م. آدم یه روزایی رو با هم‌مدرسه‌ای‌هاش پر می‌کنه. یه روزایی رو با هم‌دانشگاهی‌هاش. یه روزایی رو با خانواده‌ش و یه روزایی، مث امروز هم دل‌ش میخواد تنها باشه، هم این تنهایی رو دوست نداره...

 

چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشن‌م / هرجا نشینم خرم‌م،هر جا روم در گلشن‌م

هر جا خیال شه بود، باغ و تماشاگه بود / در هر مقامی که روم، در عشرتی بر می‌تنم

درها اگر بسته شود زین خانقاه شش‌دری / آن ماه‌رو از لامکان سردرکند در روزن‌م

من آفتاب انور م، خوش پرده‌ها را بردرم / من نوبهار م آمدم تا خارها را برکنم

تو عشق زیبای منی، هم من تو ام، هم تو منی / خشمین تویی راضی تویی، هم شادی و هم درد و غم

لطف تو سابق می‌شود، جان من عاشق می‌شود / بر قهر سابق می‌شود چون روشنایی بر ظلم

هرکس که خواهد روز و شب، عیش و تماشا و طرب / من قندها را لذت‌م، بادام‌ها را روغن‌م

گویم سخن را بازگو، مردی کرم زآغاز گو / هین بی‌ملولی شرح کن، من سخت کند و کودن‌م

گوید که آن گوش گران، بهتر ز هوش دیگران / صد فضل دارد این بر آن، کانجا هوا، اینجا من‌م

رو رو که صاحب دولتی، جان حیات و عشرتی / رضوان و حور و جنت‌ی زیرا گرفتی دامن‌م

هم کوه و هم عنقا تویی، هم عروه‌الوثقی تویی / هم آب و هم سقا تویی، هم باغ و سرو و سوسن‌م

افلاک پیش‌ت سر نهد، املاک پیش‌ت پر نهد / دل گویدت موم‌م تو را، با دیگران چون آهن‌م

گوش کن...

 

چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: شعر ? گوش کن
Share

*دوستان! من بعد از 9 سال وبلاگ نوشتن، انقدر شعور دارم که عکس و مطلب کسی رو بدون کپی‌رایت و لینک نویسنده استفاده نکنم. لطفا اول روی عکس یا * یا ... یا کلمات اول یا آخر یه متن کلیک کنید. بعد برای من نصیحت بنویسید. مخاطب خاص دارد: نیره و عصرونه‌ی عزیز. بقیه هم دقت کنن لطفا. 

چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*از ظهر، تیک گرفته‌م. شست دست چپ‌م هر 4 ثانیه یه تکون کوچیک می‌خوره. خدا رحم کنه.

سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*اینجا فیلت.ره؟

سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: o-:
Share

*مردک بی‌فکر بدون اینکه ذره‌ای راننگی بدونه، نشسته بود پشت فرمون. نه که راه راست رو یواش‌یواش بره. ظریفکاری! رد کردن ماشین از در کوچیک تعمیرگاه با کلی خرت و پرتی که دو طرف در ریخته بودن روی زمین.

خیلی سریع اتفاق افتاد. یهو دنده عقب گرفت. یکی داد زد یواش. یواش. یواااااش. من و مامان دویدیم کنار. برگشتم ببینم چی بود. که دیدم داره می‌خنده. مردی که داد زد یواش، با اضطراب نگاه‌م می‌کرد. راه افتادم سمت‌ ماشین‌ش. هنوز داشت می‌خندید. می‌خواست کم نیاره لابد. شیشه‌ش بالا بود. داد زدم خنده داره؟

با خنده نگاه‌م می‌کرد. بلندتر داد زدم: خیلی خنده داره به نظرت؟ وایسادم بیاد پایین. خنده‌ش روی صورت زشت‌ش خشکید. مامان گفت بیا بریم. ول‌ش کن.

همچنان داد می‌زدم مردک نفهم! غلط می‌کنه وقتی بلد نیست می‌تمرگه پشت فرمون.

توی کوچه که پیچیدیم یه گربه از جلو م پرید رفت. 2 متر پریدم. خیلی هم ترسیدم. مامان خندید. گفتم نگاه کن تو رو خدا. از اون مردک نترسیدم. از یه وجب گربه می‌ترسم. بعد الان دارم فکر می‌کنم مثلا اگه پیاده می‌شد می‌خواستم چه غلطی کنم؟ یقه‌ش رو بگیرم بچسبونم‌ش به دیوار؟ نیشخند

دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*2 تا مغازه‌ن نزدیک هم. صاحب یکی‌شون یه زن میانسال اخمو ئه که همیشه عصبی‌ه و حتی وقتی جواب سلام‌ت رو میده، لبخند عصبی‌ش تشویق‌ت می‌کنه سر ت رو بکوبی به دیوار. با قیافه‌ی جدی، انتخاب‌هات رو محدود می‌کنه. اگه بگی جین میخوام، 3 تا برات میاره می‌چینه جلو ت. اگه نپسندی با بداخلاقی میگه چیز دیگه ندارم. داره‌ها. ولی ذوق‌ش رو نداره.

من زیاد دیده‌م. مثلا رفته‌م داخل یه مغازه‌ای تماشا کنم لباس‌هاش رو. بعد سوال کردم مثلا فلان چیز رو دارین؟ طرف گفته نه اما بیا اینا رو ببین. تازه آوردیم. بعد چند تا چیز جدید نشون‌م داده. در اغلب موارد، یه چیزی خریده‌م اون زمان. حتی اگه خیلی عالی هم نبوده‌ن. و هر دو مون خوشحال و خندون از هم خداحافظی کردیم اما این همیشه اخم داره و خیلی راحت میگه عزیزم چاق‌ه پاهات. دیگه از این بزرگتر نیست شلوار که. یعنی الان هم که لاغر م وقتی رفتم شلوار بخرم، جواب سلام که نداد هیچ، انقد عصبی بود که گفتم ببخشید. توی مود خرید نیستم امشب. خدافظ. اومدم بیرون.

چند تا مغازه اون طرف‌تر یه خانوم میانسال دیگه هست. جوون‌تر از سن‌ش به نظر میاد. همیشه‌ی خدا می‌خنده. با انرژی حرف می‌زنه. خیلی گرم سلام احوالپرسی می‌کنه و بر حسب سلیقه‌ت پیشنهاد میده کدوم لباسا رو دقیق‌تر ببینی.

من و دوست‌م بودیم. من کتون سفید می‌خواستم اما با یه جین کاربونی اومدم خونه. فقط چون خوش‌اخلاق بود و فکر کردم لباس‌ه برای یه خاطره‌ی خوب میشه. قید شلوار سفید رو زدم و ازش آبی خریدم. و اونجا دیگه انتخاب او‌ل‌م خواهد بود. چونه هم نزدم. نوش جون‌ش. ایشالا همیشه دل‌ش خوش باشه و بخنده.خودش تخفیف هم داد بهم.

دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*پاییز، نه فصل عاشقی‌ه و نه فصل عشاق. پاییز، فصل دلتنگی‌های عاشقانه‌ست و فصل عشاق ِ دلتنگ...

دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*دانلود شعور آب از سایت دکتر فرهنگ

دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

نشانی روان‌شناسان و مشاوران دارای پروانه‌ی تخصصی از سازمان نظام روان شناسی و مشاوره جمهوری اسلامی ایران در تهران

 


دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*به یک کتابخانه‌ی عمومی مجهز به سالن مطالعه با تهویه‌ی مناسب نیازمندیم.

یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*مستحضرید که بنده در کل از شیوه‌ی برگزاری خیلی از مراسم در سرزمین عزیزمان خوش‌م نمیاد و فکر می‌کنم خیلیامون انقدر در قید ظاهر و حرف مردم هستیم که حتی لذت جشن‌هامون هم از یادمون رفته.توی فامیل ما مهم‌ترین مساله، لباس شیک، آرایش غلیظ، جواهرات سنگین و ماشینی‌ه که باهاش میری عروسی.

اینکه چقدر فهم و شعور داری یا نداری و پشت‌ت رو بکنی به مردم یا زل بزنی توی صورت کسی که سن مادر ت رو داره و منتظر شی تا اون بهت سلام کنه، حرکت زشتی محسوب نمیشه. ما حتی داشتیم موردی رو که خانواده‌ی پسر، سهم دخترا رو کلا ندید گرفتن و همه رو یک‌جا دادن برای پسر شون خونه گرفتن چون عروس‌شون گفته حاضر نیست بره مستاجری. بعد پسر مذکور، خونه رو فروخته و همه رو خرج یه شب جشن عروسی کرده تا سر میز شام، از کوکوی سیب‌زمینی و نیمرو باشه تا کباب بره.

برای همین، من این فامیل رو دوست ندارم و واقعا باهاشون رفت‌وآمد نمی‌کنم. ختم‌هاشون رو هم تا بشه می‌پیچونم و نمیرم. عروسی که دیگه هیچی.

دیروز یکی از فامیل پدری تماس گرفت و گفت خونه‌تون رو آب و جارو کنید که من میخوام بیام براتون کارت عروسی پسرم رو بیارم. عروسی هم مختلط هست و توی باغ. نمیخوام و خوش‌م نمیاد هم نداریم.

مامان هم گفت بفرمایید.

خسته و داغون از باشگاه اومدم به امید اینکه بدوم برم بخوابم که دیدم نخیر. اصلا راه نداره. دیگه وایسادیم به خرید کردن، جارو، تمیز کردن سرامیک‌ها، شستن آشپزخونه و ظرفای ناهار و میوه و مبل‌ها و اینا. چند ساعتی مشغول بودیم. البته دست‌ش درد نکنه. خیلی وقت بود می‌خواستم یه کم توی تمیز کردن خونه کمک کنم، تنبلی‌م میومد.

خلاصه همه چیز آماده شد و ما نشستیم منتظر که اینها بیان. هی نشستیم، هی نشستیم. نیومدن. مامان به بابا گفت این فامیلای شما چرا ساعت ندارن؟

میگرن‌ش اذیت‌ش می‌کرد اما نمی‌دونست اینها کی میان، نمی‌رفت بخوابه. کلافه شده بود. من هم می‌خواستم برم بیرون. دیدم بعد قرنی اینها میخوان بیان، ناراحت میشن. گفتم ول‌ش کن. یه روز دیگه میرم.

به مامان گفتم مادر من! تقصیر خودتون‌ه. یا بگید فلان ساعت منتظرتون هستیم یا سوال کنید چه ساعتی می‌رسن حدودا؟ حداقل آدم تکلیف خودش رو بدونه.

گفت خب کار دارن و دارن کارت، پخش می‌کنن. من هم دیگه سوال نکردم.گفتم خونه‌ی دختر شون همین خیابون پشتی‌ه. مطمئن باش اونجا ن. موقع برگشت فکر کرده‌ن که برای ما کارت بیارن خوب‌ه.

هیچی دیگه. آخر سر بابا تلفن زد که شما چرا نمیایین؟ گفتن ما خونه‌ی دخترمون هستیم و داریم میاییم. بعد که اومدن، آقاهه توی ماشین موند و خانوم‌ه کارت‌به‌دست بدوبدو اومد و گفت ما توی ترافیک موندیم. الان هم باید بریم. هر قدر گفتم بیایین حداقل یه چای با هم بخوریم، گفت نه به خدا. خیلی کار دارم. عجله دارم.

من هم دیگه اصرار نکردم. رفتن.

یعنی فکر کن کنسلی خواب بعدازظهر، خستگی، اون همه کار، بیرون نرفتن من، همه‌ش به خاطر 2 دقیقه سلام علیک دم در بود. خب چرا میگی آب و جارو کن میخواییم بیاییم خونه‌تون؟ بگو شب 2 دقیقه میام دم در کارت رو میدم و میرم. خیلی کارام مونده.

یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

*با کلی ذوق اومده میگه مریمی می‌دونی چرا مربی همیشه روی تاپ‌هاش سویی‌شرت می‌پوشه؟

- لابد سرد ش میشه. سرمایی‌ه.

- نه بابا. تمام تن‌ش پر خط‌های لاغری‌ه.

گفتم یه جوری میگی انگار آدم کشته. خب چاق بوده، لاغر شده. چی‌ه مگه؟

- آخه من هم روی پاهام خط هست. برای همین هیچ‌وقت شلوارک نمی‌پوشم.

گفتم خب تو هم اشتباه می‌کنی. خط هست که باشه. یعنی میخوای تا آخر دنیا شلوارک نپوشی؟

- یعنی عیب نداره بپوشم؟

گفتم معلوم‌ه که نه.

خوشحال و خندون دمبل‌ش رو برداشت رفت اون سر سالن.

شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

Daisypath Happy Birthday tickers