*اتفاقی از اینجا سردرمیارم. عکس اون گوشه رو می‌بینم. فکر می‌کنم لباساش به تن‌ش قشنگ‌ه. بعد یاد خودم می‌افتم که یه زمانی چقد چاق شده بودم. کاملا ناامید بودم از اینکه روزی دوباره بتونم مث قبل بشم. الان ولی کلی ذوق می‌کنم که بالاخره به وزن ایده‌آل‌م برگشتم. دوباره هر لباسی بپوشم به تن‌م قشنگ‌ه.

پ.ن: والا من اصلا و ابدا خودشیفته نیستم. ولی شما هم 12 کیلو کم کنی، اعتمادبه‌نفس کاذب دست میده بهت به حضرت عباس! مژه

سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*توی خیابون دیدم‌ش. ایستاده بود کنار ماشین‌ش. دو تا مرد جوون روی ماشین‌ش کار می‌کردن. نمی‌دونم چه کار دقیقا. شاید سیستم صوتی می‌بستن. شاید هم کلا کار دیگه‌ای می‌کردن. نمی‌دونم. از ماشین سردرنمیارم. خوش‌اخلاق بود. می‌خندید و حرف می‌زد. اصلا هم ژست و قیافه نگرفته بود.

سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: معروف‌ها
Share

*این درها اسم خاصی دارن؟ عاشق‌شون‌م. خیلی دوست دارم یه روزی یه در یا پنجره شبیه این توی خونه‌م داشته باشم.

سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*از سه نفر هرگز متنفر نباش: فروردینی‌ها، مهری‌‌ها، اسفندی‌ها

چـون بهترین‌ها هستند...

سه نفر را هرگز نرنجان: اردیبهشتی‌ها، تیری‌ها، دی‌ماهی‌ها

چون صادق هستند...

سه نفر را هیچ‌وقت نگذار از زندگی‌ت بیرون بروند: شهریوری‌‌ها، آذری‌‌ها، آبانی‌ها

چون به درد دل‌ت گوش می‌دهند...

سه نفر را هرگز از دست نده: مردادی‌ها، خردادی‌ها، بهمنی‌ها

چون دوست واقعی هستند...

حالا بگید متولد چه ماهی هستید؟

 

سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*از خانوم متاهل پرسید به نظر ت برای یه زندگی چی خیلی مهم‌ه؟

خانوم متاهل گفت اول اعتماد. بعد مسئولیت‌پذیری.

گفتم اعتماد بی‌دلیل؟ از کجا باید بیاد این اعتماد؟

خانوم متاهل گفت آدم میخواد با کسی ازدواج کنه، یک‌شب‌ه تصمیم نمی‌گیره که. 3 ماه، 6 ماه، 1 سال وقت میذاره. طرف‌ش رو می‌شناسه. می‌فهمه میشه بهش اعتماد کرد یا نه.

دختر گفت مردهای الان اصلا قابل اعتماد نیستن. همکلاسی من با کلی التماس و 100 بار خواستگاری رفتن با دوست‌م ازدواج کرد. 3 ماه نشده دیدم‌ش با یه زن مطلقه هم‌سن مامان خودش، می‌رفت و می‌خندیدن. به رو ش آوردم. گفتم اگه زن‌ت رو دوست داری، این کثافت‌کاری‌هات چه معنایی داره. اگه دوست‌ش نداری، اول تکلیف‌ش رو معلوم کن. بعد برو سراغ این کارا. مردها همه بد شده‌ن. حرف هم بهشون بزنی، میگن من دوست دارم آزاد باشم. حس نکنم اسیر م!

خانوم متاهل با دلخوری گفت همه‌شون هم اینطوری نیستن دیگه. رو ش رو برگردوند.

بعد از چند دقیقه رو به دختر گفت تا حالا کسی رو دوست داشته‌ای؟

دختر گفت آره. فقط یه نفر رو. خیلی خیلی دوست‌ش داشتم. اومد خواستگاری‌م. پدر م قبول نکرد. الان هر کس میخواد بیاد خواستگاری‌م، اعصاب‌م داغون میشه. خیلی غصه می‌خورم. نمی‌دونم چی کار کنم؟

گفتم هیچ کاری نکن. مطمئن باش اون آدم الان برای خودش خوش‌ه و اصلا عین خیال‌ش نیست که روزی خواستگاری رفته و جواب منفی شنیده.

خانوم متاهل گفت دقیقا همین‌ه. اگه خیلی براش مهم بود، دوباره میومد خواستگاری.

دختر گفت مردها خیلی خودخواه‌ن. این خودخواهی‌شون حال آدم رو به هم می‌زنه. حتی وقتی عاشق‌ت هستن و اصرار دارن به دست‌ت بیارن، باز به خاطر خودشون‌ه. به خاطر خودخواهی‌شون‌ه.

خانوم متاهل گفت من وقتی همسر م اومد خواستگاری‌م، دفعه‌ی اول گفتم وای وای این چقد جدی‌ه. کی می‌تونه با این مرد زندگی کنه؟ خب خیلی خشن به نظر م اومد اما رد ش نکردم. وقت گذاشتم باهاش بیشتر آشنا شم. کم‌کم دیدم نه. اخلاقای خوب هم زیاد داره.

یه چیزی بهت بگم: اگه مرد خیلی منعطف و مهربون باشه، هرچی گفتی، زود نرم بشه و بگه چشم، باهاش خوشبخت نمیشی چون این مرد کلا قاطع نیست. نمی‌تونه توی این جامعه، گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه. اما وقتی همسر ت خیلی محکم و قاطع باشه، تو خیال‌ت راحت‌ه که آسایش داری همیشه توی زندگی‌، حتی اگه بدونی هر چی بهش بگی، جواب‌ش "چشم" نیست.

دختر گفت درست‌ه امروز بیخودی چند ساعت معطل شدم اما به شنیدن همین یه حرف می‌ارزید.

از جمله‌ی آخر دختر خیلی خوش‌م اومد. هنوز دارم فکر می‌کنم. خانوم متاهل درست می‌گفت یعنی؟

سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*این تویی؟ طبیعتا مخاطب خاص داره!

دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: o-:
Share

*گاهی پیش میاد که میشینم با یکی هم‌سن‌وسال مامان‌م کلی گپ می‌زنم. نمی‌دونم چرا ولی ارتباط برقرارکردن با بزرگتر از خودم برام خیلی آسون‌تره تا گرم گرفتن با هم‌سن‌وسال‌هام.

بعد همیشه مامانای مذکور میگن که یه دختری تقریبا همسن من دارن و همیشه سن من رو 5-4 سال کمتر از چیزی که واقعا هست، تخمین می‌زنن نیشخند بعد با یه آه و حسرتی میگن کاش دختر م مث تو بود. می‌نشست با من حرف می‌زد. نمی‌دونم چرا اینطوری نیست.

بعد من میگم راستش من هم با مامان‌م زیاد حرف نمی‌زنم اینطوری یعنی اصلا کلا توی خونه زیاد حرف نمی‌زنم. بیرون یه جورایی راحت‌ترم.

بعد اونا میگن واقعا؟ و کلی تعجب می‌کنن. و لابد فکر می‌کنن لابد دختر خودشون هم گاهی میشینه با یکی هم‌سن‌وسال مامان‌ش گپ می‌زنه گاهی...

دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی...

دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*قیمت مغز رو یادتون‌ه؟ اون که شوخی بود. اما کلا زن و مرد نداره. بعضیا واقعا انگار قسم خورده‌ن مغز شون رو آکبند تحویل بدن دوباره!

متاسفانه ما ایرانی‌ها درست صحبت کردن و خوب بحث کردن رو بلد نیستیم. سریع از کوره درمیریم و فقط وقتی دل‌مون خنک میشه که حسابی حال طرف مقابل رو بگیریم و تندتند جواب‌ش رو بدیم. گاهی حتی به حرفای طرف فکر هم نمی‌کنیم. هیچ احتمالی نمیذاریم برای اینکه شاید درست بگه. فقط میخوایم کم نیاریم چون کلا حاضرجوابی و بلبل‌زبونی در فرهنگ ما هنر بزرگی محسوب میشه!

چند روز پیش با دوست روان‌شناسی! بحث می‌کردم. یعنی قصد م بحث کردن نبود. یه چیزی نوشته بود. یه عده رو برده بود زیر سوال. من هم گفتم چرا فکر می‌کنی هر کس به شیوه‌ی تو زندگی کنه، کار ش درست‌ه و لاغیر؟

بعد بحث‌مون شد. واقعیت این بود که بابت اثبات حرف‌م قرار نبود بهم مدال بدن اما به نظر م حرف‌ش نه منطقی بود، نه متداول. حالا نپرسید چی بود چون نمی‌تونم بگم. ولی یه سره می‌گفت روش من درست‌ه. خب اون آدم 10 سال از من بزرگتره، سعی کردم یه وقت بی‌ادب نشم وسط بحث. ضمن اینکه اگه حرف‌م 100% منطقی و درست باشه، اگه وسط‌ش عصبی شم و فریاد بزنم، کلا حرف‌م رد میشه. در حالی که بعضیا خیلی به اعصاب‌شون مسلط‌ن. هر حرف غیرمنطقی و نادرستی رو میگن اما با آرامش و خیلی وقتا کار شون هم راه میفته.

متاسفانه من هیچ‌وقت آدم خیلی خونسردی نبوده‌م اما دیگه خیلی هم بی‌اعصاب نیستم. یعنی سعی می‌کنم نباشم. خلاصه بحث یه جوری شد که نباید می‌شد. دیدین بعضیا همه چیز رو به خودشون می‌گیرن؟ مثلا وقتی میگی فلان رفتار ت درست نبود، فکر می‌کنن کل شخصیت‌شون تحقیر شده! در حالی که تو فقط گفتی فلان رفتار ت درست نبود.

درست‌ش هم همین‌ه. که مثلا نگی تو آدم بدی هستی. باید بگی فلان رفتار ت بد بود. من هم اینطوری گفتم اما اون جواب منطقی نداشت برام. قلب‌ش رو گرفت و شلوغ‌کاری درآورد که وای. ناراحت‌م کردی. تپش قلب گرفتم. از این حرفا.

یه همکار داشتم. دقیقا همینطوری بود. مثلا از زیر کار ش جیم می‌شد - و خودش هم می‌گفت از زرنگی‌م‌ه که می‌تونم جیم شم - بعد که به رو ش می‌آوردن و گیر می‌افتاد، یا می‌زد زیر گریه.. یا قلب‌ش رو می‌گرفت.. یا سر ش رو می‌گرفت.. عین این خاله‌خان‌باجیا بود رفتار ش. همه مونده بودن باهاش چی کار کنن. آخر سر هم اخراج شد. خب یعنی چی؟ جای هر جواب منطقی‌ای فقط غش و ضعف می‌کرد الکی.

از اون روز من یاد م موند که با اینجور آدما بحث کردن عملا بی‌فایده‌ست. این شد که در موقعیت مشابه، گفتم اصلا من دیگه با شما بحث نمی‌کنم. جالب‌ه که طرف، کوتاه هم نمیومد. گفت همه‌ی حرفات رو زدی، حالا میگی بحث نمی‌کنم؟ گفتم خب حرفی داری بگو. من گوش میدم. باز شروع کرد کولی‌بازی‌درآوردن. می‌دونم کلمه‌ی بدی‌ه اما دقیقا رفتار ش همینطوری بود. والا روان‌شناس اینطوری ندیده بودم شکر خدا که دیدم!

حالا این که چیزی نیست. یک کاسه‌ی داغ‌تر از آشی پیدا شده، بیکار و فضول. من 2 جمله نوشتم. تا حالا 2 جلد کامنت داده. حالا این‌ش مهم نیست. حرف‌م چیز دیگه‌ای‌ه.

وبلاگ هر آدمی مث دفتر خاطرات‌ش‌ه. بعضی جاهاش قفل داره و خوندن‌ش اجازه میخواد. بعضی جاهاش هم نه. دم دست‌ه و همه می‌تونن بخونن. "می‌تونن" بخونن اما "مجبور" نیستن که. خیلی جالب‌ه که بعضیا انقد بیکار ن که میان نوشته‌های من رو علیرغم اینکه اصلا دوست هم ندارن، می‌خونن. بعد خودشون رو موظف می‌دونن نظر بدن. اون هم چه نظر دادنی! زور می‌زنن با 4 خط کامنت، کلا شخصیت طرف رو از نو بسازن. حالا باز این هم مهم نیست.

متاسفانه ماها شعار دادن‌مون 20 ه! یعنی فقط یه چیزی شنیدیم. هر جا کم میاریم، شلوغ‌ش می‌کنیم که "قضاوت نکن".. "چطور انقد راحت من رو قضاوت می‌کنی؟".. بعد که طرف ساکت شد، خودمون به فراغ دل، هرچی که لایق‌ش هستیم رو سنجاق می‌کنیم به شخصیت دیگران. اگر هم طرف شاکی بشه که "فلانی! خودت هم داری من رو قضاوت می‌کنی!"، جواب میدیم "تو اصلا انتقادپذیر نیستی. جنبه نداری."

اینها همه‌ش از سر بی‌سوادی و فرهنگ پایین‌ه عزیزم! شما نه انتقاد می‌دونی چی‌ه، نه قضاوت. فقط یه چیزی شنیدی. فکر می‌کنی تکرار کردن‌ش خیلی روشنفکرانه و باکلاس‌ه لابد! اما حتی ابتدایی‌ترین اصول‌ش رو توی حرف زدن خودت رعایت نمی‌کنی چون کلا نمی‌دونی جریان چی‌ه.

از اون بدتر اینکه بعضیا جای همدیگه حرف می‌زنن. این میاد میگه چرا به فلانی فلان جور گرفتی؟ اون میاد لیست افتخارات فلان کس رو می‌گیره جلوی چشم‌م، میگه تو چرا این آدم با این دستاوردها رو دوست نداری؟

توضیه می‌کنم جای فضولی کردن و خوندن وبلاگی که دوست‌ش ندارید، وقت‌تون رو بذارید 2 خط کتاب بخونید که حداقل معنی شعارهایی رو که میگین، بدونین. مردم خودشون 6 متر زبون دارن. صلاح باشه، بلدیم با هم بحث کنیم. شما نخود هر آش نباشید. سر تون به کار خودتون باشه.

پ.ن: کامنت‌هایی که مصداق مزاحمت هستن، نخونده پاک میشن. لطفا خودتون رو زحمت ندید. اگر هم مشکل قلبی-عروقی یا ضعف اعصاب دارید، جای بحث کردن با دیگران، یوگا کار کنید. کم‌ترین فایده‌ش این‌ه که مزاحم کسی نخواهید بود.

دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می‌کرد، در نزدیکی صومعه‌ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می‌توانم شب را اینجا بمانم؟»

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب‌هنگام وقتی مرد می‌خواست بخوابد، صدای عجیبی شنید. صدایی که تا قبل از آن، هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده؟ اما آنها به وی گفتند: «ما نمی‌توانیم این را به تو بگوییم چون تو یک راهب نیستی.»

مرد با ناامیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد. چند سال بعد، ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد. راهبان صومعه باز هم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشین‌ش را تعمیر کردند. آن شب باز هم او آن صدای مبهوت‌کننده‌ی عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید.

صبح فردا پرسید که آن صدا چیست؟ اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی‌توانیم این را به تو بگوییم چون تو یک راهب نیستی.»

این بار مرد گفت: «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضر م حتی زندگی‌ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می‌توانم پاسخ این سوال را بدانم، این است که راهب باشم، حاضرم. بگویید چگونه می‌توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند: «تو باید به تمام نقاط کره‌ی زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد؟ و همینطور باید تعداد دقیق سنگ‌های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی، یک راهب خواهی شد.»

مرد تصمیم‌ش را گرفته بود. گفت:‌ « من به تمام نقاط کره‌ی زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید، کردم. تعداد برگ‌های گیاهان دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است و231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد.»

راهبان پاسخ دادند: « تبریک می‌گوییم. پاسخ‌های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می‌توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»

رئیس راهب‌های صومعه، مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود.» مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: « ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»

راهب‌ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد. پشت در چوبی، یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب‌ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد. پشت آن در نیز در دیگری ازجنس یاقوت کبود قرار داشت و همینطور پشت هر دری، دری دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهایت رییس راهب‌ها گفت: «این کلید آخرین در است.» مرد که از درهای بی‌پایان، خلاص شده بود، قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است، متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت‌انگیز و باورنکردنی بود...

اما من نمی‌توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید چون شما راهب نیستید. لطفا به من فحش ندید؛ خودم هم دارم دنبال اون کسی که این رو برام فرستاده می‌گردم تا حق‌ش رو کف دست‌ش بگذارم منتظر

یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*استاد سختگیر فیزیک، اولین دانشجو را برای پرسش فرا می‌خواند و سئوال را مطرح می‌کند: در قطاری نشسته‌اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می‌کند و ناگهان گرم‌تان می‌شود. حالا چه کار می‌کنید؟

دانشجوی بی‌تجربه فورا جواب می‌دهد: پنجره‌ی کوپه را پایین می‌کشم تا باد بوزد.

اکنون پروفسور می‌تواند سوال اصلی را بدین ترتیب مطرح کند: حال که پنجره‌ی کوپه را باز کرده‌اید، در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل می‌شود و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید: محاسبه‌ی مقاومت جدید هوا در مقابل قطار؟ تغییر اصطکاک بین چرخ‌ها و ریل؟ آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعت قطار کم می‌شود؟ و اگر آری، به چه اندازه؟

دهان دانشجو باز مانده بود و قادر به حل این مساله نبود و سرافکنده، جلسه‌ی امتحان را ترک کرد. همین بلا سر بیست دانشجوی بعدی هم آمد که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند.

پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا می‌خواند و طبق معمول، سوال اولی را می‌پرسد: در قطاری نشسته‌اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می‌کند و گرم‌تان می‌شود. حالا چه کار می‌کنید؟

این دانشجوی خبره می‌گوید: کت‌م را درمی‌آوردم.

پروفسور اضافه می‌کند که هوا بیش از این‌ها گرم است. دانشجو می‌گوید خوب ژاکت‌م را هم درمی‌وارم.

پروفسور می‌گوید: هوای کوپه مثل حمام سونا داغ است!

دانشجو می‌گوید: اصلا ل.خت مادرزاد می‌شوم.

پروفسور گوشزد می‌کند که دو آفریقایی نکره و نانجیب در کوپه هستند و منتظرند تا شما ل.خت شوید.

دانشجو به آرامی می‌گوید: می‌دانید آقای پروفسور؟ این دهمین بار است که من در امتحان شفاهی فیزیک شرکت می کنم و اگر قطار مملو از آفریقایی‌های شهوت‌ران باشد، من آن پنجره ی لامصب را باز نمی‌کنم.

یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*1. مدرسه رفتن بی‌فایده است چون اگه باهوش باشی، معلم وقت تو رو تلف می‌کنه، اگه خنگ باشی، تو وقت معلم رو.

2. دنبال پول دویدن بی‌فایده است چون اگه بهش نرسی، از بقیه بد ت میاد. اگه بهش برسی بقیه از تو...

3. عاشق شدن بی‌فایده است چون یا تو دل اون رو می‌شکنی یا اون دل تو رو یا دنیا دل هردوتون رو.

4. ازدواج کردن بی‌فایده است چون قبل از 30 سالگی زود ه، بعد از 30 سالگی دیر.

5. بچه‌دارشدن بی‌فایده است چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه به عذاب‌ه، یا بد از آب در میاد که بقیه از دست‌ش به عذاب‌ن.

6. پیک‌نیک رفتن بی‌فایده است چون یا بد می‌گذره که از همون اول حرص می‌خوری یا خوش می‌گذره که موقع برگشتن، غصه می‌خوری.

7. رفاقت با دیگران بی‌فایده است چون یا از تو بهتر ن که نمیخوان دنبال‌شون باشی یا ازشون بهتری که نمیخوای دنبال‌ت باشن.

8. دنبال شهرت رفتن بی‌فایده است چون تا مشهور نشدی، باید زیر پای بقیه رو خالی کنی ولی وقتی شدی، بقیه زیر پای تو رو خالی می‌کنن.

9. انقلاب کردن بی‌فایده است چون یا شکست می‌خوری و دشمن اعدام‌ت می‌کنه یا پیروز میشی و برای حفظ قدرت مجبوری دوستان‌ت را اعدام کنی.

10. ایمیل فرستادن بی‌فایده است چون یا خوب می‌نویسی که مطلب‌ت رو به اسم خودشون می‌فرستن و حرص می‌خوری یا بد می‌نویسی که مطلب‌ت رو نمی‌خونن و حرص می‌خوری.

یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*از بیرون، صدای دسته‌ی عزاداری میاد. چقد دل‌م گرفته...

یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: محرم امسال
Share

*سرما خورده‌م انگار. دوست ندارم ولو شم! ساعت از 4 گذشته. پاییز و زمستون انگار غروب نداره. الان ظهر ه. یهو شب میشه زبان میرم دوش بگیرم. قصد دارم بعدش برم مسجد. کلا وقتی گیر میدم برم حمام، باید برم. فکر می‌کنم حتما دیر میشه و نمی‌رسم اما باز هم منصرف نمیشم. میرم.

وقتی برمی‌گردم، ساعت 5 دقیقه به 5 شده. قیافه‌م شکل عجله میشه! فکر می‌کنم خوب‌ه عجله داشتی و انقد دل‌ای دل‌ای کردی واسه خودت. سشوار رو می‌گیرم روی موهام. لامصب مگه خشک میشه؟ بی‌خیال میشم. فقط جلو ش رو درست می‌کنم. تندتند لباس می‌پوشم و میرم بیرون. لحظه‌ی آخر توی آینه خودم رو نگاه می‌کنم. معلوم نیست همین الان از حموم پریده‌م بیرون!

خیابونا شلوغ‌ه. شلوغی‌ش رو دوست دارم. مسجد نزدیک خونه‌مون رو رد می‌کنم. خوش‌م نمیاد آشنا ببینم سر نماز. دوست دارم به حال خودم باشم. میرم مسجد دورتره! کلی مامان اونجا هست. فکر می‌کنم چرا همه آرامش دارن و من نه؟ دل‌م برای خودم می‌سوزه. حس می‌کنم ناشکر م. گریه‌م می‌گیره.

نماز که تموم میشه، یه عده میرن. یه عده هم تازه میان برای سخنرانی شنیدن. بلند میشم. سر م گیج میره. میرم تکیه میدم به پشتی. یه پسربچه‌ی کوچولو کنار م نشسته. کتاب فارسی پنجم دبستان جلو ش باز ه. داره رونویسی می‌کنه. مشق‌ش تموم میشه. بهش میگم میشه لطفا کتاب‌تون رو ببینم؟

خجالت می‌کشه. کتاب رو میده دست‌م. یه نگاهی بهش میندازم. هیچ شباهتی به کتاب قدیمی پنجم دبستان نداره. بزرگونه‌تره انگار. حکایت‌هاش دسته‌بندی‌شده‌ست. حکایت "تو نیکی می‌کن و در دجله انداز" رو می‌خونم. - البته متن اون کتاب، خیلی ساده تر بود مسلما - دوست دارم بقیه‌‌ی حکایت‌ها رو هم بخونم اما وقت‌ مناسبی نیست.

کتاب رو دودستی می‌گیرم جلو ش: خیلی ممنون. خجالت می‌کشه. کتاب رو می‌گیره میذاره توی کیف‌ش. فکر می‌کنم چقد خوب‌ه یه بچه‌ی کوچولو توی خونه باشه. خونه‌ای که تو ش همه بزرگ‌ن، یه جوری‌ه. حتما حکمت بچه‌دار شدن آدما همین‌ه. وگرنه می‌شد آدما مث درخت، از زمین سبز شن مثلا.

ولی بچه‌ها که توی هر خانواده‌ای به دنیا میان، هم برای پدر و مادر تنوع‌ن، هم پدربزرگ و مادربزرگ. کلی لقب میدن به همه. یکی میشه خاله، یکی عمو. دست به دست می‌کنن‌ش و قربون صدقه‌ش میرن.

دل‌م می‌سوزه برای بچه‌های کارمند. کاش همه انقد وضع مالی‌شون خوب بود که حداقل تا بزرگ شدن بچه‌هاشون مجبور نشن بسپارن‌شون مهد. هم مادرها آرامش داشتن، هم بچه‌ها.

یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: محرم امسال
Share

*به نظرم یکی از مهم‌ترین فاکتورهای آرامش این‌ه که آدم هر وقت هر کار دل‌ش بخواد، بتونه انجام بده. مثلا بتونه تا هر وقت دل‌ش میخواد بخوابه یا هر ساعتی فیلم خوبی داره تی‌وی، بشینه ببینه، بتونه بدون نگرانی بره باشگاه ورزش کنه یا شب تا دیروقت بیدار بمونه و کتاب بخونه.

روزی که استعفا دادم، حال خیلی بدی داشتم. می‌دونی؟ سر کار رفتن خیلی سخت‌ه. باید همیشه صبح زود بیدار شی. من هم که مالیخولیایی! صبح‌های زود، حس خیلی بدی دارم. دقیقا می‌تونم بشینم حسابی گریه کنم. وقتی سر کار میری مجبوری ساعت‌ها یه جا بشینی. حس می‌کنی مفید هستی چون داری کلی کار انجام میدی اما خبری از ناهار خوردن با آرامش یا دراز کشیدن بعدازظهر نیست. بعضی وقتا دوست داری بری قدم بزنی یا خرید کنی اما کار ت طولانی میشه و فقط می‌رسی بری دوش بگیری و بخوابی. اما اینکه بیمه و بازنشستگی خواهی داشت، خوب‌ه. اینکه هر ماه حقوق داری و می‌تونی چیزایی رو که دل‌ت میخواد با پول خودت بخری، خوب‌ه.

مث همه‌ی چیزای دیگه هم خوبی داره، هم بدی. ولی اینکه کلا خوب باشه یا بد، خیلی بستگی داره به همکارای آدم.

2 سال بیشتر ه دیگه سر کار نمیرم اما هیچ‌وقت با بی‌خیالی برای خودم ول نگشته‌م. واقعا نمی‌دونم چرا. گاهی به خودم میگم همه توی این سن یا کار می‌کنن یا درس می‌خونن یا هر دو ش یا سر شون به بچه‌داری گرم‌ه. توی خونه نشستن و عمر تلف کردن هم شد کار، مریمی؟!

ولی هر وقت میخوام یه اقدام جدی کنم برای کار، یا حتی بشینم یه دعای حسابی بگم برای کار، یادم میاد که وااای باز باید هر روز صبح زود بیدار شم و سر چند ساعت مرخصی استحقاقی با 100 نفر چونه بزنم ناراحت کلا هم خدا رو میخوام، هم خرما رو که ظاهرا نمیشه.

برای من یه تغییر لازم‌ه. یه برنامه. یه اجبار. یه چیزی که در بلندمدت به نفع‌م باشه. نمی‌دونم. دل‌م یه‌جوری‌ه. حس خوبی ندارم. اصلا کلا دل‌م گرفته. بهانه می‌گیره...

یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*عکس پایین مد نظر است!

پ.ن: برای دیدن منبع عکس، رو ش کلیک کنید. هر کی کامنت بذاره چرا منبع رو ذکر نکردی، هر چی ببینه از چشم خودش دیده! آیکون مریمی بی‌اعصاب مارگزیده!

شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*سال‌ها پیش یه مجله‌ی زردی بود که خاله جان عمدا می‌خرید. من و سیستر و دخترخاله‌ها دور هم می‌نشستیم و می‌خوندیم و می‌خندیدیم. یه قسمتی داشت به اسم بر سر دو راهی! یه جوری بود که مثلا باید باور می‌کردی اون ستون، نامه‌ها و نوشته‌های مردم‌ه. اما خیلی وقتا دقیقا تابلو بود که نویسنده‌شون فقط خواسته یه چیزی بنویسه و ستون رو پر کنه. بعد هم مشاور بیاد 4 کیلو نصیحت کنه و تموم.

الان بعضی وبلاگ‌ها دقیقا شده‌ن همون ستون بر سر دو راهی. یا نوشته‌ن من هوو ی کسی هستم. یا نوشته‌ن زن دوم هستم. یا دیگه خیلی شیک باشن، با فامیل شوهر یا شوهر قبلی‌شون درگیر ن.

قدیما خیلی بد بود کسی هوو و زن دوم باشه. الان شده باعث افتخار؟ متفکر به نظرم هیچ زن عاقلی رضایت نمیده شوهرش بره دوباره ازدواج کنه. اگه به اجبار رضایت بده هم دیگه اسم‌ش رضایت نیست. بعد فکر کن یه مردی یواشکی چند تا زن داشته باشه. یا اصلا علنی‌ش کرده باشه. چی‌ش قشنگ‌ه که اون همه لایک و کامنت دارن اینجور وبلاگ‌ها؟

فقط دوست دارم بدونم اونایی که برای چنین وبلاگ‌هایی کامنت میدن و لایک می‌زنن، اگه بفهمن اون زن، هووی خودشون‌ه، چه شکلی میشه قیافه‌شون؟

البته شاید هم کلا دروغی بیش نباشه نوشته‌هاشون. این روزا دست چند تا دروغگوی بلاگر یا بلاگر دروغگو برام رو شده. دیگه از هیچی زیاد تعجب نمی‌کنم راستش.

شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*این پست جوگیریات، این رو یادم آورد! چاق بودم اینجا البته.

جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*کلا شیوا بلوریان رو دوست ندارم. فقط عکس هدر بلاگ‌ش قشنگ‌ه به نظر م.

جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: معروف‌ها
Share

*از جلوی تی‌وی رد میشم. گوشه‌ی تصویر نوشته "راستش را بگو". اسم یه سریال‌ه. لعیا زنگ.نه رو می‌بینم با آرایش کامل و لاک صدفی تقریبا. مقنعه‌ی رنگی و چادر. نشسته روی مبل. تکیه داده. پا ش رو انداخته روی پا ش و با عشوه‌های مشمئزکننده‌ی خاص خودش داره سخنرانی می‌کنه. ظاهرا توی فیلم، نقش یه استاد دانشگاه رو بازی می‌کنه.

والا هرچی فکر می‌کنم، هیچ استادی توی دانشگاه ما اینطوری آرایش نمی‌کرد - هرچند بچه‌ها با قیافه‌های فضایی میومدن اصلا - و اساتیدی که چادر می‌پوشیدن، نه تنها آرایش نمی‌کردن، بلکه اینطوری چادر شون دکوری نبود و مدام باد ش نمی‌دادن! خیلی دل‌م میخواد بدونم این تیپ لعیا زنگ.نه دقیقا چه معنایی داره؟

مدل آرایش عروس‌ه؟ مدل آرایش مناسب اساتید ه؟ در راستای ترویج فرهنگ چادر پوشیدن در دانشگاه‌ه؟ میخواد بگه چادری‌ها هم می‌تونن زیبا! به نظر برسن؟ یعنی چی واقعا؟ متفکر

پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*جدیدا به آقایون مجری کانال‌های مختلف تی‌وی دقت کردین؟ اکثر شون آستین پیرهن و کت‌شون رو طوری میدن بالا که ساعت مچی‌شون کاملا مشخص باشه. والا نمی‌دونم این حرکت یعنی چی؟

یه مدت ساعت‌ها توی دست راست‌شون بود. سیستر گفت ساعت اسپرت رو دست راست میندازن، ساعت شیک و رسمی و مجلسی رو دست چپ! الان ولی کلا یه طوری می‌شینن که حتما ساعت مچی‌شون معلوم باشه. حالا از کی یاد گرفتن، خدا می‌دونه.

پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*وقتی رو مریخ وایسی، زادگاه‌ت زمین رو این‌قدی می‌بینی. قد یه نقطه‌ی ریز که باید کلی دقت کنی تا وسط آسمون گم‌ش نکنی.  

این عکس رو مریخ‌نورد اسپیریت، یه ساعت قبل طلوع خورشید، از روی سطح مریخ گرفته.

اون نقطه‌ی کم‌رنگ در وسط تصویر ماییم.  همه‌ی ما! ‏


پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع:
Share

*همیشه فکر می‌کردم آدمایی که یه جورایی مشکل! دارن، خیلی مشخص‌ن. یعنی فکر می‌کردم انقد با بقیه فرق دارن که تشخیص‌شون کار خیلی آسونی‌ه. الان می‌بینم نه. کم نیستن آدمایی که یه جورایی اختلال شخصیت دارن اما باید یه کم بهتر بشناسی‌شون تا بفهمی چی‌ به چی‌ه.

بعضیا هم هستن که مشکل‌شون اختلال نیست، فقط دروغگو ئن. لذت می‌برن از دروغ گفتن. شاید این هم یه اختلال باشه. شاید هم نقص تربیتی و فرهنگی‌ه بیشتر.

یادم‌ه سال‌ها پیش یکی از بلاگرها بود که بلاگ پرطرفداری داشت. من هیچ‌وقت نمی‌خوندم نوشته‌هاش رو و اصلا نمی‌شناختم‌ش و در واقع با خبری که یکی از بچه‌ها درباره‌ش نوشته بود، باهاش آشنا باشم. ماجرا از این قرار بود که این خانوم مدت‌ها می‌نوشته و کلی هم دوست و کامنت‌گذار و طرفدار داشته - فکر کنم بیشتر شعر می‌نوشت - بعد یه روز نوشته که بله! همه‌تون سر کار بودید و من مرد هستم و اسم‌م فلان هست و غیره.

دخترایی که باهاش دوست بودن به صورت مجازی، خیلی شوکه شده بودن و حال‌شون بد بود و بعضیا هم فحش دادن و از این کارا.

یا مثلا یکی دیگه بود که کلی از خواستگارهاش نوشت و ازدواج با یکی‌شون. با تمام جزئیات. یعنی چند تا شخصیت رو معرفی کرد و شخصیت‌پردازی کاااامل. بعد یه جای داستان کم آورد. بچه‌ها بند کردن که عکس بذار از خریدها ت و خونه‌تون و غیره. خب نوشته رو میشه جعل کرد و دروغ نوشت اما جور کردن عکس خیلی سخت‌تر ه. شاید هم داستان کم آورد برای سرهم‌بندی. نمی‌دونم. خلاصه یه روز در اومد که شوهر م دوست نداره زندگی‌مون رو منتشر کنم روی نت. فلذا خداحافظ!

می‌دونم حالا میگید خب شاید واقعا اینطوری بوده. راستش من آدمی نیستم که بلاگ‌ها رو خیلی با جزئیات بخونم و حفظ شم - اما خیلیا رو دیده‌م که مثلا دقیق یادشون‌ه راجع به فلان چیز، فلان وقت چی نوشته بودم - اما بلاگ این آدم رو به دلایلی دقیق می‌خوندم و راستش رو بخوام بگم، دروغای خیلی شاخداری می‌نوشت بعضا. یعنی با عقل سلیم، جور در نمیومد اون حرفا.

جالب‌ه که خواننده‌های دائمی‌ش بعضا به رو ش آورده بودن متناقض‌گویی‌هاش رو. و اون در جواب، فقط کولی‌بازی درآورده بود بدون یک جمله توضیحی که بشه باهاش 4 نفر رو - دور از جون شما - خر کرد!

من خودم واقعا توقع ندارم هر کس هر چی توی زندگی‌ش اتفاق میفته، بدوبدو بیاد روی بلاگ بنویسه اما آدم باید خیلی خلاق باشه که یه سره دروغ ببافه. نه؟ البته این آدم‌ها رو گاهی توی دنیای واقعی هم دیده‌م. البته اونها زودتر لو رفتن همیشه.

پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*اینجا

پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*گفت مریمی! من که خواهر ندارم. دوست صمیمی هم ندارم. تو بهم آرامش میدی. مسج‌هات رو که می‌بینم، باور ت نمیشه چقدر حال‌م خوب میشه.

بعد، کلی حرف زدیم. درباره‌ی سیسمونی بچه‌ش مثلا.

گفتم می‌دونی؟ من واقعا اعتقادی به خیلی از رسم‌ها ندارم. مثلا هیچ‌وقت نرفتم جهیزیه‌ی کسی رو تماشا کنم. حتی صمیمی‌ترین دوست‌م. به نظرم وسایل خونه‌ی دیگران، دیدن نداره. مگه اینکه کسی خودش دوست داشته باشه بری فلان وسیله‌ای رو که با ذوق خریده، بهت نشون بده. سیسمونی هم همینطور. بچه مال هر کی هست، وسایل‌ش رو هم می‌خره. مگه بچه رو از خونه‌ی مادر ت آوردی که حالا وسایل‌ش رو مادر ت بخواد بخره؟

گفت من هم مث تو فکر می‌کنم اما یه چیزی میگی. نمیشه. حالا ایشالا توی موقعیت‌ش باشی، می‌بینی که نمیشه. فامیل شوهرم چی میگن؟

دوست نداشتم باهاش بحث کنم الکی. گفتم آره. به موقعیت، بستگی داره.

ولی به نظرم واقعا بعضی رسم‌های ما خیلی بی‌معنی‌ن. یعنی چی آخه؟ دو نفر میخوان بچه‌دار شن. بعد مادر دختر بره تا سن 7 سالگی هرچی بچه ممکن‌ه لازم داشته باشه، بخره و بار کنه بیاره بچینه توی اتاق نوه‌ی نیومده‌ش و بقیه هم صف بکشن تماشا کنن؟

جالب‌ه که هرچی می گذره، جای اینکه متحول شیم و هب‌روزتر فکر کنیم، فقط چشم‌وهم‌چشمی‌مون بیشتر میشه. که مثلا همه چیز رو خارجی بخریم و مارک‌دار باشه و فلان.

حالا درست‌ه که همه برای نوه‌شون هدیه یا سوغاتی می‌برن به هر حال اما فرق داره با اینکه فامیل شوهر متوقع باشن و منتظر، تا ببینن پدر و مادر عروس‌ش چی میارن برای سیسمونی!

هر چی فکر می‌کنم نمی‌فهمم این سیسمونی از کجا اومد دیگه؟! وقتی چیزی رو دوست نداری، نمی‌پسندی، به نظر ت غلط‌ه،

چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*فقر این‌ه که ۶ تا النگو توی دست‌ت باشه و ۴ تا دندون خراب توی دهن‌ت.

فقر این‌ه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه‌ای پسر وسطی‌ش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات قهرمانان وطن‌ت رو ندونی.

فقر این‌ه که وقتی کسی ازت می‌پرسه در ۲ ماه اخیر، چند تا کتاب خوندی، برای پاسخ دادن، نیازی به شمارش نداشته باشی.

فقر این‌ه که کلی پول بدی و یه عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی‌خری تا فایل پی‌دیاف ش رو مجانی گیر بیاری؛

-فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی.

فقر این‌ه که ماشین ۱۰۰ میلیون تومنی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی.

فقر این‌ه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه‌ات جرات نکنه از ترس‌ت بهت بگه که بر حسب اتفاق، قاب عکس مورد علاقه‌ات رو شکسته.

فقر این‌ه که ورزش نکنی و به جا ش، برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری.

فقر این‌ه که تولستوی و داستایوفسکی و دکتر چمران و امیرکبیر و ... برات چیزی بیش از یک اسم نباشند.

فقر این‌ه که کتابخونه‌ی خونه‌ات کوچک‌تر از یخچال‌ت (یخچال‌هات) باشه.

چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*هر روز بیشتر از قبل بهم ثابت میشه اکثر آدما ارزش ندارن براشون وقت بذاری. حقیقت تلخی‌ه.کلا نباید دیگران رو خیلی جدی بگیری. یه روزی می‌فهمی هیچ‌وقت خوب نمی‌شناختی‌شون. رفتار آدم‌ها رو باید توی موقعیت دید. و متاسفانه اکثر آدم‌ها ناامیدکننده‌ن.

میخوام کمتر مهربون باشم.

چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*3 ساعت توی بارون و تاریکی راه رفتم. صحنه‌ش رو تصور کنید دیگه.

سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*خودش رو خیلی لوس کرد برای مربی. وقتی رفت، مربی هنوز داشت چپ‌چپ نگاه‌ش می‌کرد با ریشخند. بعد برگشت سمت ما. گفت جای اینکه خودش رو برای دوست‌پسر ش لوس کنه، میاد اینجا عشوه میاد. حالا اون هم انقدرا تحویل‌ش نمی‌گیره‌ها. من نمی‌دونم مردم پیش خودشون چی فکر می‌کنن؟ روزی 20 بار طرف می‌...رینه بهش. بعد اینجا که میاد، باشخصیت میشه منتظر

سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*موبایل‌ش رو آروم گرفتم طرف‌م. مامان داشت آماده می‌شد برن بیرون بعد قرنی. یه متن فارسی طولانی بود. فکر کردم تبلیغ‌ه. مث تخفیف فروشگاه‌ها. طرح‌های پیامکی. اوایل متن رو رد کرده بود. یه اسم دیدم.. تشییع.. بهشت زهرا.. بیست و سوم.. میشه فردا.. برگشتم روی اسم.

مغز م کار نمی‌کرد. آروم سر م رو بلند کردم. کی‌ه این اسم؟

بابا آروم فامیلی شوهر ش رو گفت. یادم اومد. انقد خانوم فلانی صدا ش زده بودیم، اسم و فامیل خودش رو یادم نمی‌موند.

هنگ کردم. سیستر، هفته‌ی پیش وقتی رفته بود جواب آزمایش خودش رو بگیره، خیلی اتفاقی همین خانوم فلانی رو با پسر ش توی بیمارستان دیده بود. نرفته بود جلو. گفت فکر کردم شاید بهتر باشه ندونه من دیدم‌شون اونجا.

شاید هم چون به خواستگاری پسر ش جواب منفی داده بود، جلو نرفت که دوباره ناراحت نشن.

پرسیدیم حال‌ش چطور بود؟

سیستر بغض کرد. گفت خیلی بد. نتونسته بود چادر سر ش کنه دیگه. مانتو تن‌ش بود. خم راه میومد. پسر ش دست‌ش رو گرفته بود.

وقتی بچه بودم فکر می‌کردم 50 و خورده‌ای سال یعنی خیلی پیر. الان می‌بینم چشم به هم می‌زنی، نییییییییییییم‌ قرن از عمر ت گذشته اما واقعا انگار فقط یک چشم به هم زدن بوده.

زن توداری بود. آدمی نبود که از دردهاش بناله. خیلی خونسرد درباره‌ی مریضی‌ش حرف می‌زد. راجع به عمل‌هاش. شیمی‌درمانی‌هاش. مگه میشه آدم غصه نخوره از بیماری و درد و رنج؟ ولی هیچ وقت ندیدم اظهار ناراحتی کنه.

خودش با خودش شوخی می‌کرد. که از مو شستن راحت شده‌م. کلاه‌گیس خریده‌م از موهای خودم خوشگل‌تر. چند تا رنگ مختلف. میرم حموم. لیف رو از سر تا پا م می‌کشم. زود میام بیرون و با یه کلاه‌گیس خوشگل برای خودم می‌چرخم.

اینطوری می‌گفت بچه‌هاش غصه نخورن. شوهر ش هم که ظاهرا زیاد خودش رو ناراحت نمی‌کرد.

راستش فکر نمی‌کردم بمیره! اون هم انقدر زود. همین هفته‌ی پیش سیستر دیدش. همیشه دعا می‌کردم حال‌ش خوب شه. حداقل بدتر نشه. نمی‌دونم چطوری شد واقعا. باور م نشده هنوز. انگار همین دیروز بود اومده بودن اینجا. گفت خسته شده. خواست بره دراز بکشه. با مانتو و روسری دراز کشید روی تخت سیستر.

من اینجور موقع‌ها نمی‌دونم چی بگم. خودش آروم گفت مریمی همه‌ی موهام ریخته. ابروهام هم ریخته بود اما دراومده یه کم. بقیه‌ش رو هم مداد کشیدم. برای همین پر به نظر میاد. موهای سر م تازه یه کم دراومده. جلوی روسری‌ش رو داد عقب. موهاش 1 میلی‌متر بود شاید.

لال شده بودم. نمی‌دونستم چی بگم. گفتم سخت‌ه. ایشالا زود خوب میشید.

لبخند زد.

حالا اون آدم دیگه نیست. نمی‌دونم چطوری به مامان بگم. می‌دونم غصه می‌خوره. می‌دونم خاله‌م حال‌ این خانوم رو می‌پرسه ازمون. حال مامان دوست سیستر رو هم.

به من باشه دروغ میگم به خاله. چطوری راستش رو بگم. من هم جای خاله بودم فکر می‌کردم مریضی ما یکی‌ بوده. وقتی اون 2 تا فوت شدن، سومی من‌م.

راستش یک ماهه دیدن خاله‌م نرفتم. به خدا دیگه اعصاب‌م نمی‌کشه. خب اگه آدم قراره بمیره، راحت بمیره. چه می‌دونم. سکته کنه مثلا. توی خواب بمیره. چرا سرطان؟ چرا شیمی‌درمانی؟ چرا زشت بشه؟ چرا محتاج این و اون شه؟ چرا هی عمل کنه و تیکه تیکه شه؟

تنها نشسته بودم وسط خونه. زار می‌زدم. صدای زنگ اومد. بلند شدم آیفون رو جواب دادم. همسایه‌مون بود. گفت مریمی در رو باز کن. اشک‌هام رو پاک کردم. به زور، لبخند زدم. حسابی باهاش احوالپرسی کردم. گفتم مامان‌م رفته بیرون. خیلی تعارف کردم بیاد داخل. نیومد. گفت برات لبو آوردم. روی ظرف رو با فویل پوشونده بود. خداحافظی کرد و رفت.

گرمی ظرف، حال‌م رو بهتر کرد. انگار منجمد شده بودم. فکر کردم زن‌ها گرمای زندگی‌ن. خونه بدون زن‌ها مث گورستان میشه.

دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*هرگز خودتان را برای من لوس نکنید. حوصله‌ی این مسخره‌بازی‌های کودکانه را ندارم. فقط یادتان باشد اگر بیرون رفتید، در را پشت سر تان ببندید و دیگر هرگز بازنگردید. ما همیشه یکی بهتر از شما برای خودمان پیدا می‌کنیم. جایتان خالی نمی‌ماند. خیال‌تان تخت!

یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*به نظر م خدا بعضیا رو خیلی دوست داره. شاید چون استحقاق این رو داشته‌ن که شامل لطف خاص خدا بشن. این آدم‌ها می‌تونن هر کسی باشن. کسی که برق رو اختراع می‌کنه و تا دنیا، دنیاست همه از این موهبت بهره‌مند میشن. کسی که دارویی رو می‌سازه. کسی که اختراعی می‌کنه. حتی کسی که داستان کمدی می‌نویسه و مردم یک کشور رو شبی 40 دقیقه می‌خندونه لبخند

یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*جالب‌ه برام...

یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: درس و مشق
Share

*یه مدیر داشتیم. دیده بود رییس شرکت، عرضه‌ی اداره‌ی امور رو نداره. نشسته بود 4 تا کتاب مدیریت خونده بود. بعد رفته بود برای رییس شرکت بارها سخنرانی کرده بود که به من اختیارات بده چنین و چنان می‌کنم. طرف هم از خدا خواسته، کار رو سپرده بود دست این تحفه.

جناب تحفه در بدو ورود گفت آدم‌ها باید تغییر کنن. وقتی وضعیت شرکت مناسب نبوده، یعنی آدم‌های مناسبی در جاهای مناسب نبوده‌ن! این جمله فقط 3 ثانیه قشنگ ه اما بعد، هر عقل سلیمی می‌فهمه که اینطوریا هم نیست. یکی دراومد که جناب تحفه! شما بیا و سیستم مدیریتی شرکت رو تغییر بده. شرح وظایف هر کس رو متناسب با برنامه‌هات تغییر بده. بعد ببین کار، درست انجام میشه یا نه. همه که دست و پا چلفتی نیستن. اگه نشد، اون وقت کارمندها رو جابه‌جا کن.

جناب تحفه در جواب فرمودن من وقتی برای تلف کردن ندارم. آدمای قبلی رو کلا حذف می‌کنم و آدم‌های کاربلد میارم. یکی دراومد که مگه اخراج کردن نیروها الکی‌ه؟ نمیشه آدم یهو به یکی بگه خوش ندارم از فردا بیایی سر کار!

تحفه خان فرمودند من اینطوری نمیگم که کسی نتونه بره از دست‌م شاکی شه. اما طوری برخورد می‌کنم که خودشون بفهمن برن، بهتره براشون. بدین ترتیب تحفه خان در مرحله‌ی اول، پاکوبان و فریادزنان وارد سالن شد و خیلی شلوغ‌ش کرد. توی هر اتاقی 4 تا دستور داد و هفته‌ی بعد هم همه رو منتقل یه طبقه‌ی دیگه. بنایی و نقاشی راه انداخت و واحدهای کنار هم رو یکی کرد و گفت شکل ساختمون، عامل مهمی در پیشبرد کار ه. ضمن اینکه وقتی شکل و شمایل دفتر کار عوض شه، آدم‌های قدیمی رو راحت‌تر میشه گذاشت سر جای جدید یا کلا حذف‌شون کرد.

بدین ترتیب، دفتر کار خیلی‌ها تقدیم کاربلدهای تازه‌وارد شد که اصلا دوستان قدیمی جناب تحفه نبودن! و همگی از طریق اطلاعیه‌ی چاپ شده در روزنامه و بعد از مصاحبه اومده بودن. قدیمی‌ها موندن بی‌کار. یعنی از صبح که میومدن، نه کاری برای انجام دادن داشتن، نه جایی برای مستقر شدن. تک‌تک احضار شدن اتاق تحفه خان و توجیه شدن که بهشون نیازی نیست و اگر میخوان بمونن باید مثلا فلان سمت رو بپذیرن. کلا هم تحفه خان خیلی زبون‌باز بود و با 4 تا جمله بهشون می‌فهموند که بهتره برن!

خیلی‌ها رفتن. شما هم باشی، شاید اول مقاومت کنی و سعی کنی هماهنگ شی. بعد که ببینی عمدا دیده نمیشی، برات جایی رو در نظر نمی‌گیرن، ازت کاری نمیخوان انجام بدی، می‌فهمی نمی‌تونی بمونی دیگه.

نگهبان موند و منشی و آبدارچی و چند تا کارمندی که یا استخدام رسمی اونجا بودن یا پررو تشریف داشتن، مثل بنده!

تحفه خان برای حذف نامبردگان به روش های دیگه ای متوسل شد مثلا تلاش برای فرستادن نیروهای رسمی به شهرستان. با این توجیه که فقط اونجا به شما نیاز هست. یا استعفا میدی یا میری کار رو انجام میدی. اینکه خانواده ت اینجا ن و زندگی ت اینجاست هم مشکل من نیست.

طرف درمیومد که ای بابا! کار همیشگی‌م رو خودم انجام میدم. تو نیروی کاربلد تازه وارد ت رو بفرست شهرستان. جواب میومد که من مدیر م یا تو؟ نمیشه!

به من هم طبق اعتراف صریح خودش، 3 برابر معمول کار می سپرد که تا شب تموم نمی‌شد. فکر می‌کرد بالاخره روزی من هم خسته میشم و میرم.

البته خوش‌ش میومد از پررویی و پشتکار من. اما واقعا خیلی اذیت می‌کرد. خدا ازش نگذره.

دردسر تون ندم. از همون اول، برای همه سوال شد که این آدم چطور همه‌ی قدیمی‌ها رو سه‌سوت تار و مار کرد؟ کی‌ن این نیروهای کاربلد ش که قیمت هر کاری رو چند برابر حد معمول حساب می‌کنن با شرکت؟ اصلا چقدر منفعت داره مدیر بودن براش؟

خلاصه رفتیم توی کار حساب و کتاب! یعنی چه جاصوثی‌!ها که من نکردم برای کله پا کردن‌ش. فکر کردم این که برای من، شغل دائم نمیشه. دیر یا زود من هم اخراج‌م. پس تا هستم، انتقام بقیه رو بگیرم. البته تنها نبودم. چند نفر بودیم. آمار دزدی‌های تحفه جان رو دودستی تقدیم رییس شرکت کردیم. اون هم دم تحفه خان رو گرفت و پرت‌ش کرد بیرون.

البته من جای رییس بزرگ بودم، تحفه‌خان رو پول درست می‌کردم تا دیگه هوس دزدی به سر ش نزنه. حالا چرا رییس شرکت این کار رو نکرد، خدا می‌دونه.

القصه.. یه روز تحفه‌خان وارد بخش حسابداری شد محض گند زدن به روال طبیعی اونجا که روز روز ش هم هیچ‌ کار شون طبیعی و منظم نبود شکر خدا. یکی از کارمندا زیر لب محض خنده به اون یکی گفت مواظب جیب‌هات باش! تحفه خان اومد!

خب به هر حال اونها کار شون حساب و کتاب بود و خیلی زودتر از من گیج، فهمیده بودن دنیا دست کی‌ه. تحفه‌خان شنید. ظاهرا اونجا به رو ش نیاورده بود اما توی جمع ما تعریف کرد. گفت بچه‌های حسابداری اینطوری گفته‌ن. البته از فلانی - کسی که این حرف رو زده بود - واقعا توقعی نمیشه داشت. کسی که هر روز با یه کیسه داروی افسردگی میاد سر کار، همین‌ه دیگه. چرت و پرت هم میگه.

بعد هم خندید. دوستان کاربلد ش هم خندیدن. من نخندیدم. وقتی همه ساکت شدن، گفتم فلانی افسرده‌ست؟ گفت آره. نمی‌دونی مگه؟

گفتم شما از کجا می‌دونین؟

- خودش گفت.

گفتم واقعا فلانی اومده گفته تحفه خان من افسرده شده‌م و دارو می‌خورم؟

- به من که نگفته اما به همکارا ش گفته. اونها هم به من گفته‌ن. حالا منظور ت چی‌ه؟

گفتم منظورم این‌ه که شما می‌دونین مردم ما نظر مثبتی راجع به مصرف داروهای اعصاب و روان ندارن. برای همین جلوی همه گفتین فلانی یه کیسه دارو داره. چرا با آبرو ش انقدر راحت بازی کردین؟ شاید اون دوست نداشت من نوعی بدونم دارو مصرف می‌کنه. مگه به من مربوط‌ه زندگی خصوصی اون؟

گفت اون تحت تاثیر دارو این حرفا رو زده! من داروهاش رو می‌دونم چی‌ن. با خودش حرف زدم درباره‌ی داروهاش.

گفتم ولی من سواد داروشناسی ندارم. اما حرف شما باعث شد دید من ناخودآگاه عوض شه به این آدم. فکر نکنم راضی باشه از ما.

تحفه‌خان هیچی نگفت. کلا من خیلی رک جواب‌ش رو می‌دادم. می‌دونست چیزی برای از دست دادن ندارم. زبون درازی هم دارم. بهش هم فهمونده بودم خود رییس شرکت، معرف‌م بوده. کارمند زیادی خوبی هم بودم. برای همین کلا زیاد باهام بحث نمی‌کرد.

الان سال‌ها از اون روزها گذشته. اما گاهی که یاد کارهاش میفتم، منزجر میشم از پول. که باعث میشه بعضیا انقدر پلید شن. دارم فکر می‌کنم اگه روزی این آدم ناچار شه داروی اعصاب و روان مصرف کنه، دل‌ش میخواد مردم درباره‌ش بگن تحفه خان یه کیسه داروی اعصاب همراه‌ش‌ه همیشه؟ دوست داره با خفت از محل کار ش بیرون‌ش کنن؟ دوست داره پول‌ش رو بخورن و بهش وعده‌های دروغ بدن؟

بدجنسی‌ه اما گاهی میگم کاش سر ش بیاد تا بفهمه چقدر دل مردم رو سوزونده. بفهمه آدما می‌تونن کار دیگه‌ای پیدا کنن اما نمی‌تونن خورده‌های شخصیت‌شون رو از زیر پای مردم، جمع کنن...

یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*خیلی بد م میاد از کار بی حساب و کتاب. مثلا فکر کن یه قصه‌ی خیلی جالب رو شروع کنی. هی شخصیت اضافه کنی. هی بنویسی. هی بنویسی. یه کارگردانی هم فیلم‌ش رو بسازه. هی بازیگر بیاره. هی بازیگر بیاره.

بعد کم‌کم توی نوشتن بقیه‌ی قصه بمونی. کارگردان هی فیلمبرداری رو عقب بندازه. هم‌زمان مردم دارن هر هفته دی‌وی‌دی‌ش رو می‌خرن و منتظر بقیه‌ی داستان هستن.

مونده‌ای حالا چی کار کنی با این همه شخصیت؟ قصه رو چطوری تموم کنی؟ شخصیت‌ها رو میندازی به جون هم. یکی‌شون رو توی خیابون می‌کشن. بعد بیننده می‌مونه چرا و چطور؟! یکی دیگه‌شون اتفاقی توی یه جر و بحث ساده با همسر ش کشته میشه. جسد ش رو غیب می‌کنی! بعد می‌مونی حالا که طرف به طرز غیر قابل باوری زنده‌ست، آخر ش رو چه کنی؟

خلاصه هی همه چیز می‌پیچه به هم. آخر ش میگی آقا من کم آوردم! نمی‌تونم! شرمنده! بعد هم کارگردان مذکور، به تبعیت از شما انصراف میده و تموم. این وسط چیزی که بی‌ارزش‌ه، پول و وقت مردم‌ه.

نویسنده‌ای که بابت فیلمنامه‌ش داره مسئولیت می‌پذیره و پول می‌گیره، چطور انقد راحت قصه رو رها می‌کنه و میگه نمیشه ادامه‌ش داد؟ کارگردانی که داره فیلم‌ش رو توی شبکه‌ی نمایش خانگی می‌فروشه، چطور می‌تونه بی‌خیال بقیه‌ی فیلم‌ش بشه؟ خود من به واسطه‌ی اعتبار اسم این آدم، فیلم‌ش رو می‌خریدم. و به نظر م تنها اشتباه‌ش این بود که از روی یه فیلمنامه‌ی ناقص شروع به کار کرد. که حتی من غیر حرفه‌ای می‌دونم کار درستی نیست و ریسک‌ش خیلی بالاست.

این هم شد نتیجه‌ش. کلی پول و وقت مردم که هدر شد، هیچ! اعتبار کارگردان زیر سوال رفت، هیچ! حالا چند وقتی‌ه پوستر زدن این طرف و اون طرف که: فصل سوم قلب یخی با حضور بازیگران جدید

من تو میری فیلم رو می‌خری ببینی بالاخره داستان رو چطور جمع کردن؟ می‌بینی هم داستان کلا یه داستان جدید ه، هم کارگردان یکی دیگه‌ست، هم بازیگرها و اصلا یه فیلم جدید رو یه جای اینکه با اسمی جدید تبلیغ کنن و بفروشن، با اسم قلب یخی و به عنوان ادامه‌ی اون دارن می‌فروشن!

این یعنی چی؟ توهین نیست به شعور مخاطب؟ بعد هم خیلی راحت، یه بازیگر معروف رو می‌نشونند جلوی دوربین محض ماست‌مالی. که بله! قلب یخی رو نشد تموم کنن. جا ش این فیلم رو ببینین. خیلی هم عالی!

شما بگین. اینکه یه جنسی رو جای یه جنس دیگه به کسی بفروشن، چه اسمی داره واقعا؟

می‌دونی؟ آدم از چهره‌های معروف، انتظار بعضی حرکات رو نداره.

شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*کشت من رو این پرشین! برای نوشتن یک پست، خیلی معطل‌م می‌کنه. مجبور م 10 بار حداقل، ارسال کنم. شاید مطلب بیاد روی بلاگ. برای همه‌ی پرشینی‌ها این مشکل هست؟

شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*دل‌م مساله حل کردن می‌خواست. مث وقتی دبیرستانی بودم. دیشب کلی مساله‌ی ریاضی حل کردم. حس خوبی داشتم لبخند

جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: درس و مشق
Share

*مادر دوست سیستر بعد از سال‌ها بیماری، به رحمت خدا رفت. سیستر یه فصل اینجا گریه کرد. کلی هم خونه‌ی دوست‌ش. مثلا رفته بود دوست‌ش رو دلداری بده.

من گریه نکردم. اما دل‌م خیلی براشون سوخت. لابد مادر ش دوست داشته سر و سامون گرفتن بچه‌هاش رو ببینه و تا لحظه‌ی آخر، نگران بوده. مادرها همیشه نگران بچه‌هاشون‌ن حتی اگر به رو شون نیارن. می‌دونم الان از آینده‌ی بچه‌هاش باخبر ه و دیگه نگران نیست.

اما برای خانواده‌ش خیلی غصه می‌خورم. آدم وقتی مادر ش رو از دست بده، دیگه چیز بزرگتری برای از دست دادن نداره. یه دوستی داشتم. همیشه نگران بود مرگ اعضای خانواده‌ش رو چطور تحمل کنه؟

بهش می‌گفتیم این نگرانی‌ها برای همه هست اما وقتی اتفاقی نیفتاده، بهش فکر نکن. مریضی مگه؟

وقتی 25 سال‌ش بود، توی یه تصادف رانندگی کشته شد. هیچ‌وقت مرگ اعضای خانواده‌ش رو ندید.

زندگی همه‌ش قشنگ‌ه. جز مرگ. به دنیا اومدن یه بچه، کلی مقدمه داره. کلی امید میده به آدما. اما رفتن، حتی با وجود بیماری، همیشه ضربه‌ی سختی به آدما می‌زنه. شاید اگه جسم آدما هم با روح‌شون پر می‌کشید و می‌رفت، تحمل‌ش آسون‌تر بود. اما اینکه تو می‌مونی و یه پیکر بی‌جون و یه دنیا خاطره، خیلی تلخ‌ه. کابوسی‌ه که به این زودیا تموم نمیشه.

نمیخوام بهش فکر کنم. سر م داره منفجر میشه.

جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*تعریف می‌کنه که استراحت مطلق بوده و تازه چند روز ه برگشته سر کار.

فکر می‌کنم چقد سخت‌ه بارداری. بعد کارمند هم باشی. کارهای خونه هم به عهده‌ت باشه.

تعریف می‌کنه که کلی وام گرفته برای خرید خونه و وسایل نو. چون شوهرش به تنهایی نمی‌تونسته همه رو تامین کنه. برای همین همیشه به فکر این‌ه که قسط‌ها رو سر موقع بپردازه تا زودتر تموم شن بدهی‌هاش.

بعد میگه دارم فکر می‌کنم پول جور کنم ماشین بخرم.

میگم ماشین که دارین.

میگه شوهرم اون ماشین رو بهم نمیده. میگه تو نمی‌تونی باهاش رانندگی کنی. تیز ه. خطرناک‌ه. کار دست خودت میدی. از اول هم دوست نداشت من رانندگی کنم. باید بکی برای خودم بخرم. با کار بیرون و بچه‌ای که چند ماه دیگه به دنیا میاد، لازم‌م میشه.

میگم ول کن تو رو خدا. استرس بدهی‌های قبلی‌ت کم‌ه که میخوای یکی دیگه هم بهش اضافه کنی؟ مسئولیت کمتر، اعصاب آروم‌تر. اگه تو مامان‌ش هستی، شوهرت هم باباش‌ه. یعنی از الان داری بهش می‌فهمونی که دکتر بردن و مهد بردن و آوردن‌ش کاملا با تو ئه؟ ماشین هم داشته باشی دیگه واویلا.

گوش نمیده بهم. میگه نه. لازم‌م میشه.

میگم خب برو بخر پس. فقط نیای نق بزنی شوهرم خوش‌به‌حال‌ش شده و پدر من دراومده‌ها آخ

پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*اول یه چیزی بگم: ما ایرانی‌ها یه اخلاق خیلی بد داریم متاسفانه. هر چیزی رو ندیده و ندونسته و امتحان نکرده، رد می‌کنیم! حالا نه همه، نه همیشه اما خیلی وقتا اینطوری‌ه. شاید علت‌ش این باشه که ته دل خیلیامون، یه ناامید نشسته که هی میگه "نمیشه. بیخود دل‌ت رو خوش نکن".

اینی رو که میخوام بهتون بگم، دقیق گوش کنید. هیچ اظهار نظری نکنید لطفا و فقط برید امتحان‌ش کنید و نتیجه‌ش رو ببینید. توضیح اینکه من این دستور رو خیلی خونده بودم توی منابع مختلف اما اصل جریان رو نمی‌دونستم تا اینکه حاج آقا حیدری کاشانی امروز، توی برنامه‌ی سمت خدا کل داستان رو گفتن.

توضیح دیگه اینکه مابقی ماجرا و سایر توصیه‌ها رو چهارشنبه‌ی هفته دیگه قراره بگن که سعی می‌کنم اونا رو هم اینجا بنویسم.

با این مقدمه، بریم سر اصل مطلب. خوب خوب گوش کنید!

شرح ماجرا به نقل از فرزند آیت‌الله شبیری زنجانی از زبان پدر بزرگوارشان:

در سفری که امام خمینی (ره) و پدرم برای زیارت به مشهد مقدس رفته بودند، امام در صحن حرم امام رضا (ع) با سالک الی الله حاج حسنعلی نخودکی مواجه می‌شوند. امام (ره) که در آن زمان شاید در حدود سی الی چهل سال بیشتر نداشت، وقت را غنیمت می‌شمارد و به ایشان می‌گوید با شما سخنی دارم. حاج حسنعلی نخودکی می‌گوید: من در حال انجام اعمال هستم، شما در بقعه حر عاملی (ره) بمانید. من خودم پیش شما می‌آیم. بعد از مدتی حاج حسنعلی می‌آید و می‌گوید چه کار دارید؟

امام (ره) خطاب به ایشان رو به گنبد و بارگاه امام رضا (علیه‌السلام) کرد و گفت: تو را به این امام رضا، اگر (علم) کیمیا داری به ما هم بده؟

حاج حسنعلی نخودکی انکار به داشتن علم (کیمیا) نکرد بلکه به امام (ره) فرمودند: اگر ما «کیمیا» به شما بدهیم و شما تمام کوه و در و دشت را طلا کردید، آیا قول می‌دهید که به جا استفاده کنید و آن را حفظ کنید و در هر جایی به کار نبرید؟

امام خمینی (ره) که از همان ایام جوانی، صداقت از وجودشان می‌بارید، سر به زیر انداختند و با تفکری به ایشان گفتند: نه نمی‌توانم چنین قولی به شما بدهم.

حاج حسنعلی نخودکی که این را از امام (ره) شنید، رو به ایشان کرد و فرمود: حالا که نمی‌توانید «کیمیا» را حفظ کنید، من بهتر از کیمیا را به شما یاد می‌دهم و آن این که:

بعد از نمازهای واجب، یک بار آیه الکرسی را تا «هو العلی العظیم» می‌خوانی.

بعد تسبیحات فاطمه زهرا سلام الله علیها را می‌گویی.

و بعد سه بار سوره توحید «قل هو الله احد» را می‌خوانی.

و بعد سه بار صلوات می‌گویی: اللهم صل علی محمد و آل محمد

و بعد سه بار آیات 2 و 3 سوره‌ی طلاق را می‌خوانی: وَمَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَمَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرًا ؛

(هرکس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می‌کند و او را از جایی که گمان ندارد، روزی می‌دهد و هرکس بر خداوند توکل کند کفایت امر ش را می‌کند. خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است.)

که این از کیمیا برایت بهتر است.

تبیان .. یه نگاهی هم به کامنت‌های پایگاه صالحات بندازید. این مطلب رو به دوستان‌تون بدید بخونن حتما.

چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*حتما رادیو 7 رو تماشا کنید! واقعا آرامش‌بخش‌ه.

سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*داشتم برمی‌گشتم خونه. یادم افتاد کلاس ایروبیک دوست‌م الان تموم میشه. خودم رو رسوندم سالنکه ببینم‌ش. ملت وا رفته بودند روی زمین. مربی‌شون کلاس رو تموم کرد و رفت بیرون. همه گرد و قلمبه بودند. اون وسط مث سوء تغذیه‌ای‌ها به نظر می‌رسیدم. کلی توهم خوش‌تیپی بهم دست داد. گفتم بیام اینجا بگم شادی‌هام رو قسمت کرده باشم خیال باطل

سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*دیگه بس‌ه هرچی رفتید سفر، ول گشتید و خوش گذروندید. قرار نیست شما درس بخونید؟ کار کنید؟ ازدواج کنید؟ بچه‌دار شید؟ فقط بلدید هی مجردی برید بگردید خوش بگذرونید؟! خنثی

سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*لطفا هر ساعتی از شبانه‌روز یادم افتادید، بهم تلفن نزنید. ممنون که به یادم هستین ولی من هم آدم‌م. گاهی می‌خوابم. گاهی کار دارم. اغلب اوقات هم حوصله‌ی تلفنی صحبت کردن رو ندارم. خواهش می‌کنم. لطفا.

سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*لینک‌زن

دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*این بنده‌ی خدا رو ببینید

27 سال‌ش‌ه. معلولیت‌ش انقدر وسیع‌ه که نیازی نیست آدم هیچ توضیحی بده. من اگه جا ش بودم، هیچ‌وقت نمی‌تونستم لبخند بزنم. مطمئن‌م روزی هزار بار آرزوی مرگ می‌کردم و از هیچی لذت نمی‌بردم حتی اگه امکانات زندگی‌م خوب بود یا معمولی بود مثلا.

این بنده‌ی خدا توی یه روستا زندگی می‌کنه. به قول خودش، معلولیت ذهنی داره. اما از من یکی خیلی هنرمندتر ه.

واقعا ما داریم چی کار می‌کنیم با زندگی‌مون؟ مبتلا به عقب‌افتادگی نیستیم. معلولیت نداریم. کاملا سالم هستیم. بعد بند می‌کنیم به مدل بینی‌مون. غصه می‌خوریم برای 4 کیلو اضافه وزن‌مون. خودم رو دارم میگم. تا یه سردرد داشتیم یا حال روحی‌م خوب نبود، اولین حرکت‌م، تعطیل کردن درس و کار بود. همیشه هم در حال شکوه و ناله به درگاه خدا م که چرا اینطوری شد؟ چرا اونطوری نشد؟ اگه فلان شه چی میشه؟

دیشب واقعا بعد از دیدن عکس‌های فریبا معصومی عزیز از خودم خجالت کشیدم. واقعا خجالت کشیدم. که نه قدر سلامتی جسمی و ذهنی‌م رو می‌دونم، نه قدر عمر م رو. فقط بلد م بشینم نق بزنم. اینها رو نوشتم که هم یاد خودم بمونه، هم شما ببینید. گاهی تلنگر برامون لازم‌ه. حالا باز بشینیم دور هم بگیم نمیشه، نمی‌تونم!

دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*این همسایه‌ی ما با همسایه‌ی بالاتر از خودشون، فامیل‌ن. یعنی این میشه مادرشوهر اون یکی. شکر خدا خیلی هم با هم خوب‌ن. البته عروس مذکور هر از گاهی یه اشاره‌هایی می‌کنه به حرص‌های گاه‌به‌گاهی که از دست مادرشوهر ه نوش جان کرده اما کلا دختر باسیاستی‌ه و خیلی در ارتقاء فرهنگ مادرشوهر مذکور کوشیده و الحق، تلاش‌ش بی‌نتیجه نبوده. ما هم حسابی فیض بردیم و روزی نیست که به جون‌ش دعا نکنیم.

کلا هم اینها سروصدا شون کم نیست. البته عروس مذکور در این زمینه واقعا استثنا ست اما بقیه‌شون شلوغ‌ن. البته آدم‌های خوبی‌ن و من یکی اصلا از سروصدا شون شاکی نمیشم. برعکس، اگه یه روزی صدا شون نیاد، فکر می‌کنم حال‌شون خوب‌ه یعنی؟

و دقیقا اینها به واسطه‌ی سروصدا شون تحت کنترل‌ن. چطوری؟ الان میگم!

مثلا صبح شوهر همون عروس مذکور داره میره سر کار. توی راهرو می‌دوئه و صدای پا ش خیلی بلند به گوش می‌رسه. هم‌زمان عادت داره با موبایل بحث کنه با کسی. دم در فریادهای نهایی رو می‌زنه به عنوان نتیجه‌گیری. بعد سوار موتور میشه. خب موتور هم صدا داره. هم‌زمان اگه بچه‌ش بیدار باشه، صدای جیغ‌ش میاد که میخواد با بابا ش بره بیرون و بلند اسم بابا ش رو میگه و حرف می‌زنه.

یعنی کلا این بچه هر وقت بیدار شه جیغ و خنده و گریه‌ش ما رو خبر می‌کنه. میری توی حموم، صدا ش میاد. توی اتاق، صدا ش میاد. قبلا فقط گریه می‌کرد. الان عین رادیو یه سره حرف می‌زنه. 40 تا سوال می‌پرسه. مامان‌ش 4 تا رو جواب میده. بعد بچه‌هه کلافه میشه گاهی و جیییییییییییییغ می‌کشه.

گاهی با هم میرن بیرون و ادامه‌ی سخنرانی بچه رو توی راهرو داریم. بعد می‌رسن در خونه‌ی مادربزرگ‌ش. صدای قیییییییییییییژژژژ در میاد و بعد هم سلام و احوالپرسی گرم‌شون. اگه بچه‌هه بره داخل، صدای دویدن‌ش بالای سر ما میاد. که عکس‌العمل ما چیزی نیست جز جااااان. عزیزم. قربون پاهای کوچولو ت برم. خر سگ! بیشور! بزنم بزنم له‌ش کنما. (اینا رو با محبت بخونید)

بعد می‌رسن دم خونه‌ی ما و معمولا بچه‌هه بلند می‌پرسه مریمی اینا هستن؟ گاهی داد می‌زنه خاااااله؟ گاهی میگه سلااام عموووو. خلاصه یه جوری صدا مون می‌کنه و اصلا هم به تذکرهای مامان‌ش اهمیت نمیده.

گاهی موفق میشه بیاد تو. بعد ما هم سروصدا مون بلند میشه چون ما مجبوریم باهاش خریدبازی و خاله‌بازی کنیم. یا توپ‌بازی دل‌ش میخواد. یا حکم می‌کنه کارتون ببینیم و غش‌غش می‌خنده. یا می‌دوئه لاک میاره میگه بزنید برام. و اینطوری میشه که توی خونه‌ی ما کلا همه با سروصدا شون تحت کنترل‌ن! نیشخند

از صدای پای مادربزرگ‌ش توی راهرو وقتی داره میره یا میاد هم فاکتور گرفتم. همینطور صدای پای مامان‌ش وقتی خسته‌ست یا سرحال‌ه. صدای عمو هاش، مهموناشون و غیره. من تا مدت‌ها نمی‌شناختم‌شون به چهره. جایی می‌دیدم، نمی‌شناختم‌شون اما صداهاشون رو حفظ شدم زود. سمعی‌م.

یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*دنیا کوچیک‌ه یا آرزوهای من بزرگ‌ن؟

گاهی برای خودم هیچی نمیخوام اما نمی‌تونم برای دیگران هم چیزی نخوام. دنیا برام تنگ‌ه.

یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*به دلیل تنبلی سیستر و سابقه‌ی درخشان‌ش در نظم و ترتیب، کل لباس‌های تابستونی‌م‌ و تابستونی‌ش رو تنهایی جمع کردم. تا کرده و مرتب گذاشتم کنار. لباس‌های زمستونی‌م و زمستونی‌ش رو آوردم بیرون. زدم به جالباسی. چیدم توی کمد.

جالب‌ش این بود که نشسته بود پا ش رو انداخته بود روی پا ش دستور هم می‌داد. که این رو بذار دم دست. اون رو تا کن بذار توی کشو. اون رو جمع نکن لازم‌ش دارم. این رو بذار زیر اون.

الان کمد کاملا مرتب‌ه و متاسفانه این حالت نهایتا 24 ساعت دوام خواهد یافت!

یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*توی اتاق خواب داریم صحبت می‌کنیم. صدای قیژژژژژژژژژژ میاد. با تعجب برمی‌گردم سمت مامان: چی بود؟

- صدای در کمد همسایه بالایی!

من: مگه میشه؟ خنثی

- چرا نمیشه؟ در کمد شون رو باید روغن‌کاری کنن که نمی‌کنن.

من: خب بگیم بهشون.

- والا آخرین بار بهش گفتم که صدای قرآن گوش دادن ماه رمضون‌ش انقد بلند ه که نمیذاره من بخوابم. اخم‌ کرد و قیافه گرفت. من هم دیگه نمیگم.

من: خب بیخود کرد اخم کرد. اگه واقعا نمی‌شنوه، سمعک بگیره. نمیشه همه سرسام بگیرن به خاطر ضعف شنوایی یک نفر. تازه این طبقه هم نیست. طبقه‌ی بالاست.

چند ساعت بعد

قیژژژژژژژژژژژژژژژژ

من: مامان؟ باز در کمد شون بود؟

- نه. این در ورودی‌ه! نیشخند نشنیدی قبل‌ش در پارکینگ رو کوبید به هم و توی پله‌ها می‌دوید؟ (در اینجا نامبرده، پسر خانوم مذکور ه، نه خودش)

من: واقعا روغن‌کاری لولای در انقد سخت‌ه؟

چند ساعت بعدتر

قیییییییییییژژژ

من: مامان!

- هیچی نیست. در حمام‌شون‌ه منتظر

چند ساعت بعدترتر

قققققققققققققققیژژژژژ

من: خنثی

مامان: در اتاق خواب بود.

توضیح اینکه پسر شون تا 3 صبح در حال باز و بسته کردن درها بود. فکر کنم داشت جسدی چیزی رو توی کمد جامی‌داد وگرنه آدم چرا باید تا 3 صبح 300 بار در کمد رو باز کنه و ببنده؟

شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*دیشب داشت برام تعریف می‌کرد که براش خواستگار اومده. کاملا هم غریبه‌ست. خودش خیلی اتفاقی دوست‌م رو دیده و کلی ازش خوش‌ش اومده. چند بار هم صحبت کرده‌ن با هم.

کلا بحث، خوب پیش رفته بود. فقط یه چیزی‌ش به نظر م مشکوک اومد. من کاری ندارم که جک ساختن پشت سر فلان قوم و حرف زدن درباره‌ی فرهنگ فلان طایفه بد و غیره اما این رو می‌دونم که واقعا اقوام و طوایف مختلف کشور ما، فرهنگ‌های بسیار متفاوتی دارن و گاهی یه مسایلی خیلی براشون مهم یا بی‌اهمیت‌ه که من نوعی کم مونده شاخ دربیارم فقط! برای همین ازدواج‌های این مدلی با یه قومیت متفاوت و فرهنگ متفاوت رو واقعا به کسی توصیه نمی‌کنم چون در خیلی از موارد، واقعا دیده‌م که نتیجه‌ی جالبی نداشته! مگر اینکه شما خیلی آدم آسون‌گیر و فداکار و باگذشتی باشی که تحمل کنی یک سری مسائل رو.

چون مسلما نمی‌تونی با 4 کلمه حرف و استدلال به یه خانواده تفهیم کنی که مثلا فلان رسم‌شون بی‌مورد ه از نظر ت! یا فلات توقع‌شون بیجا ست. یا باید باهاشون هماهنگ شی و به دل‌شون راه بیای که معمولا بعد چند سال، کم میاری و کلافه میشی یا باید باهاشون بجنگی که خب چه کاری‌ه؟ داری زندگی‌ت رو می‌کنی الان. ازدواج کنی برای اینکه اره بدی و تیشه بگیری 24 ساعت؟

در بعضی فرهنگ‌های خاص، مردسالاری کاملا جاافتاده. یعنی مثل روز روشن‌ه که مرد خانواده، رییس‌ه. اون باید تصمیم بگیره و بقیه اجرا کنن. وقتی مادر خانواده یک عمر اینطوری زندگی کرده، بچه‌هاش رو هم اینطوری بار آورده. این مساله برای همه‌شون کاملا جا افتاده و بدیهی‌ه.

بعد یکی از همین خانواده میاد خواستگاری شما. توی مراسم خواستگاری باید خیلی دقت کنید و چیزی از چشم‌تون دور نمونه. مثلا می‌بینین دیر اومدن. سوال می‌کنید. جواب میدن پدر خانواده گفتن اول نیم ساعت بخوابم. بعد بریم. نیم ساعت شد 2 ساعت. ایشون گفتن عیبی نداره با 2 ساعت تاخیر بیاییم.

یا مثلا جای گل، شیرینی میارن. شما تعجب می‌کنید. پسر شون توضیح میدن: پدر م گفتن فعلا خوب نیست برای دختر مردم، گل ببری. بعد مثلا شما میگی: ولی من دوست دارم برام گل بیارید. و جواب می‌شنوید: یه وقتی که بابا م باهام نبود، چشم!

یعنی من اینها رو شنیده‌م که دارم میگم.

یا مثلا حرف برگزاری مراسم میشه. شما هرچی میگید، کل خانواده‌ی طرف مقابل چشم می‌دوزن به دهن پدر خانواده. ایشون هم توی چشم شما نگاه می‌کنن میگن نع! باید اینطوری باشه و فلان روز باشه و مهمونا اینها باشن و ...و شما هرچی مخالفت می‌کنید، همه نشنیده می‌گیرن چون نظر پدر خانواده، چیز دیگه‌ای‌ه!

در حالی که توی خانواده‌ی شما معمولا پدر تون انتخاب رو میذاره به عهده‌ی مادر تون. یا کلا دموکراسی در زندگی شما حکمفرماست و شما با رعایت حدود و شان خانواده‌تون، آزادی فردی قابل قبولی دارید و هیچ‌وقت محکوم نبودید که مثلا فلانی هرچی بگه، شما بگید چشم!

مسلما وقتی شما اینطوری بزرگ شدی، حالا نمی‌تونی مدام نظر خودت رو ندید بگیری و یک‌سره بگی چشم. 1 سال، 2 سال، 10 سال هم تحمل کنی، بالاخره کاسه‌ی صبر ت لبریز میشه. بعد هم دعوا و اختلاف. چون همسر شما توقع داره زندگی شما هم مردسالارانه باشه. پس نمی‌پذیره که شما روی حرف‌ش حرفی بزنید. حرف ایشون هم چی‌ه؟ هرچی بابا ش گفته!

فهمیدن اینها کار سختی نیست. البته معمولا اگه شما بپرسی "تصمیم‌گیری توی خانواده‌تون چطوری‌ه؟"، معمولا همه جوابای باکلاس و شیکی میدن. حتی میگن من بزرگ شده‌م و برای خودم تصمیم می‌گیرم وگرنه نیومدم خواستگاری!

اما در عمل، اصلا اینطوری نیست و همه‌ی اینها شعار ه. از کجا بفهمید؟

کاری نداره. خانوادگی دعوت‌شون کنید و به الگوهای رفتاری‌شون دقت کنید. ببینید کی اول حرف می‌زنه. عادت دارن بپرن وسط حرف هم؟ ایما و اشاره دارن بین‌شون؟ کسی به کسی چشم‌غره میره؟ حرف آخر رو کی می‌زنه؟ کسی هست که ساز مخالف بزنه و حرص بده بقیه رو؟

بعضیا واقعا میخوان رفتار شون مطلوب و باکلاس باشه اما عادت ندارن، نمی‌تونن. مثلا تفکرات سنتی خاصی دارن اما رو شون نمیشه صاف توی چشم شما بگن خوش‌م نمیاد بری کلاس موسیقی مخت.لط! یا بری فلان شرکت، کار کنی یا بری دانشگاه.

برای همین یه جورایی جواب رو می‌پیچونن: کار که وظیفه‌ی خانوما نیست اما به قصد سرگرمی، نیمه‌وقت، اگر نزدیک باشه و محیط‌ش هم زنونه باشه و به کارای خونه هم برسی و ... و ... و ... اشکالی نداره اما من میگم چه کاری‌ه؟ جا ش غیر حضوری درس بخون! موسیقی هم که کلا تکلیف‌ش معلوم‌ه. حالا ایشالا بعدا پولدار شدیم، براتون معلم خصوصی خانوم می‌گیرم.

من نمیخوام بگم این طرز فکر، خوب‌ه یا بد. درست‌ه یا غلط. اما این آدم عملا داره به شما نشون میده چطوری فکر می‌کنه منتها رک نمیگه مبادا ازش برنجید. مخصوصا اگر بهتون علاقمند شده باشه قبلا.

بعد هم وقتی شما می‌دونی فلان قوم ایرانی، فلان اخلاق خاص رو دارن و تربیت‌شون به شیوه‌ای هست که نمی‌پسندی، بیشتر دقت کن. من واقعا با بعضی افکار سنتی اصلا نمی‌تونم کنار بیام. برای همین خیلی راحت میگم طرز فکر ما شبیه نیست و بحث رو ادامه نمیدم. چون معمولا وقتی کسی هی بره و بیاد و بهت اصرار کنه، ممکن‌ه دل‌ت نرم شه اما توی مغز ت چیزی تغییر خاصی نمی‌کنه. 6 ماه گل و بلبل که تموم شد، علی می‌مونه و حوض‌ش.

پ.ن: بازنشر این پست در لینک‌زن

شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*یه‌جوری‌م. ساعت 10 بیدار شدم دیروز. کلاس ورزش رو پیچوندم طبیعتا. حال نداشتم از تخت پایین بیام. چه برسه به ورزش! کنج 2 تا مبل یه جای خوب پیدا کردم. میشینم اونجا. با کتاب و لیوان چای. هرازگاهی آخ و اوخ کنان بلند میشم برای خودم چای می‌ریزم. دوباره میشینم همونجا. تا عصر کار م همین بود.

بعد بلند شدم رفتم تا داروخانه. چند تا جوراب هم خریدم و برگشتم. جوراب نو داشتن، حس خوبی بهم میده!

صورت‌م خیلی ناجور شده. در تمام عمر م پوست‌م جوش نمی‌زد. الان افتضاح شده. هی قرص می‌خورم و محلول می‌زنم. کرم می‌زنم و جلوی آینه نچ‌نچ میگم!

امروز هم وضع، بهتر از دیروز نبود. حتی تا داروخانه هم نرفتم دیگه. هی نشستم همون کنج و با چای و موبایل و کتاب، خودم رو سرگرم کردم. ذهن‌م همه جا می‌چرخه برای خودش.

فردا صبح، عقد دوست‌م‌ه. دل‌م براش یه‌جوری‌ه...

جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*کامنت میذارم. هی می‌نویسه "امکان درج کامنت تبلیغاتی وجود ندارد"!

جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*برای من وابسته به نور، پاییز یعنی مرگ! یعنی سرماخوردگی و تب. بی‌حوصلگی. یعنی انتظار شب یلدا تا از فردا ش، روزها بلندتر شن. یعنی نشستن زیر نور پنجره تا هر وقت که آفتاب هست نیشخند

پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*می‌گفت مریمی؟ چرا من چاق نمیشم؟ خیلی لاغر م. همه‌ی لباسا برام گشاد ن ناراحت با کفش رفت روی باسکول. 49 کیلو هم نبود.

گفتم خوش به حال‌ت. مث جوونیای منی خیال باطل غصه نداره که. زیاد بخور.

- آخه خیلی هم می‌خورم.

گفتم تیروئید ت مشکل نداره؟

- سالم سالم‌م.

گفتم خب خدا رو شکر. چقدر می‌خوری واقعا؟

- خیییییییییییلی. مثلا ناهار یه زیردستی برنج. شام کمتر. مثلا الویه درست کردم برای امروز.

گفتم خب سس سفید حسابی چاق می‌کنه. زیاد بخور.

- نه. من سس سفید که دوست ندارم. با یه عالم آبلیمو می‌خورم غذا م رو.

آخ آبلیمو رو به چاق‌ها توصیه می‌کنن برای لاغری، نه تو که داری محو میشی. حداقل سیب‌زمینی سرخ‌کرده بخور. برنج بخور. نوشابه. شیرینی.

خیال باطلیعنی آرزوهای خودم رو اسم بردم، آخر ش هم یه "بخور" اضافه کردم نیشخند خب الان من 700 گرم اضافه وزن دارم شما جواب میدی؟

چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*این ماجراهای ازدواج دوست‌م من رو کاملا مطمئن‌ کرد که کنار اومدن با فرهنگ‌های خیلی متفاوت اصلا کار آسونی نیست. حداقل برای من یکی ممکن نیست.

مثلا فکر کن کسی بیاد خواستگاری‌ت که اصلا نمی‌شناسی‌ش. اون هم تو رو ندیده. از اون بدتر اینکه اول مامان‌ش اینا بیان، بعد اگه پسندیدن، خود پسر رو بیارن. که خب توی شهر اونها خیلی رایج‌ه و کلا کار زشتی محسوب نمیشه.

یا اینکه با فرد مذکور فقط توی خونه صحبت کنی و اجازه نداشته باشید با هم برید بیرون و مثلا توی یه فضای سرسبز یا یه کافه بشینید حرف بزنید.

یا اینکه برای بله‌برون، داماد نیاد و مادر و پدرش بشینن با خانواده‌ی عروس، توافق کنن.

یا اینکه برای آزمایش، خانواده‌ها هم با آدم بیان آزمایشگاه.

یا اینکه برای اصلاح و اپیلاسیون و این قرتی‌بازیای قبل از عقد، مادرشوهر و جاری‌ت هم همراهی‌ت کنن.

این چیزا توی شهر اونها خیلی رایج‌ه. معمولی‌ه. رسم‌ه و لابد انجام ندادن‌ش، عجیب‌ه و بی‌احترامی. ولی برای من، قابل هضم نیست. اون هی تعریف می‌کنه. من هی نق می‌زنم که آخه این چه وضعی‌ه؟

واقعا نمی‌دونم چرا باید با نق‌نقویی مث من دوستی کنه؟ نیشخند صبر ایوب داره!

چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*ممنون به خاطر کمک‌های ایمیلی و کامنتی و تلفنی! مشکل، حل شد لبخند

چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*خیلی تاکید داشت رو ش. گوگل کردم:

برای برآورده شدن حوائج، نمازی است که بسیاری از بزرگان دین به آن اقدام کرده‌اند و آن را موثر یافته‌اند. بعد از نماز عشای شب جمعه در جای خلوتی برود و دو رکعت نماز حاجت بخواند به این صورت که در رکعت اول بعد از حمد، از اول سوره‌ی انعام تا  کُنْتُمْ عَنْ آیاتِه تَسْتَکْبِرُونَ (آیه‌ی ۹۳ سوره‌ی انعام) بخواند و در رکعت دوم بعد از حمد از آیه‌ی وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَى (آیه‌ی ۹۴ سوره‌ی انعام) تا اخر سوره را بخواند و سلام نماز را بگوید و بعد از آن 1000 بار صلوات بفرستد و دعا کند و حاجت را بخواهد. البته به اجابت مقرون است اگر چه بین او و حاجت‌ش، بعدالمشرقین باشد و به خاطر همین سرعت تاثیرش، نماز کن فیوکون  نامیده شده و از مجربات است و بسیار تجربه شده است و سوره‌ی انعام را می‌توان از روی کتاب قرآن در هنگام نماز خواند.

سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*صدای نیو.شا ضی.غمی خیلی تیز ه یا فقط توی مغز من میره؟

سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*دوباره هوا سرد شد و من چسبیدم به زمین!

ما 20 سال توی خونه‌ی قبلی‌مون زندگی کردیم. وقتی داشتیم اسباب‌کشی می‌کردیم، همسایه‌هامون با تعجب نسبت من و مامان‌م رو می‌پرسیدن. کلا من رو ندیده بودن نیشخند الان هم باز در 6 ماه اول سال توسط چند نفر رویت شده‌م احتمالا اما 6 ماه دوم رو کلا شرمنده‌م. به قول مامان، باید  مث حسن کچل برام سیب بچینن تا دم در. بعد در رو به رو م ببندن تا مجبور شم برم بیرون.

خب من کلا خیلی تنبل‌م برای لباس پوشیدن به قصد بیرون رفتن. فکر کن هوای بیرون، سرد هم باشه. واسه چی برم خب؟ قهر

سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*خانوم‌ها! آقایون! کسی اینجا هست که روان‌شناسی خونده باشه؟ حالا اگه خودتون نخوندید، دوستی همسایه‌ای آشنایی فامیلی دوست اینترنتی‌ای کسی رو دارین که اطلاعات‌ش به روز باشه؟ یا مثلا بلاگی رو می‌شناسین که نویسنده‌ش روان‌شناسی خونده باشه؟ ترجیحا دانشجوی ارشد یا دکترا یا استاد باشن.

یه سوالی دارم که جواب‌ش رو فوری میخوام. اگه بگین ممنون میشم. منتظر م.

سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*شما خواستگار رو چی معنی می‌کنید؟ توی فرهنگ لغات من، خواستگار کسی بود که بهت علاقه داره و ازت میخواد باهاش ازدواج کنی. یه چیزی توی همین مایه‌ها.

بعدتر دیدم خیلی‌ها اینطوری نیستن. براشون خواستگاری یه بررسی‌ه فقط. یعنی یکی میخواد زن بگیره! یه دختر مجرد رو بهش معرفی می‌کنن تا همدیگه رو ملاقات کنن ببینن به درد هم می‌خورن یا نه.

این نوع خواستگاری از نظرم همچنان مضحک‌ه. مگه اینکه معرف مورد نظر، دو طرف رو بشناسه و فکرشده این کار رو انجام بده. مثلا بدونه مرد مورد نظر، چنین همسری دوست داره تقریبا و زن مذکور، چنان شوهری رو می‌پسنده. بعد به هم معرفی‌شون کنه.

این روشی هست که نه فقط توی ایران، خیلی جاهای جالب‌تر! از ایران هم انجام میشه و خوب‌ه. چون به هر حال شما اگه یه مرد باشین، احتمالا دخترهای خیلی محدودی رو می‌شناسین. و اگه هیچ‌کدوم برای همسری شما مناسب نباشن، مجبورین دست به دامن بقیه بشید. پس چه بهتر که کسی رو بهتون معرفی کنن که تا حدودی مطمئن باشن شبیه ایده‌آل‌های شماست. یا مثلا شما یه دختر هستین و پسرهای محدودی اطراف‌تون هستن که ممکن‌ه از شما درخواست ازدواج کنن و برای هم مناسب باشید. پس خوب‌ه که کسی بهتون معرفی شه که تا حدودی با ملاک‌هاتون همخوانی داره.

دبیرستانی که بودم، یه همکلاسی داشتیم برخاسته از خانواده‌ای به غایت خاله‌زنک‌وار. یکی از فعالیت‌های مهم مامان‌ش، جذب خواستگار برای دختر بزرگ خانواده بود. فکر کن دختر ه - خواهر همین همکلاسی‌م - سال آخر دبیرستان بود و سرگرم خوندن برای کنکور. مامان‌ش بدون اطلاع اون، همه جا اعلام کرده بود که دختر دم بخت! - صفتی باز هم خاله‌زنک‌وار - داره.

بعد اینها کلا خانواده‌ای بودن که خیلی ظاهر شون رو حفظ می‌کردن جلوی مردم. یعنی خیلی مودب صحبت می‌کردن جلوی بزرگتر، سعی می‌کردن همیشه مرتب باشن و چنان کلاسی میذاشتن که اگه نمی‌دونستی، دهن‌ت باز می‌موند از این تربیت خانوادگی!

بعد باید می‌دیدی صحبت‌های غیر رسمی‌شون چطوری بود. اولا که وقتی یکی‌شون می‌خواست پای تلفن، دیگری رو صدا کنه از همونجا که ایستاده بود، هوار می‌کشید. یا در حالی که داشت می‌رفت گوشی رو بده دست دیگری، می‌گفت باز هم فلانی‌ه! یا بیا این فلانی کار داره باهات! دیگه اینکه یه بار خواهر بزرگتر ش کلی پشت سر دوست‌م پیش من حرف زد! که من دهن‌م از تعجب باز مونده بود که اینا چی‌ه داره برای من میگه چون اصلا باهاش صمیمی نبودم.

اینها کلی هم ادعای پولداری داشتن. مثلا دوست‌م اگه سفر می‌رفتن، همه جا جار می‌زد. که آره ما فلان وقت رفتیم فلان جا. یه سری پز می‌داد با هواپیما رفتیم. دفعه‌ی بعد می‌گفت با قطار رفتیم. دفعه‌ی بعدتر، از مزایای اتومبیل شخصی می‌گفت. حتی تعریف می‌کرد که مثلا توی راه شمال، نفری یه دونه لواشک بزرگ می‌خرن همیشه.

یه روز دیگه میومد می‌گفت رفته بودیم رستوران. بعد می‌گفت رفته بودیم فلان جا خرید کنیم. کل خریدهای عید ش رو دونه‌دونه اسم می‌برد تا حسابی توی ذهن همه بمونه.

با همه‌ی اینها منی که خوب می‌شناختم‌ش، می‌دیدم که نه خریدهاش خیلی خاص‌ه نه سطح تربیت خانوادگی‌شون، نه حتی سر و شکل زندگی‌شون. مثلا فکر کنم دیگه همه‌مون یه شلوار جین آبی-سورمه‌ای رو داریم. همه دارن. ولی این وقتی یه شلوار جین می‌خرید، کلی ازش تعریف می‌کرد. بعد می‌دیدی که هیچ جور خاصی هم نبوده و یه شلوار خیلی معمولی بوده. ولی انقد می‌گفت که واقعا امر به بعضی‌ها مشتبه شده بود که فلانی کلا سلیقه‌ش خاص‌ه.

یا یه روز داشت تعریف می‌کرد که ما همه‌ی ایران رو گشته‌ایم. یه بار رفتیم فلان جا. انقد سرد بود داشتیم توی چادر یخ می‌زدیم. یه پتو هم داشتم اما اصلا کافی نبود.

الان نمیخوام بگم خوابیدن توی چادر، خوب‌ه یا بد. اما اینی که تا سر کوچه هم با هواپیما می‌رفت و هتل رزرو می‌کرد، سر از چادر و بیابون درآورد! بعدتر فهمیدم که هتل‌های مذکور، در واقع مهمان‌سراهایی بوده که محل کار پدر ش بهشون می‌داده مجانی یا با یه مبلغ خیلی کم. صحت بقیه‌ی حرفاش هم در همین حد بوده لابد.

یا کلی پز داد  که خونه‌مون کلی بزرگ‌ه و فلان قدر قیمت داره و بازسازی‌ش کردیم و فلان. ولی وقتی رفتم خونه‌شون، دیدم یه خونه‌ی قدیمی بود با اتاق‌های کوچیک. حتی داخل اتاق‌ها طاقچه داشت از این سسسسسسسسسسسسر تا اون ته! یعنی انقد مدل‌ش قدیمی بود! فرش‌های لاکی. مبل‌های خیلی خیلی معمولی. ولی یه جوری برای همه تصویر می‌کرد انگار توی یه قصر دارن زندگی می‌کنن.

یکی از افتخارات‌ش هم این بود که خواهر م کلی خواستگار داره! بعدا یه روز که عصبانی بود، گفت مامان‌م مدام به خواهرم میگه کمتر بخور لاغر شی یکی بیاد تو رو بگیره. مدام هم برای خواهرم لباسای تنگ می‌خره میگه دختر با لباس تنگ، جذاب‌تره. پدر مون در اومد انقد به بهانه‌های مختلف با مردم رفت‌وآمد کردیم و با روی خوش، وایسادیم به سلام علیک. بابام برای افطاری همکارایی رو که پسر دارن، حتما دعوت می‌کنه...

بعد بچه‌ها می‌پرسیدن فلانی! خواستگار خواهرت چی شد؟ می‌گفت هنوز که خواهرم رو ندیدن اما مامان‌م گفته شغل‌ش باکلاس نیست. یا دانشگاه نرفته. یا فلان... بچه‌ها می‌گفتن اگه خواهرت رو ندیدن چطور میگی خواستگار ن؟ می‌گفت خب چی‌ه؟ مامان‌م رو می‌شناسن اومدن صحبت کردن دیگه! یعنی ما مونده بودیم این چه خواستگاری‌ه که حتی نمی‌دونه دختر چه شکلی‌ه، چه برسه به اینکه از اخلاق و رفتار و عقاید و سلیقه‌ش بدونه.

یه روز دور هم نشسته بودیم حرف می‌زدیم، یهو این همکلاسی‌م بدوبدو اومد پرید وسط جمع، گفت ساکت! ساکت! خبر! یه چیزی! یه چیزی!

همه نگاه‌ش کردن که چی شده که اینطوری پریده وسط. گفت وای نمی‌دونین که. بعد یه سقلمه زد به من. گفت مریمی بیشتر از همه با تو ام که کلا توی حال خودتیا. خوب گوش کن. مامان یکی از بچه‌ها الان اومده بود دفتر. من هم اونجا بودم. گوش وایسادم ببینم چی کار داره. داشت به معاون می‌گفت برای پسر ش میخواد زن بگیره اما کسی رو سراغ ندارن. گفت اگر دختر خوب می‌شناسید، بگید.

معاون هم - بدون اینکه بپرسه دختر خوب دقیقا یعنی چی - یه کم فکر کرد گفت یه شماره بهتون میدم. اسم دختر ه فلان‌ه. دختر خیلی خوب بود. الان دانشجوئه. بهش بگید که شماره رو از مدرسه گرفتید.

بچه‌ها همدیگه رو نگاه می‌کردن. گفتیم خب یعنی چی؟

گفت وای. همین دیگه. یعنی از الان مراقب رفتار تون باشید. همیشه سلام علیک کنید. لبخند بزنید. خوش‌برخورد باشید. شاید معرفی‌تون کنین به کسی.

همه گفتن بررو باباااا. دل‌ت خوش‌ه‌ها. ببین جای کنکور، فکر چه چیزایی‌ه.

گفت بیچاره‌ها کنکور در نمیره. به هر حال من دیگه مواظب رفتار م هستم. بعد هم یه سر و گردن اومد و بلند شد رفت.

آخر سر هم از مدرسه و مدعوین مراسم افطاری و مهمونای عروسی فلانی و غیره کسی نیومد خواستگاری‌ش. یه دوست قدیمی مامان‌ش اومد که ای کاش نمیومد افسوس

دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*این روزها بابا زیاد حوصله ندارد. گاهی مدام حرف می‌زند. گاهی ناگهان خیلی ساکت می‌شود. هی می‌رود توی فکر. روزی 100 بار می‌گوید دارم بازنشسته می‌شوم.

من می‌گویم انقدر تکرار نمی‌خواهد که. همه روزی بازنشسته می‌شوند. مردم 30 سال عمر و جوانی‌شان را کار می‌کنند و کار و کار. بعد باید بیشتر استراحت کنند. اینکه بد نیست. خیلی هم خوب است.

مامان می‌گوید بابا نگران عکس‌العمل ما ست!

من می‌گویم یعنی چه؟ مثلا قرار است چه عکس‌العملی داشته باشیم؟ شاخ دربیاوریم یا زمان و آسمان را به هم بدوزیم؟

بابا بحث می‌اندازد از طرح پیشنهادی بازنشستگی بعد از 35 سال. من می‌گویم وای نه! زودتر اقدام کنید مبادا تصویب شود. بابا عمدا می‌پرسد چطور؟ عمدا می‌گویم چون 30 سال کار کردن به قدر کافی سخت هست. بعد از این همه زحمت چرا آدم خودش را با 5 سال کار بیشتر، فرسوده کند؟ (فرسوده‌تر منظورم بود اما نگفتم) سیستر می‌گوید خوبی‌ش این است که تعطیلات دیگر پیش ما هستید، نه سر کار.

من می‌دانم بابا نگران روزی‌ست که دیگر کاری برای انجام دادن نداشته باشد. نگران اوقات فراغت زیاده از حد است. نگران کم شدن دریافتی‌ش. نگران خیلی چیزها.

من می‌دانم هویت یک زن، زندگی خانواگی‌ش است. همسر و فرزند و خانواده‌ش. یک زن وقتی بازنشسته می‌شود، اصلا ناراحت نمی‌شود چون وقت دارد حسابی به منزل‌ش برسد و با خانواده وقت بگذراند. فیلم ببیند و آشپزی کند.

هویت یک مرد، شغل‌ است. هیچ مردی نمی‌گوید من شوهر فلانی هستم و پدر فلانی. می‌گوید من کارمند فلان جا هستم. متخصص فلان کار هستم. صاحب فلان مغازه هستم. یک مرد وقتی بازنشسته می‌شود، حس می‌کند هویت‌ش را از دست داده. دیگر به درد هیچ کاری نمی‌کند. ناامید و سرخورده می‌شود.

من می‌دانم بازنشستگی، آخر دنیا نیست. همانطور که پیری به معنی بیماری و ناتوانی نیست. بعضی چیزها برای ما خیلی بد معنا شده‌اند.

این روزها غصه می‌خورم. دل‌م می‌خواست زندگی‌م جور دیگری بود. می‌توانستم برای بابا روزهای شادتری بسازم. شاید مثلا اگر بابا یک نوه‌ی بانمک داشت، کمتر فرصت می‌کرد فکر و خیال کند. گاهی آرزو می‌کنم کاش خاندان پدری جور دیگری بودند. عین بچه‌ی آدم می‌رفتند و می‌آمدند و دور هم خوش بودیم.

اما واقعیت چیز دیگری‌ست. آنها آدم‌های پرمدعای متوقعی هستند که فقط توقع احترام دارند ولی هیچ وظیفه‌ای ندارند و اگر ازشان برنجی، برایت پیغام می‌فرستند که فلانی! بیا که بخشیدم‌ت! چه کسی دل‌ش می‌خواهد در هر دیدار، کلی ملامت شود بابت اینکه چرا فلان کار را کرده و فلان تصمیم را نگرفته؟ چه کسی دوست دارد هر بار اقوام، کاستی‌هایش را برایش یادآور شوند؟

به خودم می‌گویم مریمی! این همه سال نبوده‌اند. بگذار باز هم نباشند. به قدر کافی گذشت و بزرگواری از خودمان نشان داده‌ایم. دیگر بس است. فکر می‌کنم می‌توانیم بنشینیم دور هم فیلم ببینیم و چای بخوریم و خوش باشیم. شاید اگر زندگی من جور دیگری بود، نمی‌توانستم این روزها کنار بقیه باشم و با رفتارم یادآوری کنم فاجعه‌ای پیش نیامده. مجبور بودم تمام وقت درگیر رسیدگی به نوه‌ی بانمک خانواده باشم! و حسرت دور هم نشستن‌ها را بخورم.

هرچند می‌دانم بابا مثل من فکر نمی‌کند. همه‌ی باباها فکر می‌کنند دخترشان اگر ازدواج کند، حتما زندگی بهتری خواهد داشت.

به هر حال با فکر کردن چیزی عوض نمی‌شود. آدم‌ها گاهی باید در لحظه زندگی کنند. پرتقال‌م را پوست می‌گیرم و می‌گویم بابا؟ پس چرا بازنشسته نمی‌شوی؟ کشتی ما را با این اداره‌تان. انقدر ما را نپیچان نیشخند

یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*می‌بینم که مشکل همسریابی هم حل شد!

شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*راهنمایی که بودیم، یه دبیر ادبیات داشتیم که اخلاقای خاصی داشت. از قدیم‌الایام، هر کس رو می‌خواستن بگن بداخلاق‌ه، می‌گفتن اخلاق‌ش خاص‌ه! نیشخند این بنده خدا اخلاق‌ش خیلی خاص بود.

یعنی الان که فکر می‌کنم، می‌بینم وجدان کاری‌ در این دبیر ما بیداد می‌کرد منتها ما نمی‌فهمیدیم باید قدر ش رو بدونیم. بعد هم راست‌ش چون زیاد اخلاق خوشی نداشت، حتی من عاشق ادبیات هم از کلاس‌ش فراری بودم.

یکی از اخلاقای خاص‌ش این بود که مجبور مون می‌کرد با 100 سال سن، با مداد بنویسیم. می‌گفت خودکار، خط‌تون رو خراب می‌کنه. بعد چطوری‌ی‌ی‌؟ به خط نستعلیق! فکر کن یه عمر عادت کردی خرچنگ و قورباغه بنویسی. بعد یکی بیاد بگه تحریری بنویس. با مداد هم بنویس.

از اون فجیع‌تر، این بود که تمام "بنویسید"‌های کتاب رو باید می‌نوشتیم. یعنی راه‌به‌راه کتاب‌مون تمرین داشت: درباره‌ی فلان چیز 3 بند بنویسید... درباره‌ی فلان چیز دیگر 2 بند بنویسید...

دبیر مربوط‌ه شدیدا شاکی بود که چرا به ادبیات کم‌لطفی میشه و حتما اصرار داشت اول هر جلسه، مچ ما تنبل‌ها رو بگیره. لذا چند نفر رو صدا می‌زد که بلند شن مثلا انشای مربوط به تمرین فلان صفحه رو بخونن.

اگه ننوشته بودی که واویلا. اگه نوشته بودی، کلی ایراد به محتوا و مضمون و جمله‌بندی می‌گرفت. بعد خط‌ت رو چک می‌کرد و از کثیفی و بدشکلی‌ش ایراد می‌گرفت. بعد هم یه علامتی توی دفتر ش می‌زد و نفر بعدی...

گاهی عین بچه‌های کلاس اولی، دفتر تمرین‌مون رو نگاه می‌کرد مطمئن شه تمرین‌ها رو کامل، بدون جا انداختن، با مداد، تحریری، تمیز نوشته‌ایم.

هر دفعه هم بهمون تحقیق می‌داد. می‌گفت هر کلمه‌ای توی این کتاب هست، از روی جلد تا آخرین صفحه، متن اصلی یا پاورقی، شعر یا متن، حتی اسم اشخاص، هر چی هست رو باید بلد باشید. اگه معنی کلمه‌ای رو نمی‌دونید و توی کتاب هم معنی‌ش نیومده، کتابخونه، لغت‌نامه داره. زنگ‌های تفریح برید معانی رو بنویسید و یاد بگیرید. وقتی درس می‌پرسم، نمی‌دونم و یادم نیست و توی کتاب نبود و این داستان‌ها رو نگید. جواب درست رو بگید.

دیگه اینکه ما حق نداشتیم تمام شعرها و متن‌ها رو یه جور و با یه لحن بخونیم. شعر عاشقانه رو باید یه جور می‌خونیم، شعر حماسی رو یه جور دیگه. می‌گفت وقتی دارید شاهنامه می‌خونید، از لحن‌تون و صلابت صدا تون باید مخاطب در دم بفهمه این شاهنامه‌ست. غزل سعدی نیست که فلان مدل بخونید ش. اون رو باید جور دیگه خوند.

خودش می‌خوند و ما از سر نادونی و خجالت گاهی، ریزریز می‌خندیدیم. بنده خدا خیلی سعی کرد بهمون بفهمونه این کار، خنده‌دار نیست. نمی‌فهمیدیم.

هیچ‌وقت هم غیبت نمی‌کرد. توی برف و بارون، سرما و گرما، وقتی پا ش شکسته بود، وقتی بینی‌ش ضرب دیده بود، هر جوری بود میومد مدرسه و درس می‌داد. حتی اگه مجبور می‌شد کلاس رو توی کتابخونه‌ی طبقه‌ی همکف برگزار کنه. حرص هم می‌خورد که چرا 2 تا طبقه پایین اومدن 15-14 تا دختر باید انقد با سروصدا باشه و انقد طول بکشه.

بعد ما چقدر قدرشناس بودیم! مدام غیبت‌ش رو می‌کردیم و دعا می‌کردیم یه طوری بشه نیاد یه جلسه. یکی از بچه‌ها بود برخاسته از خانواده‌ای مثلا تحصیل‌کرده اما به غایت خاله‌زنک‌وار! این دختر تمام مدت، آمار تاهل و تجرد معلم‌ها رو به‌روز می‌کرد. بعد هم مجردها رو مسخره می‌کرد. البته متاهل‌ها رو هم جور دیگه مسخره می‌کرد. حتی اون معلم‌مون که 2 تا بچه‌هاش رو در واقع به فرزندی پذیرفته بود، مسخره می‌کرد. کلا همه مسخره بودن جز خودش انگار!

این بنده خدا رو هم مسخره می‌کرد که قد ش بلند ه اما قشنگ نیست. اندام‌ش ظریف نیست. ته‌لهجه‌ی ترکی داره. عادت داره هر چند دقیقه کنار لب‌ش رو با دست پاک کنه. چرا پوست صورت‌ش صورتی رنگ‌ه؟ حتما یه ایرادی داشته که تا حالا شوهر گیر ش نیومده! اصلا کی میاد این رو بگیره؟

یعنی انقدر توهم زیبایی و هوش و خواستنی‌بودن داشت که به خودش اجازه می‌داد توی زندگی شخصی مردم سرک بکشه و هست و نیست همه رو ببره زیر سوال. چند تا ابله هم بدون که بهش می‌خندیدن. این بود که امر بهش مشتبه شده بود خیلی بامزه‌ست.

چند سال بعد، یه روز خبر رسید دبیر ادبیات‌مون ازدواج کرده و رفته یه شهر دیگه. امیدوارم هر جا هست، تن‌ش سالم و ذهن‌ش آروم باشه. خوشبخت و شاد باشه. خیلی برای ما زحمت کشید. حتی بهمون دیکته می‌گفت. بابت هر غلط هم 1 نمره‌ی کامل کم می‌کرد. حتی جرات نداشتیم تشدید ها رو جا بندازیم یا جدا/سرهم‌ها رو اشتباه بنویسیم. می‌گفت هر کلمه رو یا کاملا درست نوشتین یا کاملا غلط. چه معنی داره مثلا 0.25 کم کنم وقتی غلط نوشتی؟

نتیجه‌ش هم شد اینکه من کلاس رفتم و خط‌م رو نستعلیق نه، اما خوانا و تمیز کردم. سواد ادبی‌م بد نیست و حداقل شعر سعدی و فردوسی رو مث روزنامه نمی‌خونم! معنی شعرها رو می‌فهمم مگر اینکه کلمه‌ی خاصی رو ندونم. اون رو هم می‌تونم از لغت‌نامه پیدا کنم. و از همه مهم‌تر اینکه با این سن‌وسال، غلط دیکته‌ای ندارم!

اون همکلاسی مسخره‌کن‌مون هم با چند نفر دوست شد. ولی نشد با هیچ‌کدوم ازدواج کنه. همه‌شون بد درمیومدن هی. یکی شون خیلی پسر خوبی بود که خدا بهش رحم کرد و با اینکه خواستگاری هم رفت، اما جور نشد. از در و همسایه و فامیل و دوست و آشنا هم کسی خواستگاری‌ش نیومد و این دائم در تلاش و تقلا بود که مبادا بی‌شوهر بمونه و همونطور که همه رو مسخره می‌کرد، مسخره بشه و بهش بگن دختر ترشیده!

آخر یکی از دوست‌هاشون گفت یه دختر میخوان برای پسر فلانی! و قرار شد بیان خواستگاری این همکلاسی‌مون. توی 3-2 جلسه، جواب مثبت رو داد و عقد کرد. 3-2 ماه نشده هم فهمید کلی بهش دروغ گفته‌ن و خلاصه بعد از کلی درگیری، طلاق گرفت. البته قبل از طلاق باز با یه نفر دوست شد و می‌گفت طرف بهم گفته من منتظر م تو طلاق بگیری تا خودم بیام خواستگاری‌ت. که اون هم پیچید مسلما. آخر دیگه دست به دامن یکی از دوست‌های قدیمی‌ش شد که من مهریه نمیخوام و شرطی ندارم و جهیزیه میارم و فلان. فقط بیا من رو بگیر!

الان هم رفته شهرستان زندگی می‌کنه. عوض‌ش بی‌شوهر نمونده!

خب راست‌ش من واقعا براش ناراحت نشدم چون معتقدم این قانون دنیاست که از هر دست بدی، از همون دست می‌گیری. وقتی یه آدم به خیال خودش، بافرهنگ و تحصیل‌کرده از یه خانواده‌ی باکلاس!!! انقدر درک نداره که بفهمه ازدواج، یک انتخاب شخصی‌ه، بهتر از این هم نمی‌تونه بشه ماجرا.

البته خانواده‌ش هم بی‌تقصیر نبودن که مسخره‌کردن مردم، جزو هنرهاشون بود. یعنی حتی پیش میومد اینها دخترخاله‌ی خودشون رو مسخره می‌کردن که چرا چاق‌ه و براش خواستگار نمیاد؟ کاری کرده بودن که طفلی دست به دامن دعانویس هم شده بود که فقط ازدواج کنه و مردم نگن عیب و ایرادی داره.

بالاخره وقتی یک عمر، دل مردم رو بسوزونی و بهشون بخندی، یه جا چوب‌ش رو می‌خوری حتما. واقعیت این‌ه که من گاهی از اداهاش خنده‌م می‌گرفت اما وقتی فکر کردم، دیدم من هم دارم عادت می‌کنم که توی آدما فقط دنبال سوژه بگردم واسه مسخره کردن و خندیدن. این شد که دوستی‌م رو باهاش ادامه ندادم. هرچند می‌دونم از طریق دوستان مشترک، آمار م رو می‌گیره.

واقعا آدما چقدر با هم فرق دارن. اون روزها گاهی خیلی از اداهای این همکلاسی‌م می‌خندیدم اما الان اصلا نمی‌تونم به نیکی ازش یاد کنم چون واقعا از اون دسته آدمایی بود که در به گند کشیدن اخلاق من، نقش خیلی پررنگی داشت. همون روزها از دبیر ادبیات‌مون کلی شاکی بودم که چرا انقدر بیخودی سخت می‌گیره بهمون. ولی الان واقعا قدر زحمات‌ش رو می‌دونم و ازش ممنون‌م. و خیلی دل‌م میخواد بشه یه روز یه جا ببینم‌ش. دست‌ش رو ببوسم بگم ببخش که انقد اذیت کردیم. آدم وقتی بزرگ میشه، قدر بعضی چیزا رو می‌فهمه.

+

شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*کنکور دادن‌ش رو یادم‌ه. نگرانی‌هاش برای قبولی رو. سال‌های دانشگاه رفتن‌ش رو. فارغ‌التحصیلی‌ش رو. شب‌هایی رو که تا دیروقت درددل می‌کردیم. روزهایی رو که مسج‌های احوال‌پرسی‌ش روز م رو شاد می‌کرد. دفعه‌ی اولی رو که قرار بود براش خواستگار بیاد...

یه مثنوی هفتاد من کاغذ نوشتم دادم دست‌ش که برو اینا رو از آقای خواستگار بپرس. دقت کن کدوم رو چطوری جواب میده. نق زدم سن‌ش کم‌ه. نکنه مث بچه‌ها باشه اخلاق‌ش؟ مطمئن شو خانواده‌ی خوبی‌ن. بیشتر براش وقت بذار. چرا بیرون باهاش قرار نمیذاری؟ ازش سوال کردی اگه فلان اتفاق بیفته، چه تصمیمی می‌گیره؟ این شرط رو بذار. اون حرف رو بزن ببین چی جواب‌ت رو میده. کفر ش رو دربیار ببین عصبانیت واقعی‌ش چطوری‌ه. درباره‌ی این هم حرف بزن. درباره‌ی اون هم نظر ش رو بدون.

حالا دوست‌م میخواد ازدواج کنه. و من هم خوشحال‌م که زندگی‌ش سر و سامون می‌گیره، هم نگران‌م. دعا می‌کنم خوشبخت‌تر شه و شادتر.

شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*مهم نیست که از بیرون چه طور به نظر میام. کسایی که درون‌م رو می‌بینند، برام کافی‌ن. واسه اونایی که از روی ظاهر م قضاوت می‌کنند، حرفی ندارم. همون بیرون بمونند واسه‌شـون کافی‌ه.

جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*تی‌وی دعا رو پخش می‌کرد، من زیرنویس‌ش رو می‌خوندم. معنی‌ش قشنگ بود.

پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*هروقت ذهن‌نویس اختراع شه حتما یکی می‌خرم. ذهن‌نویس چیست؟ اسمی من‌درآوردی برای وسیله‌ای که بتواند تمام ذهن‌نوشت‌های وبلاگی مرا ذخیره نموده، روی بلاگ منتشر کند. ای بسا درفشانی‌های که نصف شب یا سر صبح یا توی ترافیک با حین پیاده‌روی ثبت نشده، نیست و نابود می‌شوند (آیکون واحسرتا)

چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*ببینم کدوم‌تون عرضه دارین مورد سوم باشین؟

چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*کلا حوصله‌ی سریال دیدن ندارم ولی خب صدای این سریال دونگ‌ئی میاد هر شب. چند تا چیز ش خیلی برام جالب‌ه:

یکی اینکه همه خیلی مودب‌ن و حتی وقتی از عصبانیت در حال انفجار ن، احترام میذارن و تعظیم می‌کنن و همدیگه رو بانوی من خطاب می‌کنن و زیادی هم گذشت نشون میدن. که این، برای من ایرانی اصلا قابل درک نیست. دل‌م میخواد برم توی فیلم و دهن طرف رو مورد عنایت قرار بدم دل همه خنک شه.

یا اینکه امپراطور کلا چشم‌ش زیادی می‌چرخه. با این حال، پیش همه‌ی زن‌هاش محبوب‌ه و زن‌هاش هم با هم خوب‌ن و حتی بچه‌ی هوو شون رو دوست دارن و به بچه‌شون میگن باهاش خوب باشه و این فقط شخصیت بد داستان - زن دوم از 3 زن - هست که زیرآب‌زنی می‌کنه و نقشه می‌کشه. آخر سر هم چشماش رو پر اشک می‌کنه و امپراطور می‌بخشدش.

نکته‌ی سوم اینکه صحنه‌های مذکور رو من نشنیده‌م! هرازگاهی هم دیده‌م نیشخند

سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*یه مداد کم‌رنگ، کارآمدتر از یه حافظه‌ی قوی‌ه.

بعد یکی مث من، در کماااال اعتمادبه‌نفس، هیچ تاریخ تولدی رو هیچ‌جا یادداشت نمی‌کنه و به حافظه‌ی نداشته‌ش اعتماد می‌کنه. حالا باز اگه درست تاریخ‌ها رو حفظ کنم، یه چیزی! ولی معمولا با فاصله‌ی چند روز، اشتباه حفظ می‌کنم و دست بر قضا همون اشتباه‌ه رو دقیقا یادم می‌مونه.

اضافه کنید توهم و تلفیق دنیای مجازی و حقیقی و خواب و بیداری رو. و اینطوری میشه که من توی ذهن‌م برای میم تبریک تولد می‌نویسم. و البته فکر می‌کنم این طفلک هر سال برای من کلی مسج می‌نویسه و نامردی‌ه من فقط بنویسم تولدت مبارک. این‌ه که کلی انشا می‌نویسم و خودم کیف می‌کنم و ارسال هم می‌کنم به خیال خودم. و هنوز هم یادم نمیاد توی خیال نوشتم، توی خواب ارسال کردم یا برعکس. فقط مطمئن‌م انجام شده. و اینطوری میشه که وقتی این رو می‌بینم و می‌بینم توی گوشی‌م، مسج مذکور وجود نداره، می‌فهمم انگار بدجوری توهم زده‌م. آیکون لب و لوچه‌ی آویزون.

سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*چی بودم، چی شدم در واقع یک علت خاص داشت! علت‌ش هم این بود که ما وقتی رفته بودیم باغ، من یه شال سر م بود، 2 تا هم توی کیف‌م. خودم رو خفه کردم انقد عکس گرفتم. خب من در کل خیلی بدعکس‌م و باید کلی عکس بگیرم تا شاید دری از رحمت به رویم باز شه و 2-1 تا ش خوب دربیاد. از قضا اون روز حال‌م خوش بود و چند تا عکس‌م خوب شد. مدارک‌ش هم در صورت‌کتاب موجود ه.

دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*والا اون زمان که شانس تقسیم می‌کردن، نمی‌دونم من کجا بودم! ولی از فامیل، هیچ شانسی نیاوردم. نه که من، مامان و بابا م همینطور. یعنی اینها آدمایی‌ن که اگه دست‌ت رو تا ایننننننجا - آرنج! - بزنی توی عسل، بذاری دهن‌شون، باز گاز ت می‌گیرن.

واقعیت این‌‌ه که پدر و مادر من، کم به این فامیل محبت نکردن. عیادت، تبریک، تسلیت، هدیه بردن، شرکت توی مراسم‌شون، مهمونی دادن، احترام گذاشتن، هر جوری فکر کنی محبت کرده‌ن. ولی این وسط یه اشتباه کوچولو داشتن: این کارا رو بی‌منت و چشم‌داشت جبران انجام دادن. در نتیجه، مردم رو پررو کردن.

و خب در راستای اینکه در طبیعی‌ترین حالت ممکن، بچه مث پدر و مادر ش میشه، من هم همینقدر مهربون بودم! ولی از یه جایی به بعد دیدم نع! من نمیخوام به نتیجه‌ای برسم که مامان و بابا م رسیدن. در نتیجه از خلوص ماجرا کم کردم و بر منت‌ش افزودم.

البته فرق داره‌ها. من دوستانی دارم که خیلی خاکی‌ن. خیلی خودمونی‌ن با من. خیلی دوست‌ن. نه توقع بیجا دارن ازم، نه حساب کتاب می‌کنن کی بزرگتر ه کی کوچیکتر، کی آخرین بار تلفن زده، الان نوبت کی‌ه تماس بگیره، نه احتمال میدن چشم بخورن، نه چشم می‌زنن، نه یکسری مسائل سطحی رو توی دوستی‌مون دخیل کرده‌ن هیچ‌وقت. اینها واقعا دوست‌ن. از فامیل هزار بار بهتر ن. اینها رو استثناء می‌دونم و هر کاری براشون انجام میدم، به خاطر خودشون‌ه، نه چیز دیگه.

اما برای بعضیا باید چوب‌خط داشته باشی. باید اگه 1 بار تلفن می‌زنی، دیگه باد کنی بشینی بالای اتاق تا اون هم وظیفه‌ش رو انجام بده و بهت تلفن بزنه. باید حساب کنی ببینی کی بزرگتره و اگه تو بزرگتری، عید بشینی اول اون تبریک بگه. این دوست‌ها مث فامیل‌ن تقریبا. مث فامیلی که تو رو ت میگن دوست‌ت دارن. بعد اگه چند ماه هم پیدا ت نشه، یه مسج نمی‌زنن ببینن مرده‌ای یا زنده. چرا؟ فقط چون طبق معمول، روزی که قرار بوده بیان منزل‌ت، نیومدن. اطلاع هم ندادن. تو هم دیگه تلفن نزدی مجدد دعوت‌شون کنی.

من یه تزی دارم توی زندگی‌م که به نظرم واقعا درست‌ه. اینکه بعضی آدما حد دارن و باید اون حد رو بدونن. نمیشه هر وقت خواستن، غیب شن. هر وقت خواستن، حس صمیمیت خفه‌شون کنه و سر ت هوار شن.

اینکه کی جزو کدوم دسته باشه، انتخاب خودش‌ه اما چند سالی‌ه در حد لیاقت هر کس باهاش رفتار می‌کنم، نه در حد فهم خودم. من گاهی زیادی می‌فهمم و این شده باعث عذاب‌م. وقتی مث خودشون برخورد می‌کنم، راحت‌ترم و بی‌حساب میشیم. راست‌ه که میگن احترام هر کسی، دست خودش‌ه...

دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

*یه چیزی بپرسم؟

صادقانه جواب بدین لطفا: واقعا براتون مهم‌ه مردم از قیافه‌تون تعریف کنن و بهتون بگن خوشگلید؟ می‌دونم کسی بد ش نمیاد دیگران ازش تعریف کنن. اما سوال‌م این‌ه که اگه تعریف نکنن، ناراحت میشین؟

یادآوری می‌کنم که زیبایی، نسبی و سلیقه‌ای‌ه و ممکن‌ه کسی که از نظر من خیلی زیباست، از نظر کس دیگه نه تنها زیبا، که خیلی هم زشت باشه. ولی واقعا این مهم‌ه؟

واقعیت این‌ه که برای من مهم نیست. بوده‌ن کسانی که اصلا و ابدا از من خوش‌شون نیومده و کلا تحمل‌م براشون سخت که نه، غیر ممکن بوده! و بعد ش فهمیده‌م علت‌ش در واقع قیافه‌م نبوده، رفتار م بوده. مثلا فرض کن طرف خیلی اهل ژست گرفتن بوده و مغرور. من هم عین خودش بوده‌‌م. در نتیجه از اول، همینطوری بیخود و بی‌جهت، شمشیر رو از رو بستیم برای هم. بعد مثلا یه جای دیگه، یه جور دیگه برخورد کردیم و من این بار توی مود بوده‌م و طور دیگه‌ای برخورد کردم. اون هم کلی تحویل‌م گرفته و تازه از قیافه‌م هم تعریف کرده! در حالی که من همیشه فکر می‌کردم کلا ازم خوش‌ش نمیاد. (هرچند برام اهمیتی نداره واقعا. همه که قرار نیست از هم خوش‌شون بیاد)

چند روز پیش هم ماجرای مشابهی پیش اومد. دوست‌م گفت که خوشگل‌ه! من گفتم از نظر م خوشگل نیستی. معمولی هستی.

خب من آدمی نیستم که دروغ بگم. اون هم سر مسائل پیش پا افتاده‌ای مث این. بعد فکر کنم اون ناراحت شد اما دلیل‌ش رو نمی‌دونم. خب اگه کسی چهره‌ی خودش رو دوست داره، دیگه چه لزومی هست از دیگران تایید بخواد؟ اگه دوست نداره، خب تغییر ش بده. چه می‌دونم. بینی‌ش رو عمل کنه. موها ش رو رنگ کنه. مدل ابروهاش رو تغییر بده. رنگ کرم پودر ش رو عوض کنه. خط چشم بکشه. یه کاری کنه که قیافه‌ش عوض شه یه کم.

من آدمی نیستم که خیره شم به چهره‌ها و تو ش دنبال زشتی یا زیبایی بگردم. اگه کسی رو دوست دارم، با همون قیافه دوست دارم. اگه هم دوست ندارم، الهه‌ی زیبایی هم باشه، باز دوست‌ش ندارم.

چه اهمیتی داره کسی بگه تو خوشگلی یا خوشگل نیستی؟ واقعا نظر مردم مهم نیست. چرا باید مهم باشه؟ متفکر

دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

Daisypath Happy Birthday tickers