*اینجا

پ.ن: قسمت اول . قسمت دوم . قسمت سوم

پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از آرشیو
Share

*از آرشیو، پیدا ش کردم:

قسمت سوم

پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از آرشیو
Share

*دوست‌م مسج زده:

شب یلدا، قدم آرام بردار / کمی هم احترام ما نگه‌دار

تو می‌بینی رباب‌م، غصه‌دار است / بنی‌هاشم هنوزم داغدار است

صدای العطش، در گوش مانده / بدن‌ها بی‌کفن، هر گوشه مانده

شب یلدا تو هم چله‌نشین باش / سیه‌پوش غم سالار دین باش

براش جواب نوشتم 2 ساعت مهمونی و خوشی به ما ایرانی‌ها نیومده؟ احساس شاعری خودتون رو نگذارید به پای اهل بیت. از قول خودتون بگید، خودتون هم فحش بخورید!

واقعا عصبانی شدم ازش. بعد میگن جوونا چرا دین‌گریز ن؟ چرا تا بهشون حرف می‌زنی، پرخاش می‌کنن و عصبی میشن؟ چرا اینطوری‌ن؟

خب واقعا چه ربطی داره؟ ماه صفر چه ربطی به شب یلدا داره؟ نمیشه یه نفر هم رسم ایرانی یلدا رو انجام بده و مهمونی بره، هم یادش باشه ماه صفر ه؟ جفت‌ش با هم نمیشه؟ والا قرتی‌ترین آشناهای من، توی ماه صفر، بزن‌وبرقص راه نمیندازن! من نمی‌دونم اینا چرا این مسج‌ها رو می‌نویسن؟ میخوان بگن ما خیلی مسلمونیم، شماها شعور ندارید؟ یا هر مسجی بهشون برسه، نخونده و نفهمیده، فوروارد ش می‌کنن؟ زشتی‌ش این‌ه که از قول خودشون نمی‌نویسن. از قول کل بنی‌هاشم لکچر میدن!فکر می‌کنن ثواب هم داره لابد منتظر

خب ظاهرا من تنها آفتاب‌پرست وبلاگستان نیستم. از اواخر شهریور هر سال، ماتم می‌گیرم که امسال، روزهای کوتاه و شب‌های بلند رو چطور تحمل کنم؟ برام سخت‌ه تحمل هوای سرد و ابری و روزهای کوتاه. مجبورم هر کاری دارم، تا ساعت 5 عصر تموم‌ش کنم بیرون چون معمولا چیزی به نام غروب وجود نداره و یهو شب میشه. من هم بدون ماشین، با این اوضاع امن، حس خوبی ندارم بخوام شب، تنها بیرون باشم. البته توی خونه میشه آدم خودش رو سرگرم کنه. از این بابت هیچ وقت، مشکل خاصی نداشته‌م اگر کتاب و نت داشته باشم ولی قلب‌م می‌گیره از کمبود نور. از فردا روزها بلند میشن و از این بابت، واقعا خوشحال‌م.

مطابق سال‌های گذشته، امسال هم شب یلدا، مهمونی‌ای در کار نیست. پارسال ناراحت بودم از این بابت، امسال برام اهمیت خاصی نداره. بیشتر از این، دل‌م گرفته که تی‌وی 3 روز ه مدام سفره‌های رنگین نشون میده و میزهای آنچنانی. انواع کیک، شیرینی، آجیل، میوه، سبدهای گل شیک. اگه شکمو و ندیده و نخورده هم نباشی، چشم‌ت چند ثانیه می‌مونه روی اون همه خوراکی رنگارنگ. بقیه‌ش رو همه می‌دونیم. گفتن نداره.

دیشب خیلی گریه کردم. دل‌م می‌خواست واقعا می‌شد برم دامن خدا رو بگیرم. بگیرم چند دقیقه بیا پایین، یه چرخی بزن. ببین روی زمین چه خبر ه. یه فکری به حال ما بکن. ما به هم رحم نداریم. تو بهمون رحم کن.

خیلی دل‌م می‌خواست ثروتمند بودم و حداقل اینجور وقتا می‌تونستم دل یه عده‌ای رو شاد کنم. مامان‌م همیشه میگه هر وقت دعا کردی پولدار شی، دعا کن خدا دل خرج کردن برای دیگران رو هم بهت بده.

الان دل‌ش رو دارم، پول‌‌ش رو ندارم. هرچند شعار دادن عملا مشکلی رو حل نمی‌کنه. امروز توی خیابون آدم فقیر دیدین، هر قدر می‌تونین بهش کمک کنین. از دست‌فروشایی که توی این سرما می‌شینن چیزی بفروشن، اگه خرید کردین، یه کم بیشتر پول بدین. آدم نیم کیلو شیرینی کمتر بخره، چیزی‌ش نمیشه. می‌ارزه به حس خوب کمک کردن به دیگران. خودم هم همین کار رو می‌کنم. متاسفانه فعلا در همین حد می‌تونم.

یلدا تون شاد...

پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: یلدای امسال
Share

*پست قبل، علاوه بر کامنت‌هایی که تایید شدن، کلی هم کامنت خصوصی داشت و خب راستش مضمون اون کامنت‌ها، اغلب، اصلا عشقولانه نبود.

کامنت‌ها رو که می‌خوندم، فکر کردم خط‌کش آدما با هم فرق می‌کنه. مثلا من دوستی دارم که مهریه‌ش 14 سکه‌ست و به نظر ش خیلی هم زیاد ه و شوهر ش بهش لطف کرده. خب؟ ولی مثلا توی خانواده‌ی ما مهریه‌ی 14 سکه‌ای یه جور توهین‌ه بیشتر. خانواده که میگم، منظورم فامیل‌ه، نه مثلا خودم و پدر و مادرم. اغلب فامیل. حالا یه بار تعریف می‌کنم مفصل.

بعد دوست دیگه‌ای دارم که مهریه‌ش 250 سکه بود. گفت بابا م 500 سکه گفت ولی شوهر م براش استدلال کرد که من با وام و پس‌انداز و فلان، فقط همین‌قدر می‌تونم بپذیرم. البته ماجرا مال سال‌ها پیش‌ه که سکه انقدر گرون نبود. اون زمان حساب کرد می‌تونه 250 تا سکه رو هر طور شده، بخره. البته نخریده مسلما! بعد، سر عقد، جوگیر شد و 50 تا سکه اضافه کرد. شد 300 تا. من گفتم 50 تا مال خودت. جا ش بنویس وکالت طلاق. اون هم گفت نه. زن چرا باید بتونه طلاق بگیره؟

دوست‌م گفت من ناراحت شدم اما فکر کردم باید این مساله رو زودتر می‌گفتم، نه سر عقد. گفتم پس بنویسین 313 تا. گفت باشه. همون رو نوشتن.

الان، دوست‌م به نظر ش 313 سکه‌ی طلا زیاد نیست و پشیمون‌ه که چرا هیچ شرطی برای ازدواج نذاشته. هرچند از زندگی‌ش راضی‌ه در کل و مشکل خاصی نداره.

برای همین میگم خط‌کش‌ها فرق می‌کنه. بعد هم اینکه من واقعا این برخورد تون رو دوست داشتم که همه با اسم واقعی‌تون نوشتین، هرچند باور کنید من الان حفظ نیستم کی، چی گفت - مخصوصا کامنت‌های خصوصی - اما کل مبحث، توی ذهن‌م‌ه. بعد توی دنیای واقعی چه دروغ‌هایی که از یک سری دوست‌نما نشنیدم!

مثلا دوستی داشتم که اینجا رو یه زمانی می‌خوند - حوصله کردم لینک مطلب‌ش رو پیدا می‌کنم از آرشیو - و وقتی 18 سال‌ش بود ازدواج کرد. توی دانشگاه دور افتاده بود که ازدواج آسان رو تبلیغ کنه! حالا چرا و به چه انگیزه‌ای، نمی‌دونم! ولی به همه گفت که شوهر من یه شغل نیمه‌وقت داره و دانشجوئه. ما داریم با هم از صفر شروع می‌کنیم. بدون تجملات و ریخت‌وپاش اضافه.

همین خانوم مذهبی‌نما، مهریه‌ش 200 و خورده‌ای سکه بود! جشن نامزدی و عقد و حنابندون و عروسی و پاتختی گرفت مفصل. طوری که مثلا برای عقد ش، لباس عروس پوشید و ماشین عروس و عکاس و آتلیه. بعدها دیدم ماشین خریدن. بعدتر از کسی شنیدم که از همون اول، خونه هم داشتن.

ازش هم بپرسی، یا میگه چرا اسرار زندگی‌م رو به همه بگم؟! یا میگه اینها که چیزی نیست و گفتن نداره!

اینها گفتن نداشت ولی واجب بود دروغ بگه!

هر وقت حرف ازدواج میشه، امکان نداره یاد اون آدم و دروغ‌های شاخدار ش نیفتم.

چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*این سوال رو صادقانه جواب بدید. مطمئن باشید قرار نیست کسی قضاوت‌تون کنه. حتی اگه دوست ندارین اسم‌تون رو بنویسین، بدون اسم، کامنت بذارید ولی لطفا حتما جواب بدید.

اگر شوهر شما، اون زمان که اومد خواستگاری‌تون، خونه نداشت - حالا به اسم خودش یا طبقه‌ی بالای خونه‌ی مامان‌ش یا هر چیزی شبیه این - حاضر بودید باز هم باهاش ازدواج کنید؟

این رو می‌پرسم چون هر کس دور و بر م ازدواج کرده، شوهر ش حتما خونه داشته. کم‌کم پیش‌فرض ذهنی‌م داره میشه اینکه کسی که خونه نداره، نباید ازدواج کنه.

من هم دارم توی همین تهران زندگی می‌کنم و قیمت خونه و اجاره و پول پیش و رهن رو می‌دونم. میخوام ببینم زندگی شما چطوری بوده. هر دلیلی هم داشتین، محترم‌ه.

یکی میگه من عاشق بودم و این آدم رو می‌خواستم. حالا با هر شرایطی. اگه مجبور باشیم بریم توی بیابون چادر بزنیم هم میرم باهاش. چون عاشق‌ش‌ هستم.

یکی میگه اگه کسی من رو دوست داره، باید شان‌م رو در نظر بگیره. من نمی‌تونم مستاجر باشم. هر دقیقه استرس اجاره و صاحبخونه داشته باشم. نمیخوام هر سال اثاثیه‌م رو توی اسباب‌کشی داغون کنم. مجرد بودن بهتر از ازدواج و یه زندگی سخت‌ه. سختی‌های زندگی باعث میشن عشق، یادت بره.

یکی میگه خونه برای شروع زندگی لازم‌ه. حالا عیب نداره که 40 متر ه و مال پدرشوهرم‌ه.

یکی میگه تا 3 دانگ خونه رو به اسم‌م نزده بود، بله رو نگفتم.

یکی میگه خونه رو مامان من داد، شوهرم حتی پول پیش هم نداشت.

تو چی میگی؟ دوست نداری اسم‌ت رو ننویس اما ته دل‌ت چی میگه؟

چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*امروز، آفتابی‌ه. نشسته‌م روی کاناپه، دارم بیرون رو نگاه می‌کنم. یاد خونه‌ی قبلی‌مون میفتم. روزی که کامپیوتر قبلی‌مون رو خریده بودیم. بوی نو بودن می‌داد. آقاهه برامون یه عالم عکس ریخته بود روی هارد. کار من شده بود اینکه صبح به صبح توی هارد می‌چرخیدم. عکسا رو تماشا می‌کردم. اونایی رو که دوست نداشتم، پاک می‌کردم. مگه تموم می‌شدن؟

خیلی عکسای خوبی بودن. گل، دریا، خونه، منظره‌های سرسبز. توی همه‌شون انرژی بود و شادی. آرامش و نور. یادم‌ه اون روزا هم هوا آفتابی بودن. عاشق نور م من. به قول یکی از دوستان، آفتاب‌پرست‌م به تعبیری!

چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*دلتنگی
خیابان شلوغی است
که تو در میانه‌اش ایستاده باشی
ببینی می‌آیند
ببینی می‌روند
و تو همچنان
ایستاده باشی...

علیرضا روشن

 

سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*من نمی‌دونم این عکسا رو از کجا میاری آخه؟ با دیدن‌شون، پرت شدم به اون روزایی که من و سیستر، 7 صبح نشده با ذوق بیدار می‌شدیم میکرو بازی کنیم. سر نوبت، دعوا هم می‌کردیم تازه. یه بازی کاراته هم بود. انقد بعضی جاها ش، غول‌های بزرگ و ترسناک داشت که با هم متحد می‌شدیم برای شکست دادن‌شون! گاهی من بازی می‌کردم، به غول‌ش که می‌رسید، می‌دادم سیستر بازی کنه.

یه بازی رمبو هم بود. می‌نشستیم فکر می‌کردیم چطور بدون اینکه اون چنگال‌ها و چنگک‌های متحرک! له‌مون کنن، ازشون رد شیم. چنان هول می‌شدیم و تلاش می‌کردیم انگار قرار بود بهمون مدال بدن. ولی واقعا هیچ‌کدوم، قارچ‌خور! نمی‌شد. چقد خوش بودیم با همون 3-2 تا بازی. یادش بخیر...

سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*چون خیلی سوال کردین، درباره‌ش یه پست می‌نویسم. دکتر فرهنگ یه سایت رسمی دارن به اسم خانه‌ی تحول: http://kht.ir توی سایت، یه قسمت داره که برنامه‌های عمومی هر ماه رو می‌نویسه با قید روز و ساعت و آدرس و قیمت. اطلاعات‌ش کامل و دقیق‌ه.

نگاه کنید ببینید این ماه، توی شهر تون، چه کلاسی قرار ه برگزار شه. کلا دوره‌ها تا جایی که من می‌دونم، انسان موفق‌ه - تکنیک‌های موفقیت - و ازدواج موفق - برای مجردها - و خانواده‌ی موفق - برای متاهل‌ها - این دوره که من میرم، تکنیک‌های موفقیت‌ه که همونطور که در برنامه‌های عمومی آذرماه می‌بینید، آخرین جلسه‌ش دیروز بود. اول دی ماه، سایت رو چک کنید. برنامه‌ی جدید رو میذارن. هزینه‌ی این دوره، جلسه‌ای 1500 بود. رزرو هم نمی‌خواست. ولی اون‌هایی که نوشته "ثبت نام"، باید تماس بگیرید قبل‌ش ظاهرا. کل اطلاعات‌م همین بود.

سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*قانون جذب - قسمت اول رو خوندی؟

الان میخوام چند تا نکته رو که برام خیلی جالب بود، درباره‌ی انرژی بگم. دکتر فرهنگ می‌گفت یه آقایی اومد پیش من. گفت مادر من چند تا گلدون داشت که خیلی بهشون توجه می‌کرد یعنی مثلا آب که می‌خواست به اینا بده، آب ولرم درست می‌کرد مبادا گل‌ها اذیت شن. من یه خواهری دارم که - فکر کنم گفت - کرج زندگی می‌کنه. چند روز مامان‌م رفت خونه‌ی خواهرم از ما خواست حتما گلدون‌ها رو آب بدیم و حتما هم آب ولرم درست کنیم. خیلی خیلی سفارش کرد و خلاصه رفت. من آب ولرم به گلدونا دادم نیشخند

- ولی گل‌ها زرد و پژمرده شدن!

+ آره ولی نمی‌دونم چرا.

دکتر فرهنگ گفت شما آب ولرم دادی اما از آب دادن به گل‌ها خو‌ش‌ت نمیومد. به زور بهشون آب می‌دادی. با حرص. چپ‌چپ بهشون نگاه می‌کردی. تبادل انرژی در جهان رو نباید نادیده بگیرید. انرژی منفی شما وقتی به گل‌ها نگاه می‌کردید، بهشون منتقل می‌شده. منتها گفتید اینکه آدم نیست. نمی‌فهمه. نتیجه‌ی اون انرژی‌های منفی شد زرد شدن گل‌ها.

خیلی مهم‌ه که شما حتی توی روابط‌تون، تا جایی که امکان داره از کسانی که انرژی‌شون منفی‌ه، دوری کنید. مثلا آدمای غرغرو انرژی‌شون منفی‌ه. دیدین حتما. مثلا همه دور هم نشستن. هر کسی داره کار خودش رو می‌کنه. همه خیلی آروم‌ن. یهو در باز میشه یه آدم غرغرو میاد داخل. فقط میگه "سلام" و به تک‌تک اون افراد نگاه می‌کنه. همین. انرژی منفی اون آدم، به نگاه‌ش شلیک میشه به اون آدما. 3 دقیقه بعد می‌بینی همه اخماشون توی هم‌ه یا اصلا بلند میشن میرن.

یا مثلا آدمای ناشکر. آدمایی که مدام میگن ما خیلی بدبختیم. هیچی نداریم. همین امروز و فردا ست که از بدبختی بمیریم. این انرژی منفی، انرژی‌های منفی بیشتری رو جذب می‌کنه. این "بدبختی"‌ای که مدام تکرار ش می‌کنن، بدبختی‌های بیشتری براشون جذب می‌کنه. از رسول خدا روایت داریم که هر کس ادای فقیرها رو دربیاره، واقعا فقیر میشه. از حضرت علی (ع) روایت داریم اگه میخواید صبور بشید واقعا، اول‌ش ادای آدم‌های صبور رو دربیارید.

برعکس‌ش هم درست‌ه. برای همین‌ه که میگن شکر نعمت، نعمت‌ت افزون کند.

چند سال قبل یه سخنرانی داشتم به اسم "شهادت آب". سی‌دی جدید ش به اسم "شعور آب" رو شاید دیده باشین. اونجا نشون دادیم که چطور، انرژی کلمات مثبت یا منفی، بلافاصله بر آرایش مولکولی آب اثر می‌گذاره. 70% بدن انسان، آب‌ه. شعور من هم از این بطری آب - بطری آب معدنی روی میز رو گرفت بالا - کمتر که نیست؟

جمعیت، ساکت بودن.

- شک دارین؟ نیشخند

سالن منفجر شد از خنده‌ی مردم.

می گفت دستگاهی ساخته شده که با عقربه‌ش، وجود انرژی مثبت یا منفی رو در شما نشون میده حتی در شعاع 4.5 متری‌تون. حتی اگه پشت سر تون باشه و نگاه‌تون هم بهش نیفته.

برای آزمایش، به 2 نفر گفتن یکی‌تون دعا بخونه، یکی بدوبیراه بگه. دستگاه، برای نفری که دعا می‌خوند، انرژی مثبت رو نشون داد و برای کسی که بدوبیراه می‌گفت، انرژی منفی رو. بعد گفتن خب صبر کنید! حالا برعکس. شما که تا حالا دعا می‌خندی، حالا فحش بگو. شما که تا حالا بدوبیراه می‌گفت، حالا دعا بخون. دیدن که نتیجه هم برعکس شد. تغییر انرژی و انتقال‌ش به همین سرعت انجام میشه. حتی اگر کسی با انرژی منفی‌ش آزار تون میده، می‌تونید چند ثانیه وقت بذارید و رسیدن به وضعیت آلفا (آرامش) رو تجربه کنید و حتی‌الامکان، هم از کسانی که انرژی‌شون منفی‌ه، دوری کنید.

دیشب هم که داشتم اون فایل سخنرانی اصفهان رو گوش می‌دادم، می‌گفت بعضیا با ذوق میگن این مثلا هشتمین بار ه که من دارم دوره‌ی موفقیت رو شرکت می‌کنم. خب آخه 8 بار هم نه، 800 بار اصلا! وقتی فقط بشنوی و عمل کنی، فایده‌ای نداره.

قسمت سوم رو بعدا می‌نویسم.

سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*دیشب داشتم یکی از سخنرانی‌های موفقیت دکتر فرهنگ توی اصفهان رو گوش می‌دادم. به خودم گفتم مریمی! همین امروز کلاس‌ش بودی. دوباره داری همون رو توی یه شهر دیگه گوش میدی؟ بعد به خودم جواب دادم شاید یه چیزی اونجا گفته باشه که اینجا نگفته.

بعدتر فکر کردم اگه همه‌مون زمان دانشجویی، همین‌قدر میل و رغبت داشتیم به یاد گرفتن، دنیا طور دیگه‌ای بود. البته واقعا هم بعضی مطالب برام جدید بود. مثلا اول کلاس گفت هر کس 1 دقیقه با کناردستی‌ش گپ بزنه. بعد از 1 دقیقه گفت حالا نفر دوم با همون نفر اول، 1 دقیقه حرف بزنه.

بعضیا می‌خندیدن. بعضیا 6تا 6تا با هم حرف می‌زدن. دکتر فرهنگ گفت آدم وقتی از بیرون میاد میشینه سر کلاس، همیشه چند تا جمله برای گفتن داره توی ذهن‌ش. اگه الان حرف نزنید، توی کلاس هی اون مطالب، ذهن‌تون رو منحرف می‌کنن. اون حرفا رو همین الان بگید راحت شید.

گاهی هم پیش میاد وسط کلاس، میخواید گوش بدیدا اما یه مطلبی انقدر ذهن‌تون رو مشغول خودش می‌کنه که اصلا نمی‌تونید حواس‌تون رو متوجه درس کنید. اگه اینطوری شد، چند تا راه هست. یکی اینکه بلند شید اون حرف رو بگید و راحت شید کلا! مثلا یکی هی حواس‌ش میره دنبال اینکه چرا فرهنگ، سر ش مو نداره؟ نمیخواد واسه این، کل کلاس رو با حواس‌پرتی بگذرونید. بلند شید بگید فرهنگ! تو چرا کچلی؟ نیشخند به محض اینکه حرف‌تون رو بگید، ذهن‌تون خالی میشه. بعد دوباره می‌تونید حواس‌تون رو جمع کنید.

راه دوم این‌ه که اگه نمیخواید بگید، بنویسید ش. بعد اون مطلب، از ذهن‌تون خارج میشه.

راه بعدی این‌ه که از این کش‌هایی که دور ظرف ماست یا دسته‌ی اسکناس میندازن، داشته باشین دور انگشت‌تون. تا حواس‌تون پرت میشه، اون رو آروم بکشید و رها کنید. زیاد درد نداره اما شوک عصبی حاصل از اون، باعث میشه حواس‌تون جمع شه. یا اینکه خودتون رو آروم نیشگون بگیرید. یا یه تار مو تون رو بکنید!

من سر کلاسای دانشگاه، خیلی حواس‌م پرت می‌شد. برای همین الان مو ندارم اصلا نیشخند

این رو که گفت حضار خندیدن. من اشک‌م رو پاک کردم. بعی آدما خیلی خاص‌ن. خیلی نازنین‌ن. شما باید این مرد نازنین رو ببینید. باید رفتار متواضعانه‌ش رو، سواد ش رو، با خیلی‌ها مقایسه کنید تا بفهمید چرا شاگردهاش انقدر دوست‌ش دارن. خدا حفظ‌ش کنه.

سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*اومدم. والا به ما گفته بودن کلاس از ساعت 2 تا 4 هست. فکر کردم اگه 1:30 اونجا باشم خوب‌ه و می‌تونم ردیف دوم بشینم. ظاهرا ردیف اول برای مهمانان ویژه‌ست. نمی‌دونم. ولی فکر کن ساعت شد 1 و من کجا بودم؟ آفرین. سر میز ناهار. غذای داغ و سالاد سرد رو نفهمیدم چطوری بلعیدم فقط. خب من اصلا تحمل گرسنگی رو ندارم و معده و میگرن‌م کار دست‌م میدن. از طرفی حجم غذا م کم‌ه و اگه سالاد نخورم، نیم ساعت بعد باز رسما دل‌م میخواد ناهار بخورم.

گفتم خدا کنه زود برسم. باور تون نمیشه. انگار زمان خیلی کند پیش می‌رفت. ساعت شد 1:30 و من روی صندلی‌م توی سالن نشسته بودم! ولی دل‌تون نخواد دکتر فرهنگ کمی بعد از ساعت 2 اومد و بنده‌ی خدا 20 دقیقه دم در داشت سالن جواب می‌داد. جمعیت اجازه نمی‌دادن بیاد روی سن.

به محض تموم شدن سرود ملی هم گفت شروع کلاس ساعت 2:30 بوده. یه وقت پیش خودتون فکر نکنید من معطل‌تون کردم. همین الان هم من چند دقیقه کلاس رو زودتر شروع کرده‌م. کلا اینکه انقدر برای وقت همه‌ی مردم احترام قائل‌ه، واقعا قشنگ‌ه.

بعد مردم یک سری سوال کتبی و شفاهی داشتن. داشتم با خودم فکر می‌کردم کاش جلسات قبلی هم شرکت کرده بودم که حداقل قانون جذب رو خودم می‌شنیدم سر کلاس. دقایقی بعد فهمیدم این جلسه، موضوع کلاس، قانون جذب‌ه. دیگه کلا شعف بر من مستولی بود. برخلاف دفعه‌ی قبل هم خیلی مجلسی دست‌م رو بردم بالا و بدون اینکه رو م نشه، یه سوال پرسیدم.

ولی الان که فکر می‌کنم، می‌بینم کار م خیلی زشت بود که از جا م بلند نشدم. زشت‌ه وقتی استاد ایستاده، آدم نشسته سوال بپرسه. ولی خب روتین کلاس این شکلی بود و من اون موقع، متوجه بدی رفتار م نشدم چون همه همونطوری می‌پرسیدن. بعد هم فاصله‌ی صندلی‌ها کم بود و همه کیف و وسایل‌شون روی پا شون بود. بعد بلند که می‌شدی، صندلی‌ت جمع می‌شد - مث سینما - و کلا فلاکتی بود. ولی خب باز به نظر خودم کار م خوب نبود.

خب بریم سر اصل مطلب: قانون یعنی چی؟ یعنی چیزی که علم، اون رو ثابت کرده. قانون جذب، یه قانون‌ه یعنی توسط علم، ثابت شده. در حد یه نطریه نیست. ولی مثلا ماجرای چاکراهای بدن، در حد نظریه‌ست و هیچ دانشگاه معتبری، قبول‌ش نداره. اثبات علمی هم براش وجود نداره. روی عکس یه آدم یه سری علامت می‌زنن و میگن اینا چاکرا ست. ولی این چیزی رو ثابت نمی‌کنه.

یه قانونی هست به اسم قانون دوبروی. میگه به هر ذره می‌توان طول موجی را نسبت داد یا هر ذره، دائم، در حال ساطع کردن انرژی از خود است.

تمام اشیاء، گیاهان، حیوانات و انسان‌ها در اطراف خودشون، هاله‌ای از این انرژی درونی‌شون رو دارن که با دوربین‌های مخصوص میشه از این هاله عکس گرفت. درباره‌ی هاله‌ی انرژی انسان، میگن که انرژی بدن انسان می‌تونه در 4 وضعیت مختلف قرار بگیره. یعنی بین دو نیمکره‌ی راست و چپ مغز، تبادل انرژی و فرکانسی وجود داره که می‌تونه 4 وضعیت بتا، آلفا، تتا و دلتا باشه.

اگر اون فرکانس، 26-14 نوسان در ثانیه باشه=موج بتا

اگر 30-26 نوسان در ثانیه باشه=بتای سریع. مثلا وقتی جسم یا ذهن شما به شدددت درگیر کاری‌ه، اون موج، بتای سریع هست.

13-8 نوسان در ثانیه باشه=آلفا که وضعیت آرامش‌ه.

دکتر فرهنگ خیلی تاکید کرد که اصلا این سی‌دی‌های آموزش رسیدن به وضعیت آلفا رو نخرید و توی کلاس‌هاشون هم شرکت نکنید و پول الکی ندید چون رسیدن از وضعیت بتا به آلفا (آرامش) چند ثانیه بیشتر زمان نمیخواد و آموزش خاصی هم لازم نداره. کافی‌ه راحت بشینید و چشم‌هاتون رو ببندید و چند تا نفس عمیق بکشید. همین. بیشترین اختراعات و اکتشافات بشر در وضعیت آلفا به ذهن انسان‌ها رسیده مث ماجرای ارشمیدس و اورکا اورکا!

یا مثلا نیوتن حتما بارها صحنه‌ی سقوط اجسام رو دیده بود اما قانون جاذبه‌ی عمومی رو وقتی کشف کرد که زیر درخت سیبی در حال استراحت و در وضعیت آلفا بود.

گفت اگر مثلا یه روزی خیلی کار دارید و به شدت درگیر هستید و رییس‌تون خیلی برآشفته و باعجله میاد و ازتون میخواد فلان کار رو تا نیم ساعت دیگه حتما بهش تحویل بدید، وقتی رییس‌تون رفت، راحت بشینید. چشم‌هاتون رو ببندید و چند تا نفس بکشید تا به وضعیت آلفا برسید. صرف این چند ثانیه باعث میشه خیلی بهتر و سریع‌تر کار تون رو انجام بدید.

7-5 نوسان در ثانیه باشه=تتا. یعنی وقتی که خیلی خواب‌آلود هستید و چشماتون شده کاسه‌ی خون یا کلا در حالت خواب سبک هستید.

در طول روز، یا کمتر از 20 دقیقه بخوابید که خواب‌تون سبک باشه و بعدش سرحال باشید یا اگه میخواید زیاد بخوابید، بیشتر از 90 دقیقه بخوابید. ولی اگه در طول روز، بین 20 تا 90 دقیقه بخوابید، در مرحله‌ی عبور از خواب سبک به خواب عمیق، بیدار میشید که باعث میشه کسل باشید، نه سرحال.

در مورد خواب شب، یا 6 ساعت بخوابید که خواب سبک باشه یا 9 ساعت بخوابید که خواب‌تون عمیق باشه که خب 9 ساعت معمولا زیاد ه! اما اگر بین 6 تا 9 ساعت بخوابید، در مرحله‌ی انتقال بیدار میشید. در نتیجه سرحال نیستید.

بهترین حالت این‌ه که شب، 6 ساعت بخوابید و در طول روز 3 تا 20 دقیقه یا کمتر از 20 دقیقه بخوابید که جمعا بشه حدود 7 ساعت. چون 7 ساعت خواب برای آدم کافی‌ه معمولا.

خب.. انرژی بدن ما 2 تا تفاوت اساسی با انرژی‌های دیگه - مثلا انرژی اشیاء یا حیوانات یا گیاهان - داره:

1. انرژی ما قابل هدایت و کنترل‌ه. اگر به چیز خاصی فکر کنیم، بدون طی شدن زمان، انرژی ما به اون می‌رسه. مثلا وقتی کسی به شما خیره میشه، شما پشت سر تون که چشم ندارید اما "حس‌"‌ش می‌کنید. یا برای همه پیش اومده که به کسی فکر کنن و اون آدم، همون موقع بهشون تلفن بزنه. که اینجور وقتا میگیم دل به دل، راه داره.

2. انرژی انسان قابل باردار شدن‌ه: بار مثبت یا منفی ولی انرژی‌های دیگه خنثی‌ن، بار ندارن. این بار انرژی ما، مثبت باشه یا منفی، روی دنیای اطراف اثر میذاره.

می‌گفت قدیمی‌ها به بحث "مجاورت" معتقد بودن. مثلا یه مولوی بود و کلی مرید. که هر جا می‌رفت، دور ش بودن. این، اثر انرژی به شدت مثبت اون آدم بود که باعث می‌شد دیگران از کنار اون آدم بودن، لذت ببرن و حال‌شون و حس‌شون خوب باشه.

یکی از بین جمعیت گفت دور رییس دزدها و خلاف‌کارها هم کلی آدم هست. دکتر گفت بله ولی اونا حس خوبی ندارن.

یکی دیگه گفت مثلا غیبت کردن، کار خوبی نیست اما حس‌ش خیلی خوب‌ه.

دکتر گفت همون لحظه خوب‌ه به نظر تون اما بعدش که می‌گذره، حال‌تون دیگه خوب نیست. حس‌تون بد میشه.

در ادامه گفت تمرکز انرژی در بدن، 2 جا خیلی بیشتر از جاهای دیگه‌ست: اول، دور چشم‌ها.. بعد، دور دست، از مچ تا سر انگشت‌ها.

درباره‌ی انرژی‌درمانی هم گفت من خودم مدرک مَستر انرژی‌درمانی از امریکا گرفته‌م و برای دوره‌ی مقدماتی‌ش فقط 3 سال و نیم، کلاس رفتم اما الان می‌دونم که اینها فقط بازی با ذهن مردم‌ه.

می‌گفت وقتی حال‌تون خوب‌ه، چشم شما دروازه‌ی انتقال انرژی‌های مثبت‌ه. حتی روایت داریم وقتی حال‌تون خوب‌ه، به عزیزان‌تون نگاه کنید.

این مبحث انرژی‌ها رو خیلی جدی بگیرید، واقعیت داره. در هلند، بخشنامه هست که مهد کودک‌ها هفته‌ای یک بار بچه‌ها رو برای بازی ببرن مراکز پرورش گل. چون تحقیقات نشون داده بچه‌ها همیشه در وضعیت آلفا (آرامش) هستن و چون دغدغه‌ی ذهنی ندارن، انرژی‌شون همیشه مثبت‌ه. این انرژی مثبت باعث شادابی گل‌ها میشه. بازی کردن بین گل‌ها هم باعث شدی بچه‌ها میشه.

درباره‌ی چشم‌زخم هم گفت حقیقت داره. وقتی اتفاق میفته که شما مثلا از درون دارید منفجر میشید از اینکه کسی به چیزی یا مقامی رسیده اما وانمود می‌کنید خوشحالید و مثلا میرید بهش تبریک میگید اما توی دل‌تون میگید الهی کوفت‌ت شه. الهی بمیری. رفتار تون رو کنترل می‌کنید اما انرژی منفی‌تون هم منتقل میشه.

چاره‌ی چشم‌زخم، صدقه هست. صدقه از ریشه‌ی صدق هست یعنی راستی. هر کار نیکی، صدقه محسوب میشه. یعنی صدقه، فقط پول ریختن توی اون صندوق سورمه‌ای‌ها نیست. صدقه‌ی مال وجود داره، صدقه‌ی دانایی، صدقه‌ی جایگاه و مقام و مرتبه. مثلا اگر شما با استفاده از جایگاه‌تون توی محل کار از ظلمی به یه نفر، جلوگیری کنی، این میشه صدقه. لبخند زدن به مردم، آدرس دادن به کسی توی خیابون، هر کار خیری صدقه‌ست و باعث دور کردن انرژی‌های منفی و چشم‌زخم میشه. فقط کافی‌ه مردم، یه کم بیشتر براتون مهم باشن.

در این هنگام، 3 تا از دخترا خیلی شاکی گفتن وای استاد! مگه اینجا مهد کودک‌ه؟ این 8-7 تا بچه سر ما رو خوردن انقد جلوی سن دویدن و بازی کردن. راست هم می‌گفتن. اونجا مهد هم بود برای بچه‌ها ولی مردم شاید براشون سنگین بود هزار تومن بدن برای 1 ساعت مهد. بچه‌ها اول نشسته بودن. بعد خسته شدن شروع کردن به دویدن و بازی کردن.

جالب‌ش این بود که دکتر انگار اصلا اونها رو نمی‌دید. اصلا حواس‌ش پرت نمی‌شد. مردم 20 بار وسط حرف‌ش سوال می‌کردن. اما باز هم حواس‌ش پرت نمی‌شد. گفت قبول دارید حرف زدن برای جمع، به تمرکز بیشتری احتیاج داره تا گوش دادن؟

من میخوام حواس‌م به حرف‌م باشه. دیدید که حواس‌م هم پرت نشد. الان که شما گفتید، من تازه متوجه شلوغی بچه‌ها شدم. شما هم اگه بخوای، می‌تونی گوش بدی. بعد هم چه اشکالی داره؟ بچه‌ها پر انرژی مثبت‌ن. بد تون میاد از انرژی مثبت؟

یکی از دخترا گفت برای ماماناشون مثبت‌ن. ما نیومدیم اینجا بازی بچه‌های مردم رو ببینیم. دکتر گفت دعا کنم مادام‌العمر از این انرژی مثبت، محروم شی؟ نیشخند یه دعا می‌کنم همه آمین بگید. دختره گفت ننننننننننننننننننننننننه! بحث، تموم شد.

خب الان دقیقا رسیدیم سر اینکه قانون جذب چی‌ه ولی خسته شدم از تایپ کردن. شام هم نخوردم. بقیه‌ش باشه برای بعد.

مرسی که حوصله کردین خوندین. لطفا اگر مطلبی به نظر تون خوب‌ه، توی گوگل محبوب‌ش کنید - روی این علامت گوگل زیر هر پست، کلیک کنید. اگر بلاگ دارید، به این مطلب، لینک بدین. اگر اهل ایمیل‌بازی هستید، لینک‌ش رو برای دوستاتون بفرستید. بذارید دست به دست شه و همه استفاده کنن.

دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*ببین چقد خوشگل‌ه.

دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*دارم جلسه‌ی بعدی‌ش رو میرم. این بار جلسه، 2 ساعت‌ه و من خوشحال‌م. از هفته‌ی قبل منتظر امروز بودم. دیشب داشتم فکر می‌کردم اگه همه‌ی مدرسین دانشگاه‌ها انقد با شوق و انرژی، درس می‌دادن و مطالب‌شون کاربردی بود، کمتر کسی از کلاسا جیم می‌شد.

بعد از 3 روز که از ترس سرما جایی نرفتم، قرار ه برم بیرون با زمستون مواجه شم! کلی لباس گرم آورده‌م گذاشته‌م اینجا. فقط یکی بیاد بگه اینا رو چطوری روی هم بپوشم؟ نیشخند از کلاس اومدم براتون میگم چی یاد گرفتم.

دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

* سمعی، بصری یا لمسی هستید؟

یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*فکر نکنم 12 کیلو کاهش وزن انقدر هنر باشه که مقاله نوشتن بخواد نیشخند ولی خب ترجیح میدم به جای اینکه هر دفعه برای دوستان، کامنت بنویسم، تجربه‌ی خودم رو یک جا بگم همه بخونن.

اول از همه اینکه شما یک‌شبه چاق نشدید. پس یک‌شبه هم قرار نیست لاغر شید.

دوم اینکه هر آدمی، استایل خاص خودش رو داره. اینکه فلان عکس فلان مدل معروف رو بذارید جلو تون و بخواهید شبیه اون بشید، جز ضعف اعصاب، نتیجه‌ای نداره. اون آدم، استایل‌ش با شما فرق داره و هزار تا جراحی زیبایی هم انجام داده که شما ازش بی‌خبرید.

سوم اینکه درست‌ه که وزن، بستگی داره به کالری ورودی بدن - غذا - و کالری خروجی - سوخت‌وساز بر اثر فعالیت - و تفاوت این 2 تا ولی این، همه‌ی ماجرا نیست. بعضی آدما به صورت وراثتی، تپل‌تر از بقیه‌ن. تعداد سلول‌های چربی این آدما گاهی 3-2 برابر بقیه‌ست. این یه حقیقت‌ه. باید باهاش کنار اومد. یه آدمی که مدل‌ش تپل‌ه، صرفا با نخوردن! نمی‌تونه بار.بی بشه.

چهارم اینکه مغز هر آدمی، یه نقطه‌ی تنظیم یا نقطه‌ی هدف داره برای وزن. مثلا مغز من روی 60 کیلو تنظیم‌ه از ابتدای خلقت! خب؟ من هر قدر پرخوری کنم، شاید بشم 70 کیلو یا 80 یا حتی مثلا 120. ولی اینجوری نیست که اگه غذا م رو 2 برابر کنم، بشم 240 کیلو و باز اگه 2 برابر ش کنم، بشم 480 کیلو. افزایش وزن، یه حد و اندازه‌ای داره. از اون طرف، شاید با نخوردن، بتونم بشم مثلا 50 کیلو یا 40 کیلو. اما به محض اینکه غذا خوردن‌م نرمال شه، اگه چاق باشم، یا اگه لاغر باشم، باز میام می‌رسم به 60 کیلو.

داروی لاغری و قرص کاهش اشتها هم اثری اگه داشته باشن، موقت‌ه. عوارض‌ش بماند. خیلی از این داروها هم عملا مسهل‌ن و فقط باعث میشن آب بدن دفع شه و وزن کم شه و فکر کنی لاغر شدی.

توصیه‌ی من روزی 40-30 دقیقه پیاده‌روی‌ه. هر روز. نه اینکه یه روز 3 ساعت راه بری، بعد 3 روز کلا راه نری. راه رفتن جزو ثابت زندگی‌تون باشه.

دکتر به من ۳ وعده غذا و ۲ تا میان‌وعده رو اکیدا توصیه کرد. گفت حتما با ناهار م سالاد بخورم ۲۰۰ گرم. و میان‌وعده هم روزی ۵۰۰ گرم میوه و ۲ لیوان شیر/ماست کم‌چرب. شاید به چشم نیاد اما ۲ لیوان شیر و ۵۰۰ گرم میوه انقد آدم رو سیر می‌کنه که عملا چیز بیخودی نمی‌خورید. به نظرم قدم اول رژیم کاهش وزن، حذف هله‌هوله‌های پرانرژی و بی‌خاصیت‌ه.

دیگه اینکه - حوصله ندارم بشمارم - سیرشدن، تحت تاثیر یادگیری‌ه. من یه زمانی با ۳ بشقاب غذا هم سیر نمی‌شدم! الان با ۱۰-۸ قاشق برنج کاملا سیر میشم.

دکتر بهم گفت مقدار خورشت‌م زیادتر از برنج باشه. مثلا 1 لیوان خورشت با 10 قاشق برنج. نه اینکه یه تپه برنج با 2 قاشق خورشت! درباره‌ی غذاهای نونی هم گفت مقدار نون کم باشه. مقدار غذا - مثلا کتلت - و سالاد زیاد باشه.

همه چیز هم می‌خوردم - مثلا عسل و کره و مربا و غیره - اما کم. مثلا عسل و مربا 1 قاشق برای صبحانه، نه یه کاسه.

در کل رژیم، آهسته و پیوسته‌ش خوب‌ه، نه ضربتی و با زجر و عذاب. دکتر خیلی بهم توصیه کرد حتما پیاده‌روی رو انجام بدم در کنار ورزش. قرص ویتامین و آهن بخورم. چای دارچین برای نفخ و غیره...

دیگه اینکه لطف کنید اگر بیماری خاصی دارید، اگر دارو مصرف می‌کنید، اگر باردار هستید، اگه ناراحتی معده دارید، اگر هر مساله‌ای دارید، سرخود رژیم نگیرید. من رژیم خودم رو از دکتر گرفتم و اینجا گفتم چون هر چند روز، یکی از دوستان ازم سوال می‌کنه. این رو نوشتم که ناچار نشم برای هر کس جداگانه بنویسم. فرمول لاغری برای من، "کم بخور، همیشه بخور" بود. همین الان هم به دلیل سردی هوا جرات ندارم بیرون برم، وزن‌م داره میره بالا نیشخند حالا اینکه دل‌م لک زده برای شکلات تحته‌ای، بماند افسوس

یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*درست و غلط‌ش رو اصلا و ابدا نمی‌دونم اما به عقل خودم جوردرمیاد. محاسبات ریاضی در قرآن.

یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*هی به هدی خندیدم سر این سوتی‌هاش: این و این مثلا. بعد اون روز توی یه محیط شلوغ مسقف، دم غروب، دور از پنجره حتی، در حضور کلی آدم، خیلی جدی کیف‌م رو باز کردم عینک طبی بزنم. یهو همه جا تاریک شد. واقعا نمی‌دونم چرا عینک آفتابی باید می‌بود توی کیف‌م اصلا نیشخند

شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*دزد دانا می‌کُشد اول، چراغ خانه را...

پ.ن: کشتن چراغ یعنی خاموش کردن چراغ.

شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*ژانر اینایی که ناز کردن بلد نیستن. بدتر حال آدم رو به هم می‌زنن.

شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*روایت است هر گاه اولین روز ماه قمری، شنبه باشد، هر کس از شنبه‌ی اول ماه تا شنبه‌ی هفته‌ی بعد که 8 روز می‌شود، روزی 70 بار سوره‌ی حمد را بخواند، ان‌شاء‌الله حاجت‌ش برآورده می‌شود.

پ.ن: اگر اعتقاد ندارین، کامنت ندین لطفا. اگر هم اعتقاد دارین، همین امروز به دوستان‌تون بگید و به این پست، لینک بدین. لازم‌ه بگم امروز، شنبه، اول ماه صفر ه؟ متفکر

شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*از صبح، کلی عکس خاتون، گوگل کردم. چند تا لینک میذارم شما هم ببینید. 1.. 2.. 3.. 4..

هدر اون بالا خیلی کوچیک‌ه؟

شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*بین اطرافیان‌م فقط 2 مرد رو سراغ دارم که با چندهمسری موافق نیستن. میگن یه مرد اگر خیلی هنر کنه، می‌تونه همیشه هم نه، اغلب، همسر ش رو شاد و راضی نگه داره. بقیه میگن اگر در موقعیت خاصی باشیم یا به صلاح جامعه! باشه، چه اشکالی داره؟ یعنی حرف زن دوم و سوم که میشه، مصالح جامعه ناگهان خیلی مهم میشه براشون.

بعد دارم فکر می‌کنم اگر روزی، چندشوهری بشه جزو مصالح جامعه، قیافه‌ی این آقایون چقدر دیدنی‌ه. متاسفانه ما ایرانی‌ها گاهی آنچه بر خود می‌پسندیم، بر دیگران نمی‌پسندیم.

پ.ن: تجربه نشون داده بعضی‌ها از اول خوندن یه متن، می چسبن به پیش‌فرض‌های ذهنی‌شون و منتظر ن برسن به خط آخر تا تندتند جواب بنویسن. توی ذهن‌شون یه روایت یا یه مکالمه‌ی من و با دوست‌م رو تعمیم میدن به کل اطرافیان‌شون، کل زوج‌هایی که می‌شناسن، کل ایران یا حتی کل جامعه‌ی بشری!

وقتی میگم "دوست‌م گفت زندگی من فلان.." معنی‌ش دقیقا همین‌ه که نوشته‌م. من مسئول برداشت شما و استنباط‌تون نیستم. وقت و حوصله و انگیزه هم ندارم برای بحث با کسی. اینکه همه از من خوش‌شون بیاد، هرگز برام مهم نبوده. اگر نگرش من رو نمی‌پسندی، اینجا رو نخون. به همین سادگی!

جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*می‌گفت شوهر م به خیال خودش خیلی مومن‌ه. نماز شب‌ش ترک نمیشه. بعد همین آدم، هر وقت دل‌ش بخواد، باهام فیزیکی درگیر میشه. کلی کتک‌م می‌زنه. بعد وایمیسه نماز شب می‌خونه.

من نماز شب نمی‌خونم اما مراقب رفتار م هستم. فقط بهش میگم درست بخون نمازات رو. با تمرکز و دقت بخون. چون مجبوری یه روزی که خیلی هم دور نیست، همه ی این اعمال‌ت رو بدی به من به جای این اذیت‌ها و آزار ت تا رضایت بدم و از گناه‌ت بگذرم. من هم محض اطلاع، نماز نصفه نیمه قبول نمی‌کنم. پس حواس‌ت رو جمع کن. با دقت بخون.

بعد هم پتو رو می‌کشم رو ی سر م و می‌خوابم. حالا اون هی وایسه نماز بخونه.

اینجا که رسید، خیلیا خندیدن. من اصلا خنده‌م نگرفت. دل‌م سوخت براش.. خانوم سخنران دیگه سرگذشت اون خانوم رو ادامه‌ نداد. فقط گفت نمازی که کسی رو آدم نکنه، ورزش کمر ه. واسه کوچیک کردن شکم خوب‌ه فوق‌ش. سفارش شده حتی حیوانات رو اذیت نکنید. بعد مردم با نگاه و گفتار و رفتار شون همدیگه رو آزار میدن. دیگه ضرب و شتم که بماند...

پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*شاید از اینجا برم. هر چی خواننده‌های بلاگ‌ت بیشتر میشن، احساس راحتی کمتری داری. مخصوصا درباره‌ی آشناترهایی که یواشکی می‌خونن و فرار می‌کنن. که چی واقعا؟

پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*پلیس فتا هشدار داد: هر کس به قصد ضرر رساندن به غیر یا تشویش اذهان عمومی در فضای مجازی، اقدام به نشر اکاذیب علیه دیگران کند، افزون بر اعاده‌ی حیثیت، به حبس از نود و یک روز تا دو سال و یا جزای نقدی یا هر دو مجازات محکوم خواهد شد.

پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*خوب شده اینجا؟

این گل‌ و بته‌های دور About و غیره دیده میشه؟ خودم که نمی‌بینم‌شون!

لینک‌هاتون هست یا اون رو هم شاهکار زدم؟ آخ

چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*و اما در ادامه‌ی پست قبل: درباره‌ی کارهایی که نیاز به فراگیری و تمرین دارن، اولین کار شما باید همون فراگیری و تمرین باشه، بعد تصویرسازی. مثلا با توی خونه خوابیدن و اوکی اوکی گفتن و تصویرسازی، زبان شما تقویت نمیشه. اما اگر هم‌زمان با فراگیری و تمرین، تصویرسازی هم بکنید، درصد موفقیت‌تون به وضوح بالاتر میره. حالا چطوری؟

دکتر فرهنگ می‌گفت اومدن توی ارتش امریکا، 2 دسته تیرانداز ماهر رو انتخاب کردن. اینها ماهر بودن یعنی مرحله‌ی فراگیری و تمرین رو گذرونده بودن. گفت مثلا توی کارتون رابین‌هود شما می‌دیدین تیر اول صاف می‌رفت وسط هدف. بعد تیر دوم میومد تیر اول رو نصف می‌کرد! این اغراق‌آمیز ه و هیچ تیرانداز ماهری نمی‌تونه تمام تیرها رو بزنه وسط هدف ولی مثلا اینها تیر شون خطا نمی‌رفت و جایی بیرون هدف نمی‌خورد ولی همیشه هم وسط هدف نمی‌خورد.

به یکی از این 2 گروه گفتن شما باید 1 ماه روی 1 ساعت تمرین تیراندازی انجام بدین هر روز. به گروه دوم گفتن شما 1 ماه حق تمرین ندارید اما باید 3 تا 20 دقیقه بنشینید و تصویرسازی ذهنی کنید و توی ذهن‌تون ببینید دارید تمام تیرها رو می‌زنید وسط هدف!

بعد از 1 ماه، از همه‌ی افراد 2 گروه آزمون گرفتن. پیشرفت گروه اول که روزی 1 ساعت تمرین کرده بودن، 10% بود اما پیشرفت گروه دوم که هر روز توی ذهن‌شون تیرها رو به هدف زده بودن، 25% بود. یعنی 15% بیشتر از گروهی که تمرین عملی داشتن!

این قصه نیست. واقعیتی‌ه که بارها و بارها آزموده شده. مثلا همونجا یه دختری اومد تعریف کرد که هم دوست داشته گواهینامه‌ی رانندگی بگیره، هم از رانندگی وحشت داشته. می‌گفت من روز اولی که پشت فرمون ماشین آموزشگاه نشستم، عملا داشتم سکته می‌کردم و تمام کف دست‌هام و فرمون، خیس عرق بود. بعد نشستم به تصویرسازی و خودم رو تجسم کردم که خیلی ریلکس دارم رانندگی می‌کنم. الان گواهینامه دارم و از رانندگی هم نمی‌ترسم.

یه دختر دیگه هم اومد راجع به رتبه‌ی امتحان علوم پزشکی‌ش گفت. مثال از این دست خیلی بود و هست. ایشالا مثال بدی رو شما از زندگی خودتون برامون بگید به زودی.

چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*آموزش ریلکسیشن یا همون تن‌آرامی، 5 دقیقه هم وقت نمی‌بره. دکتر فرهنگ می‌گفت این سی‌دی‌های آموزش ریلکسیشن رو نخرید. کلاس‌هاشون رو هم ثبت نام کنید. یه آموزش 5 دقیقه‌ای چیزی نیست که براش چندین جلسه کلاس بذارن یا 10 تا سی‌دی بزنن و بفروشن. بیخودی پول به اینها ندین.

مثلا توی کلاس‌هاشون میگن دست‌هاتون رو اینطوری بگیرید. سر این انگشت رو بچرخونید، بعد بچسبونید به سر اون یکی انگشت. توی سی‌دی‌هاشون صدای آب و باد و طوفان پخش می‌کنن. بعد وسط صدای باد یهو صدای یکی میاد مث این ژاپنی‌ها میگه یهووووویوووو. اینا همه‌ش اداست.

اصل ریلکسیشن این‌ه: می‌تونی بخوابی. پاها کنار هم. دست‌ها صاف، کنار بدن. یا اینکه بنشینی روی صندلی، صاف. نه اینکه فرو بری توی صندلی. پاها کنار هم. دست‌ها روی ران‌ها.

چشم‌هات رو می‌بندی. توی ذهن‌ت، دست‌ راست‌ت رو می‌بینی. از انگشت تا بالا - بازو - رو ش تمرکز می‌کنی و میگی "آرام باش". بعد دست چپ‌ت رو می‌بینی. رو ش تمرکز می‌کنی و میگی "آرام باش". به همین شکل، تمرکز می‌کنی روی عضلات پشت، سی‌.نه، شکم تاااا نوک انگشتان پا و به همه میگی "آرام باش".

بعد، تمرکز می‌کنی روی تنفس‌ت. هوا رو آرام میدی داخل ریه‌ها ت و با تمرکز، خارج می‌کنی. چند بار که اینطوری تنفس کنی، ریلکس میشی.

ما همونجا این کار رو انجام دادیم و واقعا خیلی آسون بود. برای خواب هم خیلی خوب‌ه! وقتایی که بدخواب میشین، یاد من بیفتین و حتما امتحان‌ش کنید.

گفت برای تصویرسازی ذهنی، همیشه اول ریلکسیشن کنید. بعد شروع کنید به تصویرسازی. کل این پروسه از 5 دقیقه، کمتر و از 20 دقیقه، بیشتر نشه. چون تمرکز آدم نهایتا تا 25 دقیقه‌ست.

برای تمرین از ما خواست خونه‌ی خودمون رو همونطور چشم‌بسته توی ذهن‌مون تجسم کنیم. گفت به این میگن "تجسم" چون "دیدن چیزی در ذهن‌ه که قبلا بارها دیدی‌ش". گفت توی خونه‌تون یه چرخی بزنید. اتاق پذیرایی. اتاق خواب. سر یخچال نرید! توی آشپزخونه، یه لیمو رو بگیرید توی دست‌تون. کامل لمس‌ش کنید. زیر شیر آب بشورید ش. یه چاقو بردارید. نصف‌ش کنید. بگیرید جلوی بینی‌تون. بو ش کنید. بعضیا حتی مزه‌ی ترش‌ش رو هم حس می‌کنن.

خب حالا خونه‌‌ی من رو تجسم کنید. شما تا حالا خونه‌ی من رو ندیدین. این میشه "تجسم خلاق" یعنی "دیدن چیزی در ذهن، که تا به حال ندیدی‌ش". یه چرخی توی خونه من بزنید.

یکی از وسط جمعیت هوار زد خانوم‌تون راه‌مون نمیده نیشخند

گفت حالا چشم‌هاتون رو باز کنید. بگید خونه‌ی من چه شکلی بود؟

یکی گفت دوبلکس بود. یکی بود حیاط‌دار بود با طرح‌های سنتی. یکی گفت تاریک بود پر از کتاب. روی زمین همینجوری کتاب ریخته بود. یکی گفت یه عالم گلدون طبیعی داشتید.

دکتر فرهنگ گفت بعضیاتون با توجه به شخصیتی که فکر می‌کنید من دارم، خونه‌مون رو تصور کردین. مثلا فکر کردین فرهنگ حتما زیاد کتاب می‌خونه. توی خونه‌ش همینطوری کتاب چیده از زمین تا سقف.

بعضیا خونه‌ای رو که خودتون دوست دارید داشته باشید، برای من دیدید. مثلا یه خونه‌ی دوبلکس. یا یه خونه با طرح‌های سنتی.

گفت تصویرسازی دقیقا همین‌ه. باید بتونید خوب تصویر کنید چیزی رو که میخواید واقعی شه. با تمام جزئیات.

اگر تجسم‌تون قوی نیست، تمرین کنید. یه شی‌ء ساده مثلا یه خودکار رو بگیرید جلوی چشم‌تون. هی پلک بزنید. بعد یهو چشم‌تون رو ببندید و سعی کنید خودکار رو توی ذهن‌تون با تمام جزئیات ببینید. قوی تونستید خودکار رو ببینید، برید سراغ اشیاء پیچیده‌تر.

انقدر تمرین کنید تا بتونید یه سناریو بنویسید و کل اتفاق‌های دلخواه‌تون رو مث فیلم توی ذهن‌تون ببینید. حتی حرف‌هایی که دوست دارید کسی بهتون بگه. مدل و دکور خونه‌ی دلخواه‌تون. رتبه‌ی دلخواه‌تون توی کنکور. هر چیزی.

گفت تصویرسازی ذهنی برای کارهایی که به فراگیری و تمرین، نیازی ندارن، معجزه می‌کنه. فقط امتحان‌ش کنید!

چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*یک ربع چشم دوختم به ساعت گوشی‌م تا بالاخره ساعت 12:12 روز 12.12.2012 رو دیدم. از تاریخ‌های رُند خوش‌م میاد. الان احساس فتح خیبر دارم!

چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*خدای تنهایی من

چه بسا هر گره‌ای که در کار من می‌اندازی

همچون گره‌های قالی باشد

که با آنها برای سرنوشت‌م

نقشی زیبا بیافرینی...

 

چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*شب‌ها قبل از خواب، با گوشی نگاه می‌کنم کدوم وبلاگ‌ها آپدیت شده‌ن. چند تایی رو می‌خونم و بعد می‌خوابم. دیشب که عکس‌های برف رو از جوگیریات نگاه می‌کردم، یاد بچگی‌هام افتادم.

وقتی من و سیستر بلند می‌شدیم و می‌دیدیم ساعت 9 شده و با هول دور و بر مون رو نگاه می‌کردیم و مامان با لبخند می‌گفت مدرسه‌ها تعطیل‌ه. بعد به پنجره اشاره می‌کرد. همونطوری هول‌وولا و خواب‌آلود می‌رفتیم پشت پنجره و می‌دیدیم برف، همه جا رو سفیدپوش کرده.

می‌رفتیم برف‌بازی و خیس و گلی و کثیف برمی‌گشتیم. مامان برامون شیرکاکائوی گرم می‌آورد و لباس‌هامون رو می‌شست و پهن می‌کرد تا خشک شن. دستکش‌هامون رو میذاشتیم روی شوفاژ. همونجا کنار شوفاژ یه روزنامه پهن می‌کردیم و کفش‌هامون رو میذاشتیم خشک شن.

انگار 100 سال از اون روزا گذشته...

چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*اگه این واقعی بوده باشه، قشنگ‌ه به نظر ت؟

چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*بقیه‌ش..

سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*

سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*من کاری ندارم که چرا انقدر حرف می‌زنی. خب؟ فقط بگو چرا انقد بلند حرف می‌زنی؟

سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*توکل و ماجرای نظرعلی طالقانی

احساسات خود را به طور کامل، تجربه کنید.

سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از آرشیو
Share

*صندلی داغ، شجاعت میخواد.

سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*شیوع این خواستگارهای تلفنی توی مشهد هم داستانی‌ه‌ها. یعنی چی که "من یه پسر دارم. پاشم بیام دختر تو رو ببینم. اگه خوش‌م اومد، پسر م رو هم بیارم ببینه." یعنی چی واقعا؟ خاله‌بازی‌ه؟ متفکر

سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*برنگرد
 که برنمی‌گردی تو هیچ‌وقت
نمی‌خواهم داشته باشمت، نترس
فقط بیا
در خزان خواسته‌هام
کمی قدم بزن

تا ببینمت

دل‌‌م برای راه رفتن‌ت تنگ شده است...

کامران فریدی

دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*گفتم 6-5 سال اختلاف سنی! دیگه نگفتم 10 سال که! ده‌ه‌ه‌ه ساااال؟ بعد اصلا ایناش هیچی. شما نمی‌دونی من متنفر م از این زن‌هایی که از روی قیافه‌ی آدم، پتانسیل عروس خوب بودن رو در سه سوت تشخیص میدن؟ منتظر

دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*همچنین طبق مصوبه‌ی کمیسیون، صدور گذرنامه برای خانم‌های مجرد زیر 40 سال با موافقت ولی قهری وی و در غیر این صورت، با حکم حاکم شرع امکان‌پذیر است.

یعنی خلاصه یا از یکی باید اجازه بگیری یا مجرد بالای 40 سال باشی که کسی کار به کار ت نداشته باشه. فکر کن!

دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*اومدم. اگه بخوام در یک جمله بگم، باید بگم "عالی بود"!

شکر خدا من نیم ساعت زود رسیدم و ردیف دوم نشستم. البته ردیف اول جا بود ولی من رو م نشد راستش. می‌دونم این، با تصوری که ازم دارین خیلی فاصله داره اما در کل، من آدم کم‌رویی هستم.

سالن پر شد. نشسته بودم داشتم فکر می‌کردم. یادم اومد یه زمانی خیلی دوست داشتم روان‌شناسی بخونم اما چون مدرسه‌مون، رشته‌ی علوم انسانی نداشت، منصرف شدم اما در تمام سال‌های تحصیل و حتی بعد از اون، دل‌م می‌خواست روان‌شناسی بخونم.

چند سالی درگیر کار بودم ولی همیشه دل‌م می‌خواست جز این سخنرانی‌های متداول، که با لبخندهای تصنعی میان، فریاد می‌زنن "شاد باشیم" و سعی می‌کنن مردم رو به وجد بیارن، حرف‌های بهتری پیدا کنم برای گوش دادن. بالاخره هم جذب‌ش کردم.

یه روز توی تی‌وی، چند دقیقه سخنرانی دکتر فرهنگ رو دیدم. اسم‌ش رو گوگل کردم. سی‌دی‌هاش رو خریدم و از اون روز خیلی چیزها توی دنیای من عوض شد. این رو جدی میگم. بی‌اغراق. بعد از اون دوست داشتم یه روز خودم سر کلاس‌ها حضور داشته باشم. حدودا یه همچین فاصله‌ای! و الان خیلی خوشحال‌م طبیعتا. حضور توی جمع، انرژی خاصی داره که باکیفیت‌ترین دی‌وی‌دی‌ها ندارن.

(توضیح اینکه اون لیدی توی عکس، من نیستم.) خلاصه شاد و سرخوش بدم که صدای استاد رو از پشت سر شنیدم که وارد سالن شد و تا سرود ملی شروع شه و تموم شه، 20 نفر اومدن سوال پرسیدن که باز تا نوبت من شد، یه خانومی پرید جلو، نوبت من رو گرفت. من هم رو م نشد بگم نوبت من بود!

استاد گفت زود باشین سرود تموم شد و بعد رفت روی سن. 1 ساعت صحبت کرد و در تمام این مدت، جز وقتایی که شوخی می‌کرد و مردم می‌خندیدن یا سوال می‌کرد و بقیه جواب می‌دادن، صدا از جمعیت نمیومد و همه با دقت گوش می‌دادن.بحث درباره‌ی تکنیک‌های تصویرسازی ذهنی بود. تجسم و تجسم خلاق.

الان من بخوام تعریف کنم، واقعا حق مطلب ادا نمیشه و فقط مطلب، حیف و حروم میشه. ایشالا حوصله کنم یه روز می‌نویسم. هر چند فایل‌های صوتی و تصویری روی نت هست و می‌تونید ببینید. سخنرانی‌های اخیر رو هم توی سایت‌شون اینترنتی می‌فروشن و می تونید بخرید.

ولی یک قسمت‌ش رو حتما باید بگم. می‌گفت فلان سال، فلان جا چند جلسه سخنرانی 4 ساعته داشتم. جلسه‌ی اول، یه خانوم پیری اومد ردیف اول نشست. عین 4 ساعت رو اخم کرده بود. واقعا انرژی آدم گرفته میشه وقتی 4 ساعت حرف بزنی و تمام مدت یه نفر با اخم بشینه روبرو ت.

جلسه‌ی بعد باز همین اتفاق تکرار شد و اون خانوم پیر، عین 4 ساعت رو اخم کرده بود. جلسه‌ی سوم هم همینطور شد اما من دیدم دیگه نمی‌تونم تحمل کنم! آخر جلسه صدا ش کردم گفتم خانوم معذرت میخوام. من دیدم شما همیشه با اخم میشینید توی جلسات. خب به هر حال هر کسی یه هنری داره. خدا به هر کسی یه لطفی کرده. هنر من هم این‌ه که اگه از دست‌م بربیاد، گرهی از زندگی مردم باز کنم. شما یا بگید مشکل‌تون چی‌ه یا اگه دوست ندارید بگید، لطف کنید چند ردیف عقب‌تر بنشینید. من واقعا انرژی‌م گرفته میشه.

طفلی خانوم پیر، تعریف کرده بود که من و شوهرم، فقط یه بچه داریم. یه پسر. که اون هم مدتی رفته و سراغ ما نیومده. ازش خبری نداریم. - حالا نمی‌دونم خارج بود یا ایران بود، نمیومد یا چی. - کار من و شوهرم شده اینکه بشینیم غصه‌ش رو بخوریم. برای همین من همیشه ناراحت‌م.

دکتر فرهنگ بهش گفته بود که من یه راهی به شما یاد میدم که احتمالا مشکل‌تون حل میشه.

تاکید هم می‌کرد روی "احتمالا". می‌گفت شما باید برای خواسته‌هاتون تصویرسازی کنید اما به نتیجه وابسته نباشید. هر چی به نتیجه وابسته‌تر باشید و براش نگران باشید، نتیجه از شما دورتر میشه.

بعد به خانوم پیر یاد داده بود که شبی 20 دقیقه ریلکسیشن کار کنه و صحنه‌ی اومدن پسر ش رو توی ذهن‌ش به شکل متحرک ببینه. گفت اگر شوهرتون هم میخواد تصویرسازی کنه، باید تصویر شما و شوهر تون یک جور باشه. مثلا ببینید در باز میشه. پسر تون پشت در ه.

حالا دوست دارید دقیقا چطوری باشه؟ خانوم پیر گفته بود دوست دارم پسر م یه دسته گل برامون بیاره. بعد بیاد تو و همگی با هم بریم رستوران! - اینجا همه خندیدن - دکتر گفت خانوم بعد قرنی پسر تون میخواد بیاد، یه ناهار نمیخواید براش بپزید؟

خانوم پیر گفته بود آخه اون موقع‌ها پسرم هفته‌ای چند بار ما رو می‌برد رستوران و دور هم بودیم. میخوام اون خاطره‌ها باز تازه شه.

خلاصه قرار شد خانوم پیر و شوهرش تصویرسازی کنن. هفته‌ی بعد خانوم پیر نیومد. هفته‌ی بعد ش مردم کلی دور ش جمع شده بودن و تا دکتر فرهنگ رو دید، پرید که بغل‌ش کنه از ذوق‌ش! (که البته موفق نشده بود)

گفته بود دقیقا عین همون صحنه‌هایی که ساختیم، اتفاق افتاد. باورنکردنی‌ه.

دکتر می‌گفت مغز شما فرقی نمیذاره بین چیزی که واقعا اتفاق میفته و تجربه‌ش می‌کنید با تصویر متحرکی که خودتون توی ذهن‌تون می‌سازید. بعضی کارها نیاز به فراگیری و تمرین دارن. برای موفق شدن توی اون کارها اول باید آموزش ببینید و تمرین کنید. بعد با تصویرسازی، درصد موفقیت‌تون رو بالا ببرید.

اما برای کارهایی که نیاز به فراگیری و تمرین ندارن، تصویرسازی ذهنی معجزه می‌کنه. همون موقع یه دختری که دانشجوی پزشکی بود اومد گفت میخواد تجربه‌ی شخصی‌ش رو تعریف کنه.

گفت من وقتی امتحان علوم پایه داشتم، درس می‌خوندم - فراگیری و تمرین - اما مدام نگران رتبه‌م بودم. بعد تصمیم گرفتم برای خودم موفقیت‌م رو تصویرسازی کنم. توی تصویرهام می‌دیدم که رتبه‌ها اعلام شده و من شده‌م رتبه‌ی یک کشوری! برام پلاکارد زده‌ن. دوستان و حتی استادها میان بهم تبریک میگن و این بازخوردی که ازشون می‌گیرم، تا یک ماه ادامه داره.

باور تون نمیشه. نتیجه‌ها اعلام شد. توی دانشگاه اول شدم، توی کشور، سوم. دوستان و حتی اساتید میومدن بهم تبریک می‌گفتن و این تبریک‌ها تا یک ماه همچنان ادامه داشت.

استاد می‌گفت نمیشه شما بخوابید توی خونه و تصویرسازی کنید که چقدر زبان‌تون عالی شده. برای زبان اول باید برید کلاس - فراگیری و تمرین - بعد تصویرسازی کنید. اما مثلا واقعا کسی هست بتونه بهتون یاد بده چطور با 5 میلیون، یه خونه‌ی 100 میلیونی بخرید؟ این فقط یه راه داره: معجزه‌ی تصویرسازی ذهنی.

بعد تعریف کرد که خانومی اومده بود گفته بود دختر من فوق لیسانس داره. خیلی جاها درخواست داده برای کار اما هیچ‌کدوم حتی تلفن نزدن بگن نمیخوایم! دیگه داره افسرده و ناامید میشه دخترم.

دکتر فرهنگ سوال کرده بود که جایی بوده که شما و دختر تون خیلی خوش‌تون اومده باشه و دوست داشته باشید دختر تون اونجا بره برای کار؟ همون رو توی ذهن‌تون بیارید. ببینید که تلفن‌تون زنگ می‌خوره. مثلا بهتون میگن فلان وقت که شما فرم پر کردین ما نیرو نیاز نداشتیم اما الان تشریف بیارید. حتی می‌تونید توی ذهن‌تون ببینید که مثلا بهتون میگن فلان مدارک رو هم بیارید.

بعدا اون خانوم تعریف کرده بود که 3 روز بعد از همون جا باهاشون تماس گرفتن. همون مکالمات رو داشتن. همون مدارک رو خواستن و دختر ش همون جا مشغول به کار شده بود.

گفت اول از هر چیز باید ذهنیت شما مثبت باشه. بعد وارد عمل بشید. کل ریلکسیشن و تصویرسازی‌تون بیشتز از 20 دقیقه طول نکشه چون نهایت تمرکز آدمی تا 25 دقیقه‌ست و به نتیجه وابسته نباشید. یعنی نگران‌ش نباشید. تصویر تون رو بسازید. با جزئیات ببینید ش. و بعد، رها ش کنید. تصویرسازی ذهنی معجزه می‌کنه.

گفت نرید از اینجا بیرون، بگید اینا چی بود می‌گفت! امتحان‌ش کنید.

دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*دارم میرم سمینار، سخنرانی، همایش، نمی‌دونم اسم‌ش چی میشه دقیقا. اومدم تعریف می‌کنم. الان دیر م میشه.

دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*هر وقت تونستی یه جای شلوغ، جلوی اشک‌هات رو بگیری، یعنی بزرگ شدی.

یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*عاشق آروم‌آروم دل‌بستن‌م... آروم‌آروم دوست داشتن... آروم‌آروم عاشق شدن...

اصلا با اور دوز هیچ میونه‌ای ندارم. اصلا باور نمی‌کنم که میشه تو یک نگاه شیفته شد و کسی رو - نه بیشتر، که اندازه‌ی خودت - دوست داشت. بهترین حالت دوست داشتن برای من، دوست داشتنی‌ه که از یک بی‌تفاوتی شدید - حالا بخوام اغراق کنم از یک دوست نداشتن شدید - به دوست داشتن شدید می‌رسه! وقتی درون آدمی رو ببینی و بعد دوست‌ش داری...

یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*اگر عشق اوفتد در سینه‌ی سنگ / به معشوقی زند در گوهری چنگ

که مغناطیس اگر عاشق نبودی / بدان شوق، آهنی رو چون ربودی؟

و گر عشقی نبودی بر گذرگاه / نبودی کهربا، جوینده‌ی کاه

بسی سنگ و بسی گوهر به جایند / نه آهن را، نه کُه را می‌ربایند

هر آن جوهر که هستند از عدد، بیش / همه دارند میل مرکز خویش

گر آتش در زمین، منفذ نیابد / زمین بشکافد و بالا شتابد

و گر آبی بماند در هوا دیر / به میل طبع هم راجع شود زیر

طبایع جز کشش، کاری ندارند / حکیمان این کشش را عشق خوانند

گر اندیشه کنی از راه بینش / به عشق است ایستاده، آفرینش

گر از عشق، آسمان آزاد بودی / کجا هرگز زمین آباد بودی؟

سخنی چند در باب عشق. خسرو و شیرین. نظامی گنجوی

یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*نوشته‌ها رو نخون. فقط عکس‌هاش رو ببین.

یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*از این مرتبه گذشته، نفس را قوتی باشد و کمالی و همانا کمال باید باشد که نفس، کمالات را بالفعل ببیند در حالی که در ذهن متمثل و بر وی پیدا باشند و نقش‌های معقولات بر روی ذهن، همچون نور اعلی باشد. اما قوت پس این باشد که معقول را که نفس بیشتر اندوخته و از اندوختن آن دست کشیده، هر گاه بخواهد بی آنکه به اندوختن تازه حاجت باشد، او را حاضر و مشاهده کند و این قوت گویا به خود روشن است، مصباح را ماند. آن کمال را عقل مستفاد و این قوت را عقل بالفعل نامند و آنکه نفس را بر این مراتب گذر می‌دهد و از عقل بالملکه به عقل بالفعل و از عقل هیولائی به عقل بالملکه می‌رساند، عقل فعال است که در مثل، مانند نار بود که همه از وی روشنی گیرند.

میگن حکیم ابن سینا یه کتابی رو هر چی می‌خوند، ازش سردرنمی‌آورد. بارها خوند ش تا دفعه‌ی چهل‌م فهمید چی نوشته. ولی من فکر کنم این نوشته‌های ابن سینا رو باید 400 دفعه بخونم. آیکون دودستی بر سر کوفتن.

یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: درس و مشق
Share

*اینا رو نگاه نیشخند

شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*بلاتکلیفی

شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*قبلنا بازیگر یا مجری بودن، تیپ می‌خواست. صدا می‌خواست. فن بیان می‌خواست. یعنی واقعا هر کی دل‌ش خواست مجری یا بازیگر بشه، بقیه محکوم‌ن به دیدن‌ش؟

حالا اینا هیچی. قدیما چادر می‌پوشیدن که زیاد توی چشم نباشن و جلب توجه نکنن و پوشیده باشن و فلان. بعد این چادرهای جدید که آستین و دکمه و زیپ! دارن، فرق‌شون با مانتوی کلاهدار چی‌ه واقعا؟ متفکر تازه مانتو جلو ش گره نمی‌خوره. این که به یمن گره بزرگ‌ش، بیش از حد معمول توی چشم‌ه.

 

شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*بازی وال‌پیپر

شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*خدایا! ما 100 بار گفته‌ایم مرد گرد و تپلی دوست نداریم. مرد مو فرفری هم دوست نداریم. خودتان شاهدید ما عقل‌مان به چشم‌مان نیست ولی خب زور هم که نیست. این مدلی دوست نداریم. اخیرا چه گیری داده‌اید به ما؟ هر چه مرد تپلی‌ست می‌فرستید خواستگاری‌مان؟

تازه کاش فقط همین بود. سن‌شان هم کم است. روی 6-5 سال اختلاف سنی کار کنید لطفا. همه چیز را که ما نباید بگوییم!

جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*و خاطر ت که تسلا پیدا کرد - خب بالاخره آدمیزاد یک‌جوری تسلا پیدا می‌کند دیگر - از آشنایی با من خوشحال می‌شوی. دوست همیشگی من باقی می‌مانی و دل‌ت می‌خواهد با من بخندی و پاره‌ای وقت‌ها هم واسه تفریح، پنجره‌ی اتاق‌ت را وا می‌کنی...

جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از آرشیو
Share

*از چند سال پیش، مردم قرارهای اینترنتی میذاشتن به نظرت؟

جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از آرشیو
Share

*برام کامنت داده: ما بنده‌های خدا همیشه با علم خودمون در مورد دیگران قضاوت می‌کنیم ولی خب مسلما قضاوت خدا با ما خیلی فرق داره. حالا جالب‌ش می‌دونی چی‌ه؟

از دید ما یه کسانی جهنمی هستن که شاید خدا بهشت رو براشون مقدر کنه. از این دست داستان‌ها زیاد ه. باید دید توی اون دنیا، کی بهشتی میشه و کی جهنمی...

راست میگه. دیشب تنها بودم. داشتم فکر می‌کردم به همین... میگن بعضیا فکر می‌کنن اعمال نیک‌شون خیلی پر و پیمون‌ه اما وقتی میرن برای محاسبه، می‌فهمنن یه کارایی کرده‌ن که تمام اعمال‌شون رو نیست و نابود کرده. میگن بعضیا هیچ کار خاص و خارق‌العاده‌ای توی زندگی‌شون انجام نمیدن اما انقدر خوب‌ن که وقتی میرن برای محاسبه‌ی اعمال‌، شگفت‌زده میشن که جریان چی‌ه واقعا؟ از کجا اومده این همه نیکی؟

مادربزرگ یکی از اقوام من، یه زن خیلی پیری بود وقتی من بچه بودم. طفلی توی زندگی‌ش خیلی سختی کشیده بود. یعنی من یه چیزی میگم، شما یه چیزی می‌شنوید. حالا کاری ندارم که چی شد و زندگی‌ش چطور بود و چه اتفاقایی براش افتاد. اما آدمی که من بودم، کسی بود که از فرط کهولت سن، خیلی نحیف شده بود. مدام یه گوشه می‌نشست یا می‌خوابید. هر ماه هم خونه‌ی یکی از بچه‌هاش بود.

والا بعضیا 2 ساعت میان مهمونی خونه‌ی آدم، درباره‌ی همه چیز نظر میدن و به همه جا سرک می‌کشن و توی همه کار دخالت می‌کنن. ولی این زن، انگار نه چیزی می‌دید، نه می‌شنید. نه اظهار نظر می‌کرد، نه از خونه‌ت چیزی برای کسی تعریف می‌کرد، دقیقا هیچی! نه که نفهمه. اتفاقا خوب می‌فهمید. ولی این رو هم می‌فهمید که نباید توی زندگی کسی دخالت کنه. حتی پسرهاش، حتی دخترهاش، نوه‌هاش...

خیلی وقت‌ه به رحمت خدا رفته. یه بار دختر این خانوم، رفته بوده سر مزار مامان‌ش. وسط هفته بوده. بهشت زهرا هم نه. یه قبرستان کوچیک یه جا اطراف شهر. دید یه نفر نشسته کنار مزار و خرما هم برده خیرات میده.

می‌گفت هر چی به خانوم‌ه نگاه کردم، دیدم نمی‌شناسم‌ش. اصلا تا حالا ندیدم‌ش. گفتم خانوم شما دارین برای مادر من خیرات میدین؟ مگه می‌شناختیدش؟

خانوم‌ه گفته بود شما واقعا دختر ایشون هستید؟ مادر تون چه زن بزرگی بوده. من براش نذر کرده بودم. که اگه مشکل‌م حل شد، بیام اینجا فاتحه‌خونی و خیرات بدم. الان دارم نذر م رو ادا می‌کنم. از یکی شنیدم که اون هم از یکی دیگه از فامیل‌تون یاد گرفته بوده گویا. مگه شما خبر ندارین مردم برای مادر تون نذر خیرات می‌کنن و حاجت می‌گیرن؟

والا من اگه خودم این آدم رو ندیده بودم، شاید باور نمی‌کردم. اما الان می‌فهمم خوب بودن زیاد کار شاق و پیچیده‌ای نیست. یعنی دنیا اصلا با حساب و کتاب ما جور درنمیاد گاهی...

پ.ن: همیشه وقتی آیه‌ی هبط اعمال رو می‌خوندم، با خودم می‌گفتم مگه میشه کسی یه عمر کار خوب کنه و همه‌ی اعمال‌ش در یه لحظه از بین بره؟
امروز توی شرکت، خیلی خوشحال بودم چون کارام داشت خوب پیش می‌رفت. داشتم می‌رفتم به مدیر پروژه‌م نشون بدم و سوالام رو بپرسم که یهو لپ‌تاپ از دست‌م افتاد. نه تنها پروژه‌های شرکت، همه‌ی پروژه‌های دانشگاه‌م، همه‌ی فایل‌هام...
الان فقط به اینکه دوباره فرصت از نو کار کردن بهم داده بشه هم راضی‌م. خدا نکنه که وقتی فرصتی در کار نیست، بفهمم چه بلایی سرم اومده!

جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*زندگی، پارادوکس زیاد دارد. مثلا برای اینکه با یکی شوخی کنی، باید باهاش شوخی داشته باشی...

جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*دبیر ادبیات ما خیلی زن خوبی بود. یعنی الان می‌فهمم چقدر معلم‌های فهیمی داشتیم و قدر نمی‌دونستیم. یه بار داشت درس می‌پرسید. طفلی خیلی هم حرص می‌خورد و اهمیت می‌داد در حالی که بعضی معلم‌ها واقعا به خاطر یادگیری بچه‌های مردم، خودشون رو پیر نمی‌کنن.

می‌گفتم.. یه بار داشت درس می‌پرسید. همکلاسی‌مون درست و حسابی درس نخونده بود و پرت و پلا جواب می‌داد. دبیر مون بعد از چند تا سوال، گفت فلانی اگر نخوندی، همون اول بگو. نمی‌کشم‌ت که. یه منفی برات میذارم. میری میشینی سر جا ت. دفعه‌ی بعد هم خودت میای اینجا میگی که از اول از همه نوبت توئه که ازت درس بپرسم. حالا بفرما بشین.

بعد خواست یه نفر دیگه رو صدا بزنه، ازش درس بپرسه. یکی از بامزه‌!های کلاس گفت خانوم فلانی؟ یعنی شما همه چیز رو بلدین؟

دبیر ادبیات گفت یعنی چی همه چیز رو بلدم؟

همکلاسی‌مون گفت یعنی هر چی درباره‌ی ادبیات سوال کنیم، شما بلدین؟

معلم‌مون گفت همه چیز را همگان دانند. همگان هنوز از مادر نزاده‌اند. حالا پاشو بیا درس جواب بده ببینم تو چقدر بلدی.

جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*گر وا نمی‌کنی گرهی، خود، گره مباش

ابرو گشاده باش چو دست‌ت گشاده نیست...

جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*ولی عیب نداره...

پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*خدا رو شکر واسه این بارون. خدا رو شکر! خیلی خدا رو شکر کنیم. خیلی!

امروز قبل اذان توی تی‌وی یکی داشت تعریف می‌کرد که حضرت داود از خدا میخواد همسایه‌ی اون دنیا ش رو بهش نشون بده. می‌دونید که همسایه‌ی اون دنیا یعنی اینکه ما به اندازه‌ی هم، عمل خوب انجام دادیم. خداوند هم بهش نشون میده. حضرت با پسرش به طرف خونه‌ی اون میرن.

یه مرد خارکن بوده که توی جنگل زندگی می‌کرده! اونا رو به سفره‌ی غذاش دعوت می‌کنه. قبل خوردن، می‌بینن که داره یه چیزایی زمزمه می‌کنه: خدایا ازت ممنون‌م که این خارها رو آفریدی. بدون اینکه من کاری کنم، اونا رو رشد دادی. مردم رو محتاج این خارها کردی. به من توان دادی که برم اینها رو جمع کنم...

یعنی شکرگزاری این‌قدر مقام انسان رو بالا می‌بره!

پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*در ادامه‌ی قسمت اول و دوم:

ماجرای اون پست هم دقیقا همین بود. می‌خواستم ببینم ری‌اکشن بقیه چی‌ه. اونا هم متعجب میشن و می‌خندن یا نه. - نگید ری‌اکشن فارسی نیست. اومدم بنویسم عکس‌العمل، دیدم اون هم فارسی نیست - اغلب خندیدن. یکی گفت کار خوبی نبوده و بقیه کلا چیزی نگفتن. احتمالا چون کامنت‌های بقیه رو نمی‌دیدن، نمی‌دونستن اگه بخندن، بد ه یا اگه نخندن، خوب نیست.

الان اون عکس رو حذف می‌کنم. شاید اگه من هم یه آقای معروف بودم، خوش‌م نمیومد کسی عکس‌م رو مونتاژ کنه روی صورت خانوم همکار م با مانتو و مقنعه. اما میخوام بگم ما ایرانی‌ها کلا جنبه‌ی شوخی نداریم و شخصیت دیگران برامون بند به لباس و سر و وضع‌ه.

یادم‌ه زمانی که محمدعلی کشاورز بیمارستان بستری بود، تی‌وی نشون‌ش داد در حالی که با حال زار دراز کشیده بود و یه ملافه رو ش بود و دست‌ها و سرشونه‌ها ش معلوم بود. زن نبود که ناراحت‌کننده باشه براش پخش این فیلم از تی‌وی.

یه خانومی بهم گفت تی‌وی خیلی بد کرد که اونطوری آقای کشاورز رو نشون داد. شخصیت‌ش رفت زیر سوال. گفتم هر کی مریض بشه و رو ش یه ملافه‌ بندازن، ناگهان شخصیت‌ش میره زیر سوال؟ شما تا حالا ندیدی کسی توی فیلمی پیرهن تن‌ش نباشه؟ کشتی نگاه نمی‌کنی؟ شنا نگاه نمی‌کنی؟ من نمیگم خوب بود ولی بد هم نبود. طرف هم بیهوش و بی‌حال نبود که. دراز کشیده بود داشت جلوی دوربین با مردم حرف می‌زد. می‌تونست بگه اینطوری مصاحبه نمی‌کنم. برای خودش مهم نبوده، برای شما باعث ناراحتی شده؟

نرید بگید مریمی گفته از هر کسی فیلمی با هر وضعیتی به دست‌مون رسید، عیبی نداره‌ها. تجربه نشون داده بعضیا هر طور دوست دارن برداشت می‌کنن. من چنین چیزی نگفتم.

حالا بعضیا هم فکر می‌کنن اگه کسی کاریکاتور شون رو بکشه، بهشون بی‌احترامی کرده. اگه کسی باهاشون شوخی کرده، بهشون توهین کرده. اینطوری میشه که طنزپردازها توی مصاحبه‌شون با تی‌وی میگن ما هر داستانی می‌نویسیم، صاحبان به عده مشاغل ازمون شاکی میشن و حس می‌کنن بهشون توهین شده. برای همین‌ه که توی فلان جشن فلان شبکه‌ی تی‌وی، یه آقایی اومد در حضور کلی مهمون و مجری و فلان خواننده‌ی معروف، تقلید صدا کنه. آقای خواننده اخم کرده بود و قیافه گرفته بود و عملا با مدل کج نشستن‌ش نشون داد ظرفیت یه شوخی کوچیک رو نداشته. تازه همون جا به صورت فرمالیته ازش اجازه هم گرفتن.

البته کم نبودن هنرمندهایی که خیلی هم استقبال کردن و از تقلید صدا شون یا حرکات‌شون خیلی هم خوش‌شون اومد و کلی هم خندیدن و دست زدن و این رو شوخی بامزه‌ای دونستن.

فکر می‌کنم همه‌ی این‌ها بستگی داره به اینکه ما چقدر خودمون رو قبول داریم. چقدر خودمون رو باور داریم. چقدر به دیگران اجازه میدیم راحت بتونن نظر ما رو درباره‌ی خودمون عوض کنن. چقدر دنیا رو الکی جدی می‌گیریم.

من نمیگم کسی که بیاد مثلا سر یه خانوم محجبه رو مونتاژ کنه روی بدن فلان مدل خارجی، کار بامزه‌ای کرده. اصلا اینطوری نیست. دلیل‌ش رو هم خودتون می‌دونید. نیاز به توضیح نیست. ولی وقتی کسی چهره میشه و با چهره‌ش شناخته میشه، حتما ظرفیت پذیرش نقد رو در خودش دیده.

اگه مثلا یه بازیگر یا خواننده بخواد از هر نقد و ایرادگیری هر تماشاگری ناراحت بشه و بشینه گریه کنه یا حرص بخوره، واقعا نمی‌تونه کار کنه. کسی که وارد این جور مشاغل میشه، می‌دونه مردم نقد ش می‌کنن. می‌دونه وقتی آواز می‌خونه، مردم درباره‌ی صدا ش نظر میدن و خودشون هم مسلما نمی‌تونن آواز بهتری بخونن اما در هر حال نظر میدن.

بعد جالب‌ه که بعضی طرفدارهای این آدم‌ها خیلی جوش میارن از شنیدن چند تا نقد و دیدن کاریکاتور طرف و شنیدن تقلید صدا ش مثلا.

یه روزی خود من اصلا ظرفیت شوخی رو نداشتم و هر حرفی رو توهین تلقی می‌کردم. اما الان دیگه نه. جوری شده که حتی اگه مطمئن باشم، قصد طرف مقابل واقعا توهین‌ه باز هم به رو م نمیارم. چون الان به خودم مطمئن‌م. الان خودم رو می‌شناسم و قبول دارم و بیدی نیستم که به این بادها بلرزم.

الان که فکر می‌کنم، می‌بینم معلم‌های خیلی خوبی داشتم اما اون زمان متوجه نبودم. همون آقا معلمی که از چاپ کاریکاتور ش توی مجله‌ی مدرسه استقبال کرد و تندتند توی کیف‌‌ش دنبال عکس پرسنلی‌ش می‌گشت، درس بزرگی به ما داد. الان می‌فهمم اگه واقعا خودت، خودت رو قبول داشته باشی، از هر مساله‌ی کوچیکی نمی‌رنجی. کسی که همیشه با هنر و رفتار و منش‌ و شخصیت‌ش، محبوب بوده، با یه کاریکاتور و چند تا تقلید صدا، بی‌شخصیت نمیشه. عصا قورت ندادیم که بابا جان.

پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*ادامه‌ی قسمت اول: یه روز این همکلاسی ما اعلام کرد که بیایین براتون کاریکاتور تون رو بکشم. یه عده که محل‌ش نذاشتن و رفتن بیرون از کلاس. یه عده هم موندن. فکر کردیم واقعا کلاس رفته و بلده. ولی وقتی یکی از بچه‌ها ازش همین سوال رو پرسید، گفت خودم بلدم! کلاس رفتن نمیخواد. حالا کی داوطلب‌ه؟

والا من کلا هرگز در زندگی‌م داوطلب نبوده‌م در هیچ زمینه‌ای. روی داوطلب شدن و در مرکز توجه بودن رو نداشتم و ندارم. ولی اون روز گفت اول کاریکاتور تو رو می‌کشم! من هم گفتم باشه. قلبا دوست نداشتم اما بد می‌شد مخالفت کنم. نمی‌خواستم کم‌ظرفیت باشم.

همه جمع شدیم ببینیم چطوری می‌کشه. اول یه صورت گرد کشید. خب من کلا صورت‌م بیضی‌شکل یا مربعی نیست. گرد ه. تا اینجا ش درست بود.

بعد بلد نبود چشم بکشه. 2 تا نقطه گذاشت. در حالی که چشم‌های من درشت‌ه. بچه‌ها همدیگه رو نگاه کردن. فکر کردم لابد توی کاریکاتور باید همه چیز وارونه جلوه داده شه!

بعد روی صورت‌م کلی نقطه‌نقطه گذاشت. در حالی که عملا انقدر که صورت خودش جوش داشت، صورت من نداشت /-: آخر سر هم هر چی سعی کرد، نتونست بینی‌م رو از روبرو نقاشی کنه. شکل یه بینی نیم‌رخ بزرگ رو کشید وسط یه پرتره از روبرو!

بینی من کوچیک نبود ولی اون‌قدری هم نبود. آخر دید خیلی کم آورده، زیر ش نوشت مریمی. بعد هم شروع کرد جوک گفتن و خندیدن که مثلا قضیه رو ماست‌مالی کرده باشه.

گفتم یعنی این من‌م؟ شبیه‌م‌ه واقعا؟ همه گفتن نه. این کلا کاریکاتور بلد نیست. همه یکی یکی رفتن بیرون و خلاصه دوست بی‌سروصدا، ما دیگه کلا کاریکاتور رو از هنرنمایی‌هاش حذف کرد شکر خدا.

چند وقت بعد توی مدرسه، بچه‌های سال‌بالایی یه مجله درست کردن. یکی شعر می‌گفت، یکی نثر می‌نوشت. یکی نقد می‌کرد. یکی هم واقعا بلد بود کاریکاتور بکشه. یه روز با همون حس و حال بچه مدرسه‌ای‌ها رفت پیش چند تا دبیرهامون و عکس‌هاشون رو خواست که از رو شون کاریکاتور بکشه.

خانوما که طبق معمول عکس‌شون رو ندادن و فکر کردن این کار توهین به شخصیت‌شون‌ه. آقایون کیف‌شون رو زیر و رو کردن دنبال عکس. بعد هم پرسیدن کی آماده میشه؟ اول بده خودم ببینم‌ها! خیلی هم ذوق می‌کردن برای دیدن کاریکاتور شون.

روزی هم که کاریکاتور شون توی مجله چاپ شد، مجله دست به دست می‌گشت و همه هیجان‌زده می‌شدن از این همه هنر و این همه جسارت. و صد البته ظرفیت بالای آقایون که حتی همین الان هم یکی‌شون، عکس پروفایل فیص‌بوق‌ش رو کاریکاتوری از خودش گذاشته و همه هم می‌بینن و می‌خندن. و این نه تنها توهین به خودش نیست، بلکه باعث شده همه بدونیم اون آدم، خیلی باجنبه‌ست و کلا نگاه مثبت‌تری داریم بهش از اون زمان.

در حالی که من حاضر م قسم بخورم همین امروز اگر یه کاریکاتور از اون همکلاسی‌م به دست‌ش برسه، تا زهر ش رو نریزه و انتقام نگیره، بی‌خیال نمیشه چون اون آدم، فقط بلد بود بقیه رو مسخره کنه و بخنده و ظرفیت هیچ شوخی‌ای درباره‌ی خودش رو نداشت.

ولی یه روزی یه حرفی به نقل از خاله‌ش گفت که من هنوز یادم مونده. گفت اگه یه جا سوتی‌ای دادی، مثلا با کفش پاشنه بلند جلوی یه عالم مردم خوردی زمین، اصلا قیافه نگیر. خودت اولین کسی باش که می‌خنده. چون در هر حال، یه عده می‌خندن. نه به قصد مسخره کردن. اتفاق‌های غیر منتظره مردم رو می‌خندونه. پس بخند که نگن کم‌ظرفیت‌ه.

الان که فکر می‌کنم، می‌بینم خاله‌ش درست می‌گفت. گاهی ما خیلی دنیا رو جدی می‌گیریم. همین عصبیت‌مون باعث خنده‌ی کسانی میشه که مثل ما فکر نمی‌کنن.

الان می‌فهمم هر خنده‌ای، به معنی توهین و تحقیر و مسخره کردن نیست. گاهی خنده‌ها از سر تعجب‌ه. و این دقیقا شیوه‌ای‌ه که برای نوشتن داستان‌های طنز خیلی استفاده میشه. وقتی چیزی سر جای خودش نباشه، سر موقع خودش نباشه، از سایز نرمال‌ش، بزرگ‌تر یا کوچیک‌تر باشه، شما رو متعجب می‌کنه و به خاطر این تعجب خنده‌تون می‌گیره. اون لحظه نمی‌تونید تحلیل‌ش کنید. فقط یهو می‌خندید.

پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*مدرسه که می‌رفتم، یه دوستی داشتم که یه جورایی زیادی عاشق خودش بود. قبلا هم درباره‌ش گفته‌م اینجا و اینجا. بچه‌ی آخر بود و البته ناخواسته. مامان‌ش اول، مقادیری سعی کرده بود با روش‌های سنتی از شر ش خلاص شه. بعد ش عذاب وجدان گرفته بود و بچه رو نگه داشته بود. شاید به خاطر همین بود که خیلی لی‌لی به لالا ش گذاشته بود و اعتمادبه‌نفس زیادی بهش داده بود با تعریف‌های بی‌جا.

واقعیت این‌ه که خاص بودن، از نظر من، هیچ‌وقت به ظاهر نبوده و نیست. مثلا شاید کسی که همیشه لباس‌های خیلی رنگارنگ می‌پوشه و کلی بدلیجات به خودش آویزون می‌کنه، در نگاه اول، تیپ‌ش خاص به نظر بیاد اما در بلندمدت این اخلاق و رفتار و تفکر ش ه که برام مهم‌ه. به صرف خوشحال بودن تیپ‌ش نمی‌تونم دوست‌ش داشته باشم.

یا مثلا اینکه قیمت ماشین فلانی انقدر ه یا 20 دست کت و شلوار داره، چیزی نبوده که بخواد جذب‌م کنه. خاص بودن، به ظاهر نیست به نظرم.

ولی این دوست من، خیلی اصرار داشت برای همه این مساله رو جا بندازه که آدم خاصی‌ه. خب خاص بودن هم بهای خودش رو داره. باید خیلی مراقب رفتار ت باشی. خیلی خیلی زیاد. و وقتی حرفی می‌زنی، حتما بهش فکر کرده باشی. یه جور اصالت ذاتی میخواد که هر کسی نداره به نظرم.

از طرفی این دوست بنده - دوست که چه عرض کنم؟ همکلاسی کلمه‌ی مناسب‌تری‌ه - نه سلیقه‌ی خاصی داشت برای خرید لباس‌های خاص، نه بلد بود به قول دهه هفتادی‌ها تیپ هنری بزنه، نه اصلا دل‌ش میومد پول بده برای این قرتی‌بازیا. خلاصه مونده بود چه کنه؟

این شد که مدام از خودش تعریف می‌کرد. یه روز میومد با گلچینی از اشعار قدیمی در وصف سروقدان! با گوشه‌ی چشمی به اینکه به‌به! من قدبلند م. یادش هم نمی‌موند که همین دیروز آه و ناله می‌کرده که هیچ لباسی اندازه‌م نیست و همیشه کلی باید دنبال لباس بگردم و شلوار برمودا می‌پوشم مضحک میشم و دامن کوتاه بهم نمیاد و فلان. حالا کسی هم چیزی بهش نمی‌گفتا. خودش خوش‌ش میومد درباره‌ی خودش نطق کنه.

یه روز دیگه میومد که آره. ما آخر خفته رفته بودیم شمال. توی راه من کلی استفراغ کردم. سر م رو از پنجره بردم بیرون. همه‌ش ریخت روی در ماشین. بعد که پیاده شدیم، سر اینکه کی در ماشین رو بشوره، بین فامیل دعوا بود. همه می‌گفتن تو انقد دوست‌داشتنی هستی که آدم بد ش نمیاد بخواد این در رو بشوره! با قیافه‌ی فخرفروشانه هم می‌گفت.

هفته‌ی بعد می‌گفت من هر جا میرم، 10 تا خواستگار دارم. که البته یکی‌شون رو شما دیدید، ما هم دیدیم.

چند روز هم جوگیر می‌شد و ادبی صحبت می‌کرد و هر چی می‌گفتی، جواب‌ت رو با شعر می‌داد. بعد ناگهان، یه بار بازمی‌جست روزگار وصل خویش و در و گهر از دهن‌ش می‌ریخت شنیدنی! خلاصه داستانی بود برای خودش.

تا اینجا ش رو داشته باشید تا بعد...

پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*بود بقالی و وی را طوطی‌ای / خوش‌نوایی سبز و گویا طوطی‌ای

بر دکان بودی نگهبان دکان / نکته گفتی با همه سوداگران

درخطاب آدمی ناطق بدی / در نوای طوطیان حاذق بدی

جست از دکان سویی گریخت / شیشه‌های روغن گل را بریخت

از سوی خانه بیامد خواجه‌اش / بر دکان بنشست خواجه‌وش

دید پر روغن دکان و جامه چرب / بر سرش زد. گشت طوطی کل ز ضرب

روزکی چندی سخن کوتاه کرد / مرد بقال از ندامت آه کرد

ریش برمی‌کند می‌گفت ای دریغ / کآفتاب نعمت‌م شد زیر میغ

دست من بشکسته بودی آن زمان / که زدم من بر سر آن خوش‌زبان

هدیه‌ها می‌داد هر درویش را / تا بیابد نطق مرغ خویش را

بعد سه روز و سه شب حیران و زار / بر دکان بنشسته بد نومیدوار

می‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت / تا که باشد اندر آید او به گفت

جولقی‌ای سربرهنه می‌گذشت / با سر بی‌مو چو پشت طاس و طشت

آمد اندر گفت طوطی آن زمان / بانگ بر درویش زد که ای فلان

کز چه ای کل با کلان آمیختی / تو مگر از شیشه روغن ریختی؟

از قیاس‌ش خنده آمد خلق را / کو چو خود پنداشت صاحب‌دلق را

کار پاکان را قیاس از خود مگیر / گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر

متن کامل.. توضیح بیشتر

پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*لینک دانلود آهنگ / تیتراژ سریال یه تیکه زمین با صدای محمد اصفهانی

چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*خدایا من رو ببخش ولی واقعا خنده‌دار ه این مونتاژ. جیغ نزنی فقط!

پ.ن: عکس، حذف شد!

چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*

چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*خانومی که داعیه‌ی دین‌داری‌ت هم خودت رو کشته هم ما رو! دین فقط به چادر پوشیدن و نماز خوندن‌ه؟ سر جد ت 2 خط سواد هم داشته باش. کسی که به حرف‌های شما اعتقادی نداره، با تکرار جملاتی از قبیل "... حرام است." و "... اشتباه است." و "... مذموم است." و "عذاب خداوند فلان است." به راه راست هدایت نمیشه!

به همون خدایی که فکر می‌کنی خوب می‌شناسی‌ش، خدا فقط قهر و عذاب الیم نیست. چرا بحثی رو شروع می‌کنی وقتی عملا حرفی برای گفتن نداری؟ با اخم و عتاب شما پیش‌فرض‌های ذهنی کسی تغییر می‌کنه؟

حداقل خوش‌اخلاق باش. بذار یه عده به خاطر رفتار خوب‌ت جذب‌ت شن. به خاطر لبخند ت. به خاطر آرامش‌ت. سرتاپامشکی با اخم و بداخلاقی چی‌ش جذاب‌ه آخه؟ حرف زدن بدون دلیل و منطق، چی‌ش متقاعدکننده‌ست؟ فریاد می‌زنی فلان چیز اشتباهه. طرف هم شونه‌هاش رو میندازه بالا، میگه ولی به نظر من اشتباه نیست.

عزیز من! وقتی نمی‌تونی استدلال کنی، وقتی حرف حکیمانه‌ای برای گفتن نداری، داوطلب تبلیغ نشو. تبلیغ، سواد میخواد. فن بیان میخواد. صبر میخواد. اخلاق خوب میخواد. علم روان‌شناسی و جامعه‌شناسی هم میخواد. دیشب 6 صفحه کتاب خوندی، فکر کردی امروز همه مرید ت میشن؟ نذار نادونی‌ت رو به پای چیزای دیگه بنویسن مردم. ثواب که نداره هیچ، گناه هم داره به نظرم.

آخرش چی میشه؟ طرف بلند میشه میره بیرون و دیگه هرگز پای این تیپ صحبت‌ها نمیشینه. اگه چیزی بلد نیستی، خب چیزی نگو. به خدا اون‌هایی که 1000 برابر تو علم دارن، انقد ادعا شون نمیشه. باور کن خدا نگفته اینطوری باشیم...

پ.ن: ترجمه‌ی آیه‌ی مذکور=[مردم را] با حکمت - گفتار درست و استوار - و پند نیکو به راه پروردگارت بخوان و با آنان به شیوه‌‏اى که نیکوتر است، مجادله و گفتگو کن.

کامنت منتخب: فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلینَ

ترجمه=پس به برکت رحمتی از جانب خداوند با آنها (امت خود) نرم‌خو شدی و اگر بدخلق و سخت‌دل بودی، حتما از دورت پراکنده می‌شدند. پس، از آنها درگذر و برایشان آمرزش طلب و در کارها با آنان مشورت نما و چون تصمیم گرفتی، بر خدا توکل کن که بی‌تردید، خداوند توکل‌کنندگان را دوست دارد.

چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*

چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*ایناهاش

 

سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*تهران

سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*اینکه کسی خودش رو با صفات شیطون و پرانرژی و جذاب و زیبا وصف کنه، همیشه به نظرم مضحک بوده. اعتمادبه‌نفس زیادی یه جورایی خنده‌دار ه به نظرم. مشک آن است که خود ببوید...

سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*فکر کن صبح با بدن کوفته و گلودرد بیدار شی. 2 ساعت این پهلو اون پهلو شی تا بتونی از تخت بیای بیرون. چند تا فنجون چای یا شیر و عسل بخوری با سوزش گلو ت کمتر شه. بعد ناگهان سیستر با بوی پیازداغ، گلودرد مذکور رو بدتر از روز اول‌ش کنه خنثی البته من ساکت ننشستم ولی شاهکار ش رو زد دیگه. چی کار کنم این گلودرد رو؟ با این هوای آلوده و بدن کوفته، حال ندارم دکتر برم.

سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*داشتم دستبند رو می‌خوندم. روی این جمله‌ش موندم: فلز به خودی خود ارزشمند نیست. این ما هستیم که به آن ارزش می‌بخشیم.

کامنت آلما هم تامل‌برانگیز بود: اما من به شخصه به این نتیجه رسیدم که نباید از این جور چیزها گذشت... دو تا خواهر من عروسی نداشتن و به خاطر همسران‌شون گذشتند... بعد از چند سال همین شد چماق روی سر شون که: "چون رو دست بابا تون مونده بودین، انقدر ساده زن ما شدین!!!!"
به شخصه اگر بخوام ازدواج کنم، حتما عروسی میخوام. حتما طلا میخوام... اگر عقد هم باشم و طرف آه و ناله کنه، طلاق می گیرم. من اشتباه خواهرهام رو تکرار نمی‌کنم. ابدا.. گر چه پدر م معتقد ه نباید انقدر زود نتیجه‌گیری کنم و عشق به این حرفا نیست... با اینکه از عروسی گرفتن متنفر م و از آتلیه رفتن... اما تحمل‌شون می‌کنم و ازشون نمی‌گذرم.

یک نفر پنجم: عروس خانوم بعدها می‌فهمن که نباید این کار رو در حق یه جنس مذکر می‌کردن! نه اینکه طلا مهم باشه. نه، همچین لطف‌هایی رو مرد جماعت قدر ش رو نمی‌دونه. چون به تجربه دیدم که جماعت ذکور، چقدر نمک‌نشناس‌ه. این رو چند سال پیش از بزرگترا می‌شنیدم می‌گفتم نه! تعداد کمی از مردا اینجوری‌ن ولی الان به این نتیجه رسیدم که تعداد بسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار زیادی از مردا قدر نشناس‌ن و عکس اسم‌شون: نامرد ن!

کامنت مشابه زیاد بود. می‌دونم در کل، به طرف مقابل‌ت بستگی داره اما آدما همیشه زوایای پنهانی دارن که تو ازشون بی‌خبری. کی درست میگه واقعا؟ متفکر

سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*چی‌ه باز؟

گفت هیچی. بهش گفتم شما نماز جمعه میرین؟ یهو چشماش گرد شد. برگشت خواهرش رو نگاه کرد. خواهرش دوست‌م‌ه. خواهرش هم برگشت من رو نگاه کرد. من هم پسره رو نگاه می‌کردم.

پسره گفت والا.. نه. تا حالا نرفتم یعنی. ولی خب اگه قسمت بود با هم زندگی کنیم، اگه دوست داشتین، باشه. گاهی میریم.

گفتم یعنی تا حالا نرفتین؟ پسره گفت نه... خواهرش گفت عزیزم حالا نماز جمعه که مساله‌ی پررنگ زندگی روزانه‌ی دو نفر نیست. راجع به یه چیز دیگه سوال کن.

گفتم شما خمس میدین؟ پسره چای پرید توی گلو ش: خمس؟

اخم کردم: بله! خمس!

گفت والا من انقدری پول نداشتم که جمع بشه تا سال بعد و بلا استفاده بمونه. یعنی هر چی جمع کردم، برای این بوده که باهاش چیزی بخرم یا مخارج عروسی و هزینه‌های شروع زندگی‌م رو داشته باشم. در همین حد می‌دونم. حالا اگه فکر می‌کنین این مال کم، خمس بهش می‌خوره، چشم. بعدا اگه قسمت بود، میریم سوال می‌کنیم.

دوست‌م زیرچشمی چپ‌چپ نگاه‌م کرد. اشاره کرد یه چیزی تعارف کنم بحث عوض شه. من هم اخم کرده بودم. شوهر بی دین به چه درد من می‌خوره؟

گفتم به خدا خفه‌ت می‌کنم. بابا اینا چی بود اول بسم الله سوال کردی آخه؟

گفت خب دوست‌م یه روز تلفن زد گفت برادرش قصد ازدواج داره. خواست اجازه بدم بیان همدیگه رو ببینیم. گفت خواستگاری اونطوری هم راه نمیندازم. مث مهمونی یه روز با داداش‌م میام مثلا بهت سر بزنم. ببین‌ش. یه کم حرف بزنین. شاید هم رو پسندیدین. داداش‌م پسر خوبی‌ه. از تو هم بدی ندیده‌م من. فکر هم می‌کنم عقاید و اخلاق‌تون به هم می‌خوره. حالا باز هرجور خودت صلاح می‌دونی. بعد اومده‌ن اینجا میگن ما خمس نمیدیم! منتظر

گفتم پسر خوبی بود. راست‌ش رو گفت. الکی می‌گفت من همیشه خمس میدم و هفته‌ای 3 روز میرم نماز جمعه، خوب بود؟

- مریمی یه چیزی بهت میگما.

گفتم مثلا چی میخوای بگی؟ خب دختر جان! اولین سوال‌هایی که از اون آدم می‌پرسی، مهم‌ترین مسایل زندگی تو هستن. یعنی هیچی مهم‌تر از نماز جمعه نبود برات؟ یعنی یکی بره نماز جمعه، بعد 20 تا اخلاق بد داشته باشه، برات مساله‌ای نیست؟

گفت گرفتم ماجرا رو. بذار این دفعه یکی بیاد. حظ می‌کنی.

دفعه‌ی بعد که براش خواستگار اومد، در بدو ورود، یقه‌ی پسره رو گرفت که: شما تا حالا جایی خواستگاری رفته بودین؟

پسره یه کم فکر کرده بود، گفته بود نه.

این هم ذوق می‌کرد که آخ جون! این تا حالا جایی خواستگاری نرفته.

گفتم اون وقت این چی رو ثابت می‌کنه دقیقا؟ اتفاقا اگه رفته بود، بهتر بود. حداقل چند تا دختر جورواجور دیده بود. باهاشون حرف زده بود. عقاید مختلف رو شنیده بود. برخوردای مختلف رو دیده بود. فهمیده بود چه تیپ همسری میخواد. بعد اگه تو رو می‌پسندید، مطمئن بود همونی هستی که همیشه می‌خواسته. اما پسری که تا حالا با هیچ دختری صحبت نکرده، همون اولین نفر رو که ببینه، هیجان‌زده میشه و میگه همین خوب‌ه. 5 سال بعد، 10 سال بعد، بزرگتر میشه. توی فامیل، محل کار، دانشگاه، دخترهای دیگه رو می‌بینه. بهشون دقیق میشه. باهاشون هم‌صحبت میشه. بعد می‌فهمه که فلان تیپ زن رو بیشتر می‌پسنده. اون وقت میخوای چی کار کنی؟ این ذوق کردن داره؟

گفت برو بابا. خیلی خوش‌سلیقه‌ست که من رو پسندیده!

گفتم آخه چرا چیزی ازش می‌پرسی که احتمالا مجبور میشه دروغ بگه؟ خب اون می‌بینه تو به این ماجرا حساسی، فکر می‌کنه اگه راست بگه، ناراحت میشی. این‌ه که میگه نه و خلاص.

گفت یعنی بهم دروغ گفته؟

گفتم من نمی‌دونم اما اگه دروغ هم گفته باشه، مقصر خودتی. من یه زمانی مث تو فکر می‌کردم اما اون موقع 16 سال‌م بود. بچه بودم. الان که دیگه نباید اینطوری فکر کنیم. این چیزا به خودش مربوط‌ه. ازش سوال نکن.

دفعه‌ی بعد:

شما تا حالا دوست‌دختر داشتین؟

خنثی وقتی بهم گفت این رو پرسیده، قیافه‌م همین شکلی شد.

گفت خب چی‌ه؟ من خوش‌م نمیاد شوهرم قبلا با کسی دوست بوده باشه.

گفتم لعنتی مگه خودت قبلا دوست‌پسر نداشتی؟ بعد دیدی مناسب هم نیستین، به هم زدین و تموم. حالا 100 سال گذشته. خوش‌ت میاد هی بهت یادآوری کنه کسی؟

گفت توی رو م نزن. من توبه کردم.

گفتم به من چه توی رو ت بزنم؟ چه کاره‌م؟ ولی میگم شاید اون هم کسی رو داشته و مناسب هم نبودن و به هم زدن. شاید اصلا پشت دست‌ش رو داغ کرده دیگه با کسی دوست نشه. چرا میخوای گذشته‌ش رو شخم بزنی؟ از بچگی هر غلطی کرده باید بیاد پیش‌ت اعتراف کنه؟

تازه بد هم نیست یه دوست‌دختر داشته باشه قبلا. حداقل می‌دونه با دخترا چطوری باید رفتار کنه. آزمون و خطا نمی‌کنه روی رابطه‌تون. این چیزا هم یادگرفتنی‌ه. الهام نمیشه به آدم.

گفت یعنی تو از خواستگارات این چیزا رو نمی‌پرسی؟

گفتم نه. چون دونستن‌ش فقط روی اعصاب‌م میاد اما فایده‌ای نداره. حالا اگه چیزی بوده که همه می‌دونستن، یه اشاره‌ی کوچیک بکنه، از نظر من کافی‌ه. ولی نگه بهتره. چون زن‌ها عاشق دونستن جزئیات‌ن.

گفت اگه قبلا زن داشته باشه چی؟

گفتم والا روان‌شناسا میگن اول اول این چیزا رو نگید. مثلا نگید اسم‌ش این‌ه، سن‌ش انقدر ه، شغل‌ش این‌ه، قبلا هم یه بار عقد کرده. اینطوری ذهن مخاطب میره سمت تمام آدمایی که طلاق گرفتن با تمام بدی‌هاشون. ناخودآگاه آدم یه گاردی می‌گیره. میگن باید خود طرف رو ببینی. باهاش حرف بزنی. اگه خوش‌ت اومد، بعد بهت بگن که یه ماجرای اینطوری هم بوده. اینطوری تو فرصت داری خوبی‌های طرف رو هم ببینی و فقط با طلاق‌ش قضاوت‌ش نکنی.

ولی من چون کلا اخلاق‌م یه جور خاصی‌ه، ترجیح میدم همون اول بدونم و مشکلی هم ندارم اما اگه بعدا بهم بگن، حس می‌کنم بازی‌م دادن و ناراحت میشم. برای همین میگم آدم باید اخلاق مخاطب‌ش رو بشناسه یه کم.

دوستی می‌گفت عملکرد آدما رو باید بعد از ازدواج دید! دوران تجرد هر کس به خودش مربوط‌ه. نمیگم آدم، کاملا بی‌بندوبار باشه اما لزومی نداره توی جلسه‌ی خواستگاری، توضیح بدی چند بار عاشق شدی و چند جا خواستگاری رفتی و چند تا خواستگار برات اومده. اگه خواستگاری رفتن برای مرد بد ه، اومدن خواستگارهای متعدد هم برای دختر و هم‌کلام شدن با مردان نامحرم! براش امتیاز منفی محسوب میشه. مگه اینکه رابطه‌ی خاصی داشته‌ن که من میگم باید بگن. ولی بعضیا میگن اگه امکان لو رفتن نداره و توبه کردین دیگه از این کارا نکنید، همون رو هم نگید.

آدما در طول زمان، عوض میشن، بزرگ میشن. هیچ‌کدوم ما اون آدم 3 سال پیش و 13 سال پیش نیستیم. اگه باشیم، باید ناراحت بشیم. والا سنگ‌های کف رودخونه هم به مرور با جریان آب، صیقلی میشن، تغییر می‌کنن.

تجسس کردن در گذشته‌ی دیگران، کار قشنگی نیست. این خیلی بچگانه‌ست که بگیم طرف مقابل من باید جز راه خونه و مدرسه جایی نرفته باشه و جز مامان و خواهر ش کسی رو ندیده باشه. من با بی‌قیدی 100% مخالف‌م اما هر کسی یه زمانی دوستی از جنس مخالف داشته، لزوما دیو دو سر نیست.

دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*آدم بدشانس خان‌دادا‌ش من‌ه الان دقیقا. والا دفعه‌ی قبل که گوشی‌ش رو دزدیدن، تا چند وقت ترس به جون همه‌مون بود. راستش من هنوز هم از پل عابر می‌ترسم. بعد گفت که گوشی‌م خراب بوده و دکمه‌هاش فلان بوده و خلاصه چیز زیادی از دست ندادم. فقط برام زور داشت که یکی با چاقو بپره جلو و زورگیری کنه. ما هم گفتیم آدم عاقل، مال‌ش رو میده به دزد، نه جون‌ش رو.

بعد از چند وقت به بابا گفت من اگه یه گوشی خوب بخرم، دیگه تا 10 سال نه گوشی میخوام، نه حتی لپ‌تاپ. همون رو آپدیت می‌کنم. البته اون زمان، گوشی انقد گرون نبود اما کلا گرون بود خب. الان تقریبا دو برابر شده قیمت گوشی انگار.

خلاصه رفت گوشی رو خرید و حتی رو ش ردیاب هم نصب کرد. گفت مال خود شرکت اپل‌ه و حتی اگه گوشی خاموش هم باشه، کار می‌کنه. روزای اول، بیرون که می‌رفت برای خرید و کارای سریع، گوشی‌ش رو نمی‌برد. کم‌کم یادش رفت ماجرا رو. تا اینکه بی‌احتیاطی کرد و این جریان اتفاق افتاد.

مامان میگه یعنی آدم نباید وقتی زحمت می‌کشه و پول جمع می‌کنه برای چیزی، بتونه ازش استفاده کنه؟ گفتم مادر من! اینجا بهشت که نیست. چی کار کنیم خب؟ خلاصه دیشب خان‌داداش و سیستر با کلی امید نشستن سر ردیاب. ببینن گوشی کجاست.

ردیاب کجا رو نشون می‌داد؟ خونه‌ی دخترخاله‌ی گرامی رو. نگو یه بار دخترخاله‌ی گرامی می‌خواسته ردیاب رو تست کنه. نمی‌دونم این آی‌دی اون رو می‌زنه روی گوشی‌ش، اون آی‌دی این رو می‌زنه. خلاصه یه طوری شده که الان آی‌دی دخترخاله‌ی گرامی روی گوشی مسروقه‌ی خان‌داداش فعال‌ه. البته دخترخاله‌ی گرامی کلی قسم و آیه خورد که من همون موقع غیر فعال‌ش کردم. نمی‌دونم چرا اینطوری‌ه.

خلاصه که خان‌داداش ما وقتی ردیاب هم داره گوشی‌ش، اینطوری میشه وضع‌ش. من قبول دارم خودش بی‌احتیاطی کرده اما این انصاف نیست که 24 ساعت، وسایل‌ت رو بپایی مبادا دزد بهت بزنه. اون مردک معتاد دزد رو واگذار کردم به خدا. همین افسوس

دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*کماکان منطقی باشیم لبخند

دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از آرشیو
Share

*یکی از دوست‌هام وقتی 18 سال‌ش بود، با پسرعمه‌ش ازدواج کرد. توضیح اینکه اینها کلا خانواده‌ی مذهبی‌ای هستن. نه اینکه جانماز الکی آب بکشن. کلا خیلی آدم‌های خوبی‌ن. خیلی مودب، خیلی مهربون. نمیشه دوست‌شون نداشت اصلا.

یه بار حرف شد. گفت من فلانی رو دوست داشتم. اما هرچی منتظر موندم، نیومد خواستگاری‌م. - توضیح اینکه فلانی، یکی از دوستان خانوادگی‌شون بود. - من هم دیدم این خواستگار م - پسرعمه‌م - خیلی پسر خوبی‌ه. گفتم چرا رد ش کنم؟ قبول کردم. ولی می‌دونی مریمی؟ اصلا نمی‌تونم بگم اگه تا الان ازدواج نکرده بودم، هیچ‌وقت با کسی دوست نمی‌شدم. اصلا کار دنیا اینطوری نیست که آدم بگه من؟ نه! من هرگز فلان کار رو نمی‌کنم. یعنی خدا نکنه کسی رو منع کنی و خودت رو ازش بالاتر ببینی. چنان خدا می‌زنه پس سر ت که حال‌ت جا بیاد. بد هم نیستا. آدم حواس‌ش رو جمع می‌کنه.

بعد تعریف کرد که خواهر بزرگ‌ش که سنتی ازدواج کرده بود، بعد از چند سال، از شوهر ش جدا شده و چند سالی رو تنها بوده و الان هم با دوست‌ش ازدواج کرده.

برای من خیلی جالب بود که توی یه خانواده‌ی مذهبی هم ازدواج اینطوری ممکن‌ه پیش بیاد. البته کل خانواده، یعنی دوست من و پدر و مادر و خواهر و برادرهاش، از تیپ و رفتار خواهر بزرگ‌ه زیاد راضی نیستن. ولی بخوای منطقی فکر کنی، به اون هم میشه حق داد. مثلا میگه من دوست ندارم چادر مشکی سر م کنم. دل‌م میخواد لباس رنگی بپوشم. یا می‌گفت من 1 بار ندیده و نشناخته ازدواج کردم و آخر ش شد طلاق! چرا دوباره همون کار رو انجام بدم؟ مهر طلاق روی پیشونی من هست. هر کسی راضی نمیشه باهام ازدواج کنه. خودش هم راضی شه، خانواده‌ش راضی نمیشن. یه جورایی حق هم دارن.

حالا که یکی بهم علاقمند شده، از دست بدم‌ش؟ یا زود عقد کنم مبادا از دست بره؟ خب اگه بعد فهمیدم این آدم به درد م نمی‌خوره، چی کار کنم؟ میشه 2 بار طلاق! دیگه خودم هم باشم، با کسی که 2 بار طلاق گرفته، راضی نمیشم ازدواج کنم.

خانواده‌ش هم آدمای منطقی‌ای بودن. با اینکه براشون سخت بود واقعا اما پذیرفتن که این آدم، طرز فکر ش این‌ه. می‌تونستن مث خیلی از خانواده‌های دیگه داد و دعوا راه بندازن اما این کارا رو نکردن. چند وقت پیش هم خواهر بزرگ‌ه ازدواج کرد با دوست‌ش. تا همین الان هم خیلی شاد ه و از انتخاب‌ش کاملا راضی‌ه.

شاید اگه من الان مثلا 20 سال‌م بود، کلی منع و ملامت و نچ‌نچ وای‌وای می‌کردم که این دختره کلا یه چیزی‌ش میشه! چرا با شوهر اول‌ش نساخت؟ چرا به عقاید خانواده‌ش احترام نمیذاره؟ چرا با کسی دوست شده؟ چرا ازدواج سنتی رو غلط می‌دونه؟

اما الان من دیگه بچه نیستم. فهمیده‌م که هر چی من فکر می‌کنم، لزوما درست نیست. تنها گزینه‌ی ممکن نیست. حتی بهش حق هم میدم. چون سعی کردم خودم رو بذارم جای اون. دیدم بی‌انصافی‌ه که یه آدم، به خاطر یک اشتباه، یک عمر از آرامش و زندگی خوب محروم بشه. اتفاقا ازدواج‌های دوم، معمولا ازدواج‌های بهتری هستن چون دفعه‌ی اول خیلیا با عجله و توی جوگیری تصمیم می‌گیرن. ازدواج می‌کنن چون عاشق شده‌ن، چون دوست دارن متاهل باشن، چون می‌ترسن ماجرا رو طول بدن و طرف از دست‌شون بره. خودمونیم دیگه. خیلیا اینطوری ازدواج می‌کنن. حالا شاید هم شانس بیارن و طرف مقابل‌شون خیلی هم خوب باشه اما همه خوش‌شانس نیستن. این هم واقعیت‌ه.ولی برای بار دوم، می‌دونن از زندگی چی میخوان و چی چقدر براشون مهم‌ه یا مهم نیست. برای همین، بهتر انتخاب می‌کنن.

مسیر کج رو که خوندم، براش کامنت دادم. به نظرم نقد ش زیادی بی‌رحمانه‌ست. واقع‌بینانه نیست. نمیگم دوست شدن، تنها راه ازدواج‌ه. چون واقعا اینطوری نیست. اما اینجوری هم نیست که هر کس با دوست‌ش ازدواج کنه، لزوما بدبخت شه و آخرش طلاق بگیره. نارضایتی از زندگی، دلایل خیلی زیادی می‌تونه داشته باشه. کی گفته آمار سرسام‌آور طلاق به خاطر نوع آشنایی قبل از ازدواج‌ه؟

خیلی از اختلاف‌های زوجین، به خاطر نارضایتی چنصی‌ه! قهقهه - ای خدا! آدم جرات نمی‌کنه دو کلمه بنویسه اینجا - به خاطر مسایل مالی‌ه. به خاطر دخالت‌های بیجای خانواده‌هاست. آدم آمار هم که میده، باید رو ش کار کنه.

یه چیزی رو هم بگم. من نه با کسی دعوا دارم، نه خوش‌م میاد کسی رو خدای نکرده ضایع کنم. ولی واقعا دوست دارم بدونم طرز فکر م اشتباه به نظر میاد؟ متفکر سوال خاصی رو مطرح نمی‌کنم الان. نظر کلی‌تون رو بنویسید.

دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*قبلا فکر می‌کردم "بی پدر و مادر" یک جور فحش و توهین‌ه. می‌گفتم چرا میگید؟ شاید یکی پدر و مادر ش رو از دست داده باشه. باید توهین کنید بهش؟

الان می‌فهمم این لفظ، توهین به کسانی نیست که پدر و مادر درستی داشته‌ن و از دست داده‌ن‌شون. یه توصیف‌ه برای شخصیت نداشته‌ی بعضی‌ها. که کسی بالای سر شون نبوده درست تربیت‌شون کنه. مث مادری که صبح تا شب، معلوم نیست کجا ست و بچه‌هاش توی کوچه بزرگ میشن. مث پدری که معتاد ه و قیافه‌ش کاملا تابلو شده از بس...

هنوز هم به کار بردن این لفظ رو تایید نمی‌کنم اما اعتراضی هم نکردم این بار. که پسر معتاد دزد سابقه‌دار شون توی باشگاه، گوشی خان‌داداش رو پیچوند و سریع فرار کرد. دفعه‌ی اول‌ش هم نبوده. چند بار به فاصله‌ی چند ماه اومده، هر بار چند تا گوشی دزدیده و فرار کرده. بعد گرفتن‌ش. مدتی زندان بوده. دوباره آزاد شده. کجا بهتر از باشگاه؟ چه طعمه‌ای بهتر از بچه‌هایی که سرگرم ورزش‌ن و حواس‌شون به وسایل‌شون نیست؟

این خان‌داداش من خیلی بچه‌ست. خیلی ساده‌ست. فکر می‌کنه همه مث خودش‌ن. که به چیزی که مال خودشون نیست، دست نزنن. میگه طرف اومد گفت فلانی! گوشی‌ت رو بده برات آهنگ بریزم. گفتم نمیخوام. اصرار کرد. گفتم اصلا گوشی من بلوتوث نداره. برو پی کار خودت.

گفت پس بده عکس‌هات رو ببینم. گفتم عکس ندارم. گیر دادی‌ها! وایسادم رفت. بعد گوشی رو گذاشتم توی ساک ورزشی‌م. کنار بقیه‌ی ساک‌های دیگه. چه می‌دونستم برمی‌گرده میره سراغ ساک‌م.

گفتم تو دزد نمی‌دونی یعنی چی؟ معتادی که بابت سرقت بارها دستگیر شده، شرم می‌کنه بره سر ساک کسی؟ کی میخوای بزرگ شی تو بچه؟

از صبح رفته آگاهی و فلان. تا همین الان 30 تومن کرایه‌ی تاکسی داده، کلی هم حرص خورده. گفتم از کسی اسم نبری‌ها. همون مردک معتاد و بابای معتاد و مادر عوضی‌ش ادعای شرف و حیثیت نداشته‌شون رو می‌کنن. حالا خر بیار و باقالی بار کن. جهنم. سگ خورد!

اون از دفعه‌ی قبل. این هم از این.

دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*مرسی

دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

روزی که گلابتون بانو پست شام غریبان رو نوشت و من اون کامنت رو نوشتم و اون پست رو، فکر نمی‌کردم انقد زود به خواسته‌ش برسه. خدا رو شکر.

دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*خیلی درس‌خون تشریف داریم، این چیزا رو هم تبلیغ می‌کنن.

دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*ای کسانی که آمار تون رو دارم و می‌دونم ازدواج‌تون سنتی نبوده، نیایید اینجا نطق الکی کنید لطفا. من یادم‌ه خب نیشخند کامنت‌هاتون رو تایید نمی‌کنما منتظر

یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

اینک اصل قضیه:

یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*آقای محترمی که ساعت 12 شب، بعد از بوق ممتد اتوبوس توی خیابون، هوار کشیدی "مردم خواب‌ن حیوون!"، صدای شما از بوق اتوبوس، خیلی بلندتر بود.

یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*به جان خودم، یه نیروی کشف‌نشده‌ی دیگه هم وجود داره. نشون به اون نشون که من 3 ماه‌ه دارم هفته‌ای یه جفت جوراب می‌خرم. دریغ از یه لنگه‌ش که بدونم کجاست! همه رو هم یه مدل خریدم که حداقل یه لنگه از این رو بشه با یه از اون جفت بپوشم اما کلا شما جورابا رو دیدی، من هم دیدم منتظر

یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: o-:
Share

*بخشیدم‌ت. خیلی وقت‌ه بخشیده‌م‌ت اما هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. بابت تمام این لحظه‌های تمام‌نشدنی بهم مدیونی. بابت امشب که دست‌هام رو توی جیب پالتو م مشت کرده بودم و تلاش می‌کردم اشک‌هام نریزه روی گونه‌هام. بخشیدم‌ت اما هرگز فراموش‌ نمی‌کنم...

شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*اینجا

شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*ببین چی پیدا کردم!

شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*سیه‌چرده‌ای را کسی زشت خواند / جوابی بگفت‌ش که حیران بماند

نه من صورت خویش خود کرده‌ام / که عیب‌م شماری که بد کرده‌ام

تو را با من ار زشت‌رو یم چه کار؟ / نه آخر من‌م زشت و زیبا نگار

پ.ن: اگه دبیر ادبیات‌م این سوا سرهم‌ نوشتن‌هام رو ببینه، زنده‌م نمیذاره نیشخند

شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*فکر کن یواشکی با یکی بری بیرون نیشخند بعد همون موقع یه عکاس خوش‌ذوق بیاد برای عکاسی. بعد عکس‌هاش رو بذاره روی سایت. عالم و آدم برن ببینن. بعد شما و شازده / شما و بانو هم توی عکس باشین. آیکون خدایا دور کن! آخ

شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

*نشسته بودم کتاب می‌خوندم. "راستش را بگو" داشت پخش می‌شد. تا حالا چند قسمت‌ش رو دیده‌م. می‌تونست سریال خوبی باشه اما مشاورها و روان‌شناس‌ها رو به جای اینکه بالا ببره، پایین آورده. انگار مثلا یه عده هستن که میرن درس بخونن تا دنبال مردم راه بیفتن و توی زندگی‌شون فضولی کنن. میرن میشینن کنار مردم و مثلا سعی می‌کنن طرف رو از مهاجرت به فلان کشور منصرف کنن. خب اگه کسی مشکلی داشته باشه که بخواد درباره‌ش حرف بزنه، خودش بلد ه! کی گفته روان‌شناس باید یقه‌ی مردم رو بگیره و ازشون حرف بکشه؟ متفکر

اون قسمتی که هانیه حقی برای نجات جون یه نفر دیگه، زیر قطار مترو افتاد و کشته شد، رو دیدی؟ به نظرم اگه خانوم دکتر و اون یکی دوست‌ش دو تایی جای هانیه می‌مردن، خیلی بهتر بود نیشخند معرفی می‌کنم: از سمت چپ: خانوم دکتر، هانیه، دوست هانیه!

یادم‌ه یه سینمایی بود توی یه کشوری که اسم‌ش یادم نیست. برای فیلم، چند جور پایان مختلف نوشته بودن و بازی کرده بودن. در طول فیلم، هر کس می‌تونست با فشار یک دکمه نظر بده دوست داره فیلم، چطوری تموم شه. آخر ش بر اساس اکثریت آراء، پایان فیلم مشخص می‌شد. الان یاد اون افتادم.

دیگه اینکه گریم‌شون واقعا افتضاح‌ه. دور هر چیزی رو خط کشیده و تو ش رو پر کرده. مثلا اینجا چهره‌ی لعیا زنگ.نه خیلی قشنگ‌تر ه تا این گریم! دومی آدم رو یاد فیلمای تاریخی میندازه. و دقیقا مشابه همون ابرو رو برای نیو.شا ضی.غمی هم نقاشی کرده. ابروها ش نازک‌تر بود اشکالی در روند داستان ایجاد می‌شد یعنی؟ صدا ش هم که جیغ‌جیغ‌جیغ میره توی مغز مردم. به قول بهاره رهنما بعضی از بازیگرا باید حتما یه کلاس "فن بیان" برن. براشون لازم‌ه.

جمعه ۱٠ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*کلا با وبلاگ‌ای دو ستونه اصلا نمی‌تونم ارتباط برقرار کنم.

جمعه ۱٠ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*دانلود فایل صوتی - کتاب صوتی یا کتاب گویا - داستان های هزار و یک شب (1001 شب) از عبداللطیف تسوجی. جلد یک

پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: کتاب
Share

*به نظر م ظاهر اینجا خیلی شلوغ میاد. نمی‌دونم من اعصاب ندارم یا اینجا کلا نامنظم‌ه. نظر ت رو بگو لطفا. اینجا درهم‌برهم و شلوغ‌ه؟ عوض کنم قالب رو؟

پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*یه چیزی توی قلب‌م مچاله‌ست.

پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*دوست‌م گفت مریمی کلاس بسکتبال سراغ نداری؟ گفتم چرا. فلان جا. گفت بلد نیستم. قرار شد با هم بریم.

گفت شنیدم قد آدم تا 25 سالگی ممکن‌ه بلند شه. برای همین میخوام برم کلاس بسکتبال. گفتم باید مداوم بری‌ها. 1 ماه و 2 ماه فایده‌ای نداره برای قد. گفت تو هم بیا.

گفتم من که خیلی وقت‌ه از 25 رد شدم ولی باشه. 1 ماه میام ببینم چطوری‌ه.

البته توی مدرسه بسکتبال بازی کرده بودم اما خب یادم رفته بود قواعد ش رو. بدن‌سازی هم برام خیلی تکراری شده. خسته‌م می‌کرد این اواخر. همه‌ش از زیر ش در می‌رفتم. خلاصه 1 ماه قبل ثبت نام کردیم. امروز جلسه‌ی اول بود.

وقتی رفتیم، دیدیم یه عده شدیدا مشغول بازی‌ن. به دوست‌م گفتم کلاس الان تازه باید شروع بشه. اینا کی اومدن که الان وسط بازی‌شون‌ه؟

آماده شدیم رفتیم توی سالن. اکثر بچه‌ها کوچیک بودن یعنی بچه مدرسه‌ای. جز من و دوست‌م، فقط مربی و یکی دیگه از بچه‌ها بزرگ! بودن. مربی ما رو دید ولی به رو ش نیاورد. دوست‌م هم که کلا خدای عرضه. باز 100 رحمت به من. ببین اون چی‌ه که من در مقابل‌ش خیلی رو م باز ه!

گفتم مربی کلاس، شما هستید؟

دختره قیافه گرفت که آره! من‌م. الان وقت کلاس اومدن‌ه؟

یه جوری صحبت می‌کرد انگار من بچه‌مدرسه‌ای‌م.

پیش خودم گفتم معلم‌ه. احترام بذارم بهش به هر حال. بلند گفتم روز ثبت نام به ما گفتن ساعت کلاس، الان‌ه.

با یه لحنی گفت "کی گفته؟" که معنی‌ش می‌شد "دروغ میگی!" خیلی بی‌تفاوت گفتم مسئول ثبت نام گفته مسلما!

به دوست‌م گفتم این چرا انقد بد ه اخلاق‌ش؟ والا اساتید دانشگاه هم دیر برسی، میگن بفرما تو بشین درس گوش کن. این 2 تا توپ زدن میخواد یاد بده، کم مونده یقه‌ی آدم رو بگیره.

دوست‌م گفت ول کن بابا. باید تحمل کنیم. همه که اخلاق‌شون مثل تو نمیشه.

گفتم حالا من هم خیلی خوش‌اخلاق نیستم ولی حواس‌م هست بیخودی نپرم به کسی. مگه تقصیر ماست که این آدم خسته‌ست یا حقوق‌ش کم‌ه یا شغل‌ش رو دوست نداره یا شاید تحصیلات درست و حسابی نداره. دیدی لحن صحبت کردن‌ش رو؟

گفت وای مریمی. تو خیلی حساسی.

گفتم آدم میاد هزینه می‌کنه که ورزش کنه و شاد بشه. از همون دقیقه‌ی اول، زد توی ذوق‌م. حالا فدای سر م. ببینیم چطوری درس میده.

مربی گفت اول چند دور بدوید دور زمین که گرم شید. بعد اومد گفت اینطوری دریبل بزنید. ما هی با دست راست زدیم، بعد با دست چپ زدیم. بعد راه افتادیم طول سالن رو رفتیم. یهو جیغ‌زنان از پشت سر مون اومد که کجا دارید میرید؟

چنان جیغ می‌زد انگار 7 تا بچه رو حین فرار از مدرسه دستگیر کرده!

گفتیم بریم بیرون دیگه نیشخند یاد گرفتیم.

کلا من و این دوست‌م با هم میریم ورزش، تمام مدت می‌خندیم. البته درست هم ورزش می‌کنیم اما خب دلیلی نداره شکل برج زهر مار بشیم.

یه دفعه مربی‌ه عصبانی شد: دیگه یاد گرفتید دیگه؟ تموم شد؟ همه‌ش همین بود؟

از تعجب، دهن‌مون باز مونده بود! هر چی فکر کردم الان چی باید گفت، هیچی به ذهن‌م نیومد. فقط نگاه‌ش کردم خنثی

دل‌تون نخواد تا آخر ش رفت و اومد و از همه ایراد گرفت. دریغ از یک کلمه تشویق. اومدم خونه. مامان گفت کلاس چطور بود؟ گفتم خوش‌م نیومد. مسئول ثبت نام کلا همه چیز رو، روز و ساعت کلاس‌ها رو جابه‌جا اعلام کرده بود. مربی هم یه طوری برخورد می‌کرد انگار با بچه مدرسه‌ای طرف‌ه. فکر کنم باید راجع به خودم یه توضیحی براش بدم و مقادیری گردوخاک لباس‌هاش رو بتکونم! منتظر البته کلا بسکتبال دوست ندارم و کف دست راست‌م، قرمز شده و می‌سوزه!

دوست‌م میگه تا آخر دوره بیا بریم. ولی من واقعا دوست‌ش نداشتم و همه‌ش منتظر بودم تایم کلاس تموم شه. البته می‌تونستم بیام بیرون ولی گفتم یک جلسه رو بمونم حداقل. نیم ساعت هم که زودتر کلاس تشکیل شده بود. عملا فقط 1 ساعت توی سالن بودیم. شاید هم برم اما قول نمیدم دیگه احترام نداشته‌ی مربی رو نگه دارم. بعضیا بی‌شخصیت‌ن انگار. حتما باید یه کم براشون کلاس بذاری تا خودشون رو جمع کنن. به رو شون لبخند بزنی، فکر می‌کنن خبری‌ه لابد!

پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: باشگاه
Share

*احترام بگذارید!

چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*کلاس ادبیات سراغ ندارین بچه‌ها؟ یا حداقل دی‌وی‌دی آموزشی یا کتاب خوب؟ دل‌م شاهنامه‌خوانی میخواد با معنی و توضیح کافی. گلستان و بوستان سعدی. مثنوی معنوی. دل‌م ادبیات میخواد.

چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*امروز روز خوشبویی‌ه انگار خنثی + و +. یه چیزی افتادم. یه همکلاسی داشتم وقتی دبیرستانی بودم. دختر خیلی خوبی بودا. فقط متاسفانه بهداشت براش تعریف‌نشده بود. یعنی شاید فکر می‌کرد مثلا چادر سرش‌ه، دیگه لازم نیست گاهی مانتوی مدرسه‌ش رو بشوره. حالا نیاین بگین همه‌ی چادریا اینطوری نیستن! مگه من گفتم هستن؟ مگه همه‌ی اونایی که چادر نمی‌پوشن، لزوما خیلی بوی عطر و عنبر میدن؟ شک دارین به خودتون؟ گیر ندین خب.

واقعیت این‌ه که از نظر من، چادر همیشه پوشش خاصی بوده و خواهد بود. چون ظاهر یه آدم خیلی مذهبی رو بهت میده. اگه خیلی مذهبی نیستی، اگه به اون چادر اعتقاد نداری، اگه نمی‌تونی وظایف و مسئولیت‌های پوشیدن چادر رو بپذیری، چرا می‌پوشی‌ش؟

شاید همه دروغ بگن اما وقتی یه آدم چادری دروغ میگه، خیلی زشت‌تره. شاید همه خوشبو نباشن اما وقتی یه دختر چادری بوی بدی بده، خیلی زشت‌تره. من نمیگم آدم با عطر، دوش بگیره ولی لازم نیست آدم، بوی بد بده که.

از شانس گند من، این همکلاسی عزیز گیر داده بود نزدیک من و دوست‌م بشینه. یعنی هر ساعت، ماتم داشتم که وای باز این میاد کنار من میشینه. رو م هم نمی‌شد چیزی بهش بگم. چی باید می‌گفتم واقعا؟ نه واقعا آدم چی بگه؟ بگه فلانی برو حموم؟ فلانی لباس‌هات رو بشور. فلانی مام بزن؟ فلانی عطر بخر؟ چی بگه آدم؟

خلاصه روزها گذشت و من دیگه هیچی از درس نمی‌فهمیدم. واقعا هیچی نمی‌شنیدم. همه‌ش بوی گند توی دماغ‌م بود. آخر یه روز ماجرا رو به خاله‌جان گفتم. گفتم دیگه نمی‌تونم تحمل کنم. به نظرت چی کار کنم؟

خاله گفت خیلی قضیه حاد ه انگار. ببین من فقط یه راه به نظرم میاد. انتخاب درست و غلط‌ش با خودت.

گفتم گردن خودم. چی؟ بگو.

گفت شماره‌ی خونه‌شون رو داری؟

گفتم آره. رفتم از روی دفترچه تلفن‌م براش نوشتم دادم دست‌ش.

گفت من یه روز صبح که مدرسه هستین، تلفن می‌زنم با مادر ش صحبت می‌کنم. یه جوری میگم که براش بد نشه. ناراحت نشه یعنی. هرچند احتمالا مادرش هم زیاد حساس نیست. اگه خودش رعایت می‌کرد، نمی‌تونست تحمل کنه دختر ش با اون بوی بد هر روز بیاد و بره.

گفتم نامردی‌ه اما چاره‌ای ندارم.

گفت بابا شماها غلط نکردین همکلاسی این آدم شدین که. توی این دوره زمونه، نرمال‌ه آدم بو بده آخه؟ نه پیر و فرتوت‌ه، نه مریض و زمینگیر. یه دختر جوون 17 ساله‌ست. چه دلیلی داره انقد بو بده؟ اگر هم مریض‌ه و متوجه نیست، خب بره درمان کنه. دکتر رفتن که ننگ و عار نیست.

خلاصه یه روز خاله‌جان تلفن زد و با مادرش صحبت کرد. گفته بود من معاون مدرسه‌م و به دختر تون نگید من تماس گرفتم و فلان. بعد هم کلی تعریف کرده بود که بله. دختر شما خیلی متین و موقر ه. از بهترین شاگردان ماست از نظر اخلاقی. همه دوست‌ش دارن. ولی همکلاسی‌هاش از یه مساله‌ای ناراحت‌ن. رو شون هم نشده به خودش بگن. فکر کردن به غرور ش برمی‌خوره. به من گفتن. کار ما هم همین‌ه. به هر حال باید مسائل بین بچه‌ها رو حل و فصل کنیم. همه‌مون توی این سن و سال بودیم. خلاصه کلی آسمون و ریسمون بافته بود. آخر سر گفته بود لطفا ازش بخواهید به بهداشت شخصی‌ش اهمیت بیشتری بده. ما ایراد نمی‌گیریم اگر کسی عطر استفاده کنه. فقط خیلی تند نباشه. دبیر مرد داریم و غیره.

فردا ش همکلاسی‌م اومد. مشخص بود یه فکری به حال این قضیه کرده. به هر حال چاقی یه دلیل‌ش بود، حمام نرفتن یه دلیل دیگه. نشستن لباساش دلیل بعدی. مام هم اصلا نمی‌دونست چی‌ه.

یه همکلاسی داشتم. خیلی راحت صحبت می‌کرد. یه روز اومد گفت بچه‌ها مامان و بابا م مام خریدن. مال بابا م مشکی‌ه. مال مامان‌م فلان رنگ. طرز استفاده‌ش اینطوری‌ه. کارکرد ش اونطوری‌ه. خیلی تعریف کرد.

اون زمان 100 جور رول اختراع نشده بود و فقط همون مارک مام معروف بود و همه جا داشتن. خلاصه قائله ختم به خیر شد و خیال ما هم راحت. واقعا اگه لطف خاله‌جان و دوست‌م نبود، من الان دیپلم هم نداشتم از شدت عدم تمرکز به خاطر بوی بد!

چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*جمله‌ی بالا رو همه‌مون صد دفعه شنیدیم و معنی‌ رو هم خوب می‌دونیم. ایمان هم به نظر من، معنی‌ش جانمازآب‌کشیدن و رو گرفتن نیست. اگه کسی واقعا به ذات پاک خدا ایمان داشته باشه، توی رفتار ش کاملا مشخص میشه. اینا هیچی اصلا.

من شنیدم قدیما وقتی جنگ می‌شد، مسلمونا لباس فرم نداشتن که. از روی قیافه و ظاهر شون شناخته می‌شدن. هر کس خیلی تمیز بود، معلوم می‌شد مسلمون‌ه. مسلمونا هیچ‌وقت کثیف نبودن. حمام می‌رفتن. مسواک می‌زدن. عطر می‌زدن. لباسای روشن و تمیز می‌پوشیدن. انقد اهمیت میدن به تمیزی که کاملا از بقیه، قابل تشخیص بودن. تازه اینها مال 1000 سال پیش‌ه.

بعد امروز، دقیقا همین امروز، من بیرون بودم. صدای اذان رو که شنیدم، گفتم برم همین مسجد سر راه نماز بخونم، بعد برم خونه. یعنی شکری خوردم که دیگه در عمر م نخواهم خورد! چشم‌ت روز بد نبینه. به محض اینکه پا م رو گذاشتم داخل مسجد، بوی وحشتناکی زد توی صورت‌م که هیچ‌جوری قابل تحمل نبود.

من قبول دارم که مردها زیاد حساس نیستن. گاهی اگه بهشون تذکر ندی، نمی‌دونن باید دوش بگیرن یا لباس‌شون کثیف شده یا جوراب‌شون بو میده یا هرچی. اما زن‌ها دیگه چه توضیحی دارن برای این کثافت و بوی گند؟

اینا شوهر ندارن؟ بچه ندارن؟ کسی توی خانواده‌شون نیست به این بوی گند شون اعتراض کنه؟ واقعا گریه‌م گرفته بود. نفهمیدم چطوری اومدم بیرون فقط. دیگه هم اونجا نمیرم. دفعه‌ی اول و آخر م بود ایشالا.

یکی‌شون رو می‌شناسم. می‌گفت شما همسایه‌ی مسجدین. چرا توی خونه نماز بخونین؟ من همیشه میرم مسجد برای نماز. بعد خیلی ببخشید ولی هر بار من دیدم‌ش، واقعا بو می‌داد. موهاش چرب. سفید، مشکی، زرد، قهوه‌ای، همه رنگی روی سر ش بود. همیشه هم همینطوری بود.

یه بار گفت من هفته‌ای یه بار بیشتر حموم نمیرم. چه خبر ه هر روز برم حموم؟ اسراف میشه توی مصرف آب!

بابا گناه اسراف آب، گردن من! کدوم گناه؟ آدم بوی گند بده ثواب داره یعنی؟ مسلمونی توی سر م بخوره. آدم باش خب! آدما میرن حموم گریه

چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*کسی که برای زیبایی یک زن با او ازدواج می‌کند، مثل کسی‌ست که به خاطر طرح روی جلد، کتابی را می‌خرد!

چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*یه همکار داشتیم. پسر جوونی بود، از من کوچیک‌تر. لاغر و قدبلند و کر کثیف. همیشه مارک لباس زیر ش معلوم بود. دست‌هاش سیاه بود. موهاش آشفته. یه ریختی اصلا. بچه‌ی بدی نبودها اما اصلا تمیز نبود ظاهرش. خونه‌شون توی یه منطقه‌ی شیک غرب تهران بود. وضع مالی‌شون هم خوب بود. همیشه هدفن توی گوش‌ش بود و آهنگ گوش می‌داد. اغلب هم دربست می‌گرفت که راحت برسه شرکت. یعنی وصف‌ش رو می‌شنیدی، می‌گفتی چقد باکلاس‌ه اما امان از وقتی قیافه‌ش رو می‌دیدی. مثلا باید ازش خواهش می‌کردی لطف کنه شلوار ش رو بکشه بالا.

کلا هم زیاد حموم نمی‌رفت. فقط هرازگاهی با اسپری و ادکلن دوش می‌گرفت. همیشه می‌گفت من زیاد لباس نمی‌خرم اما لباس‌هام مارک‌ه. نمی‌تونم هر جا هر لباسی می‌فروشن، بخرم و بپوشم! یعنی لباس خارجی پوشیدن رو واجب می‌دونست اما حمام کردن رو نه.

من سعی می‌کردم اصلا بهش نگاه نکنم. راستش دل‌م به هم می‌خورد از دیدن‌ش. مثلا وقتی سرما می‌خورد، مدام دماغ‌ش رو می‌کشید بالا یا مث بچه‌ها با آستین‌ش بینی‌ش رو پاک می‌کرد! با همون دست‌های سیاه، خوراکی می‌خورد. تازه گاهی میومد کرم می‌خواست از من. خانوم همکار که عملا سر ش جیغ می‌زد که برو عقب وایسا. کرم ندارم من. یه روز هم گفت دارم ولی بهت نمیدم. اگه با اون دستای سیاه بهش دست بزنی، من دیگه حال‌م به هم می‌خوره بخوام بر ش دارم و استفاده کنم ازش.

دفعه‌ی اولی که دیدم اینجوری با اون پسره حرف می‌زنه، خیلی تعجب کردم اما بعدها دیدم هم حق‌ش‌ه، هم اصلا ناراحت نمیشه! می‌خنده حتی. خوش‌ش میاد صدای این خانوم همکار رو دربیاره.

بعد یه روز خانوم همکار بهش گفت فلانی! شب قشنگ برو حموم. این دست‌های کثیف‌ت رو قشنگ بشور با لیف و صابون. یه دست لباس تمیز بپوش. برو سلمونی. این چه قیافه‌ای آخه؟ دوست‌دختر ت حال‌ش به هم نمی‌خوره پیش تو میشینه؟

تا غروب هی بهش می‌گفت امشب حتما برو حموم! اون هم می‌خندید.

اون موقع گفتم چقد زشت! آدم به همکار ش بگه شب حتما برو حموم! ولی الان می‌بینم به بعضیا واقعا باید اینطوری بگی وگرنه از بوی گند، تهوع می‌گیری.

یه چیزی هم هستا. وقتی به یکی اینطوری بگی، بدتر رو ش باز میشه. بعد ممکن‌ه شوخی و جدی، هر چیزی بهت بگه. من هم آدمی نیستم که کلا زیاد به کسی رو بدم. ترجیح میدم همه مقادیری رودرواسی داشته باشن ازم. ولی تا حالا شوخی و جدی قاطی، به 2 نفر گفته‌م که باید برن حموم. هردو شون هم فامیل بودن البته.

ببخشید که رک میگم اما واقعا بو می‌دادن. یعنی اصلا نمی‌تونستم حضور شون رو توی اتاق تحمل کنم. مدام عق می‌زدم. آخر سر به یکی‌شون گفتم فلانی حموم ندارین توی خونه‌تون؟

گفت به خاطر همین هی میری عقب‌تر میشینی؟ خنده

گفتم چی‌ش خنده داره؟ حال‌م داره به هم می‌خوره. خجالت بکش خب. یه ژیلت هم با خودت ببر حتما. تشریف آوردی، این لباسا رو هم نپوش. عجب غلطی کردم. این دفعه خواستم بیام، حتما می‌پرسم حموم رفتی یا نه.

اگه به تو برخورد، به اون برخورد. گفت نمیرم. از آب خوش‌م نمیاد. فعلا که تعطیلات‌ه. حالا هر وقت خواستم برم سر کار، مجبور م برم حموم. اگه به خاطر کار م نبود، حموم که هیچی، مسواک هم نمی‌زدم.

بعد همین آدم رو باید توی خیابون ببینی. با ادکلن دوش می‌گیره. برای خودش مو درست می‌کنه آآآآآآآآآآه. ابرو نقاشی می‌کنه تااااا فرق سر ش. بدون گریم بیرون نمیره اصلا. بعد توی خونه نمیشه کنارش بشینی انقد که کثیف‌ه.

به جان خودم، تمام اینها عین حقیقت‌ه و ذره‌ای اغراق نکردم.

پ.ن: من واقعا آدم خیلی رک و راحتی نیستم اما به هیچ وجه، تحمل بوی بد رو ندارم. اغلب چیزی نمیگم اما سریعا محل رو ترک می‌کنم. توی غار و بیابون که زندگی نمی‌کنیم. مگه یه حموم رفتن، چقد وقت می‌بره؟ یه اسپری مگه چقد قیمت‌ش‌ه؟ مونده‌م این آدمای کثیف کجا زندگی می‌کنن که کسی بهشون اعتراضی نمی‌کنه؟

چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*کلی جلوی همه با هم دعوا کردن. پشت سر هم، همدیگه رو فحش دادن. خانواده‌ی طرف مقابل رو هم بی‌نصیب نذاشتن البته. این به اون می‌گفت سیاه‌سوخته‌ی پشت کوهی. اگه پول‌های من نبود، نمی‌شد ریخت‌ش رو نگاه کرد. تابلو بود اومده تهران فقط به قصد شوهر پیدا کردن. اون به این می‌گفت کچل سگ‌اخلاق.

حالا عقد کرده‌ن. ناگهان زندگی شیرین شده. میان میگن من درباره‌ی اخلاق فلانی اشتباه می‌کردم. شکر خدا اونطوری که می‌گفتم، نبود. خیلی از چیزی که برات تعریف کرده‌م، بهتر ه.

دوست‌م می‌گفت 6 ماه اول، همه خوب‌ن. همه فرشته‌ن. هر وقت زنگ بزنی، برات وقت داره، حوصله داره. هر وقت دعوت‌ش کنی‌، بدوبدو میاد. اخلاق‌ش هم خوب‌ه. سر سفره‌ی پدرزن چرا باید بداخلاق باشه؟ وقتی چیزی ازش نخواستی، دلیلی نداره اوقات‌ش تلخ بشه.

اما وقتی میری سر زندگی‌ت، وقتی همه چیز جدی میشه، اون وقت می‌فهمی اخلاق واقعی‌ش چطوری‌ه. اگه خیلی توی هپروت بوده باشی، حسابی می‌خوره توی ذوق‌ت.

وقتی می‌فهمی یک من ماست، چقدر کره داره که تا آخر برج، چند روز مونده باشه و پول کم بیارین. وقتی اون بخواد پس‌انداز کنه و تو بگی باید فلان چیز رو بخریم. همین الان هم وقتی میریم سفر و به قدر کافی، پول همراه‌مون هست و بچه‌مون ساکت و آروم‌ه، زندگی شیرین‌ه. اما این فقط 3-2 روز ه. زندگی واقعی، این اداها نیست مریمی.

سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*

سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*خیلی غمگین‌م. بعضی وقتا با یه جفت گوشواره حس‌م بهتر میشه. ولی اصلا دست و دل‌م به این چیزا نمیره. آدم خیلی مومن و معنوی‌ای هم نیستم. چه‌م شده؟

سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: o-:
Share

*می‌گفت امام حسین به کسی مدیون نمی‌مونه. براش یه کاری انجام بدین، امکان نداره براتون جبران نکنه.

سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*گاهی به اینجا سرمی‌زنم...

دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*یکی شماره موبایل‌م رو می‌خواست اما یادم نمیاد کی بود؟ نیشخند

دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*قدبلند و درشت‌اندام بود تقریبا. بهش نمیومد اما صدای لطیفی داشت. زن خوبی بود. انرژی‌ش خیلی مثبت بود.

گفت ما 10 سال با هم زندگی کردیم. من دوست‌ش داشتم. بهش اعتماد داشتم. زندگی‌مون خوب بود. یه پسربچه هم داشتیم. اون زمان خیلی کوچولو بود.

بعد نمی‌دونم چطور شد. شوهرم معتاد شد. توهم داشت. یهو فریاد می‌زد اون مرد کی بود یواشکی رفت توی اتاق؟ تو اینها رو میاری توی خونه.

بهش می‌گفتم جز من و تو و این بچه، کسی اینجا نیست. چی داری میگی؟

باهام دعوا می‌کرد. تا می‌شد، من رو می‌زد. تمام تن‌م رو سیاه و کبود کرده بود. آدم وقتی معتاد میشه، دیگه اون آدم سابق نیست. دیگه نمی‌تونی دوست‌ش داشته باشی. زندگی‌م رو به باد داد. پول‌های من رو هم به باد داد حتی. من خیاط‌م. درآمد م زیاد نیست اما به هر حال زحمت می‌کشیدم براش.

دیگه نتونستم تحمل کنم. رفتم درخواست طلاق دادم. گفتن ثابت کن شوهرت معتاد ه و ثابت کن نمیشه باهاش زندگی کنی. نتونستم ثابت کنم. بهم گفتن معتاد هم که باشه، میشه باهاش زندگی کرد. معتاد، بیمار ه. آدم باید با بیماری شوهر ش بسازه اما تو ناسازگاری. بیخودی میخوای جدا شی.

رفتم پزشکی قانونی. کبودی‌های تن‌م رو نشون دادم. تونستم طلاق بگیرم. البته مهریه‌م رو بخشیدم. عملا چیزی نمونده بود که بخواد بهم مهریه بده. یه مبلغی هم من دستی بهش دادم. که فقط از شر ش راحت شم. ولی بچه‌م رو بهم ندادن. گفتن بچه مال پدر یا جد پدری‌ه.

من خیلی ناراحت شدم خب. ولی می‌دونی؟ درآمد من اونقدری نیست که بتونم یه بچه رو بزرگ کنم. اونها هم به هر حال، پدربزرگ و مادربزرگ‌ش‌ن. چشم‌شون کور. از نوه‌شون نگه‌داری کنن. بچه‌ی خودشون رو که جمع‌‌وجور نکردن.

به هر حال اون پسر، بچه‌ی من‌ه. یه روزی برمی‌گرده پیش‌م. این، امیدوارم می‌کنه. ولی می‌دونی؟ اون سال برای من خیلی سال بدی بود. خیلی سخت بود. چند ماه قبل از طلاق‌م، پدر م فوت شد. بعد طلاق. از دست دادن زندگی و بچه‌م. بعد یک ماه و نیم هم مادر م فوت شد. خواهر و برادر دارم اما آدمی نیستم که دست‌م رو جلوی کسی دراز کنم. گاهی بهم سر می‌زنن اما زندگی خودشون رو دارن.

تو مث خواهر کوچیکتر منی. اجازه بده یه نصیحتی بهت بکنم:

هیچ‌وقت بدون شرط، فقط با مهریه، راضی نشو ازدواج کنی. حتی اگه طرف مقابل‌ت رو خیلی می‌شناختی. حتی اگه عاشق‌ش بودی. حتی اگه خیلی بهش اعتماد داشتی.

آدم از فردا ش خبر نداره. من به خواب هم نمی‌دیدم یه روزی به خاطر اعتیاد، از شوهرم جدا شم. اگه مردی برات یه مهریه‌ی سنگین هم گذاشت، قبول نکن. همه‌ش دروغ‌ه. یک سکه هم نمیدن این مردها، چه برسه به 1000 سکه یا بیشتر. حتی اگر هم بدن، برات آرامش نمیشه. برات خوشبختی نمیشه. شخصیت نمیشه.

من خیلی به شخصیت‌م توهین شد. چون موقع ازدواج، اصلا فکر نکردم. خوشحال شدم که طرف‌م انقد بهم علاقه داره که فلان قدر سکه، مهر م کرده. اما آخر ش چی شد؟ هیچی. خیلی اذیت شم. کتک خوردم. برای نجات زندگی‌م مجبور شدم کلی تحقیر شم.

اگه مردی تو رو دوست داشته باشه، انسان به حساب‌ت میاره. برات حقوق یه انسان رو قائل میشه. اگه این کار رو نکرد، بدون مرد قابل اعتمادی نیست. گول زبون‌شون رو هم نخوری. مردها خوب بلدن چطور ما زن‌ها رو بلانسبت، خر کنن. منطقی برخورد کن. سکه و مهریه، تضمین هیچی نیست. نبوده و نیست و نخواهد بود. من اگر حق طلاق داشتم، همون بار اولی که بهم تهمت زد و رو م دست بلند کرد، مث یه انسان می‌رفتم سراغ زندگی خودم. به شخصیت خودم احترام میذاشتم و یه معتاد رو تحمل نمی‌کردم.

آدم از فردای خودش خبر نداره. دل‌ت رو به مهریه خوش نکن. ببین چقدر دارم تاکید می‌کنم. تو مث خواهر منی. اول از همه، خودت برای خودت احترام قائل شو. مردی که قبول نمی‌کنه، ارزش یک روز زندگی با تو رو نداره. بره به جهنم.

اشک‌هاش رو پاک کرد و ایستگاه بعد از قطار مترو پیاده شد.

دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*یکی از فامیلامون، یه کاسکو داره که یه چند کلمه‌ای حرف می‌زنه. چند وقت پیش که رفته بودیم خونه‌شون، رفته بودم این کاسکو رو ببینم که چه جوری حرف می‌زنه. هرچی صبر کردیم، هیچی نمی‌گفت. بعد فامیل‌مون گفت بهش کار نداشته باشیم و با هم حرف بزنیم و به اون بی‌محلی کنیم تا حسودی‌ش بشه و حرف بزنه.

داشتم فکر می‌کردم یه آدمایی تو جامعه هستن که دقیقا همین‌طور ن یعنی اگه زیاد بهشون محل بذاری، خودشون رو لوس می‌کنن و گند می‌زنن به هیکل‌ت. منظور اینکه باید یه یه سری آدما محل نذاری تا کارشون رو درست انجام بدن.

دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*این پست ادمین، من رو یاد اخبار 20:30 چند هفته پیش انداخت. کامران نجف‌زاده، کارنامه‌ی کنکور یه بنده خدایی رو نشون داد که تمام درصد هاش یا صفر بود یا منفی. بعد قبول هم شده بود! نمی‌دونم خنده داره یا گریه دقیقا؟!

پ.ن: فلسفه‌ی ایرانی‌ها

دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*یه وخت آدم هرچی زور می‌زنه، معنی یه کاریو ملتفت نمیشه. مثلن اینکه خیلی از این وبلاگا واسه قسمت آمار وبلاگ‌شون رمز میذارن!

دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*معجزه خود تویی، وقتی من صدایت می‌کنم و تو پاسخ‌م می‌دهی ای از رگ گردن به من، نزدیک‌تر!

دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*تی‌وی عزاداری و نوحه‌خوانی و سین.ه‌زنی کرمانی‌ها و زنجانی‌ها رو نشون می‌داد. همه خیلی ساده بودن. هم لباساشون، هم فرم مو و مدل سر و ریش‌شون. خیلی خیلی معمولی. تا چشم کار می‌کرد، جمعیت سیاه‌پوش رو می‌دیدی. همه با هم سین.ه می‌زدن و می‌خوندن. اون همه آدم با هم...

بعد اینجا، توی یه وجب خیابون، 2 بار دعوا شد بین هیات‌ها. جای دیگه، زن‌ها همدیگه رو هل می‌دادن به دلایل نامعلوم. بعضی پسرها از ماه‌ها قبل کلی خرج هورمون و مکمل و باشگاه کرده بودن برای چنین روزی. که لباسای چسبون بپوشن و موهاشون رو فلان مدل درست کنن و توی چشم باشن. بعضی دخترا کلی خرج رنگ و مش کرده بودن برای عاشورا. انگار عروسی پدر شون بود. هفت قلم آرایش کرده بودن و با پاشنه‌های بلند و گوشواره‌های بزرگ توی خیابون قر می‌دادن و راه می‌رفتن.

این آدم‌ها بودن.. اما اقلیت بودن.. تعداد شون خیلی کم نبود اما اکثریت هم نبودن. من آدم خیلی مومنی نیستم اما وقتی میخوام جایی برم، فکر می‌کنم الان چی بپوشم که مناسب باشه؟ از ظهر مدام از خودم می‌پرسم اگه یادبود عزیز خودشون هم بود این ریختی میومدن واقعا؟

یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*شما چقدر می‌ارزید؟

کامنت‌هاش

پست‌های مرتبط: جواب کامنت خصوصی جنابعالی

اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر

نکاتی درباره‌ی مهریه

شروط ضمن عقد به جای مهریه‌های سنگین

میزان مهریه

درباره‌ی پرداخت مهریه

خب نکنن. به جهنم!

اگه من، مرد بودم!

شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*اینجا خنثی

ضمن عرض پوزش از نویسنده‌ی محترم‌ش، لینک دادن به این مطلب، اصلا جنبه‌ی تاییدی نداره. متاسفانه این ابداع‌ها از ما زن‌ها در اومده و به نظر م اصلا هم قشنگ نیست. چند نسل بعد از ما ممکن‌ه همین کارا بشه جزئی ثابت از عزاداری محرم!

تیرهایی که بر پیکر حسین (ع) می‌نشیند

شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*این را که "روز حسین فنا ناپذیر است" مارتین ایروینگ، مورخ آمریکایی گفته است. گفتم برای کسانی که حتما باید یک آدم فرنگی حرفی بزند تا بخوانند آن را.

شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*مرد در ادبیات پارسی، معنای جنسیتی نداره. به معنی انسان به کار میره. مثل "سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز".. یا "تا مرد سخن نگفته باشد / عیب و هنر ش نهفته باشد"..

واقعا هم همینطور ه. نمیشه از روی تیپ و ظاهر کسی، درباره‌ی شخصیت‌ش قضاوت کرد. خیلی پیش میاد که یه آدمی، مثلا عصبی‌مزاج و بداخلاق به نظر بیاد اما وقتی باهات حرف می‌زنه، می‌فهمی اتفاقا خیلی هم آروم و مهربون‌ه.

یادم‌ه تا همین چند سال پیش، مردها نمی‌ایستادن با زن مردم بحث کنن. هیچ مردی با زن، دعوا نمی‌کرد. دیگه اگه خیلی بی‌ادب بودن، می‌گفتن برو بگو مرد ت بیاد. یا می‌گفتن من با زن جماعت، بحث نمی‌کنم. واقعا هم کار خوبی می‌کردن. وقتی کسی می‌دونه نمی‌تونه خودش رو کنترل کنه و وسط بحث، یهو حرف زشتی از دهن‌ش می‌پره، همون بهتر که کلا بحث رو شروع نکرده، تموم کنه. این خودش یعنی مردونگی. منتها در ابعاد محدودتر ش.

مردونگی به اخلاق‌ه، کسی با 2 تا هورمون و 4 تا کروموزوم و مقادیری ابزار و ادوات! مرد نمیشه. برای مرد بودن، باید ذات‌ت درست باشه. ژ‌ن‌ت درست باشه. باید تربیت خانوادگی داشته باشی. سر سفره‌ی پدر و مادر، بزرگ شده باشی.

برای مرد بودن، باید گاهی فکر کنی. بفهمی با کی نباید نشست‌وبرخاست کنی. مردونگی، بددهنی و صدای کلفت نیست. توهین و آزار کلامی نیست.

مرد بودن این نیست که نصف شب از یه جا اینترنت گیر بیاری و برای دختر مردم پیغام بذاری و هر چی خودت لایق‌ش هستی رو به شخصیت دیگران سنجاق کنی. مرد بودن این نیست که بیای اینجا خواهر و مادر ت رو صدا بزنی و دل‌ت ضعف بره از خوشی، فکر کنی الان خیلی هنر کردی.

من و دوستام، همونا که دارودسته خطاب‌شون می‌کنی، توی خانواده‌مون بزرگ شدیم. پدر و مادر بالا سرمون بودن. مث همه‌ی آدما با هم بحث‌مون میشه اما هر چی به ذهن‌مون میاد رو نمی‌دوزیم به شخصیت همدیگه رو. سر حرفامون بحث می‌کنیم، سر رفتارهامون، سر عقایدمون، اما شخصیت هم رو لجن‌مال نمی‌کنیم. چون زیر بته عمل نیومدیم. بزرگ‌تر داشتیم. توی طویله بار نیومدیم. با آدما نشست‌وبرخاست کردیم. رفتار متمدنانه رو بلدیم.

جایی که ما بزرگ شدیم، حتی به سلیقه‌ی بچه‌ها هم احترام میذارن. اینجا کسی چیزی رو که دوست نداری، به خورد ت نمیده. مجبور نیستی لباسی رو که دوست نداری، بپوشی. می‌تونی رشته‌ی مورد علاقه‌ت رو انتخاب کنی و طبق سلیقه‌ی خودت زندگی کنی. طبق نظر خودت، همسر انتخاب کنی. غار و بیابون نیست که یه نفر رو ببندن به ریش‌ت، نظر ت رو هم نپرسن. اینجا ازدواج، یک امر شخصی‌ه و تا از کسی درباره‌ش نظر نخواهی، اظهار نظری نمی‌شنوی. اینجا ازدواج، آش کشک خاله نیست. یک انتخاب‌ه. تا حالا این کلمه‌ها به گوش‌ت خورده؟

اینجا سلیقه‌ی آدما محترم‌ه. من می‌تونم از فلان کس خوش‌م نیاد و بابت‌ش تیربارون‌م نمی‌کنن. فلانی می‌تونه از قیافه‌ی من خوش‌ش نیاد و من یقه‌ش رو نمی‌گیرم که چرا. اینجا کسی به عقاید مذهبی دیگران توهین نمی‌کنه. اگه این کار رو بکنه، همه بد بهش نگاه می‌کنن. میگن این دیگه از کجا اومده؟! اینجا کسی چادر به کمر ش نمی‌بنده. چادر پوشیدن رو ندیدی تا حالا؟ الان باید برات توضیح بدم پوشش هم سلیقه‌ای‌‌ه؟ چادر پوشیدن برخاسته از اعتقاد مذهبی بعضی آدماست. مث نماز خوندن. مث عزاداری برای امام حسین. مختص مسلمون‌ها هم نیست. چی‌ش مسخره‌ست؟ 

شما از دل آدما خبر داری؟ اصلا اشکالی داره کسی بره هیات و دعا کنه برای یک ازدواج خوب؟ شما به درگاه کی دعا می‌کنی جز خدا؟ خدا گفته آدم جای هیات رفتن بشینه سرک بکشه توی زندگی مردم و بعد همه چیز رو به سخره بگیره؟

من دور نمیفتم وبلاگایی رو که دوست ندارم، بخونم. دلیلی هم نمی‌بینم کسی بیاد اینجا رو بخونه درحالی‌که نوشته‌های من رو دوست نداره. تو وقتی خودت به سلیقه‌ی خودت احترام نمیذاری، چی میشه بهت گفت؟

دنیای مجازی خیلیا رو وسوسه می‌کنه. اینجا می‌تونی آدمی بشی که هرگز نتونستی باشی. معنی‌ش این نیست که اینجا همه نقاب دارن و دروغ میگن اما هستن اینجور آدما به هر حال. همینطور که توی دنیای واقعی هم، همه مث همدیگه نیستن. همه راستگو و درستکار نیستن.

بحث کردن و اظهار نظر، مال جوامع متمدن‌ه. مال انسان‌هاست. اینجا جنگل نیست که هر کس زور ش رسید، بقیه مجبور باشن طبق نظر اون رفتار کنن. بحث کردن و اظهار نظر، مال آدمای سالم‌ه. یه بیمار اعصاب و روان، بحث و نظر و سلیقه نمی‌فهمه. فقط خودش رو تکرار می‌کنه مدام. بهش نزدیک شم، بعید نیست حمله هم بکنه بهم. باید بذارم خودش رو نشون بده تا بتونم بیماری‌ش رو تشخیص بدم. و دقیقا همین‌جور با تو برخورد کردم. گذاشتم حسابی خودت رو نشون بدی.

نمی‌دونم کجا بزرگ شدی که وقتی 2 تا بازیگر آرایش‌کرده می‌بینی، حال‌ت خراب میشه! اما مشخص‌ه زندگی خوبی نداشتی و نداری. تربیت خوبی نداشتی. اهل فکر کردن هم نیستی. بعضی سرگذشت‌ها خیلی تاسف‌بار ن. شاید تو هم می‌تونستی آدم خوشبختی بشی. ولی چی شدی؟

یه آدمی که معلوم نیست نصف شب، نت از کجا میاره میشینه به خودافشاگری! فکر نکن اگه توی خیال‌ت، اینترن جراحی باشی و قسم پزشکی خورده باشی، برای دیگران آدم متشخصی میشی. هیچ‌کس با تحصیلات آکادمیک، آدم نمیشه. سواد و مدرک داشتن یک چیز ه، شعور داشتن یک چیز دیگه. حالا دوست داری دروغ بگی، خب بگو. اما توقع نداشته باش کسی حرف‌ت رو باور کنه. از ادبیات‌ت مشخص‌ه سطح تربیت خانوادگی‌ت در چه حد بوده.

آقای جراح! آقای مودب! آقای تحصیل‌کرده! آقای متمدن! ذهن بیمار شما نیاز به درمان حرفه‌ای داره. شک نکن. منتها ظاهرا به جای هر اقدامی برای درمان، 33 تا النگو انداختی به دست‌ت، نشستی به ایش و فیش کردن و حرفای خاله‌زنکی. جدیدا به واق واق کردن هم افتادی متاسفانه.

من اگه بخوام اون الفاظ رو تکرار کنم و آخرش بگم خودتی! خودتی! پس چه فرقی با تو دارم؟ این همه برات وقت گذاشتم که بدونی همه دشمن‌ت نیستن. انقد به دیگران حمله نکن. بیا شهر. برو پیش یه متخصص اعصاب و روان. بگو من وضع زندگی‌م این بوده. حال‌م خوب نیست. کمک میخوام.

یه کم زمان می‌بره اما حتما حال‌ت نرمال‌تر میشه. من چند تا کامنت‌ت رو تایید نکردم که بیش از این آبرو ت نره. اینا رو هم تایید کردم، شاید یه کم آروم شی. اگه دوست داری خیلی دیده بشی، برو یه وبلاگ بزن و برای خودت دارودسته درست کن. این کار هم ممکن‌ه حال‌ت رو بهتر کنه. اینجا کسی منتظر تو نیست. کسی از تو خوش‌ش نمیاد چون رفتار ت خوب نیست. شاید اگه طور دیگه‌ای صحبت کنی، بقیه هم حس دیگه‌ای بهت داشته باشن.

اما من بد م نمیاد ازت. خوش‌م هم نمیاد. یاد گرفته‌م زیاد حساس نباشم به نظر دیگران. دوست داشتی بیا، دوست نداشتی نیا. ولی خوشحال میشم در جریان درمان، بهت کمک کنم. با کامنت دادن من رو ناراحت نمی‌کنی. انقد نازک‌نارنجی نیستم که از حرفای یه بیمار، روز م خراب شه. اتفاقا برعکس. اگه یه روز کامنت ندی نگران‌ت میشم. فکر می‌کنم نکنه از دانشکده‌ی پزشکی اخراج‌ت کرده باشن ((:

شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
Share

*محرم که میشه حال و هوای همه چیز عوض میشه. چه اونی که معتقد ه چه اونی هم که معتقد نیست. اصلا  صدای دسته های عزاداری قلب آدم رو یه جوری می‌کنه. این صدای یا حسین و یا ابوالفضل قلب‌ت رو از جا می‌کنه. حس می‌کنی یه آدم دیگه‌ای شدی. خیلی چیزا برات معنی پیدا می‌کنن.. اما توی همین حال و ‌هوا یه چیزایی هم توی خیابون می‌بینی که دل‌ت میگیره.

آخه آدم نمی‌تونه سر در بیاره چطوری یه عده به خودشون اجازه میدن برای عزاداری امام حسین، شیک‌ترین مانتو و پالتو و پوتین و شال رو بپوشن و یه خروار آرایش کنن و موهای تازه‌رنگ‌شده‌شون رو بندازن بیرون. البته اتو کشیده یا موس‌زده که فر ش خوشگل باشه. بعد بیان دسته تماشا کنن. راستی یادم رفت یه دوش هم با ادکلن گرفتن. والله آدم یادم قوم بنی‌امیه میفته. مگه شماها دارین به مجلس جشن و سرور میرین؟

آدم عزاداری یه ‌دم معمولی میره، به احترام صاحب عزا آرایش نمی‌کنه، تیپ جلف هم نمیزنه. والله به پیر، به پیغمبر، امام حسین همچین عزاداری رو نمیخواد. نمی‌دونم چی فکر می‌کنن دختر پسرایی که جلف‌بازیاشون رو تو عزای سیدالشهدا هم یادشون نمیره. بعضی پسرا توی دسته دارن سینه می‌زنن اما چشماشون همه جا کار میکنه. بعضیا هم یواشکی با موبایلاشون از دخترا عکس و فیلم میگیرن و البته هر سال دریغ از پارسال. چرا شرم و حیا کیمیا شده؟

جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*پخش مستقیم

جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*گفت چرا رفتی اون مسجد دور؟ توی خیابون خودتون که مسجد هست!

گفتم خب هست ولی خیلی کوچیک‌ه. در واقع یک اتاق بزرگ‌ه که دو قسمت‌ش کردن. اکثرا هم پیرها میرن اونجا. نمیذارن ذره‌ای هوا از در و پنجره بیاد داخل. میگن سرما می‌خوریم. بوی عطر و ادکلن هم که نمیدن. من هم خیلی به این چیزا حساس‌م. تازه کاش فقط همین بود. سخنران‌شون خیلی بی‌سواد ه. اگر هم سواد داره، سخنرانی بلد نیست. مردم رو جذب نمی‌کنه. اونها هم یه ریز با هم حرف می‌زنن. صدای سخنران بین همهمه‌ی جمعیت گم میشه. 2 تا خواهر بی‌نزاکت هم هستن اونجا که داوطلبانه وظیفه‌ی برقراری نظم و انجام کارها رو قبول کردن اما همه‌ش دعوا می‌کنن با مردم. مثلا طرف سن مادربزرگ‌شون رو داره. اینها سر ش نق می‌زنن که چرا پا ت رو دراز کردی؟ درک نمی‌کنن طرف پیر ه و پادرد و کمردرد داره. چه کاری‌ه؟ یه کم دورتر میرم اما این حواشی حذف میشن دیگه. حالا یه چیز بانمک بگم...

گفت بگو.

گفتم آقای سخنران که بعد از نماز، احکام میگه 3-2 روز زوم کرده بود روی خمس. هی می‌گفت مردم! هدیه خمس نداره به فتوای اکثر مراجع. ارثیه هم همینطور. مهریه هم همینطور. شما که زحمت می‌کشید برای روزی حلال، برای کارهای نیک، برای زیارت رفتن، چرا می‌ترسید برید درباره‌ی خمس مشورت کنید؟ به خدا مال‌تون کم نمیشه. بابرکت میشه. وسط سخنرانی، 2 تا خانم، خیلی جدی، سر گونی لپه رو می‌گیرن میارن وسط. می‌ریزنتوی توی یه سینی خیلی بزرگ. بعد هم بشقاب بشقاب میدن دست هر کس که میخواد کمک کنه. هم لپه پاک می‌کنی، هم ارشاد میشی حسابی نیشخند فکر بدی هم نیست. خیلیا دوست دارن کمک کنن اما جایی رو ندارن. این بهترین کار ه.

گفت مریمی مطمئنی اینا برای غذاهای هیات‌ه؟

گفتم آره ولی من نمی‌دونم قرار ه مثلا ظهر عاشورا یهو خیلی قیمه بپزن یا اینکه هر شب شام میدن. من هیچ‌وقت تا 9-8 شب نمونده‌م راستش.

گفت نه. آخه حبوبات پاک‌شده کیلویی 300-200 تومن گرون‌تر ه. نکنه از مردم کار می‌کشن می‌برن می‌فروشن؟ نکنه حبوبات خونه‌ی خودشون رو میارن؟

گفتم چطور چنین فکری به ذهن‌ت رسید؟ واقعا مونده‌م با این همه بدبینی چطور زنده‌ای اصلا؟ خنثی

جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*دوست‌م گفت ما همیشه پنج‌شنبه‌ها بعدازظهر میریم کلاس تفسیر. بیا یه بار بریم. شاید همونی بود که میخوای. رفتیم. از شانس من استاد همیشگی نیومد. یه خانوم دیگه اومد. مرثیه‌خوانی داشت و سخنرانی.

حسینیه‌ی خیلی بزرگ و تمیزی بود. خادمین‌ش هم همه کاملا حرفه‌ای. از دم در تا توی مجلس، با فاصله ایستاده بودن. با خوشرویی سلام می‌کردن و راه رو نشون می‌دادن. به هر کس هم یه کیسه می‌دادن براش کفش - جنس‌ش مثل گونی برنج بود مثلا ولی تمیز بود خیلی - توی سالن اصلی، فرش بود همه جا. بخاری و اسپیکرهای بزرگ. بعضی جاها روی فرش، نوارهای سفیدرنگ انداخته بودن. گفتن روی نوارها کسی ننشینه تا رفت‌وآمد خادمین راحت باشه. همه چادر پوشیده بودن. اون وسط داشتم به دوست‌م لعنت می‌فرستادم که اغفال‌م کرد گفت همه تیپ آدمی میان و تابلو نیستی. اگه توی اون جمعیت، آدم با پالتو و شال قهوه‌ای تابلو نیست، چی‌ه پس؟ آخ

همه مرتب نشستن. سخنران وارد شد. همه به احترام‌ش ایستادن و تا وقتی ننشست، همون‌طور ایستاده بودن. واقعا نظم و ادب‌شون، کم‌نظیر که نه، اصلا بی‌نظیر بود.

یکی از خادمین قرآن خوند. معنی‌ش رو خوند. تذکر داد کسی عکس‌برداری و فیلم‌برداری نکنه. صدا هم ضبط نکنین. آخر مجلس هم اومد دعا خوند و تکرار کرد که اگر چیزی ضبط کردین، حتما فایل‌ش رو پاک کنین. مطمئنا کسی فیلم نمی‌گرفت. ولی شاید سابقه داشتن توی ضبط کردن صدا که تاکید می‌کردن.

سخنران با مرثیه‌خوانی شروع کرد. جماعت چنان هماهنگ بودن که دهن آدم باز می‌موند از تعجب. خیلی جدی، بدون اینکه به هم نگاه کنن یا رو شون نشه، همه سی.نه می‌زدن و بلندبلند می‌خوندن یک‌صدا. هیچ‌کس عقب و جلو نمی‌خوند. واقعا هماهنگ بودن. آدم تعجب می‌کرد.

بعد سخنرانی شروع شد. همه با دقت یادداشت برمی‌داشتن. بعد روضه‌ی حضرت قاسم رو خوندن. دوست‌م گفت خیلی جالب‌ه که از کتاب مقتل شوشتری می‌خوندن و از خودشون چیزی نمی‌گفتن.

همه چیز عالی بود. فقط اینکه اواخر مجلس، انقدر بعضی دخترها جییییییییغ می‌زدن و فریاد می‌کشیدن و خودشون رو می‌زدن، واقعا صدای سخنران رو نمی‌شنیدیم با اینکه خیلی جلو نشسته بودیم. یعنی صدا شون از صدای سخنران که میکروفون داشت، بلندتر بود!

عجیب‌تر اینکه هنوز اولین جمله‌ی روضه‌ی حضرت قاسم رو نگفته بود که اینها شروع کردن به گریه کردن. یعنی بندگان خدا انقدر دل‌شون پر بود که بدون روضه اونطوری شیون و زاری می‌کردن. آدم نمی‌تونه نهی‌شون کنه ولی دیگه اینجور فریاد زدن هم قشنگ نیست. مخصوصا که تو هنوز هیچی نشنیدی.

بعد که اومدیم بیرون، دوست‌م هم شاکی بود که این کناردستی‌م انقد فریاد زد من نصف‌ش رو نشنیدم. تازه خود دوست‌م هم از همون اول چادر ش رو کشید روی صورت‌ش و شروع کرد گریه کردن. والا من کلا دل‌م سنگ‌ه ولی از گریه‌ی جمعیت اشک‌م دراومد. برای خودم هم متاسف شدم که هیچی نمی‌فهمم. حتما بقیه می‌فهمیدن که اونطوری زاری می‌کردن.

یه قسمت از سخنرانی بود که اومدم اون روز بگم اصلا:

داود رقی گوید: به کسی پول قرض دادم. بعد پشیمان شدم. ترسیدم در پرداخت  پول من تاخیر کند. خدمت امام صادق علیه السلام رفتم. دل‌نگرانی خود را برای آن حضرت بیان کردم. امام علیه السلام فرمودند:

وقتی از مکه عبور می‌کنی، به نیابت از عبدالمطلب یک دور طواف کن دو رکعت نماز  بخوان. بعد به نیابت از از ابوطالب و بعد به نیابت از عبدالله - پدر پیامبر - و بعد آمنه، مادر پیامبر و بعد فاطمه بنت اسد - مادر امیرالمومنین - از جانب هر یک طواف کن و دو رکعت نماز بخوان. سپس از خدا بخواه که مال‌ت را به تو برگرداند.

یه مکه رفتم. هر چه امام گفته بود، با حوصله انجام دادم. کار م تمام شد. از باب‌الصفا خارج شدم. ناگهان بدهکار م را دیدم که آنجا ایستاده. تا من را دید، گفت: بیا پیش من تا پول‌ت را پرداخت کنم.

سخنران می‌گفت این سری از اسرار هست و دونستن‌ش روزی هر کسی نمیشه.

فکر کردم ما که به کعبه نزدیک نیستیم بتونیم راحت بریم و طواف کنیم. مهم نیت‌ه. می‌تونیم همون نمازها رو بخونیم و حل مشکل‌مون رو از خدا بخوایم. ان‌شا‌ءالله خدا حاجت همه رو بده به خیر و نیکی. نمازها رو خوندین، من رو هم دعا کنین. بدجوری غمگین‌م. مرسی لبخند

پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*شارژ نت خیلی زود تموم میشه توی خونه‌ی ما. هم من استفاده می‌کنم، هم سیستر، هم خان‌داداش. باز من که خوب‌م. خان‌داداش و سیستر همه‌ش توی صورت‌کتاب‌ن یا فایل دانلود می‌کنن.

بعد این وسط دوست‌م تلفن زده که مریمی میری سایت فلان، فلان چیز رو برام دانلود کنی؟ سخنرانی‌ه و خوب‌ه و اینها. گفتم میرم ببینم پیدا ش می‌کنم؟! الان رفتم پیدا ش کنم. یه آرشیو عریض و طویل‌ه با فایل‌های سنگین. تازه میگه فلش هم ندارم. برام بزن روی دی‌وی‌دی.

نمیخوام دل‌ش رو بشکنم اما این همه فایل رو واقعا دانلود کنم؟ خب برو کتاب‌ش رو بخر. بشین سخنرانی‌ش رو گوش کن. نت نامحدود ندارم من که. این همه دانلود با این سرعت‌های فضایی؟افسوس

پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*دقیق یادم نیست. فکر کنم 6-7 سال پیش بود. شب ِتاسوعا بود. رفته بودیم مسجد - قبل‌ش این رو بگم که من آدمی هستم که با روضه زیاد گریه‌م نمیاد. به قول یکی از بس قلب‌ت سیا ست - می‌دونید که شب تاسوعا روضه‌ی حضرت عباس رو می‌خونن. بعد یادم‌ه قبلا شنیده بودم هر جا روضه‌ی حضرت عباس بخونن، امام زمان اونجا حضور داره.

اون شب حال عجیبی داشتم. فکر کنم قشنگ 3 - 4ساعت مدام اشک ریختم. اصلا بند نمیومد. بعد همه‌ش پیش خودم می‌گفتم الان امام زمان اینجا ست و اشکام بیشتر می‌شدن. آخرای مجلس یه پسر بچه‌ی 4-5ساله که داشت اون وسط بازی می‌کرد، پرید تو بغل مامان‌ش و مثل ابر بهاری گریه می‌کرد. دیگه انقدر بی‌تابی کرد که مامان‌ش بلند شد رفت.

فردا شب‌ش مامان ِ پسر بچه به مامان‌م گفت دیشب امین گریه‌ش بند نمیومد. هی بهش می‌گفتم مامان جان چرا تو اینجوری می‌کنی؟ جایی‌ت درد می‌کنه؟ چی شده؟ بعد پسر بچه گفته تو اون  آقاهه رو ندیدی؟ مامان‌ش گفته کدوم آقا؟ گفته همون آقا که لباس سبز تن‌ش بود و من رو صدا کرد (جزئیات زیاد یادم نیست) بعد آخر مامان‌ش گفته از بس این روضه‌ها رو گوش داده بچه‌م خیالاتی شده..

اما من همون موقع حس کردم این بچه نه دروغ میگه نه خیالاتی شده. اون شب، شب غریبی بود. آرزو دارم یه بار مثل اون شب دلم زیر و رو بشه. تو این سال‌ها حتی واسه مرگ مادربزرگ‌م اونجور گریه نکردم و تا حالا هر چی به دست آوردم، یه ندایی تو قلب‌م میگه از گریه‌های اون شبِ تاسوعاست..

حضرت عباس (ع) عجیب مشگل‌گشاست..

پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*عکس العمل دامادها وقتی عشق‌شان را در لباس عروس می‌بینند

چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*والا هرچی آدم کم‌درآمد و فقیر به عمر م دیدم، خیلی چشم و دل سیر و باشخصیت بودن. اما امان از این آدم‌های سیر. چنان واسه نذری صف وایمیسن و همدیگه رو هل میدن و حرص می‌زنن که انگار یه هفته‌ست هیچی نخوردن. من نمی‌دونم اگه قحطی میومد، می‌خواستن چه کار کنن.

امشب دوست‌م ازم خواست توی مسجد یه شکلاتی چیزی ببرم براش پخش کنم. با اینکه کلا روی این کارها رو ندارم، قبول کردم - من خیلی خجالتی‌م. برعکس چیزی که همه‌تون تصور می‌کنید اصلا روی خیلی از کارای معمولی رو ندارم. چه برسه به اینکه بخوام مثلا پررو باشم - رفتم یه بسته شکلات خریدم و بردم مسجد.

خیلی شلوغ بود. حس کردم کم میاد شکلات‌ها. صبر کردم نماز تموم شد و یه عده رفتن. همیشه موقع سخنرانی، چای پخش می‌کردن. امشب خیلی زود چای آوردن. هنوز مردم در تکاپو بودن. بلند شدم شکلات‌ها رو همراه چای تعارف کنم.

چشم‌تون روز بد نبینه. چه کردن این زن‌های پیر. خوب‌ه همه‌شون قند و چربی و فشار خون دارن. فقط بعضیاشون باشخصیت بودن و یکی برمی‌داشتن. اکثرا مشت‌مشت برمی‌داشتن. گفتم خانوما یه‌دونه بردارین به همه برسه. ولی کو گوش شنوا؟

یکی می‌گفت برای مریض میخوام! انگار دست من شفاست مثلا! یکی می‌گفت برای عروس‌م ببرم. یکی می‌گفت برای بچه! میخوام. یکی می‌گفت خب چی‌ه؟ میخوام چند تا بخورم با چای.

یعنی نمی‌تونین تصور کنین من چقدر حرص خوردم که به یک‌چهارم جمعیت کلا هیچی نرسید. از خجالت‌م اومد بیرون اصلا. نموندم سخنرانی گوش بدم. خب خیلی بد ه. تصور کن بلند شی چیزی تعارف کنی. همه منتظر ن بهشون برسه. خب به هر حال میگن تبرک‌ه. بعد چند نفر چنین فجایعی خلق کنن.

به دوست‌م گفتم این دفعه خواستی احسان کنی پول‌ش رو ببر بده به یه خانواده‌ی فقیر. شکلات رو ببر بده به یه آدم مستحق. اینها تا خرخره پر ن. 33 تا النگو توی دست‌هاشون‌ه. کلا چ...ی میان که بچه‌هامون خارج‌ن و فلان. بعد اینطوری حرص می‌زنن و به بقیه هیچی نمی‌رسه. خدایا ما کی قرار ه درست شیم؟

چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*این رو ببین. +

توی لینک دوم، توضیح‌ش هست.

چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

Daisypath Happy Birthday tickers