*غم‌بارترین صحنه‌ای که با چشمات دیدی چی بوده؟ من امروز، جسد زن‌عموی مامان‌م رو دیدم که رنجور از بیماری طولانی، رو به قبله خوابیده بود با صورتی زرد که دیگه روح نداشت و دخترهاش رو که پشت سر جسد مادر شون تا دم در خونه، با پای برهنه دویدن و زار زدن که آمبولانس، مادر شون رو نبره...

تا وارد شدم، دختر ش بغل‌م کرد و با اشک و زاری، تعریف کرد که چطور مادر ش دیگه نمی‌تونسته حرف بزنه و چیزی بخوره. تعریف کرد که چقدر زجر می‌کشید از درد کشیدن مادر ش. همه رو برام تعریف کرد و من نتونستم مرهمی باشم روی داغ دل‌ش.

دو سال‌ه اردی‌بهشت دیگه برای من بوی بهشت نداره. اون از پارسال - یک. دو - این هم از امسال. دیشب که نشسته بودم بی‌اختیار اشک می‌ریختم، دوست‌م می‌گفت مریمی یعنی انقدر از زلزله‌ای که پیش نیومده، می‌ترسی تو؟ حس من، بیشتر غم بود تا ترس. نمی‌دونستم چرا. امروز فهمیدم...

قابل توجه اونایی که هی کامنت خصوصی می‌دادن چقدر تو خوشحال و خجسته‌ای: خیال‌تون راحت باشه. دیگه خوشحال نیستم...

شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*دیشب یکی از بدترین شب‌های زندگی‌م بود. خیلی جاها زلزله اومد و اخبار ش آنلاین می‌رسید. رسما وحشت‌زده بودم و نشسته بودم گریه می‌کردم. ببین از اول فروردین، چقدر زلزله اومده ایران. کاش فقط در حد لرزش زمین باشه. زیاد از مردن نمی‌ترسم. خیلی چیزای بدتر از مرگ هم می‌تونه اتفاق بیفته. هنوز یاد بم میفتم، دل‌م خون میشه. خدایا رحم کن...

پ.ن: این رو خوندم حال‌م بهتر شد. امیدوارم حقیقت داشته باشه.

شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*امروز رفته بودم دنبال تاب‌بازی. این هم نتیجه‌ش. کلی به خوش‌ذوقی کسی که یه صفر گذاشته بود جلوی 12 خندیدم.

خیلی از تاب‌ها این شکلی بودن. جلوی تاب‌های سالم هم کلی صف کشیده بودن بچه‌ها.

مناظر رویت‌شده توسط مریمی سر به هوا. یک. دو. سه.

این هم پدیده‌ی جدیدی که امروز باهاش مواجه شدم: کتاب درخت. روی تنه‌ی درخت، این بود. زوم کنید بخونید. و من کماکان چشم‌م دنبال تاب‌ه...

جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*از اون موقع، بدجوری دل‌م تاب‌بازی میخواد. سرسره رو اصلا رو م نمیشه اما تاب رو میشه یه کاری‌ش کرد. سر شب رفتم پارک نزدیک خونه‌مون. کلی بچه‌ی قد و نیم‌قد صف وایساده بودن برای 2 تاب کوچولو. قد و وزن و سن، هر جوری حساب می‌کردی، اولویت با من بود نیشخند راضی بودم نفری یه پشمک براشون بخرم اما بذارن من سوار شم. رو م نشد پیشنهاد م رو مطرح کنم ولی راستش. هیچی دیگه. نشد بازی کنم.

فکر کنم باید سر ظهر یا مثلا 11 شب به بعد برم که کسی توی نوبت نباشه. که خب عملا نمیشه این کار رو بکنم. منطقی نیست. اصلا جایی رو می‌شناسی سایز ادالت، تاب داشته باشن؟ چاق هم نیستم. نگران نباشید.

پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*ژانر اینایی که شوخی‌های بی‌مزه می‌کنن. بعد می‌بینن مخاطب به جای اینکه خنده‌ش بگیره، داره کلافه و عصبانی میشه اما باز ادامه میدن. تا جایی که مخاطب رسما از کوره درمیره و ازشون میخواد خفه شن اما اینا باز هم ادامه میدن. دارم فکر می‌کنم این اسم‌ش شوخی‌ه واقعا از نظر شون؟

پ.ن: یکی نوشته بود اینکه به فلان دوست‌ت گفتی کوفت، از نظر من شوخی نیست. فحش‌ه. از اون موقع دارم فکر می‌کنم من کی از ایشون درباره‌ی مکالمات‌م با دوستام نظر خواستم که ایشون نظر داده؟

پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*حرف درس خوندن بود. دوست‌م می‌گفت برای درس خوندن حتما باید رفت کتابخونه. عوامل حواس‌پرتی کم‌ن و آدم جوگیر میشه حسابی! یاد خودم افتادم که به جای سالن مطالعه و کتابخونه، همیشه توی پارک دانشکده درس می‌خوندم. از اول‌ش هم همین مدلی بودم.

پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*داشتم قدم‌زنان میومدم خونه، دیدم نونوایی خلوت‌ه. یاد "و بالوالدین احسانا" افتادمنیشخند فکر کردم یه دونه نون هم بخرم. قبل از من، نوبت یه خانوم چادری بود که چند تا دسته‌گل کوچیک دست‌ش بود با کارت "زیارت قبول". نون‌ش رو گرفت اما دیدم اون‌ور دم میز ایستاده. همون میزی که مردم نون رو میذارن رو ش خنک شه و می‌برن‌ش و اینا.

نون‌م رو که گرفتم، بهش گفتم کمک نمیخوای؟ برگشت طرف‌م. بعد خندید. لبخند ش دقیقا مث شکوفا شدن یه گل، قشنگ بود. گفت نه. مرسی. گفتم دست، کم نیاوردی؟ ریسه رفت از خنده. چهره‌ش رو فکر کنم همیشه یادم بمونه. برخورد ش رو دوست داشتم.

 

پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*با کمال شرمندگی، 7 صبح، من داشتم فکر می‌کردم پارک علم و فناوری، تاب و سرسره هم داره یعنی؟ خجالت +

چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*اگه ازم بپرسی "این روزا چی کار می‌کنی؟" باید بگم "پیاده‌روی می‌کنم".

این روزا خیلی راه میرم. ساعت‌ها با خودم میرم پیاده‌روی. پارک هم میرم. پیاده‌روی توی پارک، بهترین حالت‌ش‌ه. چیزای دیگه هم دل‌م میخواد. مثلا دوچرخه‌سواری. ممنوع‌ه. نه؟

یا اینکه بدمینتون بازی کنم با یکی. بازی دوست دارم تازگیا. فکر کنم سن‌م داره کم میشه! نیشخند دوست داشتم می‌شد دراز بکشم روی چمن‌ها، حرکت ابرها رو تماشا کنم. یا بازی نور و سایه‌ها رو یا برم اینجا آب‌بازی. یادش بخیر. چقدر توی دانشکده می‌چریدم قهقهه واقعا کلمه‌ی مناسب‌تری وجود نداره براش. آب‌بازی هم می‌کردم تازه.

من هیچ‌وقت آدمی نبودم که مثلا با پسرا وایسم برف‌بازی کنم. بعد هراصط بیاد دعوا مون کنه اما خودم تنهایی ساعت‌ها می‌رفتم پیاده‌روی. اعتراف می‌کنم یه بار هم جفت‌پا رفتم توی رودخونه‌ی کوچولوی ته باغ. دل‌م باز اون روزا رو میخواد...

سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*یادم‌ه وقتی کارت اهدای عضو گرفتم، یکی از همکارام خیلی باهام دعوا کرد. کم مونده بود بلند شه بزنه تو گوش‌م! گفت تو دیوانه‌ای دختر؟ پس‌فردا یه طوری‌ت بشه، تا بفهمن کارت اهدا داری، دیگه بهت نمی‌رسن. یه‌راست می‌فرستن‌ت برای اهدا. برو باطل‌ش کن. اصلا کی به تو گفته هر چی اینا میگن رو باور کنی؟

خلاصه کلی دعوا کرد باهام. گفتم مرگ مغزی رو یه تیم باید تایید کنن. چه اشکالی داره وقتی من دیگه نیستم، اعضا م به درد کسی بخوره؟ گفت نمی‌فهمی؟ میگم می‌کشن‌ت!

اون روز خیلی اعصاب‌م خورد شد. امروز این لینک رو دیدم. دوست دارم کمک کنم اما نمی‌دونم اون ماده‌ای که تزریق می‌کنن کلا چی‌ه؟ اعتراف می‌کنم این یک قلم رو می‌ترسم. اینجا کسی پزشک نیست؟

سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*به اینا میگن مرد واقعا؟

پس‌فردا زن‌ یکی از اینا رو ش میشه جلوی 4 نفر بگه "آقامون گفته فلان..."؟ اینا شبیه "آقا" ن اصلا؟

مرد نباید سنگین باشه؟

نباید دوزار جذبه و شخصیت داشته باشه؟

آدم اینطوری حس می‌کنه زن گرفته، جای شوهر کردن! نیشخند

سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*امروز کلی کار انجام دادم. تا شب هم کلاس بودم. با حالتی میت‌وار رفتم دراز کشیدم که دوست‌م آنلاین شد. ساعت چند بود؟ 12

خب ما کمی با هم حرف زدیم. توضیح اینکه این دوست بنده، دوست نت‌ه. ما تا حالا حتی عکس همدیگه رو هم ندیدیم. صحبت‌هامون هم اونقدرا طولانی و شخصی نبوده. با این اوصاف، فکر می‌کنید مکالمه‌ی ما چقدر طول کشید؟

یک ربع؟ نیم ساعت؟ یک ساعت؟ دو ساعت؟ چهار ساعت؟

نچ! ما تا 6 صبح یک‌ریز حرف زدیم و خندیدیم. بعد از 6 هم انرژی کم آوردیم وگرنه حرف داشتیم باز هم. در این حد. این همه من دعا کردم. عدل فقط همین بکی‌ش برآورده شد چه برآورده‌شدنی نیشخند

دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*من هیچ‌وقت نتونستم پرواز کنم - حالا انگار بقیه می‌تونن - اما زیر بارون، حس سبکبالی دارم. حتی اگه شب‌ش زانودرد بگیرم و حسابی سرما بخورم.

یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*احساس شک...

اگه نشد از اینجا.

یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع:
Share

ادامه‌ی مطلب رو بخونید


???????
یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*امروز قرار داشتم با دوستی. بهش گفتم من میرم خرید کنم. بعد هم میرم قدم بزنم. تو هر وقت کار ت تموم شد، بیا. بارون هم میومد ایفتیضاح. شانس آوردم چتر همراه‌م بود وگرنه باید قید بارون بهار رو می‌زدم و تشریف می‌آوردم منزل.

از شانس گند بنده، یه کاری برای دوست‌م پیش اومد که حدود 2 ساعت تاخیر داشت. ولی اگه فکر می‌کنید من بی‌خیال شدم، سخت در اشتباهید. نشون به اون نشون که 2 ساعت متوالی، چتربه‌دست خیلی راحت و آسوده، نشسته بودم روبروی فواره‌ها، بارش ریز بارون رو تماشا می‌کردم.

اول خوب بود، بعد سرد م شد، بعد کلا یخ زدم و تعطیل اما حاضر نبودم بلند شم از جا م. بارون همه‌ی فکرهام رو شست و باعث شده بود با لبخند دنیا رو تماشا کنم. حس خوبی بود که وصف‌ش کمی سخت‌ه.

صحنه‌های بانمکی هم دیدم. مثلا از جلوی یه دختری رد شدم که با دوست‌پسر ش نشسته بودن می‌گفتن و می‌خندیدن. پسر ه تا من رو دید گفت ببین! این همون مانتوئه‌ست که گفتی کی این رو می‌پوشه! ببین پوشیده چقدر هم قشنگ‌ه؟! دختر ه هم خنده‌ش گرفت، هم از اینکه من احتمالا شنیده‌م، خجالت کشید. چهره‌ش مغلمه‌ای از شرم و خنده بود. تظاهر کردم نشنیده‌م. بعد که از جلوشون رد شدم کلی خندیدم. یا یه خانواده‌ای 7-6تایی راه می‌رفتن، یکی دوربین‌به‌دست، عقب‌عقب می‌رفت و از اینا فیلم می‌گرفت. بعد هم محو بارون بودم که یکی در حالی که تندتند انگلیسی حرف می‌زد، اومد کنار م نشست.

خب اون طرف صندلی در حوزه‌ی استحفاظی چتر من نبود و طبیعتا کاملا خیس بود اما تا اومدم به دختر ه بگم اینجا خیس‌ه، نشست. نمی‌خواستم به حرفاش گوش بدم اما خب آدمیزاد کر که نیست. داشت به اون طرف خارجی می‌گفت که همه میگن درس‌ت رو ادامه بده اما من فکر می‌کنم باید کار هم پیدا کنم. جفت‌ش با هم نمیشه. تایم‌ش طولانی‌ه و جوردرنمیاد. همینطور تندتند از بلندپروازی‌هاش می‌گفت.

بهش می‌خورد آدم بااعتمادبه‌نفس و بی‌اعصابی باشه. بهش گفتم البته. تایید کرد خودش. کلی با هم حرف زدیم. بهش گفتم که کار خیلی خوب‌ه اما انقدر جوش زندگی رو نزن. خدا همیشه برای آدم‌ها نقشه‌ها و راه‌هایی داره که ما اصلا تصور هم نمی‌تونیم بکنیم.

اول مقاومت کرد. گفتم اینا تز من نیست. از استاد م یاد گرفته‌م. کم‌کم نرم شد. وقتی داشت می‌رفت، خوشحال بود. معلوم بود از این نگرش تازه، حس خوبی داره.

من هم حس بهتری داشتم. و واقعا دل‌م یه شغل خوب میخواد...

وقتی رفتم دوست‌م رو ببینم، انگار از زیر دوش در اومده بودم. بهش گفتم باهات توی استخر قرار میذاشتم به مراتب، آبرومندانه‌تر بود نیشخند

شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*توی کلینیک دیدم‌ش. ابروهاش رو عین سامورایی‌ها، پهن و کوتاه و رو به آسمون، تاتو کرده بود. گوشه‌ی چشم‌هاش رو برده بود بالا با جراحی. بینی‌ش رو انقدر کوچیک کرده بود که عملا شده بود یه تیغه‌ی نازک. لب‌هاش رو به زور ژل، قلوه‌ای کرده بود. کلی لپ داشت. گونه هم کاشته بود. نگاه‌ش که می‌کردی، هیچ‌چیز توی صورت‌ش، فرم نرمال نداشت. زیبا نبود، عجیب بود چهره‌ش. دل آدم رو می‌زد. من اگه مرد بودم، یه صورت طبیعی و معمولی از لحاظ زیبایی رو ترجیح می‌دادم به یه صورت دستکاری شده که هیچی‌ش عادی به نظر نمیاد.

یه دختر ه بهش گفت عزیزم گونه کاشته‌ای؟

- آره ولی چاق شده‌م. اینها قلمبه تر شده. بدجور ه. میخوام برم بر شون دارم!

فکر کردم خوب چند کیلو لاغر شه، صورت‌ش هم لاغر میشه. چه کاری‌ه باز پاشه بره دکتر؟

دختر ه گفت بد هم نشده‌ها. گونه خوب‌ه. حالا می‌دونی جدیدا مد شده چی کار می‌کنن؟

خانوم اولی با شوق پرسید چی کار می‌کنن؟

دختر ه گفت میرن عمل می‌کنن زیر چشم‌ها رو گود میندازن. انقدر قشنگ میشه.

خانوم اولی رفت توی فکر!

آخ بگو آخه نابغه! کسی که حداقل 20 کیلو اضافه‌وزن داره که زیر چشم‌ش گو نمیفته. اصلا مسخره میشه اون هیکل و اون همه گونه + گودی زیر چشم.

شب، داخلی، مامان: مریمی قیافه‌ت رو دیدی؟ زیر چشمات گود شده. دیگه ول کن این رژیم رو.

من: می‌دونی جدیدا چی مد شده؟ نیشخند

پ.ن: دختر سرزمین من

پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: o-:
Share

*وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی... دل‌م یه مکالمه‌ی طولانی میخواد. خیلی طولانی...

چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*بعضی وقتا از سر صبح، حس می‌کنی هر جا میری، مردم یه‌جوری نگاه‌ت می‌کنن. اینجور وقتا من حسابی میرم توی هپروت که کشف کنم دلیل‌ش رو...

یکی‌ش می‌تونه همراه داشتن دسته‌گل باشه. اصولا یکی از دلایل دیده‌شدن به نظر من این‌ه که یه گلی گلدونی چیزی بگیری دست‌ت. بعد خیلیا برمی‌گردن نگاه‌ت می‌کنن. جالب‌ه که قاعدتا باید گل‌ت رو نگاه کنن اما نمی‌دونم چرا زل می‌زنن به صورت‌ت.

دلیل بعدی‌ش می‌تونه رنگ لباس باشه. هر وقت سفید بپوشی خیلیا با دقت بهت نگاه می‌کنن. این رو هنوز نفهمیده‌م چرا؟ البته یه بار یکی بهم گفت شما بازیگری؟ گفتم نه. چهره‌م به نظر ت آشناست؟ گفت نه. آخه لباسات سفید ه. عجیب‌ه یه کم. بعدها کشف کردم لباس قرمز هم می‌تونه بعد از سفید، اثر مشابهی داشته باشه.

گاهی هیچ چیز به نظرت عجیب نیست اما باز مردم نگاه‌ت می‌کنن.اینجور وقتا آدم شک می‌کنه به خودش. فکر کن فردا بخوای بری اپیلاسیون، بعد امروز حس کنی مردم زیاد نگاه‌ت می‌کنن قهقهه

یا مثلا یه فکر خاصی توی سرت‌ه. حس می‌کنی همه دارن یه جوری نگاه‌ت می‌کنن در حالی که نگاه کسی، خاص نیست. خودت شک داری به خودت.

گاهی هم مث امروز حس می‌کنی خیلی عادی هستی و ایراد از مردم‌ه. بعد میای خونه، می‌بینی یه عینک آفتابی مشکی زدی این هوا + یه ماسک بزرگ. هیچی از صورت‌ت پیدا نیست. بعد توقع داری کسی هم مشکوک نگاه‌ت نکنه.

 

چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*رفته بودم آموزشگاه یه خانومی که کارهای ویترای‌ش رو ببینم و اگه به توافق رسیدیم، بهم آموزش بده. اولا که گفت می‌تونه فقط خصوصی تدریس کنه و توضیح داد که کلاس هنر، کلا خصوصی‌ه دیگه.

بعد گفت مدرک فنی حرفه‌ای نمی‌تونم بدما. دیگه باهاشون کار نمی‌کنم. گفتم عیب نداره. من مدرک نمیخوام، میخوام یاد بگیرم.

بعدتر ش گفت 4 جلسه بیا بهت نقاشی روی شیشه رو بگم که میشه 120 تومن. یعنی جلسه‌ای 30 تومن. یه 4 جلسه‌ی دیگه هم بیا بهت تابلوی ویترای یاد بدم. روی طلق، روی شیشه که قاب‌ش کنی. محشر میشه اصلا. اندازه‌ی 40 دقیقه هم از هنرهای خودش تعریف کرد.

امروز که رفتم کارهاش رو ببینم، کاملا وا رفتم. تابلوهاش رو که نیاورد و گفت سخت بود آوردن‌ش. حتی عکس‌شون رو هم نیاورد. خب نقاشی روی شیشه‌ی تخت، خیلی آسون‌تر ه تا نقاشی روی شیشه‌ی مدور. این از این. کارهای مدور ش هم چند تا جام و قندون بود که اون رو من هم بلدم بکشم. یه سری‌ش رو با رنگ اکریلیک کار کرده بود یعنی رنگ‌ش مات بود و داخل ظرف، معلوم نبود. یه سری رو با سیاه یا سفید، مخلوط کرده بود که رنگ‌ها کدر شده بودن یعنی باز، شفاف و منیر نبودن. نور ازشون رد نمی‌شد. البته نگفت این کار رو کرده! گفت یه تکنیکی داره!

یه ظرف گرد و تخت هم بود برای دکور یا به عنوان تابلو. رو ش رو نقاشی کرده بود و بعد یه ماده‌ای زده بود رو ش که شده بود عین لعاب. اول اون ماده‌هه ک داشت. چیزی مث کلیر شاید. اون رو هم گفت تکنیک داره و کار هر کسی نیست.

دیگه ترکونده بود چیزی شبیه این عکسی رو که ملاحظه می‌فرمایید، کشیده بود. تازه نه به این خوشگلی. بابت اینا می‌خواست 240 تومن ازم بگیره. فکر کن! خب این نقش‌ها انقدر بالا و پایین دارن که عملا دست‌ت هم بلرزه، زیاد تابلو نمیشه. فکر می‌کنن مدل‌ش این بوده.

بدترین قسمت‌ش هم این بود که وقتی گفتم دل‌م میخواد عین این کارها رو به همین تمیزی بتونم دربیارم، حسابی زد توی سر کار و گفت اینا کارای بازاری‌ن و شابلون دارن. گفتم خب من همون شابلون رو میخوام. پیچوند بحث رو.

من هم نگفتم کارهات به درد من نمی‌خوره. الکی شماره‌ش رو گرفتم گفتم اگر خواستم بیام، تماس می‌گیرم باهاتون.

دو تا کلمه هم در خلال حرف‌هاش یاد گرفتم: مورکرافت و خمیر گوتا! کسی می‌دونه اینا چی‌ن دقیقا؟

بعدش هم رفتم سراغ کاشی و موزاییک‌فروشی. آقاهه یه کم با تعجب نگاه‌م کرد، بعد گفت بیا این کارها رو ورق بزن ببین کدوم رو میخوای. گفتم مدل برام مطرح نیست چون قرار ه همه رو بشکنم. فقط رنگ‌ش مهم‌ه. گفت پس بذار این قدیمی‌ترها رو که از مد افتاده، بهت بدم. 12-10 تا گذاشت کنار برام. هر قدر هم اصرار کردم ازم پول نگرفت. گفت حالا بعدا باهاتون حساب می‌کنم. فقط من مونده‌م این چی بود گفت؟ نیشخند

فلذا مجبورم چسب رو هم از خودش بخرم که با اون حساب کنه. لازم به ذکر است بنده در کمال پررویی، 7 عدد از کاشی‌های مذکور رو در دست گرفته و قدم‌زنان برگشتم منزل. بقیه‌ش رو گفتم بعدا میرم می‌گیرم چون دیگه زورم نمی‌رسید. و اگه فکر می‌کنید 7 تا دونه کاشی خیلی سبک‌ه و چیزی نیست، می‌تونید یک بار امتحان‌ش کنید و اگر از شکر خوردن خویش، نادم و پشیمان گشتید، من راضی نیستم فحش‌م بدید، گفته باشم نیشخند

خلاصه آیتم، آیتم سختی بود و من هنوز دارم فکر می‌کنم واقعا من چرا این کارا می‌کنم؟ گول هیکل نداشته‌م رو خورده‌م؟ یعنی مردم توی خیابون، تعجب کرده بودن اما خودم عین خیال‌م نبود که دقیقا دارم چی کار می‌کنم. عمق فاجعه رو وقتی فهمیدم که تشریف آوردم خونه، کاشی‌ها رو گذاشتم زمین و خواستم پخش‌شون کنم ازشون عکس بگیرم. دونه‌دونه هم سنگین بودن، چه برسه روی هم.

پ.ن: به یک عدد دیوار جهت گند زدن نیازمندیم.

واقعا از دیوار شروع کنم؟ این دیگه شیشه‌ی سس نیست که خراب شد بندازم‌ش دور. روی کاسه‌ای کوزه‌ای ظرفی نمیشه امتحان کرد؟

سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*آیا از حضار محترم، تابه‌حال کسی موهایش رو کراتینه کرده است؟

تجربه‌تون رو بگید لطفا. راضی بودین؟ چقدر موند اثرش؟ موهاتون نسوخت؟ خوب شد؟ بد شد؟ صاف شد؟ هیچی نشد؟

سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*فکر کن سرما خورده‌م اساسی. تب، بدن‌درد. 4 ساعت متوالی هم مجبورم بشینم سر کلاس - با 5 دقیقه استراحت وسط‌‌ش - کلاس ما هم با اون یکی اکیپ، ادغام شده شلووووغ. البته تعداد خیلی نیست. 30 نفر نهایتا - من کلا در تخمین زدن، فاجعه‌م - مشکل، بی‌فرهنگی بعضی‌هاست.

من توی دانشگاه، سر کلاس 100 نفری هم نشسته‌م. صدا از کسی درنمیومد. همه هم بین 19 تا 23 سال بودن - کارشناسی - بعد اینا 100 سال‌شون‌ه، باید حرکات‌شون رو ببینید فقط. تمام مدت، شوخی‌های بی‌معنی، خنده‌های الکی، متلک‌پرونی، تیکه‌های بی‌مزه میگن، واقعا تحمل‌شون برای ما سخت بود.

4تایی - من و خانم زرد و خانوم بنفش و خانوم آبی - ردیف اول نشسته بودیم، مستقیم، استاد رو نگاه می‌کردیم. ولی آخر، خانوم آبی با اون پسر ه‌ی لوس ابله دعوا ش شد. طرف، انگار نه انگار سر کلاس نشسته. عین خیابون تیکه مینداخت و متلک می‌گفت. دوست‌دخترش هم چه کیفی می‌کرد. هرازگاهی هم یه مشتی لگدی به هم می‌زدن.

من جای استاد بودم از کلاس، اخراج‌ش می‌کردم. البته اونی که من دیدم، انقدر بی‌تربیت بود به حرف استاد هم گوش نمی‌داد.

حالا همه‌ی اینا به کنار! یک مرد، به خاطر وقار و مردونگی‌ش جذاب‌ه. کسی که دائم با دخترها کل‌کل می‌کنه و انقدر بی‌نزاکت‌ه، چی‌ش جالب‌ه واقعا؟

سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: o-:
Share

*دیشب به پیشنهاد نارنجی، رفتم یه سررسید کوچیک خریدم. قرار شده هر کاری قرار ه در طول روز انجام بدیم، برای خودمون بنویسم و موظف باشیم که حتما امروز انجام‌ش بدیم. شعار مون هم این‌ه: تنبلی بس‌ه.

خب باید بگم دیروز خیلی از خودم راضی بود. کلی کار ریز و درشت بود که مدت‌ها بود می‌خواستم انجام‌شون بدم اما تنبلی می‌کردم. نه که فکر کنین کارهای خیلی بزرگ. مثلا اینکه برم از فلان باشگاه، فلان آموزشگاه، فلان سازمان سوال کنم. روش خوبی‌ه و توصیه می‌کنیم شما هم انجام‌ش بدین.

شاید خنده‌دار به نظر برسه اما خیلی از ما سعی می‌کنیم برنامه‌مون رو فقط توی ذهن‌مون نگه‌داریم. وقتی تعداد کارهایی که باید انجام بدیم، زیاد میشن، در عمل، داریم به خودمون استرس میدیم. که خب واقعا ضرورتی نداره. نوشتن کمترین مزیت‌ش این‌ه که اگه کاری رو امروز انجام ندادی، فردا هم جلوی چشم‌ت‌ه و انجام‌ش میدی بالاخره. و دیگه لازم نیست مدام توی ذهن‌ت، خرید فلان چیز، تلفن زدن به فلانی، نوبت آرایشگاه، کلاس امروز عصر و هزار تا کار دیگه رو یادآوری کنی.

فعلا ما فقط یه مشکل کوچولو داریم اون هم اینکه وقت کم میاریم.

دیگه اینکه می‌خواهیم امسال چند تا عادت خوب رو به زندگی‌مون اضافه کنیم. من چیزهایی رو که  الان توی ذهن‌م هستن، می‌نویسن. شما هم به تکمیل شدن این لیست کمک کنید. کسی به کسی نمی‌خنده. راحت باشید:

1. بیشتر لبخند بزن.

2. آب بخور (من تقریبا اصلا آب نمی‌خورم! فقط چای)

3. هر روز حتما پیاده‌روی کن.

4. وقتی قرار ه کاری رو انجام بدی، پاشو انجام‌ش بده. همین الان!

5. احساس‌ت رو بگو. مردم که علم غیب ندارن.

6. هر روز یه چیز تازه یاد بگیر.

7. هر روز شعر بخون.

8. با کسی بحث نکن.

چند مورد هم تو بگو اضافه کنم...

دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*برای کار با موزاییک شکسته چی لازم‌ه اول از همه؟

آفرین! موزاییک شکسته‌ی رنگی. حالا کاشی و موزاییک شکسته از کجا بیاریم؟

من یه فکر خوب دارم. روی دیوارهای محوطه‌ی کاخ گلستان، کلی نقاشی بود با کاشی‌های رنگی. خب چه اشکالی داره من با تیشه و کیسه برم یه ذره‌ش رو بردارم؟ متفکر

پ.ن: کشف جدید م: برای گفتن دستور پخت‌ش روی عکس، کلیک کنید.

یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*این روزها خیلی شایعه شنیده‌م درباره‌ی خودکشی‌ش. اصلا گیر م که اینطور بوده. گیر م که انقدر از زندگی‌ش سیر بوده که غم‌نامه‌ای نوشته و کارت اهدای عضو هم داشته و بعدتر هم یه عالم دیازپام خورده. چی‌ش جالب‌ه که انقدر در موردش حرف می‌زنیم؟

من هیچ‌وقت دوست‌ش نداشتم. نه چهره‌ش رو، نه بازی‌ش رو اما از شنیدن این خبر، واقعا غمگین شدم. جوونی‌ش حیف بود. امیدوارم روح‌ش در آرامش باشه.

یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: معروف‌ها
Share

*صبح با صدای ریزش آوار از خواب پریدم. بعد یادم اومد خونه‌ی روبرویی رو دارن خراب می‌کنن. صدای ریختن آجر و شکستن شیشه میومد یک‌بند! به نظرم پنجره‌ها رو باید درسته! بیارن پایین. چرا می‌شکنن؟

آیا ریختن خرده‌شیشه وسط کوچه کار درستی‌ست؟ آیا کار خوبی‌ست؟

یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع:
Share

*یه وقتایی الکی دل‌نازک میشی. بعد یکی از راه می‌رسه، یه حرف خیلی معمولی می‌زنه و تو اشک‌ت سرازیر میشه. بعد اون هنگ می‌کنه که چرا خب؟ من که چیزی نگفتم. و اصلا به ذهن‌ش خطور نمی‌کنه که ماجرا چی بوده واقعا...

شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*این هم عکس‌های جشنواره‌ی نوروزی برج میلاد که گفتم امروز، اختتامیه‌ش‌ه. 150 تا عکس‌ه. سعی کردم چهره‌ی مردم توی عکس، معلوم نباشه. حجم عکسا رو هم کم کرده‌م. دیگه؟ آهان! یه عکاسی هم بود با دکور و لباسای سنتی خیلی خوشگل که گوشی‌م خاموش شد و نتونستم عکس بگیرم.

نمایی از برج میلاد در حالت تقریبا افقی! مسیر: یک. دو. سه. سازه‌های بزرگی بودن اینجا. این شبیه شمع بود به نظرم. این یکی تخم‌ مرغی بود که رو ش قسمت‌هایی از کتاب‌های قدیمی مختلف رو نوشته بودن. متاسفانه وقت نبود وایسم همه‌ش رو بخونم. روی این کاغذهای رنگی، هر کس یه آرزویی رو نوشته بود. اینا رو هم وقت نشد بخونم. فقط دیدم یکی نوشته بود میخوام امسال میلیاردر شم. از این‌ش خوش‌م اومد که مردم از آرزو کردن، نه ترسیده بودن، نه خجالت‌زده بودن. آرزوشون رو نوشته بودن گذاشته بودن همه بخونن. واقعا دل‌م میخواد به آرزوهاشون برسن.

در بدو ورود، مردم ایستاده بودن اجرای زنده‌ی موسیقی سنتی رو تماشا می‌کردن. من یه اجرای جنوبی دیدم، یه خراسانی. یک. دو. سه. چهار. پنج

یه سیب بزرگ هم بود همه می‌رفتن باهاش عکس می‌گرفتن. هر چی می‌گذشت، شلوغ‌تر می‌شد.

سمت چپ، یه فروشگاه بزرگ صنایع دستی بود به اسم پرسپولیس! تجسم رویاهای من بود به مفهوم واقعی کلمه. یعنی با کتک اومدم بیرون از اونجا نیشخند انقدر عکس گرفتم که دیگه خودم خجالت کشیدم. تازه از لباسا رو م نشد عکس بگیرم. واقعا توصیه می‌کنم یک بار هم شده، اونجا رو از نزدیک ببینید. ویترین‌ش: یک. دو

صندوق در سایزهای مختلف. کارهای ویترای. شمع. یه چیزی اونجا خیلی من رو عذاب داد! اینکه تمام کارهای ویترای‌شون از سایز ظرف سس‌خوری بگیر تا گلدون قد من! نقاشی‌هاش یکدست و یک فرم بود بدون حتی یک مورد قلم‌خوردگی! به طرز وحشتناکی همه عین هم بودن. واقعا باورم نمیشه حتی اگه همه‌ش کار یک نفر بوده باشه، باز هم بتونه همه رو دقیقا عین هم دربیاره. لاینر ش هم خیلی کلفت و اکلیلی بود که من چنین چیزی ندیده‌م واقعا با اینکه چند جور لاینر خریده‌م. این یه لمی داره که باید کشف کنم. به نظرت چطوری میشه با شابلون اینا رو کشید؟ از رنگ، خیلی کم استفاده شده بود. فقط برای گلبرگ‌ها و برگ‌ها. اون هم به نظرم رنگ ویترای نبود. اکریلیک بود انگار. عکسا رو ببین. شاید چیزی به نظر برسه. این مثلا. این یکی تار شده. این مخصوصا!

کیف‌های ترمه. رومیزی. ظروف آبگینه - یاد گرفتم اسم‌ش رو بالاخره - یادم‌ه یکی از دوستان، عکس کیف ترمه‌ای رو که روی نت دیده بودم، دید. می‌خواست بگو کجا می‌فروشن - سلام نیره - این فروشگاه پرسپولیس چند مدل‌ش رو داشت که براش عکس گرفتم. قیمت‌ش هم حدود 75 تا 85 بود اگر اشتباه نکنم. همینطوری‌ش قشنگ بود اما دست می‌زدی، کمی زبر به نظر میومد.

ظروف ویترای در حد خودزنی! این ظرف‌ها که اسم‌شون رو نمی‌دونم. کارهای مرصع: یک. دو. باز هم ترمه. کیف‌ها: یک. دو. کلی بدلیجات و قاب عکس‌های ریز و خوشگل داشت که برای هدیه دادن تک بود به نظرم.

این گلدون‌ه که نمی‌دونم بهش چی میگن، قیمت‌ش یک تومن بود که توی هفت‌سین گذاشته بودن‌شون. باز هم ظرف: یک. دو. سه. چهار

مردم کماکان به پایکوبی مشغول بودن. صف پله‌برقی. از اون بالا: یک. دو. سال نو مبارک! یه سری پله برقی دیگه هم باید می‌رفتی تا برسی به اینجا. توی محوطه کلی تخم مرغ بزرگ بود من خدا قبول کنه، از همه‌شون عکس گرفتن مدیون خودم و شما نشم نیشخند یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. یازده. دوازده

سه طبقه نمایشگاه بود یعنی جز اون 2 سری پله برقی که پشت هم باید سوار می‌شدی، 3 تا دیگه هم بود! شمردم که یه وقت چیزی از قلم‌تون نیفته! دار قالی. تازگیا عجیب، عاشق قالی شده‌م. خلاصه اگه یه روز اومدم گفتم دارم قالی می‌بافم تعجب نکنید.

توی محیط، دائما صدای آب میومد در حد دریا! نمایشگاه مالزی!: یک. دو. به نوشته‌های فارسی داخل قالب و ترجمه‌ش دقت کنید. نمی‌دونم به چه زبونی‌ه دقیقا. لباس. کارهای چوبی: یک. دو.

همینطوری ردیفی همه رو عکس گرفتم. بریم جلو: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. با این هم خیلیا عکس می‌گرفتن. دکور آبنما (دریا!)، چرخ سفال‌گری - اسم درست‌ش چی‌ه؟ - وای اینجا رو بگم. یه سالن بزرگ بود تمام‌ش رو میز چیده بودن رو شون ظروف سفالی بود و لعابی اینا. اون رنگی خوشگل‌ها حدود 60 تا 90 بود قیمت‌هاشون فکر کنم: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. یازده. دوازده

یه اتفاق جالبی که پیش اومد، این بود که به محض اینکه نمایشگاه کتاب اونجا رو دیدم یادم اومد چند وقت پیش خواب اونجا رو دیده بودم. اتفاقا توی خواب خیلی برام عجیب بود که چطور اونجا نمایشگاه کتاب‌ه اما شبیه نمایشگاه کتاب که هر سال، اردیبهشت برگزار میشه نیست. از اون موقع دارم فکر می‌کنم چقدر عجیب‌ه که هیچ چیز دنیا اتفاقی نیست و خیلی چیزها برای ما از قبل، مقدر شده. نمایشگاه کتاب: یک. دو. سه

روی دیوارها تابلوهای قشنگی بود: یک. دو. پایان طبقه‌ی اول.

طبقه‌ی دوم و سوم: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. یازده.

یه مغازه‌ی بزرگ بود. فکر کنم مال یزد بود. نمی‌دونم. دکور ش آدم رو می‌کشت! خودت ببین: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت

هفت‌سین یه مغازه‌ی دیگه. دار قالی (تار ه). فرش و تابلو فرش. از اون بالا: یک. دو. سه. چهار. آینه و دیوار کنار ش.

پله برقی! دیوار کنار دریا! محوطه‌ی بیرون: یک. دو.

یه سیاه‌چادر بود که داخل‌ش هم با لباس سنتی عکس می‌گرفتن، هم بدلیجات می‌فروختن. نسبت به سعدآباد ارزون‌تر بود قیمت‌هاش. خوشگل هم بودن. البته تاریک بود زیاد معلوم نیست. یه پدیده‌ی عجیب هم بود اونجا. توی دست‌م! سایز تمام انگشترها یکی بود و اصلا قاطی می‌کردی کدوم انگشت‌ت کجا بود نیشخند همه‌ش هم می‌چرخید توی دست. اون انگشتر نامربوط اون وسط هم مال خود‌م‌ه. بدلیجات در تاریکی تقریبا مطلق.

بیرون: یک. دو. هفت‌سین غول پیکر: یک. دو. سه. چهار. اعتراف می‌کنم کلی روی اون چمن‌ها دویدم بازی کردم خجالت ماشین‌های قدیمی که مردم با ذوق نگاه‌شون می‌کردن و عکس می‌گرفتن: یک. دو. زمین بازی بچه‌ها.

توی محوطه کلی خوراکی می‌پختن مث آش، میرزا قاسمی، کشک و بادمجون، دلمه و از این چیزا که خب به نظرم زیاد بهداشتی نبود. من هم که حساس.

شترمرغ! صحنه‌ی دلخرا‌ش‌ش این بود که دقیقا کنار قفس شترمرغ‌ها راجع به خواص گوشت شترمرغ نوشته بودن. اون طرف هم روغن شترمرغ می‌فروختن. البته من عذاب وجدان نداشتم چون کلا فقط گوشت سفید می‌خورم، از نوع مرغ!

تهیه‌ی سوهان. روسری و شال. از اونجا خواستید خرید کنید حواس‌تون به قیمت‌ها باشه. خیلی پرت می‌گفت به نظرم. لاله‌ها: یک. دو. نوستالژی. باز هم تخم مرغ!

آبی. چای و قهوه‌ی عربی. همه با این مهرها عکس می‌گرفتن. آبنما. اینها فکر کنم کار همدان بود. محیط. دکور رستوران گیلار: یک. دو.

اینجا دیگه گوشی‌م خاموش شد. آخرهای نمایشگاه هم بودم. غرفه‌ی کارهای چرم هم بود. مهد کودک و اون عکاسی‌ه که گفتم با لباس و دکور سنتی عکس می‌گرفت.

پ.ن: به دلیل فاجعه‌باربودن سرعت نت، اول متن رو نوشتم. بعد عکسا رو آپلود کردم. جایی‌ش غلط نداشت؟

پ.پ.ن: به دلیل قاط‌زدن پست قبلی با همین مضمون، این جایگزین‌ش شد. کامنت‌های پست قبلی.

جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*می‌گفت پسر ه بدوبدو اومد یه مغازه‌ای پیدا کرد که از شیشه‌ش بتونه جای آینه استفاده کنه. یه گوشواره از توی جیب‌ش درآورد انداخت به گوش‌ش. با رضایت، خودش رو توی شیشه تماشا کرد و رفت.

مرد هم مردای قدیم...

جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*این هم عکس‌های جشنواره‌ی نوروزی برج میلاد که گفتم امروز، اختتامیه‌ش‌ه. 150 تا عکس‌ه. سعی کردم چهره‌ی مردم توی عکس، معلوم نباشه. حجم عکسا رو هم کم کرده‌م. دیگه؟ آهان! یه عکاسی هم بود با دکور و لباسای سنتی خیلی خوشگل که گوشی‌م خاموش شد و نتونستم عکس بگیرم.

نمایی از برج میلاد در حالت تقریبا افقی! مسیر: یک. دو. سه. سازه‌های بزرگی بودن اینجا. این شبیه شمع بود به نظرم. این یکی تخم‌ مرغی بود که رو ش قسمت‌هایی از کتاب‌های قدیمی مختلف رو نوشته بودن. متاسفانه وقت نبود وایسم همه‌ش رو بخونم. روی این کاغذهای رنگی، هر کس یه آرزویی رو نوشته بود. اینا رو هم وقت نشد بخونم. فقط دیدم یکی نوشته بود میخوام امسال میلیاردر شم. از این‌ش خوش‌م اومد که مردم از آرزو کردن، نه ترسیده بودن، نه خجالت‌زده بودن. آرزوشون رو نوشته بودن گذاشته بودن همه بخونن. واقعا دل‌م میخواد به آرزوهاشون برسن.

در بدو ورود، مردم ایستاده بودن اجرای زنده‌ی موسیقی سنتی رو تماشا می‌کردن. من یه اجرای جنوبی دیدم، یه خراسانی. یک. دو. سه. چهار. پنج

یه سیب بزرگ هم بود همه می‌رفتن باهاش عکس می‌گرفتن. هر چی می‌گذشت، شلوغ‌تر می‌شد.

سمت چپ، یه فروشگاه بزرگ صنایع دستی بود به اسم پرسپولیس! تجسم رویاهای من بود به مفهوم واقعی کلمه. یعنی با کتک اومدم بیرون از اونجا نیشخند انقدر عکس گرفتم که دیگه خودم خجالت کشیدم. تازه از لباسا رو م نشد عکس بگیرم. واقعا توصیه می‌کنم یک بار هم شده، اونجا رو از نزدیک ببینید. ویترین‌ش: یک. دو

صندوق در سایزهای مختلف. کارهای ویترای. شمع. یه چیزی اونجا خیلی من رو عذاب داد! اینکه تمام کارهای ویترای‌شون از سایز ظرف سس‌خوری بگیر تا گلدون قد من! نقاشی‌هاش یکدست و یک فرم بود بدون حتی یک مورد قلم‌خوردگی! به طرز وحشتناکی همه عین هم بودن. واقعا باورم نمیشه حتی اگه همه‌ش کار یک نفر بوده باشه، باز هم بتونه همه رو دقیقا عین هم دربیاره. لاینر ش هم خیلی کلفت و اکلیلی بود که من چنین چیزی ندیده‌م واقعا با اینکه چند جور لاینر خریده‌م. این یه لمی داره که باید کشف کنم. به نظرت چطوری میشه با شابلون اینا رو کشید؟ از رنگ، خیلی کم استفاده شده بود. فقط برای گلبرگ‌ها و برگ‌ها. اون هم به نظرم رنگ ویترای نبود. اکریلیک بود انگار. عکسا رو ببین. شاید چیزی به نظر برسه. این مثلا. این یکی تار شده. این مخصوصا!

کیف‌های ترمه. رومیزی. ظروف آبگینه - یاد گرفتم اسم‌ش رو بالاخره - یادم‌ه یکی از دوستان، عکس کیف ترمه‌ای رو که روی نت دیده بودم، دید. می‌خواست بگو کجا می‌فروشن - سلام نیره - این فروشگاه پرسپولیس چند مدل‌ش رو داشت که براش عکس گرفتم. قیمت‌ش هم حدود 75 تا 85 بود اگر اشتباه نکنم. همینطوری‌ش قشنگ بود اما دست می‌زدی، کمی زبر به نظر میومد.

ظروف ویترای در حد خودزنی! این ظرف‌ها که اسم‌شون رو نمی‌دونم. کارهای مرصع: یک. دو. باز هم ترمه. کیف‌ها: یک. دو. کلی بدلیجات و قاب عکس‌های ریز و خوشگل داشت که برای هدیه دادن تک بود به نظرم.

این گلدون‌ه که نمی‌دونم بهش چی میگن، قیمت‌ش یک تومن بود که توی هفت‌سین گذاشته بودن‌شون. باز هم ظرف: یک. دو. سه. چهار

مردم کماکان به پایکوبی مشغول بودن. صف پله‌برقی. از اون بالا: یک. دو. سال نو مبارک! یه سری پله برقی دیگه هم باید می‌رفتی تا برسی به اینجا. توی محوطه کلی تخم مرغ بزرگ بود من خدا قبول کنه، از همه‌شون عکس گرفتن مدیون خودم و شما نشم نیشخند یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. یازده. دوازده

سه طبقه نمایشگاه بود یعنی جز اون 2 سری پله برقی که پشت هم باید سوار می‌شدی، 3 تا دیگه هم بود! شمردم که یه وقت چیزی از قلم‌تون نیفته! دار قالی. تازگیا عجیب، عاشق قالی شده‌م. خلاصه اگه یه روز اومدم گفتم دارم قالی می‌بافم تعجب نکنید.

توی محیط، دائما صدای آب میومد در حد دریا! نمایشگاه مالزی!: یک. دو. به نوشته‌های فارسی داخل قالب و ترجمه‌ش دقت کنید. نمی‌دونم به چه زبونی‌ه دقیقا. لباس. کارهای چوبی: یک. دو.

همینطوری ردیفی همه رو عکس گرفتم. بریم جلو: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. با این هم خیلیا عکس می‌گرفتن. دکور آبنما (دریا!)، چرخ سفال‌گری - اسم درست‌ش چی‌ه؟ - وای اینجا رو بگم. یه سالن بزرگ بود تمام‌ش رو میز چیده بودن رو شون ظروف سفالی بود و لعابی اینا. اون رنگی خوشگل‌ها حدود 60 تا 90 بود قیمت‌هاشون فکر کنم: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. یازده. دوازده

یه اتفاق جالبی که پیش اومد، این بود که به محض اینکه نمایشگاه کتاب اونجا رو دیدم یادم اومد چند وقت پیش خواب اونجا رو دیده بودم. اتفاقا توی خواب خیلی برام عجیب بود که چطور اونجا نمایشگاه کتاب‌ه اما شبیه نمایشگاه کتاب که هر سال، اردیبهشت برگزار میشه نیست. از اون موقع دارم فکر می‌کنم چقدر عجیب‌ه که هیچ چیز دنیا اتفاقی نیست و خیلی چیزها برای ما از قبل، مقدر شده. نمایشگاه کتاب: یک. دو. سه

روی دیوارها تابلوهای قشنگی بود: یک. دو. پایان طبقه‌ی اول.

طبقه‌ی دوم و سوم: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. یازده.

یه مغازه‌ی بزرگ بود. فکر کنم مال یزد بود. نمی‌دونم. دکور ش آدم رو می‌کشت! خودت ببین: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت

هفت‌سین یه مغازه‌ی دیگه. دار قالی (تار ه). فرش و تابلو فرش. از اون بالا: یک. دو. سه. چهار. آینه و دیوار کنار ش.

پله برقی! دیوار کنار دریا! محوطه‌ی بیرون: یک. دو.

یه سیاه‌چادر بود که داخل‌ش هم با لباس سنتی عکس می‌گرفتن، هم بدلیجات می‌فروختن. نسبت به سعدآباد ارزون‌تر بود قیمت‌هاش. خوشگل هم بودن. البته تاریک بود زیاد معلوم نیست. یه پدیده‌ی عجیب هم بود اونجا. توی دست‌م! سایز تمام انگشترها یکی بود و اصلا قاطی می‌کردی کدوم انگشت‌ت کجا بود نیشخند همه‌ش هم می‌چرخید توی دست. اون انگشتر نامربوط اون وسط هم مال خود‌م‌ه. بدلیجات در تاریکی تقریبا مطلق.

بیرون: یک. دو. هفت‌سین غول پیکر: یک. دو. سه. چهار. اعتراف می‌کنم کلی روی اون چمن‌ها دویدم بازی کردم خجالت ماشین‌های قدیمی که مردم با ذوق نگاه‌شون می‌کردن و عکس می‌گرفتن: یک. دو. زمین بازی بچه‌ها.

توی محوطه کلی خوراکی می‌پختن مث آش، میرزا قاسمی، کشک و بادمجون، دلمه و از این چیزا که خب به نظرم زیاد بهداشتی نبود. من هم که حساس.

شترمرغ! صحنه‌ی دلخرا‌ش‌ش این بود که دقیقا کنار قفس شترمرغ‌ها راجع به خواص گوشت شترمرغ نوشته بودن. اون طرف هم روغن شترمرغ می‌فروختن. البته من عذاب وجدان نداشتم چون کلا فقط گوشت سفید می‌خورم، از نوع مرغ!

تهیه‌ی سوهان. روسری و شال. از اونجا خواستید خرید کنید حواس‌تون به قیمت‌ها باشه. خیلی پرت می‌گفت به نظرم. لاله‌ها: یک. دو. نوستالژی. باز هم تخم مرغ!

آبی. چای و قهوه‌ی عربی. همه با این مهرها عکس می‌گرفتن. آبنما. اینها فکر کنم کار همدان بود. محیط. دکور رستوران گیلار: یک. دو.

اینجا دیگه گوشی‌م خاموش شد. آخرهای نمایشگاه هم بودم. غرفه‌ی کارهای چرم هم بود. مهد کودک و اون عکاسی‌ه که گفتم با لباس و دکور سنتی عکس می‌گرفت.

پ.ن: به دلیل فاجعه‌باربودن سرعت نت، اول متن رو نوشتم. بعد عکسا رو آپلود کردم. جایی‌ش غلط نداشت؟

جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*می‌گفت پسر ه بدوبدو اومد یه مغازه‌ای پیدا کرد که از شیشه‌ش بتونه جای آینه استفاده کنه. یه گوشواره از توی جیب‌ش درآورد انداخت به گوش‌ش. با رضایت، خودش رو توی شیشه تماشا کرد و رفت.

مرد هم مردای قدیم...

جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*نشسته‌م دارم عکس‌های برج رو آپلود می‌کنم. صدای تی‌وی از اون اتاق میاد. ظاهرا موضوع فیلم درباره‌ی آقایی‌ه که برای فرداشب، شام، همکاراش رو دعوت کرده. رییس‌ش رو هم دعوت کرده البته اما به خانوم‌ش نگفته. بعد نمی‌دونم چطوری خود خانوم‌ه فهمیده و عصبانی شده که تو چرا به من نگفتی بیشتر تدارک ببینم و دعوا خلاصه. این وسط، خانواده‌ی نامزد دختر شون هم تلفن زده‌ن به دختر ه که ما فرداشب بیاییم خونه‌تون. دختر ه هم گفته بفرمایید!

تمام مدت، صدای جیغ و فغان مادر ه - مریم سعادت - و حرص خوردن‌هاش به گوش می‌رسه. ولی من دارم فکر می‌کنم این واقعا چیزی‌ه که پتانسیل تبدیل شدن به داستان یک فیلم یک‌ساعت‌ونیم‌ه رو داشته باشه؟

به نظرم رفت‌وآمد خانوادگی با همکار و علی‌الخصوص، رییس‌ت، از بنیان، کار غلطی‌ه. اصلا خوب نیست همکارها زیاد از زندگی شخصی‌ت بدونن. دو تا مهمون هم‌زمان رو هم با یه تلفن میشه درست کرد. کافی‌ه از یکی‌شون بخوای جای فرداشب، یه وقت دیگه بیاد. این هم شد فیلم واقعا؟ متفکر

جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*رفته بودم جشنواره‌ی نوروزی برج میلاد. برای اونایی که برج رو از نزدیک ندیده‌ن، این بهترین فرصت‌ه. هم برج رو می‌بینن، هم اجرای زنده‌ی موسیقی سنتی، صنایع دستی، بزرگ‌ترین هفت‌سین ایران، خوراکی‌های استان‌های مختلف و خیلی چیزهای دیگه. انقدر براتون عکس گرفتم گوشی‌م شارژ تموم کرد، خاموش شد رسما.

اگر توی عید هیچ جا نرفتین، برج میلاد بهترین گزینه‌ی شماست و البته فردا روز آخرش‌ه. 9 صبح تا 9 شب. توصیه می‌کنم زود برید. قبل از ساعت 4. بعدش خیلی خیلی شلوغ میشه. عکس‌هاش رو بعدا میذارم ببینید.

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*خوبی‌ش این‌ه که خیلی کاربردی‌ه. برای دیوار و کف، فضاسازی باغ و باغچه، پارک، حوض و آبنما، شومینه، قاب آینه، قاب عکس و تابلو، ظروف مث کوزه و گلدون و ...

تاریخچه. برای جوگیر شدن به قدر کافی، این عکس‌ها رو ببینید. و این و این قاب‌ها.

تا الان می‌دونم که موقع کار حتما باید عینک بزنید تا یه وقت خورده موزاییک و شیشه اینا توی چشم‌تون نره. از دستکش استفاده کنید. دوغاب اینا رو هم توی فاضلاب نریزید. بریزید توی سطل زباله. محیط هم باید تهویه داشته باشه.

ظاهرا اصل کار به این روش‌ه که اول طرح رو با مداد، نقاشی می‌کنید. بعد سنگ و موزاییک و شیشه و مهره و هر چی دوست دارید رو با چسب می‌چسبونید. بعد فاصله‌ی موزائیک‌ها رو با دوغاب پر می‌کنید. دوغاب رو هم میشه آماده خرید یا درست کرد. می‌تونید به دوغاب، رنگ اضافه کنید. 10 دقیقه بعد از دوغاب‌کاری، سطح موزاییک‌ها رو با دستمال، پاک می‌کنید و 24 ساعت وقت میدی، میذارید دوغاب خشک بشه. در حد تئوری، همه کار، خیلی راحت‌ه نیشخند اینجا هم هست. و اینجا و اینجا. همینطور اینجا.

گوگل کنید: mosaic art designs. abstract mosaic art.

پرسش و پاسخ: یک. دو.

نقاشی موزائیک دیواری لاله اسکندری.

آموزش ساخت بشقاب ماهی.

کتاب پیشنهادی

خب الان بزرگ‌ترین مشکل این‌ه که من دل شکستن چیزی رو ندارم. واقعا نمی‌تونم چیزی رو بشکنم. حالا چی کار کنم؟

چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*دیروز دوست‌م تلفن زد. گفت با بچه‌ش رفته‌ن توی حیاط نشسته‌ن 13به‌در! بعد حرف ویترای شد. یه کم براش توضیح دادم و عکس، ایمیل کردم براش که ببینه چطوری‌ه. بعدتر ش درباره‌ی شمع‌سازی که دوست‌م بلده سوال کردم. گفت مریمی به نظرم سراغ‌ش نرو. خیلی سخت‌ه از این نظر که باید کلی بخار و دود، استنشاق کنی تا پارافین ذوب شه. بعد دوباره باید بذاری‌ش سرد شه. اگه هوا گرم باشه، مجبوری بذاری‌ش توی یخچال. بهداشتی نیست. سمی‌ه اصلا. خطر داره. ول‌ش کن. خلاصه حسابی رای‌م رو زد. واقعا انقدر مصیبت داره؟

خلاصه از خیاطی و نقاشی و شمع‌سازی رسیدیم به کار با موزاییک و کاشی شکسته. اول گفتم نه. احتمالا خیلی کثیف‌کاری و گردوخاک داره. توی آپارتمان نمیشه از این کارا کرد. دوست‌م گفت من می‌تونم برم توی حیاط. فکر کردم خب من هم می‌تونم برم توی پارکینگ، موزاییک‌ها رو اونجا خورد کنم. بعد جمع‌وجور ش می‌کنم دیگه.

حالا قرار ه بشینم گوگل کنم ببینم چی میشه یاد گرفت درباره‌ی نقاشی با موزاییک و کاشی شکسته. از تجربیات دوستان، به شدت استقبال می‌کنم.

پ.ن: قلم‌موهای من عین چوب خشک شده‌ن! جنس‌شون خوب نبوده یا خوب بوده من خراب‌شون کرده‌ن یا کلا درست‌ش همین‌ه؟

چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*تجربه نشون داده سبزه‌گره‌زدن بی‌فایده‌ست. لذا رسیده‌م به بوته. سال دیگه درخت و درختچه ایشالا نیشخند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: نوروز
Share

*برای عشاق بستنی، ماجرای بزرگ‌ترین بستنی دنیا باید خیلی هیجان‌انگیز بوده باشه. این رو می‌شد از ماشین‌هایی که ردیف پارک شده بودن و جمعیتی که تندتند سربالایی می‌رفتن، فهمید. البته فکر کنم گفتن بعد از ساعت 4 دیگه کسی رو داخل راه نمیدن.

فکر کن آفتاب مستقیم توی مغز ت باشه، محیط هم به نظرت بی‌مزه بیاد، خوش نمی‌گذره که. به خودم غر می‌زنم کاش بعد از ناهار، یک‌راست برگشته بودیم خونه یا حداقل می‌رفتم موزه‌ای کاخی جایی. چی‌ه اینجا؟

خب مستحضرید که من و سیستر، زمین تا آسمون با هم فرق داریم و اصولا از هر چی من خوش‌م بیاد، سیستر احتمالا اصلا خوش‌ش نمیاد و برعکس نیشخند

دردسر تون ندم. این شما و این گزارش تصویری امروز: از این نعلبکی‌ها کجا می‌فروشن؟ مامان دوست داره. من میگم چرا باید وقتی چای می‌خوری، عکس این آدم رو ببینی با سبیل‌های ازبناگوش‌دررفته؟ کوفت آدم میشه که نیشخند

مسیر خیلی زیبا و سرسبز و بدیعی که ملت داشتن می‌رفتن بالا تندتند: یک. دو. سه. چهار. به سیستر گفتم می‌دونی اینجا چی کم داره؟ گفت چی؟ متفکر

گفتم کلی غرفه و دست‌فروش. کارد می‌زدی خون‌ش درنمیومد آخ گفت مریمی صد بار نگفتم انقدر نرو میدون امام؟ آخه مگه اینجا باب همایون‌ه؟ نیشخند

اونجا یه پارک بی‌مزه هم بود: یک. دو. سه که تنها خوبی‌ش این بود که آب معدنی می‌فروختن.

یه گلخونه هم بود که بن‌سای و گل‌ و گیاه می‌فروخت که در بدو ورود، خاطرات فلاکت‌های دانشکده بهم هجوم آورد. روزهایی که 2ساعت 2ساعت توی گلخونه، جزوه به دست، دنبال استاد می‌دویدیم و یادداشت برمی‌داشتیم. فکر کن سر ظهر. گرم. توی گلخونه مجبور شی 2 ساعت وایسی با لباس رسمی. تازه جزوه هم بنویسی: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش

دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*دیشب دل‌م گرفته بود نمی‌دونم چرا. حوصله‌م سر نرفته بود چون کلی بیرون برای خودم گشته بودم از صبح. بعد کلی با یکی از دوستام حرف زدیم و خندیدیم و حال‌م بهتر شد.

دکتر فرهنگ از قول یکی از روحانیون - اسم‌ش رو شک دارم. نمیگم - می‌گفت شما نمازهای واجب‌تون رو بخونید اما نمیخواد هیچ دعا و نماز مستحبی و تعقیبات و فلان بخونید بعدش. فقط سریع بلند شید برید به کار مردم برسید. ببینید کی کجا کار ش گیر ه، کمک‌ش کنید. من مطمئن‌م ثواب‌ش خیلی بیشتر ه تا خوندن دعای مستحبی. روز قیامت هم اگر سر اینا گیر کردید، بگید فلانی اینطوری گرفته بود بهمون. من خودم میام جواب میدم اون موقع...

دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*جاشمعی مذکور. هفت‌سین ما: یک. دو. سه. چهار.

هفت‌سین شما

یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*یه خانوم عکاسی هست که توی محوطه‌ی کاخ گلستان، با لباس‌های قجری از مردم عکس می‌گیره. همونجا هم بسته به سلیقه‌تون، پرینت رنگی یا سیاه و سفید می‌گیره میده. خیلی هم خوش‌اخلاق‌ه. دفعه‌ی اولی که رفتم، مردم دیوانه‌ش کرده بودن. خیلی عصبی بود. امروز می‌گفت این حوض رو تمیز کردیم داخل‌ش آب ریختیم. مردم میان اینجا بچه‌هاشون رو می‌فرستن کفشای گلی و کثیف‌شون رو اینجا بشورن. هر چی هم میگی این برای عکس‌ه و باید تمیز باشه، نمی‌فهمن.

این دکور - دکور هفت‌سین - رو برای عکس دکور درست کردم. هر چی میگم با کفش نرید، ازش عکس نگیرید، این برای کار من‌ه، نمی‌فهمن. میگی لباس رو روی مانتو ت بپوش. باز دیر بجنبی، می‌بینی طرف داره همه رو درمیاره. هر چی میگم، گوش نمیدن.

خب واقعا حق داشت عصبانی شه. وسایل من رو که دید گفت تو برای عکس اومدی اصلا. نه؟ گفتم آره. اون دفعه اومدم سوال کردم. الان با وسیله اومده‌م نیشخند رفتم لباس پوشیدم اومدم خود خانوم‌ه خنده‌ش گرفت. گفت چرا انقد لباس قجری و رنگ آبی بهت میاد؟

10 تا عکس گرفت تقریبا. نشون‌م داد گفت بگو کدوم رو دوست داری برات پرینت بگیرم. صد بار هم جلو عقب زد تا انتخاب کنم. کلا عکس‌م رو خیلی دوست دارم. تا خونه، عین بچه‌ها براش ذوق کردم. همونجا هم بهش گفتم خیلی خوشگل شده و تشکر کردم.

فکر می‌کردم فقط عید نوروز اونجا هست خانوم‌ه اما گفت همیشه هستم. بعد همون سوال معروف رو پرسید: مجردی؟ نمی‌دونم چرا وقتی کسی از چهره‌ی کس دیگه خوش‌ش میاد، از مجرد بودن طرف، تعجب می‌کنه! یعنی ارتباط چهره و وضعیت تاهل رو اصولا درک نمی‌کنم. خلاصه گفت ایشالا ازدواج کنی با شوهرت بیایین عکس بگیرین برای گیفت و قاب و این کارا. بعد الان دارم نقشه می‌کشم یادم باشه حتما بپرسم شما حاضرین با لباس قجری عکس بگیرین؟ نیشخند

پ.ن: تا حالا دامن و شلوار با هم نپوشیده بودم نیشخند

شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*باز رفته بودم گلستان خجالت فکر کنم مثلا اگه شیرازی بودم، سیکل هم نمی‌تونستم بگیرم چون همه‌ش بیرون بودم. وقت نمی‌شد درس بخونم نیشخند امروز اونجا خیلی شلوغ بود. تا بیرون کاخ، صف بود.

فکر کن کلی زیر آفتاب توی صف ایستاده بودیم. صف بستن ایرانی‌ها هم که معروف‌ه. به جای اینکه پشت سر هم وایسن، کنار هم می‌ایستن تا ببین کی شلوغ پلوغ میشه، نوبت هم رو بگیرن و حق هم رو ضایع کنن. همه‌مون هم مسلمونیم شکر خدا آخ کلی هم ادعای فرهنگ داریم.

ایرن روزها تهران خیلی بد شده. از هر جا فکر کنی، مسافر ریخته توی شهر. مثلا وقتی میری مترو، انگار رفته‌ای جنگ تن‌به‌تن! هیچ خبری هم نیستا. همه منتظرن قطار بیاد. بعد یهو چند نفر، همه رو هول میدن برن جلو! کلا هم معلوم نیست به چه زبونی حرف می‌زنن. یه کلمه‌ش مفهوم نیست. خب آدم به اینا چی بگه؟ اگه می‌فهمیدن که این کارا رو نمی‌کردن.

خلاصه بعد از اینکه حسابی زیر آفتاب وایسادم و نوبت‌م شد، رسیدم به باجه‌های فروش بلیط. چند تا باجه کنار هم‌ه. یه نفر جلو م بود دیگه. کوله‌پشتی بزرگ‌ش هم توی صورت‌م بود! باجه کناری حلوت شد. مامان گفت برو اینجا مریم. کسی نیست. گفتم طبق قوانین مورفی، توی هر صف خلوتی بری، اون از همه شلوغ‌تر میشه. حالا که توی این باجه وایساده‌م، بذار همین جا بمونم.

دقیقا هم همین شد. هر کس دید اونجا خلوت‌ه، دوید رفت همون جا. صفی شد دیدنی. توی اون هاگیرواگیر یه زن و شوهری که خیلی حس زرنگی داشتن، مخصوصا زن‌ه، اومدن خودشون رو زورکی جا کردن بین من و نفر جلویی. یعنی شوهر ه رفت عقب وایساد، زن‌ه موند که نقش گلادیاتور رو ایفا کنه.

من هم که می‌شناسین. یه وقتایی از سوراخ سوزن رد میشم، یه وقتایی از دروازه هم رد نمیشم! امروز هم از اون روزا م بود. گفتم خانوم! نوبت من‌ه. گفت نه. تو پشت سر من بودی. گفتم پشت سر میشه اونجا! - پشت سر م رو نشون دادم - یعنی شما از پشت سر من دویدی اومدی جلو. زشت‌ه.

گفت نه. یعنی چی؟ تو عقب‌تر از من بودی. بعد هم شروع کرد جیغ‌جیغ‌کردن. من هم اصلا از دادوبیداد کسی نمی‌ترسم. زل نگاه‌ش کردم گفتم تو عقب‌تر بودی به هر حال. زن‌ه رو ش کم نشد. پول‌ش رو داد دست آقای بلیط‌فروش و بلیطا رو گرفت و با کلی حس پیروزی بدوبدو رفت که بره داخل محوطه.

من هم پول‌م رو دادم و بلیطا رو گرفتم. آقای بلیط‌فروش هم فهمید چی شد جریان اما نه من چیزی گفتم، نه اون. توی فاصله‌ی 5 قدیمی باجه تا دم در که بلیطا رو بدم برم داخل محوطه، توی دل‌م گفتم خدا! کاش حال این رو می‌گرفتی دل من خنک شه. 2 دقیقه جلو و عقب واسه‌م فرقی نداشت اما این زن، خیلی پررو بود.

هنوز کلام منعقد نشده بود که دیدم زن‌ه با دقت بلیطاش رو نگاه کرد و غرغرکنان برگشت سمت باجه. یه اشتباهی شده بود! بلند گفتم خوب‌ب‌ب شد! حالا برگرد معطل شو تا حال‌ت جابیاد!

این رو با لج‌درآرترین لحن ممکن‌م گفتم. گفت تو حرف نزن! من جلوتر ازت بودم. من خندیدم جواب‌ش رو ندادم. گفت اصلا ناراحتی از 4 صبح بیا اینجا نوبت بگیر. باز هم خندیدم گفتم مگه دیوانه‌م؟ نیشخند

راستش می‌خواستم بگم این تویی که برای تهران اومدن، 4 شبانه‌روز توی راه بوده‌ای. گفتم ول‌ش کن. دماغ‌ش سوخت بس‌ه. دیگه دل‌ش رو نسوزونم منتظر

شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*چند روز پیش داشتم فکر می‌کردم برم یه پارچه با طرح بته‌جقه بخرم. بعد باهاش جانماز درست کنم. بعد فکر کردم آستر هم میخواد لابد. بعدتر ش فکر کردم خب من که تا حالا خیاطی نکرده‌م. چی کار ش کنم؟ بعد گفتم عیب نداره. یه کاری‌ش می‌کنم.

دوباره فکر کردم ساده قشنگ نمیشه. دور ش رو هم طرح بدم یه کم شلوغ و براق شه، چشم‌گیر باشه. آخر به خودم گفتم مریمی تو همینطوری‌ش هم نمی‌فهمی چی داری می‌خونی سر نماز. بته‌جقه هم جلوی چشم‌ت باشه که دیگه واویلا.

بعد می‌دونین دیروز چی هدیه گرفتم؟ این رو. نور خوب نبود. پارچه‌ش براق‌ه یه کم. یاد انباری مهربون افتادم و چیزهای مهم‌تری که بهشون حساس بودم، نگران‌شون بودم و شدن مصداق ِ "هرچی به نتیجه وابسته‌تر، نتیجه از شما دورتر"...

شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*همراه با آیکون دودستی بر سر کوفتن: اینجا. واردات محافظ بهداشتی! رو چی کار دارن دیگه؟! لابد تولید داخلی هم ندارن.

پ.ن: جدی باشید!

شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*واقعا با وجود نوابغی مث من، نباید نگران آینده‌ی کشور بود. فکر کن رفته‌م پارک لاله، بعد می‌بینم همه رو شدیدا لاله کاشته‌ن! شدیدا که میگم یعنی شدیدهاااا. بعد به خودم میگم حالا چرا انقدر لاله؟ بعد نیم ساعت تازه فهمیده‌م که بله! خدا قبول کنه اسم پارک، لاله‌ست نیشخند

امروز نمی‌دونم چه‌م بود. دل‌م خیلی گرفته بود. قرار بود برامون مهمون بیاد اما من پاشدم رفتم پارک. حوصله‌ی توی خونه بودن رو نداشتم. می‌دونستم تا بیان و برن خیلی دیر میشه و نمی‌رسم جایی برم. پارک لاله، گزینه‌ی خوبی برای گردش‌ه فقط یا صبح برید یا عصر، تنها نرید. آدم دل‌ش می‌گیره. تاریک هم هست. زیاد حس راحتی نمی‌کنم وقتی تنها باشم. نمی‌دونم فقط من اینجوری‌م یا همه مث من‌ن که خب مسلما نیستن.

و اما عکس‌های پارک لاله: درخت. آبنما از 3 زاویه: یک. دو. سه. آبنمای ابوریحان فکر کنم. آبنمای پلکانی. مناظر: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. یازده. دوازده. سیزده

یهو دیدم. یه چیزی بین زمین و هوا معلق‌ه. یکی دیگه هم بود. خیلیای دیگه بودن! هنوز از شوک اونا درنیومده بودم که با یه عالم از اینا مواجه شدم: یک. دو. فکر کن آدم میره پارک، اعصاب‌ش آروم شه. زهره‌ترک میشی برمی‌گردی نیشخند

نمازخونه‌ی پارک. هر چی فکر کردم نفهمیدم این مدل‌ش دقیقا یعنی چی. شهر فرنگ؟ موقع برگشتن، دور میدون آب - آبنمای اصلی - این رو دیدم حال‌م بهتر شد لبخند

شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*این هم عکس‌های گلستان که قول داده بودم: بلیط قسمت‌های مختلف. گردنبندهای چوبی. انگشتر و گردنبند، قابلیت تبدیل به همدیگه رو داشتن انگار. جاشمعی با سنگ نمک. کارای ویترای خیلی قشنگی هم بود که غرفه‌دارها خانوم بودن و اجازه‌ی عکاسی ندادن.

من همینطوری رد شدم ردیفی عکس گرفتم: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. تا رسیده به عمارت بادگیر: یک. دو و توضیح‌ش و داخل‌ش: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. و بیرون‌ش که من عاشق‌ش شدم: بلندی، نور، درختای سبز. آدم دل‌ش می‌خواست خودش رو بزنه اصلا نیشخند یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. پله قلب

ادامه‌ی مسیر: یک. دو. اینجا چند تا هفت‌سین و یه هفت‌شین چیده بودن. مردم هم می‌نشستن عکس می‌گرفتن. اصلا هم رعایت نمی‌کردن که توی کادر هم هستن. فقط می‌خواستن زودتر از بقیه، عکس بگیرن نیشخند یک. دو. سه. چند تا عکس خیلی شاد هم روی دیوار اونجا بود: یک. دو. هفت‌شین.

ادامه‌ی مسیر تا خلوت کریم‌خانی: یک. دو. خلوت کریم‌خانی: یک. دو. آخرین عکس کاخ.

و حالا محوطه‌ی موزه‌ی ملی (موزه‌ی ایران باستان) که البته لازم به ذکر است تا اونجا یعنی خیابان امام خمینی. خیابان سی تیر پیاده رفتم و شب‌ش 10 ساعت تمام خواب بودم از خستگی نیشخند یک. دو. خیابون سی تیر هم خیلی خوشگل کرده بودن: یک. دو. البته انتهاش دیگه چیز خاصی نداره و بی‌مزه میشه. اونجا رفتید یا باید ماشین داشته باشید یا اگه مث من، راه قرض دارید و عاشق مترو هستید، با کلی تا مترو پیاده برید چون تعطیلی‌ه و تاکسی قحط می‌باشد. نگید نگفتی!

این نمایشگاه زیورآلات رو نباید از دست بدم. شدیدا هم دل‌م پیش اون لباس خوشگل‌هاست که باهاش عکس می‌گرفتن. باید یه تور دیگه برم. اینطوری نمیشه! مژه

جمعه ٩ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*تور امروز، پارک لاله بود واقع در بلوار کشاورز. صدالبته عکس‌هاش رو به زودی براتون میذارم.

جمعه ٩ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*2 سری عکس هفت‌سین دیدم اتفاقی: یک. دو

این پست نارنجی رو هم از دست ندید.

یادتون باشه از هفت‌سین‌هاتون عکس بگیرید. هیچ عذری هم پذیرفته نیست نیشخند عکس گلفروشی که قول داده بودم.

هفت‌سین پیرامید. عکس‌های دیگه‌ش

هفت‌سین خاله‌نفیسه: سفره‌ش، تخم‌مرغ‌های رنگی، تنگ ماهی و سبزه

هفت‌سین شقایق: اینجا

هفت‌سین یاسی: اینجا (رومیزی رو تماشا کنید خیال باطل)

این هم تخم‌ مرغ‌های رنگی هفت‌سین ما که توی گلدون‌ن البته: جلوتر. هنر اتفاقی . پشت صحنه. واقعیت امر!

هفت‌سین نفیسه: اینجا

هفت‌سین مسافر: اینجا

هفت‌سین یه مریم جدید: اینجا

هفت‌سین نهال: یک. دو

هفت‌سین نارنجی: اینجا

هفت‌سین خرابات‌نشین: اینجا

هفت‌سین زهرا: اینجا

هفت‌سین تسنیم: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت

هفت‌سین مریم، مامان ساغر: اینجا

هفت‌سین الف.لام‌.ی: اینجا

هفت‌سین خانوم مرادی: یک. دو. سه. چهار

این رو هم ببینید. قشنگ‌ه.

جمعه ٩ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*فکر کنم تا مترو پرواز کردم! چون می‌ترسیدم باز قبل از ساعت 4 نرسم به کاخ گلستان ولی رسیدم! عینک دم در، صف بود برای تهیه‌ی بلیط. ورودی کاخ، 2 تومن‌ه و فکر کنم 7 تا کاخ مختلف بود برای بازدید که بلیط هر کدوم‌ش 1 تومن‌ه. یعنی اگه بخواین همه جا رو ببینین میشه 9 تومن و حتما هم زود باید برین چون 5 به بعد دیگه کم‌کم تعطیل اعلام می‌کنن تا ملت رضایت بدن و برن خونه‌هاشون!

برای دانشجوها و بازنشسته‌ها و کارمندای یه سری ارگان‌های فکر کنم تخفیف اینا داشت. دقیق نخوندم اما خواستید برید، کارت‌تون رو همراه داشته باشید حتما. ضرر نداره.

محیط‌ش فوق‌العاده تمیز و سرسبز بود + کلی حوض و فواره و نور که من عاشق‌ش‌م. یه سری غرفه هم بود برای بدلیجات و صنایع دستی و خوراکی. فروشنده‌هاش اکثرا خانوم بودن. خانوما هم که می‌دونین. دوربین ناراحت‌شون می‌کنه. من هم اصرار نکردم برای عکس گرفتن. چیزی که خیلی جلب توجه می‌کرد کارهای ویترای یه خانومی بود که واقعا فوق‌العاده بود و تا حالا ندیدین! یه سری گوشواره‌های بزرگ برنجی هم بود با دستبند و انگشتر ش که برای ست کردن، خوب بودن. مثلا قیمت یه انگشتر بزرگ‌ش 15 تومن بود.

برخلاف سعدآباد، اینجا خوراکی هم می‌فروختن زیاد. از آب معدنی و دوغ و چای بگیر تا کالباس مرغ! که کلمه‌ش توی فضای تاریخی کاخ، خنده‌دار بود نیشخند من برای کاخ اصلی بلیط گرفتم و عمارت بادگیر. حوصله‌ی تماشای نقاشی و عکس ندارم راستش. ترجیح دادم شیشه‌های رنگی و طرح‌های رنگی سقف و کف رو تماشا کنم با تالار آینه و تالار سلام که توی همون کاخ اصلی‌ن و البته فقط توی کاخ اصلی، عکاسی ممنوع‌ه. این مجسمه‌ها اونجا بودن با کلی ظرف و مبل و صندلی و خیلی چیزای تماشایی دیگه.

در بدو ورود، 2 تا خانوم مودب رو دیدم که البته هر دو از من کوچیک‌تر بودن. این رو بعدا فهمیدم. ازم خواستن ازشون عکس بگیرم. کلا اینجور جاها خیلی عادی‌ه که کسی بخواد ازش عکس بگیری. بعد رفتم داخل عمارت بادگیر. دیدم اونجا ن یکی‌شون داره از اون یکی عکس می‌گیره. گفتم بده من بگیرم! نیشخند و خلاصه تا آخرش ما 3تایی می‌چرخیدیم و از هم عکس می‌گرفتیم. قول شرف دادم عکسا رو براشون ایمیل کنم.

دخترای خیلی نازنینی بودن. از این آدمایی که اصلا حس نمی‌کنی تا چند دقیقه قبل، نمی‌شناختی‌شون. بودن‌شون باعث شد خیلی بیشتر خوش بگذره. آهان! راستی این رو بگم. یه خانوم عکاسی اونجا بود که با لباس محلی از مردم عکس می‌گرفت. آلبوم‌ش رو دیدم. عکساش خیلی قشنگ بود. بعضیا خانوادگی عکس گرفته بودن با لباسای اونجا. مث عکسای قهوه‌ی تلخ شده بود چشمک هر عکس 10 تومن. همون موقع هم چاپ می‌کرد می‌داد عکس رو. یعنی خودتون باید پیشاپیش، زحمت روتوش صورت‌تون رو بکشید. کرم‌پودری چیزی... من هم که بدعکس. ترجیح دادم از خیر ش بگذرم ولی یکی از همون دو دوست تازه، مجبورم کرد وایسم ازم عکس بگیره. بعد هم گفت تو که خوشگلی. عکسات هم خوب‌ن. چرا عکس نمی‌گیری؟ البته خودشون واقعا خوش‌عکس بودن. آرایش هم نداشتن حتی افسوس

بعد هم رفتم خیابون سی تیر رو کشف کردم و تازه بعد کلی پیاده‌روی وقتی رسیدم اونجا دیدم که بله. اونجا رو قبلا دیده‌م بارها! سر راه، توی خیابون امام خمینی کلی موزه هم کشف کردم. کلا اونجا خیلی ساختمون قدیمی داره. موزه‌ی ملی هم رفتم که ببینم چه خبر ه که خب بسته بود ولی آقاهه گفت نمایشگاه زیورآلات هست اگه در تایم آدم‌وار برم. موزه‌ی عبرت هم همونجاست که کلا اسم‌ش رو نباید جلوی من آورد.

کلی هم عکس براتون گرفتم که ایشالا فردا میذارم ببینید. پیشنهادم این‌ه که یه روز از صبح برید میدون امام خمینی. هم پیاده‌راه باب همایون رو ببینید، هم کاخ گلستان رو، هم بازار رو، هم پارک شهر و موزه‌ی ملی رو. نزدیک هم‌ن. میشه پیاده رفت همه رو. این پانوراماها رو هم ببینید و اینجا.

پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*یادم‌ه سالی که مهدی پاکدل و بهنوش طباطبایی ازدواج کردن - فکر کنم اسفند ماه 2 سال پیش بود - از تی‌وی رسما اعلام کردن و بهنوش طباطبایی با ذوق و هیجان گفت مردم برای ما دعا کنید خوشبخت شیم.

شاید الان خیلیا پروانه‌ای باشن بگن "آخی! چه ناز!" ولی من گفتم "اه! چه لوس!" انگار مردم بیکار ن بشینن برای خوشبختی فلانی دعا کنن. چه حرفی بود زد؟

بعد الان دارم خورش قیمه درست می‌کنم. فکر کردم بیام بگم دعا کنید خورشت‌م خوب دربیاد! نیشخند

پ.ن: سال مار بر شما چگونه خواهد گذشت.

پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*کلا بافت قدیمی میدون امام خمینی تا بازار و پارک شهر و اون حول و حوش رو دوست دارم. یه جورایی آسمون، زیاد داره.

این هم عکسایی که قول‌شون رو داده بودم: این هفت‌سین‌هایی‌ه که توی سالن اصلی متروی امام خمینی می‌بینید: یک. دو. این صندوق هم قشنگ بود: سه. چهار

و اما پیاده‌راه باب همایون و جشنواره‌ی نوروزی‌ش: قاقالی‌لی. ماشین دودی. مردم چنان صف می‌ایستن انگار تا حالا سوار هیچ‌گونه وسیله‌ی نقلیه‌ای نشدن نیشخند ترشی‌جات. باز هست: اینجا و اینجا. بدلیجات. ادویه. این غرفه‌ی بدلیجات، محشر بود. نیشکر؟ برای دیابتی‌ها. مزه‌ی شکرک می‌داد راستش. فکر کنم دارم اسم‌ش رو غلط میگم. درست یادم نیست. بمب انرژی. یه ماشین دودی دیگه. تمام مدت "چرا در گنجه باز ه؟" توی ذهن‌م تکرار می‌شد نیشخند

جوب‌!ش خوشگل بود. توی عکس، خوب نیفتاده. نون سنتی خراسان. با آرد و سبزیجات معطر و پیاز داغ و ادویه. اون مدل مثلثی‌ش، لپه و سیب‌زمینی هم داشت گویا. یک نمای دیگه از محیط.

باغچه‌ها و گل‌های بنفشه و لاله: یک. دو. سه. چهار.

از خیابون صور اسرافیل به سمت کاخ گلستان: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش

بنر کنار در کاخ‌موزه‌ی گلستان. ما دیر رسیدیم. دیگه کسی رو راه نمی‌دادن. تا 4 اجازه میدن برید داخل. بعد از اون فقط حق خروج از کاخ رو دارن مردم. کسی وارد نمیشه.

و اما پارک شهر: قسمتی که پرنده‌ها و خرگوش اینا بودن. فواره‌ها: یک. دو. سه. جایی که همیشه بهش می‌گفتم میدون سشوار نیشخند دیروز فهمیدم جریان‌ش چی‌ه. کلی شرمنده‌ی خودم شدم.

تخم‌مرغ‌های بزرگ رنگی: یک. دو. یه عکس دیگه از پارک.

منتظر گزارش‌های بعدی مریمی باشید عینک

چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*به جای اینکه بشینید توی خونه و حوصله‌تون سر بره، از جشنواره‌های بهاری دیدن کنید. مثلا می‌تونید با مترو تشریف برید ایستگاه امام خمینی. از خروجی باب همایون خارج بشید. سمت راست‌تون، پیاده‌راه باب همایون هست با غرفه‌های قاقالی‌لی، لباس، صنایع دستی، بدلیجات + پیاده‌راه بزرگ، فضای وسیع، آسمون، نور، سبزه و بنفشه و گل‌های رنگ‌رنگ!

بعد ش هم می‌تونید از خیابون صور اسرافیل - همون انتهای باب همایون، دست راست - به راحتی برید سمت کاخ گلستان که از 9 صبح تا 4 بعدازظهر مردم رو می‌پذیرن. 4 به بعد دیگه کسی رو راه نمیدن تا اونایی که داخل‌ن، بیان بیرون و کاخ رو ببندن. عکاسی هم الانا آزاد ه. یا می‌تونید از خیابون کناری همون متروی امام خمینی قدم‌زنان برید پارک شهر که این روزا خیلی قشنگ شده. عکساش رو میذارم ببینید.

سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*یه بلوز هالیدی بود. نازک و خنک و اینا. فقط هیچ طرحی نداشت. حالا داره نیشخند مراحل اولیه‌ی شاهکار. این هم نتیجه.

اتو که نزدم‌ش. چون از این جنس‌هاست که خیلی نازک‌ه و کش میاد احتمالا وقتی اتو بزنی‌ش.

از ماژیک پارچه هم استفاده کردم. طرح‌ها هم که همه سرقتی و کپی‌ن. گفتن نداره خجالت

 

 

 

دوشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*یه زمانی مشکی ساده بود. الان دیگه نه: جیب این‌وری. جیب اون‌وری. نمای فجیع کلی. توی کیف پر باشه، دیگه جیب‌های کناری‌ش از روبرو معلوم نمیشه. برای همین خالی‌ش کردم.

قفل‌ش! - گیره‌ی بند ش - رو هم خراب کردم همون روز اول. کسی می‌دونه چطوری باید درست‌ش کرد؟

یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*خب. این هم عکس‌هایی که قول‌شون رو داده بودم. اول صف ایستاده، با پرداخت 1000 تومن، بلیط ورود می‌گیرید. برای بازدید از هر کاخ، باید جداگانه بلیط بخرید. در بدو ورود. من عاشق این در و پله‌ها شدم وحشتناک.

زرد. آرش کمانگیر؟ ظرف‌های رنگی: یک. دو

میشه شماره بزنم؟ هفت. هشت. نه. ده

یه غرفه بود که اتفاقا تی‌وی هم نشون‌ش داد. یه آقایی بود که با یه وسیله‌ی برقی، روی شیشه‌ها شکل می‌کشید یا هر چی می‌خواستی رو می‌نوشت. خیلی هم سریع این کار رو انجام می‌داد. دست‌خط و نقاشی‌ش عالی بود. قیمت‌هاش هم خیلی خوب بود: یک. دو

سیزده. چهارده. پونزده، شونزده. هفده. هجده. نوزده. بیست

موازی غرفه‌ها یه تپه‌مانند بزرگ بود که ملت اونجا نشسته بودن شدیدا: یک. دو. سه مراسم آواز و اینا! که گفتم، همونجا بود. فیلم‌ش رو سعی می‌کنم بذارم ببینید.

یه سیاه‌چادر ترکمن هم اونجا بود که یکی از فروشنده‌هاش خیلی مرد آرومی بود. کل بدلیجات‌ش رو زیر و رو کردم. هیچی بهم نگفت. راستش دنبال یه انگشتر خیلی بزرگ بودم که یکی پیدا کردم مردونه. از بس بزرگ بود رو م نشد بخرم‌ش. یکی کوچیک‌تر خریدم که عکس‌ش رو بعدا میذارم: از بالا. از کنار.

این هم بیرون سیاه‌چادر: یک. دو

هفت‌سین روبروی سکوی اجرای برنامه: یک. دو

یه غرفه بود کارای برنجی و مسی - اگر اشتباه نکنم - داشت. مدل‌هاش واقعا تک بود. این بنر ش‌ه.

سی‌ویک. سی‌ودو.

سی‌وسه. بیرون، توی خیابون.

یه غر هم بزنم آخرش. دوستی من رو دید. گفت مریمی اصلا فکر نمی‌کرم انقدر چاق شده باشی. توضیح اینکه خودش خیلی وزن اضافه کرده. کم هم نکرده. من نمی‌فهمم. دیگه خوردنی که دست خودم آدم‌ه هم حسودی کردن داره؟ خب نخور خواهر من! نخور لاغر میشی نیشخند یعنی حتی جواب هم ندادما. همینطوری کردم قیافه‌م رو فقط نیشخند

بعدا: عکس انگشتر م: یک. دو. برام بزرگ‌ه البته.

یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*آیا کسی اینجا هست که سیستم عامل گوشی‌ش، سیمبین باشه - نوکیا - و وایبر داشته باشه روی گوشی‌ش؟

یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*دیروز رفته بودیم سعدآباد. جشن و نمایشگاه/فروشگاه صنایع دستی دارن برای نوروز. گفتن فعلا تا 12 فروردین هست. شاید تا 17م هم تمدید شه.

جز هوای تمیز و دار و درخت و صنایع دستی که من عاشق‌شون‌م، یه چیز جدید داشت. اون هم اجرای موسیقی و آواز زنده از نوع غیر مجاز بود + حرکات موضون اعم از گروه حرفه‌ای و مردم داوطلب! کلی براتون عکس گرفتم. ایشالا تا عصر عکسا رو میذارم ببینید.

به جای اینکه حوصله‌تون توی خونه سر بره، می‌تونید برید سعدآباد. از 9 صبح تا 7 شب هستن. فقط  اگه سرمایی هستید، یه کاپشن با خودتون ببرید.

یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*یکی بهم گفت مغرور م! گفت حتی نوشته‌هات هم پر غرور ه!

والا شاید منظور ایشن، دوستانه نبود اما من هر چی فکر می‌کنم، مفهوم توهین‌آمیزی در این حرف‌ش نمی‌بینم. زن باید مغرور باشه به نظرم. باید! یعنی حتی اگه ذاتا مغرور نیست، باید سعی کنه اینطوری به نظر برسه. بدم میاد از زن‌هایی که زیادی شل‌ن. آسون‌ن. در دسترس‌ن. سبک‌ن. فقط چون اصلا غرور ندارن.

حالا اینکه کسی چطور با 2 تا عکس و 4 خط نوشته اینطوری تحلیل‌ت می‌کنه، بماند!

شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*اول تشریف می‌برید سر کمد/کشوی لباس‌ها و یه لباس ساده پیدا می‌کنید که پارچه‌ش طرح‌دار و گلدار اینا نباشه. لباسی که انتخاب می‌کنید، ترجیحا نو و تمیز باشه. به هر حال، آدمیزاد ه دیگه. وقتی بدونه داره روی یه لباس کهنه و به‌دردنخور کار می‌کنه که قرار ه راهی سطل زباله شه، دل به کار نمیده طبیعتا. اگه لباس مال خودتون نیست، از صاحب‌ش حلالیت بطلبید. اگه پارچه‌ش خیلی چروک‌ه و توی کار، ایجاد مشکل می‌کنه، اتو ش بزنید. دیگه شب بود و و داشتم پایتخت 2 می‌دیدم و چای هم می‌خوردم. اتو زدن رو حذف کردم از مراحل: یک

بعد طرح مورد نظر رو با مداد روی لباس کشیدم. سعی کنید کمرنگ و با خطوط نازک بکشید. چون طرح‌م تکرار داشت، به یه تیکه مقوا، 2 تا الگو درست کردم. گذاشتم روی پارچه و دور شون رو خط کشیدم: دو

با رنگ مخصوص پارچه و قلم‌موی 0000 - چهار صفر - روی خطوط رو رنگ کردم: سه

بعد دیدم بی‌رنگ‌و رو شد خیلی. با ماژیک پارچه، یه کم رنگ کردم‌ش: چهار

محض فضولی، بقیه‌ش رو با رنگ شیشه - ویترای - رنگ کردم! و به علت علاقه‌ی مفرط به رنگ قرمز ویترای‌م، ازش استفاده نکردم و به جا ش بنفش زدم ببینم چطوری میشه. اون نقطه‌ها و گردالی‌ها هم لاینر ویترای هستن: پنج

بعد گذاشتم خشک بشه تا از پشت، پارچه رو اتو بزنم. بعد هم باید بشورم‌ش ببینم رنگ‌ها پخش میشن، کم‌رنگ میشن، می‌مونن، چی میشن اصلا. نتیجه‌ش رو هم که ملاحظه می‌فرمایید. کسی طرح خوب برای لباس نداره؟

برای سرچ: آموزش و توضیح مقدماتی و اولیه درباره‌ی نقاشی روی پارچه/تی‌شرت/لباس با الگو/شابلون و مداد و قلم‌مو و رنگ و ماژیک

شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*ما امروز مهمون داشتیم. قورمه‌سبزی - با لوبیا چشم‌بلبلی - و سالاد شیرازی هم داشتیم. کلی هم شیرینی خوردم. خیلی خوش گذشت. قول میدم به جای هر 1 روز پرخوری، 1 روز از آموزشگاه، پیاده برگردم خونه که وزن‌م زیاد نشه نیشخند راهی هم نیست. حدود 1 ساعت باید راه برم با یه کوله‌پشتی سنگین.

جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*فیلم شکوفا شدن گل‌های مختلف با سرعت بالا

پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*هر کی بیاد خونه‌مون عید دیدنی، باید عین نی‌نی‌کوچولوها از نقاشی‌هام تعریف کنه نیشخند

یک. دو. سه

عکس‌های اون یکی تنگ، اینجا هست.

 

 

 

پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*والا من که نفهمیدم دیروز، از تحویل سال تا 12 شب، کِی بود اصلا ولی روز خوبی بود. صبح سرخوش و خجسته رفتم پیاده‌روی. مردم در حال خودکشی بودن توی قنادی‌ها و گل‌فروشی‌ها. وقتی برگشتم خونه، مامان و بابا رفتن بیرون. من هم تازه یادم افتاد که اوه! کشوی لباسام خیلی به‌هم‌ریخته‌ست. مرتب می‌شد خوب بودا. در حال گوش دادن به بگوبخندهای مجری‌های تی‌وی، یه نایلون بزرگ، وسایل به‌دردنخور، کشف و راهی زباله‌دان نمودم. چشم‌م هم به غذا بود که نسوزه.

خب من اصولا ماهی دوست ندارم. یعنی واقعا نمی‌ارزه 2 دقیقه غذا بخوری، بعد 2 ساعت تمام خوشبوکننده‌های ممکن اعم از عود و اسپند و عطر و شوینده‌ها رو به خدمت بگیری برای رفع بوی ماهی. دست خودم باشه روز عید، قورمه‌سبزی درست می‌کنم با لوبیاچشم‌بلبلی. بو ش هم عالی‌ه. بوی خوشحالی و مهمونی میده.

دم تحویل سال کلی سوت و دست و شلوغ‌کاری داشتیم جا تون خالی. بعد هم سیستر، برشی از کیک تولد بابا رو برد برای همسایه‌مون که دید به‌به. فرزندان و نوه‌ها همه اونجا جمعند. دوستان فرمودن که اینطوری قبول نیست و بدو برو خونه که ما الان میخوایم بیاییم اونجا!

این در حالی‌ه که کلا شاید 2-1 سال جوگیر شدیم و خونه‌ی هم رفتیم عیددیدنی. راستش من و مامان معتقدیم اینا مشکوک‌ن و این اومدن‌شون فقط و فقط محض عیددیدنی نبوده ولی سیستر ترجیح میده اینطوری برداشت نکنه.

بعدش رفتم گلدون خریدم بریم خونه‌ی مادربزرگ. هوا هم کلا ملت رو گذاشته بود سر کار. نقشه‌م این بود که با پالتوی رسمی تشریف ببرم اما در عکس مشخص‌ه چقدر لباس‌م رسمی و گرم بود! رگ‌های دست‌م هم اثرات باقیمانده از روزگار دمبل زدن‌های مکرر ه. به رو م نیارید نیشخند

پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*بیدار شدم دیدم به‌به! تخم مرغ‌های عزیزم که اون همه برای رنگ کردن‌شون مرارت کشیدم، کجا ن؟ آفرین! سر سفره! آخ امان نمیدن آدم 2 روز پز بده با هنرهای نداشته‌ش. البته من پس‌شون گرفتم نیشخند

پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: o-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers