*یه چیزی دارم می‌سازم. هی اونی که میخوام، درنمیاد. دوباره از اول!

کم‌کم دارم مطمئن میشم اگه من، انسان اولیه بودم هنوز همچنان توی غار زندگی می‌کردیم. از کجا اومده این همه اختراع و اکتشاف آخه؟

 

دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*وبلاگ‌م 10 ساله شد. 28 دی ماه 82 رو یادم‌ه. کافی‌ه یه چرخی توی آرشیو بزنم تا یادم بیاد تمام فراز و فرودهای این سال‌ها رو.

آدم وقتی وبلاگ می‌سازه، دوست داره همه بهش لینک بدن، براش کامنت بذارن، اسم بلاگ‌ش معروف شه. مردم به چهره بشناسن‌ش. اما وقتی این اتفاق میفته، همه خوشحال نمیشن زیاد نمی‌دونم چرا. حتی وقتی بهت میگن بیا مصاحبه کن، شاید بگی نه.

دنیای عجیبی‌ه با آدمای رنگارنگ. یکی خودآزار ه. میاد نوشته‌هات رو می‌خونه. عذاب می‌کشه. فحش میده. تربیت خانوادگی‌ش رو به رخ‌ت می‌کشه. تو هم کم‌کم یاد می‌گیری از دست آدم بیمار نباید ناراحت شی یا حتی براش دل بسوزونی. دایورت کردن، بهترین روش‌ه.

یکی هر روز بهت سرمی‌زنه. هیچی هم نمیگه اما اگه نباشی، سراغ‌ت رو می‌گیره. بی‌سروصدا پیغام میذاره ببینه حال‌ت خوب‌ه یا نه؟

یکی زیاد پیغام میذاره. باهات شوخی می‌کنه. سربه‌سر ت میذاره و تو کم‌کم با دیدن اسم‌ش لبخند می‌زنی و قلب‌ت پر از شادی میشه.

یکی بهت کمک می‌کنه روزهای سخت رو بگذرونی. یکی بهت آدرس میده کجا بری خرید. یکی برات کارت پستال می‌سازه. یکی برات کلیپ می‌فرسته که ببینی و بخندی.

فرشته‌هایی دور ت جمع میشن که به چهره نمی‌شناسی‌شون اما حضور شون بهترین هدیه‌ست برای ساختن روزهات.

ولی می‌دونی؟ آدما عوض میشن. وقتی به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم آدم 10 سال پیش نیستم و البته این خیلی خوب‌ه، طبیعی‌ترین حالت ممکن‌ه. من تغییر کردم، زندگی‌م تغییر کرده و علیرغم بعضی دلخوری‌ها، دیگه زیاد وقت نمیذارم برای وب‌خونی. میشه لطفا بهم بگید چرا اینجا رو می‌خونید؟

اینجا حداقل 500 تا خواننده‌ی ثابت داره. البته تجربه نشون داده اکثر شون خیلی تنبل تشریف دارن برای کامنت نوشتن نیشخند

پ.ن: از همه‌تون ممنون‌م به خاطر محبت‌ها و تبریک‌هاتون به ویژه وبلاگ ده ساله!

یکشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*این بچه رو ببینید. یه بیماری خاص داره. اسم‌ش رو نگفت دکتر ش. خلاصه‌ش میشه اینکه بدن‌ش با مو، مث یه بافت اضافی، برخورد می‌کنه. تحمل‌ش نمی‌کنه. برای همین این بچه اصلا مو نداره.

اون آقایی که کنار ش نشسته، معلم‌ش‌ه. برای همدردی با این بچه، برای اینکه حس نکنه دیگران مسخره‌ش می‌کنن و دل‌ش به درد نیاد، رفته موهاش رو زده تا شکل هم بشن. اگه این معلم، ساعت‌ها سخنرانی می‌کرد، انقد ازش درس نمی‌گرفت کسی. معلم به این آقا میگن. یه مرد واقعی...

یکشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*واقعیت این‌ه که دخترا واسه هم آرایش می‌کنن وگرنه پسرا فرق آرایش خوب و بد رو متوجه نمیشنه. همین که سیبیل نداشته باشی کافی‌‌ه‏!‏

از وقتی که معین، سیبیل‌هاش رو زده تنها کسى که تو سنگر سیبیل باقى مونده شهرام صولتی‌ه که اون هم تنها کاربرد سیبیلاش این‌ه که با شهره اشتباه نگیرن‌ش!

بقالی سر کوچه‌مون به جز ریال و تومن، چند واحد پول دیگه هم داره: رنگارنگ، آدامس شیک و چسب زخم!

شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

دوبله:

یک. اگه دنبال چیزی که میخوای نری، هیچ‌وقت بهش نمی‌رسی.

دو. اگه درخواست نکنی، جواب همیشه "نه" خواهد بود.

سه. اگه به جلو قدم برنداری، همیشه همین جا خواهی بود.

جمعه ٢٧ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*اون روز: توی ماشین یهو یادم افتاد. کاغذ رو گرفتم جلوی چشم مامان!

- این چی‌ه؟

من: یکی توی خیابون بهم شماره داد.

- حالا هی تنها برو بیرون واسه خودت نیشخند

من: توی خیابون خودمون بود. (دیگه نگفتم پشت در خونه بود)

- تو هم گرفتی ازش؟

من: خب چی کار کنم؟

امروز برام مسج اومد. نگاه کردم. مامان بود. نوشته سامان چی شد؟

نوشتم واااا! مامان؟

نوشت دیدم جدی‌ای. گفتم یه کم بخندی نیشخند

جمعه ٢٧ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*ماجراهای من و کاموا: قسمت اول، دوم، سوم.قسمت چهارم:

من: مامان جان! شما بشین استراحت کن. من ناهار درست می‌کنم. موقع رفتن سمت آشپزخونه، کیف بافتنی نصفه‌نیمه رو میدم دست‌ش نیشخند

من: مامان آب پرتقال می‌خوری؟ دو رج بباف خب. چی میشه مگه؟ نیشخند

من: مامان؟ خاله کی میاد؟ میخوام نظر ش رو درباره‌ی کیف‌م بپرسم. حالا چند رج هم ببافه. چیزی نمیشه که نیشخند

من: مامان موقع بافتن کیف که کمک نکردی! حداقل بگو بند ش به نظر ت چطوری باشه.

*من: سلام سوسیس!

بچه‌ی همسایه: من هندونه‌م!

- کی گفته تو هندونه‌ای؟

+ خودم!

- بقیه چی‌ن پس؟

+ نینیگم!

- حالا یه ذره بگو.

+ مامان‌م آناناس‌ه، بابا م لیموشیرین!

جمعه ٢٧ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*دل‌م فانوس میخواد...

پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*همه شب نماز خواندن، همه روز روزه رفتن

همه ساله از پی حج، سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سروپابرهنه رفتن

دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن

شب جمعه‌ها نخفتن، به خدای راز گفتن

ز وجود بی‌نیازش طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد، همه اعتکاف کردن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن

طلب گشایش کار ز کارساز کردن

پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن

گه و گه به آسمان‌ها سر خود فراز کردن

به مبانی طریقت، به خلوص راه رفتن

ز مبادی حقیقت، گذر از مجاز کردن

به خدا قسم که هرگز ثمر ش چنین نباشد

که دل شکسته‌ای را به سرور شاد کردن

به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد

که به روی ناامیدی در بسته باز کردن...

چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*ظاهرا یه روز یه بنده خدایی یادش میره شلوار ش رو بپوشه. همونطوری میره سوار مترو میشه. ملت هم هی نگاه‌ش می‌کنن و ریزریز می‌خندن. اون هم میگه چه باحال‌ه اینطوری بخنده الکی.

از اون زمان، هر سال همون موقع یه جماعتی عمدا اون روز بی‌خیال سرمای هوا میشن و شلوار نمی‌پوشن برای اینکه یادآوری کنن میشه آدم خل‌وچل‌بازی درییاره و بخنده الکی. قیافه‌ی جدی هم به خودشون می‌گیرن و تظاهر می‌کنن همدیگه رو نمی‌شناسن و نمی‌دونن جریان چی‌ه کلا! عکساش اینجا هست اما من رو فحش ندین اگه دیدین. به من هیچ ربطی نداره.

خب فکر کنم همه می‌دونن نظر من درباره‌ی این کارا چی‌ه. جدی‌تر از این حرفام. گاهی میگم کاش خیلی مسخره بودم. تو بودی، وارد این بازی می‌شدی؟

چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*یه عکس دیدم از بهاره رهـ.ـنما. با صندل. شلوار خیلی گشاد. پیرهن آستین کوتاه. روسری‌ش رو هم یه جوری بسته بود که من رو یاد دزدهای دریایی مینداخت! موهای آشفته. فکر کردم گریم فیلم‌ه. زیر ش نوشته بود فلانی در یونان! لابد سفری رفته بوده و عکس گرفته برای دل خودش.

یه عکس دیگه ازش دیدم. 2 تا گوشواره‌ی بلند توی یه گوش‌ش بود. 2 تا گوشواره‌ی بلند با هم قشنگ نمیشن اما دل‌ش خواسته بود اینطوری باشه.

به سیستر گفتم ببین 2 تا گوشواره‌ی بلند رو با هم توی گوش‌ش انداخته. گفت تو 3 تا گوشواره گوش‌ت می‌کنی عیبی داره؟

گفتم عیب که نه. تا وقتی به کسی آسیبی نمی‌زنم و خودم هم خوشحال‌م، هیچ عیبی نداره.

به دست‌هام نگاه کردم + 4 تا دستبند چوبی توی این دست‌م بود، 2 تای دیگه اون یکی دست‌م. من خوشحال بودم برای خودم و این ضرری برای کسی نداشت.

البته هنوز با خودم کنار نیومده‌م که آدم می‌تونه انگشترهاش رو توی هر انگشتی بذاره. شنیده‌م معانی خاص داره انگشت اشاره و شست. نه؟

چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

گفت الان یه مسج برات فوروارد می‌کنم: ثبت انواع ازدواج شرعی و قانونی در دفتر ازدواج. تلفن ....2259 موبایل: ....09121102

چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*خب بالاخره اینجانب بافت ابری رو یاد گرفتم و همه رو از زیر می‌بافم. بد هم نشده انگار. یکدست‌ه تقریبا.

رفتم پیش خاله‌وسطی. گفتم اگه داری از زیر می‌بافی، بده من برات ببافم.

3 رج بافتم. بعد گفتم خب عزیزم اگه میخوای بشکافی، راحت باش. من عادت دارم نیشخند

پ.ن: این همه جینگیلجات دارم ولی عاشق این انگشتر مرجان قرمز م: یک. دو. عکسا رو شب گرفتم. نور نبود.

 

سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*سال‌ها پیش دیدم‌شون...

تصور مبهمی ازشون یادم مونده. یه سری عکس بودن از یه زن باریک اندام سفیدپوش با موهای بلند سیاه که یه شال بلند سفید رو الکی روی سر ش انداخته بود. زمینه‌ی عکس هم کاملا سفید بود. گاهی نشسته بود. گاهی ایستاده. گاهی کوزه دست‌ش بود. گاهی...

در هر حالتی بود، صورت‌ش پیدا نبود. یا پشت به دوربین بود یا موهاش و شال‌ش صورت‌ش رو پوشونده بودن. عکسای قشنگی بودن. خیلی زیبا و خاص. شاید برای نمایشگاهی تئاتری چیزی بودن. نمی‌دونم...

چند نفر از خواننده‌های وبلاگ‌م تقدیم‌شون کرده بودن به من! می‌گفتن با دیدن‌شون یاد من افتاده‌ن. تا مدت‌ها هم مریم سپید صدا م می‌زدن.

امشب اینا رو پیدا کردم. خوشحال‌م...

سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*مامان: مریمی بیا یه رج بباف!

من (با لحن خانوم شیرزاد بخونید): چی‌ه؟ تا دیروز که من بافتنی بلد نبودم. هی خندیدین گفتین مریمی همه رو غلط می‌بافه و وسط‌ش دونه‌ها رو در میده! شل می‌بافه. سفت می‌بافه. حالا چی شد؟ باشه بده ببافم نیشخند

مامان: نمیخواد ببافی اصلا!

من: نه. بده. چطوری ببافم؟

مامان: یکی از زیر، یکی از رو.

من: باشه. حالا رو کدوم بود؟

مامان: بده بده نمیخوام. خودم می‌بافم.

من: واااا صبر کن خب. الان راه میفتم نیشخند

2 دقیقه بعد: مریمی نمیخوام ببافی! تمام لب‌ت رو کندی. بافتنی چی کار به لب‌ت داره آخه؟ بده خودم می‌بافم. نگاه کن! چی بافتی؟ این چرا اینطوری‌ه؟

من: نشکافیا! بلد نیستی ایراد الکی می‌گیری نیشخند

مامان، نادم و پشیمون، همه رو شکافت. یه دونه هم اون وسط، در شد! من بلد می‌خندیدم. مامان نمی‌دونست بخنده یا من رو بکشه! نیشخند

2 ساعت بعد، وقتی مامان خواب بود، لطف کردم 3 رج براش بافتم وقتی بیدار میشه ذوق کنه. فقط نمی‌دونم چرا شکل‌ش با بقیه‌ی بافتنی‌ه فرق داشت. گفتم عیب نداره. طرح انداختم. الان بیدار شه خوشحال میشه. پریدم توی حمام.

برگشتم دیدم مامان داره با قیافه‌ی شاکی بافتنی‌ش رو می‌بافه.

من: نمی‌دونم چرا تشکر نمی‌کنین ازم؟ نیشخند

مامان: تشکر برای این افتضاحی که بافتی؟

من: خیلی هم عالی بود. غلط هم نبود.

مامان: چطوری بافتی؟

من: یکی زیر، یکی رو.

مامان: اینجا ش یه رج زیر، یه رج رو باید باشه. نگاه کن خب.

من: خب تا فردا هم نگاه کنم از کجا بفهمم چطوری‌ داری می‌بافی؟ اصلا می‌دونی چی‌ه؟ شما بافتنی بلد نیستی، از من الکی ایراد می‌گیری. من میخوام بافتنی با قلاب یاد بگیرم اصلا.

مامان: این رو فکر می‌کنی بلدی یعنی؟ (آیکون دودستی بر سر کوفتن)

من: آآآآره. دیروز به خاله گفتم قلاب بیاره یادم بده.

مامان: خب خاله‌ت چی‌گفت؟

- عین شما خوشحال شد دودستی زد تو سر شنیشخند

دوشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*داشتیم کیف‌ها رو نگاه می‌کردیم. خاله‌جان گفت یه کیف مشکی میخوام مریمی. اینجوری هم نه. اشاره کرد به ردیف کیف‌های پشت ویترین. گفتم می‌دونم. تو چمدون میخوای! اینا قد کیف پول‌ن! نیشخند

دو تا خانوم، یه کیف مشکی بزرگ رو دست‌شون گرفته بودن نگاه می‌کردن. هرچی این‌ور اون‌ور زدن‌ش، ایرادی ازش درنیومد. آخر یکی‌شون گفت این پوسته‌پوسته نمیشه بریزه؟ بعد کیف رو دادن دست من و رفتن.

فروشنده گفت این خانوما رو دیدین؟ 100 بار میان یه چیزی رو ببینن. آخر سر هم نمی‌خرن. به خاله‌جان گفتم خانوم‌ه میگه کیف‌ه پوسته‌پوسته نمیشه؟ خب بالاخره هر کیفی یه جوری باید خراب شه آخر ش دیگه! یعنی چی آخه؟

خاله‌جان گفت بعضیا یه چیزی می‌خرن انگار باید مادام‌العمر براشون کار کنه.

آقای فروشنده گفت انگار میخوان دیگه کیف‌ه همدم و مونس‌شون باشه یه وقت خراب نشه.

خاله‌جان گفت آدمیزاد آخر ش پوسته‌پوسته میشه و تموم. کیف دیگه چی‌ه؟

از حرف آقاهه خنده‌م گرفت نیشخند خاله‌جان گفت همین کیف مشکی‌ه رو میخواد...

بعد که داشتم میومدم خونه، وارد کوچه که شدم یکی گفت ببخشید خانوم!

فکر کردم میخواد آدرس بپرسه. حالت‌ش یه جوری بود انگار یه حرف مهمی میخواد بزنه. گفت قبلا شما توی شهرداری کار نمی‌کردین؟ دیدم‌تون فکر کردم شاید همکار بودیم. چهره‌تون آشنا ست.

خب تجربه نشون داده خیلیا از این جمله‌ی تکراری استفاده می‌کنن برای باز کردن سر صحبت! بعد راه افتادم. باز صدا م کرد. گفت من روی توی محل دیده و به نظر ش خیلی خانوم و زیبا م! الان لازم‌ه بگم چقد تحت تاثیر قرار گرفتم؟ آخ

خب معمولا وقتی نمیخوام کسی حرف‌ش رو ادامه بده، با دست بهش اشاره می‌کنم صبر کنه هیچی نگه. بعد هم به مسیر م ادامه میدم. ولی ایشون باز هم دنبال‌م اومد و اتفاقا خیلی هم اصرار داشت که قصد مزاحمت نداره. نمی‌دونم مثلا اینا به چی میگن مزاحمت؟ شاید فکر می‌کرد وقتی بخواد بیشتر با هم آشنا شیم، دیگه مزاحم محسوب نمیشه.

البته ایشون خیلی پررو تشریف داشت و لطف کرد تا پشت در خونه دنبال اینجانب اومد. دید دارم آیفون رو می‌زنما اما انگار نه انگار. گفتم میخوای بفرما داخل بقیه‌ش رو به بابا م بگو.

گفت بله؟ انقد هول بود نشنید. فقط یه کاغذ رو داد دست‌م. گفتم اسم‌م سامان‌ه. اسم شما چی‌ه؟ کاغذ رو گرفتم که فقط بره شر ش کم شه.

اول‌ش خیلی اعصاب‌م خورد بود نمی‌دونم چرا. الان کاغذ ه رو می‌بینم خنده‌م می‌گیره. مرد هم مردای قدیم. یعنی چی آخه؟

دوشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٢
سخن شما
Share

بعضی وقتا یه مانکنی رو می‌دیدیم که به نظر مون زیبا بود. بعد مثلا دخترخاله‌ می‌گفت چقد خوشگل‌ه.

من می‌گفتم نه بابا! کجا خوشگل‌ه این؟

خاله‌جان می‌گفت ای. بد نیست قیافه‌ش.

دخترخاله می‌گفت عوض‌ش اخلاق نداره! قیافه که مهم نیست. آدم باید اخلاق داشته باشه. ما هم تایید ش می‌کردیم.

بعد مثلا سیستر می‌گفت شماها که اصلا حسود نیستید! ما می‌گفتیم نــــــه! داریم نظر مون رو میگیم. بعد یکی ادامه می‌داد: تو فکر کردی این، زن زندگی‌ه؟ یه قورمه‌سبزی بلد نیست بپزه! خلاصه انقد چرت‌وپرت می‌گفتیم که اصل ماجرا فراموش می‌شد...

یه مدت خیلی دوست داشتم عکس تمام دوست‌هام رو داشته باشم. از هر عکسی خوش‌م میومد، چاپ می‌کردم یا برای خودم بلوتوث می‌کردم‌ش یا...

الان دیگه نه. قیسبوک هم اگه گذر م بیفته، شاید از هر کسی 2-1 تا عکس ببینم که یه تصوری داشته باشم فقط. خیلی هم بی‌دقت‌م. توی عکس سوم ممکن‌ه به زحمت بتونم تشخیص بدم دوست مذکور، کدوم‌ه!

الان توی ذهن‌م، زیبایی آدما ارتباط کاملا مستقیم داره با اخلاق‌شون! هر کس خوش‌اخلاق‌تر باشه، به نظر من مسلما زیباتر میاد. یه دوستی دارم که اگر ببینید ش شاید بگید چقد پوست‌ش تیره‌ست. چرا وقتی می‌خنده، تموم دندون‌هاش معلوم‌ه؟ چقد اعتمادبه‌نفس داره انقد عکس می‌گیره؟ شاید اگه نشناسید ش، هزار تا عیب روی عکسایی بذارید که با دلی خجسته گرفته ولی به نظر م اون، یکی از زیباترین دخترهای عالم‌ه. چون خیلی اخلاق‌ش خوب‌ه. نه که مدام حال‌م رو بپرسه و قربون صدقه‌ بره الکی و زبون بریزه و... نه. اما دوست خوبی‌ه. خیلی وقتا کلا سرگرم‌ه و نیست. بعضی وقتا هم با محبت‌ش حسابی شرمنده‌م می‌کنه. اما چه دور باشه، چه نزدیک، دوست عزیز من‌ه.

سال‌ها دوستی‌مون با تمام خاطره‌های خوب‌ش، باعث شده دوست‌ش داشته باشم. باعث شده واقعا باور داشته باشم اون، یکی از زیباترین زن‌های عالم‌ه...

شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*دارم برای خودم کیف می‌بافم.

نمی‌دونم چرا اصطلاحا "بالا نمیاد"! هرچی می‌بافی، انگار نه انگار.

هر نیم ساعت به مامان میگم یه رج بباف. آفرین! :دی

گاهی هم بی‌سروصدا رد میشم بافتنی رو میدم دست‌ش.

خاله‌جان تلفن زده بود. گفتم چه خاله‌ای هستی؟ بیا اینجا یه رج بباف. یه رج هم بده خاله‌وسطی ببافه.

گفت کشتی خودت رو. بیار بده همه رو برات می‌بافم.

گفتم نمیخوام. باید خودم ببافم. ولی تو یه رج بباف. آفرین!

پ.ن: خدا به شماها رحم کرده وگرنه باید نفری یه رج می‌بافتید نیشخند

پ.پ.ن: عکس، تزئینی‌ست.

جمعه ٢٠ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*یه بار دوست‌م برام تعریف کرد که سر یه جریانی مجبور بود دروغ بگه. دروغ مذکور رو چنان واقعی تعریف کرده بود که خودش هم متاثر شده بود و حسابی گریه کرده بود.

حالا شده حکایت من. داشتم به دوست‌م می‌گفتم می‌دونی دل‌م چی میخواد؟

اینکه آدم عاشق بشه. اصلا بدجور. یه حال فجیعی.

بعد طرف مقابل‌ت یه مدتی هم مجبور شه بره یه جای دور. رسما دیگه دق بیاری اصلا.

بعد فکر کن امروز قرار ه برگرده. ترجیحا با قطار. تازه تاخیر هم داشته باشه چند دقیقه.

اون حس عمیق غمگین بودن، انتظار، شوق... اون حال عجیب رو میخوام.

بعد هم نشستم یه دل سیر براش گریه کردم. دیوونه هم خودتی...

پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*یه فامیلی داشتیم ما. این بنده خدا وقتی خیلی جوون بود، عادت داشت روزهای متوالی برای خرید می‌رفت ساعت‌ها. یه جنس رو توی مغازه‌های مختلف، 20 بار می‌دید و قیمت می‌کرد. هی جنس‌ش رو چک می‌کرد. توی نور مغازه، بیرون زیر نور آفتاب. صبح. شب. هی چونه می‌زد. فروشنده‌ها رو که دیوونه می‌کرد، نمی‌خرید اغلب. گاهی بهش می‌گفتن اگه نمیخوای بخری، چرا انقد چونه زدی پس؟ اگر هم می‌خرید، مطمئنا فردا ش می‌رفت پس‌ش می‌داد. والا من شنیده‌م یه بار نسخه‌ی دکتر رو رفته پس داده و حق ویزیت‌ش رو پس گرفته!

می‌دونم باورنکردنی‌ه اما این آدم واقعا این کار رو کرده! از راه قلدری نتونسته، آه و ناله کرده که شوهر م بفهمه فلان میشه و خلاصه دکتر هم فقط خواسته رد ش کنه از دست‌ش راحت شه، نسخه رو پس گرفته. دیگه وقتی طرف‌ت زبون‌نفهم باشه، باید یه جوری از شر ش راحت شی دیگه. نه؟

بعدها چند بار از مامان‌م خواست براش خرید کنه. گفت مثلا این پارچه، رنگ دیگه‌ش رو نداشتن؟ مامان می‌گفت مثلا صورتی هم داشت. ایشون می‌گفت میشه برای من صورتی‌ش رو بخری؟

بعد مامان‌م وقت میذاشت می‌رفت برای ایشون خرید می‌کرد. بعد ش تازه ایرادگرفتن‌ها شروع می‌شد: من گفتم صورتی ولی این، اون صورتی‌ای نیست که توی ذهن من بود! گرون نیست حالا این قیمت به نظر ت؟ جنس‌ش هم که خوب نیست. اصلا انگار اون رنگی که تو گرفتی برای خودت، جنس‌ش بهتر ه. میشه برس پس‌ش بدی؟

فکر کن به یکی بگی برات بره خرید، بعد جای تشکر، بهش بگی بره جنس رو پس بده!

خلاصه وقتی چند بار تکرار شد، به مامان گفتم دیگه براش خرید نکن. بذار خودش بره بگرده و بخره و ببره پس بده آخر. چرا شما زحمت بکشی، وقت بذاری، خرج کنی، حرص هم بخوری؟

حالا این فروشگاه اینترنتی، امروز خاطرات اون سال‌ها رو برام زنده کرد. از مدل حرف زدن آدما تا حد زیادی میشه فهمید توی انتخاب، وسواس دارن یا نه. من خودم خیلی راحت خرید می‌کنم. هرگز هم نمیرم چیزی رو که با میل خودم خریده‌م، پس بدم! برای همین نمی‌تونم درک کنم چطور ممکن‌ه کسی بیاد یه طومار سفارش بده براش بسازی، آخر سر هم بهانه بیاره و از همه‌شون ایراد بگیره. توجیه‌ش هم این‌ه که من آدم ایرادی‌ای هستم!

ایرادی که غلط‌ه و ایرادگیر درست‌ه ولی این اختلال شخصیت یه آدم، چرا باید بقیه رو معذب کنه؟ فکر کن من با این حال بد که مدام از چشمام اشک میومد و حال نداشتم صاف بشینم، نشستم به کارهای ایشون رسیدم که فقط بدقول نشم. بعد خیلی راحت اومده میگه تو منظور من رو متوجه نمیشی! من فکر کردم فلان! من عادت دارم ایراد بگیرم!

دوستان دیده‌ن که توی کار، من چقد پرحوصله‌م اما این بار دیگه واقعا خسته شدم و  آب پاکی رو ریختم روی دست‌ این آدم. گفتم می‌تونی همه رو کنسل کنی اما باید خسارت بپردازی. من خیلی برای کارهات وقت صرف کردم.

فقط نمی‌دونم چند درصد باید ازش خسارت بگیرم که نه سیخ بسوزه، نه کباب. من شاید آدم خیلی مهربونی باشم اما از حق‌م نمی‌گذرم مخصوصا وقتی کسی احمق فرض‌م کنه.

پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*اینا رو ببینید بخندید فقط نیشخند

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*به دلیل سرماخوردگی در حد فاجعه، تب و لرز و استخون‌درد و این داستان‌ها، حال آپدیت کردن ندارم.

سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*این فکر کنم مرغ تزئین‌شده‌ست برای یخچال عروس!

حالا چرا ما ایرانی‌ها فکر می‌کنیم تا مرغ داخل یخچال کسی که به تازگی ازدواج کرده، باید چنین تزئیناتی داشته باشه، از اون مسائلی‌ه که من احتمالا تا آخر عمر، درک‌ش نخواهم کرد...

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*دانشگاه اولی که رفتم، سال دومی بود که رشته‌مون راه‌اندازی! شده بود. طبعا مشکلات خاص خودش رو داشت. حتی سرفصل‌ها هم مشخص نبود. دائم برنامه تغییر می‌کرد. مشکلی داشتی نمی‌دونستی از کی و کجا کمک بگیری.

اما اون 4 سال، شاید بشه گفت بهترین سال‌های زندگی من بود. تمام لحظه‌هاش رو سخت یا آسون واقعا زندگی کردم. مث زندگی وسط یه باغ بزرگ خوش‌آب‌وهوا. زمستونا برف‌بازی. تابستونا آب‌بازی...

الان که این خبر رو دیدم، یاد اون عصر برفی افتادم که کنار بخاری ایستاده بودم، از پنجره‌ی قدی اتاق مدیر گروه، باغ سفیدپوش رو تماشا می‌کردم. مسخره‌ست اما فکر می‌کنم خیلی جوون بودم. دل‌م برای سرخوشی‌های اون روزا تنگ شده. هیچ‌وقت عین آدم راه نمی‌رفتم. همیشه در حال دویدن بودم. شاید الان هم همون مریم‌م اما یه چیزی درون‌م خیلی تغییر کرده. که نمی‌دونم چی‌ه...

یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*قابل توجه دوستانی که خیلی گول ظاهر رو می‌خورن: بیفور-افتر

*متاسفانه نشد عکسا رو سیو کنم اما ببینید حتما.

شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*هی رفتم، اومدم با صدای مورچه‌خوار گفتم سلام سوسیس! نیشخند

مامان یکی دو بار خنده‌ش گرفت. بعد گفت مریمی این چی‌ه هی میگی میفته توی دهن آدم. نگو انقد!

و خب چون من خیلی حرف‌گوش‌کن‌م، ادامه دادم.

دیروز بعدازظهر مامان رفت ختم یکی از اقوام دور. وقتی برگشت، گفت مریمی مگه دست‌م بهت نرسه. اونجا هر کی اومد بهم سلام کرد، نزدیک بود بگم سلام سوسیس!

قهقهه

شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*اولین باری که درباره‌ی ایزابل کارو به مطلبی برخوردم، خیلی دل‌م براش سوخت. با توهم خوش‌تیپی، رویای ثروتمند و معروف شدن یا هر دلیل دیگه‌ای انقد لاغر شد تا خودش رو به کشتن داد. خیلی دل‌م براش سوخت... +

ولی اصلا هیچ جوری نمی‌تونم درک کنم کسی بخواد صورت سگ رو پیوند بزنه روی صورت خودش. +

توی یه سایتی آیه آورده بود از قرآن که بعضی آدما مث حیوون‌ن. حتی از حیوون هم پست‌تر ن. نمی‌دونم اصل آیه درباره‌ی چه جور آدمایی‌ه اما یکی ربط‌ش داده بود به این پسری که صورت سگ رو روی صورت‌ش پیوند زده.

به نظر م اگه مغز کسی نرمال کار کنه، حتی چنین فکری به ذهن‌ش نمی‌رسه. فقط مونده‌م چه‌جور پزشکایی حاضر میشن پول بگیرن چنین کاری انجام بدن؟ فکر ش هم وحشتناک‌ه.

یه بار تی‌وی یه آقای جراحی رو نشون می‌داد که درباره‌ی عمل زیبایی بینی صحبت می‌کرد. می‌کرد من اگر کسی بینی‌ش ایرادی نداشته باشه، به هیچ قیمتی، در ازای هیچ مبلغی عمل‌ش نمی‌کنم. حتی شده دخترا رو بیرون کرده‌م از مطب. می‌دونم میرن جای دیگه و حتما عمل می‌کنن‌شون اما من این کار غلط رو انجام نمیدم در حالی که می‌تونم کلی ازشون پول بگیرم ولی این کار رو نمی‌کنم چون از نظر م درست نیست.

ولی می‌دونین چی‌ه؟ درست‌ه وقتی صورت کسی مث سگ باشه، بقیه ازش می‌ترسن یا شاید بهش بخندن... درست‌ه وقتی کسی هیچی نخوره برای لاغر شدن، نهایتا مریض میشه و می‌میره اما می‌تونیم بگیم جون خودش‌ه. دل‌ش میخواد با زندگی‌ش این کار رو بکنه.

اما بعضی آدما هستن اصطلاحا واقعا رفتار شون مث سگ می‌مونه. حیف سگ یعنی. بدون اینکه کاری به کار شون داشته باشی، بهت حمله می‌کنن. یا باید درگیر شی یا فرار کنی از دست‌شون. نه از لاغری می‌میرن، نه پوزه دارن روی صورت‌شون. آدم اینا رو کجای دل‌ش بذاره دیگه؟

پ.ن: عصبانی شدن، ری‌اکشن طبیعی و لازمی‌ه که گاهی از آدما سرمی‌زنه اما وقتی حمله کردن به مردم بشه عادت و روتین، اون وقت مردم حق دارن ناراحت شن.

جمعه ۱۳ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: o-:
Share

*سیستر: مریمی دیشب آبمیوه درست کردم چرا نخوردی؟

من با مظلوم‌نمایی متمایل به منت‌گذاری: دور که نریختم. خوردم ولی واسه چی با موزهای له‌شده، شیرموز درست می‌کنی؟

سیستر: موز له‌شده چی‌ه؟

- ترش بود خب.

سیستر: دیوونه تو ش آب سیب ریختم. آب سیب-موز ندیدی بیرون درست می‌کنن؟

- دیگه بدتر ش نکن. برداشتی قاطی شیرموز، آب سیب ریختی، پز هم میدی؟ نخیرم. اون موزها له‌شده بود. مزه‌ی سیب هم نمی‌داد.

سیستر: آب سیب-موز بود. تو ش شیر هم ریختم.

- باشه. همه‌ی اینا قبول. ولی دیگه با موز له‌شده، شیرموز درست نکن خب نیشخند زبون‌نفهم هم خودتی.

جمعه ۱۳ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*یه تزئین ساده‌ی غذا که همیشه انجام میدین رو بگید.

مثلا میشه سیب‌زمینی رو شکل گل بچینید ته قابلمه‌ی برنج. بعد در اقدامی ضربتی، کل‌ش رو برگردونید توی ظرف. ته‌دیگ‌ها شکل گل باشن.

رنگ کردن برنج با زعفران و آب لبو و آب کرفس و رنگ‌های خوراکی. یه جا دیدم با زرشک و خلال بادوم و این چیزا روی برنج رو بته‌جقه نقاشی کرده بودن.

گذاشتن انار و برگ نعناع و آلبالو و این چیزا داخل قالب یخ مخصوصا برای شربت توی فصل‌های گرم

چی به ذهن‌تون میاد که آسون باشه؟

جمعه ۱۳ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*داشتن یه روز قشنگ، اصلا سخت نیست وقتی سورپرایز به این قشنگی برات آماده کنن.

پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*ابتدا فر رو میذاریم گرم شه. بعد یک لیوان آرد می‌ریزیم توی ظرف. بعد یک لیوان روغن و مقادیری دارچین می‌ریزم رو ش. هم‌ش هم می‌زنیم. بعدش 3 تا تخم‌مرغ رو یکی پس از دیگری می‌ریزیم داخل ظرف و هم می‌زنیم - شکر خدا که معنی یکی پس از دیگری رو فهمیدیم الان نیشخند - هم‌ش می‌زنیم طبیعتا.

بعد آرد رو کم‌کم اضافه می‌کنیم. این رو واقعا کم‌کم اضافه کنید وگرنه بدجوری دردسر میشه. گوله‌گوله میشه حالا بیا و درست‌ش کن. بعد مقادیری موز داخل‌ش بریزید و هم بزنید تا یکنواخت شه. الان باید خدا رو شکر کنید که معنی کلمه‌ی یکنواخت رو هم یاد گرفتین نیشخند خب چی کار کنم؟ حال نداشتم برم همزن بیارم. اینجوری بهتر ه اصلا. بعد می‌ریزید داخل ظرف و 1 ساعت میذارید توی فر با دمای 180 درجه.

خب می‌دونم الان منتظر نتیجه‌اید ولی دیگه خیلی گشنه‌م بود وقت نشد عکس بگیرم نیشخند سوت زدن هم بلد نیستم. موقع خارج شدن از کادر لازم میشه.

چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*من: یه بار داشتم تند میومدم توی اتاق. موهام گیر کرد به دستگیره‌ی در. بلند گفتم آخ. ول‌م کن. یه بار هم کارت‌م رو از عابربانک گرفتم، گفتم مرسی نیشخند

دوست‌م می‌خندید: اینا چی‌ه میگی؟ جوک‌ه؟نیشخند

گفتم اونی که برای شما جوک‌ه، برای من خاطره‌ست نیشخند

سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*ما را ز شب وصل چه حاجت که تو از ناز / تا بند قبا باز کنی، صبح دمیده‌ست...

صائب تبریزی

عکس مرتبط

سوالی که مطرح میشه: کارایی رو که شب تا صبح میشه انجام داد، صبح تا شب نمیشه انجام داد یعنی؟

دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢
سخن شما
Share

یکشنبه ۸ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*مورد اعتماد بودن، حس بی‌نظیری‌ه...

شنبه ٧ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*داشتم اطلاعیه می‌نوشتم. دوست‌م اومد در مورد دستبند ش کامنت گذاشت اینجا. براش نوشتم فلانی جون، سوال مغازه رو چرا دم در خونه می‌پرسی؟نیشخند بنده خدا بقیه‌ش رو ایمیل زد پرسید. توی ایمیل، ذهن‌م متمرکزتر ه تا مثلا چت و اس‌ام‌اس و ... برای همین میگم ایمیل بزنید. اینطوری چیزی رو فراموش کنم می‌تونم برم بخونم دوباره. بگذریم که توی اینباکس من، شتر با بار ش گم میشه.

دیشب نارنجی می‌گفت انقد که دوستان اومدن گفتن کیف مریمی رو میخوایم، کیف مریمی رو برای ما بساز، مدل کیف رو گذاشتم مدل مریمی خیال خودم و تو و همه رو راحت کردم. از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، از دیشب که این رو بهم گفته، کلی ذوق کرده‌م و قند توی دل‌م آب میشه هی که یادش میفتم خیال باطل

به خاطر داشتن دوستان مهربون و فهیم، واقعا خوشحال‌م. این دو مورد، دو نمونه‌ی خیلی کوچیک از خوبی‌هاشون بود. خدا رو شکر دوستای خوبی دارم لبخند

جمعه ٦ دی ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*نزدیک ایستگاه مقصد، یه خانوم فروشنده رو دیدم. وایسادم ازش خرید کنم. همون موقع چند نفر دیگه هم اومدن خرید کنن.

قبلا تعریف کرده بودم که عادت کرده‌م وقتی میرم خرید، چند نفر دیگه هم بیان و می‌دونم تا اونا خرید شون تموم نشه، فروشنده از من پول نمی‌گیره. انگار این رسم فروشندگی‌ه چون همه‌شون همینطوری‌ن. من هم اعتراضی نمی‌کنم و ساکت منتظر می‌مونم. حتی پیش اومده این مغازه‌ها که شکل غرفه هستن، انقد شلوغ شده که فروشنده صدا م کرده برم داخل، بشینم راحت باشم. کور شم اگه دروغ بگم نیشخند

این ماجرا و خیلی اتفاق‌های دیگه بهم یاد داده باید صبور باشم. اوایل حرص می‌خوردم. بعدش فقط ادای آدم‌های صبور رو درمی‌آوردم. الان واقعا صبر م بیشتر شده و از این بابت خیلی خوشحال‌م. مث امروز که خانوم فروشنده‌ی مترو انقد طول‌ش داد و بقیه‌ی پول‌م رو نداد تا در قطار بسته شد و بنده با اجازه‌تون ایستگاه مورد نظر رو رد کردم. اگه فکر می‌کنی ناراحت شدم، سخت در اشتباهی. بهش گفتم حالا که قسمت شده 2 دقیقه بیشتر اینجا باشم، بیشتر ازت خرید می‌کنم نیشخند

پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*جواب دیفالت من، همیشه "نه" هست. مریمی میای خونه‌ی ما؟ - نه!

مریمی امروز بریم خرید؟ - نه!

مریمی با من ازدواج می‌کنی؟ - نه!

مریمی گرسنه نیستی؟ - نه!

مریمی خسته نشدی؟ بریم خونه؟ - نه!

یه روز نشستم فکر کردم دیدم اگه کسی کاری ازم بخواد که براش انجام بدم، واقعا سعی می‌کنم کمک کنم اما توی هر مساله‌ای که شخصی و مربوط به خودم باشه، جواب‌م نه هست! یعنی دوستام رو می‌کشم تا اوکی بدم مثلا تلفن بزنن حرف بزنیم. جدا از اینکه زیاد اهل تلفنی صحبت کردن نیستم جز در موارد خاص، واقعا نمی‌دونم چرا انقد میگم نه!

امروز لینک‌زن لطف کردن ایمیل زدن ازم پرسیدم قبول می‌کنم مصاحبه داشته باشیم؟ در جا خواستم تشکر کنم و بنویسم نه. بعد گفتم حالا یه ذره بیشتر فکر کنم، بعدش بگم نه نیشخند می‌دونم هرکی جای من بود، ذوق‌مرگ می‌شد. خودم هم خوشحال شدم ولی چه بگم خب؟ سر جمع 3 خط اطلاعات شخصی برام مونده. اون رو هم بنویسم دیگه خیال خودم و کل بشریت راحت میشه نیشخند حالا ایناش هیچی. فکر کن عکس هم بخوان. نه که خیلی خوش‌عکس‌م. از اون لحاظ! آیکون دودستی بر سر کوفتن. چه کنم حالا؟ رای بدید.

پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*بچه‌ی همسایه توی کوچه با ذوق، داد می‌زنه و می‌خنده، به مامان‌ش میگه من هندونه‌م نیشخند

چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*من رو بکشی حاضر نمیشم برم اینجا وایسم! فقط مونده‌م سازنده‌ش با چه جراتی این رو ساخته گریه

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*برای من 2 تا جشن ایرانی مهم‌ن: نوروز و یلدا. یه مراسمی مث جشن تولد زیاد برام مهم نیست. در عمر م یک بار جشن تولد - به مفهوم خاص مهمونی و بزن برقث! - رفتم. اون هم وقتی خیلی کوچیک بودم. به نظرم بی‌معنی اومد. دیگه هم نرفتم. البته دوستام هم اهل تولد گرفتن نیستن. آیکون "آدم رو باید از دوستاش شناخت"! عینک

برای نوروز که خودم رو می‌کشم و معرف حضور همگان هستم. اون هیچی. برای یلدا هم خیلی ذوق دارم. چون روزها بعدش بلندتر میشن و این برای من آفتاب‌پرست، یعنی نور و خورشید و گرمای بیشتر.

بعد از اینکه کلی به لباس‌م گند زدم و همچنین عکس‌های موبایلی، میریم که داشته باشیم عکس‌های سیستر رو: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. یازده. دوازده. سیزده. چهارده. پانزده. شانزده. هفده. هجده. نوزده.

برای اون یکی بلاگ هم کلی عکس گرفتیم که به مرور میذارم. مکالمه‌ی مرتبط:

سیستر: مریمی؟ چای بده!

من: برو بابا نیشخند

سیستر: گفتی برای عکس سفید ه و عکس زرد ه عجله داری دیگه؟

من: چای معمولی بیارم یا چای انار عزیزم؟ نیشخند

پ.ن: اگر عکسا باز نمیشن از اینجا ببینید: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. یازده. دوازده. سیزده. چهارده. پانزده. شانزده. هفده. هجده. نوزده. بیست. بیست و یک.

دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*سیستر که عکس ادیت‌نشده دست کسی نمیده - آیکون همنشینی مریمی با جماعت عکاس و هنرمند - گوشی خودم هم باز ویروسی شده. مسج می‌گیره اما نمیشه جواب بدم. حوصله هم ندارم باز برم بدم درست‌ش کنن. درمان خانگی براش بلدین؟

این عکسا رو هم طی مراسمی از گوشی مذکور به دست آوردم با فلاکت اصلا! و اما شاهکارهام: قالب یخ‌م شکل سیب بود. تو ش دونه‌های انار ریختم و آب. اما اصلا معلوم نبود شکل سیب‌ه! یخ با دونه‌های انار برای تزئین میز / سفره‌ی شب یلدا. (این همه توضیح رو برای گوگل می‌نویسم. شما که عکس رو ببینید متوجه میشید چی‌ه. توضیح نمیخواد اصلا)

بته‌جقه با بادوم (تزئین بادام). بخشی از انارهای مشروحه. نمایی از برگ‌های پاییزی تزئین شده با اکلیل طلایی! اصل جنس! اینجا برگ سبز ه رو ببینید. لبوهای تزئین شده‌ای که لطف کردن لباس‌م رو تزئین کردن نیشخند با قالب خمیر شیرینی، قالب زدم‌شون. از این قالبای بلند فلزی.

شمع داخل پوست گردو. این عکس، زیاد واضح نیست. عکس‌های سیستر به دست‌م برسه میذارم ببینید. فاجعه‌ی اناری! والا این قرار بود خیلی خوشگل باشه. من دیگه حرفی ندارم! نیشخند اوج تزئین هندونه! کلا آموزش تزئین میوه، هندوانه، آجیل، شمع، گردو، بادام، سفره، میز شب یلدا. (با شما نیستم. برای گوگل می‌نویسم)

اینا موبایلی بود. منتظر عکس‌های هنری باشید...

یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers