*هوای بهاری تهران، ما را چنان به وجد آورده است که با اشتیاق، استارت امر خطیر خانه‌تکانی را زدیم و در اقدامی تاریخی پس از مدت‌ها جرات کردیم محتویات کشوی خرت‌وپرت‌هایمان را بیرون بریزیم.

در بدو امر، تمام جزوات و طرح‌های مربوط به دانشگاه اولی‌مان رو کلهم اجمعین دور ریختیم. خرده‌ریزهایمان را در یک‌جا گردآوری نمودیم و هر چه اضافه آمد، یا ریختیم دور یا تپاندیم در آن کشو بزرگ‌ه که بعدا بریزیم دور.

ته کشو را اساسی دستمال کشیدیم. وسایل را داخل‌ش چیدیم و دل‌مان آخیش شد. بعد با سر و روی خاکی - حالا با کمی اغراق - برای خودمان چای ریختیم و پرتقال پوست گرفتیم و مدام با خودمان تکرار می‌کنیم: وسیله‌ای که 2 سال‌ است استفاده‌ش نکرده‌ای را باید بریزی دور. بلافاصله هم می‌افزاییم: تا جا برای چیزای بهتری باز شود نیشخند هرازگاهی هم به خودمان یادآوری می‌کنیم که ما قرار نیست وسایل‌مان را با خودمان به دیار باقی ببریم. بهتر است بتوانیم گاهی از آنها دل بکنیم و بدهیم یک نفر دیگر استفاده کند حداقل. البته ما وسایل کهنه و به‌دردنخور را به کسی نمی‌دهیم اما اگر چیزی نو باشد و به کار ما نیاید، عاقلانه آن است که هر کس به کار ش می‌آید، بردارد ببرد نوش جان‌ش. چرا پول بدهد و وسیله‌ی تکراری ما را دوباره بخرد؟ البته ما خیلی چیز قابلی هم نداریم. محض تسلای خاطر خودمان اینها رو می‌گوییم.

خلاصه اکنون ما یک کشوی ترتمیز مرتب داریم که کمافی‌السابق، به خودمان قول دادیه‌ایم دیگر همیشه تمیز نگه‌ش داریم و البته شلخته‌ی درون‌مان فقط به ما پوزخند زد و چیزی نگفت چون آمار ما را دارد و می‌داند نهایتا تا نوروز می‌توانیم مرتب و منظم باشیم.

فلدا دست به دامن استدلالی امروزی می‌شویم که می‌گوید ما شلخته نیستم. فقط چیدمان‌مان با دیگران فرق دارد نیشخند البته ما یک عدد کارت مهم و یک عدد سیم‌کارت 912 گم کرده‌ایم و تا این لحظه پیدایش نکرده‌ایم. شما نمی‌دانید کجا ممکن است باشند؟ ما مطمئن بودیم داخل همین کشو هستند اما نمی‌دانیم چرا نبودند.

راستش را بخواهید از فکر تمیز کردن کتابخانه و کشوب زرگ‌ه که وسایل امروز را در آن چپاندیم، لرزه بر اندام‌مان می‌افتد اما به روی خودمان نمی‌آوریم. اصلا چه معنی دارد قفسه‌ی کتابخانه، عمیق! باشد و 3 ردیف کتاب در آن جا شود که برای تمیزکردن‌ش هر سال بیچاره شویم؟ (نه واقعا فکر کرده‌اید من هر هفته، دل و روده‌ی کل کتابخانه را بیرون می‌ریزم و تمیز ش می‌کنم؟)

الان یادمان آمد یک نیم‌چه کمد هم داریم که داخل‌ش تا سقف پر است از کپی مدارک (و ما هر وقت کپی مدرک لازم داریم باز می‌رویم کپی می‌گیریم!) و البته نامه‌ها و یادداشت‌های دوستان دوران مدرسه و کمی هم دانشگاه اولی. نه مدام مرور شان می‌کنیم، نه دل دور ریختن‌شان را داریم. مانده‌ایم چه کنیم؟

حالا شاید یک پست رمزدار نوشتیم و عکس‌هایشان را گرفتیم دور همی تماشا کردیم. بعد شما بگویید به نظر تان نگه‌شان داریم یا بریزیم‌شان دور؟

قالی‌مان را هم تقریبا 2 هفته‌ است دست نزده‌ایم و بی‌شک مربی عزیزمان هم‌اکنون به خون ما تشنه است و مطمئنا شنبه برسرزنان باید خدمت ایشان برسیم و حساب پس بدهیم. البته اگر خوب بافته باشیم - که تا این لحظه حتی 1 رج هم نبافته‌ایم - می‌شود امید داشت به ما عفو بخورد.

فعلا درباره‌ی جمع‌وجورکردن لباس‌هایمان چیزی نمی‌گوییم چون مغز مان اصلا ظرفیت‌ش را ندارد و الان است که کلا منفجر شود. البته خانه‌تکانی کلا رسم دوست‌داشتنی‌ای است. ما در کودکی به شدت از این حرکت، متنفر بودیم اما الان برایش حسابی ذوق داریم. فقط مشکل اینجا ست که فضای کوچک‌مان را با انبوهی از وسایل پر کرده‌ایم و مثل چی مانده‌ایم در گل‌ولای که حالا چطور خانه‌تکانی کنیم؟ جنون خرید هم خودتان دارید. گفته باشیم نیشخند خلاصه ما وسیله زیاد نداریم. فضا کم داریم. بی‌سلیقه هم نیستیم. و راستش را بخواهید دل‌مان یک استند گوشواره می‌خواهد به قاعده‌ی فرش 6 متری که گوشواره‌هایمان را بچینیم جلوی چشم‌مان. این استند فعلی برای ما خیلی کوچک است.

خب می‌بینیم که همه‌ی راه‌ها به روم ختم می‌شوند و ما باز برگشتیم سر جینگیلجات عزیز مان و کلا یادمان رفت باید فردا کشو بزرگ‌ه را تمیز کنیم تا حال‌مان جا بیاید نیشخند

چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*اینجانب به کشف مهمی درباره‌ی خودم نائل شدم: اینکه قبلا به خرید جینگیلجات، معتاد بودم. الان به ساخت‌ش معتاد می‌باشم شدیـــــــد. مدیونید فکر کنید از راه نرسیده، از هر رنگ برای خودم یک جفت ساختم تا خیال‌م راحت شه و شب، خواب‌م ببره آخنیشخند

چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*مامان همیشه میگه برای عکس گرفتن، آدم نباید زیاد آرایش کنه چون چند سال دیگه عکس‌هاش رو که می‌بینه، باور ش میشه پوست‌ش همینقدر صاف بوده، همینقد خوشگل بوده! کلا از حمام درمیومده، همین شکلی بوده! بعد غصه می‌خوره چرا الان انقد خراب شده صورت‌ش...

حالا فکر کنید سیستر، صافکاری که هیچی، چاق و لاغرکردن هم بلد ه با فتوشاپ. از اینا بهتر حتی. بعد تصور کنید من چقدر دارم در برابر وسوسه‌ی داشتن چنین عکسایی مقاومت می‌کنم. آیکون دودستی بر سر کوفتن نیشخند

سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*بعضیا هستن زبون‌شون عین نیش مار ه. والا مار آدم رو نیش بزنه، میگیم حیوون‌ه و مدل‌ش اینجوری‌ه اما درباره‌ی آدما چی میشه گفت وقتی به هم نیش می‌زنن جای اینکه عین بچه‌ی آدمیزاد، حرف‌شون رو بگن؟

اعتقاد م این‌ه که اگه حرفی ارزش گفتن رو داره، باید بگی‌ش. اگر هم نه، کلا فراموش‌ش کنی. متلک گفتن و تیکه انداختن چه معنی‌ای داره؟

حالا شاید هم من خیلی حساس‌م ولی کسی بهم طعنه بزنه، همون ثانیه کاملا به رو ش میارم. حتما نیش زدن رو حرکت قابل دفاعی می‌دونه که انجام‌ش میده دیگه.

آخرین مورد ش هم پریروز بود توی قطار مترو که این روزا خیلی شلوغ‌ه. قطار توی ایستگاه توقف کرد، یه عده داشتن پیاده می‌شدن. یه دختر ه از پشت سر ما داشت سعی می‌کرد به در خروجی نزدیک شه که ایستگاه بعد پیاده شه.

در راستای اینکه اینجانب اصولا موجود خوش‌شانسی! هستم، سمت راست‌م همین خانوم مار ایستاده بود، سمت چپ‌م هم یه خانومی که ماشالا اصلا اعصاب نداشت و در بدو ورود سر 3-2 نفر غر زد حسابی. من فقط نگاه‌م رو ازش گرفتم و چیزی نگفتم. باور کنید بعضیا رفتار شون جوری‌ه انگار صبح‌به‌صبح با زره و شمشیر و کلاه‌خود از خونه خارج میشن. انگار دارن میرن جنگ. همه هم دشمن‌شون‌ن.

خانوم سمت راستی شروع کرد غرزدن به من که - با جیغ‌جیغ بخونید - خانوم چرا هل میدی؟ خب سوال خوبی بود نیشخند چه دلیلی داره آدم بیخودی کسی رو هل بده؟ گفتم دارن پیاده میشن.

در قطار بسته شد و حرکت کرد. دختر ه هنوز 2 قدم بیشتر نتونسته بود جابه‌جا شه. خانوم‌ه با نیشخند بهم گفت چی‌ه؟ هنوز هم دارن پیاده میشن؟ لحن‌ش یه جوری بود انگار حس می‌کرد مثلا حرف خیلی خوبی زده لابد.

گفتم چرا متلک میگی؟ می‌دونم برای شما مهم نیست مردم از ایستگاه جابمونن اما برای خودشون مهم‌ه. جوابی نداشت بده. ساکت شد. دختر ه گفت عجب آدمایی‌ن. خانوم بی‌اعصاب‌ه زیرچشمی نگاه‌م کرد و راه رو برای دختر ه باز کرد.

نتیجه‌ی اخلاقی: بعضیا زیاد احترام‌پذیر نیستن متاسفانه.

من خیلی از کسانی رو که می‌شناختم به خاطر زبون تلخ‌شون از زندگی‌م حذف کردم. حالا باز کسی که طعنه می‌زنه، حداقل خودش، خودش رو همونجوری که هست قبول داره. اینایی که با جان‌م عمر م هرچی دوست دارن میگن چندش‌آورتر ن به نظرم. قسمت جالب‌ش اینجاست که ادعای ادب هم دارن.

رفتار بد دیگه‌ای که تحمل‌ش رو ندارم، فضولی‌ه. بارها گفته‌م که برای آدم‌های فضول هیچ احترامی قائل نیستم. احتمالا باید یه برنامه برای ویزیت! یکی از دوستان فضول مامان‌م ترتیب بدم. مثلا روان‌شناسی خونده. بعد تصور می‌کنه بهش مربوط میشه که بدونه کی چرا درس می‌خونه، چرا درس نمی‌خونه، چی داره می‌خونه، چرا این رشته رو می‌خونه، چرا این دانشگاه، کجا کار می‌کنه، چی کار می‌کنه، چقد درآمد داره، درآمد ش رو چطور خرج می‌کنه و ...

رسما اینا رو سوال می‌کنه‌ها. متعاقبا اظهار نظر هم می‌کنه. به مامان گفتم چرا حرص می‌خوری؟ این دفعه تا شروع کرد سوال کردن، بگو فلانی چقد سوال می‌کنی! این مسائل به خودشون مربوط‌ه. حرف خودمون رو بزنیم.

مامان گفت باور کن اینجوری از رو نمیره.

گفتم خب پس بگو ماشالا خیلی فضول شدیا! شاید اینجوری از رو بره.

البته مامان که اینجوری نمیگه اما من لازم باشه، میگم. به نظرم وقتی کسی با 50 سال سن هنوز نمی‌دونه چی خوب‌ه چی بد، وظیفه‌ی من‌ه که بهش یاد بدم. من جای خانوم‌ه بودم سعی می‌کردم صابون مریمی به تن‌م نخوره چون من وقتی بد میشم، خیلی بد میشم! (خودم حساب بردم الان از خودم نیشخند)

سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*ما به تازگی کشف کرده‌ایم که عاشق داشتن یک مدل کفش ساده در هزار رنگ مختلف هستیم. فعلا زرشکی‌ش رو خریده‌ایم البته اگر اجداد پایمان رو جلوی چشم‌مان نیاورد نیشخند

دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*اینجا رو ببینید. و حالا رسوم تولد نوزاد در ایران:

سوالات مکرر اطرافیان درباره‌ی جنسیت نوزاد از 2 سال قبل از تولد ش حتی نیشخند

جنگ قدرت - به صورت محسوس یا نامحسوس - بر سر انتخاب اسم نوزاد

خرید‌های پنهانی مادر نوزاد و تحویل آنها یا پول لازم برای خرید شان به مادربزرگ نوزاد مذکور - مسلما مادربزرگ مادری - در راستای بستن دهان اطرافیان درباره‌ی سیسمونی

دست‌به‌دست‌شدن نوزاد و بحث‌های احمقانه بر سر اینکه نوزاد شبیه چه کسی‌ست؟

بحث بر سر اینکه نوزاد مذکور وقتی بزرگ شد چه کسی را چگونه خطاب کند. بیشترین درگیری موجود، بر سر این است که باید مادربزرگ پدری را مامانی صدا کند یا نه. صدالبته مادر نوزاد در 90% موارد، رنجیده‌خاطر می‌شود که اگر مامان‌ش من هستم، چرا باید کس دیگری را مامانی خطاب کند و سایر حواشی...

نگه‌داشتن حساب و کتاب اینکه چه کسی چه هدیه‌ای آورد. چرا طلا نیاوردند. اگر آوردند، چرا وزن‌ش کم بود و مراجعه به طلافروشی به منظور وزن‌کشی و عیارسنجی هدایا.

دخالت اطرافیان بر سر روش‌های نگهداری از نوزاد مخصوصا اینکه چه چیزهایی را به خورد ش بدهند یا نه. علی‌الخصوص اعتراض پدر نوزاد در خصوص اینکه چرا به او عرق نعنا داده‌اند.

یعنی کلا تا هر چیزی را به خودمان و دیگران زهر نکنیم، خیال‌مان راحت نمی‌شود. دیده‌م که میگم!

یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*اگه عمر متوسط آدمی، 80 سال باشه، یه آدم 40ساله میانسال محسوب میشه. یعنی به قدر کافی وقت داشته که بفهمه: 1. آآآآدم با دهن پر، حرف نمی‌زنه!

2. آآآدم، قرار نیست عین حیوانات نشخوارکننده، زیر گوش مردم، ملچ‌مولوچ کنه.

جالب‌ه که مردم، آرایش کردن و قیافه گرفتن رو خوب بلدن اما هنوز بلد نیستن چطور خوراکی بخورن که حال دیگران ازشون به هم نخوره. یعنی اگه از نظر من، فقط یک دلیل موجه برای درگیری فیزیکی و ضرب و شتم تا حد مرگ نیشخند وجود داشته باشه، همانا برای ملچ‌مولوچ‌کردن و زرزدن با دهن پر ه. نثار روح اون زن بی‌نزاکت که توی قطار مترو پشت سر م ایستاده بود.

شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*از هر کدوم خوش‌ت اومد، شماره و دوبله‌ش رو بنویس. تنبلی هم نکن!

شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*بی‌مقدمه گفت اون بچه رو توی بغل مامان‌ش دیدم، دل‌م برای بچه‌م تنگ شد. کاش زودتر برسم خونه. جهت نگاه‌ش رو دنبال کردم: چند سال‌ش‌ه بچه‌تون؟

- یک سال و نیم.

گفتم پس حتما خیلی بامزه‌ست الان.

موبایل‌ش رو درآورد عکس دختر ش رو بهم نشون بده. همون موقع یکی زنگ زد. وی اسکرین نوشت "علی جون". با خجالت، زیر چشمی نگاه‌م کرد و ریجکت‌ش کرد. گفتم جواب‌ش رو بده. نگران میشه. گفت عکس رو ببین. الان دوباره زنگ می‌زنه خودش.

دختر ش زیاد شبیه خودش نبود. فکر کنم شبیه علی جون‌ش بود لبخند

جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*آقای گل‌فروش

اینکه ولنتین، معادل ایرانی داره و شما کلا ندید می‌گیری‌ش، هیچی. حداقل دقت کن اون عروسکای قرمزی که ملت توی سبد گل‌هاشون میذارن، چی‌ه دقیقا. قلب‌ه. خرس‌ه. چی‌ه؟ هرچی باشه، خر نیست خب نیشخند

 

 

پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

متن یک ایمیل:

اولین کار حرفه ایم تقدیم به مریمی

بخاطر اینکه به من یاد داد سراغ علاقه های زندگیمو بگیرم، و یه چیزهایی که آرزوشون رو دارم فکر کنم و نترسم.

مریمی من از تو یاد گرفتم نترسم. باورت میشه؟ یه آدم بعد از 20سال یاد گرفت نترسه و تجربه کنه.این باعث شد کارهایی که دوستشون دارم رو شروع کنم و اولینش رو تقدیم میکنم به تو.

با احترام

مائده

مائده‌ی عزیزم

من خودم هنوز اونقدری که باید، شجاع نیستم ولی دارم سعی می‌کنم از این یک بار فرصت زندگی، خوب استفاده کنم. واقعا معتقدم به اینکه هر آدمی به نحوی سر راه‌م قرار می‌گیره، برام درس و پیامی داره. بودن‌ش دلیلی داره. شاید خیلی بوده‌ن که با حضور شون باعث شده‌ن بفهمم باید خیلی شجاع‌تر از اینی باشم که الان هستم. و الان از تو، محبت و قدردانی رو یاد گرفتم. و اینکه بیشتر دقت کنم به حرفام. شاید یکی خیلی جدی بهشون فکر کنه.

ازت ممنون‌م. به خاطر درس قشنگی بهم دادی. و تبریک میگم به خاطر شجاعت‌ت و البته هنر ت. درباره‌ش یه کم توضیح میدی؟ من اصلا از نقاشی سردرنمیارمخجالت

پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*امشب، تولد 30سالگی‌م‌ه! نیشخند والا در چند وقت اخیر، تولد هر کدوم از دوستام بوده، این شکلی بوده‌ن

ولی به قول استاد قمشه‌ای، از یک عمر بی‌نهایت، 50 سال و 100 سال که چیزی نیست. اصلا به حساب نمیاد.

راستش هیچ احساس خیلی خاصی ندارم. شاید به خاطر این‌ه که در 8-7 ماه اخیر، هر وقت کسی سن‌م رو پرسیده، تنبلی‌م اومده بگم 29. گفته‌م 30. اصلا 35. 48. فرقی داره مگه؟

خلاصه که بهمنی‌های عزیز، تولد همه‌تون مبارک. ببخشید که اینجانب تاریخ‌ها رو دقیق یادم نمی‌مونه. تولد خودم هم بعد از تعطیلی 22 بهمن‌ه وگرنه احتمالا یادم نمی‌موند نیشخند

خاطره‌ی خوب تولد 30 سالگی‌م هم شد بودن نارنجی‌ عزیز، گردش‌هایی که با هم رفتیم و رومیزی‌های خوشگلی که برام خریده. بانوی بهمن ماه و مسج‌های 12 شب به بعد مون. ساعت‌هایی که تکرار نمیشن و باید قدر شون رو دونست.

چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تولدم مبارک
Share

سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*دسته‌ی عینک‌مان جدا شده یعنی پیچ‌ش باز شده و دسته‌اش کنده شده است! ما نمی‌دانیم چرا تمام عینک‌مان این مدلی خراب می‌شوند. فقط خوشحالیم که پیچ مذکور را گم نمی‌کنیم و با سربلندی می‌دهیم آقای عینک‌ساز برایمان درست‌ش کنند. البته فردا تعطیل است و آقای عینک‌ساز تشریف ندارند و ما می‌مانیم بی‌چشم نیشخند همه جا را می‌بینیم اما وقتی بخواهیم چیزی بخوانیم، سردرد می‌گیریم و از چشم‌هایمان اشک می‌آید. لوس ننر هم خودتان هستید. گفته باشیم قهرنیشخند

دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*به نظر من، یه حرف، یا ارزش گفتن داره یا نداره. اگه ارزش گفتن داره، عین بچه‌ی آدم باید بگی‌ش. اگه نه هم کلا بی‌خیال‌ش شی. جایگاه پیام بازرگانی دادن کجاست این وسط؟

یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*مربی‌مون اومد با توپ پر. تا جایی که من دیدم، کسی چیزی نگفته بود که به خاطر اون، عصبانی باشه. شاید خسته بود. شاید حال و حوصله نداشت. فکر کردم مردم 1001 مشکل ممکن‌ه داشته باشن. نباید ناراحت شم.

کلاس رو شروع کرد. گفت فلانی شما بودی جمعه 8 شب تلفن زدی اشکال بپرسی؟ راستش من عمدا جواب ندادم. از دست مردم، استراحت نباید داشته باشم؟ چرا وقتی اینجا م سوال نمی‌پرسین؟

خانوما ساکت نگاه‌ش می‌کردن. آقایون می‌گفتن و می‌خندیدن. انقد مسخره‌بازی درآوردن و سوالای خنگی پرسیدن که مربی‌مون از رو رفت و خنده‌ش گرفت. البته چند بار تشر زد که وسط حرف من، سوال نکنید یادم میره چی داشتم می‌گفتم اما کو گوش شنوا؟

آخر سر هم در حال بگوبخند، خداحافظی کردن رفتن. خانوما با قیافه‌ی جدی پاشدن اومدن بیرون. فکر کردم چقد دنیای مردونه فرق داره با دنیای زنونه. مامان‌م همیشه میگه اگه مردها هم بخوان سر هر چیزی عصبی شن و غصه بخورن، نمی‌تونن یه زندگی رو اداره کنن. یه سری چیزا واقعا براشون مهم نیست، یه سری‌ش رو هم به روشون نمیارن.

شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*چه گویم که ناگفتن‌ش بهتر است...

جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*چی بهتر از اینکه یه غروب سرد زمستونی بیای خونه، ببینی دوست‌ت برات هدیه فرستاده؟لبخند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تازه قبل‌ش هم با دختر دریا رفته باشی گردش...

پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*از من به شما نصیحت: هیچ مدیتیشنی بهتر از قالی‌بافی نیست...

چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*- مریمی بیا!

من: باز چه کردی خان‌داداش؟

- هیچی بابا. این دکمه‌هه رو اومدم بدوزم دست‌م داغون شد. ببین‌ش.

یه قلمبه نخ گرده‌خورده رو نشون‌م داد که صل بود به لباس‌ش: من اینجوری‌ کردم.

من: "من اینجوری کردم" نه! بهتر آن است که بگویی "من این گند رو زدم"! نیشخند این چی‌ه بچه؟ بلد نیستی دکمه بدوزی؟

- دست نزن. دست تو هم داغون میشه!

من: دست‌م با این سوزن ظریف، داغون شه؟ متفکر چطوری می‌دوزی مگه؟

دست‌ش رو نگاه کردم. معلوم بود سوزن رو گذاشته روی پارچه، با وسط بند انگشت، فشار داده سوزن رو. فقط مونده‌م چطوری نخ‌ها رو اونطوری قلمبه کرده بود گوله‌گوله: تو حیفی! برو خیاط شو.

- برای یه کوتاهی شلوار، 700 هزار تومن می‌گیرم. دست‌م داغون شد نیشخند حالا بدوز ش دیگه آبجی. آفرین!

پ.ن: دنیا دار مکافات‌ه: یه رج بباف. آفرین!نیشخند

سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*دوست‌م می‌گفت دوست‌ش برای لباس مراسم عقد ش، پارچه خریده 600 تومن. گفتم خب دوخت‌ش هم میشه حدود 400 تومن.

گفت مربی‌م قبول کرده با 300 تومن دستمزد، بدوزه براش ولی من بمیرم هم چنین پولی نمیدم برای یک دست لباس. اسراف‌ه مریمی! چه کاری‌ه آخه؟ شوهر ش گفته قد یه لباس عروس در اومد که.

 

 

 

 

 

یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*کسانی که شما را در تاریک‌ترین شب‌های زندگی‌تان تنها نمی‌گذارند، درست همان‌هایی هستند که لایق همنشینی در روشن‌ترین روزهایتان هستند...

شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*من: توی بعضی عکسا مخصوصا عکسای عروسی، نور زیاد ه. چطوری اونجوری‌ه؟

سیستر: با رفلکتور!

توضیح واضحات: با طولانی‌تر شدن روزها و نزدیک شدن به بهار، مریمی آفتاب‌پرست، خجسته‌تر از همیشه می‌شود. لذا اینجانب از رفلکتور رسیدم به عکس‌های عروسی ملت. بیایین تماشا کنیم: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. بعد ده. یازده. دوازده. سیزده. چهارده. پونزده. شونزده. هفده. هجده. نوزده. بیست. حالا 21. 22. 23. 24. 25. 26. 27. 28. 29. 30 بعد ش از لحاظ نور. 31. 32. 33. از لحاظ دوچرخه. 34. خوبی‌ش این‌ه که آرایش وحشتناک ندارن حال آدم بد شه آخ

جمعه ۱۱ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*از پائولو کوئیلو...

*نوشته سوتی سریال آوای باران... من اصلا متوجه‌ش نشدم چون کلا بیشتر، فیلم‌ها رو گوش میدم تا اینکه ببینم‌شون... ببینم هم، سوتی‌ها رو نمی‌بینم اصلا! نمی‌دونم من خیلی بی‌دقت‌م یا مردم خیلی دقیق‌ن...

چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*به تقدیر و سرنوشت و بخت و اقبال معتقدم شدید!

سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*رفته بودم فروشگاه. بعد دم صندوق، بقیه‌ی پول‌م شد 6 تومن.

حانوم صندوق‌دار گفت هزار تومنی ندارم. گفتم من هم ندارم.

اصلا هم حوصله‌ی حرف زدن و توضیح دادن نداشتم. وایسادم کنار تا یکی بیاد توی پول‌هاش هزار تومنی باشه، بگیرم با اون اسکناس 5 تومنی کذایی روی میز.

یه خانومی اومد. بهش گفتم هزار تومنی دارید؟ گفت آره. داد دست‌م. بعد به خانوم صندوق‌دار گفت این خریدام اینجا باشه. من برم یه چیز دیگه بردارم و برگردم.

شما جای خانوم صندوق‌دار بودین چی کار می‌کردین؟

بله! هزار تومنی اون خانوم و 5 تومنی کذایی روی میز رو می‌دادین به من که برم پی کار م. بعد که اون خانوم برمی‌گشت، می‌گفتین هزار تومن که داده بودی، بقیه‌ش هم میشه انقد...

اما اگه فکر می‌کنید ایشون این کار رو کرد، سخت در اشتباهید. اون 5 تومنی کذایی رو با یه اسکناس 2 تومنی داد بهم! و اشاره کرد که هزار تومنی پیدا کنم بدم به اون خانوم‌ه! آخ

من فقط نگاه‌ش کردم گفتم نه.

بعد یکی دیگه اومد. اون هم یه هزار تومنی داد. باز خانوم صندوق‌دار نگاه‌ می‌کرد فقط. گفتم اون هزاری رو بدید به من. دو تومنی رو دادم دست‌ش. 5 تومنی‌ه رو هم برداشتم گفتم مرسی. خدافظ.

گفت نه نه نمیشه اینجوری. باز هزاری رو پس گرفت.

من فقط نگاه‌ش می‌کردم.

بعد چند دقیقه دو تومنی من رو برداشت. 2 تا هزاری رو نگاه کرد گذاشت جلو م. یکی‌ش رو برداشت باز. هنوز هم شک داشت درست‌ه یا نه. یه کم فکر کرد. مطمئن شد. گفت بفرمایید.

پول‌ها رو برداشتم بدون تشکر اومدم بیرون.

دوشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*یه وقتایی هست آدم دل‌ش میخواد تنهایی بره جنوب، توی یه روستا، بشینه با تنور، نون بپزه! ریخت هیچ‌کس رو هم نبینه.

یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*آدمایی رو که خیلی پشتکار دارن، تحسین می‌کنم. مثلا دوست‌م تصمیم گرفت تغییر رشته بده. 9-8 ماه درس خوند و قبول شد. بعد فکر کن من بخوام درس بخونم. تمام امراض عالم میان سراغ‌م! تمام کارها یهو می‌ریزن سر م! هر یک صفحه‌ای که می‌خونم نگاه می‌کنم ببینم چقد خونده‌م و چقد مونده. اعتراف می‌کنم گاهش از آخر به اول هم خونده‌م که مثلا 200 صفحه کتاب بشه 180 تا! حوصله‌ی تکرار کردن هم ندارم. خب درس رو باید اقلا 3-2 بار بخونی تا کامل یادت بمونه اما من نمی‌تونم یک کار رو دوبار انجام بدم. چه امتحان رانندگی باشه چه خوندن یه کتاب.

به نظر م خدا بخواد به کسی لطف کنه، بهش پشتکار و اعصاب فولادین میده، نه لزوما هوش و استعداد خاص. خیلیا هستن بعد ساعت‌ها تمرین زیاد خسته و کلافه نمیشن اما من رسما دیوانه میشم. اصلا انگار زمین، میخ داره. نمی‌تونم ساعت‌ها بشینم سر یه کار معمولا.

لطفا در خصوص توارثی / اکتسابی بودن صفات شخصیتی و هوش و استعدادهای ویژه کسی چیزی نگه چون خودم همه رو حفظ‌م. نمیخوام بگم کسی که پشتکار داره و بلندهمت‌ه، هنر نکرده. دقیقا برعکس. به نظر م خیلی ارزشمند ه اما متاسفانه من بهره‌ی زیادی ازش نبرده‌م.

شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*فانوس دریایی که محقق شد! حالا بریم دنبال فانوس!

البته شادی اینجانب دیری نپایید نیشخند چون در لحظات اول دیدار با دوست‌م در ایستگاه مترو توسط ایشان، خلع سلاح شده و پس از مقادیری مبادله‌ی کالا با وجه رایج مملکت، یه ست دیگه برای خودم ساختم. به امید یافتن فانوس واقعنی! لبخند

پ.ن: اولین فانوس دریایی کجا ساخته شد؟

جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*می‌گفت روی حساب آرایشگر ه امروز م رو آف کردم برم برای هاشور ابروهام. بعد منشی‌ش تلفن زد گفت نیا. خانوم آرایشگر امروز تشریف ندارن.

من هم عصبانی شدم گفتم 1 روز مرخصی من رو خراب کرده، حالا تشریف نداره؟

منشی‌ش هم با کلی ادا و عشوه گفته بود ایشون میکاپ آرتیست هستن! امروز تشریف نمیارن. حالا توی هفته‌ی بعد یه وقت براتون میذارم.

بهش گفتم یه وقت میذارم یعنی چی؟ مگه من بیکار م؟ دقیقا بگید چه روزی. کل پول رو داده‌م خیال‌تون راحت شده حالا امروز و فردا می‌کنید برای تکمیل کار. خلاصه قرار شد شنبه برم. می‌دونی مریمی؟ مردم استاد دانشگاه‌ن، جراح‌ن، کلی درس خونده‌ن زحمت کشیده‌ن اما به دیگران احترام میذارن. بعد این بوووووق 2 کلاس سواد نداره ببین چطوری داره رفتار می‌کنه. بذار شنبه برم آرایشگاه. میرم ببینم اون منشی‌ش که دهن‌ش رو کج‌وکوله می‌کنه میگه میکاپ آرتیست، چقد زبان انگلیسی بلد ه که گندکاری‌ش رو میخواد با 4 تا اصطلاح ماست‌مالی کنه؟ مگه اونجا کلاس زبان‌ه؟ میکاپ آرتیست یعنی آرایشگر. از کی تا حالا آرایشگری انقد شغل گنده‌ای شده که طرف به خودش اجازه میده مردم رو مسخره‌ی خودش کنه؟ توی مملکتی که یه آرایشگر بیشتر از آدم تحصیل‌کرده درآمد داره، عجیب نیست دیدن چنین برخوردایی.

گفتم تقصیر من و تو ئه که به دیگران اجازه میدیم هر جور میخوان برخورد کنن. الان حرص نخور اما شنبه رفتی، بهش بگو که وقت‌ت رو تلف کرده و ازش ناراحتی. بگو پول دادی و توقع داری کار ت سر وقت انجام شه. اون اصطلاح میکاپ آرتیست رو هم میخوای مسخره کنی، بکن اما به خود منشی‌ه بگو ببین چه توضیحی داره. والللللللاااا....

جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*یه مصاحبه بود از یه خانوم - فکر کنم - روس که با یه آقای ایرانی ازدواج کرده بود. هر دو شون توی سیرک - فکر کنم ایتالیا - کار می‌کردن و اونجا آشنا شده بودن. بعد اومده بودن ایران زندگی می‌کردن انگار. الان معلوم‌ه چقدر دقیق نگاه کردم مصاحبه رو؟

بعد خانوم‌ه با فارسی دست‌وپاشکسته تعریف می‌کرد که فامیل شوهر ش خیلی بهش محبت داشته‌ن و فارسی بلد نبوده و آشپزی یاد گرفته و ... آقائه هم کماکان - بعد سال‌ها زندگی مشترک و دو تا بچه - همچنان با ذوق از ازدواج‌شون حرف می‌زد.

دوست‌م گفت من نمی‌دونم چه حکمتی‌ه که مردای ایرانی وقتی زن خارجی می‌گیرن، خیلی مراقب‌ش‌ن و قدر ش رو می‌دونن. خانواده‌شون هم خیلی خوب با دختر ه کنار میان. الان اگه همین دختر، ایرانی بود بهش طعنه می‌زدن که تو توی سیرک کار می‌کردی و آشپزی هم که بلد نیستی. خلاصه حسابی اذیت‌ش می‌کردن سر هیچ و پوچ.

پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*خلاقیت با اتو و پارچه.

چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*دیدم آقای عطاری، پشت شیشه سورمه‌دان‌های رنگی‌رنگی چیده! با توجه به اینکه اونجا مغازه‌ی جینگیلجات نیست، معلوم بود سورمه آورده! یه سورمه‌دان قرمز و طلایی خریدم با مقادیری سورمه‌ی اصفهان. مسلما سورمه‌دان آبی یا سورمه‌ای رو ترجیح می‌دادم ولی خب قرمز ش قشنگ‌تر بود.

بعد اومدم در ش رو باز کنم. ناخن‌م شکست.

بعدتر رفتم جلوی آینه. مداد رو همیشه عمودی می‌گیرم دست‌م اما قلم سورمه رو باید افقی گرفت انگار. خلاصه هی رفتم عقب، اومدم جلو، قلم رفت توی چشم‌م نیشخند

البته بد هم نشد. مشکل خشکی قلم کلا حل شد.

تازه کشف هم کردم که چشم‌ها به هم وصل‌ن و این دوبیتی کلا غلط‌ه و شاعر ش هیچی از آناتومی نمی‌دونسته:

یک چشم من اندر غم دلدار گریست / چشم دگر م حسود بود و نگریست

چون روز وصال آمد او رو بستم / گفتم نگریستی، نباید نگریست

بعدتر ش اینکه اون نگریست و نگریست رو باید دو جور متفاوت بخونید که من عمدا اعراب نذاشتم فعلا نیشخند

آخر ش هم زیر چشم‌م کلا سیاه شد یعنی اول یه ذره سیاه شد، اومدم با دست، پاک کنم. کل‌ش پخش شد. بعد خواستم با آب بشورم. یادم افتاد اگه هر دفعه همین کار رو کنم کلا دور چشم‌م چروک میشه! آیکون دودستی بر سر کوفتن.

صبح هم پاشدم کلا جک گنجشکه رو دیدی، من مریمی‌شون بودم. رفتم حمام این فاجعه تموم شه، کل سورمه‌ها ریخته زیر چشم‌م. دیگه هم حال ندارم پاک‌شون کنم. الان هم باید برم بیرون.

نتیجه‌ی اخلاقی هم نداره این فاجعهنیشخند

چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers