*از صبح زود بیدار م. شمع درست کردم برای اولین بار در عمر م. بعد ازم خواسته شد تخم مرغ رنگ کنم. نه که 7 سالم‌ه. از اون لحاظ! نیشخند من هم قبل‌ش کلی رنگ اکریلیک و رنگ ویترای رو روی پارافین تست کرده بودم و کل دستام رنگی شده بود با تینر پاک کردم اصلا یه وضعی. برای همین تخم مرغا رو با اجازه‌تون با ماژیک پارچه رنگ کردم.

هفت‌سین چیدم. گل خریدم. از گل‌فروشی دم خونه‌مون عکس گرفتم که بدون جنگ و خونریزی، نصف خیابون رو فتح کرده. الان هم میخوام برم این رو بنویسم. حیف بود به شما نگم:

... و چقدر خوب است که علاوه بر هفت‌سین باستانی، از هفت‌سین قرآنی که امیر المومنین علی علیه السلام دستور داده‌اند، استفاده شود و آن این است که: بر روی ظرف چینی با زعفرانی که با گلاب مخلوط شده، این هفت ذکر قرآنی نوشته شود :

۱_ سلام علی آل یاسین

۲ _ سلام علی نوح فی العالمین

۳ _ سلام علی ابراهیم

۴ _ سلام علی موسی و هارون

۵ _ سلام قولا من رب رحیم

۶ _ سلام علیکم طبتم فادخلوها خالدین

۷ _ سلام هی حتی مطلع الفجر

سپس این نوشته‌ها با آب شسته شود (که بهتر است آب زمزم و یا باران باشد) و آب جمع شده را به افراد خانواده بنوشانید. امید است که باعث دفع بلا و کسب سلامتی در طول سال جدید شود.

امیدوارم سال جدید، برای همه‌مون پر از برکت باشه. شادی، آرامش، سلامتی و نعمت‌های بی‌کران پروردگار... ممنون‌م به خاطر تبریک‌های قشنگ‌تون. تک‌تک‌شون من رو خوشحال کرد جدا. امیدوارم همیشه خوشحال باشین. نوروز مبارک...

پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: نوروز
Share

*دیشب چهارشنبه‌سوری بود و ما از ترس‌مان در حبس خانگی به‌سرمی‌بردیم و تا شب، هر چه شادی! بود نثار روح بی‌وجدان‌هایی کردیم که از نعمت تعقل و تفکر بی‌بهره‌اند و شادی جشن‌های سنتی را با بمـ.ـب‌های دست‌ساز، به کام دیگران تلخ می‌کنند. خودشان به درک، مردم را هم زهره‌ترک می‌کنند و ای کاش در حد زهره‌ترک شدن بماند و به نقص عضو و سوختگی و مرگ نرسد.

ظاهرا در این جشن! 3 نفر جان خود را از دست داده‌اند و یکی از آنها کودکی 8 ساله بوده و ما می‌دانیم از آن بچه‌های شری بوده که دیگران را تا مرگ سکته می‌ترسانده یا خودش قربانی حماقت دیگران شده و در هر حال او بچه‌ای بیش نبوده و ای کاش حداقل اینجور وقت‌ها والدین، کودکان را در منزل حبس کنند ولو به زور کتک و بچه‌ی آدمی، چند ساعت در خانه گریه کند، خیلی بهتر است تا اینکه دچار نقص عضو شود یا جان‌ش را از دست بدهد.

البته بمـ.ـباران پس از تاریک شن هوا آغاز شد و آخر شب هم چنان صدای انفجاری در خیابان پیچید که مادر ما یک قد از جایش پرید و رنگ‌ش هموچون گچ دیوار شده بود و قلب‌ش درد گرفت و ما خیلی ناراحت شدیم اما به شوخی و خنده گذراندیم و یاد دوست عمه‌مان افتادیم که پس از سال‌ها درمان و البته غصه خوردن، موفق شده بود باردار شود و در یکی از همین جشن‌های ملی، با صدای انفجار خیلی ترسید و حال‌ش بد شد و البته برای همیشه از بچه‌دارشدن محروم گردید و ما فکر می‌کنیم چه کسی بهای زندگی‌های از دست رفته را می‌پردازد؟

شما را به خدا حس باحال بودن بهتان دست ندهد و برای فرزندان‌تان ترقه نخرید و یادشان بدهید که معنی چهارشنبه‌سوری، بمـ.ـب‌گذاری و ترساندن مردم و ایجاد خسارت مادی و معنوی نیست. بگذریم.

ما امروز در اقدامی نامعقول، راهی بازار تهران شدیم چرا که یادمان آمد قول داده بودیم برای نوروز، چند شمع بسازیم و از ترس جشن چهارشنبه‌سوری دیروز که نرفتیم خرید و فقط همین امروز را فرصت داشتیم. و خلاصه‌اش می‌شود اینکه در بازار، جا نبود راه بروی! و خیلی خیلی شلوغ بود و ما همیشه می‌گفتیم این خجسته‌دلانی که روز آخر برای خرید به بازار می‌روند چه کسانی هستند و امروز حساب کار دست‌مان آمد که آدمی نباید کسی را منع کند چرا که بدتر ش به سر ش خواهد آمد نیشخند و ما 2 قالب پارافین برای خودمان و 1 قالب هم برای خاله‌جان‌مان خریدیم و با احتساب قالب و سایر ملزومات، کلی خرید دست‌مان بود و تازه هوس پیاده‌روی هم کرده بودیم و حسابی خوش گذشت. جای دوستان خالی.

و بعدازظهر خاله‌جان به منزل ما آمدند و ما وسوسه شدیم برویم پیاده‌روی و خاله‌جان یک لباس کاملا تابستانی پوشیده بود و ما هم ذوق کردیم که می‌توانیم از شر لباس‌های زمستانی خلاص شویم. فلذا ما هم با لباس‌های مشابه رفتیم بیرون و ناگهان هوا سرد شد و باران باریدن گرفت ولی ما از رو نرفتیم و روسری‌های رنگی‌رنگی خریدیم و خاله‌جان گفت یکی دیگر بردار و عیدی شما باشد و ما هم عیدی مذکور را برداشتیم و برای دخترخاله‌ی گرامی و غیره نیز انتخاب کردیم و آخر سر خاله‌جان گفتند مریمی عیدی‌ت رو بده تا ما کادو کنیم و با عیدی دیگران به شما بدهیم و ما گفتیم نمی‌دهیم و فوق‌ش به شما رسید می‌دهیم که "عیدی دریافت شد" و خاله‌جان می‌گفت نمی‌شود و مادربزرگ مرا خواهد کشت که چرا به شما عیدی ندادم.

و مادربزرگ اینجانب شدیدا به یک سری مسائل حساس است و البته علاقه‌ی قلبی خاصی نیز به اینجانب دارد و مثلا اگر خاله‌جان به بنده بگوید بالای چشم‌ت، ابرو ست، تهدید ش می‌کنم که در حضور مادربزرگ می‌گویم مثلا دستپخت‌ت خوب نبود و من نتوانستم غذا بخورم و مزه‌ش را دوست نداشتم و آن وقت است که خاله‌جان کاملا کوتاه می‌آید و هرچه بگویم، جواب‌ش فقط چشم است چرا که اگر این رو بگویم، مادربزرگ بیچاره‌شان می‌کند که چرا غذایشان خوب نبوده و مریمی غذا نخورد و طفلک اذیت شد شیطان و البته خاله‌جان زیرزیرکی مرا نیشگون می‌گیرد و زیرلب ناسزا می‌گوید و اشاره می‌کند سر جد ت اینها را نگو ما یک‌جوری با هم کنار می‌آییم نیشخند

الان شمع‌های ما نصفه‌اند و هفت‌سین نچیده‌ایم و نمی‌دانیم چرا از اینجا دل نمی‌کنیم برویم به زندگی‌مان برسیم.

چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*دوست‌م گاهی وقتی دارم توی خونه یه کاری انجام میدم تلفن می‌زنه. مثلا موقع سالاد درست کردن یا جمع کردن میز. بهش میگم تو همیشه موقع‌های خوبی تلفن می‌زنی. دیشب هم از همون وقت‌ها بود.

ازش تشکر کردم گفتم تو باعث شدی من کارهای اداری‌م رو که خیلی وقت بود مونده بود، برم انجام دادم. جریمه کنسل‌ه اما بهت هدیه میدم به خاطر محبت‌ت. باشد که باز هم نذاری من تنبلی کنم.

گفت کی رفتی کارهات رو انجام بدی و چطوری شد و اینا. من هم شروع کردم به تعریف کردن: کلا دارم تمرین می‌کنم الکی به خودم استرس ندم و عجله نکنم. دیروز از صبح هی به خودم می‌گفتم لازم نیست 7 تیر پیاده شی. پل کریم‌خان رو دیدی پیاده شو. ولی خب ماشین رفت روی پل. من هم حس‌ش رو دوست داشتم. بعد مشغول بررسی تفاوت‌های پل کریم‌خان با پل خواجو بودم که دیدم رسیدم 7 تیرنیشخند گفتم خب خجسته‌وار اول برم لباسا رو ببینم. بعد میرم به کار م برسم. خانوم‌ه تا ساعت 4 هست دیگه.

ولی یه نیرویی هی بهم می‌گفت عجله کنم. و چون کلا تجربه ثابت کرده باید به حس‌م اعتماد کنم، عجله کردم. رفتم دیدم کیف خانوم‌ه روی میز ه! گفتم چرا اینجا گذاشته کیف‌ش رو؟ انقد دم دست؟ خانوم‌ه تندتند مدارک من رو گرفت. نامه‌م رو زد. کارها رو انجام داد و کیف‌ش رو برداشت بدوبدو رفت بیرون. نمی‌دونم کجا می‌خواست بره اما عجله داشت. اگه می‌رفتم لباسا رو ببینم، بهش نمی‌رسیدم.

رفتم اداره دومی. دم اذان رسیدم اما اون خانوم پیری که باهاش کار داشتم، نشست با حوصله برام توضیح داد باید به ترتیب کجا برم و چی رو از کی بگیرم ببرم کجا. بعد هم کار م رو انجام داد. تمام مدت هم لبخند می‌زد. می‌تونست مث بقیه طوری رفتار کنه انگار به زور کتک نشونده‌ش پشت میز. یا تا صدای اذن رو شنید، بدوئه بره کار من رو بذاره برای 1 ساعت بعد. اما موند و با خوشرویی انجام‌ش داد.

یه کاری هم دانشگاه داشتم. آقای مسئول‌ش گفت برو اینترنتی انجام بده. من هم خسته اما شاد و خجسته اومدم خونه.

نتیجه‌ی اخلاقی:

1. وقتی میرید جایی کار دارید، حتی اگر حوصله هم ندارید، سعی کنید لبخند بزنید. زورکی هم که باشه، کم‌کم هم حال خودتون رو خوب می‌کنه، هم حس خوبی به دیگران میده. من دیده‌م آدمایی رو که سن تقویمی‌شون زیاد نیست اما انقد غر زده‌ن و اخم کرده‌ن و لب‌هاشون همیشه )-: بوده که صورت‌شون همونطوری فرم گرفته. لبخند زدن سخت نیست که. هست؟

2. قرآن خدا غلط نمیشه اگه با ارباب رجوع با خوشرویی برخورد کنیم. می‌دونم گاهی مردم خیلی آدم رو خسته می‌کنن ولی وقتی این کاری‌ه که مسئولیت‌ش رو پذیرفته‌ایم و بابت‌ش حقوق می‌گیریم، چرا با اخم و بداخلاقی انجام‌ش بدیم؟ انرژی منفی دادن رو که همه بلد ن. زیاد سخت نیست ولی خب فایده‌ای هم نداره.

3. داشتم یه برنامه‌ای از تی‌وی می‌دیدم. مهمون برنامه به شکلی کاملا از قبل هماهنگ‌شده حرف انداخت تعریف کرد که مجری برنامه، داروسازی خونده. مجری برنامه هم کاملا تصنعی گفت فلانی شما چقدر خوب صحبت می‌کنید. جایی درس نمیدین؟ مهمون برنامه هم با تواضعی ساختگی روی صندلی جابه‌جا شد گفت مدرس فلان دانشگاه‌م. خود مهمون‌ه، مجری یه برنامه‌ی دیگه‌ست.

داشتم فکر می‌کردم چرا این دیالوگ‌ها ردوبدل میشه؟ میخوان بگن مجری‌های تی‌وی تحصیل کرده‌ن؟ خب مثلا داروساز بودن مجری باعث شادتر اجرا شدن ویژه برنامه‌ی نوروز میشه؟ شاید هم چون اون آدم از شغل‌ش راضی نیست میخواد یه جوری غیر مستقیم به همه بگه این رو. یا مثلا در کودکی‌ش حقارت‌هایی داشته که حالا اینجوری میخواد جبران کنه. با کار اجرا و مدرک تحصیلی‌ش احساس تشخص کنه، فکر کنه به چشم بقیه میاد. این رو از یکی از بازیگرا شنیدم خودم. که می‌گفت به خاطر عقده‌های کودکی‌ش بازیگر شده تا مورد توجه باشه و دیده بشه. بعضیا هم کلا چیزی به نام تواضع به گوش‌شون آشنا نیست. درخت و پرباربودن و سربه‌زیری و این قصه‌ها هم کلا شایعه‌ست. شما توجه نکنید.

4. اگر اعتقاد ندارید که هیچی. اما اگر اعتقاد دارین، یه چیزی رو بهتون یادآوری کنم. هر وقت کار تون یک جایی گیر می‌کنه، می‌تونید 9 تا صلوات نذر کنید به نیت امام جواد (ع). این باعث میشه کار تون راحت پیش بره. مث من که هی می‌خواستم وایسم مغازه‌ها رو نگاه کنم اما یه نیرویی بهم می‌گفت اگه میخوای کار ت امروز انجام شه، یه کم عجله کن. تمام کارها م هم همون دیروز انجام شد. خودم همت کردم اما اون کمک معنوی مطمئنا خیلی موثر بود. کار خیــــــــلی بزرگ و سختی نبود اما انجام شد و این من رو خیلی خوشحال کرد.

پ.ن: روان‌شناس تی‌وی امروز می‌گفت ما خیلی وقتا دعا می‌کنیم اما نمی‌گیره. دلیل‌ش می‌تونه این باشه که همون وقت دعا کردن، مطمئنیم این دعا بزرگ‌تر از اون‌ه که برآورده شه.

دارم فکر می‌کنم چرا برآورده نشه؟ حداقل به اندازه‌ی خواستن‌ش، شهامت داشته باشیم.

سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*اینجا یک رای‌گیری در حال انجام‌ه. به من هم گفته‌ن باید برای خودم تبلیغ کنم. رای‌گیری از ساعت 10 دیشب شروع شده ولی چون من آدم دل‌به‌نشاطی تشریف دارم الان به زور دوستان که گوش‌م رو پپیچانیده‌اند اومدم دارم میگم خودتون به زبون خوش برید بهم رای بدید نیشخند

اینجور وقتا بلاگرا روش‌های خاص خودشون رو برای رای جمع کردن دارن مثلا وعده وعید میدن که اگر رای بیارن عکس‌شون رو میذارن یا فایل صوتی میذارن یا صندلی داغ میذارن به کرده و نکرده‌شون اعتراف می‌کنن ولی من مثل همیشه روش خودم رو دارم: هر کس بهم رای نده، بهش رمز نمیدم از این به بعد قهقهه خیلی هم آدم منطقی‌ای هستم من. دموکراسی هم کلا رعایت میشه اینجا.

روش کار هم اینجوری‌ه که تشریف ببرید اینجا. اسم‌تون - یا اسم وبلاگ‌تون - و ایمیل‌تون رو حتما بنویسید. اگر وبلاگ دارید، لینک وبلاگ‌تون رو هم بذارید.

یاد تون باشه حتما باید به 3 نفر رای بدین. برید فقط به من رای بدید قبول نیست! باید به 3 نفر رای بدید که یکی از اونها باید! من باشم. اگه فقط به من رای بدین، رای‌تون شمرده نمیشه. به من چه خب؟ مقررات وبلاگ میثمک‌ه.

پیام خصوصی هم نذارید چون شمرده نمیشه. باید کامنت علنی بدید.

از همه بدتر شون می‌دونید چی‌ه؟ باید از کامنت‌تون عکس بگیرید نشون من بدین تا دفعه‌های بعد، رمز پست‌های رمزدار رو بهتون بدم. چی کار کنم خب؟ نه عکس خوشگل دارم، نه صدا م خوب‌ه. مجبور م از این ابتکارا بزنم. همین‌ه که هست نیشخند

پ.ن: به منتخبین تبریک میگم و از همگی به خاطر لطف‌شون ممنون‌م.

دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*دوستان لطفا اینجا رو امضاء کنید.

دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*2 تا کار اداری داشتم که هی تنبلی‌م میومد برم انجام‌شون بدم. یه بار که داشتم برای دوست‌م تعریف می‌کردم، گفت مریمی آدم گاهی خوش‌ش میاد تنبلی کنه یه کاری رو انجام نده اما اون کار، دائم گوشه‌ی ذهن تو هست. برو انجام‌ش بده که دیگه راحت شی. اصلا بیا قرار بذاریم. اگر نرفتی انجام‌شون بدی تا عید، بابت هر کدوم 50 تومن ازت جریمه می‌گیرم. قبول؟ گفتم قبول.

اولی رو 2 هفته پیش رفتم انجام دادم. مرحله‌ی نهایی‌ش رو هم باید بعد از 13به‌در برم. اصلا هم بهم بد نگذشت. تمام مدت توی راه داشتم با نارنجی چت می‌کردم توی واتس اپ. بعد هم ناهار خوشمزه، بعدتر ش هم رفتیم مهمونی.

دومی رو هم دیروز پاشدم رفتم. یعنی بعد 2 هفته سعی و تلاش، بالاخره پریروز موفق شدم با مسئول‌ش صحبت کنم. قول داد نامه‌م رو بذاره و بعد بره خونه چون کلا تا آخر وقت اداری نمی‌مونه. راستش اگر زن بود اصلا روی حرف‌ش حساب نمی‌کردم اما مرد بود. دیروز پاشدم رفتم دیدم نامه‌م رو نوشته و گذاشته برام.

امروز رفتم اونجا. نامه رو دادم. خانوم‌ه گفت مدارک لطفا؟ گفتم هیچی همراه‌م نیاورده‌م. واقعا نمی‌دونم چه فکری کردم که بدون مدارک رفتم. فقط کارت ملی همراه‌م بود. خلاصه گفت برو کپی کارت ملی و شناسنامه و غیره رو بردار بیار. خسته شده بودم انقد که دنبال آدرس گشته بودم. نشستم. یه آقایی داشت با این خانوم‌ه حرف می‌زد. حرف‌ش که به یه سرانجامی رسید، خانوم‌ه با نگاهی پر از پرسش برگشت سمت من نیشخند گفتم جز این کپی‌ها چیز دیگه‌ای لازم نیست بیارم؟ گفت ئه چرا! اصل مدارک هم همراه‌ت باشه.

همونجا در عالم معنا 2 تا شادی نثار روح اون آقاهه و این خانوم‌ه کردم. اون آقاهه که به من نگفت چیا باید همراه‌م بیارم. این خانوم‌ه هم کپی رو گفت، اصل رو نگفت. اگه نپرسیده بودم باز باید همون راه رو برای بار سوم می‌رفتم.

اومدم بیرون. دیدم اونجا یه پارک هست. خواستم برم بازی، گفتم نه. هر وقت مدارک آوردم و نامه‌م رو داد، برای تشویق خودم، میام بازی می‌کنم. بعد همینطوری دیدم یه اتوبوسی جلوتر ایستاده. نگاه کردم دیدم توی مسیر ش میدون فردوسی هم هست. سوار شدم. چون چند روز قبل، دوست‌م - که در بالا ذکر ش رفت! - تعریف کرده بود که خواهر ش از یه جایی نزدیک میدون فردوسی، مانتو دامن رنگی‌رنگی خریده توپ!

آدرس که نداشتم اما گفتم میرم پیدا ش می‌کنم. لازم نیست بگم چقدر خیابون شلوغ بود ولی خب شب عید ه و من از ترافیک، لج‌م نمی‌گیره. فروشگاه مذکور، اسم‌ش ترمه‌ست. در واقع یه خونه‌ی خیلی قدیمی‌ه که اگه فقط در ورودی‌ش رو دیده بودم و تعریف‌ش رو نشنیده بودم، نمی‌رفنم داخل فکر کنم.

داخل‌ش خیلی خوب بود. پنجره‌ی چوبی، گلدون، تزئین‌های سنتی، کیف و کلی لباس.

عکسی که من گرفتم خوب نشده چون ضد نور شده ولی کاری‌ش نمی‌شد کرد. اونجا اصلا تاریک نبود ولی. فروشگاه شیکی نیست اما خوشگل‌ه. لباسای قشنگی داره با تنوع رنگ خوب و قیمت‌های بسیار مناسب. اگه عاشق لباس‌های سنتی هستید، یه سری بزنید.

آدرس‌ش هم اینطوری بگم: به تاکسی یا مترو یا بی‌آرتی برید میدون فردوسی. ضلع غربی میدون، پیاده‌روی دست چپ، سفره‌خونه‌ی سنتی عیاران هست. به سمت غرب حرکت کنید. یه صرافی بزرگ هست. بعد کوچه‌ی براتی. بعد هم یه کم جلوتر، دنبال همون دری بگردید که عکس‌ش رو گذاشته‌م.

فروشنده‌‌هاش هم خوش‌برخورد بودن. من خیلی لباس قیمت کردم. آخر سر گفتم کاش اتیکت می‌زدین من انقد سوال نکنم. گفتن قراره بنویسن قیمت‌ها رو. حالا اگر رفتین و قیمت نداشت بعضی کارا، بدون ترس‌ولرز :دی سوال کنید.

اتاق پرو شون هم در واقع، اتاق پشتی همون خونه قدیمی‌ه. تو ش یه آینه بزرگ با قاب چوبی داره و کلی طاقه پارچه هم اونجا هست چون همونجا می‌دوزن همه رو فکر کنم. همون موقع یه خانومی شت چرخ خیاطی نشسته بود اونجا. من رو که می‌شناسید، اصلا توی نگاه کردن، دقیق نیستم.

خودم یه مانتوی زرشکی - قرمز ه یا زرشکی؟ - با خال‌خال‌های ریز سفید گرفتم از اینا که سر آستین‌های کش داره، جلو ش هم 2 تا جیب. مدل‌های قشنگی داشت. با دقت باید نگاه کنید. من شکر خدا اصلا دقت ندارم. ولی خواستید سر بزنید، خیلی خوش‌مسیر ه. اصلا اذیت نمیشید. چند تا عکس هم براتون گرفتم:

پ.ن: فروش ویژه‌ی نوروز

پ.پ.ن: هفت‌سین پاساژ پردیس. میدون ولی عصر. من رفته بودم لباس‌های انارگل رو ببینم اونجا. من و سیستر. توجه دارین که من انقد لباس پوشیده‌م دارم می‌ترکم. سیستر فقط یه مانتوی نازک پوشیده باز هم می‌گفت گرم‌ه.

فروشگاه فرهنگ، نزدیک میدون ولی عصر: یک. دو. سه. چهار. پنج.

بهار در شهر: یک. دو. سه. چهار. پنج.

یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد ? عکس
Share

*پنج‌شنبه شب همسایه‌مون اومد زنگ زد گفت بیا پایین، براتون حلوا آوردم. خب نمی‌خواست بیاد بالا. اگه قبلا بود، توی دل‌م غر می‌زدم اما اون شب گفتم سن‌ش از من بیشتر ه. حال نداره بیاد. باز دست‌ش درد نکنه تا اینجا اومده. یه چادر گل‌گلی انداختم روی سر م بدوبدو رفتم دم در. احوال‌پرسی و تشکر و اینا. بعد یادم اومد یه بار همسایه‌مون گفته بود بازار رو خیلی خوب بلده. پیرو گندی که زده بودیم، سوال کردم شما توی بازار جایی رو بلدین وسایل شمع‌سازی بفروشن؟ همسایه‌مون دقیقا آدرس همون مغازه‌ی مذکور رو داد. گفت خیلی خوب‌ه. همه چیز داره. فروشنده‌ش هم آدم مومنی‌ه.

براش تعریف کردم مختصر و مفید. گفت سخت نگیر دختر. شب عید ه. کلی سفارش عمده دارن. سر شون شلوغ‌ه. حالا طرف یه طوری برخورد کرده شما خوش‌ت نیومده. اون اصلا تو رو یادش نمیاد. تو هم به رو ت نیار. به دل هم نگیر. برو خرید کن به کار ت برس. گفتم والا من هم راضی شم برم، خاله جان نمیاد. میگه دارم پول میدم، دلیلی نداره بهم بی‌احترامی بشه. حق هم داره. گفت خب همون پله نوروزخان که بری سوال کنی حتما مغازه‌های دیگه‌ای هم هستن. همون یکی که نیست.

کاری به درست و غلط برخورد آقای فروشنده ندارم الان. دارم فکر می‌کنم اینکه حال ما چطوری باشه، خیلی وقتا به نگرش خودمون برمی‌گرده. خان‌داداش از من خیلی کوچیک‌تر ه اما من واقعا خیلی چیزا ازش یاد گرفتم. یکی‌ش سخت نگرفتن‌ه. مثلا توی یه موقعیتی که باید از دست یکی حرص بخوره. میگه دیوونه‌ شده. ول‌ش کن. بعد کلا دیگه زیاد حرص نمی‌خوره. چند ساعت بعد هم می‌بینی داره با همون آدم، تلفنی میگه و می‌خنده. اینجور قتا بهش میگم اگه فلان برخورد بین 2 تا زن پیش میومد، 100 سال دیگه هم اسم هم رو نمی‌آوردن. میگه چرا آخه؟ یه چیزی بود تموم شد رفت دیگه.

یا مثلا من خودم خیلی زود ناامید میشم. کلا اینطوری‌م. خان‌داداش میگه آدم باید اینطوری باشه. یا مثلا سیستر. گاهی میگم خدا سیستر رو با آدم‌های دیوانه و بدقلق، آزمایش می‌کنه همیشه. شاید اگه من جا ش بودم، نصف دوستاش رو می‌بستم به رگبار، تیربارون‌ش می‌کردم نیشخند ولی سیستر، بدقلق‌ترین‌هاشون رو چنان خودمونی و خوش‌اخلاق می‌کنه که آدم باور ش نمیشه. یعنی اگه سیستر کسی رو بذاره کنار، میشه مطمئن بود طرف کلا یه چیزی‌ش می‌شده.

یا مثلا نارنجی. اصلا تنبلی نمی‌کنه. وقتی باید یه کاری رو انجام بده، میره انجام‌ش میده. فرقی نداره صبح زود باشه یا دیروقت. بارون بیاد یا آفتاب توی مغز آدم باشه! وقتی کار ش باید انجام بشه، میره انجام‌ش میده. گاهی وقتا که به سیستم اون عمل می‌کنم، از نتیجه‌ش خیلی راضی‌م.

میخوام سال جدید رو اگر عمری باقی بود، اینطوری زندگی کنم. عادت‌های خوب آدما رو ازشون یاد بگیرم. اطرافیان شما چه عادت خوبی دارن که میشه ازشون یاد گرفت؟ بنویسید بقیه هم استفاده کنن.

پ.ن: نمی‌دونم چرا یک عمر فکر می‌کردم خونه‌تکونی قبل بهار، مختص ایرانی‌هاست. امروز اتفاقی دیدم ظاهرا اینجوری نیست.

شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*دوست عزیزی پیشنهاد داده طی مراسمی برای هم دعا کنیم. برنامه اینجوری‌ه که ما اول میشیم یک جمع 41 نفره یا بیشتر...


???????
شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*دکتر فرهنگ می‌گفت مغز آدم، پیچیده‌ترین چیزی‌ه که در جهان وجود داره... یکی از وقتایی که این پیچیدگی رو خیلی حس می‌کنم، وقتی‌ه که دارم یه کاری انجام میدم و هم‌زمان به یه چیز کاملا بی‌ربط فکر می‌کنم. مثلا یه چیزی می‌سازم و هم‌زمان ذهن‌م یک جایی در جهان می‌گرده که خودم هم نمی‌دونم دقیقا کجای هستی واقع شده. ادم میاد معلم ادبیات‌مون درباره‌ی معنی کلمه‌ی جهان، چیا می‌گفت. یاد شازده کوچولو می‌گفتم. فکر می‌کنم حتما حیات، جاهای دیگه هستی هم وجود داره. فکر می‌کنم اونا کی‌ن، چه شکلی‌ن، توی سر شون چی می‌گذره...

یه تصور مبهمی توی ذهن‌م هست از یه باغ بزرگ. وسط تابستون. چون گیاه‌هاش خیلی تازه نیست برگاشون. سبز تیره‌ست تقریبا. یه در چوبی قدیمی بزرگ، زیر گیاه‌های رونده، پنهان شده. نمی‌دونم این صحنه رو قبلا کجا دیدم. شاید توی یه فیلم. اما این گاهی توی ذهن‌م میاد. در مخفی توی یه باغ...

یه تصویر دیگه هم دارم. شب‌ه. بهار. یه جایی مث باغ. اما خیابون‌بندی و گل‌کاری شده. شاید شبیه حافظیه مثلا.  چراغ‌های پایه کوتاه رنگی داره توی چمن‌هاش. بوته، درخت، گل. این رو مطمئن‌م توی هیچ فیلمی ندیدم. دوست دارم یه روز برم اونجا اما نمی‌دونم کجاست.

تو توی ذهن‌ت چه تصویری داری؟ فرقی نداره چقد عجیب یا معمولی باشه. تعریف کن...

جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*امروز از اول صبح، هر 3 دقیقه یک بار به سیستر می‌گفتیم یخچال را تمیز می‌کنید دیگر؟ و سیستر می‌گفت بله. یادم هست. و آخر سر به آشپزخانه رفته و مشغول شد و ما هم مشغول پختن خورشت قیمه شدیم که خودمان از ماحصل تلاش‌مان اصلا راضی نبودیم اما دیگران خیلی تعریف کردند و گفتند عالی شده بود. به نظر ما خورشت قیمه‌ای که رویش یک لایه گرد فلفل سیاه ننشسته باشد، اصلا قبول نیست! و ما کلی هم فلفل داریم در رنگ‌های مختلف و نمی‌دانیم چرا هیچ کدام را روی غذایمان نریختیم.

و بعد از سیستر، نوبت ما بود که خانه‌تکانی را تکمیل کنیم اما ما تنبلی‌مان می‌آمد و دنبال بهانه بودیم که یادمان آمد آدمی هر قدر تنبلی کند، تنبلی کش می‌آید! لذا در اقدامی ضربتی، بلند شدیم و به سراغ دستکش‌مان رفتیم که با کمال تاسف، داخل‌ش خیس بود و ما یادمان بود که داخل دستکش را می‌شود با سشوار خشک کرد اما دستکش خیس همیشه کفر آدمی را درمی‌آورد. پس به سراغ دستکش لاتکس رفتیم که آن هم فقط یک لنگه! موجود بود و لنگه‌ی دیگر را دستکش یک بار مصرف برداشتیم که تقریبا اندازه‌ی تی‌شرت بود و هر 30 ثانیه یک بار از دست‌مان درمی‌آمد و بعد هم داخل‌ش پر از آب می‌شد و کلا خیلی به ما خوش گذشت و یک 4کشویی مانده بود که طی مراسمی تمیز و مرتب‌ش کردیم و جهت اختتامیه، روی کابینت‌ها را دستمال کشیدیم و بدین ترتیب خانه‌تکانی ما تمام شد و ما خیلی خوشحال هستیم و از فردا باید تنبلی را کناری نهاده و به گشت و گذار بپردازیم و از حال و هوای روزهای آخر سال و استقبال از بهار لذت ببریم.

و حالا که فکر می‌کنیم می‌بینیم ما روزی 3 بار داریم تنبلی را به کناری می‌نهیم ولی باز یک چیزهایی برای کنار نهادن داریم و این خیلی بد است و شده‌ایم مثل عزیزانی که قرار است از همین شنبه رژیم بگیرند و شنبه‌ی مذکور هرگز فرانمی‌رسد.

شستن و تمیز کردن برای ما حس جالبی دارد - اگر در مود ش باشیم البته - و مثل یک کارواش ذهنی می‌ماند. و امروز از ازل تا الان، هر کس را می‌شناختیم جلوی چشم‌مان آمد و به تک‌تک آنها فکر کردیم که اگر برایتان تعریف کنیم، سردرد می‌گیرید و سودی هم ندارد.

ما برویم بستری شویم بلکه حرف زدن عادی‌مان یادمان بیایدنیشخند

جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*وقتی بیماری دوست‌شون، سرطان تشخیص داده شد...

پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*آخر سال که می‌شود، همه به فکر نتیجه‌گیری می‌افتند و آدمی مدام پست‌های این شکلی می‌بیند:50 کار که باید قبل از مرگ انجام بدهید! و با خودش فکر می‌کند اگر زندگی این است که می‌گویند، پس من دقیقا دارم چه کار می‌کنم؟

و بعد برای بار دوهزارم به این نتیجه می‌رسی که داری زندگی را خیلی سخت می‌گیری و قضیه آنقدرها هم فکر می‌کنی، جدی نیست و وقتی آدمی الکی‌الکی می‌میرد، چرا بیخودی خوش نباشد؟

ما از کودکی به 2 چیز خیلی علاقه داشتیم و با دیدن‌ش سر ذوق می‌آمدیم. یکی عطاری‌ها با بوی انواع ادویه و دیگری مغازه‌هایی که جینگیلجات مدل قدیمی و تسبیح‌های رنگی‌رنگی و این چیزها را می‌فروختند. راستش ما هنوز هم همان مدلی هستیم و با اینکه خودمان هر مدل جینگیلجاتی بخواهیم می‌سازیم اما باز هم همانقدر از دیدن کارهای دیگران ذوق می‌کنیم و مدیونید فکر کنید اگر از ایشان خرید نمی‌کنیم.

دیشب ما هر چه کاسه و بشقاب و لیوان تمیز، دم دست بود، آوردیم و تمام ادویه‌ها و سبزیجات خشک و حبوبات را در آنها ریختیم و ظروف مذکور را شستیم و دیگر خسته شدیم و امروز از ابتدای روز، بوی ادویه‌ها در منزل پیچیده بود و ما بسیار خوش‌مان می‌آمد و شادی‌مان وقتی تکمیل شد که تمام آنها را به درون ظرف‌های اصلی‌شان برگرداندیم و سپس مجبور شدیم تمام آن کاسه‌ها و بشقاب‌ها و لیوان‌ها را بشوییم و خشک کنیم و بگذاریم سر جایشان آخ

و بعد کابینت زیر سینک را با کلیه‌ی محتویات‌ش شستیم، اجاق گاز، کابینت، هر چه فکر ش را بکنید و کلی هم تغییر دکور دادیم و الان فقط یخچال مانده است و دستمال کشیدن نهایی روی کابینت‌ها. و ما به سیستر گفتیم شما اصلا کمک نکردید و حداقل 800 نفر در جهان این را می‌دانند و ما می‌رویم برای همه تعریف می‌کنیم و ایشان گفتند وبلاگ شما باحال است و برو تعریف کن و من هم می‌آیم می‌خوانم و لذت می‌برم و در نهایت قرار شد ما از ایشان انتقام بگیریم یا اگر زور مان نرسید، نوادگان‌مان طی نبردهایی جومونگی، از نوادگان ایشان انتقام خواهند گرفت که چرا در خانه‌تکانی نوروز 93 به ما کمک نکردند و تمام جهان این را می‌دانند.

و آقای قالی‌شویی طی اقدامی عجیب، قالی‌های ما را زودتر از موعد آورد و هنوز تعریف ما از ایشان تمام نشده بود که معلوم شد یکی از قالی‌ها را جا گذاشته و قرار شد فردا بیاورد و کمر ما مجددا نشان داد که دست دوم است و ما در همان حال، با سراغ کتاب‌هایمان رفته‌ایم و می‌خواهیم در سال نویی که می‌آید، هر کتابی که می‌خریم را واقعا بخوانیم و البته قبل‌ش باید کتاب‌هایی را تمام کنیم که سال‌های قبل خریده‌ایم و اولین آنها کتاب 4 اثر فلورانس اسکاول شین است ان‌شاء‌الله و ما قول می‌دهیم قسمت هفدهم خانه‌تکانی، قسمت آخر باشد.

 

چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*ما دیشب به منزل مراجعت نمودیم و دیدیم آقای قالی‌شویی، فرش‌ها را برده بشوید و خانه به زمین فوتبال بدل گشته و باقی دیوارها شسته و تمیز شده و ما مثل همیشه از این وضعیت هاگیرواگیر، استقبال نمودیم.

و امروز خان‌داداش باز هم پنجره را نشست و فقط چشم الکی گفت و بابا خودش پنجره را تمیز و پرده را نصب کرد و ما یادمان آمد که دیشب به سیستر گفتیم حداقل 800 نفر در مملکت می‌دانند که شما این میز را تمیز و مرتب نکرده‌اید و تا کی می‌خواهید انجام‌ش ندهید؟ و سیستر گفت به جان خودم امشب انجام می‌دهم و قسم‌ش هم راست بود و همه را تمیز کرد اما اصلا مرتب نکرد و ما هم شاکی بودیم اما دیگر حوصله نداشتیم و 10 دقیقه بعد دیدیم سیستر و خان‌داداش، سرخوش و دل‌به‌نشاط دارند شاه‌گوش تماشا می‌کنند و اصلا به روی خودشان نمی‌آورند!

امروز که دیدیم سیزن 3 بدون حضور ما به بهترین نحو، انجام شده گفتیم برویم سیزن 4 که همانا مصیبت‌بارترین بخش آشپزخانه‌ است و آشپزخانه، خودش مصیبت است. فکر کنید بخش مصیبت‌ش چه می‌تواند باشد به جز شستن کل ظروف ادویه و حبوبات؟ صدای شیون حضار

و ما گفتیم ول‌ش کن. اول کابینت قابلمه‌ها را تمیز می‌کنیم. بعد کابینت وسایل برقی و آخر سر به سراغ ادویه‌ها و حبوبات می‌رویم و بعد هم یخچال. و خوشحال بودیم که آشپزخانه را گذاشته‌ایم برای آخر کار چرا که اگر همان اول به سراغ‌ش می‌رفتیم، پوست‌مان کنده می‌شد و دیگر دست به کاری نمی‌زدیم.

و دیگر تعریف نکنیم که چقدر قاشق و چنگال و چاقو و ملاقه و کفگیر و ... شستیم و چقدر وسوسه شده بودیم ته ظروف تفلون، سیم بکشیم و مامان‌مان فکر می‌کنند ما خیلی خوب هستیم که این امر خطیر را به عهده گرفته‌ایم و نمی‌دانند ما از غلطی که کرده‌ایم نادم و پشیمان هستیم اما چاره‌ای نداریم و بالوالدین احسانا و قرار شده ظروف حبوبات را بگذاریم بالاتر که دم دست باشند و این یعنی تغییر محتویات چند تا از کابینت‌ها و اگر می‌خواهید موی‌کنان و مویه‌کنان، همراهی کنید الان وقت‌ش است نیشخند

و راستش ما خسته شدیم و کار را نصفه رها کردیم و سیستر الان برای ما نسکافه درست کرده‌اند و ما می‌رویم استراحت کنیم و بعد تمام حبوبات و ادویه‌ها را خالی می‌کنیم داخل هر کاسه‌ای دست‌مان بیاید و ظروف‌شان را تحویل ماشین ظرف‌شویی می‌دهیم تا قورباغه را قورت داده باشیم و ما این خانه‌تکانی باید تا آخر هفته تمام شود چرا که قالی ما در ابتدای کار، متوقف شده و کسی هم حاضر نیست حتی یک رج برای ما ببافد - سلام نهال - و هفته‌ی آخر هم ما کلهم اجمعین بیرون هستیم ان‌شاءالله و وقت نداریم و این هفته باید همه چیز تمیز و مرتب شود و نسکافه‌مان سرد شد.

سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*دیروز خاله‌جان گفت مریمی بیا بریم بازار، وسایل شمع‌سازی بخرم. رفتیم. خب فکر نکنم لازم باشه بگم چقد اونجا شلوغ بود. 2 تا ماشین بزرگ پلـ.ـیس هم اومده بود شبیه ماشین گـ.ـشت ولی ظاهرا برای جمع‌آوری بساط‌گستران (دست‌فروش‌ها) بود ولی تا انتهای بازار، رسما دست‌فروش‌ها حضور فعال داشتن. من که نفهمیدم جریان چی بود اما خیلی شلوغ بود. جنس‌هاشون هم تعریفی نداشت.

ما توی بازار فقط یک مغازه رو می‌شناسیم که وسایل شمع‌سازی می‌فروشه. یه مغازه‌ی کوچیک که خیلی تنوع داره جنس‌هاش ولی 2 تا راهروی باریک داره بین قفسه‌هاش و آدم موقع دیدن قفسه‌ها از کمی جا اذیت میشه. به این وضع، اضافه کنید برخورد بد صاحب مغازه و همکار ش رو. صاحب مغازه تمام مدت، گوش‌ش پیش شما ست و کل مکالمات‌تون رو می‌شنوه اما وقتی یک کلمه ازش چیزی می‌پرسید، با بی‌تفاوتی و بی‌میلی جواب میده انگار داره منت میذاره و لطف می‌کنه. 2 دفعه‌ی قبل، من و خاله‌جان ندیده و نشنیده گرفتیم اما این دفعه دیگه راه نداشت.

همکار ش هم یک مرد هـ.ـیز و بی‌ادب‌ه و نمی‌دونم قرار بود پارافین وزن کنه، چی بسته‌بندی کنه که خیلی زور ش میومد کار انجام بده و دائم تاپ و توپ می‌کرد و نامحسوس، غر می‌زد. یه آقایی هم اومده بود نمی‌دونم چی بهشون بفروشه که صاحب مغازه داشت باهاش حرف می‌زد و می‌خواست سفارش بده بهش. همکار ش هم غرغرکنان داشت یه سفارش عمده رو بسته‌بندی می‌کرد. چند بار هی به ما گفتن بیایین این‌ور وایسین. ما گفتیم چشم. بعد 1 دقیقه گفتن نه، برید اون‌ور وایسین. باز هم گفتیم چشم. خلاصه انقد گفتن این‌ور وایسین اون‌ور وایسین ما اصلا یادمون رفت چی داشتیم می‌خریدیم و هر چی دست‌مون بود رو مجبور بودیم بذاریم سر جا ش بریم اون‌ور وایسیم.

این وسط، صاحب مغازه گفت خانوما زود باشید میخوایم تعطیل کنیم. از اون روزایی هم بود که من اصلا توی مود عصبانی شدن نبودم و راستش از رفتار ابلهانه‌شون خنده‌م گرفته بود که چطور یه مرد گنده نمی‌تونه بدون غر زدن، 4 تا جنس رو بسته‌بندی کنه و اون یکی به ذهن‌ش نمی‌رسه که 10 دقیقه اضافه‌تر بمونه یا فوق‌ش سفارش‌ش رو موکول کنه به فردا صبح یا حداقل از اول به ما بگه تعطیل‌ه تا اصلا وارد مغازه نشیم و خلاصه همه چیز رو با هم میخواد، به هیچ‌کدوم هم نمی‌رسه.

خاله‌جان تندتند خریدهاش رو جمع کرد گذاشت روی میز. صاحب مغازه هم بی‌اعتنا حرف‌ش رو ادامه می‌داد. خاله‌جان گفت آقا هی به من گفتید زود باش. بعد دارید حرف خودتون رو می‌زنید؟ زود باشید حساب کنید من میخوام برم. صاحب مغازه باز به روی خودش نیاورد و خاله‌جان گفت مریمی بیا بریم. اینکه فقط بلده بگه زود باش. اون یکی هم هی میگه بیا این‌ور وایسا بیا اون‌ور وایسا.

خلاصه خاله‌جان رفت بیرون، من هم دنبال‌ش. 2 ثانیه بعد، خاله‌جان: مردک یه جوری برخورد می‌کنه انگار نه انگار داره این همه پول می‌گیره. احترام گذاشتن پیشکش، حداقل اینجوری به مردم توهین نکنن. البته تقصیر خودمون‌ه‌ها. وقتی هر برخوردی می‌بینیم و هیچی نمیگیم، اینا هم به خودشون اجازه میدن هر جوری دست‌شون میاد رفتار کنن. اصلا بعضی از این فروشنده‌ها شب عید که میشه، مشتری زیاد می‌بینن پررو میشن.

گفتم خاله‌جان فکر کن مثلا طرف کل سال، مودب‌ه. بعد یه روز پامیشه میره سراغ تقویم، می‌بینه شب عید شده. یهو بی‌تربیت میشه. خب چه حرفی‌ه این؟ آدم مودب همیشه مودب‌ه. آدم بی‌ادب هم مث اینا، نمی‌فهمه رفتار درست چی‌ه. من مطمئن‌م اون 2 نفر حتی متوجه نشدن ما برای چی خرید نکردیم اومدیم بیرون.

خاله‌جان: حق‌شون همون مشتری‌هایی‌ه که میان 20 تا سوال می‌کنن، قفسه‌ها رو به هم می‌ریزن، چونه می‌زنن، آخر سر هم خرید نمی‌کنن. یکی که بی‌سروصدا کلی خرید می‌کنه میاد بیرون، از سر اینا زیاد ه. چیزی هم نگفت حداقل اینا رو بگم بهش.

من: عیب نداره. از یه جای دیگه می‌خریم.

خاله‌جان یهو وایساد: مریمی نکنه فقط همین یه جا باشه؟ من جای دیگه‌ای رو بلد نیستم. آیکون دودستی بر سر کوفتن.

من: قهقهه فوق‌ش 2 کیلو شیرینی می‌خریم میریم تو میگی غلط کردم.

حالا 2 تا سوال:

1. کامپیوتر من امروز خیلی کند شده. مث این سیستم‌هایی که رم کم میارن الان کلیک می‌کنی فردا کار انجام میده. چی کار ش کنم؟ تزهای کاربردی بدین لطفا.

2. توی بازار، کجا رو می‌شناسین وسایل شمع‌سازی بفروشن؟ لطفا آدرس بدین خاله‌جان رو از نگرانی برهانید. پیشاپیش متشکرم.

دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*ما یک وقت‌هایی از سوراخ سوزن رد می‌شویم، یک وقت‌هایی از دروازه هم رد نمی‌شویم! و امروز از آن وقت‌هایی بود که ما از در دروازه! هم رد نمی‌شدیم و مدیونید اگر فکر کنید این لیوان را از اینجا برداشتیم گذاشتیم آنجا. و در اوج فعالیت دیگران، ما بالش‌ و پتویمان را برداشتیم رفتیم یک گوشه حسابی خوابیدیم و بعدش تا می‌توانستیم چیپس و انار و چای خوردیم و دیدیم که تی‌وی کلی برنامه مثلا برای نوروز ساخته‌اند و یکی از آنها هفت‌سین نام دارد که از 4 بعدازظهر تا 9 شب روی آنتن می‌رود و چند تا مجری دارد که شیفت را به یکدیگر تحویل می‌دهند ولی به نظر ما الان برای هفت‌سین و لباس‌های رنگی‌رنگی و تبریک و خوشحالی، زود است و الان باید خانه‌تکانی کرد و خرید رفت و از هیاهوی روزهای آخر سال، لذت برد.

و بدین وسیله تشکر می‌کنیم از کلیه‌ی عزیزانی که با ما تماس گرفتند و سفارش کمر مان را به ما کردند و ما هم گفتیم کمر مان دست دوم است و آن را به ما انداخته‌اند! و به قول یکی از دوستان، کمر دست دوم بهتر است و نو یش لوس می‌باشد و به درد نمی‌خورد.

فردا قرار است آقای قالی‌شویی بیاید و فرش‌ها را ببرد و ما داریم فکر می‌کنیم چرا آنها همیشه مثلا 2 متر را می‌نویسند 3 متر؟ و اندازه‌ی همان 3 متر، پول می‌گیرند و اگر ما موقع تحویل، محکم بایستیم و بگوییم فرش ما 3 متر ثبت شده و چرا این الان 2 متر است، آنها چه جوابی خواهند داشت؟

یک چیز دیگری که یادمان می‌آید این است که ما به دوستان رمز داده‌ایم ولی نظرات‌شان را ندیدیم و حتما باید تهدید و گروکشی کنیم تا از زیر زبان شما حرف بکشیم؟ نیشخند

و در ادامه بنشینید رنگی‌رنگی‌های خوشحالی زیر را ببینید دل‌تان باز شود. ما هم می‌رویم جینگیل‌جات‌ جدید بسازیم.

نبات‌های رنگی‌رنگی. تخم مرغ رنگی هفت‌سین. رنگ کردن تخم مرغ با لاک. طرح‌دارکردن تخم مرغ با دستمال. طرح‌دارکردن تخم مرغ با برگ و گل. کاسه‌ی یخی. تخم مرغ رنگی طرح گل. تزئینی متفاوت برای سیب. ته دیگ طرح‌دار. تخم مرغ اکلیلی. تخم مرغ آب‌پز رنگی. نکات مهم برای رنگ کردن تخم مرغ.

یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: نوروز
Share

*ای کسانی که به این لیست نرسیدید، تا جمعه، ساعت 12 شب، بیایین اسم‌هاتون رو بنویسید یک لیست جدید باز کنیم. همه چیز رو اینجا توضیح داده‌م.


???????
شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*از قدیم گفته‌اند آدمی را سگ بگیرد، جو نگیرد! راست هم گفته‌اند و این را باید با آب طلا نوشت و در مکانی محترمانه! نصب کرد نیشخند چرا که دیشب، ما را جو گرفت و الان داریم از کمردرد می‌میریم. حال اگر 400 بار هم بگوییم که این کمر، 100% دست دوم است، کسی حرف‌مان را باور نمی‌کند.

نشسته بودیم و داشتیم فکر می‌کردیم با زنجیره و پایه کوتاه و متوسط و بلند، چطور می‌شود چیزی بافت و می‌خواستیم بنشینیم قلاب‌بافی گوگل کنیم و یک چیزی ببافیم که یادمان آمد خانه‌تکانی‌مان مانده و واجب‌تر است.

البته ما کلا زیاد در قید آداب و ترتیب نیستیم و هر وقت هر کاری دل‌مان بخواهد می‌کنیم اما خب این یک بار را خواستیم به سان آدمیزاد متمدن، اولویت‌بندی‌شده رفتار کنیم. فلذا هم‌زمان با تماشای سریال‌ ستایش و بعد هم مسافران، مشغول خانه‌تکانی شدیم و کلا این روزها تی‌وی، هوار تا سریال خاطره‌انگیز دارد و بخواهید همه را تماشا کنید کلا باید هیچ کاری نکنید و فقط سریال ببینید.

و به ما مژده دادند که فریزر را تمیز کرده‌اند و یک کابینت هم مرتب و تمیز شده. ما هم کابینت بعدی را بیرون ریختیم و شاد و پر انرژی، همه را تکاندیم و مرتب جابه‌جا کردیم. بعد گفتیم حال که تا اینجا آمده‌ایم، کشوها را هم مرتب کنیم و کلی هم معطل آنها بودیم. نمی‌دانیم چند ساعت چون ما کلا عادت نداریم به ساعت نگاه کنیم مگر اینکه لازم باشد.

و بعد با اینکه خیلی خسته بودیم اما جو، ما را گرفته بود و خرت‌وخرت‌ت‌کنان مشغول کشوهای بعدی بودیم که مانند آخر وقت تالارهای عروسی، مامان آمد و یکی یکی چراغ‌ها را خاموش کرد و گفت مریمی برو بخواب بگذار بقیه هم بخوابند و تو چرا این مدلی هستی؟ و ما دستمال‌ها را شستیم و ردیف چیدیم روی شوفاژ و رفتیم خوابیدیم.

و امروز باز ما را همان جو دیشب گرفت و گفتیم سیزن 2 را تمام کنیم خیال‌مان راحت شود و یک تعارفی زدیم که مامان آیا لازم است این چند تا سرویس ظروف را بشوییم که مامان گفت بله و در عالم معنا، ما دودستی بر سر کوفتیم و در عالم واقع گفتیم چشم. و مدیونید فکر کنید اگر ما ساعت‌ها غر زدیم و کار کردیم. و دائم می‌گفتیم مامان! وجدان، صدای خداست و شما مگر وجدان ندارید؟ و مامان می‌گفتند مریمی چقدر غر می‌زنی. مگر مجبوری؟ دست‌ت درد نکند. و ما می‌گفتیم بذار کلک‌ش کند شود و در همان حال، بقیه هم مشغول تکاندن خانه بودند و این برای ما قوت قلب بود و همه رفتند و آمدند و ما هنوز داشتیم ظرف می‌شستیم و یکی هم نبود ما را از برق بکشد یعنی بودند اما موفق نشدند و ما به قاعده‌ی 7 تا مراسم عروسی، ظرف شستیم و دیگر غلط می‌کنیم چنین غلطی بکنیم. نیست که همسایگان‌مان موقتا دست از ساخت‌وساز برداشته‌اند، برای همین ما هیجان‌زده‌ایم که وقتی جایی را تمیز کنیم ظرف نیم ساعت دوباره رویش خاک نمی‌نشیند و برای همین هی همه جا را می‌شوییم.

و توقع نداریم باور کنید اما خدایمان شاهد است یک بار 2 ساعت پای کامپیوتر نشسته بودیم و بعدش احساس می‌کنیم بر سر و روی‌مان خاک نشسته چونان مواقعی که اول تابستان، کولر را بی‌هوا روشن می‌کنید و تمام خاک کانال کولر، اسپری می‌شود روی زندگی‌تان و تازه یادتان می‌افتد باید دستمال مرطوبی جلوی کانال کولر می‌گرفته‌اید و بعد روشن‌ش می‌کرده‌اید.

و امروز ساعت‌ها ظرف شستیم و کابینت تمیز کردیم و با افتخار اعلام می‌کنیم وارد سیزن 3 شدیم و باید به سراغ یخچال و کابینت قابلمه‌ها و لوازم برقی برویم و خواهش می‌کنیم فردا یک نفر بیاید ما را از برق بکشد و نگذارد سیزن 3 را شروع کنیم چرا که این کمر، 100% دست دوم است و کار دست‌مان می‌دهد.

و سیستر امروز اعلام کرد میز بزرگ اتاق را مرتب و تمیز می‌کند و تا این لحظه هنوز این کار را انجام نداده و چون اینجا را می‌خواند ما وجدان شیرفرهاد را برایش احضار می‌کنیم باشد که دیگر ما را نپیچاند نیشخند و ما از این کاغذدیواری‌های پشت‌چسب‌دار که نام‌ش احیانا استیکر نیست، به دیوار اتاق چسباندیم و اینجا خیلی گوگولی‌ و دلچسب شده و ما خوش‌مان می‌آید اینجا بنشینیم و لطفا فردا ما را از برق بکشید و یادمان بیندازید که کمر مان دست دوم است و ما می‌رویم چیپس بخوریم و مطمئن هستیم 3 کیلو که کم نمی‌کنیم، هیچ! 6 کیلو هم تا عید اضافه خواهیم کرد ان‌شاء‌الله! آخ

شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*ما یک زمانی می‌گفتیم مردم، عقل‌شان کم است که جلای وطن می‌کنند و کلی هزینه می‌کنند برای گرفتن فلان مدرک تحصیلی. و الان داریم فکر می‌کنیم عقل خودمان کم بوده که فکر می‌کردیم آنها اشتباه می‌کنند چرا که آنها می‌روند در محیطی زندگی می‌کنند که زیاد بکن بکن ندارد و ناچار هم نیستند سال‌ها وقت و هزینه صرف کنند برای کلاس کنکور و کتاب تست و غیره. و فکر می‌کنیم فقط مـ.ـملـ.ـکت ما این مدلی‌ست که جوانان، این‌سان بازیچه هستند و دوست خود ما داشت می‌گفت که واقعا دل‌ش نمی‌خواهد جوانی‌ش را صرف خواندن کتاب‌های ترجمه و به‌دردنخور مثلا دانشگاهی کند و دوست دارد برود تفریح کند و سفر کند و عکاسی کند و موسیقی یاد بگیرد و از زندگی‌ش لذت ببرد و حال‌ش از کلاس کنکور و کتاب تست به هم می‌خورد مخصوصا وقتی از هول عقب نماندن از قافله باشد.

و داریم فکر می‌کنیم چرا آخر سالی، زوم کرده‌ایم روی بدی‌هایی که دیگران به ما کرده‌اند و یادمان می‌آید که فلان دوست‌مان، سی‌دی اول فلان مجموعه‌مان را برده و با وجود تذکرهای مکرر ما، برایمان نیاورده و دیگر هرگز هم نخواهد آورد و راستش ما خودمان دیگر خجالت می‌کشیدیم به ایشان یادآوری کنیم و مانده‌ایم که ایشان چطور خجالت نکشیدند.

و تی‌وی صنایع دستی و هنر اصفهان را نشان می‌دهد و ما دل‌مان پر می‌کشد برای خط نستعلیق و یادمان می‌آید در مدرسه، کتاب ادبیات، صفحاتی برای تمرین اجباری خوش‌نویسی داشت و ما همیشه آن را سفید می‌گذاشتیم و می‌دادیم دوستان لطف کنند نفری یک خط بنویسند تا صفحه پر شود و معلم ما همیشه متوجه می‌شد اما به روی ما نمی‌آورد و یک روز گفت مریمی تو که شاگرد اول هستی، چرا این تمرین را خودت نمی‌نویسی یا همیشه هول‌هولکی سر کلاس می‌نویسی؟ و ما جوابی ندادیم و ایشان از ما خواستند جواب بدهیم و ما گفتیم واقعیت این است که ما از خوش‌نویسی خوش‌مان نمی‌آید.

و واقعیت این بود که ما از خوش‌نویسی خوش‌مان نمی‌آید چون اجباری بود و بلد هم نبودیم و اصولا آدمی باید با مقوله‌ای مواجه شود و کمی هم در آن مهارت پیدا کند تا بتواند بگوید علاقه دارد یا خیر. و سال‌ها بعد، ما یک دوره کلاس خوش‌نویسی با خودکار رفتیم و معلم‌مان با وجود دست‌هایی که چندان طبیعی نبودند و نمی‌دانیم مادرزادی به آن شکل بودند یا بعدها دچار سانحه شده بودند، خیلی خوش‌خط و زیبا می‌نوشت و با اینکه دختر جوانی بود، خیلی پرحوصله بود و خیلی ما را تشویق می‌کرد و ما ساکت‌ترین شاگرد کلاس‌ش بودیم که بی‌توجه به بگوبخند و شوخی‌های آقایان، تمرین‌هایمان را می‌نوشتیم و بی‌سروصدا از کلاس بیرون می‌آمدیم.

و دیروز با دختری آشنا شدیم که هنگام صحبت کردن، متوجه شدیم چشم‌هایشان بیش از حد نرمال، از حدقه بیرون زده است و حدس می‌زدیم شاید ایشان مشکل غدد دارند و خودشان هم متوجه نیستند و این برای سلامتی خطرناک است. و تمام مدت داشتیم فکر می‌کردیم آیا به ما مربوط است که نگران سلامتی ایشان باشیم و پیشنهاد بدهیم به پزشک مراجعه کنند یا باید ساکت باشیم چون به ما مربوط نمی‌شود؟ و اگر بخواهیم بگوییم، چطور بگوییم که ایشان ناراحت نشوند و فکر نکنند ما قصد عیب‌جویی داریم؟ و خلاصه ما تمام مدت با خودمان درگیر بودیم و آخر سر هم چیزی نگفتیم اما امیدواریم ایشان خودشان متوجه شوند تا کار دست‌شان نداده. و اگر شما می‌دانید رفتار درست در این مواقع چیست، لطفا به ما یاد بدهید.

و ما دیروز خواستیم بدوبدو آمدیم بخوابیم که یادمان افتاد بهتر است قبل‌ش یک سری به مامان بزنیم که حال‌شان خوب نبود و سرما خورده بودند و دیدیم وااااویلا. ایشان کابینت زیر آشپزخانه را بیرون ریخته‌اند و دارند می‌تکانند و جیغ ما به آسمان رفت که شما باید استراحت کنید و این چه کاری‌ست؟ و ما خودمان کابینت را تمیز می‌کنیم و نیاییم ببینیم شما جای دیگری مشغول هستید که آن وقت... و ایشان گفتند آن وقت چه؟ و ما گفتیم آن وقت با این بار، می‌شود 2 بار نیشخند و غرغرکنان، کابینت را تکاندیم و رفتیم خوابیدیم. و بعد از سانس اول خواب، ناهار خوردیم و باز کارها را به گردن سیستر انداختیم و دوباره خوابیدیم و بعد از سانس دوم، در اقدامی ضربتی، کمد خاطرات را بیرون ریختیم چرا که ما باید اصولا گاهی خودمان را در مقابل اعمال انجام‌شده قرار بدهیم تا تنبلی نکنیم.

آلبو‌م‌ها را کلا بازنکرده، به درون کمد برگرداندیم اما تمام پاکت‌های نامه را یکی‌یکی باز کردیم و خواندیم و نتیجه‌ش شد 2 گونی زباله و کشف چند تا کارت پستال از این خاتون‌های قجری با لباس‌های چین‌چینی رنگی‌رنگی و کلی فضای خالی درون کمد و البته درون ذهن‌مان. و یادمان آمد در دوران نوجوانی چقدر خجسته بودیم و چون ایمیل اختراع نشده بود! دائم با دوستان، در حال نامه‌نگاری بودیم و یادمان می‌آید منزل ما از دو طرف، پنجره‌های بزرگ داشت با پرده‌های سفید و کلی هم گلدان داشتیم و تابستان که می‌شد، گاهی که تنها بودیم، پنجره‌ها را باز می‌گذاشتیم و می‌نشستیم وسط اتاق، رقص پرده‌ها را با وزش باد تماشا می‌کردیم و به وجد می‌آمدیم.

و در جریان خانه‌تکانی چند تا نوار کاست پیدا کردیم که دل‌مان نیامد دور بریزیم‌شان و الان یکی از آرزوهای ما گوش دادن به آن کاست‌هاست هرچند فایل‌های ام‌پی‌تری‌شان را داریم و اصولا وقتی هوا بهاری‌ست، ما دست‌مان به هیچ کاری نمی‌رود و دوست داریم یک‌سره پیاده‌روی کنیم و لذت ببریم و خدا عاقبت ما را با این خانه‌تکانی، ختم به خیر کند.

پ.ن: متدهای نوین خوردن قرص جوشان

برگه‌ی امتحان کلاسی زیست‌شناسی و دست‌خط معلم نازنین‌مان از سال‌های دور. ما همیشه از زیست‌شناسی متنفربودیم.

تصویر ما از نگاه دوستان

پاکت‌ها: یک. دو

یادداشت‌های دوستان: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت.

جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*به ما گفتند مرتضی پاشایی، سرطان معده دارد و نهایتا تا 2 ماه دیگر در این جهان زندگی می‌کند و ما خیلی غمگین شدیم و فکر کردیم حتی وی را به چهره نمی‌شناسیم اما مطلع یکی از موزیک‌هایش ما را شاد کرده و به اندازه‌ی همان چند ثانیه به گردن ما حق دارد و کلی دعا کردیم که این حرف‌ها اشتباه یا شایعه باشد و عقل‌مان نرسید گوگل کنیم لااقل و الان اینجا را خواندیم و دل‌مان شاد شد و فکر کردیم چرا ما انقدر به خودمان مطمئن هستیم که مثلا تا 2 روز دیگر زنده‌ایم که حالا غصه‌ی 2 ماه دیگر فلانی را می‌خوریم؟ و چرا فراموش می‌کنیم که هستند کسانی که خیلی بیشتر از چند ثانیه به گردن ما حق دارند و ما نادیده می‌گیرم‌شان و فکر کردیم در تمام این اتفاق‌ها خداوند دارند با ما حرف می‌زند و در این روزهای آخر سال، بد نیست که کمی گوش‌مان را پیچاند و دست‌ش درد نکند.

و ما دیشب تقریبا خواب‌مان نبرد و صبح زوووود با فلاکت بیدار شدیم و یواشکی به آقای آژانس تلفن زدیم و وی هم اوضاع را درک می‌کرد و نگفت شما چرا انقدر آهسته صحبت می‌کنید و فقط گفت چشم. الان ماشین می‌فرستم. و آقای راننده هم به ما اشاره کرد که آیا شما بودید تلفن زدید؟ و ما اشاره کردیم بله و ایشان توقف کرد و پیاده نشد که زنگ بزند و او هم درک می‌کرد آدمی نباید سر صبح انقدر سروصدا به راه بیندازد.

و خانم مجری رادیو با تمام قدرت، جیغ می‌کشید و برای درخت‌کاری تبلیغ می‌کرد و ادای حرف زدن بچه‌ها را درمی‌آورد و در همان حال، شعر می‌خواند و لهجه‌های شمالی و یزدی را به فجیع‌ترین شکل ممکن، تقلید می‌کرد و هرهر می‌خندید و ما فکر می‌کردیم سر صبحی چه حالی دارد که به جای همکار ش رفته و انقدر جیغ می‌زند و خوشا به حال‌ش که انقدر رویش زیاد است و خودش را قبول دارد و خجالت نمی‌کشد که این اداها را از خودش در‌می‌آورد.

ما کلا معتقدیم اعتمادبه‌نفس خیلی خوب است اما اگر بیش از حد بشود، آدمی را مضحکه‌ی دیگران می‌کند و آدمی آرا‌م‌آرام به سمت خودشیفتگی و هذیان بزرگ‌منشی پیش می‌رود و رفتار یک جورهایی چندش‌آور و خنده‌دار می‌شود.

بعد یاد آن آقای مجری افتادیم که در برنامه‌ی زنده‌ی اینجا ایران است، هر وقت دل‌ش بخواهد آواز می‌خواند و دائما لبخند می‌زند و ما گاهی در دل‌مان می‌گوییم کاش ما نصف روی ایشان را داشتیم و دیگر غمی نداشتیم.

بعد یاد لیلا فـ.ـروهر می‌افتیم که چند ثانیه قبل از اجرای زنده با وی مصاحبه کردند و او استرس داشت و می گفت با اینکه از بچگی می‌خوانده اما همیشه استرس هم داشته و دارد و اصولا کسی در دنیا وجود ندارد که برای چنین اجراهایی دچار اضطراب نشود چون به هر حال آن همه آدم قرار است وی را قضاوت کنند اما همیشه به خودش یادآوری می‌کند که مردم خیلی به او لطف دارند و وقتی وارد سالن می‌شودو مردم برایش جیغ می‌کشند و تشویق‌ش می‌کنند استرس‌ش را فراموش می‌کند و با شوق، شروع به خواندن می‌کند.

و در کشمکش بین طبیعت و تربیت، ما طرفدار طبیعت هستیم و معتقدیم هر کسی یک ذاتی دارد و ما اگر به جای لیلا فـ.ـروهر هم بودیم، باز رویمان نمی‌شد بخوانیم و اصولا در زندگی به جایی نرسیم از همین کم‌رویی و تواضع بیجایمان است و خوشا به سعادت آنان که روزی 30 بار توهم می‌زنند و خودشان را زیادی قبول دارند و برایشان مهم نیست مضحکه‌ی دیگران شده‌اند و اصولا به قول دوست‌مان کسانی که از فهم و شعور بهره‌ی کمتری دارند، همیشه از زندگانی لذت بیشتری می‌برند.

و ما در جلسه‌ی امتحان داشتیم نقشه‌ی بقیه‌ی خانه‌تکانی را می‌کشیدیم و این روزها، هوا بهاری‌ست و نور، زیاد است و ما شادیم و به استقبال یک پنج‌شنبه‌ی خوب می‌رویم.

پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*سیستر دیروز به ما گفت شما خیلی عجیب‌غریب هستید. مثلا ناگهان بیمار می‌شوید به شدیدترین شکل ممکن و ناگهان هم خوب می‌شوید و آدمی از این همه سرعت در تغییر، متعجب می‌شود. بیشتر که دقت کردیم دیدیم حق با سیستر است و کلا اگر با ما موجودی شبیه خودمان طرف بودیم، حتما تحمل ایشان برای ما سخت می‌بود و از کار شان سردرنمی‌آوردیم.

و صبح که سیستر ما را دیدند، داشتیم از بدن‌درد می‌مردیم و از ترس گلودرد، زیاد حرف نمی‌زدیم و دیشب حدود 394بار ایشان برای ما چای ریخت و شیر گرم کرد و هر 20 ثانیه یک بار می‌پرسید حال‌ت خوب است؟ و ما اشاره می‌کردیم بله. و بعد سیستر و خان‌داداش کلی به ما خندیدند که با شالی شبیه مقنعه‌ی اسکی! روی کاناپه منفجر شده بودیم و فقط با ایما و اشاره حرف می‌زدیم. و شب سیستر می‌گفت آفرین مریمی! من همیشه دل‌م می‌خواست تو همینقدر حجاب‌ت را رعایت کنی و قبل از اینکه ما چیزی به سمت‌ش پرتاب کنیم، خودش بدوبدو از ما دور شد.

و امروز ما دیدیم دیگر تحمل این حال را نداریم و بدوبدو به حمام رفتیم و خدا ما را ببخشد که قد سد کرج، آب داغ روی سر مان ریختیم. و بعد ایستادیم به ابروبرداشتن و مانیکور و پاک‌سازی صورت و سشوارکشیدن و بعد دل‌مان بوی رژ لب مای را خواست و به گوش‌مان هم گوشواره‌های انار آویزان کردیم و الان اصلا شبیه ورژن دیشب‌مان نیستیم و داریم فکر می‌کنیم اگر ما مرد بودیم، حتما از زن‌جماعت می‌ترسیدیم و اصلا از کار ش سردرنمی‌آوردیم که چطور می‌تواند هر روز یک شکل و یک مدل باشد و کسی که اصولا همیشه یک جور نباشد و از یک سری مسائل! جان سالم به در ببرد، زیاد قابل اعتماد نیست و باید از وی ترسید نیشخند

و وقتی بیرون آمدیم دیدیم خان‌داداش باز آهنگ‌های جلف، پلی! کرده و مشغول خانه‌تکانی‌ست و مامان که بدجور سرما خورده با چشمان اشک‌بار بالای سر او ایستاده. و ما مثل همیشه به خان‌داداش متذکر شدیم که بهتر است موزیک‌های سنگین‌تری گوش بدهند و زیاد هم جلف نباشند و ایشان گفتند پیشنهادت چیست؟ و ما گفتیم مثلا شهرام شـ.ـب‌پـ.ـره‌ای شهرام صـ.ـولتی‌ای چیزی نیشخند و ایشان گفتند صد رحمت به ما و شما 10 سال از ما بزرگترید و چرا سلیقه‌تان انقدر افتضاح است و ما هم گفتیم افتضاح، سلیقه‌ی شماست و بعد کنترل را برداشتیم و یک آهنگی انتخاب کردیم که خان‌داداش دودستی بر فرق سر کوبید و ما گفتیم این، فلش مموری خودتان است و ما بی‌تقصیریم و خیلی هم دل‌تان بخواهد و مدیونید فکر کنید ما امروز خانه‌تکانی خواهیم کرد و ان‌شاء‌الله بماند برای فردا.

چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*سیستر نشسته است دارد کمد ش را مرتب می‌کند و وسایل اضافی را دور می‌ریزد. آهنگ‌های 4500 سال پیش معین را هم پلی! کرده و هر ازگاهی به ما می‌گوید کمی تلاش کنیم و حرکات موزون انجام بدهیم حال‌مان بهتر شود.

ما نیز اشک‌هایمان را پاک می‌کنیم - سرما خورده‌ایم و مدام از چشمان‌مان اشک می‌آید - و کتاب‌مان را ورق می‌زنیم چرا که آخر هفته، امتحان داریم. و فکر می‌کنیم بعدا که حال‌مان بهتر شد، با کمد یادگاری‌هایمان چه کنیم و یادمان می‌آید یک زمانی چقدر آدم خاطره‌بازی بودیم و از هر روز جالبی، یک یادگاری برمی‌داشتیم و عکس هم می‌گرفتیم تا بعدها خاطره شود.

و الان که فکر می‌کنیم، می‌بینیم یادگاری‌های یک مشت دروغگوی عوضی که فکر می‌کردیم دوست ما هستند، ارزشی ندارد که به خاطر ش کمد مان را اشغال کنیم. مثلا یک دوستی داشتیم که خیر سر مان خیلی صمیمی بودیم و در مدرسه، همکلاسی ما بود و سال قبل از کنکور، به ما گفت تو دیوانه‌ای اگر برای کنکور، کتاب بخری و ما این همه کتاب داریم و به شما می‌دهیم اما سال کنکور، مدام می‌گفت کتاب‌هایمان دست این و آن است اما نخر، برایت می‌آوریم. و بعدها فهمیدیم جز خودمان و یکی از دوستان صمیمی‌مان، تمام کلاس، یواشکی کلاس‌های قلم‌چی را شرکت می‌کرده‌اند و تظاهر می‌کردند هیچ کلاسی نمی‌روند.

برای ما هیچ‌وقت مهم نبوده که چه کسی چه کلاسی می‌رود و چه کتابی می‌خواند و ما اصولا با جو حاکم بر جامعه مشکل داریم که فکر می‌کنند هر خری با مدرک دکترا می‌تواند پروفسور شود ولی این حجم انبوه دروغ و پنهان‌کاری در دوستی برای ما جایگاهی ندارد و فدای سر مان که کل همکلاسی‌های مدرسه‌ و دانشگاه‌هایمان اینجا را می‌خوانند. چشم‌شان کور! می‌خواستند انقدر دروغ نگویند.

و می‌دانیم اگر سراغ آلبوم‌هایمان برویم، جز تنی چند از دوستان صمیمی‌مان، با مشتی چهره‌ی پر از دروغ و ریا مواجه می‌شویم که در روابطشان فقط به دنبال منافع شخصی بودند که مثلا جزوه‌های ما را بگیرند، پای تلفن به ایشان درس بدهیم مبادا سخت‌شان شود 4 صفحه کتاب بخوانند، روال فلان امتحان و فلان سازمان را برایش توضیح بدهیم، وقتی سر کار نمی‌آیند، جور شان را بکشیم و ایشان هم لطف نموده زیرآب ما را بزنند و غیره.

و تمام اینها باعث شده ما دیگر زیاد در دوستی برای کسی خودکشی نکنیم و جدیدا حتی وقتی دوستان‌مان احیانا از ما برنجند، می‌گوییم فدای سر مان و راستش زیاد برایمان مهم نیست چون به هر حال چیزی که عوض دارد، گله ندارد و ما باید برای کسی بمیریم که برایمان تب کند و دیگر از آن مریم خیلی مهربان و احساساتی که خودش را وقف همه می‌کرد، جز اسمی برای ما نمانده و ما یاد گرفته‌ایم از پس دنیا و مردم‌ش برآییم و اصطلاحا پوست‌مان حسابی کلفت شده و درست‌ش هم همین است.

و مورد داشته‌ایم که کسی بی‌سروصدا آمده دوستی‌های گذشته را از سر بگیرد و ما به ایشان گفته‌ایم همانطور که دادوقال به راه انداخته بودی و بدی‌های ما را لیست می‌کردی، دقیقا با همان ولوم، بیا عذرخواهی کن وگرنه تو را نمی‌پذیریم. و راستش الان از سنگدلی خودمان ابدا نادم و ناراحت نیستیم و کسی که ارزش یک سری رفتارها را ندارد، باید برود همانجایی که به آن تعلق دارد. می‌خواهد پشت فلان کوه باشد یا بالای بهمان کوه یا جهنم یا اصلا هر جای دیگری.

و دیروز خاله‌جان می‌گفتند اینکه آدم خیلی پولدار بشود یا با پاس کردن واحدهای درسی، فلان مدرک را بگیرد یا چندین زبان بداند و خیلی هنرمند باشد و غیره، هیچ‌کدام دلیل بر انسان بودن و انسانیت داشتن نمی‌شود و این چیزی‌ست که باید در ذات آدمی باشد و ثروت و تحصیلات و این قبیل مادیات، برای کسی فهم و شعور نمی‌شود.

و ما اکنون دیگر وقتی به کلاس می‌رویم، شماره‌مان را به کسی نمی‌دهیم و لبخندزنان می‌نشینیم و لبخندزنان می‌آییم و می‌رویم و مثل بقیه برای انجام هر کار کوچکی بهانه می‌آوریم و عذرتراشی می‌کنیم و به خودمان زحمت نمی‌دهیم. هر وقت دل‌مان نخواهد، تلفن‌ها و پیام‌های ملت را بی‌جواب می‌گذاریم و راحتی خودمان برایمان در اولویت است و گاهی فکر می‌کنیم چرا قبلا فکر می‌کردیم اکثر مردمان، لایق توجه هستند در حالی که نیستند؟ و آدمی باید خودخواه باشد و اکثر مردم را نادیده بگیرد نه اینکه زمان استراحت و خواب‌ش را هم به مردم اختصاص بدهد و توهم بزند فکر کند دارد چه کار خوبی انجام می‌دهد.

تجربه‌ی 30 سال زندگی باعث شده به یک سری مسائل، عمیقا معتقد باشیم مثلا اینکه در خلقت برخی آدمیان، علاوه بر گِل، از گُل هم استفاده شده و شما بی‌نهایت آنها را دوست می‌دارید و حتی در توصیف‌شان هم این کلمه را به کار می‌برید و بی‌اختیار لبخند می‌زنید و در خلقت برخی آدمیان هم از گُه استفاده شده و این چیزی‌ست که من عمیقا به آدم معتقدم و گواه‌ش رفتار دلنچسب و عوضی‌گری‌های ایشان است.

راستش فکر می‌کنیم با این اوصاف، بهتر است دست به این کمد نزنیم و از آن بگذریم هرچند شاید بهتر باشد کل پکیج مذکور را یک‌جا دور بریزیم همانطور که آن آدم‌نماها را از زندگی‌مان دور ریختیم و از این کار، بی‌نهایت مسروریم و کلا معتقدیم با دور ریختن چیزهای به‌دردنخور، جا برای چیزهای بهتر باز می‌شود و گویا این از اصول فنـ.ـگ‌شویی‌ست.

و دوست داریم الکی ذوق کنیم که امیر تتـ.ـلو بالاخره مجوز گرفته و خدا را شکر کنیم که الناز شاکـ.ردوست، سر فیلم‌برداری، شوخی‌شوخی واقعا در دریا غرق نشد و مسایلی از این دست. و به قول دوست‌مان، خوشا به حال کسانی که از فهم و شعور بی‌بهره‌اند و همواره خودشان را راحت می‌کنند، دیگران را ناراحت و به ایشان خیلی هم خوش می‌گذرد.

ما سر مان خیلی درد می‌کند و می‌رویم بخوابیم. خانه‌تکانی هم نمی‌کنیم امروز.

سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*خواستیم برویم روی میز بزرگ را مرتب کنیم که دیدیم روی زمین، کمی خرده‌ریز ریخته. رفتیم جاروی دسته‌بلندی پیدا کردیم و به سبک قدیمی‌ها مشغول جارو زدن اتاق شدیم که دست‌مان گرم شد و تمام اتاق را جارو زدیم.

ما کلا از جاروبرقی بیزاریم و خیلی بد مان می‌آید از اینکه آن را در اقصی نقاط اتاق، به دنبال خودمان بکشیم و همیشه این امر خطیر را به سیستر محول می‌کنیم و خیلی راحت می‌گوییم می‌دانید که ما دست به جاروبرقی نمی‌زنیم... و این مساله در منزل ما نهادینه شده است که مریمی کلا جارو نمی‌زند و اگر هم بزند، با جارودستی سمبل‌ش می‌کند و جاروبرقی نمی‌زند.

بعد مثل آن بنده خدایی که رفته بود کلنگ افتتاحیه بزند و دست‌ش گرم شد و تا زیرزمین را کند، ما هم دست‌مان گرم شد و همه‌ی اتاق را جارو زدیم و بعد که به خودمان آمدیم، دیدیم 10 دقیقه است دم در اتاق، هی زباله‌ها را این طرف و آن طرف می‌زنیم اما جمع نمی‌شوند که نمی‌شوند.

بعدتر به ذهن‌مان خطور کرد که از جاروی شارژی استفاده کنیم و مدیونید فکر کنید کسی به ما یادآوری کرد! بعدتر ش  رفتیم اسپند دود کردیم که همان موقع، در زدند و ما به استقبال خاله‌جان‌مان رفتیم و کلا اسپند را فراموش کردیم و همه جا را دود گرفت و ملت به مرز سرفه رسیدند و درها و پنجره‌ها را باز کردند و کلا اوضاع نابسامانی بود.

خلاصه دیگر وقت نشد به سراغ میز بزرگ برویم و فکر کردیم خداوند همیشه هم یار نامبردگان قسمت قبل! نیست و گاهی آدمیان در کار خداوند هم خلل وارد می‌کنند و البته یادمان آمد وقتی ما مشغول فاجعه‌آفرینی با جارودستی بودیم، خان‌داداش کمی از هال را تمیز می‌کرد و مامان، یک کابینت را کلا شست و مرتب کرد و این یعنی سیزن 2 ادامه یافته است. و خوشحال‌تر شدیم وقتی فهمیدیم آن زمان که ما پیچانده بودیم و دست به سیاه و سفید نمی‌زدیم،

بعدتر حس کردیم گلودرد مان نسبت به صبح بدتر شده و رفته‌رفته اشک از چشمان‌مان سرازیر شد و گوش‌درد گرفتیم و کمر مان گرفت و استخوان‌درد به سراغ‌مان آمد و در آن لحظه مرضی نبود که ما حس‌ش نکنیم و خاله‌جان به ما گفتند شاید شما کمی سرما خورده باشید اما اینها بیشتر، علائم آلرژی‌ست و شما هر سال همین موقع‌ها آلرژی دارید و حسابی اذیت می‌شوید و ما یادمان است.

اما ما در مقابل دارو خوردن، مقاومت کردیم و گفتیم دارو خوردن همان و خوابیدن همان و الان تازه اول مهمانی‌ست. مشغول کل‌کل یودیم که بچه‌ی همسایه از مهد آمد و بهانه‌ی منزل ما را گرفت و تشریف آورد و دائم از بالای سر ما رد می‌شد و اردر مدادرنگی و دفتر نقاشی و اسباب‌بازی می‌داد. خودش جای وسایل‌ش را بلد است اما گاهی که پیدایشان نکند، ما باید برویم برایشان پیدا کنیم و مدیونید فکر کنید ما همسن مادر ایشان هستیم در حالی که ما همبازی ایشان محسوب می‌شویم و ایشان برای حرف ما تره هم خرد نمی‌کنند.

همان موقع، خاله‌جان گفتند مریمی برو قلاب و کاموا بیاور به شما قلاب‌بافی یاد بدهیم و ما گفتیم آمادگی‌ش رو نداریم و قبل‌ش 3 روز باید یوگا کار کنیم و ایشان به ما خندیدند و گفتند کمتر ادا دربیاوریم و برویم قلاب را بیاوریم. ما هم رفتیم قلاب آوردیم و ایشان به ما زنجیره زدن را یاد دادند که ما بلد بودیم و تکراری بود. بعد پایه کوتاه را گفتند. بعد متوسط، بعد هم بلند و گفتند کل قلاب‌بافی همین است و فقط باید از روی کتاب علائم‌‌ش رو بخوانی و ببافی و ما مویه‌کنان گفتیم شما تمام زحمات مربی قالی‌بافی ما را هدر دادید و ما با یاد گرفتن قلاب‌بافی، قالی بافتن فراموش‌مان شد

ایشان به ما خندیدند و گفتند راستی چرا کیف بافتنی‌ت را تمام نکردی و ما گفتیم تنبلی‌مان آمده و ایشان گفتند برو بیاور ببافیم کلک‌ش کنده شود که حیف است. ما هم رفتیم میل بافتنی و کاموا و کیف را آوردیم و یک رج یک رج می‌بافتیم و از دست هم می‌کشیدیم و ما وسط هر رج می‌گفتیم واااای یکی در شد و ایشان جیغ‌شان به آسمان می‌رفت که گند نزن و به قدر کافی خراب‌ش کرده‌ای.

بعد ما به ایشان پیشنهاد دادیم قالی‌بافی یاد بگیرند و یک رج برای ما ببافند و آفرین بشنوند که نمی‌دانیم چرا ایشان نپذیرفتند! و گفتند ما غلط می‌کنیم چنین غلطی بکنیم. بعد ما شیون از سر گرفتیم و گفتیم با شروع بافتنی، آشپزی از یادمان رفته و سیستر باید شام درست کند که البته درست کرد و ناگهان دیدیم خاله‌جان با تعجب به ما نگاه می‌کنند و می‌گویند یعنی چه که تو هر چیزی یاد بگیری، قبلی‌ها پاک می‌شوند؟!

و بعد از شام برای اینکه عیش‌شان را تکمیل نموده باشیم، گلوله‌ی کاموایی را که 2لا کرده بودیم باز کردیم تا یک‌لا کنیم و بدهیم ایشان ببرند منزل، بقیه‌اش را برایمان ببافند که به حول و قوه‌ی الهی همه‌ش به هم گره خورد و خاله‌جان دائم ما را تهدید می‌کرد که به خون‌مان تشنه است و دل‌ش می‌خواهد ما را خفه کند که یک‌تنه انقدر گند می‌زنیم. ما هم در نهایت، به قیچی متوسل شدیم و الان چند تا گلوله کاموایی ریز و درشت، انتظار خاله‌جان را می‌کشند و ما اصولا موجود پرحوصله‌ای هستیم.

بعد یادمان آمد که یک کلاف بزرگ از نخ چله‌کشی فرش داریم که باید تاب‌ش را باز کنیم و گلوله‌ش کنیم که نمی‌دانیم چرا به محض گفتن‌ش، خاله‌جان از سیستر خواست به آقای آژانس بگویند بیاید دنبال‌شان!

البته ما این را به حساب هیجان و شادی ایشان گذاشتیم و هر وقت به منزل‌شان برویم، حتما کلاف مذکور را همراه‌مان می‌بریم تا حسابی سورپرایز شوند و اصولا ایشان کمک کردن به ما را دوست می‌دارند و مطمئنا خیلی هم خوشحال خواهند شد و ما نیز شادیم که امروز اصلا کار نکرده‌ایم و بقیه دائم در حال پذیرایی از ما هستند. ما اصولا 2 روز کار انجام می‌دهیم و بعدش 2 هفته افقی می‌شویم. ما مطمئن هستیم برخی از اعضاء و جوارح ما علی‌الخصوص کمر مان، دست دوم هستند و آنها را به اسم نو به ما انداخته‌اند و دیوانه هم نیستیم و هر که شک برآورد، اشکال از خودش است و ما خیلی هم خوب هستیمنیشخند

پ.ن: ماجراهای من و کاموا

دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*به قول دوستان، ما دیشب وارد سیزن 2 از ماجرای خانه‌تکانی شدیم و در اقدامی ضربتی از کابینت‌های سمت چپ، شروع به تمیز کردن کردیم. ما اصولا تمیز کار می‌کنیم اما نمی‌دانیم چرا تی‌شرت آبی نفتی زیبایمان داشت مزین می‌شد! و چون بار اول بود آن را می‌پوشیدیم، فکر کردیم شاید بد نباشد از پیشبند استفاده کنیم. البته یادآور می‌شویم که ما خودمان تنهایی فکر کردیم و کسی به ما کمک فکری نداد.

اصلا هم از زیر کار شانه خالی نکردیم. اصولا روزهای اول، تمام کارها را صادقانه انجام می‌دهیم و هرگونه سمبل‌کاری متعلق به روزهای آخر است. اصلا هم منت نگذاشتیم و غر نزدیم و بی‌سروصدا هی رفتیم بالا، آمدیم پایین و تمام لیوان‌ها، فنجان‌ها، بستنی‌خوری‌ها و غیره را شستیم و خشک کردیم و داخل کابینت‌ها را هم شستیم و همه رو مرتب کنار هم چیدیم و تا وقتی بیدار بودیم، مثل شیر مراقب بودیم مبادا کسی به کابینت‌ها دست بزندنیشخند و تصمیم داریم اگر مثلا حمام را شستیم، در ش رو قفل کنیم مبادا دوباره کثیف شود و مادر مان معتقدند ما اصولا جنبه نداریم که البته اشتباه می‌کنند.

امروز هم قرار بود کلا تعطیل باشیم و همراه خاله‌جان به خرید برویم که ایشان مسج دادند نظرت درباره‌ی برنامه‌ی امروز چیست؟ و ما گفتیم شما تشریف بیاورید منزل ما. بعد دودستی بر سر مان کوفتیم چرا که یاد روتختی و ملحفه‌های پراکنده در سطح منزل افتادیم و تندتند همه را در محل نصب نمودیم، لباس‌های تمیز خشک را تا کردیم سر جایشان گذاشتیم و خدا قسمت نکرد تمیز کردن میز بزرگ را به سیستر محول کنیم و مجبوریم همین الان خودمان همه‌اش را تمیز و مرتب کنیم تا آبروی چندین ساله‌مان حفظ شود و خاله‌جان متوجه نشود عمق فاجعه‌ی شلختگی ما چقدر است. اصولا همه فکر می‌کنند ما همیشه همینقدر که دیده‌اند، مرتب هستیم و ما هم اجازه می‌دهیم به همین شکل فکر کنند چرا که ضرری برای کسی ندارد.

همین الان چشم‌مان به سرمه‌دان روی میز افتاد و دودستی بر سر کوفتیم. اصولا سرمه‌دان یک قلم و یک پایه دارد. قلم رو داخل چشم می‌کشند و پایه‌ی رنگی‌رنگی خوشگل برای تمیز نگه‌داشتن قلم به کار می‌رود و لاغیر. بعد قیافه‌ی ما را تصور کنید وقتی به منزل مراجعت نمودیم و دیدیم پایه‌ی سرمه‌دان سر جایش است اما قلم‌ش نیست و آن را روی زمین یافتیم. حالا ما مانده‌ایم و یک عدد سورمه‌دان به‌درد‌نخور قرمز گل‌گلی خوشگل و ما دوباره باید برویم سرمه‌دان بخریم تا چشم نازنین‌‌مان را به فنا ندهیم.

ما برویم به بیگاری‌مان برسیم. سیستر شانس آورد که الان در منزل نیست و به قول دوست‌مان، خداوند یار ک...د هاست و همیشه کارها برای آنها راحت انجام می‌شود و یک عده‌ی دیگری جور شان را می‌کشد و خدا امروز یار سیستر بود. البته سیستر شب اینجا را می‌خواند اما ما لبخند تحویل‌شان می‌دهیم و اوضاع ماست‌مالی خواهد شد و ما نگران نیستیم.

دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*ما هر چه فکر کردیم، دیدیم فقط یک راه داریم. اینکه تنبلی را به کناری نهاده و اقدام به شستن دیوارها کنیم و خیال خودمان را راحت کنیم چرا که تجربه نشان داده وقتی اتاقی تا سقف، پر از وسیله است، نمی‌شود کارگر بیاوری و از ایشان کمک بگیری. سیستر و خان‌داداش هم اینجور وقت‌ها کار دارند و ناگهان جیم می‌شوند و علی می‌ماند و حوض‌ش.

و بدین ترتیب ما رفتیم مقادیری پودر آنزیم‌دار واخل ظرف ریختیم با آب ولرم و چند عدد دستمال و ابر و غیره. دستکش هم دست‌مان کردیم و هی از چارپایه رفتیم بالا، هی آمدیم پایین. بعد پودر کم آمد و ما با اجازه‌تان از صابون مایع استفاده کردیم و صدایش را هم درنیاوردیم.

سیستر و خان‌داداش اصولا به کار کردن در سکوت، اعتقادی ندارند و ما هم از دوپس‌دوپس آهنگ‌های ایشان، سرسام می‌گیریم. لذا ترجیح دادیم به تنهایی کار کنیم. ولی خب یک دیوار مانده بود که دیگر باطری ما تمام شد. ما کلا موجود مردنی‌ای هستیم ولی گاهی این واقعیت را فراموش می‌کنیم و جوگیر می‌شویم فکر می‌کنیم آرنولد هستیم.

مامان گفتند مریمی اینها کار تو نیست و از خان‌داداش کمک بگیر که ما گوش ندادیم ولی دیگر مجبور شدیم آن دیوار باقی‌مانده را بگذاریم برای ایشان.  و در بدو ورود شان، مژده دادیم که دیوار روبرو، دست‌بوس شما هستند و خان‌داداش گفتند مریمی! ما مانده‌ایم حیران که شما زن‌ها چطور انقدر ثابت‌قدم هستید و وقتی حکم می‌کنید کاری باید انجام شود، انقدر می‌گویید و می‌گویید تا ما از رو برویم. آن از آن شب که کل قفسه‌ی کتاب‌های مرا آوردی وسط و ناچار شدم تا صبح فردا همه را جمع‌وجور کنم و اضافی‌ها را بدهم برود، این هم از دیوارها.

و ما گفتیم خان‌داداش غر نزن، چاره‌ای نداری. نوروز در راه است و همه جا باید از تمیزی برق بزند. فلذا خان‌داداش امروز داوطلبانه آمد گفت مریمی کجا را تمیز کنم؟ می‌خواهم زودتر انجام‌ش بدهم که تو دیگر سر م غر نزنی. و ما گفتیم آفرین. تو پسر عاقلی هستی و آن دیوار، دست‌بوس شماست و خان‌داداش در چشم‌برهم‌زدنی، دیوار را گربه‌شوی! نموده و از منزل متواری شد. و البته ایشان در بدو امر، همیشه دستور آشپزی هم به ما می‌دهند و جز چشم گفتن، چاره‌ای نداریم. فکر نکنید ایشان خیلی مظلوم هستند.

بعد ما ملحفه‌ها و روتختی را تحویل ماشین لباس‌شویی دادیم تا از بوی خوش تمیزی، لذت ببریم و کلا عاشق بوی ملحفه‌ی تازه شسته شده هستیم و بگذریم که برای ملحفه و چادرنماز و البسه رنگی باقی نمی‌گذاریم از بس تحویل ماشین لباس‌شویی می‌دهیم‌شان و کلا انگار بوی تمیزی را به رنگ‌ش ترجیح می‌دهیم!

حرف رنگ شد. یادمان آمد آن شب، سیستر یقه‌ی ما را گرفت که مریمی آن کیفی که برای ما رنگ کرده بودی نمی‌دانیم چرا رنگ‌ش خراب شده. سیستر اصولا سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش نابودگر را دارا ست و هر چیزی را اراده کند، نابود می‌کند. رنگ کیف که برایش دست‌گرمی‌ست. ما گفتیم رنگ مناسب نداریم و ایشان فردا با یک تیوب رنگ اکریلیک قرمز، وارد منزل شد و ما از رو رفتیم و کیف‌شان را برایشان رنگ کردیم. بیفور ش را اینجا می‌توانید ببینید.

الان هم منتظریم سیستر، تشریف‌فرما شوند تا تمیز و مرتب کردن میز بزرگ اتاق با تمام وسایل به هم ریخته‌ی رویش را خدمت ایشان تقدیم کنیم. فعلا قید مرتب کردن کمد لباس‌ها را می‌زنیم و کمد یادگاری‌ها هم باشد برای بعد.

در مرحله‌ی بعد به سراغ کابینت‌ها می‌رویم و این تازه شروع مصائب ما ست چرا که سخت‌ترین بخش خانه‌تکانی، تمیزکردن آشپزخانه است. حسن‌ش این است که می‌توانیم بیشتر در کانون خانواده حضور فعال داشته باشیم و فیلم‌ها و سریال‌ها را گوش کنیم چون چشم‌مان که به کار مان است و البته 3-2 کیلوی ناقابل هم تا نوروز کم کنیم.

و دلخوش هستیم به فرمایشات گهربار مربی خان‌داداش که فرموده‌اند پاییز و زمستان، فصل عضله‌سازی و بهار و تابستان، وقت لاغر کردن است و هر کس بخواهد برعکس عمل کند، خودش را سر کار گذاشته چرا که بدن آدمی، شعور دارد و سرما و گرما را حس می‌کند و از آن تاثیر می‌پذیرد و ما داریم فکر می‌کردیم شاید بهتر باشد به جای این همه چیزهای شیرین پر کالری، مثل بچه‌ی آدم، قرص آهن‌مان را بخوریم و به جای نان و برنج، سراغ قرص ویتامین ب برویم تا مجبور نشویم قول بدهیم تمام آشپزخانه را تمیز کنیم به نیت 3 کیلو وزن کم کردن.

می داریم می‌رویم سراغ کابینت اول. امیدواریم داخل دستکش‌هایمان، خشک باشد. آیکون آرزوهای بزرگ! نیشخند

پ.ن: کشف تازه‌ی ما: شیرینی زبان مینیاتوری. قبلا ورژن غول‌آسا یش را کشف کرده بودیم. ما اصولا عاشق سایزهای نامتداول هستیم.

مدیونید فکر کنید همه‌ش را ما به تنهایی خورده‌ایم.

یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*رفته بودم دانشگاه سومی، داشتم امضا جمع می‌کردم - لطفا درباره‌ش سوال نکنید. می‌خواستم بگم، خودم می‌گفتم - دیدم یه خانومی برگه‌به‌دست داره امضاء جمع می‌کنه برای انصراف.

نمی‌تونم بگم دقیقا چند سال‌ش بود. جدا از اینکه کلا در تخمین زدن سن‌ دیگران، خود فاجعه‌م، صورت بدون آرایش و خط خنده‌ی عمیق و رو گرفتن اون خانوم، بیشتر می‌تونست آدم رو به اشتباه بندازه ولی بعدا بین حرفاش گفت بچه‌ش دبستانی‌ه. پس احتمالا 30 و خورده‌ای ساله بود مثلا. خیلی عجله داشت. انگار می‌خواست فرار کنه فقط.

بهش گفتم یه لحظه صبر می‌کنین؟ با تردید ایستاد. بعد برگشت طرف‌م. گفت بله؟

گفتم برگه‌ی انصراف دست‌تون‌ه؟ گفت بله. گفتم چرا میخواین انصراف بدین؟

جلوی نگهبانی بودیم. دست‌م رو گرفت رفتیم یه کم اون‌طرف‌تر. یه نگاهی به دور و بر کرد. انگار می‌خواستیم مثلا مواد، ردوبدل کنیم! بعد گفت به خاطر رفتار بد پرسنل.

گفتم ئه! مگه چی کار کرده‌ن؟ گفت بی‌ادب‌ن. انگار از آدم، طلب دارن. یه کاری باهاشون داری، کلی منت میذارن، پاس میدن به هم، آخر هم انجام نمیدن. مگه من مجبورم خودم رو عذاب بدم؟ بچه‌م رو اذیت کنم؛ خودم اذیت شم. این رفتارها رو هم تحمل کنم؟

گفتم من هم یه زمانی ناراحت می‌شدم وقتی مثلا وارد ادار‌ه‌ای جایی می‌شدم، سلام می‌کردم و طرف مقابل، زور ش میومد جواب بده. کاری به حساب کتاب ثواب‌ش - 69 به 1 - ندارم. ادب حکم می‌کنه جواب سلام مردم رو بدن ولی بعضیا واقعا از آدم طلبکار ن انگار. بعضیاشون برای کاری حقوق می‌گیرن که زور شون میاد انجام‌ش بدن. ولی به درک. آدم به خاطر این چیزا انصراف نمیده که. شما انقد حساسین؟

گفت من رشته‌م رو دوست داشتم اما دانشگاه چیزی بهم یاد نداد. علاقه‌م رو هم دارم از دست میدم. گفتم انصراف بدم حداقل این وقت رو جور دیگه صرف کنم یه چیزی هم یاد بگیرم واقعا. ولی شاید اگه رفتار شون درست بود، انصراف نمی‌دادم. باور تون میشه شما اولین کسی هستین که توی این پروسه، از من سوال کردین چرا میخوام انصراف بدم؟

نمی‌دونم لیسانس‌ش الهیات بود یا رشته‌ای شبیه این. حرف رسید به دعا و نذر و حاجت و اینها. یه حرفی زد که من اصلا قبول ندارم. گفت اگه میخواین از ائمه حاجت بگیرین، باید مث اونا بشین...

به نظر من نه قرار ه کسی از ائمه حاجت بگیره - برآورده شدن حوائج، دست خداوند ه - نه خدا اگه بخواد دعای کسی رو برآورده کنه، نگاه به ریخت و قیافه‌ش می‌کنه. داشتم برای خودم فکر می‌کردم که یادم اومد داره برای من صحبت می‌کنه: شما باید این صورت خوشگل‌ت رو بپوشونی. حیف نیست که...

حرف‌ش رو به شوخی قطع کردم: بس کنین تو رو خدا... مگه قیافه‌ی من چه‌ش‌ه؟

یه ذره بهم نگاه کرد. حس کردم متوجه شد که از حرف‌ش ناراحت شدم. گفت باشه ادامه‌ش نمیدم. بعد هم تشکر کردیم و خدافظی.

توی راه برگشت، یه دختری که توی تاکسی با هم هم‌صحبت شده بودیم، سن‌م رو پرسید. گفتم خودت حدس بزن. گفت متولد 67 یا 66 هستی. گفتم نه. خوشحال از کشف‌ش، کلی ذوق کرد که واااای تو 10 سال از من بزرگتری؟ اصلا بهت نمیاد و این حرفا.

زیاد حواس‌م به حرفاش نبود. توی شیشه‌ی قطار مترو خودم رو نگاه کردم. لباسام ساده و مشکی بود. موهام یه ذره اومده بود توی صورت‌م. لپام هم به لطف مقنعه زده بود بیرون، شکل بچه‌مدرسه‌ای‌ها شده بودم با 50-40 سال اضافه‌سن! کجا ش مورد داشت که باعث برآورده نشدن حوائج بشه رو نفهمیدم ولی به خدا!

شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*دیروز سیستر گفت مریمی! من آماده‌ام برای تمیزکردن اتاق. بیا همین امروز همه جا را تمیز کنیم و پرونده‌ی این اتاق را ببندیم. ما یک نگاهی به ایشان کردیم و دوباره، مشغول نوشتن وبلاگ‌مان شدیم.

سیستر ادامه داد: من واقعا نمی‌دانم چرا انقدر تو را دوست می‌دارم در حالی که رفتار ت کاملا غیر رمانتیک است و اصولا زیاد کسی را محل نمی‌گذاری.

گفتم یعنی الان می‌گویید چه کار کنم؟ بیخودی لبخند بزنم؟ نیشخند خب برو یک جا را تمیز کن دیگر. اینکه انقدر صغری کبری چیدن نمی‌خواهد. سیستر افزود: جدا من مانده‌ام تو چطور انقدر دوست‌های صمیمی و مخاطب وبلاگی داری. یک کلمه‌ی محبت‌آمیز به کسی نمی‌گویی. آدم تعجب می‌کند چطور مردم انقدر دور و بر ت هستند؟

گفتم خواهر جان. من کلا مدل محبت کردن‌م، خشن است. همین است که هست. تو هم این دست و پای مرا رها کن برو به کار ت برس. من هم تو را دوست دارم اما انقدر گفتن ندارد که.

سیستر بی‌توجه به سخنرانی‌های من، مرا در آغوش گرفت و بعد گفت اول کجا را تمیز کنیم؟ گفتم اول دیوارها. گفت قبول. بعد خیلی هدفمند و ریلکس، محتویات تمام کشوهایش را بیرون ریخت و مشغول دور ریختن وسایل به‌دردنخور و مرتب کردن و دوباره چیدن وسایل‌ش شد!قهقهه

ما هم که دیدیم راه نیست رد شویم و ایشان به قاعده‌ی کف اتاق، وسیله‌هایش را این طرف و آن طرف پخش کرده، بی‌خیال خانه‌تکانی شدیم و دقیقا یادمان نیست چه کار می‌کردیم. فقط به سیستر گفتیم مطمئن هستیم تو تا آخر شب هم این فاجعه را سروسامان نخواهی داد. سیستر هم گفت ما حرفه‌ای هستیم و شما نگران نباشید.

2 ساعت بعد، ما مشغول قدم زدن و خریدکردن بودیم. هر چه تاپ و دامن و تی‌شرت آبی و سورمه‌ای و سفید بود، می‌پسندیدیم و سیستر با مهربانی لبخند می‌زد و می‌گفت عزیزم. سلیقه‌ی تو کاملا مشخص است. بعد هر چه لباس نصفه‌نیمه با رنگ‌های جیغ فسفری و صورتی و نارنجی بود، می‌پسندید و به من نشان می‌داد و من می‌گفت اوه! این دیگر چیست؟ من را بکشی هم اینها را نمی‌پوشم نیشخند

و خانم فروشنده مانده بود متحیر که این دیگر چه جور تعاملی‌ست و باور ش نمی‌شد ما خواهر باشیم بس که کلا با هم فرق داریم. بعد ما یادمان آمد که در دانشگاه اولی، خیلی‌ها فکر می‌کردند ما با هم دوستیم که گاهی سلام و احوال‌پرسی می‌کنیم و اصلا باور شان نمی‌شد خواهر باشیم نیشخند خلاصه یک چنین موجود شمر بی‌احساسی هستیم ما.

ضمنا هنوز اتاق را تمیز نکرده‌ایم. فقط 2 نفر کارگر آمدند و کل راهروها و پارکینگ و غیره را برق انداختند و انصافا هم دست‌شان درد نکند. کاش آدمیزاد هم می‌توانست یک شستشویی کارواشی جایی برود انقدر نو شود و پوست‌ش مثل بچگی‌هایش برق بزند.

شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*داریم یکی از شاهکارهای هـ.ـایده خدابیامرز رو گوش میدیم. به سیستر میگم من هرجا تلفن می‌زنم، سن‌م رو ازم می‌پرسن. فکر می‌کنن 19-18 سال‌م‌ه. فکر کن من همچین صدایی داشتم خیال باطل

سیستر: چی کار می‌کردی اون وقت؟

- اولا که تلفن کسی رو جواب نمی‌دادم قیافه می‌گرفتم عینک نیست که الان خیلی تلفنی حرف می‌زنم، از اون لحاظ نیشخند بعدش هم می‌خوندم، هم خودم حظ می‌بردم، هم دیگران.

سیستر با قیافه‌ی کاملا مطمئن: نمی‌خوندی. مطمئن باش.

- چرا آخه؟ وقتی همچین صدایی داشتم، حتما می‌خوندم. کلاس می‌رفتم خب.

سیستر: نه مریمی. نمی‌خوندی. تو خیلی خودت رو دست کم می‌گیری همیشه. صدای هـ.ـایده رو هم داشتی، نمی‌خوندی.

جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*دوست‌مان تلفن زده بود می‌گفت خانه‌تکانی‌شان تمام شده. گفتیم شما با وجود یک وروجک نیم‌وجبی، چطور به این زودی تمام منزل را تمیز کردید؟ ما هنوز اندر خم تمیز و مرتب کردن کشوها و کمدها هستیم.

دوست‌مان گفتند مریمی ما امسال بعد از 10 سال زندگی مشترک، به شوهر مان گفتیم به ما پول بدهد تا آخر هفته، 2 روز کارگر بیاوریم تا در و دیوار و پنجره‌ها را بشویند. کابینت‌ها و کمدها و غیره را هم خودمان کم‌کم مرتب می‌کنیم. شوهرمان هم گفتند چرا 100 تومان پول بدهیم؟ خودمان کارها را انجام می‌دهیم و بدین ترتیب ما بالاخره موفق شدیم در امر خطیر خانه‌تکانی از ایشان کمک بگیریم و انصافا هم خوب همه جا را برق انداخته‌اند. خودمان هم یک هفته وقت گذاشتیم کم‌کم آشپزخانه را مرتب کردیم. کشوها و غیره را هم دست نزده‌ایم چون فقط یک هفته مرتب می‌مانند و خب این کار را بعدا هم می‌توان انجام داد. شما هم اول دیوارها و پنجره‌ها و کف را تمیز کنید تا ظاهر خانه، تکانده شود. بعد هر زمان فرصت بود، کم‌کم وسایل اضافه را دور بریزید و بقیه را مرتب کنید.

ما هم گفتیم پیشنهاد خوبی‌ست. همین کار را می‌کنیم. ما خطاب به سیستر: بیا اول در و دیوار و پنجره‌ها را تمیز کنیم. بعدا هم می‌توانیم کم‌کم به کمدها و کشوها برسیم. سیستر: بله بله پیشنهاد خوبی‌ست. همین کار را می‌کنیم.

نیم ساعت بعد، ما کشو بزرگ‌ه را بیرون ریخته بودیم و خرت‌و پرت‌های داخل‌ش را تمیز و مرتب می‌کردیم. بعد از ما هم سیستر، وسایل داخل کشو یش را بیرون ریخت و به قاعده‌ی یک فرش، در اقصی نقاط اتاق پراکنده نمود. ما هم خسته از کشوتکانی مذکور، رفتیم 3 ساعت خوابیدیم حسابی.

الان هم منتظریم سیستر، بقایای وسایل‌شان را از این وسط جمع کنند تا ما آخرین کمدمان را هم بریزیم بیرون ببینیم چه مزخرفاتی در طول یک سال گذشته دور خودمان جمع کرده‌ایم. بعدا یک روز هم صرف مرتب کردن لباس‌های بیرون‌مان می‌کنیم تا قسم‌مان راست باشد و کلا وسایل‌مان را مرتب کرده باشیم. و پیشاپیش خیلی خوشحالیم که از تجربه‌ی دوست‌مان، نهایت استفاده را برده‌ایم و ما کلا خیلی حرف‌گوش‌کن هستیم نیشخند

الان هم داریم فکر می‌کنیم چرا ما انقدر خرده‌ریز داریم؟ یعنی دیگران هم همینقدر وسیله‌های ریز دور خودشان جمع کرده‌اند؟ ما کلی کتاب داریم در سایزهای مختلف و هر سال هم کفر مان می‌گیرد که چرا قفسه‌های کتابخانه، گود است؟! چرا طبقه‌ای خاص کتاب‌های جیبی ندارد؟ چرا ما در کشوی کم‌عمق مخصوص وسایل ریز، جوراب‌های نویمان را ردیف چیده‌ایم؟ - ما عاشق جوراب نو هستیم. - چرا انقد یادداشت و دفترچه و نامه‌ی قدیمی و یادگاری داریم؟ در این همه سی‌دی و وی‌دی‌وی دقیقا چیست؟ بعضی‌هایشان را حتی یادمان نمی‌آید چه زمانی خریده‌ایم و هدف‌مان دقیقا چه بوده؟

راستش را بخواهید ما به قانون بقای گردوخاک معتقدیم: گردوخاک هرگز از بین نمی‌رود، فقط از جایی به جای دیگر منتقل می‌شود. بعد با خودمان فکر می‌کنیم چرا ما دائم گردوخاک‌ها را به دستمال‌ منتقل می‌کنیم و دستمال‌ها را می‌شوییم وقتی قرار است دوباره از هوا و فضا، گردوخاک وارد خانه شود؟ سوال

پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*دراز کشیده بودم داشتم غصه می‌خوردم. صدای بچه‌ی همسایه رو شنیدم. توی راهرو می‌رفت و با کلی احساس می‌خوند: تو حوض خونه‌ی ما، ماهیای رنگارنگ... بالا و پایین میرن با پولکای قشنگ...

چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*کشوی لباس‌های منزل را ریختیم بیرون. داخل کشو را حسابی دستمال کشیدیم. گفتیم به‌دردنخورها را می‌ریزیم دور، بقیه را مرتب و منظم می‌چینیم داخل کشو. شلوارها روی هم، تاپ‌ها روی هم، الی آخر...

مشغول مرتب کردن بودیم که چشم‌مان افتاد به تاپ کلاهدار سفید زیبایی که نارنجی برایمان هدیه گرفته بود. گفتیم ای وای. این را کی قایم کرده بودیم که یاد مان رفته بود؟ آخر ما ید طولایی در قایم کردن چیزهای مهم داریم و انقدر قایم‌شان می‌کنیم که کلا گم می‌شوند.

خوشحال از کشف‌مان، تاپ سفید را بالا گرفتیم تماشایش کنیم که دهان‌مان از وحشت بازماند. روی لباس نازنین‌مان، لکه‌های تقریبا قهوه‌ای رنگی ایجاد شده که مانده‌ایم از کجا آمده‌اند!

ما هیچ‌وقت این تاپ را نپوشیده‌ایم. مطمئنا کسی هم به آن دست نزده. در لباس‌های نقاشی‌شده‌مان هم چنین رنگی نداشته‌ایم. نقاشی‌هایمان را هم می‌گذاریم حسابی خشک شوند. بعد اتو می‌زنیم و از ذوق، می‌پوشیم‌شان. بعد که شستیم و خشک شد، می‌گذاریم داخل کشو. دیگر رنگ پس نمی‌دهند خلاصه.

هیچ چیز مشکوک دیگری هم داخل آن کشو نداشتیم. حتی لوازم آرایش هم آنجا نبوده که دل‌مان را خوش کنیم لک ایجاد شده، حاصل از آنهاست. ما نمی دانیم چه اتفاقی افتاده. کشو را همانطور نصفه‌ونیمه رها کرده‌ایم به امان خدا. هی برمی‌گردیم به لباس نازنین‌مان نگاه می‌کنیم فکر می‌کنیم چرا اینطوری شده؟ جز پاره‌ای فرضیه‌های هولناک درباره‌ی اجـ.ـنه هیچ چیز به ذهن‌مان نمی‌رسد.

الان یادمان آمد که چند روز پیش، مامان می‌گفت گردنبندی که براش ساخته‌ایم، نیست که نیست. همه جا را هم گشته اما پیدایش نکرده. ما تمام جینگیلجات‌مان را نگاه کردیم مبادا گردنبند مذکور، قاطی آنها شده باشد. و خب آنجا هم نبود.

به مامان گفتیم حتما جـ.ـن‌ها برای مهمانی لازم‌ش داشته‌اند. خودشان می‌آورند می‌گذارند سر جایش. چند روزی گذشت. به سر مان زد دوباره برویم دنبال گردنبند مذکور بگردیم. در همان کمد را باز کردیم و دیدیم گردنبند با جعبه‌ش آنجاست.

البته مامان در بدو امر، حرف ما را باور نکرد و گفت حتما خودت دوباره وسیله خریده‌ای و گردنبند دیگری ساخته‌ای تا ما ناراحت نشویم. بعد که ما گفتیم به خدا این همان گردنبند است، مامان با تعجب گفت ولی من دقیقا همه‌ی کمد رو گشته بودم و آنا نبود! راستش ما زیاد تعجب نکردیم چون وسایل خودمان را مدام به اجبار! به از ما بهتران قرض می‌دهیم. خودشان بعدا می‌آورند می‌گذارند سر جایش. ما فکر می‌کردیم آنها از فلزات حساب می‌برند اما چند باری نیز ساعت‌های مچی‌مان غیب و سپس ظاهر شدند. بعد هم ماجرای گردنبند و ...

ما 2 عدد تی‌شرت سفید هم داریم که جرات نکرده‌ایم آنها را باز کنیم ببینیم سالم‌ند یا لک شده‌اند. و وقتی یاد شال‌ها و مانتوهای سفید مان می‌افتیم، تن‌مان از فکر آن لکه‌های احتمالی می‌لرزد و جرات نداریم برویم ببینیم سالم‌ند یا نه.

امیدواریم دچار توهم شده باشیم و تمام اینها خرافات باشد هرچند تاپ سفید مان با آن لکه‌ها هنوز جلوی چشم‌مان است...

سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*ای کسانی که خیابان یک‌طرفه را از بالا به پایین رانندگی می‌کنید، دقیقا چرا برای کسانی بوق می‌زنید که خیابان مذکور را در جهت عکس شما پیاده طی می‌کنند؟

دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*در نزدیکی منزل ما یک عدد گل‌فروشی هست. البته کلا که بیشتر از یک عدد است. در کل، محله‌ی ما چند عدد گل‌فروشی و قنادی دارد و کسی نمی‌تواند دروغ بگوید که ببخشید، من قنادی یا گل‌فروشی ندیدم توی راه که می‌آمدم.

البته بنده از کسی طلبی ندارم. توقعی هم ندارم اما وقتی دروغ‌های شاخدار بشنوم، جواب هم که ندهم، چشم‌هایم گرد می‌شوند و گوینده‌ی آن دروغ فضاحت‌بار، خودش متوجه می‌شود چه گندی زده و بهتر است از این به بعد، دروغ‌های بهتری بگوید. به هر حال بنده معتقدم هر کسی انتظار دارد، وظیفه هم دارد و برعکس. نمی‌دانم چرا اینها را گفتم. بگذریم.

در نزدیکی منزل ما یک عدد گل‌فروشی هست که هر سال، با نزدیک شدن بهار، اول از همه، شاخه‌های سرخ بید را توی یک ظرف بزرگ می‌آورد می‌گذارد جلوی مغازه‌ش. بعد هم کم‌کم، بساط سد معبر ش را گسترش می‌دهد و با چیدن انواع سبزه، تخم مرغ‌های رنگی، گل‌های پامچال و غیره، کل پیاده‌رو و خیابان این‌ طرف جوب! را بی‌سروصدا فتح می‌کند و کسی هم شاکی نمی‌شود چون منظره‌ی زیبایی ایجاد می‌شود که همه از آن لذت می‌برند.

این هوای مطبوع بهاری و دیدن اولین شاخه‌های سرخ بید، ما را به یاد خانه‌تکانی‌ نصفه‌نیمه‌مان انداخت. لذا بدوبدو به منزل مراجعت نمودیم ولی تا کنون کاری انجام نداده‌ایم. اصولا ما یک ساعت کار می‌کنیم و 3 ساعت به خاطر همان یک ساعت، فکر می‌کنیم و نقشه می‌کشیم که چه چیزهایی را دور بریزیم و وسایل را چطور جابه‌جا کنیم که تنوع شود.

شما که غریبه نیستید. آن روز سر وسایل سیستر رفتیم و با اجازه‌ی خودمان - اختیار تام داریم - کلی خرت‌وپرت به‌دردنخور را دور ریختیم و تغییر چیدمان هم دادیم. سیستر کلی تشکر کرد و خیلی منعطفانه فقط پرسید خب مریمی، حالا بگو کدام وسایل ما کجاست.

دیشب هم قفسه‌ی کتاب‌هایش را کن فیکون کردیم اما حتی نپرسید تو داری دقیقا چه کار می‌کنی و چه چیزی را کجا می‌گذاری؟ فقط تشکر کرد و گفت به‌به خیلی تمیز شده! خیلی محبت کردی.

امشب هم نقشه داریم وسایل به‌دردنخور و کاغذپاره‌ها و دفترچه‌های قدیمی خان‌داداش را دور بریزیم. دفعه‌ی قبل، به قاعده‌ی یک گونی، کاغذ از وسایل‌ش دور ریختیم اما او حتی متوجه نشد و هیچ‌وقت هم نپرسید آنها را چه کرده‌ایم؟ فقط گفت مریمی دم‌ت گرم. چقدر تمیز شد. چقدر جا باز شد!

البته اگر ما به جای سیستر و خان‌داداش بودیم، یا خودمان را می‌کشتیم یا کسی را که وسایل‌مان را برایمان مرتب کرده و اضافات‌ش را به سلیقه‌ی خودش دور ریخته. الان هم داریم فکر می‌کنیم جریان دقیقا چیست؟ ما را زیادی قبول دارند یا کلا موجودات خجسته و دل‌گنده‌ای هستند یا هر دو؟ که خب احتمالا هر دو. البته این بهترین حربه هم هست برای اینکه کار نکنند و ما هم که طاقت نمی‌آوریم، خودمان کارها را انجام می‌دهیم و البته به وقت مقتضی از ایشان کار خواهیم کشید ان‌شاء‌الله.

ما برویم بقیه‌ی کتابخانه را بتکانیم.

یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*روزها بلندتر شده‌ن - اذان مغرب اومده بعد از ساعت 6 عصر - هوا بهاری‌ه. هر روز نور خورشید، روح آدم رو نوازش می‌کنه انگار.

نشسته بودم روی صندلی، به صدای پرنده‌ها گوش می‌دادم. همه جا روشن و پر نور بود. تمام مغازه‌دارها، درها رو باز گذاشته بودن و از هوای خوب و آفتاب، لذت می‌بردن. آقای مغازه‌دار هم داشت موبایل‌هام رو درست می‌کرد.

یه گوشی قدیمی داشتم که دل‌م براش تنگ شده بود. رفتم سراغ‌ش دیدم باطری‌ش قلمبه شده. یه باطری دیگه خریدم اما دیدم اشکال نرم‌افزاری پیدا کرده روشن نمیشه. بردم اون رو برام درست کنه، وسوسه شدم بدم این یکی گوشی رو هم ویروس‌یابی کنه. ایشون هم کلا فرمت‌ش کرد خیال همه راحت شد.

این همه قصه تعریف کردم که آخر ش بگم مسج میدید آخر ش بنویسید اسم‌تون رو. هر کی هم فحش بده، خودش‌ه. گفته باشم نیشخند

پ.ن: عنوان پست، لقب جدید اینجانب است از طرف دوستان.

پ.پ.ن: رنگ‌آمیزی تخم مرغ با رنگ‌های طبیعی آیکون ذوق کردن برای بهار

شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*2 هفته پیش، چاه منزل ما بدون هماهنگی قبلی! نشست کرد و در تمام این مدت، ناچار به تحمل بوی گند و خاک و خل و گل و شل بودیم. امروز هم بوی رنگ اضافه شده. راستش ما خیلی ترسو هستیم و جرات نکرده‌ایم برویم ببینیم دارند چه چیزی را رنگ می‌کنند.

یکی نیست بگوید مگر وقتی داشتند چاه حفر می‌نمودند، جرات کردی بروی نگاه کنی که حالا برای رنگ کردن می‌گویی جرات نداری؟ خلاصه ما زبان‌مان دراز است اما از چاه و این چیزا می‌ترسیم و بچه‌ی همسایه را درک می‌کنیم وقتی از صدای دریل می‌ترسد و در آغوش ما قایم می‌شود و مثل بید می‌لرزد نیشخند

خلاصه به ما گفته‌اند این فاجعه، امروز و فردا تمام می‌شود و بعد ما باید لطف کنیم زندگی خاک‌گرفته‌مان را حسابی برق بیندازیم. باور کنید اینجا چنان خاکی در فضا معلق است که اگر 30 ثانیه بی‌حرکت بنشینید، زیر ش مدفون می‌شوید. حالا نه به این شدت ولی تمام فرش‌ها و کف زمین و روی میزها و همه‌ی وسایل را شدیدا خاک گرفته. هر قدر هم دستمال می‌کشیم، 1 ساعت بعد باز همه جا خاکی‌ست.

مامان خیلی مقاومت می‌کند و دائم همه جا را تمیز می‌کند ولی ما بی‌خیال شده‌ایم و خاک را تحمل می‌کنیم تا فردا پس‌فردا یک دفعه کلا همه جا را تمیز کنیم.

وسط این همه خاک با دلی خجسته نشسته‌ایم قالی می‌بافیم که فردا ببریم مربی‌مان درس آخر را هم بدهند. البته قبل‌ش باید خودمان را مجددا خدمت ایشان معرفی کنیم. نیست که دو هفته است آن طرفی نرفته‌ایم، از آن لحاظ! آیکون شاگرد مرتب و منظم اصلا!

جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*دوست‌م داشت برام تعریف می‌کرد که همکار ش، تمام خوبی‌ها و محبت‌های دوست‌م رو نادیده گرفته و خنگ‌بازی‌های خودش رو گذاشته به حساب کم‌کاری دوست‌م و خلاصه لطف کرده زیرآب‌زنی کرده در حد توان خودش. به دوست‌م گفتم تربیت خانوادگی که میگن، الان مشخص میشه. همکار ت بهت نشون داد چطور آدمی‌ه. این دفعه دیگه گندکاری‌هاش رو لاپوشونی نکن بذار زیرآب‌ش زده شه ببینه چه مزه‌ای‌ه.

بعد نشستم براش گوگل کردم ببینم چه ورد و دعایی به درد ش می‌خوره. رسیدم به یه مطلبی که الان براتون میگم. اما قبل‌ش باید یادآوری کنم که هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. این نشانه رو جدی بگیرید:

مرحوم شیخ محمود عراقى که از شاگردان مبرزا شیخ انصارى بوده است، در قسمت پایانى کتاب دارالسلام، قصه‌هایى را با ذکر سند در احوال فقها و علما آورده است که سند بعضى از آنها شیخ انصارى و ملا احمد نراقى است.

یکى از این ماجراها مربوط به میرزاى قمى است که شیخ انصارى، عصر او را درک کرده است؛ چرا که شیخ انصارى، متولد 1214 قمرى است و میرزاى قمى، 1231 چشم از جهان فرو بست. به عبارت دیگر، وقتى میرزاى قمى رحلت کرد، شیخ جوانى هفده ساله بود.

شیخ محمود عراقى در کتاب دارالسلام آورده است که شخصى از راه دریاى عمان، عازم حج بود. در بین راه، همیان پول خود را درآورده و محاسبه می‌‏کرد که چقدر از پول‏‌هایش خرج شده و چه مقدار مانده است. در همین حال متوجه می‌‏شود که شخصى از طبقه‌ی بالاى کشتى او را می‌پاید.

چند لحظه بعد، همان شخص از بالاى کشتى شروع به داد و فریاد کرد که همیان پول مرا دزدیدند! پلیس کشتى آمد و پرس‌و‌جو را آغاز کرد. او نشانى و مشخصات همیان این زائر بیت الله الحرام را به آنها داد، که رنگ‌ش چنین است و این مقدار پول، داخل آن است.

آن زائر دید دقیقاً مشخصات همیان او را می‌‏دهد و می‌خواهد از این طریق، پول‏‌هایش را به چنگ آورد. با خود گفت: خدایا، چه کار کنم؟ الان است که مرا به جرم دزدى دستگیر کنند و پول‏‌هایم را نیز از دست بدهم و چه بسا به مجازات برسم.

این بود که گفت: یا امیرمؤمنان، این پول‏‌هاى من نزد شما امانت باشد. و پول‏‌ها را به دریا انداخت. مأمورها همه را گشتند تا نوبت به او رسید. او را نیز بازرسى کردند اما چیزى پیدا نکردند. از این رو شخصى را که در طبقه‌ی فوقانى کشتى بود، به جرم این‏که تهمت زده است، به مجازات رساندند. اما مجازات او هیچ فایده‌‏اى به حال این زائر بی‏نوا نداشت؛ زیرا پول‏‌هایش را از دست داده بود.

با هزار بدبختى به حج رفت و در راه بازگشت، به نجف اشرف و حرم امیرمؤمنان علیه‌السلام رفت و عرض کرد: یا امیر مؤمنان، ما به شما اعتقاد داریم. من همیان خود را به رسم امانت به شما سپردم و اکنون هم آن را از شما می‌خواهم.

شب، حضرت امیر مؤمنان على علیه‌السلام را در عالم رؤیا دید که به او فرمودند: به قم برو و امانت خود را از میرزاى قمى بگیر.

از خواب بیدار شد. میرزاى قمى را نمی‌‏شناخت، اما به طرف قم حرکت کرد. به قم که رسید، از مردم پرس‌وجو کرد که میرزاى قمى کیست و خانه‌‏اش کجاست؟ گفتند: مرجع تقلید است و خانه‏‌اش در فلان محله قرار دارد.

خدمت میرزا رسید و ماجرا را برایش نقل کرد. میرزاى قمى نیز همان همیان را از زیر عبایش در آورد و به او داد. وقتى آن را باز کرد، دید پول‏‌ها دست نخورده است.

«میرزاى قمى نیز مثل دیگران، انسان معمولى بود اما با زحمت و پشتکار به این مقام رسیده بود. گفته‏‌اند بسیارى از کراماتى که به دست آورده بود، از راه سکوت و نگه داشتن زبان بوده است».

پ.ن: همین امشب، جای دیگه‌ای خوندمکه حجت‌الاسلام فاطمی‌نیا نقل می‌کنند: حضرت آیه الله العظمی اراکی که عالم بسیار باطن‌دار و بزرگواری بودند و من خیلی خدمت‌شان رسیده بودم، فرمودند: هرگز نشد که من مشکلی داشته باشم و یک سوره قرآن برای میرزای قمی بخوانم و مشکل من حل نشود.

دوست‌م باعث شد این ماجرا رو بخونم امشب. لطفا موقع دعاکردن، برای حل مشکل دوست‌م هم دعا کنید. ممنون.

پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*موی‌مان را آتش زدند سر از اینجا درآوردیم!

از اسم وبلاگ میشه فهمید توش چه خبره و چی میگذره ولی اگه دفعه اولی که میری تو وبلاگش به پست‌های صفحه اولش که نگاه کنی، متوجه میشی حرفهاش پیچیده نیستن ولی بی‌محتوا هم نیستن. گوشه طنز هم تو بیشتر پستهاش به چشم میخوره. عکس شاخص وبلاگش، حس خوبی به آدم میده و یه طورایی از فضای سوررئال برخی وبلاگهای نابود کننده، آدم رو به فضای خونگی نزدیک می‌کنه. من خودم بعضی وقتا فقط میرم یه سری به عکس مذکور می‌زنم و برمی‌گردم. تعداد پست‌هاش هم نشون میده که خیلی وقت‌ه می‌نویسه و تاریخ پست‌هاش هم نشون میده که همیشه می‌نویسه.

بعد اون همه وبلاگ خاک گرفته‌ای که من (ادمین) از لینک‌های همه پاک کردم (البته فعلا با عرض شرمندگی فراوان – اشتباه کردم ببخشید) هنوز 89 تا لینک تو لینک‌دونی بلاگ چرخونش باقی مونده. این نشون میده که ارتباطات وبلاگی خوبی داره. البته هر کی تعداد لینک بالا داره، لزوماً ارتباطات دوطرفه خوب نداره . خدا رو چه دیدید شاید یه روزی با صاحب این وبلاگ مصاحبه هم کردیم. یه اشکال عمده و بسیار بزرگ این وبلاگ اینه که یه لینک ناقابل هم به وبلاگستان نداده که اینم مساله مهمی نی خیلیا سختشون بود زیبایی دیوار وبلاگشون رو با لینک دادن به ما خراب کنن. ما که ازشون گذشتیم شما هم بگذرین.

نیشخند آقا من لوگو تون رو گذاشته بودم. خودش نیست‌ونابود شد. باز دست‌تون درد نکنه حداقل تو روی آدم میگید. فقط پیشنهاد می‌شود درباره‌ی وبلاگ مردم، بنویسید نه خصایص شخصیتی خودشون چون آدما رو به این راحتی نمیشه شناخت و مثلا یه نفر رو می‌نویسید خیلی مهربون و مودب‌ه، اون وقت خود بنده‌ی حقیر، چنان حرفایی از ایشون شنیده‌م که نگن، بهتر ه! دست شما هم درد نکنه. خیلی هم ممنون لبخند

پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*یه عکس دیدم از یه گربه‌ی خیلی شیک و ترتمیز که یه گردنبند جواهر به گردن‌ش بود. فکر کردم حتی گربه‌ها هم شانس‌شون یه جور نیست. یکی میشه گربه‌ی خیابونی، یکی هم میشه گربه‌ی اشرافی که تازه به جواهرات هم علاقمند ه!

و خب بی‌خیال تمام تئوری‌های روان‌شناسانه و کلاس‌های موفقیت، من به شانس در تمام امور، خیلی معتقدم. خانواده‌ای که بچه تو ش به دنیا میاد، محل زندگی‌ش، امکانات، هر اتفاقی که توی زندگی میفته، به نظر م تحت تاثیر یه نیرویی‌ه که حالا اسم‌ش می‌تونه شانس باشه، تقدیر یا هر چیز دیگه‌ای...

خیلیا هستن برای هر چیزی تلاش می‌کنن اما اصلا نتیجه نمی‌گیرن یا حتما به هزار تا مانع برمی‌خورن تا کار شون درست شه. بعضیا هم هستن راحت همه‌ی کاراشون جور میشه و یه دفعه یه آدما / اتفاق‌ها / موقعیت‌هایی سر راه‌شون قرار می‌گیرن که جز شانس، هیچ اسمی نمیشه رو شون گذاشت!

شما چی؟ به شانس معتقدین؟

پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers