*پسر ه اومد داخل کلاس. موهاش رو خیلی کوتاه کرده بود. دور ش رسما سفید. جلوهاش کمی بلندتر. باز هم شکل موی سربازا نبود اما از قبل‌ش، کوتاه‌تر بود. من که دقت نمی‌کنم اما این دفعه توجه‌م جلب شد چون دختر ه هی برمی‌گشت به پسر ه نگاه می‌کرد، هی دست‌ش رو میذاشت روی دهن‌ش و می‌خندید و سر تکون می‌داد. ادا اطوار دخترای راهنمایی-دبیرستانی رو داره که من اصلا حوصله‌شون رو ندارم.

آخر پسر ه گفت به چی می‌خندی‌ی‌ی؟ دختر ه گفت موهات رو زدی! با خنده برگشت من رو نگاه کرد. من هم که معرف حضور هستم: خنثی

 

سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*والا آقای دکتر داروخانه گفت توی بسته‌ش 30 تا قرص‌ه. ولی من هر چی فکر می‌کنم، بیشتر مطمئن میشم که اینا قرار بوده شیاف باشن، در آخرین لحظات شده‌ن کپسول!

سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*کافی‌ه وقتی خواب‌م، بلند صحبت کنید تا بیدار شم. همین! منتظر

سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*می‌گفت مریمی با کسی ازدواج کن که رضایت تو براش مهم باشه. نه اینکه ازش چیزهای غیر ممکن بخوای. منظورم این‌ه که رضایت "تو" براش اهمیت داشته باشه. بیشتر از پول‌ش. بیشتر از وقت‌ش. بیشتر از خیلی چیزا.

یعنی رضایت‌ و خوشحالی‌ت رو بتونه با کارای کوچیک به دست بیاره. با آوردن‌ت به همین پارکی که دوست‌ش داری. با یه موزه رفتن. یه نمایشگاه. با یه کاسه آش محلی حتی. متوجه منظورم میشی؟

گفتم آره. کاملا متوجه میشم.

دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*می‌دونی پسر فلانی چی کار کرده؟

داشتم فکر می‌کردم ممکن‌ه چی کار کرده باشه: خودکشی کرده؟ آدم کشته؟ با کسی بوده، بعد اون طرف، به دلایلی! خودکشی کرده؟ کسی رو به کشتن داده؟

بلند گفتم مگه چی کار کرده؟

- رشته‌ش مکانیک بوده. رفته تغییر رشته داده، مشاوره می‌خونه.

فکر کردم لابد به کسی مشاوره داده، تشویق‌ش کرده به خودکشی! بلند گفتم خب؟

گفت همین کم‌ه؟ بعد با فخرفروشانه‌ترین حالت ممکن‌ش گفت به هر حال، ریاضی سخت‌ه. رفته انسانی بخونه.

گفتم بچه‌مدرسه‌ای نیست که! عمدا گفتم البته...

گفت مکانیک، ریاضی‌ه. مشاوره، انسانی‌. خب ریاضی سخت‌ه.

گفتم یه کوفتی هست بهش میگن استعداد. شاید شما استعداد ریاضی نداری، برات سخت بوده. یکی هم پیدا میشه ریاضی براش خیلی آسون‌ه اما علوم انسانی توی مغزش نمیره. چی‌ش عجیب‌ه؟ این مقایسه از بنیان، غلط‌ه به نظرم.

عصبانی شد: یعنی تو میگی مشاوره و روان‌شناسی از یه رشته‌ی مهندسی آسون‌تر نیست؟

گفتم نه. از نظر من آسون‌تر نیست. هر رشته‌ای سختی‌های خودش رو داره. حالا شاید برای یه عده آسون‌تر باشه، برای یه عده هم سخت‌تر. همه که علاقه و استعداد شون مث هم نیست.

گفت والا ما از هر کی شنیدیم، میگن ریاضی سخت‌تره.

گفتم ریاضی چی‌ه این وسط؟

عصبانی‌تر شد: همون مهندسی!

گفتم اگه قرار به مقایسه باشه، باید کسی نظر بده که هر دو ش رو خونده باشه. از علاقه و استعداد ش هم فاکتور می‌گیریم تازه.

گفت تو اصلا چی خوندی که انقدر راحت نظر میدی؟

گفتم من لیسانس‌م مهندسی‌ه. چند ترم به قول شما ریاضی هم خونده‌م - حسابداری - کمی هم مدیریت. چند تا کتاب روان‌شناسی رو هم همینطور. انقدر می‌دونم که با خیال راحت بگم این مقایسه‌ها از بنیان، غلط‌ه.

طرف 96853609 سال پیش، توی مدرسه ریاضی خونده، کماکان از پروفسور حسابی بیشتر قبول داره خودش رو در تمام زمینه‌ها. واللااااا

دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*تی‌وی یک زوج معلول رو نشون می‌داد. خانوم‌ه روی ویلچر بود. پاهاش مشکل داشت. آقاهه دست نداشت. ولی واقعا هنرمند بود. کارهای معرق‌ش رو می‌دیدی، باور ت نمی‌شد با پا این‌ها رو درست کرده.

ازدواج 2 نفر معلول که بتونن کمک هم باشن و با هم خوش باشن، خوب بود. چیزی بود که می‌شد براش تبلیغ کرد از تی‌وی. اما بعد نشون داد اینها یک بچه داشتن. من هر چی فکر می‌کنم، نمی‌فهمم 2 نفری که معلولیت‌شون انقدر وسیع‌ه، در حد نداشتن دست و پای سالم، چطور جرات کردن بچه‌دار شن. بچه‌شون شکر خدا سالم بود ظاهرا. نشون داد لیوان آب رو نگه داشته بود بابا ش آب بخوره...

به نظرم خیلی ظلم‌ه. اینکه آزمون و خطا کنی ببینی بچه‌هه سالم درمیاد یا نه. و اگه سالم بود، از بچگی وظیفه داشته باشه به پدر و مادر معلول‌ش کمک کنه. حالا باز اینا به خودشون مربوط‌ه اما تبلیغ‌ش از تی‌وی اصلا جالب نیست به نظرم.

پ.ن: بازنشر این پست در لینک‌زن

یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*به نظرم یک تیپ شخصیتی وجود داره به نام "هدفن‌به‌گوش طلبکار از همه"! به این شکل که طرف کلی به خودش می‌رسه، هدفن می‌زنه به گوش‌ش و راه میفته میره بیرون از خونه. متر. تاکسی. هر جا. صدای موزیک رو تا آخرین حد ممکن‌ش بلند می‌کنه و چون خودش می‌دونه مزاحم دیگران‌ه، دست پیش می‌گیره که پس نیفته: برای همه قیافه می‌گیره.

وقتی هم صدا ش می‌کنی که بهش بگی صدای موزیک‌ش واقعا روی اعصاب‌ت‌ه، وانمود می‌کنه که نشنیده! با اینجور آدما باید عین خودشون پررو بود. من می‌زنم روی شونه‌ی طرف. وقتی برگشت نگاه‌م کرد، میگم کم‌ش کن لطفا!

واقعا لزومی نداره مزخرفاتی رو که کناردستی‌م توی تاکسی دوست داره گوش بده، من هم بشنوم. حالا باز اینا خوب‌ن. مشاهده شده مردم در گروه‌های چند نفری همه با هم میخوان یک آهنگ رو گوش کنن. این‌ه که دیگه به خودشون زحمت بلوتوث کردن‌ش و استفاده از هدفن رو نمیدن. صدا ش رو زیاد می‌کنن. باهاش هم می‌خونن. توی پارک مثلا. خیابون یا حتی مترو!

ولی جالب‌ترین صحنه‌ای که دیدم، اون دختر ه بود که نشسته بود کف قطار مترو، دم در. خم می‌شد به جلو و عقب، شونه‌هاش رو می‌لرزوند و لبخند می‌زد. خیلی داشت بهش خوش می‌گذشت.

شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*...در حیاط صحن باغ طوطی قبرهای متعددی از اموات می‌باشد. شناخت همه‌ی آنها میسر نیست اما همه‌ی آنها آدم‌های رستگاری هستند که در جوار سه امام‌زاده دفن شده‌اند. یکی از قبرهایی که همیشه و در همه حال، سر مزارش می‌روم، قبر عارفی است به نام مرحوم مغفور ربانی سید محمدرضا حق الیقین معروف به سید خراسانی، ولد مرحوم سید ابوالقاسم، که در پنجاه و هفت سالگی وفات یافته (تاریخ دفن 30/11/1334شمسی) و روی مزارش این شعر جلوه می‌کند: بعد از وفات، تربت ما، در زمین مجوی / در سینه‌های مردم عارف، مزار ماست. عکس سنگ مزار سید خراسانی

عکس‌های پست قبل: باغچه‌ی حد فاصل بازار تا کاخ گلستان(اسم خیابون‌ش رو یادم نیست): یک. دو. سه. حوض؟ پنج باغ: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. یازده

عکس از داخل شمس العماره: یک. دو. سه. شومینه. کشف جدیدم توی باغچه: یک. دو. 2 تا عکس قدیمی و سیاه و سفید از شمس العماره: در حال ساخت. تکمیل شده

در و دیوار: یک. دو. لباس‌های مورددار خودم! کفپوش‌هایی که قدم گذاشنن رو شون آدم رو می‌کشه از عذاب وجدان.

3 سال طول کشید 30 تا عکس رو آپلود کنم اوه

جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*نمی‌دونستم هفته‌ی میراث فرهنگی‌ه + ولی انقدر گریه کرده بودم و کابوس دیده بودم که اگه توی خونه می‌موندم، شک نداشتم که دیوانه میشم. این شد که شال و کلاه نموده راهی کاخ گلستان شدم. آقای موزه ازم ورودی نگرفت و فقط برای شمس‌العماره بلیط خریدم.

محیط کاخ، سایه بود و خنک. آب و درخت و سبزه و گل. اول نشستم روبروی شمس‌العماره. یک نیم‌ ساعتی به موسیقی سنتی‌ای که اونجا پخش می‌شد، گوش دادم. بعد رفتم داخل. عده‌ای دانشجو با استاد شون - که خیلی جوون بود - اومده بودن. استاد حین توضیح دادن، گفت اون زمان مد بوده روی سقف، طرح قالی کف زمین رو عینا نقش می‌کردن. این شد که من تازه سقف رو هم دیدم! و البته یاد گرفتم حداقل وقتی میرم موزه و کاخ، زیادی سربه‌زیر نباشم و دور و بر م رو خوب تماشا کنم، مخصوصا سقف رو. من کلا آدم بصری‌ای نیستم و عکس گرفتن، باعث میشه وادار شم اطراف رو بهتر ببینم. گاهی هم فقط عکس می‌گیرم و بعدا تازه عکس‌ها رو که می‌بینم، می‌فهمم اونجا چه خبر بوده.

بین غرفه‌ها، یک غرفه‌ی ویترای بود و نقاشی روی پارچه و چاپ باتیک. شیشه‌هاش با آدم حرف می‌زد. انقققققققققققققققققدر تمیز نقاشی شده بود که فکر می‌کردی این نقش‌ها روی شیشه چاپ شده‌ن. خانومی که مسئول غرفه بود، گفت اینها کار استادم‌ه دورگیری‌ش و من رنگ‌آمیزی کرده‌م. - دورگیری خیلی سخت‌تر از رنگ‌آمیزی‌ه - طرح‌هاش رو باید می‌دیدین! من این همه عکس ویترای دیدم. اما اینها یک چیز دیگه بودن.

توی کاخ، کلی عکس گرفتم که بعدا میذارم ببینید. اون وسط یک آقای مسنی با دو تا بچه اومده بود. خیلی هم احساس بامزگی می‌کرد و نوشته‌های روی در و دیوار رو بلندبلند می‌خوند. صدا ش توی اتاق می‌پیچید و کیف می‌کرد! بیرون هم برای بچه‌ها توضیح داد که اون زمان، درها دو تا کوبه - ؟ - داشته. سنگین‌تره برای آقایون بوده و ظریف‌تره برای خانوما. از روی صدای در می‌فهمیدن فردی که پشت در ه، مرد هست یا زن. بعد تصمیم می‌گرفتن کی بره در رو باز کنه.

یه خانومی بهم گفت اون زمان مردم حیا داشتن. نجیب بودن. الان چی؟ مرد ه با زن‌ش میاد بیرون، باز هم چشماش می‌چرخه. البته می‌دونی؟ آدم وقتی لباسای خاص بپوشه و تیپ بزنه، خب مردم درباره‌ش فکرهایی می‌کنن.

متفکر این جمله‌ی آخر ش خیلی بی‌ربط بود. البته 3 دقیقه بعد فهمیدم منظورش از لباس‌های خاص، احتمالا رنگ سفید و آبی لباس‌های من بوده. حالا ایشون چه فکرایی در مورد م کرده رو خدا عالم‌ه نیشخند

بیرون کاخ، یه فضای سبز خیلی خوشگل هست - روبروی ساختمون رادیو - که دقیقا انگار شیراز ه، نه تهران! اون‌طرف‌تر هم بازار دست‌فروش‌ها و هیاهوی مردم بود. انواع مانتو و تونیک و شال. تاپ و دامن و دامن‌شلواری و صندل. قاقالی‌لی و فلافل و سمبوسه. دقیقا انگار شب عید ه منتها در هوای بهاری.

البته من کماکان حال‌م زیاد خوب نبود و فقط ادای آدمای خوشحال رو درمی‌آوردم. این شد که سر م رو انداختم پایین و از ری سردرآوردم. فکر کردم لیلة‌الرغائب‌ه: شبی که خداوند، بی‌حساب می‌بخشد. برم اونجا مگه دل‌م آروم شه و خدا بهم کمک کنه. یک لیست بلندبالا هم داشتم برای غصه خوردن که در صدر ش حرف دکتر بود مبنی بر اینکه مامان‌م باید عمل شه.

رفتم پیش سید خراسانی. همین که نشستم، انقدر دل‌م آروم شد که حتی گریه کردنی که به خودم وعده داده بودم هم یادم رفت! بعد رفتم داخل. چند ساعتی نشستم مردم رو تماشا کردم. تماشای هیاهوی مردم، حس زنده بودن رو بهم تزریق می‌کنه. صدای باد میومد و بوی بارون. یه لوستر، بیرون، توی یه فضای نیمه‌باز نصب شده از اینا که آویزهای شیشه‌ای بلند داره. باد، اون آویزها رو می‌زد به هم. مث بادزنگ. صدا ش مسحورکننده و خیال‌انگیز بود. چند تا از خانوما از وزش باد گله داشتن و می‌خواستن درها بسته شن. من ولی نشسته بودم روی پله - عاشق پله‌م - روبروی در. چادر گل‌گلی‌م رو سفت نگه داشته بودم باد نبردش‌ - در این زمینه، پرونده‌ی سیاهی دارم! جرم‌م شال و روسری‌ه البته - و به صدای اون بادزنگ رویایی گوش می‌دادم.

وقتی میومدم بیرون، از سید خراسانی تشکر کردم به خاطر محبتی که در حق‌م کرد. من به این چیزا خیلی معتقدم. خیلی.

امشب برای همدیگه دعا کنیم. مخصوصا مریض‌ها. هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست. و بعدش آرامش. که بخشی از سلامت روان‌ه. امیدوارم خدا امشب به همه‌مون عیدی بده یه عالم.

پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*داشتم برمی‌گشتم خونه. چشم‌م افتاد به پرچم سیاه عزاداری امام حسین که رو ش طرح‌های سبزرنگ داشت. من آدم خیلی مذهبی‌ای نیستم اما اون لحظه، یاد نوشته‌های یکی از دوستان افتادم که روی بلاگ‌ش از عشق مردم به امام حسین نوشته بود و اینکه اگه رو شون می‌شد از محرم امسال، دهه به دهه برای امام عزاداری می‌کردن و مراسم می‌گرفتن تا سال بعد.

من آدم خیلی مذهبی‌ای نیستم. اطلاعات دینی‌م هم اصلا قوی نیست اما نمیشه امام حسین رو دوست نداشت.

چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*وقتی پول ژیلت رو دادم، خواستم از مغازه بیام بیرون، آقاهه گفت "موفق باشید."

البته من از کودکی از این لفظ "موفق باشید" خوش‌م نمیومد. یه جورایی خیلی کلیشه‌ای و بی‌احساس‌ه به نظرم. ولی کاربرد ش بلافاصله بعد از خرید من، خنده‌دار بود. خدا رو شکر چیز دیگه نخریده بودم! نیشخند

پ.ن: دسته‌ی عینک‌م جدا شد الان. پیچ‌ش گم نشد شکر خدا. اینا رو بدون عینک، در فاصله‌ی 3 سانتی‌متری مانیتور تایپ کردم. چقد کم‌عقل بودم وقتی یواشکی می‌رفتم توی جلوی تی‌وی می‌ایستادم تا چشمام ضعیف شه و عینک بخرم. بگو خب بچه! عین بچه‌ی آدمیزاد بیاد بگو دل‌م میخواد عینک بزنم. حداقل یه بدون نمره‌ش رو برات بگیرن یه مدت بزنی ببینی چه مصیبتی‌ه. برم این رو بدم درست‌ش کنن برام.

چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*فعلا اصلا حوصله‌ی نقاشی کردن ندارم. مود ش رفته. چند تا عکس، پیدا کردم ولی. این‌ها، رنگ ویترای روی سفال‌ه. کلا رنگ ویترای روی سفال، تیره و کدر میشه. اصلا خوب درنمیاد. مثلا من یه آبی خیلی روشن خوشرنگ داشتم اما روی سفال، سورمه‌ای تیره دیده میشه: یک. دو. سه.

توصیه‌ی دیگه‌م این‌ه که وسایل ویترای، کلا مناسب طریف‌کاری و نقاشی‌های خیلی ریز - که من بهشون علاقه دارم - نیست. هرچی طرح بزرگتر باشه، آدم راحت‌تره. هم برای دورگیری، هم رنگ‌آمیزی.

دیگه اینکه وقتی حوصله ندارید، هنر به خرج ندید! البته به خاطر اینکه بالاخره رنگ‌هام یکنواخت شدن، خوشحال‌م.

سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*فکر می‌کردم لباس سربازی همیشه سبز ه! اما مال این، آبی‌-سورمه‌ای بود. موهاش رو هم سیخ‌سیخی درست کرده بود با کلی ژل و این قصه‌ها. یه طوری بود که اگه می‌دیدی، باورت نمی‌شد واقعا سرباز باشه. شیرینی داد سر کلاس. خوشحال بود که سربازی افتاده همین تهران.

یه دختری هست کم‌سن‌وسال. موهاش فر ه. جلوی موهاش رو همونطوری فرفری میاره توی صورت‌ش. یه سنجاق هم می‌زنه. تئوری‌ش قشنگ میشه اما عملا منظره‌ی زیبایی خلق نمی‌کنه متاسفانه ایشون. دندون‌هاش رو شدیدا ارتودنسی کرده. میگم شدیدا چون تمام پیچ و مهره‌های طوسی رنگ‌ش کاملا بیرون از دهن‌ش‌ه انگار. خیلی توی چشم‌ه. بعد رژ لب خیلی پررنگ هم می‌زنه که باعث میشه سیم‌ها بیشتر جلب توجه کنن. خیلی هم لوس‌ه. شاید توی اون سن، من هم همونطوری لوس بودم. یادم نمیاد.

به هر حال، این دختر با فاصله‌ی 2 تا صندلی از پسر ه، طوری نشسته بود که برای دیدن استاد باید سمت چپ و برای دیدن پسر ه باید سمت راست رو نگاه می‌کرد. استاد واسه خودش درس می‌داد. دختر ه هم تمام مدت سر ش این‌وری بود داشت با پسر ه حرف می‌زد یا باهاش می‌خندید یا لبخند می‌زد یا عشوه میومد ناجور اصلا.

اول فکر کردم این چه حرکتی‌ه؟ سنگین باش دختر! بعد فکر کردم بذار راحت باشه پروژه رو اجرا کنه حالا شاید هم موفق شد.

دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*یک لیست بلندبالا از مضرات چای نوشته‌ن. هرچی‌ش درست نباشه، اعتیادآور بودن‌ش درست‌ه. ضمن اینکه من کلا گوشت قرمز نمی‌خورم. در نتیجه، آهن، تعطیل! بعد کلی هم چای می‌خورم. یعنی مدیون‌م اگر بذارم ذره‌ای آهن، جذب بدن‌م شه.

فقر آهن هم یعنی بی‌حالی و سفیدشدن مو و کلی عوارض دیگه. خلاصه‌ش اینکه باید چای رو ترک کنم یا خیلی کم‌ش کنم. حالا چی رو جایگزین‌ش کنم به نظرت؟

کماکان در فکرش هستم: یک. دو

یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*دیروز دست‌م رو برق گرفت. انقدر درد می‌کنه.

یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*تمام عمر، دل‌م یه دوست اینجوری می‌خواست.

 و به شکلی باورنکردنی، همیشه دوست‌هام ازم خیلی دور بوده‌ن! کم‌کم داره برام معما میشه!

 

 

 

 

 

 

شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*کسی درباره‌ش چیزی می‌دونه؟ شعر ش رو همه‌مون شنیدیم اما جریان این سرودها رو نمی‌دونم. 3 تا فایل دیگه هم ازش دارم!

پ.ن: دانلود این فایل به کسانی که عقاید خاصی دارن و ساز و آواز براشون مجاز نیست، توصیه نمی‌شود.

پ.پ.ن: به درخواست دوستان اضافه شد: یک. دو. سه

جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*دیشب توی پارک - آره باز رفته بودم پارک. هنوز اردی‌بهشت‌ه - یه خانوم جوون عصبانی رو دیدم که دست پسربچه‌ی کوچولو ش رو محکم گرفته بود توی دست‌ش. بچه‌هه کلا در عوالم خودش سیر می‌کرد. کمی اون‌طرف‌تر، 2 تا آقای پیر ایستاده بودن. یکی‌شون قیافه‌ی حق‌به‌جانبی گرفته بود به خودش. اون یکی هم داشت میانجی‌گری می‌کرد دعوا رو یه جوری فیصله بدهد!

دختر ه با حرص، در حالی که صدا ش می‌لرزید، گفت آقا من احترام موی سفید شما رو نگه می‌دارم هیچی بهت نمیگم. قبلا هم گفتم. بچه‌ی من گل نکَند! دست‌ش رو برد طرف گل‌ها. بهش گفتم گل رو باید نگاه کنی. نباید بکَنی. حالا چی میگی شما این وسط؟

آقای میانجی گفت بله خانوم. ایشون هم منظوری نداشتن. بفرمایید. بفرمایید.

آقای حق‌به‌جانب گفت نخیر. داشت گل می‌کَند، من هم بهش تذکر دادم. حالا هم اشکالی نداره. همین که متوجه اشتباه‌ت شدی، کافی‌ه.

پیش خودم گفتم چه آدم چندش‌آور پررویی. اگه مخاطب‌ش من بودم، حال‌ش رو می‌گرفتم یا نه؟ که دختر ه دیگه عصبانی شد بلند گفت اصلا به تو چه انقدر فضولی می‌کنی؟ برو باباااا

خب شاید رفتار ش زیاد باکلاس نبود اما واقعا حق داشت انگار.

پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*اگر زنی را دوست داری، دستان‌ش را بگیر و او را محکم در آغوش‌ت نگه دار.

اگر زنی را دوست داری، دل‌دل نکن. بازی در نیاور. منتظر ش مگذار. با ایما و اشاره به او از خوش آمدن‌ت حرف نزن زیرا او می‌فهمد به شیوه‌ی او - شیوه‌ای زنانه - عشق ورزیدن را یاد گرفته‌ای… یک زن به دنبال یک "مرد" است که بلد است قاطع و کله‌شق و قدرتمندانه، زن را دربربگیرد.

اگر زنی را دوست داری، دل‌ش را محکم بدار و زیر پایش را با گفتگوهای فلسفی احمقانه و شعربافی‌های بی‌سروته پسرماندگان خالی مکن…

اگر زنی را دوست داری، ساده باش. هیچ چیز به اندازه‌ی زلالی و قاطعیت یک مرد، زن را اسیر نمی‌کند.

اگر زنی را دوست داری، گاهی اوقات تلفن‌ت را بردار و بهش بگو که زیباست… بدون الفاظ پرطمطراق هم می‌توان هنوز به قلب اسرارآمیز این موجود راه یافت. فقط یادت باشد این ابراز عشق، مثل نمک است که کم‌ش دلنشین است و زیاد ش مردانه نیست.

.

.

.

اگر زنی را دوست داری ، دستش را بگیر و به زیارتگاهی ببرش و به اندازه‌ی دو رکعت نمازی که می‌خوانی بهش وقت بده بیندیشد تو غیر از زمین، به آسمان نیز نظر داری.

وقتی زنی با حلقه‌ی مادر و خواهران و دوستان‌ش برای شفای یک مریض، آش نذری درست می‌کنند، قبل از اینکه با تردید به نذر و دعا در مقایسه با دکتر و دوا فکر کنی، به یاد آور که زنان هزاران سال است اسرار هستی را در ژن‌های خود حمل می‌کنند و بعید نیست آسمانی را با دعای خود زیر و رو کنند. قدرت زنان را هرگز نه در زمین، نه در آسمان، دست کم نگیر... متن کامل.

پ.ن: استاد اون روز سر کلاس، خطاب به آقایون می‌گفت از تمام خوشگل‌های عالم - منظور ش زن‌های عالم بود - یکی برای تو بس‌ه. زن‌ها همه‌شون مثل هم‌ن. فقط مهربونی‌شون فرق داره! یه زن مهربون رو به چنگ بیار. دنیا مال تو میشه.

چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*روی دیوار نوشته بود: جُک! آرام بخند!

نیشخند

چند قدم رفتم. برگشتم دوباره بخونم‌ش: جَکِ آرام‌بند! (از اینا که وصل می‌کنن به در ورودی ساختمون که یهو کوبیده نشه تتتتتتتتتتتتتتتتققققققققق صدا بده)

چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*همون ماه‌های اول، یکی از اساتید سر کلاس حرف انداخت. بعد یهو گفت بچه‌ها راستی کسی بلد ه پیچ امین‌الدوله کجاست؟

خب من که کلا شهرشناسی‌م داغون بوده و هست. پس طبیعتا هیچی نگفتم. چند نفر گفتن اسم‌ش رو شنیده‌ن اما نمی‌دونن دقیقا کجاست. 2-1 نفر گفتن از اونجا رد شده‌ن! یکی هم می‌گفت دقیقا اونجا رو بلد ه و حتی تابلوی خیابون‌ش رو هم دیده!

بعد استاد گفت به این گیاه رونده‌ی خوشبویی که جلوی ساختمون فلان خیلی زیاد دیده میشه، میگن پیچ امین‌الدوله. بعضیا هم میگن یاس امین‌الدوله. کلا خیلیا میگن یاس اما اسم درست‌ش پیچ امین‌الدوله هست با اسم علمی ـ LONICERA (لونی سرا جاپونیکا) از خانواده کاپری فولیاسه CAPRIFOLIACEAE. حالا این یاس گفتن هم از اون غلط‌های مصطلح‌ه که اگه بخوای درست‌ش رو بگی، هم باید کلی توضیح بدی هم به دل خودت نمی‌چسبه. به هر حال ضمن تشکر از اطلاع‌رسانی به‌جای دوستان، صرفا جهت اطلاع، پیچ‌های دیگه‌ای هم وجود دارن:

پیچ گلیسین. Wisteria sinensis. پیچ معین‌التجار.Clerodendrum Verbenaceae. پیچ تلگرافی. Vinca minor

عکس‌هاشون رو تماشا کنید. قشنگ‌ن.

چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*گاهی قشنگی زندگی به این‌ه که یک‌دست، آبی بپوشی و خودت رو سنجاق کنی به بوته‌های یاس و تا می‌تونی، نفس بکشی...

توضیحات تکمیلی!

سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*والپیپیر گوشی‌م...

عکسای غیرحرفه‌ای خودم رو گاهی خیلی دوست دارم. مث این.

 

 

 

 

 

سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*از خونه که اومدم بیرون، گفتم پروردگار! حوصله‌م سررفته. کاش یه سورپرایزی جور می‌کردی.

بعد، وسوسه شدم بخشی از مسیر رو پیاده برم. فکر کردم فوق‌ش خسته شدم، بقیه‌ش رو با ماشین میرم. جلوی پارک لاله که رسیدم، دیدم یه جور خوبی شلوغ‌ه و همه دارن عکس می‌گیرن.

یه سری ماشین خاص اونجا بود که این عروسکای گل‌گلی رو روی اونها درست کرده بودن و آورده بودن جلوی پارک. هر روز یک جا قرار ه باشه. دوشنبه نوبت پارک لاله بود. سه‌شنبه هم برج میلاد. یه جور تبلیغ برای نمایشگاه گل - پارک گفتگو - بود. توصیه می‌کنم به جای تعقیب این کاروان گل، خود نمایشگاه گل رو برید ببینید. اون حداقل زیر ش چرخ نداره. جا ش ثابت‌ه نیشخند

خرس. طاووس. کلاه قرمزی. اسب: یک. دو. فیل. این هم جالب‌ه.

دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*دوست داشتم یه همچین جایی بودم الان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امیدوارم
Share

*چند روز پیش نشسته بودم واسه خودم. داشتم آرزو می‌کردم کاش یکی بود یه کم برام آواز می‌خوند... حقیقت‌ش من آواز خوندن بلد نیستم. سعی هم نکرده‌م یاد بگیرم. هم رو م نمیشه، هم اینکه فکر نکنم صدا م به درد آواز خوندن بخوره، هم اینکه اصلا کجا تمرین کنم؟ توی آپارتمان؟

کنسرت هم که میری، انقدر صدای ساز بلند ه که عملا "آواز" نمی‌شنوی. و کلا این خوندن‌های رایج، با آوازی که دل‌م می‌خواست، خیلی فاصله داشت. جمعه صبح، تی‌وی روشن بود. جام جم 1 داشت استاد رسول نجفیان رو نشون می‌داد. یه ساز - تار یا سه‌تار - هم اونجا بود. مستحضرید که در شبکه‌های داخلی، عملا چیزی به نام ساز، وجود خارجی نداره! یعنی شما مجازی صدای ساز رو بشنوی اما دیدن خود ساز، مجاز نیست! والا من هر چی فکر کردم، دلیل‌ش رو نفهمیدم ولی خب اینطوری‌ه و اگه ساز ی هم در صحنه باشه، حتما با مقادیری گل و گلدون، استتار میشه.

ماجرای لقمان و خربزه‌ی تلخ رو همه شنیده‌ن فکر کنم. اون روز آقای نجفیان، هم‌زمان که اصل شعر رو با آواز می‌خوند، ساز رو هم می‌نواخت. بعد از هر 2-1 بیت، معنی‌ش رو می‌گفت یعنی داستان رو با نثر امروز، تعریف می‌کرد که اگه کسی ادبیات‌ش خیلی قوی نیست، متوجه ماجرا بشه. منظره‌ی پشت سر ش هم مقادیر قابل توجهی دار و درخت بود و هوای اردی‌بهشت... و بدین ترتیب، آرزوی کوچک مریمی برآورده و به فیض شنیدن نوای ساز و نغمه‌ی آواز نائل گردید خیال باطل

یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*سایت موزه‌ی رضا عباسی. آدرس: شریعتی. نرسیده به پل سید خندان. شماره‌ی 972. ساعات بازدید: بهار و تابستون، هر روز 9 صبح تا 6 عصر. دوشنبه‌ها کلا تعطیل. پاییز و زمستون، هر روز 9 صبح تا 5 عصر. دوشنبه‌ها تعطیل +

سایت موزه‌ی آبگینه. آدرس: خیابان جمهوری. خیابان 30 تیر. شماره‌ی 75. ساعات بازدید: بهار و تابستون، هر روز 9 صبح تا 6 عصر. دوشنبه‌ها کلا تعطیل. پاییز و زمستون، هر روز 9 صبح تا 5 عصر. دوشنبه‌ها تعطیل. تعطیلات رسمی هم تعطیل. نوروز احتمالا باز ه. نمی‌دونم.

سایت موزه‌ی فرش. آدرس: تقاطع خیابان کارگر شمالی و خیابان فاطمی. شمال غربی پارک لاله. ساعات بازدید: بهار و تابستون، هر روز 9 صبح تا 6 عصر. دوشنبه‌ها کلا تعطیل. پاییز و زمستون، هر روز 9 صبح تا 5 عصر. دوشنبه‌ها تعطیل. تعطیلات رسمی هم تعطیل.

باز صد رحمت به سایت موزه‌ی ملی که بخش فارسی هم داره. خب همه‌ی مردم که انگلیسی بلد نیستن بخونن.

کتابخانه و موزه‌ی ملک. خیابان امام خمینی (سپه). خیابان ملل متحد. جنب ساختمان وز.ارت ام.ور خار.جه.

پ.ن: من بلدم! ولی خب زبان مادری راحت‌تر ه. همه می‌دونن.

یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*یک. من کلا شل‌م توی تاکسی گرفتن. در واقع، من تاکسی نمی‌گیرم. اون من رو می‌گیره! نیشخند امروز عصر وایساده بودم. تاکسی اومد و رد شد. کمی جلوتر، خودش وایساد. رفتم پرسیدم. مسیر ش می‌خورد. جلو یه آقا نشسته بود. عقب، یه خانوم، یه آقا، یه صندلی هم خالی بود. آقایی که عقب نشسته بود، می‌تونست از فرصت استفاده کنه و وسط دو تا زن بشینه - ایده‌آل خیلیا - اما پیاده شد، کنار ایستاد. من سوار شدم. بعد اون نشست.

عین بچه‌ی آدمیزاد، جمع‌وجور نشسته بود با اینکه اصلا چاق نبود. قیافه‌ش هم اصلا مدل بچه‌مثبتی نبود: بلوز سفید آستین کوتاه، جین تنگ - عمدا نگاه کردم ببینم چه تیپی بود وگرنه می‌دونید که من کلا اصلا نمی‌بینم! - عین یک آقا هم تشکر کرد از راننده و پیاده شد. یاد اون شب افتادم که سوار تاکسی شدم. یه آقایی نشسته بود عقب. بعد من نشستم. توی ترافیک، یه مردک بی‌ادب اومد سوار شد. انقدر شعور نداشت وایسه من پیاده شم، اون بشینه، بعد من.

حالا تا اینجا ش باز بی‌اشکال بود. تا نشست، کاملا ولو شد. انگار که روی صندلی منفجر شده باشه خیر سر ش. من هم خیلی بلند گفتم آقا لطف کنید جمع‌تر بشینید. که طبیعتا نشنیده گرفت. راننده هم زد کنار، گفت خانوم میخواید جا تون رو با این آقایی که جلو نشسته‌ن، عوض کنید؟ ایشون حتما موافق‌ن. من هم گفتم ممنون میشم! و رفتم جلو نشستم. بعد بعضیا میشینن میگن همه مث هم‌ن. نیستن به خدا!

دو. داشتم قدم‌زنان در هوای خنک یک عصر بهاری توی پارک می‌رفتم. 4 تا خانوم جوون نشسته بودن. یکی‌شون تا من رو دید، انگار که سوژه‌ی دلخواه‌ش رو یافته باشه، با ذوق گفت ببخشید! میشه از ما عکس بگیری؟

خب من عادت دارم کلا وایسم از مردم، عکس دسته‌جمعی بگیرم. یعنی حتی مثلا پیش اومده دارن فکر می‌کنن چطوری عکس بگیرن که همه اونجا عکس داشته باشن. خودم میرم میگم بدید من ازتون عکس بگیرم و 4-3 تا عکس می‌گیرم تا وقتی ببینن و راضی باشن. یکی دیگه‌شون گوشی‌ش رو داد با اون هم چند تا گرفتم. راضی که شدن، لبخندزنان به راه‌م ادامه دادم.

سه. امروز کلا زیاد توی مود خوش‌اخلاقی نبودم. وارد که شدم، حس کردم یه آقای جوون قد بلندی با دقت نگاه‌م می‌کنه. طبیعتا مهم نبود و به مسیر م ادامه دادم. چند دقیقه بعد، داشتم رگال‌ها رو تماشا می‌کردم که دیدم یکی میگه ببخشید خانوم! برگشتم سمت صدا. گفت می‌بخشید... امکان‌ش هست باهاتون صحبت کنم؟

یه کم نگاه‌ش کردم. فکر کردم واقعا چطور میشه آدم بخواد با کسی که ندیده و نمی‌شناسه، وایسه حرف بزنه. به نتیجه نرسیدم. خیلی خونسرد، عین ماست، گفتم نه... یه کم وایساد. بعد دید من سر م به کار خودم‌ه، عذرخواهی کرد و رفت.

شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*فرمودن خونه روبرویی رو باید خاک‌برداری کنیم. از 12 شب شروع می‌کنیم تا 5 صبح. نهایتا 3 شب هم طول می‌کشه.

دیشب مثلا خواستم زود بخوابم. حدود ساعت 1، با صدای وحشتناک ریزش آوار، بیدار شدم. آدمی نیستم که جیغ بزنم و شلوغ‌ کنم اما قلب‌م داشت می‌ایستاد. یه کم فکر کردم. یادم افتاد خاک‌برداری‌ه. دوباره خوابیدم.

ساعت 4 دوباره از خواب پریدم. این بار قلب‌م تندتر می‌زد. من به صدا خیلی حساس‌م. واقعا عصبی شده بودم. مسنجر رو باز کردم. نازنین پی‌ام داد تو خواب نداری دختر؟ نیشخند

خب این بهترین اتفاق ممکن بود! که نازنین دقیقا همون موقع، بی‌خوابی زده باشه به سر ش. ناگفته پیداست که ما 2 ساعت حرف زدیم. آخر هم با تذکر شوهرش، یادمون افتاد اینجا صبح شده اما اونجا نصف شب‌ه.

بعد الان دارم فکر می‌کنم یعنی چی واقعا؟ قهقهه یعنی من رو نصف شب از خواب بیدار کنی، پتانسیل این رو دارم که 2 ساعت بگم و بخندم؟

شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*قضاوت نکنیم...

جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*آرشیو صدا و متن جلسات اینترنتی شرح داستان‌های مثنوی معنوی مولانا

نقاشی روی شیشه و آینه

جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*تو مگو ما را بدان شَه، بار نیست / با کریمان، کارها دشوار نیست

چون در این دل، برقِ مهرِ دوست جست / اندر آن دل، دوستی می‌دان که هست

هیچ عاشق، خود نباشد وصل‌جو / که نه معشوق‌ش بود جویای او

در دل تو، مهرِ حق چون گشته نو / هست حق را بی‌گمان، مهری به تو

مولانا - مثنوی

پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*با عرض سلام خدمت کودک درون و خر درون و کلیه‌ی ساکنین محترم اندرونی، کدوم‌ش خوشرنگ‌تر ه؟ راست. چپ.

چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*گزارشگرهای تی‌وی، میکروفون‌به‌دست، دنبال مردم راه میفتن: برای خانوم هدیه چی گرفتی؟ برای مادر ت چطور؟ برای مادرزن‌ت چی؟ از شوهرت چی هدیه گرفتی؟ به مادرشوهرت چی هدیه دادی؟ به مامان‌ت هم عین همون رو هدیه دادی؟ توقع داری هدیه‌ی روز زن چی باشه؟ و سوال‌هایی شبیه این.

چند تا مساله این وسط، خیلی روی اعصاب‌ه:

اول اینکه جداکردن روز زن و روز دختر، به نظرم نه تنها ابتکار قشنگی نیست، بلکه خیلی هم زشت و حتی توهین‌آمیز ه. یعنی شما اول باید بشینی فکر کنی ببینی طرف، دختر! محسوب میشه یا زن! فرق‌ش رو هم دوستان مشخص کرده‌ن به لطف خدا. بعد احتمالاتی از این دست میاد وسط که مثلا طرف متاهل باشه اما... مجرد باشه اما... خب این مودبانه‌ست به نظر شما؟ زن یعنی جنس زن. میخوای تبریک بگی، به هر جنس زنی که می‌بینی، هر کسی که مرد نیست، تبریک بگو. من خودم اگر کسی روز دختر بهم تبریک بگه، تشکر که نمی‌کنم هیچ، حتی جواب‌ش رو هم نمیدم چون خودم رو دختربچه‌ی 2 ساله با موهای خرگوشی و عروسک‌به‌دست نمی‌بینم. ولی جالب بود که همین امروز توی وبلاگستان دیدم چند نفر نوشته بودن خوش‌شون نمیاد کسی روز زن رو بهشون تبریک بگه چون زن نیستن! مرد ن لابد!

بعد اینکه مسج زدن و جوک فرستادن، بامزه‌ست اما کم‌کم شوخی‌ها جدی شده‌ن و خیلیا طلبکار و دست‌به‌کمر، منتظر ن ببین روز زن چی هدیه می‌گیرن که اگه کم! باشه شاکی شن و جنگ رو شروع کنن. اگه بحث احقاق حق‌ه که خب ما نصف آدم حسابیم، بلکه هم کمتر. اون که با تبریک و کادو درست نمیشه و کلا هیچی! اگر هم بحث محبت و توجه‌ه که زورکی و با پول نمیشه خرید ش. این‌ه که من کلا نمی‌فهمم دعوا سر چی‌‌ه اصلا.

آخر هم اینکه 3 روز ه هی دارن کلیپ مادر پخش می‌کنن و آواز می‌خونن و هر طوری شده، خون به دل کسانی می‌کنن که مادر شون به رحمت خدا رفته. همه‌مون یک روز میریم. خدا کنه سعادت داشته باشیم خوب زندگی کنیم و نام نیک و خاطره‌ای خوب ازمون بمونه. ایشالا رفتگان‌ ما میهمان حضرت زهرا باشن و در آرامش و شادی.

چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*سر کلاس یه پسره هست که دفعه‌ی قبل انقدر با دوست‌دختر ش حرف زد و خندید، همه‌مون کلافه شده بودیم. آخر سر خانوم آبی باهاش دعوا ش شد. هرچی می‌گفت هیس، آروم، ما نمی‌شنویم صدای استاد رو، پسر ه انگار نه انگار. استاد هم از دست‌ش عصبانی شده بود اما هیچی بهش نگفت.

این جلسه پسر ه بیشتر رعایت کرد و اگه تیکه مینداخت، بلند می‌گفت همه‌مون می‌خندیدیم. دل‌م تنگ شده بود برای خندیدن سر کلاس. بعضی وقتا جو یه‌جوری‌ه. آدم از ترک دیوار هم خنده‌ش می‌گیره. دیشب اونجوری شده بودیم همه‌مون. وسط درس و خنده، یهو پسر ه که داشت با دوست‌دختر ش کل‌کل می‌کرد، یهو بلند گفت "چشم‌ت رو بگیره". یکی هم زد به دختر ه.

استاد گفت آدم با یه دختر اینطوری رفتار می‌کنه؟ "چشم‌ت رو بگیره" یعنی چی؟ - کلا استاد روی مودب بودن با خانوما خیلی حساس‌ه. مثلا ما رو به اسم صدا می‌زنه: "مریم"، یا میگه "تو دختر زیبا!" سن بچه‌هاش رو داریم اکثرا - پسر ه گفت خب چی بهش بگم استاد؟ نیشخند بعد برگشت رو به دختر ه، گفت عزیزم! توجه کن!

بعد استاد گفت من وقتی امریکا دانشجو بودم، با یه خانواده‌ای زندگی می‌کردم که اینطور بودن و فلان... کلی ازشون تعریف کرد که آدمای خوبی بودن و من رو مث یه عضو خانواده پذیرفتن و غیره. بعد چند سال هم با دختر شون ازدواج کردم. یه روز رفتیم کلیسا و قول دادیم در شادی و غم، کنار هم باشیم. یه جعبه شیرینی هم بردیم تعارف کردیم و تموم.

خیلی خوش بودیم با هم. همه چیز خوب بود. بعد 6 سال، یه روز اومد گفت عزیزم من میخوام از اینجا برم. کس دیگه‌ای رو پیدا کرده‌م. میخوام با اون باشم. باید جدا شیم.

به اینجا که رسید، یه غمی اومد توی چهره‌ی استاد. فکر نمی‌کردم بعد گذشت این همه سال، هنوز براش مهم باشه اون خاطره‌ی تلخ. تصور م این بود که چون الان زندگی خوبی داره، با یادآوری اون اتفاق، ناراحت نمیشه اما اشتباه می‌کردم.

گفت خب اگر اینجا بود، پسر ه اول می‌گفت زنمی! طلاق‌ت نمیدم! انگار مثلا داره راجع به وسایل‌ش حرف می‌زنه. بعد هم یه چاقو میذاشت زیر گلوی دختر ه که حرف‌ش رو پس بگیره. قلدری دیگه... ولی اونجا اصلا اینطوری نیست. فکر کردم اون هم حق انتخاب داره. اون هم نظر خودش رو داره. یه زمانی دل‌ش خواسته با من باشه. حالا نظر ش عوض شده و دیگه نمیخواد. گفتم باشه. جدا میشیم.

بعد گفت چند دقیقه استراحت... سر ش رو کرد توی کیف و وسایل‌ش... 10 دقیقه بعد یکی از دخترا به استاد گفت آخه مگه میشه؟ اینجا طرف فلج هم میشه، زن‌ش ترک‌ش نمی‌کنه. استاد در جواب‌ش گفت می‌دونی؟ غربی‌ها تمام عشق‌شون توی چشماشون‌ه. همه‌ش همین‌ه. ولی شرقی‌ها عشق‌شون توی قلب‌شون‌ه...

سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*از کلاس که اومدم بیرون، هوا داشت تاریک می‌شد. لحظه‌ی تاریک شدن هوا دوست ندارم بیرون باشم. اگه بیرون هم باشم، دوست ندارم تنها باشم. تازگیا ولی زیاد به رو م نمیارم. قدم‌زنان برای خودم میومدم که دیدم یه پسرکوچولو سوار سه‌چرخه‌ش توی پیاده‌رو ئه.

خب پیاده‌روها که در واقع فقط پیاده‌رو نیست. کلی موتور رد میشه. بعد جالب‌ه که قبلنا عابرین می‌گفتین "پیاده‌روئه‌ها!" اما اون روز خود موتورسوار ه از کنارم رد شد بلند گفت "می‌دونم پیاده‌روئه!" از پررویی‌ش خنده‌م گرفت هرچند قصد نداشتم بگم "پیاده‌روئه‌ها!". خودش می‌بینه کجا اومده.

در کل، قبلا خیلی به مردم و بی‌نزاکتی‌شون اعتراض می‌کردم. الان خیلی ریلکس شده‌م. کلی‌ش که اصلا به چشم‌م نمیاد. خیلی‌ش رو هم می‌بینم اما برام اهمیتی نداره. شاید 2-1 مورد ش بیاد روی اعصاب‌م که اون رو هم اکثرا میذارم به حساب اینکه اگه طرف متوجه بود، این کار رو نمی‌کرد. انقدر خوب‌ه اینطوری‌.

پسربچه‌ی سه‌چرخه‌سوار اومد و اومد تا رسید به پل کوچیکی که پیاده‌رو رو به خیابون ارتباط می‌داد. شکر خدا بنده عادت ندارم توی خیابون، عینک بزنم. نور هم کم باشه دور رو خوب نمی‌بینم. یه نگاهی کردم اما مادر نگرانی اون اطراف ندیدم.

رفتم توی خیابون، جلوی پل ایستادم که بچه‌هه نتونه بره توی خیابون. گفتم عزیزم مامان‌ت کجاست؟ تنها اومدی؟ خیلی مودب بود بچه‌هه. گفت مامان‌م نیست. با بابام اومدم. همینطوری با چشمای گرد، نگاه‌م می‌کرد.

گفتم توی خیابون نریا. خطرناک‌ه. می‌دونی این رو؟ یه کم به من نگاه کرد، یه کم به خیابون. با پا ش سه‌چرخه رو هل داد یک قدم رفت عقب. من کلا با بچه‌ها خیلی بچگونه حرف نمی‌زنم چون خودم وقتی بچه بودم اصلا دوست نداشتم اون لحن مسخره‌ی بچگونه رو. چی‌ه بچه رو خنگول بارمیارن؟

هیچی دیگه. من و بچه‌هه وایساده بودیم لبخندزنان همدیگه رو نگاه می‌کردیم و در و دیوار خیابون رو. بعد یه آقایی، ریلکس و شاد و خندون اومد سمت بچه‌هه. گفتم بچه‌ی شماست؟

گفت بله خانوم. خیلی ممنون. راه افتادم. مشخص بود پدر و مادرش آدمای مودب و ریلکسی‌ن که خود بچه هم مودب و آروم‌ه. بعضی بچه‌ها انقدر منفی و بی‌ادب‌ن که واقعا 30 ثانیه‌ای اعصاب آدم رو داغون می‌کنن بی‌اغراق. این ولی واقعا بچه‌ی خوبی به نظر میومد لبخند

سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*جهت اطلاع

سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*گاهی وقتا روی تردمیل، یه کلمه‌ای به ذهن‌م می‌رسید. می‌گفتم یادم باشه گوگل‌ش کنم ببینم عکس یا مطلب، چی میاد. نتیجه‌ش معمولا جالب بود. گاهی هم کلا یادم می‌رفت ماجرا رو. این هم کشف امروز. البته دیگه طرف تردمیل نمیرم. خاله‌وسطی تهدید کرده دیگه حق ندارم لاغر شم! نیشخند

دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*گفتم یه حس سرگشتگی دارم که با پیاده‌روی تسکین‌ش میدم.

گفت چند وقت‌ه؟

گفتم نمی‌دونم. سال‌هاست... تو اینطوری نیستی؟

تعجب کرد: واسه چی باید اینطوری باشم؟

خنده‌م گرفت: هیچی سوال کردم فقط.

گفت به نظرم این سرگشتگی به خاطر رابطه‌ی ناقص‌ه. دوستای تو همه ازت دور ن. با تکست و تلفن و غیره در ارتباطی. این ارتباط، ناقص‌ه.

من آدمی‌م که شاید وقتی داری باهام حرف می‌زنی، خیلی جدی نگاه‌ت کنم و عکس‌العمل خاصی نشون ندم یا حرف‌ت رو نقض کنم یا بگم اصلا اینجوری که میگی، نیست یا بگم آره آره دقیقا همین‌ه که میگی اما در هر حال، اگر اون حرف، ذره‌ای ارزش فکر کردن داشته باشه - و مثلا از سر حسادت و کینه‌توزی گفته نشده باشه - بهش فکر می‌کنم. و این، به بزرگ شدن‌م خیلی کمک کرده. دیشب با دوستی صحبت می‌کردم. می‌گفت وقتی نوشته‌های 10 سال پیش‌ت رو می‌خونم، می‌بینم چقد اخلاق‌ت تند بوده. چقدر منفی بودی. الان ولی خیلی دوست‌داشتنی هستی.

گفتم اون مریمی بود که ازم ساخته بودن. این مریمی‌ه که خودم از خودم ساختم‌ش و به نظر خودم هم خیلی دوست‌داشتنی‌تر از ورژن قبلی‌ش‌ه اما هنوز کاملا درست نشده...

ولی هنوز دارم به نظریه‌ی ارتباط ناقص فکر می‌کنم. واقعا نمیشه معیار آدم در دوستی، نزدیک بودن خونه‌ی طرف باشه! خیلی چیزای دیگه هست که واقعا مهم‌تر ه. من دوستی دارم که اصلا در یک قاره‌ی دیگه داره زندگی می‌کنه و حتی یک بار هم ندیدم‌ش. چند تا عکس بوده و 2-1 بار مکالمه‌ی تلفنی و بقیه‌ش همه تکست. اما به معنای واقعی کلمه "دوست"ه. نمی‌دونم واقعا. گیج شدم. ارتباط کامل چطوری‌ه یعنی؟

یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*دختر ه روی کیف‌ش یه پیکسل چسبونده بود که رو ش با فونت درشت نوشته بود: یه برنامه بریز ببینم‌ت!

شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*ازدواج‌نوشت رو خیلی‌ها می‌خونن و هرازگاهی مطالبی از این دست و این نگاه رو. دیشب داشتم فکر می‌کردم رعایت چه نکته‌هایی باعث میشه رفتار یک مرد، از نظر یک زن، موقر و جذاب به نظر بیاد... رفتارهای خیلی کوچیکی که شاید اصلا مهم به نظر نیان اما واقعا خیلی مهم‌ن.

من چند تا می‌نویسم. شما تکمیل‌ش کنید. ضمنا کسی به کسی نخواهد خندید. راحت باشید.

همیشه تمیز باشه. مجبور نباشم بهش بگم برو دوش بگیر یا لباسات رو عوض کن یا جوراب‌های کثیف‌ت رو توی اتاق ولو نکن.

وقتی من رو می‌بینه، لبخند بزنه. فکر نکنه لبخند زدن، حرکتی رسمی و مختص مهمونی‌ه!

بد نگاه نکنه.

در ماشین رو برام باز کنه. در صورت ایجاد روابط صمیمانه، باز کردن در کافی‌ه و لازم نیست بعد ش بگه "بفرمایید". البته متقابلا ممکن‌ه من هم "متشکرم" رو حذف کنم.

خسیس نباشه.

قدرشناس باشه.

وقت‌شناس باشه.

دروغ نگه و فکر نکنه زن‌جماعت رو میشه راحت پیچوند چون واقعا نمیشه.

بتونه گاهی حرف‌هام رو ترجمه کنه مثلا وقتی میگم نمیخوام حرف بزنم و میخوام تنها باشم، بدونه معنی‌ش این‌ه: یه کم دیگه اصرار کن تا قشنگ برات تعریف کنم چی شده. نمیخوام تنها باشم. میخوام حرف بزنم!

وقتی دوست ندارم جایی برم، به زور نخواد توجیه‌م کنه که باید برم/بریم.

اگه از قیافه‌م تعریف نمی‌کنه، حداقل ایراد هم نگیره تندتند.

مسخره‌م نکنه. وقتی کاری رو خراب می‌کنم، مدام به رو نیاره.

از دستپخت‌م ایراد الکی نگیره. از اون بدتر، با دستپخت مامان‌ش مقایسه نکنه حتی اگه دستپخت مامان‌ش واقعا خیلی بهتر باشه.

وسایل‌م رو به هم نریزه. بی‌اجازه سر کیف‌م نره.

یادش بمونه مثلا فلان خوراکی رو خیلی دوست دارم یا اصلا دوست ندارم.

در حضور مردم، یهو جلف‌بازی درنیاره. مشاهده شده برخی مردان حتی با لباس محلی چین‌چینی اقدام به انجام حرکات موزون در عروسی هم نموده‌اند. (آیکون لب به دندان گزیدن)

موبایل‌ش مث 118 یه‌ریز زنگ نخوره. از اون بدتر این‌ه که پشت خط، دخترهای فامیل باشن همیشه!

توی مهمونی، قاطی زن‌ها ننشینه.

تفاوت شوخ و خوش‌مشری بودن با جلف‌بازی و لودگی کردن رو بدونه.

وقتی میخوام روسری بخرم، نگه "داری که!"

سرخود و بی‌خبر، مهمون دعوت نکنه.

با فروشنده‌ها بگوبخند الکی راه نندازه.

حالا تو بنویس

پ.ن: مینا وقتی کامنت خصوصی میذاری، ایمیل‌ت رو هم نمی‌نویسی چطوری من بهت خبر بدم عزیزم؟ آخ لینکی که فرستادی، عالی بود دختر! خیلی ازت ممنون‌م قلب

شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*یه وقت هست تازه با کسی آشنا شدی. وقتی حال‌ت رو می‌پرسه، باید بگی خوب‌م، عالی‌م، خدا رو شکر، خیلی ممنون. کم‌کم اخلاق‌ت دست‌ش میاد طوری که حتی از نوشته‌هات - مثلا اس‌ام‌اس - هم می‌تونه بفهمه چه حس و حالی داری. غمگینی، شادی، عجله داری، سرخوشی، حوصله‌ت سر رفته، چطوری هستی...

یه وقت هست تازه با کسی آشنا شدی. وقتی حال‌ت رو می‌پرسه، تازه یادت میفته که بله! صداقت، بهترین سی.است‌ه. شروع می‌کنی ناله کردن که خیلی خسته‌م، کلافه‌م، اعصاب‌م داغون‌ه، با مادرشوهرم دعوا م شده، دست به طلا بزنم خاک میشه، لب دریا برم خشک میشه، چرا کسی به من زن نمیده، چرا کسی نمیاد من رو بگیره، درس‌هام تلنبار شده، ال شده بل شده.

خب مخاطب بخت‌برگشته الان چی کار کنه؟ پس‌فردا باز حال‌ت رو می‌پرسه، دوباره با آه و ناله مواجه میشه. آخر سر هم به این نتیجه می‌رسه که تو آدم غرغرویی هستی که فقط بلدی بنالی و ناشکری کنی و بیای روی اعصاب! بعد تو چی کار می‌کنی؟ دوباره میشینی ناله می‌کنی که چرا کسی من رو دوست نداره؟!

خب عزیز من! صداقت معنی‌ش این نیست که از اول یه رابطه، از تمام ابعاد شخصیتی‌ت فقط منفی‌هاش رو به رخ بکشی. معلوم‌ه که این رفتار برای کسی جذاب نیست.

برعکس‌ش جالب‌تر ه. مثلا با کسی خیلی دوستی. بعد کاملا متوجه میشی که از چیزی آزرده‌خاطر ه اما میخواد به رو ش نیاره که مثلا تو ناراحت نشی. تو هم به انتخاب‌ش احترام میذاری و نمی‌پرسی! این هم خوب نیست به نظرم.

یعنی من به یک نتیجه‌ای رسیدم. اینکه وقتی خانوما میگن دوست دارن تنها باشن و نمیخوان از چیزی حرف بزنن، در اغلب موارد، دقیقا برعکس‌ه. اصلا نمیخوان تنها بمونن و دقیقا میخوان حرف بزنن اما دل‌شون میخواد کمی ناز شون رو بکشی و نشون بدی برات اهمیت دارن. که آقایون معمولا این رو متوجه نمیشن و به خواسته‌ی طرف مقابل، احترام میذارن! که نباید بذارن.

در مقابل، آقایون معمولا دوست ندارن از مشکل‌شون حرف بزنن. ترجیح میدن تنهایی حل‌ش کنن یا بهش فکر نکنن یا به کسی بگن که بتونه کمکی کنه. زیاد اهل درددل گفتن نیستن. بعد خانوما هی اصرار می‌کنن که حرف بزنن درباره‌ش. و وقتی با امتناع آقایون مواجه میشن، حمل بر بی‌اعتمادی می‌کنن که باز کار رو خراب می‌کنه.

البته خانوما معمولا کم‌کم یاد می‌گیرن که مث آقایون گاهی بی‌خیال باشن و گیر ندن به چیزی، اما آقایون معمولا یاد نمی‌گیرن که کمی اصرار کنن برای شنیدن حرف طرف مقابل. تا میگی نمیخوام بگم، میگن خب باشه! نگو!

آقایون محترم! لطفا این مبحث رو همیشه یادتون بمونه. بعدها به خاطر گفتن‌ش ازم تشکر خواهید کرد چشمک

پ.ن: بخش‌هایی از این پست تقدیم می‌شود به دوست نازنین‌م که دیروز انقدر تلفن‌ش زنگ خورد، نفهمیدیم چی گفتیم به هم بالاخره لبخند بقیه‌ش هم برای غرغروهایی که همیشه‌ی خدا حال‌شون بد ه و منتظر معجزه‌ن برای خوشحال بودن.

جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*با دوست‌م، حرف نت و دوستی‌های مجازی بود. یاد شاهکار 100 سال پیش‌م افتادم. جالب‌ه که این دوست‌م، خودش دوست نت‌م‌ه. بعد نمی‌دونم چرا نت رو به رسمیت نمی‌شناسه! یعنی هر چی فکر کردم، به پوچی رسیدم فقطنیشخند

 

 

 

پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*داشتم توی پیاده‌رو می‌رفتم. یه دختری هم از روبرو میومد. چهره‌ش به نظر آشنا میومد اما فکر نکردم جایی دیده باشم‌ش. گفتم لابد مدل چهره‌ش آشناست. یه سری ورق و جزوه هم دست‌ش بود که داشت بهشون نگاه می‌کرد. داشتم فکر می‌کردم این چرا اینطوری درس می‌خونه؟ می‌خوره زمین خب یهو. اون هم داشت بهم نگاه می‌کرد. شاید از خودش می‌پرسید این دختر ه چرا انقدر من رو نگاه می‌کنه؟

نزدیک‌تر که رسید، سلام کرد و دست داد باهام. من هم کلی تحویل‌ش گرفتم اما اعتراف کردم یادم نمیاد کجا دیدم‌ش. گفت با هم کلی توی کاخ گلستان گشتیم و عکس گرفتیم. واقعا یادت نمیاد؟

تازه یادم اومد! من کلا چهره‌ی آدما رو زیاد یادم نمی‌مونه یعنی مثلا اصلا به درد چهره‌نگاری نمی‌خورم. حتی ممکن‌ه 3 ساعت روبروی کسی بنشینم و باهاش حرف بزنم اما بعدش اگه بپرسی لباس فلانی چه رنگی یا چه مدلی بود، نمی‌دونم. مگه اینکه به دلیل خاصی توجه‌م بهش جلب شه و اینطوری یادم بمونه.

وایسادم یه کم حرف زدیم. تعریف کرد چرا اومده اینجا و چی کار داره می‌کنه. یه کم هم بهش آدرس دادم. بعد که خواستیم خداحافظی کنیم، گفتم من نیم ساعت پیش می‌خواستم بیام بیرون. هی نمی‌شد. الان فهمیدم چرا انقدر الکی معطل می‌شدم. قرار بوده تو رو ببینم. گفت مریمی خییییییییییلی از دیدن‌ت خوشحال شدم.

واقعیت این‌ه که من هم از دیدن‌ش واقعا خوشحال شدم.

چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*اینجا... صرفا جهت یادآوری

سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*یکشنبه روز زن‌ه؟ هفتم زن‌عمو هم همون روز ه. از الان ماتم گرفته‌م برای وقتی که سخنران مجلس، مطابق معمول ختم‌ها سعی کنه یه شعری روضه‌ای چیزی بخونه که داغ دل مردم رو تازه کنه، اعصاب‌شون رو داغون کنه و اشک‌شون رو دربیاره.

اگه از من می‌پرسین، میگم این کار، ثواب که نداره، هیچ! گناه هم داره. اذیت کردن مردم گناه نداره؟ خدا رو خوش میاد از کسی پول بگیری، بعد یه چیزی بگی که آتیش بزنی دل‌ش رو؟

من واقعا نمی‌فهمم ما که مثلا مسلمونیم چرا انقد دید مون به مرگ، بد ه؟ چرا هر کس بیشتر مشکی بپوشه و بلندتر گریه کنه، برامون جالب‌ه و باعث افتخار؟ اتفاقا به نظرم قشنگ اون‌ه که آروم باشی و مرگ رو بپذیری. نه به این راحتی که دارم میگم اما این همه سخنرانی مذهبی که در عمر مون می‌شنویم برای چی‌ه وقتی که باز کار خودمون رو می‌کنیم؟ یه نفر رو هم میاریم میکروفون میدیم دست‌ش که اعصاب‌مون رو داغون کنه؟

یه همکاری داشتم. می‌گفت توی مراسم ختم پدر ش، سخنران رو همون اول شیرفهم کرده بود که فقط حق داره دعا بخونه یا در مورد متوفی صحبت کنه. گفته بود یه کلمه شعر و روضه بخونی و اعصاب مردم رو داغون کنی، دیگه هیچی! طرف هم بهانه آورده بود که خب من چی بگم وقت پر شه؟ اون هم گفته بود یه دعا بخون و تموم. حتما که مردم نباید 3 ساعت معطل شن و روان‌شون پاک شه.

به نظر من هم درست‌ش همین‌ه. مراسم یادبود و دور هم جمع شدن‌ها برای آرامش خانواده‌ست، نه اینکه هر کی یه چیزی بگه و آدم غم‌ش سنگین‌تر شه. خدا رو خوش نمیاد اصلا. کی باب کرد اینطور مراسم برگزار کردن رو؟

یادم‌ه یه بار توی یکی از برنامه‌های قبل از افطار تی‌وی، دو تا برادر اومده بودن. من برنامه رو از وسط دیدم و اصلا نفهمیدم دقیقا چرا دعوت‌شون کرده بودن اما یه چیزی رو خیلی خوب یادم مونده.

برادرهای مذکور، آدمای مذهبی‌ای بودن. ظاهر شون فریبکارانه نبود. قرتی هم نبودن البته. به خاطر حرفاشون میگم. از این مدلایی بودن که به پدر شون می‌گفتن حاج آقا. ظاهرا حاج آقا تازه فوت شده بود و هنوز مدت زیادی از فوت‌ش نگذشته بود.

برادرها خیلی ریلکس نشسته بودن با لبخند از حاج آقا صحبت می‌کردن. انقدر خونسرد و با گشاده‌رویی حرف می‌زدن که مجری‌ه شاکی شد که مگه حاج آقا تازه فوت نشده؟ چطور می‌تونید اینطوری لبخند بزنید؟

برادرها یه نگاهی به هم کردن گفتن مگه چی‌ه؟ مرگ، حق‌ه. هر آدمی وقتی خداوند بخواد، به دنیا میاد و وقتی که خداوند تعیین کرده، برمی‌گرده نزد پروردگار. اینجا هم باید تا می‌تونی خوب باشی. حاج آقا حواس‌ش بود مال مردم نیاد توی مال‌ش. پشت سر کسی بد نمی‌گفت. تا می‌تونست خوبی می‌کرد. بعد هم به رحمت خدا رفت. کی می‌دونه تا کی زنده‌ست؟ همه‌مون باید سعی کنیم خوب باشیم ولی دلیل نداره ما الان بشینیم به اشک و آه و مردم رو هم ناراحت کنیم. مگه خودمون قرار نیست بمیریم؟ حاج آقا هم جای بدی نرفته. برگشته پیش خدا. کی مهربون‌تر از خدا؟

انقدر ساده و با اطمینان حرف می‌زدن که از ته دل‌ت آروم می‌شدی. هنوز که هنوز ه وقتی یاد شون میفتم، میگم خوش‌به‌حال‌شون که انقدر به خدا اعتماد دارن. به قول بزرگی، مشکل ما این‌ه که به خدا اعتقاد داریم اما اعتماد نداریم...

سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*در مورد کراتینه کردن مو کلا رای‌م رو زدین. تجربه‌ی استفاده از شامپورنگ رو دارین؟ مارک‌ش، قیمت‌ش، نحوه‌ی استفاده‌ش، نتیجه‌ش، موندگاری‌ش... آرایشگرها خیلی ازش بد میگن. که نمیشه و خوب درنمیاد و دیگه موهات رنگ نمی‌گیره و غیره. اما مثلا خودم یه دختری رو دیدم که موهاش قهوه‌ای فوق‌العاده خوشرنگ بود. طوری که می‌گفتی کی انقدر این رنگ رو قشنگ درآورده. توی مترو دیدم‌ش. یکی ازش پرسید. گفت شامپو رنگ‌ه. مارک‌ش رو هم گفت اما متاسفانه یادم نمونده.

پ.ن: اگه کامنت‌دونی مشکل داشت، پرشین گند زده. من رو فحش ندین احیانا نیشخند

سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*راه رفتن هدفمند می‌دونی چطوری‌‌ه؟ اینطوری‌ه که سر ت رو می‌گیری بالا، شونه‌ها عقب، شکم داخل، نگاه رو به جلو، قدم‌های بلند و محکم. پیش به سوی هدف!

این حالت مال وقتی‌ه که شما مستقیم داری میری جایی و احیانا باید به موقع هم برسی. حالت مقابل‌ش میشه اللی‌تللی و دل‌ای دل‌ای راه رفتن و تماشای اطراف.

امروز با قدم‌هایی هدفمند، از منزل خارج شده، به جای آموزشگاه، جلوی پارک پیاده شدم. خیلی جدی رفتم داخل پارک. زمین بازی رو پیدا کردم. چند تا بچه داشتن سرسره‌بازی می‌کردن. دو تا عموی باشخصیت هم داشتن بدمینتون بازی می‌کردن و امتیازهاشون رو می‌شمردن ببینن آخر سر کی برنده میشه. قضیه هم کاملا براشون جدی بود.

من هم کماکان هدفمند! رفتم نشستم روی تاب. کیف‌م رو پرت کردم زمین و شروع کردم تاب خوردن. بعد نمی‌دونم چرا اینا 2 تا توپ داشتن. همیشه یه توپ روی زمین ولو بود، اون یکی‌ بین راکت‌ها هی می‌رفت و میومد.

کم‌کم قیافه‌ی جدی من تبدیل شد به لبخند و بعد هم نیشخند هی ابرها دور می‌شدن، هی نزدیک می‌شدن. درختا هم همینطور. سرسره روبرویی‌ هم همینطور. دنیا هی میومد جلو، می‌رفت عقب.

چند بار توپ اینا افتاد جلوی تاب. از ترس اینکه مغز شون ولو نشه روی زمین، برنداشتن. امتیازاشون داشت این‌ور اون‌ور می‌شد. می‌خواستن به روی من هم نیارن. من هم کاملا حق تقدم رو با خودم می‌دونستم. تاب رو که نمی‌تونستم جابه‌جا کنم اما اونا می‌تونستن برن جلوی خونه‌ی خودشون بازی کنن نیشخند دیگه وقتی تفاوت امتیازا زیاد شد، یکی‌شون گفت خب تقصیر این خانوم شد وگرنه من که توپ رو می‌گرفتم آخ من هم که سوت می‌زدم گنجشکا رو می‌شمردم.

بعد یهو چشم‌م افتاد به ساعت. دیدم داره دیر میشه. یهو تاب رو نگه داشتم. خیلی خونسرد و متین، کیف‌م رو برداشتم. لباسام رو مرتب کردم. از عموی مذکور با یه "ببخشید" طلب عفو کردم بابت اینکه به دوست‌ش باخت و 3 قدم آروم برداشتم و بعد با بیشترین سرعت ممکن‌م دویدم سمت کلاس. تا همین لحظه هم نیشخند هستم کماکان. از این به بعد، قبل از کلاس، میرم بازی. انقد خوب‌ه.

سر کلاس به خانوم آبی گفتم امروز رفته بودم تاب‌بازی. گفت با کی؟ گفتم خودم. انقدر تعجب کرد. چند دقیقه بعد: مریمی؟ میگم بیا قرار بذاریم بیرون هم رو ببینیم. سر کلاس نمیشه زیاد حرف زد. من: یعنی میگی بیشتر با هم آشنا شیم؟ باشه مژه

پ.ن: حالا موتورسواری میخوام. پیشنهاداتون رو بگید لطفا نیشخند

دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*الان همه‌مون از زلزله می‌ترسیم اما چندتامون نماز آیات خونده‌ایم؟ دیگه بی‌رودرواسی، از ترس جون‌مون هم شده باید یه نمازی دعایی چیزی بخونیم به نظرم.

الان گوگل کردم به اینا رسیدم. هر کس معتقد ه، انجام بده. هر کس هم بی‌خیال‌ش‌ه، بره مدیتیشن کار کنه ریلکس شه. واللااااا

امام کاظم (ع): بر شما باد دعا کردن. چرا که دعا برای خداوند و درخواست از خدا، بلا را برگرداند [حتی] در حالی که تقدیر و قضا شده باشد و جز امضای آن، باقی نمانده باشد. پس هرگاه از خداوند عزوجل دعا و درخواست شد، بی‌درنگ بلا را برگرداند. الکافی: ج 2 ص 472 ح 3
امام صادق (ع): هر که از بلایی که به او می‌رسد، بترسد و درباره‌ی آن به دعا پیشی بگیرد، خداوند عزوجل هرگز آن بلا را بدو نشان ندهد. ثواب الأعمال: ص
153

امام رضا (ع) فرمود: هرگاه زمین‌لرزه شد، نماز آیات بخوان و هرگاه از نماز فارغ شدى، سجده کن و بگو: یا من یمسک السماوات و الارض ان تزولا و لئن زالتا ان امسکهما من احد من بعده انه کان حلیما غفورا یا من یمسک السماء ان تقع على الارض الا باذنه امسک عنا السقم و المعرض و جمیع انواع البلاء.

امیر مومنان فرمود رسول خدا (ص) را بر پله‌هاى این منبر دیدم که مى‌فرمود: هر کس آیه الکرسى را بعد از هر نماز بخواند، هیچ چیز مانع از داخل شدن‌ش در بهشت نمى‌شود تا زمانى که مرگ‌ش فرا رسد و مواظبت از آن نمى‌کند مگر صدیق یا عابد. و هر کس هنگام خواب آن را قرائت کند، خداوند او، خانه‌اش و خانه‌هاى اطراف‌ش را حفظ مى‌کند.

آیة‌الله جنتی: زلزله‌ی تهران قطعی نیست و اگر هم قطعی باشد، با دعا و توسل قابل پیش‌گیری است. با توسل، عبادت، خیرات و توبه می‌توان جلوی زلزله را گرفت. همچنین گفته می‌شود خواندن آیه‌ی 41 سوره فاطر برای مصونیت از زلزله موثر است...

إنَّ اللهَ یُمسِکُ السَّماواتِ وَ الأرضَ أن تَزُولا و لَئِن زالَتآ إن إمسَکَهُما مِن أَحَدٍ مِن بَعدِهِ إنَّهُ کانَ حَلیماً غَفُوراً.
محققا خدا آسمان‌ها و زمین را از اینکه نابود شوند، نگاه می‌دارد و اگر رو به زوال نهند، گذشته از او، هیچ‌کس آنها را محفوظ نتواند داشت. خدا بسیار بردبار و آمرزنده است...

پ.ن: خوندن سوره‌ی زلزال هم توصیه شده.

یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

Daisypath Happy Birthday tickers