*معلم زبان‌م یه کتاب کوچیک داشت، اسم‌ش "کتاب سوال‌ها" بود. تو ش سوال‌های خیلی سختی داشت. گاهی برامون یکی از سوال‌ها رو می‌خوند و ازمون می‌خواست جواب بدیم. جواب دادن به اون سوالا به فارسی هم سخت بود، چه برسه به انگلیسی!

بعدها رفتم اون کتاب رو برای خودم خریدم. گاهی می‌خوندم‌ یکی دو صفحه‌ش رو. بعدش هم کلا فراموش‌ش کردم. تا چند روز پیش که نمی‌دونم کجا شبیه یکی از اون سوالا رو خوندم:

فرض کنید یکی از عزیزان‌تون مریض شده و دارویی هست که براش حکم معجزه رو داره. اون دارو کسی داره که خیلی دندون‌گرد ه و مبلغ خیلی بالایی از شما میخواد که شما اون مبلغ رو نمی‌تونی بپردازی اما دارو رو میخوای. حالا چی کار می‌کنی؟ حاضری دارو رو ازش بدزدی؟

پ.ن: در لحظه جواب بده. اگه بگی آره، کسی نمیگه اوه اوه فلانی کلا دزد ه!

جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کتاب
Share

*شخصیت انسان‌ها را از روی کردار شان توصیف کنید تا هرگز فریب گفتار شان را نخورید.

پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*اومد داخل قطار مترو. قد بلند و چاق. با چادر عربی و پوشیه! یهو می‌دیدی‌ش حسابی جامی‌خوردی. بعد داشت با بچه‌ش می‌گفت و می‌خندید. پوشیه‌ش رو زد کنار. یه چهره‌ی خیلی معمولی داشت به اضافه‌ی کلی ریمل!

یعنی من واقعا فلسفه‌ی چادرپوشیدن و حجاب سفت‌وسخت، با آرایش غلیظ رو اصلا درک نمی‌کنم. اگر میخوای باحجاب باشی و توی چشم نامحرم نباشی، دیگه آرایش کردن‌ت توی خیابون چه معنی‌ای داره؟ اگه میخوای آرایش کنی و به چشم همه خوشگل به نظر بیای، دیگه پوشیده‌زدن‌ و چادرپوشیدن‌ت چی‌ه؟

نگید آرایش یعنی تمیزبودن، چون این دو تا با هم فرق دارن. برای تمیزبودن لازم نیست آدم لزوما یه خروار ریمل یا رژ لب جیغ بزنه! بد میگم؟

چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*چند روز پیش، لوبیاپلو درست کردم. هر کی می‌خورد، شاکی می‌شد که این چرا انقدر خوشمزه‌ست؟! زیاد می‌خورم می‌میرم‌ها!

من یا آشپزی نمی‌کنم یا با حوصله این کار رو انجام میدم. چون اگه حوصله‌ش رو نداشته باشم، نتیجه چیزی میشه به مفهوم واقعی کلمه فاجعه!

بعد فکر کردم بگم دوستان، به عنوان بازی وبلاگی، عکس چند تا هنرنمایی‌شون رو بذارن. بعدترش فکر کردم خب که چی بشه؟ هی آدم می‌بینه دل‌ش میخواد. اگر هم بری هنر به خرج بدی، میشینی می‌خوری چاق میشی. این شد که از خیر ش گذشتم اما عکس لوبیاپلو موند توی گوشی‌م. کلا هم عجیب نیست. خیلی پیش میاد عکس بگیرم از چیزای مختلف، همینطوری الکی. چند روز بعد، اینجا رو دیدم. بعد هم اینجا رو. اگر شرکت کردین، بگید لینک‌تون رو اضافه کنم.دلمه‌ی گلدونه.

کارامل آب‌شده! حلوا.

سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*اون قسمتی که جمشید کاظمی از زندان فرار کرد رو ندیدم. نمی‌دونم چرا. اما شنیدم بعضیا می‌گفتن فرار ش خیلی هوشمندانه بوده. بعضیا هم می‌گفتن اون باهوش نیست، دور و بری‌هاش خنگ‌ن.

فکر می‌کنم نویسنده‌های چنین داستان‌هایی یا باید واقعا باهوش و خلاق باشن یا خیلی به داستان زندگی چنین آدم‌هایی - خلافکارهای باهوش - مسلط باشن و ازشون برای داستان‌نویسی الهام بگیرن. وگرنه نتیجه به جای اینکه هوشمندانه از کار دربیاد، خنده‌دار به نظر می‌رسه. شخصیت جمشید کاظمی، نمونه‌ی تمام عیار یه خلافکار خونسرد و باهوش و بی‌وجدان‌ قرار باشه که هر روز به یک شکل درمیاد و همیشه یه راهی برای فرار پیدا می‌کنه. این عکس رو ببینید. این قرار ه نمونه‌ای از گریم‌ها و تغییر چهره‌های شخصیت جمشید خان قصه‌ی هوش سیاه باشه. به نظرم بیشتر شبیه حاجی‌فیروز ه تا یه سیاه‌پوست. خیلی هم جلب توجه می‌کنه، جای اینکه توی چشم نباشه. بد میگم؟

سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*انگار این لطیف قرار نیست دست از سر من برداره. فال حافظ:

سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*فکر کن سیستر، همچین خوراکی‌های نازنینی رو توی کشو ش جاگذاشته و بعد چند روز تازه یادش افتاده! وقتی آورد شون، از دیدن رنگاشون کلی ذوق کردم. البته ذوق کردن من رو که می‌دونید چطوری‌ه. در همین حد که بگم چقدر خوش‌رنگ‌ن! اهل جیغ زدن و بالا پریدن نیستم معمولا.

درد سر تون ندم. سیستر گفت اینا بیرون یخچال بوده و خراب شده. نخور. خوردم. بد نبود. مث ترشی شده. ترشی هم میوه‌ست دیگه. میوه و سبزیجات که توی سرکه می‌مونه.

از اون شب دارم فکر می‌کنم بلد شدن من چقدر کار سختی‌ه. یه جورایی علم غیب میخواد. یعنی یا باید علم غیب داشته باشی یا همیشه نوشته‌هام رو بخونی تا بفهمی چه‌جور آدمی‌م. فقط بعضی وقتا پیش میاد که خود خود واقعی‌م باشم. که در اون صورت، هر حسی برای من، در نهایت ممکن‌ خودش متجلی میشه!

والا توی کتاب دینی مدرسه نوشته بودن در جهان آخرت، لذت‌ها و رنج‌ها در نهایت خودشون‌ن اما من فکر کنم آخرت‌م همینجاست چون دقیقا همینطوری‌م. یا خوشحال نیستم یا در نهایت شادی‌م. یا غمگین نیستم یا تمام غم دنیا مال من‌ه.

و نمود بیرونی این احساس‌ها معمولا فقط توی چهره‌م معلوم‌ن. خیلی کم مشاهده میشه بلند بخندم یا گریه کنم. دیگه چیییی بشه که اینطوری باشم. دیروز دوست‌م داشت تعریف می‌کرد که چند روز ه سر کار میره و همه چیز همونی‌ه که می‌خواسته و خیلی راضی‌ه و ... تمام مدت داشتم با لبخند نگاه‌ش می‌کردم. 2-1 بار هم گفتم خیلی خوب‌ه. خیلی برات خوشحال‌م. بعد یاد حرف سیستر افتادم که همیشه میگه یه کم کامنت‌هات رو طولانی‌تر کن نیشخند

یه کم کامنت‌هام رو طولانی‌تر کردم. سوال کردم. حرف زدیم کلی. بعد ش حس کردم دوست‌م از این مکالمه خیلی راضی‌ه. حس‌ش خوب بود ولی خب کلا زیاد حرف زدن برام سخت‌ه مگه اینکه موضوع خیلی برام جالب باشه و کلی درباره‌ش حرف داشته باشم.

سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*مرد گنده نشسته روبروی دوربین، عین زن‌ها تعریف می‌کنه که آره. وقتی از خواب بیدار میشم، میرم جلوی آینه با حیرت به پوست‌م دست می‌کشم. اصلا باورم نمیشه پوست‌م انقدر صاف و شفاف شده باشه خنثی

 

 

 

 

دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*دیشب، هر جا رفتم همه در حال نقد و بررسی حوادث اخیر بودن. یکی می‌گفت رای‌ها باید خیلی بیشتر می‌بود! یکی تایید می‌کرد که انتخابات در سلامت کامل انجام شده. همه کارشناس‌ن برای خودشون. مستحضرید که.

از روی بوق‌بوق ماشین‌ها و جیغ و سوت مردم فهمیدم شمارش آراء تموم شده. شما که غریبه نیستید. من اصلا ذوق نکردم. نمی‌دونم. چرا. خوشحال نشدم. یه مدیر داشتیم. می‌گفت مریمی تو کاملا انگلیسی‌مآبی! تا چیزی رو به چشم‌ت نبینی، باور نمی‌کنی.

حالا انگلیسی‌مآب‌ش رو نمی‌دونم دقیقا یعنی چی ولی منظور ایشون این بود که وعده‌های سر خرمن‌ش رو باور کنم که خب نمی‌کردم. عقل‌م کم نبود که! سال‌ها از اون ماجرا گذشته اما من سمعی‌م و کلام آدم‌ها خوب توی ذهن‌م می‌مونه. گاهی فکر می‌کنم این خوب‌ه یا بد؟ باید زودباور باشم یا نه؟

نمی‌دونم. اما چیزی در من، در زندگی من عوض نشده که بخوام به خاطرش ذوق کنم و خوشحال باشم. یه جورایی عادت کرده‌م به رکود زندگی. اینکه هر دم از این باغ، بری برسد. اینکه همه شکوه کنن که فلان چیز گرون‌ه و نشد بخریم‌ش. به بیکاری. به تورم. به مشکل مسکن. به خیلی چیزا. یعنی یه روزی می‌رسه که بچه‌ها دیگه مجبور نباشن قانع شن به تحصیل به هر قیمتی، شغل به هر فلاکتی، پس‌انداز به قیمت گذشتن از بدیهی‌ترین چیزایی که داشتن‌شون حق هر آدمی‌ه، زندگی توی خونه‌ای که در شان آدمیزاد باشه و .... اینا خیلی بدیهی‌ن اما برای خیلی از جوونای ما شده‌ن رویا و آرزو. هر وقت اینا دیگه در حد رویا نبود، اون وقت من جای همه‌ی این جماعت، ذوق می‌کنم و خوشحال میشم. الان نمی‌فهمم دقیقا چرا باید ذوق کنم راستش.

یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*مسج زد باز هم بدین مضمون که بیا با هم بریم بیرون. خیلی وقت‌ه ندیدم‌ت. دل‌م برات خیلی تنگ شده. دیروز هم که جور نشد. گفتم باشه. امروز ساعت 6 خوب‌ه؟

با تاخیر جواب می‌داد: نمیشه 6:30 بریم که خنک‌تر باشه؟

این دوست من همیشه عادت داره چونه بزنه و 10 دقیقه 10 دقیقه قرار رو به تعویق بندازه. کلا خیلی بدقول‌ه. البته غیبت‌ش نیست! به خودش هم گفته‌م. قبول داره کاملا.

گفتم پاشو ادا درنیار. نوشت که آخه کسی خونه نیست. هیچ‌کدوم هم کلید ندارن. بذار یکی بیاد تا بتونم بیام بیرون.

نوشتم یه تلفن بزن ببین کِی میان. اینطوری 11 شب هم تو هیچ جا نمیای.

خلاصه هی طول‌ش داد. گفتم من دارم میام دم خونه‌تون با هم بریم. رفتم. هر چی بهش تلفن و مسج زدم، می‌گفت تو برو. من هم میام.

نوشتم من که خودم داشتم می‌رفتم. الان من رو مسخره کردی یا خودت رو؟ نیشخند

نوشت توی دستشویی گیر کرده‌م!

گفتم باشه. من میرم و می‌دونی که اگه برم، دیگه نمیام. حالا خود دانی.

این، معمولا آخرین اتمام حجت من‌ه و بعدش دیگه شوخی سر م نمیشه. تلفن زد با صدای مضطرب: مریمی بیا سر کوچه.

خب من روبروی خونه‌شون بودم اما اون که توی دستشویی گیر کرده بود و خانواده‌ش هم همه بیرون بودن و کلید هم نداشتن، سر کوچه بود! پرواز که نکرده بود. اونجا چی کار می‌کرد؟

برگشتم سر کوچه. اومد جلو سرافکنده و شرمسار. حالا من هی می‌پرسم چی شده، اون فقط عذرخواهی می‌کنه میگه من می‌دونم تو چقدر از دروغ بد ت میاد. واقعا ببخشید که انقدر دروغ بهت گفتم. فقط الان باید عصبانی باشی. چرا نیستی؟

گفتم چون اخلاق‌م رو عوض کرده‌م.

دوباره شروع کرد عذرخواهی رو. گفتم اصلا مساله‌ای نیست. فقط لطفا همیشه به من راستش رو بگو. اینطوری یک جمله بگی کفایت می‌کنه وگرنه مجبور میشی هی پشت هم دروغ بگی. حس بد ش هم نصیب خودت میشه.

گفت آره واقعا حس خیلی بدی دارم. دروغ گفتن به تو خیلی کار سختی‌ه از بس که خودت دروغ نمیگی.

گفتم حالا چی شده؟ بیرون بودی چرا؟

گفت بابا راستش از 5 بیرون‌م. با اون مرتیکه دعوا م شد. شکاک‌ه. توقع داره ثانیه به ثانیه بهش گزارش بدم. امروز هم دیگه هر چی از دهن‌ش در اومد، بهم گفت. من هم تموم‌ش کردم و پیاده شدم.

گفتم خب این کجا ش ناراحتی داره؟ آدم شکاک بددهن ارزش ناراحتی داره؟

همچنان چهره‌ش گرفته و غمگین بود. کلی توضیح داد که من شانس ندارم و همه بد شده‌ن و دوست‌ش نداشتم اما بهش عادت کرده بودم و این چه غلطی بود من کردم و ... من هم کلی سخنرانی کردم و خندوندم‌ش و امیدواری دادم. 2 ساعت حرف زدم.

آخر سر میگه اصلا می‌دونی چی‌ه مریمی؟ من بابت اون ناراحت نیستم که. از اینکه به تو دروغ گفته‌م دارم خجالت می‌شم. گفتم خب می‌ترکی این رو زودتر بگی؟ این همه حرف نمی‌زدم من.

شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*خوشحال از این کشف تازه، شب‌ها چند خط کتاب هم می‌خونم. تی‌وی هم تماشا می‌کنم. شدیدا دارم بی‌خیالی طی می‌کنم و اعتراف می‌کنم پشیمون‌م زودتر از این روش استفاده نکرده بودم.

یه دبیر ادبیات داشتیم می‌گفت شماها موقع درس خوندن، لب جهنم نشسته‌اید. پرسیدیم یعنی چی؟ گفت یعنی هر چی رو حوصله ندارید بخونید، میگید به جهنم! این تاریخ ادبیات‌ه سخت‌ه. نمی‌خونم. به جهنم. این فرمول فیزیک، طولانی‌ه. ول‌ش کن. به جهنم. همه چیز رو اینطوری نصفه‌نیمه می‌خونید. هی میگید به جهنم.

الان که فکر می‌کنم می‌بینم نشستن لب جهنم، عادت چندان بدی هم نیست. کی دیده با خودخوری و غصه خوردن، مشکل کسی حل شه؟ گاهی وقتا که با دوستام، درباره‌ی بچه‌هاشون حرف می‌زنیم، میگم تو رو خدا هر کاری می‌کنی بکن، فقط اون بچه رو زیادی حساس بار نیار. بی‌احساس و پوست‌کلفت بشه خیلی بهتر ه تا بشه یکی مث من.

بعد دوستام میگن مریمی چرا اینطوری میگی؟ مگه تو چه‌ت‌ه؟ تو که خیلی خوبی. خیلی لطیفی. بعد من باید ضمن تشکر به خاطر محبت‌شون، توضیح بدم که منظور من بدی یا خوبی نیست. منظورم اون لطیف بودن‌ه. هر چی کمتر لطیف‌تر باشی، کمتر اذیت میشی. واقعا نعمت بزرگی‌ه که آدم ذاتا لب جهنم نشسته باشه. همه چیز رو بگه به جهنم.

پ.ن: پرشین‌بلاگ ظاهرا کامنت‌دونی‌ها رو ترکونده!

پ.پ.ن: تصویر فوق، نمایی از ملافه و کتاب دیشب‌ه. جای دوستان، سبز! نیشخند عکس‌های باغ پرندگان هم درست شدن. ببینید شون.

جمعه ٢٤ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*از دست‌ش خیلی عصبانی بودم. خیلی نه ولی عصبانی بودم. نمی‌دونم. من آدمی نبودم که وایسم کسی بهم التماس کنه تا بخوام کمک‌ش کنم. هر وقت می‌دیدم کاری از دست‌م برمیاد برای کسی، کوتاهی نمی‌کردم. می‌گفتم چرا وایسم تا بیاد بهم بگه؟ من که می‌دونم کمک میخواد. چرا کمک‌ش نکنم؟

خیلی پیش میومد خودم رو سختی می‌دادم به خاطر این کمک‌ها. خرید فلان چیز رو عقب مینداختم تا پول‌ش رو به کسی قرض بدم. کتاب‌هام رو که به جون‌م بسته بود، قرض می‌دادم به امید اینکه مردم کم‌کم یاد بگیرن کتاب بخونن، کتاب رو تمیز نگه‌دارن، کتابی رو که امانت می‌گیرن پس بدن به صاحب‌ش. پیش میومد از وقت خواب و استراحت‌م می‌زدم برای اینکه به کسی توی درس‌هاش کمک کنم. براش ترجمه کنم. بهش درس بدم.

اینا رو نمیگم که بگید وای چه آدم خوبی! الان خودم رو بیشتر مناسب "وای چه خر خوبی!" می‌دونم راستش. چون خیلی از اون آدم‌ها - آدم‌نماها - کاری کردن که از خوبی کردن حسابی پشیمون شدم. کتاب‌هام رو بهم برنگردوندن و من قسم خوردم دیگه تحت هیچ شرایطی وسایل‌م رو به کسی قرض ندم. خوبی‌هام رو با نامردی جواب دادن و من همچنان امیدوارم این، موردی بوده باشه نه یک قانون همیشگی! و همچنان پول‌م رو پس نداده‌ن و انقدر پررو تشریف دارن که خودم دیگه دارم از رو میرم.

گاهی به خودم میگم زیاد هم حق اعتراض نداری مریمی. وقتی خودت داوطلبانه میگی فلانی من بهت قرض میدم، وقتی منت نمیذاری، وقتی جا ش از طرف چک نمی‌گیری، وقتی اعتماد می‌کنی، وقتی همه رو آدم حساب می‌کنی، همین میشه دیگه.

دیشب سر همین چیزا عصبانی بودم. بعد گفتم چرا من حرص بخورم؟ کمی هم حرص بدم، بد نیست. الان حال‌ش رو جامیارم. تا اومدم یک قدم بردارم، انگار دست غیبی کشو پایینی رو باز کرد. پا م چنان محححکم کوبیده شد بهش که در جا ورم کرد و رنگ‌ش کاملا سبز شد! از درد، گریه‌م گرفته بود.

در جا فکر کردم این یعنی چی؟ چرا باید پا م اینطوری شه و چند دقیقه تاخیر بیفته تا دست‌م به گوشی‌م برسه؟

بعد یادم اومد که دکتر فرهنگ می‌گفت رویدادها برای ما درس و پیامی دارند. یادم اومد که هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. گذر سال‌ها، آدم‌هایی که میان و میرن، اتفاق‌هایی که پیش میان، همه‌شون مامور ن چیزی رو به ما یاد بدن و اگر درس نگیری از یک ماجرا، چند وقت بعد، با شدت بیشتری برات اتفاق میفته و اگر باز هم درس‌ش رو نگیری، انقدر تکرار میشه تا تو مجبور شی بشینی فکر کنی بفهمی خدا میخواد چی بهت یاد بده.

نشستم روی زمین. فکر کردم این آدم‌ها قرار بوده چی به من یاد بدن... خیلی فکر کردم. باور تون نمیشه اما خیلی درس‌ها بود که من هیچ‌وقت بهشون فکر نکرده بودم. اصلا ندیده بودم‌شون. الان که از اون آدم‌ها دور شده‌م، از دور، بهتر می‌تونم ببینم. بفهمم کجای کار م درست بوده و کجا ش غلط.

به نظرم اگه خوبی کردن‌ها به خاطر خدا باشه، ازشون پشیمون نمیشی هیچ‌وقت اما اگر به خاطر هر چیز دیگه‌ای باشه، شادی یه آدم دیگه یا حتی دلخوشی خودت، شاید یه روزی بگی عجب غلطی کردم. اون آدما لایق محبت من نبودن.

فکر کردم من می‌تونم با خدا معامله کنم. بهش هیچی نمیگم. حال‌ش رو جانمیارم. باز هم بهش فرصت میدم. این بار، طرف حساب من، اون آدم نیست. اینطوری قضیه کلا عوض میشه...

پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*2 بسته رشته‌‌ی آش داد دست‌م. گفت ببین کدوم سنگین‌تره دختر.

خندیدم: به نظرم این یکی سنگین‌تر ه. داد آقای فروشنده در اومد: خانووووم! من که بهتون میگم. یکی‌ش 500 گرم‌ه، اون یکی‌ش 700 گرم.

خانوم پیر: نخیر! اینا رو ش الکی نوشته‌ن. این کجا 700 گرم‌ه؟ خیلی کمتر ه! دروغ می‌نویسن روی این بسته‌بندی‌ها.

آقای فروشنده با خنده: اصلا می‌دونی چی‌ه خانوم؟ جز بسته‌ی سیگار که رو ش می‌نویسن 100% سرطان‌زا و درست هم میگن، روی بقیه‌ی بسته‌بندی‌ها هر چی می‌نویسن، دروغ و تبلیغ الکی‌ه. حالا کدوم رو میخوای؟

پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*آقای روان‌شناس تی‌وی می‌گفت خانوما خیلی با آقایون فرق دارن. مثلا یه خانوم همونطور که داره یه کاری انجام میده، ذهن‌ش می‌گرده توی گذشته و حال و آینده. حرف زدن خانوما با هم رو نگاه کنید. توی یه مکالمه‌ی معمولی راجع به کلی موضوع مختلف حرف می‌زنن. جالب‌ه که جواب همدیگه رو هم میدن دقیق و هیچ‌کدوم حواس‌شون پرت نمیشه و مطلب رو گم نمی‌کنن.

آقایون ولی اصلا اینطوری نیستن. معمولا زیاد توی گذشته و آینده نیستن. حواس‌شون به فکر فعلی‌شون‌ه. برای همین وقتی یه خانوم با یه آقا بحث‌ش میشه، خانوم‌ه شروع می‌کنه دلخوری‌های قدیم رو دوباره گفتن و آقا اصلا درک نمی‌کنه ماجرایی که گذشته و تموم شده، چه ربطی به بحث الان داره؟

شما هزار بار هم بگید، اون آقا باز درک نمی‌کنه واقعا این حرفا چه ربطی به هم دارن. پس لطفا عادت کنید هی بحث گذشته رو وسط نکشید. همونجا تموم‌ش کنید برای همیشه. یا مثلا یک آقا وقتی با یک خانوم ازدواج می‌کنه، دیگه فکر ش دنبال کار و پول و تامین زندگی و پس‌انداز و خرید خونه و ... است. بعد خانوم‌ه در طول روز چند بار تماس می‌گیره راجع به چیزای مختلف حرف می‌زنه و ناراحت میشه وقتی جوابی رو که میخواد، نمی‌گیره.

این رو به حساب بی‌عاطفگی و بی‌محبتی نذارید. اون آقا الان تمرکز ش روی کارش‌ه. به خاطر شما داره کار می‌کنه اما نمی‌تونه هم‌زمان با شما بگرده توی گذشته و آینده. ذهن‌ش قدر ذهن شما تمرکز نداره روی چند موضوع مختلف. به جای اینکه ناراحت بشید، عادت کنید به این مساله و در طول روز مدام باهاش تمس نگیرید. بذارید تمرکز ش روی کار ش باشه.

و آقایون هم لطف کنن وقتی میرن خونه، بشینن به حرف خانوم‌شون گوش بدن با دقت. البته خانوما هم لطف کنن هر بار فقط درباره‌ی یک موضوع حرف بزنن با آقایون. یعنی یه آقا مث یه خانوم نیست که بتونه در آن واحد به چند تا موضوع گوش بده و به همه‌ش هم فکر کنه و جواب بده. خب نمی‌تونه. کارکرد مغزش این مدلی نیست. اینا رو رعایت کنید کای از مشکلا‌ت‌تون حل میشه.

یادم افتاد یه جایی خوندم که وقتی میخواید از مساله‌ای با یک مرد صحبت کنید، نگید باید باهات صحبت کنم. این موضوع مجهول، باعث میشه ناخودآگاه اون آقا حس بدی پیدا کنه و کلا سعی کنه وقت نداشته باشه برای شنیدن حرف شما. راه درست‌ش این‌ه که بگید میخوام درباره‌‌ی فلان موضوع باهات حرف بزنم. اینطوری نگرانی‌ش کمتر میشه و زودتر براتون وقت میذاره.

یه چیز عجیب‌تری که نوشته بود، این بود که وقتی به یک آقا درباره‌ی مساله‌ای غر می‌زنید، حالا هرچی، یه موضوعی که اصلا ربطی به اون آقا و عملکرد ش نداره، اون آدم ناخودآگاه حس می‌کنه شما دارید مقصر می‌دونید ش و عملا میگید از بی‌کفایتی تو ئه که مثلا باید فلان جا کار کنم که با رییس‌م مشکل پیدا کنم که امروز برگرده به من چنین حرفی بزنه که من هم چنین جوابی بدم و اعصاب‌م خورد شه! می‌گفت کلی‌گویی‌های خانوما به نظر آقایون واقعا گنگ میاد. منظور تون رو با شفاف‌ترین کلمات بگید همیشه. زیاد هم غر نزنید.

چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*دوست‌م می‌گفت استاد خواهرم گفته حس خودتون رو به یاد بیارین وقتی پول توی جیب‌تون هست و از خونه میرید بیرون. ببینید چه حس قدرتی دارن. چه اعتمادبه‌نفسی دارین. درست‌ش این‌ه که همیشه، همون حال خوب، همون حس قدرت، همون اعتمادبه‌نفس رو داشته باشین چون خدا همیشه باهاتون‌ه.

چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*میگه مریمی تبلیغات انتخاباتی رو نگاه می‌کنی از تی‌وی؟

- آره. گاهی می‌بینم. چطور؟

میگه خب من میخوام به قرزی! رعی! بدم. شنیدی چی می‌گفت؟

- نه. چی رو دقیقا منظورت‌ه؟

- می‌گفت همه که قرار نیست بشینن سر دفتر و کتاب و درس‌ها رو حفظ کنن. این همه هنر و صنعت هست. باید سیستم طوری باشه که هر کس بره سراغ کاری که دوست داره. الان همین بچه‌ی من. چرا هی اذیت‌ش کنم درس بخونه زورکی؟ بره یه کاری رو که علاقه داره، یاد بگیره و مشغول شه و تو ش پیشرفت کنه. ما 7 سال مدرسه‌ی تیزهوشان رفتیم آخر ش چی شد؟ فقط بیخودی خودمون رو اذیت کردیم. غیر از این‌ه؟

توضیح اینکه بچه‌ی دوست‌م 4 سال‌ش‌ه. هنوز به خودش زحمت نداده الفبا رو یاد بگیره حتی. همچین مادر دلسوزی‌ه دوست من نیشخند

چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: o-:
Share

*می‌گفت یه بار که بلاگ‌ت رو می‌خوندم، برات صدقه دادم.

حس‌م وصف‌نشدنی‌ه!

سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*من: شاید ترم بعد رو نیام. کلا نیام یا بعدا بر ش دارم.

آقای سرباز: چرا نیای؟

من: خب میفته توی مرداد و شهریور. گرم‌ه.

آقای سرباز: خب گرم باشه. کولر داره‌ها کلاس.

من: خب فقط گرما نیست که. ماه رمضون‌ه.

آقای سرباز: خب ماه رمضون باشه.

من: کلا شکست‌ناپذیری؟! خب گرم‌ه، ماه رمضون‌ه. چند ساعت کلاس‌ متوالی. من بمیرم، شما جواب میدی؟

آقای سرباز: نمی‌میری خانوم. چرا بمیری؟ اصلا کی روزه می‌گیره؟ شما روزه می‌گیری؟ (خطاب به دختر کناری‌ش)

- نه!

خطاب به خانوم بنفش... - نه!

خطاب به خانوم آبی... - نه!

آقای سرباز: بفرما. از بقیه هم بپرسی، همین‌ن.

یاد حرف آقای قرائتی افتادم که می‌گفت اگر توی یه جمعی کسی روزه نمی‌گیره، نگید هیچ‌کس کلا روزه نمی‌گیره. 10 نفر رو که نمیشه به یک دنیا تعمیم داد. هیچی نگفتم. کلا عادت کرده‌م وقتی نظر م با کسی مخالف‌ه، بحث نکنم چون بحث کردن، فقط باعث قطبی‌ترشدن نظرها میشه یعنی هر کس مطمئن‌تر میشه که حرف خودش درست‌ه و نظر طرف مقابل، غلط.

خانوم آبی خطاب به آقای سرباز: اصلا می‌دونین چی شده؟ اون زمان که روزه واجب شد...

آقای سرباز: اون 3 روز بوده. دست فلانی خط خورده یه نقطه افتاده کنارش، شده 30 روز.

خانوم آبی ادامه داد: اون زمان، تقویم عربی، ثابت بوده یعنی مث ما که فروردین‌مون همیشه اول بهار ه، مال اونا هم اینطوری بوده. بعد شده گردشی. اون زمان، ماه رمضون همیشه توی پاییز بوده. که روزها کوتاهه و روزه برای سلامتی، مفید. الان یه بار میفته توی زمستون، یه بار میفته وسط تابستون. فایده که نداره هیچ، ضرر هم داره.

من: تقویم‌شون ثابت بوده؟ یعنی چی؟

خانوم آبی: بله. به نظر تو میشه ربیع‌الاول بیفته وسط پاییز مثلا؟ تا توی تابستون؟

آقای سرباز: چی؟ من نفهمیدم.

خانوم آبی: ربیع یعنی بهار. ربیع‌الاول باید توی بهار بوده باشه دیگه. چرا الان هی جابه‌جا میشه؟ این یعنی قبلا تقویم عرب‌ها چرخش نداشته و ثابت بوده. الان اینطوری شده. من که میگم وسط کلاس، چای نخوریم نمیشه تحمل کرد اصلا.

آقای سرباز: هر چیزی چاره داره. خودم یه دونه از این کتری بزرگا میارم می‌زنیم به برق. تا استاد 2 ساعت درس بده، آب هم جوش میاد به همه‌تون چای میدم.

داشتم فکر می‌کردم چرا من توی هر جمعی میرم، از همه‌شون مثبت‌تر م؟ آیکون بر پیشانی کوفتن حتی نیشخند

سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*دارم فکر می‌کنم به لحظه‌ها، ساعت‌ها، روزها، ماه‌ها یا حتی سال‌هایی که با فکر آینده از دست دادم‌شون و هیچ‌وقت باور نکردم زندگی یعنی لحظه‌ی اکنون...

پ.ن: دوستانی که لطف کردین برای پست دعانویس، کامنت نوشتین، ایمیل‌هاتون رو بذارید بهتون رمز رو بدم. از دوستانی هم که کامنت خصوصی دادن، اجازه میخوام مطلب‌شون رو بدون اسم، منتشر کنم. خیلیا خصوصی نوشتن آخه.

سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*پریشب کشف کردم خوابیدن روی زمین، خیلی بهتر از خوابیدن روی تخت‌ه. به شکلی کاملا نوستالژیک، بالش و پتو و ملافه برداشتم یه گوشه رخت‌ خواب انداختم. سال‌ها بود اینطوری نخوابیده بودم. با آرامش. بدون رویا. عمیق. یه سره تا صبح.

حال‌م بهتر ه اما هنوز نا ندارم. دراز کشیده بودم روی کاناپه‌ی جلوی تی‌وی، مستند "ایران، جهانی در یک مرز" می‌دیدم. فیلم‌های خیلی اکشن و پر از شخصیت و شلوغ پلوغ رو معمولا دوست ندارم ولی بعضی فیلم‌ها هستن مثلا مکالمات طولانی دو نفر رو نشون میدن، روند خیلی آرومی دارن، یه نفر روی فیلم روایت می‌کنه داستانی رو، فیلم‌ه یکی دو تا شخصیت اصلی بیشتر نداره و کلا فیلم‌هایی از این دست که حوصله‌ی خیلیا رو سر می‌برن، برای من جذاب‌ن. ساکت میشینم و گوش میدم. من فیلم‌ها رو معمولا گوش میدم. بصری نیستم. سمعی‌م. برای همین مکالمات فیلم‌ها برام مهم‌تر از مناظر ن.

مستند جالبی بود. قسمت اول‌ش که کاملا خوراک خودم بود. یه تور مجازی تمام عیار. ارگ گوگد، یکی از بناهای قدیمی و دیدنی شهرستان گلپایگان در استان اصفهان‌ه که در 5 کیلومتری جاده گلپایگان به تهران و در شهری به نام گوگد (از شهرهای حومه گلپایگان واقع شده و یکی از بزرگ‌ترین بناهای خشت و گلی ایران‌ه که حدود 400 سال پیش ساخته شده انگار.

انقققققققققدر این ارگ خوشگل بود که خدا می‌دونه. همه جا ش رو طوری بازسازی کرده بودن انگار که کاملا نو ئه و تو عملا داری با ماشین زمان، وارد تاریخ میشی! اتاق‌های سربازها رو مث اتاق هتل، مجهز کردن. تالار غذاخوری داره به اضافه‌ی کل محوطه‌ی سرسبز ارگ. مجری برنامه - نفر سمت چپ - هم توی ارگ می‌چرخید و سیستم‌های دفاعی اون زمان رو توضیح می‌داد. خیلی هم جالب و با هیجان توضیح می‌داد وگرنه من که حوصله‌ی مستند ندارم، حتما خواب‌م می‌گرفت.

مثلا می‌گفت این کبوترخانه‌های روی دیوار ارگ، به خاطر این بوده که خب نگهبان هم به هر حال آدم‌ه و ممکن‌ه شب خواب‌ش ببره وسط نگهبانی دادن. دشمن هم از فرصت استفاده کنه و کمند بندازه از دیوار ارگ بیاد بالا. به خاطر همین کبوترخانه رو تعبیه کرده بودن که اگر کسی چنین قصدی داشت، کبوترها بیدار شن. صدای بال زدن کبوتر خیلی بلند ه مخصوصا وقتی عده‌ی زیادی‌شون توی سکوت شب، بیدار شن و بترسن و شروع کنن به بال زدن! (آیکون "خوب فکری کردن"! عینک)

هتل ارگ گوگد گلپایگان. اینجا. اینجا. چند تا عکس: یک. دو. سه.

یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*هیچ‌وقت به کسى که بهت اعتماد داره، دروغ نگو.

هیچ‌وقت به کسى که بهت دروغ میگه، اعتماد نکن.

یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*من همیشه به تصمیم اول احترام می‌گذارم. تصمیم اولی که به ذهن‌ت می‌زند، با همه‌‌ی جان گرفته می‌شود. تصمیم دوم، با عقل و تصمیم سوم، با ترس... از تصمیم اول که رد شدی، باقی‌‌ش مزه‌‌ای ندارد...

قیدار - رضا امیرخانی - صفحه‌ی 30

یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*آدرس‌ش رو نمی‌دونم واقعا. شرق تهران. نزدیک تهران‌پارس شاید. چون لطف کردم دم در خونه نشستم توی ماشین و اونجا پیاده شدم. این از آدرس دقیق!

از 9 صبح هستن تا 8 شب ولی از 6 عصر به بعد کسی رو داخل راه نمیدن. ما راس 6 بدوبدو رسوندیم خودمون رو و تا خود 8:30 داشتیم می‌دویدیم. باز هم همه جا رو به فراغ دل ندیدیم. یه 4-3 ساعتی وقت میخواد قشنگ!

 یه عالم عکس گرفتم براتون. البته کیفیت‌شون رو خیلی آوردم پایین که بشه راحت دید. شاید یکی دو تا با کیفیت خوب هم بذارم بعدا. در کل، فضای بسیار قشنگی‌ه. کفش تخت و راحت و دوربین عکاسی فراموش‌تون نشه. خوراکی هم فقط آب معدنی و رانی دارن. نگید نگفتی.

اول این سازه رو می‌بینید. بعد بلیط می‌گیرید و از گیت صورتی‌ه! رد میشید. یه مسیر طولانی روبرو تون هست که با شیب نسبتا ملایمی شما رو می‌بره بالا. توی مسیر هم کلی گل و سنبل داره! قرار بود اونجا چند تا ون باشه اما ما که چیزی ندیدیم اون روز. سمت راست‌تون چند تا پله هست. اگر زانوی درست‌وحسابی دارید، می‌تونید از پله‌ها برید بالا. زودتر می‌رسید به ورودی اصلی.

وقتی داخل برید، اول بسم الله با این منظره روبرو میشید، نوع جدیدی از پرندگان رو می‌بینید نیشخند اینها کلا مشغول خوردن بودن: یک. دو. اسم هیچ پرنده‌ای رو هم ازم نپرسید چون واقعا هیچی نمی‌دونم. نوشته‌ن اونجا همه‌ی توضیحات ممکن رو!

باز هم گل و بته. فکر کنم قناری. فکر کنم طوطی. ویو! مسیر. فنچ‌ها. این دخترها خیلی بانمک بودن: یک. دو. فکر کنم مینا. ظرف آب پرنده‌ها. همیشه می‌گفتم این ظرفای سوراخ به چه دردی می‌خورن؟! پرنده‌ای در حال تماشای انسان‌ها! (روی سنگ‌هاست. دقت کن می‌بینی‌ش)

پله - که من عاشق‌ش‌م - همه جا پر بود از این گل‌های صورتی. اون قفس بزرگ، برای عقاب بود و لاشخور فکر کنم. جرات نداشتی نگاه‌شون کنی حتی. جغد! به قیافه‌ی شاکی‌ش نگاه کن - سمت چپی‌ه - منظره! پرنده‌ای در حال قدم زدن.

بقیه‌ش همینطوری مناظر مسیر ه + شترمرغ‌ها ملقب به زرافه‌ی مشکی نیشخند خیییییییییلی خوشگل بود اونجا. فقط پیاده‌روی‌ش زیاد ه. تا جوونید برید ببینید حتما.

یک. دو. سه. چهار. پنج‌. شش. هفت. هشت. نه. ده.

یازده. دوازده. سیزده. چهارده. پانزده. شانزده. هفده. هجده. نوزده. بیست.

بیست و یک. بیست و دو. بیست و سه. بیست و چهار. بیست و پنج. بیست و شش.

یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*فشار خون‌م رو نوشته 8 روی 4! پیام دیگه‌ای ندارم.

شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

* یک. دو. سه

معلوم‌ه چه شکلی‌ه؟

 

 

 

 

 

 

جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*مسج تبریک عید مبعث داده کاملا شیک و مجلسی.

می‌نویسم مگه مبعث کِی‌ه؟

خیلی جدی جواب میده وقت گل نِی‌ه!

فکر کن!

جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*خرداد هیچ‌وقت برای من آمد نداشته! می‌دونم میگید تلقین‌ه و اثر نیروی انتظار و فلان. اما هر کوفتی که هست، از خرداد می‌ترسم. همیشه برام همراه با اتفاق‌های بد و دلشوره و تشویش بوده.

فکر کنم دارم دیوانه میشم.

پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*این رو جمله رو تازگیا خیلی بهم میگن. آدمای مختلف. توی موقعیت‌های مختلف. خوب‌ه که خودم رو همیشه گلادیاتور نشون میدم و نظر مردم این‌ه. فکر کن خود واقعی‌م باشم! اون وقت چی بهم میگن؟

چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*اومدم خونه، دیدم پرنده‌م مرده. تا 4 صبح براش گریه می‌کردم. نگید لوس و فلان. دلخوشی‌م این بود صبح‌ها بدوئم ببینم بیدار ه یا نه؟ براش دونه می‌ریختم، آب میذاشتم. حالا نیست. جای خالی‌ش داره روح‌م رو می‌خوره. باید تنها باشی تا بفهمی چی میگم. خدا نصیب نکنه. اون یکی تنها میشینه ساکت. مسخره‌ست اما رو م نمیشه بهش نگاه کنم. وقتی سروصدا می‌کنه اشک‌م درمیاد. چی کار کنم؟

چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ))=
Share

مامان دوست‌م وارفارین 10 مصرف می‌کنه همیشه. توی تهران پیدا نکرده‌ن. دوست‌م می‌ترسه داروی مامان‌ش تموم شه و هنوز گیر نیاورده باشن. استاد گفت وقتی دارویی توی تهران نیست، توی شهرستانا اضافه اومده حتی. دوست‌م گفت میرم کرج و قزوین اینا دنبال دارو.

کسی رو ندارین بتونه براش جور کنه؟ یا مثلا توی شهر تون داشته باشن براش بخرید بفرستید. اصلا اول هزینه‌ی خرید دارو و پست‌ش رو بگیرید، بعد بفرستید. خیلی بد ه زندگی آدم بسته به بودن یا نبودن چند تا قرص باشه.

سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*آخر کلاس اومده موبایل به دست: مریمی شماره موبایل‌ت رو بده...

خب من اینجور وقتا خیلی راحت، شماره‌م رو میدم یعنی تقریبا اصلا فکر نمی‌کنم بهش. مساله‌ی خاصی نیست. ولی در ادامه‌ی جمله‌ش یه چیزی گفت که برام جالب نبود: مریمی شماره موبایل‌ت رو بده یه وقت نیومدم کلاس، تلفن بزنم ازت بپرسم استاد چیا درس داد و سر کلاس، چی گفت و اینا.

گفتم اینا رو جلسه‌ی بعد هم می‌تونی بپرسی. گفت نه. مثلا شب زنگ بزنم بگی درس رو بهم. گفتم گزارش تلفنی میخوای؟ من حوصله‌ی 3 دقیقه‌ی تلفنی حرف زدن رو هم ندارم اغلب. جلسه‌ی بعدش بیا بپرس.

گفت خب پس نمیدی تلفن‌ت رو. گفتم برای گزارش کلاس، نه. واقعا برام جالب نیست. بهش برخورد اما زیاد به رو ش نیاورد. خانوم بنفش می‌خندید می‌گفت مردم چه توقع‌هایی دارن.

نمی‌خواستم ناراحت شه اما واقعا با تلفن، پدرکشتگی دارم انگار! موضوع باید خیلی خاص باشه که تلفنی درباره‌ش حرف بزنم. یعنی چی که درس بدم پای تلفن؟

سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

آیا می‌دانید چرا به لوله‌ای که آب از آن خارج می‌شود، می‌گوییم "شیر"؟

در سال‌های دور ایران، تنها دو شهر بیرجند و تبریز آب لوله‌کشی داشتند که آن صنعت را از روسیه به امانت برده بودند و در کلان شهری مثل تهران، مردم از آب چاه که تمیز و سالم نبود، استفاده می‌کردند.

در شهر تهران، تنها سه قنات وجود داشت که آن هم متعلق به سه سرمایه‌دار تهرانی بود. یکی از این قنات‌ها که به سرچشمه معروف بود (و هست) متعلق به سرمایه‌داری بود که بچه‌دار نمی‌شد. او نذر کرد اگر بچه‌دار شود، برای تهرانیان آب لوله‌کشی فراهم کند. پس از مدتی بچه‌دار شد و برای ادای نذرش به اتریش رفت تا مهندسانی را از آنجا برای لوله‌کشی آب بیاورد.

در هر کشوری سردیس حیوانی که برای آنها مقدس است را بر سر خروجی آب می‌گذاشتند. مثلا در فرانسه سر خروس استفاده می‌کنند. او دید در اتریش، هر جا خروجی آب است سردیسی از شیر هست. پس بر سرچشمه‌ی آب که برای مردم فراهم کرد، سر شیری گذاشت و مردم هر وقت برای برداشتن آب به آنجا می‌رفتند، می‌گفتند رفتیم از سر شیر، آب آوردیم!

سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*سال‌ها پیش، دوست‌م رفته بود شهرستان، دانشگاه. می‌گفت توی خوابگاه‌شون اکثر بچه‌ها یه دوست‌پسر دارن که خیلیاشون هم از چت همدیگه رو پیدا کرده‌ن. یعنی زمانی بود که این مدل دوستی‌ها تازه داشت رایج می‌شد و هنوز عجیب به نظر میومد.

یکی از دوستاش با یه پسری دوست بود که هر روز با هم حرف می‌زدن. پسر ه تلفن می‌زد احوال‌پرسی و امروز چه کلاسی داشتی؟ چه کردی؟ این چی شد؟ اون چطوری شد؟ کلی صمیمی بودن با هم. همدیگه رو هم ندیده بودن.

دوست‌م می‌گفت پسر ه صدای خیلی جذاب و گیرایی داره. سن‌ش مثلا 26 سال‌ه. شغل‌ش و فلان‌ه و غیره. تابه‌حال هم همدیگه رو ندیده بودن. نمی‌دونم چرا. بعد یه جوری شده بود که فهمیده بودن این پسر ه در واقع یک مرد زن و بچه‌دار ه که سن‌ش خیلی بالاتر از چیزی‌ه که گفته. شغل‌ش رو هم دروغ گفته و کلا هویت دیگه‌ای داره. تنها واقعیت‌های موجود، صدای گیرا ش بود و محبت‌های کلامی‌ش.

دوست مذکور هم به واسطه‌ی همین محبت‌ها دوری از خانواده و درس‌های سنگین رو راحت‌تر تحمل می‌کرد و خوش بود. دوست‌م گفت مریمی به نظرت بهش بگیم هویت واقعی دوست‌پسر ش چی‌ه؟

گفتم من باشم، میگم! چون خودم ترجیح میدم حقیقت رو بدونم حتی اگه اصلا از دونستن‌ش خوشحال نشم. دوست‌م گفت ولی ما هر چی با بچه‌ها فکر کردیم، دیدیم نگیم بهتر ه. خب چه کاری‌ه؟ هر دو راضی‌ن. ضرری هم براش نداره. اینا همدیگه رو نمی‌بینن که هیچ‌وقت.

من کماکان مخالف بودن. اینا هم بهش نگفتن حقیقت رو. دیگه نمی‌دونم آخر ش چی شد. بعد دیروز یه کسی درباره‌ی یه بنده خدایی یه حرفایی بهم زد که نزدیک بود روی سر م اسفناج سبز شه. واقعا هنگ کرده بودم. از یه طرف، نمی‌خواستم باور کنم چون خیلی وحشتناک بود، از یه طرف، راوی ماجرا هی قسم می‌خورد که داره حقیقت رو میگه. من هم هیچ راهی برای فهمیدن راست و دروغ ماجرا ندارم واقعا. هیچ راهی! جز اینکه یا گوی بلورین داشته باشم یا صاف برم از خود طرف بپرسم که نمی‌دونم راست‌ش رو میگه یا نه یا اصلا چه حالی میشه از شنیدن اون حرف درباره‌ی خودش.

بعد دارم فکر می‌کنم کاش هیچ‌وقت اون حرفا رو نشنیده بودم. شاید اگه برگردم به عقب، به دوست‌م بگم می‌تونن حقیقت رو به دوست‌شون نگن. زیاد اشکالی نداره. بعضی مسائل از فرط سادگی، خیلی پیچیده به نظر میان.

سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*قدرت کلمات‌ت را بالا ببر، نه صدایت را.





سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*وقتی شخصی حتی به چیزای الکی زیاد می‌خنده، مطمئن باشید که عمیقا غمگین‌ه.

وقتی کسی زیاد می‌خوابه، مطمئن باشید که تنهاست.

وقتی شخصی کم حرف می‌زنه و اگر هم حرف بزنه حرف‌ش رو سریع میگه، مطمئن باشید که رازی رو حفظ می‌کنه.

وقتی کسی نمی‌تونه گریه کنه، نشون‌دهنده‌ی شکنندگی و ضعف اون‌ه.

وقتی کسی غیر عادی غذا می‌خوره، بدونید که اضطراب داره.

وقتی کسی واسه چیزای کوچیک گریه می‌کنه، یعنی دل بی گناه و نرمی داره.

اگه کسی به خاطر چیزای احمقانه و کوچیک از دست‌ت عصبانی شد، یعنی که خیلی دوست‌ت داره.

انسان‌های قوی می‌دانند چگونه به زندگی‌شان نظم دهند. حتی زمانی که اشک در چشمان‌شان حلقه می‌زند، همچنان با لبخندی روی لب می‌گویند "من خوب هستم".
دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*رفتم توی راهرو. دیدم بچه‌ها نشسته‌ن. کلاس، پر بود. من هم نشستم کنار این دختر ه. ماموریت داشتم از طرف جمعی از دوستان که بفهمم چند سال‌ش‌ه. آقای سرباز هم نشسته بود روبرو ش. کلا آقای سرباز، از ایناست که مدام لبخند می‌زنه و با همه می‌خنده اما بچه‌ی خوبی‌ه. بی‌منظور ه. اخلاق‌ش این مدلی‌ه.

دختر ه ازش پرسید لیسانس چی خوندی؟ فوق چرا این رو خوندی؟ کجا خوندی؟ چرا نمیری سر کار؟ آقای سرباز گفت کار بدون کارت پایان خدمت که نمیشه. فایده نداره اصلا. رفتم خدمت، تموم شه خیال‌م راحت شه. دختر ه گفت اون آقاهه هست ته کلاس میشینه. شغل اون چی‌ه؟ اون دختر ه و اون پسر ه چی؟ شغل اون یکی آقاهه چی‌ه؟

آقای سرباز هی می‌خندید می‌گفت کی؟ چی؟ نمی‌دونم. گفتم دختر جان یه سوالی بپرس به درد ت بخوره جواب‌ش خب. اینا چی‌ه می‌پرسی؟ آقای سرباز گفت برای اطلاعات عمومی‌ش میخواد. دختر ه هم هی می‌خندید و باز یه چیز دیگه می‌پرسید. 

بعد گفت مریمی تو چند سال‌ت‌ه؟ بذار بگم... 26؟ گفتم نه. بیشتر. 7؟ 27؟ گفتم از تو بزرگتر م. گفت من 26 سال‌م‌ه. و بدین‌سان ماموریت با موفقیت انجام شد! نیشخند

رفتم آب بخورم. برگشتم دیدم همه‌ی صندلیا رو چیده‌ن دور تا دور کلاس. وسط خالی. گفتم آخ جون وسطی! خانوم آبی و خانوم بنفش - البته الان هر دو موهاشون رو یه رنگ دیگه کرده‌ن من مونده‌م چی صدا شون کنم - کشیدن‌م بشینم روی صندلی‌م که بین صندلی خودشون بود. آقای سرباز هم روبرو م بود. با فاصله‌ی 2 تا صندلی، اون دختر ه نشسته بود.

یعنی من رسما هیچی از 4 ساعت درس این جلسه نفهمیدم. هر دفعه سر م رو بلند کردم دیدم آقای سرباز داره نگاه‌م می‌کنه. چشماش می‌خندید. سر م رو این‌وری می‌کردم می‌دیدم دختر ه داره می‌خنده واسه خودش. شاد ه اصلا. بعد من خنده‌م می‌گرفت. آقای سرباز از خنده و سمت نگاه من، برمی‌گشت دختر ه رو نگاه می‌کرد. اون هم خنده‌ش می‌گرفت. بعد خانوم بنفش و خانوم آبی آروم می‌زدن به من، می‌دیدم دارم می‌خندن. کلا استاد خفه‌مون می‌کرد هم حق داشت از بس خندیدیم. واقعا چرا انقدر می‌خنده؟ خوب‌ه که آقای سرباز موهاش رو فشن درست می‌کنه و خیلی وقتا لباس شخصی! می‌پوشه میاد. دیگه چی‌ش خنده‌دار ه خب؟

دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*دارم با دقت پا عوض می‌کنم و دست‌هام رو می‌چرخونم. گاهی قاطی می‌کنم. از آهنگ جامی‌مونم. وایمیسم. دوباره از اول.

خان‌داداش گاهی میاد وسط ادا م رو درمیاره جلوی چشم خودم. از خنده نمی‌تونم تکون بخورم. دو قدم هل‌ش میدم عقب. برمی‌گردم دوباره تمرین رو شروع می‌کنم. میگه چرا انقدر جدی‌ای تو؟ غلط برقصی با تیر می‌زنن‌ت؟

یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*ورود و حضور بعضی آدم‌ها به زندگی آدم، مثل قدم‌زدن تو باغ بهشت‌ه. همون‌قدر خنک، همون‌قدر خوشبو و همون‌قدر تر و تازه... 

یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع:
Share

*هر وقت یک خانوم رو در حال پارک دوبل می‌بینم، یاد روزی میفتم که مربی رانندگی‌م می‌خواست بهم پارک دوبل یاد بده. کاملا توضیح داد که فاصله‌ت با ماشین کناری، قد یک دست کشیده باشه. قد یه کاپوت از ماشین کناری‌ه برو جلوتر. بعد اینطوری و اونطوری... کلی توضیح داد. گفت متوجه شدی؟ گفتم فکر کنم بله! گفت خب حالا انجام بده.

من انجام دادم و ماشین کاملا درست پارک شد! مربی‌م با بهت و حیرت نگاه کرد گفت تو مطمئنی تا حالا پارک نکرده بودی؟ آخه راه درست رو تا بری، پدر من رو درمیاری ولی پارک کردن‌ت 20ئه.

راست می‌گفت بنده خدا. رانندگی توی راه راست سخت بود به نظرم. مخصوصا که کلا عادت نداشتم آینه‌ها رو نگاه کنم. لازم‌ نیستن به نظرم. جنبه‌ی تزئینی دارن نیشخند یه بار بهم گفت بیابون نیست‌ها. خیابون‌ه. دور و بر ت رو نگاه کن. خب من کلا آدمی نیستن که اهل "دیدن" باشم! زیاد دور و بر م رو نگاه نمی‌کنم. بعد وقتی توی ماشین، آدم مدام مجبور ه هی این‌ور اون‌ور رو نگاه کنه، حس بدی بهم دست میده. نمی‌تونم خوب توصیف‌ش کنم.

سر امتحان‌ش هم افسر ه گفت با اون ماشین فلان، پارک کن! و این در حالی بود که من نه تنها اسم ماشینا رو نمی‌دونم، بلکه راه راست رو هم سخت‌م‌ه رانندگی کنم. این شد که ماشین مذکور رو رد کردم و سر ماشین بعدی که پشت‌ش جای پارک داشت، توقف کردم.

خانوم‌ه شاکی شد که من اون یکی ماشین رو گفتم. من هم گفتم متوجه نشدم کدوم رو میگید. گفت ببین. این بد پارک کرده. نصف‌ش توی جوب‌ه. اگه پشت این پارک کردی و رفتی توی جوب، خودت پیاده شو. خب من پارک کردم و توی جوب هم نرفتم. خیلی تعجب کرد اما هیچی نمی‌تونست بگه. گفت خودت از پارک دربیار. انقدر بدجاست بعدی نمی‌تونه در ش بیاره. بعد برگه‌م رو امضاء کرد گفت قبولی.

همه‌ی اینا رو در حالی یادم اومد که دیدم یه خانومی داشت ماشین‌ش رو پارک می‌کرد. فقط خودش توی ماشین بود. موبایل‌ش هم دست‌ش بود. یه کم فکر کرد موبایل رو کجا بذاره. بعد فکر می‌کنی چی کار کرد؟

بله! موبایل رو کرد توی دهن‌ش و در همون حالت، سعی و کوشش می‌کرد ماشین رو پارک کنه. خب من خیلی خندیدم. عذاب وجدان هم ندارم راستش. اگه پارک بلد نبود، اصلا تعجب نداشت ولی آخه جای موبایل، توی دهن‌ه؟

شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*معمولا سعی می‌کنم درباره‌ی آدما مستقیما چیزی ازشون نپرسم. چطور بگم؟ تو می‌تونی از من بپرسی چند سال‌م‌ه؟ من هم تاریخ تولد توی شناسنامه‌م رو بهت میگم اما اینکه بفهمی واقعا چقدر بزرگ‌تر یا کوچیک‌تر از سن‌م هستم، کار خودت‌ه نه من. من شاید خیلی چیزها نباشم و ادعا کنم هستم! یا خیلی چیزها باشم و ندونم که هستم یا بدونم و نگم بهت یا حد ش رو کمتر از بیشتر از واقعیت بگم، به دروغ یا سهوا.

مساله این‌ه که مریمی که من می‌شناسم، فرق داره با مریمی که مثلا سیستر می‌شناسه یا مهسا، سپیده، منصوره، سارا، نازنین و ... می‌دونی چی میگم؟ نباید از کسی رک بپرسی تو چطور آدمی هستی؟ باید باهاش باشی و کم‌کم بشناسی‌ش...

ولی عزیز دل‌م... این کم‌کم شناختن گاهی تبدیل میشه به کم‌کم دوست‌داشتن. بعد اگه یک روز ببینی واقعیت جلوی چشم‌ت، چندان چنگی به دل‌ نمی‌زنه، می‌تونی بذاری‌ش کنار اما با مهری که به دل‌ت نشسته، چی کار می‌تونی بکنی؟

بعضی حرفا، بعضی رفتارا داغ میشن به دل آدم. 1000 سال هم که بگذره، نقش‌شون شاید کمرنگ شه اما محو نمیشه. هرازگاهی به آدم دهن‌کجی می‌کنه. گاهی داغ دل‌ت طوری تازه میشه انگار ناخن کشیدی روی زخم امروز ت.

دیشب با دوستی نشسته بودیم حرف می‌زدیم. یه جورایی صمیمیت حاصل از چند بار رفت‌وآمد و دیدار بود که دوست‌ دارم حس‌ش رو... می‌گفت مریمی که بلاگ‌ش رو می‌نویسه، با مریم دنیای واقعی چقدر فرق داره. توی بلاگ، تو یه آدم دیگه‌ای. خیلی سرد. خیلی دور. کسی که حتی عشق رو کسر شان می‌دونه.

این جمله‌ی آخر ش توی سر م مونده. از دیشب، مدام تکرار میشه. شان رو می‌فهمم یعنی چی اما تعریف دقیقی برای عشق ندارم به نظرم... یعنی راستش رو بخوای، باور ش ندارم انگار.

بعد یاد تو افتادم. می‌فهمم. بهت حق میدم. اعتماد از اون چیزایی‌ه که وقتی خراب شه، دیگه هیچ‌وقت مث روز اول‌ش نمیشه. مث رشته‌یی پاره‌ای که اگر ببندی‌ش، باز هم گرهی‌ش در میان هست... اون گره بعضی وقتا خیلی توی ذوق می‌زنه. و همه‌ش نگرانی مبادا یه فشار تازه، گره رو باز کنه. رشته‌ی اعتماد ت دوباره پاره بشه...

مردها همینطوری‌ن. فرهیخته‌وار ش این‌ه که بگم بعضی مردها یا اکثر مردها. اما به نظرم، همه‌ی مردها همینطوری‌ن. خودخواه‌ن عزیز دل‌م... خوادخواه‌ن. خودشون رو خیلی قبول دارن. کلاس‌های خانواده و ازدواج رو ببین. اکثر شرکت‌کننده‌ها خانوم‌ها هستن. جوون و پیر هم نداره. آقایون همیشه یا کم‌سن‌وسال‌ن و محض تفریح و وقت‌گذرونی اومده‌ن یا به زور همسر شون اومده‌ن و تمام مدت سر شون رو با کلافگی می‌خارونن و دقیقه‌ای 10 بار به ساعت‌شون نگاه می‌کنن.

کدوم مردی رو دیدی بشینه "رازهایی درباره‌ی زنان" بخونه؟ همه‌شون فکر می‌کنن همه چیز رو بلد ن. اکثرا هم اشتباه فکر می‌کنن. بدترین راه یاد گرفتن رو پیش می‌گیرن: آزمون و خطا. با شکستن دل‌هایی که از یه اخم هم به درد میان حتی...

من می‌فهمم. خاطره‌ی تمام باهم‌بودن‌هاتون رو می‌فهمم. رنج روح تو رو می‌فهمم وقتی مجبور بودی جایی بری که قبلا آخرین بار با هم رفته بودین. می‌فهمم که تمام حرف‌هاش رو کلمه به کلمه، یادت میاد. می‌دونم که نقش اون روزها، چنان توی ذهن‌ت زنده‌ست انگار که همین الان اتفاق افتاده... سخت نیست فهمیدن اینکه چقدر رویا داشتی برای آینده. چقدر این ماجرا رنگ پاشید به زندگی‌ت...

ولی کدوم مردی رو دیدی که مث تو تا مدت‌ها خواب راحت شب‌ش رو حروم غصه خوردن برای ندونم‌کاری کس دیگه‌ای کنه؟ مردها همینطوری‌ن. یک چیزی میگن. گاهی واضح و شفاف. گاهی در لفافه و دوپهلو. فوق‌ش یک روزی اگر مجبور شن، میگن اشتباه کردم، منظورم رو خوب نرسوندم، هدف من این نبود، تو بد فهمیدی، حرف‌م رو پس می‌گیرم، هر چیزی شبیه این... مردها همینطوری‌ن عزیز دل‌م...

شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*تنها توی خونه نشسته‌ای. برات یه بسته میارن، میذارن پشت در. زنگ می‌زنن. وقتی میری، کسی اونجا نیست. فقط با یه بسته‌ی بزرگ مواجه میشی.

میاری‌ش داخل. باز ش می‌کنی. تو ش یه 3 تا بسته‌ی دیگه هست + یه نامه!

دوست عزیز!

بطری داخل این بسته، حاوی محلول غیب‌وظاهر شدن است. شما تنها می‌توانید 2 مرتبه برای غیب شدن و 2 مرتبه برای ظاهر شدن، هر بار 1 جرعه از آن بنوشید (در مجموع 4 بار) نیازی هم به درآوردن لباس‌هایتان نیست!

بسته‌ی دوم، محتوی گوی بلورینی‌ست که در تاریکی، موقعیت شخص یا مکان مورد نظر شما را به صورت سه بعدی به نمایش می‌گذارد. کافی‌ست اراده کنید!

داخل بسته‌سوم، قالیچه‌ی پرنده‌ی کوچکی‌ قرار دارد که در کمتر از یک دقیقه شما را به هر جای این کره‌خاکی که بخواهید، می‌رساند.

امشب، به محض تاریک شدن هوا می‌توانید برای استفاده از محلول، گوی و قالیچه اقدام کنید. فراموش نکنید که فقط تا صبح روز بعد فرصت دارید. به محض برآمدن روز، در هر وضعیتی باشید، مرئی یا نامرئی و در هر موقعیتی، هر جای دنیا، برای همیشه به همان صورت باقی خواهید ماند. زمان را از دست ندهید.

در صورت ارتکاب جرائم قانونی بزرگ نظیر سرقت از بانک یا ارتکاب قتل، احتمال به دام افتادن شما زیاد است. جرائم کوچک نظیر برداشتن هدیه‌ای که قبلا به کسی داده‌اید و بعد پشیمان شده‌اید، ملاقات‌های ممنوع و نظایر آن... بی‌اشکال است و کسی به راز شما پی نخواهد برد. برای گردشگری نیازی به ویزا و پاسپورت و ... ندارید. کلیه‌ی خوراکی‌های احتمالی در دسترس، مجاز و بی‌خطرند. قبل از برآمدن روز، برگردید. زمان را از دست ندهید.

پ.ن: کامنت‌ها شنبه‌شب تایید میشن تا کسی از کامنت کس دیگه الهام نگیره یه وقت، اینطوری هیجان‌ش بیشتر ه.

چون ممکن‌ه بعضی کامنت‌ها خیلی خاص باشن، شاید رمزدار ش کنم. تا حد امکان، کامنت خصوصی نذارید لطفا. و اگر کامنت میذارید، حتما ایمیل یا آدرس بلاگ‌تون رو بنویسید چون اگر رمزی بشه، رمز رو فقط کسانی می‌تونن داشته باشن که کامنت گذاشته باشن.

خب حالا بقیه‌ش رو بنویس: از امشب تا فردا قبل از روشن شدن هوا کجا میری؟ چی کار می‌کنی؟ همونجا می‌مونی یا برمی‌گردی؟

جمعه ۱٠ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*یه همکلاسی داشتم هر وقت می‌خواست با کسی دعوا کنه، وسط بحث، برای اثبات حسن نیت نداشته‌ش، مخاطب رو "عزیز" خطاب می‌کرد. انقدر بدمدل می‌گفت که هنوز وقتی کسی میگه "عزیز"، فکر می‌کنم داره بهم توهین می‌کنه حتی اگه طفلی قصدش فقط و فقط، محبت باشه.

یه زمانی مد شد همه همدیگه رو "عزیزم" صدا می‌کردن. کم‌کم در راستای اینکه اصولا همه چیز رو به گند می‌کشیم، به جای صدا زدن اسم همدیگه، ملت همدیگه رو اینطوری صدا می‌کردن و از اون بدتر، وقتی عصبانی بودن، به نشانه‌ی ادب!!! مخاطب رو با لحنی بسیار بد، "عزیزم" مورد خطاب قرار می‌دادن. برای همین از "عزیزم" هم زیاد دل خوشی ندارم.

خوشبختانه هنوز کسی "عزیز دل‌م" رو به گند نکشیده نیشخند ببینم چه می‌کنید!

پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*از بچگی‌م روان‌شناسی و مشاوره و اینجور رشته‌ها رو دوست داشتم. ولی نه تنها تشویق نشدم، منع هم شدم. به روان‌شناسان حاضر برنخوره اما همه گفتن حیف تو نیست با این همه هوش و استعداد، مهندس نشی و بری روان‌شناسی و مشاوره بخونی؟ اینا مال خنگ‌هاست! اصلا روان‌شناسا خودشون دیوونه‌ن!

هر کس هم بین اطرافیان، تنبل و درس‌نخون بود، بهش توصیه می‌شد حداقل بره آزاد، روان‌شناسی بخونه. بهترین توصیه‌شون هم روان‌شناسی رودهن بود!

پارسال، به خودم گفتم روان‌شناسی واقعا چطوری‌ه؟ انقدر الکی‌ه که همه به درس‌نخون‌ها توصیه‌ش می‌کنن؟ شاید فکر می‌کنن این کتاب‌های روابط بین فردی عامیانه که این روزها زیاد تبلیغ میشه، کل علم روان‌شناسی‌ه؟ بعد نشستم چند تا منبع درست‌وحسابی دانشگاهی رو خوندم تا فهمیدم روان‌شناسی یعنی چی. الان دل‌م میخواد یکی اون حرفا رو در حضور من بزنه. تیکه‌بزرگه‌ش گوش‌ش‌ه نیشخند

واقعا درک نمی‌کنم وقتی کسی از چیزی اطلاع نداره، چه اصراری‌ه درباره‌ش نطق کنه برای بقیه؟

این روزا بازپخش سریال ساختمان پزشکان رو از شبکه‌ی تماشا می‌بینم. شب‌ها حدود ساعت 9 پخش میشه. تکرار ش هم 3 صبح، 9 صبح و 3 بعدازظهر ه. برای اونایی که نمی‌دونن:

ساختمان پزشکان، ماجرای زندگی دکتر نیما افشار ه. هم توی محل کار ش - ساختمان پزشکان - هم توی خونه‌ش. نیما، روان‌شناس‌ه. دکترا داره اما هیچ‌کس قد یه دکتر، قبول‌ش نداره. حتی هرازگاهی هم همکارا بابت این قضیه دست‌ش میندازن و بهش می‌خندن. نیما آدم آرومی‌ه و ترجیح میده با مدارا مسائل رو حل کنه که اغلب، حمل بر بی‌عرضگی میشه این رفتار ش.

همسر اول نیما، کتی، روان‌پزشک‌ه. زن مغرور و بی‌ادبی که خودش رو خیلی بالاتر از نیما می‌دونست همیشه. به خاطر بدرفتاری‌هاش هم نیما ازش جدا شد. کتی یه جورایی پشیمون‌ه اما سعی می‌کنه با تحقیر نیما و همسر جدید ش، نازنین، دل خودش رو کمی خنک کنه!

نازنین، هنرمند ه. نقاش‌ه. یه مدت مریض کتی، زن اول نیما بوده. بیماری‌ش وسواس بوده انگار. بعد کتی، معرفی‌ش کرد به نیما برای ادامه‌ی درمان‌ش. آخر هم نیما باهاش ازدواج کرد. یکی از سرکوفت‌های همیشگی کتی و نماد بارز حسادت‌ش به زندگی نیما و نازنین، این‌ه که مدام بیماری نازنین رو در حضور همه یادآوری می‌کنه و اینجوری میخواد تحقیر ش کنه. نازنین طبیعتا دل‌ش می‌شکنه و نیما تاکید می‌کنه که نازنین حال‌ش خیلی هم خوب‌ه. یک زمانی یه مشکلی داشته و حالا دیگه حل شده.

من این رو خیلی دیده‌م. آدمایی که کاملا واضح‌ه وسواس یا افسردگی دارن اما برای درمان، اقدام نمی‌کنن و زجر می‌کشن چون نمیخوان مثلا یه مدت دارو مصرف کنن و می‌ترسن بهشون انگ بخوره: بیمار روانی! ولی به خاطر همون اختلالی که دارن، هر روز خودشون و اطرافیان‌شون رو آزار میدن و این رو اصلا بد نمی‌دونن اما دارو مصرف کردن و مراجعه به متخصص این کار رو خیلی بد می‌دونن. حتی آدم‌های تحصیل‌کرده هم اینطوری فکر می‌کنن گاهی. گاهی که چه عرض کنم؟ خیلی وقتا...

مسائل دیگه‌ای توی داستان، هم هست مثل بی‌ملاحظگی‌های پدر و مادر و برادر خلافکار نیما که مثلا همیشه در نزده وارد خونه‌ی نیما و نازنین میشن یا بی‌اجازه میرن سراغ وسایل اینها و نیما بهشون اعتراضی نمی‌کنه که این ماجرای زندگی خیلی از زوج‌هاست و چیزی نیست که مثلا فقط مشکل زندگی یک روان‌شناس باشه هرچند نیما گاهی کوزه‌گری‌ه که از کوزه‌ شکسته آب می‌خوره.

اینکه پدر و مادر نیما از بچگی بین نیما که بچه‌ی خوبی بوده و برادر خلافکار ش، فرق میذاشته‌ن و کلا برادر نیما رو با اینکه آدم جالبی نیست، بیشتر دوست دارن انگار.

یا خانوم شیرزاد، منشی دکتر نیما که یه ذره خنگ‌ه اما آدم خوبی‌ه در کل و همه دوست‌ش دارن. فضای حاکم بین پزشک‌ها، روابط بین منشی‌های ساختمون، زن اول نیما که هنوز دست از سر ش برنداشته، زن دوم‌ش که چقدر بین‌ بی‌ملاحظگی فامیل شوهر و طعنه‌های زن اول نیما اذیت میشه، سوژه‌هایی مث وسوسه‌ی پول، رودرواسی، متلک گفتن، تحقیر دیگران، حسادت و ... که توی زندگی ما ایرانی‌ها خیلی پررنگ‌ن، همه به ظرافت در داستان گنجونده شده‌ن.

در حین حال، شما وقتی سریال رو می‌بینی، هم می‌خندی، هم حرص می‌خوری، هم فکر می‌کنی، هم یاد می‌گیری. نه دکور خیلی ویژه و شیکی داره، نه آرایش‌های آنچنانی. همه چیز خیلی ساده و معمولی‌ه اما خیلی حرف داره برای گفتن.

امیدوارم روزی برسه که وقتی میگی "مشاور"، کسی نگه "پول بیخود از آدم می‌گیرن فقط". وقتی میگی "روان‌شناس"، کسی نگه "روان‌شناس‌ها خودشون دیوانه‌ن".

پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*سری جدید شام ایرانی دیدین؟ شب اول، میزبان، امیرحسین رستمی بود. مهمونا مهران غفوریان، کامبیز دیرباز و حمید عسگری. که این آخری رو ازش خوش‌م نمیاد.

شب اول رو حتما ببینید. من که دیر خنده‌م می‌گیره، به خاطره‌های غفوریان، بلند می‌خندیدم!

و یک سوال مهم از دوستانی که شب اول و دوم رو دیده‌ن. مدل مو و سایز شلوار جناب عسگری رو کلا فاکتور می‌گیرم! فقط به من بگید اون رنگ پشت پلک‌هاش چطور می‌تونه طبیعی باشه؟ والا ما که کلی خط و رنگ می‌کشیم، یک بار می‌شوریم، پاک میشه. چطوری ممکن‌ه پشت پلک کسی اون رنگی باشه؟

پ.ن: خدا رو شکر که از شنیدن سخنرانی‌های جناب بیرنگ، معاف شدیم. جدا از دکور خونه و اینکه میزبان، کلا آسپزی بلد هست یا نه، دقت کنید به اینکه هر آدمی، مود خودش رو داره. حال‌وهوای خاص خودش رو داره. چطوری بگم؟ مرام و منش خاص خودش رو داره. آدما گاهی خیلی فرق دارن با هم. جالب‌ه این تفاوت‌هاشون...

چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*مستحضرید که من همیشه از جلوی تی‌وی رد میشم و خیلی کم پیش میاد بشینم یه برنامه‌ای رو از اول تا آخر، تماشا کنم. اون شب ایشون داشتن می‌فرمودن که من یه انتقادی دارم. مثلا تی‌وی نشون میده یه پسر 24 ساله میره پفک درمیاره، تبلیغ پفک. پسر 24 ساله باید زن داشته باشه با 2 تا بچه! سرگرم اونا باشه. تبلیغ پفک چی‌ه آخه؟ یا مثلا ساختمان پزشکان، یا اون سریال مسافران که آقای رامبد جوان ساخته بود. یک عده موجود ابله رو نشون میده دور هم جمع شده‌ن، مسابقه‌ی بلاهت گذاشته‌ن. اینا چی‌ه نشون میدن؟

بعد من از اون موقع دارم فکر می‌کنم ایشون واقعا نشسته تا حالا چند قسمت از این سریال‌ها رو که اسم برد، با دقت تماشا کنه؟ سریال بی‌محتوا داریم، درست اما اینهایی که اسم برد، دقیقا از بهترین سریال‌های تی‌وی بودن چون در عین شاد بودن، پیام اخلاقی داشتن حسابی. کاملا مشخص بود نویسنده خیلی به زندگی روزمره‌ی مردم دقت کرده.. خییییییییییییلی دقت کرده تا تونسته داستان‌هایی بنویسه که هم بهشون بخندی، هم ازشون درس بگیری. چطور دل‌شون میاد انقدر راحت، زحمت اون همه آدم رو ببرن زیر سوال؟

چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*تلفن زنگ زد. پسر ه گوشی رو برداشت. آدم خوش‌اخلاق و راحتی به نظر می‌رسید. مودب هم بود خیلی. موجود پشت خط گفت هر چی زنگ می‌زنم، اینا در رو باز نمی‌کنن. پسر ه گفت من باهاشون هماهنگ کردم. هستن.

موجود پشت خط تاکید کرد که در رو باز نکرده‌ن. پسر ه گفت باشه. شما همونجا باشید. من الان بهشون تلفن می‌زنم.

بعد تلفن زد به اون شرکت‌ه. گفت فلانی پشت در ه. در رو باز کنید براش. اونا گفتن ما کلا هستیم اینجا و کسی زنگ نزده. از بالا هم نگاه کردیم، کسی رو ندیدیم.

پسر ه گفت باشه. الان به موبایل‌ش زنگ می‌زنم ببینم دقیقا کجا ست.

تا داشت شماره می‌گرفت، دختر ه - همکار ش - گفت بابا این داره دروغ میگه. اصلا اونجا نیست! پسر ه گفت لابد پیدا نکرده آدرس رو. رو ش هم نمیشه بگه. هنوز داره می‌گرده.

بعد به موجود پشت خط گفت اینها هستن توی شرکت. میگن جلوی در هم یه ماشین فلان - اسم‌ش رو یادم نمونده - پارک‌ شده. اون رو پیدا کنید، در شون رو هم می‌بینید. یعنی اصلا به رو ش نیاورد که مثلا تو اونجا نبودی و زنگ نزدی و الکی گفتی و فلان.

داشتم فکر می‌کردم شاید طرف نمی‌دونه این ماشین‌ه، چه شکلی‌ه اصلا. همون موقع، دختر ه گفت این یارو گیج‌ه. اصلا می‌دونه این ماشین‌ه چه شکلی‌ه؟ نمی‌دونه که!

پسر ه از سر تعجب خندید: مگه میشه ندونه؟

گفتم من هم نمی‌دونم!

چشمای پسر ه گرد شد: واقعا؟

گفتم بله واقعا. کلا اسم ماشینا رو نمی‌دونم.

گفت خب این ماشین - که شکر خدا اسم‌ش رو یادم نمیاد - یه ماشین شاسی بلند ه. هر جا پارک باشه، مشخص‌ه. مگه مثلا توی یه کوچه، چند تا شاسی بلند هست؟

گفتم خب لابد اون موجود پشت خط هم مث من، اسم ماشینا رو بلد نیست. رو ش هم نشده بگه بلد نیست.

سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*می‌گفت این همه سال گذشته. هنوز باید هر روز، دقیقا هر روز بهش بگم وقتی میای خونه، پاهات رو بشور. جورابای کثیف‌ت رو توی کمد نذار. این‌ور اون‌ور ولو نکن. والا به دیوار گفته بودم، تا حالا فهمیده بود. این مرد نمی‌فهمه.

یاد حرف دوست‌م افتادم. می‌گفت مریمی هر قدر دیرتر ازدواج کنی، کمتر حرص می‌خوری. من خندیدم. گفت جدی دارم میگم!

دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*کار اداری برای همه‌مون پیش اومده. از گرفتن ثبت نام دانشگاه یا گرفتن یک نامه‌ی ساده از اداره‌ی آموزش بگیر تا فارغ‌التحصیلی دانشگاه، امتحان تعیین سطح فلان موسسه و مراحل ثبت نام‌ش، مراجعه به ثبت احوال - مثلا برای المثنی گرفتن کارت ملی مفقوده - مصاحبه‌ی شغلی و رفت‌وآمدهاش یا هر چیز دیگه...

نمی‌دونم شما هم همین حس رو دارید یا نه اما من هر قدر محیط مردونه‌تر باشه، راحت‌ترم. زن‌ها یه‌جوری‌ن. مخصوصا وقتی جوون باشن که دیگه واویلا. لازم نیست بهت چشم‌غره برن یا بد جواب‌ت رو بدن تا حس بدی پیدا کنی. گاهی انقدر موج‌شون منفی‌ه که به محض ورود، می‌فهمی اوه اوه! اوضاع زیاد جالب نیست.

من این تجربه رو خیلی جاها داشتم. حتی وقتایی که سعی می‌کردم پیش‌فرض ذهنی‌م رو کنار بذارم. همیشه برای من همینطور بوده و فقط چند باری خلاف‌ش ثابت شده.

دلیل‌ش رو واقعا نمی‌فهمم. خب اگر داری فلان جا کار می‌کنی، تایم‌ش رو پذیرفته‌ای. مسئولیت‌ش رو پذیرفته‌ای. دیگه بد حرف زدن و کار نکردن‌ و اخم و عصبانیت‌ت چی‌ه؟ مردم چه گناهی کردن خب؟ حالا مدل کار کردن‌شون بماند. بهتر ه بگم مدل کار نکردن‌شون البته!

تک‌وتوک برخوردای خوب هم دیده‌م. انقدر کمیاب بوده که به زبون اومده‌م و از اون خانوم تشکر کرده‌م بابت رفتار متفاوت و وظیفه‌شناسی‌ش! یعنی کلا به نظرم تشکر کردن خوب‌ه. لازم‌ه. حتی اگه اون آدم، واقعا فقط وظیفه‌ش رو انجام داده باشه.

حالا نه اینکه آقای تنبل بداخلاق ندیده باشم‌ها! ولی این رفتار خانوما، اپیدمی‌ه اصلا. حتی اونایی که توی محیط‌هایی مث آرایشگاه هم کار می‌کنن، بعضا اینطوری‌ن. به نظرم با تزریق این همه انرژی منفی به ذهن مراجع، فقط بیخودی مدیون می‌کنن خودشون رو. حالا کار انجام ندادن‌شون بماند!

 

دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*بیرون کلی کار دارم اما حال ندارم تا سر کوچه برم حتی. انرژی در حد زیر صفر اصلا.

دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*برنامه‌های عمومی خرداد ماه.

دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*به نظرم یه خونه‌ی کامل، باید جز اندرونی و بیرونی، یه اتاق مبله هم داشته باشه تا هر شالی رو که اتو می‌زنی، قشنگ پهن کنی روی یکی از مبل‌ها که دفعه‌ی بعد مجبور نباشی باز اتو بزنی‌ش.

یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت: "یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی. از این پس، همه چیز جهان تکراری‌ست، جز مهربانی!

یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*چند روز پیش داشتم از جلوی داروخانه‌ی همیشگی رد می‌شدم. داخل رو نگاه کردم. خانوما نبودن. حدس زدم فقط آقای دکتر داروساز باشه. گفتم ول‌ش کن. بعدا می‌خرم. و به راه‌م ادامه دادم.

دیروز باز داشتم از اونجا رد می‌شدم. داخل رو نگاه کردم از پشت شیشه. خانوما بودن. رفتم داخل. از شانس قشنگ‌ من، خانوم مسن‌تر بلافاصله دوید رفت اون پشت‌ها نمی‌دونم دنبال چی. یه آقاهه هم ایستاد به سوال کردن از اون یکی خانوم درباره‌ی کمربند لاغری. انقدر سوال کرد دیگه می‌خواستم خفه‌ش کنم. کی با کمربند لاغر میشه آخه؟ خب کم بخور لاغر میشی. این دیگه پرسیدن داره؟

البته مشکل من در واقع، کمربند لاغری نبود گریه مساله این بود که وقتی اون خانوم مشغول بود، احتمالا آقای دکتر میومد این‌ور ازم بپرسه چی میخوام. بعد فکر کردم نه. دکتر معمولا این کار رو نمی‌کنه چون این سمت، مال دارو نیست. شامپو و لوازم آرایش و این چیزاست که دکتر بهشون کاری نداره.

هنوز دلداری‌م تموم نشده بود که یکی پرسید "چی می‌خواستین؟" دقیقا خود آقای دکتر بود که صاف داشت توی چشم‌م نگاه می‌کرد آخ اول خواستم بدوئم بیام بیرون. بعد فکر کردم یه 20سالی اضافه‌سن! دارم برای چنین حرکت سخیفی. بعد فکر کردم هیچی نگم. که خب خیلی مسخره بود. یعنی چی واقعا؟ بعد فکر کردم حالا انقدر هم چیز بدی نیست. خب تقصیر خودش‌ه که اومده این‌ور می‌پرسه چی میخوام. اصلا هیچ‌وقت نمیومد که.

کل‌ توضیح‌م سه کلمه بود. 2 تا ش که انگلیسی بود. سومی‌ش هم مارک‌ش بود. کلا وقتی چیزی رو سخت‌ه بگی، می‌تونی انگلیسی  اول بگی. راحت‌تر میشه ماجرا. البته این رو من کلا عادت دارم فارسی نگم. بعد نمی‌دونم چرا رنگ آقای دکتر اول زرد شد بعد صورتی. فکر کردم حتما اشتباه گفته‌م. آخه یه بار تلفظ یه داروی سختی رو کمی اشتباه گفتم. دکتر درست‌ش رو گفت یاد بگیرم اما اون رو خیلی جدی گفت طوری که فکر کردم عصبانی شده! اما امروز هی رنگ به رنگ می‌شد.

خنثی چشم ازم برنمی‌داشت. دل‌م می‌خواست بزنم زیر گریه اما راستش بیشتر خنده‌م گرفته بود نمی‌دونم چرا. دکتر گفت معمولی‌ش رو بدم؟ گفت نایت لطفا. گفت باشه. رفت اون‌ور. و دیگه برنگشت.

بعد اون خانوم‌ه اومد. ظاهرا آقای کمربند لاغری این وسطا بی‌خیال شده بود و رفته بود. خانوم‌ه دوباره یه چیزی پرسید. بعد رفت آورد. خب من الان چی کار باید می‌کردم؟

یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*20-30 سال پیش، هر چی تی‌وی نشون می‌داد همه تماشا می‌کردن چون 2 تا شبکه بود و 4 تا سریال و برنامه‌ی مستند و بس! مردم هم مهپاره و اینترنت نداشتن که سرگرم شن. حتی رفتن به فرهنگسرا و سینما و پارک و سمینار و کلاس هم مث الان همه‌گیر نبود. خیلی از جشنواره‌ها و کلاس‌هایی که الان هست، اون زمان نبود واقعا. لذا مردم ناچار بودن با همون 4 ساعت برنامه‌های تی‌وی سرگرم شن. حالا می‌خواست جنگجویان کوهستان باشه یا ارتش سری یا سال‌های دور از خانه.

فیلم‌ها و برنامه‌های کودک هم شکر خدا همه منفی! یعنی بچه‌هه یا مادر ش مرده بود یا داشت می‌مرد یا گم شده بود یا کلا از خانواده‌ش دور بود و در چنگ عده‌ای ظالم اسیر بود یا همه جا جنگ بود و آوارگی. یعنی دست گل‌شون درد نکنه. جماعت بی‌اعصابی ساختن که تا آخر عمر، به قدر کفایت کابوس دارن برای سرگرم شدن!

حالا اینا مال 30 سال پیش بود و تموم شد رفت! الان واسه چی دوباره همون مزخرفات رو نشون میدن؟ یعنی من تیتراژ و تبلیغ این سریال رو می‌بینم، حال‌م رسما بد میشه. تمام مدت صدای اوشین میاد که داره شعار میده درباره‌ی اینکه تحمل هر سختی‌ای رو داره و قدر هر نعمتی رو میده و توی هر شرایطی می‌تونه تجارت کنه. فقط کافی‌ه کار ش شرافتمندانه باشه. مادر ش هم هی بهش یادآوری می‌کنه که باید از شوهر ش تشکر کنه. اوشین هم دائم در حال توسری‌خوردن و حمالی‌ه.

خب این یعنی چی دقیقا؟ چی باید یاد بگیرن مردم از این سریال؟والا همون زمان هم یکی زیادی کار می‌کرد و به دیگران، سرویس می‌داد و حرف می‌خورد و تحمل می‌کرد، مردم به خنده بهش می‌گفتن اوشین. الان که 30 سال گذشته و مردم تازه یاد گرفته‌ن باید به خودشون احترام بذارن و از دیگران هم بخوان این وظیفه رو درست انجام بدن. کاش یک روزی فرهنگ ما اصلاح شه تا زنی که جایگاه و شان و حقوق خودش رو نمی‌دونه، الگو ندونیم برای بقیه!

شاهد از غیب رسید: سال‌های دور از احترام

یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*آیا لازم است بگویم مثل همیشه، روی عکس، کلیک کنید؟

شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*برای دیدن گلاب‌گیری رفته بودم فرهنگسرای این سینا. که خیلی ریلکس فرمودن روز آخر ه و برامون گل نیاوردن. گلاب هم بی گلاب. این شد که بنده با یک عدد دیگ! و مقادیری قاقالی‌لی سنتی مواجه شدم و چند تا عکس! عکس‌ها قشنگ بودن. گذاشتم شما هم ببینید: یک. دو. سه. چهار. پنج

گفتم حالا تا اینجا اومده‌م، برم خود فرهنگسرا رو ببینم. بعد می‌دونی با چی مواجه شدم؟ نمایشگاه ویترای! خیال باطل

عکاسی توی همه‌ی نمایشگاه‌ها ممنوع‌ه یا فقط خانوما اینطوری‌ن؟ کلا بعضی رفتار زن‌ها رو اصلا دوست ندارم. حالا نه فقط در مورد نمایشگاه. در کل اکثرا یه جوری‌ن. همه‌ش نگران‌ن کسی چیزی یاد بگیره. کسی ازشون جلو بزنه. کسی جاشون رو بگیره. یه منشی داشتیم توی شرکت. همیشه از من بد ش میومد و سعی می‌کرد زیرآب‌زنی کنه فقط چون حس می‌کرد من موجود خطرناکی‌م. مثلا بیشتر از اون بلد م یا بیشتر به خودم می‌رسم یا حتی جوون‌تر م!

فکر کن! خب هیچ‌کس نوزاد نمی‌مونه که. مسخره‌ست آدم از کوچیکتر از خودش شاکی باشه به دلیل اینکه دیرتر به دنیا اومده. آخر یک روز از در دوستی باهاش در اومدم. یعنی خصومتی نداشتم باهاش. هم دل‌م براش می‌سوخت، هم ازش لج‌م می‌گرفت. بهش گفتم اگه هر روز یه چیز تازه یاد بگیری، حس بهتری داری.

یه جوری نگاه‌م می‌کرد که شک داشتم دارم فارسی میگم یا نه. چند دقیقه بعدش، چند برگ نامه براش آوردن که تایپ کنه. 2-1 برگ‌ش انگلیسی بود. اونا رو که کلا گذاشت کنار، گفت من نمی‌تونم. بلد نیستم. گفتم مگه توی دبیرستان زبان نداشتین؟

گفت خب یادم رفته. گفتم خب بنویس کم‌کم یادت میاد. گفت ول کن بابا. بذار مجبور شن خودشون بنویسن. گفتم این کار توئه. بندازی گردن یکی دیگه؟ گفت چی‌ه مریمی؟ لابد پول‌م اینطوری حلال نیست. من همینکه این تلفن‌ها رو جواب میدم، خیلی هم زیاد ه. دیگه چی کار کنم؟ هم تلفن جواب بدم، هم نامه تایپ کنم؟ یه "نمی‌تونم" میگم و خلاص.

عصر وقتی داشتم می‌رفتم خونه، گفتم نمیای؟ گفت نه. من خیلی کار دارم. وقت نکردم کارهام رو تموم کنم. گفتم چه کاری؟

گفت بایگانی و تایپ‌م مونده کلی. تایپ مذکور، 5 خط نامه بود. بایگانی هم حدود 15 تا برگه بود که باید پانچ می‌کرد میذاشت توی زونکن‌های مربوطه. گفتم این کار 10 دقیقه‌ست. کمک کنم 5 دقیقه دیگه بریم بیرون؟

گفت وای دختر! چه خبر ه؟ این خودش یک ساعت کار ه. همینطوری کار می‌کنی هی بهت کار بیشتر میدن دیگه؟ من فقط موندم تو به این زرنگی چطور تا حالا شوهر نکردی؟

خنثی جهان‌بینی‌ش کشته بود من رو.

شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*می‌گفت پول که باشه، سلیقه هم باهاش میاد.

گفتم فکر نکنم اینطور باشه. بعضی چیزا گرون‌ن اما خوشگل نیستن. حتی شیک هم نیستن. گاهی حتی بی‌ریخت هم هستن.

- شاید به نظر تو فلان چیز، خوشگل نباشه اما جنس شیک، همیشه شیک‌ه.

گفتم آخه شیک بودن یه چیز ه، هماهنگ بودن یک چیز دیگه. من اگه کج‌سلیقه باشم، ممکن‌ه برم 4 تا وسیله‌ی خیلی گرون بخرم بیارم اما کنار هم بشن فاجعه، نه شاهکار!

- خب میری یه طراح میاری خونه‌ت رو دیزاین کنه. میری پیش یه خیاط خوب. میری یه فروشنده‌ی باسلیقه برات لباس‌هات رو ست کنه.

گفتم خب اینجوری که دیگه سلیقه‌ی من نیست!

- گفتم پول، سلیقه میاره! نگفتم سلیقه‌ی کی نیشخند

شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*کفش‌های زنونه فاجعه‌ن مگه اینکه خلاف‌ش ثابت شه. دقیقا به همین دلیل، از تمام کفش‌های چند سال اخیر م الان فقط بادی سورمه‌ای‌ه قابل استفاده‌ست عملا. چه کنم من حالا؟ آخ

جمعه ۳ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*بعضی خانوما خیلی راحت، سر صحبت رو با فروشنده‌ها باز می‌کنن. من اگه 100 سال هم از جایی خرید کرده باشم، درست یا غلط، همون رفتار روز اول رو دارم.

خانوم‌ه اومد داخل گلفروشی. بلافاصله گفت روز زن اینجا خیلی شلوغ بود. روز مرد، هیچ خبری نیست.

آقای گلفروش خندید گفت چون خرج افتاده دست خانوما.

پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*بالای سر م ایستاده بودن. در تمام مسیر، دختر ه داشت از زیبایی خودش و متانت خواستگار ش حرف می‌زد که عمه‌ش اینا معرفی کرده بودن. رنگی. با تمام جزئیات. والا من علاقه‌ای به شنیدن‌ش نداشتم اما انقدر بلند حرف می‌زد که حتی اگه نمی‌خواستی هم محکوم بودی بشنوی!

دوست‌ش از خودش بدتر. با آب‌وتاب تعریف می‌کرد که چطور بین پسرعموها ش دعوا بوده سر این! و اینکه هر کدوم از عموهاش گفته بودن اگه زن پسر من بشی، فلان مدل ماشین رو میندازم زیر پا ت! دونه‌دونه می‌گفت و قند توی دل‌ش آب می‌شد. از ذوقی که توی صدا ش بود، مشخص بود.

دختر اولی‌ه گفت وای. پس چرا زن فلانی شدی؟ پسرعموهات که پولدار بودن. دومی‌ گفت آدم نبودن که بابا. وگرنه همه‌شون من رو خیلی می‌خواستن.

پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*بچه‌هه میگه شلام!

مامان‌ش با خنده میگه شلام چی‌ه دخترم؟ باید بگی سلام.

بچه‌هه فکر کنم 5-4 سال‌ش‌ه. صدا شون از توی راهرو میاد. میرن بالا. کلا با بچه‌شون خیلی منطقی صحبت می‌کنن، توام با آرامش و مهربونی. برخورد شون رو دوست دارم.

بعد حرف زدن بعضی دخترای بالای 20 سال رو باید ببینی منتظر

چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*این حقیقت داره انگار. ولی افعال‌ش، آینده‌ست نه گذشته /-:

نظرسنجی وبلاگی

چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

Daisypath Happy Birthday tickers