*تی‌وی یک خانوم رو توی خونه نشون میده با شال بزرگ مشکی روی سر ش. یه دختربچه هم با زلف پریشون دور و بر مامان‌ش می‌چرخه. بعد هر دو با هم میرن جلوی آینه، سراغ رنگ مو! پدر خانواده هم داره از خونه میره بیرون.

بعد نشون میده پدر برمی‌گرده. دختر ه می‌پره جلو و بالا پایین می‌پره. بعد مادر ش میاد با شال قهوه‌ای!

این یعنی موهاش رو رنگ کرده. دیگه رو شون نشده موی بچه رو رنگ کنن. خب مگه مجبورین؟ والا رک بگن رنگ موی فلان رو بخرید خیلی موثرتر ه تا اینکه جای موی رنگ‌شده، شال رنگی نشون‌مون بدن نیشخند

دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*دیروز، روز خوبی برای من بود. این رو بخون:

صدیقه: سلام مریمی.میدونی مریمی من تو رو خیلی دوست دارم.جدی میگم.نوشته هات خیلی به دلم میشینه.شخصیتتو دوست دارم.از طرز فکرت و عقایدت خوشم میاد.یه جاهایی هم شبیه هم فکر میکنیم.از وقتی که وبتو پیدا کردم،روزی نبوده که اینجا نیام.حتی در طول چند بار میام اینجا رو میبینم.میرم آرشیوتو میخونم.از جسارتو شجاعتت خوشم میاد.روراستیتو دوست دارم.خیلی دلم میخواست تو دوستم باشی یا حتی دوستی مثل تو داشته باشم.خوش به حال دوستات که تو دوستشونی.خیلی دلم میخواد ببینمت ولی چه کنم که ما از هم خیلی دوریم. نمیدونم تونستم همه حرفامو بزنم یا نه.خلاصه اینکه خیلی دوستون دارم...

بعد هم این:

شیرین: سلام مریمی ،من 2سالی میشه که خواننده خاموش وبلاگتم ،راستش اینجوری راحت تر بودم....دلم نیومد حرفی که تو دلم مونده رو بهت نگم...اهل تعریف بیخودی نیستم ولی میخواستم بدونی که در نوع خودت محشری...دنیای وبلاگت که بازتابی از درونته رو دوس دارم...امیدوارم روزی نشه که بیام ببینم نیستی!

حالا یه چیزی میخوام بگم. دیگران رو کاری ندارم اما وبلاگ من، همه‌ی من نیست. هیچ‌وقت نبوده. شاید این خیلی طبیعی باشه. حداقل برای من درونگرا. که بعد از 10 سال نوشتن، تازه دارم یاد می‌گیرم چطوری فکر م رو، حس‌م رو بگم. منی که مدام به خودم یادآوری می‌کنم مردم، علم غیب ندارن. اگه میخوای چیزی رو بدونن، باید بهشون بگی چون حتی اگر رودررو صحبت کنی، باز هم هستن کسانی که زیاد به زبان بدن توجه نمی‌کنن یا متوجه‌ش نمیشن.

رویدادها برای ما درس و پیام دارن. هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. شاید خداوند، رمضان امسال، به واسطه‌ی محبت بی‌نهایت این دوست‌های عزیز، خواسته بهم بگه مریمی! محبت، معجزه می‌کنه. سیستر همیشه میگه یه کم بیشتر حرف بزن. طولانی‌تر کن کامنت‌هات رو چشمک

من فقط می‌تونم در حضور همه، از شما دو نفر تشکر کنم به خاطر این همه محبت. امیدوارم لایق‌ش باشم...

پ.ن: رمز رو برای هر کس می‌خواست، فرستادم. کسی جانمونده؟

دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*داشتم افطاری آماده می‌کردم. چشم‌م افتاد به تی‌وی. دیدم پیام دهکردی داره صحبت می‌کنه. لباس سفید ش، آشنا بودن چهره و صدا ش و اینکه بدون تظاهر و غم و اشک و آه صحبت می‌کرد، باعث شد ترغیب شم گوش بدم:

دردها نقص‌ها را کامل می‌کند و وقتی که دردی می‌آید ما فرقی یگانه خواهیم داشت و قصه خود را آغاز کرد: «سال 85 شرایط جسمی‌ام ناگهان دگرگون شد و به بیمارستان منتقل شدم و حال بسیار بدی داشتم و پس از آزمایشات مکرر متوجه مشکل خونی من شدیم، این در حالی بود که من در زندگی برای رسیدن به تئاتر و درس، سختی‌های بسیاری کشیدم به طوری که فقط در راه اصفهان - تهران و اراک بودم.

پس از نمونه‌برداری از مغز استخوان‌م، بیماری برای من به طور کامل نمود پیدا کرد و متوجه شدم دیگر وقت ندارم اما در یک شب که در بیمارستان بستری بودم، با خودم بسیار حرف زدم و گفتم الان که زنده‌ام، پس می‌خواهم همین را ادامه بدم با هر مریضی که هست و این موضوع، کیفیت زندگی من را دگرگون کرد و هر لحظه را که زندگی می کنم، به خود می‌گویم که این آخرین لحظه‌ی زندگی‌ات است. پس با تمام عشق زندگی کن...

تکرار ش رو فکر کنم امروز حدود ساعت 4 از جام جم 1 بشه دید. در کل، اگر قسمتی از ماه عسل 92 رو میخواین ببینید، فایل‌هاش اینجا هست و اینجا. دانلود شب یازدهم ماه عسل از یه منبع دیگه. این هم هست.

پ.ن: اسم‌ش رو نمیذارم خشم خدا اما حقیقت زندگی‌ه.

یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: رمضان امسال
Share

*واقعا درک نمی‌کنم چرا هر اتفاقی رو توی اخبار ما میگن. خیلی وقت‌ه عملا اخبار نمی‌بینم مگه اینکه پیش بیاد چون اکثر ش حس بدی رو منتقل می‌کنه. کشتار و بمـ.ـب‌گذاری، آدم‌ربایی و شکنـ.ـجه، قتل و غارت، چرا باید چنین پیام‌هایی رو برای مغز م بفرستم هر روز؟

حالا اینا هیچی. شاهکار یک مرد 108 ساله در بچه‌دار شدن خیلی هنر بزرگ و حرکتی تخصصی بود که رسانه‌ی ملی از اخبار سراسری اعلام‌ش کرد؟ حکمت‌ش رو بگید من هم از جهل و نادانی دربیام.

یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*قول داده بودم گند بزنم به کفش مشکی‌ه. کفش مشکی‌ه کهنه شده بود. برای همین بدون ترس و لرز،رفتم سراغ‌ش. البته اصلا اونی که می‌خواستم، نشد. توی این عکس، حرکت قلم‌مو مشخص‌ه اما روی کفش، رنگا پخش می‌شد.

نمی‌دونم خیس بود، به خاطر پارچه‌ش بود، چی شد که اینجوری شد. باید رنگ‌های اکریلیک رو هم امتحان کنم! فقط مساله این‌ه که امروز قلم‌مو از روی میز افتاد روی سرامیک و چون رنگ پارچه، محلول در آب‌ه با یه دستمال خیس، سریع پاک شد اما رنگ اکریلیک، محلول در آب نیست - مث رنگ ویترای‌ه - و اگه قلم‌مو از دست‌م بیفته، اینجا دیگر به‌روز نخواهد شد نیشخنددر هر حال من این کفش رو می‌پوشم میرم پیاده‌روی و سر کلاس تا دیگه نگم هر چیزی مرسوم نبود، لزوما بد نیست! (صدای شیون حضار)

یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*من و بارون رضا صادقی و بابک جهان‌بخش

یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*آدم‌های شجاع رو دوست دارم. البته بستگی داره تعریف آدم از شجاعت، دقیقا چی باشه. یه دوستی داشتم. خیلی ترسو یود. کفر م رو درمی‌آورد. چون هیچ‌وقت انقدر شجاع نبود که بره به فلان کس بگه اون حرف‌ت، اون رفتار ت ناراحت‌م کرد. توی صف تاکسی، حق‌ش رو ضایع می‌کردن، هیچی نمی‌گفت. بهش توهین می‌شد، هیچی نمی‌گفت. جلب رضایت همه، دغدغه‌ی اصلی زندگی‌ش بود.

یه بار بهش گفتم من خیلی وقتا شده نوبت‌م رو داوطلبانه بدم به کسی یا حال نداشته باشم درباره‌ی چیزی با کسی بحث کنم اما بعضی چیزا برام مهم‌ن. محکم وایمیسم حق‌م رو می‌گیرم. تو چرا هیچ‌وقت به خودت احترام نمیذاری؟

گفت برای من خیلی مهم‌ه که همه ازم راضی باشن همیشه. به هر قیمتی!

گفتم آدما هر کدوم یک‌جور ن. جلب رضایت همه یعنی اینکه مدام، رنگ عوض کنی. الان بشی همونی که من میخوام. 10 دقیقه بعد، جوری بشی که فلانی میخواد. 3 ساعت بعد... اینطوری هیچ‌وقت "خودت" نیستی! در نرمال ترین حالت ممکن، یه عده از آدم خوش‌شون میاد، یه عده هم خوش‌شون نمیاد. این واقعیت زندگی‌ه.

گفت من می‌ترسم اینطوری باشم...ترجیح میدم از خیلی چیزا، پول‌م، وقت‌م، راحتی‌م بگذرم اما همه به‌به و چه‌چه بگن درباره‌م...

بعضی آدما از این هم ترسوتر ن. انقدر شجاع نیستن که حتی توی خلوت خودشون، با خودشون روراست باشن. بپذیرن که فلان جا اشتباه کرده‌ن. قبول کنن که فلان جا کم‌کاری کرده‌ن. شک کنن به درستی هر چی تا حالا بهش معتقد بوده‌ن یا نبوده‌ن.

این شجاعت خیلی بیشتری می‌طلبه به نظرم. لایتراکان رو خیلی دوست دارم چون آدم شجاعی‌ه. عین چشمه، زلال‌ه. بی‌غل‌و‌غش. بی‌دروغ و کلک. انقدر که گاهی از این همه شهامت و صداقت‌ش تعجب می‌کنم. نه فقط به خاطر پست امروز ش. آدم پاکی‌ه. پاکی رو نمیشه دوست نداشت.

شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*موقع صحبت کردن پای تلفن، لبخند بزن. لبخند از توی صدای آدم هم معلوم میشه حتی!

 

 

 

 

 

شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*والا من نمی‌دونم این بنده خدا این حرفا رو واقعا گفته یا نه چون به چشم خودم ندیدم، با گوش خودم نشنیدم. ولی کم نیستن آقایونی که رسمی و غیر رسمی از این شاهکارا می‌زنن. به قول استاد مون، 4 تا عقدی، 40 تا نقدی!

برام جالب‌ه که اسم یک حس خاص، در آقایون میشه "غیرت" و باعث افتخار، در خانوما میشه "بخل". همیشه توی اینجور بحثا میگم هر وقت مردی حاضر شد زن‌ش 4 تا شوهر داشته باشه، خودش هم بره 4 تا زن بگیره. نوش جون‌ش. از نظر من، عدالت یعنی این!

 پ.ن: اگه دلیل‌ش عیاشی نیست و میخوان ثواب کنن، یکی از اون 2 تا خونه و 2 تا ماشین و 2 تا موبایل رو بدن به 2 تا جوون که مشکل مالی دارن و کم هم نیستن.

 

جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*این ماجرای شلوار قرمز چطور انقدر ماجرا شد؟!

"ماه عسل" رو نمی‌بینم اما وقتی دیدم درباره‌ی رنگ شلوار آقای مجری مذکور حتی توی وبلاگ‌ها و مجله‌ها هم نوشته‌ن، تعجب کردم.

قرمز پوشیدن باعث میشه آدم خیلی به چشم بیاد.

بعضیا هم نظر خوبی ندارن درباره‌ی خانومی که مثلا شال قرمز سر ش کنه!!! ولی توی همون برنامه‌های تی‌وی خودمون، پیراهن‌هایی با رنگ‌های روشن و شاد زیاد دیده‌م. حتی مثلا کامبیز دیرباز توی دی‌وی‌دی‌های مجوزدار "شام ایرانی" رنگ لباس و حتی بند ساعت‌ش قرمز ه. شاید خیلی مرسوم نباشه اما شاد ه. معنی بدی هم نداره فکر کنم.

بعد هی با خودم میگم چرا تی‌شرت قرمز بد نیست اما شلوار قرمز بد ه؟ هر چیزی مرسوم نبود، لزوما بد ه؟متفکر

پ.ن: بگو مریمی! هر وقت خودت با شلوار قرمز رفتی بیرون، این حرفا رو بزن نیشخند

جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*هیروشیما: برخی از ژاپنی‌ها که از مسیر خط‌های کف دست خود راضی نیستند، برای تغییر آنها زیر تیغ جراحی می‌روند. آنها ابتدا سراغ کف‌بین‌ها می‌روند و پس از آنکه ناخوشایند بودن بخشی از تقدیرشان را باور کردند، برای تغییر این تقدیر، دست به دامن جراح پلاستیک می‌شوند.

سالن زیبایی شونان در ژاپن یکی از مکان‌هایی است که این نوع خدمات جراحی را به مردم می‌دهد. ماتسوکا یکی از جراح‌های این سالن‌ زیبایی در این‌باره می‌‌گوید: تا 2 سال پیش از این نوع‌ جراحی‌ها خبر نداشتم تا اینکه زنی وارد مطب شد و درخواست جراحی کف دست‌ش را مطرح کرد.

گفتنی است این جراحی بیش از 100 دلار آمریکا هزینه دارد.

پ.ن: من به کف‌بینی معتقدم - اگر کسی کار ش رو بلد باشه واقعا که خب خیلی کم‌ن آدمای اینطوری - اما فکر نمی‌کنم با دستکاری خطوط، سرنوشت کسی عوض شه.

جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*به دلیل حس چلاق‌شدگی در ناحیه‌ی دست بر اثر آپلود عکس‌های دوستان و لینک دادن به آنها، احتمالا باید یک هفته بستری شم نیشخند

ضمنا این ایرانی‌بازی‌تون کشته من رو. یعنی الان ایمیل و عکس بود که از زمین و هوا می‌رسید. اونایی که ندیدن، برن بقیه‌ش رو ببینن. صاحب اون گوشواره‌ی ماه و ستاره هم خودش رو معرفی کنه. با این دست من چطوری اون همه عکس رو دوباره بگردم ببینم چی مال کی بود؟ چرا من رو توی این موقعیت قرار میدین؟ نیشخند

پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*یه بار سر کلاس ادبیات به دبیر مون گفتم آدم هر چی کمتر بفهمه، راحت‌تره! نمی‌دونم چی شد این رو گفتم اما بهم توپید که نه. آدم باید همیشه دنبال بیشتر دونستن باشه. الان 12-10 سال گذشته و کماکان فکر می‌کنم اونایی که کمتر می‌فهمن، آسوده‌تر ن. واقعا خوش‌به‌حال‌شون.

من این بازی جینگیل‌جات رو شروع کردم که دور همی عکس ببینیم و لذت ببریم. مث وقتایی که یکی خریدهاش رو میاره به دوستاش نشون میده. یا چه می‌دونم کشوی قدیمی یا صندوق در دار ش رو میاره با هم بشینیم ببینیم چی داره تو ش. شما از این تفریح‌ها ندارید؟ که وسایل‌تون رو ولو کنید با هم ببینید چی دارید، چی رو کی خریدید یا هدیه گرفتید، چی با چی ست میشه؟ آخر ش هم یه وسیله‌ای رو که دوست‌تون خیلی ازش خوش‌ش اومده، بهش بدید هر قدر هم تعارف کنه پس نگیرید. گاهی لذت زندگی به همین خوشی‌های کوچیک‌ه. چرا دریغ کنیم از خودمون؟

اجباری هم در کار نبوده و نیست. هدف، خوش بودن دوستان دور هم‌ه. حتی با چند تا عکس. خیلی از دوستان گفتن اصلا اهل بدلیجات نیستن یا حتی طلای عروسی‌شون رو فروخته‌ن مثلا برای خرید خونه. این خیلی صادقانه‌ست. خیلی دوستانه‌ست. خیلی قشنگ‌ه. من هم گفتم چشم. رمز رو بهتون میدم. چیزی از مون کم نمیشه که.

بعد می‌دونی چی این وسط جالب‌ه؟ اینکه یه خانوم سطحی‌نگر که خودش خیلی حس می‌کنه متفکر و اندیشمند ه، ایمیل زده 4 صفحه نوشته در باب مذمت عمل من که باعث ترویج فرهنگ تجمل‌گرایی میشه!

من نمی‌دونم چی‌ه جریان که هر چیزی میگم، یکی پیدا میشه هر مدل خودش میخواد متوجه بشه! بدلیجات تجمل‌ه؟ من نمی‌دونم این خانوم کجا زندگی می‌کنه که اینترنت، ابزاری تجملی محسوب نمیشه اما مثلا یه جفت گوشواره‌ی رنگی، تجمل‌‌گرایی‌ه!

جالب‌تر ش این‌ه که نظر ش رو برای خودش نگه‌نمی‌داره اما توقع داره دیگران مطابق میل ایشون ناگهان متحول شن. از همه بدتر ش اون ژست متفکرنمایانه و مذهبی‌ه که هیچ ربطی به رفتار این قبیل افراد نداره. خوب نیست این رو بگم اما توی زندگی‌م هر چی کشیدم، از این آدمای مذهبی‌نما بوده. یه آدم قرتی‌پرتی بی‌دین‌ و ایمون، حداقل فیلم بازی نمی‌کنه. تکلیف‌ش با خودش معلوم‌ه. من هم زود تکلیف‌م باهاش مشخص میشه اما وای از اینایی که از هر چیزی فقط ادا ش رو یاد گرفته‌ن.

یه جوری هم حرف می‌زنن انگار از آدم طلبکار ن. کاش حداقل یک بار من رو دیده بودی، بعد اون حرفا رو بهم می‌زدی. البته اهمیتی نداره. امثال شما رو زیاد دیده‌م متاسفانه. یاد گرفته‌م اهمیتی ندم. اگه ناراحتی دیگه اینجا رو نخون. مجبور نیستی که. چه کاری‌ه حالا با این حال‌ت؟

پ.ن: عکسا رو میذارم، رمزدار. اوری وان هو کنت سی، ویل بی بلایند! نیشخند

پ.پ.ن: آقایون حاضر اگر رمز میخوان، کامنت بذارن. (صرفا جهت الهام گرفتن)

چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*آدم معروفی‌ه. نمی‌دونم جشن‌ه، جشنواره‌ست، چی‌ه. کلی آدم توی سالن نشسته‌ن. میاد روی سن، با مجر‌ی‌ها احوال‌پرسی می‌کنه و میشینه.

حرف میندازن درباره‌ی ازدواج. میگه 38 سال‌م‌ه و مجرد م اما دیگه جدا دارم به ازدواج فکر می‌کنم. احساس می‌کنم که به یه خانوم احتیاج... مجری‌ه تصحیح‌ش می‌کنه: همسر! مجردی دوم، پی حرف اولی رو می‌گیره.

ایشون ادامه میدن: آخه بچه میخوام! باز مجری‌ه میاد وسط حرف‌ش، شروع می‌کنه در در باب اهمیت بچه داشتن صحبت می‌کنه.

- مریمی دقت کردی جدیدا توی همه‌ی سریال‌ها بچه هست؟ میخوان فرهنگ‌سازی کنن.

من: نسل ما نه اعصاب دارن، نه پول. دیوانه‌ن بچه‌دار شن؟ حالا اینا هی فیلم بسازن!

الان دارم فکر می‌کنم واقعا چطور ممکن‌ه یه بازیگر بلد نباشه 2 تا جمله درباره‌ی ازدواج صحبت کنه توی جمع؟ "خانوم میخوام، بچه میخوام" هم شد حرف؟

چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*اون پیرهن سفید ه رو یادتون‌ه؟ خب پشت‌ش هنوز سفید بود ولی دیگه نیست نیشخند گفتم که دیشب رنگ حریدم. عکس‌ش.

 

اینجا رو ببین. سمت راستی‌ها رنگ پارچه‌ن. سمت چپی‌ها ماژیک پارچه. استفاده از ماژیک پارچه رو حتی به دشمنان‌م هم توصیه نمی‌کنم.

ببین چه گندی زد به خطوط!

این هم لباس مذکور بعد از رنگ‌آمیزی. طرح‌ش رو بداهه کشیدم از بس هول بودم برای رنگ‌بازی‌کردن.

از کار ویترای خیلی خیلی خیلی آسون‌تره. حداقل‌ش این‌ه که رنگ‌ها روی شیشه لیز نمی‌خورن پخش‌وپلا شن! و هر جا رو رنگی کنی خیلی راحت با آب پاک میشه. دست‌ت و قلم‌مو و پالت و هر چیزی خلاصه.

پ.ن: اگر عکس‌ها باز نمیشن، اشکال از پرشین‌گیگ‌ه. چند ساعت دیگه درست میشه.

سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*نیمه‌ی دوم کلاس اومد. یک‌راست نشست کنار من. شروع کردیم به یواشکی حرف زدن. گفت مریمی خیلی گرم‌ه هوا. اگر شماره موبایل آقای سرباز رو داشتم، اصلا این جلسه رو هم نمیومدم.

توضیح اینکه آقای سرباز، از همه‌مون درس‌خون‌تر ه. هر جلسه هم لطف می‌کنه متن کل درس رو تایپ و ایمیل می‌کنه برای هر کی بخواد ازش. گفتم شماره؟ گفت آره. گفتم نابغه! راه تماس گرفتن مگه فقط تلفن‌ه؟ خب ایمیل می‌زدی بهش می‌گفتی همون حرفی رو که می‌خواستی پای تلفن بگی. می‌خندید می‌گفت وای من چقدر گیج‌م.

گوشی‌م روی پا م بود داشتم توی عکساش می‌گشتم. آروم زدم به آرنج‌ش. برگشت نگاه‌م کرد. گوشی‌م رو نگاه کردم. اون هم سمت نگاه من رو دنبال کرد رسید به عکس‌م: واااای این تویی؟ چقدر بهت میاد. تو اصلا چهره‌ت فتوژنیک‌ه. چرا نمیری بازیگر شی؟

خندیدم. داشتم فکر می‌کردم مثلا خیلی خوش‌تیپ بودم باید می‌رفتم مانکن می‌شدم؟ نیشخند

سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*شما که غریبه نیستید! فکر کنم دارم مستجاب‌الدعوه میشم نیشخند کیف پول دوست‌م که طی مراسمی دزدیده شده بود، پیدا شد! منتها طراحی من براش به این شکل بود که مثلا دزد ه طی عملی سر از ندامت، کارت‌ها و کل یادداشت‌های یادگاری دوست‌م رو بذاره توی یه پاکت و بندازه توی صندوق پست. حتی راضی بودم کیف نو رو هم برداره برای خودش. بعد دوست‌م بگه که مدارک‌ش پیدا شده. من هم برم یک کیف نو براش بخرم از دل‌ش دربیاد. بعد که دیدم کیف و مدارک کلا پیدا شده - بدون پول‌هاش مسلما - فکر کردم چه کم‌توقع‌م من! خب می‌تونستم کیف رو هم بخوام.

مورد بعدی این بود که من شربت آلبالو می‌خواستم اما بابا شربت پرتقال خرید. راضی بودم اما مامان شربت آلبالو درست کرد یعنی مربا درست کرد، خب شربت هم داره دیگه. بعد رفتم خونه‌ی مادربزرگ، اونا هم درست کرده بودن. دیگه کلا دارم شبیه آلبالو میشم!

مورد بعدتر ش این بود که مقادیری رنگ پارچه می‌خواستم. فکر کردم اگر 10 رنگ بخوام و دونه‌ای 10 تومن هم باشه میشه 100 تومن. برم بخرم، 2 روز بعد، از چشم‌م بیفتن چی؟ یه چیزی هم هست که به کار هر کسی نمیاد. رنگ پارچه هم، برخلاف رنگ ویترای، ایرانی‌ش موجود نیست. همه خارجی‌ن و حجم‌شون زیاده. گفتم کاش یه پکیج بود از چند رنگ، مقدار کم داشت. ببینم چطوری‌ه.

دیشب از جلوی یه مغازه‌ای رد شدم. حس کردم باید برگردم. خب برگشتم. رفتم داخل مغازه. پرسیدم رنگ پارچه دارید؟ آقاهه گفت تازه آوردیم خانوم. بعد یک پکیج گذاشت جلو م، 12رنگ! از هر رنگ، یه ذره داره. با یک قلم‌مو شد 20 تومن.

باز هم بگم؟ خاله‌جان بدلیجات سایز بزرگ رو خیلی دوست داره. فکر کردم کاش یه انگشتر خیلی بزرگ براش پیدا کنم. یادم اومد یک مغازه‌ای بود که چند سال پیش دیده بودم بدلیجات داشت فقط. رفتم سراغ‌ش. دیدم اندازه‌ی 10 تا قاب، فقط انگشترهای خیلی بزرگ آورده! براش یکی خریدم. یه دایره‌ی بزرگ قرمز رنگ‌ه. طوری که وقتی توی انگشت وسط‌ت باشه، انگشت اشاره و انگشت حلقه رو هم می‌پوشونه دایره‌ش. شبیه‌ش رو توی سریال خروس، دست اون دختر قرمزپوش توی پیتزافروشی دیدم دیشب! یعنی فیلم هم نگاه می‌کنم، فقط بدلیجات‌شون رو می‌بینم.

خلاصه خرت‌وپرت دل‌تون میخواد بگید من براتون آرزو کنم. فعلا بدجوری آنتن دارم نیشخند

سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*نشسته‌ بودم روی کاناپه. سیستر گفت بستنی هست توی فریزر. بخور مریمی. گفتم نمیخوام. گفت لابد کالری داره!!! چقدر سخت کردی زندگی رو برای خودت. بخور. بستنی، شادی‌بخش‌ه. برات خوب‌ه.

با اخم رفتم سراغ فریزر. سیستر، ریز می‌خندید. تا نگاه‌ش کردم، به خنده‌دارترین شکل ممکن، خنده‌ش رو جمع کرد. برگشتم روی کاناپه. بستنی رو باز کردم. با بی‌میلی جلوی چشم‌م چرخوندم‌ش. یه کم‌ش رو خوردم.

سریال "دودکش" تموم شد. تیتراژ ش بود. رضا صادقی شروع کرد به خوندن. بغض‌م رو قورت دادم. بستنی همینطوری توی دست‌م مونده بود. وقتی خوندن‌ش تموم شد، تمام بستنی ریخته بود روی پیرهن‌م. نگاه‌م می‌کردی شبیه کسایی بودم که از ریختن بستنی روی پیرهن‌شون کلی غصه خورده‌ن، انقدر که چشماشون قرمز شده...

پ.ن: سریال دودکش، شب‌های رمضان، ساعت 10 و نیم، شبکه‌ی یک. لینک کمکی دانلود تیتراژ ش.

پ.پ.ن: عکس‌هاتون رو تا ساعت 24 چهارشنبه بفرستید. پنج‌شنبه اگه با یک قفل گنده مواجه شدین، نگید رمز میخواما! نیشخند فعلا که خوش‌به‌حا‌ل‌م شده. کلی عکس دارم اینجا.

دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*6 سال پیش پیغام داد برای خواستگاری. دختر ه قبول نکرد. دختر ه که میگم، 45 سال‌ش بودا. بچه نبود. می‌دونست از زندگی‌ش چی میخواد. دیروز دوباره براش پیغام داده که من عاشق‌ت‌م...

آن روی سکه:

آقای مذکور، مرد بداخلاق و تنبلی‌ه. همسر اول‌ش به همین دلیل ازش جدا شد. چون کار نمی‌کرد. به خانوم‌ش هم که کار می‌کرد، تهمت بی‌اخلاقی زد. خانوم‌ه هم بعد از کلی تحمل، دیگه کاسه‌ی صبر ش لبریز شد. بچه رو داد به شوهر ش و رفت سراغ زندگی خودش. قانونا بچه مال پدر ه. زن‌ها حقی ندارن. مگه نه؟ البته آقای مذکور، بد ش نمیومد بچه رو هم خانوم‌ش نگه‌داره اما خانوم‌ه قبول نکرد.

دختر مذکور، کارمند ه. خونه داره. ماشین داره. از همه مهم‌تر، آرامش داره. چرا باید همسر یک آدمی بشه که تجربه‌ی یک شکست در زندگی مشترک رو داره، بچه داره، به خاطر بچه با همسر قبلی‌ش مجبور ه در ارتباط باشه، کار نمی‌کنه، اخلاق نداره، سرمایه‌ای هم برای شروع زندگی نداره. عوض‌ش تا دل‌تون بخواد اعتمادبه‌نفس داره؟!

جواب آقای مذکور: دختر ه همین کارا رو کرده که تا این سن، مجرد مونده دیگه!

- می‌خواست با هر کس و ناکسی ازدواج کنه که تا حالا 100 بار ازدواج کرده بود. خواستگارای خیلی بهتر از شما رو نپذیرفته چون آدم عاقلی‌ه!

یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*در ابتدا خداوند را یک ناظر، مانند یک رئیس یا یک قاضی می‌دانستم که دنبال شناسایی خطاهایی است که من انجام داده‌ام و بدین طریق خداوند می‌داند وقتی که من مردم، شایسته‌ی بهشت هستم و یا مستحق جهنم...

وقتی قدرت فهم من بیشتر شد، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه‌سواری با یک دوچرخه‌ی دونفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند...

نمی‌دانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم. از آن موقع زندگی‌م بسیار فرق کرد، زندگی‌م با نیروی افزوده‌شده‌ی او خیلی بهتر شد. وقتی کنترل زندگی دست من بود، راه را می‌دانستم و تقریبا برایم خسته‌کننده بود ولی تکراری و قابل پیش‌بینی و معمولا فاصله‌ها را از کوتاه‌ترین مسیر می‌رفتم اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت، بلد بود از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوه‌ها و از میان صخره‌ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و پیوسته می‌گفت:«تو فقط پا بزن.»

من نگران و مضطرب بودم. پرسیدم «مرا به کجا می‌بری؟» او فقط خندید و جواب نداد و من کم‌کم به او اطمینان کردم! وقتی می‌گفتم: «می‌ترسم»، او به عقب برمی‌گشت و دست‌م را می‌گرفت و می‌فشرد و من آرام می‌شدم...

او مرا نزد مردم می‌برد و آنها نیاز مرا به صورت هدیه می‌دادند و این سفر ما، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم...

خدا گفت: هدیه‌ها را به کسانی دیگر بده. آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزن‌شان خیلی زیاد است. بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم «دریافت هدیه‌ها به خاطر بخشیدن‌های قبلی من بوده است» و با این وجود بار ما در سفر سبک‌تر است...

من در ابتدا در کنترل زندگی‌ام به خدا اعتماد نکردم. فکر می‌کردم او زندگی‌م را متلاشی می‌کند اما او اسرار دوچرخه‌سواری «زندگی» را به من نشان داد. خدا می‌دانست چگونه مرا از راه‌های باریک رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک، پرواز کند و ...

دارم یاد می‌گیرم که ساکت باشم و در عجیب‌ترین جاها فقط پا بزنم. دارم از دیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورت‌م در کنار همراه دائمی خود «خدا» لذت می‌برم و هر وقت نمی‌توانم از موانع بگذرم، او فقط لبخند می‌زند و می‌گوید: پا بزن...

یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*یک. بعد قرنی رفتم قیسبوک. چه بحثی بود سر روزه گرفتن با نگرفتن. یکی می‌گفت کار منطقی‌ای نیست و آدم مریض میشه. یکی دیگه نوشته بود وقتی اون همه خوردی و مریض شدی، کی میخواد شفا ت بده جز خدا؟

بعد یکی دیگه نوشته بود مادربزرگ من توی گرما روزه گرفت و خون‌ش غلیظ شد سکته‌ی مغزی کرد خدا هم تا این لحظه شفا ش نداده. چه ربطی داره اصلا؟ خدا به آدم عقل داده.

یکی دیگه نوشته بود پزشک‌هایی رو می‌شناسم که روزه می‌گیرن هیچی‌شون هم نیست.. دارم فکر می‌کنم کجای دنیا مردم سر باورهاشون انقدر الکی به جون هم میفتن؟ خب اعتقاد داری، روزه بگیر. نداری، نگیر. این دیگه بحث کردن داره؟

دو. دوست‌م تلفن زده به دوست‌ش. دوست‌ش به عنوان بخشی از سلام و احوال‌پرسی پرسیده روزه می‌گیری دیگه؟ دوست‌م گفته نه. دوست‌ش گفته چرا نه؟ این هم جواب داده به خاطر ناراحتی معده‌م. دوست‌ش هم کلی بهش متلک گفته که چطور تا ماه رمضون میشه شماها معده‌درد می‌گیرید؟ خوردن، ارزش نافرمانی خدا رو داره؟! مسلمونی شماها نصفه‌نیمه‌ست. کلی موعظه کرده خلاصه...

حرف‌ش که تموم شده، دوست‌م گفته به تو چه ربطی داره؟ نماینده‌ی خدا روی زمین شدی ما خبر نداریم؟ انقدر برات سنگین‌ه روزه نگیر فضول زندگی مردم هم نباش. ریاضت کشیدن هم نمی‌تونه امثال تو رو آدم کنه. زور تون میاد روزه نگیرید خب. بعد هم تلفن رو قطع کرده.

به خدا من مونده‌م چرا ما فکر می‌کنیم همه باید اینجا مسلمون باشن؟ اصلا اون وقتی که غیبت می‌کنیم و پشت سر کل فامیل و دوست و آشنا و فلان آدم معروف، خیلی راحت حرف می‌زنیم، چرا مسلمون نیستیم؟ وقت مهریه تعیین کردن، حکم خدا رو هیچی حساب نمی‌کنیم. توی عروسی‌مون ارکستر میاریم از نظر اسلام، بی‌اشکال‌ه لابد. ولی ماه رمضون، ناگهان احکام الهی برامون مهم میشه. تازه اون هم از ترس‌مون! نه به خاطر باور و عشق‌مون. بعد به خودمون اجازه میدیم دونه‌دونه یقه‌ی مردم رو بگیریم بپرسیم روزه می‌گیرن یا نه. بعد هم باد کنیم و به خودمون ببالیم که جزو بندگان کم‌سعادت خدا نیستیم.

به قول بانوی بهمن ماه، فکر کنم گاهی خدا هم به ماها می‌خنده واقعا. چون حق خودش رو می‌بخشه، حق مردم رو نه. اگه نماز نخونی، نهایتا فقط با خدا طرفی اما وقتی با زبون‌ت، با رفتار ت این همه آدم رو می‌رنجونی، باید بتونی راضی‌شون کنی.

یه همسایه داریم. خیلی مسلمون‌ه مثلا. امروز بعدازظهر رفتم در آرامش، دوش بگیرم مثلا. انقدر صدای تلاوت قرآنی که داشت گوش می‌داد بلند بود که توی حمام، اکو می‌شد. داشتم دیوانه می‌شدم از دست‌ش. یادم افتاد وقتی سیستر عمل کرده بود، یه روز با وجود کلی درد به زور مسکن، خوابید. تازه خواب‌ش برده بود که با صدای نوحه و روضه گوش دادن همین همسایه‌مون از خواب پرید.

گریه می‌کرد می‌گفت مریم تو رو خدا برو یه جوری این صدا رو کم کن. دارم دیوونه میشم. اعصاب‌م خورد شد. جالب‌ه که وقتی رفتم بهش گفتم صدای عبادت‌ش! داره ما رو اذیت می‌کنه، کلی هم برام قیافه گرفت که مثلا بهش برخورده. یه منتی هم سر ما گذاشت تازه بابت کم کردن سروصدا.

سه. دوست‌م تازه رفته بود خونه‌ی جدید. اولین روزی که داشتن وسایل رو مرتب می‌کردن، ساعت 6 عصر، صدای فلان خواننده‌ی ترک رو می‌شنوه با ولوم بالا از خونه‌ی همسایه‌شون. ظاهرا همسایه‌شون عاشق موسیقی بوده و روزی نیم ساعت عادت داشته با صدای بلند، آهنگای مورد علاقه‌ش رو گوش بده.

اتفاقا سلیقه‌ش هم خیلی شبیه سلیقه‌ی دوست‌م بوده. خلاصه دوست‌م تلفن می‌زنه به همسایه‌ی مذکور. همسایه‌شون تا گوشی رو برمی‌داره میگه صدا ش بلند ه؟ ببخشید الان کم می‌کنم. نیست که تنها بودیم توی ساختمون. عادت کرده‌م با هر ولومی میخوام گوش بدم.

حالا هی دوست‌م می‌خواست حرف بزنه، همسایه‌شون مهلت نمی‌داده. آخر دوست‌م می‌خنده میگه مهلت بده حرف بزنم. میخوام بگم دوست دارم من. داری گوش میدی زیادتر ش کن من هم گوش بدم.

هیچی دیگه. قرار گذاشته بودن روزی نهایتا نیم ساعت با هم آهنگ گوش می‌دادن. همسایه‌شون سعی می‌کرد سلیقه‌ی دوست‌م رو هم اعمال کنه. با این حال سپرده بود اگر مهمون داشتین یا خواب‌ت میومد یا هر چیزی، یه ندا بده کم‌ش کنم. نه دوست‌م، نه همسایه‌شون ادعای مسلمونی ندارن اما رعایت حال مردم رو می‌کنن. بعد ادعای بعضیا رو آدم نمی‌دونه کجای دل‌ش بذاره. چقد غر زدم!

شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: رمضان امسال
Share

*یکی گفت کار من جوری‌ه که صبح تا عصر دارم یک‌سره حرف می‌زنم. اصلا نمی‌تونم چیزی رو خلاصه بگم. همه‌ش دارم حرف می‌زنم. بعد این روزا دارم فکر می‌کنم توی این گرما چطوری روزه بگیرم؟

یکی از آقایون گفت مگه روزه می‌گیرید؟

- مگه شما نمی‌گیرید؟

+ نه.

خندید: مردای گنده خجالت نمی‌کشید روزه نمی‌گیرید؟ می‌ترسید ضعیف شید؟

+ بحث ضعیف شدن نیست. اصلا واسه چی باید روزه بگیریم؟ توی این گرما همینطوری‌ش هم داریم می‌میریم. 18 ساعت هیچی نخوریم که چی بشه؟ حالا غذا به درک. آدم 18 ساعت آب نخوره که چی؟

یکی دیگه گفت اصلا من نمی‌دونم چی‌چی میگن روزه برای سلامتی جسم و روح، مفید است؟ خیلی هم مضر است با این شرایط. معده و روده‌ی آدم خشک میشه. آب مغز آدم کم میشه به خدا.

اولی گفت من به خود خدا هم زیاد اعتقادی ندارم. دیگه روزه موزه بماند!

دختر ه برگشت سمت من: یادت‌ه چی بهت گفتم مریمی؟ دهه 60ای‌ها این‌ن تازه. 70‌ای‌ها از این هم بدتر ن. من کاری به روزه ندارم. میگم آدم باید به یه چیزی معتقد باشه بالاخره. یه چیزی. حالا هرچی. بلاتشبیه، آدم به یه سگ هم اعتقاد داشته باشه بهتر از این‌ه که هیچی رو قبول نداشته باشه. آدمی که به هیچ جا وصل نیست رو نمی‌تونم بفهمم.

گفتم آدمی که به هیچ جا وصل نیست، خطرناک‌ه به نظرم. لااقل به 4 تا اصول اخلاقی من‌درآوردی معتقد باشی بهتر از باری‌به‌هرجهت‌بودن‌ه.

گفت ما دهه 50‌ای‌ها کلا در یک وادی دیگه‌ای هستیم. من جلوی بابا م پا م رو دراز نمی‌کنم. جلوی مامان‌م دراز نمی‌کشم. خواهرم 10 سال از من کوچیک‌تره. هر جوری دل‌ش بخواد حرف می‌زنه. آخرش هم میگه من رک از حق‌م دفاع می‌کنم. این اداها چی‌ه تو درمیاری؟

روزه هم... مث نماز دیگه. که نخونم، عذاب وجدان می‌گیرم. امیدوارم بتونم بگیرم. نتونستم هم که هیچی. کلا حس‌ش رو دوست دارم. ولی نمیگم هر کی روزه نگیره الزاما آدم بدی‌ه.

گفتم به نظر من بد و خوب آدما به این چیزا نیست اصلا. من انقدر آدم نمازخون روزه‌گیر بد دیده‌م که خدا می‌دونه. اصلا مردم ایران هر کدوم عقاید خاص خودش رو دارن. نمیشه بحث کرد.

یکی دیگه گفت مثلا شوهرعمه‌ی من. روزه می‌گیره اما نماز نمی‌خونه. شب هم مش.روب‌ش رو می‌خوره میگه نوشیدنی مورد علاقه‌م‌ه. به شماها چه مربوط؟ مگه من کار دارم به کسی؟ بعد خندید: روزه‌ی بی‌ نماز که میشه رژیم اصلا.

گفتم یه نفر رو می‌شناختم. حجاب رعایت نمی‌کرد. حتی اخلاقیات رو هم اصلا رعایت نمی‌کرد مثلا با یک مرد زن و بچه‌دار دوست بود. ولی ماه رمضون جرات نداشت روزه نگیره. می‌گفت می‌ترسم. روزه بگیرم، لاغر هم میشم تازه!

یا یکی دیگه بود. روزه می‌گرفت. هر 17 رکعت نماز ش رو یک‌جا می‌خوند شب، قبل افطار. روابط خاص‌ش با دوست‌دخترهاش هم سر جا ش بود.

دختر ه گفت اصلا نمیشه درباره‌ی عقاید با آدما بحث کرد. هر کسی یه جوری‌ه خب.

داشتم فکر می‌کردم مردم خیلی بزرگ شده‌ن. قبلا عادی بود کسی بخواد هر جور شده عقیده‌ی خودش رو به طرف مقابل تحمیل کنه. الان چنین رفتاری کاملا ابنرمال محسوب میشه.

جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: رمضان امسال
Share

*پرشین‌بلاگ قاطی کرده. بعضی وبلاگا رو میگه کلا نیست و نابود شده در حالی که اینطوری نیست. لطفا هر کس این پست رو می‌بینه با لایکی کامنتی تک‌زنگی مسجی دودی چیزی علامت بده.

راستی ممنون بابت ایمیل‌ها و اس‌ام‌اس‌های احوال‌پرسی‌تون. ببخشید که نگران شدید. تنی‌چند از دوستان، شماره‌ی من رو نداشتن از سیستر سوال کرده بودن حال‌م رو. آدم می‌مونه چه کنه در مقابل این همه محبت. کی میگه این دنیا مجازی‌ه؟

جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*هر وقت حوصله‌تون سر رفت، این دیوار رنگی‌رنگی رو تماشا کنید. لینک‌های اون بالا رو جانندازید.

پ.ن: من کلا نمی‌تونم دمپایی لاانگشتی بپوشم اما این پیشنهاد رو خیلی دوست داشتم. واقعا تابستونی‌ه.

پ.پ.ن: پیشنهادهای خریدنی رو هم ببینید. 2 صفحه‌ست. با تشکر از نارنجی عزیزم که یک بعدازظهر زیبای تابستونی رو برام ساخت. نمونه‌ی کامل یه دختر رنگی‌رنگی.

پ.پ.پ.ن: سایت هیجان‌انگیز نمی‌شناسین؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*تظاهر کردن رو هیچ‌وقت دوست نداشته‌م. مخصوصا تظاهر به معنویت و این چیزا. بعد فکر کن ماه رمضون چقدر بهم خوش می‌گذره که هر کانالی می‌زنم، می‌بینم همه رو جو معنویت کشته. مخصوصا اون قسمت مکالمات نزدیک افطار که هر جوری شده باید اشک مخاطب رو دربیاره خلاصه. امسال رو ندیدم و نمی‌دونم اما سال‌های قبل دقیقا همینطوری بود.

کی گفته معنویت یعنی اشک و آه؟ خیلی بد م میاد از این حرکت صداوسیما.

پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: رمضان امسال
Share

*تی‌وی خونه‌ی مادربزرگ، سیستمی‌ه برای خودش. باید این رو از برق بکشی، اون رو بزنی جا ش! بعد اول تی‌وی رو روشن کنی، بعد ست‌آپ‌باکس رو. بعد مهپاره رو. بعد دکمه‌ی نمی‌دونم چی‌چی تی‌وی رو بزنی. بعد... داستانی‌ه اصلا. البته سخت نیست اما باید بدونی داری چی کار می‌کنی. من هم که می‌دونید کلا به وسایل خونه‌ی کسی - هیچ‌کس - دست نمی‌زنم.

اوضاع به همین منوال بود تا اینکه امروز داشتم می‌رفتم پیش‌ش. گفتم خب. امروز حواس‌م هست گند نزنم باز. به مادربزرگ گفتم بذار تی‌وی رو روشن کنم با هم صبح دیگر تماشا کنیم. ولی انقدر لفت‌ش دادم که به ظهر دیگر هم نرسیدیم حتی. یه چشم‌م به آشپزی‌م بود، یه چشم‌م به کنترل تی‌وی. دو تایی نشستیم هر چی دکمه بود زدیم. کلا کانال‌ها به هم ریخت. گفتم راحت باش ببینیم آخر ش چی میشه. دیگه می‌خواستم پاشم کنترل پنکه پایه‌بلند ه رو هم بیارم عیش‌مون تکمیل شه که خدا رحم کرد خاله‌جان اومد و گفت دکمه‌ی بالا سمت راست رو باید بزنی.

جالب‌ه که ما هممممه‌ی دکمه‌ها رو زده بودیم جز اون یه دونه. خلاصه امروز روغن‌ها رو نریختم ولی از خجالت کانال‌ها در اومدم حسابی. منتظر داستان‌های بعدی ما باشید.

چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

*خب متاسفانه گودر رفت و همه پناه برده‌ن به اولد ریدر! تا زمانی که تدبیری برای لینک‌دونی متمدنانه بیندیشیم، ناچاریم دستی لینک بدیم عین زمان شاه وزوزک!

فلذا هر کی لینک میخواد لطفا بیاد بگه. بعضی وبلاگا دیگه به‌روز نمیشن. بیخود و بی‌جهت، لیست رو عریض و طویل نکنم.

راهنمای تصویری فیدخوانی در روزهای بی‌گودری

چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*با کلی دلسوزی به اسب و کالسکه‌ی در حال حرکت نگاه کرد گفت اینا چقدر گناه دارن. توی این گرما دور بازار می‌چرخن.

گفتم عزیزم ما هم دقیقا داریم همین کار رو می‌کنیم نیشخند

سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*از این تاکسی‌های سبز بود. مسافر نداشت. نمی‌دونم چرا نرفتم جلو بشینم. هنوز به صندلی عقب نرسیده بودم که شنیدم منصور داره می‌خونه: دونه‌دونه‌دونه یه دنیا می‌دونه، من عاشق‌م عاشق، تو یکی یه‌دونه... چند عدد ضعیفه‌ی خوشحال هم با لباسای رنگی‌رنگی بالا پایین می‌پریدن.

قبول کنید که دیدن اسکرینی که چنین صحنه‌هایی رو نشون میده، توی یه تاکسی سبز انقدر عجیب هست که بیام اینجا بنویسم‌ش.

مردک کم مونده بود ما رو به کشتن بده بس که هی حواس‌ش پرت می‌شد و می‌رفت توی شکم ماشین‌های دیگه. خب بزن کنار، کلیپ‌های منصور و هلن و هر کوفت و زهر ماری رو میخوای تماشا کن. بعد راه بیفت. چه کاری‌ه آخه؟ جالب‌ه که من خیلی ریلکس نشسته بودم بیرون رو تماشا می‌کردم. نمی‌دونم چرا هیچی رو عین خیال‌م نیست نیشخند

دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*به نظر ت رک‌گویی خوب‌ه یا بد؟

بعضیا گاهی خیلی تعارف می‌کنن. مث خاله‌جان. یعنی یه طوری شده که وقتی چیزی ازش می‌پرسم، قبل از اینکه فرصت کنه جواب بده، میگم "دروغ نگیا. راست بگو تکلیف خودم رو بدونم." ولی خاله‌وسطی راستش رو میگه. دیگه شک نداری که راست میگه یا داره تعارف می‌کنه.

بعضیا هم دیگه زیادی رک و راحت‌ن. یک‌سره دستور میدن. این رو بیار. اون رو ببر. این چای، کمرنگ‌ه. بیا بریم فلان جا. بهانه هم نیار. این کار رو بکن. اون کار رو بکن. به نظرم زیادی رک بودن، کم‌کم رنگ پررو بودن به خودش می‌گیره و این چیزی‌ه که یکی مث من اصلا تحمل‌ش نمی‌کنه. کلا زندگی من بر پایه‌ی تحمل کردن نیست مگر در موارد فوق اضطراری!

یک مساله‌ای بود که مدت‌ها به خاطرش حرص می‌خوردم اما نمی‌دونستم چطور بگم‌ش. یعنی هر وقت خواستم بهش بگم، انقدر عصبانی می‌شدم که عملا جز بدوبیراه هیچی به ذهن‌م نمیومد!

همه رو نوشتم. بعد دوباره خوندم‌ش. فکر کردم این الان چه پیامی داره برای مخاطب؟

پاک‌ش کردم. دوباره نوشتم. زهر کلام‌م کمتر شد. انقدر نوشتم و پاک کردم تا شد چیزی که منظورم رو درست می‌رسوند و هیچ کنایه‌ای تو ش نبود. همون رو گفتم.

کتابای خارجی رو دیدین؟ آموزش درست حرف زدن هم داره حتی. یه جا خوندم خیلی وقتا حرفای ما طولانی‌ن اما نامفهوم. مخصوصا خانوما بیشتر این مساله رو دارن. 2 ساعت حرف می‌زنیم. آخر سر هم معلوم نمیشه منظورمون دقیقا چی بوده و این، مخاطب رو - مخصوصا اگر مرد باشه - گیج می‌کنه. بعد هم ناراحت میشیم که چرا من اون همه حرف زدم، تو اهمیتی ندادی؟

دارم تمرین می‌کنم پیام‌هام روشن و واضح باشن. اعتراف می‌کنم بعضی وقتا چون رو م نمیشه یه چیزی رو رک بگم، آسمون و ریسمون می‌بافم. در حالی که رک گفتن‌ش عملا انرژی و وقت خیلی کمتری می‌گیره. تکلیف مخاطب هم معلوم میشه سریع.

در همون کتاب‌های خارجی مذکور گفته‌ن به جای پیام‌های درهم‌برهم و نامفهوم و به جای اینکه انگشت اتهام‌تون به سمت مخاطب باشه و مثلا بگید "تو همیشه اعصاب من رو سر فلان ماجرا داغون می‌کنی"، جمله‌تون رو با "من" شروع کنید. الگو ش این‌ه: من احساس می‌کنم...وقتی تو... ازت میخوام که...

مثلا من ناراحت میشم وقتی بدون هماهنگی با من، مهمون دعوت می‌کنی. ازت میخوام قبل از مهمون دعوت کردن، با من مشورت کنی.

این خیلی بهتر ه تا اینکه از کوره در بری و مثلا بگی تو چرا انقدر بی‌ملاحظه‌ای؟ صد بار بهت گفتم با اجازه‌ی خودت، مهمون دعوت نکن. چطوری بگم که بفهمی؟

البته مورد دوم، دل آدم رو خنک‌تر می‌کنه مسلما. اما تصور کنید این ادبیات، بارها و بارها، روزها و ماه‌ها و سال‌ها تکرار شه. کم‌کم طرف مقابل هم از شما تاثیر می‌گیره - هر قدر هم آدم مودبی بوده باشه - بعد چند وقت، نتیجه‌ش میشه یک سری مکالمات پرخاشگرانه‌ی توهین‌آمیز با چاشنی حمله به شخصیت طرف مقابل.

اما اگر همیشه پیام‌های واضح و مودبانه بدی، کمترین فایده‌ش این‌ه که مخاطب هیچ راهی برای فرار از زیر خواسته‌ت نداره. اگر این کار رو کرد، من مشغول سوت زدن و تماشای گنجشک‌ها میشم. شما هم با هر ادبیاتی صلاح می‌دونی باهاش صحبت کن نیشخند

دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*داشتیم از جلوی ساختمون رادیو تهران رد می‌شدیم - پانزده خرداد، خیابون داور - گفتم گوینده‌های رادیو همه عاشق کارشون‌ن. چنان با لذت از شغل‌شون حرف می‌زنن که مطمئن میشی اگر هزار بار دیگه هم به دنیا میان، باز دل‌شون میخواد همین شغل رو داشته باشن.

گفت می‌دونی مریمی؟ من توی زندگی‌م واقعا به این نتیجه رسیدم که برای هر چیزی، هر کاری، هر رابطه‌ای باید "عشق" باشه تا بتونی با خوشحالی ادامه بدی و کم نیاری. درس‌خوندنی که فقط بر اساس مصلحت‌اندیشی باشه، کار کردنی که فقط بر اساس منطق باشه، رابطه‌ای که صرفا بر اساس تحمل کردن باشه، هیچ‌کدوم عاقبت خوشی ندارن. راضی‌ت نمی کنن. آدم یک باز رندگی می‌کنه. اون یک بار رو باید با عشق، زندگی کنه.

از من بهت نصیحت. لباس‌هایی رو بپوش که عاشق‌شونی. کاری رو انجام بده که عشق‌ش رو داری و فقط وقتی ازدواج کن که عاشق اون آدم باشی هرچند مثل همه‌ی آدم‌های دیگه بی‌نقص نیست مسلما. عشق رو دست کم نگیر.

 

یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*تا دیشب، مشکل‌م این بود که ماشین لباس‌شویی، جوراب‌هام رو می‌خورد، یک آب هم رو ش. دیشب یه مشکل بدتری برخوردم. کاناپه، گوشواره‌م رو خورد!

مث همیشه گوشواره‌هام رو درآوردم گذاشتم روی دسته‌ی بزرگ و چوبی کاناپه. کتار صلوات‌شمار و فنجون چای که قبل‌ش تو ش شیر خورده بودم. یکی از گوشواره‌ها قل خورد از کنار دسته‌ی کاناپه افتاد پایین. خیلی ریلکس دست‌م رو بردم جلو که از روی تشک کاناپه بر ش دارم. دیدم نیست.

گفتم خب حتما افتاده بین تشک و بدنه. ولی نبود. هر چی سعی کردم، پیدا ش نکردم. آخر سر فهمیدم یه شکاف خیلی کوچولو روی کاور کاناپه هست که عملا قابل رویت نبوده و نیست و گوشواره‌ی مذکور، صاف از همون شکاف افتاده داخل فریم اصلی!

یعنی برای برداشتن‌ش باید کاناپه‌هه کامل باز بشه. که خب نمی‌ارزه. نشسته بودم به یک لنگه گوشواره‌ی توی دست‌م و اون یکی لنگه‌ی مفقود ش فکر می‌کردم. دیدم خیلی چیزا توی زندگی هستن که انقدر ساده به دست اومده‌ن و همیشه دم دست بوده‌ن که هیچ وقت به نبودن‌شون، به از دست دادن‌شون جدی فکر نمی‌کنیم.

بعد یک وقتی که اصلا انتظار ش رو نداریم، از دسترس‌مون خارج میشن. از دست میدیم‌شون. تازه می‌فهمیم چقدر جا شون خالی‌ه. چرا بی‌احتیاطی کردیم؟ چرا بیشتر مراقب نبودیم؟

یک لنگه گوشواره‌ی بدل، ارزش خاصی نداره شاید - هرچند هدیه بود - ولی خیلی چیزا هستن که به مراقبت احتیاج دارن. مث رابطه‌ها. مث دوستی‌ها. اگر فکر کنی دوست‌ت همیشه خواهد بود، روزی می‌رسه که از دست‌ت لیز می‌خوره و میره یه جایی که شاید نزدیک‌ت هم باشه اما دیگه دست‌ت بهش نمی‌رسه. درس دیشب من، این بود به قیمت از دست دادن یک لنگه گوشواره.

یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

بسمه تعالی

*هموطن گرامی!  آقا/ خانم  مریم 

سلام علیکم

        با احترام، خواهشمند است در صورت تمایل جهت بهبود و توسعه خدمت رسانی وب‌سایت پلیس فتا به هموطنان گرامی بخصوص کاربران فضای مجازی در نظر سنجی وب‌سایت این پلیس شرکت نمائید.

جهت شرکت در این نظرسنجی اینجا کلیک کنید یا به آدرس ذیل مراجعه فرمائید. در ضمن در صورت امکان از خانواده محترم، دوستان، آشنایان و همکلاسی‌هایان جهت شرکت در این نظرسنجی به نیابت از این پلیس دعوت فرمائید.

                                                       با تقدیم احترام

                                                      پلیس فضای تولید و تبادل اطلاعات ناجا

                                                        مرکز عملیات سایبری

آدرس: http://www.cyberpolice.ir/content/website-feedback

یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*هیچ‌وقت اهل چت کردن با کسی که اصلا نمی‌شناسم، با هدف وقت‌گذرونی یا آشنایی و دوستی و ... نبوده‌م. البته خیلی پیش اومده کسی از خواننده‌های اینجا ازم کمکی خواسته و من هم سعی کرده‌م براش وقت بذارم و بهش گوش بدم و غیره ولی این فرق داره با چت کردن توی چت‌روم.

دیشب رفتم یک سری به چند تا روم زدم ببینم چطوری‌ه. از اسم‌های یک سری از روم‌ها که بگذریم، داخل‌شون خیلی جالب بود! یک عده بودن که مشخص بود پای ثابت اون روم هستن و حال همدیگه رو می‌پرسیدن و سراغ هم رو می‌گرفتن. بعد در لحظه یه چیزی پیش میومد. همون رو ادامه می‌دادن و کل‌کل می‌کردن. مثلا آی‌دی یکی اقیانوس بود. یکی اشتباه خوند آقایونس. 2 ساعت داشتن هی این رو براش دست می‌گرفتن و پشت هم پی‌ام می‌دادن.

یک عده‌ی دیگه هم بودن که تا می‌رسیدی، می‌خواستن ادد ت کنن بدون اینکه بدونن اصولا کی هستی! تز شون هم این بود که خب آشنا میشیم. بهتر از تنهایی‌ه که. این وسط چند نفر مذکر متاهل - حیف کلمه‌ی "مرد" واقعا - هم مشاهده شدن که معتقد بودن دوستی در حد نت و تلفن و اینها عیبی نداره که! و نمی‌خواستن فکر کنن اگه همسر شون همین کارا رو بکنه چه حسی خواهند داشت. بعضیاشون هم به دروغ متوسل می‌شدن مبنی بر اینکه همسر شون در جریان‌ه اما به دلیل اعتماد بی‌حدوحصر ایرادی ازشون نمی‌گیره.

یعنی یکی بیاد به من بگه اعتماد یعنی چی؟ اینکه من هر غلطی دل‌م خواست بکنم و تو روح‌ت هم خبر نداشته باشه یا خبر هم داشته باشی اما به رو م نیاری چون می‌دونی آدم‌بشو نیستم، اسم‌ش میشه اعتماد؟ آدم باید بیمار باشه که ازدواج کنه، بعد همه‌ش دنبال آی‌دی این و شماره موبایل اون یکی باشه. اسم‌ش رو هم جدیدا میذارن اجتماعی بودن! خدا آخر و عاقبت اینا و بچه‌هایی رو که زیر دست اینا قرار ه تربیت شن به خیر کنه.

شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*در مقایسه با ایشون، کمتر جیغ‌جیغو و بیشتر زرزرو می‌باشم و متاسفانه تا کنون اینجوری سورپرایز نشده‌م.

جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*این عکسی است که فضاپیمای وویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان می‌دهد.

 

کارل ساگان، فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:

دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوست‌شان دارید٬ تمام کسانی که می‌شناسید ٬تمام کسانی که تابه‌حال چیزی در موردشان شنیده‌اید٬ تمام کسانی که وجود داشته‌اند ٬زندگی‌شان را در اینجا سپری کرده‌اند.

برآیند تمام خوشی‌ها و رنج‌های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگان‌شان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده‌اند ٬تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان ٬تمامی آفرینندگان و ویران‌کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج‌های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیا.ست‌مداران فاسد٬ تمامی ابرستاره‌ها٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناه‌کاران در تاریخِ گونه‌ی ما آنجا زیسته اند ٬در این ذره‌ی غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه‌ی خورشید شناور است.

زمین، ذره‌ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال‌ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده‌اند. به بی‌رحمی‌های بی‌پایانی که ساکنان گوشه‌ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه‌ی دیگر (که از این فاصله، نمی‌توان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده‌اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند.

تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خودمهم‌بینی بی‌پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه‌ی گیتی هستیم٬ به واسطه‌ی این عکس به چالش کشیده می‌شود. سیاره‌ی ما لکه‌ای گم‌شده در تاریکی کهکشان‌هاست. در این تیرگی و عظمت بی‌پایان٬ هیچ نشانه‌ای از اینکه کمکی از جایی می‌رسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی‌شود.

زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده‌ی نزدیک که گونه‌ی بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله. استقرار٬ هنوز نه. خوش‌تان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می‌توانیم روی پایمان بایستیم. گفته شده که فضانوردی، تجربه‌ای است شخصیت‌ساز که فرد را فروتن می‌سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه‌ی نوع بشر را در دنیای کوچک‌ش به نمایش نگذارد. برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه‌تر ما با یکدیگر و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه‌ی آبی کمرنگ٬ تنها خانه‌ای که تاکنون شناخته‌ایم...

پ.ن: وقتی عکس رو دیدم، به این هم فکر کردم که خواسته‌های بزرگ ما در زندگی، از دید خداوند چقدر کوچیک‌ن...

جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*سال‌ها پیش یک سریالی از تی‌وی پخش می‌شد که نمی‌دونم چرا من رو یاد سعید آقاخانی میندازه. شاید بازیگر اصلی‌ش ایشون بود. یادم نمیاد. شکر خدا اسم سریال‌ه رو هم یادم نمیاد اما یه چیزی‌ش رو خوب یادم‌ه.

اینکه توی هر قسمت سریال، یک صحنه بود که شب، نشون می‌داد ماه از پشت ابرها میاد بیرون. وقتی این اتفاق میفتاد و شب، مهتابی بود، بازیگر اصلی داستان، ناگهان صداقت‌ش گل می‌کرد و هرچی توی ذهن‌ش بود، میومد روی زبون‌ش. هر چیزی رو پنهان کرده بود، هر حسی داشت، همه چیز رو خیلی راحت می‌گفت.

عواقب‌ش دیدنی بود! مثلا به رییس‌ش می‌گفت که آدم بی‌لیاقتی‌ه و ازش متنفر ه. و اتفاق‌هایی شبیه این. اون موقع اصلا فکر نکردم این داستان‌ها یعنی چی. اما الان که فکر می‌کنم، می‌بینم بعضی وقتا دیگران به ما دروغ میگن یا راستش رو نمیگن چون خودمون اجازه نمیدیم. مثلا به طرف مقابل میگیم راستش رو بگو. قول میدم عصبانی نشم. اما به محض اینکه راستش رو میگه، با عواقب‌ش کلا پشیمون‌ش می‌کنیم.

البته بعضیا هم هستن که عادت دارن به دروغ گفتن و پیچوندن. دیده‌م اینجور آدما رو. بعضیاشون به شکل کاملا بیمارگونه‌ای به دروغ گفتن معتاد ن و ازش لذت می‌برن. و دیده‌م که مخاطب خیلی رک گفته که می‌فهمه تمام این حرفا دروغ‌ه و اون آدم در جواب با لذت خندیده! فقط همین!

و دیده‌م آدمایی رو که به خودشون اجازه میدن هر کاری میخوان بکنن و با دروغ گفتن و نگفتن، ماست‌مالی‌ش کنن. اینجور آدما هم درست‌بشو نیستن. به شخصه توصیه نمی‌کنم در جهت اصلاح‌شون، انرژی بذارید.

دنیا یه جوری شده که متاسفانه مردم، خیلی راحت دروغ میگن و تحمل این ماجرا برای یکی مث من که اصلا دروغ نمیگه، خیلی خیلی خیلی سخت‌ه. ترجیح میدم تمام واقعیت رو بدونم. همیشه معتقد بوده‌م اگر کسی رو دوست داشته باشی و براش احترام قائل باشی، کاری نمی‌کنی که ناراحت‌ش کنه. نه اینکه اون کار رو انجام بدی، بعد بهش نگی و بپیچونی‌ش. وقتی هم لو رفتی، خیلی ریلکس بگی تقصیر خودت‌ه. رفتار تو باعث من اینجوری رفتار کنم.

پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*که یه دوست تازه برات بنویسه؟

پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*خواستم خیر سر م نوه‌ی گلی باشم، پاشدم رفتم خونه‌ی مادربزرگ یه سری بهش بزنم و تنها نباشه و براش هم آشپزی کنم.

مادربزرگ الان که بنده خدا از دست و پا افتاده حسابی اما یادم‌ه قبل‌ترها خیلی ترتمیز و حتی وسواسی بود و بین نوه‌ها من رو خیلی به تمیزی قبول داشت. الان هم همینطور ه. این شد که وقتی فرستادم‌ش توی اتاق بشینه، اصلا درصدد چک کردن روش من برای آشپزی و شستن سبزی‌ها نبود و فقط وقتی داشتم ماست‌وخیار درست می‌کردم کلی از تمیز کار کردن‌م تعریف کرد بی‌خبر از اینکه چه گندی زده‌م!

خب تقصیر خودشون بود. کلی روغن رو ریخته بودن توی یه ظرف فلزی قدبلند. نمی‌دونم روغن‌ه، مایع بود یا جامد در بدو پیدایش، اما کلا مایع شده بود! یه ملاقه هم بود که باهاش روغن می‌ریختن.

گفتم مبادا اینطوری روغن بریزه این‌ور اون‌ور. ظرف مذکور، یه دسته‌ی فلزی نازک هم داشت که ترسیدم مبادا یهو باز شه و روغن‌ها بریزه. برای همین ظرف رو از بدنه‌ش گرفتم بلند کردم بیارم نزدیک قابلمه. غافل از اینکه بدنه‌ش چرب بود و توی دست‌م لیز خورد.

ظرف رو نگه‌داشتم. کلا مهارت خاصی دارم در بین زمین و هوا قاپیدن ظروف در شرف شکستن و بچه‌ی در آستانه‌ی زمین خوردن و غیره. ظرف رو گرفتم اما کلی روغن پاشید به همه جا! شلوار م، گاز، زمین، فرش!

آخه کف آشپزخونه جای فرش انداختن‌ه؟ گریه بیرون رو نگاه کردم. مادربزرگ اون اطراف نبود. بنده خدا انقدر حال‌ش بد بود که بی‌خیال سر زدن به من شده بود وگرنه اگر حال‌ش خوب باشه ثانیه‌ای 30 بار یا تشکر می‌کنه یا عذرخواهی یا میگه بیا توی اتاق. آشپزخونه گرم‌ه. اذیت میشی.

یک دستمال بزرگ اونجا بود. بر ش داشتم و روغن‌ها رو که روی زمین جاری بودن، جمع کردم. دستمال‌ه چرب شد کاملا. شستم‌ش با چه فلاکتی. دیدم اینطوری فایده نداره. زمین و گاز رو با کلی شوینده شستم و البته تمام مدت حواس‌م به اطراف و اکناف بود مبادا مادربزرگ سر برسه!

دردسر تون ندم! گاز رو فکر کنم 5 بار شستم، زمین رو 8-7 بار. یعنی برق می‌زد دیگه! فقط اون گوشه‌ی فرش رو هیچ جوری نتونستم ماست‌مالی کنم. خاله‌وسطی اومد خونه. براش تعریف کردم. گفت صدا ش رو درنیار. فرش رو می‌خواستم بشورم اصلا. بقیه‌ش رو هم خوب شستی. خیلی تمیز شده نیشخند

بعد برای خاله‌جان تعریف کردیم. نامرد گیر داده بود که مریمی لباس‌ت چرا لک شده؟ روغن ریخته رو ش؟ بده بشورم خب. انقدر گفتن که مادربزرگ گفت اینجا روغن ریخت روی لباس‌ت؟ متفکر گفتم نمی‌دونم! نه! مهم نیست یعنی!

کار خودم تمیز بود. اون نامردها تابلو م کردن.

چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

*مقدس‌تر از غریزه

سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از آرشیو
Share

*هر کس دور و بر ما بچه‌دار شد، اسم‌ اصیل ایرانی انتخاب کرد براش. بعضی اسم‌ها رو حتی نشنیده بودیم و تلفظ و معنی‌ش رو می‌پرسیدیم. فقط یکی به من بگه پس این و این چی‌ن یعنی؟

سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*یه بار خانوم بنفش رو توی خیابون آموزشگاه دیدم. تا رسید بهم، گفت به‌به! چه لباس خوشرنگی پوشیدی.

دیروز بعد 2 هفته خانوم آبی رو دیدم. بهش گفتم که به شکل محسوسی لاغر شده و شال سورمه‌ای رنگ‌ش خیلی بهش میاد. کلی خوشحال شد که لاغری‌ش مشهود ه. بابت تعریف‌م هم شاد شد - کی بد ش میاد از حرف خوب؟ - وقتی خانوم بنفش اومد و نشست، بهش گفت به‌به! چه کیف خوشرنگی! گفتم آره رنگ سورمه‌ای‌ کیف‌ش خیلی خوشرنگ‌ه.

به چهره‌ها نگاه کردم. همه داشتن لبخند می‌زدن.

یه جلسه‌ی دیگه، خانوم قهوه‌ای، روبروی من و خانوم بنفش نشسته بود. گفت یه چیزی می‌پرسم جفت‌تون اعتراف کنید. رنگ موهاتون چی‌ه؟ - خانوم بنفش موهاش رو مشکی کرده بود - ما خندیدیم. بعد گفت مریمی تضاد مشکی موهات و شال سفید ت چشم آدم رو می‌گیره. چند دقیقه قبل‌ش هم دیدم داشت به خانوم نسکافه‌ای می‌گفت چی رو با چی قاطی کنه چه رنگی درمیاد. خیلی هم ازش تعریف کرد.از خوش‌قلبی‌ش خوش‌م میاد خیلی.

این جو کمتر پیش میاد بین خانوما باشه. که انقدر از هم تعریف کنن و حسادت نکنن. و البته در تمام مدت، یکی مث خانوم سورمه‌ای - موهاش رو سورمه‌ای کرده - زیرچشمی نگاه می‌کنه و ترجیح میده حرف نزنه یا اون دختر مذکور که وقتی می‌بینه روسری‌م رو جای گره زدن، با یه رینگ نقره، بسته‌م هرهر می‌خنده که شکل حاج خانوما شدی در حالی که داره با دقت به هماهنگی رنگ دستبند و روسری‌م نگاه می‌کنه. و عکس‌العمل بقیه که همدیگه رو با تعجب نگاه می‌کنن که مثلا این چه حرفی بود این گفت الان؟!

تعریف کردن از دیگران، حتی در حد یک جمله، تاثیر فوق‌العاده‌ای داره. یادم‌ه جلسه‌ی دومی که رفتم سر کلاس، به خانوم آبی گفتم صحبت‌های جلسه‌ی قبل‌ش برام ح خوبی داشته. همین یک جمله باعث شد با هم دوست شیم. این جلسه که بعد دو هفته دیدم‌ش، با روی گشاده و لبخند اومد جلو برای احوال‌پرسی. می‌خواستم باهاش دست بدم. گفت بذار ببوسم‌ت.

می‌بینی؟ دوست داشتن آدما خیلی آسون‌ه.

سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*مسیر رو گفتم و سوار شدم. کمی جلوتر یه دختر چادری سوار شد. ازم پرسید بلدی چطوری می‌تونم برم فلان جا؟

بهش گفتم مقصد ت وسطای همین خیابون روبروی‌ه اما یک‌طرفه‌ست و اگه الان پیاده شی، مجبور میشی خلاف جهت حرکت ماشین‌ها همه‌ی مسیر رو پیاده بری تا مقصد ت. ماشین که دور زد، اون سر خیابون‌ه پیاده شو. بعد با یه تاکسی دیگه یا پیاده، خیابون‌ه رو برو تا برسی به مقصد ت. گفت تو بلدی؟ گفتم آره. بهت نشون میدم کجا پیاده شی.

یهو دیدیم ماشین به جای اینکه بپیچه چپ، پیچید راست. گفتم آقا کجا داری میری؟ گفت خانوم مسیر م این طرف‌ه دیگه. گفتم مگه ما نگفتیم فلان جا؟ خودش رو زد به نفهمی که نفری 500 ازمون بگیره یه ذره راه رو. پیاده شدیم. رفتیم اون طرف میدون. دوباره سوار شدیم.

توی ماشین یه کم حرف زدیم و خندیدیم. بعد بهش گفتم اینجا پیاده شو پیاده‌روی سمت راست رو برو تا خیابون فلان رو پیدا کنی. تعارف کرد مال تو رو هم حساب کنم که خب من مسلما تشکر کردم و گفتم نه. بعد آقای راننده ازش 1 تومن گرفت که خب زیاد بود! بعد که اون پیاده شد و رفت، آقاهه گفت شما پیاده نمیشی؟ من 2 نفر حساب کردم.

یعنی کارد می‌زدی خون من درنمیومد. آقاهه گفت عیب نداره حالا. گفتم آقا چی چی رو عیب نداره؟ من اصلا این بنده‌ی خدا رو نمی‌شناختم! آقاهه هم لابد مونده بود حیرون که تو چطور با کسی که نمی‌شناسی انقدر میگی و می خندی! (برعکس رفتار م با آقایون که اصلا فرندلی به نظر شون نمیام!)

آقاهه چند تا بوق زد و دختر ه رو صدا کرد بیاد. طفلی شاد و خندون اومد اما هر کاری کردیم پول رو نگرفت و فرار کرد رفت. دیگه نمی‌شد بیشتر از این راه رو ببندیم. از شیشه‌ی عقب نگاه‌ش کردم. با ذوق برام دست تکون می‌داد.

ادای چنگ زدن به صورت‌م رو درآوردم. بیشتر خنده‌ش گرفت. من هم خندیدم براش دست تکون دادم. 500 تومن رو براش صدقه دادم اما صورت خوشگل‌ش رو همیشه یادم می‌مونه.

پ.ن:بازنشر این پست در لینک‌زن

دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*اهل ورزش تماشا کردن از تی‌وی نیستم. والیبال رو هم ندیدم. یعنی اصلا برام مهم نبود راستش. ولی بعدش دیدم خیلی شوخی کردن با ماجرای پخش زنده و شبکه‌ی 3 و کلی عکس و جوک گذاشتن روی قیس‌یوگ. کلا فکر کنم خودشون حساسیت ایجاد کردن وگرنه 4 تا دختر که مثلا تاپ پوشیده‌ن، صحنه‌ای نیست که کسی به عمر ش ندیده باشه. من خودم حجاب رو رعایت می‌کنم ولی واقعا کسی هست چنین چیزی در زندگی‌ش ندیده باشه؟

نمیگم آدم خیلی دیگه زیادی راحت باشه اما آدمیزاد رو وقتی زیادی از چیزی منع کنی، بهش حساس‌تر و حریص‌تر میشه. برای همین‌ چیزاست که خیلی از جوونای ایرانی میرن خارج فقط محض دید زدن!

کلا از اینکه چشم خیلی از پسرای ایرانی سیر نمیشه، خیلی بد م میاد و بیشتر از اون، به فکر این‌م که این سبک تربیت ما کی میخواد درست شه؟

دکتر شیری

دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*یه خانومی واسه تولد شوهرش پیشنهاد داد که برن یه رستوران خیلی شیک! وقتی رسیدن به رستوران، دربون رستوران گفت: سلام بهروز جان! حال‌ت چطور ه؟

زن‌ه یه کم غافلگیر شد و به شوهر ه گفت: بهروز! تو قبلا اینجا بودی؟

شوهر: نه بابا این یارو رو توی باشگاه دیده بودم!

وقتی نشستن، گارسون اومد گفت همون همیشگی رو بیارم؟ زن‌ه یه مقدار ناراحت شد و گفت این از کجا می‌دونه تو چی می‌خوری؟

شوهر: این هم توی همون باشگاه بود. یه بار وقت خوردن غذا من رو دید!

خواننده‌ی رستوران از پشت بلندگو گفت سلام بهروز جان! آهنگ مورد علاقه‌ت رو می‌خونم که واسه‌ت شانس بیاره!

زن‌ه دیگه عصبانی شد و کیف‌ش رو برداشت از رستوران اومد بیرون. شوهر ه دوید دنبال‌ش. زن‌ه سوار تاکسی شد! بهروز جلوی بسته شدن در تاکسی رو گرفت و خواست توضیح بده که حتما اشتباهی پیش اومده و من رو با یکی دیگه اشتباهی گرفتن و...

زن‌ه سرش داد زد و کلی فحش 18+ بهش داد! یهو راننده تاکسی برگشت گفت بهروز اینی که امشب مخ‌ش رو زدی خیلی بی‌ادب‌ه‌ها! {#emotions_dlg.e28}

یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*استاد مکانیک داشت سرسیلندر یک ماشین هوندا را باز می‌کرد که چشم‌ش به یک جراح مشهور قلب افتاد که به داخل تعمیرگاه می‌آمد. جراح داخل شد و منتظر ماند تا مکانیک بیاید و نگاهی به ماشین‌ش بیندازد.

ناگهان مکانیک با صدای بلند گفت «سلام دکتر! می‌خواهی یک نگاهی به این موتور بیندازی؟» جراحج که قدری متعجب شده بود، نزدیک‌تر رفت و کنار هوندا ایستاد. مکانیک، کمر راست کرد و دست‌هایش را با یک تکه پارچه پاک کرد و گفت «دکتر، به این موتور نگاه کن. من قلب‌ش را باز کردم و والف‌ها را بیرون آوردم و هر قسمتی را که آسیب دیده بود یا تعمیر یا عوض کردم و بعد هم همه چیز را سر جای خودش گذاشتم و حالا ماشین مثل روز اول‌ش کار می‌کند. اما یک سؤالی دارم. چطور است که من باید فقط سالی بیست و چهار هزار دلار در آمد داشته باشم و شما سالی یک ملیون و هفتصد هزار دلار و این در حالی است که هر دو اصولا یک کار را انجام می دهیم؟»

جراح مکثی کرد و به بغل ماشین تکیه داد و آهسته زیر گوش مکانیک گفت «اگر مردی، این کار را وقتی موتور روشن است انجام بده!

یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*صبح شد. اول مغزم روشن شد، بعد چشم‌هام رو باز کردم. بلافاصله این دو نفر شروع کردن توی سرم آواز خوندن!

سال‌ها پیش یه دوستی داشتم که نمی‌دونم چه اصراری داشت در حضور من بیچاره، آواز بخونه. جدا از اینکه چقدر صدا ش بد بود، آهنگ رو هم خراب می‌کرد یعنی حتی یه کلمه رو هم مث آهنگ اصلی نمی‌تونست بخونه. همیشه فکر می‌کردم با دقت گوش نمیده اما حفظ بود شعر ش رو. الان می‌فهمم سمعی نبوده و بهتر از اون نمی‌تونسته بخونه.

من هیچ‌وقت کلاس آواز نرفتم. فکر هم نکنم صدا م برای خوندن، جالب باشه اما ترانه‌ها توی سر م سیو میشن! با متن ترانه و صدای سازها دقیقا. یعنی بخوام بخونم، از آهنگ جانمی‌مونم، جلو هم نمی‌زنم از خواننده‌.

الان مساله‌م این‌ه که این دو تا ول‌کن معامله نیستن. اونا می‌خونن. من هم مجبور ری‌اکشن داشته باشم خب! نیشخند

شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*یه دوستی دارم اصولا مودب‌ه مگه اینکه مورد خیلی خاصی پیش بیاد نیشخند اون روز داشتم یه ماجرایی رو براش تعریف می‌کردم. دیدم اشک توی چشماش جمع شده. گفتم دیوونه چرا اینطوری می‌کنی با خودت؟ گفت مردم چقدر نکبت‌ن. سگ تو روح‌ش. برو مریم. برو تا کار به ... و ... و ... نرسیده.

...ها فحش‌های خیلی بدی بودن که شنیدن‌شون از زبون دوست‌م انقدر عجیب بود که تا حتی الان هم یادم میفته دارم می‌خندم.

شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*می‌گفت مریمی تو اینطوری نبودی. خیلی تغییر کردی. یادم‌ه تا همین چند سال پیش، وقتی یه چیزی برات تعریف می‌کردم که غمناک بود، چشمات پر اشک می‌شد. دنبال راه حل برای اون آدم بودی. داوطلب کمک بودی. دیگه هیچ کاری هم نمی‌شد بکنی، بهم می‌گفتی برم دلداری‌ش بدم.

الان دیگه تغییری توی چهره‌ت نمیشه دید. نمی‌دونم. شاید هنوز همونقدر دل‌ت به درد میاد اما از چهره‌ت چیزی نمیشه خوند. الان گاهی میگی تقصیر خودش‌ه. چرا دخالت می‌کنی؟ حتی 2-1 بار شنیدم که گفتی چشم‌ش کور! می‌خواست فلان کار رو نکنه. مریمی که من می‌شناختم، اینطوری نبود. خودت میخوای اینجوری باشی. باور نمی‌کنم انقدر تغییر کرده باشی.

دل‌م می‌خواست همونجا بشینم روی زمین، به حال خودم گریه کنم. اول‌ش فکر کردم اینها همه‌ش تغییرات خودخواسته‌ی ناشی از بزرگ‌تر شدن‌ه. اما شک دارم راستش. همیشه همه بهم می‌گفتن دل‌ت خیلی نازک‌ه. خیلی مهربونی. از این حرفا... اما انگار الان دیگه اونجوری به نظر نمی‌رسم. عید که با 2 نفر غریبه رفته بودم گردش، یکی‌شون یک چیزی داشت تعریف می‌کرد. بهش گفتم این رو ادامه نده. بحث رو عوض کن. خندید گفت چرا؟ گفتم داره اذیت‌م می‌کنه. حتما باید اشک‌م دربیاد؟

وایساد نگاه‌م کرد. گفت آره. از چهره‌ت معلوم‌ه دل‌ت خیلی نازک‌ه. فقط آدمای مهربون، انقدر دل‌نازک‌ن. حتما آدم مهربونی هستی.

حرفای امروز سیستر، من رو واقعا برده توی فکر. نمی‌تونم بفهمم انقدر مهربون بودن، خوب‌ه یا بد. داوطلب کمک بودن، خوب‌ه یا بد. رقیق‌القلب بودن خوب‌ه یا بد. یه دوستی داشتم که همیشه نصیحت‌م می‌کرد به پوست‌کلفت و بی‌خیال بودن. یه زمانی فکر می‌کردم اگه پوست‌م - به قول اون - مث کرگدن، کلفت شه یعنی تغییر خیلی خوبی در من حاصل شده. اما الان، امشب، دل‌م برای اون مریم دل‌نازک خیلی مهربون واقعا تنگ شده. نمی‌دونم چی شد که انقدر ملاحظه‌کار شدم. چی من رو از من گرفت. چند شب پیش دوست‌ نازنینی می‌گفت مریمی خودت رو بیشتر دوست داشته باش. و توصیه‌های دوست دیگه‌ای مبنی بر اینکه انقدر سعی نکنم سنگ‌دل و پوست‌کلفت به نظر برسم چون خیلی مشخص‌ه که این خصوصیات با طبع لطیف‌م جور در نمیاد.

راستش دیگه قاطی کرده‌م. من کلا خیلی فکر می‌کنم به همه چیز. آدم حساسی‌م. چطوری به نظر می‌رسم؟ تو بهم بگو.

جمعه ٧ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*دانلود این آهنگ غیر مجاز، به بچه‌مثبت‌های وبلاگستان توصیه نمی‌شود.

لینک‌های دیگه‌ش.

جمعه ٧ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*شاد از ماجرای روسری، داشتم می‌رفتم مهمونی. چشم‌م افتاد به این دستبند مهره‌ای‌های رنگی‌م. فکر کردم کاش یه جفت گوشواره‌‌ شبیه‌ش بگیرم. این از ذهن‌م گذشت اما اهمیت خیلی خاصی هم نداشت. (به نتیجه وابسته نباش)

رسیدم اونجا. بی‌مناسبت، هدیه گرفتم. سمت راست عکس رو ببین. 3 تا مهره‌ی براق فیروزه‌ای‌ه تقریبا. 2 تا ش گوشواره‌ست، یکی‌ش گردنبند.

بعد برام شکلات آورد. اول فقط اون مربعی‌ها بود و دایره‌ای‌ها. از ذهن‌م گذشت شکلات سورمه‌ای ماه و ستاره‌ای خوب‌ه. یهو گفت اوه چه چیزی یادم اومد مریمی. بعد رفت یه جور شکلات دیگه هم آورد. عین همونی که توی ذهن‌م بود. متاسفانه رنگ‌ها با دوربین گوشی‌م خوب معلوم نمیشن.

 

 

گفتم خاله میشه وسایل‌ت رو یه کم بهتر بگردی؟ پرسید یعنی چی؟

گفتم خب قشنگ نگاه کن. ببین سایز 44-42 آدم خوش‌اخلاق چی داری؟ قهقهه

پ.ن: 3 قاعده‌ی قانون جذب رو دوباره بخونید.

 

پنجشنبه ٦ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*همیشه تصور می‌کردم این آدم‌هایی که تحصیلات ویژه‌ای دارن در دانشگاه‌های خفن، این آدم‌هایی که شغل دهن‌پرکن و اعتمادبه‌نفس بالایی دارن، آدم‌های پری هستن. نمی‌دونم چرا توقع داشتم تحصیلات برای کسی شعور بیاره. فکر می‌کردم بیشتر یاد گرفتن و معاشرت با آدم‌های مختلف، از آدم‌ها درخت‌هایی می‌سازه پربار و سربه‌زیر. ولی زهی تصور باطل...

چند وقت پیش، مثال نقض تصورات غلط‌م رو صاف گذاشتن سر راه‌م که یاد بگیرم اینطوری که فکر می‌کنم، نیست واقعا. آدم ازخودممنون و سطحی و بی‌نزاکتی که رفتاری کودکانه داشت. از این تیپ‌هایی که هر کلمه‌ای از دهن‌ت دربیاد، باید حتما یک جواب دندان‌شکن بهت بدن و هیچ حرف تازه‌ای رو نمی‌پذیرن چون حس می‌کنن خودشون بیشتر می‌فهمن. از این تیپ‌هایی که حرف سنگین و بحث عمیق، در مخیله‌شون نمی‌گنجه و هرچی مبحث، سبک‌تر و جلف‌تر باشه، احساس راحتی و تسلط بیشتری می‌کنن.

برای من درس خوبی بود. یه دبیر داشتیم. همیشه می‌گفت یه روزی می‌رسه که می‌بینید شعور مادربزرگ بی‌سواد تون خیلی بالاتر از فهم فلان خانوم/آقای دکتر ه. تحصیلات برای آدم، شعور نمیاره. دوست دارید درس بخونید، بخونید اما درک زندگی چیزی نیست که اونطوری بشه یاد گرفت‌ش. مدرک گرفتین، فکر نکنید خدا شدید دیگه. الان می‌فهمم چی می‌گفت اون بنده خدا...

از دیگران. تو چنین تجربه‌ای نداشته‌ای؟

پنجشنبه ٦ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*دوست سیستر براش از مکه یه روسری سفید و صورتی گل‌من‌گلی هدیه آورده. رو ش نوشته ساخت هند.

سیستر، لباسای ساده دوست داره. من گل‌ و بته‌ای و پولک و ستاره و بته جقه و چین‌چین تورتور. فلذا روسری مال من شد!

یعنی توی خونه‌ت نشستی می‌بینی یک روسری هندی که توی مکه فروخته شده، میاد ایران، یک‌راست می‌رسه دست‌ت. به این میگن روزی. میگن قسمت. براش هیچ تلاشی هم نکردم.

میگن روزی 2 جور ه: بعضیاش رو باید تلاش کنی تا به دست بیاری. بعضیاش هم برات نوشته شده. بدون هیچ تلاشی به دست‌ت می‌رسه.

دیروز عصر روسری‌ه رو گذاشته بودم روبرو م. داشتم فکر می‌کردم این ماجرا برای من چه پیامی داره؟ دیدم خیلی چیزا هست که براشون واقعا تلاش می‌کنیم اما جور نمیشن. جور در نمیان. یه وقتایی خیلی ساده، همه چیز جور میشه. نمیگم آدم کلا دست روی دست بذاره و کاری انجام نده اما بیشتر از یک حدی هم نباید خودت رو به آب و آتیش بزنی. گاهی فکر می‌کنم زندگی‌م مث یه داستان‌ه. یه جاهایی مشاور نویسنده‌م، یه جاهایی بازیگر. اما نویسنده‌ی اصلی کس دیگه‌ای‌ه. به نفع‌م‌ه بهش اعتماد کنم...

چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*دخترا دوتا دشمن بیشتر ندارن: دوست‌دختر سابق دوست‌پسر جدیدشون، دوست‌دختر جدید دوست‌پسر سابق‌شون نیشخند
چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*آب زیر کاه به کسانی اطلاق می‌شود که زندگی و حشر و نشر اجتماعی خود را بر پایه‌ی مکر و عذر و حیله بنا نهاده و با صورت حق‌به‌جانب ولی با سیرتی نامحمود در مقام انجام مقاصد شوم خود برآیند.

آب زیر کاه از ابتکارات قبایل و جوامعی بود که به علت ضعف و ناتوانی جز از طریق مکر و حیله، یارای مبارزه و مقابله با دشمن را نداشته‌اند. به همین جهت برای آنکه بتوانند حریف قوی‌پنجه را مغلوب و منکوب نمایند، در مسیر او باتلاقی پر از آب، حفر می‌کردند و روی آب را با کاه و کلش طوری می‌پوشانیدند که هیچ عابری تصور نمی‌کرد آب زیر کاهی ممکن است در آن مسیر و معبر وجود داشته باشد.

باید دانست که ایجاد این‌گونه باتلاق‌های آب زیر کاه، صرفا در حول و حوش قرا و قصبات مناطق زراعی امکان‌پذیر بود تا برای عابران، وجود کاه و کلش، موجب توهم و سوء ظن نشود و دشمن با خیال راحت و بدون دغدغه‌ی خاطر و سرمست از باده‌ی غرور و قدرت، در آن قرارگاه مستور از کاه و کلش گام برمی‌داشت و در درون آب زیر کاه، غرقه می‌شد. آب زیر کاه در قرون و اعصار قدیمه از جمله حیله‌های جنگی بود و سپاهیان متخاصم را از این رهگذر غافلگیر می‌کردند.

سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کتاب
Share

*رفتم! تعارف که نداریم. نیت من از شرکت در مراسم‌ خونه‌ی دوست‌م، بیشتر این‌ه که ببینم‌ش. ما 4 سال با هم می‌رفتیم دانشگاه. با اینکه رشته‌مون فرق می‌کرد اما گاهی کلاس مشترک داشتیم. کلاس مشترک هم نداشتیم، اغلب با هم می‌رفتیم، راه طولانی بود و صحبت‌های ما طولانی‌تر. با هم ناهار می‌خوردیم. بعدش من پایه‌ی پیاده‌روی بودم، دوست‌م عاشق خواب بعدازظهر! 4 سال تمام، توی سروکله‌ی هم می‌زدیم بابت برنامه‌ی بعدازظهر. اون می‌گفت تو آروم نمی‌گیری؟ نمیذاری من بخوابم. من می‌گفتم وقتی باغ به این قشنگی هست، چرا آدم بره بخوابه؟ بیا بریم بگردیم. دیگه گیر ت نمیادا.

کلا هم آدم روداری! نیستم که هر جا دعوت شم، برم. مثلا یادم‌ه نامزدی‌ش دعوت‌م کرد رو م نشد برم. اما بعدش چون چند باری خونه‌ی هم رفت‌وآمد داشتیم، الان دیگه دعوت کنه بدون معطلی پامیشم میرم.

داری میری مولودی؟ یه صدای ناآشنا پرید وسط خاطره‌هام. برگشتم نگاه‌ش کردم. نمی‌شناختم. خنده‌م گرفت: جان؟

- داری میری مولودی؟ گفتم آره. از کجا معلوم‌ه؟

اون هم خندید: حدس زدم! حس‌م قوی‌ه.

پرسیدم متولد چه ماهی هستید؟

توقع داشتم بگه بهمن. گفت تیر.

گفتم حدس‌تون خیلی جالب بودا. گفت ایشالا به خواسته‌ت می‌رسی. فقط من رو هم دعا کن. گفتم چشم. بعد، از هم دور شدیم. عاشق گپ زدن با غریبه‌هام. گاهی پیش میاد تنها میرم جایی. بعد با یه شماره موبایل و آدرس ایمیل جدید توی گوشی‌م برمی‌گردم خونه. حس خیلی جالبی‌ه.

رسیدم دم خونه‌ی دوست‌م. دیدم عروس کوچیکه‌شون با بچه‌ی خودش و بچه‌ی دوست‌م دارن میرن داخل. پشت سر شون بنده هم تشریف‌فرما شدم و وسط احوال‌پرسی و تعارف، دیدم همسایه بالایی‌ش که فامیل هم هست + دوست‌ش دارن میان پایین. از مزایای رفت‌وآمد مکرر این‌ه که کل دوستان و فامیل دوست‌ت رو می‌شناسی کم‌کم.

وایسادم همه برن که ماجرای "داری میری مولودی" رو برای دوست‌م تعریف کنم. کلا رابطه‌ی ما یه‌جوری‌ه که غمناک‌ترین ماجراها رو هم برای هم میگیم، آخرش می‌خندیم! نقشه کشیده بودم سر این ماجرا هم بخندیم که همسایه‌ی مذکور حین احترام گذاشتن به دوست‌ش محکم بهم تنه زد. اصلا هم برنگشت ببینه چه کرده. من هم که شل. کوبیده شدم توی دیوار. مواظب بودم شیرینی‌ها نریزه فقط. دوست‌م هم پقی زد زیر خنده. بعدش هم ماجرای مذکور رو تعریف کردم. ملت مونده بودن ما سلام نگفته به چی داریم می‌خندیم.

به یکی از فامیل‌هاشون گفتم یادت‌ه توی عزاداری من کلا خنده‌م می‌گرفت؟ خندید گفت مث من. گفتم خب الان دقیقا برعکس‌ه. حرف بزنن اشک‌م درمیاد. خب این رو با خنده گفتم. اون هم باور نکرد. فکر کرد دارم شوخی می‌کنم. یه جا دیگه داشتم شوخی می‌کردم. دیدم با قیافه‌ی گیج داره نگاه‌م می‌کنه. گفتم این الان شوخی بود! خواهرش گفت از بس کسی با ما شوخی نمی‌کنه، زود نکته‌ی شوخی رو نمی‌گیریم. بعد خندیدن. چند نفر دیگه دور هم داشتن به یکی اشاره می‌کردن. گفتم همین اول یه چیزی رو بگم. هرگونه سوژه خنده دیدین، اصلا به من نگاه نکنید چون خیلی بد میشه نیشخند

خانوم‌ سخنران، قبل آواز خوندن، 2 خط دعا گفت. هنوز کلمه‌ی اول رو نگفته بود که همونطور که قول داده بودم، اشک‌م سرازیر شد. دختر اولی‌ه با تعجب گفت فکر کردم الکی میگی. گفتم بابا من چرا شوخی و جدی من رو برعکس می‌گیرین شما؟

خلاصه مجلس رسمی و مهمون رودرواسی‌دار داشتین، من کاملا مناسب مجلس‌م. نگید نگفتی.

دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*خونه‌ی دوست‌م دعوت‌م باز. این بار مولودی! خب من کلا زیاد مناسب مراسم شادی نیستم! چون آدم ساکتی‌م. البته فکر نکنم مراسم‌شون شامل بزن‌برقص باشه. یعنی امیدوارم نباشه چون اصولا اهل‌ش نیستم. به نظرم مضحک میاد هرچند در شادی‌آورد بودن رقص شکی نیست ولی انفرادی‌ش! به نظرم جالب‌تره.

در هر حال الان کاملا مونده‌م چی بپوشم و موهام رو چی کار کنم. جرات هم ندارم برم سراغ مدل موی باز و فلان. آدم رو چشم می‌زنن یک هفته افقی میشی. والا نیشخند

بعد همه‌ی اینا هیچی. نمی‌دونم چرا کار من کلا برعکس‌ه. وقتی میرم عزاداری، تمام تمرکز م روی این‌ه که بیجا نخندم. الان که جشن دعوت‌م، از صبح انقدر جدی‌م که خدا می‌دونه. پاشم کمی حرکات فیزیکی موزون انجام بدم شاید برم توی مود مهمونی. خدایا این اخلاق مجلسی باثبات رو از من نگیر.

یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*صبح داشتم فکر می‌کردم چقدر دل‌م میخواد یک ختم رو شروع کنم. بعد خیلی اتفاقی اینجا رو دیدم. عین مطلب‌ش رو میذارم بخونید:

فردا اول ماه شعبان و مصادف با روز دوشنبه است که بهترین موقعیت برای شروع ختم اذا واقعه است. این ختم یکی از مجرب‌ترین ختم‌هاست. (توضیح خودم: بعضی ختم‌ها رو باید مثلا وقتی شروع کنی که اول ماه قمری، دوشنبه باشه. فردا چنین روزی‌ه و اول ماه پربرکتی مث شعبان هم هست)

از امام سجاد (ع) نقل شده است که: اگر اول ماه (قمری)، روز دوشنبه بود، از روز اول تا چهاردهم، سوره‌ی واقعه خوانده شود و مقدار خواندن هر روز به تعداد شماره‌ی روزهاست به این شکل که در روز اول،یک مرتبه، در روز دوم، دو مرتبه و ... تا در روز چهاردهم، چهارده مرتبه خوانده می‌شود.

بعد از اتمام خواندن سوره‌ی مبارکه واقعه در هر روز، این دعا نیز خوانده شود:

اَللّهُمَّ اِنْ کانَ رِزْقی فِی السَّماءِ فَأنْزِلْهُ

وَ اِنْ کانَ فِی الْاَرْضِ فَأخْرِجْهُ

وَ اِنْ کانَ بَعیداً فَقَرِّبْهُ

وَ اِنْ کانَ قَریباً فَیَسِّرْهُ

وُ اِنْ کانَ قَلیلاً فَکَثِّرْهُ

وَ اِنْ کانَ کَثیراً فَبارِکْ لی فیهِ

وَ أرْسِلْهُ عَلی اَیْدی خِیارِ خَلْقِکَ وَ لا تُحْوِجْنی اِلی شِرارِ خَلْقک

وَ اِنْ لَمْ یَکُنْ فَکَوِّنْهُ بکِیْنُونِیَّتِکَ وَ وَحْدانِیَّتِکَ

اَللّهُمَّ انْقُلْهُ اِلَیََّ حَیْثُ اَکُونُ وَ لا تَنْقُلْنی اِلَیْهِ یَکُونُ

اِنَّکَ عَلی کُلِّ شَِیْءٍ قَدیرٌ

یا حَیُّ یا قَیُّومُ، یا واحِدُ یا مَجیدُ، یا بَرُّ یا رَحیمُ یا غَنیُّ، صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ تَمِّمْ عَلَیْنا نِعْمَتَکَ وَ هَنِّئْنا کَرامَتَکَ وَ اَلْبسْنا عافیَتَکَ .»

و در هر پنجشنبه‌ای که در این میان اول تا چهاردهم، قرار دارد این دعا خوانده شود:

یا ماجِدُ ، یا واحِدُ ، یا جَوادُ ، یا حلیمُ ، یا حَنّانُ ، یا مَنّانُ ، یا کَریمُ اَسْألُک تُحْفَةً مِنْ تحَفِکَ تَلُمُّ بها شَعْثی وَ تَقْضی بها دَیْنی وَ تُصْلِحُ بها شَأنی برَحْمْتِکَ یا سَیِّدی 

عزیزانی که تمایل دارند، باید از فردا ختم را شروع کنند.ظاهرا روز اول، 2 رکعت نماز هم داره.

پ.ن: امروز یک‌شنبه، روز چهاردهم‌ه!

یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*شکر خدا که خرداد ماه تموم شد یک نفس راحت می‌کشم من. امسال هم نحسی‌های خودش رو داشت. بعضی اتفاق‌ها آش کشک خاله‌ن. کاری‌شون نمیشه کرد. به جهنم.

گاهی که احساس سردرگمی می‌کنم، یاد کیمیاگر میفتم. اولین بار سال‌ها پیش خوندم‌ش. من آدم خاطره‌بازی هستم. هر عطر، هر رنگ، هر طعم، هر آب‌وهوا، هر ساعت برای من یک خاطره رو زنده می‌کنه.

نمی‌فهمم این مغز چقدر گنجایش داره که این همه خاطره رو نگه‌داشته و هر روز یکی‌شون رو به رخ‌م می‌کشه.

من آدم باهوشی‌م. باهاش پز نمیدم چون براش زحمتی نکشیده‌م اما منکر ش هم نمی‌تونم بشم. آدم‌های باهوش گاهی توی زندگی‌شون دستاوردهای بزرگی ندارن چون همیشه متکی به هوش خدادادی‌شون هستن. هر کاری رو میذارن برای دقیقه‌ی نود. نیازی به خرخونی و تلاش شبانه‌روزی ندارن. آدم بلندهمتی نیستم. خوب شروع می‌کنم اما باید تشویق شم. یک "آفرین" می‌تونه روز من رو بسازه ولی وقتی نباشه، تمام روز م هرز میره.

حس ششم خیلی قوی‌ای دارم. توی دیدار اول با هر آدمی خیلی چیزا دست‌م میاد و توی دیدار دوم یا نهایتا سوم شک ندارم که فلان آدم، فلان‌جور هست یا نیست. کسی بهم دروغ بگه، می‌فهمم هرچند شاید هیچ‌وقت به رو ش نیارم. حس‌م بهم دروغ نمیگه و تازه دارم می‌فهمم باید دربست بهش اعتماد کنم.

زیادی واقع‌بین‌م. گاهی حتی بدبین‌م و این برای آدم لطیف و حساسی مث من، خصلت بدی محسوب نمیشه. باعث میشه کمتر برنجم.

با همه‌ی اینها کلافه و سردرگم‌م. دیشب باز یاد کیمیاگر افتادم. هجوم خاطرات سال‌های دور... بوی عطری که عزیزی خریده بود و من رو برد به سال‌هایی که خیلی جوون بودم. خیلی کم‌تجربه بودم. حس می‌کردم دنیا مال من‌ه.

الان دیگه اونقدر جوون نیستم. کم‌تجربه هم نیستم اما حس هم نمی‌کنم دنیا مال من‌ه. در عین اینکه به تلاش خیلی معتقدم، شک ندارم که هر آدمی سرنوشت محتومی داره که براش طراحی شده تا ازش درس بگیره. درس‌های دنیا گاهی خیلی سخت‌ن. من خیلی خسته‌م. بعضی وقتا دل‌م میخواد برم یه جای دور. روی یه تپه زیر نور ماه بایستم. کلی آواز بخونم. بعد دراز بکشم و دیگه هیچ‌وقت از جا م بلند نشم.

توضیح‌ش سخت‌ه. توقع ندارم بفهمید. آدم‌ها غیر قابل اعتماد و ناامیدکننده‌ن. و این برای آدم حساسی مث من، خود شکنجه‌‌ست. آدم اینجا تنهاست...

دراز می‌کشم. دست‌هام رو حلقه می‌کنم بالای سر م. نور چراغ ماشین همسایه‌مون از پنجره دیده میشه. در پارکینگ رو می‌کوبه به هم. بعد صدای در ماشین‌ میاد. کلا آدم پرسروصدایی‌ه. نور، محو میشه. صدای پاهاش میاد که داره میره بالا.

میرم جای سانتیاگو. وقتی توی ویرانه‌ی به‌جامونده از کلیسا دراز کشیده بود و ستاره‌ها رو تماشا می‌کرد. وقتی به دختر بازرگان فکر می‌کرد. وقتی خیال می‌کرد کتاب‌های قطور، بالش‌های بهتری‌ن. وقتی رفت پیش زن کولی تا تعبیر رویا ش رو بدونه. وقتی با پادشاه ملاقات کرد.

کیمیاگر، داستان زندگی‌ من‌ه. شهامت‌ش رو ندارم. شهامت روبروشدن با خودم رو ندارم. وگرنه کیمیاگر 2 رو باید بنویسم بهتر از اولی‌ش حتی! کیمیاگر، داستان زندگی‌ من‌ه. گاهی زندگی خیلی سخت‌ه. دیگه نوری از پنجره نمیاد. آدم اینجا تنهاست...

پ.ن: خلاصه داستان کیمیاگر. کتاب صوتی‌ش.

شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

Daisypath Happy Birthday tickers