*مسج یک خواننده‌ی خاموش - و البته دوست جدید م - در قیـ.ـسبوگ: ...اینکه چقدررر چهرت با اون چیزی که من فکر میکردم متفاوته. راستش من از نوشته هات برداشتم این بود که خیلی با دقت و نکته سنجی به اطرافت نگاه میکنی. یعنی فکر میکردم برقشو تو چشمات ببینم. اما چهرت یه ادم خیلیییییی اروم و سهل گیر رو نشون میده. بسی جالب بود. هیجان زدم.

تازه باید اعتراف کنم توی عکس‌ها معمولا یا خسته‌م - مثلا بیرون کلی گشته‌ایم. آخرش عکس گرفتیم - یا کلافه‌م چون خیلی بدعکس‌م. ولی عکس هم میخوام! بعد سیستر طفلی 500 تا عکس می‌گیره تا یکی‌ش بهتر از بقیه شه. یعنی این مریمی ریلکس و آسوده‌ای که در عکس‌ها مشاهده می‌فرمایید، تازه ورژن خسته و کلافه‌ش‌ه.

از اون عجیب‌تر، این‌ه که بعضی با دیدن عکس‌های هالـ.ـه‌ی نورانی، مسابقه‌‌ی ماست‌خوری یا هرچی اسم‌ش هست هم اظهار تعجب کرده‌ن. نمی‌دونم واقعا چه تصوری دارید از من؟ (آیکون خدایا توبه)

پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*یه معلم ورزش داشتم. اون موقع که ما دبیرستان بودیم، 20 و خورده‌ای سال‌ش بود مثلا. خب اگه بخوام خیلی خلاصه توصیف‌ش کنم باید بگم خوشگل بود و خیلی لات! به مفهوم واقعی کلمه لات بود. و البته نه تنها این رو بد نمی‌دونست، خیلی هم بهش افتخار می‌کرد. شاید اگه خوشگل نبود، آدم انقد دریغ‌ش نمیومد. خب واقعا حیف‌ه دختر به اون زیبایی، اون شکلی باشه رفتار و حرکات‌ش.

بعد یه بار داشت با بچه‌ها والیبال بازی می‌کرد. من بیرون زمین ایستاده بودم. هیچ‌وقت ورزش‌های جمعی با کلی هیجان و حتی استرس رو دوست نداشتم. یهو نمی‌دونم چی شد. داااد زد یه چیزی بهت میگم نتونی سر ت رو بلند کنیا!

نمی‌دونم مخاطب‌ش چه حالی داشت و چی جواب داد. اصلا جواب داد یا نه. اما اون صحنه همیشه توی ذهن‌م موند. همون موقع فکر کردم حرف بد رو داری می‌زنی، مخاطب‌ت باید خجالت بکشه؟

چند وقت پیش با یکی حرف‌م شد. خب می‌دونید که من خیلی وقت‌ه با کسی بحث نمی‌کنم بیخودی. یا حرف هم رو می‌فهمیم. یا زود تموم‌ش می‌کنم. بیخودی بحث کردن، جز اینکه وقت و انرژی و آرامش آدم رو بگیره، هیچ فایده‌ای نداره. گفتم من بحث نمی‌کنم باهات. گفت اگه به خاطر فلان چیز نبود یه جوابی بهت می‌دادم که دلیل خیلی خوبی باشه برای اینکه دیگه هیچ‌وقت با من بحث نکنی!

من نمی‌فهمم توانایی بد حرف زدن، کجا ش انقد افتخارآمیز ه؟ امروز که این رو خوندم، یادش اون دو نفر افتادم.

از مترسکی سوال کردم آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای؟ پاسخ‌م داد در ترساندن دیگران برای من، لذتی به‌یاد‌ماندنی‌ست. پس من از کار خود راضی‌ هستم و هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!گفت تو اشتباه می‌کنی! زیرا کسی نمی‌تواند چنین لذتی ببرد مگر آنکه درون‌ش مانند من با کاه پر شده‌ باشد... جبران خلیل جبران

پ.ن: برای همه پیش میاد عصبانی شن و حرف تندی بزنن. خیلیا بعدش پشیمون میشن اما اینکه بهش افتخار کنی، یه ماجرای دیگه‌ست...

پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*ساعت از 2 گذشته بود فکر کنم. کلا عادت ندارم به ساعت نگاه کنم مگه اینکه دلیل خاصی داشته باشه. مثلا بخوام به موقع به جایی برسم یا کسی منتظر م باشه یا ماکارونی توی قابلمه رو قرار باشه یادم نره! از اینجور کارا...

دل‌م درد می‌کرد. همیشه وقتی سرما می‌خورم، دل‌درد می‌گیرم. خواستم پاشم مسکن بخورم دیدم حوصله‌ش رو ندارم! عصر هم برای سردرد، دارو خورده بودم دیگه خیلی می‌شد. ترجیح دادم بهش فکر نکنم. یعنی به جا ش به یه چیز دیگه فکر کنم. کلا در طول روز، بعضی جمله‌های بعضی آدما توی ذهن‌م می‌مونه. هر وقت فرصت بشه، به اونا فکر می‌کنم. یه جوری تحلیل‌شون می‌کنم. سعی می‌کنم بفهمم‌شون یا باهاشون کنار بیام.

اولین چیزی که یادم اومد، حرف سروش صحت بود که می‌گفت دقت کردین توی فیلما آدمای باکلاس همیشه سردرد می‌گیرن؟ هیچ‌وقت دل‌درد نمی‌گیرن چرا؟ نیشخند

بعد یاد مکالمه‌م با یکی از دوستان افتادم. درباره‌ی عشق. می‌گفت عشق، فقط عشق به یک زن/مرد نیست. می‌تونه عشق به طبیعت یا همنوع هم باشه. نمی‌دونم چرا هیچی نگفتم. روز و شب، من 2 تا آدم کاملا متفاوت‌م انگار. روزها زیاد ذهن‌م کار نمی‌کنه. عصر به بعد مغز م فعال میشه. برای صحبت کردن، چه خوش‌وبش دوستانه باشه، چه حرف جدی، شب برای من مناسب‌ترین زمان‌ه. برای همین به دوستان گفته‌م هر ساعتی دل‌شون خواست برای من تکست بزنن. البته یه وقتایی یادم میره بقیه آدمیزاد نرمال‌ن. بدموقع مسج می‌زنم بهشون. بعد یادم میفته! البته سعی می‌کنم حواس‌م باشه اما خب چند موردی پیش اومده هرچند هرگز کسی معترض نشده. خلاصه از همینجا عذر میخوام از سوژه‌ی مورد نظر.

عشق به همنوع سر جا ش، عشق به طبیعت سر جا ش. اینا لازم‌ه اما کافی نیست به نظرم. شاید موضوع، قبل از هر چیز، حس "تعلق خاطر" ه. و این چیزی‌ه که راحت به دست نمیاد.

نمی‌دونم چرا نمی‌تونم درباره‌ش حرف بزنم. شاید بعدا به خودش بگم. فعلا نوشتن‌م نمیاد...

چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*انگار یه کامیون از رو م رد شده، یه دور هم دنده‌عقب گرفته محض محکم‌کاری. داغون اصلا. بدجور سرما خورد‌ه‌م.

از صبح، مفیدترین حرکتی که انجام داده‌م، تهدید دوستان با استفاده از وی‌چت بوده مبنی بر اینکه باید خیلی باشخصیت و متمدنانه، صبح به صبح بیدار که میشن، بیان سلام علیک کنن نیشخند تازه کلی هم عکس دیدم و صدای آدم‌های جدید رو گوش دادم.

 

 

 

چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*فکر کن یه شب همه‌مون جمع شیم یه جایی مث این. من که تا صبح نمی‌خوابم خیال باطل

یادمون باشه سوزن و نخ دندون هم ببریم از اینا درست کنیم.

سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*عکساش رو می‌بینم سردرد م برمی‌گرده! گریه واقعا نمی‌دونم پیش خودم چی فکر کردم پاشدم رفتم جشنواره‌ی اقوام ایرانی. آفتاب کاملا توی مغز م بود. تا قبل از ساعت 6:30 همه جا تعطیل بود. فقط یه جا رو پیدا کردم بستنی می‌فروخت که تونستم زنده برگردم از اونجا نیشخند فقط مونده‌م مردم چطوری شاد و خجسته توی آفتاب داغ نشسته بودن گپ می‌زدن و میوه می‌خوردن: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت

تمام راه برگشت رو هم با لایتراکان چت کردیم نیشخند با تشکر از ایرانسل.

سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*داشتم گوشواره‌هام رو درمی‌آوردم. با تعجب گفت مریمی تو چند تا گوش داری؟

سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*آب دست‌تون‌ه بذارید زمین، بدوید برای گوشی‌هاتون، وی‌چت نصب کنید. خوبی‌ش این‌ه که برخلاف خیلی از نرم‌افزارهای خوب دیگه مخصوص اندروید نیست فقط و به همه‌ی گوشی‌ها می‌خوره تقریبا فکر کنم.

وقتی نصب شد و آی‌دی ساختین و شماره‌تون رو دادین، بهتون نشون میده توی فون‌بوک‌تون کیا وی‌چت دارن روی گوشی‌شون. می‌تونید ادد شون کنید. برای اونایی هم که ندارن، می‌تونین اینوایت بفرستید.

زین پس! هر وقت نت داشته باشید می‌تونید برای دوستاتون، متن، عکس و حتی پیام صوتی بفرستید. عاشق اون پیام صوتی‌ش‌م. مخاطب رو انتخاب می‌کنی. بعد یه دکمه داره. عین بی‌سیم، دست‌ت رو روی دکمه نگه می‌داری. حرف می‌زنی. وقتی حرف‌ت تموم شد دست‌ت رو از روی دکمه برمی‌داری. پیام به گوشی دوست‌ت میره هر وقت نت داشته باشه. می‌تونه گوش بده و به همین شکل برات جواب بفرسته. یعنی دیگه نمیخواد تلفن بزنی و مثلا بدموقع باشه یا حتی زحمت بکشی متن بنویسی. خیلی راحت حرف می‌زنی می‌فرستی.

قبلنا مردم پامیذاشتن روی شخصیت‌شون، مزاحم تلفنی می‌شدن. طرف مقابل هم معمولا اعتراض می‌کرد! الان هر کس دل‌ش مزاحم تلفنی بخواد! با این سیستم می‌تونه اعلام حضور کنه. سیستم‌ش هم جهانی‌ه. اگه به آدمای دور و بر قانع باشی این خوب‌ه. توضیح اینکه تمام این گزینه‌ها رو دیشب توی گوشی کشف کردم سردرد گرفتم. الان می‌بینم روی سایت، همه رو توضیح داده‌ن!

از همه بهتر ش این‌ه که از فانتزی‌های دوران کودکی‌م‌ه. می‌تونی بری لب آب، بطری بگیری ببینی تو ش چی‌ه یا یه چیزی بذاری توی بطری بندازی توی آب، بقیه بردارن. محدود به متن هم نیست و می‌تونه فایل صوتی هم باشه. من چند تا متن عجیب غریب برداشتم دیشب با 2-1 تا فایل صوتی چینی فکر کنم! جالب‌ه که بسته به تایم روز، ساحل رو توی نور روز یا شب نشون میده. من شب‌ش رو بیشتر دوست دارم. تعداد بطری‌های هر روز هم محدود ه وگرنه آدم حسابی معتاد ش میشه. توصیه می‌کنم انگلیسی بنویسید همه بفهمن چی دارید میگید. البته همه هم مودب نیستن. همین دیشب یه تایـ.ـوانی رو حساب ادب کردم!عینک

آب دست‌تون بذارید زمین دانلود ش کنید!

آی‌دی من در وی‌چت: merrymiriam لطفا به نحوی از انحاء! خودتون رو معرفی کنید قبل‌ش. کسی رو که نشناسم، ادد نمی‌کنم. مرسی.

دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*رژیم می‌گیری خوش‌تیپ شی، ریزش مو می‌گیری. داروی تقویت مو می‌خوری، پوست‌ت خراب میشه. داروی می‌خوری پوست‌ت درست شه، معده‌ت داغون میشه. تا معده‌ت رو درست کنی، ضعف اعصاب می‌گیری. بری داروی اعصاب بخوری، چاق میشی. زندگی‌ه داریم؟

دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*لباس قجری. اولین روز بهار. این عکس هم مال خرداد ه. خب این الان به چه دردی می‌خوره؟ آخنیشخند

یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*مریمی؟ تا حالا فکر کردی اگه عاشق کسی بشی که متاهل باشه، چی کار می‌کنی؟

- اوم‌م‌م‌م... کار خاصی نمی‌کنم.

+ یعنی چی؟ یعنی چی کار خاصی نمی‌کنم؟

- چیزی شده؟

+ نه. بگو تو حالا.

- خب واقعا کار خاصی نمی‌کنم. فقط سعی می‌کنم جور دیگه به ماجرا نگاه کنم. می‌دونی؟ خیلی آدما فقط از دور خوب‌ن. مثلا به عنوان یه همکار، عالی‌ن! کلی خصوصیت خوب دارن. مثلا وقت‌شناسی. دقت. ملاحظه. بعد شاید تو پیش خودت فکر کنی فلانی که توی محیط کار انقدر خوب‌ه اخلاق‌ش، توی زندگی شخصی حتما خیلی بهتر ه.

+ آره آره.

- خب باید بهت بگم که اصلا اینطوری نیست همیشه. یعنی هیچ ربطی نداره. هزار تا مثال نقض می‌تونم بگم برات.

+ مثلا تا حالا نشده بری از طرف کسی برای خودت هدیه بگیری؟ یا بری رستورانی غذا بخوری که می‌دونی اون آدم، اونجا رو دوست داره؟

- نه. راستش به نظرم کار جالبی نیست. چرا آدم گول بزنه خودش رو؟ از هیچ‌کس بت نساز توی ذهن‌ت. بیخودی بزرگ‌ش نکن.

+ خب من اینطوری راحت‌م. آروم‌تر م. تا اینکه بخوام فکر کنم کسی که من اونقدر دوست‌ش داشتم، حتی بهم فکر هم نکرد و رفت سراغ یکی دیگه.

- حالا از کجا می‌دونی بهت فکر نکرده؟

+ هان؟

- شاید فکر کرده. بعد به با خط‌کش خودش، به این نتیجه رسیده که تو و اون، یک عمر کنار هم نمی‌تونید زندگی خوبی داشته باشید. زندگی که فقط دوران نامزدی و قرار گذاشتن و لی‌لی‌لی‌لی نیست.

+ یعنی من آدم خوبی نبودم؟ ارزش‌ش رو نداشتم؟

- تو می‌تونی همین الان خوب و بد و ارزش داشتن/نداشتن من رو مشخص کنی؟

+ خب... نه...

- پس چرا فکر می‌کنی اون می‌تونسته درباره‌ی تو چنین حکم‌هایی بده؟

+ دیگه هیچ‌کس مث اون نمیشه.

- آدم با خیلیا می‌تونه خوشبخت شه. با هر کسی یه جور.

+ اگه ازدواج کنم، بعد باز یه روزی ببینم‌ش داغ دل‌م تازه شه چی؟

- شاید هیچ‌وقت این اتفاق نیفته.

+ شاید هم بیفته.

- هر وقت اتفاق افتاد یه فکری براش می‌کنی.

+ نه من الان میخوام فکر کنم مریمی.

- خب... میری به شوهرت میگی من یه زمانی فلانی رو دوست داشتم ته دل‌م اما اون هیچ‌وقت نفهمید. الان باز سروکله‌ش پیدا شده و من باز دارم مث همون موقع‌ها خر میشم در حالی که عملا می‌دونم اون آدم، هیچ تحفه‌ای هم نیست. یه خورده بیشتر هوای من رو داشته باش.

+ اینا رو بگم؟

- خب آره. چی‌ه مگه؟

+ وای طلاق‌م میده!

هردومون خندیدیم. گفتم تو هنوز ازدواج نکرده، فکر طلاق احتمالی هستی؟ کسی که بخواد به خاطر دو کلمه حرف طلاق‌ت بده، به درد زندگی می‌خوره اصلا به نظرت؟

+ تو باشی، میگی؟

- نمی‌دونم. فکر نکنم. به خیلی چیزا بستگی داره.

+ ایده‌آل‌ت این‌ه که بتونی بگی؟

- مساله این‌ه که وقتی انتظار دارم بتونم بگم، باید ظرفیت شنیدن یه سری حقایق رو هم داشته باشم. نمی‌دونم می‌تونم یا نه. عملکرد آدما رو باید توی موقعیت بود، نه در حد تصور و خیال.

+ حالا من چی کار کنم؟

- زندگی کن. راحت عاشق شدن تو حسن‌ه اتفاقا. می‌تونی خیلی راحت باز هم عاشق شی.

+ مسخره می‌کنی؟

- کِی دیدی من کسی رو مسخره کنم؟ جدی میگم. بد نیست. آدم خیلیا رو می‌تونه دوست داشته باشه. خیلیا ارزش دوست داشته شدن رو دارن.

+ آخه من چی کار کنم با این شکست عشقی؟

- اسم‌ش رو میذاری شکست عشقی؟

+ خب حالا هر چی. حتما باید طلاق‌ می‌گرفتم تا اسم‌ش می‌شد شکست عشقی؟ به نظرم اینکه کسی رو دوست داشته باشی که شعور ش نرسه به این چیزا هم یه جور شکست عشقی‌ه.

- حالا هر چی. شکست رو چی کار می‌کنن معمولا؟ میشه تجربه. آدم تا اشتباه نکنه و درس نگیره، درست‌ش رو یاد نمی‌گیره.

+ اینا مال تو کتاباست.

- کتابا رو من و تو می‌نویسیم. شعار نمیدم. جدی گفتم.

.

.

.

با تمام تعاریفی که میشه برای شکست عشقی تصور کرد، کسی اینجا هست تا حالا شکست نخورده باشه؟ نمیخوام اسم‌تون رو بنویسید یا لینک‌تون رو بدین، فقط بگید آره یا نه. میخوام باور کنه این اتفاق‌ها فاجعه نیست لزوما.

پ.ن: 50 راز زندگی

یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*محمدطاها پیدا شد.

خدایا شکر ت!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*هر کس یه سلیقه‌ای داره. آدمیزاد هم ازش انتظار میره به سلیقه‌ی دیگران، احترام بذاره.

با این حال، باید اعتراف کنم من اگر بخوام دنبال ژست دخترونه برای عکس بگردم، اول از همه عکس‌های ایشون رو گوگل می‌کنم. البته شاید تقصیر خودش هم نیستا. بیشتر تقصیر عکاس‌ش‌ه شاید که از این بنده خدا با این ژست‌ها عکس می‌گیره. یک. دو. سه. چهار. پنج. این یکی کار کی‌ه واقعا؟ تعجب

این عکس =>> خوشگل‌ه. نمی‌دونم دخترونه‌ست فقط یا نه. در این موارد گاهی خیلی سخت‌گیر م.

شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*آدمیزاد، دچار یک تنهایی لعنت شده است که هیچ‌وقت دست از سر ش برنمی‌دارد.

زمانی که کسی را داری تا آغوش‌ش مأمن‌ت باشد، وقتی که در میان جمعی هستی که به نوعی دوست‌شان داری، حتی وقتی فرصت نمی‌کنی که به خودت فکر کنی، تنهایی. مثل یک نفرین عتیق، از بدو تولد تو که نه، از پیدایش اولین موجود از گونه‌ی تو، وجود داشته، مثل نفرینی که خدایان باستانی، برای انسان، مقدر بدارند.

زندگی، تبعید تنهایی است. تنهاییِ در تبعید است. انگار مفهوم انتزاعی «تنهایی» را به تبعیدگاهی بفرستند. آدم، این‌گونه تنهاست.

شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*رفتیم نشستیم با هم چای ترش و نبات خوردیم و پاستیل! یه عالم عکس از نامزدی و عقد و عروسی‌ش هم آورده بود ببینم. یعنی انقد میریم پارک تا حال جفت‌مون رسما به هم بخوره نیشخند

این انگشتر سبز ه رو یادت‌ه؟ مشکی‌ش. قهوه‌ای‌ش. این هم هست. این بنفش‌ه. نمی‌دونم چرا آبی شده. یه بار دیگه هم سعی کردم، باز آبی شد! یه انگشتر دیگه.

می‌گفت مریمی فکر کنم تو قرار نیست اون چیزایی رو که برای هدیه خریدی، بهشون بدی. ضمن تشکر بابت این شناخت دقیق، باید عرض کنم که من و نارنجی، یه شعار داریم: چیزی رو که خودم ندارم، به کسی هدیه نمیدم عینک البته واقعا اینا رو قرار نیست کلا برای خودم نگه دارم. سعی می‌کنم دختر خوبی باشم

شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*واقعا دلیل این همه تنبلی چی‌ه؟ مگه لباس پوشیدن و آماده شدن چقد سخت‌ه که من اکثر اوقات، عطا ش رو به لقا ش می‌بخشم؟

جالب‌ه که به محض خروج از خونه، آدم کاملا اکتیوی‌م و یکی باید بیاد من رو از برق بکشه. مثلا دیگه باید شب بشه یا کلا انرژی‌م تموم شه که راضی شم برگردم خونه نیشخند و اگه اینا رو برای مثلا همکارای سابق‌ یا دوستان جدیدم تعریف کنی، 100 سال دیگه هم باور نمی‌کنن مریمی که می‌شناسن، برای بیرون اومدن از خونه انقد تنبلی کنه. راستش خودم هم گاهی باورم نمیشه.

امروز نشستم یه لیست از کارای عقب‌مونده نوشتم. مسیر و زمان انجام‌شون رو هم به ترتیب چیدم توی ذهن‌م. بدین ترتیب که باید برم بانک. بگم انقضای کارت‌م تموم شده و البته گند زده‌م به تمام پسوردهای کارت و تلفن‌بانک و اینترنت‌بانک که خب اینا رو نمی‌دونم چطوری باید رو م بشه بگم گریه یادم هم باشه کپی کارت ملی‌م رو ببرم وگرنه برام تره هم خورد نمی‌کنن نیشخند

بعد برم آموزشگاه. کار م رو انجام بدم. بس‌ه هرچی امروز و فردا کردم دیگه. بعد ش با دوست‌م قرار گذاشتم همدیگه رو ببینیم با هم بریم بخشی دیگر از تنبلی‌هامون رو جبران کنیم. در مسیر بازگشت به منزل هم برم باطری بگیرم برای ساعت مچی‌م هرچند زیاد فرقی نداره. من اصولا به ساعت نگاه نمی‌کنم مگر در موارد خاص. الان هم برام نقش دستبند رو داره بیشتر، چون نگین زیاد داره نیشخند بعد برم اون عکاسی‌ه، بدم برام عکس پرسنلی چاپ کنن چون ته‌مونده‌ی عکسام رو دادم به اون کتابخونه‌ی ملعون. اوه یادم باشه فردا برم اونجا، نامه‌ای رو که نوشتم بدم به کتابدار. یه چرخی هم توی سالن مطالعه بزنم دوستانی که فکر کردن من رو از سر خودشون باز نموده‌اند، حال‌شون جابیاد نیشخند

با تشکر از اینکه به این خزعبلات گوش دادین، اینا رو بهتون گفتم که امروز دیگه رو م نشه گرمای هوا رو بهانه کنم

شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*پیرو توضیحات مبسوط بیتا در این پست درباره‌ی بازار، فکر کردم ازش بخوام کروکی بشه. گوگل‌ارث! به ذهن‌م نرسید راستش. داشتم یه مدت نرم‌افزار ش رو. نمی‌دونم من قاطی می‌کردم یا اون. شاید هم هر دو. من کلا جی‌پی‌اس‌م رسما تعطیل‌ه. توی خیابون خودمون چشمام رو ببندی از این‌ور خیابون ببری اون‌ور، نیم ساعت طول می‌کشه بفهمم کجا م! گریه

برای همین بخوام جایی رو واقعا یاد بگیرم، باید پیاده برم حتی اگه ساعت‌ها طول بکشه. خب مثلا من می‌دونم از متروی 15 خرداد بیام بیرون، یه کم جلوتر، سمت چپ‌م میشه خیابون داور که کاخ گلستان اونجاست!

و چون ایستگاه متروی 15 خرداد معمولا خیلی شلوغ‌ه، من ایستگاه امام خمینی پیاده میشم از سمت خیابون باب همایون پیاده میرم تا خیابون صور اسرافیل، بعد خیابون داور، بعد 15 خرداد. قبلنا فقط تا بازار رضا - بازار کویتی‌های رضا. پاساژ چند طبقه‌ست در واقع - رفته بودم. بعد پیش اومد کمی جلوتر هم رفتم. شد سبزه میدون. - توی نقشه، از سمت چپ خیابون پانزده خرداد داریم میریم به سمت راست - بعدتر که جلوتر هم رفتم، بعد از بازار کفاش‌ها، مسجد امام - مسجد شاه - رو هم دیدم که خب یه مسجد بود، پله می‌خورد رفت پایین. بعدتر ش میشه بین‌الحرمین. بعد هم نوروزخان. دیگه به حمام چال! اینا نرسیدم فکر کنم هیچ‌وقت.

هیچی دیگه. باید یه روز عین توریست‌ها نقشه‌به‌دست پاشم برم ببینم کجا به کجا ست. نمی‌دونم این 40 سال دقیقا چی کار می‌کردم که حتی بازار رو بلد نیستم نیشخند

فعلا هم دارم توی گوگل‌ارث! پرواز می‌کنم. اعتراف می‌کنم برام مهیج‌ه! برام گاهی پیش اومده توی خواب، پرواز کنم ولی وقتی بیدار میشم، حس‌ش زیاد یادم نمی‌مونه. پرواز توی گوگل‌ارث، اون خاطره‌ها! رو زنده می‌کنه انگار. گاهی وقتا فکر می‌کنم خدا هم یه چیزی مث گوگل‌ارث داره از اون بالا داره همه چیز می‌بینه. حالا کاش فقط مونیتورکردن بود. آمدگان و رفتگان، پرونده‌ی همه رو داره در حد فیلم‌برداری در تمام عمر. حالا کاش فقط اعمال بود. حساب نیت‌ها رو هم داره!

میگن اینطوری فکر کن که تو در مرکز هستی قرار داری و حتی خورشید هم اگه طلوع می‌کنه، به خاطر توئه. بارون اگه میاد، به خاطر توئه. هر اتفاقی پیش میاد، به خاطر توئه. یعنی تو هیچ‌وقت نادیده گرفته نمیشی و سود و زیان و آخر و عاقبت تو توی این ماجرایی که پیش اومده، حتما در نظر گرفته شده.

ماها گاهی عقل‌هامون رو روی هم میذاریم، باز آخر ش شاید فقط چند تا دلیل بتونیم بفهمیم برای پیش اومدن یه اتفاقی که روی زندگی هر کدوم‌مون به نوعی اثر گذاشته. یه وقتایی فکر می‌کنم خالق‌ش چطوری همه‌ی اینا رو جور کرده؟ واقعا چطوری می‌تونه اینطوری باشه؟...

جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*دیدن این لینک به کسانی که کلا زود دل‌شون ریش میشه، توصیه نمی‌شود! ورژن مردونه‌ش!

یه زمانی تصور می‌کردم این کارا مختص مدل‌ها و بازیگرهاست یا کسانی که به نوعی نقص خلقتی دارن و کمی دستکاری براشون لازم‌ه. الان خیلیا رو می‌بینم عمل زیبایی انجام میدن به راحتی. انگیزه‌شون چی‌ه واقعا؟

پ.ن: اعتراف می‌کنم حال خودم بد میشه این چیزا رو می‌بینم.

جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*بدین‌وسیله اعلام می‌کنم در جذب خرت‌وپرت - با کمی اغراق - به درجه‌ی خدایی رسیده‌م. یعنی قشنگ سفارش میدم. مثلا نمیگم یه خوراکی خوشمزه میخوام. میگم شیرینی میخوام. نوع‌‌ش رو هم مشخص می‌کنم. در این حد عینک

بعدش روی اشیاء کوچیک کار کردم تا حدودی. مثلا این که شبیه اینا باشه (این پست و این پست)

در حوزه‌ی اطلاعات که اصلا دیگه هیچی! هرچی بخوام، میاد دست‌م به لطف دوستان. مثلا چند روز پیش گفتم کاش یکی بود بازار رو عین کف دست، می‌شناخت توضیح می‌داد برام که انقد گیج نزنم. بعد دیدم بیتا توضیحات مبسوط نوشته. یادم باشه ازش بخوام یه کروکی هم بکشه محض محکم‌کاری جهت شیرفهم‌شدن دوستانی مث من که جی‌پی‌اس‌شون کلا داغون‌ه.

الان هم قرار ه روی سایز 44-42 کار کنم قهقهه ولی کلا نمی‌دونم چرا زیاد برام مهم نیست سوال

جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*گوشی‌م رو چک کردم:

نوشته بود: آنگاه که دوست داری کسی به یاد ت باشد، به یاد من باش که همیشه به یادت‌ هستم.

زیر ش نوشته بود: سوره‌ی بقره - آیه‌ی 152

پ.ن: فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ وَ اشْکُرُواْ لِی وَ لاَ تَکْفُرُونِ ﴿152﴾

 

 

 

 

پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*چند روز ه مدام به پاییز فکر می‌کنم. دل‌م یه ماجرا میخواد...

پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*چند تا از دوستام + سیستر، گاهی اعترافات‌شون رو با مطلع "مریمی یه چیزی بهت میگم ولی دعوا م نکن" شروع می‌کنن! جالب‌ه که می‌دونن من ممکن‌ه بهشون اخم کنم یا به قول خودشون، دعوا شون کنم اما میان میگن بهم بغلخب من هم دارم دوستانی که گندی چیزی بزنم میرم بهشون میگم منتها کسی جرات نداره من رو دعوا کنه نیشخند

از شوخی گذشته، این چند روز، مکالمات جالبی با چند نفر از دوستان داشته‌م. مثلا به یکی‌شون گفتم من همیشه فکر می‌کردم تو خیلی قیافه می‌گیری. برای همین دوست نداشتم بیا طرف‌ت. انقـــــــــــدر تعجب کرد. گفت من رو میگی واقعا؟ چرا همچین فکری کردی؟!!!

خب من همون لحظه متوجه شدم فلانی اخلاق‌ش این مدلی‌ه. جدی‌ه. ولی انقدر همه‌ روی نت، توی نوشته‌هاشون عکس قلب و لبخند میذارن، چشم من عادت کرده. اون که معمولی حرف می‌زنه، من فکر می‌کنم دارم قیافه می‌گیره بنده خدا!

بعد یادم افتاد یکی از دوستان، همین ایراد رو به خودم گرفته بود. نوشته بود همیشه اینجا رو می‌خونه منتها دوست نداره کامنت بده چون حس می‌کنه من سرد بهش جواب میدم. خب واقعیت این‌ه که من تعجب کردم چون هرگز چنین قصدی نداشته‌م در برخورد با دوستام. اگر هم بخوام عمدا حال کسی رو بگیرم، که خب برخورد خاص خودش رو داره و کاملا متمایز از رفتار عادی همیشگی‌م‌ه.

یا یکی از دوستان اومد کمی حرف زدیم. دلخور بود که همونطور که اون، خودش رو دوست من می‌دونه، توقع داشته من هم همین حس رو داشته باشم و بتونیم دوستای خوبی بشیم. بعد براش سوال بود چرا من وبلاگ‌ش رو نمی‌خونم و کامنت نمیدم.

خب راستش من خیلی خوشحال شدم که اومده داره حرف‌ش رو میگه و رک هم میگه. تکلیف من با آدمای رک مشخص‌ه. البته میگم رک، نه اینکه بی‌ادبی و گستاخی قاطی‌ش باشه. نه. ولی آسمون ریسمون بافتن و غیر مستقیم و در لفافه گفتن، من رو کلافه می‌کنه طوری که ترجیح میدم کلا اون آدم رو بی‌خیال شم و به حرفاش فکر نکنم. استدلال‌م هم این‌ه که اگه قرار ه چیزی رو بدونم، بیا بهم بگو.

منتها بعضیا مث دوست‌م که وصف‌ش رفت، کاملا منطقی برخورد می‌کنن. تونستیم با هم حرف بزنیم. سوء تفاهم‌ها رفع شد. تموم. ولی مثلا پیش اومده که دوستی اومده گفته من توقع! داشتم تو نوشته‌های من رو بخونی چون من اینجا رو می‌خوندم. توقع! داشتم کامنت بدی چون من کامنت می‌دادم. توقع! داشتم بخوای با من دوست شی چون من اینطور می‌خواستم.

من قبلا هم گفته‌م که همیشه از دوستی‌های تازه استقبال می‌کنم اما این رو هم گفته‌م که من واقعا نمی‌تونم ساعت‌ها در روز بشینم به وب‌خونی. مخصوصا دوستانی که روزمره می‌نویسن، با کمال احترام، باید بگم خوندن روزمرگی‌های دوستان زیاد برای من جالب نیست. چرا دروغ بگم؟ هر کسی یه جوری‌ه. من هم اینجوری‌م. نمی‌فهمم این چرا باید کسی رو برنجونه؟ اینکه من دوست ندارم یا وقت نمی‌کنم روزانه‌های فلانی رو بخونم، چرا باید ناراحت‌ش کنه؟ من نه شخصیت خیلی مهم و برجسته‌ای‌م، نه کامنت‌های مفصل و مفیدی میدم که کسی خیلی دل‌ش بخواد من حتما براش کامنت بذارم. اگر هم می‌خواسته دوست باشیم، خب وقتی به من نگفته، از کجا باید می‌دونستم؟ سوال

کلا به نظرم دوستی، وب‌خونی، کامنت‌نوشتن، حتی احوال‌پرسی، بده‌بستون نیست. من شده حال دوست‌م خوب نبوده. چند ماه، فقط من بوده‌م که حال‌ش رو می‌پرسیدم. منتی هم نیست. من خیلی کارا رو برای دل خودم انجام میدم. منطق خاصی نداره. توقعی هم از کسی ندارم برای جبران‌ش. بعدها دوست‌م تعریف کرده که اون روزا چه‌ش بوده و مثلا احوال‌پرسی‌های من رو دوست داشته و حتی هر روز منتظر شون بوده. برعکس‌ش هم برای خودم پیش اومده.

راستش یکی از دلایلی که میگم کنار اومدن با زن‌ها سخت‌ه، همین چیزاست. 20 سال از یه ماجرایی می‌گذره، باز ممکن‌ه یه روز برگردیم به دوست‌مون بگیم بابت فلان حرف فلان روز ت هنوز ناراحت‌م! از اول‌ش هم رفتار تو با من این مدلی بود. خب چرا این حرفا رو نگیم بذاریم روزها و ماه‌ها و سال‌ها بگذرن همینطوری؟

می‌دونی؟ دارم فکر می‌کنم مثلا اگه کسی برای دل خودش، برای خوشایند خودش اینجا رو بخونه، خیلی مسائل حل میشن. البته اعتراف می‌کنم کامنت‌های تک‌تک شما همیشه من رو خیلی خوشحال می‌کنه. اینکه وقتی سوالی دارم، سعی می‌کنین جواب بدین و کمک‌م کنین. وقتی بازی میذارم، شرکت می‌کنین. وقتی نظر میخوام، سلیقه‌تون رو میگین. وقتی نیستم، سراغ‌م رو می‌گیرین. نمیشه این همه محبت رو ندید.

چی داشتم می‌گفتم؟ آهان! حرف اعتراف بود نیشخند از اینجا به بعد رو خیلی گوش بدین:

پیرو پست ایرانی‌بازی، باید بگم که یکی از دوستان هست که بین حرفاش یه چیزی رو داره به وضوح از من پنهان می‌کنه. خب واقعیت این‌ه که من حس‌م خیلی قوی‌ه و البته دوستانی که من رو می‌شناسن می‌دونن ذره‌ای بلوف نمی‌زنم در این مورد. لطفا بین کامنت‌ها دنبال‌ش نگردید. اگر بوده هم من حذف‌ش کرده‌م!

از اینجا به بعد، مخاطب من، فقط همون دوست‌م‌ه. آی‌دی من رو همه دارن. کامنت‌های اینجا هم باز ه. اگه میخوای بگی، بیا کامل بگو. اگه نمیخوای بگی، برای همیشه فراموش‌ش می‌کنیم. باشه؟

وای می‌دونین الان چی میشه؟ همه میگن مریمی با من بودی؟ متفکر من نمیگم با کی بودم. خودت بیا اعتراف کن. فقط تا رد شدن همین پست، فرصت داری. من هیچ فکری درباره‌ت نمی‌کنم جز همونی که خودت برام میگی. قبول؟

پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*انقد لایتراکان مویه کرد نیشخند که امروز قرار شد همدیگه رو ببریم پارک.

نشسته بودیم خیلی شیک و مجلسی از دانشگاه و این‌ور اون‌ور حرف می‌زدیم. بعد حرف شد از مهمونی و اینکه با فامیلاشون رفته بودن پارکــــ... یهو جفت‌مون گفتیم تاب‌بازی! بعد دیگه یادمون رفت چی داشتیم می‌گفتیم. به سرعت هرچه تمام‌تر، با گام‌های کاملا هدفمند، خودمون رو رسوندیم به نزدیک‌ترین تاب ممکن. کلی بازی کردیم نوبتی.

 سر پست جینگیلجات، اولین کسی که شرکت کرد، لایتراکان بود. من هم وقتایی که خسته نبودم و عکسا رو می‌دیدم، می‌گفتم از کدوم یکی بیشتر خوش‌م اومده. همینطوری. دلیل خیلی خاصی نداشت. یه جور تعریف کردن مثلا لبخند جینگیلجات لایتراکان رو که دیدم، گفتم گردنبند سورمه‌ای‌ه خوشگل‌ه خیلی.

امروز وقتی اومد، این جعبه طلایی‌ه رو داد دست‌‌م. گفت مال توئه. کلی هم توضیح داد که مریمی من گردنبند م رو 2-1 بار بیشتر استفاده نکردم. یعنی فکر کردم دیدم الان اصلا 1 سال بیشتر ه استفاده‌ش نمی‌کنم. روی مانتو که نمیشه. مهمونی هم جایی نمیرم من. تو باز بیشتر استفاده‌ش می‌کنی. آوردم‌ش برای تو.

کلی شرمنده شدم که چرا اصلا اون روز گفتم گردنبند ت قشنگ‌ه خجالت کلی توضیح دادم که خیلی ازش ممنون‌م اما منظور م این نبوده که بیاردش برای من. پرسیدم قبول‌ش نکنم ناراحت میشی؟ گفت چرا آخه؟ من که استفاده‌ش نمی‌کنم. تو ولی دوست‌ش داری.

گفتم خب باشه. شاد و خندون، گردنبند رو گرفتم رفتیم تاب‌بازی. بعدش رفتیم جینگیلجات ببینیم. با همدیگه هم قرار گذاشتیم چیزی نخریم و فقط ببینیم. مدیونید فکر کنید ما چیزی خریدیم! نیشخند

والا این انگشترا خیلی خوشگل بودن. از بس چیدیم‌شون کنار هم، انقد فجیع به نظر میان. از سمت راست، دست راست لایتراکان رو ملاحظه می‌فرمایید! دستبند، مال خودش‌ بود! - حالا انگار بقیه‌ش، مال کس دیگه‌ست نیشخند - یعنی وقتی اومد، دست‌ش بود. انگشتر ش هدیه‌ست. دست بعدی، دست چپ‌ش‌ه - لازم‌ه یادآوری کنم آدمیزاد، 2 تا دست داره؟! نیشخند - حلقه‌ش که هیچی. 2 تا انگشتر بعدی رو هدیه خریده. نمی‌دونم چرا دست‌ش کرد. مشکوک‌م بهش. احتمال میدم این هدیه‌ها هرگز به دست صاحبان‌شون نرسن! حالا بعدا معلوم میشه. دست بعدی با آستین نارنجی من‌م! البته من 2 تا دست دارم که با اون یکی عکس رو گرفته‌م. پس توی کادر دنبال‌ش نگردین! - چقد من امروز بانمک شده‌م خنثی - اون 2 تا انگشتر هم که خب توضیح خاصی ندارن. کافی‌ست برای مثال، به این عکس‌ها توجه کنید: این سبزها از این پست + این انگشتر سبز ه.

یعنی همینقدر که بر وسوسه‌مون برای خرید لوازم ساخت جینگیلجات، غلبه کردیم، باید بهمون مدل بدن واقعا.

گفتنی‌ست نامبرده با ذکر نام نوعی شیرینی محلی حسابی خون به دل من نموده بود. امروز برام آورده بود ولی. متاسفانه فرصت نشد ازش عکس بگیرم. خوشمزه بود ولی. ممنون لایتراکان.

این بود انشای من.

چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*ذهن من، استعداد عجیبی در قاطی کردن کلماتی داره که آهنگ‌شون با هم یکی‌ه! یعنی اصلا نمی‌دونم چطور می‌گرده کلمات مشابه رو پیدا می‌کنه می‌چینه جلوی چشم‌م، میگه به تلفظ و تفاوت دیکته‌شون توجه کن. دقیقا به همین دلیل، من دیکته‌م خوب‌ه و خیلی کم پیش میاد چیزی رو غلط بنویسم چون اصلا نمیذاره دقت نکنم ولی خب گاهی خیلی کفر م رو درمیاره!

یادم‌ه 2-1 سال پیش، یه خبری خوندم درباره‌ی یه بچه‌ی چینی که سر ش ضربه دیده بود کلا زبان چینی رو فراموش کرده بود. عوض‌ش انگلیسی حرف می‌زد مث بلبل‌های لندن! نیشخند بعد پدر و مادر ش مجبور شده بود مترجم بگیرن تا بتونن بفهمن بچه‌شون چی میگه!

چند روز پیش هم این خبر رو اعلام کردن که این جوون، در عرض چند هفته یا حتی چند روز می‌تونه یه زبان تازه رو یاد بگیره. البته توی روزنامه نوشته بودن در کودکی مبتلا به اوتیسم بوده فکر کنم ولی ربط‌ش رو متوجه نشدم من. توی سایت‌ها هم چیزی ندیدم.

آدم مریض هم میشه، ضربه مغزی هم میشه، اینطوری بشه! حالا من هی بشینم 504 لغت رو حفظ کنم. 4 تا درس مونده هنوز. ولی طلسم‌ش باید بشکنه. دیگه اسم‌ش میاد شرمنده‌ی خودم نباشم حداقل. بعدش چی بخونم؟

حالا اینا هیچی. چطوری میشه کلا با یک ضریه، زبان آدم عوض شه؟ متفکر اگه آدم همه‌ی زبان‌ها رو بلد ه چرا باید برای لود شدن هر کدوم، این همه فلاکت بکشه؟ گریه

پ.ن: وَ عَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا متفکر

چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*دو فنجان مکث - نارنجی

آب معدنی

آسمان فیروزه‌ای زندگی من - آفرین بانو

بر بال آرامش - مهبانو

ترک‌های یک عدد بتن شفاف - لایتراکان

دفترچه‌ی عقاید - یاسی

دور دنیا - سپیده

فلفل خانم

کلوچه

لایف - اردی

میسیز طلبه

لایف‌رایتر

مهشاد

لئونا.بریده‌ها

محیا ماهی قرمز

هدی

زهرا اچ‌بی

برای همیشه

کتاب‌هایی که خوانده‌ام - میم

الهام. خواننده‌ی معمولا خاموش

مریم. مامان ساغر

مرگل

الی، الهام (مدیونی فکر کنی می‌دونم الی و الهام، کدوم، کدوم‌ن. الان 3 تا ساحل می‌شناسم که با هم قاطی‌شون می‌کنم. 3-2 نفر غزل یا غزال یا غزاله. مریم‌ها هم همه از دم! پسوند و توضیح دارن! در این حد تمرکز دارم یعنی)

بانوی بهمن ماه - فرزانه

گیلاس خانومی - محدثه خ

لئونا

قاصدک من. زهرا

مهربانوت

مولی

نازنین.میم

اسم واقعی‌ش. غزال روزهای طلایی من

به امید طویل‌تر شدن این اسامی عجیب و غریب دوست‌داشتنی قلب

اضافه شد: الی گولو

تندوخند - گلدونه

اینجا پلاک بیست و هشت - نفیسه

گلابتون بانو

گل آبی

سمیه.س

به اضافه‌ی خدا، منهای خیلی‌ها - خانم فــــ

حرف‌های نوشتنی - مهدثه

یک خورشید درخشان

یه الهام دیگه (خدا خیر ش بده خودش فامیلی‌ش رو گفت که من دیگه بیشتر از این گیج نشم)

عسل

سوسو

صدیقه

دخی

تفکرات یک عدد وروجک - شقایق

دالان بهشت. شیوا

بازیگوش

فرشته‌ی زمینی

و من همچنان با فون‌بوک درگیرمنیشخند

سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*بعضی چیزا هستن که منطق خاصی ندارن. یعنی قانون ندارن. خط‌کش ندارن. موردبه‌مورد فرق دارن گاهی. دوستی وبلاگی برای من اینطوری بوده تا الان.

مثلا یه نفر هست. وبلاگ ترتمیز و جالبی داره. زودبه‌زود آپدیت می‌کنه. مطالب خوبی می نویسه. کلی خواننده‌ی ثابت داره. توی نوشته‌هاش هم خیلی معتقد و مقید و منطقی و مهربون و گوگولی!ه. پیش خودت فکر می‌کنی اوه! چه آدم جالبی!

بعد تصمیم می‌گیری ارتباط ت رو با اون آدم بیشتر کنی. براش ایمیل می‌نویسی. دائم کامنت میدی. اس‌ام‌اس می‌زنی. تلفنی حرف می‌زنید. بیرون باهاش قرار میذاری. هدیه می‌خری براش. به خیال خودت، خیلی دوست هستید. بعد دقیقا یه روزی، یه جایی که اون آدم، به عنوان یک دوست، ازش توقع میره که "باشه"، "بمونه" و دوستی‌ش رو ثابت کنه، غیب‌ش می‌زنه. یا به یه بهانه‌ی کوچیک، حرفایی میاد توی دهن‌ش که مشخص‌ه خیلی وقت‌ه توی ذهن‌ش بوده‌ن منتها نقش اون وبلاگ‌نویس مهربون دوست‌داشتنی، بهشون اجازه‌ی خودنمایی نمی‌داده.

خیلی می‌خوره توی ذوق‌ت. با خودت فکر می‌کنی این رو باور کنم یا اون آرشیو طولانی خجسته‌وار وبلاگ‌نویس مهربون دوست‌داشتنی رو؟ و اگه مث من، سعی کنی گاهی خیلی منطقی باشی، می‌فهمی اون چیزایی که می‌دیدی، فقط یه نقاب بوده...

بعضیا وبلاگ‌هاشون رو 100 سال 1 بار به‌روز می‌کنن. تنبلی‌شون میاد عکس‌هاشون رو آپلود کنن و از تجربه‌هاشون بنویسن. ولی حاضر ن کلی به درددل‌ت گوش بدن و کنار ت باشن اما نه صرفا و الزاما فقط از طریق وبلاگ. با این آدما میشینی حرف می‌زنی، از گندی میگی که توی فلان کار زدی و به خاطر ش خیلی شرمنده شدی، از آرزوهات میگی، از نداشته‌هات، از داشته‌هات، چیزایی که داری یاد می‌گیری، دوست جدید ت، مانتوی قشنگی که براش خیلی ذوق می‌کنی هر دفعه که می‌پوشی‌ش، خیلی چیزا...

بعضی آدما خود زندگی‌ن. شاید بلاگ‌شون خیلی معروف نباشه، پست‌های جنجالی ننویسن و روزی 500 تا خواننده‌ی ثابت نداشته باشن اما نقاب هم ندارن. خود واقعی‌شون‌ن. اگه یه دوست اینجوری داشته باشی، می‌تونی باهاش بری خرید و سر ش غر بزنی که خسته شدم! اون هم محل‌ت نذاره حتی نیشخند می‌تونید نتیجه‌ی جدیدترین سرچ‌هاتون درباره‌ی علایق مشترک‌تون رو برای هم ایمیل کنید، می‌تونی هر ساعتی از شبانه‌روز بهش تکست بزنی و بدونی حتی اگه با صدا ش از خواب بپره، شاید جواب‌ت رو نده اما ته دل‌ش، فحش‌ت هم نمیده.

این دوست ممکن‌ه ازت بخواد براش عکس جدید ت رو بفرستی، یا یه روز میای می‌بینی عکس خریدهاش رو برات گذاشته نوشته کدوم رو چه رنگ و چه سایزی میخوای برات بخرم بفرستم؟ یا ممکن‌ه یه روز خیلی معمولی‌ت رو رنگ بزنه با یه بسته‌ای که با پست، برات فرستاده و تو ش پر هدیه‌های ریز و درشت‌ه. این هم هست.

بعد تو خیلی ذوق می‌کنی برای این همه دوستی، مخصوصا وقتی یادت میاد دوست‌ت آدمی نیست که همینطوری با هر کسی هم‌صحبت و هم‌سفر و هم‌سفره بشه. نارنجی برای من همینطوری‌ه. البته نه... خیلی بهتر ه از اینی که نوشتم. امکان نداره بدونه من فلان چیز رو دوست دارم و عکس‌ش رو، آموزش‌ش رو، خودش رو برام نفرسته. نشد من کار ش داشته باشم و برام وقت نذاره. اگه دیر جواب بده، دلیل‌ش رو میگه مبادا ناراحت شم در حالی که می‌دونه من ناراحت نمیشم از این چیزا. گاهی برای یه تلفن زدن، انقدر باهام هماهنگ می‌کنه مبادا سخت‌م بشه که خودم شرمنده میشم. نمونه‌ی کامل یه انسان. مهربون، ملاحظه‌کار، باگذشت، بخشنده. وقت‌شناس، جدی، بلندهمت و خوش‌فکر.

قسمت جالب‌ش این‌ه که اصولا وبلاگ من رو نمی‌خونه مگه اینکه خلاف‌ش ثابت شه نیشخند چند ماه پیش، تطمیع‌ش کردم بره گوش‌هاش رو سوراخ کنه. اول مخالفت کرد قطعا. بعد چند دقیقه گفت می‌ترسم زشت بشه. بعد گفت اگر پشیمون شم چی؟ گفتم خب دست‌ش نزن بسته میشه. گوشواره هم نندازی، اصلا معلوم نمیشه. گفت گوش تو رو ببینم. یه کم اعتماد ش جلب شد اما هنوز شک داشت. گفت نمیخوام. گفتم خب باشه.

چند وقت پیش مسج داد که مریمی رفتم گوش‌م رو سوراخ کردم! یعنی من عاشق این اقدامات ناگهانی‌ش‌م. آدم مهیجی‌ه. همیشه یه سوژه‌ای برای شادکردن من داره. یاد خودم افتادم که 1 سال تمام، این گوش اجداد من رو آورد جلوی چشم‌ش. توصیه‌های ایمنی براش نوشتم مبنی بر استفاده از پماد و الکل و گوشواره‌ی طلا. اگه تو گوش دادی، نارنجی هم گوش داد. من محتاط‌م در اینجور موارد، نارنجی نه. یادم‌ه اون لحظه که برای عمل چشم‌هاش می‌خواست بره اتاق عمل، من آرام‌بخش خوردم، اون می‌خندید نیشخند بهش تعارف کردم. گفت می‌ترسم ضرر داشته باشه الان بخورم. یه وقت دکتر بگه عمل نمی‌کنم + دست‌ش هم خیلی سبک‌ه حتی!

خلاصه نارنجی در دو اقدام ناگهانی، رفته گوش‌هاش رو سوراخ کرده. هر چی بهش گفتم توصیه‌هام رو انجام بده، گوش نمیده شاید چون مانع قرتی‌بازی‌ش میشه نیشخند به نظر من که لاله‌ی گوش، غضروف اضافه نمیاره. التهاب‌ش هم با دارو و البته استفاده از گوشواره‌ی طلای عصایی! خوب میشه. خودتون برید بهش بگید انقد نترسه برای گوش‌ش.

سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*فکر کنم باید یک ژانر مخصوص کتابخونه افتتاح کنم اینجا!

چند سال پیش، کشف کردم یه مسجدی که با خونه‌ی ما پیاده کمتر از نیم ساعت فاصله داره، طبقه‌ی بالاش کتابخونه و سالن مطالعه داره. رفتم ببینم چطوری‌ه. مسجد بزرگی‌ه. وارد که میشی یه راهرو روبرو ت هست که میره سمت زنونه و مردونه. سمت راست، پلکان هست که میره بالا، سمت دفاتر و کتابخونه.

رفتم بالا. نه تابلویی داشت، نه کسی بود. هی دور خودم چرخیدم تا آخر یه نفر رو یافتم که همانا آقای مسئول کتابخونه بود انگار. از اون پشت مشت‌ها اومد شاکی، هی هم من رو برانداز می‌کرد. مونده بودم چرا اینطوری نگاه‌م می‌کنه. اعتراف می‌کنم داخل دستشویی مردونه هم رفته‌م اما چنین برخوردی باهام نشد آخنیشخند

شرایط عضویت رو پرسیدم. فرمودن شرط خاصی داره. یه کپی شناسنامه میخواد و البته پوشش مناسب! نه این شکلی که شما اومدی! مقنعه و چادر. من هم خنده‌م گرفت تشکر کردم اومدم پایین.

توی دل‌م گفتم برو بابا! من واسه نمازخوندن، چادر و مقنعه نمی‌پوشم. با این شکل بخوام درس بخونم که دیوانه میشم! خب قبلا کتابخونه‌ی پارک شهر رفته بودم که اونجا تا می‌رسیدم، شال و مانتو رسما تعطیل اعلام می‌شد. بعد اینجا با چادر بشینم؟ میشه اصلا؟ گریه

البته باید اعتراف کنم کتابخونه برای من بیشتر جنبه‌ی تنوع و ریلکسیشن داره و ممکن‌ه فقط ساکت بشینم و 2 صفحه بیشتر نخونم. کلا آرامش‌ش رو دوست دارم. اگه آروم باشه البته.

خلاصه بی‌خیال اون مسجد و کتابخونه‌ش شدم. سال بعدش دوباره یاد اونجا افتادم. کلا تابستون میشه نمی‌دونم چرا دل‌م هوس کتابخونه می‌کنه. گفتم شاید اون آقاهه که تدابیر شدید امنیتی وضع کرده، به رحمت خدا رفته باشه و قوانین‌ش رو هم با خودش برده باشه نیشخند ولی زهی تصور باطل...

این دفعه صاف رفتم طبقه‌ی بالا و نمی‌دونم چطوری دور خودم چرخیدم که از قسمت آقایون سردرآوردم. رفتم داخل. خب یه عده نشسته بودن داشتن کتاب می‌خوندن. چیز عجیبی نبود. یه دفعه دیدم یه آقای جوونی که اونجا مسئول بود، در حالی که می خندید و می‌دوید سمت من، اشاره می‌کرد بیا بریم بیرون.

دنبال‌ش رفتم بیرون. از آرامش من بیشتر خنده‌ش گرفته بود. گفت شما اینجا چی کار می‌کنید؟ گفتم کتابخونه‌ست خب. اومدم شرایط عضویت رو بپرسم. گفت بخش مردونه‌ست خب! گفتم آقا من چه کار به دیگران دارم؟ بیرون هیچ‌کس نبود. کلی گشتم تا اینجا رو پیدا کردم.

گفت خانوم شرط خاصی نداره جز چادر و مقنعه. الان حاج آقا شما رو ببینه، پوست من کنده‌ست. توضیح اینکه شال قرمز سر م بود آخ نیشخند

گفتم وای من فکر کردم شاید آقاهه و قوانین‌ش با هم اینجا رو ترک کرده باشن. گفت نخیر. می‌خندید هنوز. تشکر کردم اومدم بیرون افسوس

مامان می‌گفت حالا چرا لج کردی؟ خب با مقنعه برو. دم در چادر بنداز سر ت. رسیدی توی سالن، در ش بیار. موقع برگشتن هم تا دم در بیا. بذار ش توی کیف‌ت. دیگه وقتی آدم رو مجبور می‌کنن، باید یه جوری کنار بیای باهاش.

گفتم آخه این آدم به چه حقی برای کتابخونه‌ی مسجد، قانون میذاره؟ برای مسجد، کسی نگفته باید با چادر وارد شید. بعد کتابخونه‌ش چادر و مقنعه میخواد؟ لابد پس‌فردا هم میخواد یقه‌ی من رو بگیره بگه چرا دم در چادر سر ت می‌کنی؟!

بعدتر فکر کردم اصلا یه کاری می‌کنم. با مقنعه‌ی رنگی و چادرنماز گل‌گلی میرم نیشخند اگه گفت این چه شکلی‌ه، میگم شما گفتید اینجا مسجد ه. با چادر و مقنعه بیا. من هم انجام دادم. البته اون زمان خیلی جوون بودم و سر م درد می‌کرد برای دردسر. الان اصلا حوصله‌ی این اداها رو ندارم.

دیروز که اون همه راه رفتم و اونطوری شد - و هنوز خستگی‌ش برام مونده - یه نامه نوشتم به مسئول نداشته‌ی کتابخونه‌ی اونجا. فردا میرم سراغ‌ش. خیلی شیک، نامه رو بهش میدم. همونجا بخونه و بهم جواب بده. اگه دیدم عرضه نداره، قید اونجا و هزینه‌ی ثبت نام و عکس‌هام رو می‌زنم و بی‌خیال میشم. من توی عکس گرفتن و عکس چاپ گرفتن، واقعا تنبلی‌م میاد خب ولی به درک! خنثی اون دوستان غاصب هم خودشون می‌دونن و قانون کارما. من نگران اون قسمت‌ش نیستم عینک

اینجا ولی خیلی نزدیک‌ه. پیاده برم زودی می‌رسم. ولی زیر بار حرف زور نمیخوام برم. آخه کی اینطوری به راه راست هدایت میشه؟ اصلا هدایت مگه چادرسرکردن‌ه؟ والا اون کتابخونه‌ی پارک شهر هم که مقنعه اجباری بود، مقنعه‌های مردم تا پس گردن‌شون هم نبود. من با شال می‌رفتم. کسی حتی یک بار هم بهم نگفت مقنعه‌ت کو؟ بعد حالا چطوری چادر سر کنم؟ گریه شماها رو هم دیوانه کردم. ببخشید نیشخند

دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*خوابگاه سال اولی‌های دانشگاه، برای هر 12 نفر، یه اتاق نسبتا بزرگ بود که دورتادور ش تخت‌های 2 طبقه بود. وسط هم اندازه‌ی یه فرش 6 متری، فضای خالی بود. میگم فضای 6 متری چون فرش 6 متری رو داشتم می‌دیدم! نیشخند وگرنه مریمی و تخمین مساحت؟

اونجا که می‌رفتم، حس می‌کردم دارم دیوانه میشم. روتختی‌ها هر کدوم یه رنگ. روی تخت‌ها پر وسیله. دیوارها پر عکس و پوستر. همه جا کتاب ولو بود. اتاق، کثیف و نامرتب. یکی می‌رفت. یکی میومد. یکی تلفن صحبت می‌کرد، یکی از بیرون میومد با پاهای کثیف و لباس بیرون، خودش رو مینداخت روی تخت. یکی خواب بود می‌گفت ساکت باشید. یکی یه ماجرای مهیج رو تعریف می‌کرد برای دوستاش. یکی غذا گرم می‌کرد...

من می تونستم خوابگاه بگیرم که هر روز این راه رو در مجبور نباشم برم و بیام اما واقعا خونه رو ترجیح می‌دادم. تحمل شلوغی و کثیفی و برخوردهای خودخواهانه‌ی دخترا رو نداشتم و ندارم.

در کل به این نتیجه رسیده‌م که کنار اومدن با آقایون واقعا راحت‌تره. حداقل برای من اینطور ه. چون منطق سر شون میشه اغلب. من یه همکاری داشتم شدیدا معتاد به سیگار بود. روزهای اول که داخل اتاق، سیگار می‌کشید، بهش گفتم این کار ش مزاحم من‌ه. من اگه سیگار دوست داشته باشم، خودم میرم سیگار می‌کشم. چرا بشینم دود سیگار یکی دیگه رو استنشاق کنم ریه‌هام رو اذیت کنم؟

گفت خب من عادت دارم زیاد سیگار بکشم. گفتم این یه مساله ی شخصی‌ه و به من مربوط نمیشه ولی قرار نیست عادات شما من رو اذیت کنه. گاهی یادش می‌رفت باید بره بیرون سیگار بکشه، گاهی هم عمدا به رو ش نمی‌آورد ببینه من کوتاه میام یا نه. من هم کوتاه نمیومدم.

زمستون، می‌رفتم پنجره‌ی بزرگ اتاق رو کاملا بازمیذاشتم. همکارا می‌گفتن مریمی یخ زدیم. ببند ش. می‌گفتم از بوی سیگار حال‌م بد میشه. به ایشون بفرمایید هوا رو آلوده نکنن، چشم. من پنجره رو می‌بندم.

انقدر باهاش جنگیدم تا یاد گرفت اتاقی که مردم تو ش نفس می‌کشن جای دودراه‌انداختن نیست. یه بار ازش عصبانی شدم گفتم شما خودت بشین فکر کن ببین این نرمال‌ه که پول بدی یه چیزی بخری که باهاش هوا رو کثیف کنی، مردم رو از خودت برنجونی، خودت رو مریض کنی، عین اژدها دود از سروکله‌ت بلند شه؟

گفت خب اعصاب‌م خراب‌ه. با سیگار حس بهتری پیدا می‌کنم. گفتم برو دکتر برادر من! برو یه مدت دارو بخور اعصاب‌ت آروم میشه. باید به قیمت سرطان ریه، اعصاب‌ت رو آروم کنی؟ شما شاید به سلامتی خودت اهمیت ندی - که اشتباه می‌کنی - اما من قرار نیست مریض شم به خاطر خودخواهی شما. و البته بهش گفتم این دفعه اگه به حرف‌م گوش نده، میرم سراغ مدیر.

خندید. می‌دونست میرم. خب من هم رفتم نیشخند مدیر مون خودش سیگار می‌کشید منتها تا من رو می‌دید، سیگار رو میذاشت کنار. می‌گفت رفتار مودبانه‌ای نیست در حضور خانوما. مخصوصا که مریمی خیلی روی دود حساس‌ه.

نتیجه‌ی نطق من شد اینکه سیگار کشیدن توی دفتر، ممنوع و در واقع، محدود شد به یک اتاق خاص. البته همکار م هرازگاهی غر می‌زد که نمیشه من هی برم یه اتاق دیگه سیگار بکشم. از کار م میفتم. من هم شونه‌هام رو مینداختم بالا می‌گفتم شما به زودی از زندگی هم میفتی باید دنبال مداوای ریه‌هات باشی. کار که چیزی نیست!

انقدر ترسوندم‌ش که یه روز اومد توی اتاق اما سیگار همراه‌ش نبود. روی میز ش هم نبود. نرفت توی اون یکی اتاق‌ه هم. گفت میخوام کم‌ش کنم. با بی‌تفاوتی گفتم خوب‌ه...

گفت چرا محل‌م نمیذاری؟ گفت آقا شاهکار که نمیخوای کنی! یه عادت خیلی بی‌معنی رو قرار ه ترک کنی. حالا هر وقت موفق شدی شاید ازت یه تقدیری به عمل بیاد! البته فکر نکنم بتونی. عمدا اینطوری گفتم راستش. نه از سر بدجنسی. خواستم برای اثبات به من هم که شده، سعی کنه بتونه.

گفت من بخوام می‌تونم. گفتم من فکر نکنم بتونید. حالا معلوم میشه. ولی واقعا تونست. 2 پاکت سیگار ش شد روزی 2 تا سیگار. اون هم نصفه. سیگار رو اول نصف می‌کرد، بعد روشن می‌کرد. یا اول روشن می‌کرد، وقتی به نصف می‌رسید خاموش می‌کرد.

چند وقت بعد با خوشحالی اومد گفت همیشه از مترو تا اینجا رو می‌خواستم پیاده بیام حس می‌کردم نفس‌م بالا نمیاد. امروز تندتند اومدم. حال‌م هم بد نشد. حس می‌کنم کلی اکسپژن توی هوا هست. دست‌ت درد نکنه. اگه باهام دعوا نمی‌کردی و انقد حرص نمی‌خوردی، الان من این حال خوب رو نداشتم. گفتم من همیشه بالای سر شما نخواهم بود. امیدوارم بتونی سر تصمیم‌ت بمونی. هرچند زیاد مطمئن نیستم! عمدا اینطوری گفتم. راستش وقتی می‌بینم حرف‌م روی کسی خیلی تاثیر داره، از این ماجرا استفاده‌ی ابزاری می‌کنم گاهی. به نفع خود اون آدم. هرچند شاید موقتا ازم ناراحت شه.

اما در کل، تحمل خودخواهی و بی‌ملاحظگی رو ندارم. شاید پرخاش نکنم اما اذیت میشم. توی خوابگاه دوست‌م اینا قرار بود هر روز یه نفر اصطلاحا شهردار باشه. اتاق رو تمیز کنه. ناهار بپزه. ظرفا رو بشوره و چای دم کنه. کلا اون روز تمام کارهای اتاق با اون بود و بقیه کاری نمی‌کردن. البته توی جمع کردن سفره اینا کمک می‌کردن ولی خب اصل کارها اون روز با شهردار بود.

اینکه کی چه روزی شهردار باشه هم توافقی بود. هر کس روزی رو انتخاب می‌کرد که درس‌هاش سبک بود و کار خاصی نداشت. یه دختر یزدی بود توی اتاق. طفلی روزایی که نوبت‌ش بود از صبح، اتاق رو جارو می‌زد. می‌گفت مو زیاد می‌ریزه روی فرش. وسایل هر کس رو از اقصی نقاط اتاق جمع می‌کرد میذاشت روی قفسه‌ یا تخت‌ صاحب‌ش. گردگیری می‌کرد وسایل رو. به موقع غذا رو آماده می‌کرد. با روی خوش، کارها رو انجام می‌داد. ظرفا رو می‌شست. چای می‌آورد. خودش استکان‌ها رو جمع می‌کرد می‌برد می‌شست. دریغ از یه اخم. دوست جنوبی‌م هم همینطور بود.

اینا رو هرازگاهی که می‌رفتم دیدن‌شون، برام تعریف می‌کردن. همه‌شون خوب بودن تقریبا جز یکی‌شون که کمی خورده‌شیشه داشت! اتاق رو که تمیز نمی‌کرد می‌گفت تمیز ه! ناهار رو گاهی انقدر نمی‌رفت سراغ‌ش که بچه‌ها از رو می‌رفتن پامی‌شدن می‌رفتن خودشون درست می‌کردن. بعد میومد می‌گفت وای یهو برامون امتحان گذاشتن. مجبور شدم برم درس بخونم. اولین نفری هم بود که می‌نشست غذا ش رو می‌خورد و می‌رفت. گاهی قول می‌داد جبران کنه. گاهی فقط یه تشکر می‌کرد و خداحافظی. دوست یزدی‌م هیچی بهش نمی‌گفت. دوست جنوبی‌م هرازگاهی یه تشری بهش می‌زد اما دختر ه پرروتر از این حرفا بود. بعد همین دخترا رو بیرون ببینی، میگی خدا بهتر از اینا نیافریده. تمیز و مرتب. خوش‌قول. خوش‌برخورد. مهربون. در حالی که رفتار شون کلا یه جور دیگه‌ست خنثی

من خودم واقعا پررو نیستم. خیلی ملاحظه‌کار م. یادم نمیاد حتی به مامان‌م گفته باشم فلان غذا رو دل‌م میخواد برام درست کن. اصلا نمی‌تونم بفهمم بعضیا چطوری می‌تونن انقد راحت برای دیگران مزاحمت ایجاد کنن، عین خیال‌شون هم نباشه؟

به همین دلیل، از اکثر محیط‌هایی که کاملا زنونه‌ست تا حد امکان، دوری می‌کنم چه سالن مطالعه باشه، چه خوابگاه. واگن‌های مخصوص خانوما توی مترو رو هم مجبورم بس که واگن آقایون شلوغ‌ه. هرچند توی واگن خانوما اکثرا بلندبلند حرف می‌زنن، بدون هدفن، آهنگ گوش میدن! بدون توجه به جمعیتی که جا نیست بایستن، روی زمین میشینن میگن خسته‌م و شاهکارای اینطوری.

ولی چند باری که رفته‌م واگن آقایون، نه کسی بلندبلند صحبت می‌کرد، نه روی زمین می‌نشست، نه حتی با هم دعوا می‌کردن سر چیزای الکی. والا زمان دانشگاه اولی هم وقتی می‌رفتم از سلف آقایون خرید کنم، آقای مسئول سلف که به اکثریت خیلی سخت می‌گرفت، به من هیچی نمی‌گفت، حتی تعارف می‌کرد از میزها استفاده کنم و نرم بیرون. من هم عین بچه‌ی آدم، همون ردیف اول می‌نشستم پشت به سالن، رو به بوفه و آقای مسئول سلف. اون بنده خدا هم کلا میذاشت می‌رفت کارهاش رو انجام می‌داد.

پ.ن: عکس‌ها تزئینی‌ست.

پ. پ.ن: باید یکی از این یادداشت‌ها ببرم برای دوستان کتابخونه نیشخند

دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*نارنجی مسج داد بیا عکس‌های بفرمایید شام‌مون رو ببین.

گریهپست‌ش رو که خوندم،  همون نصف شبی می‌خواستم خفه‌ش کنم. نوشتم من الان همه‌ی این خوراکیایی رو که اسم بردی میخوااام.

عکس اول رو که دیدم، کلا انصراف دادم. گفتم الان بقیه‌ش رو نمی‌بینم. قرار شد امروز، قبل از ناهار، عکسا رو ببینم که به قول نارنجی، ناهار امروز، بشه بهترین ناهار عمر م نیشخند

به عنوان بازی این هفته - دیگه داره هفتگی میشه رسما - بگو چه غذایی رو خیلی دوست داری؟

دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*رفته بودم کتابخونه. 100 سال‌ه این کتاب 504 رو دارم اما نخوندم‌ش. فلش کارت‌هاش رو گرفتم اما باز هم نخوندم. فایل‌های صوتی‌ش رو گرفتم اما باز هم نخوندم. فکر کردم کی قرار ه من از رو برم؟ گفتم برم کتابخونه. هم تنوع باشه، هم محیط فرهنگی! هم در آرامش، شاید فرجی بشه و من 2 خط کتاب بخونم. حالا 504 یا هر چی.

کتاب و عینک و بطری آب و پاستیل رو ریختم توی کوله‌پشتی‌م و راه افتادم. مدارک ثبت نام مشخص‌ه معمولا. کپی شناسنامه یا کارت ملی. 2-1 تا عکس. حدود 10 تومن هم شهریه‌ی ثبت نام یک‌ساله.

آقای کتابخونه گفت برم بالا سالن مطالعه رو ببینم. اگر خواستم، مدارک رو بدم. گفت مسئول کتابخونه‌ی خانوما امروز نیست ولی دفعه‌ی بعد که بیای، کارت‌ت رو بهت میده. وی افزود من دیگه شما رو یادم می‌مونه و بدون کارت هم بیای، می‌تونی بری بالا! خنثی

رفتم بالا. روی در نوشته بود 3 روز در هفته آقایون، 3 روز خانوما. 8 صبح تا 8 شب. رفتم داخل. 2 تا اتاق تودرتو بود. سوال نکنید چند متر. من تخمین زدن‌م داغون‌ه اصلا. خیلی بزرگ نبود اما کوچیک هم نبود. اتاق سمت راستی، چند تا قفسه کتاب داشت. اتاق سمت چپی، قفسه‌ی کتاب نداشت. فقط میز و صندلی داشت. محفوظ‌تر از اتاق سمت راستی بود. توی اتاق سمت چپی، 3-2 نفر شدیدا سر شون توی کتاب بود. همه هم پشت به ورودی نشسته بودن. توی اتاق راستی ولی واویلا. 3 تا دختر وراج جمع شده بودن سر میز یکی دیگه، 4تایی داشتن حرف می‌زدن! تعجب

اسما پچ‌پچ می‌کردن اما رسما اگه بلند آواز می‌خوندن، کمتر اعصاب آدم رو خورد می‌کرد! رفتم جلو، یه چرخی زدم. یه طوری نگاه‌م می‌کردن انگار مثلا بی‌اجازه وارد ملک خصوصی کسی شده بودم. آروم گفتم خیلی وقت‌ه عضو اینجایید؟ گفتن آره. گفتم راضی هستید؟ همه‌شون با دلخوری و لب‌ولوچه‌ی کج‌وکوله همدیگه رو نگاه کردن. یکی‌شون یهو گفت نه! اخم کردم متفکر

گفت اینجا خیلی شلوغ‌ه! دور و بر م رو نگاه کردم. توی اتاق، جز خودشون کسی نبود. توی اتاق اون‌وری هم 3-2 نفر بودن سایلنت کاملا ابرو

گفت الان که نه. الان نیستن. ولی بذار مهر بشه. اینجا غلغله میشه. صدا به صدا نمی‌رسه! از بس که همه حرف می‌زنن! گفتی رشته‌ت چی‌ه؟ من که حقوق‌م. اون دوست‌م پزشک‌ه برای تخصص می‌خونه. اون یکی...

فهمیدم درد شون چی بود. فکر می‌کردن شاید من رقیب‌شون باشن توی کنکور. می‌خواستن از درس خوندن توی کتابخونه منصرف‌م کنن. یعنی ببینید آدم می‌تونه چقدر کوته‌فکر باشه گاهی. اشاره کردم باشه. مدارک‌ ثبت نام رو از توی کیف‌م درآوردم چیدم روی میز. هر 4 تا شون واااا رفتن.

رفتم پایین، مدارک رو دادم. برگشتم. شال‌م رو درآوردم گذاشتم روی میز. کتاب‌م رو باز کردم نشستم به خوندن. یکی‌شون گفت شما اون اتاق بشینی، راحت‌تری. گفتم اینجا خنک‌تر ه. گفت آخه ما حرف می‌زنیم! گفتم خب حرف نزنید! مگه کتابخونه جای حرف زدن‌ه؟

دردسر تون ندم. در عرض 2 ساعت، هر صدایی فکر کنین از خودشون درآوردن! نیشخند آب خوردن. چایی درست کردن. بیسکویت باز کردن. پفک تعارف هم کردن. تلفن جواب دادن. دراز کشیدن. نرمش کردن. تمام مدت هم پچ‌پچ می‌کردن با صدای بلند. دیگه صبر آدم هم حدی داره. من آدمی نیستم که برای کتاب خوندن به سکوت مطلق احتیاج داشته باشم اما اون فس‌فس و پچ‌پچ واقعا روی اعصاب بود. هر قدر هم سر م رو کردم توی کتاب، خودکار م رو زدم روی میز، دست‌م رو گذاشتم روی گوش‌م، نگاه‌شون کردم اصلا انگار نه انگار. فهمیدم پرروتر از این حرفا ن. برگشتم انقدر نگاه‌شون کردم تا اون دختر ه که جای همه حرف می‌زد، نگاه‌ش موند به من و حرف‌ش یاد ش رفت. داشت مشورت می‌کرد با 100 تومن میشه کادوی خوب خرید یا نه؟

گفتم لطفا بلند حرف بزنید!

با تعجب گفت چی؟ گفتم بلند حرف بزنید. شما فکر می‌کنید پچ‌پچ‌تون رو کسی نمی‌شنوه؟ خب بلند حرف بزنید هم خودتون راحت‌ترید هم بقیه.

گفت من که به شما گفتم اون اتاق بشینی راحت‌تری. گفتم من قرار نیست توی گرما اذیت شم چون شما بلد نیستی نباید توی کتابخونه حرف بزنی.

گفت اینجا سیستم‌ش همین‌ه - حالا تصور کنید تمام مکالمات با ولوم معمولی، وسط کتابخونه! داشت انجام می‌شد - گفتم سیستم هیچ کتابخونه‌ای بر مبنای حرف زدن و خوردن و سروصدا کردن نیست. این شمایید که بلد نیستید باید چطور رفتار کنید. البته ببخشید انقد رک میگما. ولی هرچی صبر کردم دیدم رفتار تون تغییری نکرد. شماها مثلا تحصیل‌کرده‌اید. این چه رفتاری‌ه دارید؟

یکی‌شون سریع گفت ربطی به تحصیلات نداره! منظور ش دقیقا این بود که تحصیلات، شعور نمیاره قهقهه انقد دل‌م می‌خواست بخندم اما جا ش نبود. سخنگو شون گفت ما از صبح میاییم اینجا. تا شب. خسته میشیم. باید استراحت کنیم.

گفتم باشه ولی اینجا جا ش نیست. پارک به این بزرگی بیرون هست. چرا اینجا میشینید حرف می‌زنید؟ رفتار درستی‌ه به نظر تون؟

دیگه موند چی بگه... همون دختر ه که خودزنی کرده بود نیشخند گفت شما ناراحتی به مسئول‌مون بگو. گفتم فکر کردم حرف به این واضحی رو متوجه میشید. مسئول کتابخونه اگه مسئول بود، اینجا رو به این وضع درنمی‌آوردید شماها.

بعد خیلی خونسرد برگشتم سمت کتاب‌م. اونا هم ساکت شدن. البته فقط برای چند دقیقه. بعد یکی به جمع‌شون اضافه شد از خودشون بی‌کلاس‌تر. نیم ساعت بعد یکی گفت خانوم! خانوم! منظور ش دقیقا به من بود اما نشنیده گرفتم. مگه کتابخونه جای حرف زدن‌ه؟ فکر کرد نشنیدم. به مسخره گفت: خانوم مسئول کتابخونه! خانوم مسئول کتابخونه! باز هم جواب ندادم.

کم‌کم بلند شدم وسایل‌م رو جمع کنم بیام خونه. اینا هم دائم در تردد بودن. هی لباس می‌پوشیدن می‌رفتن بیرون، هی برمی‌گشتن. فکر کردم چه مملـ.ـکتی میشه وقتی امثال اینا بشن پزشک متخصص و وکیل و ... رفتار روزمره‌شون رو بلد نیستن حتی خنثی

البته عصبانی نشدم. رفتار آدما متاثر از احساس‌شون‌ه. احساس هم متاثر از نگرش‌ه. اگه نگرش‌ت این باشه که هدف فلانی عصبانی کردن من‌ه، خب حتما عصبانی میشی. آدم عصبانی هم رفتار ش پرخاشگرانه میشه. به قول دکتر فرهنگ، همیشه یادت باشه بعضی آدما یه سری رفتارا رو انجام میدن چون واقعا شعور شون بیشتر از اون نمی‌رسه. تو چرا حرص بخوری؟ تو چرا عصبانی شی داغون کنی خودت رو؟

خب وقتی اینطوری نگاه کنی، عصبانی نمیشی. پر از حس ترحم میشی... کارهام رو آروم انجام دادم که اگه حرفی دارن که ارزش گفتن داره، بیان بیرون بگن. رفتن بیرون. توی پله‌ها دو تا شون داشتن میومدن بالا. عین دختربچه‌های مدرسه‌ای در گوشی حرف می‌زدن و با سروصدا می‌خندیدن. حتی اگه منظور شون به من بود، باز هم من واقعا ناراحت نشدم. واقعا خیلی از مردم اصلا برام اهمیتی ندارن چون درک‌شون محدود ه. کسی نبوده بهشون یاد بده. خودشون هم عادت ندارن فکر کنن زیاد. فقط بلد ن موهاشون رو رنگ کنن. بشینن جلوی آینه، آرایش کنن. لباسی بخرن 3 سایز کوچیک‌تر از خودشون و فکر کنن تهران زندگی کردن، به تنهایی باکلاس‌ه. دیگه لازم نیست آدم عین آآآآدم رفتار کنه.

پ.ن: من حتما باز هم میرم اونجا. کارت عضویت‌م رو می‌گیرم. به مسئول کتابخونه توضیح میدم که یه اکیپ 4 نفره خودشون رو مسئول می‌دونن مردم رو منصرف کنن از ثبت نام و معتقدن اینجا سیستم‌ش هردمبیل‌ه! و چون تقریبا مطمئن‌م مسئول کتابخونه انقدر عرضه نداره که کسی رو 2 جلسه محروم کنه از استفاده از سالن مطالعه، خودم میرم اتاق سمت چپی پشت به این جماعت بی‌کلاس میشینم. مشکل اینجا ست که یه کتابخونه‌ی دیگه رو بلدم که اون هم تقریبا همین سیستم رو داشت. امثال این آدم‌ها اونجا رو رسما به همین سبک به گند کشیده بودن.

کتابخونه‌ی دانشگاه انقد آروم و ساکت بود که اگه زیپ کیف‌ت رو محکم باز می‌کردی خودت شرمنده می‌شدی گریه چی‌ن این دخترا آخه؟ این از سالن مطالعه‌شون، اون از واگن مترو شون که آدم تو ش سرسام می‌گیره از بس حرف می‌زنن. فقط وقتی به پسرا می‌رسن مودب و باکلاس میشن. نمیشه من با اکیپ آقایون برم کتابخونه؟ قول میدم نه سروصدا کنم، نه هیچی!

کسی کتابخونه‌ی آدم‌وار نمی‌شناسه؟ نمیشه برم کتابخونه‌ی دانشگاه عضو شم؟ فقط تو رو خدا جایی رو بگید که بدمسیر نباشه. توی راه طولانی انقد اذیت میشم، نه انقد خسته میشم که اصلا یادم میره می‌خواستم کجا برم چی کار کنم.

کتابخونه‌ی شبانه‌روزی هم خدا آفریده ولی خب من شب یا نصف شب یا صبح خیلی زود چطوری برگردم خونه؟ کلافه شدم...

یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*ساعت از 1 گذشته بود. داشتم مسواک می‌زدم برم بخوابم. دیدم یه صدایی میاد. صدای بارون! مطمئن بودم دارم اشتباه می‌کنم. وسط مرداد. هوای به این گرمی. بارون آخه؟

مکث کردم. نه واقعا صدای بارون بود. پریدم بیرون! همه گفتن مریمی بدو! بارون! مغز م کار نمی‌کرد الان باید چی بپوشم که با بیشترین سرعت ممکن برسم بیرون! خب اگه فکر می‌کنید ساعت 1 صبح وایسادم مانتو روسری بپوشم، سخت در اشتباهید. اینجانب با یک عدد چادر سفید و یک جفت کفش رنگی‌رنگی که از همه دم دست‌تر بود، تا زیر بارون پرواز کردم تقریبا و بلافاصله از خوشحالی‌م شروع کردم به گریه کردن.

البته راستش یه جورایی هم به غلط کردن افتاده بودم نیشخند چند روز پیش - که ماه رمضون بود - که هوا خیلی گرم بود، بیرون بودم. دوستان شمالی هی می‌گفتن سوز به دل‌ت! اینجا بارون میاد. من هم خیلی متفکرانه به آسمون نگاه کردم گفتم ببین خدا! اگه توی همین مرداد یه بارون اساسی بفرستی، من دیگه هیچی ازت نمیخوام. خیلی هم قاطعیت گفتم.

دیشب وسط اون اشک و خوشحالی و بارون، خنده‌م گرفته بود که این چی بود من گفتم اون روز؟ در ادامه‌ش افزودم خب خدا! تو خیلی چیزا رو کلا نشنیده می‌گیری. حرف اون روز من رو هم بذار کنار همونا که کلا نشنیده گرفتی. الان یه چیزای دیگه‌ای هم میخوام نیشخند

وقتی برگشتم که تمام موهام، دست‌هام و نصف تی‌شرت صورتی‌م یه جوری خیس بود انگار از زیر دوش اومدم. شاد و خجسته همون شکلی رفتم خوابیدم. برای بار هزارم مطمئن شدم یکی هست که دعای آدم رو می‌شنوه.

دکتر فرهنگ می‌گفت ما 1000 کار می‌کنیم به 1 دلیل. خدا 1 کار می‌کنه به 1000 دلیل. راست می‌گفت. الان 1000 نفر هستن مث من که بارون دیشب رو جواب دعای خودشون می‌دونن. همه‌مون هم درست فکر می‌کنیم شاید لبخند

یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*دوستان پیشنهاد داده‌ن به مناسبت رمضان، هر کس یک دعا یا سوره‌ی کوتاه رو برای خودش انتخاب کنه. هر روز رو به یک نفر اختصاص میدیم و اون روز، همه‌ دعای انتخابی اون فرد رو براش می‌خونن و برای اینکه به خواسته‌ش برسه، براش دعا می‌کنن.


???????
شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*به دلایلی این دو پست - این و این - رو رمزدار کردم. رمز رو به هر کس بشناسم، میدم. هر دوستی که اینجا رو می‌خونه و من می‌شناسم‌ش. فرقی نمی‌کنه بلاگ داره یا نه. لطفا اگر رمز میخواید با همون اسم و ایمیل و آدرس وبلاگی که همیشه کامنت میذارید باهاش، کامنت بدید تا رمز رو براتون بفرستم. وقتی کامنت‌تون رو جواب بدم، جواب - رمز - براتون ایمیل میشه. می‌دونید که وقت و حوصله ندارم تک‌تک بیام وبلاگ‌هاتون کامنت بذارم. پس لطفا ایمیل‌تون رو سر جا ش! بنویسید نه توی متن کامنت. کسی هم منتظر نمونه خودم بهش رمز بدم چون تعداد دوستان‌م زیاد ه - شکر خدا - و یادم نمی‌مونه کی جا موند کی جا نموند. پس لطفا خودتون رو لوس نکنید نیشخند

اگر عجله دارید - چون شاید 2-1 روز نت نداشته باشم - مسج بزنید.

ببخشید لحن‌ش خشن شد انگار. نمی‌دونم چرا اینطوری شد خجالت

شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*دراز کشیده بودم داشتم سقف رو نگاه می‌کردم. تی‌وی داشت یه فیلمی پخش می‌کرد که داستان چند تا جوون دانشجوی شلخته بود توی یه خونه که دوست بابای یکی‌شون اومده بود پیش اونا مونده بود ادب‌شون کنه. همه‌شون نامرتب و شلخته و کثیف بودن. حال‌م به هم می‌خورد از دیدن‌شون. دوست‌م مسج داد اختتامیه‌ی ماه عسل رو ببین...

یه چیزی خیلی برام جالب بود. اینکه پیشرفت مهارت خوب ارتباط برقرار کردن و پختگی کلام رو به وضوح می‌شد در احسان علیخانی بود. که نسبت به سال‌های قبل، چقدر بهتر شده. اینکه آدم به وضوح، توی کار ش پیشرفت کنه، خیلی قشنگ‌ه.

من همه‌ی قسمت‌های ماه عسل رو ندیدم چون گاهی اصلا دوست ندارم خودم رو غمگین کنم. حتی تیتراژ آخر ش هم انقد غمناک بود که هر بار شنیدم‌ش، با همون چند بیت اول، رسما نشستم گریه کردم. اما بعضی قسمت‌ها رو دیدم و واقعا دوست داشتم. مخصوصا مامان و بابای میلاد و شاهین رو. اون روز یادم‌ه که شاهین کوچولو خیلی توی خودش بود علیرغم اینکه همه حسابی تحویل‌ش گرفتن.

اما دیروز که دوباره همه دیدیم‌ش، فیلم‌هایی رو که توی خونه ازش گرفته بودن پخش شد، و واقعا قابل وصف نبود. باید اون بچه رو می‌دیدین که چطور با ذوق توی خونه می‌چرخید و اتاق‌ش رو نشون می‌داد. تخت‌ش، ماشین‌ش، اسکیت‌ش. حتی برای کت و شلوار ش هم ذوق می‌کرد. آرامش و آسایش اون مادر و پدر و خونه‌شون، از شاهین در عرض کمتر از 2 هفته شاید، یه آدم دیگه ساخته بود. نه تنها سر ش رو ننداخته بود پایین، خیلی هم رسا صحبت می‌کرد.

عبادت به نظرم همین‌ه. آدم خوب بودن همین‌ه. اینکه تا جایی که برات ممکن‌ه، مردم رو خوشحال کنی. بهشون آرامش بدی. باعث بشی حال‌شون خوب شه. مامان شاهین، خیلی غصه می‌خورد که چرا بعد از میلاد، دیگه نتونسته بچه‌ای رو به فرزندی بپذیره. روال قانونی‌ش خیلی طول می‌کشه به هر حال.

به نظرم فقط خدا می‌دونه اجر و ارزش بعضی کارا رو... اینکه تیم ماه عسل پیگیری کردن این بچه زودتر به آرامش و آسایش برسه، اینکه باعث شدن اون خانوم و آقا، زودتر بتونن دوباره فرزندی داشته باشن که بهش با تمام وجود، محبت کنن، از بزرگ‌ترین و ارزشمندترین کارایی‌ بود که یه آدم ممکن‌ه بتونه در طول زندگی‌ش انجام بده. واقعا خوشا به سعادت‌شون...

شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*چند دسته آدم هستن که خیلی کفر آدم رو درمیارن:

یکی‌شون اونایی‌ن که خیلی حرف می‌زنن. من کلا زیاد حرف نمی‌زنم مگه اینکه بحث و هم‌صحبت، هر دو برام جالب باشن! با این حال، وسط غذاخوردن اصلا حرف نمی‌زنم. اما بعضیا حتی اون موقع هم حرف می‌زنن. تازه میگن تو چرا ساکتی؟ هی از آدم سوال می‌کنن. اینجور وقتا گاهی اصلا به رو م نمیارم که طرف داره با من حرف می‌زنه چون معمولا قبل‌ش بهش یادآوری می‌کنم که دارم غذا می‌خورم! البته اعتراف می‌کنم گاهی هم مجبور شده‌م بخوام با دهن پر، حرف نزنه کسی! معمولا میگم بخور. بعدا صحبت می‌کنیم خنثی

شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*عشق مثل یه کاسه‌ی سفالی است که زمان به آن اعتبار می‌بخشد. هرچه از عمر  این سفال بگذرد، بر ارزش‌ش افزوده می‌شود. اگر صدساله شود، با احترام به آن نگاه می‌کنند و اگر دوهزارساله شود، حتی شکسته‌ی بندخورده‌اش را با تحسین و حیرت نگاه می‌کنند.

شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*اهل کجایی؟

مردم فلان شهر، اینطوری‌ن!

جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از آرشیو
Share

*اس‌ام‌اس شیک جهت تبریک عید فطر: رفتن ماه رمضون درست مث این‌ه که مادرشوهرت از طبقه‌ی چهارم بیفته روی سقف ماشین آخرین سیستم‌ت. نمی‌دونی از خوشحالی بخندی یا از ناراحتی زار بزنی. عید مبارک نیشخند

پ.ن: لطفا نیایید بگید به مادرشوهرها بی‌احترامی شد و فلان. به نظرم آدم باید تا یک حد نرمالی، جنبه‌ی شوخی رو داشته باشه. ضمن اینکه از قدیم میگن فحش رو که بندازن، صاحب‌ش بر ش می‌داره! یعنی مثلا توی یک جمعی یکی یه حرفی می‌زنه و یک صفتی رو میگه. از کل جمع حاضر، فقط 2 نفر بهشون برمی‌خوره چون اون 2 نفر حس می‌کنن اون صفت واقعا در وجود شون هست. برای همین بهشون برمی‌خوره ولی بقیه حس بدی پیدا نمی‌کنن.

مادرشوهری که واقعا اخلاق‌ خوبی داره، این رو می‌خونه و می‌خنده. اونی هم که می‌دونه اخلاق‌ش بد ه و عروس‌ش از دست‌ش عذاب می‌کشه خب چرا نمیره روی رفتار ش فکر کنه؟

پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: رمضان امسال
Share

*به پیشنهاد دوست‌م، کتاب اسماء الله الحسنی، نام‌های زیبای خداوند رو خریدم. The Glorios Names of Allahدر همین حد بگم که اسامی اعظم خداوند رو گفته. هر کدوم رو شرح داده و خواص‌شون رو نوشته. کتاب جالبی‌ه. فعلا دارم براش فهرست موضوعی تالیف می‌کنم برای خودم. بخریدش هم برای نویسنده خوب‌ه، هم برای استفاده‌های بعدی خودتون.

می‌خواستم بخش‌هایی‌ش رو براتون بنویسم اما فکر کردم نکنه صاحب‌ش راضی نباشه! بعد رفتم صفحه‌های اول کتاب رو نگاه کردم دیدم نوشته کلیه‌ی حقوق شرعی و قانونی برای ناشر، محفوظ است. هرگونه برداشت از تمامی یا قسمتی از این اثر، منوط به کسب اجازه‌ی کتبی از ناشر می‌باشد.

پس نمی‌تونم چیزی بنویسم. باید خود کتاب رو بخرید. فقط مونده‌م این بلاگ‌هایی که کلا تخصصی کتاب‌ن و بخش‌هایی از کتاب‌هایی رو که می‌خونن، می‌نویسن، یعنی هر بار میرن اجازه‌ی کتبی می‌گیرن؟

پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کتاب
Share

*یه حرکاتی هست که من اسم‌شون رو گذاشته‌م "ایرانی‌بازی"! مردم معمولا بهش میگن سیـ.ـاست به خرج دادن. یعنی مثلا میخوای یه چیزی رو درباره‌ی کسی بدونی. به جای اینکه بری خیلی مودبانه و رک، ازش بپرسی، به 1001 روش غیر مستقیم متوسل میشی. دیگران هم جور دیگه رفتار کنن، بهشون میگی بی‌سیـ.ـاست و فکر می‌کنی روش خودت خیلی شیک‌تر و مجلسی‌تر ه! 

من واقعا نمی‌دونم این رفتار از کجا اومده توی فرهنگ ما ولی به نظرم اصلا هوشمندانه نیست. میگن معاشرت با آدمایی که ضریب هوشی‌شون بیشتر از 3-2 واحد با ما تفاوت داره، زیاد خوشایند نیست و یه جورایی می‌تونه باعث رنج و عذاب روحی آدم بشه. من آدم باهوشی‌م. و قبلا هم گفته‌م که بابت این هوش چون زحمتی نکشیده‌م، چیزی نمی‌دونم‌ش که بخوام باهاش پز بدم و بهش افتخار کنم اما قبول کنید که اذیت میشم وقتی یکی بهم دروغ میگه و من می‌فهمم ولی به رو ش نمیارم. اذیت میشم وقتی یکی حس می‌کنه داره از زیر زبون‌م حرف می‌کشه و فکر می‌کنه متوجه نمیشم. اذیت میشم وقتی یکی حرف‌های دوپهلو می‌زنه و بعد احتمالا فکر می‌کنه خیلی زرنگ‌ه!

فکر کنم بد نباشه احترام بیشتری برای خودمون و دیگران قائل بشیم و حرفی رو که میخوایم در عرض 2 ساعت از زیر زبون کسی بکشیم، در عرض 2 دقیقه خیلی صریح و مودبانه ازش بپرسیم و جواب بگیریم. به نظرم این خیلی هوشمندانه‌تر و متمدنانه‌تر ه تا آسمون و ریسمون‌ بافتن‌هایی که معلوم نیست قرار ه آدم رو دقیقا به کجا برسونن.

لطفا اگه میخواین چیزی رو بدونین، اینجا ازم بپرسید. یا جواب میدم یا نه. اما اگه جواب بدم، حتما راستش رو میگم. اگر هم دل‌م نخواد، خب جواب نمیدم. توی دنیای واقعی هم همینطوری‌م. سوالی رو که دوست نداشته باشم جواب بدم، بی‌جواب میذارم اما دروغ هم نمیگم. هر سوالی دارین همین جا بپرسین و لطفا به حرفام فکر کنید.

پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*پروژه‌‌ی ایران‌دخـ.ـت

پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*لوله‌کشی رو زیاد دوست نداشتم. این خیلی بهتر ه - رجوع به ستون سمت چپ بلاگ‌م. اون پایین - دست گل‌شون درد نکنه.

پ.ن: اگه لینک کسی جامونده، بگه لطفا.

پ.پ.ن: عکس، تزئینی‌ست!

 

 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*مواظب باشیم هیچ‌وقت ضلع سوم نباشیم. در آن صورت بخواهیم یا نخواهیم مثلثی را شکل داده‌ایم که می‌تواند مانند نوع برمودایی‌اش، افرادی را برای همیشه از کنارمان ناپدید سازد...


یادش بخیر. یه زمانی دغدغه‌ی نصف بیشتر بچه‌های مدرسه‌مون، کشف راز مثلث برمودا بود. اعتراف می‌کنم 2-1 باری آرزو کردم سر از اونجا دربیارم فقط ببینم چه خبر ه. شاید هم جریان کلا مساله‌ای طبیعی و جغرافیایی نبوده. آخر سر هم نفهمیدم جریان‌ش چی بود بالاخره.

حالا این هیچی. شلوار برمودا رو چرا اینجوری اسم‌گذاری کردن؟ نیشخند

چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*ساعت از 1 صبح گذشته بود. خواستم گوشی رو خاموش کنم دیدم اسکرین روشن شد: خیلی دوست‌ت دارم مریمی. بالا ش نوشته بود مرگل.

چند سال پیش، یه دختر نوجوونی که الان دانشجوی مهندسی‌ه، برام کامنت داد و با صادقانه‌ترین لحنی که براش ممکن بود، نوشته بود دوست داره باهام حرف بزنه. خب همه می‌دونن من زیاد آدم تلفنی حرف زدن نیستم اما دل‌م نمیومد به محبت‌ش نه بگم. گفتم باشه. شماره‌م رو براش گذاشتم.

بهم تلفن زد. اون روز رو یادم‌ه. رفته بودم بازار گل یه سری خرید کرده بودم. همه رو ریخته بودم وسط، داشتم ساقه‌ی گل‌ها رو کوتاه و بلند قیچی می‌کردم توی گلدون خوشگل وایسن، حرف هم می‌زدیم با مرگل. یادم نیست دقیقا چی می‌گفتیم که انقد می‌خندیدیم.

بعضی آدما خیلی خوب‌ن. انقد صمیمی‌ن انگار 100 سال‌ه می‌شناسی‌شون. باعث میشن وقتی اسم‌شون رو روی اسکرین گوشی‌ت می‌بینی، لبخند بزنی لبخند

چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*این پست گلدونه، من رو یاد یه چیزی انداخت: توی شرکت ما یه مدت رل دستمال توالت رو آورده بودن جای دستمال کاغذی، گذاشته بودن سر میزها. کور شم اگه دروغ بگم!

بعد همکارم می‌گفت می‌دونید پیام این کار چی‌ه؟
یعنی هر وقت ر...دید، همونجا به راحتی پاک‌ش کنید قهقهه

چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

*دارم میرم سر بذارم به بیابون نیشخند یا از یه برجی کوهی جایی خودم رو پرت کنم پایین. خب رحم کنید! حداقل نوبتی این محبت‌های قلمبه‌قلمبه رو بیارید برام. جنبه‌ ندارم خب بغل

مینو: سلااااااااااااااااام مریمی
من از خواننده های خاموشتم البته پرو پا قرص
باورت میشه منم خیلییییییی بهت فکر میکنم
مثلا آخرین بارش همین امشب بود وقتی داشتیم با مامانم شام میپختیم.
حتی گاهی دربارت با دوستام حرف میزنم و وقتی میخوام از تو حرف بزنم میگم" یکی از دوستای خوبم...."
خلاصه که دلم بهم میگه خیلی دوست دارم مریمی

چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*یادم نمیاد آخرین باری که خیـــــــــــلی ذوق‌زده شده بودم کی بود دقیقا اما من کلا وقتی خوشحال باشم، می‌خندم. وقتی خیلی خوشحال باشم، گریه‌م می‌گیره اما الان انقدر ذوق‌زده‌م که نه می‌تونم بخندم، نه حتی گریه کنم. فقط کلی بالا پایین پریدم از ذوق‌م. من خیلی خوشبخت‌م. قبلا هم گفته بودم.

الان اومدم کامنتا رو بخونم. دیدم یک دوست نادیده که شاید قبلا سر جمع 10 بار هم برام کامنت ننوشته و زیاد با هم حرفی نزدیم، اسم و شماره موبایل‌ش رو برام گذاشته. می‌دونی چرا؟ اسم و شماره موبایل خیلی برام عادی‌ه اما این دوست‌م من رو عروسی‌ش دعوت کرده! فکر کن! من کلا جشن عروسی رو دوست ندارم اما این همه محبت رو نمیشه دوست نداشت. نمیشه آدم ذوق نکنه برای این همه دوستی. برام نوشته:

...دوست دارم برا عروسیم دعوتت کنم می دونم من و نمی شناسی اما اگه بیای خوشحالم می کنی شماره ام رو میزارم اگه دوست داشتی بیای باهام تماس بگیر...

الان معلوم‌ه من خیلی ذوق‌زده‌م؟ معلوم‌ه چقدر خوشحال‌م؟

سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*خب دخترا! اگه امروز اعصاب‌تون زیادی اومده، با من همراه باشید یه چیزایی نشون‌تون بدم. بعد همگی با هم با سرعت می‌دویم سرمون رو بکوبیم به دیوار! گریه الان خودتون متوجه میشید چرا. خب من همه‌ی اینا رو میخوام. ایده‌ی استند و جای جواهرات مختلف مث گوشواره، النگو و دستبند، گردنبند و انگشتر رو توی عکسا ببینید. کافی‌ه توی گوگل ایمیج بزنید jewelry holder تا حسابی ضعف اعصاب بگیرید.

استند گوشواره: یک. دو.

 

استند گردنبند: یک. دو. سه. چهار.

 

استند دستبند و النگو: یک.

 

استند انگشتر: یک. دو. استند تمام انگشترها همین مدل‌ه. فقط رنگاش متنوع می‌تونه باشه.

 

ترکیبی‌ها: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. مدل‌های درختی.

 

خب اگه هنوز چیزی از اعصاب‌تون مونده این ایده‌ها رو هم ببینید: اینجا. اینجا. اگه لینک‌ها باز نمیشن، آدرس‌ها رو کپی کنید:

http://www.topdreamer.com/34-ideas-how-to-storage-your-jewelry/

http://www.topdreamer.com/14-useful-diy-ideas-for-jewelry-stand/

با تشکر از نارنجی که امسال نیت کرده من رو دق بده کلا. چند تا عکس برام فرستاد. من هم کنجکاو شدم نشستم به گوگل کردن.

سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*اینجا تاریخ تولد تون رو به میلادی وارد کنید.اگر لینک کار نکرد، آدرس رو کپی کنید: thebigview.com/pastlife/

اگر نمی‌دونید میلادی‌ش رو، از اینجا تبدیل کنید! مال من:

I don't know how you feel about it, but you were male in your last earthly incarnation.You were born somewhere in the territory of modern Burma around the year 1400. Your profession was that of a banker, usurer, moneylender or judge. Your brief psychological profile in your past life:As a natural talent in psychology, you knew how to use your opportunities. Cold-blooded and calm in any situation. The lesson that your last past life brought to your present incarnation:Your task is to learn determination and persistency. Youd should not allow to let misfortunes take influence on your strong will.

دوبله‌ی خلاصه‌شده: در زندگی قبلی‌م مرد بوده‌م حدود سال 1400 - 600 سال پیش - جایی نزدیک برمه (میانـ.ـمار) متولد شده‌م - باز هم آسیا - و احتمالا صراف یا قاضی بوده‌م! - فکر کنم بهم میاد! - هوش ذاتی در روان‌شناسی دارم و می‌دونم از فرصت‌هام چطور استفاده کنم. در هر موقعیتی هم آروم و خونسرد هستم. درس زندگی قبلی‌م هم این بوده که تصمیم‌گیری و ایستادگی رو یاد بگیرم و نگذارم بدشانسی روی اراده‌ی قوی‌م اثر بذاره.

اینجا خیلی بامزه بود: گفت در زندگی قبلی‌م کمدین بوده‌م - فکر کن! من به این جدی‌ای! - از ملاقات با آدمای جدید لذت می‌برده‌م و دل‌م می‌خواسته یه عالم دوستای مختف داشته‌ باشم. کمی نگران بوده‌م اصولا و توی همه‌ی پروژه‌هام، خیلی جدی ظاهر می‌شده‌م. و البته غرق در پول بوده‌م. فکر کنم این پول، عامل مشترک تمام حدسیات درباره‌ی زندگی قبلی‌م باشه.

و اما اینجا: مرد صادقی بوده‌ام! حدود سال‌ 1175 در یک مکان تاریخی به اسم Philippino. با اجازه‌تون کمدین هم بوده‌م خنثی البته من میفتم روی دنده‌ی شوخی، شاید خیلی بامزه باشم! اما کلا جدی‌م خب.

برای تو چی نوشته بود؟

پ.ن: با تشکر از فروغ و پیرامید که ایده‌ی این بازی و لینک‌ش رو دادن بهم.

سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*چادری بودن، دلیل خوب بودن نیست.

سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*عموهای فیتیله‌ای بودن انگار. داشتن ماکارونی تبلیغ می‌کردن.

عموپورنگ و امیرمحمد داشتن یه قاقا‌لی‌لی رو تبلیغ می‌کردن. پیکوتک بود انگار.

بخش آشپزی "به خانه برمی‌گردیم" همه‌ش شده تجملات و میزهای رنگارنگ و تزئین‌های خیلی خاص. به جای آموزش یک غذای کاربردی، الان میز می‌چینن از این سر تا اون ته. گاهی حتی مجری‌شون نمی‌تونه تشخیص بده در پس این همه تزئین، خوراکی مذکور، چی هست دقیقا!

بقیه‌ش هم هی تبلیغ محصولات 5040 رو میگن و تونیک تقویت مو و غیره. درباره‌ی تونیک طلسم آقائه با قاطعیت می‌گفت که باعث کاهش ریزش مو و رویش مجدد و حتی سیاه شدن موهای سفید میشه. خودش رو مثال زد که با 40 و خورده‌ای سال سن، موهای پر و کاملا سیاهی داشت. می‌گفت بخشی از موهام سفید شده بود. تونیک رو مصرف کردم سیاه شده الان.

نمیگم نمیشه این کارا رو کرد اما خب اون تبلیغ بود. کسی اینجا امتحان کرده این محصول رو؟ حالا ما هیچی. "به خانه برمی‌گردیم" هم هیچی. دیگه توی برنامه‌ی کودک چرا تبلیغ میذارن؟

پ.ن: بازنشر این پست در لینک‌زن

سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*در مورد پست قبل، چون خیلی بی‌ذوقین، لینک‌هایی رو که می‌خواستم بذارم، فقط به دوستانی میدم که بلدن توهم بزنن نیشخند

سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*اول یه سوال بی‌ربط: به این تیپ نقاشی‌ها چی میگن؟ اسم خاصی داره؟

*به مناسبت به نیمه‌ رسیدن تابستون: یه شب تابستونی، قبل از اینکه خواب‌ت ببره، چشمات رو ببند فکر کن توی زندگی‌ قبلی‌ت، کی بودی؟ کجا بودی؟ می‌دونم الان یه عده میگن زندگی قبلی چی‌ه و این خرافات کدوم‌ه و ... بازی‌ه. زیاد جدی‌ش نگیرید. ولی فکر کن، تخیل کن، توهم بزن، احتمالا بعد ش خواب‌ت می‌بره. فردا صبح برام تعریف کنید چی دیدین توی خیال‌تون...

دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*دیروز صبح، ساعت 7 و خورده‌ای بیدار شدم. اولین چیزی که شنیدم، صدای چند جور پرنده بود. صدای گنجشک و کبوتر رو همه می‌شناسن اما یه صدای دیگه هم بود. شاید تا حالا نشنیده بودم‌ش. یا توی فیلم‌های مستند حیات وحش شنیده بودم فقط.

توصیف صداها سخت‌ه. ولی بین خواب و بیداری، با خنکای صبح، انقد خاص بود اون صدا که یادم بمونه. هنوز هم توهم دارم شاید رفته بودم توی جنگلی جایی! ولی مطمئن‌م خواب نبودم.

شنیدین میگن آدما چند بار زندگی می‌کنن؟ می‌دونم به صدای پرنده‌هه ربطی نداره اما نمی‌دونم چرا یاد ش افتادم. یه آن حس کردم یه دختر نوجوون‌م اون سر دنیا. جایی که تا حالا ندیدم. گرمسیری، کنار دریا. زیر سایه‌بونی که با برگ‌های بزرگ پوشیده شده سقف‌ش. بیدار شده‌م و دارم صدای پرنده‌های همیشگی رو می‌شنوم. کسی چه می‌دونه؟ شاید قبلا سال‌ها اونجا زندگی کرده‌م...

دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*حرف کفاره‌ی روزه شد. گفتم من نمی‌فهمم یعنی چی؟ آدم یا توانایی انجام یک عبادتی رو داره، سعادت‌ انجام‌ش رو داره و انجام میده، یا نداره و انجام هم نمیده. اینکه اگه انجام ندادی بیا پول‌ش رو بده یعنی چی؟ اونی که می‌ترسه و وجدان‌ش ناراحت میشه و پول هم داره، به راحتی می‌پردازه. اونی که نداره چی میشه؟ شاید مبلغ زیادی نباشه اما برای بعضیا زیاد ه شاید. اصلا فرض کنیم همه به راحتی بتونن بپردازن. چرا یک قضیه‌ی کاملا معنوی رو باید باشه با پول سنجید؟ سردرنمیارم...

گفت مریمی واسه چی میشینی قرآن می‌خونی پس وقتی این حرفا رو می‌زنی؟

گفتم من تندتند روخونی می‌کنم حاجت بگیرم. خدا هم بخیل نیست. بدون روخونی هم بخواد چیزی رو بهم بده، میده. اگه نده هم بعدا بهترش رو میده. تا حالا هزار بار این اتفاق برام تکرار شده. انقدر مطمئن‌م که نمی‌تونم نادیده بگیرم‌ش ولی شما که می‌خونی و می‌فهمی‌ش به من بگو جریان چی‌ه؟

قیافه گرفت هیچی نگفت.

اصلا کفاره هیچی. کجای قرآن نوشته جای جواب دادن به سوال مردم، بهشون متلک بگید؟ انقدر بد م میاد بی‌سوادی خودشون رو می‌چسبونن به معنویت. خب بگو نمی‌دونم! خیلی بهتر ه که.

یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*ماه رمضون، بهترین فرصت برای انجام کارای بانکی و اداری‌ه بس که همه جا خلوت‌ه. امروز بعد قرنی تنبلی رو کنار گذاشتم رفتم بانک، کارت عابر بانک‌م رو که تاریخ انقضاش گذشته بود، تمدید کنم.

من کلا خیلی آدم فعالی‌م اگر بتونی توجیه‌م کنی از جا م بلند شم فقط! یعنی نمی‌دونم چرا آماده شدن برای بیرون رفتن انقدر برام سخت‌ه. البته قبلا انقــــــــــــــدر سخت بود. الان انقدر سخت‌ه. ولی خب از اول امسال تصمیم گرفته‌م هر کاری رو لازم‌ه انجام بدم، سریع برم انجام بدم خیال‌م راحت شه و برام گره ذهنی نشه. به هر حال شما خودت رو 2 ساعت زحمت بدی بری یه کاری رو انجام بدی و برگردی خیلی بهتر ه تا اینکه 2 ماه الکی گوشه‌ی ذهن‌ت رو اشغال کنه و با عذاب وجدان انجام ندادن‌ش دست به گریبان باشی. آخر سر هم که مجبوری بری انجام‌ش بدی.

اصلا من کلا همیشه به یه هول دادن اولیه احتیاج دارم! تا آخر ش رو خودم میرم. فقط کافی‌ه گاهی کمی تشویق شم. دیگه کل ماجرا رو می‌تونی حل‌شده فرض کنی. گاهی هم خودم برای خودم تشویقی جور می‌کنم مثلا به خودم قول میدم اگه همین الان پاشم برم فلان کار رو انجام بدم، توی راه برگشت برای خودم پاستیل بخرم یا بستنی لواشکی. تشویق اغلب اوقات خیلی خوب جواب میده. کلی کار انجام دادم امروز.

یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*کلی برای این گوشواره‌ی بته‌جقه‌ای ذوق کردم. بعد دیدم سوزنی‌ه. گوشواره‌ی سوزنی سنگین هم خیلی کفر آدم رو درمیاره! گفتم چون سوزنی‌ه نمیخوام‌ش. فروشنده گفت اگر میخوای‌ش، برات عصایی‌ درست‌ش کنم. گفتم باشه. درست‌ش کرد. نکته‌ی اخلاقی!: اگر چیزی اونجوری که میخواین نیست، زود ناامید نشید. یه چونه‌ای بزنید. شاید بشه کاری کرد.

بعد که اومدم خونه و گوش‌م کردم، دیدم کلا می‌چرخه به همه طرف. نکته‌ی اخلاقی!: یه احتمالی هم بدید شاید کسی که چیزی رو درست کرده، بهتر از شما ازش سردرمیاره.

بعدتر فکر کردم میشه قلاب گوشواره رو درآورد و به عنوان 2 تا گردنبند ازشون استفاده کرد. نکته‌ی اخلاقی!: همیشه راهی هست.

البته راه دیگه‌ای هم وجود داره: برم همون مغازه‌هه بگم دوباره سوزنی‌ش کنن ولی احتمالا گیر می‌کنه به شال، نخ‌کش‌ش می‌کنه. پس بی‌خیال‌ش میشم. این عکس‌ها رو هم ببینید جهت تنوع. البته یادم‌ه اون پست، رمزدار بود. علت‌ش هم روشن شدن برخی خوانندگان عزیز خاموش بود وگرنه جینگیلی‌جات برای دیدن و لذت بردن‌ه. نامرئی نیستن که نیشخند

گوشواره و گردبند بنفش. گوشواره و گردبند قرمز. گوشواره‌ی بته‌جقه و گردنبند قهوه‌ای. گوشواره‌ی سنجاقک و دستبند مهره‌ای چوبی. گوشواره و گردبند سبز. دستبند و گردنبند سورمه‌ای. کدوم بهتر ه؟

 

شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*یک روز که جینی برای خرید به مغازه رفته بود، چشم‌ش به یک گردن‌بند مروارید بدلی افتاد که قیمت‌ش 5/2 دلار بود. چقدر دل‌ش اون گردنبند رو می‌خواست. پس پیش مادر ش رفت و از مادر ش خواهش کرد که اون گردنبند رو براش بخره.

مادر ش گفت خب! این گردنبند قشنگی‌ه اما قیمت‌ش زیاد ه اما بهت میگم که چه کار میشه کرد! من این گردنبند رو برات می‌خرم اما شرط داره: وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می‌تونی انجام‌شون بدی بهت میدم و با انجام اون کارها می‌تونی پول گردنبند ت رو بپردازی و البته مادربزرگ‌ت هم برای تولد ت بهت چند دلار هدیه میده و این می‌تونه کمک‌ت کنه.

جینی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می‌داد و مطمئن بود که مادربزرگ‌ش هم برای تولد ش بهش پول هدیه میده. به زودی جینی همه‌ی کارها رو انجام داد و تونست بهای گردنبند ش رو بپردازه. وای که چقدر اون گردنبند رو دوست داشت. همه جا اون رو به گردن‌ش می‌انداخت: کودکستان، رختخواب، وقتی با مادر ش برای کاری بیرون می‌رفت... تنها جایی که اون رو از گردن‌ش باز می‌کرد، توی حمام بود چون مادر ش گفته بود ممکن‌ه رنگ‌ش خراب بشه!

جینی پدر خیلی دوست‌داشتنی‌ای داشت. هر شب که جینی به رختخواب می‌رفت، پدر ش کنار تخت‌ش روی صندلی مخصوص‌ش می‌نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می‌خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدر جینی گفت جینی! تو من رو دوست داری؟

- اوه، البته پدر! تو می‌دونی که عاشقت‌م.

- پس اون گردنبند مروارید ت رو به من بده!

- نه پدر، اون رو نه! اما می‌تونم رزی، عروسک مورد علاقه‌م رو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم. اون عروسک قشنگی‌ه. می‌تونی توی مهمونی‌های چای دعوت‌ش کنی. قبول‌ه؟

- نه عزیزم، اشکالی نداره. پدر گونه‌هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت شب بخیر کوچولوی من.

هفته‌ی بعد پدرش مجددا بعد از خوندن داستان، از جینی پرسید جینی! تو من رو دوست داری؟

- اوه، البته پدر! تو می‌دونی که عاشق‌ت‌م.

- پس اون گردنبند مروارید ت رو به من بده!

- نه پدر، گردنبند م رو نه اما می‌تونم اسب کوچولو و صورتی‌م رو بهت بدم. اون موهاش خیلی نرم‌ه و می‌تونی توی باغ باهاش گردش کنی. قبول‌ه؟

- نه عزیزم، باشه اشکالی نداره! و دوباره گونه‌هاش رو بوسید و گفت خدا حفظ‌ت کنه دختر کوچولوی من. خواب‌های خوب ببینی. چند روز بعد، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تختن شسته و لب‌هاش داره می‌لرزه. جینی گفت پدر بیا اینجا. دست‌ش رو به سمت پدر ش برد. وقتی مشت‌ش رو باز کرد، گردنبند ش اونجا بود و اون رو توی دست پدر ش قل داد. پدر با یک دست‌ش اون گردنبند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه‌ش، از جیب‌ش یه جعبه‌ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد.

داخل جعبه، یک گردنبند زیبا و اصل مروارید بود. پدر ش در تمام این مدت، اون رو نگه داشته بود. او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردنبند بدلی صرف نظر کرد، اون وقت این گردنبند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!

خب! این مسأله دقیقا همون کاری‌ه که خدا در مورد ما انجام میده. او منتظر می‌مونه تا ما از چیزهای بی‌ارزش که توی زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم تا اون وقت گنج واقعی‌ش رو به ما هدیه بده. به نظرت خدا مهربون نیست؟

این مساله باعث میشه تا درباره‌ی چیزهایی که بهشون چسبیده بودیم بیشتر فکر کنیم. باعث میشه یاد چیزهایی بیفتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای اونها هزار چیز بهتر رو به ما داده. یاد مسائلی افتادم که یه زمانی محکم بهشون چسبیده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم اما وقتی اونها رو خواسته یا ناخواسته رها کردم، خداوند چیزی خیلی بهتر رو بهم داد که دنیا م رو تغییر بده. شما هم حتما امتحان کنید.

پ.ن: شاید ترجمه‌ی خوبی نداره زیاد اما به یک بار خوندن می‌ارزه.

شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*ایستاده بودم بیرون گیت -gate - منتظر. آقای مسئول اونجا هی واسه خودش می‌‌رفت و میومد. اون ایستگاه، همیشه خیلی شلوغ‌ه اما خب ماه رمضون کلا مردم کمتر رفت‌وآمد می‌کنن. تک‌وتوک کسی می‌رفت و میومد. یه آقای سربازی اومد وارد سالن شه اما نمی‌خواست کارت بزنه. نمی‌دونم مامور کجا بود. آقای مسئول گیت با یه ترفندی یکی از ورودی‌های گیت رو باز کرد، آقای سرباز دوید ازش رد شد. آقای مسئول هم خوشحااااال، انگار فتح خیبر کرده نیشخند

هنوز چند دقیقه‌ای از فتوحات‌ اخیر ش نگذشته بود که چند نفر خارجی اومدن از گیت رد شن. نمی‌دونم اهل کجا بودن. اگه حرف نمی‌زدن، متوجه نمی‌شدی ایرانی نیستن. البته از مدل گیج نگاه کردن‌شون مشخص بود دفعه‌ی اول‌ه اون ایستگاه رو می‌بینن. رفتار متروسوارهای حرفه‌ای از 20 کیلومتری معلوم‌ه.

یه کم دوروبر شون رو نگاه کردن. داشتم خودم رو راضی کردم اگه لازم شد، زحمت ترجمه رو بکشم - من کلا کم‌رو ئم تا حدودی - که یکی‌شون گفت "دیگیت"! تا جایی که من می‌دونم، این کلمه، نه فارسی‌ه نه انگلیسی. فکر کردم خب پس شرمنده. این زبون سوم رو من بلد نیستم دیگه. آقاهه دوباره تکرار کرد: "دیگیت"!

آقای مسئول گیت گفت تیکت؟ (بلیط) - ticket - بعد با قیافه‌ای کاملا شاد و خجسته‌وار، گفت انتهای همین سالن، دست چپ، همین راه رو برگرد. اون ته بلیط‌فروشی‌ه. با دست‌ش هم‌زمان با توضیح دادن، اول به انتهای سالن اشاره کرد، بعد دست‌ش رو چرخوند به سمت چپ و مسیر برگشت از راهروی سمت چپ تا بلیط‌فروشی رو نشون داد. آقاهه هم به مسیر دست‌ش نگاه کرد و بعد، همه‌شون کاملا متوجه شدن و رفتن که راهروی سمت چپ رو برگردن تا برسن به بایط‌فروشی.

من هم دیگه نتونستم نخندم نیشخند

شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*هر کس در جمعه‌ی آخر ماه رمضان این کلمات را به این شکل بنویسد و در کیسه بگذارد - کیف پول هم قبول‌ه - آن کیسه از درهم و دینار خالی نگردد - با تشکر از میس‌طلبه‌بلاگ که قبلا انجام داده بود، به من هم یاد داد - طرز نوشتن‌ش با عکس مشخص میشه. آیات اینهاست:

بالا: ان تقرضو الله قرضا حسنا

چپ: یضاعف لکم و یغفر لکم

پایین: و الله شکور حلیم عالم

راست: الغیب و الشهادة و العزیز الحکیم

از بلاگ بنفش ارغوانی:

هر کس آیه‌ی اَن تَقرضو الله قَرضاً حَسَناً در آخر سوره‌ی تغابن را به این صورت بنویسد و در کیف پول بگذارد برکت یابد و هر قدر خرج کند، کیف از پول خالی نشود:

اَن تقرضو الله قَرضَاً حَسَنَا ًیُضاعَفه ُلَکُم وَ یَغفِر لَکُم وَلله شَکورٌ حَلیم

و در جمعه‌ی آخر ماه مبارک رمضان، این آیه را بنویسد و در جیب پول گذارد. هرگز جیب او از پول خالی نماند: وَ لَقَد مَکَنّکُم فیِ الاَرض وَ جَعلنا لَکُم فیها مَعایِش قَلیلاً ما تَشکُرُون (آیه‌ی ۱۰ سوره اعراف)

پ.ن: حرف مال دنیا شد. این رو هم یادآوری کنم.

پ.پ.ن: این چیزا رو امتحان نکرده رد نکنید! ضرر که ندارن.

جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*چند روز قبل از ماه مبارک رفته بودم خونه‌ی مادربزرگ‌م. خاله‌جان یواشکی بهم گفت خاله‌وسطی میخواد امسال هم روزه بگیره. هر چی هم بهش میگم این کارا رو نکن، گوش نمیده. تو باهاش صحبت کن. بهتر از من توجیه‌ می‌کنی ملت رو. گفتم باشه. حرف بنداز، من دنباله‌ش رو می‌گیرم.

چند دقیقه بعد، حرف شد از گرمی هوا و اینکه آدم توی این گرما چطوری روزه بگیره و اینا. گفتم دیگه مشکل خودشون‌ه. شما که معافی نیشخند خاله‌جان گفت نه. میخوام روزه بگیرم. گفتم خاله‌جان میخوای خودکشی کنی، من راه‌های شیک‌تری بلدم. روزه زمان‌بر ه. خندید. گفتم نه والا جدی میگم. عوارض شیمی‌درمانی و پرتودرمانی کم‌ه، روزه هم بگیر دیگه تکمیل شی.

بعد هم تعریف کردم که اون روز کارشناس مذهبی تی‌وی می‌گفت مردم خیلی تماس می‌گیرن سوال می‌کنن درباره‌ی بیماری‌شون و اینکه می‌تونن روزه بگیرن یا نه. می‌گفت اگه قرار ه مشورت کنید، با پزشک‌تون مشورت کنید و حال خودتون رو در نظر بگیرید. آدم خودش می‌فهمه روزه براش مفید ه یا مضر. تاکید هم می‌کرد که قرار نیست روزه گرفتن برای سلامتی کسی ضرر داشته باشه. اگر می‌بینید با روزه گرفتن، مریض میشید یا بیماری‌تون بدتر میشه یا درمان بیماری‌تون به تاخیر میفته، خب نباید روزه بگیرید. روزه قرار ه برای سلامتی مفید باشه. لطفا این سوال رو مدام تکرار نکنید.

خلاصه کلی حرف زدم تا خاله‌جان توجیه شد این کار رو نکنه. گفت راستش مریمی اصلا در خودم نمی‌دیدم چنین کاری رو. گفتم با کی رودرواسی داری الان واقعا؟ متفکر

چند روز پیش مامان‌م رفت به همسایه‌مون سر بزنه. دیده بود خیلی ناراحت‌ه. خلاصه خانوم‌ه تعریف کرده بود که یکی از اقوام‌شون که جوون و سالم هم بوده، سکته کرده فوت شده. ظاهرا اون بنده‌ی خدا 2-1 بار در عمر ش فشار خون‌ش خیلی رفته بوده بالا که خب پیگیر نشده و اهمیت نداده. بعد هم روزه گرفته توی گرما. فشار خون‌ش یهو بالا رفته و سکته کرده و تمام...

شاید افت فشار خون برای خیلیامون عادی شده اما بالا بودن فشار خون خیلی خطرناک‌ه. راه کنترل‌ش هم فقط دوری از استرس و خوردن آبغوره و لواشک نیست! باید تحت نظر پزشک باشن همیشه. حتی زیر آفتای داغ بیرون نرن تا حد امکان. دیگه روزه گرفتن بماند. والا من هر چی فکر می‌کنم، به عقل‌م جور در نمیاد خدا گفته باشه ای کسانی که فشار خون‌تون بالاست، بی‌خیال دارو دکتر بشید توی گرمای 40 درجه روزه بگیرید. فوق‌ش سکته می‌کنید می‌میرید میرید بهشت! خنثی

دیشب به تنی چند از دوستان، مسج زدم احوالپرسی کنم. دو تا شون گفتن حال‌شون خوب نیست. خب اصولا وقتی در جواب احوال‌پرسی‌ت میگن حال‌شون خوب نیست، یعنی دوست دارن درباره‌ی چیزی حرف بزنن.

یکی‌ از این عزیزان - سلام! برو خدا رو شکر کن لینک‌ت رو نذاشتم بقیه بیان دعوا ت کنن نیشخند - دقیقا داره با همون متد فشار خون، خودش رو به بهشت نزدیک می‌کنه! روزه می‌گیره چون دکتر بهش نگفته روزه نگیر با این حال‌ت! من هم حسابی دعوا ش کردم. گفتم دکتر ت نمی‌فهمه، خودت که می‌فهمی. آخر مکالمه هم اعتراف کرد باز حال‌ش بد ه و داره میره درمانگاه خنثی

شاهکار بعدی، دوست مامان‌م‌ه که کلا دوست خانوادگی‌مون‌ه و همه‌مون کلی باهاش خاطره داریم و خیلی برامون عزیز ه. این بنده خدا رسما ناراحتی قلبی داره اما نه تنها تحت نظر پزشک نیست بلکه سرخود روزه هم می‌گیره. کمر همت بسته امسال یک‌راست بره بهشت لابد! تا الان از ویزیت من در امان مونده. زودتر می‌دونستم خدمت‌ش می‌رسیدم.

باز هم بگم؟ دوست‌م رسما افسردگی پس از زایمان داشت منتها نمی‌دونم چه اصراری داشت بگه بداخلاقی و بی‌تابی‌ش به خاطر عوارض جراحی‌ه و سروصدای بچه. بعد از کلی سخنرانی که براش ترتیب دادم در باب سلامت روان، صد بار پاشد رفت مشاوره و روان‌شناسی و غیره. دوباره یه لکچر دیگه دادم در باب اهمیت دارودرمانی و تفاوت‌ش با مشاوره. شماره‌ی روان‌پزشک هم بهش دادم. کلی اصرار کردم تا راضی شه به حرف‌م گوش بده. خلاصه پاشد رفت دکتر.

شب بیست‌وسوم، تلفن زد شاد و شنگول! با توجه به اینکه قبلا ماه رمضون پای تلفن ناله می‌کرد تقریبا، مامان اصلا نشناخت‌ش اول! برام تعریف کرد که رفته دکتر و دکتر به عنوان اولین توصیه بهش گفته اجازه نداری روزه بگیری. البته چون دیده دوست‌م ظاهر مذهبی داره و چادرِ‌ی‌ه، اجازه داده شب‌های قدر رو روزه بگیره فقط. بعد هم گفته از مراسم دعا، اماکن مذهبی، قبرستون و هر جا و هر چیزی که حس می‌کنی ناراحت‌ت می‌کنه، دوری کن. خودت رو ملزم ندون چون مراسم‌ه و همه میرن، پس تو هم باید بری حتی اگه اعصاب‌ت داغون شه.

کلی براش حرف زده که بچه نگه‌داشتن سخت‌ه و زیاد خودخوری نکن و به خودت و بچه‌ت سخت نگیر. بچه‌ها شخصیت‌شون شکل نگرفته و هر روز یه جوری میشن و یه ادایی درمیارن. چیزی نیست که بخوای به خاطرش خودت رو مواخذه کنی و فکر کنی در تربیت‌ش کوتاهی کردی. روزی چند ساعت بذارش مهد، هم مغز خودت استراحت کنه، هم بچه‌ت دور از تو چند نفر دیگه رو هم ببینه و یه چیزایی یاد بگیره. دارو هم بهش داده بود.

دوست‌م خیلی روحیه‌ش بهتر بود می‌گفت دیگه انقد حرص نمی‌خورم. مدام هم می‌خندید و دکتر رو دعا می‌کرد. ملت خودآزاری هستیم ما انگار رسما!

یه چیز تقریبا بی‌ربط هم بگم. در 3 روز اخیر، 3 نفر از دوستان، مستقیم و غیر مستقیم اعتراف کرده‌ن که دل‌شون می‌خواسته چیزی رو بهم بکن، مثلا از چیزی که نگران‌ش هستن باهام حرف بزنن اما رو شون نمی‌شده! خب من متاسف‌م که انقد وحشتناک به نظر می‌رسم آخنیشخند تا جایی که برام مقدور باشه در خدمت دوستان هستم. انقد رودرواسی نداشته باشید.

جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: رمضان امسال
Share

*عکسای ویترای که یک دوست نادیده برام گرفته فقط چون می‌دونه من ویترای خیلی دوست دارم. البته تو ش نقاشی روی پارچه هم هست. اون رومیزی‌ه: یک. دو. سه

تو می‌دونی چقدر من رو خوشحال کردی؟ ایشالا روزهات پر خوشحالی و حال خوش باشه همیشه.

پ.ن: اگر عکسا باز نمیشن، از اینجا ببینید شون: یک. دو. سه.

جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*دوست مامان امروز لطف کرده تلفن کرده گفته که آره. داشتم با خودم فکر می‌کردم من چه نماز و روزه‌ای انجام میدم وقتی انقدر به مردم بدهکار م؟ توقع داشته مامان‌م بگه نه و فلان. مامان هم هیچی نگفته ولی حسابی حرص خورده. گفتم یعنی مامان! دوست‌ت یه کاری کرد که تا آخر دنیا به هیچ احدی نخوای کمک کنی.

توضیح اینکه این خانوم، کلی جهیزیه داده به دختر ش. خونه‌ی زیر 100 متر رو عملا در شان خودش نمی‌دونه چون سخت‌ش میشه. کلی زمین دارن ایشون. به اضافه‌ی یک خروار طلا توی بانک. هرازگاهی هم پول جمع می‌کنه و باز طلا می‌خره. شاکی بود که آره. از یکی قرض گرفته بودم. اومد انقدر دادوبیداد کرد که مجبور شدم پول‌ش رو جور کنم بهش بدم. ولی به بچه‌هام گفته‌م به شما انقدر بدهکار م. من مردم، بچه‌هام قرض‌م رو میدن! مامان هم در حرکتی که کاملا ازش بعید بود، گفت وقتی الان که زنده‌ای به رو ت نمیاری، بعدا بچه‌هات هرگز قرض‌ت رو به رو شون نخواهند آورد!

بهش گفتم می‌دونی چی‌ه؟ وقتی آدمی با اون همه زمین و طلا، حاضر ه سال‌ها به مردم بدهکار باشه اما قرض‌شون رو پس نده، یعنی آدم خیلی بیخودی‌ه. شما هم دو دقیقه رودرواسی و دوستی‌تون رو بذار کنار. رک بهش بگو راضی نیستی ازش. پول‌ت رو لازم داری و دل‌ت نمیخواد مجبور شی جور دیگه‌ای باهاش صحبت کنی!

البته می‌دونم انقدر مهربون‌ه که دل‌ش نمیاد اما انگار باید مجبور ش کنم. چون خودم هم دل‌م نمیومد دوست‌م رو سر ماجرای قرض‌ش بذارم تحت فشار اما دیدم سال‌ها گذشت و اصلا به رو ش نمیاره. با یکی از دوستام صحبت می‌کردم. براش تعریف کردم. گفت مریمی اگه هیچی نگی، 100 سال دیگه هم به رو ش نمیاره. حساب‌کتابای اون به تو چه ربطی داره؟ باید انقدر بهش یادآوری کنی و بری روی اعصاب‌ش تا مجبور شه قرض‌ش رو بیاره پس بده. چون سر خودم اومده، می‌دونم. می‌شناسم اینجور آدما رو.

خب من علیرغم میل باطنی‌م، یه مسج خیلی دوستانه بهش زدم و گفتم واقعا دیگه نمی‌تونم صبر کنم و اگه خودش رو مسلمون می‌دونه - که می‌دونه - این رسم‌ش نیست. عمدا هم توی ماه رمضون این رو گفتم چون می‌دونم سر ش بره، روزه گرفتن‌ش نمیره! یه دو هفته‌ای این‌ور اون‌ور کرد. باز یادآوری کردم. دیروز خدا رو شکر، نصف پول‌م رو داد. بقیه‌ش رو هم گفت حتما جور می‌کنم بهت میدم. ولی من پشت این دست رو داغ کردم که دیگه داوطلبانه که هیچی، کسی ازم درخواست کرد هم بهش پول قرض ندم از بس که حرص خوردم این سال‌ها از دست‌ش. شاید مبلغ قابل توجهی نبوده - که واقعا هم نبوده - اما اینکه از محبت‌ت اینطوری سوء استفاده شه و حس کنی مسخره شدی، چیزی نیست که دل‌م بخواد برام تکرار شه.

جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*هی فکر کردم به اینا چی میگن؟ stand.. booth.. pavilion.. هر کلمه‌ای بگی یادم اومد جز اسم فارسی‌ش. گفتم فوق‌ش بعدا از یکی‌ می‌پرسم اگه یادم نیومد. 

یه کم باد میومد. هوا به گرمی هفته‌ی پیش نبود. فکر کن یک ساعت مونده بود به افطار. بعد یک جماعتی که از قضا همه هم خانومای پیر بودن، ردیف نشسته بودن کنار ایستگاه صلواتی. والا اونجا نه پارک‌ه، نه جویباری، آبنمایی صندلی‌ای چیزی داره! اینکه اون همه آدم، کنار ایستگاه صلواتی بشینن رو به خیابون و رفت‌وآمد ماشینا رو تماشا کنن یه کم عجیب بود.

بعدا فهمیدم کار همیشگی‌شون‌ه. محض تفریح و وقت‌گذرونی از یک ساعت قبل افطار، اونجا حضور فعال دارن تا وقتی افطاری رو بدن و اینا هم بگیرن و برگردن خونه‌هاشون.

فقط هر چی فکر می‌کنم، نمی‌فهمم چطور آدمای به اون پیری روزه می‌گیرن، بعد دم افطار، انقد حال دارن که برن توی گرما بشینن منتظر برای افطاری که اکثر اوقات خیلی مختصر ه و برای رهگذرها تدارک دیده شده. انگیزه‌شون چی‌ه واقعا؟ فکر کن آدم قید افطاری خونه‌ی خودش رو بزنه، بره یک ساعت توی خیابون منتظر بمونه. بعد اون رهگذرهایی که توی خیابون‌ن موقع اذان، حوصله نمی‌کنن صف وایسن افطاری‌شون رو بگیرن. ترجیح میدن برن زودتر برسن خونه‌شون. خب گناه دارن واقعا...

پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: رمضان امسال
Share

*دوستانی که دارن با گوشی اینجا رو می‌خونن که هیچی، دوستانی که گوشی‌شون به جون‌شون بسته‌ست هم هیچی اما دوستانی که گوشی‌شون رو پرت کردن یه گوشه کناری، لطفا بلند شن برن بیارن‌ش که قرار ه بازی کنیم.

بی‌تقلب، بی‌سانـ.ـسور، 3 تا مسج آخر اینباکس‌تون رو رونویسی کنید! نیشخند اگه قرار ه دست‌کاری‌ش کنید به دلایل فوق‌امنـ.ـیتی! اول‌ کامنت‌تون بنویسید "مجبور شدم دستکاری‌ش کنم". منتظر شاهکارهای شما هستم.

پ.ن: از نوابغ علاقمند به کپی‌کاری ایده‌های بازی وبلاگی اینجانب تقاضا دارم حداقل یه هنری به خرج بدن در نام‌گذاری بازی مذکور. دفعه‌ی قبل انقدر به خودشون زحمت نداده بودن حتی اسم بازی جینگیل‌جات رو یه چیزی بذارن که کمتر تابلو باشه! یا تاریخ پست‌شون رو 2-1 ماه این‌ور اون‌ور بزنن. خیلی معلومین خب نیشخند

پ.پ.ن: از خودم شروع می‌کنیم اما می‌دونید که تا بازی نکنید، نمیشه بازی دیگران رو ببینید. آیکون مریمی مجبور به تهـ.ـدید حتی!

1. نرسید؟ نیشخند فردا، فردا به خخخخخخخخخخخدا می‌فرستم

2. الان هم مهمونی هستم. مرده‌م از روزه گرفتن. هی افطار دعوت میشم.

3. اگه یه وقتایی مغلطه کردم، قمپز در کردم، قپی اومدم، توی شب‌های عزیز قدر بدجور تو آمپاس شدیدم و محتاج دعا. پس حلا‌ل‌م کنید و برام دعا کنید که به ضرس قاطع میگم هر چی بوده، بی‌شائبه بوده. بگو خب!

پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*نارنجی نشسته با دوربین‌ش حدود 200 تا عکس گرفته از بدلیجات‌ش برام. بعد بهترین‌هاش رو انتخاب کرده، ریخته روی کامپیوتر. چیده کنار هم که تعداد، خیلی زیاد نشه. حجم‌شون رو کم کرده. آپلود کرده و لینک‌ها رو برام فرستاده. عکس‌ها رو می‌تونید توی پست جینگیلی‌جات ببینید. نفر آخر. این هم یک نمای کلی جهت ایجاد انگیزش و هیجان نیشخند

امروز یک ایمیل دیگه هم داشتم. نیوشا دوست قدیمی‌م نیست. ما هیچ‌وقت حتی عکس همدیگه رو هم ندیدیم. ببین برام چی نوشته : مریمی واسه ی اون پست جینگیل جات من ازت سوال کردم که عکسو کجا بذاریم و شما لطف کردی جواب دادی. منتها من یهویی رفتم یزد و دیگه هم یادم رفت و هم جینگیل جاتم رو همراهم نبرده بودم.الان اومدم بگم خجالت زدم. فکر نکنی تنبلم یا خسیس.خجالت فقط نشد عکس بگیرم.خجالت به جاش یه مانتو گرفتم که نقاشی روش داره.عکس اونو میفرستم واست شاید از طرحش خوشت بیاد.

نیوشا ببخشید که کامنت خصوصی‌ت رو گذاشتم اینجا ولی انقدر عشق توی جمله‌هات هست که آدم دل‌ش نمیاد به رو ش نیاره و به یه تشکر ساده بسنده کنه. این کار ت خیلی قشنگ بود. نه به خاطر اینکه یه مانتوی نقاشی شده دیدم. به خاطر اینکه تو یادت بود من نقاشی روی پارچه رو دوست دارم و لباسی رو که خریدی، آوردی به من نشون بدی. این خیلی برام عزیز ه. ایشالا مبارک‌ت باشه و با شادی بپوشی‌ش عزیز دل‌م. عکس‌هاش رو با اجازه‌ت میذارم اینجا بقیه هم ببینن: یک. دو. سه. چهار.

یه چیز دیگه که امروز یاد گرفتم این بود که نقاشی روی پارچه برای اینکه قشنگ باشه، لازم نیست حتما کل پارچه رو بگیره. خیلی بزرگ، پیچیده، شلوغ و هزار رنگ باشه. با تم‌های مختلف یه رنگ + یه طرح ساده میشه یه لباس رو خیلی خوشگل‌تر کرد.

دوستان! لطفا توی کامنت‌هاتون "مبارک باشه نیوشا" یاد تون نره! مژه

پ.ن: اگر عکس‌ها باز نمیشن و آدرس‌شون نصفه‌‌ست اول‌ش این رو اضافه کنید: http:// مثلا اگر آدرس این‌ه images/22267665655204013472.jpeg شما درست‌ش کنید:http:///images/22267665655204013472.jpeg

اگه باز هم درست نشده، اینجا رو ببینید: یک. دو. سه. چهار. پنج.

چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*به زودی در این مکان، یک پست نصب خواهد شد!

*موهبت امروز من - فکر کنم بهتر ه کم‌کم یه تگ با این عنوان درست کنم - : من شما رو دوس دارم چون با اینکه وبلاگتون پر مخاطبه و پر کامنت، اما مغرور و متکبر نیستید. برای خوشحال کردن دل آدمایی که نه دیدید و نه می شناسید حتی تلاش میکنید. مهربونیتون برای گروه خاصی نیست و.... براتون توی این شبا بهترین ها رو آرزو میکنم مریمی بانو...

چون خصوصی بود کامنت‌ مذکور، اسم‌ش رو حذف کردم. شاید الان بگی اوه! چقدر از خودش ممنون‌ه! اتفاقا نه. من از خودم ممنون که نیستم هیچ، خیلی هم به خودم بدهکارم. این رو نوشتم که بگم همه‌تون رو واقعا دوست دارم. ازتون خیلی ممنون‌م. به خاطر اینکه هستید، چه وقتایی که خوشحال‌م، چه وقتایی که اصلا حوصله‌ی خودم رو هم ندارم حتی.

توی شادی، توی غم، همیشه کنارم هستین حتی اگه خاموش بخونید اینجا رو. وقتی نمی‌نویسم، سراغ‌م رو می‌گیرید. ایمیل می‌زنید، مسج میدید. وقت میذارید، هزینه می‌کنید. این همه محبت رو نمیشه ندید. نمیشه نگفت.

اینا رو می‌نویسم که بدونید چند خط نوشته‌ی شما برای من، خیلی برام ارزشمند ه. میذارم‌ش توی پست اصلی که گاهی جلوی چشم‌م باشه. یادم نره توی دنیا چه نعمت‌هایی خدا به من داده. چه زیبایی‌هایی هست و گاهی نمی‌بینم‌شون.

آدم وقتی می‌نویسه و مخاطبی نداره، خودش‌ه و خودش. اما وقتی رفت‌وآمد توی بلاگ‌ش زیاد میشه، دیگه نمیشه همینطوری سردستی هر چی خواستی بنویسی. هر چند ادعایی در خصوص پرمغز بودن مطالب‌م نداشته و ندارم اما باور تون میشه گاهی دل‌م نمیاد روزمره بنویسم و وقت این همه آدم رو بگیرم بیخودی؟

یه کتاب دارم می‌خونم. جز کاملاغیرمذهبی‌ها بقیه فکر کنم خوش‌شون بیاد ازش. با حفظ احترام دوستانی که احتمالا بهش عقیده‌ای ندارن، به زودی یک پست خوب درباره‌ش میذارم. فعلا جمع‌بندی‌م هنوز تموم نشده. سعی می‌کنم تا عید فطر تموم‌ش کنم یا حتی زودتر ایشالا. این پست قرار بود زنبیل باشه. نمی‌دونم چرا انقد زیاد شد؟

چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*سال ۸۰ یک مصاحبه‌اى داشتید که تیتر ش این بود: «من مهربون‌ترین آدم دنیا م.» گرچه من همه مهربان‌هاى دنیا را ندیده‌ام اما فکر مى‌کنم شما مهربان‌ترین آدمى باشید که در تمام عمرم دیدم. چه شد که اینقدر مهربان شدید؟

من از ۳ سالگى بیمارى‌اى داشتم که دائم خانواده‌ام نگران بودند زنده مى‌مانم یا نه. از همان موقع فکر مى‌کردم ما آمده‌ایم اینجا، توى این دنیا، که چه کار کنیم؟ مأموریت‌مان چه است؟ به روح تختى قسم، دارم دل‌م را بیان مى‌کنم.

من فکر کردم ما به این جهان آمده‌ایم که فرشته بشویم و برویم. یعنى وقتى پرهایمان درآمد و در اوج فرشتگى رسیدیم، برویم. من از بچگى فرصت داشتم خیلى رنج بکشم و معتقدم کسانى که رنج مى‌کشند، به خداوند نزدیک‌ترند، در رنج است که انسان به کمال مى‌رسد. شاید هم این یک عقیده‌ی جهان سومى باشد ولى فکر مى ‌نم در رنج است که آدمى پروار مى‌شود و به شناخت مى‌رسد.

به هر حال به این نتیجه رسیده‌ام که مأموریت‌مان این است فرشته بشویم و برویم، واقعاً هیچ کار دیگرى دراین دنیا نداریم. نمى‌دانم شما خودتان فرشته شده‌اید یا نه؟ فرشته شدن کار پر زحمتى است، مثل مدیر کلى یا رئیس اداره که پرونده‌اى را امضا کنى نیست. مدیر کلى مثل نوکرى است. نوکرها فقط روزها در خدمت اربابند اما کلفت‌ها شبانه‌روز در خدمت ارباب‌شان هستند. بنابر این فرشتگى مثل کلفتى است، تعطیلى ندارد، شب و روز، با هر نفسى که مى‌کشى باید فرشته باشى.

ضمناً براى فرشته بودن نباید چیزى بگیرى، باید دائم بپردازى. باید از خودت بکنى، ایثار کنى. براى همین است که ما مى‌گوییم اینها که شهیدند، فرشته‌اند. این قضیه راست است، یک شعار سیا.سى یا اجتماعى نیست که بگویى تا اگر دوباره چنین موقعیتى پیش آمد، بقیه هم بروند بجنگند. من آنقدر شهید مى‌شناسم که اصلاً طعم بستنى آناناس گلاسه را نچشیده‌اند، هیچ‌وقت نمى‌دانند کیک پنیر چه مزه‌اى است، هیچ‌وقت تیهوبریان نخورده‌اند. آنها مردمى بودند که توى روستا یا شهر، آب خورده‌اند، نان خشک خورده‌اند، نفس کشیده‌اند و بعد غیرت داشته‌اند و رفته‌اند جنگ. آنها نرفته‌اند دنبال دستمزد، نرفته‌اند بابت شهید شدن یا فرشته شدن‌شان دستمزد بگیرند. چون گران‌ترین چیز آدم، جان‌ش است. یک بار به آقاى کیمیایى گفتم: کسى که حاضر است جان‌ش را به خاطر حرف‌ش بدهد، یقیناً آن آدم فرشته است دیگر.

فکر نمى‌کنم کسى دوست نداشته باشد فرشته شود اما مشکل این است که ما معیارها را یا نمى‌دانیم یا گاهى گم مى‌کنیم. خدا را شکر، فرشته شدن دیپلم و فوق لیسانس و دکترى نمى‌خواهد. یعنى مثلاً نمى‌خواهد یک سلسله کتاب بخوانى و فرشته بشوى. وقتى با قلب‌ت فکر کنى فرشته‌اى، کسى که گریه مى‌کند فرشته است. اگر یک سیب اینجا باشد و من نصف‌ش را به تو بدهم فرشته نیستم. ولى اگر آن نصف‌ه که سرخ‌تر است را به تو بدهم، فرشته‌ام.

فرشته بودن را نمى‌شود تعریف کرد، کتاب‌ش را خواند یا دکترى فرشته بودن گرفت. فرشته‌ها فقط رنج مى‌کشند، گریه مى‌کنند و ایثار مى‌کنند. فرشته بودن اصلاً کارى ندارد، ما این قضیه را سخت مى‌گیریم. گاهى حتى ما فرشته‌ایم و خودمان نمى‌فهمیم. یک بال‌هاى ریز ریز روى شانه‌هایمان درمى‌آید و ما پرمى‌کشیم ولى نمى‌فهمیم. وقتى خیلى حال‌مان خوب است، باید بدانیم ما فرشته‌ایم. ضمناً برخلاف اینکه مى‌گویند فرشته‌ها دیده نمى‌شوند باید بگویم فرشته‌ها جسمیت دارند و جاى پاهاشان کاملاً معلوم است. کافى است پا بگذاریم جاى پاى آنها، آن وقت مى‌رویم به سمت فرشته‌ها. در «فیه ما فیه» مولوى مى‌گوید: «خیال باغ تو را به باغ مى‌برد، خیال دکان به دکان.»

این را هم اضافه کنم: هر موقع نهار و شام مى‌خورى، وقتى دارى لبه‌ی سفره‌ات را تا مى‌زنى که جمع کنى، اگر زیر ش یک عده آدم گرسنه را دیدى، بدان که تو فرشته‌اى...

ماموریت داریم که فرشته بشویم - محمد صالح علاء

سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

1. اگه میخوای راحت باشی، کمتر بدون و اگه میخوای خوشبخت باشی بیشتر بخون.

2. تا پایان کار از موفقیت درباره‌ی آن با کسی صحبت نکن.
3. برای حضور در جلسات، حتی یک دقیقه هم تاخیر نکن.
4. قبل از عاشق شدن، ابتدا فکر کن که آیا طاقت دوری، جدایی و سختی را داری یا نه.
5. سکوت، تنها پاسخی است که اصلا ضرر ندارد.
6. نصیحت کردن، فقط زمانی اثر دارد که 2 نفر باشید.
7. در مورد همسر کسی اظهار نظر نکن. نه مثبت نه منفی.
8. نوشیدنی‌های داخل لیوان و یا فنجان را تا آخر ننوش.
9. در اختلاف خانوادگی حتی اگر حق با تو است، شجاع باش و تو از همسرت عذرخواهی کن.
10. برای کودکان، اسباب‌بازی‌های جنگی هدیه نبر.
11. نه آنقدر کم بخور که ضعیف شوی و نه آنقدر زیاد بخور که مریض شوی.
12. بدترین شکل دلتنگی آن است که در میان جمع باشی و تنها باشی.
13. شخص محترمی باش و بدون اطلاع، به خانه و محل کار کسی نرو.
14. وجدان‌ت را گول نزن چون درستی و نادرستی کار ت را به تو اعلام می‌کند.
15. موقع عطسه کردن حتما از دیگران فاصله بگیر و از دستمال استفاده کن ولی با تمام وجود، عطسه کن.
16. عاشق همسرت باش تا بهشت را ببینی.
17. کثیف نکن اگر حوصله تمیز کردن نداری.
18. بخشیدن خطای دیگران، بسیار قشنگ است. تجربه کردن‌ش را به تو پیشنهاد می‌کنم.
19. همه جا از همسر ت تعریف و تمجید کن حتی در جهنم.
20. با کارمندان‌ت مهربان ولی قاطع باش.
21. غرور کسی رو نشکن چون مثل شیشه‌ی شکسته، برای تو خطرآفرین است.
22. عمل خلاف را نه تجربه کن، نه تکرار.
23. لبخند بزن. مطب دکترها را خلوت می‌کند.
24. با شجاعت اقرار کن که اشتباه کردی.
25. هنر نواختن را یاد بگیر. نواختن موسیقی در هیچ کشوری گدایی نیست.
26. هنگام صحبت کردن با دیگران به چشم آن‌ها نگاه کن تا پیام و کلام تو را درک کنند.
27. کسی را که به تو امیدوار است، ناامید نکن.
28. برای کسی که دوست‌ش داری در روز تولد ش پیام تبریک برایش ارسال کن.
29. اولین خیر باش.
30. با داشتن همسری خوب، همه کس و همه چیز را یک‌جا داری.
31. در دفتر و منزل، گل‌های زیبا داشته باش.
32. حساب‌داری و روش‌های آن‌ را یاد بگیر.
33. تزریق سرم و آمپول را یاد بگیر.
34. وارد سیا.ست نشو.
35. عمر مد، کوتاه است.
36. به سفر و هم‌سفر فکر کن.
سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*فیلم‌های معناگرا رو دوست دارم. بدون هیاهو. بدون صحنه‌های اکشن و جلوه‌های ویژه. با عده‌ی معدودی بازیگر.

باید بری نزدیک تی‌وی بشینی و به حرفاشون دقت کنی. حرکات دوربین، آروم‌ه. مث وقتی که توی ماشین نشستی و داری مناظر اطراف رو تماشا می‌کنی. فرصت داری آروم چشم بگردونی و همه جا رو خوب ببینی.

«وزنه‌های بی‌وزن» زندگی پسری به نام علی (وحید رهبانی) را روایت می‌کند که در کانادا تحصیل می‌کند. دوست او، همایون (پویان طباطبایی) از او می‌خواهد که در روز تولد حضرت علی، برای جمعی سخنرانی کند. در این روز، علی به دلیل اتفاقاتی که برایش رخ می‌دهد، احساس می‌کند باید روح خود را از زیر بار وزنه‌ای که مدت‌هاست آن را تحمل می‌کند،‌ رها سازد. کمک و همراهی همایون باعث می شود تا علی از مشکلی که مدت‌ها از آن رنج می‌برد، خلاص شود و به زندگی عادی برگردد.

امروز از آن روزهایی است که حس می‌کنم کسی مرا از دور صدا می‌زند...

این، اولین جمله‌ی فیلم «وزنه های بی وزن» بود... دیالوگ‌هایی که «علی» - شخصیت اول فیلم - داشت، قابل تامل و پرمغز بود. می‌گفت انگار فکر کردن فایده ای ندارد. باید نظر کرد. علی(ع) به وجود مطلق نگاه می‌کرد. نگاه مطلق به وجود مطلق! وزنه‌ها را به دوش خدا می‌انداخت و خود به جلو قدم برمی‌داشت.

سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*آدم لج‌بازی نیستم. اتفاقا گاهی خیلی منطقی‌م. من همیشه آدم پر احساسی بوده‌م اما آدم وقتی بزرگ‌تر میشه کم‌کم به این نتیجه می‌رسه که نمیشه همه جا و همیشه هم احساسی برخورد کرد. مطمئن نیستم برای همه اینطوری بوده باشه البته اما برای من همینطور بوده...

بعضی کارها دلی‌ن، بعضیاشون منطقی. برای کار دلی نمیشه از کسی توقع توضیح منطقی داشت. بعضیا هم هستن از فلان حرکت منطقی‌شون، لذت هم می‌برن ولی اون دیگه دلی حساب نیست، منطقی‌ه.

من اصولا آدم منطقی‌ای‌م اما خیلی کارام هم دلی‌ه. خیلی کارا رو انجام میدم چون دل‌م بهم میگه، چون دوست دارم، اینطوری حس بهتری دارم. ازش لذت می‌برم. دل‌م نمیاد انجام ندم. دل‌م می‌سوزه که انجام میدم. باز هم بگم؟ اینا رو کلی گفتم اما اصل حرف الان‌م درباره‌ی شب قدر ه.

پریشب که اولین شب قدر بود، حال خوبی نداشتم. تب داشتم. سر م سنگین بود و برعکس همه‌ی شب‌های قدر که آدم ساعت 7 شب خواب‌ش می‌گیره! اصلا خواب‌م نمیومد. تا ساعت 3 بیدار بودم اما دعا نمی‌خوندم. یه کم با مهسا حرف زدم - شما بخون "چت کردم"، به کم هم با نازنین. یه کم فکر کردم. بعد هم خوابیدم. جز دعاهای هرشبی‌م هم چیزی نخوندم.

من به دعا خیلی معتقدم. به انرژی. اصلا دنیا چی‌ه جز یه عالم انرژی؟ فکر کردم من و خواسته‌هام و همه‌ی آدمایی که می‌شناسم و نمی‌شناسم، شهرم، کشورم، این قاره، اون سر دنیا، همه‌ی جاهایی که فقط عکس‌هاشون رو دیده‌م یا حتی اسم‌شون رو هم نشنیده‌م، در مقابل عظمت هستی هیچی نیستن.

فکر کردم خدا برای زندگی هر آدمی یه طرح داره. اگه من رو فرستاده اینجا، اتفاقی نبوده. از اول زندگی‌م هر اتفاقی افتاده، هر جا رفته‌م، هر چی خونده‌م، تک‌تک آدم‌هایی که باهاشون سروکار داشته‌م حتی اندازه‌ی یه سلام معمولی، اتفاقی نبوده‌ن. واقعا معتقدم به اینکه آدم‌ها به این دنیا میان برای یاد گرفتن. شاید زندگی دنیا مث یه پروژه‌ست که یه روزی - که کسی نمی‌دونه وقت‌ش رو - پرونده‌ش بسته میشه. اما قبل‌ش تو باید خیلی چیزا رو یاد بگیری. هستی و یاد می‌گیری تا زمانی که ماموریت‌ت توی این زندگی تموم شه. اون وقت برمی‌گردی.

یاد اون همکلاسی کلاس اول دبستان‌م افتادم که خونه‌شون توی اون کوچه‌هه بود روبروی مغازه‌ی بابا ش... یاد آخر هفته‌هایی افتادم که با خاله‌م اینا دور هم خوش بودیم. یاد صبح‌های جمعه‌ای که خودم رو توی اون اتاق تهی خونه‌ی مادربزرگ‌م حبس می‌کردم تا تندتند گزارش آزمایشگاه شیمی رو بنویسم از شر ش راحت شم. بعدازظهرهای کشدار دانشکده رو یادم اومد. صبح‌های سرد ش رو. عصرهای دل‌انگیز ش رو. یاد اون همکار م افتادم که با همه‌ی عالم، مهربون بود جز همسر ش. برای دوست‌دختر ش ماشین خریده بود اما سر اینکه چرا خانوم‌ش برای خونه یه دکوری خریده 50 تومن، یه هفته باهاش دعوا می‌کرد هر روز. یاد روز اولی افتادم که دوقلوهای دوست‌م رو دیدم. انقدر با دقت نگاه‌م می‌کردن که خنده‌م گرفت. برای نگاه‌شون ذوق می‌کردم با اینکه هیچ‌وقت بچه دوست نداشته‌م. اون شب خیلی چیزا یادم اومد از زندگی‌م. کلی ترانه، کلی خاطره. فلان سکانس فلان فیلمی که صد سال‌ پیش دیده بودم. تعجب کردم این همه خاطره چطور توی ذهن‌م کدگذاری شده بودن و حواس‌م بهشون نبود.

دکتر فرهنگ می‌گفت مغز آدم، پیچیده‌ترین چیزی‌ه که در کل جهان وجود داره. اگه رگ‌های مغز یه آدم رو باز کنی و دنبال هم بچینی، چند دور، دور کره‌ی زمین می‌چرخه. اون وقت ما از این مغز پیچیده، چطور استفاده می‌کنیم؟ و باقی صحبت‌هاش...

فکر کردم گاهی دنیا ام‌پی‌تری میشه. میشه لبخند کسی که دوست‌ش داری. میشه یه شاخه گل محمدی توی باغچه‌ی پارک. میشه یه فنجون چای خوش‌عطر. میشه یه آغوش. یه صبح پر نور. یه خرید معمولی حتی.

یاد حضور در لحظه افتادم. اینکه احساسات‌مون رو به طور کامل تجربه کنیم. فکر کردم از وقتی سعی می‌کنم اینجوری باشم چقدر دنیا م بهتر شده. به دعا معتقدم اما به طرح الهی خدا برای زندگی ما هم اعتقاد دارم. همینطور الکی یلخی هم نمیشه که. فکر کن هر کسی یک لیست بنویسه بده دست خدا. طبیعتا توقع داره نظرات‌ش در تعیین سرنوشت، لحاظ بشه. خیلی از خواسته‌ها متناقض‌ن. حالا اینکه با مصلحت زندگی افراد، جور در میان یا نه، حکایت دیگه‌ای‌ه.

تی‌وی داشت حرم امام رضا رو نشون می‌داد. کلی آدم با سرگذشت‌های مختلف. با آرزوهای دور و دراز. زندگی هر کدوم‌شون یک رمان خوندنی‌ه. جوشن کبیر، زیرنویس می‌شد. چند نفر رو توی ذهن‌م آوردم و براشون دعا کردم + اس‌ام‌اس‌های دریافتی.

یه جورایی درک نمی‌کنم وقتی تمام ماجرای هستی، از ازل تا ابد، نظم و برنامه داشته و داره، وقتی به مکتوب معتقدم و توی ذهن‌م یه لوح بزر‌گ‌ه از داستان زندگی همه‌ی همه‌ی همه‌ی انسان‌هایی که روزی روی این کره‌ی خاکی بوده‌ن/هستند/خواهند بود، ماجرای این نوشتن سرنوشت در شب‌های قدر، کجای ماجراست؟

گفتم خودت می‌دونی دعای من رو. دیگه گفتن نداره. دوست داشتی بده، نداشتی هم دست‌ت درد نکنه. من قبول‌ت دارم. شب بخیر...

تو چطوری فکر می‌کنی؟

"چطوری بهت یاد داده‌ن؟" نه. "چطوری عادت کردی باور کنی؟" هم نه. خودت چی توی سرت‌ه؟ چطوری می‌بینی‌ش؟

پ.ن: توکل و ماجرای نظرعلی طالقانی رو اگر نخونید، حتما بخونید.

پ.پ.ن: بعدش لطفا کامنت فروغ رو بخونید: مریم عزیز بارها دیدم تو وبت دعا دسته جمعی گذاشتی یکی از دوستان مادرم زن جوانی و دوتاپسر کوچیک داره. شب بهش حمله عصبی دست داد و نیمه فلج شده و درست نمی تونه صحبت کنه. امکان جابجایی به بیمارستان های دیگه هم نیست. ممکن به طور کامل قطع نخاع شه و به مدت چند ثانیه فقط بینایی داره و  هر روز داره حالش بدتر میشه. همیشه به معجزه اعتقاد داشتم و تاثیر دعا. از همه دوستانت بخواه برای شفا پیدا کردنش دعا کنن ممنونم

پ.پ.پ.ن: عکس‌

پ.پ.پ.پ.ن: موهبت امروز من: سلام مریم خانم.بخاطرختم قرآن عید ممنون.منم حاجتمو گرفتم.انشاله خداوند برات بهترینها رو رقم بزنه.

دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*یه چیزی میخوام بنویسم اما نمی‌دونم بنویسم‌ش یا نه. خودم هم گیج‌م راستش. اما اگه بنویسم، باید کمک‌م کنی. حالا چی کار کنم؟

پ.ن: نذر کتاب

دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*نکته‌ای از انجیلدر Malachi آیه‌ی 3:3 آمده است: او در جایگاه پالاینده و خالص‌کننده‌ی نقره خواهد نشست.

این آیه برخی از خانم‌های کلاس انجیل‌خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی‌دانستند که این عبارت، در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می‌تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانم‌ها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه‌ی بعدی انجیل‌خوانی به اطلاع سایرین برساند.

همان هفته با یک نقره‌کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کار ش ملاقات کند تا نحوه‌ی کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه‌ی خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه‌ی پالایش نقره، چیزی نگفت.

وقتی طرز کار نقره‌کار را تماشا می‌کرد، دید که او قطعه‌ای نقره را روی آتش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغ‌تر از همه جاست نگهداشت تا همه‌ی ناخالصی‌های آن سوخته و از بین برود.

زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه‌ی داغی نگه داشته می‌شویم. بعد دوباره به این آیه که می‌گفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص‌کننده‌ی نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره‌کار پرسید آیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟

مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه‌ی نقره را نگهدارد بلکه باید چشمان‌ش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظه‌ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.

زن لحظه‌ای  سکوت کرد. بعد پرسید: از کجا می‌فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟ مرد خندید و گفت: خب خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم...

اگر امروز داغی آتش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.

دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*“براندن” عکاس/بلاگر آمریـ.ـکایی مدت‌هاست تحت عنوان Humans of New Y.ork روایت‌های تصویری/نوشتاری‌اش از زندگی مردم را منتشر می‌کند. او که در ماه دسامبر به ایران سفر کرد، می‌گوید: علیرغم هشدارهای دولت آمریـ.ـکا برای سفر به ایران و به ویژه عکاسی در آنجا، من به ایران آمدم. کشوری زیبا با تاریخچه‌ای غنی و مردمانی مهمان‌نواز.

آنها مردم آمریـ.ـکا را به طور ویژه‌ای دوست دارند. به ما لبخند می‌زنند، برایمان دست تکان می‌دهند، به صرف غذا دعوت‌مان می‌کنند و می‌خواهند پیغام‌های شخصی‌شان را به جنیـ.ـفر لـ.ـوپز برسانیم. استفاده از تکنولوژی، موزیک‌ها و فیلم‌های آمریـ.ـکایی در اینجا عمومیت دارد. در ایران هم مانند بقیه‌ی کشورها، مردم عقاید و دیدگاه‌های متفاوتی دارند اما اکثریت‌شان با احترام و حسن نیت با شما برخورد می‌کنند. تنها نکته‌ی تاسف آور، رابطه‌ی خصومت‌آمیز بین دولـ.ـت‌های این دو کشور است. اخیرا به دلیل کاهش ارزش ریال، سفر به ایران نیز بسیار ارزان تمام می‌شود.

کامنت‌هاشون رو بخونید حتما.

یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*از تفریحات سالم تابستانی این‌ه که بری دوش بگیری، بعد با موی افشون، دراز بکشی روبروی کولر و با خنکاش خواب‌ت ببره...

بعد با بدن‌درد بیدار شی. با مصیبت، به کمک سشوار داغ، موهات رو به راه راست هدایت کنی و تا صبح، تب داشته باشی تا دیگه از این غلطا نکنی نیشخند

یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*دخترها نشسته بودن کنار هم و روبروی پسرها. از رفتار شون - دخترها با پسرها و برعکس - مشخص بود با هم صمیمی نیستن. دخترها بیشتر سعی می‌کردن جذاب به نظر برسن و کلاس خودشون رو حفظ کنن.

فکر کردم خواهر ن. خیلی شبیه هم به نظر می‌رسیدن. من آدم بصری‌ای نیستم. کوچک‌ترین استعدادی هم در دیدزدن ندارم. اهل زل زدن به مردم هم نیستم. برای همین شاید فقط فکر کرده‌م که شبیه هم‌ن. ولی به نظرم، شبیه بودن. هردو قدبلند و چارچونه و چاق. با لباسای مشکی. موهاشون رو پرکلاغی کرده بودن. عین سامورایی‌ها بسته بودن بالای سر شون و دنباله‌ش! روی شونه‌هاشون افتاده بود. گوشواره‌های حلقه‌ای خیلی بزرگ. دور تا دور چشم‌هاشون رو سیاه کرده بودن به اضافه‌ی رژ لب قهوه‌ای خیلی پررنگ که دیگه رسما به سیاهی می‌زد.

مراقب هم بودن به واسطه‌ی خوردن، رژ شون پاک نشه. کاهو رو با دندون می‌گرفتن، بعد چنگال رو می‌کشیدن عقب. یک سیستم عجیب و غریبی اصلا. خب همه می‌دونن لب‌های هیچ بنی بشری اون رنگی نیست. حالا مثلا کمرنگ یا پاک بشه چیزی عوض میشه؟

پسرها هر دو خم شده بودن به جلو، آرنج‌هاشون روی میز بود - توجه به زبان بدن - و مات و مبهوت این دو تا بودن. همه‌شون هم بالای 30 سال سن داشتن یعنی بچه نبودن.

با این توضیح، دارم فکر می‌کنم چه چیزی اونقدر جالب بوده؟

شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*"صبح دیگر" 3 نفر رو دعوت کرده بودن: یک خانوم و آقای جوون و پسر کوچولوشون. اون آقا داشت تعریف می‌کرد که برای مساله‌ای میره آزمایش میده و بیماری خاصی هم نداشته تا جایی که مطلع بوده. از آزمایشگاه تماس می‌گیرن که آزمایش‌تون باید تکرار شه. خلاصه در نهایت، بهش میگن که مبتلا به یک بیماری خونی هست.

صدای تی‌وی کم بود، اسم بیماری‌ش رو درست نشنیدم اما همسر ش که پزشک بود، می‌گفت از سرطان خون، بدتر ه. تقریبا هیچ کاری‌ش نمیشه کرد.

دیگه تعریف کردن که چقدر بستری بود و چه کار کردن و بیش از 400 بار آزمایش داده در طول درمان و برگه‌هاش رو هم هنوز نگه‌داشته. اینکه پلاکت خون‌ش که باید مثلا بین 4000 تا 10000 باشه، رسیده بوده به 300. خون‌ریزی مغزی و خیلی سختی‌های دیگه که تصور ش برای ما سخت‌ه...

می‌گفت من ظاهرم سالم بود. هیچی‌م نبود. اما انقدر شده ضعیف بودم که حتی نمی‌تونستم بنشینم. سعی هم می‌کردم خودم رو نندازم و مقاوم باشم اما از یه حدی بیشتر، جسم آدم توان نداره دیگه. بعد با شوق تعریف می‌کرد که نیمه‌ی رمضان پارسال، لطف خدا شامل حال‌م شد و پیوندی که گفته بودن ریسک‌ش خیلی بالاست، با موفقیت انجام شد... و امروز همه‌مون دیدیم‌ش که سالم و سرحال - خدا رو شکر - نشسته بود کنار خانواده‌ش و برامون از سختی‌های زندگی‌ش می‌گفت.

بعد توی سایت دکتر فرهنگ این رو خوندم‌: پسری به نام علی در بیمارستان شریعتی تهران، جهت انجام پیوند مغز استخوان، نیازمند اهدای خون توسط ۵ نفر می‌باشد.

شرایط اهداکنندگان: گروه خونی آ منفی، سن بالای ۱۸ سال، وزن بالای ۵۰ کیلوگرم و ساکن تهران. هزینه‌ی آزمایشگاه به عهده‌ی خانواده بیمار است.

دل‌م نمیاد بدونم زندگی کسی بسته به چند واحد خون‌ه و کاری براش نکنم. و متاسفانه گروه خونی من، A نیست. لطفا اگر گروه خونی‌تون -A هست و شرایط بالا رو دارید، بهم بگید شماره موبایل پدر این بنده رو بهتون بدم. وقتی یک واحد خون دادن ما می‌تونه به کسی زندگی ببخشه، چرا دریغ کنیم؟ واسطه‌ی خیر بشیم. باشد که لطف خداوند، شامل حال‌مون بشه. منتظرم.

شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*من کماکان "ماه عسل" نمی‌بینم مگه اینکه پیش بیاد. نمی‌دونم چرا باید ببینم! یا چرا نمی‌بینم. دلیل خاصی نداره شاید. کلا زیاد حوصله‌ی تی‌وی ندارم. گاهی شعار هم میدن و اشک مردم رو درمیارن. من هم دل‌م نازک‌ه. پس نمی‌بینم. اینطوری راحت‌ترم. اما اگر واقعا آقای علیخانی این حرفا رو زده باشه - میگم "اگر" چون به چشم خودم ندیدم، با گوش خودم نشنیدم - متاسف میشم خیلی.


هر کس مجری مسلطی بود، لزوما کارشناس خانواده نیست که. حالا حرف هم می‌زنه باید یه مطالعه‌ای پشت‌ش باشه. یعنی واقعا نمی‌دونه مشکل جوونای ما الان برنزه‌کردن و آپشن‌های کوفت‌ و زهر مار نیست؟

مردم، شغل و درآمد درست‌وحسابی داشته باشن، خودشون شعور شون می‌رسه ازدواج کنن و با کی ازدواج کنن و بچه‌دار بشن و نشن و غیره... فوق‌ش میرن با کارشناس‌ش مشورت می‌کنن نه مجری صداوسیما. بعد ایشون نشسته در پربیننده‌ترین ساعت آنتن صداوسیما این حرفا رو میگه جلوی دوربین! والا به جای اینکه بیاد برای شلوار بادمجونی‌رنگ‌ش عذرخواهی کنه باید برای این حرفا یه توضیح خوب داشته باشه به نظرم. چرا فکر می‌کنن هر کی سنتی ازدواج کرده و مثلا طلاق هم نگرفته، لزوما زندگی سالمی داره و خوشبخت‌ه؟ تا کی قراره انقد گول بزنیم خودمون رو؟

البته از حق هم نمی‌گذرم. بعضی حرفاشون رو واقعا دوست داشته‌م و خیلی ازش یاد گرفته‌م مث ماجرای پیام دهکردی... و حتی اگه تمام اینها هم نبود، باز هم تعجب می‌کردم از بعضی آد‌ما که چطور می‌تونن انقدر سطحی باشن که از بین اون همه عشق، اون همه عشق، اون همه عشق یک زن و شوهر به فرزندخونده‌شون که مبتلا به فلج مغزی‌ بوده، بچسبن به جمله‌ی محبت‌آمیز و کاملا بی‌منظور اون خانوم که به آقای علیخانی گفت "من تو رو می‌بینم انگار میلادم رو می‌بینم". توضیح کامل

چرا گاهی انقدر سطحی میشیم؟ انقدر بی‌رحم میشیم... شاید هم من دل‌م خیلی نازک‌ه که انقدر غصه‌م شد...

جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*من یک کیف پول قدیمی داشتم: یک. دو. اون سیاهی‌های رو ش هم پاک نمی‌شد. کثیف نبود یعنی.

چند بار که بیرون بودم، رفتم یکی دیگه بخرم اما چیزی که ازش خوش‌م بیاد، پیدا نکردم. کلا توی خرید، تکلیف‌م با خودم مشخص‌ه. برای همین، سریع انتخاب می‌کنم... و می‌دونستم اون کیف‌ها رو دوست ندارم.

2 ساعت وقت گذاشتم. حالا یه کیف رنگی‌رنگی دارم: یک. دو. سه.

پ.ن: تا وقتی ویترای کار می‌کردم، عاشق ظریف‌کاری بودم که خب شیشه زیاد جای ظریف‌کاری نیست واقعا. الان که می‌تونم ظریف‌کاری کنم دل‌م میخواد قلم‌مو رو بردارم و همه جا رو یک‌دست رنگ بزنم!

دیگه اینکه جز اون رنگ زرد بته‌جقه بزرگ‌ه که اصلا یک‌دست نشد، از بقیه‌ش راضی‌م. فکر کنم بد نشده. طرح پیشنهادی ندارین؟

پ.ن: اگر برای دیدن عکس‌ها مشکل دارید، اینها رو ببینید: یک. دو. سه. چهار. پنج

جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*دست‌م رو میذارم روی پیشونی‌م. انگار تب دارم. آب سرد می‌ریزم روی پاهام. خنک میشم. تا برمی‌گردم توی اتاق، دوباره گرم‌م میشه. باز بلند میشم. آب می‌ریزم روی ساق پاهام. دست‌هام. پشت گردن‌م. برمی‌گردم توی اتاق. نمی‌دونم گرم‌ه یا تب دارم. سر م رو به بازی گرم می‌کنم.

میگن بعضی جاها آب قطع‌ه. جیره‌بندی شده در واقع. فکر می‌کنم زمستون میگن گاز کمتر مصرف کنید. خدا رو هم شکر کنید نزولات آسمانی امسال خیلی خوب بوده. تابستون که میشه میگن آب کم مصرف کنید. عملا تابستون باید از گرما هلاک شیم، زمستون از سرما؟

من نوعی اگر بخوام ماشین لباس‌شویی روشن کنم و آب قطع باشه، وقتی وصل شد روشن‌ش می‌کنم! یعنی عملا همونقدر آب مصرف می‌کنم. برای همه‌ی مصارف همینطوره جز کولر البته. دل‌م می‌سوزه برای اونایی که توی هوای بالای 40 درجه‌ی تهران، الان احتمالا آب خونه‌شون قطع‌ه و مجبورن گرما رو تحمل کنن یا فوق‌ش بشینن جلوی پنکه. فکر می‌کنم اونایی که استخر خونه‌شون رو پر آب می‌کنن چرا دل‌شون برای بقیه نمی‌سوزه؟ یاد فامیل خودم میفتم که دقیقا همین کار رو می‌کنن و عکس‌هاش رو با افتخار میذارن روی قیسبوک.

نمی‌دونم گرم‌ه یا تب دارم. کلا آدم کم‌جونی‌م. زود روبه‌قبله میشم. حال‌م خوب نیست. احتمالا تا آخر وقت اداری تابستون امسال! به دیار باقی می‌شتابم. نمیشه دعا کنیم بارون بیاد؟ دل‌م پیاده‌روی میخواد. دل‌م گرفته. حال‌م خوب نیست.

جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*زپرتی: واژ‌ه‌ی روسی Zeperti به معنی زندانی است و استفاده از آن، یادگار زمان قزاق‌های روسی در ایران است. در آن دوران هرگاه سربازی به زندان می‌افتاد، دیگران می‌گفتند یارو زپرتی شد و این واژه کم‌کم این معنی را به خود گرفت که کار و بار کسی خراب شده و اوضاع‌ش به هم ریخته است.

هشلهف :مردم برای بیان این نظر که واگفت (تلفظ) برخی از واژه‌ها یا عبارات از یک زبان بیگانه تا چه اندازه می‌تواند نازیبا و نچسب باشد. جمله‌ی انگلیسی I shall have به معنی من خواهم داشت را به مسخره، هشلهف خوانده‌اند تا بگویند ببینید واگویی این عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون دیگر این واژه‌ی مسخره‌آمیز را برای هر واژه‌ی عبارت نچسب و نامفهوم دیگر نیز - چه فارسی و چه بیگانه - به کار می‌برند.

چُسان فسان: از واژه‌ی روسی Cossani Fossani به معنی آرایش‌شده و شیک پوشیده گرفته شده است.

شر و ور: از واژه‌ی فرانسوی Charivari به معنی همهمه، هیاهو و سروصدا گرفته شده است.

اسکناس: از واژه‌ی روسی Assignatsia که خود از واژه‌ی فرانسوی Assignat به معنی برگه‌ی دارای ضمانت گرفته شده است.

فکسنی: از واژه‌ی روسی Fkussni به معنای بامزه گرفته شده است و به کنایه و واژگونه به معنای بیخود و مزخرف به کار برده شده است.

نخاله: یادگار سربازخانه‌های قزاق‌های روسی در ایران است که به زبان روسی به آدم بی‌ادب و گستاخ می‌گفتند Nakhal و مردم از آن، برای اشاره به چیز اسقاط و به‌دردنخور هم استفاده کرده‌اند.

جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*در این دنیا من به اندازه‌ی کافی خوش‌شانس بوده‌ام که در مکان‌های مختلف با آدم‌های مختلف زندگی کرده‌ام. برخی‌ها خوب بوده‌اند و برخی‌ها هم بد. در برخی موارد نادر، شما می‌توانید انسان هایی را ملاقات کنید که در بیرون کشیدن احساسات از دل شما توانایی دارند. مانند یک نور سفید از شادی. تعداد کمی از این افراد خاص روی زمین زندگی می‌کنند. آیدین، مجتبی و پویا از این مردم نادر بودند. جهان این جوانان را از دست داد و من هم آنها را از دست دادم. آنها دوستان من بودند و من دلتنگ دیدن‌شان هستم. آنها شخصیت، استعداد و توانایی های زیادی از کشوری که آمده بودند را نشان دادند...

از وبلاگ شخصی اسکات پاوری، کوهنورد آمریکایی که در صعود جوانان ایرانی به یکی از قله‌های هیمالیا همراه آنها بوده است.

جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*فقط لوله‌کشی نکرده بودم که اون هم بحمدالله حاصل شد در دنیای مجازی به لطف دوستان. نتیجه‌ش رو پایین، سمت چپ بلاگ ببینید سوال

پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*من آدم ساکتی‌م معمولا. و اینکه آدم‌ها زود بهم اعتماد می‌کنن، یکی از بزرگ‌ترین لذت‌های زندگی‌م‌ه. حالا نمی‌دونم این دو تا ربطی به هم دارن یا نه. داشتم به ربط احتمالی‌شون فکر می‌کردم سر کلاس - من کلا گاهی به خودم میام می‌بینم سر کلاس دارم خیلی فکر می‌کنم به یک چیز دیگه - که دیدم یکی هی با شیطنت روی صندلی‌ش جابه‌جا میشه و دور و بر ش رو نگاه می‌کنه و می‌خنده.

خم شدم به جلو، زدم روی شونه‌ش: به چی می‌خندی تو؟ نیشخند

صندلی اون روبروی تخته بود، صندلی من عمود به تخته. صندلی‌ش رو آورد نزدیک‌تر به من: مریمی بود اسم‌ت. نه؟

- آره.

- مریمی یادت‌ه ترم 1 استاد بهمون نمونه سوال امتحان رو داد؟ به شما هم داده بود حتما. اون موقع اکیپ‌هامون جدا بود.

من: آره به ما هم داد. خب؟

- خب اون روز به جای نمونه سوال ترم 1، اشتباها به من نمونه سوال این ترم رو داد. من هم صدا ش رو درنیاوردم. نگه داشتم‌ش برای چنین روزی عینک

خنده‌م گرفت از ذوق توی چشماش: واقعا میگی؟

- آره بابا. امتحان عملا فرمالیته‌ست دیگه. استاد رو ولی دیدی که چقدر سخت می‌گیره.

من: فکر نکنم عین همونا رو بده برای امتحان ما متفکر

- حالا یا عین‌ش یا شبیه‌ش. ببینیم چطوری‌ه حداقل.

چند دقیقه بعد، یه کاغذ رسید روی میز م. رو ش اسم و شماره موبایل و ایمیل بچه‌ها بود. من هم نوشتم رد کردم به بعدی.

شب‌ش ایمیل بود که بچه‌ها برام فوروارد می‌کردن. دختر ه نشسته بود سوالا رو تایپ کرده بود زده بود توی ورد، فرستاده بود برامون. بچه‌ها هم می‌فرستادن برای من مبادا بهم نرسیده باشه.

ولی اگه تو خوندی‌ش، من هم خوندم. کلا آدم دلی‌ای هستم. خیلی پیش میاد شب امتحان، حوصله ندارم. پس درس نمی‌خونم. به جاش ممکن‌ه سر از مرکز خرید دربیارم یا برم پارک یا مهمون دعوت کنم. یا مثلا نرم مهمونی فلانی فقط چون این روزا توی مود مهمونی نیستم اصلا. جز در مواردی خاص که شاید آدم مجبور ه رسما، در اغلب موارد میذارم دل‌م تصمیم بگیره. تصمیم‌های خوبی هم می‌گیره همیشه.

اون شب هم حوصله نکردم ایمیل‌ه رو بخونم. فقط باز ش کردم چشم‌م افتاد به 4 تا کلمه. بستم‌ش.

رفتیم سر جلسه. هر ترم اینطوری بود که بچه‌ها عین 2 ساعت رو می‌نشستن. آخر هم استاد، بعد امتحان شروع می‌کرد به درس دادن. اینا همچنان می‌گفتن بذار یه کم دیگه بنویسیم! این بار ولی همه تندتند فقط می‌نوشتن! یعنی نخونده می‌نوشتن اصلا!

یکی از آقایون تا وارد شد، به خانوم نسکافه‌ای گفت "سوالا همون‌ه؟" جواب شنید "آره". آقاهه هم گوشی‌ش رو درآورد گذاشت جلو ش، شروع کرد به نوشتن! 2 تا دیگه از دخترا هم داشتن مشترکا از روی گوشی یکی‌شون می‌نوشتن.

چند نفر دیگه هم خودشون همه چیز رو حفظ کرده بودن و تندتند از حفظ می‌نوشتن. 3-2 نفر فقط بودن که روح‌شون از ماجرا خبر نداشت و خیلی صالحانه داشتن امتحان می‌دادن. من داشتم فکر می‌کردم. بچه‌ها 1 ساعت نشده برگه‌ها رو تحویل دادن و نشستن دور و بر من به گپ زدن.

یعنی مُردم انقدر بهشون سقلمه زدم و علامت دادم که هیس! آروم‌تر حرف بزن. کمتر حرف بزن. لامصب حواس‌م پرت میشه اصلا نمی‌فهمم چی دارم می‌نویسم نیشخند می‌خندیدن همه‌شون: مریمی مگه تو سوالا رو نداشتی؟

گفتم خب حوصله‌م نشد بخونم. آروم بگیرید خودم بلدم بنویسم. خانوم نسکافه‌ای گفت کدوم رو یادت نمیاد؟ بگو من بهت بگم. از اون طرف هم خانوم بنفش می‌گفت کدوم رو میخوای؟ من میگم، تو بنویس. اون وسط خنده‌م گرفته بود نه می‌تونستم فکر کنم، نه حتی ازشون بپرسم واقعا.

خانوم نسکافه‌ای خم شد روی برگه‌م: بنویس و در صورتی که.... شروع کرد به دیکته کردن. وسط‌ش من‌من هم می‌کرد. گفتم ای بترکی تو! درست بگو حداقل. بدتر خنده‌ش گرفت یادش رفت چی داشت می‌گفت.

یعنی اگر استاد آی‌کیو ش در حد زیر 70 هم بوده باشه بلاتشبیه، با قطعیت می‌فهمه که ما یه غلطی کرده‌ایم مخصوصا که 15 دقیقه‌ی اول جلسه رو گفت باید بره یه سخنرانی کوتاه انجام بده طبقه‌ی بالا و برمی‌گرده زود. 2 نفر رو هم آورد به عنوان شمر! ولی اونا هم همون اول آتش‌بس دادن.

نمره‌ش مهم نیست خیلی ولی خاطره‌ی خنده‌ش هیچ‌وقت یادم نمیره.

پ.ن: عکس‌های مرتبط: التماس نکن! حق‌مون بود اینجوری ازمون امتحان بگیره استاد. کف دست. روی کاغذ. متدهای نوین. دانشجویان موفق.

پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*چند سال پیش دوست دخترخاله‌ی گرامی رفته بود دندون‌پزشکی. مستقر که شده بود، آقای دکتر اومده بود بالا سر ش. یه کم با تعجب به مدل قرار گرفتن سر ش نگاه کرده بود، بعد گفته بود اون توده‌ی حجیم رو از پشت سر ت بردار ببینم چی کار دارم می‌کنم!

اینجا رو که دیدم، باز دارم با خودم فکر می‌کنم این توده‌ی حجیم، چی‌ش قشنگ‌ه واقعا؟ حتی نرمال هم نیست ظاهرش.

پ.ن: بعضا مشاهده شده دوستان لطف می‌کنن شال‌شون رو گیر میدن به عقب‌ترین بخش توده‌ی مذکور. باشد که شال مورد نظر، روی سر شون نصب بشه به نوعی. از این بدتر، ساپورت پوشیدن‌ه که بین پیر و جوون، لاغر و چاق چنان همه‌گیر شده که پسرا توی قیس‌بوک می‌نویسن خواهشا با وزن کمتر از 40 و بیشتر از 70 کیلو ساپورت نپوشید. همین رو میخوان واقعا؟ خنثی

پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*محیا بانو: سلام دیشب اتفاقی وبلاگت رو پیدا کردم. خیلی از نوشته هات رو خوندم. حالم خیلی خوب شد. امیدوارم به حرمت این ماه عزیز حالت همیشه خوب باشه

الان مشخص‌ه چقدر شعف بر من مستولی شده؟ قلب

پ.ن: آدم اینطوری مجبور ه خیلی بیشتر حواس‌ش رو جمع کنه سر اینکه دقیقا داره چی می‌نویسه...

چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*راستی کفش مذکور رو پوشیدم رفتم کلاس. حداقل به خودم ثابت شد حرفی نمی‌زنم که خودم حاضر نیستم انجام‌ش بدم عینک البته من مجبورم سلیقه‌ی گشط ازشاد رو هم لحاظ کنم از لحاظ رنگ‌بندی!

پ.ن: باید رنگ‌هاش رو یه دور دیگه پررنگ کنم. فکر کنم بهتر شه. ضمنا کسی از دیدن‌ش شاخ درنیاورد! خوشحال‌م که چشم مردم داره به رنگ‌های شاد عادت می‌کنه.



چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*موهبت‌های یکشنبه رو تعریف کردم براتون.

دیروز یادم افتاد بابت سوالی که از ایشون پرسیدم، شماره‌ش رو برام گذاشته که تلفن بزنم حرف بزنیم. با توجه به اینکه این بنده خدا اصلا من رو نمی‌شناسه و با توجه به اینکه توقع داشتم سفت‌وسخت‌تر از این حرفا برخورد کنه، وقتی شماره‌ش رو دیدم، تعجب کردم راستش.

دیروز بعد از امتحان، تلفن زدم کلی حرف زدیم و خندیدیم. مخصوصا مسج‌های آخر شب‌ش خیلی بانمک بود. یه کتاب هم بهم معرفی کرد که حتما درباره‌ش یک پست میذارم. فعلا مشغول خوندن‌ش‌م. کتاب خوندن من رو هم که می‌شناسید. هیچ‌وقت عین بچه‌ی آدمیزاد از اول تا آخر نمی‌خونم. مدام رج می زنم و عقب و جلو می‌پرم توی کتاب. ولی فکر کنم طرفدار زیاد داشته باشه!

امروز هم کلی با گلدونه حرف زدیم تلفنی. انقدر این آدم روراست‌ه که گاهی کم مونده شاخ دربیاری! واقعا خوشحال‌م که بعد مدت‌ها احاطه شدن توسط عده‌ای دروغگوی لج‌درآر آب‌ زیر کاه، صاف افتاده‌م بین آدمایی که انقد زلال و صادق‌ن مث ایشون که قبلا گفتم. به امید دوستی‌های بیشتری به همین قشنگی خیال باطل

پ.ن: براشون دعا کنیم. آدم غصه می‌خوره...

سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*از 37، 2 تا کم کنی، چند تا میشه؟

آفرین! 37!

به روایت اخبار هواشناسی تی‌وی، دیروز دمای هوای تهران، 37 درجه بود. امروز 2 درجه خنک‌تر شده و به 37 درجه رسیده. مدیونید فکر کنید اگر دما بالای 40 بوده‌ها. تلقین نکنید. هوا هم خنک ه، هم تمیز نیشخند

سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

مشاهده یادداشت خصوصی


???????
سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*یکی از تفریحات دخترا این‌ه که خریدهاشون رو به هم نشون بدن، هرچی خرید شون جینگولی‌تر بوده باشه، بیشتر به همه خوش می‌گذره. و حالا میریم که داشته باشیم یک بازی بسیار مهیج وبلاگی رو:

کافی‌ه که از جینگیل‌جات‌تون عکس بگیرین برای من بفرستین. نظر م بیشتر روی بدلیجات‌ه راستش: گوشواره، گردنبند، انگشتر، ساعت، دستبند و النگو!

فقط لطفا:

تنبلی نکنید. همونقدر که شما مشتاقید عکسای بقیه رو ببینید، بقیه هم منتظر عکسای شما ن.

سعی کنید توی نور روز عکس بگیرید. زمینه‌تون هم طوری باشه که مدل مشخص باشه قشنگ.

چه یه دونه گوشواره دارید چه هزار تا، فرقی نمی‌کنه. پز دادنی در کار نیست. میخوایم دور هم مدل‌های مختلف رو ببینیم. با این حال می‌تونم عکس‌هاتون رو بدون اسم اینجا بذارم.

هر کس از چیزی خوش‌ش اومد، می‌تونه از صاحب عکس بپرسه از کجا و چند خریده. اگه اینترنتی خریدین، لینک‌ش رو بذارید در صورت امکان.

خسیس‌بازی درنیارید. و دوباره تکرار می‌کنم: تنبلی نکنید. می‌تونید عکسا رو برام ایمیل کنید یا یه جا آپلود کنید، لینک‌ش رو برام کامنت بذارید یا اگه وبلاگ دارید، بذارید توی وبلاگ‌تون، لینک‌ش رو بهم بدین. اگر هم کلا بدلیجات ندارین به هر دلیلی، مساله‌ای نیست. ایمیل‌تون رو توی کامنت بنویسید، رمز براتون ایمیل میشه.

سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

Daisypath Happy Birthday tickers