*حضور بعضی آدم‌ها توی زندگی، واقعا موهبت‌ه. نارنجی از همون آدم‌هاست.

ماجرای دوستی ما خیلی قدیمی‌ و عجیب‌غریب‌ه. ترجیح میدم بین خودمون بمونه. الان خواستم یگم شادی این روزهام رو مدیون‌ش‌م.

هر کسی یه جوری‌ه. من هم کلا آدم جدی‌ای هستم. حداقل به نظر من خودم اینطوری‌م. شوخی کردن و بلندخندیدن هم بلدم مسلما اما نه دم‌به‌دقیقه! و مهربون بودن به نظر م این نیست که دائم بگی قربون‌ت برم، فدا ت بشم، عزیزم، عزیزکم - از این کلمه رسما حال‌م بد میشه - مهربون‌م و ... دوستی واقعی این نیست که همیشه توی تکست‌هات اسمایلی‌های مهربونی بذاری!

خیلی دیده‌م کسانی رو که تمام موارد بالا رو انجام میدن اما به وقت‌ش معلوم میشه که دوستی‌شون کلا الکی بوده، در همین حد محبت کردن بلد بوده‌ن فقط! خب اینجور دوست بودن به درد من نمی‌خوره. خیلی راحت هم قید ش رو می‌زنم چون عملا احساس نمی‌کنم دارم چیز خاصی رو از دست میدم.

نارنجی محبت‌ش تصنعی نیست. نه قربون‌ت برم فدا ت بشم الکی میگه، نه توی هر تکست‌ش 798562895 تا اسمایلی قلب و لبخند میذاره اما محبت‌ش واقعی‌ه. سر ش خیلی شلوغ‌ه اما وقت میذاره برام. محبت‌ش بی‌منت‌ه. دنبال مابه‌ازای چیزی نیست. البته من هم آدمی نیستم که محبت ببینم و محبت نکنم. اصلا بحث‌م سر این چیزا نیست الان.

چند بار پیش اومد که دوستان گفتن تو سرد جواب بعضی کامنتا رو میدی! شاید واقعا اینطور به نظر می‌رسیده. نمی‌دونم. برای کسی که زیاد نمی‌شناسم‌ش، الکی بنویسم قربون‌ت برم چه فایده‌ای داره؟ چه ارزشی داره اصلا؟ من آدم محبت‌های نوشتنی که به هیچ جا وصل نیستن، نیستم! محبت من، آروم و همیشگی‌ه. معمولا نمیگم قربون‌ت برم. معمولا جیغ نمی‌زنم از یه ملاقات غیر منتظره. وقتی هدیه می‌گیرم، بالا و پایین نمی‌پرم. لبخند می‌زنم و به سبک خودم تشکر می‌کنم. اما وقتی دوست‌م بهم احتیاج داره، هستم! همه هم جیم بشن من می‌مونم. نه قربون‌ت برم الکی میگم، نه تکست می‌زنم و محبت‌م رو مکتوب می‌کنم. نه جیغ الکی می‌زنم، نه بیخودی اشک می‌ریزم، نه قاه‌قاه می‌خندم. محبت من، آروم و همیشگی‌ه. بعضی وقتا کمرنگ‌تر، بعضی وقتا پررنگ‌تر. نارنجی رو دوست دارم چون محبت‌ش واقعی‌ه، آروم و همیشگی‌ه. شادی این روزهام رو مدیون تو ام دختر دریا بغل

یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*30 سال رو راحت داشت. یه روپوش سورمه‌ای پوشیده بود با یقه و سرآستین سفید. نشسته بود پشت نیمکت، در مورد جشن شکوفه‌ها صحبت می‌کرد!

اون ساعت، شکوفه‌ها که توی جشن بودن. ماماناشون هم احتمالا همونجا بودن. برای ما داشت جلوه‌گری می‌کرد با اون لباس؟ چه فکری می‌کنن آخه اینا؟ بگن من هم بفهمم لطفا...نیشخند

پ.ن: این حقیقت داره؟ (آیکون دودستی بر سر کوفتن)

یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*الان خیلی معلوم‌ه نقشه‌ی چی رو کشیده‌م؟

آیکون "کی جرات داره؟" نیشخند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*هر آدمی توی زندگی، یک نفر بخصوص را می‌خواهد. یک نفر که بی‌قیدوشرط عاشق‌ش باشد.

یک نفر که با او، خود خودش باشد، بی‌ هیچ نقابی.

یک نفر که بی‌هراس از موهای ژولیده و صورت رنگ‌پریده‌ات، با‌‌ همان قیافه به آغوش‌ش پناه ببری و سر روی شانه‌هایش بگذاری. زن و مرد هم ندارد.

توی زندگی مرد‌ها هم باید زنی باشد که صورت آفتاب‌خورده و عرق‌کرده و ته‌ریش نامنظم‌شان را به اندازه‌ی صورت ۷ تیغه‌ی ادکلن‌زده دوست داشته باشد، شاید هم بیشتر.

آدم‌ها توی یک زندگی، یک نفر بخصوص را می‌خواهند که برایش درد دل کنند، بی‌ آنکه بترسند، بی‌ آنکه هراس داشته باشند از حرف‌هایشان. یک نفر که آن‌ها را‌‌ همان طور که هستند، دوست داشته باشد،‌‌: همان طور غمگین،‌‌ همان طور شیطان،‌‌ همان طور پرحرف، همان طور ساکت،‌‌ همان طور غرغرو و‌‌ همان طور شلخته.

آدمی که وقت آمدن‌ش آرام شوی و مثل چشمه از حرف‌های، قُل‌قُل کنی و بجوشی. آدمی که ساعت دیدار ش بخواهی بدوی جلوی آینه که «نکند مقبول‌ش نباشم» آدم تو نیست.

توی زندگی هر کس، یک نفر بخصوص باید باشد، تو آدم مخصوص کدام آدمی؟

آیکون تازه کردن داغ دل ملت!

شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*جشن شروع پاییز رو از دست ندید.

یکشنبه‌شب، ساعت 10، شبکه‌ی آموزش، رادیو هفت

باشد که جز جشن نوروز، ذوق‌کردن برای تابستون و جشن یلدا، رسیدن پاییز برگ‌ریز رو هم جشن بگیریم.

 

 

 

شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*دارم شدیدا خودم رو دار می‌زنم با لیموترش. پیشنهادی ندارین؟ مردم انقد شربت لیمو، چای با لیمو، سالاد با لیمو، سوپ با لیمو، خورشت با لیمو، برنج با لیمو و لیموی خالی خوردم!

جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*تی‌وی یه برنامه‌ای داره به اسم "شب به‌یادماندنی". خب بر همگان واضح و مبرهن است که من الان اصلا ساعت پخش‌ش رو نمی‌دونم و اینکه کدوم شبکه بود. فقط یادم‌ه شب بود. مجری‌ش هم آقای بهمن هاشمی بود.

ماجرا اینطوری‌ه که مردم لطف می‌کنن تاریخ عروسی‌شون رو پیامک می‌کنن برای برنامه. دست‌اندرکاران هم با دوربین و تجهیزات میرن جهت فیلم‌برداری و تبلیغ ازدواج آسان!

نکته‌ی جالب‌ش اینجا ست که هیچ ازدواج آسانی در منزل برگزار نشده تا حالا توی این برنامه‌هایی که من کم‌وبیش دیده‌م و همه توی تالارهای شیک بوده‌ن. یعنی تالار معمولی هم نه. یه نمونه‌ش رو براتون تعریف می‌کنم:

عروس و داماد با ماشین گل‌زده اومدن. توضیح هم دادن که ما صرفه‌جویی کردیم ماشین خودمون رو گل زدیم و ماشین شیک‌تری نگرفتیم. (ماشین داشتن. گل هم زده بودن حسابی) بعد رفتن داخل تالار. از دم در هم همینطوری سبدهای بزرگ رو چیده بودن تا داخل. مهمونا هم کلی شعار دادن در باب ساده‌زیستی. بعد مجری برنامه رفت داخل آشپزخونه و سوال کرد چند جور غذا هست و غیره. (کلی مهمون داشتن. چند نوع هم غذا بود)

بعد عروس و داماد گفتن زیاد! برای عروسی خرج نکردیم و با پول‌هامون خونه خریدیم. سوال این‌ه که این دوستان، معنی ازدواج ساده رو نمی‌دونن یا فکر می‌کنن ما قیمت‌ها رو نمی‌دونیم؟ خب طرف وضعیت مالی خوبی داشته. اول زندگی‌ش خونه و ماشین و مراسم عروسی مفصل. نوش جون‌ش. دیگه فیلم‌برداری و تبلیغ‌ش از تی‌وی چه معنایی داره؟ میخوان بگن ساده یعنی اینطوری؟ خب مردم ما خودشون اینجور ساده‌زیستی رو بلدن! یاد دادن نمیخواد. به نظرم اگه خیلی راحت بگن میخوایم آنتن رو پر کنیم، شیک‌تره واقعا. فر هم نظرش همین‌ه تقریبا.

پ.ن: بازنشر این پست در لینک‌زن

پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*توضیح اینکه الان درست‌ش کردم و راستش کاملا متحیر م چون فکر نمی‌کردم اتصال‌هاش رو بتونم تمیز دربیارم. آیکون قردادن از فرط خوشحالی نیشخند

 

پ.ن: بازی دست‌خط رو یادتون‌ه؟ ببینید چی هدیه گرفتم. با زوم نگاه کنید.

 

 

 

 

 

پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*خشم و شهوت، مرد را احول کند /  ز استقامت، روح را مبدل کند

چون غرض آمد، هنر پوشیده شد / صد حجاب از دل به سوی دیده شد

قبلنا ادبیات، روح‌م رو تازه می‌کرد. الان با یه لبخند تلخ، توی دل‌م میگم چه قشنگ. بعد لبخند روی صورت‌م می‌ماسه. حوصله ندارم.

پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زن‌م همیشه می‌خرد، نگاه می‌کردم. چه مانکن‌هایی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنابرانگیز.

زن‌م داشت به گلدان شمعدانی‌ای که همیشه گوشه‌ی اتاق است ورمی‌رفت و شاخه‌های اضافی را می‌گرفت و برگ‌های خشک‌شده را جدا می‌کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه‌اش لبخندی گوشه‌ی لب‌م پیدا شد. از مقایسه‌ی او با دخترهای توی مجله، خنده‌ام گرفته بود...

زن‌م آنچنان سریع برگشت و نگاه‌م کرد که فرصت نکردم لبخند م را جمع‌وجور کنم. گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت: نگاه کن! این گل‌ها هیچ شکل رزهای تازه‌ای نیستند که دیروز خریده‌ام. من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت. گل‌های شمعدانی هرگز به زیبایی و شادابی آنها نیستند اما می‌دانی تفاوت‌شان چیست؟

بعد، بدون این که منتظر پاسخ‌م باشد اشاره‌ای به خاک گلدان کرد و گفت: اینجا! تفاوت اینجاست. در ریشه‌هایی که توی خاک اند. رزها دو روزی به اتاق صفا می‌دهند و بعد پژمرده می‌شوند ولی این شمعدانی ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی‌ها از بین نمی روند. سعی می کنند همیشه صفابخش اتاق‌مان باشند.

چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه‌اش را به دست گرفت. کنار ش رفتم و گونه‌اش را بوسیدم. این لذت‌بخش‌ترین بوسه‌ای بود که بر گونه‌ی یک گل شمعدانی زدم. قدر گل شمعدانی‌های خودتون رو بدونید...

چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*فروغ (یه صدایی در گوش‌م می‌گفت حق نداری که مردد باشی / دورترین فاصله‌ها نزدیک‌ه. شرط‌ش این‌ه که تو مقصد باشی)

ماهی گلی (سرسبزترین بهتر تقدیم تو باد. آواز خوش هزار، تقدیم تو باد. گویند که لحظه‌ای‌ست روییدن عشق. آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد)

آقای دوشواری (در بیابان گر به شوق کعبه خواهی‌زد قدم / سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان، غم مخور) چه آشنا ست دس‌خط‌تون. من شما رو می‌شناسم؟ متفکر

زهرا (شاید این را شنیده‌ای که زنان، در دل "آری" و "نه" به لب دارند. ضعف خور را عیان نمی‌سازند. رازدار و خموش و مکارند. آه! من هم زن‌م، زنی که دل‌ش در هوای تو می‌زند پر و بال. دوست‌ت دارم ای خیال لطیف! دوست‌ت دارم ای امید محال!)خیال باطل

فاطمه میر (بر سر هر لقمه بنوشته عیان. که فلان ابن فلان ابن فلان. هین توکل کن، ملرزان پا و دست. رزق تو بر تو ز تو عاشق‌تر است)چقد دوست داشتم این رو فاطمه! بغل

سمیه (ناکرده گناه در جهان، کیست؟ بگو! / آن‌کس که گنه نکرد، چون زیست؟ بگو! / من بد کنم و تو بد مکافات دهی / پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو!) این بیت دوم رو من باهاش موافق نیستم یا شاید نفهمیدم‌ش سمیه سوال

خانوم وکیل (دل من دیرزمانی‌ست که می‌پندارد دوستی نیز گلی‌ست مثل نیلوفر و ناز. ساقه‌ی ترد و ظریفی دارد. بی‌گمان سنگدل است آنکه روا می‌دارد جان این ساقه‌ی نازک را دانسته بیازارد.)

ربکا اول فایل دست‌خط رو پیدا نکرد روی لپ‌تاپ‌ش، عکس دست‌ش رو گذاشته. یعنی من عاشق‌ت‌م ربکا. فایل دست‌خط‌ش بعدا پیدا شد. (خانه‌ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار. آسمان مکثی کرد. رهگذر شاخه‌ی نوری که به لب داشت، به تاریکی شن‌ها بخشید. و به انگشت، نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت، کوچه‌باغی‌ست که از خواب خدا سبزتر است و در ان عشق به اندازه‌ی پرهای صداقت، آبی‌ست. می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سربه‌درمی‌آرد. پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی)

پیرامید (تو به من خندیدی و نمی‌دانستی من به چه دلهره از باغچه‌ی همسایه، سیب را دزدیدم. باغبان از پی من تند دوید. سیب را دست تو دید. غضب‌آلوده به من کرد نگاه. سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک. و تو رفتی و هنوز سال‌هاست که در گوش من آرام‌آرام، خش‌خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارم و من اندیشه‌کنان، غرق این پندارم که چرا باغچه‌ی کوچک ما سیب نداشت) لینک جالب!

لوتوس (شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی، تو را با لهجه‌ی گل‌های نیلوفر صدا کردم... تمام شب برای باطراوت‌ماندن باغ قشنگ آرزوهایت، دعا کردم) گل‌های نیلوفر دیگه؟ عینکقلب

سما: یک. دو (من رشته‌ی محبت تو پاره می‌کنم. شاید گرده خورد، به تو نزدیک‌تر شوم) و (سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی. چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی)

سلانه (برگ خزان‌رسیده‌ی بی‌طاقت‌م رهی. یک بوسه‌ی نسیم ز جا می‌برد مرا) و (در بیابان فنا گم‌شدن آخر تا کی؟ ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم)

پروانه (بگذار بگریم به پریشانی خویش. که به جان آمدم از بی‌سروسامانی خویش. غم بی‌هم‌نفسی کشت مرا در این شهر. در میان با که گذارم غم پنهانی خویش؟ گفتم ای دل که چو من خانه‌خرابی دیدی؟ گفت ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش. ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم، داغ رسوایی عشق تو به پیشانی خویش)

آمارین (در خرقه‌ی توبه آمدم روزی چند. چشم‌م به دهان واعظ و گوش به پند. ناگاه بدیدم آن سهی سرو بلند. وز یاد برفتم سخن دانشمند)

بانوی بهمن ماه (من ارگ بم‌م. خشت به خشت‌م متلاشی. تو نقش جهان، هر وجب‌ت ترمه و کاشی) فر؟ تو یعنی کی؟ بیا توضیح بده! جهت اطلاع ما یه اکیپ اعتراف‌گیری هم داریم عینک دیگه خود دانی نیشخند

دخی (اگر در کهکشانی دور، ولی یک لحظه در صد سال، یاد من کند، دل من در تمام عمر، به یادش می‌تپد پرشور)

پیک صبا (موسیقی سکوت، صدایی شنیدنی‌ست. بگذار گفتگو به زبان هنر شود)

مریمی (همه عمر، برندارم سر از این خمار مستی. که هنوز من نبودم که تو در دل‌م نشستی. تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد. دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی)

شقایق (می‌خواهم تو رو بکشم اما چاقو را در سـ.ـینه‌ی خود فرومی‌کنم. تو کشته خواهی شد یا من؟)

الناز (هر لحظه که تسلیم‌م در کارگه تقدیر، آرام‌تر از آهو، بی‌باک‌تر از شیر م. هر لحظه که می‌کوشم در کار کنم تدبیر، رنج از پی رنج آید، زنجیر پی زنجیر) ممنون که سر کار زحمت کشیدی و نوشتی عزیزم.

tecton  (زندگی زیبا ست ای زیباپسند! زیبه‌اندیشان به زیبایی رسند. آنچنان زیبا ست این بی‌بازگشت، کز برایش می‌توان از جان گذشت)

یه ایمیل مشکوک! استرس

نارنجی (دل من دیرزمانی‌ست که می‌پندارد دوستی نیز گلی‌ست مثل نیلوفر و ناز. ساقه‌ی ترد و ظریفی دارد. بی‌گمان سنگدل است آنکه روا می‌دارد جان این ساقه‌ی نازک را دانسته بیازارد.)

ستاره (در آن زمان قلب شما می‌شکند. یک مادر خوب می‌داند که باید با فرزند ش خداحافظی کند. بچه‌ای که برای او سرچشمه‌ی بی‌پایان عشق، شور و الهام بود، حالا دیگر بزرگ شده است.)

نرگس (من و خداوند، هر روز صبح فراموش می‌کنیم: او خطاهای من را و من، لطف او را)

بقیه کجا ن؟ زود باشین. 5 دقیقه هم وقت نمی‌بره.

چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*آقا اینا چی‌ن؟

- فیروزه‌!

مریمی: این یکیا چی‌ن؟

- عقیق‌ن.

مریمی: اون کناریاشون‌ چی؟

- جید

مریمی: اون طرفیا؟

- اونا هم عقیق‌ن خانوم.

مریمی: ببخشید انقد سوال می‌کنم.

- نه خانوم عیبی نداره. بپرسید.

مریمی: اینا چی‌ن؟

- فیروزه‌ی تبت (ردیف وسط)

مریمی: پس اون یکی آبیا چی‌ن؟

- اونا هم فیروزه‌ن.

مریمی: قیمت‌هاشون رو میگید لطفا؟ (اعلام قیمت...)

مریمی: چرا قیمت‌هاشون با هم فرق داره؟ بعد قیمت‌های شما با اون همکار تون - 2 تا مغازه اون طرف‌تر - هم فرق داره.

- چون جنس‌هاشون فرق داره خانوم اما ظاهر شون به نظر شما شبیه هم‌ن.

مریمی: بله. من زیاد تفاوت‌شون رو متوجه نمیشم.

- خب من کار م این‌ه. اینجا فقط سنگ می‌فروشم. ببینید. کیفیت‌هاشون فرق داره. اینا بهتر ن. گرون‌تر هم هستن. ارزون‌تر ش هم هست اما این کیفیت رو نداره.

مریمی: اینا اصل که نیستن؟

- خودت چی فکر می‌کنی؟

مریمی: فکر می‌کنم اگه اصل بودن، یه دونه کوچولو ش رو باید وزنی می‌فروختین، نه اینطوری بندی (ریسه‌ای).

- خدا پدر و مادر ت رو بیامرزه. خودت می‌دونی که.

بعد دارم فکر می‌کنم خب وقتی اینا فیروزه‌ی اصل نیست، چرا میگن فیروزه‌ست؟ متفکر

پ.ن: مهره‌ی مار

چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*میگن هر آدمی رو میشه از دوستاش شناخت. آدم‌هایی که شبیه هم‌ن، همدیگه رو جذب می‌کنن.

گاهی هم بعد از مدتی، سلیقه‌ی متفاوت دوست‌ها مثل هم میشه. مثلا یادم‌ه چندین سال پیش، نارنجی اصلا چیزای سنتی و طلایی و نگین و مهره رو دوست نداشت. من دوست داشتم. چند وقت پیش هم اون بندهای چرم رنگی‌رنگی رو خیلی دوست داشت اما من می‌گفتم دوست ندارم.

بعد حالا این هفته هی این بندها رو این‌ور اون‌ور زدم، کم‌کم داره ازشون خوش‌م میاد فکر کنم. خام‌شون هم قشنگ‌ه یه جورایی. نه؟

سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*اون شب حال‌ بدی داشتم ولی دیدن نوشته‌هاتون به مرور باعث حس بهتری داشته باشم. اوه این رو بگم! نیشخند من واقعا تشکر می‌کنم که نه اس‌ام‌اس زد کسی، نه بی‌سیم، نه ایمیل، نه چت. یعنی اشک شوق توی چشمام جمع شد وقتی دیدم هیچ‌کدوم‌تون برای حرف‌م تره هم خرد نکردید قهقهه حالا اون وسط یکی اومده میگه بلاگ‌ت رو رهن بده نیشخند یکی دیگه میگه تو اصلا بیخود می‌کنی تهدید می‌کنی. بلاگ خودمون‌ه! (صدای نعره‌ی حضار. صدای گریه رو هم رد کرده دیگه)

یه چیز نه‌چندان مرتبط هم بگم: بعضی وقتا هست داری یه چیزی رو تعریف می‌کنی. مثلا با غصه داری میگی نگرانی یا یکی اذیت‌ت کرده یا حرص‌ت داده یا هر چیزی شبیه این. بعد مخاطبت خیلی شیک، صحبت رو ادامه میده تا یه جایی که خیلی راحت میگه فلانی غلط کرد به تو اینطوری گفت. در اون لحظه‌ست که دل آدم چنان خنک میشه که چله‌ی تابستون باید دنبال پالتو ت بگردی نیشخند

هرچند مشکلات من اساسا حل نشده‌ن ولی حال دل‌م خوب‌ه خدا رو شکر و عیدی خوبی از امام رضا گرفتم. هر کس هم نمی‌تونه ببینه، چشم‌ش کور. مشکل خودش‌ه. والااا عینک

خلاصه اینکه چه خوب‌ه که برگشتم بغل آیکون دست دادن و روبوسی با کل استادیوم نیشخند

سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*این رو گفتم شوخی‌ بوده اما این رو کجای دل‌م بذارم؟

به خان‌داداش نشون دادم انقد عصبانی شد. می‌گفت پسر ه اومده بود باشگاه، به مربی می‌گفت یه دوره بهم بده حجم بیارم برای ماه محرم!

مربی گفته بود یعنی چی برای محرم؟ ایشون فرموده بودن که برای زیر علم و چلچراغ منظورش‌ه.

مربی‌شون گفته بود لازم نکرده. برو بعد محرم بیا. این مسخره‌بازی‌ها چی‌ه؟ حجم بیارم برای محرم!

قبلا فکر می‌کردم فقط دخترا ن که برای رنگ موی مخصوص محرم! خرج می‌کنن...

 

 

سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*1. وقتی سیب‌زمینی را به صورت پخته از آتیش بیرون می‌آورید، ظرف یک ساعت در معده هضم خواهد شد. سیب‌زمینی آب‌پز، ظرف 4 ساعت هضم می‌شود و سیب‌زمینی سرخ‌کرده ظرف 12 ساعت نصف‌ش هضم و نصف‌ش از طریق معده اخراج خواهد شد. این رو گفتم برای پدر و مادرهایی که به بچه‌ی بیچاره چیپس می‌دهند و شب طفل بیچاره موقع خواب باید صد دفعه این پهلو و آن پهلو شود تا در آخر سم حاصل از این چیپس، جذب بدن‌ش شود.

2. کسانی هم که سراغ من می‌آیند - نمی‌دونم در اینجا، "من" یعنی کی - و اعلام می‌کنند چرا میگید پفک سمی است؟ جهت اطلاع کافی است پفک را با آب خیس کنید و با شست دست‌تان آن را به سرامیک آشپزخانه بچسبانید. بعد از 8 ساعت عمرا بتونید این پفک خشک‌شده را از دیوار بکنید. باید کلی کاردک و چاقو بزنید تا کنده شود. حالا حساب کنید این پفک با بزاق چسبنده خیس می‌شود و وارد دیواره معده می‌شود.

3. یک روش هم برای کسانی که مدعی هستند سیستم گوارش و جذب آنها هیچ مشکلی ندارد: یک حبه سیر را به طور کامل، بدون جویدن و خورد شدن قورت بدهید. اگر قبل از 24 ساعت از بدن خارج شد، بدن سالم است زیرا در این مدت هیچ میکروبی در بدن نمی‌تواند رشدکند. و اگر طولانی‌تر، شد دچار یبوست (محل رشد میکروب) بوده و بیمارید.

4. قدیم ندیما دستشویی ما ایرانی‌ها (اون موقع بهش میگفتند خلاء) یک گوشه دردورترین نقطه‌ی حیاط بود که بابابزرگ و مامان‌بزرگای ما وقتی می‌خواستند بروند داخل مستراح، یک دستمال به سرشون می‌بستند. اون موقع دلیل این کار این بود که بخارات ناشی از ادرار (شامل اسید اوریک و فسفریک و...) روی پوست سر و موهای سر و بالطبع، سلامتی تاثیر فزاینده‌ای داشت و یکی از عوامل ریزش مو بود. در ضمن مثل الان اینطوری نبود که بروند مستراح و  6ساعت بنشینند راجع به مسائل روزمره تفکر کنند. چون حتی در شریعت ما مسلمان‌ها ذکرشده که ماندن زیاد در مستراح و حرف زدن در آن مکروه است.

الان مستراح ما ایرانی‌ها صااااف اومده وسط هال و اتاق پذیرائی و تازه بین سنگ توالت و محل شستن دست، هیچ دری هم وجود نداره. به دلیل مشکلات تغذیه‌، ما ایرانی‌ها مجبوریم حداقل 10 دقیقه اونجا بساط پهن کنیم و خانم خونه هم یک حوله انداخته روی جاحوله‌ای در دستشویی و خبر نداره این حوله چه نقشی در جذب بخارات سمی ادرار و مدفوع دارد و آقای بیچاره هم بعد از وضو و شستن صورت، اون حوله را میماله توی صورت‌ش و فاتحه مع الصلوات. (یعنی آخرآلودگی) این موضوع را من با محلول تنتورید و... امتحان کردم و حوله‌ی حاوی این بخارات را داخل آن قرار دادم و دیدم ظرف چند دقیقه، این محلول حاوی انواع اسیدها شده است.

خلاصه اینکه یکی از عوامل ریزش مو و بیماری‌های ما ایرانی‌ها همین بخارات ناشی از ادرار در توالت‌های ماست. برای حل این موضوع: اول حوله را خارج از توالت و روی جای مخصوص قرار دهید. دوم: روی سنگ پا کمی سرکه ریخته و هفته‌ای یک دفعه این سنگ پا را به مدت 4 ساعت در کنار سنگ توالت قرار بدهید. در ضمن قرار دادن سنگ نمک هم عامل جذب این بخارات سمی خواهد بود.

5. بعد از تمام این حرف‌ها می‌خواهم یک نسخه‌ی سحرآمیز به کسانی بدهم که از ضعف اعصاب و سوزش و تپش قلب رنج می‌برن. تا یک موضوعی پیش میاد زود قاطی می‌کنند و عصبانی می‌شوند. یک سیب خنک (یخچالی) را رنده کنید + داخل این پالوده‌ی سیب، یک قاشق چایخوری تخم بادرنجبویه (فرنجمشک) اضافه کنید + یک استکان عرق بهار نارنج + یک استکان عرق بیدمشک اضافه کنید. یک قاشق قبل از خواب صبح یا ظهر و شب میل کنید. این مجموعه سحرآمیز، اعصاب را آرام میکند و قلب را از سوزش و تشنج باز می‌دارد و خواب آرامی در پی خواهد داشت. این پیام را برای هرکسی که دوست‌ش دارید هم بفرستید.

سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*... و هرکس اسم "الخالق" را تا پنج‌هزار و صد و هفت مرتبه بگوید، بلافاصله پس از اتمام آن، دعایش مستجاب شود و هرچه اراده نماید، برایش ظاهر گردد و ... اگر کسی تا صد روز، روزی هزار و سیصد و شش مرتبه این اسم را بخواند، باطن‌ش صافی و دل‌ش خرم و مشکل‌های او آسان گردد و به هر کار روی آورد، برایش بی‌زحمت مهیا شود و صاحب ریاست و حشمت گردد و به هر صنعتی دست زند، سرآمد اهل عصر خود و از خلق، بی‌نیاز گردد.

پ.ن: لطفا اگر اعتقاد نداریم به این چیزا، به عقیده‌ی دیگران احترام بذاریم.

پ.پ.ن: دل‌م نیومد امشب این رو اینجا ننویسم. توضیح اینکه اگر میخواید بخونید، ترجیحا از صلوات‌شمار استفاده کنید که تعداد دقیق‌ش رعایت شه. میگن توی ورد گفتن، تعداد مهم‌ه. تمرکز هم همینطور. جلوی تی‌وی نمیشه ورد گفت - ورد = دعای زیر لب - تعداد هم باید رعایت شه. مث رمز قفل گاو صندوق. اگر رمز مثلا 100 هست، همون 100 درست‌ه. نمیشه بگی 104 تا زیادتر ه. پس بهتر ه. این هم مث همون رمز گاو صندوق‌ می‌مونه. دلیل‌ش رو واقعا نمی‌دونم ولی ترجیح میدم رعایت‌ش کنم.

اگر دعا خوندین، برای من هم دعا کنید. همین که یادم کنید، کافی‌ه. ازتون ممنون‌م.

دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*دیشب خواب بدی دیدم. تمام امروز تب داشتم. نه به خاطر اون خواب. کلا حال‌م خوب نیست. بهانه‌م سرماخوردگی‌ه اما واقعیت‌ این‌ه که حال دل‌م خوب نیست. خودم رو عادت داده‌م برای چیزای الکی غصه نخورم. از چیزی ناراحت شم که واقعا ارزش داشته باشه.

میگن هر وقت خواستی ناراحت و عصبانی شی، فکر کن این مساله‌ای که درگیر ش هستی، توی زندگی 10 سال آینده‌ت چه اثری داره؟ چقد مهم‌ه؟ اگه دیدی خیلی مهم‌ه، اون وقت عصبانی شو. اون وقت غصه‌ش رو بخور.

اینطوری حساب کنی، بیشتر مسائل ارزش غصه خوردن رو ندارن. نمی‌دونم چطور میشه توضیح‌ش داد. شاید هم نمیخوام توضیح بدم و دارم بهانه میارم. خب بذار خلاصه بگم. یهو بگم راحت شیم همه‌مون:

پست بازی دست‌خط رو که بذارم، بعد ش دیگه نیستم. دارم میرم. امیدوارم کسی باشه بتونه منصرف‌م کنه. اینجا رو دوست دارم. اما واقعیت این‌ه که فکر نکنم شدنی باشه... لطفا وقتی این پست رو خوندین، بهم تلفن نزنید. بی‌سیم نزنید - بی‌سیم! نیشخند - بذارید این کامنت‌دونی تنها راه ارتباط‌مون میشه. حداقل فعلا... خواهش می‌کنم...

پ.ن: نمیگم به کیا رای دادم.

یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*اگه یه خودکار و کاغذ دم دست‌تون باشه، رو ش چه شعری می‌نویسید؟ اون رو بنویسید. ازش عکس بگیرید. یه جا آپلود کنید لینک‌ش رو بدین یا برام ایمیل کنید عکس رو.

مسابقه‌ی خوش‌خطی نیست. با دست‌خط معمولی‌تون بنویسید. تهدید هم که لازم نیست؟ نیشخند

پ.ن: لطفا ایمیل‌تون رو بنویسید که اگر رمزدار شد، براتون ارسال شه. من که می‌دونید. نه وقت دارم، نه حال‌وحوصله که بخوام تک‌به‌تک برای همه رمز رو بذارم. ممنون.

با تشکر از پیرامید عزیز به خاطر ایده‌شقلب

پ.پ.ن: لطفا تا سه‌شنبه‌شب، عکسا رو بفرستید که چهارشنبه پست رو بذارم ایشالا.

یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*یه مانتو دارم رو ش شعر نوشته. برخلاف تی‌شرت‌ با نوشته‌های انگلیسی که همیشه رو شون رو می‌خونم مبادا حرف ناجوری نوشته باشه - و البته نمی‌خرم‌شون - هیچ‌وقت دقت نکرده بودم روی مانتو م دقیقا چه شعری رو نوشته. کلمه‌ی عشق معلوم بود فقط. شاید هم من خیلی بی‌دقت‌م. نمی‌دونم.

چند وقت بعد دیدم نوشته: ای عشق همه بهانه از تو ست

الان گوگل کردم کل‌ش رو پیدا کردم. از هوشنگ ابتهاج

ای عشق همه بهانه از تو ست

من خامش‌م، این ترانه از تو ست

آن بانگ بلند صبحگاهی، وین زمزمه‌ی شبانه از تو ست

من اندوه خویش را ندانم، این گریه‌ی بی‌بهانه از توست

ای آتش جان پاکبازان در خرمن من زبانه از توست

افسون‌شده‌ی تو را زبان نیست، ور هست همه فسانه از توست

کشتی مرا چه بیم دریا؟ طوفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی و گر نه، غم نیست. مست از تو، شرابخانه از توست

می را چه اثر به پیش چشم‌ت؟ کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل؟ رام است که تازیانه از توست

من می‌گذرم خموش و گمنام، آوازه‌ی جاودانه از توست

چون سایه مرا ز خاک برگیر، کاینجا سر و آستانه از توست...

یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*رفته بودم بازار. یه چیزی اون وسط خیـــــــــــــــلی توی چشم بود: پدیده‌ی دیدزدن!

قبول دارم که بعضیا واقعا بد لباس می‌پوشن یا نمی‌دونن چی رو کجا بپوشن. مثلا خیلی از دخترا ساپورت‌های گل‌گلی پوشیده بودن با مانتوهای تنگ و کوتاه. لاک و آرایش و زلف پریشون و... آدم باور ش نمیشه اینا واقعا اومده‌ن خرید کنن! یا مثلا نمی‌دونن محیط بازار چه شکلی‌ه که این لباسا رو می‌پوشن؟ سوال

خب یه عده هم همیشه هستن جهت امر خطیر دید زدن... ولی اینایی که من میگم، اصلا مورد شون این مدلی نبود. خیلی معمولی بود شاید ظاهر شون. ولی آقایون نسبتا محترم، واقعا یه چیزی‌شون می‌شد گاهی.

یه چیزی می‌پرسی. قبل‌ش 20 تا جان‌م عمر م عزیزم بهت میگن تا جواب‌ت رو بدن. هر کس از راه می‌رسه، کلی باهاش بگوبخند می‌کنن. قبل از گفتن قیمت هر چیزی، هی می‌خندن و تعارف! می‌کنن که مهمون من! اینا باز تابلو ئن خیلی. یه عده هستن خیلی ساکت و ترتمیز دید می‌زنن مث اون آقاهه که جای مانـ.ـکن، نشسته بود توی ویترین. دست‌ش رو هم زده بود زیر چونه‌ش، مشغول تماشا بود نیشخند

یه بار از یکی پرسیدم واقعا چی انقد تماشا داره؟ میشه لطفا به من هم بگین؟ گفت دخترا حرکات‌شون یه نازی داره که آدم دوست داره بشینه تماشا کنه! حتی در حد جابه‌جاشدن فلان همکلاسی‌م روی صندلی دانشگاه. یا اینا که توی کیف‌شون دنبال چیزی می‌گردن با اخم. خیلی قشنگ‌ه. شما واقعا تماشایی هستید منتها خودتون متوجه نمیشین خیال باطل

عده‌ی کثیری رو هم دیده‌م که این همه آرایش کردن و لباس پوشیدن‌های خاص رو مسخره می‌کنن و حسابی می‌خندن. من که نفهمیدم آخر ش چی شد بالاخره سوال

شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*آقای همسایه‌ی محترم! آقای محترم همسایه! همسایه‌ی محترم! به نظر ت آدم ساعت 2 صبح، مکالمات خصوصی‌ش پای تلفن رو توی خونه انجام بده بهتر ه یا وسط کوچه‌ی ساکت و خلوت؟ نیشخند

تازه قدم هم می‌زد صدا به همه برسه! البته این مساله باعث شد بنده نیمی از مکالمه رو از دست بدم. الان نمی‌دونم بالاخره دوست آقای همسایه قرار ه با اون دختر ه چی کار کنه؟ با خانواده‌ی خودش میخواد چطوری کنار بیاد؟ زن زندگی هست اصلا این آدم یا این یک تصمیم جوگیرانه یا از سر احساس ناچاری یا ترحم‌ه؟

شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*نمی‌دونم اصل حرف درباره‌ی چی بود. طبق معمول تی‌وی تماشا کردن‌هام، از وسط‌ش رسیدم: کی گفته قاشق از دست تمیزتر ه؟ قاشق رو هر کسی استفاده کرده. دست حداقل مال خودتون بوده همیشه فقط.

الان لازم‌ه استدلال خودم رو بگم؟ یادآوری کنم یه چیزایی رو؟ آخگریهنیشخند

شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*اول بهترین وکیل و کامنت‌هاش رو بخونید لطفا. بعد بقیه‌ی متن رو:

یاسمین: راستش من اون اوایل که وبتو میخوندم به نظرم یه آدم خیلی مذهبی هستی و حتی فکر میکردم که شاید از پوشش چادر استفاده کنی. تا اینکه ی بار تو یکی از نوشته هات عکستو گذاشته بودی که صورتت معلوم نبود اما پوششت مشخص بود. کلی تعجب کردم...

از دیروز تا الان، 3 نفر ازم پرسیدن این چی بود تو نوشتی مریمی؟ مگه مذهبی بودن بد ه؟ مذهبی بودن چه‌ش‌ه؟ سوال

من نگفتم مذهبی بودن چیزی‌ش‌ه! گفتم من آدم خیلی مذهبی‌ای نیستم. چون نیستم واقعا! وقتی نیستم، چرا باید وانمود کنم هستم؟ من گفتم "خیلی" مذهبی نیستم. نگفتم هیچ اعتقاد مذهبی‌ای ندارم. فکر کنم هر کس یه چرخی توی آرشیو اینجا بزنه، کم و بیش دست‌ش بیاد من تقریبا چه مدلی‌م.

 مثلا توی دریاچه‌ی خلیج فارس، عکس‌م هست. آدم خیلی مذهبی‌ اینطوری لباس می‌پوشه؟ درست‌ه که مانتو م گشاد و بلند ه اما دست‌م هم معلوم‌ه کمی. موهام هم همینطور. یا این عکس. دیگه مانتوی سفید و قرمز گل‌گلی توضیح نداره! نیشخند پس نمی‌تونم بگم من خیلی مذهبی‌م. نه؟

یا مثلا این عکس با لباس قجری. و نظرات دوستان. ولی خب اینجا عکس چادرنماز هم دیده شده! جانماز هم همینطور. من گاهی تنهایی میرم زیارت. مراسم دعا هم میرم. عمسجد هم میرم بعضی وقتا. حرص هم می‌خورم حتی یه وقتایی. عصبانی هم میشم حتی. و خب گاهی هم چیزایی گوش میدم که خیلی مذهبی‌ها گوش نمیدن مث این. سخت‌ه آدم بخواد خودش رو توضیح بده اما من تمام سعی‌م رو کردم. شما که غریبه نیستین. من این رو همیشه به دوستان صمیمی‌م هم گفته‌م.

آدمی که چادر می‌پوشه، سفت‌وسخت همیشه نماز اول وقت می‌خونه، هر جوری شده روزه می‌گیره، تعقیبات نماز ش ترک نمیشه و خیلی عبادات این مدلی، این آدم تکلیف‌ش یا خودش مشخص‌ه. دیگران هم تکلیف‌شون رو با این آدم می‌دونن. توضیح اینکه من دوست این مدلی هم خیلی دارم و اتفاقا خیلی هم با هم صمیمی هستیم چون همدیگه رو همینطوری دوست داریم و یاد گرفتیم زیاد به ریزه‌کاری‌های عقاید هم کاری نداشته باشیم که شرایط گل و بلبل حاکم بین‌مون به هم نخوره مژه

آدمی هم که بی‌حجاب می‌گرده و معتقد ه عبادت، فقط خم و راست شدن و گرسنگی کشیدن نیست، اون هم تکلیف‌ش با خودش مشخص‌ه. مردم هم تکلیف‌شون رو باهاش می‌دونن. اتفاقا دوست این تیپی هم دارم. با اونا هم مشکلی ندارم. چون همونطور که گروه قبلی به من نمیگن چرا لباسای رنگی‌رنگی می‌پوشی مثلا، اینا هم به من نمیگن چرا نماز می‌خونی مثلا؟ و خب باز هم اون شرایط گل و بلبل! حفظ میشه بین‌مون.

بعد یکی مث من، حتی اگه خودش کم‌وبیش تکلیف‌ش با خودش مشخص باشه، دیگران تکلیف‌شون رو باهاش نمی‌دونن. این دقیقا یکی از مشکلاتی‌ه که من همیشه برای ازدواج داشته‌م. چون طرف مقابل‌م یا خیلی مذهبی بوده و از من توقع داشته چون آدم خوبی‌م! پس مثلا چادر سر کنم یا حداقل انقد رنگی‌رنگی نپوشم یا دوست داشته درک کنه چطور من وقت نماز خوندن، روسری‌م رو خیلی میارم جلو ولی وقتای دیگه اینطوری نیستم؟! خب من با این آدم چی کار باید می‌کردم؟

یا کسی که کلا زیاد اعتقادی به این چیزا نداشته و شاید مثلا یک‌خط‌درمیون، نماز هم می‌خونده و معتقد بوده من زیادی به خودم سختی میدم و لزومی نداره توی یه جمع فامیلی، تونیک یا مانتو بپوشم. همین که خیلی لـ.ـخت نگردم، کافی‌ه که این هم برای من یه جورایی ناامیدکننده بوده.

در کل، من آدم‌های معتقد رو واقعا ترجیح میدم، قابل اعتماد می‌دونم‌شون و خیلی هم دوست‌شون دارم به این شرط که اون اعتقاد، واقعی باشه. از صمیم قلب باشه. متاسف‌م که این رو میگم اما بدترین آدم‌هایی که در زندگی‌م دیدم، آدم‌هایی بودن که خودشون رو خیلی معتقد به مذهب می‌دونستن ولی همه‌ش ادا بود. همه‌ش شعار بود. اونا باعث شدن به این نتیجه برسم که مهم‌ترین چیز، پای‌بندی به اخلاقیات‌ه. هرچند ته دل‌م هنوز میگم چی بهتر ه از زندگی با آدم‌هایی که واقعا به خداوند ایمان دارن؟

جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*بافت مو: یک. دو.

 بازی ضرب‌المثل رو یادتون میاد؟ ریشه‌ی ضرب‌المثل‌های پارسی رو بخونید. جالب‌ه.

جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*چقد تو خوشگلی!

جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از آرشیو
Share

*کیف پول صورتی من رو یادت میاد؟

خب بذار یه جور دیگه بگم. من کلا یا باید یه کاری رو باحوصله انجام بدم یا اصلا نباید انجام‌ش بدم. چند روز پیش که حوصله نداشتم، رفتم سراغ رنگ. یه همچین گندی زدم به کیف مذکور گریه

دیشب گفتم خب بذار داخل‌ش رو رنگ کنم یه کم رنگ‌بازی کرده باشم. بیفور. افتر. بعد دیدم داخل‌ش بد نشد. گفتم رو ش رو هم دوباره رنگ کنم. متاسفانه هیچی به ذهن‌م نرسید برای پاک کردن رنگ‌های قبلی. نمی‌دونم چرا تینر رو امتحان نکردم حتی سوال

بعد گفتم ول‌ش کن. یه چیز دیگه رو رنگ کنم - حالا حتما باید یه چیزایی رو رنگ می‌کردم انگار - رفتم سراغ بند موبایل: بیفور. افتر. خب من سورمه‌ای دل‌م می‌خواست. نداشتن!

ولی خب هنوز روی کیف‌ه رو رنگ نکرده بودم. لذار رفتم سراغ‌ش. این شکلی شد. پشت‌ش رو هم که سیاه رنگ زده بودم، 4-3 دست رنگ زدم تا زرد شه. انقد فاجعه شده که اصلا رو م نمیشه نشون‌ش بدم نیشخند مونده‌م چی کار ش کنم.

توضیح اینکه برای این کم‌رنگ پررنگ شدن رنگ نارنجی، خیلی زحمت و مرارت کشیدم. معلوم‌ه؟

دیگه اینکه لطفا وقتی رومیزی‌تون رنگی میشه، حتی اگر مطمئنید رنگ‌ها خشک شده‌ن، رومیزی رو عوض کنید چون دقیقا وقتی که اصلا فکر ش رو نمی‌کنید، یک نقطه‌ی زرد میفته وسط سطح نارنجی رنگ‌تون. یه نقطه‌ی نارنجی هم میفته وسط سطح سورمه‌ای رنگ‌تون. بعد شما مجبور میشید علیرغم میل باطنی! اونا رو تبدیل کنید به بته‌جقه! نیشخند

جاکلیدی‌م رو هم دوبار رنگ زدم. توی همون عکس بالا معلوم‌ه کمی. بعد هم کلیدها م رو رنگ زدم! مدیونید فکر کنید سیستر خواب بود من رفتم سراغ لاک‌هاش.

پشت کیف‌ه افتضاح رو رد کرده اصلا. چی کار ش کنم؟

جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*آدم خیلی مذهبی‌ای نیستم اما این چند تا جمله رو واقعا دوست دارم:

وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ - سوره‌ی طلاق. آیات 3 و 2

گاهی بزرگ‌ترین آرزوها و خواسته‌هایمان را دقیقا از جایی به دست می‌آریم که اصلا فکر ش را هم نمی‌کنیم... و گاهی شروع یک وضعیت با سختی بسیار، می‌تونه به معنای پایان آن با لذت و شوق و برکتی شگفت‌انگیز باشه...

پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*نام دخترانه‌ی عِبْری / درباره‌ی معنی "مریم"، هم‌اندیشی و هم‌سخنی نیست. مریم به احتمال بسیار معنی «دریای تلخ» دارد اما مریم را غالبا زن پارسا معنی می‌کنند. معنی مریم در کتاب منتهی الارب: هر زن پارسا که حدیث مردان را دوست دارد.

در فرهنگ لغت عربی المحیط نیز همان گفتار بالا آمده است. و المَرْیَمُ: التی تُحِبُّ حدیثَ الرجالِ، ولا تَفْجُر. مریم در زبان‌های گوناگون به این شکل‌ها تلفظ شده است: ماری، مِری، میریام، ماریا، ماریانا ﴿و اذ قالت الملائِکة یا مریم انّ اﷲ اصطفیک و طهّرک و اصطفیک علی نساء العالمین﴾ (قرآن 42/3). و آنگاه که فرشتگان گفتند ای مریم بی‌گمان خداوند تو را برگزیده و پاکیزه ساخته و در زنان جهان برگزیده است.

بازی اسم‌ها رو شرکت کن.

پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*بوسیدن روی ماه - محمد اصفهانی

پ.ن: کامل نیست. بخشی از تبلیغ فیلم‌ش‌ه.

 

 

 

پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*سابقه‌ی بی‌ذوقی من، داستان‌ش طولانی‌ه! یعنی مال امروز و دیروز و پریروز نیست.

امروز چه خبر بود؟ ماهی‌گلی بی‌سیم زد که سایت سنجش اعصاب‌ش رو خورد کرده و نمی‌تونه نتیجه‌ی کنکور ش رو ببینه. خب طبیعتا گفتم بده من ببینم. سایت سنجش که خب هیچی.یادم افتاد یه سایت کمکی هست اینجور وقتا. رفتم سراغ اون و در چشم‌برهم‌زدنی، نتایج رو دیدم. قبل‌ش هم خیلی خونسرد داشتم بهش می‌گفتم که هر گندی زدی، الان دیگه گذشته و با استرس مضاعف، نتیجه‌ت عوض نمیشه. همینطور که سر ش رو گرم می‌کردم به خیال خودم، نتیجه رو دیدم و براش بی‌سیم زدم! و دیگه اگه از شما صدایی شد، از ایشون هم شنیده شد.

خب بر همگان واضح و مبرهن است که اینجور وقتا ملت از ذوق‌شون جیغ می‌کشن یا گریه می‌کنن و وقت نمی‌کنن بی‌سیم بزنن! فکر کردم شاید ندیده اصلا. براش اس‌ام‌اس زدم. نیم ساعت بعد بود فکر کنم. تلفن زد هنوز داشت گریه می‌کرد از ذوق‌ش. یعنی من عاشق این ابراز احساسات‌ش‌م. البته کلی بهش خندیدم که دست برداره از این کاراش نیشخند خیلی بی‌ذوق‌م. نه؟ باز طفلی الان تکست زده تشکر کرده بابت خبر خوشی که بهش دادم. من هم براش تعریف کردم ری‌اکشن‌م در اینجور موارد چی بوده که فکر نکنه برای اون بی‌ذوق‌ بوده‌م. من کلا همین مدلی‌م.

دیروز چه خبر بود؟ دوست‌م از خریدهاش عکس گرفت که ببینم. من هم خوشحاااال. کلی ذوق کردم - به سبک خودم البته - و براش کامنت دادم در اوج احساسات. الان می‌بینم کامنت‌ه نیست. امیدوارم چک‌ش نکرده باشه. نه اینکه کلا نیست و نابود شده باشه کامنت پرذوق مذکور! (آیکون بر باد رفتن زحمات)

پریروز؟ دوست‌م - عسل؟ لینک‌ت کو؟ - تعریف کرده بود که خواهر ش با لاک، دیزاین ناخن انجام میده محشر. کلی هم روی موبایل، نقاشی‌های خوشگل می‌کشه. من هم دوست داشتم ببینم طبیعتا. بنده خدا پاشده رفته خونه‌ی مامان‌ش اینا. 180 تا عکس گرفته گذاشته روی فیـ.ـسبوگ. بعد چون می‌دونه میونه‌ی خوبی با قندشکن ندارم، کلی زحمت کشیده 40-30 تا ش رو با بی‌سیم برام فرستاده. من چی کار کرده باشم خوب‌ه؟ (آیکون مریمی‌ای که واقعا آدم رو ناامید می‌کنه) گریه

خب من چی کار کنـــــــــم؟ یه زمانی خیلی هیجانی بودم. کار کردم روی آرامش. فکر کنم زیادی موفق شدم! درون‌م غوغا هم باشه، ظاهر م خیلی آروم‌ه. اوج ری‌اکشن‌م، عملی‌ه که خب محدودیت، زیاد داره زبان

خلاصه این همه حرف زدم که آخر ش از همین تریبون از دوستان تشکر کنم بگم من بی‌ذوق نیستم واقعا. فقط اهل جیغ کشیدن نیستم. برای ابراز احساسات، باید دم دست‌م باشید (آیکون مریمی مشکوک)نیشخند

چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*یه دبیر داشتیم. هر وقت حرف روابط می‌شد، خیلی چیزا رو می‌گفت "به کیفیت رابطه بستگی داره". حرف‌ش خیلی کلی بود ولی مصداق هم زیاد داشت. هنوز هم داره.

کیفیت یک رابطه یه چیز ه، وصفی که ازش داریم یه چیز دیگه. خانوما معمولا این توصیف‌ها رو دوست دارن - وصف‌العیش، نصف‌العیش و این حرفا - ولی خب واقعا توصیف داریم تا توصیف.

من دوست صمیمی زیاد دارم. با هم درباره‌ی هر چیزی فکر کنی، ممکن‌ه حرف بزنیم. دقیقا هر چیزی. و شاید سوژه‌ی حرفامون، گاهی خیلی خصوصی و حتی چندش‌آور باشه ولی مدل گفتن‌مون چندش‌ناک نیست. حداقل، هیچ‌کدوم‌مون چنین حسی نداریم.

ولی بعضیا هستن که یه مساله‌ی ساده رو یه مدلی تعریف می‌کنن حال آدم بد میشه. نمی‌دونم اگه دوست‌تون توقع داشته باشه به خاطرات چندش‌آور ش گوش بدین، چی کار کنین. من گوش نمیدم! مثلا سعی می‌کنم حرف، اون سمتی نره. یا یه بهانه جور می‌کنم برای جیم شدن! یا دیگه اگه هیچ جوری نشه هیچ کاری‌ش شد، مجبور میشم بگم فلانی داری حال‌م رو به هم می‌زنی گریه و اگه رعایت نکنه، کلا تجدید نظر می‌کنم درباره‌ش.

واقعیت این‌ه که آدم گاهی بد ش میاد وقتی یکی هی میگه شــــــــــووووهر م، - مثلا - محمد م!، تاج سر م، سرور م، قند عسل‌م، آقا م و کلماتی از این دست. می‌دونم الان داری به چی فکر می‌کنی. من از خیلی چیزا! چندش‌م نمیشه واقعا ولی تحمل این کلمات و عبارات جدا برام ممکن‌ نیست. دل و روده‌ی آدم به هم می‌خوره خب نیشخند

چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*ضرب‌المثل مورد علاقه‌ت چی‌ه؟

با الهام از لعنت بر خودم باد

این هم بانک ضرب‌المثل‌های پارسی برای تقلب

 

 

 

 

چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*این گوشواره رو یادتون‌ه که کانایه‌هه خورد ش؟ سعی کردم ازش نتیجه‌ی معنوی بگیرم مثلا نیشخند ولی وقتی اون شب، یه پلاک آویز دوست‌م رو هم خورد، نمی‌دونستم حرص بخورم یا فحش بدم یا بخندم گریه مامان میگه کاناپه جای چیدن این خرت‌وپرت‌ها نیست. خب من هم عادت دارم اینا که رو درمیارم یا می‌چینم عکس بگیرم برای دوست‌م، یک‌راست برم سراغ همون کاناپه!

ولی خب اون که از رو نمیره، من باید برم سراغ یه کاناپه‌ی دیگه انگار. آدم‌خوار نباشه حالا؟ استرس

سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*چرا خط‌ت رو عوض کردی باز؟ عین این جنایتکارا هی رد گم می‌کنی نیشخند

- ازدواج کردم خب!

من: چه ربطی داره؟

- آدم ازدواج می‌کنه، نباید شماره موبایل‌ش رو عوض کنه؟ حرفایی می‌زنیا مریمی!

سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*تا در قفس بال و پر خویش اسیرست

بیگانه‌ی پرواز بود مرغ هوایی

با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست

تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی

پ.ن: داشتم دنبال لینک خودش می‌گشتم. کد پیشواز ش رو پیدا کردم!

پ.پ.ن: با زبون خوش بگید کی تا نصف شب بیدار ه؟ مجبور م نکنید بیدار تون کنم! گریه

 

دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*یادم نیست اولین بار کی اسم مهره‌ی مار رو شنیدم. فکر کنم بحث سنگ‌ها نبود. حرف درباره‌ی این بود که بعضیا خیلی شانس دارن. اصطلاحا می‌گفتن فلانی مهره‌ی مار داره. به مهره‌ی مار که نه اما به شانس یه جورایی اعتقاد دارم. حالا یکی میگه شانس، یکی میگه سرنوشت، تقدیر، هرچی که اسم‌ش هست به نظر من وجود داره واقعا.

بعضی جاها سنگ‌های ریز رو خیلی با عزت و احترام، با فریم طلا یا نقره به قیمت‌های بالا می‌فروشن. بعضی جاها شبیه همون سنگ‌ها رو با فریم‌های بدل یا نهایتا برنج، به قیمت خیلی معمولی می‌فروشن. بعضی جاها هم کلا ریسه‌ای می‌فروشن یا دونه‌ای و فله‌ای! اگه اون سنگ‌ها مشابه باشن، همین تفاوت در طرز نگهداری‌شون هم شانسی بوده شاید!

یه بار از یکی از فروشنده‌های همین سنگ‌ها پرسیدم چرا انقد ارزون می‌فروشین اینا رو؟ اصل که نیستن. نه؟ گفت ببین ما 2 جور کار داریم اینجا. یه سری‌ها واقعا سنگ‌ن، یه سری هم شیشه‌ن. هر کدوم رو بخوای، بهت میگم سنگ‌ه یا شیشه. اما واقعا اصل‌ن. اینا مال نیشابور ن، اینا مال معدن فلان جا ن. اونا خارجی‌ن. دونه‌دونه اسم برد چی مال کجا بود. گفت سنگ‌ها ریز ن. تراش‌نخورده‌ش هم موجود ه. یه سنگ خیلی ریز واقعا اونقدری که میگن و عادت کردی، قیمتی نیست. البته معنی‌ش بی‌خاصیت بودن‌ش هم نیست.

بعد ماه تولد م رو پرسید. از روی یه لیست شبیه این، بهم گفت سنگ ماه تولد م رو. بهش گفته بودم قصد خرید ندارم اما گفت اشکالی نداره. برات توضیح میدم. برو از نت مطالعه کن درباره‌ی سنگ‌ها. هر وقت خواستی بیا بخر.

واقعیت این‌ه که به شفابخش‌بودن سنگ‌ها اعتقاد ندارم! یادم‌ه توی نمایشگاه عید یه آقایی بود سنگ‌ها رو دونه‌ای می‌فروخت یا به شکل گوشواره و گردنبند و ... اون هم می‌گفت کدوم واقعا سنگ‌ه، کدوم پلاستیک یا شیشه. اسم سنگ‌ها رو نمی‌دونست اما از روی رنگ‌هاشون یه چیزایی می‌گفت. مثلا یه گردنبند با سنگ سیاه داشت. می‌گفت این، ترس رو دور می‌کنه. قوت قلب میده به آدم. یا می‌گفت سبز، آرامش میاره. آبی فلان خاصیت رو داره.

یا چند سال پیش که رفته بودم اصفهان، آقای فروشنده می‌گفت فیروزه، انرژی منفی رو از آدم می‌گیره و در خودش نگه‌میداره. برای همین، بعد از مدتی تغییر رنگ میده باید شارژ ش کنی! یادم نیست گفت شارژ کردن سنگ زینتی چطوری‌ه. انگار باید از خودش دور ش می‌کردی میذاشتی‌ش توی آفتاب یا همچین چیزی. فیروزه خوشگل‌ه خب اما به جذب و دفع انرژی‌ش اعتقادی نداشتم. هنوز هم ندارم. البته دوست دارم باور کنم اما تا حالا توضیح منطقی‌ای دربار‌ه‌ش نشنیدم. تو چیزی نمی‌دونی؟

پ.ن: سودوکو آنلاین!

خانه‌ی پادکست

دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*کامنت یکی از دوستان: نمی‌دونم چند تا از خواننده‌هات آشنایی با طب سنتی دارن یا اینکه اصن به کلینیک‌های طب سنتی مراجعه می‌کنن یا نه! سوالات‌م این‌ه: برای اینکه مرکز جامعی برای درمان به شیوه‌ی فقط طب سنتی داشته باشیم (که نداریم!) به چه فضاهایی نیاز داریم که فکر می‌کنیم لازم‌ه یا باید تاکید بشه و طراحی خاص داشته باشه؟

یا اینکه طراحی‌ش چطوری باشه که با بیمارستان‌های عادی که شیوه‌های نوین درمان داره، تمایز داشته باشه و بشه احساس بهتری داشت!؟ فکر چند نفر بهتر از یه فکر ه! متشکرم :-)

خودم همینجا جواب بدم؟

خب من کلا فضاهای درمانی رو دوست ندارم. از شکل و شمایل‌شون خوش‌م نمیاد. اگه بخوام به یه مرکز طب سنتی مراجعه کنم، ترجیح میدم شکل بیمارستان نباشه. اول‌ش یه فضای سبز خوشگل داشته باشه با دکور رنگی‌رنگی. مثلا یه جا عرقیات بفروشن. یه جا سبزیجات و علف‌ها و ادویه‌ای که برای درمان به روش سنتی لازم‌ه. پوسترهای شکیل. پوستر ابن‌سینا هم باشه حتما. اون محیط، بوی خوب عطاری‌ها رو یاد آدم بیاره.

دکتر هم روپوش سفید نپوشه. برای شرح حال گرفتن هم 4 ساعت الکی آدم رو معطل نکنن. اغلب مردم، خودشون سواد دارن می‌تونن فرم لازم رو پر کنن. واقعا نیازی نیست یه نفر از روی سوال‌ها بخونه و جواب‌ها رو بنویسه یا علامت بزنه. شاید برای پیرها لازم باشه اما این حرکت، آدم‌های جوون باسواد رو کلافه می‌کنه فقط. کلا ترجیح میدم محیط، من رو یاد فضاهای سنتی بندازه. حس کنم رفته‌م پیش طبیبی حاذق! این بود انشای من.

دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع:
Share

دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*قطار، خلوت و خنک‌ه. بچه‌هه نشسته کنار دختر ه. به دختر ه نمیاد مامان بچه‌هه باشه. سن‌ش کم‌ه. شاید هم من عادت کرده‌م مادر و فرزندا اختلاف سنی‌شون زیاد باشه. دختر ه موهای بچه‌هه رو آروم از صورت‌ش می‌زنه کنار. از ته دل میگه الهی دور ت بگردم. الهی دور ت بگردم رو دخترای قرتی بگن، یه طور بامزه‌ای میشه.

قطار، خلوت و خنک‌ه. یاد حرفای خانوم دکتر روان‌شناس میفتم که از صبح، از تی‌وی شنیدم. می‌گفت 2 سال اول ازدواج، زمان مناسبی برای بچه‌دارشدن نیست. بچه‌دارشدن هم روش درستی برای حل مشکلات احتمالی مردم نیست. به کسی توصیه نکنید بچه‌دار شه. بچه‌دارشدن مسئولیت سنگینی‌ داره. آمادگی و امکانات میخواد. شاید اصلا یه خانومی دوست نداشته باشه فرم بدن‌ش برای همیشه به هم بریزه. چرا دخالت می‌کنید اصلا؟ هر آدمی حق داره برای زندگی‌ش تصمیم بگیره.

قطار، خلوت و خنک‌ه. دختر ه الگوی نرمال رویش موی ابرو رو کلا هیچی حساب نکرده، انتهای ابروها ش رو خیلی بالا کشیده. سعی می‌کنه برخورد ش خوب باشه اما خسته‌ و کلافه‌ست. یه کیسه‌ی بزرگ، همراه‌ش‌ه. گوشواره‌های برنجی. ست انگشتر و گوشواره‌های رنگی. فکر می‌کنم این بنده خدا کی ازدواج کنه، کی بخواد بچه‌دار شه اصلا؟ هر قدر هم بگن درآمد فروشنده‌های مترو خوب‌ه، من باز فکر می‌کنم کسی دوست نداره با اون سختی و رفت‌وآمد بخواد فروشندگی کنه. نمی‌دونم.

قطار، خلوت و خنک‌ه. بچه‌هه گیج‌ه. کوچولوئه. می‌دوئه سمت در. بازو ش رو نگه‌می‌دارم. مامان‌ش می‌گیرد ش. بچه‌هه داره بی‌خیال دنیا با لذت، سیب گاز می‌زنه.

قطار، خلوت و خنک‌ه. توی شیشه‌ی در قطار، به خودم نگاه می‌کنم. موها م نامرتب ریخته روی پیشونی‌م. عملا انگیزه‌ای برای مرتب کردن‌ش ندارم اما نمی‌دونم چرا این کار رو می‌کنم.

قطار، خلوت و خنک‌ه. مسیر رو برعکس سوار شده‌م. خیلی بی‌تفاوت پیاده میشم برمی‌گردم توی سالن اصلی. به دوست‌م مسج می‌زنم: زود خسته شدم. دارم برمی‌گردم خونه.

 

یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*فکر کنم وقتی بچه بودم، کلمه‌ی "پاتوق" یه جورایی خیلی بار منفی داشت. همه رو یاد بیکاری و وقت‌گذرونی الکی مینداخت. الان انگار فرق کرده یا حداقل، من اینطوری احساس می‌کنم. شاید به خاطر این‌ه که مردم می‌دونن وقت‌ گذروندن، تنهایی یا با دوستان، گاهی لازم‌ه. این وقت گذروندن، وقت تلف کردن نیست. استراحت‌ه، تفریح‌ه، فرصتی‌ه که به خودت میدی برای اینکه از دل‌مشغولی‌های نگران‌کننده‌ی روزمره‌ت دور شی و نفسی تازه کنی.

پاتوق شما کجاست؟

یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*فروغ بانو: امروز تو فیسـ.ـبـ.ـوک بچه‌ها کارای ویترای خودشون گذاشته بودن برات گرفتم ببینی. از همه جالب تر ویترای عکس وبته نیشخند http://s2.picofile.com/file/7926817953/vitray.zip.html

فروغ جون ممنون‌م ازت. به خاطر این عکس‌ها، به خاطر اینکه یاد ت بود من چقدر کارای ویترای رو دوست دارم، به خاطر عکسای بارون که چند وقت پیش برام گرفتی و نگه‌شون می‌دارم همیشه. به خاطر مهربونی‌ت بغل

 

شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*فجیع‌ترین و شاخ‌دارترین!!! دروغی که تا حالا گفتی، چی بوده؟نیشخند

لو رفتی یا هنوز نه؟

 

 

 

 

شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*هنوز هم به نظر م جداکردن روز زن و روز دختر، کار قشنگی نیست. خانواده و دوستان قدیمی‌تر، همه این رو می‌دونن و کسی تبریک برام نمی‌فرسته. به هر حال، هدف، خوشحال کردن طرف مقابل‌ه و همه می‌دونن من در این مورد، چه نظری دارم. خودم هم برای کسی تبریک نفرستاده و نخواهم فرستاد! عینک

ضمن تشکر از دوستانی که لطف کردن تبریک فرستادن، باید بگم من اگر بخوام بهتون تبریک بگم، همون روز زن رو تبریک میگم و چون واقعا حوصله ندارم یه عده ازم شاکی بشن احتمالا بدین مضمون که "من زن نیستم! دختر م!" کلا در برخی موارد ترجیح میدم هیچی نگم و از خیر ش می‌گذرم تا توضیحات! بیشتری در این باره لازم نباشه خنثیچه کاری‌ه حالا؟

شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*صبح با صدای دل‌انگیز هایـ.ـده بیدار شدم. مغز م بیدار شد ولی چشم‌م خواب بود هنوز. فکر کردم اوه! من یه شب زود خوابیدما. چه خبر شده از آسمون، این ترانه‌ها رو پخش می‌کنن؟

یک ساعت بعد، کاملا بیدار بودم خنثی اون از پارک علم و فناوری، این هم از امروز نیشخند

شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*وزن و تیپ هر کسی به خودش مربوط‌ه جز اونی که کار ش با تصویر ه. وزن و تیپ ایشون به تمام بیننده‌های برنامه‌ش مربوط میشه.

فکر کن می‌زنی شبکه‌ی آی‌فیلم. کلی زن چاق با آرایش و لباسای تنگ ایستاده‌ن به عربی حرف زدن - الان معلوم‌ه من چقد عاشق زبان عربی‌م؟! خنثی - بعد فکر می‌کنن اگر بازوهاشون رو کمی از بدن‌شون فاصله بدن، جدا لاغرتر به نظر میان گریه من نمی‌دونم اینا عرب‌ن، فارسی هم بلد ن یا ایرانی‌ن، عربی هم بلد ن اما هر کدوم هستن، فرقی نداره. موضوع این‌ه که خیلی اضافه‌وزن دارن.

از اون بدتر وقتی‌ه که مجری‌های برنامه‌های هر روزه‌ی تی‌وی، انقد اضافه‌وزن دارن که یا میشینن و دور شون کوسن می‌چینن یا می‌ایستن و یه شال بزرگ، از زیر مقنعه میندازن روی شونه‌شون یا مث اون دختر ه کلا میرن پشت مبل می‌ایستن که فقط سر شون معلوم باشه گریه

از اینا بدتر ش مجری‌های برنامه‌های ورزشی‌ن که صورت‌شون از فرط چاقی در شرف انفجار ه یا پزشک‌هایی که در باب مضرات چاقی شکمی، 4 ساعت صحبت می‌کنن. بعد شکم خودشون رو باید ببینی! گریه حالا پزشک‌ه رو میگیم عالم بی عمل‌ه ولی دیگه مجری و بازیگری که کار ش تصویر ه، چه توجیهی داره برای اضافه‌وزن مشهود؟ چرا فکر می‌کنن با یه شال و 2 تا کوسن، قضیه حل میشه؟ ما چه گناهی کردیم این تصاویر دلخراش! رو باید ببینیم هر روز؟ گریه

پ.ن: با این قیافه، از آسمان، سنگ هم نمی‌بارد! قهقهه

شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*مگه نمیگن بستنی، شادی‌بخش‌ه؟

سیستر: آره.

- ولی من این رو می‌خورم، استرس می‌گیرم 1000 واحد نیشخند

سیستر: وای مریمی باز کالری‌سنجی کردی؟ چرا کوفت خودت‌ت می‌کنی‌ش؟

- نه. کالری چی‌ه؟ خب من آروم می‌خورم. این هم یهو آب میشه میفته! از استرس افتادن‌ش، هیچی از مزه‌ش نمی‌فهمم. تمام تمرکز م روی این‌ه که آب نشه فقط نیشخند

البته جدیدا این واقعیت رو پذیرفته‌م که بستنی لواشکی زود آب میشه - ذوب! میشه - برای همین پوست‌ش! رو میذارم دم دست که حداقل بریزه توی اون، نه روی لباس‌م! نیشخند

نتیجه‌گیری شیک: با پذیرفتن واقعیت‌های زندگی‌، استرس را از خود دور کنید!

پ.ن: خدا رو شکر من گوشت قرمز نمی‌خورم وگرنه بقیه‌ی تمرکز م هم صرف هماهنگ کردن مقدار کباب با برنج می‌شد کلا هیچی از زندگی‌م نمی‌فهمیدم.

پ.پ.ن: 16 نکته که ای کاش توی مدرسه بهمون یاد داده بودن!

جمعه ۱٥ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*داشتم قسمت اول عقاید یک آکتور سینما رو گوش می‌دادم! - من اصولا زیاد چشم‌م به اسکرین نیست وقت تماشا!ی فیلم - و خب این‌ش برام جالب بود که مثلا رضا عطاران خیلی راحت می‌خندید و می‌گفت که توی چند تا مصاحبه‌ی مختلف، درباره‌ی مدرک تحصیلی‌ش یا محل تولد ش اطلاعات مختلف و ضد و نقیضی داره به فراخور حال و مصاحبه‌گر. دروغ رو گفته بود اما می‌خندید و می‌گفت که دروغ گفته نیشخند

یا هانیه توسلی خیلی راحت از احساس‌ش به زندگی و مرگ می‌گفت و حتی تعریف کرد که سین‌ش شدیدا می‌زده و با تمرین! به تنهایی اصلاح‌ش کرده. ادای اون موقع‌های خودش رو درمی‌آورد و تعریف می‌کرد که چطور یه روز موقع تمرین، فهمیده زبون‌ش رو باید کجا بذاره موقع تلفظ سین، که درست تلفظ‌ش کنه.

آدم‌هایی که با شجاعت، از تجربه‌ها و ضعف‌هاشون حرف می‌زنن، واقعا دوست‌داشتنی و ستودنی‌ن. آدم‌هایی که برای خودشون زندگی می‌کنن...

می‌گفت اوج فرزانگی، بی‌عملی مطلق‌ه. اینکه انقدر به نظم هستی اعتماد کنی، که عملا نخوای خیلی کاری انجام بدی...

جمعه ۱٥ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*شمال زندگی می‌کنه. دیشب گوشی‌ش رو برده بود زیر بارون که صدا ش رو بشنوم با وی‌چت.

تا وقتی این آدما هستن، دنیا جای قشنگی‌ه برای زندگی‌. ازت ممنون‌م ساحل بغل

*در یکی از کلاس‌های دانشگاه استنفورد، استاد مشغول بررسی تاثیر متقابل ذهن و بدن بود. بررسی تأثیر استرس و اضطراب بر بدن انسان. سخنران جلسه (رییس بخش روانشناسی دانشگاه) در حین صحبت‌­هایش به این موضوع پرداخت که یکی از بهترین کارهایی که یک مرد می‌تواند برای سلامتی‌ش انجام دهد، ازدواج کردن با یک زن است!

در حالی که یکی از بهترین کارهایی که یک زن می‌تواند در این راه انجام دهد، تقویت روابط‌ش با دوستان هم‌جنس‌ش است. همه خندیدند اما او کاملا جدی بود.

زنان به طرز متفاوتی با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند و یک سیستم حمایتی فراهم می‌آورند که استرس و دشواری‌های زندگی را با یکدیگر تقسیم کرده و از شدت آن می‌کاهند. به لحجاظ روان‌شناختی، این کیفیت که به «وقت‌گذرانی با دوستان مؤنث» تعبیر می‌شود، به تولید سروتونین بیشتری در بدن کمک می‌کند: نوعی انتقال‌دهنده‌ی عصبی که با افسردگی مقابله می‌کند و در بدن، احساس سرزندگی و نشاط به وجود می‌آورد.

زنان احساسات‌شان را با یکدیگر در میان می‌گذارند در حالی که مردان اغلب، روابطشان را بر مبنای کار و فعالیت‌شان شکل می‌دهند. آنها به ندرت با رفقایشان در مورد اینکه راجع به مسایل جدی و روزمره چه احساسی دارند و یا زندگی خصوصی‌شان چطور پیش می‌رود، حرف می‌زنند. بله، آنها در مورد کار، ماشین، ماهی‌گیری، شکار، گلف (و فوتبال!) حرف می‌زنند ولی در مورد احساسات‌شان؟ بعید است!

با زنان اما اغلب چنین کاری میسر است. ما از اعماق روح‌مان با خواهرانمان و مادران‌مان، سهیم می‌شویم و بدیهی است که این برای سلامتی ما مفید است. وقت گذراندن با دوستان به اندازه‌ی ورزش، پیاده‌روی و بدن‌سازی برای سلامت عمومی بدن اهمیت دارد. تصور می‌کنیم زمانی را که برای ورزش کردن صرف می‌کنیم، فعالیت مفیدی برای سلامتی جسم‌مان انجام می‌دهیم اما زمانی را که با دوستان‌مان صرف می‌کنیم، وقت تلف کردن به حساب می آوریم که می‌توانستیم آن را به کار مفیدتری اختصاص دهیم؛ مسلما اینطور نیست.

در واقع، نداشتن یا از دست دادن روابط صمیمانه با انسان‌های دیگر، به اندازه‌ی سیگار کشیدن و دخانیات، برای سلامتی جسمی شما خطرناک است! بنا بر این هر زمان که شما با یک دوست مؤنث، در مورد چیزهای بی‌اهمیت و روزمره‌ی زندگی حرف می‌زنید، در واقع بر سر خود، دست نوازش می‌کشید! و باید به خودتان تبریک بگویید که کار مفیدی در راستای سلامت جسم و روح‌تان انجام می‌دهید! ما به راستی بسیار بسیار خوشبختیم!

از همه‌ی افراد مونثی که به زندگی من سلامتی، شادی و عشق هدیه کرده‌اند، سپاسگزارم.

جمعه ۱٥ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*از این همه خونسردی و بی‌تفاوتی گاه‌به‌گاه خودم تعجب می‌‌کنم. به مفهوم واقعی کلمه، نشسته‌م لب جهنم! نمی‌دونم فقط دارم پامی‌زنم یا جریان، چیز دیگه‌ای‌ه. هر چی که هست، آسوده‌م. بی‌تفاوت. بی‌خیال حتی..

پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*دکتر فرهنگ می‌گفت از آدم‌هایی که بهتون انرژی منفی میدن، تا می‌تونید دور بمونید. آدم‌هایی که همیشه شاکی‌ن، آدم‌های ناشکر، آدم‌هایی که فقط بدی‌ها رو می‌بینن، آدم‌های غرغرو... می‌گفت این آدما صبح به صبح، یه کیسه‌ی زباله‌ی بزرگ می‌گیرن توی بغل‌شون، راه میفتن. بعد مدام غر می‌زنن همه جا بوی زباله میاد! همه جا پر مگس‌ه.

می‌گفت کسی که کیسه‌ی زباله حمل می‌کنه، مگس جذب می‌کنه. کسی که انتظار پروانه رو می‌کشه، باید بوی گل بده! دوست من! برای اینکه آدم‌های خوب بیان توی زندگی‌ت، خوبی‌ها رو زندگی کن...

پ.ن بی‌ربط: آرشیوخوانی رندوم!

پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*لطفا چیزی میخوای بدونی، از خودم بپرس. از این وبلاگ، جواب بعضی سوالای شما درنمیاد. دیگه خود دانی.

پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*درست‌ه ازش تعریف کردم ولی دیگه این رو کجای دل‌م بذارم؟ امید به زندگی در چه حد دیگه؟ نیشخند برو تو کوچه تا من بیام؟!!!!

پ.ن: بی‌ربط: چرا مردها نباید مشاور ازدواج باشند؟

پ.پ.ن: یاد صدا افتادم!

چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از آرشیو
Share

*سراغ سیستر رو می‌گرفت. مامان بهش گفت الان میاد.

چند دقیقه بعد، پای تلفن:

سیستر: دارم میام. چی برات بخرم؟ بستنی میخوای؟

بچه‌ی دوست‌م: آره.

سیستر: چه بستنی‌ای؟

بچه‌ی دوست‌م: بستنی یواشکی!

 

چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*سال‌ها پیش یه دوستی داشتم معلم زبان بود. می‌گفت خیلی سخت‌ه بخوام مردم رو مجبور کنم انگلیسی حرف بزنن. همیشه با آهان و اوهوم جواب میدن یا فوق‌ش yes و no. بارها باید ازشون بخوام جمله‌های طولانی بگن. می‌دونم می‌ترسن از اشتباه کردن اما آدم تا اشتباه نکنه، درست‌ش رو یاد نمی‌گیره. من هم وظیفه دارم اشتباه‌شون رو تصحیح کنم منتها نه یه طوری که خفت بکشن!

فعل "خفت کشیدن" رو اولین بار اونجا شنیدم. البته فکر کنم همون بار اول و آخر بود. بقیه معمولا میگن ضایع کردن یا خجالت دادن کسی. زیاد هم باهاش برخورد نداشتم، تا امروز، توی آرایشگاه.

بعضی جاها هست، وقتی وارد میشی اصلا معلوم نیست کی به کی‌ه. نمی‌دونی پیش کی باید بری. یا حتی اون آدم رو می‌شناسی اما مجبوری توی جمعیت، دنبال‌ش بگردی. من هم که بی‌دقت!

وارد که شدم همه رو دیدم جز اونی که باید. رفتم جلوتر شاید مثلا توی اتاق رنگ باشه، بیاد بیرون. دیدم کنار میز، روی یه صندلی نشسته. یه آلبوم رنگ مو رو گرفته کنار صورت‌ش که این طرف رو نبینه. من رو که دید سلام کرد. گفتم من سلام عرض کردم. شما نشنیدین خانوم فلانی. این چی‌ه گرفتین کنار صورت‌تون؟

گفت نمیخوام اون طرف رو ببینم. یه وقت حال‌م به هم می‌خوره. خندید اما نه با لذت. پرسیدم از چی حال‌تون به هم می‌خوره؟ گفت یه خانوم‌ه تهوع داشت الان اینجا. یاد ش میفتم حال‌م بد میشه. بعد رو به همکار ش گفت کجا رفت؟ خب آدم می‌بینه حال‌ش داره به هم می‌خوره می‌دوئه دم سطلی، توی دستشویی‌ای جایی. این راحت نشسته بود واسه خودش.

ول‌کن هم نبودن. هی تکرار می‌کردن و می‌پرسیدن خانوم‌ه کجاست؟ چرا نمیاد؟ آخر ش هم نفهمیدم بنده خدا دقیقا کجا حال‌ش به هم خورده بود اما انگار اول رفته بود حمام. بعد داشت یه جایی رو می‌شست. خیلی وقت بود مشغول شستن بود. یک‌بند صدای آب میومد. اینا هم هی می‌گفتن و می‌خندیدن با هم که قد 7 تا حموم، آب مصرف کرد. این هفته بگیم خدمتکار نیاد دیگه. این خانوم ه همه جا رو قشنگ شست. یک‌ریز می‌گفتن و می‌خندیدن. گفتم حالا انقد بگید تا حال من هم به هم بخوره. از ترس‌شون دیگه ادامه ندادن! توی آینه به خودم نگاه کردم. مثلا شوخی کرده بودم اما دریغ از ذره‌ای لبخند توی چهره‌م.

خانوم‌ه اومد. انقد اینا ایما و اشاره کردن من گیج هم فهمیدم چه کسی رو دارن میگن. بنده خدا از هول‌ش لباس‌ش رو برعکس پوشیده بود. اینا باز هی ریشخند ش می‌کردن. این خانوم‌ه - صاحب آرایشگاه - خیلی آدم منصفی‌ه. از اینا نیست که همه چیز رو دولا پهنا حساب کنه ولی خب آدم ساده‌ای هم نیست. مومن هم هست! توی سالن، هیچ وقت صدای آهنگ نمی‌شنوی. قیافه‌های فضایی و لباسای نصفه‌نیمه هم تن کارمنداش نمی‌بینی. فقط مونده‌م چرا مسخره کردن مردم رو بد نمی‌دونه؟ از خودم بد م اومد که هیچی بهش نگفتم. همین که دیدن من نمی‌خندم، بس نبود؟ واقعا چرا یه لحظه فکر نمی‌کنن ممکن‌ه یه روزی مریض شن و همین بلا سر خودشون بیاد؟ من آدم خیلی خوبی نیستم ولی مسخره کردن مریض واقعا حرکت جالبی نیست به نظر م.

پ.ن: بازنشر این پست در وبلاگستان. توضیح اینکه منظور از "اون خانوم"، خانومی بوده که به عکساش لینک دادم، نه دختر سبزپوشی که ملاحظه می‌فرمایید. تازه متوجه شدم مردم چرا تعجب می‌کردن! آخنیشخند

چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*تصور کنین قرار ه یه خونه بهتون بدن. دقیقا جای همین خونه‌ی فعلی خودتون. یعنی موقعیت و متراژ و اینا ش تغییری نمی‌کنه. خب؟

اما نقشه‌ش کاملا دست خودتون‌ه. هیچ محدودیتی هم وجود نداره. حالا بگید دوست دارید چی اضافه بشه که الان ندارید ولی دل‌تون میخواد باشه؟ یا چی الان هست اما میخواین حذف بشه؟ یا چی تغییر کنه؟

خب من از بچگی‌م دوست داشتم خونه 2 تا در داشته باشه. نمی‌دونم چرا اما هنوز هم اتاق‌ها و مسیرهایی رو که دو طرف‌شون در داره رو خیلی دوست دارم. خونه قبلی‌مون، آشپزخونه‌شون 2 تا در داشت. نقشه‌ش خیلی جالب بود. حالا نوبت شماست خیال باطل

سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*باز هم خوش‌م نیومد از نتیجه. ایراد ش رو بگو.

اول. فکر می‌کردم شکل گل بشه ولی ایفتیضاح شد نمی‌دونم چرا. فاجعه‌ای که بار آوردم. زوم. نتیجه‌ی نهایی. زوم.

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*دقایقی پیش، موقع تایید کامنت‌ها، دوست‌م برام لینک این سایت رو گذاشته بود. داشتم تو ش می‌گشتم رسیدم به این پست.

فکر کردم حالا اون نخ‌ه هیچی! نارنگی ندارم الان که سوال حالا اینجا رو ببینید.

 

عکس مال 5 دقیقه پیش‌ه! به این میگن جذب. فقط لامصب همیشه درست کار نمی‌کنه نمی‌دونم چرا نیشخند

پ.ن: آیکون آدم بی‌خیال. آنتن میده الان.

دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت پاییز رو دوست نداشته‌م. شاید چون معنی‌ش برام سرد شدن هوا، کم شدن آفتاب و کوتاه شدن روز بود. مدرسه، هر روز اون لباس مسخره. چی‌ش رو باید دوست می‌داشتم؟

الان می‌فهمم با وجود همه‌ی اون دلیل‌ها، در اصل، من تغییر رو دوست نداشتم. دکتر فرهنگ می‌گفت اگر میخواید در مقابل طوفان‌ها نشکنید، مث درخت، سفت نایستید سر جا تون. مث علف‌های نرم، با وزش باد، جلو و عقب برید کمی.

بعد از 2 نفر خواست روبروی هم بایستن. بازوهاشون رو بچسبونن به بدن‌شون و کف دست‌هاشون رو روی هم قرار بدن. بعد از یکی‌شون خواست دیگری رو هل بده. به دیگری گفت سعی کن سفت وایسی و اصلا از جا ت تکون نخوری. با همون هل دادن‌ها و فشارهای اول، نفر دوم ولو می‌شد روی زمین!

دفعه‌ی دوم، قرار شد وقتی نفر اول داره هل میده و فشار وارد می‌کنه، دومی منعطف‌تر باشه، اون هم کمی دست‌هاش رو حرکت بده و بازی کنه. اینطوری دیگه روی زمین ولو نمی‌شد فقط کمی جابه‌جا می‌شد.

معمولا هم نفر اول، جدی بود اما نفر دوم، خنده‌ش می‌گرفت.

نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا اینکه حداقل فعلا پاییز رو دوست دارم و برای اومدن‌ش خوشحال‌م.

دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*دوست‌م سال‌هاست دائم سروکار ش با نامه‌نگاری‌ اداری‌ه. حتی توی دوستان و فامیل هم بخوان چیزی رو رسمی بنویسن یا حتی بگن، ازش میخوان لطف کنه براشون بنویسه یا تلفنی صحبت کنه.

اون روز آنلاین دیدم‌ش. پرسیدم از شغل جدید ت راضی هستی؟ چون تازگیا محل کار ش رو عوض کرده. نوشت اینجا محیط کاملا مردونه‌ست. تنها خانوم مجموعه، من‌م. اینا هم که شعور ندارن درست رفتار کنن. فقط ادعا شون میشه. دیشب انقد از دست‌شون گریه کردم ساعت 3 صبح خوابیدم. صبح پاشدم سروکله‌م این هوا شده بود! آسمون همه جا همین رنگ‌ه.

خیلی تعجب کردم چون دوست‌م سال‌هاست داره کار می‌کنه و بهش نمیاد از حرف کسی بشینه گریه کنه توی خونه. نوشت مریمی یه نامه رو برات می‌فرستم. بخون بگو نظر ت رو. نوشتم نظر م درباره‌ی چی رو؟ گفت کل‌ش. فکر کن این ایمیل برای تو اومده. همون موقع 3-2 نفر دیگه هم آنلاین شدن. قرار شد اونا هم بخونن. دوست‌م نامه‌ی مذکور رو داد و ما هم خوندیم. درباره‌ی این بود که مثلا مدارک‌تون رو تا فلان تاریخ کامل کنید بیارید وگرنه از فلان چیز جامی‌مونید و محروم میشید. شبیه اطلاعیه‌های سازمان سنجش که آخر ش اتمام حجت می‌کنن که مثلا مهلت ثبت نام، به هیچ وجه، تمدید نخواهد شد.

نظر خاصی نداشتیم هیچ‌کدوم‌مون. نامه بود دیگه. گفت حالا صبر کنید جواب یکی از دریافت‌کنندگان رو براتون بفرستم. قرار بوده نامه‌ی ایشون رو فوروارد کنم برای سایرین جهت هماهنگی. ببینید اول‌ش چی نوشته.

آقای محترم مذکور، اول نامه، از جانب دوست من و کل سازمان‌شون از همه عذرخواهی کرده بود بابت لحن بد نامه و چند خط توضیح داده بود که باور کنید نیت دوستان، خیر بوده و فقط خواسته‌ن ما جانمونیم و نمی‌خواستن طعنه بزنن و ما رو ناراحت کنن و چه و چه... پاراگراف بعدی، تازه حرف خودش رو زده بود طرف!

دوست‌م می‌خندید می‌گفت آخه مردک بوووووووووووووق به تو چه جای من از دیگران عذرخواهی می‌کنی؟ مگه من خودم زبون ندارم؟ نیشخند

بهش گفتیم ببین فلانی! تو تازه دست‌ت به نامه و ایمیل رسیده نمی‌دونی چی رو چطوری بنویسی. بذار ما به جا ت اطلاعیه بنویسیم که به کسی برنخوره یه وقت:

سلام جیگر

خوفی؟ قلب

ببین یه چیزی میگم ناراحت نشیا! جون تو منظوری ندارم. نمیشه اون کاغذپاره‌ها رو بیاری پرت کنی روی میز رییس ما؟ حال نداری بده پیک بیاره. چی کار کنیم دیگه؟ این بوووووووووووق‌ها گیر داده‌ن میخوان‌شون. هیچی حالیشون نیست. تو ناراحت نشو. به دل نگیر. البته من راضی به زحمت‌ت نیستما. ببین اصن ول‌ش کن نمیخواد بیاری. یه چیزی گفته‌ن واسه خودشون. برای اینکه از دل‌ت دربیارم جمعه صبح بریم دربند عجقم؟

با تشکر

امور اداری

والللللللللا! نیشخند تازه قرار ه این رو هم بفرستیم نامه رو شخصا ببره تحویل بده جهت احترام بیشتر:

روی عکس، کلیک کنید! نیشخند

یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

پ.ن: فکر کن یکی دل‌ش بخواد لپ من رو بکشه نیشخند کم خاله‌جان در کودکی از خجالت‌م در اومد، الان هم باید نگران باشم قهقهه

یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*این خانوم رو ببینید. به وضوح، اضافه‌وزن داره. و دوست داره در مکان‌های عمومی از خودش عکس بگیره. برای همین، مردم یه جور عجیبی بهش نگاه می‌کنن اما عین خیال‌ش نیست. به نظر من، درست زندگی کردن اینطوری‌ه. نباید زیاد به نظر دیگران بها داد. مث دوست سیستر که علیرغم قیل‌وقال همه، برای جشن عروسی‌ش، فیلم‌بردار نیاورد گفت میخوام شب عروسی‌م راحت باشم و بهم خوش بگذره. دوست دارم همه بالا پایین بپرن و برقصن، نه اینکه دائم مراقب دوربین باشن. توی تمام عکس‌های عروسی‌ش هم به پهنای صورت داره می‌خنده. همیشه هم میگه عروسی‌م به همه خیلی خوش گذشت.

برای دل خودت زندگی کن. با تمام عشق، زندگی کن.

پ.ن: بازنشر این پست در وبلاگستان

شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*خشم، آدم رو دیوانه می‌کنه. برای همین میگن موقع عصبانیت، تصمیم نگیرید یا حرفی نزنید که بعدا پشیمون شید.

کبود شده بود کاملا. رگ‌های گردن‌ش زده بود بیرون. فریاد می‌زد خفه شو روانی! تو خودت از همه بدتری. باز قرص‌هات رو نخوردی حرف مفت زدی؟ یکی باید خودت رو چک کنه. تو اصلا قاطی داری. حال‌ت خوش نیست. روان‌پریش! عوضی دیوونه! زنجیری! دیوونه‌ی زنجیری!بوووووووووووووووووووووووووووووق...

همینطوری داد می‌زد. مردم هم با تعجب نگاه‌ می‌کردن به خودش و گوشی توی دست‌ش. خانومی از کنار م رد شد. با غصه گفت مردم اعصاب ندارن.

یاد اون مدیر مون افتادم که برای محق جلوه دادن خودش، از کیسه‌ی داروهای کارمند حسابداری مایه میذاشت. دور افتاده بود توی شرکت، به همه می‌گفت فلانی به من گفته دزد. اون خودش روانی‌ه. افسرده‌ست. دارو می‌خوره. حالیش نیست چی داره میگه. اون هم وقتی این چیزا رو تعریف می‌کرد، کبود می‌شد صورت‌ش. مث بچه‌هایی که یه گندی می‌زنن، خودشون میان زودتر به همه میگن، اتاق به اتاق می‌رفت ماجرای دزدی و کیسه‌ی دارو رو برای همه می‌گفت مبادا بعدا به گوش بقیه برسه و قسمت مربوط به کیسه‌ی دارو حذف شه.

مدیر مون لیسانس بهداشت داشت اما تظاهر می‌کرد مدیریت بازرگانی خونده. زیاد مطالعه می‌کرد. کتابای به اصطلاح روان‌شناسانه‌ی جدید بازار رو می‌خوند. حکایت دولت و فرزانگی، چه کسی پنیر مرا جابه‌جا کرد، از این کتابا. تشخیص پزشکی‌ش هم خرف نداشت. در حد یه پزشک عمومی قهار بود واقعا. نسخه هم خوب می‌نوشت. 2-1 بار برای همکارا نسخه داد معرکه بود واقعا. برای معده‌ی من هم دارو نوشت حتی.

خیلی خوب صحبت می‌کرد. اگر می‌خواست، خیلی خوب درک می‌کرد اما وقتی پای پول در میون بود، اخلاق‌ و انسانیت رو میذاشت کنار. خودش هم همیشه می‌گفت اومده‌م پول دربیارم دیگه! پس برای چی اومده‌م؟ اوج تحقیر و توهین‌ش هم همین تحقیرهای روان‌پزشکانه بود.

یه روز یکی گفت خانوم منشی بداخلاق‌ه. ریشخند کرد که اون 40 سال‌ش‌ه شوهر نکرده قاطی کرده. جای غر زدن، براش شوهر پیدا کن. منشی‌مون پشت سر ش گفت مردک روانی! خودش هم زن داره، هم با اون دختره‌ی بوووووووووووووق میگه می‌خنده، فکر می‌کنه همه مث خودش‌ن. دیوونه‌ست. هذیون میگه. توهم داره.

اینکه ما همه کارشناس فوتبال و اقتصاد و سیـ.ـاست و چه و چه هستیم، قبول اصلا ولی تشخیص پزشکی رو آدم کجای دل‌ش بذاره؟ ما یه آشنایی داریم. این بنده خدا فوق تخصص اعصاب و روان داره. اون همه درس خوندن، برای من یکی واقعا قابل تصور نیست چون اصلا حوصله ندارم بشینم درس بخونم. هیچ ادعایی هم نداره این بنده خدا. تشخیص و درمان‌ش هم هر کس بهش مراحعه کرده، راضی بوده کاملا. خیلی هم پرحوصله و مودب‌ه. دوست‌م رفته بود پیش‌ش. می‌گفت آدم باور ش نمیشه روان‌پزشک انقد پرحوصله باشه. آدم از در وارد میشه، دکتر می‌فهمه چه‌ش‌ه اما اون آقا نشست من کلی براش حرف زدم. آخر سر چند تا توصیه کرد خیلی دوستانه. دارو هم نوشت. گفتم دکتر تشخیص‌تون چی‌ه؟ گفت نگران نشو دخترم. یه افسردگی جزئی که واقعا جای نگرانی نداره. درست میشه. بعد هم باهاش شوخی کرده بود بخنده و دوست‌م خداحافظی کرده بود اومده بود بیرون.

این دکتر جان رو مقایسه می‌کنم با اون آقای متخصص! که پشت گوشی از اصطلاحات عامیانه‌ای که بلد بود، برای توهین کردن استفاده می‌کرد. خدا رحم کرده اینا کلمات پیچیده‌تری بلد نیستن وگرنه خدا رو بنده نبودن.

یه چیزی بگم؟ میگن اگر به خاطر چیزی کسی رو ریشخند کنید، نمی‌میرید تا به درد اون آدم مبتلا شید. این جمله من رو واقعا می‌ترسونه گاهی چون وقتی میشینم فکر می‌کنم می‌بینم هر وقت هر چیزی به کسی خندیدم، حتما سر م اومده و چوب‌ش رو خورده‌م. و بارها و بارها به چشم‌م دیده‌م که واقعا کارما جواب کارهای ما رو بهمون میده، اعمال و نیات‌مون رو پررنگ می‌کنه و بهمون برمی‌گردونه. از تحفه‌خان خبر ندارم اما منشی‌مون روزهای آخری که میومد سر کار، افسرده بود. علائم‌ش رو داشت به وضوح. بعد هم بی‌خبر کار رو ول کرد و دیگه نیومد. می‌گفت 2 بار دفترچه بیمه‌ش تموم شده از بس این دکتر و اون دکتر رفته. یه بار می‌گفت سرم‌ه، دفعه‌ی بعد گلو م، تیروئید، غم‌باد! یه بار دیگه روده‌هاش، بعد کمر ش.

یه بار که تلفن زده بودم حال‌ش رو بپرسم، بهش گفتم اینا عصبی‌ه. چطور ممکن‌ه تو یه دفعه همه‌ی این مریضی‌ها رو با هم گرفته باشی آخه؟ صدا ش می‌لرزید. گفت مریمی خسته شدم از دکتر رفتن. میگی چی کار کنم؟ گفتم تو 10 سال اینجا کار کردی. شرایط‌ت سخت بوده. تنها بودی. غصه زیاد خوردی. برو پیش یه روان‌پزشک. 4 تا دارو بهت میده خوب میشی. چه می‌دونم. شاید هورمون‌هات بالا پایین شده مثلا.

گفت دست‌ت درد نکنه دیگه؟ یعنی میگی من هم دیوونه‌م؟

شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*با اینکه کلا شکمو نیستم ما اعتراف می‌کنم خیلی دنبال استار-فروت گشتم. خودش رو که می‌دونستم ندارن ایران. کمپوت و کنسرو ش رو هم پیدا نکردم حتی گریه البته ماجرا مال سال‌ها پیش‌ه اما من هنوز استار فروت میخوام.

هیجان‌انگیزترین خوراکی‌ای که خوردین یا حتی نخوردین! چی بوده؟

 

 

 

شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*یک. دیروز بعدازظهر داشتم با یکی صحبت می‌کردم. اون بنده خدا بیشتر ساکت بود. من داشتم یه چیزی رو براش تعریف می‌کردم.

گوش دادن رو میگن "هنر گوش دادن" در واقع چون کار هر کسی نیست. حرفام که تموم شد تا اومدم تشکر کنم که همه‌ش رو گوش داده، گفت ممنون که بودی...

بعضی آدما کلی بهت کمک می‌کنن. آخر سر حتی فرصت نمیدن تشکر کنی مبادا حس کنی بهشون مدیونی. مدل‌های برعکس‌ش رو وقتی دیده باشی، بیشتر قدر این دوست‌های خوب رو می‌دونی لبخند

دو. دیروز عصر با سیستر نشسته بودیم بستنی می‌خوردیم. بهش گفتم آدم وقتی کوچیک‌ه، گاهی خیلی با خواهر و برادر ش اره میده تیشه می‌گیره. گاهی آرزو می‌کنه کاش خودش بود و خودش. وقتی بزرگ میشی تازه می‌فهمه خیلی کم‌ن دوستانی که مث خواهر و برادر باشن برای آدم. من تو رو خیلی دوست دارم سیستر. سیستر پاشد بغل‌م کرد و البته پا م رو هم له کرد اون وسط نیشخند

سه. این روزها حال خوبی دارم. حس خوبی دارم. چند تا دوست جدید دارم که با ندای قلب‌م بهشون اعتماد کردم. یکی‌شون برام آواز خونده فایل‌ش رو فرستاده تا دیگه وقتی داریم بی‌سیم می‌زنیم بهش نگم صدا ت خوب‌ه چرا آواز نمی‌خونی؟! نیشخند فعلا موفق به دانلود فایل مذکور نشد‌ه‌م ولی فکر نکنم بتونه ناامید م کنه از صدا ش. یکی دیگه‌شون هم بی‌سیم زده بیا برات یه چیزی نوشتم.

جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*داشتیم درباره‌ش با یکی از دوستان حرف می‌زدیم. همون موقع برام اس‌ام‌اس اومد. گوشی رو نگاه کردم. یکی از چند الهام عزیزی بود که با هم قاطی‌شون می‌کردم! نوشته بود:

هر لحظه که تسلیم‌م در کارگه تقدیر / آرام‌تر از آهو، بی‌باک‌تر از شیر م

هر لحظه که می‌کوشم در کار کنم تدبیر / رنج از پی رنج آید، زنجیر پی زنجیر

"مولانا"

به دوست‌م نشون‌ش دادم. گفتم جواب‌ برامون رسید.

نمی‌دونم مولانا سال‌ها پبش چطور به این نتیجه رسیده. چه اتفاقی براش افتاده که این درس رو ازش گرفته. نمی‌دونم چه کسی انقد خوش‌ذوق بوده و این دو بیت رو مسج کرده و چند بار دست‌به‌دست شده تا به دوست من رسیده. حتی نمی‌دونم چی شد که دوست‌م از طریق وبلاگ‌م با من آشنا شد اما می‌گفت حس کرده باید این دو بیت رو برای من بفرسته در اون لحظه‌ی خاص. و من باز هم اطمینان پیدا کردم که هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست.

جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*این یک بازی وبلاگی‌ست:

من، مریمی به اینها معتادم: اینترنت، گاهی موارد مشابه هم گزارش شده.

چای، قهوه، نسکافه، این چیزا! نیشخند

استحمام

برنج، شده 1 قاشق باشه. 1 مولکول حتی!

پیاده‌وری‌های طولانی

مطالعه

شما چی؟ قیسـ.ـبوک؟ اینجوری؟ اینجوری؟

همیشه در دسترس بودن؟

به چی معتادی؟

پ.ن: همه دعوت‌ن.

پ.پ.ن: ویترای به این میگن. آیکون تعظیم در برابر هنر قلب

جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*سلام مریمی بانو :) یه ماهی می‌شه وبلاگتو می‌خونم، همین مدت کافی‌ه که با اطمینان بگم خیلـــــــــی دوسِت دارم! ینی اصن ذوق می‌کنم وقتی می‌بینم آپ کردی. کلی انرژی می‌گیرم، درس می‌گیرم از پست هات. کارای هنری‌ت که نگووو، ذوقیده می‌شم اصن نیشخند جینگولی‌جات هم که دوس داری مثه خودم، هی تو نت می‌گردم این روزا و ایده می‌گیرم، دلم خواست به تو هم نشون بدم :) فکرکنم آشنا باشی با این سایت: http://www.instructables.com یه سرچ‌ه کوچیک کنی، کلی چیزای خوشگل میابی. این و این یکی. امیدوارم خوشِت بیاد. روزت قشنگلبخند

پ.ن: من الان خدمت می‌رسم جهت تشکر قلب

پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*دوست خانوادگی‌مون‌ن. همیشه میگن خدا رحم کرد به ما دختر نداد وگرنه در اسرع وقت، شوهر ش می‌دادیم. هر بار بخواد بره و بیاد، دل ما خون میشه از ترس اینکه مبادا اتفاقی براش بیفته.

اون موقع من می‌خندیدم به این حرف. فکر می‌کردم شوخی‌ه. الان می‌بینم نه واقعا شوخی نیست.

پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*این روزا دوست‌م داره دنبال کار می‌گرده. از اینا هم نبوده که پول میدن نمره می‌خرن و مدرک می‌گیرن یا رشته‌شون رو دوست ندارن و فقط مونده‌ن توی رودرواسی خودشون. مدرک‌ش از دانشگاه معتبری هم هست بنده خدا.

فعلا به نتیجه‌ای نرسیده. فقط وقت گذاشته و حرص خورده و اذیت شده و کلی توی گرما بیرون بوده و کرایه‌ی ماشین داده. مطمئنا جوینده یابنده‌ست اما چرا یه آدم باسواد و کاری باید انقد اذیت شه؟ فقط چون معرف نداره؟ انصاف‌ه این؟

یه بار با یکی از اقوام، حرف همین کار و پارتی‌بازی بود. گفت مریمی من نمی‌دونم تو چرا منتظری کسی جایی معرفی‌ت کنه؟ خودت برو یه کاری پیدا کن. این همه روزنامه و آگهی کار.

توضیح اینکه طرف صحبت‌م، یه خانوم بود. گفتم من نمی‌تونم هر جا آگهی دادن، اعتماد کنم و برم. آدم نمی‌شناسه مردم رو. کی جرات داره اصلا؟ گفت وای چقدر سخت می‌گیری؟ گفتم شما کارمند آموزش و پرورش هستید. خب محیط مشخص و قابل اعتماد ه. فرق داره با یه وجب شرکت‌های خصوصی که عین قارچ، سبز شده‌ن همه‌ جای شهر.

گفت شاید. ولی من به هر جا رسیدم از تلاش خودم بوده. هم من، هم خواهرا و برادرهام. ماها کاری بودیم. بچه‌های الان تنبل‌ن. گفتم بچه‌های الان یعنی من دیگه؟ گفت نـــــــــــــــه. کلا!

گفتم حالا کلا یا جزئا نیشخند زمان شما مردم دیپلم نگرفته، اراده می‌کردن سر کار بودن. با دیپلم، مردم کارمند دولت می‌شدن و کلی امکانات خوب می‌گرفتن. بعدتر مد شد خیلیا بعد از استخدام، تازه می‌رفتن دانشگاه. الان اینطوری نیست واقعا. به قول همکار م اصلا اشتباهه آدم بدون معرف، بره جایی مشغول به کار شه. معرف داشته باشی برخورد شون 180 درجه تغییر می‌کنه باهات.

گفت من که میگم اینا بهانه‌ست. ما تونستیم کار خوب پیدا کنیم. شما هم می‌تونید. ما زحمت‌کش بودیم. بچه‌های الان همه چیز رو حاضر و آماده میخوان.

خب من هم مجبور شدم به رو ش بیارم که مامان‌ش یه روز برام تعریف کرده برای کار پیدا کردن تک‌تک بچه‌هاش چقدر رفته از فلان روحانی و بهمان کارمند فلان جا، نامه‌ی سفارش گرفته و صد بار رفته و اومده تا جور کرده کار اینا رو. بعد اینا یادشون میره ما این ماجراها رو می‌دونیم. میان میگن تو زبون نداری از خودت تعریف کنی. باید بری کارایی رو هم که بلد نیستی، بگی بلدم تا بهت کار بدن. باید از خودت تعریف کنی. باید زبون بریزی. باید مغز طرف رو بخوری نتونه فکر کنه بگه بابا کار رو بهش بدید بره مغز ما رو خورد. برخورد درست این‌ه.

والا من دیگه مونده‌م روش درست کار پیدا کردن برای من که حاضر نیستم هر جایی و هر محیطی کار کنم، چی‌ه...

پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*5 سال‌م که بود خیلی دوست داشتم حروف الفبا رو یاد بگیرم. خب مامان‌م مخالف بود. دوست نداشت زودتر از سن مدرسه، خوندن و نوشتن یاد بگیرم چون وسوسه می‌شدم جهشی بخونم و با اون هم مخالف بود. معتقد بود بچه باید به وقت‌ش کنار همسن‌وسال‌هاش درس بخونه و بازی کنه و یاد بگیره و بزرگ شه. من اینجوری فکر نمی‌کنم زیاد. میگم اگه بچه‌ای می‌تونه زودتر یاد بگیره، اشکالی نداره.

همه‌ی کتاب داستان‌هام رو حفظ بودم. طوری جمله به جمله از حفظ می‌خوندم و ورق می‌زدم، که همه اول‌ش فکر می‌کردن دارم روخونی می‌کنم! کتاب خوندن رو دوست داشتم اما کاردستی درست کردن رو اصلا.

کلاس اول، همون اوایل، یعنی از بعد لوحه‌ها و خط‌خطی‌ها، معلم‌مون خواست حروف رو به شکل‌های مختلف با نگین و مهره و حبوبات و برگ و هرچی به ذهن‌مون می‌رسه، درست کنیم وی مقوا بچسبونیم ببریم بزنیم به دیوار کلاس!

نمی‌دونم چرا از بچه‌هایی که الفبا رو بلد نبودن چنین چیزی می‌خواست؟ اومدم خونه گفتم. بابا گفت مریمی! من برات درست می‌کنم.

یعنی فکر می‌کنید بابا گفت "مریم! من برات درست می‌کنم" اشتباه می‌کنید. بابا گفت "مریمی! من برات درست می‌کنم." اولین کسی که مریمی صدا م کرد بابا بود. من هم خوش‌م اومد. الان همه جا اسم‌م رو میگم مریمی. حتی چند باز نزدیک بود توی فرم‌های رسمی اشتباهی به جای مریم بنویسم مریمی. جالب‌ه که دیگه بابا مریمی صدا م نمی‌کنه خیلی وقت‌ه.

خلاصه اون شب بابا نشست و با حوصله کاردستی مذکور رو که خیلی هم بزرگ و وقت‌گیر بود برام درست کرد. من هم خواب‌م میومد با چشمای قرمز نشسته بودم بالای سر ش. رو م نمی‌شد برم بخوابم وقتی می‌دیدم بابا داره تکالیف من رو انجام میده! خلاصه بابا راضی‌م کرد برم بخوابم و صبح که بیدار شم، کاردستی‌م کنار کیف‌م حاضر و آماده‌ست.

ولی من از معلم‌م دلخور بودم که چرا یه کاردستی‌ای میخواد که بچه خودش نتونه درست کنه؟ کلا دوم، معلم‌مون برای آموزش جمع اعداد - نمی‌دونم دورقمی یا سه‌رقمی - گفت پیش‌بند اعداد بدوزید. اصرار هم می‌کرد خودتون درست کنید! والا من الان‌ش خیاطی بلد نیستم چه برسه به 21 سال پیش!

دیگه مامانا کلی هنر و سلیقه به خرج دادن و پیش‌بندای رنگ‌وارنگ دوختن با کلی جیب در نقش یکان و دهگان و ... هر روز هم کلی نی می‌بردیم مدرسه که مثلا جای اعداد، نی بذاریم توی جیب‌ها. بعد اینا رو کم و زیاد کنیم جمع بستن یاد بگیریم.

روز دوم به معلم‌م گفتم من جمع زدن بلدم. نمیشه این پیش‌بندبازی رو انجام ندم؟ خندید گفت باشه به اونایی که بلد نیستن یاد بده. کلا معلم‌هام خیلی ازم کار می‌کشیدن در امر خطیر تدریس. نمی‌دونم هدف‌شون چی بود واقعا.

بعد کلاس اول دبستان بود به بچه‌ها خوندن ساعت رو یاد میدن یا کلاس دوم؟ یادم نیست کدوم بود اما معلم‌مون از همه‌مون خواست ساعت عقربه‌ای درست کنیم. من هم که چشمه‌ی استعداد، خشک! پرسیدم با چی درست کنیم؟ گفتن با کاغذ و مقوا و سوزن ته‌گرد و اینا. هر کاری کردم، مامان حاضر نشد برام درست کنه. مجبور شدم خودم کج‌وکوله یه چیزی درست کنم. هی هم غر می‌زدم که این بی‌ریخت شده. مامان می‌گفت همین که خودت تنهایی درست کردی، ارزش داره.

ولی نظر معلم‌م این نبود. ساعت‌هایی رو که خیلی خوشگل بودن و مشخص بود بزرگترا درست کرده‌ن نگه‌داشت. بقیه رو گفت ببرید خونه. من هم کلی خورد توی ذوق‌م به این نتیجه رسیدم که آدم باید مث فلانی دروغ بگه. بده مامان‌ش درست کنه، بگه خودم درست کردم!

یه بار دیگه یادم نیست کلاس چندم بودم. معلم‌مون گفت بادسنج درست کنید. باز من ماتم گرفتم چون از کاردستی متنفر بودم، مامان هم کمک نمی‌کرد اصلا یعنی ایده می‌داد اما انجام نمی‌داد که خودم مجبور شم یاد بگیرم. باز هم همون آش شد و همون کاسه. یکی از بچه‌ها داده بود نجاری براش بادسنج درست کنن. انقد شکیل بود که کور هم بودی می‌فهمیدی کار اوستای نجار ه، بعد معلم‌مون کلی تقدیر و تشکر و تشویق کرد و بادسنج‌ه رو گذاشت روی طاقچه که همه ببینن و بقیه هم مجبور بودن هنر شون رو برگردونن خونه. من هم همه رو ریختم دور، گفتم خانوم‌مون دوست داره بهش دروغ بگیم.

دیگه هم کاردستی درست نکردم تا جایی که یادم میاد. کلی عذر و بهانه می‌آوردم و کل‌کل می‌کردم اما درست نمی‌کردم. از هرچی کار عملی بود بدم اومده بود. گذشت تا درس حرفه و فن که اصلا راه نداشت پیچوندن‌ش. معلم‌مون زن مسن و خوبی بود. خیلی ما رو می‌برد بازدید. گردش هم می‌برد به اسم بازدید. می‌گفت چی‌ه همه‌ش بشینید درس بخونید؟ با هم بریم بگردیم. پیر بود خودش. دنبال ماها نمی‌تونست بدوئه.

یه آقای پیری هم بود راننده‌ی اتوبوسی بود که ما همیشه باهاش می‌رفتیم گردش علمی. ما بازی می‌کردیم. اینا هم می‌نشستن گپ می‌زدن. من که گیج بودیم .و حالیم نبود. بچه‌ها می‌خندیدن می‌گفتن باز ما اومدیم بیرون، اینا نشستن به حرف زدن. به نظر من خنده‌دار نمیومد. دل‌م براشون می‌سوخت بیشتر.

معلم حرفه‌وفن‌مون ازمون خواست پارچه‌ی سفید بگیریم و باهاش دفترچه‌ی خیاطی درست کنیم. گفت نمیخواد برید بدید کسی براتون بدوزه. خودتون پارچه‌ها رو یک اندازه ببرید. مثلا 10 تا پارچه‌ی یک‌اندازه. بذارید روی هم. وسط‌ش رو مث وسط دفتر که منگنه داره، بدوزید با دست. اگه کناره‌های پارچه‌ها داره ریش‌ریش میشه بهتون یاد میدم اونا رو هم چطوری با دست بدوزید. بعد انواع کوک و دوخت رو بهمون یاد دادن. از اسم‌ها فقط دندون‌موشی رو یادم‌ه. از شکل انجام‌شون هم هیچی یادم نیست اما خیلی اون خانوم رو دوست داشتم چون اصلا اهمیتی نمی‌داد دفتر خیاطی من کج‌وکوله‌ست یا کوک‌ها کوچیک و بزرگ‌ن و شکیل نیستن. می‌گفت مهم‌ این‌ه که خودت انجام دادی. سر امتحان هم وایمیساد می‌گفت چند تا کوک فلان بزن. هر قدر هم لفت می‌دادیم غر نمی‌زد. برخلاف بقیه‌ی معلم‌هامون هم خیلی خوب نمره می‌داد. مجبور نبودیم برای 0.25 خودکشی کنیم!

الان که بعد سال‌ها به خودم جرات داده‌م نقاشی‌های چشم‌چشم‌دوابرو بکشم و ذوق کنم، الان که عکس‌هاش رو نشون‌تون میدم و تشویق‌م می‌کنین، برام مث همون معلم‌مون هستید. هر وقت یادش میفتم، توی دل‌م ازش ممنون میشم که نشون داد هستن آدمایی که دوست ندارن دروغ بشنون و براشون مهم‌ه که فلان کار رو خودت تنهایی انجام داده‌ای حتی اگه بی‌ریخت و کج‌وکوله شده باشه. ازتون ممنون‌م.

چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*یک. یه دوستی داشتم همیشه می‌گفت مریمی تو خیلی بی‌سیـ.ـاستی! خب راست هم می‌گفت. طبق استانداردهای خیلی از ایرانی‌ها من واقعا بی‌سیـ.ـاست‌م. مثال:

می‌نشست چند ساعت با یکی حرف می‌زد. مشورت می‌کرد. نظر ش رو می‌پرسید. طرف خودش رو می‌کشت یه چیزایی رو توضیح بده. می‌رفت پرس‌وجو می‌کرد حتی. کلی وقت میذاشت. بعد این دوست من آخر سر، همون کاری رو می‌کرد که از اول، قصد داشت انجام بده. صد البته هر کسی خودش برای خودش می‌تونه تصمیم بگیره اما دیگه ادای مشورت کردن چرا؟

یه روز بهش گفتم این رو. وقتی به خاطر ش چند ساعت وقت گذاشتم در حالی که مطمئن بودم نقشه‌ش رو مث همیشه عملی می‌کنه. بعد بی‌رودرواسی گفتم این مشورت کردن نیست، مسخره کردن طرف مقابل‌ه. مشورت مال وقتی‌ه که تو تصمیم‌ت رو نگرفتی. نه اینکه تصمیم‌ت قطعی باشه و فقط وقت طرف مقابل رو بگیری و بذاری‌ش سر کار. که بره برات تحقیق کنه حتی. بعد تو بشینی اینجا به ریش‌ش بخندی.

گفت من همیشه مشورت می‌کنم و میگم چشم اما انجام‌ش نمیدم. اینطوری مردم ازم راضی‌ن. میگن فلانی همیشه نظر ما رو می‌پرسه. وقتی اینطوری راضی‌ن من هم چند ساعت وقت‌شون رو می‌گیرم برای جلب رضایت‌شون. آخر هم کار خودم رو می‌کنم و چون باهاشون مشورت کرده‌م، دیگه کسی ازم شاکی نمیشه.

گفتم اتلاف وقت مردم و مسخره کردن‌شون، کار زشتی‌ه از نظر من. دیگه برات وقت نمیذارم. واقعا هم دیگه براش وقت نذاشتم. بعد یه بار بدون اینکه ازش چیزی بپرسم، یه پیشنهادی داد که توقع داشت مث همیشه استقبال کنم. یا حداقل بهش فکر کنم. در جا گفتم نه. خوب نیست. گفت چرا؟ گفتم عقل‌م رو دست تو نمیدم. تو خودت هنوز نمی‌دونی رفتار نرمال چی‌ه. خوش‌ش نیومد. خب فدای سر م.

دو. یه دوستی دارم لحن مسج‌هاش همیشه خیلی جدی بود. مثلا: مریمی گوشی رو بردار. 3 بار زنگ زدم خونه‌تون. کار ت دارم. خب من می‌دونستم این دوست‌م چقد گل‌ه. تلفن می‌زدم بهش. پای تلفن می‌خندید صدا ش. یه بار گفتم بترکی تو. یه طوری نوشته بودی فکر کردم دعوا ست. خندید گفت بی‌خیال تو رو خدا. من واقعا سخت‌م‌ه تایپ کردن توی اس‌ام‌اس ولی یه خواهر شوهر دارم اینطوری می‌نویسه: فلانی! عزیزکم! بهتر نبود جای اینکه گوشی رو برنداری، فلان کار رو می‌کردی گل‌ من؟ خب این خود فحش‌ه. یعنی فحش بده آدم کمتر بهش برمی‌خوره. منتها خودش توهم داره که خیلی نرم و آروم حرف می‌زنه. خب بذار در همین توهم‌ش بمونه. من بهش گفته‌م اینطوری مسج بزنه جواب نمیدم. می‌خندید می‌گفت چرا همه‌ش من ناراحت شم از دست‌ش؟ یه بار هم اون ناراحت شه. فدای سر م.

سه. یه دوستی داشتم می‌گفت من کلا توی دوستی، شانس ندارم. به هر کس خوبی کردم، بهم بدی کرد. من توقع داشتم اونا اینطوری جبران کنن. اون کار رو کنن. ولی نکردن. پرسیدم بهت بدی کردن یا اون مدلی که تو می‌خواستی، خوبی نکردن؟ گفت مثلا من برای فلانی توی خونه‌م تولد گرفتم، همه رو دعوت کردم. خب اون هم باید همین کار رو می‌کرد. که نکرد.

گفتم تو دل‌ت خواسته براش تولد بگیری. خب دست‌ت درد نکنه ولی باهاش قرارداد نداشتی که اون هم حتما شب تولد ت برات وقت بذاره و خرج کنه و جشن بگیره. چه توقعی‌ه آخه؟ کلی استدلال آورد. گفتم ببین من می‌فهمم تو دوست داشتی اینطوری شه اما نمیشه بری یه خاطر دل خودت، یقه‌ی دوست‌ت رو بگیری. این رو قبول کن. زد زیر گریه.

بعضی زن‌ها اینطوری‌ن. هرچی دوست دارن میگن. بعد وقتی گیر می‌کنن و دیگه نمی‌دونن چی بگن که حرف غیر منطقی‌شون پذیرفته شه، متوسل میشن به گریه کردن و گفتن اینکه من اعصاب ندارم، دل‌م نازک‌ه، طاقت ندارم، نگو و امثالهم. عکس‌العمل من: خنثی رفتار ت مث بچه‌های مهد کودکی‌ه. خب دوست‌م ناراحت شد. ولی من دلیلی نمی‌بینم یه تایمی از روز م رو بذارم برای راضی کردن نی‌نی‌کوچولوهای متوقع. فدای سر م.

پ.ن: نمیشه آدم هر چی به دهن‌ش میاد بگه، بعد با 4 تا لفظ پاچه‌خوارانه بخواد ماست‌مالی‌ش کنه. میشه واقعا؟ متفکر

پ.پ.ن: 2 تا شماره تلفن از موبایل‌م حذف کردم. احساس سبکی می‌بینم.اگه فکر می‌کنید رفتار کسی در شان شما نیست، نمی‌تونید توقع داشته باشید اون آدم حتما بفهمه و درک کنه و بخواد تغییر کنه و بهتر شه. اما می‌تونید وقت‌تون رو برای آدمای بهتری صرف کنید که ارزش‌ش رو دارن. دفعه‌ی اول‌ش سخت‌ه. بعد که تونستی، می‌بینی این حذف کردن‌های گاه‌به‌گاه، جزو بدیهیات زندگی‌ه اصلا.

چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*فکر کردم روی چی نقاشی کنم؟ یادم افتاد کیف پول‌م، یه جاکلیدی داره. اون از دست‌م در امان مونده بود. رفتم سراغ‌ش. جای سیاهی کلیدها روی سطح داخلی‌ش معلوم کاملا. داخل‌ش رو 3رنگ کردم. بیرون‌ش رو هم یک‌دست زرد کردم. اون زمان که ویترای کار می‌کردم، دل‌م ظریف‌کاری می‌خواست. الان که به راحتی میشه ظریف‌کاری کرد، دل‌م میخواد قلم مو بردارم دیوار رنگ بزنم حتی! نیشخند

تا این خشک بشه، کیف موبایل مامان‌ رو هم رنگ زدم: اول اینجوری. بعد اینجوری. گذاشتم خشک بشه. البته مامان اصلا خوش‌ش نمیومد و معتقد بود همون یک‌دست زرد بهتر می‌شد. فقط نمی‌دونم چرا اینا رو همون اول نمیگن به آدم خنثی

تا اون خشک شه، جاکلیدی‌ه رو کامل کردم. بعد هم کیف موبایل رو. نزدیک‌تر. فکر کنم بهتر از قبلی‌ها شده‌ن متفکر نقاشی سخت‌تر سراغ ندارین؟ اینا رو بلد شدم دیگه.

چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*نوشته وبلاگ مریمی به نظر م مثل صندوقچه‌ی قدیمی مادربزرگ‌ها می‌مونه. دوست داری همیشه بری سر وقت‌ش چون می‌دونی چیزهای جالبی تو ش هست.

سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*سال‌ها پیش یه روز به مامان‌م گفتم مامانای دیگه هر جا میشینن از بچه‌هاشون تعریف می‌کنن. شما چرا هیچ‌وقت از من هیچ تعریفی نمی‌کنی؟ گفت اگه کسی اخلاق و رفتار ش تعریفی باشه، همه متوجه میشن. اگه نه هم که هیچی. من دوست ندارم بشینم از بچه‌هام تعریف کنم برای دیگران. به نظرم بی‌معنی‌ه.

راستش اون زمان خوش‌م نیومد از جوابی که شنیدم ولی گفتم باشه. مامان من هم اینجوری فکر می‌کنه خب. ولی الان می‌فهمم که واقعا جالب نیست آدم هی بشینه از بچه‌هاش جلوی دیگران تعریف کنه. اگه خیلی خوب باشن، قابل مشاهده و قابل درک خواهد بود. گفتن نمیخواد که.

از این بدتر، وقتی‌ه که کسی خودش زیادی از خودش تعریف می‌کنه. مردم اصطلاحا به بعضی آدما میگن خودشیفته. البته همه‌ی اونایی که برچسب خودشیفته می‌خورن، واقعا خودشیفته محسوب نمیشن ولی خب بعضیاشون هم جدا اینطوری‌ن.

می‌دونی؟ اگه کسی مثلا وسواس داشته باشه - حالا هر نوع‌ش - یه جورایی خشم و نفرت بقیه رو باعث میشه نسبت به خودش. هر قدر هم بخوای تحمل کنی، یه روزی عصبانی میشی از دست کسی که مثلا همیشه اصرار داره وسایل رو با یه نظم خیلی خاص بچینه با فواصل میلی‌متری. هی بره عقب، بیاد جلو، چک کنه مبادا 1 میلی‌متر این‌ور اون‌ور شن. حالا در حد تئوری شاید بگیم آخی دست خودشون نیست و گناه دارن و ... اما واقعیت این‌ه که تحمل‌ش در بلندمدت خیلی سخت میشه برای اطرافیان.

آدمایی که زیاد از خودشون تعریف می‌کنن هم اینطوری‌ن. حداقل از نظر من. مثلا طرف لیسانس ریاضی داره. بدون اینکه من چیزی بهش گفته باشم، میاد میگه فکر نکن فقط تو مهندسی‌ها. من هم مهندس ریاضی‌م! بهش میگم که حالا مثلا من مهندس، کجای دنیا رو گرفتم که تو اینطوری میگی بهم؟ میگه حالا به هر حال بهت گفته باشم!

خب من آدمی‌م که گاهی برای اینکه کسی رو فحش ندم، خودم رو فحش میدم طرف حساب کار دست‌ش بیاد نیشخند میگم حالا من که توی مدرک‌م نوشته مهندسی فلان، چه شکری خوردم که تو با زور و اصرار میخوای بگی تو هم مهندسی؟ متفکر واللاااا عینک

یا مثلا طرف اصرار داره بگه خوشگل‌ه. خب زیبایی نسبی‌ه. سلیقه‌ای‌ه. مردم هم که کور نیستن شکر خدا. دیگه گفتن‌ش برای چی‌ه؟ میخواد مثلا امر به همه مشتبه شه؟ مدال میدن به خوشگلا؟ تا جایی که من مطلع‌م، خوشگلا باید برقصن نیشخند

یا مثلا میگه شوهر م من رو خیــــلی دوست داره. این گفتن داره؟ اگه دوست‌ت نداشت برای چی باید باهات ازدواج می‌کرد خب؟

یا میگه بابا م دکـــــــــــتر ه. خب باشه. از فضل پدر، تو چرا چه حاصل؟ زحمت‌ش رو بابا ت کشیده شب و روز، درس خونده، تو پز تلاش‌های اون بنده خدا رو میدی؟ معنی داره اصلا؟

یا میگه من خوش‌اخلاق‌م. بعد حتی همین جمله رو هم با نیش و کنایه و به منظور میگه. یعنی آدم می‌مونه تعریف دقیق خوش‌اخلاقی‌ چی‌ه؟ متفکر

یا با حرص داره ماجرای 4 سال پیش رو تعریف می‌کنه که با خواهر شوهر ش دعوا کرده. بعد اصرار داره بگه باگذشت‌ه! خب عزیز من اگر تو باگذشت بودی، تا الان اصلا فراموش کرده بودی اون ماجرا رو یا حداقل به روی مبارک‌ت نمی‌آوردی بعد این همه سال. وقتی هنوز داری میگی و حرص می‌خوری، گذشت‌ت کجای قضیه‌ست دقیقا؟

یا میگه من صبور م. بعد تا کسی بهش حرف می‌زنه شروع می‌کنه دندون‌هاش رو به هم فشار دادن و حرص خوردن. چند دقیقه بعد هم تندتند جواب طرف رو میده. صبر این شکلی‌ه یعنی؟ متفکر

یا میاد سراغ‌ت که آره فلانی. تو اخلاق‌ت خیلی بده‌ها. میگم خب بد باشه. به تو چه عزیزم؟ نیشخند میگه آدم رو ناراحت می‌کنی. میگم فکر می‌کنی الان تو داری اینطوری حرف می‌زنی، من خوشحال میشم واقعا؟ خب تو هم ناراحت‌کننده‌ای گاهی منتها من بهت میگم. تو میری پشت سر م میگی. فرق من و تو فقط همین‌ه. میگه همین الان من ناراحت شدم. میگم خب پس تو هم زودرنجی! میگه چرا حرص آدم رو درمیاری؟ میگم خب دقیقا هدف‌م همین بود فلانی. چرا فکر می‌کنی وقتی میای میگی مریمی تو اخلاق‌ت اینطوری‌ه، من نباید ناراحت شم اما وقتی من بهت بگم زودرنج، سریع گارد می‌گیری؟آخ بالاخره این مدلی برخورد کردن، خوب‌ه یا بد؟ یا برای تو خوب‌ه، برای بقیه بد ه؟ خنثی

یا مثلا هر روز از زیر نصف امور محوله جیم میشه. بعد اصرار داره بگه فرز کار کردن تو عمدی‌ه برای اینکه من تنبل جلوه کنم! نمیخواد باور کنه واقعا مشخص‌ه که داره تنبلی می‌کنه.

و در واقع، مشکل اصلی من‌م که دلیلی نمی‌بینم بخوام یک سری آدما رو دور خودم جمع کنم و زورکی تحمل‌شون کنم و اسم‌ش رو بذارم پذیرفتن! همه‌مون می‌دونم که از رفتارای بد همدیگه ناراحت میشیم. کم و زیاد داره اما فکر نکنم کسی انقد بی‌شخصیت باشه که از هیچی هیچ‌وقت ناراحت نشه. منتها بعضیامون میشینم مث انسان‌های متمدن، درباره‌ش حرف می‌زنیم حل‌ش می‌کنیم یا حداقل تکلیف‌مون رو با همدیگه مشخص می‌کنیم. بعضیامون رو میاریم به متدهای خاله‌زنکی. پشت سر هم حرف می‌زنیم یا سعی می‌کنیم مارمولک‌بازی دربیاریم که همه جا پر بشه مثلا من خوب‌م، فلانی خیلی گهه - ببخشید واقعا ولی کلمه‌ی مناسب‌ش فقط همین بود - خب عزیز من! ناراحتی؟ من رو دوست نداری؟ بفرما برو دیگه هم برنگرد. دیگه مظلوم‌نمایی‌ت چی‌ه آخه؟ نیشخند

واقعیت این‌ه که من خیلی وقت‌ه خیلی راحت حذف می‌کنم آدما رو. به قول دوست‌م، تا با کسی وارد یک رابطه نشی، نمی‌تونی بفهمی دقیقا چطوری‌ه اما وقتی فهمیدی یه چیزایی رو، باید تصمیم‌ت رو بگیری.

من آدمی‌م که راحت تصمیم می‌گیرم. هیچ‌وقت هم در زندگی‌م به کسی باج نداده‌م. بیخودی هم باااد نمی‌کنم بگم آی من خیــــــلی صبور و باگذشت و فداکار م. چون نمیخوام خم شم دیگران سوار م شن! و دلیلی هم نمی‌بینم شعار ش رو بدم و ادا ش رو دربیارم.

صبر و گذشت و فداکاری هم باید حد و اندازه باشه و برای کسی خرج‌ش کنی که قدر بدونه و لایق‌ش باشه. و نمی‌دونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه اما معتقد م کسی که برای خودش احترام قائل نباشه، به دیگران هم نمی‌تونه احترام بذاره به وقت‌ش..

ظاهرا مشکل بعضی از مردم - که واقعا زیاد هم نیستن البته - با من این‌ه که دروغ نمیگم. نه به خودم، نه به دیگران. نه زبونی، نه با رفتار م. وقتی کسی یا چیزی برام مهم نیست، ادا درنمیارم که بگم خیلی آدم خوب و بی‌عیب‌ونقصی‌م و تجربه‌ی 29 ساله‌م بهم یاد داده بهترین سیـ.ـاست، صداقت‌ه. اگر به دلیل این اعتقاد م، 4 تا آدم از زندگی‌م حذف میشن، هیچ اشکالی نداره. 40 تا آدم بهتر میان به جا شون.

شاید بعضیاتون ناراحت شید اما حرف دیگران واقعا برام اهمیتی نداره چون تجربه نشون داده همیشه یه عده هستن پشت سر آدم حرف بزنن و خب مشخص‌ه. جای این آدما دقیقا پشت سر من‌ه عینک

اگر بدانید مردم هزاران بار بیشتر به یک سردرد معمولی خود اهمیت می‌دهند تا به خبر مرگ من و شما، دیگر نگران نخواهید شد که درباره‌ی شما چه فکری می‌کنند!

خلاصه که از قدیم گفته‌ن تعریف کردن از خود، شکر خوردن‌ه. جای داستان سر هم کردن درباره‌ی خوبی‌های نداشته‌مون، شاید بهتر باشه واقعا بریم اخلاقای بد مون رو اصلاح کنیم.

ببخشید فکر کنم خیلی تلخ شد این پست. حقیقت تلخ‌ه گاهی.

سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*دل‌م برای تو تنگ است

برنمی‌گردی...

 

 

 

 

 

دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*دیشب رفتم گل بخرم تاج رو درست کنم ببینم چطوری میشه.

من: قیمت این گل‌ها رو میگید لطفا؟

- اون تازه نیست خانوم.

من: عیب نداره. قیمت‌ش رو بگید لطفا.

- اونا میگم تازه نیست خانوم. داوودی‌های کناری‌ش رو ببرید دسته‌ای 7 تومن. یا اصلا چرا گلدون نمی‌برید؟ گلدون‌های دم در رو دیدین؟

من: گلدون نمیخوام آقا. این رو میخوام.

- ولی اینا تازه نیست خانوم. 2 ساعت دیگه کاملا پژمرده‌ست.

من: یه جور دیگه می‌پرسم. اینا رو می‌فروشید یا نه؟

- خنثی

من: خنثی

- باشه. دسته‌ای 3 تومن‌ه.

من: چند تا از این سیم‌ها هم بهم بدید لطفا.

- همه‌ش مال شما (5-4 تا بود) برای چی میخواید این گل‌ها؟

من: میخوام یه چیزی درست کنم. تقریبا مطمئن‌م که خراب نمیشه. نمیخوام گل‌های خوب رو به خاطرش خراب کنم. خیلی ممنون.

پول رو دادم خواستم بیام بیرون که فروشنده‌ی اصلی وارد شد: اونا تازه نیست خانوم!

من: بله. سلام. حال شما خوب‌ه؟

- سلام. بله شما خوبید؟ اونا رو چرا ببرید؟ این گل‌های...

من: میخوایم باهاشون کاردستی! درست کنم. دل‌م نمیاد گل‌های تازه رو خراب کنم. وقتی لم‌ش دست‌م اومد چشم. میام اون گل‌های داوودی رو می‌برم.

- چی میخواین درست کنین؟ نیشخند

.

.

.

و حالا توصیه‌های ایمنی: هرچی تعداد گل‌هاتون بیشتر باشه، کار براتون راحت‌تر میشه چون دست‌تون بازتر ه. برگ و سبزه و از این چیزا که باهاش دسته گل رو پر می‌کنن هم لازم‌ه. اگه گل‌ها ریز باشن، قشنگ‌تر میشه نتیجه‌ی کار.

برای بستن ساقه‌ی گل‌ها به هم میشه از سیم استفاده کرد.. سیم‌چین، دم دست داشته باشید. سیم رو هم خیلی محکم، دور ساقه‌ها نبندید چون ساقه رو قطع می‌کنه. اگر هم بعدا دور ش چیزی نپیچید، حس سردرد پس از شینیون رو خواهید داشت! نیشخند در کل، به نظر م نوار گاترین بهتر از سیم‌ه. سیم‌چین نمیخواد. ساقه‌ها رو قطع نمی‌کنه. توی سر هم فرو نمیره!

دست‌تون گرم نشه همینطوری پیش برید. سایز دور سر رو در نظر داشته باشید!

اگر گل کم اومد می‌تونید برای جلوی سر، درست‌ش کنید. بعد با همون نوار، پشت سر رو سمبل‌کاری کنید!

نتیجه‌ی کار من اصلا جالب نشد. هرچند روی سر، خیلی جالب‌تر بود. حداقل، سیم‌پیچی‌هاش معلوم نبود! یه کم این‌ور اون‌ور کردم گل‌ها رو باهاش عکس گرفتم اما هرچی فکر کردم کلا قابل ارائه نیست... آخر ش هم این شکلی شد:

دفعه‌ی بعد با داوودی‌های ریز، درست می‌کنم. فکر کنم لم‌ش دست‌م اومد متفکر

دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*میرم سامانه‌ی جستجوی اموات بهشت زهرا. اسم‌ش رو سرچ می‌کنم. چشم‌م می‌گرده روی قطعه و ردیف و ...

پ.ن: سارا رفت

دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*از قدیم گفته‌ن فحش رو که بندازی، صاحب‌ش بر ش می‌داره. شاید عبارت‌ش خیلی دوستانه به نظر نیاد اما معنی‌ش خیلی جالب‌ه. واقعا همینطور ه. توی یه جمعی یه حرفی زده میشه. یه عیبی بیان میشه مثلا و دقیقا اونایی بهشون برمی‌خوره که اون عیب رو دارن اما میخوان به رو شون نیارن. اونی که اون عیب رو نداره، ناراحت نمیشه. اونی هم که اون عیب رو داره اما نه قصد گول زدن خودش رو داره نه دیگران رو، بهش برنمی‌خوره. این مقدمه رو گفتم که هر کس بهش برخورد، لطف کنه بشینه با خودش فکر کنه. باور کنید من هم وقتی کسی ازم ایرادی می‌گیره، حتما بهش فکر می‌کنم حتی اگه در اون لحظه اصلا از حرف‌ش خوش‌م نیاد. به هر حال کسی دوست نداره بقیه بدی‌هاش رو بهش گوشزد کنن. همه دوست دارن تعریف بشنون ولی همیشه نمیشه که.

حالت بد ش وقتی‌ه که کسی داره بهت ایراد ت رو میگه که خودش اون ایراد رو در حد اعلا داره منتها از فرط پررویی یا اعتمادبه‌نفس یا هر چی اسم‌ش هست، اصلا به روی مبارک‌ش نمیاره. یعنی واقعا آدم می‌مونه در خلقت این موجودات...

نمی‌دونم شما درددل کردن رو چی معنی می‌دونید اما برای من، این کلمه وقتی معنی پیدا می‌کنه که یه دوست یا غریبه، که حس می‌کنه می‌تونه بهم اعتماد کنه، میاد درباره‌ی چیزی که ناراحت و نگران‌ش کرده، بهم میگه. همین گفتن باعث میشه دوباره بهش فکر کنه. باعث میشه بفهمه غم‌ش شاید اونقدرا هم بزرگ و ترسناک نیست. شاید بشه یه کاری‌ش کرد.

اینجور وقتا اصلا دوست ندارم ساکت و صامت، زل بزنم به طرف مقابل. بعضیا میگن آدم باید سیـ.ـاست داشته باشه هیچی نگه. ولی من معتقدم باید مخاطب، یه فرقی با دیوار داشته باشه به هر حال. دوست من اگر می‌خواست در سکوت هی حرف بزنه، خب می‌رفت می‌نشست روبروی دیوار، با اون حرف می‌زد. چرا اومده پیش من داره درددل می‌کنه؟

بعضیای دیگه میگن فقط باید گوش بدی. نباید راه حل بدی. لزومی هم نداره از خودت چیزی بگی. من اینطوری نیستم. یعنی اگه من هم مشکل مشابهی داشته‌م یا کسی بوده که دیده‌م چنین مشکلی داشته، یه طوری که لو نره کی بوده، تعریف می‌کنم - گاهی با تحریف و سانـ.ـسور اگر لازم باشه - و فکر می‌کنم این کار، چند تا فایده داره. اینکه توی اون حال بد، دوست‌م یادش میاد که بقیه هم بی‌مشکل نیستن و حتی مشکلات بزرگ‌تری دارن، یکی دیگه هم اینکه معمولا کنجکاو میشه ببینه نامبرده، چطوری مشکل‌ش رو رفع کرده. معمولا با هم به راه‌های مختلف فکر می‌کنیم و شاید دوست‌م توی بی‌تصمیمی پاشه بره یا حتی برگرده سر همون تصمیمی که اول داشت اما ذهن‌ش آروم میشه. همون حس آرامش کافی‌ه برای هردومون.

ولی بعضیا عادت دارن به غر زدن. البته اسم‌ش رو میذارن درددل ولی قبول کنین درددلی که مدام تکرار شه، اعصاب مخاطب رو به هم می‌ریزه. فایده‌ای هم نداره. این آدما معمولا نمی‌پذیرن که برای رفع مشکل‌شون بهتره کمک حرفه‌ای بگیرن. به هر حال باید از یک مشاور وقت بگیرن. هزینه کنن تا اون آدم به درددل‌هاشون و غرغرهاشون گوش بده و بعد با هم به راه حل برسن.

و چون پول کلا خیلی عزیز ه، ترجیح میدن سر دوستاشون غر بزنن. یک بار. دو بار. سه بار. صد بار. خب قبول کنید تحمل آدم هم حدی داره. همدردی می‌کنی، بس نمی‌کنه. راهکار میدی، قبول نمی‌کنه. به هیچ صراطی مستقیم نیست. فقط میخواد غرغر کنه.

من اوایل خیلی تحمل می‌کردم این رفتار رو اما الان دیگه نه. خیلی رک میگم فلانی ما قبلا مثلا 7 بار درباره‌ی این مساله حرف زدیم و نتیجه‌ش شد اینکه تو بهتر ه دنبال یه شغل دیگه باشی. رفتی دنبال‌ش؟ میگه نه.

- یعنی میخوای دفعه‌ی بعد هم باز بیای همینقدر غر بزنی؟

خب معمولا اون آدم ناراحت میشه و حرف رو عوض می‌کنه. شاید الان خیلی ترسناک به نظر برسم اما من واقعا برام مساله‌ای نیست اگر بعضی وقتا بعضی آدما ازم ناراحت شن. راستش اصلا برام مهم نیست کسی که وقت و انرژی و حال خوب‌م رو می‌گیره با غرغرهاش، ازم ناراحت شه و دیگه غر نزنه.

اگر همین آدم، همون دفعه‌های اولی که این شیوه رو پیش گرفت، با برخورد دیگران مواجه می‌شد، ناچار بود یه فکری به حال خودش بکنه. یا حداقل برای غر زدن بره پیش یه مشاور، پول بده تا کسی به حرفاش گوش بده. البته مشاور هم نمیشینه فقط غرغر بشنوه. سعی می‌کنه مکالمه رو جهت بده که آخر سر به یه نتیجه‌ای برسه.

خلاصه اینکه چند وقتی‌ه واقعا رودرواسی رو گذاشته‌م کنار و حاضر نیستم وقت بذارم برای آدمایی که با رفتار بد شون، انرژی‌م رو می‌گیرن. و متاسفانه به این نتیجه رسیدم که اکثر این آدما گاهی کاملا به رفتارهای بد خودشون واقف‌ن اما نمیخوان تغییر ش بدن دقیقا چون کسی مجبور شون نکرده، همه مونده‌ن توی رودرواسی و تحمل کرده‌ن. از اینا بدتر، آدمایی‌ن که درباره‌‌ی خودشون، خیلی خوش‌بین هستن. مثلا خیلی کم‌صبر ن اما همیشه شعار میدن که من آدم صبوری‌م. یا لحن‌شون همیشه تند و آزاردهنده‌ست اما میگن من خیلی لطیف حرف‌م رو می‌زنم یا خیلی دروغ میگن اما میگن از من راستگوتر، خداوند نیافریده.

متاسفانه یا خوشبختانه، ما گاهی وقتا ویژگی‌های بد خودمون رو به سایرین نسبت میدیم تا خودمون رو توی دادگاه وجدان‌مون، تبرئه کرده باشیم. فرافکنی می‌کنیم. بعضی چیزا رو وارونه جلوه میدیم. اما حاضر نمیشیم قبول کنیم فلان برخورد مون، فلان عادت‌مون واقعا جالب نیست و باید رو ش فکر کنیم. همه بد ن، ما خوبیم.

یه چیزی رو اینجا بگم: من همونقدر که با دوستام رک‌م، صدها برابر ش درباره‌ی خودم اینطوری‌م. نسبت به خودم بی‌رحم‌م اصلا گاهی. دلیل نمی‌بینم بشینم قربون صدقه‌ی خودم برم. که چی بشه؟ هیچ پیشرفتی توی این ماجرا نیست مسلما. ولی خب با دیگران هم رودرواسی ندارم زیاد. از حرکتی خوش‌م نیاد، دفعه‌ی اول، ندید می‌گیرم. دفعه‌ی دوم، غیر مستقیم سعی می‌کنم بفهمونم بهش. دفعه‌ی سوم مستقیم. دفعه‌ی چهارمی هم در کار نخواهد بود معمولا.

و این به نظر م خیلی خوب‌ه. ما واقعا گاهی یاد مون میره باید به خودمون احترام بذاریم. برای همین‌ه که من با آدم غرغرو، دوستی نمی‌کنم هرچند گاهی درددل‌کردن رو کاملا دوستانه و طبیعی می‌دونم. دروغ رو نمی‌پذیرم. بی‌احترامی رو نمی‌پذیرم و باز هم متاسفانه، کاملا منظور آدما از هر شوخی و جدی‌ای رو متوجه میشم سریع.

من همونقدر که مهربون‌م، می‌تونم ترسناک هم باشم. این روراستی برای خیلیا ترسناک‌ه چون ترجیح میدن فقط تحمل بشن و تعریف بشنون. اما این رفتار، برای من هیچ ارزشی نداره. این هم یه جور دروغ گفتن‌ه به نظرم.

من آدم روراستی‌م. دلیلی نمی‌بینم پشت سر کسی حرفی بزنم چون انقدر شهامت دارم که همون حرف رو به خود طرف مقابل‌م بگم و یه جوری با هم کنار بیاییم یا تصمیم بگیریم کلا دیگه به کار هم کاری نداشته باشیم.

و بر خلاف چیزی که ممکن‌ه تصور کنید، دوستان زیادی دارم. عمیقا معتقدم به اینکه قرار نیست همه از من راضی باشن. قرار نیست همه دوست‌م داشته باشن. من با این ویژگی‌ها برای بعضیا خیلی جذاب‌م، برای بعضیا خیلی اعصاب‌خوردکن! و خب چرا باید بخوام به زور، رابطه‌م رو با این دسته‌ی دوم حفظ کنم؟

خواهش می‌کنم ننویسید "مریمی با من بودی؟" اگر بهتون برخورده، احتمال بدید قسمت‌هایی از حرفام درباره‌تون صدق می‌کنه. بهش فکر کنید و درست‌ش کنید. حداقل حل‌ش کنید با خودتون.

و لطفا از من نخواید اونی باشم که شما دوست دارید. من همین‌م. از خودم مریمی رو ساخته‌م که دوست‌ش دارم. اینکه صداقت و روراستی کسی رو آزار میده، واقعا مشکل من نیست. اگر دوست‌م نداری، لطفا ازم فاصله بگیر. گاهی آدما از دور خیلی بهتر ن...

یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*حرف عکس بود. یهو گلدونه تصمیم گرفت عکس‌ش رو برام بفرسته. یعنی گفت بفرستم. خب کی بد ش میاد؟ نیکی و پرسش اصلا؟خیال باطل

واقعیت این‌ه که من معمولا تصور خاصی از دوستان بلاگر ندارم. هیچی توی ذهن‌م نیست مگه اینکه خودشون چیزی گفته باشن و توی ذهن‌م مونده باشه. برای همین وقتی عکسای وی‌چت یا نیمباز شون رو می‌بینم، برام جالب‌ه اما تعجب نمی‌کنم. خب معمولا هم کسی زیاد از خودش بد نمیگه. حالا پیش میاد یکی بگه خیلی لاغر یا چاق شده ولی این، بد گفتن نیست. واقعیت‌ فعلی‌ه (آیکون مریمی واقع‌بین ترسناک) و این وسط، مدال بیشترین بدگویی از ظاهر، واقعا مال گلدونه بود.

یعنی بلاگ‌ش رو بخونی، چه تصورات عجیب و غریبی که توی ذهن‌ت نمیاد. البته من باز هم تصوری ازش نداشتم تا اون روزی که بهم تلفن زد. خب آدم وقتی با کسی حرف بزنه، دیگه خیلی سخت می‌تونه تصویر نسازه ازش.

خلاصه تصویر من از گلدونه، بانویی بود میانسال، با کمی اضافه‌وزن، پوست تیره، گرم و پرحوصله که عنـ.ـاد با روسری در وی نهادینه شده است نیشخند بعد فکر می‌کنید چی دیدم توی عکس؟

یه دختر جوون لاغر و سفیدرو با موی روشن و رژ لب صورتی. با مانتوی سفید و شال بزرگ گی‌گلی. اعتراف می‌کنم الان دنبال سیانور می‌گردم بخورم گریه

خب تو خیلی خوشگلی. چرا انقد بد میگی از خودت گلدونه؟قلب

یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*اولین مواجهه‌ی من با پدیده‌ی خرخونی وقتی بود که سمپاد قبول شدم. اول راهنمایی بودم یعنی. بعد بعضیا می‌گفتن برای آزمون ورودی، کلاس می‌رفته‌ن و تست و خودکشی خلاصه. من هم کلا از تمام مراحل زندگی پرت بوده‌م همیشه. نمی‌دونم به خاطر این‌ه که بچه‌ی اول‌م یا کلا همیشه توی حال خودم‌م و با چیزی مواجه نمیشم مگه اینکه پیش بیاد. به هر حال درک‌ش برام سخت بود که آدم برای ثبت نام یه مدرسه‌ی راهنمایی بخواد بره کلاس تست! سوال

اون دوران باز هم توی حال خودم بودم و معلوم نیست کلا به چی فکر می‌کردم که اصلا حواس‌م به اطراف‌م نبود. از خرخونی هم خبری نبود و حتی خاطراتی یادم میاد مبنی بر اینکه من و دوست‌م شریکی کوییزهای فیزیک رو با موفقیت، پشت سر میذاشتبم. کلا توی سمپاد، قسم خورده‌ن آدم رو دق بدن با درس‌های خارج از برنامه و کوییز و تحقیق و این اداها. لذا ما همیشه کلی تمرین برای انجام دادن و کلی درس برای خوندن و کلی امتحان پیش رو داشتیم. اوایل ماجرا رو خیلی جدی می‌گرفتیم بعد دیدیم نمیشه. بی‌خیال شدیم. مثلا خیلی راحت می‌کفتیم درس جلسه‌ی قبل رو نفهمیدم. نشد تمرین‌هاش رو حل کنم. یادم‌ه دبیر فیزیک‌مون همیشه می‌گفت غلط حل کردن تمرین، خیلی بهتر از این‌ه که کلا هیچی ننویسید. راه حل غلط یعنی اینکه به سوال فکر کرد‌ه‌ای اما وقتی صفحه‌ی دفتر تون کلا سفید ه، شاید اصلا دفتر تون رو باز هم نکردید ببینید چه تکالیفی دارید خنثی

یعنی وقتی یادم میاد تمام عصرهای اون سال‌هام به تمرین حل کردن می‌گذشت میخوام سر م رو بکوبم به دیوار. اگه برگردم به عقب، اصلا مدرسه نمیرم. با اون مانتوهای گل‌گشاد بلند طوسی‌رنگ. میشینم خودم می‌خونم آخر ترم‌ها میرم امتحان میدم. سمپاد هم نمیرم. یه مدرسه‌ی نرمال میرم. مث بقیه‌ی بچه‌ها. وقت آزادم رو هم میذارم برای انجام کارایی که دوست دارم. نه لزوما کار درسی و علمی. یه چیزی که ازش لذت ببرم و "خوش" باشم. این خیلی مهم‌ه ولی اکثر ماها اصلا بهش فکر نمی‌کنیم. دست کم می‌گیریم‌ش.

فکر کنم الان خیلی معلوم شد چقدر علاقه داشتم به مدرسه. واقعیت این‌ه که اصلا دل‌م نمی خواست برای آزمون ورود به دبیرستان قبول شم ولی خب شدم. عقل‌م هم نرسید امتحان‌م رو عمدا خراب کنم که قبول نشم (آیکون صداقت بی‌پایان ولو در جلسه‌ی امتحان) هیچی دیگه. قبول شدم خنثی

دبیرستان بیشتر خوش گذشت بهم. تازه یاد گرفته بودم دیوار راست رو برم بالا. یادم‌ه معاون‌های مدرسه همیشه می‌گفتن همه بزرگ‌تر میشن آروم میشن، مریمی بزرگ‌تر میشه شرتر! میشه تازه. خب من کار خاصی نمی‌کردم. مثلا از پنجره‌ی کلاس آویزون می‌شدیم از درخت حیاط پشتی، توت بچینیم هرچند من نمی‌خوردم اما خوش‌م میومد از اون هیجان و ترس که مبادا ناظم بیاد بگه چرا وایسادین لب پنجره خم شدین بیرون. میفتین‌ها! البته اینا خیلی حرکات خاصی نبود اما اونجا ممنوع بود! یه بار هم کلی کشیک کشیدیم تا تونستیم دفتر تلفن مدرسه رو بدزدیم. هر کی شماره‌ی هر کس رو می‌خواست برداشت اون روز. چند مورد بالا رفتن از درخت یا تیر دروازه هم داشتیم. قدم زدن بین پنجره‌های طبقه‌ی سوم ساختمون هم یادم اومد الان. واقعا خیلی هم شر نبودیم ولی جایی که صحبت کردن سر مراسم صبحکاه، جرم محسوب میشه، این حرکات معمولی، شر محسوب میشه خب.

از همون سال اول هم مدام بهمون یادآوری می‌شد که اگه درس نخونید، کنکور قبول نمیشید. یعنی الان که فکر می‌کنم می‌بینم واقعا ماها که قبول شدیم کجا رو فتح کردیم؟ خیلی کم‌ن اونایی که از درآمد و شغل‌شون راضی‌ن. خیلی از شغل‌ها هم هست که واقعا به مدرک تحصیلی نیازی نداره و با یک دوره‌ی آموزشی میشه به راحتی انجام‌ش داد.

یک سری بحث‌های غیر منطقی بی‌خود و بی‌جهت هم داشتیم توی مدرسه. مثلا بعضی از ریاضی‌ها توهم باهوش بودن داشتن و فکر می‌کردن هر کس باهوش‌ه باید راضی بخونه، هر کس گیج‌ه میره تجربی. من تجربی بودم اما ریاضی‌م همیشه خیلی خوب بود. چند بار که پیش اومد براشون تمرین حل کردم، کلا دیگه حداقل در حضور من چنین چیزی نمی‌گفتن. البته تجربی‌ها هم کم نمی‌آوردن و بهشون یادآوری می‌کردن ما قد شما ریاضی و فیزیک بلدیم. اگر مردید بیایید زیست گیاهی و جانوری و سلولی ما رو بخونید. چه بحثی بود آخه؟ هیچ‌کدوم‌شون برای دل خودشون زندگی نمی‌کردن. از اون بدتر، بحث بین تجربی‌ها بود. که بعضیاشون معتقد بودن هر کس میره تجربی، باید پزشکی بخونه. دندان و دارو هم نه‌ها. فقط پزشکی. و هر کس میگه دوست نداره، در واقع داره میگه عرضه نداره.

که یادم‌ه یه روز یه سخنرانی‌ای کردم توی کلاس مبنی بر اینکه اون آدم که این حرف رو توی دهن بقیه انداخته بود، نباید همه را به کیش خود پندارد و چون خودش پزشکی دوست داره، چرا فکر می‌کنه همه باید همین باشه علاقه‌شون؟ بهتر ه آدم کمی بازتر بذاره ذهن‌ش رو. درک کنه علایق بقیه رو. که یادم‌ه دیگه دوست‌مون اون حرفا رو نگفت که نشه مایه‌ی خنده خنثی یعنی الکی درگیر بودیما...

سال کنکور که اصلا همه داغون بودن. بچه‌ها دو دسته شدن. یه دسته خیلی خرخونی می‌کردن و حال و حوصله نداشتن. یه دسته هم خیلی شیطونی می‌کردن و شاد بودن. این جماعت شاد، باز خودشون دو دسته بودن. یه دسته اونایی بودن که توی خونه حسابی خرخونی می‌کردن و حتی کلاس می‌رفتن و معلم خصوصی داشتن - که سال‌ها بعد لو دادن خودشون رو  - یه دسته که بنده هم جزو شون بودم، کلا زیاد سخت نمی‌گرفتن ماجرا رو و دلیلی نمی‌دیدن بخوان برای یه امتحان، انقدر خودشون رو به آب و آتیش بزنن. گفتنی‌ست همه فقط به دانشگاه تهران فکر می‌کردیم و کلا حتی بهشتی رو هم قبول نداشتیم. آزاد که توهین بود اصن. یعنی کسی می‌گفت، مدیر مون بهش چشم‌غره می‌رفت!

من خودم تا سیمای نوجوان رو نمی‌دیدم اصلا روز م شب نمی‌شد. فیلم و سریال هم هیچ‌کدوم رو جانمینداختم. گاهی پیش میومد مثلا ساعت 12 شب می‌رفتم درس بخونم برای امتحان فردا. نهایتا 2 ساعت می‌خوندم و می‌خوابیدم بعدش. از اول‌ش هم درس خوندن توی شب برام خیلی آسون‌تر بود. یه دوستی داشتم. صمیمی هم بودیم مثلا. یه روز بهم گفت تو واقعا خودت این سریال‌ها رو می‌بینی؟ گفتم خودت می‌بینی یعنی چی؟ گفت آخه من که خودم نمی‌بینم. خواهرم می‌بینه برام تندتند تعریف می‌کنه که صبح بین بچه‌ها حرف فیلمای یدشب شد، بگم من هم دیده‌م وگرنه من تمام اون مدت دارم درس می‌خونم. مگه دیوانه‌م سال کنکور بشینم فیلم ببینم؟

گفتم ولی من خودم می‌بینم. چه کاری‌ه یکی دیگه برام تعریف کنه؟ مث مجبورا... گفت تو دروغ میگی روزی 2 ساعت درس می‌خونی. نمره‌های ما یا عین هم‌ه یا نهایتا من نیم نمره از تو بیشتر می‌گیرم. یادم‌ه بهش گفتم انقد راحت تهمت دروغگویی نزن. بعد هم حرف‌مون شد خنثی

خلاصه اونجا بود که بنده با پدیده‌ی خرخونی مواجه شدم و هنوز هم هضم‌ش برام غیر ممکن‌ه که چطور یکی می‌تونه روزی 16 ساعت درس بخونه؟ مغز آدم، صندوق نیست که اطلاعات بچپونی تو ش. باید تحلیل شده. طبقه‌بندی شه. تکرار شه. 16 ساااااعت؟ تعجب

از همه فاجعه‌تر ش این بود که بعضی دوستان، انقدر حمام نمی‌رفتن که صدای بقیه درمیومد. بعد خیلی شیک می‌گفتن وقت نشد!!! حالا اینکه چطور حال خودشون به هم نمی‌خورد بماند ولی مگه حمام کردن چقدر وقت می‌بره؟

تازه یکی از دوستام یه روز یواشکی بهم گفت قرص اعصاب می‌خوره برای اینکه از استرس نمیره. البته دارودرمانی واقعا گاهی لازم‌ه اما اضطراب امتحان چیزی نیست که آدم بخواد به خاطرش انقد دارو بخوره. یه وقتایی فکر می‌کنم دهه شصتی‌ها خیلی گناه داشته‌ن همیشه. همه کار مون با استرس پیش رفته همیشه. تازه اگه پیش رفته باشه... برای همین وقتی حرف از افزایش جمعیت! میشه نمی‌تونم حرص نخورم. من خیلی خوشبخت‌ و آسوده‌م که بخوام 3 تا بچه هم داشته باشم؟ یکی‌ش هم زیاد ه به نظرم.

یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*بعد از سه‌شنبه‌ی مذکور

چهارشنبه: مریمی؟ بیرون نمیری؟

آیکون مریمی که فرو میره توی مبل و به افق خیره میشه.

پنج‌شنبه: مریمی؟ نمیخوای بری یه قدمی بزنی؟

آیکون مریمی که دست‌ش روی پیشونی‌ش‌ه ببینه چقد تب داره - حالا انگار معلوم میشه اینطوری - و خیره میشه به لیوان چایی‌ش.

جمعه: مریمی؟ سیب خریدم!

سیب خریدم یعنی میخوام عین مامان حسن کجل، از اینجا سیب بچینم تا دم در. وقتی به هوای سیب برداشتن رفتی بیرون، در رو ببندم. مجبور شی بیرون بمونی.

مریمی در حال گشتن توی موبایل‌: من سیب دوست ندارم.

امروز: مریمی؟ برو بیرون! پاشو!

مریمی با لحن خانوم شیرزاد: چی‌ه؟ حالا من بیرون نرم چی میشه مگه؟ خوب‌ه گفتن ماورای بنفش زیاد ه خطرناک‌ه. برم مریض شم بیفتم روی دست‌تون خوب‌ه؟ نشسته‌م دیگه همینجا.

مامان به بابا: به محض اینکه مریمی رفت بیرون، کلیدساز بیاریم قفل در رو عوض کنیم مجبور شه 2 ساعت بیرون بمونه انقد نچسبه به خونه.

مریمی در حالی که داره شال رو میندازه روی سر ش: چون خیلی خواهش کردین میرم.

دم در: زود میام. زود میام. نگران نباش نیشخند

شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*کی خوشحال‌تر از من‌ه وقتی این همه دوست‌های خوب دارم؟ وقتی یه خواننده‌ی خاموش که برای اولین بار ه اسم‌ش رو می‌بینم، یه پست می‌نویسه برام. اسم‌ش رو هم میذاره برای مریمی. با کلی عکس و لینک‌های آموزش تاج گل که دوست داشتم یاد بگیرم.

 

 

 

 

 

شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*یه همکار داشتم. یه دختر جوون امروزی. کوتاه‌قد و ظریف بود. سنی هم نداشت. ابروهاش رو جوری تتو کرده بود که اخمو و عصبی به نظر می‌رسید. البته ابرو داشت خودش! ولی می‌گفت اینطوری به روزتر ه. هر وقت هم خودش نقاشی می‌کرد ابروهاش رو، انقد لنگه‌به‌لنگه می‌کشید که حتی پسرا هم در کمال پررویی بهش می‌خندیدن می‌گفتن تمرین کن درست بکشی. چرا یکی‌ش پایین‌ه یکی‌ش بالا؟ البته من هیچ‌وقت به خودم اجازه ندادم درباره‌ی ابروهاش چیزی بگم. یه روز خودش گفت. گفتم خب معمولا قرینه نمی‌کشی. یه ذره هم گرم‌ت شه، رنگا آب میشه پخش میشه. خب ابرو داری که. اینطوری سن‌ت زیادتر به نظر می‌رسه اصلا.

روزای اولی که این دختر ه اومده بود شرکت، با توجه به اینکه محیط مردونه بود، بیشتر ترجیح می‌داد با من باشه. اتاق‌ و طبقه‌شون که جدا بود از ما ولی صبح میومد تلفن می‌زد. سر ش خلوت بود میومد بالا پیش من چند دقیقه می‌نشست. گاهی وسط روز سرمی‌زد بهم. یه وقتایی ناهار ش رو می‌آورد با من ناهار بخوره. من هم گاهی تلفن می‌زدم یا می‌گفتم بیاد اما خودم نمی‌رفتم. از برخورد همکاراش خوش‌م نمیومد. یه طوری نگاه‌ت می‌کردن انگار جنایت کردی با چاقوی خونی بدوبدو وارد اتاق شدی! دقیقا همونطوری نگاه‌ت می‌کردن نیشخند

البته خودش هم زیاد خوش‌ش نمیومد از برخوردای مذکور ولی خب چاره‌ای نبود. کم‌کم چند تا همکار جدید براشون اومد - قبلی‌ها فرار کردن - و چون پسر جوون بود، محیط مساعدتر شد و دیگه لازم نبود به من تلفن بزنه یا بیاد پیش‌م. من هم مشکلی نداشتم با این قضیه البته. کلا معتقدم همکار، باید در حد همکار باقی بمونه. صلاح نمی‌دونم زیاد صمیمی شدن با همکار رو.

همدیگه رو که می‌دیدیم، وایمیساد ببینه من چطوری برخورد می‌کنم. اگه می‌خندیم و حوصله داشتم اون روز، اون هم شاد و خوشحال برخورد می‌کرد. اگه مثلا حال‌م خوب نبود یا حوصله نداشتن زیاد، اون هم اخم می‌کرد و سرد برخورد می‌کرد. خیلیا اینطوری‌ن. به نظرم این همه تاثیرپذیری خوب نیست. چرا فکر نمی‌کنن می‌تونن تاثیرگذار باشن؟ خب من امروز خوش‌اخلاق نیستم؟ تو خوش‌اخلاق باش بذار اخلاق من هم برگرده. چرا باید تو هم اخم کنی لزوما؟ متفکر

خب اصولا خیلی وقت‌ه آدمایی که رفتار شون رو دوست ندارم یا انرژی منفی میدن، میذارم کنار. زندگی انقد طولانی نیست که بخوام برای این آدما وقت و انرژی زیادی رو صرف کنم. وقتی چند بار برخوردهاش تکرار شد، من هم تماس‌م رو کم‌کم قطع کردم. اون هم همینطور.

چند وقت بعد یه کاری پیش اومد از اتاق‌م رفتم بیرون. وقتی برگشتم، دیدم ایشون پشت سیستم من نشسته! خب توی محیط اداری، این حرکت اصلا جالب نیست یعنی برای کار شرکت هم بخوای از سیستم یا وسایل کسی استفاده کنی باید بهش بگی در جریان باشه و ازش اجازه بگیری یا اگه خودش اون روز کلا نیست، حداقل به رییس‌ش یا همکار ش بگی. من دیدم منشی شرکت با یکی دعوا می‌کرد رسما سر اینکه چرا رفتی از کشو، برگه آ4 برداشتی؟ من الان فلان سربرگ‌ها رو میخوام ولی نیست! حالا خودش هم می‌دونست از بی‌نظمی خودش‌ه که سربرگ‌ها رو پیدا نمی‌کنه‌ها ولی عمدا دادوبیداد می‌کرد که طرف دیگه هرگز نره از کشو برگه برداره! یادش باشه بیاد اجازه بگیره.

و البته هرچی بهش می‌گفتم سربرگ‌ها رو بذاره توی کشوی قفل‌دار و سر ورق آ4 با کسی دعوا نکنه، می‌گفت نه. یه جورایی احساس قدرت می‌کرد اینطوری. چی می‌گفتم؟ آهان!

اومدم دیدم ایشون پشت سیستم من نشسته. گفتنی‌ست فرد مذکور، کلا آدم خجالتی یا کمرویی هم نبود. به همکار م نگاه کردم که یعنی تو اجازه دادی؟ - دیگه معنی نگاه‌ها رو یاد گرفته بودن - علامت داد نه! من هم هیچی نگفتم. فقط نگاه‌ش کردم.

یه دفعه عین بازیگرایی که در حال حس گرفتن بوده‌ن، ابروهاش رو تابه‌تا کرد با مصنوعی‌ترین نگرانی ساختگی ممکن گفت وای مریمی ببخشید. می‌دونی چی شد؟ رییس‌م گفت اینا رو پرینت بگیر. پرینتر واحد ما هم خراب‌ه. اومدم اینجا پرینت بگیرم غر نزنه سر م. ببخشید سر جای تو نشستم. سر کار ت نبودی آخه.

گفتم به شما باید جواب بدم که کجا بودم؟

گفت نــــــــــــــــــه یعنی میگم نبودی.

گفتم خب باید صبر می‌کردی بیام. ورق آ4 آوردی برای پرینت‌ت؟ برگه‌های ما تحت تدابر شدید امنیتی‌ه. می‌دونی که.

گفت اوه نه. بذار برم بیارم. بعد در حالی که تظاهر می‌کرد خیلی ترسیده از اتاق رفت بیرون. یعنی عمه‌ی من بود نشسته بود اونجا زبون‌درازی می‌کرد.

همکار م گفت چقد پرروئه! گفتم نمی‌خواستی بهش بگی اجازه بگیره؟ شاید واقعا بلد نیست خب.

دختر ه با 10 تا دونه برگه آ4 برگشت. به طعنه گفت اجازه میدین؟ گفتم خواهش می‌کنم بفرمایید. خوب‌ه زیاد هم نیست. زود تموم میشه.

از روی صندلی پرید: خب اگه خیلی کار داری من به رییس‌م بگم مریمی اینا همکاری نکردن. گفتم نه خیلی کار ندارم. می‌تونم چند دقیقه صبر کنم. گفت آخه پرینت‌م خیلی زیاده‌ها.

گفتم ولی 10 تا برگه دست‌ت بود سوال گفت خب رییس‌م گفت ول‌ش کن اونا حتما برگه زیاد دارن. گفتم من که برگه‌هام رو نمی‌تونم بدم. زور ت می‌رسه برو از خانوم فلانی - منشی - بگیر. بعد اینکه کارتریج‌م هم داغون‌ه. مال خودت رو بیار اگه کار ت زیاد ه.

دوباره با قیافه‌ی شاکی بلند شد رفت دنبال ورق و کارتریج. توی راهرو هم هرکس رو می‌دید می‌گفت 4 تا دونه پرپنت میخوام. از اون‌ور رییس‌م غر می‌زنه، از این‌ور مریمی اذیت می‌کنه. مونده‌م این وسط.

این یک نمونه بود از هزاران مورد که باعث به این نتیجه برسم که تحمل زن‌ها گاهی خیلی سخت‌ه. جالب‌تر ش این‌ه که همین دخترا در برخورد با آقایون انقدر مودب و صبور ن که خدا می‌دونه. چنان اجازه گرفتن و تعارف کردن بلد ن که متعجب میشی اصلا!

یه روز به یکی از همکارا گفتم متوجه شدین خانوم فلانی به من چطوری رفتار می‌کنه؟ خندید. گفتم چرا می‌خندین؟ من واقعا ناراحت میشم. آدم نمی‌دونه تلفن‌بازی و مهمونی اومدن‌هاش رو باور کنه یا این اداهایی که جلوی مردم درمیاره از خودش رو. مثلا میخواد بگه خیلی مظلوم‌ه؟

گفت تو چقد ساده‌ای بچه! یعنی متوجه نشدی بهت حسادت می‌کنه؟

گفتم چه نکته‌ی رشک‌برانگیزی در من مشاهده کرده که باعث میشه چنین حرکاتی ازش ببینم؟ ما مثلا با هم دوستیم. اصلا نمی‌فهمم...

گفت محبت واقعی و مصنوعی، به راحتی قابل تشخیص‌ن. همه فرق‌ش رو می‌فهمن منتها به رو شون نمیارن. شاید چون تمرکز شون روی کار ه و مساله‌ی مهم این نیست که محبت فلانی، واقعی‌ه یا ساختگی. خب؟

اما همین انرژی‌ه‌ست که باعث میشه مثلا من به تو اعتماد کنم یا دوست‌ت داشته باشم اما از خانوم فلانی زیاد خوش‌م نیاد. به رو ش هم نمیارم‌ها ولی ته دل‌م زیاد ازش خوش‌م نمیاد چون می‌دونم کلا داره یک‌سره ادا درمیاره.

اون آدم هم نمیره خودش رو درست کنه. ترجیح میده به خیال خودش تو رو خراب کنه با این کاراش. اهمیت نده. بذار فکر کنه داره راه رو درست میره. چیزی از تو کم نمیشه. یه وقت تو نشی مث اون.

خب متاسفانه اینجور برخوردا رو حتی توی وبلاگستان هم میشه دید. شاید من دیگه اون مریمی ساده‌ی چند سال قبل نباشم ولی اون حس حسادت رو متوجه میشم هرچند اصلا نمی‌تونم دلیلی براش متصور شم. حالا تو هی بیا یواشکی اینجا رو بخون. بعد برو پشت سر من پیش دوستام چرت‌وپرت بگو. ببینم به کجا می‌رسی. هم متاسف‌م هم خنده‌م می‌گیره راستش...

پ.ن: یه جایی توی زندگی، یاد می‌گیری به حس‌ت اعتماد کنی حتی اگه تمام شواهد عقلی، علیه‌ش باشن. چند نمونه‌ش رو توی آرشیو بلاگ پیدا کردم. نمونه‌های بیشتری هم توی آرشیو ذهن‌م دارم که ترجیح میدم برای خودم بمونن... یادم می‌مونه وقتی از اسم کسی، از صدا ش، از چهره‌ش، از لحن‌ش، از سبک زندگی‌ش، از نگرش‌ش، از حرفاش خوش‌م نمیومد، بذارم‌ش کنار. بهش فرصت ندم حتی.

شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*میخوام تاج درست کنم با گل طبیعی. به نارنجی گفتم. یه لینک خوب داد که ازش این دو تا کشف شد: یک. دو. یکی‌ش چسب حرارتی و تل میخواد. اون یکی چسب نواری رنگی میخواد و ساقه‌ی گل - از این مصنوعی‌ها - به اون چسب‌های نواری رنگی، چسب برق میگن فکر کنم. روش‌های سخت‌تر هم بود که خب چه کاری‌ه؟

چند تا نمونه ببین بگو کدوم‌ش بهتر ه: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت.
الان که فکر می‌کنم می‌بینم انقد عکس نگاه کردم یادم نمیاد چی توی ذهن‌م بود دقیقا. هیچ کدوم از اون 7 تا مدل رو زیاد دوست ندارم. میخوای بقیه‌ش رو هم ببین شاید چیزی پسندیدی. سعی کنید تا شب تصویب شه، فردا درست کنم نشون‌تون بدم.

این سایت هم کشف شد در خلال گوگل کردن.

جمعه ۱ شهریور ۱۳٩٢
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers