چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*دل‌م هوای عصرهای سرد پاییزی دانشکده اولی رو کرده...

پ.ن: لطفا یکی بیاد سی‌دی عکس‌های اون زمان رو برام پیدا کنه. توی وسایل من، شتر با بار ش گم میشه.

سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*اولین مکالمه‌ای که امروز توجه‌ت رو جلب کرد، چی بود؟

خودم بگم: بچه‌ی همسایه با ولوم 1000 به مامان‌ش می‌گفت پیاده بریم مهتی کودک. پیاده برریم. پیاده. پیاده. پیااااده.

حیف که دوست‌شون دارم وگرنه شاکی می‌شدم چرا هر روز یکی از اعضای این خانواده‌، لطف می‌کنن بیدار م می‌کنن نیشخند

سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*انسان‌ها در دو صورت، چهره‌ی واقعی خودشان را نشان می‌دهند: اینکه بدانند کاملا به خواسته‌هایشان رسیده اند یا اینکه بدانند هرگز به خواسته‌هایشان نمی‌رسند...

سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*چند سال پیش، تی‌وی یه برنامه‌ی دوربین مخفی ایرانی نشون داد. مجری و کارگردان برنامه، اول و وسط و آخر فیلم، بارها اومد جلوی دوربین و توضیح داد که بله! اینجا یه قنادی‌ه. هر کسی به مناسبتی اومده کیک سفارش داده. ما از اون کیک، 2 تا درست کرده‌ایم. اول یکی‌ش رو میاریم. بعد مثلا تظاهر می‌کنیم از دست‌مون میفته و می‌ریزه و خراب میشه. بعد که ری‌اکشن صاحب‌ش رو دیدیم، میگیم شوخی بوده و اصلی‌ه رو میاریم.

این مطلب ساده رو دروغ نگم 8-7 بار توضیح داد بی‌اغراق. یعنی دیگه واقعا داشت حال‌م به‌هم‌می‌خورد که چرا یه مطلب ساده و بدیهی رو توضیح میده حتی یک بار، چه برسه به 8-7 بار.

شبکه‌ی نسیم هم زیاد پیش میاد که دوربین مخفی نشون بده - البته فقط ورژ‌ن‌های مودبانه‌ش رو مسلما - و جالب‌ه که مطلقا هیچ توضیح کلامی‌ای نمیدن و در عرض چند ثانیه با چند تا تصویر، متوجه‌ت می‌کنن ماجرا چی‌ه. مثلا 2 نفر به هم یه‌ اشاره‌ای می‌کنن و می‌خندن. بعد میرن سر جاهاشون مستقر میشن و منتظر عبور مردم. همین! بیخود هم قد چند تا کیک بزرگ، اسراف نمی‌کنن! یه کم میشینن فکر می‌کنن و خلاقیت به خرج میدن.

البته من کلا زیاد با دوربین مخفی موافق نیستم چون خیلیاش مردم رو واقعا می‌ترسونه یا اعصاب‌شون رو خورد می‌کنه. ورژن‌های خارجی‌ش که قابل گفتن نیست اما مثلا یه دوربین مخفی ایرانی بود، 2 نفر، پشت سر یکی راه میفتادن. یکی‌شون با صدای بلند عطسه می‌کرد الکی. همکار ش هم‌زمان با عطسه‌هه، با اسپری، آب می‌پاشید پشت پیرهن سوژه. سوژه هم با حالتی چندش‌ناک برمی‌گشت عقب یه اعتراضی می‌کرد که مثلا عطسه می‌کنی جلوی دهان‌ت رو بگیر یا همچین چیزی. خب این کجا ش خنده‌دار ه؟

یه خارجی‌ش هم این بود که 2 تا بچه‌ی دوقلو بودن. یکی‌شون نمی‌دونم چی کار می‌کرد که سوژه مجبور می‌شد چند قدمی دنبال بچه‌هه بدوئه. بچه‌هه یهو می‌رفت داخل یه سطل بزرگ قایم می‌شد. سوژه می‌دید کلی جای پا روی کف خیابون هست که ادامه‌ش از روی نمای یه ساختمون بلند رد میشه، بچه‌هه هم روی پشت بوم ساختمون وایساده! تعجب و خنده‌ی مردم خیلی بانمک بود. کسی هم عصبی و عصبانی نمی‌شد چون حس نمی‌کرد بهش توهین شده یا کسی خواسته اذیت‌ش کنه.

سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*اینجا رو ببین.

بهار و زنبور و کفش‌دوزک‌ها.

 

 

 

 

 

 

دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*قالیچه‌ی پرنده

دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*خوندن این پست به آدم‌های بی‌اعصاب، بی‌منطق، یک‌دنده، عصبانی، بددهن، روان‌پریش، روان‌نژند، روان‌رنجور، خوددرگیر، خودآزار، مردم‌آزار، بی‌کلاس و کسانی که مرغ‌شان یک پا دارد، اصلا توصیه نمی‌شود.

پ.ن: لطفا اگر نمی‌تونید مودب باشید هیچی نگید که تودهنی هم نخورید. گفته باشم!

بقیه بفرمایند داخل. با شما نبودم عینک


???????
دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*کسی که در عرض چند ساعت - اون هم شب، نه روز - نصف یه پیتزا، 3 تا رولت و 100 گرم شکلات بخوره، چه مرگ‌ش‌ه دقیقا؟ حالا این هیچی. چه عاقبتی در انتظارش‌ه؟ عذاب وجدان هم ندارم آخه حتی!

دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*چند سال پیش سوار تاکسی شدم یه بار. آقای راننده هی با تعجب و شگفتی! از توی آینه نگاه می کرد عقب رو. آخر گفت ببخشید من انقد نگاه می‌کنما! آخه به نظر م شما خیلی شبیه گلـ.ـشـ.ـیفته هستید! البته این ماجرا قبل از شاهکارهای نامبرده بود شکر خدا نیشخند

هیچی نگفتم. چند دقیقه بعد باز با تعجب داشت نگاه می‌کرد. گفت ببخشیدا ولی خودتون متوجه شباهت‌تون نشدین؟ گفتم نخیر. متوجه نشدم. بعضی آدما شبیه هم‌ن انگار گاهی ولی زیاد عجیب یا مهم نیست به نظر م. توی دل‌م گفتم ضمن اینکه هیچ‌وقت چهره‌ی ایشون رو دوست نداشته‌م راستش. نمی‌دونم چرا بلند نگفتم.

تقدیم به دوستی که بند کرده حدیث میرامینی رو می‌بینه یاد من میفته، من رو می‌بینه یاد اون میفته. به نظرم خوشگل‌ه اما شباهتی به هم نداریم.

عکس هم ربطی به این دو نفر نامبرده نداره نیشخند خوشگل و پاییزی بود. برای همین گذاشتم ببینید. مهراوه‌ست.

یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: معروف‌ها
Share

*شما وقتی تلفن می‌زنید منزل یکی از دوستان یا اقوام‌تون، برای احوال‌پرسی اول مکالمه چی میگید؟ سلام. حال‌ت چطور ه؟ خوبی فلانی جون؟ بد موقع مزاحم نشدم؟ الان می‌تونی صحبت کنی؟ فلانی چطور ه؟ (مثلا همسر یا بچه‌ش) خانواده خوب‌ن؟ مامان‌ت اینا چطور ن؟

این حرفا رو میگن معمولا دیگه. حالا، یکی از اقوام ما:

سلام. حال شما خوب‌ه؟ شوهر ت کجاست؟ مریمی کجاست؟ سیستر کجاست؟ خان‌داداش کجاست؟ اینا کجا رفته‌ن؟ کِی رفته‌ن؟ با کی رفته‌ن؟ چرا رفته‌ن؟ تا کِی اونجا ن؟

مدیونید فکر کنید دارم ذره‌ای اغراق می‌کنم! این آدم، احوال‌پرسی‌ش = فضولی! الان لازم‌ه بگم باهاشون معاشرت نمی‌کنم؟

جالب‌ه که بچه‌هاش هم دقیقا مث خودش‌ن و آمار گرفتن و فضولی کردن رو خیلی عادی می‌دونن. البته بعضیا هستن خیلی راحت، همه چیز رو تعریف می‌کنن. به همین دلیل، متوجه نیستن بعضی چیزا رو نباید بپرسن. این آدما واقعا ساده‌ن و به راحتی از فضول‌ها قابل تشخیص‌ن. اما این خانواده واقعا فضول‌ن. همیشه میخوان اطلاعات به‌روز‌شده‌ای ازت داشته باشن تا وقتی به یکی دیگه تلفن می‌زنن، یه وقت خدای نکرده مجبور نشن فقط از خودشون حرف بزنن! و البته حواس‌شون هم هست ذره‌ای اطلاعات از خودشون به کسی ندن. اگر هم بزنی به پررویی و چیزی بپرسی جهت تادیب طرف، کلا کر مادرزاد میشه و 20 بار هم تکرار کنی، تو گویی هیچی نمی‌شنوه!

چند وقت پیش پسر ایشون - که البته 2 برابر من سن داره - از خان‌داداش یه چیزی پرسید. جواب مختصر هم بهشون میدی، متوجه نیستن که باید تموم‌شون کنن. باز یه چیزی می‌پرسن که ناچار شی جواب مبسوط‌تری بدی. خان‌داداش هم حرف توی حرف آورد و پیچوند.

چند روز بعد ش من توی خونه تنها بودم. تلفن زنگ زد. نمی‌دونم چی شد جواب دادم چون کلا اصلا اهل تلفنی صحبت کردن نیستم مگر با چند نفر خاص. فکر می‌کنید اولین سوال ایشون چی بود؟

خب اگر فکر می‌کنید احوال‌پرسی کرد، سخت در اشتباهید! نیشخند پرسید چرا تلفن رو انقد دیر جواب دادی؟ فکر کردم نیستید! گفتم بله! تلفن رو دیر جواب میدم. گاهی اصلا جواب نمیدم. الان شما خوش‌شانس بودید که تلفن‌تون رو جواب دادم.

دید لحن‌م زیاد خوشحال به نظر نمی‌رسه! گفت یعنی منظورم این بود که فکر کردم خواب بودی. گفتم شما فکر می‌کنید خواب بودم و انقد گذاشتید تلفن زنگ بخوره؟

دید نه داره بدتر میشه، شروع کرد که خوبی و چه خبر و این حرفا... 2 دقیقه بعد همون سوالی رو که مطمئن بودم از خان‌داداش پرسیده - هرچند خان‌داداش بهم چیزی نگفته بود. ما کلا عادت نداریم زیاد حرف رو جابه‌جا کنیم - از من هم پرسید. گفتم نمی‌دونم.

گفت یعنی چی؟ مگه میشه ندونی؟ تو مثلا خواهر بزرگ‌ترش هستی!

به خنده گفتم خواهر بزرگ‌ترم. فضول که نیستم! بخواد من چیزی رو بدونم، میاد خودش میگه. من سوال‌پیچ‌ش نمی‌کنم. وقتی هم چیزی رو بهم میگن، امانت‌دار م. به دیگران نمیگم.

گفت بله شما درست میگی. تلفنی صحبت کردن رو هم که دوست نداریو من مزاحم نشم. خیلی ممنون که گوشی رو برداشتی. سلام برسون. خدافظ.

برای مامان تعریف کردم. گفت مریمی؟ تو اگه بخوای با کسی مهربون حرف بزنی، خوب بلدی. چرا با این بنده خدا اینجوری حرف زدی؟ منتظر

گفتم چون برای آدمای فضول، هیچ احترامی قائل نیستم. کسی که به خودش اجازه میده گوشی‌به‌دست توی زندگی مردم سرک بکشه، حق‌ش‌ه مزین شه به رنگ قهوه‌ای. 100 سال‌ش‌ه نفهمیده رفتار ش زشت‌ه. شاید اینطوری بفهمه.

یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

*علاقه‌ی من به انواع شکلات، ریشه‌ی تاریخی دارد! هم شکلات نارگیلی، هم شکلات تخته‌ای.

الان هم تقصیر خاله‌جان‌ه. هی نشست با آب‌وتاب درباره‌ی شکلات حرف زد. از اون روز هی همه‌ش شکلات میخوام. الان از قیافه‌م معلوم‌ه نقشه‌م چی‌ه یا نه؟ نیشخند

 

 

 

شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*پریشب، خان‌داداش پای تلفن: آره. بعد یه درس دیگه هم داریم. اقتصاد خِرَد ه چی‌ه؟ همون...

من: اقتصاد خـــــُــــــــرد! قهقهه

خان‌داداش: آره دوست‌م هم الان دقیقا همین رو گفت. خب چی کار کنم؟ نشنیده بودم نیشخند

 

دیشب، من: سیستر! کتاب من رو ندیدی؟

سیستر: کدوم کتاب؟

من: همون جلد زرد ه.

سیستر: خب ایناهاش (اشاره به کتاب ولو روی فرش)

من: این نه. از این فکر کنم بزرگ‌تر بود.این رو الان دارم می‌خونم که...

سیستر: خب کجا گذاشته بودی‌ش؟

من: همینجا. کتابام همیشه با نظم و ترتیب همین جا ولوئه دیگه.

خان‌داداش: بابا من که میگم مرتب نکن خواهر من. گوش نمیدی خودت.

دوتایی بلند شدن همه جا رو گشتن. گفتم اصلا نمیخوام. ول‌ش کن. رفتم نشستم روبروی تی‌وی.

چند دقیقه بعد، سیستر: مریمی؟ گفتی اسم کتاب‌ت چی بود؟ متفکر

اومدم توی اتاق. سیستر کتاب رو این‌وری کرد: آخ کتابی که داشتم می‌خوندم، همون کتابی بود که همه جا رو دنبال‌ش می‌گشتم! برم صدقه بندازم برای خودم با این همه تمرکز نیشخند

شب‌تر، سیستر پای بیسیم برای دخترخاله‌جان: می‌دونی مریمی نابغه امشب چی کار کرده؟ نیشخند خان‌داداش: اقتصاد خِرَد رو هم بگو براش نیشخند

شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*خیلی خوشبخت‌ن آدمایی که وقتی می‌ترسن یه کاری رو شروع کنن، یکی هست تشویق‌شون کنه.

یکی که بگه فرداشب وقتی ازت می‌پرسم شروع‌ش کردی یا نه، باید حتما بگی آره وگرنه دلخور میشم ازت...

یکی که بگه اگه نمی‌تونی تنها بری، من باهات میام. حتی اگه بعد ش بگی نمیخواد بیای. همین که حس کنم باهامی، کافی‌ه برای اینکه برم شروع‌ش کنم...

 

 

 

 

جمعه ٢٦ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*کارتون جودی ابوت رو دنبال نمی‌کردم - بر خلاف تمام همکلاسی‌هام! - اما جسته گریخته یه چیزایی دیده بودم. یه صحنه‌ش توی ذهن‌م مونده. جودی داشت یه چیزی مث انشاء رو می‌خوند درباره‌ی خاطرات کودکی‌ش.

نوشته بود مربی دلسوزی داشته که زحمات‌ش باعث شده نقاشی جودی خیلی خوب بشه. همینطور که می‌خوند و صدا ش شنیده می‌شد، تصاویر خاطرات کودکی‌ش رو می‌دیدی که از دست مربی مذکور حرص می‌خورد. بعد برای اینکه دل‌ش خنک شه، نقاشی مربی‌ش رو می‌کشید به مسخره‌ترین شکل ممکن.

نکته‌ش این بود که چی رو داره چطوری تعریف می‌کنه!

خیلیا اینطوری‌ن. شاید برای اینکه فشار مشکلات‌شون رو کمتر حس کنن. شاید برای اینکه بتونن به دیگران پز بدن. دلیل‌ش هرچی که باشه، واقعیت‌ه که بعضی آدما یه چیزایی رو که یه جور دیگه جلوه میدن. این تویی که نباید ظاهر زندگی مردم رو با باطن زندگی خودت مقایسه کنی.

جمعه ٢٦ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*تصور کن یک بار فرصت داری برای اینکه چیزی رو که مال خودت‌ه، با چیز دیگه‌ای که متعلق به دیگری‌ه، عوض کنی یعنی مبادله‌ی کالا با کالا یا خدمات با کالا یا کالا با خدمات. قیمت و ارزش مادی هم اصلا مطرح نیست. محدودیتی هم وجود نداره.

مثلا می‌تونی بگی فلانی ژاکت‌های خیلی خوشگلی می‌بافه و همیشه دل‌م می‌خواسته یه ژاکت برام ببافه اما کی رو ش میشه بهش بگه؟ من هم آش‌های خیلی خوشمزه‌ای می‌پزم. حاضر م برای مهمونی فلان روز ش یه دیگ آشپ براش بپزم. در عوض اون برام یه ژاکت صورتی ببافه!

فایده‌ش این‌ه که اولا مجبوری فکر کنی چی دل‌ت میخواد. بعد که بیشتر بهش فکر می‌کنی، می‌تونی بفهمی ارزش دارهواقعا از اون آدم بخوای‌ش یا نه یا رو ت میشه یا نه. شاید آدم این وسطا به این نتیجه برسه که رو ش میشه بره بگه و حرف بدی هم نیست یا فکر می‌کنی چه کاری رو خوب بلدی انجام بدی یا حاضری برای کسی که برات عزیز ه، چی کار کنی...

پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*با کلمات هم میشه نوازش کرد...

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*مریمی؟ چرا مامان میگه لباس‌م چروک‌ه؟ سوال

چند دقیقه بعد، مریمی در حال اتوی لباس خان‌داداش و سخنرانی در خصوص اهمیت مرتب کردن لباسا روز قبل از عروسی رفتن...

- مریمی؟ اون شب که رفته بودم عروسی فلانی؟ یادت‌ه؟ این دکمه‌ی کت‌م کنده شد.

مریمی: ایشالا دکمه رو گم نکردی که خان‌داداش؟ نیشخند

- نه. ایناهاش.

مریمی: باشه. الان می‌دوزم‌ش. نشینی روی پیرهن سیستر!

+مریمی موهام خیلی خوب شد. حوصله‌ی آرایشگاه نداشتم واقعا. دست‌ت درد نکنه.

مریمی: خواهش می‌کنم خاله جان. روسری‌ت رو سفت نبند موهات نخوابه فقط.

#مریمی؟ روسری خاله‌جان خط تا رو ش‌ه. این رو که می‌شناسی. انقد تعارف می‌کنه رو ش نمیشه بگه اتو رو لازم داره.

مریمی: 30 سال‌ه دارم بهش میگم با من بخوای تعارف کنی کلا دیوانه میشی چون حواس‌م خیلی پرت‌ه. الان اتو می‌زنم براش. بهش نگو هیچی.

@مریمی؟ ببخشید اتاق خیلی به هم ریخت. خونه‌ی خودمون باشه می‌ریزم میرم. اینجا عذاب وجدان دارم.

مریمی: عادی‌ه خاله‌جان. جمع میشه. مهم نیست.

$مریمی تو چرا عروسی نمیای؟

مریمی: بابا می‌دونین که کلا از مراسم عروسی اصلا خوش‌م نمیاد.

سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*سیستر فردا عروسی دعوت‌ه. گفت مریمی دونه‌دونه بگو چیا لازم‌ه. یه وقت چیزی جانذارم.

چند تا رو گفتم. تا رفت یکی‌شون رو بیاره، شروع کردم نماز خوندن.

اومد گفت خوب‌ه تو مدیر برنامه‌هام نشدی وگرنه وسط‌ش می‌رفتی حج! نیشخند

 

 

 

 

سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*شبکه‌ی نسیم، خیلی بامزه‌ست. برنامه‌هاش خیلی تکراری‌ه اما همه‌ش خنده‌دار ه. برای منی که یک‌سره اخبار و فوتبال و درس اخلاق دوست ندارم، خوب‌ه. آیتم‌هاش هم کوتاهه. دیشب داشت اون قسمت مستر بین رو نشون می‌داد که تنبلی‌ش میومد بلند شه چراغ اتاق خواب رو خاموش کنه، شلیک کرد به لامپ! نیشخند

دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*بر همگان، واضح و مبرهن است که من کلا اصلا اهل فوتبال نیستم اما این باعث نشد از دیدن سریال "پژمان"، تعجب نکنم. به نظر م اصلا معلوم نیست که پژمان جمشیدی، بازیگر حرفه‌ای نیست. از خیلی از بازیگرای معروف، روان‌تر بازی می‌کنه.

هر شب این سریال رو می‌بینم، هر شب هم مطمئن میشم استعداد خیلی موثر ه برای موفق شدن توی هر کاری. امشب ببینید سریال "پژمان" رو. باور تون نمیشه این آدم، بازیگر نبوده تا حالا!

دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*امروز عصر، سیستر و دختر همسایه

یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*دیروز داشتم اتاق رو تمیز می‌کردم. چند ساعت کار کردم. آخر آخر ش اومدم بلند شدم. سر م محکم کوبیده شد به جایی. آدم جیغ زدن و گریه کردن و این قبیل لوس‌بازی‌ها نیستم. همونجا نشستم تا درد ش کمتر شد. بعد این‌وری شدم از روی تخت رد شم که آرنج‌م کوبیده شد به لبه‌ی تخت. چنان درد گرفت که نفس‌م بالا نمیومد بی‌اغراق. این دفعه بد م نمیومد بتونم گریه کنم اما واقعا نفس نداشتم. مونده بودم چی کار کنم؟

البته باز هم مجبور شدم بشینم تا درد ش کمتر شه. این وسط یاد سخنرانی‌هایی افتادم که درباره‌ی کاهش درد با هیپنوتیزم و تنفس و تمرکز و اینها شنیده بودم نیشخند شب داشتم اینا رو برای دوست‌م تعریف می‌کردم. می‌گفت مریمی اینا همه‌ش کار دشمن فرضی‌ه.

الان چطوری تجهیز کنم خودم رو؟ دوربین دید در شب بخرم خوب‌ه؟ خمپاره‌انداز؟ ضد هوایی؟ لباس نینجایی؟ کلت کمری؟ جن‌گیر؟ متفکر

یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*بعضیا مدام میخوان خودشون رو به جهانیان ثابت کنن. بارها تاکید می‌کنن که: من خوشگل‌م. من چاق نیستم. دست‌پخت‌م خیلی خوب‌ه. درس‌خون‌م. توی شغل‌م عالی‌م. همسر م خیلی دوست‌م داره و...

این آدما معمولا حرفای تکراری دیگه‌ای هم دارن: من کلا بدشانس‌م. حق‌م رو ندادن وگرنه به فلان مقام رفیع رسیده بودم. همه دزد ن. همه مال مردم‌خور ن. همه بی‌مسئولیت و نفهم‌ن. همه حسود ن. همه زیرآب‌زن‌ن. همه بددهن‌ن. همه چنین و چنان‌ن...

و بعد برمی‌گردن سر خونه‌ی اول: ولی من با وجود تمام این مصائب، خوشگل‌م. چاق نیستم و ...

آدمی که انقد به تایید دیگران - ولو به زور - احتیاج داره، آدمی که انقد زیادی محبت می‌کنه که حال ملت رو به هم می‌زنه، آدمی که با سنجاق کردن خودش به اسم فلان آرایشگاه معروف، فلان کلاس زبان معروف، فلان دانشگاه معروف، فلان محله‌ی معروف میخواد حس کنه آدم محسوب‌ش می‌کنن دیگران، این آدم حتما یه مشکلی داره. راستش من بی‌خیال‌تر از این حرفام که بخوام سعی کنم مشکل کسی رو حل کنم. ولی خیلی راحت این آدم رو حذف می‌کنم از زندگی‌م. و دل‌م می‌سوزه برای کسی که قربانی رفتارهای نامناسب و تربیت غلط خانوادگی و اجتماعی شده و رفتاری داره که حتی برای دوستاش هم قابل تحمل نیست در بلندمدت.

آدم متاسف میشه وقتی می‌بینه بعضیا بچه‌دار میشن اما دریغ‌شون میاد 2 تا کتاب درباره‌ی تربیت بچه بخونن. نمی‌دونن با این نادونی‌شون، یک عمر خود اون بچه و بقیه‌ی کسانی رو که باهاش سروکار دارن، میندازن توی دردسر. کسی که مدام با همه دعوا داره و چشماش پر کینه و نفرت‌ه، کسی که همه رو شکل رقیب می‌بینه و مدام میخواد بزنه توی دهن بقیه، حتما یه مشکلی داره. این خیلی معلوم‌ه. نمیشه ندید ش. البته اغلب کاری هم نمیشه براش کرد افسوس

یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*همیشه پاییز و زمستون، تی‌شرت آستین کوتاه می‌پوشیدم توی خونه. بعد هی سرد م می‌شد رو ش ژاکت می‌پوشیدم. هی گرم‌م می‌شد، در ش می‌آوردم. 400 دفعه هم سرما می‌خوردم به خاطر یقه‌ی باز و آستین کوتاه. در راستای استقبال از پاییز، امسال عین بچه‌های خوب، تا هوا سرد شد، پیرهن آستین‌بلند پوشیدم و به جای انکار سردشدن هوا! سعی کردم بپذیرم‌ش و ازش لذت ببرم.

نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا اینکه در مقابل تغییر زیاد مقاومت نکنید. اینطوری زندگی لذت‌بخش‌تر ه.

شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*داشتم مسواک‌به‌دست با دشمن فرضی، شمشیربازی می‌کردم، دیدم خان‌داداش داره می‌خنده و سر تکون میده.

 

 

 

 

 

 

 

 

جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*این رو یادت‌ه؟ پرت‌ش کرده بودم یه گوشه‌ای. یه شال سورمه‌ای هم دارم که چند بار بخش‌هایی از پروژه‌ی ملاممدجان رو اجرا کرده. اون رو هم پرت کرده بودم کنار این. بعد امروز همه رو جمع کردم تحویل ماشین لباس‌شویی دادم.

یه مطلبی بود توی قیسبوگ درباره ی اینکه به مامانا لباس سفید میدی، صورتی و آبی تحویل‌ت میدن. این رو خوندم. کلی هم خندیدم من وقتی خوندم‌ش نیشخند

نتیجه‌ی اخلاقی تمام مطالب مذکور، شد این عکسی که ملاحظه می‌فرمایید! من هم در کمال مثبت‌اندیشی گفتم اصلا این بهتر از یه پیرهن سفید یک‌دست‌ه. بعد هم با این گوشواره جغدی‌ه ست‌ش کردم کلا خیال بشریت رو راحت کردم. خجسته هم خودتی نیشخند

جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*یکی از فانتزی‌هام این‌ه که کاشی‌کاری یه جایی رو خودم انجام داده باشم خیال باطل

فانتزی شما چی‌ه؟ یکی‌ش رو بگید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*اول از همه اینکه حرف بزنید...

یک آدم صبور و دهن‌قرص، گیر بیاورید و کل بدبختی‌ها و جفتک‌هایی که از "الاغ زندگی" خورده‌اید را با او تقسیم کنید… بازگو کردن مشکلات، وزن آنها را کم می‌کند. علاوه بر آن، معمولا وقتی سفره‌ی دل‌تان را جلوی کسی باز می‌کنید، او هم سفره‌ی خودش را برایتان باز می‌کند و یحتمل می‌فهمید که شما در این دنیا، تنها آدم کتک‌خورده نیستید و این یعنی آرامش.

دوم اینکه فقط به زمان حال فکر کنید: گذشته‌تان و آینده‌تان را خیلی جدی نگیرید. اصلا پاپیچ خراب کاری‌ها و کوتاهی‌هایی که در گذشته در حق خودتان کرده‌اید، نشوید. همه همینطور بوده‌اند و انگشت فرو کردن در زخم‌های قدیمی، هیچ فایده‌ای جز چرکی شدن آنها ندارد. آینده را هم که رسما باید به هیچ وجه به حساب نیاورید. ترس از حوادث و رخدادهای احتمالی، حماقت محض است. فکر هر چیزی، از خود آن چیز معمولا سخت‌تر و دردناک‌تر است.

سوم اینکه به خودتان استراحت بدهید: حالا می‌گویم استراحت، یکهو فکرتان نرود به سمت یک ماه عشق و حال وسط سواحل هاوایی! وسط همه‌ی گرفتاری‌ها و استرس‌ها و بدبختی‌هاتون!!! آدم می‌تواند خیلی شیک به خود، مرخصی چند ساعته بدهد. کمی تنهایی، کمی بچگی کردن، یا هر چیز نامتعارفی که شاید دوست داشته باشید، که کمی از دنیای واقعی دور تان کند و خستگی را بگیرد مثل نهنگ‌ها که هرازچندگاهی به بالای آب می‌آیند و نفسی تازه می‌کنند و دوباره به زیر آب برمی‌گردند.

چهارم اینکه تن‌‌تان را بجنبانید. ورزش، قاتل استرس است. لزومی هم ندارد که وقتی می‌گوییم ورزش، خودتان را موظف کنید روزی هزار بار، وزنه‌ی یک تنی بزنید و بازو دربیاورید. همچین که یک جفتک چارکش منظم و خفیف در روز داشته باشید، کلی موثر است. از من به شما نصیحت.

پنجم اینکه واقع‌بین باشید: ما ملت شریف، بیشتر استرس‌مان بابت چیزهایی است که کنترلی روی آنها نداریم.

ششم اینکه باور داشته باشید زندگی‌تان، میدان و مسابقه‌ی اسب‌دوانی نیست! خودتان را دائم با دیگران مقایسه نکنید. مقایسه کردن و رقابت‌پیشگی، استرس‌زا است. اینکه جاسم، فوق‌ لیسانس دارد و من ندارم و قاسم، لامبورگینی دارد و من ندارم و عبود، فلان دارد و من ندارم، شما را دقیقا می‌کند همان اسب مسابقه که همه عمر ش را بابت هویج سر چوب، دویده و به هیچ کجا هم نرسیده. زندگی مسخره‌تر از چیزی است که شما فکر ش را می‌کنید. هیچ دونفری لزوما نباید مثل هم باشند. خودتان باشید.

هفتم اینکه از مواجهه با عوامل ترس‌زا، هراس نداشته باشید. مثال ساده‌ی آن، دندان‌پزشک است. وقتی دندان خراب دارید، یک کله پیش دکتر بروید و درست‌ش کنید نه اینکه مثل بز بترسید و یک عمر را از ترس دندان‌پزشک، با درد آن بسازید و همه‌ی لقمه‌هایتان را با یک طرف‌تان بجوید. نیم ساعت جنگیدن با درد، بهتر از یک عمر، زندگی با ترس درد است. ترس، استرس می‌زاید.

هشتم اینکه خوب بخورید و بخوابید. آدمی که درست نخوابد و نخورد، مغز ش درست کار نمی‌کند. مغز علیل هم، عادت دارد همه چیز را سخت و مهلک نشان دهد. آدم وقتی گرسنه و خسته است، یک وزنه‌ی یک کیلویی را هم نمی‌تواند بلند کند، چه برسد به یک فکر چند کیلویی!

نهم اینکه بخندید. همه مشکل دارند. من دارم، شما هم دارید. همه بدبختی داریم، گرفتاری داریم و این موضوع، تابع محل جغرافیایی آدم‌ها هم نیست…یاد بگیرید بخندید. به ریش دنیا و مشکلات بخندید. به بدبختی‌ها بخندید. به من که دو ساعت صرف نوشتن این موضوع کردم، بخندید. به خودتان بخندید. دو بار اول‌ش سخت است، اما کم‌کم عادت می‌کنید و می‌بینید که رابطه خنده و گرفتاری، مثل رابطه خیار است و سوختگی پوست. درمان‌ش نمی‌کند اما درد ش را کم می‌کند و دهم هم اینکه این مطلب را برای کسانی که دوست‌شان دارید و از خندیدن‌شان شاد می‌شوید، بفرستید.

پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*زشت‌ه آدم عصر از خواب بیدار شه، بشینه گریه کنه؟

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*دیشب یه جایی جشن بود. چیزی شبیه مولودی یا جشن عروسی! خب فکر کنم همه می‌دونن من زیاد از مناسب‌هایی مث روز زن و روز مادر و روز مرد و روز دختر و روز ازدواج و ... خوش‌م نمیاد. حالا به اینا کاری ندارم.

حدس بزنید اینجا کجاست. لطفا اول حدس‌تون رو بنویسید برام - بی تقلب لطفا - بعد اینجا رو با دقت نگاه کنید. بله! درست متوجه شدید!

 

 

 

 

 

چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*یه پرستار استرالیایی، بزرگ‌ترین حسرت‌های آدم‌های در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت رو که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده، منتشر کرده:

حسرت اول: کاش جرات‌ش رو داشتم اونجوری زندگی می‌کردم که می‌خواستم. نه اونجوری که دیگران ازم توقع داشتن.

حسرت دوم: کاش انقدر سخت کار نمی‌کردم.

حسرت سوم: کاش شجاعت‌ش رو داشتم که احساسات‌م رو با صدای بلند بگم.

حسرت چهارم: کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کردم.

حسرت پنجم: کاش شادتر می‌بودم.

دانلود فیلم‌ش...

سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*بعضی وقتا زیادی زوم می‌کنیم روی یه ماجرا. یه مساله. یه آدم. یه خواسته... در حالی که بعضی از اینا، اصلا اونقدری که بهشون اهمیت میدیم، مهم نیستن. بعضی ماجراها رو باید فقط ببینی و بگذری. چون محلی از اعراب ندارن...

سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*این پروانه قرمز ه رو می‌بینی؟ خیلی دوست دارم‌ش. اول وصل‌ش کردم به دست‌بند م. دیدم وسط اون همه سکه و برگ و جینگیل‌جینگیلی دیده نمیشه.

بعد فکر کردم در ش بیارم باهاش گوشواره درست کنم. دیدم گوشواره رو که خودم نمی‌بینم. بقیه می‌بینن فقط.

بعد فکر کردم گردنبند ش کنم که خب خیلی ریز ه. البته بانمک میشه اما باز هم زیاد نمی‌بینم. فکر کنم روی انگشتر باشه، از همه جا بیشتر می‌بینم‌ش. فعلا هنوز با هم درگیریم نیشخند

موجودی که یه روز مانتو ش خیلی کوتاهه، یه روز خیلی بلند، یه روز دنبال انگشتر اینقدری‌ه: یک. دو. یه روز هم اون رینگ لاجورد، بزرگ‌ترین انگشتری‌ه که حاضر ه دست‌ش کنه. الان سایز بچه‌غول رو بی‌خیال شده‌م، دنبال چیزای ریز م خیال باطل یکی بیاد مشکلات من و پروانه قرمز ه رو حل‌وفصل کنه.

دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*بخش‌هایی از کامنت محیا: ... چقدر عکست فرق داشت با تصورم ازت. تصورم یه دختر شیطون تر بود، با قیافه ی جوونتر! ناراحت نشیا! شاید خودمم پیر شدم... اما تصورم از خودم هنوز همون دختر جوون 22-23 ساله ست... اما قیافه ت پخته بود. آروم بود. ساکت بود. متین و موقر بود... چقدر عکس توی کاخ گلستانت خوشگل بود، شاداب بود! دوست داشتمش خیلی!

من خیلی شلوغ به نظر میام؟ از این سنگ! - اشاره به رشته‌کوه‌های زاگرس! - شاید سروصدا و شلوغی بشنوی، ولی از من نه. کلا روی سایلنت‌م. فقط مونده‌م چرا تعجب می‌کنن ملت از این ماجرا؟ سوال

بعد هم عزیزم! من 290 سال‌م‌ه. توقع ندارم 9 ساله به نظر برسم نیشخند کلا در جوونی‌هام بسی تل بودم! این‌ه که الان راضی‌تر م. ناراحت هم نمیشم. آخه در کل، عدد و رقم سن هیچ اهمیتی برام نداره راستش لبخند

پ.ن: همونطور که الی‌های عزیز رو با هم قاطی می‌کردم، محیاها رو هم قاطی می‌کردم. بعد یه بار با یکی‌شون کلی بگوبخند کرده بودیم سر ماجرای اون دی‌وی‌دی‌های رالی ایرانی. درباره‌ی سیروان خسروی حرف زدم. بعد که من می‌پرسیدم تو کدوم محیایی؟ می‌گفت محیای سیروان اینا نیشخند

پ.پ.ن: محیا ممنون که یادآوری کردی. امروز دوشنبه، اول ماه قمری‌ه. توضیح بیشتر درباره‌ی ختم سوره‌ی واقعه

دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*اول برای قوی‌ترشدن رو بخونید با حوصله. بعد اینجا رو:

خیلی طولانی میشه اگه هر کس بخواد بگه به چی چقدر معتقد ه و مطمئنا همیشه یه چیزایی از قلم میفته. با این حال، اگر بخوام چند تا از اصول زندگی‌م رو بگن، اینهاست:

شدیدا معتقد م از هر دست بدی، از همون دست می‌گیری! شدیدا بهش معتقدم. کار دنیا چنان حساب و کتاب داره که در مخیله‌ی آدمی نمی‌گنجه. حتی نیت آدم هم مهم‌ه. کافی‌ه بخوام بدی کنم. کافی‌ه فقط بخوام. هنوز انجام نداده، گوش‌م پیچونده میشه!واقعا راست‌ه که میگن آدم نون قلب‌ش رو می‌خوره

دیگه اینکه معتقدم روزی آدما فقط دست خدا ست و اگر چیزی روزی تو، قسمت تو، مال تو باشه از دست‌ت نمیره و نصیب کس دیگه‌ای نمیشه.

سومی این‌ه: وای به کاری که نخواهد خدا! به هر دری بزنی، کاری که خدا نمیخواد انجام بشه، انجام نمیشه که نمیشه که نمیشه! برعکس‌ش هم صادق‌ه.

چهارم اینکه هر اتفاقی در وقت و زمان مشخص خودش اتفاق میفته. هیچ اتفاقی هم اتفاقی نیست. اینکه ما دلیل چیزی رو نمی‌دونیم، معنی‌ش این نیست که اون چیز کلا بی‌دلیل و همینطوری الکی اتفاق افتاده برامون.

پنجم اینکه عبادت به جز خدمت خلق نیست. منکر سایر انواع عبادت نمیشم اما خوش‌حال کردن یه موجود زنده، یه چیز دیگه‌ای‌ه. اینکه یه جورایی خادم معنوی خداوند باشی. دعای مستحبی رو بذاری کنار، بری برای پیرزن همسایه‌تون نون بخری مثلا.

ششم: برکت. مهم نیست چقدر پول داری. مهم این‌ه که پول‌ت، مال‌ت برکت داره یا نه. این برکت رو میشه زیاد کرد حتی. دیده‌م که میگم.

هفتم هم اینکه خدا، کائنات، روح جهان یا هر چیزی که اسم‌ش رو گذاشته‌ن، واقعا وجور داره. همه جا حضور داره و گاهی کافی‌ه ازش کمک بخوای با تمام وجود ت. اگه ذره‌ای خیال کنم که خودم می‌تونم و از عهده‌ی کاری برمیام و کمک نمیخوام، قطعا گند زده میشه به کار م. متاسفانه من به خدا اعتقاد دارم ولی گاهی اعتماد ندارم...

حالا تو بنویس...

پ.ن: قوانین زندگی

یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

*نمی‌دونم مصراع بالا چطوری توی ذهن‌م اومد اما گوگل کردم دیدم دوستان، قبلا زحمت سرودن‌ش رو کشیده‌ن. اما یادم نمیاد قبلا خونده باشم‌ش. از کجا اومد این؟ سوال

یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*بعضیا با یه حااالی! ذوق می‌کنن برای حاملگی عروس یا دختر شون که آدم اگر ندونه، فکر می‌کنه طرف چه سال‌ها که دود چراغ خورده تا به چنین جایگاه رفیعی رسیده. از زاییدن، بی‌کلاس‌تر هم داریم اصلا مگه؟ این دیگه ذوق کردن و پز دادن داره؟

از بارداری و زایمان و کلیه‌ی حواشی مربوطه چندش‌م میشه. از اول‌ش همینطوری بودم. تا آخر ش هم همینطوری خواهم بود فکر کنم. لطفا نصیحت برام ننویسید. به نظرم ذوق کردن برای مسائل خصوصی زندگی مردم، عاقلانه نمیاد. حالا هر کی دوست داره، خب ذوق کنه. به من چه ولی؟

شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*از سری مکالمات کاملا جدی من و سرشار (به محتوای پست مذکور حتما توجه بفرمایید) نیشخند

 

 

شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*کشفی که من کردم رو کریستف کلمب نکرده! اگر هم کرده، مطمئنا انقد براش ذوق نکرده نیشخند اصلا باید این تبلیغات سازمان فرهنگی-هنری شهرداری تهران رو بدن دست من، چرا کم تبلیغ می‌کنن که ملت، حس اکتشاف بهشون دست بده؟

بگو آخه تو روزنامه می‌خونی که توقع داری خبر داشته باشی؟ (آیکون خودزنی) اینجا رو ببینید. عکساش رو قشنگ نگاه کنید.

آدرس بدم الان؟ ایستگاه متروی امام خمینی. خروجی باب همایون. خارج که میشید دقیقا اینا رو می‌بینید: یک. دو. ببینید چی به سر من آوردید که جای تماشا، در پی تهیه‌ی مستندات‌م همیشه نیشخند: یک. دو. سه. چهار.

ساز و آواز محلی و جینگیلجات و آبلیموی شیراز و فالوده‌ش و چاقوی زنجان و شیرینی‌های شهرای مختلف و نون‌هاشون و ... هم بود. من خسته بودم عکس نگرفتم دیگه. بعد نمی‌دونم چه مرگم‌ه که دچار سندرم اندوه در بازار می‌شوم تازگیا! نمی‌دونم خاصیت خریدوفروش‌ه یا به خاطر بافت قدیمی اونجاست یا چی سوال ولی به رو م نمیارم. آیکون مریمی‌ای که اصلا قصد نداره دوباره بره نمایشگاه رو ببینه درست‌وحسابیمژه

 

جمعه ۱٢ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*دیشب، رادیو هفت - برنامه‌ای از شبکه‌ی آموزش سیما! - قسمت‌هایی از اپرای عروسکی مولوی رو پخش کرد.

 

فکر کن اشعار مولانا با آواز! چی بهتر از این؟ آقای ضابطیان - مجری - می‌گفت فکر کنید خود مولانا الان بود و شعرهاش رو با این آواز می‌شنید! خیال باطل

 

متن اشعار ظاهرا اینجاست برای دانلود. اگه یه روزی دی‌وی‌دی‌ش رو جایی دیدین بفروشن لطفا به من اطلاع بدید. مرسی.

 

جمعه ۱٢ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*همون آقایی که اون روز صبح زود، 2 ساعت و نیم داشت آیفون رو می‌زد، اومد دم در: ببخشید مزاحم میشم. یه زحمتی براتون دارم. اگر اشکالی داره این کلیدهای خونه‌ی ما خدمت شما باشه - 2 تا کلید داد دست‌م - ما داریم میریم بیرون، دیر میاییم. اگر برادر م - همون آقایی که از 2 ساعت و نیم صدای آیفون بیدار نشد نیشخند - اومد، بی‌زحمت بهش بدید. خیلی ممنون‌م. ببخشید دیگه. ما همیشه یه زحمتی برای شما داریم.

- خواهش می‌کنم. می‌دونید حدودا کی میان؟

- حدود 10 تا 10 و نیم. ول‌ش کنید بابا. فوق‌ش کلید نداره توی ماشین می‌خوابه نیشخند می‌خواستم بگم حق‌ت بود در رو باز نکنم اون روز توی ماشین بخوابی نیشخند والااااا

جمعه ۱٢ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*بیشتر از اینکه بتونم بگم هنر عکاسی رو دوست دارم، عکس تماشاکردن رو دوست دارم.بازی امروز این‌ه: بهترین عکس‌تون رو پیدا کنید. بهترین از دید خودتون. عکسی که حس‌ش خیلی خوب‌ه و دوست‌ش دارید. در صورت تمایل، صورت‌ش رو با ماستی کاموایی چیزی بپوشونید و نتیجه‌ی نهایی رو برام بفرستید.

پست‌ش رمزدار خواهد بود و رمز رو فقط کسانی خواهند داشت که دوست‌داشتنی‌ترین عکس‌شون رو شطرنجی، ماست‌مالی‌شده یا هر جوری دوست دارن، بفرستن. خودم هم برم دنبال عکس دوباره؟

این هم برای خنده نیشخند

پ.ن: ضمن تشکر صمیمانه از دوستانی که لطف کردن عکس عروسی و عکس با پیرهن دکلته و ... فرستادن به خاطر محبت و اعتماد شون - مخصوصا اینکه می‌دونم خیلیاشون هم واقعا سخت‌گیر ن در این امر - لطفا تنبلی را کنار بذارید - حتی برای 3 دقیقه - و بگردید عکس خوب‌ه‌تون رو پیدا کنید بفرستید. امر خطیر ماست‌مالی رو خودم براتون انجام میدم اگر بلد نیستید. پس‌فردا نگید مریمی رمز بده‌ها (آیکون ایجاد رعب و وحشت) نیشخند

پ.پ.ن: لطفا توجه داشته باشید که پست مذکور، زنونه نیست. عکس از آقایون هم پذیرفته می‌شود. رمز هم داده می‌شود.

جمعه ۱٢ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*اگر ذره‌ای عقل توی سر تون باشه، عصر پنج‌شنبه تنهایی نمیرید بیرون!گریه

پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*اگه شما دل‌تون بخواد روابط‌تون رو با یه نفر توسعه بدید، چی کار می‌کنید؟ مثلا اون آدم، همکلاسی‌تون‌ه یا همکار ه یا حتی یه دوست اینترنتی. فرقی نداره.

خب اینجور وقتا معمولا آدما دنبال روش‌های تماس می‌گردن. مثلا از اون آدم شماره موبایل‌ش رو میخوان یا ایمیل‌ش رو. می‌پرسن اکانت قیسبوگ داری یا نه. و اینکه خارج از این محیط، می‌تونیم همدیگه رو ببینیم یا نه.

میگن رابطه باید 3 تا فاکتور ش معلوم باشه: حد، مدت، هدف.

و اینکه 4 تا چیز توی موندگاری به رابطه مهم‌ه: جذابیت جسمی، همجواری، آشنایی و تشابه. اینکه میگم جذابیت جسمی، زن و مرد نداره‌ها. مثلا بعضی چهره‌ها از نظر من موذی‌ن. خودم رو هم بکشم برای ادامه‌‌ی اون رابطه، بالاخره یه روزی اون آدم پشیمون‌م می‌کنه. پس بهتر ه وقتی از قیافه‌ی کسی خوش‌م نمیاد، کلا باهاش دوست نشم. وقت خودم رو تلف نکنم، حرص هم نخورم.

همجواری باعث میشه بعد مدتی حس کنی اون آدم رو دوست داری. مثلا همسایه‌ت، همکلاسی‌ت، همکار ت و ... حتی اگه هیچ ربطی هم به همدیگه نداشته باشید.

آشنایی... هر قدر بیشتر با یه آدمی آشنا باشی، اخلاق‌ش رو بشناسی، سلیقه‌ش رو بدونی، کم‌کم حس می‌کنی علاقه‌ت بهش بیشتر شده. این رو حتی توی دنیای مجازی هم میشه دید.

اما تشابه. مهم‌ترین عاملی که باعث موندگاری یه رابطه میشه. هر قدر قیافه‌ی کسی به نظر ت خوب باشه، کنار ت بوده باشه و خوب بشناسی‌ش، اگر خیلی باهات تفاوت داشته باشه - تشابه‌تون کم باشه - نمی‌تونی رابطه‌ی بلندمدتی باهاش داشته باشی.

جمع اینها میشه حکایت من و دوستان مجازی. اعتراف می‌کنم بعضیا رو توی قیسبوگ ادد می‌کنم/نمی‌کنم فقط چون از قیافه‌شون خوش‌م میاد/نمیاد. یعنی این چهره‌ای‌ه که من می‌تونم/نمی‌تونم دوست‌ش داشته باشم و بهش اعتماد کنم.

و اینکه گاهی پیش میاد که بعضیا مثلا چند وقت‌ه اینجا رو می‌خونن. برای همین احساس می‌کنن من رو خوب می‌شناسن. در حالی که من عملا هیچی ازشون نمی‌دونم، حتی اسم‌شون رو. بعد مدتی این دوست، از من مثلا رمز فلان پست‌م رو میخواد و من در جواب میگم که نمی‌شناسم‌ت... البته می‌گذریم از نوابغی که اسم و ایمیل جعل می‌کنن. اونا که کلا هیچی. خب من فکر می‌کنم که این دوستان باید به من حق بدن. نه؟

یا مثلا تابستون 5-4 نفر لطف کردن برام نوشتن که دارن میان تهران و خواستن همدیگه رو ببینیم. این در حالی بود که اونا من رو خیلی خوب می‌شناختن و من عملا هیچی ازشون نمی‌دونستم. فکر کنم خیلی طبیعی بود که تشکر کنم و جواب‌م منفی باشه.

به نظرم رک‌گویی صفت خیلی خوبی‌ه چون عملا آدم رو بی‌نیاز می‌کنه از دروغ گفتن و آسمون و ریسمون بافتن. باعث میشه بتونی به خودت و مخاطب‌ت احترام بذاری و بدون حرص خوردن و ناراحت شدن یا ناراحت کردن کسی، حس‌ت رو، نظر ت رو بگی. من آرزوم‌ه دیگران باهام رک حرف بزنن چون گاهی رمزگشایی بعضی مکالمه‌ها واقعا خسته و کلافه‌م می‌کنه. و واقعا هم اهمیتی نمیدم اگه چند تا خاله‌خانباجی برن پشت سر م قصه‌های خنده‌دار تعریف کنن. من واقعا آدم باصداقتی رو که برای من و خودش احترام قائل‌ه، ترجیح میدم به کسی که توی رو م عزیزم جان‌م میگه، پشت سر م هرچی به دهن‌ش میاد!

امروز هم در جواب دوستی که ازم رمز خواست، نوشتم انقد تو کم‌پیدایی که مجبور م مغز م رو اسکن کنم برای اینکه آی‌دی‌ت رو یادم بیاد. نوشت عزیییییزم.چون از روی گوشیم میخونمت گاهی وقتها نمیشه کامنت گذاشت ولی همیشه همراهتم.رک بودنتو دوست دارم و خیلی جاهام شده روم تاثیر گذاشتی و من کاری رو کردم و بعدش یه نفس رااااااحت کشیدم و دعا به جونت کردم که هستی و انشالا همیشه سرحال و سلامت باشی.

خلاصه که نتیجه‌گیری با خودتون خیال باطل

چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*دوستانی که می‌شناسم‌تون! لطفا اگر رمز میخواید، اینجا کامنت بذارید و توی بخش ایمیل، حتما ایمیل‌تون رو بنویسید تا جواب من براتون ارسال شه.

یادآوری می‌کنم که نمی‌تونم برای تک‌تک دوستان، رمز رو با کامنت و ایمیل و مسج و بی‌سیم و غیره بفرستم.

ضمنا شکر خدا به علت زیاد بودن تعداد دوستان عزیزتر از جان، اگر خودم بخوام رمز بدم، ممکن‌ه کسی رو از قلم بندازم و باعث دلخوری شه. لطفا هرکس حوصله‌ی خوندن پست رمزدار رو داره، خودش بیاد بگه رمز میخواد. سلام علیک و تعارف هم نمیخواد بنویسید. خیلی رک بنویسید: مریمی رمز بده! همین کافی‌ه.

البته مطلب خیلی خاص و مهمی نیست چون اصولا مطالب خیــــــلی مهم رو توی وبلاگ نمی‌نویسن! فقط نمیخوام همه بخونن‌ش. همین. و دیگه اینکه وقتی رمز رو به شما میدم، دارم فقط به شخص شما میدم‌ش. دادن‌ش به هر کس دیگه، به هر دلیل و با هر توجیهی، چیزی‌ه که من بابت‌ش از شما راضی نخواهم بود. حالا اینکه مطلب رو برای کسی ایمیل کنید یا پای تلفن براش تعریف کنید و این قبیل کلاه‌ شرعی‌ها هم شامل‌ش میشه. پس هر کس رمز میخواد، بیاد از خودم بگیره لطفا.

یاد اون روز افتادم که برای دوست‌م تکست زدم. اتفاقا مطلب تقریبا مهمی هم بود. بعد شوهر ش جواب داد. من کلا زیاد اهمیت نمیدم به یه سری مسائل الکی اما اون روز عمدا به دوست‌م گفتم فلانی وقتی من چیزی می‌نویسم، دارم برای تو می‌نویسم. اگر به هر دلیلی گوشی‌ت چک میشه، باید به من بگی نه اینکه بیام ببینم شوهر ت جای تو جواب داده. البته ایشون خیلی بهش برخورد که خب فدای سر م. ولی کلا خواهش می‌کنم حریم خصوصی و این قبیل قرتی‌بازی‌ها رو رعایت کنید اگر نمی‌کنید.

حالا کی رمز میخواد؟مژه

چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*من حیف شدم. باید تورلیدر می‌شدم انگار نیشخند البت نه. لیدر باید یک‌بند حرف بزنه. من کم‌حرف‌م.

خب در عکس مشخص‌ه که اونجا برج میلاد ه. نمایشگاه تا 11 مهر ماه برقرار ه. از ساعت 4 عصر تا 10 شب. هوا هم عالی. خنک.

این هم دقیقا سمت چپ منظره‌ی بالا بود که خب برق می‌زد و بنده هم که معرف حضور هستم: از هر چی برق بزنه، خوش‌م میاد خیال باطل کلاغ هم خودتینیشخند

من که اول بدوبدو رفتم پرسپولیس: یک. دو.

این هم نمایی از خود برج. داخل اینجا غرفه‌هایی‌ه که من عاشق‌شون‌م. آب‌نمای بیرون. مناظر و چادرها: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. داخل فقط همین یک عکس رو گرفتم. مردم سخت‌شون میشه. نخواستم کسی اذیت شه. باز بیرون: هفت. هشت. نه. ده.

زرشک: یک. دو.

این هم خودم که فکر کنم بعد از ماجرای گلودرد و جرثقیل، زیادی لاغر شده‌م چون این لباس‌ه گشاد بود اما نه انقد! سوال

در ادامه‌ی همه به دختراشون میگن زود بیا، ما برعکسیم، مامان می‌گفت مریمی این مانتوئه خیلی گشاد ه. پایین‌ش خوب‌ه. کمر ش رو به کم تنگ کن. من هم معتقد بودم راحتی‌م مهم‌ه. حالا خوش‌منظره هم نبود، نبود نیشخند بعد دیشب یه خانوم‌ه چنان‌ن‌ن‌ن با تعجب بهم نگاه می‌کرد که فکر کردم چی‌ی‌ی‌ی شده. من هم با تعجب خیره مونده بودم بهش. بعدش فهمیدم داشته لباس‌م رو نگاه می‌کرده با اون همه تعجب. احتمالا مونده بوده من همچین لباسی رو از کجا آوردم. حالا این‌ش هیچی. چطوری دختری به سن من رای شده همچین لباس گشاد و بلندی بپوشه. آیکون خدایا توبه نیشخند

خلاصه جا تون سبز! نمایشگاه خوبی‌ه. من که از این نمایشگاه‌ها، عاشق بخش خوراکی‌های محلی‌شون‌م مخصوصا اون نون‌ها که مغازه‌ی غذا میده و تو ش یه عالم ادویه و سبزی معطر داره. برید ببینید تا تموم نشده.

پ.ن: نوروز در برج میلاد.

سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*این عکس، شبیه یکی از صدها منظره‌ی هزاررنگی‌ه که هر روز توی باغ دانشکده می‌دیدم...

سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*به دلیل شل‌بودن! کامنت‌ها، از خیر گزارش تصویری امشب می‌گذریم. باشد که از 800-700 نفر، 8-7 نفر روشن شن! والااا نیشخند

دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*آیات مهر

دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از آرشیو
Share

*یه زمانی برام مهم بود کی چه رشته‌ای می‌خونه و کدوم دانشگاه. چند تا پست هم نوشته‌م و خونده‌م قبلا: حوصله ندارم، دانشگاه آزاد، خوب یا بد؟، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل، همینطور این پست ادمین، این پست مرد امیدوار مخصوصا 3-2 پاراگراف آخر ش، فلسفه‌ی ایرانی‌ها و...

اما امروز، الان، اینجا می‌بینم این چیزا واقعا زیاد مهم نیست. یه جورایی انگار خودمون، خودمون رو گذاشته‌این سر کار! خودمون داریم خودمون رو بازی میدیم.

همه می‌دونن من برای علم، خیلی ارزش قائل‌م. برای یادگرفتن، بیشتر دونستن... اما برای علاقه و استعداد آدما هم ارزش قائل‌م. برای تفاوت‌های شخصیتی آدما. برای هنر. برای روح زندگی. برای خیلی چیزایی که این سال‌ها زیاد ندیدیم‌شون از هول حرف دیگران و قبولی کنکور و حرص زدن برای مدرک گرفتن.

و امروز، الان، اینجا می‌بینم خیلی وقت‌ه مدرک تحصیلی آدما برام ملاک قضاوت نیست. من هیچ‌وقت شعار نمیدم "قضاوت نکنیم" چون واقعا یک شعار بی‌معنی‌ه به نظرم. چون مغز آدم، همیشه اطلاعات جدید رو با اطلاعات مشابه قبلی می‌سنجه و اگه توی یه رابطه‌ای قضاوت ذهنی نباشه، یعنی عملا شما بی‌تفاوتی و دل به اون رابطه و حرفای اون آدم نمیدی. اصلا گوش نمیدی که حالا بخوای نظری داشته باشی اما امکان نداره درست گوش بدی و قضاوتی توی ذهن‌ت نیاد. حالا درست و غلط‌ش بماند. اینکه برای خودت نگه‌ش می‌داری یا میری به همه میگی بماند...

امروز، الان، اینجا می‌بینم پشت خیلی چیزا توی زندگی ما منفعت هست برای دیگران. مث مد و لباس، مث ایجاد ولع برای لاغری مفرط و استفاده‌ی بی‌رویه از لوازم آرایش، مث جراحی‌های زیبایی، مث پول‌دادن و مدرک‌گرفتن. و دیده‌م آدمایی رو که واقعا خودشون و زندگی‌شون رو نابود کرده‌ن سر همین حرص‌زدن‌ها. دیده‌م که میگم...

من دوستی دارم که مهندس‌ه اما الان فهمیده خیاطی رو بیشتر دوست داره. هنری‌ه که بهش آرامش میده و انقد عقل‌ش رسیده که جای مدرک گرفتن با زجر و عذاب، بره خیاطی یاد بگیره و حتی کار کنه و درآمد داشته باشه. ولو کم، اما با آرامش و احساس رضایت.

دوستی دارم که مهندس‌ه اما آرایشگاه زده. میگه کارکردن توی شرکت فلان رو دوست ندارم. لذت می‌برم از شغل جدید م و اینکه می‌تونم توی محل کار، جای مانتو و مقنعه، لباسای رنگی بپوشم. درآمد هم بد نیست. احساس خوبی دارم.

یادم‌ه اون زمان که ما بچه‌مدرسه‌ای بودیم، هنر مساوی تنبلی تلقی می‌شد. علوم انسانی معنی‌ش بی‌سوادی بود. برامون جاافتاده‌بود که درس یعنی ریاضی-فیزیک یا پزشکی! باقی‌ش بازی‌ه. الان می‌فهمم کنکور، یه بازی بزرگ بود و ماها بازیچه‌ش.

یاد کلاسای فوق برنامه‌ی مدرسه میفتم. تابستون‌هایی که بچه‌ها سر کلاس می‌رفتن توی گرما و من ساز خودم رو می‌زدم و می‌گفتم یه دیپلم گرفتن و کنکور دادن که این همه دنگ‌وفنگ و زجر و عذاب نمیخواد.

یاد دوست‌م توی دانشگاه میفتاد که به یکی از اقوام‌شون علاقمند بود و با غصه می‌گفت می‌دونم هیچ‌وقت خواستگاری‌‌م نمیاد. و وقتی ازش پرسیدم از کجا مطمئنی؟ گفت چون داشت سعی می‌کرد رابطه‌مون رو درست کنه اما تا دید کنکور قبول شدم، کلا بی‌خیال‌م شد. لابد فکر می‌کنه مدرک برای من خیلی مهم‌ه. یادم‌ه ازش خواستم دفعه‌ی بعد که همدیگه رو دیدن، حرف بندازه و بگه چی چقدر براش مهم‌ه...

یاد دوست‌م افتادم که با یکی از اقوام‌شون ازدواج کرد با عشق. و به دروغ به همه می‌گفت شوهر ش مدیریت خونده مبادا مسخره‌ش کنن بگن زن یه دیپلمه شده از هول بی‌شوهرموندن.

یاد دوستی افتادم که شوهر ش ترم 1 دانشگاه علمی‌-کاربردی بود و با خجالت این رو به من گفت روز عقد ش. انگار که به مردم بدهکار ه یک مدرک تحصیلی.

یاد سوال احمقانه‌ی خودم افتادم از یکی از بلاگرها که پرسیدم دانشگاه جامع، زیر نظر وزارت علوم‌ه؟ و خوشحال‌م که اون آدم، هویت‌ش رو خلاصه شده در اسم دانشگاه‌ش نمی‌دید و جای عصبانی شدن یا هر برخورد بد دیگه‌ای گفت آره عزیزم. و بعد خودم عکس هدر اینجا رو دیدم و شرمنده شدم از سوال‌م.

یاد دوست‌م افتادم که حوصله نداشت بعد از ماجرای فوت پدر ش و مشکلات خانوادگی‌شون، بشینه برای کنکور بخونه. رفت رشته‌ی مورد علاقه‌ش رو ثبت نام کرد و چقدر هم خوشحال و راضی بود.

یاد این افتادم که همه می‌گفتن پیام نور، دانشگاه کارمندهاست. بعد کم‌کم یه عده گفتن دانشگاه تنبل‌هاست! و منی که اونجا هم درس خونده‌م، می‌دونم کسی که این حرف رو زده، کاملا ناآگاهانه گفته و شاید هم غرض‌ورزانه. 

یاد دوستی افتادم که دانشگاه سوره درس خونده بود و وقتی بقیه ازش می‌پرسیدن سوره، آموزشگاهه یا دانشگاه، عصبانی می‌شد و پرخاش می‌کرد در حالی که دلیلی نداشت برنجه. شاید هم داشت البته. وقتی کسی با طعنه و نیش و کنایه ازت سوال کنه، خب ناراحت میشی. آدمی دیگه. سیب‌زمینی که نیستی.

و از همه بدتر این‌ه که وقتی میری سراغ یه کاری، یا پارتی و معرف میخوان رسما - برای خودم پیش اومده - یا سابقه‌ی کار و مهارت. بعد می‌بینی چقد الکی این همه سال، دست‌وپا زدی و حرص خوردی و هول زدی. اگه علاقه و استعداد ت رو دنبال می‌کردی می‌رفتی سراغ همون، خیلی سریع‌تر پیشرفت می‌کردی.

و امروز، الان، اینجا خوشحال‌م که دهه 70‌ای‌ها مث ما نشده‌ن که کل هویت‌شون رو در عنوان رتبه‌ی کنکور و اسم دانشگاه ببینن. و خیلیاشون میرن برای مشاوره‌ی تحصیلی و استعدادسنجی. یا سوال می‌کنن رشته‌های مختلف چطوری‌ن و میرن سراغ رشته‌ای که دوست‌ش دارن. نه اینکه به جای انتخاب رشته، بیفتن توی یه رشته.

و امیدوارم روزی برسه که ما برای یه نجار، همونقدر احترام قائل شیم که برای یه جراح قائلیم. روزی برسه که بازی‌های روزگار برای ما نشه تعیین‌کننده و تصمیم‌گیرنده. و انقد روی خودمون، سواد و شعور مون، هویت و باورهامون کار کرده باشیم که نخوایم با سنجاق‌کردن خودمون به فلان دانشگاه و فلان عنوان و فلان مدرک، حس بهتری داشته باشیم.

برای دهه 70ای‌ها خوشحال‌م که مث ما دهه 60‌ای‌ها بی‌شمار نیستن! با باورهای غلط بزرگ نشده‌ن و دارن یاد می‌گیرن برای خودشون زندگی کنن...

دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*فکر کن نذر آدم برای ازدواج رو همه‌ی دنیا بدونن نیشخند ورژن افغانی. ورژن ایرانی ("زیارت‌"ه اسم‌ش)

از اون بدتر اینکه عایشه هم مث من، سابقه‌ی درخشانی داشته در عدم کنترل روسری نیشخند حالا خندیدم. ببین کی سر م بیاد! روسری رو نمیگم. اون یکی‌ش قهقهه

توضیح کامل: به دلیل تنبلی دوستان در خوندن متن، خلاصه‌ش رو می‌نویسم هرچند اعتراف می‌کنم خودم هم متن‌ها رو کامل نمی خونم هرگز! و رج می‌زنم:

زمان تیموریان، نوروز که می‌شده مردم از همه جا می‌رفتن به مزار شریف و  عروسی‌شون رو اونجا برگزار می‌کردن. دولت هم خرج‌ش رو می‌داده. دوران تیموریان، عصر شکوفایی هنر در هرات بوده و اونجا کلی مدرسه داشته و شاگرد. یکی از اون شاگردا، اسم‌ش ملاممدجان بوده که همیشه یه مسیری رو پیاده تا سر چشمه می‌رفته و صرف و نحو حفظ می‌کرده، یه کم استراحت می‌کرده و برمی‌گشته.

یه روز چند تا دختر که یکی‌شون عایشه - دختر یکی از افسران مقرب دربار تیموریان - رفته بودن سر اون چشمه‌هه آب بیارن. یهو باد تندی میاد و روسری عایشه درمیاد میره میفته جلوی پای ملاممدجان - چقد من رو یاد خودم میندازه قهقهه - بعد عایشه میره دنبال روسری و اینا هم رو می‌بینن و عاشق هم میشن.

دیگه ملاممد جان، بی‌خیال صرف‌ونحو میشه و میره خواستگاری اما چون طالب علم بی‌بضاعتی بوده، خانواده‌ی عایشه موافقت نمی‌کنن. اینا هم نذر می‌کنن اگه جور شه ازدوا‌ج‌شون، مدتی رو برن همون مزار شریف خدمت کنن. این ترانه‌ی ملاممدجان رو هم عایشه می‌خونده کنار همون چشمه‌هه.

همون موقع، وزیر دانشمند زمان داشته از اونجا رد می‌شده - چه چشمه‌ی پرماجرایی بوده، جای من خالی - که این ترانه رو می‌شنوه. وایمیسه همه‌ش رو گوش می‌کنه می‌فهمه این ماجرا مشکوک‌ه و مخاطب خاص داره حتما! بعد میره جلو و میگه دخترم جریان چی‌ه؟ ملاممدجان کی‌ه؟ بگو میخوام کمک‌ت کنم. دیگه عایشه هم ماجرا رو رنگی تعریف می‌کنه و آخر ش هم میگه سوژه از طلاب مدرسه‌ی شماست.

فردای همون روز امیر شخصا میره به عنوان پدر ملاممدجان، عایشه رو از خانواده‌ش خواستگاری می‌کنه. پدر عایشه هم دیگه رو ش نمیشه مخالفت کنه. اینا هم همونجا عروسی‌ می‌گیرن و نذر شون رو هم ادا می‌کنن.

نتیجه‌ای که من از ماجرا گرفتم:

عیب نداره اگه گاهی روسر‌ی‌م رو باد می‌بره.

عشق در نگاه اول، وجود داره.

آواز خوندن لب چشمه بی‌اشکال‌ه.

خدا بخواد یه کاری رو انجام بده، وسیله‌ش رو جور می‌کنه.

پذیرفته‌شدن نذر آدمی، ربطی به رعایت حجاب نداره. پس عیب نداره اگه گاهی روسر‌ی‌م رو باد می‌بره نیشخند بدوئم نذر کنم! حالا مزار شریف کجاست اصلا؟ آیکون دودستی بر سر کوفتن مریمی‌ای که جغرافی‌ش افتضاح‌ه.

دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*- خوبی مریمی؟

من: ممنون. هیچ‌وقت این موقع بهم تلفن نمی‌زدی. اتفاقی افتاده؟

- نه. دیدم مسج جواب نمیدی، گفتم چی شدی؟

من: حوصله نداشته باشم هیچی رو جواب نمیدم. الان دیگه دیدم تلفن زدی، فکر کردم حتما باید جواب بدم شاید کاری داری، اتفاقی افتاده، از این چیزا...

- کار که نه. خواستم ببینم چی شدی. میوام بیام ببینم‌ت. هستی؟

من: آره. ناهار بیا.

- آخ جون. باشه.

من: دیر نکنی. می‌بینم‌ت...

.

.

.

+ مریمی؟ شما متاهلی؟

من: نه.

+ نه؟! پس من چرا فکر می‌کردم متاهلی؟ تقریبا مطمئن بودم.

من: سوال جالبی‌ه ولی جواب‌ش رو خودت باید بدی.

+ نمی‌دونم. بهت میاد! به نظرم متاهل‌ها یه جورایی افتاده‌تر ن. ساکت‌تر ن. سر شون به کار خودشون‌ه. دید نمی‌زنن بقیه رو. زیاد ول نمی‌گردن! رفت‌وآمد شون هدف‌مند ه!

من: چی بگم؟

+ حالا مطمئنی؟

من: تو یه جوری میگی آدم شک می‌کنه نیشخند

.

.

.

= رفتی فلان جا؟

من: آره.

= با کی رفتی؟

من: با کی؟ با خودم! سوال

= تو چطوری حوصله‌ت میشه تنها بری بیرون؟ من اصلا نمی‌تونم. همیشه باید یه نفر رو پیدا کنم باهام بیاد. شده به زور حتی!

من: چند بار خودت بری، برات عادی میشه. بد هم نیست. به حال خودتی. نگران خسته شدن و اذیت شدن احتمالی همراه‌ت هم نیستی.

= یه جوری حرف می‌زنی اگه آدم ندونه فکر می‌کنه از این لباس بلندا می‌پوشی میری توی کوه، تنها میشینی مدیتیشن کار می‌کنی.

من: لباس بلند که می‌پوشم. مدیتیشن هم کار می‌کنم اگه تنبلی نکنم و وسط‌ش هم خواب‌م نبره ولی کوه نه نیشخند

= یه جوری‌ای. جالبی اما فهمیدن‌ت سخت‌ه.

من: دیگه چه خبر؟

.

.

.

دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*و اما عکس هایی که قول داده بودم:

اوه اول این رو بگم. استندها رو یادتون میاد؟

استند گوشواره سوزنی. بهش "سینی گوشواره سوزنی" هم میگن یا "سینی گوشواره میخی".

به این یکی‌ها هم میگن "سینی گوشواره عصایی". البته اگه توی عکس دقت کنید، هر جایی برای گوشواره عصایی گذاشته، بالا ش یه جای برای گوشواره سوزنی هم هست. یعنی عملا همین یه دونه رو بخرید، کافی‌ه مگه اینکه گوشواره عصایی‌هاتون خیلی بزرگ باشن و سوزنی‌ها دیده نشن!

از اون موقع دارم فکر می‌کنم چرا فکر می‌کردم خیلی گوشواره دارم؟ اینا که زیاد نیست سوال توهم تا کجا دیگه؟ نیشخند

خب... ردیف اول، سمت چپ، ورژن اصلاح‌شده‌ی گوشواره‌ی تابه‌تا رو ملاحظه می‌فرمایید و ماجرای پاندول و اینا. عکس بیفور ش رو داشتم اما الان نمی‌دونم کجا ست. لازم‌ه بگردم پیدا ش کنم؟

زیری‌ش هم همون گوشواره فیروزه‌هه‌ست که یکی‌ش هی میفتاد.

اون چوبی پایینی‌ه هم همون‌ه که توی گوش می‌چرخه. یه جفت حلقه‌ی متوسط میخواد که من نقره‌ای‌ش رو ندارم الان. نشد درست‌ش کنم. شاید کلا طلایی بذارم خیال خودم رو راحت کنم.

از بقایای خوردوخوراک کاناپه‌ی گوشواره‌خوار هم فعلا اثری نیست! این کانایه‌هه آخر یه روز خودم رو هم می‌خوره. حالا ببینید کی گفتم استرسنیشخند

یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*کسی اینجا جرثقیل نداره؟ میخوام عکسای اینا رو بگیرم ولی اصلا حس‌ش نیست. این تب تموم نمیخواد بشه گریه خسته شدم انقد نقش میت رو بازی کردم خب نیشخند

شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*به یاد داشته باش: میزان انسانیت یک فرد، از نحوه‌ی برخورد او با دیگرانی که برای وی هیچ کاری نکرده اند، مشخص می‌شود.

شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*نارنجی یه سری انبردست و ابزار داره که خب من هیچ‌وقت درک نمی‌کردم عشق‌ش به اون ابزار رو. مسلما دلیل‌ش رو هم نپرسیدم ازش. ما زیاد از هم سوال نمی‌کنیم. البته می‌پرسیدم هم فایده‌ای نداشت. عشق و علاقه و دوست‌داشتن رو نمیشه توضیح داد. حالا عشق به هرچی میخواد باشه. از یه انبردست بگیر تا یه سایز 42-44 نیشخند

و در راستای تاپیرپذیری من و نارنجی از هم، یه روز به خودم اومدم دیدم 2 تا انبردست دارم نیشخند که همون روز اول، چند تا از مشکلات بشریت باهاشون حل شد! یکی‌ش همین سنجاق ساده‌ای بود که دوست داشتم داشته باشم. یکی دیگه‌ش این بود که من یه جفت گوشواره‌ی مثلا فیروزه داشتم که حلقه‌ی عصایی یکی‌ش لق بود. تا در ش می‌آوردم، حلقه‌هه کلا ته کشو گم می‌شد. باید کلی دنبال‌ش می‌گشتم دفعه‌ی بعد. وقتی هم به گوش‌م بود، نگران بودم بیفته و گم بشه! من هم گاهی زیاد بدوبدو می‌کنم. گوشواره هم وزنی نداره که. بهش عادت می‌کنی و حس نمیشه. خلاصه با انبردست، سفت‌ش کردم و خیال‌م راحت شد.

مورد سوم، یه جفت گوشواره‌ برنجی تابه‌تا بود که ایراد زیاد داشت. اولی‌ش اینکه خود گل‌ش برنج بود اما زنجیر ش نه. فکر کن گل‌ه برق می‌زد، زنجیر ش سیاه شده بود. خب زشت میشه دیگه. بعد اینکه زنجیر ش ظریف و بلند بود. خود گل‌ه، بزرگ و سنگین. لنگه‌ی بلند گوشواره عملا عین پاندول ساعت، تاب می‌خورد. گل به اون بزرگی رو تابه‌تا درست نمی‌کنن. سومی‌ش هم اینکه سوزنی بود گوشواره‌هه. دیر می‌جنبیدی، بر اثر حرکات پاندول، کلا گوشواره از گوش‌ت درمیومد میفتاد و احیانا گم‌وگور می‌شد نیشخند یعنی این خرید کردن‌م کشت خودم رو با این همه دقتی که صرف‌ش کردم. خلاصه اینا رو میگم که شما اشتباهات من رو موقع خرید این چیزا تکرار نکنید.

با انبردست مذکور، زنجیر ش رو کلا گذاشتم کنار. مدل سوزنی رو هم تبدیل کردم به عصایی و الان براق و نو شده، حسابی هم باهاش راحت‌م.

سر ماجرای کاناپه‌ی گوشواره‌خوار، که کم‌کم داره میشه کاناپه‌ی همه‌چیزخوار، الان برای من یه آویز گردنی مونده و یه لنگه‌ گوشواره! الان برم گردنی‌ه رو تبدیل به گوشواره کنم خیال‌م راحت شه. این میشه 4 مورد. مورد پنجم هم یادم اومد. یه گوشواره چوبی دارم که یه جوری ساخته‌ن‌ش که وقتی میندازی به گوش‌ت عملا می‌چرخه طوری که رو ش دیده نمیشه - پشت‌ش دیده میشه - اون رو هم باید درست کنم. این شد 5 تا. فعلا چیز دیگه‌ای یادم نمیاد.

یعنی اصلا فکر نمی‌کردم یه انبردست بتونه انقد مشکلات من رو حل کنه. الان دل‌م جعبه‌ابزار میخواد خیال باطل اصلا من کلا دوست دارم مثلا نجاری بلد باشم. فردا اومدم گفتم دارم نجاری می‌کنم، تعجب نکنید. به قول دوستان قدیمی، از مریمی هیچی بعید نیست (صدای مویه و شیون حضار) نیشخند

جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*برای همه پیش میاد خسته بشن، ناامید بشن، دلخور بشن، بی‌حوصله بشن، یاد خاطرات بد شون بیفتن، کسی حق‌شون رو پایمال کنه... برای همه پیش میاد... ولی چقدر آخه؟

امروز گفتم چند تا بلاگ بخونم حوصله‌ی سررفته‌م بیاد سر جا ش. ولی هر جا رو رندم باز کردم، یا ذکر عیب کسان و احسان خویش بود - حالا بماند که اصولا احسانی در کار هست یا نه - یا ناله و شکایت از زمانه و همه بد ن، من خوب‌م و ...

به نظر م برای پراکندن انرژی منفی باید عقوبت اخروی در نظر گرفت. والا نیشخند می‌خواستم دروغای شاخ‌دار رو هم اضافه کنم به لیست عقوبت‌ها که خب اون خودش توی لیست هست.

جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*یه عالم دارو خورده بودم به اضافه‌ی قرص ادالت کولد و مسکن و غیره... صبح زود، توی سر م هی صدای زنگ آیفون میومد: دینگ‌دینگ... دینگ‌دینگ... گیج بودم. نمی‌تونستم بلند شم جواب بدم. انگار ذهن‌م نیمه‌بیدار بود و چشم‌م کاملا خواب.

خواب دیدم همسایه بالایی‌مون مطابق معمول که مراسم روضه داره، سر ش به کار خودش گرم‌ه و مهموناش هر زنگی رو دل‌شون بخواد می‌زنن و من هم طبق معمول، بی‌خیال شنیدن صدای آیفون، جواب‌شون رو نمیدم تا زحمت بکشن و زنگ رو درست بزنن.

خواب‌م تموم شد اما صدای زنگ آیفون، کماکان لاینقطع توی سر م بود. بعد 2 ساعت تونستم بیدار شم. خودم رو رسوندم به آیفون. دیدم پسر همسایه بالایی‌مون از سفر اومده و طبق معمول، کلید همراه‌ش نداره. همه‌شون هم دیشب رفتن سفر، جز برادر ش که 7 صبح خواب‌ه خب حتما. این بنده خدا هم هر چی آیفون رو می‌زد، برادر ه بیدار نمی‌شد. آخر سر تلفن زد و شروع کرد دادوبیدادکردن که بیا در رو باز کن و بوووووق...

دکمه‌ی آیفون رو زدم. همینقدر دیدم که هاج‌وواج دور و بر ش رو نگاه کرد، بعد وسایل‌ش رو برداشت و اومد داخل. من هم بیهوش شدم. کلا اینا پشت در باشن، بی هیچ توضیحی در رو براشون باز می‌کنم. حتی وقتی دارن زنگ بالا رو می‌زنن. چون می‌دونم کلید شون رو همیشه جامیذارن. زنگ ما رو هم بزنن، بدون سلام علیک در رو باز می‌کنم که نخوان توضیح بدن و خجالت بکشن. خودشون می‌خندن میرن بالا.

دل‌م می‌خواست بگم خب لامصب یه کلید برداشتن مگه چقد وقت می‌بره؟ سردرد گرفتم از دست تو. تازه توی همون حال، دعا می‌کردم برادر ش در رو باز کرده باشه چون دیگه حوصله‌ی صدای در رو نداشتم نیشخند

جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*و اما پست: کلا معتقد م آدم نباید خودش رو محدود کنه به یه جای ثابت و خاص. حتی اگه اون جای ثابت، یه نونوایی باشه یا یه فروشگاه یا حتی یه دفتر پستی. شاید امکانات بهتری در نزدیکی شما وجود داشته باشه اما دقیقا به دلیل همین محدودیت خودساخته و خودخواسته برای همیشه خودتون رو ازش محروم کنید.

یه دفتر پستی نزدیک خونه‌مون هست - از نظر من، راهی که کمتر از 1 ساعت باشه، نزدیک‌ه! نیشخند - که خصوصی‌ه فکر کنم. وارد که میشی، می‌بینی بخش‌های مختلف رو با تابلو مشخص کرده‌ن. مثلا پست پیشتاز، بخش بسته‌بندی و ... من هم بی‌دقت‌م خیلی. ولی وقتی دفتری اداره‌ای جایی میرم، سعی می‌کنم دقت کنم تا چیزی رو که نوشته شده و در معرض دید ه، سوال نکنم یه وقت. درست‌ه که من یه نفر م و دوست دارم جواب سوال‌م رو سریع شفاهی بگیرم و کار م راه بیفته اما اون کارمندی که هر روز با 100 نفر مث من سروکار داره، باید کلی انرژی بذاره برای توضیح دادن مطلبی که نوشته و گذاشته در معرض دید!

2-1 بار کار م افتاد اونجا و خیلی شیک! رفتم بخش بسته‌بندی و دم باجه منتظر شدم. صندلی هم ندارن و مجبوری بایستی. کلی گذشت اما هیچ کس نیومد. هیچ کس از مسئولین باجه‌های دیگه هم هیچی بهم نگفت که تو چرا اصلا اونجا وایسادی؟ خلوت هم بود. نمی‌شد فکر کنم من رو ندیده‌ن! آخر سر خودم رفتم درباره‌ی بسته‌بندی سوال کرد از مسئول یه باجه‌ی دیگه. گفتن نداریم! جعبه نداریم ولی پاکت داریم. چی میخوای پست کنی؟

پاکت حباب‌دار داشتن از سایز نرمال پاکت نامه تااااا سایز یخچال فکر کنم! نیشخند یعنی هر وقت من چیزی بردم گفتم بسته‌بندی میخوام، اینا بهم پاکت حباب‌دار دادن. بعد مثلا گفتم این کوچیک‌ه، یکی بزرگ‌تر آوردن! انقد سایز عوض کردن تا جاشد بالاخره. حالا میخوام یه روز برم بگم میخوام آدمیزاد پست کنم، ببینم بزرگ‌ترین پاکت‌شون چه سایزی‌ه دقیقا.

یه توصیه کنم بهتون - برای دوستانی که شاید تا حالا به این مساله برنخورده‌ن - اگر خواستین ببینین سایز پاکت به بسته‌تون می‌خوره یا نه، اول چسب سر پاکت رو برندارید! سایز ش رو امتحان کنید. اگر کوچیک یا خیلی بزرگ بود که خب اصلا عوض کنید پاکت رو. اگر هم اندازه بود، اول آدرس‌ها رو روی پاکت بنویسید، بعد بسته رو بذارید داخل‌ش، آخر سر، چسب در نامه رو بردارید و در پاکت رو بچسبونید وگرنه چسب‌ش اشک‌تون رو درمیاره. امتحان‌ش هم مجانی‌ه آخنیشخند

یه چیز دیگه اینکه خیلی گرون بود همه چیز اونجا. مثلا یه ورق نامه می‌خواستم بفرستم. شهر دیگه‌ای هم نبود تازه. گفتن این پست رو نداریم اون پست رو نداریم و 5 تومن بده فردا صبح زود برسه بهشون. گفتن من عجله‌ای ندارم و انقدر هم نمیخوام هزینه کنم برای یه ورق نامه. ولی وقتی گفتن هیچ پستی ندارن، پرداخت کردم. ولی منطقی نبود کار شون و دیگه اونجا نرفتم. عقل الان رو اون موقع داشتم اصلا پست‌ش نمی‌کردم و می‌رفتم یه دفتر پستی دیگه.

یه دفتر پستی دیگه می‌شناسم‌. دولتی‌ه. قدیمی و بزرگ‌ه. برای بسته‌بندی باید هم صف وایسی - صندلی هم ندارن - هم هول بزنی مبادا نوبت‌ت رو بگیرن چون صف اونجا مفهومی تعریف‌نشده‌ست، هم پول بدی، هم منت بکشی چون آقای مسئول بسته‌بندی همیشه با دیدن بسته‌ت شروع می‌کنه به غرزدن که وااای اینا چی‌ه؟ تو ش چی‌ه؟ چرا بزرگ‌ه؟ شکستنی نباشه؟ چرا خودت بسته‌بندی نکردی؟ اصلا من نمی‌تونم این رو بسته‌بندی کنم! یعنی از ترس غرغرهای اون آقاهه من تمام وسایل رو خودم حسابی روزنامه‌پیچ می‌کنم میذارم توی نایلون، در ش رو چسب می‌زنم. بعد می‌برم کمپلکس مذکور رو بذاره توی جعبه.

البته آقاهه کار ش رو خیلی خوب انجام میده. جعبه می‌سازه هم‌سایز بسته‌ت. دورتادور بسته‌ت رو هم دو لایه مقوا میذاره داخل جعبه که ضربه نخوره. حالا این غرزدن اول‌ش چی‌ه رو هنوز نفهمیده‌م به خدا.

برای وزن‌کشی! هم باید همون حکایت صف و نوبت کماکان برقرار ه. همیشه هم بقیه‌ی پول‌ت رو ندارن یعنی پول خرد به قدر کافی ندارن و بهت بدهکار میشن! مبلغ قابل توجهی نیست اما درک نمی‌کنم چطور موقع پول گرفتن، تا ریال آخر رو از مشتری می‌گیرن اما برای پس‌دادن بقیه‌ی پول مردم، حساسیت خاصی ندارن.

اخیرا یه دفتر پستی دیگه کشف کرده‌م که خصوصی‌ه. گرون هم نمی‌گیرن. مث بانک، باجه‌بندی کرده‌ن. برای هر مشتری صندلی مشخص هست و نوبت رعایت میشه. هر سوالی داشته باشی، با حوصله بهت جواب میدن. هر وسیله‌ای ببری، خیلی تمیز و امن، برات بسته‌بندی می‌کنن. همون موقع من دیدم داشتن چند تا ال‌سی‌دی بسته‌بندی می‌کردن. انقد منظم و خوب بود کار شون که من از همه‌شون تشکر کردم و تفاوتی رو که دیده بودم، بهشون گفتم. از این به بعد، کاری هم با پست داشته باشم، اول از همه میرم اونجا.

خلاصه اینکه خودتون رو به یک جا محدود نکنید و یاد تون باشه شما لایق احترام و توجه هستید مخصوصا وقتی دارید بابت دریافت خدمات، هزینه هم می‌کنید.

پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*پیرو پست محموله‌های بی‌کلاس، یادم بندازید فردا در همین مکان یه چیزی براتون تعریف کنم. الان گلو م درد می‌کنه حال ندارم. آیکون مریمی در حال توصیه به دوستان درباره‌ی اینکه مراقب باشن سرما نخورن.

چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*یه بسته‌ی بزرگ رو باید پست می‌کردم. هرچی گشتم، نایلون دسته‌دار بزرگ نداشتیم. فکر کنم دوستان لطف کرده بودن همه رو جای کیسه زباله استفاده کرده بودن. من هم لطف کردم کیسه زباله‌ی رنگی رو برداشتم جای نایلون دسته‌‌دار استفاده کردم! به همین راحتینیشخند

توی راه یاد سال‌ها پیش افتادم که می‌رفتم خونه‌ی مادربزرگ‌م. غروب که می‌شد، خاله‌جان می‌گفت مریمی بیا بریم یه کم قدم بزنیم. خاله‌جان قدیمی‌ترین دوست من‌ه! از اول‌ش عادت داشتیم بشینیم کلی حرف بزنیم با هم. اینجور وقتا مادربزرگ به خاله‌جان می‌گفت برای شام مثلا سبزی خوردن هم بگیرید.

یادم‌ه خاله‌جان هیچ‌وقت محموله‌های بی‌کلاس رو نمی‌داد من بیارم. یعنی خودم رو می‌کشتم هم نون یا سبزی دست‌م نمی‌داد. می‌گفت تیپ‌ت خراب میشه! یه بار هم وقتی خیلی اصرار کردم، گفت تو سن‌ت کم‌ه. آدم توی این سن، دوست نداره خرید بی‌کلاس دست‌ش بگیره. بهش گفتم که برای من مهم نیست. واقعا هم مهم نبود. الان هم گاهی میرم نون بخرم مثلا. مگه نون خوردن خنده‌دار ه که نون خریدن، خنده‌دار باشه؟

وقتی برگشتم، خان‌داداش گفت مریمی من توی مسیر تا فلان جا، پشت سر ت بودم. هر کی از کنار ت رد شد، بعد ش برگشت با تعجب، محتویات کیسه‌هه رو نگاه کرد. گفتم خب از بس فضول‌ن. گفت شاید هم فکر کرده‌ن حواس‌ت نیست داری با خودت زباله می‌بری خیلی شیک! نیشخند

سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*به نظرم پزدادن هم بلدی میخواد. وقتی یکی ناشیانه پز میده، بعد هم اصرار داره بگه اهل پزدادن نیست، معمولا نمی‌تونم به رو ش نیارم نیشخند میگم فلانی چقد بد پز میدی.

نمی‌دونم چرا کلا برام مهم نیست بعضی آدما بهشون بربخوره. واقعیت این‌ه که در حذف کردن بعضی آدما از زندگی‌م، خیلی قاطع و بی‌رحم‌ عمل می‌کنم و اعتراف می‌کنم با دورشدن‌شون، احساس آسایش و شادی می‌کنم.

یه دوستی داشتم همیشه می‌گفت آدم باید گاهی خودخواه باشه. الان می‌بینم درست می‌گفته واقعا.

سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*توی دانشگاه اولی یه دوستی داشتم اهل یه شهر خاص که حالا اسم نمی‌برم. این دختر، واقعا به اصالت‌ش افتخار می‌کرد و هر کس ازش می‌پرسید، خیلی با اعتمادبه‌نفس اسم شهر ش رو می‌گفت. من شهر شون رو ندیده‌م اما خودش می‌گفت شهر کوچیکی‌ه و امکانات محدودی داره. دوست‌م می‌تونست خیلی راحت خودش رو سنجاق کنه به یه شهر بزرگ‌تر یا حداقل مرکز استان ولی دلیلی نمی‌دید بخواد چنین کاری کنه. لزومی نمی‌دید بخواد دروغ بگه. خیلی دختر خوب و دوست‌داشتنی‌ای بود. و اعتراف می‌کنم اولین بار بود می‌دیدم کسی انقد قشنگ درباره‌ی اصالت خودش تعریف می‌کنه برای بقیه. حتی شعرهای شهر شون رو با گویش محلی بلد بود. برام می‌خوند. بعد مجبور م می‌گرد ترجمه کنم. یه جاهایی‌ش رو نمی‌فهمیدم. می‌گفت حدس بزن. حدس‌های خنده‌دار می‌زدم. کلی می‌خندیدیم. بعد درست‌ش رو می‌گفت.

یه همکلاسی داشتم. اطراف تهران زندگی می‌کردن اما اصالت‌شون برمی‌گشت به یه شهر دیگه. رسما هم لهجه داشت. معلوم نبود لهجه‌ش مال کجا ست اما خب لهجه داشت. بعد کسی ازش می‌پرسید اهل کجاست، با لهجه می‌گفت تهران! ملت می‌گفتن بابا تو قشنگ لهجه داری. خب بگو اهل کجایی. باهاشون دعوا می‌کرد که نه. من لهجه ندارم.

چند تا همکلاسی داشتیم. اونا رو هم نمیگم اهل کجا بودن اما برای خودشون دارودسته شده بودن و یه طوری با بقیه برخورد می‌کردن انگار مثلا قاتل پدر شون رو دارن می‌بینن. دقیقا به همین شدت. همیشه با بقیه دعوا داشتن. هیچ جوری هم با کسی همکاری نمی‌کردن. هیچ‌وقت خدا جزوه نداشتن به کسی بدن. همیشه درس نخونده بودن. همیشه پروژه‌شون آماده‌ی تحویل نبود. همیشه هم فردا، پروژه‌شون حاضر و آماده از سقف می‌افتاد و نمره‌شون به حول و قوه‌ی الهی و الهامات غیبی خوب می‌شد!

یه بار حرف بود. یه دفعه یکی‌شون هجوم آورد سمت ما که چی‌ه؟ فکر کردید چه خبر ه؟ یه عمر شما از امکانات پایتخت استفاده کردید، حالا 4 سال هم ما اومدیم استفاده کنیم. رشته‌ی ما رو شهر خودمون داشت اما ما عمدا زدیم تهران که دور از خانواده و غرغرهاشون 4 سال نفس بکشیم و اینجا زندگی کنیم. شاید شانس‌مون زد و شوهر کردیم و کلا موندگار شدیم اینجا.

یکی دیگه گفت حیف آب‌وهوای شهر خودتون نیست ول‌ش کنی بیای اینجا دود بخوری؟ کلی تعریف کرد از شهر ایشون خلاصه. دختر ه هم در اومد که آره. خراب شه این تهران دودگرفته‌ی شلوغ بی‌دروپیکر. دیروز فلان قدر توی راه مونده بودم و انقد ازم کرایه گرفتن و فلان جا گم شدم و 20 دفعه آدرس پرسیدم و... خلاصه هی غر می‌زد و بدوبیراه می‌گفت.

بعضیا خیلی جالب‌ن. جوک قومیتی بشنون، ناراحت میشن. اصطلاحات ناخوشایندی مث "شوخی شهرستانی" ناراحت‌شون می‌کنه ولی بد نمی‌دونن برای تهران موندن، هول بزنن. آخر ش هم خیلی راحت میگن این شهر خراب‌شده! خب این خراب‌شده خدای نکرده شهر ما ست و داریم یه عمر اینجا زندگی می‌کنیم. حاضر نیستن برگردن شهر شون ولی رو شون میشه جاهایی مث قیسبوک، اینطوری بنویسن. بالاخره یه رفتاری یا خوب‌ه یا خوب نیست. یه بام و دو هوا نمیشه که. میشه؟

پ.ن: بازنشر این پست در لینک‌زن

سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*با تقدیم سلام و احترام ویژه خدمت گلدونه‌ی عزیز به دلیل علاقه‌ی بی‌حدوحساب‌ش به تی‌وی وطنی نیشخند باید عرض کنم شب‌ها تی‌وی یه برنامه‌ای داره به اسم هفت ترانه! هفت تیپ ترانه‌ی مختلف پخش می‌کنن: پاپ، سنتی، ترکی و ... و مردم با پیامک! توی نظرسنجی شرکت می‌کنن و ترانه‌ی مورد علاقه‌شون رو اعلام می‌کنن. آمار، لحظه‌به‌لحظه نمایش داده میشه و هر شب یکی از ترانه‌ها برنده میشه. آخر هفته باز از بین اونا یکی‌شون برتر اعلام میشه انگار. نپرسید آخر آخر ش چی قرار ه بشه چون واقعا نمی‌دونم مطابق معمول که خیلی دقیق، تی‌وی نگاه می‌کنم!

یه شب یکی تماس گرفته بود خواسته بود هفت ترانه رو بکنن ده ترانه! خیلی جدی، درخواست‌ش این بود. خدا من رو ببخشه اما بلند خندیدم چون هرچی فکر می‌کنم نمی‌فهمم حالا هفت تا و ده تا ش چه فرقی داره مگه؟ یکی اگه انقد ترانه دوست داره خودش به انتخاب خودش 3 تا هم نه، 30 تا بیشتر گوش بده هر شب. این دیگه درخواست کردن میخواد؟ سوال

سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*دوست‌م رفته سفر. به قول خودش، مخصوص مخصوص من کلی عکس گرفته برام فرستاده بغل ببینید:

یه دریاچه بعد از امام‌زاده هاشم، توی جاده‌ی هراز

تمشک. یاس. فلفل. جنگل هلومسر. حلزون


هدیه‌ی اولین روز پاییزی خیلی خوشحال‌م کرد. بیا ازت تشکر کنم ماچ  همیشه شاد و سرحال در حال گردش و تفریح باشی...

دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers