پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*می‌گفت بچه‌هه توی کالسکه بود ولی یه سنی بود که بلد بود حرف بزنه. مامان‌ش هی 100 بار چرخ کالسکه رو انداخت لب جوب. هی رفت عقب، اومد جلو، باز نتونست رد کنه.

- چرا کمک‌ش نکردی؟

خان‌داداش: آخه 2-1 بار رفتم کمک کنم خانوما بهشون برخورد قیافه‌ گرفتن. من هم دیگه تا کسی ازم نخواد، نمیرم کمک‌ش کنم.

- واقعا؟ چه کم‌جنبه!

خان‌داداش: هیچی. آخر ش بچه‌هه گفت آقا کمک می‌کنی؟ خنده‌م گرفته بود نمی‌دونستم بخندم یا نه. رفتم کالسکه رو بلند کردم رد شد. بعدش هم کلی خندیدم. بچه‌ن اینا؟ فقط قد شون کوتاهه!

پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*هیچ زنی را، در هیچ کجای دنیا نمی‌توانی پیدا کنی که به یک‌باره عاشق مردی شود. زن‌ها آرام‌آرام در یک مرد جوانه می‌زنند. اما امان از وقتی که زنی، در وجود مرد ش ریشه بدواند. این جور عشق‌های یک زن را، هیچ تبری نمی‌تواند از پا در بیاورد. حالا می‌خواهد تبر زمان باشد، یا حتی تبر مرگ...

اما چرا... همیشه یک استثنا وجود دارد. و آن برای از ریشه خشکاندن یک زن، خیانت به عشق اوست...

چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*نوشته دستورالعملی برای عشق... از خودم می‌پرسم وجود داره که دستورالعمل هم بخواد؟

سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*درخشان‌ترین تاجی که مردم بر سر می‌نهند، در آتش کوره‌ها ساخته شده است.

 

 

 

 

سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

**...در حالی که روابط غیر رسمی زوج‌های جوان در چین رو به افزایش است، خانواده‌ها برای کاهش اثرات مخرب این‌گونه روابط به این محل می‌آیند تا خود برای فرزندشان زوجی مناسب پیدا کنند. در کنار این، معمولا خود افراد جویای زوج، آخر هفته‌ها با حضور در این محل، ضمن آنکه خود را به عنوان یک جویای همسر معرفی می‌کنند، با کسانی که ممکن است همسر آینده‌شان باشد آشنا می‌شوند...

دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*روزی کشاورزی متوجه شد ساعت‌ش را در انبار علوفه گم کرده است.  معمولی اما با خاطره‌ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت، از گروهی کودکان که در بیرون انبار، مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند، جایزه‌ای دریافت می‌نماید.

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد، به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپه‌های علف و یونجه را گشتند اما باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادام‌ی جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.

کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر می‌رسد." پس کشاورز، کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.

بعد از اندکی، کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، "چطور موفق شدی در حالی که بقیه‌ی کودکان، ناکام ماندند؟"

پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم. روی زمین نشستم و در سکوت کامل، گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."

ذهن وقتی که در آرامش باشد، بهتر از ذهنی که پر از مشغله است، فکر می‌کند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید...

دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*بچه که بودم، مطمئن بودم یه همچین جاهایی وجود دارن. توشون هم یه جادوگر بدجنس هست. جادوگرای بدجنس هم همیشه زن بودن و زشت و پیر!

الان دیگه از زن‌های پیر نمی‌ترسم. به نظرم زشت هم نمیان. تک‌تک چین‌وچروک‌های صورت‌شون قشنگ‌ه حتی. و یاد گرفته‌م برای بد بودن لازم نیست حتما همچین جایی زندگی کنی یا حتی جادوگر باشی.

یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*خاله‌وسطی برداشته عکس من رو گذاشته روی این عکس، بعد شاهکار ش رو بی‌سیم زده برام! انقد بهم میومد خیال باطل کاش آتلیه‌ها لباس هندی هم داشتن برای عکاسی.

 

 

 

 

یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*اینجا

شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*دوست‌م تازه وی‌چت‌دار شده! دیشب داشتیم چت می‌کردیم. بعد دیدم چه کاری‌ه هی بنویسم؟ فایل صوتی می‌فرستادم. اون هم جیغ و ذوق و هورا که آخ جون! من سخت‌م بود تایپ کنم. خدا چه چیزایی آفریده!

یه کم تبادل عکس کردیم. این (ترول و نذری) رو براش فرستادم در حالی که 5 دقیقه بود رسما داشتم می‌خندیدم. دیدم خیلی دیر جواب داد. وقتی هم حرف می‌زد، صدا ش از خنده می‌لرزید. اون وسط غر هم می‌زد که اینا رو الان می‌فرستی، بچه‌هام خواب‌ن، نمی‌تونم بخندم زیاد نیشخند

شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

جمعه ٢٤ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*چند سال پیش یکی داشت نذری می‌داد برای مراسم محرم. بعد همسایه‌شون اومد نذری بگیره خیلی عادی. خب همینجا این رو بگم که نذری دادن از نظر من حرکت نمادین خیلی قشنگی‌ه و نذری گرفتن هم اصلا خنده‌دار یا بی‌کلاس نیست. یعنی نمی‌دونم اونایی که میگن ما این روزا توی خونه حبس میشیم و نذری هم بیارن، نمی‌خوریم، دقیقا چرا فکر می‌کنن این حرکت غیر اجتماعی‌شون خیلی شیک‌ه مثلا؟

خلاصه، دوستی که رفته بود نذری بگیره، نوبت‌ش که شد، گفت من 2 تا غذا میخوام. صاحب نذر هم گفته بود با عذر معذرت، به همه یه ظرف غذا میدم فقط که به عده‌ی بیشتری برسه. دوست مذکور هم بهش گفته بود دومی رو برای شوهرم میخوام - یعنی دل‌ش نمیومد همون یه دونه رو ببره با شوهرش بخورن با هم - ولی شوهرم به این‌ن‌ن‌ن کارا اعتقادی نداره. یکی توی جمع هم در جواب‌ش گفته بود پس بهتر ه به غذا خوردن‌ش هم اعتقاد نداشته باشه!

حالا یکی اعتقاد نداره، خب نداشته باشه! ولی کلاس کار کجاست رو من جدا متوجه نمیشم. مردم از کشورهای دیگه میان این مراسم ملی مذهبی ایرانیا رو ببینن. بعد پز مردم ما این چیزا باشه؟

از این بدتر، یک سری حرکات عجیب‌وغریب‌ه که توی این مراسم مشاهده میشه که الان دقیقا منظورم پدیده‌ی مداحی‌ه که من اصلا درک‌ش نمی‌کنم. یعنی فکر می‌کنم وقتی داری برای عده‌ای صحبت می‌کنی، باید بخوای در نهایت یک مطلبی رو بهشون بگی و چیزی رو یادشون بدی. اینکه صرفا صحبت کنی به قصد گریوندن ملت، چیزی‌ه که من نمی‌فهمم‌ش به خدا!

حتی توی مراسم تدفین و ترحیم هم به نظر م خیلی غیر منطقی و بی‌رحمانه‌ست که بری پول بدی که یکی بیاد یه آوازی چیزی بخونه که مردم رو بگریونه و اعصاب‌شون رو داغون کنه. خب چهار جمله حرف خوب بزنن. چه می‌دونم دعایی قرآنی روایتی. صرف گریوندن مردم و آزار دادن‌شون چه معنایی داری؟ هر وقت هم کسی عرصه بهش تنگ شه و جیغ بزنه و غش کنه، دیگه اون باعث و بانی‌ش روی ابرها سیر می‌کنه و حس می‌کنه دستمزد ش حلال شده لابد!

خودم این روزا اصلا مداحی‌های تی‌وی رو نگاه نکردم، فقط توی اخبار وقتی داشت عزاداری شهرهای مختلف رو نشون می‌داد یه چیزی دیدم که خیلی برام عجیب بود! فکر کن ملت، دایره‌وار ایستاده بودن. دستاشون رو حلقه کردن توی کمر هم.روی نوک پا قر می‌دادن و می‌چرخیدن. سینه هم می‌زدن. رقص‌های خـ.ـردادیان رو دیدین چطور به چپ و راست میره روی نوک پا و می چرخه و فلان؟ دقیقا همونطوری بود حرکت پاهاشون! مونده بودم این الان عزاداری‌ه؟ حتما باید قر بدن و دایره‌وار بچرخن؟ والا جنوبی‌ها هم صف‌شون کلا متحرک‌ه، قر هم نمیدن! بابا خب میخواید تفریح کنید چرا توی مراسم مذهبی آخه؟ یادبود عزیز خودتون هم باشه، دل‌تون میاد قر بدین؟ مطمئنا هدف‌شون رقصیدن نبوده اما چی کار کنم؟ کاملا شبیه رقص به نظر میومد حرکت‌شون.

یا مثلا دخترخاله‌م دیده بود یه دختری بدون آرایش رفته بود توی صف دسته و کنار آقایون داشت زنجیر می‌زد. می‌گفت نذر دارم! گفتم خب این آدم که عرف ایران رو می‌دونه چرا چنین نذری می‌کنه که هر سال بخواد انقد انگشت‌نما شه؟ این همه کار میشه برای مراسم محرم کرد. والا من شنیده‌م یک استکان هم جابه‌جا کنی، از آدم قبول میشه. زنجیر زدن توی دسته آخه؟!

از دیگران: مداحی یا ...

میگرن

تحریف تاریخ

از وقتی اینجا رو خونده‌م، از تعجب و وحشت، چشمام گرد شده! اینا واقعی‌ه؟

جمعه ٢٤ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: محرم امسال
Share

پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*مردان سرشناس در ابتدا چه شغلی داشتند!

چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*حدیث مشک و علم، ای قصیده‌ قامت عشق!

دو مصرع غزل ناب دست‌های تو شد...

چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: محرم امسال
Share

چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*نمیذارن آدم دو خط کتاب بخونه! نیشخند

سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*چند روز پیش، بعد قرنی رفته بودم مسجد. بگذریم که خانوما کماکان اصرار دارن بین آدمای توی صف نماز، فاصله نباشه. میگن اتصال! برقرار نمیشه. حالا تو بیا بگو اتصال مذکور، کلا پدیده‌ای‌ست معنوی و به 20 سانت زمین خالی و فاصله‌ی احتمالی اصلا و ابدا ربطی نداره.

بعد هم یه طوری نگاه‌ت می‌کنن انگار از مریخ اومدی. آدم جوون باشه و نماز نخونه، یه چیزی میگن. نماز می‌خونی هم که اینطوری رفتار می‌کنن. کلا تعجب و دقت‌شون واسه چی‌ه رو هنوز نفهمیدم راستش.

بعد هم چندتاچندتا نشستن به گپ زدن و خندیدن. بلندبلند هم می‌گفتن چای هست. برید بردارید بخورید، تعارف نکنید. اصلا گوش نمی‌دادن سخنران چی داره میگه. سخنران مذکور هم یک شعر آبکی رو تپق‌زنان خوند و یه سخنرانی پر غلط املایی! و انشایی هم ضمیمه‌ش کرد.

اون وسط، من داشتم با دقت، تسبیح‌های جانماز مردم رو تماشا می‌کردم مخصوصا رنگی‌رنگی‌ها و نگین‌دارهاش رو. همه‌ش هم تقصیر خاله‌جان‌هنیشخند

سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: محرم امسال
Share

سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*موفقیت، مجموعه‌ای از تلاش‌های کوچک روزانه است.

سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*تفریح پاییزی جدید: استفاده از گزینه‌ی لوک اروند در وی‌چت و سیو کردن کلی عکس خوشگل از آلبوم‌های بچه‌محل‌های نادیده!

حالا کم‌کم عکسا رو میذارم اینجا شما هم ببینید با رعایت کپی‌رایت خاله‌جان البتهنیشخند

 

 

 

 

 

 

دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*خب من چه می‌دونستم اون لباس‌ه رنگ میده؟ نیشخند اصلا ندیدم‌ش توی ماشین لباس‌شویی. کی رفت اونجا؟ حوله‌ی صورتی‌م، خاکستری بشه هم جالب‌ه‌ها. آیکون تکرار مثبت‌اندیشی ولو به زور!

دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*سیستر شام درست کرد دیشب. خواستم امروز الطاف‌ش رو جبران کنم. موقع ریختن ادویه:

نمک، فلفل سیاه، دارچین، آویشن، زردچوبه...

اگه این زردچوبه‌ست، پس اون ظرف‌ه چی‌ه اونجا؟ اون هم زردچوبه‌ست که متفکر

و بدین ترتیب، بنده، در بحر تفکر، مستغرق! یه عالم فلفل قرمز رو جای زردچوبه ریختم توی غذا، حواس‌م به رنگ و حتی بو ش هم نبود. و با توجه به اینکه فلفل سیاه هم ریخته بودم قبل‌ش، میریم که یک قابلمه غذا رو تنهایی بخوریم چون خان‌داداش که دارچین دوست نداره - هرچند اگه ندونه، می‌خوره. اما اگه بدونه، میگه آلرژی دارم. خلاصه آلرژی‌ش بگیر-نگیر داره - سیستر هم فکر نکنم غذای تند دوست داشته باشه در این حد.

برم لینک این پست رو براش بذارم. باشد که دل‌ش برام بسوزه بگه عیب نداره. با ماست می‌خورم مریمی نیشخند (آیکون مظلوم‌نمایی)

پ.ن: خداوکیلی! سیستر و خان‌داداش حتی یک بار هم از غذایی که من پخته باشم، ایراد نگرفته‌ن حتی اگه واقعا ایراد فاحشی داشته!لبخند

یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

پ.ن: ضمنا با احمق‌ها نه مشورت کنید، نه معاشرت!

شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*تا لحظه‌ی شکست، به خدا ایمان داشته باش. خواهی دید که آن لحظه هرگز نخواهد رسید...

شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*یه وقتایی هم هست دل‌ت میخواد گوشی رو برداری به چند نفر بگی چقد دوست‌شون داری. بعد یه لیوان چای شیرین درست کنی با کلی قرص آرام‌بخش. همه رو یک‌نفس سر بکشی، راحت دراز بکشی و بری... وقتی بیدار میشی، دیگه اینجا نباشی...

 

جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*شبکه‌ی نسیم، ایام محرم داره بخش‌هایی از برنامه‌ی ماه عسل 92 رو نشون میده. پربیننده‌ترین برنامه‌ی مخصوص ماه رمضون امسال یعنی. اگه ندیدین، مصاحبه‌ی احسان علیخانی با محمدرضا علیمردانی رو از دست ندین.

خوب‌ه بعضی اتفاق‌ها برای آدم مرور شن، بعضی تجربه‌ها جلوی چشم‌ت بیان گاهی...

جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*باز هم ژانر شکلات‌های خاله‌وسطی: ایناهاش!

قدیما یکی بدغذا بود می‌گفتن ول‌ش کن. آدم گرسنه‌، سنگ رو هم می‌خوره. کجا ن که ببینن سنگ رو هم میشه خورد. طفلیا خیلی ضایع می‌شدنا نیشخند

پ.ن: انقد لج‌م می‌گیره چای داغ، توی عکس، سرد به نظر می‌رسه.

 

 

جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*اینکه توقع داشته باشی زندگی باهات خوب باشه چون تو باهاش خوبی، مثل این‌ه که توقع داشته باشی یه گرگ تو رو نخوره چون تو هم اون رو نمی‌خوری!

آل پاچینو

 

 

 

 

 

جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*یک. فکر کنم سوم راهنمایی بودم اون زمان. ماه رمضون بود. داشتیم توی حیاط بازی می‌کردیم. یه کم باد میومد. یکی از بچه‌ها توی حیاط می‌دوید و با دست، آسمون رو نشون می‌داد. کم‌کم توجه همه جلب شد. چیزی شبیه این دیدیم. انقد واضح بود که هیچ‌کس نمی‌پرسید این چی‌ه. همه می‌تونستن بخونن‌ش. خیلی هیجان‌زده بودیم.

دو. بعضی وقتا به یه جایی که نگاه می‌کنم، یه چیزی می‌بینم که در واقع، اون چیزی نیست که رسما باید دیده بشه! مثلا یه تیکه نون‌ه اما من شکل اسب می‌بینم‌ش مثلا. شاید بشه گفت چیزی شبیه این.

سه. چیزهایی که یه چیز دیگه دیده میشن، یه اسمی دارن فکر کنم یعنی این پدیده یه اسم خاص داره. کسی چیزی درباره‌ش می‌دونه؟

توی مسائل واقعی‌تر و جدی‌تر زندگی هم خیلی وقتا چیزهایی که می‌بینیم، اونی نیستن که به نظر میان. اما عادت کردیم از کنار شون بگذریم. تعجب هم نمی‌کنیم اغلب...

پ.ن: پاریدولیا! انگلیسی

چند تا عکس: نان. درخت. فلفل دلمه. گل. صخره. این هم خوراک امشب توهم‌توننیشخند این. و این

پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*دو دقیقه هیچ کاری نکن!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*سیستر: خاله؟ عکس بک‌گراند گوشی‌تون چقد قشنگ‌ه. از کجا آوردی‌ش؟

خاله‌وسطی: از این نرم‌افزار ه. دسته‌بندی موضوعی هم داره. خیلی جالب‌ه کلا.

من: ببینم! ببینم!

نیم ساعت بعد، کماکان ساکت و صامت نشسته بودم گوشی‌به‌دست، عکسا رو نگاه می‌کردم.

سیستر: مریمی؟ عین بچگیاتی. خاله می‌تونه با 2 کلمه حرف، چند ساعت سر ت رو گرم کنه نیشخند

همه‌مون می‌خندیدم.

من: خاله؟ چند تا عکس سیو کردم. برام می‌فرستی؟ با بی‌سیم مثلا.

خاله‌وسطی: بی‌سیم؟! سوال

من: وی‌چت یعنی!

خاله‌وسطی: آهان. خودت بفرست.

چند دقیقه بعد: خاله؟ فرستادم ولی نمی‌دونم چرا نرسید. بذار ایمیل کنم؟

چند دقیقه بعدتر: نمی‌دونم چرا نمی‌رسه ایمیل. حالا ول‌ش کن بعدا ازتون می‌گیرم.

چند دقیقه بعدش، خاله‌وسطی: مریمی؟ این نرم‌افزار ه رو دیدی؟ برای روتوش صورت‌ه. نگاه کن. رنگ پوست رو تغییر میده. صاف می‌کنه صورت رو. خط چشم می‌کشه خودش و... یه عکس‌ت رو بده امتحان کنیم ببین چطوری‌ه.

باز همون مصیبت بی‌سیم و ایمیل تکرار میشه.

بعد 4 ساعت: خاله؟ یه چیزی هست بهش میگن بلوتوث آخ

خاله‌وسطی: آخنیشخند

چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*کسی که اینطوری قهوه درست می‌کنه، همون کسی که قبلا اینطوری آب هندونه درست کرده چون حال هندونه خوردن هم نداشته حتینیشخند

چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*تو کیستی که من اینگونه بی تو بی‌تاب‌م...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*تی‌وی مدام تبلیغ بسته‌های آموزشی و فلش‌کارت و کتاب و کلاس نشون میده. حالا باز اگه برای کنکوری‌های بخت‌برگشته بود، زیاد عجیب نبود اما اینا برای بچه‌های مدرسه‌ای‌ه یا حتی بچه‌هایی که سن‌شون به مدرسه هم نمی‌رسه.

مثلا یه سری کتاب و سی‌دی بود برای اول دبستان! یا مثلا یه خونه‌ای رو نشون میده با چند قفسه کتاب و چند تا میز و صندلی، عین سالن مطالعه با این تفاوت که بچه‌هه نشسته داره مشق می‌نویسه، مامان و بابا ش و دوست مامان‌ش هم دارن حرف می‌زنن با هم. بعد تلفن زنگ می‌زنه. مامان‌ش میگه کوشا! جان بیا پشتیبان‌ت‌ه.

این پشتیبان‌ها رو زمانی که مدرسه می‌رفتم، باهاشون مواجه شدم. انگار لازم بود حتما مردم برن پول بدن یکی بهشون تلفن بزنه بگه درسات رو بخون! بعد اینا هم می‌پیچوندن و پشتیبان مذکور، باز هی تماس می‌گرفت. اینا هم نق می‌زدن که کلافه شدم از دست‌ش و ...

جو طوری بود که امر بر همه مشتبه شده بود آدم باید حتما پشتیبان داشته باشه، حتما باید بره موسسه‌ی قلـ.ـمچی تا بتونه کنکور قبول شه، حتما باید معلم خصوصی داشته باشه و آزمون‌های فلان رو شرکت کنه و ... والا من هیچ‌کدوم این کارا رو نکردم. هیچ کلاس اضافه‌ای نرفتم. قبول هم شدم. دلیلی نمی‌دیدم هر کس هر کاری کرد، من هم هول‌وولا بر م داره و دومی‌ باشم.

الان هم که دیگه بسته‌های آموزشی رسیده به سن زیر دبستان! به زووووور میخوان به بچه‌ها خوندن و نوشتن رو قبل از مدرسه یاد بدن که چی بشه؟ بچه باید به حال خودش باشه. بازی کنه. خوش باشه. به قدر کافی هم از محیط و بازی‌ها یاد می‌گیره. لزومی نداره به زور فلش‌کارت بنشونن‌ش سر درس و مشق یه ذره بچه رو. بعدا درس برای خوندن زیاد داره، مصیبت کنکور و...

شاید مثلا 100 تومن بهای چنین بسته‌ای خیلی به جایی برنخوره ولی من معتقدم آدم نباید پول بده برای بچه‌ش استرس بخره. کدوم‌مون بی‌سواد موندیم؟ همه‌مون خوندن و نوشتن رو خیلی خوب بلدیم، فلش‌کارت و سی‌دی آموزشی هم نداشتیم. والللللللللللااااااا

چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*مغازه‌های صنایع دستی، سرمه‌دان می‌فروشن. نه؟

بعد خود سرمه رو از کجا بخرم؟ می‌خواستم درست کنم ولی دستورالعمل‌های تهیه‌ی سرمه از بادام و فندق و غیره گیج‌م کرد. فکر کنم یه لمی داره که آدم باید حتما بدونه. هنرمندان گرامی، کمک لطفا!

 

سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

*اومدم کیف‌م رو بردارم برم بیرون، دیدم تو ش دو جفت جوراب‌ه از این بلندا. دیشب خریده بودم‌شون اما یادم رفته بود! یکی‌ش صورتی بود، اون یکی آبی.

جز مبحث بحران هویت حاصله، دارم فکر می‌کنم چرا داشتن جوراب همیشه همینقدر لذت‌بخش و هیجان‌انگیز ه؟ والا من هرچی جوراب می‌خرم، نیست میشه! گفتم تقصیر ماشین لباس‌شویی و عیب نداره حالا. جدیدا گل‌سرها م هم گم میشن. اون رو دیگه نمی‌دونم کجای دل‌م بذارم!

از این گل‌سر تق‌تقیا حداقل 20 تا خریدم به مرور زمان. مدیونی فکر کنی 2 تا ش الان اینجا ست! نیست که نیست!

پ.ن: تی وی یه خانومی رو نشون داد داشت آشپزی می‌کرد. زیر ش نوشته بود اشکنه‌ی مرزنگوش! فکر کردم اسم خانوم‌ه‌ست! گیج هم خودتی نیشخند

سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*اگر تمام درهاى دنیا به روی‌ت بسته بود، بدو. خداى تو و یوسف یکی‌ست...

دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*سر کوچه‌شون یه ساختمون بزرگ و خوشگل ساخته‌ن. سر در ورودی‌ش، بزرگ نوشته‌ن الملک لله...

یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*با هیجان میگه مریمی باور ت نمیشه. این هیات‌ه هست سر کوچه‌ی فلان؟

- خب؟

- ببین اینا واقعا هیچی پول ندارن یعنی خیلی کمتر از چیزی‌ه که لازم‌ه اما هر سال هیات رو بر پا می‌کنن، هر سال هم همه چیز جور میشه براشون. دیگه همه توی محل می‌دونن خدا برای اینا می‌رسونه. همین امروز یکی‌شون گفت بخاری نداریم. سرد میشه خیلی. داشت فکر می‌کرد پول‌ش رو چطوری جور کنه. یه آقایی با ماشین داشت رد می‌شد. یهو نگه‌داشت پیاده شد اومد گفت من اومده بودم امروز 3 تومن برای مراسم محرم بدم به یه هیاتی. میشه بدم به هیات شما؟ اصلا 5 دقیقه نشد، جور شد! بعضیا که می‌دونستن اصلا تعجب نکردن. میگن هر سال همینطوری میشه. یعنی میگی بقیه‌ش هم جور میشه؟

من: شک نکن.

- چطوری؟

من: همینطوری که این جور شد.

- چطوری‌ه آخه؟

من: باور کن نمی‌دونم. فقط این رو بهت بگم که هر کاری از دست‌ت برمیاد، انجام بده. امام حسین به کسی مدیون نمی‌مونه.

یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ماوراء
Share

یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*چند وقت پیش دوست‌م برام تعریف کرد که خواهر ش عاشق لاک‌ه و علاوه بر دیزاین‌های خیلی متنوع ناخن، با لاک روی موبایل! نقاشی می‌کنه. دوستاش هم صف می‌کشن و گوشی‌هاشون چند روز دست ایشون می‌مونه تا براشون نقاشی کنه.

الان که این عکس رو دیدم، یاد خواهر همین دوست‌م افتادم و البته محبت و حوصله‌ی دوست‌م که اون همه عکس برام گرفت و فرستاد و چقد من ذوق کردم برای اون همه محبت خودش و خواهر ش.

کاش خواهر ش اینجا رو ببینه. شاید دوست داشته باشه این روش رو لبخند خودش استاد ه البته.

یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*بعضی وقتا دوستان برای پست‌هایی کامنت میذارن که مال ماه ها یا حتی سال‌ها پیش‌ه. انقد که یادم نمیاد شون و میشینم دوباره می‌خونم. بعضیاشون رو زیاد دیگه قبول ندارم، نگاه‌م جور دیگه‌ای شده. بعضیاشون رو دوست دارم چون خاطره‌ن. با بعضیاشون هم کماکان موافق‌م.

به بهانه‌ی کامنت یک دوست برای ذره‌ذره‌دوست‌داشتن و اگر زنی را دوست داری...

 

 

شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*چند روز پیش، داشتم پالتو می‌پوشیدم برم بیرون. خان‌داداش: چوب‌اسکی‌هات رو جانذاری مریمی! نیشخند شال‌م رو پرت کردم طرف‌ش، یه چیزی هم گفتم! نیشخند

دیروز، خان‌داداش: پسر ه حالیش نیست اونجا دانشگاهه. وسط سالن به دختر ه متلک گفت.

من: سالن دانشگاه جای متلک گفتن‌ه؟ حداقل توی خیابون بگه! متفکر

خان‌داداش: مریمی؟ آدم باید به دخترا متلک بگه؟

مامان: مریمی؟! آخ

من: نیشخند آهان! از اون نظر!

جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*گاهی باید چشم‌هایمان را ببندیم، ذهن‌هایمان را خالی کنیم و فقط با جریان زندگی همراه شویم...

 

 

 

 

 

جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*انسان بیشتر دل‌ش مى‌خواهد درک‌ش کنند تا دوست‌ش داشته باشند...

 

 

 

 

 

 

جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*در ادامه‌ی مبحث شیرین دوربین مخفی، اینجا رو ببینید.

پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*یه دوستی دارم - همون که میگم من رو یاد "شقایق دهقان" میندازه. "شقایق دهقان" هم من رو یاد اون میندازه - خیلی ظریف‌ه. من هر آدم کوتاه‌قدی رو نمیگم ظریف، اما خب این دوست‌م واقعا ظریف‌ه.

تنها مشکل‌!‌ش که همانا مشکل خیلیاست، معضل شکم‌ه. حالا یه وقت هست شما شکم داری، خب درست‌ش می‌کنی اما مشکل دوست‌م که در واقع مشکل من هم هست، این‌ه که ماها انگار عملا معده نداریم. هرچی بخوریم، در لحظه، قلمبه میره توی شکم‌مون. حالا بیا و درست‌ش کن نیشخند

بعد این دوست‌م یه تاپ نیم‌تنه خریده بود. خیلی که می‌خواست تیپ بزنه، اون رو می‌وشید و موهاش رو باز میذاشت و اینا تاااا قبل از ناهار. سر ناهار می‌رفت یه تی‌شرت آدم‌وار! می‌پوشید. دلیل‌ش هم فقدان معده بود. خب خیلی جالب نیست تاپ نیم‌تنه بپوشی، بعد شکم‌ت بزنه بیرون. خلاصه دوست‌م و شکم‌ش درگیر بودن همیشه.

یه بار دیگه یه دوست‌م شب می‌خواست بره عروسی. لباس‌ش هم خیلی تنگ بود. از صبح هیچی نخورد تا شب. فقط مایعات. می‌گفت غذا بخورم، شکم‌م می‌زنه بیرون. خیلی ضایع میشم.

یه شب هم خاله جان گفت اوه مریمی! شکل مجسمه‌ی بـ.ـودا شدی چرا؟ نیشخند فردا صبح گفت ئه! شکم‌ت کو؟ سوال بعد هم به این نتیجه رسیدیم که برای خوش‌تیپ به نظر رسیدن، آدم باید وقتی قرار بذاره با دوستان که هیچی نخورده باشه و فقدان معده، کار دست‌ش نده! قرار مون شد 5 صبح، کله‌پزی! نیشخند اصلا هم من از کله‌پاچه نمی‌ترسما...

پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*مریمی! عکس زرافه نداری؟

- عکس زرافه واسه چی؟

می‌خنده: هیچی. یه معما بود توی قیسبوگ. قرار شد هر کس غلط جواب داد، 3 روز عکس زرافه بذاره جای عکس پروفایل‌ش.

من: خجالت بکش! الان میخوای عکس زرافه بذاری؟

سیستر: برو بابا. چرا انقد جدی‌ای تو؟ بیا ببین اینجا چه خبر ه. این آقاهه 100 سال‌ش‌ه. دکتر هم هست. غلط جواب داده، عکس زرافه گذاشته. بازی‌‌ه‌ها. جنگ که نیست.

بعد هم نیشخند دنبال عکس زرافه می‌گرده توی گوگل. یه سقلمه هم بهم می‌زنه، اسکرول می‌کنه میگه نگاه کن. عکس پروفایل همه، زرافه‌ست.

پ.ن: مث ایشوننیشخند

پ.پ.ن: هدیه‌ی یک دوست عزیز

پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*اینکه تا 4 صبح بیدار بشینی آنلاین، با یک دوست نادیده، 20 سوالی بازی کنی.

این همه تقلب کردم باز هم باختم تازه نیشخند

 

 

 

چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*دلتنگی، خیابان شلوغی‌ست. که تو در میانه‌اش ایستاده باشی، ببینی می‌آیند.

ببینی می‌روند و تو همچنان ایستاده باشی...

علیرضا روشن

 

 

 

 

 

چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: شعر
Share

سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

* فکر نکنم توضیح بخواد: یک. دو. سه. چهار

سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: معروف‌ها
Share

*کمتر بترسید. بیشتر امیدوار باشید.

کمتر بخورید، بیشتر بجوید.

کمتر آه بکشید، بیشتر نفس بکشید.

کمتر متنفر باشید، بیشتر عشق بورزید و بعد خواهید دید که همه‌ی چیزهای خوب از آن شما خواهد شد...

 

 

 

دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*من، 100 سال دیگه! نیشخند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*این جریان رو یادتون‌ه؟ برای دوست‌م تعریف کردم. گفت بلای مشابهی سر ش اومده و انقدر اصرار کرده و اعصاب خودش و طرف مقابل رو داغون کرده تا بالاخره تونسته پول‌ش رو پس بگیره. توصیه کرد مامان‌م دیگه سکوت نکنه. گفت به قدر کافی صبر کرده و مطمئن باش تا دوست‌ش رو تحت فشار نذاره، از پول خبری نیست!

چند وقت دیگه هم گذشت و گذر زمان ثابت کرد که حق با دوست‌م بوده. به مامان گفتم جدی‌تر با دوست‌ت صحبت کن. بهش بگو پول‌ت رو لازم داری و دیگه نمیشه صبر کنی. بگو عین چیزی رو که قرض دادی، میخوای.

بگذریم که مامان چقد براش سخت بود پول خودش رو از دوست‌ش طلب کنه اما بالاخره قبول کرد و انقد پول تلفن و مسج داد تا دیروز دوست‌ش اومد قرض‌ش رو داد + اینکه قد 7 جلد کتاب، قصه تعریف کرده بود که باز از زیر پرداخت دین‌ش شونه خالی کنه که خب دیگه راه نداشت بعد چند سال.

مامان هم گفت پشت دست‌م رو داغ کردم دیگه به کسی پول قرض ندم. اعصاب‌م رو خورد کرد این آدم بدقول بدحساب. و من همچنان مونده‌م چرا خودم عرضه ندارم بقیه‌ی پول‌م رو از دوست‌م بگیرم. 2-1 تا مسج خیلی دوستانه و شیک با فاصله‌ی زمانی بهش زدم اما حتی جواب هم نداد.

الان هم چند وقتی‌ه شدیدا عرفان و فلسفه‌ی خون‌م رفته بالا، دریغ‌م میاد به کسی اخم کنم حتی! یه روز توی خیابون داشتم فکر می‌کردم حق‌ش‌ه الان بهش اینطوری بگم. بعد چشم‌م خورد به یه تابلویی که رو ش نوشته بود مَّن ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَیُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا کَثِیرَةً وَ اللّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْسُطُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ.

آدم خیلی ثروتمندی نیستم اما واقعا معتقدم جز در موارد خیلی خیلی ضروری، نباید چیزی قرض گرفت. یعنی برام سخت‌ه درک آدمایی که به خاطر خرج‌های غیر ضروری دروغ میگن و قرض می‌گیرن و بعد هم هی پشت گوش میندازن و ... مسلما می‌دونن که صاحب اون پول ازشون راضی نیست. فقط مونده‌م چطور اثر ماورائی این عدم رضایت رو نادیده می‌گیرن. حتما برای همه‌مون پیش اومده که مثلا فقط 10 هزار تومن داشته‌ایم اما برامون برکت داشته. خرج‌ش کردیم اما سریع جا ش یه پولی اومده. چیزی خریدیم که برامون شگون داشته. فقط 10 تومن بوده اما باهاش خوش بوده‌ایم. یه وقتایی هم بوده مثلا چند برابر پول داشته‌ایم اما نفهمیدیم چی شده و چطوری خرج شده اصلا.

بعضی پول‌ها برکت ندارن به 1001 دلیل. که مسلما اون 1001 دلیل رو من نمی‌دونم. اما می‌دونم کفر نعمت، حتما نعمت رو از دست آدم بیرون می‌کنه و مطمئن‌م کسی که قرض می‌گیره و بی‌خیال ادای دین‌ش میشه، اون پول براش برکت نخواهد داشت. این رو شک ندارم. واقعا رند بودن و زرنگی کردن این مدلی چیزی نیست که برای کسی برکت بیاره.

فعلا که دارم مراتب عرفان رو طی می‌کنم! و حوصله ندارم بخوام به دوست‌م چیزی بگم. ترجیح میدم کماکان ساکت بمونم و بذارم به حساب اینکه به خاطر خدا زبون‌م رو نگه‌می‌دارم و هیچی بهش نمیگم و باز هم بهش وقت میدم. اخلاق دوست‌م رو می‌دونم. یه روزی میاد دین‌ش رو می‌پردازه و ازم میخواد ببخشم‌ش. اگه بتونم صبر کنم و اون روز برسه، احتمالا هیچی بهش نمیگم. نه "آره" میگم، نه "نه"! اما همیشه یادم می‌مونه رفتار زشت‌ش رو و دور ش یه خط قرمز می‌کشم هرچند همین الان هم این کار رو کرده‌م. شاید اگه اون دفعه جور دیگه‌ای برخورد کرده بودم، الان همین نصف مبلغی رو هم که بهم داده، نداده بود! نمی‌دونم...

چند شب پیش دوست‌م همینطوری یهویی گفت برای رسیدن به چیزای خوب، گاهی باید دعا کنی مریمی. گاهی هم باید از چیزایی که دوست داری، بگذری. گذشتن از پول سخت‌ه. اما از پول‌ت بگذر و مثلا صدقه بده.

راست میگه. گذشتن از پول سخت‌ه. البته نمیخوام از اون پولی که قرض دادم بگذرم اما می‌تونم فعلا به همون نیت، ندید بگیرم‌ش. این کار رو برای خاطر اون دوست بدقول نمی‌کنم ولی هرجور بخواد می‌تونه فکر کنه پیش خودش. فکر کنه زرنگ‌ه یا حالا هرچی... نشنیده‌م کسی از معامله کردن با خدا ضرر کرده باشه.

فعلا فقط تونستم دل بکنم از کل عروسکایی رو که ردیف اینجا چیده بودم و تازه هم خریده بودم‌شون تقریبا. همه رو شستم. بعد هم دادم ببرن برای یکی که بچه‌ی کوچیک داره. یه کم دوست‌شون داشتم اما خواستم جا باز شه برای چیزای بهتر.

میگن جمع کردن و ذخیره کردن و انبار کردن و هرچی اسم‌ش هست، همیشه هم خوب نیست. باعث حبس انرژی میشه یا یه چیزایی شبیه این. از وقتی اونا رو دادم رفت، حس بهتری دارم. تغییر گاهی خیلی موثر ه...

یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*یه پالتو، شلوار و شال گرم وسط لباسای تابستونی داشتم برای چنین روزی نیشخند که مجبور نشم برای بیرون رفتن، اول برم سراغ لباسای گرم و کلی کار بیفته گردن‌م! حالا یه جوری میگم، انگار مثلا دارم به کسی لطف می‌کنم! لباسای خودم‌ه خب.

خلاصه پوشیدم‌شون و رفتم بیرون شاد و خجسته. بر همگان واضح و مبرهن است که من کلا خیلی بی‌دقت‌م و عملا تا چیزی رو نشون‌م ندی، نمی‌بینم‌ش اما دیروز 2 تا صحنه دیدم - خودم دیدم! آیکون افتخاربه‌خود عینک - که واقعا تکان‌دهنده بود:

یکی‌ش یه آقایی بود با اسلش و تی‌شرت نازک یقه‌باز آستین‌کوتاه! دومی هم آقایی بود بستنی یخی به‌ دست! اینجور وقتا آدم ملت رو ببینه نمی‌تونه بفهمه چه فصلی‌ه. هرکی هرچی دوست داره می‌پوشه. کلا من سرما رو اعلام می‌کنم هر سال! احتمالا اولین نفری‌م که توی این شهر، پالتو می‌پوشه.

یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*انار فصل ندارد.

هر وقت تو بخندی، می‌شکفد...

رضا کاظمی

 

 

 

 

 

 

 

یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*مریمی: سیستر؟ این دستبند جلویی‌ها رو دیدی؟ - همینا که روی زمینه‌ی سورمه‌ای ولوئه - نگاه کن ببین دوست داری؟

دقایقی بعد، سیستر با در دست داشتن اون صورتی‌ باریک‌ه که 100 سال‌ه مال خودم‌ه و امروز نخریدم‌ش، از صحنه خارج میشه.

توضیحات‌ش دقایقی بعد: نمیشه کلا این چیزا دست تو باشه، من هر وقت خواستم بردارم؟ حوصله‌ی نگهداری‌شون رو ندارم. هر کدوم رو خواستم تو میدی دیگه نیشخند

دقایقی بعدتر ش کل دستبندها به هم گره می‌خورن و من هرچی شادی‌ه، نثار روح نیروی گره‌زننده‌ی دستبند می‌کنم.

شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*میشه لطفا درباره‌ی جو حاکم، اخلاق مردم، محیط، امنیت و این چیزا در کرمانشاه صادقانه برام بنویسید؟

یکی از دوستان، سربازی‌ش افتاده کرمانشاه. هیچی از اونجا نمی‌دونه. خواسته کمی اطلاعات بدید. ممنون میشم.

شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*متولد چه ماهی هستی؟

از سری مشکلات حل‌نشده‌ی من در قیسبوگ

مریمی بدعکس

دزد و پلیس

شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از آرشیو
Share

*محرم پارسال خیلی به من خوب گذشت. خبر خاصی نبود شاید اما خیلی دوست‌ش داشتم. شب اول‌ش که خب مطابق معمول، از قافله عقب بودم اما شب دوم تا دهم رو رفتم مسجد - علیرغم اینکه ماتم می‌گرفتم چطوری برگردم و هر دفعه دوست داشتم بیشتر بمونم اما مجبور بودم زودتر پاشم بیام خونه - ولی خب اعتراف می‌کنم یک دلیل خوب بودن‌ش، تنوع بود!

ماها کلا زیاد مراسم جمعی نداریم. محرم برامون یه جور تفریح هم هست. نمیگم اما برای همه تفریح‌ه اما برای خیلیا واقعا همینطور ه. مخصوصا پسرایی که میرن باشگاه، دوره برمی‌دارن مخصوص محرم که حجم بیارن و توی دسته به چشم بیان یا دخترایی که وقت آرایشگاه می‌گیرن مخصوص محرم. برای اینا محرم رسما تفریح‌ه. موقعیتی‌ه برای کنار خیابون نشستن تا نصف شب! برای من هم تنوع بود به هر حال. بعد قرنی 10-8-7 روز رفتم مسجد.

اون مسجد ه، قدیمی‌ه اما تمیز ه و تمیز بودن برای من مهم‌تر ه همیشه تا مثلا جدید و شیک بودن. برای همین راه دور رو می‌رفتم اما حاضر نبودم پا م رو بذارم توی مسجد نزدیک خونه‌مون. گاهی هم احکام جدید یاد می‌گرفتم! کتاب‌های جدید مدرسه رو هم دیدم البته. یه وقتایی خیلی می‌خندیدیم! ظهر عاشورا هم یه خانومی یه حرکتی زد که نصف صفوف به هم فشرده‌ی نماز از خنده روی ویبره بودن. رو م نشد اینجا تعریف‌ش کنم.

محرم داره میاد و من با خوشحالی منتظرش‌م! میگم خوشحالی، یعنی حال خوش. درست یا غلط، من به روح جهان معتقد م. به اینکه بعضی روزا و شب‌ها با بقیه‌ی ایام فرق دارن. از فلسفه‌ی عاشورا و محرم و غیره هم رسما چیز زیادی نمی‌دونم که قابل عرض باشه اما می‌تونم بعد قرنی 10-8-7 روز برم مسجد و به خاطر اون حال خوش، خدا رو شکر کنم.

شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: محرم امسال
Share

*دیدم سر جریان شکلات، خیلی ناله و نفرین! نیشخند پشت‌م‌ه، گفتم یه ثوابی هم کرده باشم بی‌حساب شیم.

عکس، گویاست دیگه. توضیح نمیخواد.

 

شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*گاهی باید کر بود، گاهی کور، گاهی لال. گاهی هم نباید آدم بود. این چند نکته رو رعایت کنی، همه‌ چیز توی زندگی‌ت همیشه درست پیش میره!

جمعه ۳ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

جمعه ۳ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*بعضیا هستن تا وارد جمع میشن، شادی و شلوغی و خنده بیشتر میشه.

بعضیا وقتی میان، جو منفی میشه. همه به هم می‌ریزن. هر کسی فرار می‌کنه یه طرف.

بعضیا تا از در وارد میشن، فضا پر آرامش میشه. تا وقتی اون آدم هست، تو خوشحال و آرومی.

کسی هست که بودن‌ش تو رو پر آرامش و شادی کنه؟ کسی جز اعضای خانواده‌ت چطور؟

کسی هست که دل‌ت بخواد مثلا 24 ساعت بتونی بری خونه‌ش مهمونی؟ یا دعوت کنی اون بیاد. فرقی نداره. نسبت‌ش با شما اصلا مهم نیست. فقط بگو کی‌ه و چه چیزی برات دوست‌داشتنی‌ش کرده؟

پیشاپیش بابت وقتی که برای فکر کردن و نوشتن صرف می‌کنید، ممنون‌م. بفرمایید...

پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*مریمی؟ وی‌چت‌م خراب شده.

- یعنی چی خراب شده خاله؟سوال

خاله‌جان: یعنی میگه ورژن‌ش قدیمی‌ه. اما هرچی صبر می‌کنم، آپدیت نمیشه. هنگ می‌کنه.

امتحان کردم. درست می‌گفت: بریم دانلود کنیم، دوباره نصب می‌کنیم.

دقایقی بعد خاله‌جان شیرجه زده روی گوشی. من: چی‌ه؟ نیشخند

خاله‌جان: کلی پیغام دارم. اصلا بی‌سیم نباشه، اعصاب آدم خورد میشه‌ها.

خم شدم گوشی‌ش رو ببینم. حدود 300 تا پیغام داشت! گفتم تو از من بدتری که نیشخند

مریمی؟ پسورد قیسبوگ‌م هم یادم نیست. اوه راستی قندشکن رو درست کن لطفا.

دقایقی بعد: این هم قندشکن. ایمیل‌ت رو بگو خاله.

خاله‌جان: پسورد قیسبوک یادم نیستا!

دقایقی بعدتر: خاله؟ قیسبوک میگه یه لینک برات ایمیل می‌کنه، باهاش پسورد رو عوض کنی.

خاله در حال سوت زدن و تماشای در و دیوار!

من: کوفت! لابد پسورد ایمیل‌ت رو هم یادت نیست! من چی کار کنم از دست تو؟نیشخند

خاله‌جان: به قیسبوگ بگو خاله‌م 6 ماه توی کما بوده. الان هم آلزایمر داره کلا پسوردهاش رو یادش رفته.

- قیسبوگ میگه به خاله‌ت سلام برسون، بگو تو که حافظه‌ت مختل‌ه، بیخود می‌کنی میشینی پای نت. قیسبوک میخوای چی کار؟

خاله‌جان: قیسبوگ غلط کرد نیشخند درست‌ش کن. تو رو خداااا.

بعد کلی آزمون و خطا، پسورد ایمیل کشف شد و بعد از اون هم پسورد قیسبوگ. من: منتظر خاله! تمام پسوردهات رو عوض کردم. سر جد ت عوض‌شون کردی دیگه هیچی به من نگو. هـ.ـک کردن ناسـ.ـا راحت‌تر از مهمونی اومدن خونه‌ی شماست نیشخند

متفکردیدم در بدو ورود کلی مهره‌ی رنگی‌رنگی بهم دادها. نگو نقشه داشت. این رو بهش بگم اول کلی قسم آیه میاره که اینطوری نیست. بعد هم خفه‌م می‌کنه احتمالا نیشخند

پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

*از پله‌های پاساژ که اومدم بالا، دیدم چند تا خانوم ایستاده‌ن. بچه‌هاشون دارن با هم بازی می‌کنن. 3-2 تا دختر بودن. اینجور وقتا مواظب‌م نخورم بهشون یا کیف‌م کوبیده نشه توی سر و صورت‌شون.

رد که شدم، یه پسربچه‌ی نیم وجبی، که تمام صورت‌ش لبخند بود، اومد جلو، بدون یه کلمه حرف، بغل‌م کرد. قد ش هم نمی‌رسید ولی دستاش رو باز کرد دوید جلو. نمی‌دونم من رو با کی اشتباه گرفت اما اگه فکر می‌کنید بغل‌ش نکردم، سخت در اشتباهید. مامان‌ش اومد بچه رو ببره کنار. فکر کرد شاید مثلا من خوش‌م نیاد اما هردومون انقد خوشحال بودیم که ترجیح داد هیچی نگه و اون هم مث ما بخنده فقط.

پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*خانم‌ها وقتی با کسی ازدواج می‌کنند که به او اعتماد کرده‌ باشند... عشق، زاییده‌ی یک تصادف است. اما بعد از آن، عشق ورزیدن امری است اختیاری و آگاهانه. بعد ش مهم است. باید تلاش برای کسب تناسب بیشتر وجود داشته باشد. علی‌القاعده آدم‌ها متناسب نیستند.

با تشکر از بانوی بهمن ماه.

چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*در دنیا فقط یک نفر وجود دارد که باید همیشه سعی کنید از او بهتر باشید و آن کسی نیست جز گذشته‌ی خودتان...

چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

Daisypath Happy Birthday tickers