*ابتدا تی‌شرت سفید خود را بپوشید. بعد یادتون بیفته باید انار دون کنید! قسمت فجیع‌تر ماجرا این‌ه که بخواهید ادای خاله‌جان رو دربیارید و با قاشق بکوبید به انارا دونه‌هاش جدا شن اما وقتی لباس‌تون مزین به قطرات آب انار میشه یادتون بیفته که خاله‌جان قبل از باز کردن انار، با قاشق می‌زد بهش، نه بعد از باز کردن‌ش!

بعد خب آدم میگه ول‌ش کن. همینطوری معمولی دونه‌ها رو جدا می‌کنم. بعد مجبور شدم دونه‌ها رو بریزم توی آب سرد تا پوسته سفیدا جدا شن. بقیه‌ش رو ریختم توی آبکش. بعد یادم اومد سلفون ندارم! با کیسه فریزر یه شاهکاری زدم در حد فاجعه. حالا عکس میدم ببینید.

سر قالب زدن لبو هم لباس‌م گل‌گلی شد. سر قالب زدن هندونه هم همینطور. یعنی اصلا رو م نمی‌شد دیگه برم پیشبند بیارم نیشخند سر خوردکردن سیب و پرتقال، اتفاق ناگواری نیفتاد ولی خدا رو شکر. یه ذره گوشه‌ی رومیزی با شمع سوخت. یه کم بیشتر شمع ریخت روی شیشه‌ی میز. کلی ظرف کثیف شد که من به رو م نیاوردم دیگه رسما. 2 ساعت و نیم هم سیستر جان، دوربین‌به‌دست مشغول هنرنمایی بود. من هم نقش رفلکتور و دسته و پایه رو ایفا می‌کردم. وسطاش با گوشی هم عکس می‌گرفتم خودم!

نتیجه عالی بود ولی هنوز عکسا رو بهم نداده. بذارید برم روی اعصاب‌ش، عکسا رو میذارم ببینید عینک

یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: یلدای امسال
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*یه چیزی هست مردد م بنویسم‌ش یا نه. اگر بنویسم، حتما رمزدار خواهد بود. رمز رو هم به خواننده‌های دائمی میدم فقط. حوصله‌ی سخنرانی و حرف و حدیث‌ خاله‌زنک‌های وبلاگستان رو ندارم جدا.

اگر نوشتم‌ش، برای گرفتن رمز، یا مسج بزنید یا توی وی‌چت و واتس‌آپ اینا رمز رو بپرسید یا ایمیل بزنید یا کامنت بذارید و حتما ایمیل‌تون رو توی بخش ایمیل، بنویسید - نه توی متن اصلی - و لطفا لینک نذارید چون نمی‌تونم دونه‌دونه به وبلاگ‌هاتون سر بزنم و کامنت کنم رمز رو اما وقتی ایمیل رو بنویسید، جواب براتون ارسال میشه. زنونه - مردونه نداره ولی هر کس رمز بگیره، ازش توقع دارم نظر ش رو بنویسه. کامنت مردم‌پسند هم نمیخوام. نظر واقعی‌تون رو بگید.

بنویسم‌ش حالا؟

شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*تا یادم نرفته، لطف کنید اگر کلاس زبان می‌رفتید یا میرین، اسم موسسه‌تون رو بنویسید با کمی توضیحات. مثلا اینکه راضی هستید یا نه، تعیین سطح‌ش، ترم‌هاش، هزینه‌ی ثبت نام‌ش، کتاب و روش تدریس، سطح آموزش، هر چیزی که به نظر تون مهم‌ه. دوست‌م سوال کرده. من هم که گریزون از سر کلاس نشستن و در نتیجه بی‌خبر...

و حالا یه چیز دیگه: لطفا به مناسبت یلدا، یه عکس خوب برام بفرستید. من رو می‌شناسید. دنبال کلاس گذاشتن و میز چیدن و وسایل لوکس و تزئین‌های گرون‌قیمت نیستم. میخوام دور هم خوش باشیم. ضمن اینکه همین گوگل کردن‌ها و عکس گرفتن‌ها گاهی باعث میشن آدم راغب شه چند دقیقه وقت بذاره برای یه نزئین ساده. مثلا من همیشه قالب یخ رو پر از آب می‌کردم و میذاشتم داخل فریزر - هرچند خودم تقریبا هیچ‌وقت یخ نمی‌خورم - اما امروز اول داخل قالب‌ها رو پر از دونه‌های انار کردم، بعد آب ریختم و گذاشتم یخ ببنده.

یا مثلا همیشه چغندر - لبو - رو ساده میذاریم توی ظرف. میشه با قالب شیرینی، به شکل‌های مختلف در ش بیاریم مثلا شکل گل، قلب، ستاره و ... این کارا خیلی وقت و هزینه نمی‌برن اما برای روحیه‌ی آدم خیلی خوب‌ن. می‌تونیم از همدیگه چیزای تازه یاد بگیریم. دنبال دوربین حرفه‌ای هم نباشید. با گوشی‌تون هم عکس بگیرید، قبول‌ه. خودم تا جایی که بشه، نور ش رو سعی می‌کنم درست کنم.

جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*بدین وسیله به اطلاع دوستان گرامی می‌رساند بنده بعد از یک هفته، تنبلی رو کنار گذاشتم و دیروز عصر، گوشی‌م رو بردم برام درست‌ش کنن. اشکال نرم‌افزاری رو شاید بشه تحمل کرد. اشکال سخت‌افزاری رو هم همینطور. اما دو تا ش با هم نمیشه خب.

آقای سربه‌هوا گفت آخر وقت بهت میدم‌ش. آخر وقت یعنی 9:30 اینا. ساعت 9 گفت سر م خیلی شلوغ‌ه. بعد ش هم تعطیل کردن رفتن خب. البته من هم قصد نداشتم نصف شب برم دنبال گوشی. گفتم فردا صبح آماده‌ست دیگه.

صبح رفتم - صبح که میگم یعنی 11 به بعد - و با جمله‌ی "چرا قبل اومدن، تلفن نزدین؟" مواجه شدم! گفتم قرار شد دیشب بیام. دیگه صبح برای چی تلفن بزنم؟ بعد هم گفتم از اول راستش رو بگو. اصلا رو ش کار نکردین؟

آقای سربه‌هوا گفت کار کردم ولی یه قطعه‌ای لازم داره که ندارم‌ش. قرار ه ساعت 12 پیک بیاره برام. ساعت 2 گوشی‌تون آماده‌ست. گفتم تلفن می‌زنم!

ساعت 3 ایشون فرمودن داریم ناهار می‌خوریم و گوشی در مرحله‌ی تست نهایی‌ه که خیال‌م راحت بشه درست شده. شما نیم ساعت دیگه تماس بگیر. بعد بیا.

ساعت از 5 گذشته بود که رفتم سراغ‌ش و تمام مراحل کار رو بالا سر ش وایسادم تا لطف کرد گوشی رو بهم تحویل داد حدود ساعت 7 شاید. تشخیص‌ش هم این بود که داخل گوشی، شیر ریخته!

گفتم خودم فکر می‌کنم سیم‌ش بدجور کشیده شده و سوکت شارژر رو خراب کرده اما شیر رو نمی‌دونم چی بگم. حالا چرا میگید شیر؟ گفت چون تا هیتر رو گذاشتم رو ش، دود کرد و بوی شیر می‌داد.

خلاصه که گوشی اینجانب درست شد و با اجازه‌تون تمام فون‌بوک‌م حذف شد! لطفا یه مسج بزنید اسم مبارک‌تون رو برام بنویسید تا سیو کنم شماره‌ها رو. قول میدم این دفعه توی دفتر بنویسم‌شون...

پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*وامصیبتا آخ من میرم در افق، محو شم دیگه رسما موی‌کنان و مویه‌کنان البته! نیشخند اینجا که گفت 40 اصلا! این هم گفت 40. این یکی 49! من برم دیگه واقعا!

چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*در خونه باز شد اما در ارتفاع قد خودم، کسی رو ندیدم. پایین‌تر رو نگاه کردم. دختر همسایه، راهروی تاریک رو با کنجکاوی نگاه می‌کرد. میگم راهروی تاریک چون من واقعا نمی‌دونم کلید کدوم لامپ، کجای راهروئه. همیشه توی تاریکی تردد می‌کنم.

تازگیا یاد گرفته‌م باید به روی بچه‌ها خیلی بخندی تا بفهمن دوست‌شون داری. لبخند معمولی رو متوجه نمیشن انگار زیاد. من هم که جدی! روی زانو نشستم تا هم‌قد شیم. می‌خندید. پرسیدم خوراکی چی دوست داره براش بگیرم. گفت دنت قهوه‌ای. قاشق‌ش رو هم بگیر. اگر نداشتن، نخر. برو یه مغازه‌ی دیگه که قاشق‌ش رو داشته باشن حتما. فرستادم‌ش داخل تا برم دنت بخرم زود برگردم. از پشت در صدا ش میومد. داشت کماکان توضیح می‌داد درباره ی دنت.

یاد آقای مغازه‌دار افتادم که وقتی دید بچه‌ی یکی از مشتری‌های مغازه بعد از کل‌کل بی‌سرانجام داره دلخور میره بیرون - البته واقعا تقصیر مامان‌ش نبود - صدا ش کرد کلی باهاش حرف زد و به دل‌ش راه اومد. معلوم بود خودش بچه داره. سروته حرف‌ش شاید 3 دقیقه هم نشد. اصلا هم ادای بچگونه از خودش درنیاورد اما دختر کوچولوی خانوم‌ه راضی رفت بیرون.

برگشتم خونه. نایلون خریدها رو دادم دست دخترکوچولوی همسایه. گفت مریمی من این دنت رو دوست ندارم. گفتم قهوه‌ای‌ه دیگه. خودت گفتی قهوه‌ای میخوای. گفت نه. این رو نمیخوام. دوست ندارم. گفتم خب یه چیز دیگه هم هست. نگاه کن.

دنت توت فرنگی رو برداشت گفت این خوب‌ه. نشست به خوردن. خدا رو شکر کردم یادم مونده بود که دفعه‌ی قبل گفته دنت صورتی دوست داره.

چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*من زیاد نمیرم قیسبوک ولی 2-1 هفته پیش یه کل‌کل بود سر حرفای یه فوتبالیست - فکر کنم هاشم بیگ‌زاده - درباره‌ی مسی - یه فوتبالیست خارجی - کسی جزئیات‌ش رو می‌دونه، بگه لطفا.

بعدش خان‌داداش چند تا ترول و عکس فتوشاپی نشون‌م داد که خب خنده‌دار بود اما توهینی تو ش نبود. آدم بیشتر خنده‌ش می‌گرفت از اعتمادبه‌نفس خرکی ملت که اصلا در این حد و اندازه‌ها نیستن اما از رو، کم نمیارن.

بعدتر ش چند بار توی اخبار از این ماجراهای قیسبوکی گفتن که جوونای این دوره و زمونه، بی‌ادب‌ن و شوخی کردن بلد نیستن و برای مسی چیزایی نوشته‌ن که فحش تو ش حرف خوب محسوب میشه و ...

قبول دارم جوونای الان اغلب خیلی بی‌ادب‌ن و حرف معمولی‌شون، فحش پدر و مادر ه گاهی - با عرض تاسف البته - فقط مونده‌م چرا تی‌وی زوم کرده‌ روی قیسبوک و حتی قرار شده جمشید مشایخی برای دلجویی از مسی بره اون سر دنیا در حالی که قیسبوک، عملا فیلتر ه و غیر مجاز. وقتی چیزی رو کلا قبول نداریم و به رسمیت نمی‌شناسیم، طبیعتا نباید درباره‌ش انقد حرف بزنیم. نه؟

پ.ن: من خودم هم فحش میدم بعضی وقتا. گاهی شوخی، گاهی جدی. این رو گفتم چون حال‌م بد میشه از تظاهر به ادب مصنوعی حال‌به‌هم‌زن.

سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*تلفن یک‌سره زنگ می‌خورد. من که هرگز برای تلفن جواب دادن بیدار نمیشم! ولی مامان بلند شد رفت جواب داد. یه دختر جیغ‌جیغو بود که گفت همکلاسی خان‌داداش‌ه و اگه این بار هم! کلاس رو نیاد، استاد حذف‌ش می‌کنه. بعد هم گفت ما هرچی به موبایل‌ش زنگ می‌زنیم، جواب میده. خواب‌ه انگار. بهش بگید پاشه بیاد کلاس رو.

مامان رفت خان‌داداش رو بیدار کرد. اون هم داشت غر می‌زد که چرا ساعت گوشی‌ش زنگ نزده و بیدار نشده. باز تلفن خونه زنگ زد. مامان گوشی رو برداشت. همون دختر ه بود. گفت وای ببخشید می‌خواستم به موبایل‌ش بزنم. باز تلفن خونه رو گرفتم.

مامان گفت اینا کی‌ن یک‌سره به خونه و موبایل این زنگ می‌زنن؟ گفتم ول کن بابا. 4 تا بچه‌ی دیوونه‌ن مث خودش. حوصله داری؟ نیشخند

والا من با این سن با کسی دوست بشم بهش نمیگم تلفن بزنه خونه. چقد رو دارن بچه‌های این دوره زمونه. نمی‌دونم اینا خیلی پرروئن، ما دهه 60‌ای‌ها خیلی بی‌عرضه‌ایم، چی‌ه جریان؟

سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: شعر
Share

یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*یه جا خوندم دخترا جدیدا پنبه می‌خورن که حجم زیادی از معده‌شون رو بگیره و لاغر شن یا لاغر بمونن. دیگه فکر نمی‌کنن این پنبه چطور باید هضم یا دفع شه.

سوالی که مطرح میشه، این‌ه که اینا واقعا عقل ندارن؟ حرف مردم و تصوری که از خودشون دارن، حالا هیچی. یه لحظه فکر نمی‌کنن خودشون رو به کشتن میدن؟ لابد یه مرده‌ی خوش‌تیپ بهتر از یه جوون تپل‌ه.

پ.ن: بازنشر این پست در لینک‌زن

یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*یه آدمایی هم هستن ته بدقولی و حرف الکی زدن:

هفته‌ی آینده یه روز وقت بذار با هم بریم خرید. بریم فلان جا. هم من خرید کنم، هم تو. نپیچونیا مریمی.

بخوام برم فلان مغازه‌ی نزدیک خونه‌تون، بهت بگم، میای باهام؟ این هفته حقوق می‌گیرم می‌زنگمت!

باشه عزیزم. یه سری مطلب دارم. تا فرداشب برات ایمیل می‌کنم حتما.

ببخشید در می‌زنن. مهمون‌ه. فرداشب همین ساعتا هستی تلفن بزنم بقیه‌ش رو بگم؟

و هزار تا ماجرای اینجوری دیگه...

وقتی می‌دونم کسی عادت داره الکی حرف می‌زنه، حرف بیخود می‌زنه و بدقول‌ه، حرفاش رو اینطوری می‌شنوم:

هفته‌ی آینده یه روز وقت بذار با هم بریم خرید. بریم فلان جا. هم من خرید کنم، هم تو. نپیچونیا مریمی. ولی دارم بیخودی میگم. روی حرف من حساب نکن!

بخوام برم فلان مغازه‌ی نزدیک خونه‌تون، بهت بگم، میای باهام؟ این هفته حقوق می‌گیرم می‌زنگمت! ولی دارم بیخودی میگم. روی حرف من حساب نکن!

باشه عزیزم. یه سری مطلب دارم. تا فرداشب برات ایمیل می‌کنم حتما. ولی دارم بیخودی میگم. روی حرف من حساب نکن!

ببخشید در می‌زنن. مهمون‌ه. فرداشب همین ساعتا هستی تلفن بزنم بقیه‌ش رو بگم؟ ولی دارم بیخودی میگم. روی حرف من حساب نکن!

یکی از نتایج‌ اینطوری شنیدن‌م این‌ه که هرجا بخوام برم و هر کاری بخوام انجام بدم، تنهایی میرم. تجربه نشون داده خیلی از مردم، حرف الکی زیاد می‌زنن و اصلا نباید روی حرف‌شون حساب کنم!

شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*از آینده‌ی ناشناخته‌ات نترس. خدا آن را می‌داند.

جمعه ٢٢ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*فکر کنم فشار خون‌م زیر صفر باشه. گلاب به رو تون، دل و روده‌م داره میاد بالا نمی‌دونم چرا. بسی سعی و تلاش نمودم که بگم همه چی آروم‌ه، من هم خیلی خوشحال‌م اما خب یه وقتایی نمیشه. خلاصه من رو ندیدین، بدونین روبه‌قبله‌م و در حال وصول به درک نیشخند

راستش وسوسه! هم شدم برم دکتر - این یعنی حال‌م واقعا خوب نیست دیگه - ولی یاد یه خاطره‌ای افتادم کلا پشیمون شدم. حالا فکر کن آدم یه کارایی هم کرده باشه که نباید می‌کرده. یه تشخیص اینطوری هم بشه ضمیمه‌ش. دیگه واااااویلا. خدایا دور کن!

پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*خان‌داداش میگه مریمی بیا این رو گوش بده بخند فقط.

اول‌ش رو خوب شروع می‌کنه، بعد شروع می‌کنه یه روز خنده‌دار مضحک رو با آواز تعریف می‌کنه. از تصور صحنه‌هاش بلند می‌خندم.

کسی می‌دونه اصل آهنگ چی بوده؟

 

 

 

 

پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*چند روز پیش، دوست‌م گفت دوست‌ش بهش توصیه کرده مروارید استفاده کنه مثلا یه گوشواره‌ای دستبندی چیزی... پرسیدم چرا؟ گفت دوست‌م گفته از پیامبر روایت داریم مروارید برای شوهرکردن خو‌ب‌ه، خاصیت داره!

گفتم بسم الله! چه ربطی داره؟ انرژی میده؟ چطوری‌ه؟ سوالگفت نمی‌دونم. دوست‌م گفته دیگه.

گوگل کردم اما هیچی پیدا نکردم. دوست‌م هم عدل همون موقع گوشواره‌ی مروارید ش رو گم کرد! نیشخند اومد گفت مریمی یه دستبند مروارید برام بساز.

از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون یکی شبیه این رو برای خودم هم ساختم. البته جدیدا یاد گرفته‌م که اینا اسم‌ش صدف‌ه و مروارید، فرق داره. ریزتر و کج‌وکوله‌ست. بعد الان دارم فکر می‌کنم نکنه اون که میگن چنین خواصی! داره، شاید مروارید واقعی‌ه، نه صدف؟

نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا اینکه این دستبند صدف فعلا دست‌م‌ه، اگه افاقه نکرد، که احتمالا نمی‌کنه، باید برم مروارید واقعنی بخرم. اگه اون هم افاقه نکنه، پول همه‌ش رو از دوست دوست‌م می‌گیرم با این توصیه‌هاش. اگر هم اثر داشته باشه، اسم‌ش رو میذارم دستبند شوهریاب، ثواب هم داره تازه.

پ.ن: ماجرای ملاممدجاننیشخند

چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*اینجا رو ببین.

بعد ما از روی ظاهر، آدما رو قضاوت می‌کنیم گاهی. البته به نظر من، این نوع قضاوت، جزء ثابت و البته طبیعی هر رابطه‌ای‌ه. یعنی اگه کسی رو ببینی یا باهاش هم‌کلام شی و هیچ چیز درباره‌ی اون آدم توی ذهن‌ت نیاد و هیچ تصور و قضاوتی نداشته باشی، به نظر م نشونه‌ی بی‌تفاوتی و توجه نکردن‌ه فقط. یعنی شکل گرفتن یه قضاوت توی ذهن‌ت طبیعی‌ه اما جارزدن‌ش بین دیگران، قضیه‌ش فرق داره مخصوصا وقتی قضاوت جالبی هم نکرده باشی!

چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*صدای شعر خوندن دختر کوچولوی همسایه از اتاق کناری میاد. داره برای مامان تعریف می‌کنه که اون شب که مامان خونه نبوده و این بچه اومده پیش من مونده، با هم انار دونه کردیم و بازی کردیم.

فکر نمی‌کردم انقد براش مهم بوده باشه که یادش بمونه، چه برسه به اینکه بعدا برای کسی تعریف کنه.

من هم همینطوری‌م. زیاد یادم نمی‌مونه کی چه شکلی‌ه و لباساش چطوری‌ه. یعنی برم چهره‌نگاری، عکس خودم رو هم نمی‌تونم توصیف کنم چه برسه به دیگران. ولی کلام دیگران رو خوب یادم می‌مونه و احساس‌م از بودن باهاشون رو.

دیشب دوست‌م می‌گفت تو خیلی آدما رو جدی می‌گیری. یه جوری گفت انگار خصلت بدی‌ه اما بعدش اضافه کرد که خصلت خوبی‌ه. یه گوشه‌ی مغز م یکی نشسته داره فکر می‌کنه بالاخره این خوب‌ه یا بد؟

چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*معمولا وقتی چیز خیلی خاصی رو بخوام، به کسی نمیگم. یا خودم یه روزی می‌سازم‌ش یا یه جایی پیدا ش می‌کنم یا جذب می‌کنم یا بی‌خیال‌ش میشم ولی یه کیف پول خیلی خاص توی ذهن‌م بود که هر چی سعی و تلاش کردم، نتونستم بی‌خیال‌ش شم.

فلذا دست به دامان نارنجی شدم که جان هر کی دوست داری بیا و یه فکری به حال من و کیف نداشته‌م بکن.

با اینکه می‌دونم نارنجی چقد این روزا سر ش شلوغ‌ه ولی دیگه بی‌ملاحظگی کردم و ازش خواستم برام یه کیف بسازه. نارنجی در حرکتی به‌یادماندنی، ازم پرسید چه جور کیفی میخوام و چطوری باشه، چه رنگایی تو ش باشه، بعد هم غیب‌ش زد!

امروز ظهر آقای پستچی اومد این رو داد دست‌م! در سال‌های اخیر برای هیچ هدیه‌ای انقد ذوق نکرده بودم چون دقیقا همون چیزی بود که خیلی می‌خواستم‌ش. جالب‌تر ش اینجاست که در جواب سوالای نارنجی، همه‌ش می‌گفتم نمی‌دونم. باشه به سلیقه‌ی خودت. بعد نارنجی دقیقا چیزی رو ساخت که خودم هم نمی‌دونستم انقد دوست دارم‌ش.

اول کلی براش ذوق کردم. بعد باز ش کردم. هی این‌وری‌ش کردم، هی اون‌وری‌ش کردم، کلی هم حظ بردم که چقــــــــدر تمیز کار کرده چون من خیلی کیف دست‌دوز دیدم ولی هیچ‌کدوم انقد تمیز کار نکرده بودن. بهشون هم بگی، میگن کار دست‌ه آخه. خب این هم کار دست‌ه اما انقد تمیز و شکیل‌ه که آدم دل‌ش نمیاد ازش استفاده کنه. خلاصه فعلا هی بر ش می‌دارم نگاه‌ش می‌کنم دوباره میذارم‌ش سر جا ش. سریع هم یه ست براش درست کردم ولی کی دل‌ش میاد این کیف رو دست بگیره و خراب‌ش کنه؟ حیف‌ه اصلا.

نارنجی! واقعا کار ت عااااالی‌ه. بی‌نهایت تمیز و باسلیقه. یعنی در زندگی‌م کاری به این تمیزی و شکیلی ندیدم. سلیقه‌ت برای کنار هم قرار دادن رنگ‌ها و فرم‌ها یک طرف، اون بته جقه‌ی روی کیف، من رو کشته! عکس‌ها رو هم خوب نگرفتم. تو عکاسی‌ت هم حرف نداره. عکس نداری از کیف‌م، به دوستان نشون بدم؟خیال باطل

پ.ن: نارنجی عکساش رو رونمایی کرد! نیشخند

یک. دو. سه. چهار. پنج اگه عکسا باز نمیشن، اینجا رو ببینید: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده

صرفا جهت تبلیغات!

سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*تلفن زنگ زد. همکار ش بود فکر کنم. نه سلامی، نه علیکی، داد زد فلانی برو فلان کار رو انجام بده حتما. از اون‌ور خط یکی داشت باهاش چونه می‌زد اما این اصلا مهلت نمی‌داد. فقط داد می‌زد بهت میگم برو خودت ... زیادی نخور بابا تو دیگه. بعد هم گوشی رو قطع کرد خیلی عادی. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.

قیافه‌ش رو ببینی میگی اوه چقد خوش‌تیپ‌ه. بعد این وضع صحبت کردن‌ش‌ه. شوخی هم نبود که بگی حالا به دوست‌ش یه چیزی گفته. مساله کاملا جدی بود. چند دقیقه بعد، باز تلفن زنگ زد. از اون طرف خط یکی گفت سلام داداش!

سر ش داد کشید: من داداش شما نیستم! فرمایش!

آقای پشت خط، نشنیده گرفت و بقیه‌ی حرف‌ش رو زد. داشت یادآوری می‌کرد کی‌ه ظاهرا. جواب شنید: آره. یادم‌ه. صبح اومدی. خب. باشه. آره. بعد گوشی رو قطع کرد.

یعنی آدم اگه مجبور نباشه، 100 سال تلفن نمی‌زنه به آدمایی که اینطوری جواب میدن. بعد یه دختر ه اومد خرید کنه. شاید 30 و خورده‌ای سال‌ش بود. از اینا بود که خیلی شل حرف می‌زد و هی هم الکی می‌خندید. بعد باید رفتار همین شازده رو می‌دیدی.

دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید. نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی بلکه برای اینکه ببینی چه کسی برای دیدن‌ت دیوار را خراب می‌کند...

یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*هیچ‌کدوم از وبلاگای بلاگفا برام باز نمیشن. کسی می‌دونه چرا؟

توی تنظیمات هم گشتم اما چیزی پیدا نکردم.

پ.ن: دوستانی که کار تون خصوصی‌ه، لطفا ایمیل بزنید یا وقتی کامنت میذارید، ایمیل‌تون رو توی فیلد مربوطه بنویسید تا جواب براتون ارسال شه. این ویژگی رو هم فقط پرشین‌بلاگ داره تا جایی که من می‌دونم...

یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*دوستان لطف نموده، همین الان دست به دامان گوگل شوید، عکس، ایده، دستورالعمل رنگی‌رنگی شاد برای یلدا پیدا کنید و بهترین‌هاش رو اینجا لینک بدید بقیه هم یاد بگیرن و استفاده کنن.

اگر هم خودتون ایده‌ دارید، بنویسید. با عکس باشه که چه بهتر.

ببینم چه می‌کنید. تنبلی هم نکنید! چشمک

پ.ن: کاسه‌های شکلاتی. دانه‌کردن انار و تهیه‌ی آب انار (فوق حرفه‌ای!)

ژله‌ی چوبی هندوانه‌ای. یاقوت در ژله‌ی تخم مرغی

شیرینی هندوانه. کیک هندوانه. تزئین هندوانه به شکل کلبه

دسر انار. یه دسر انار دیگه. پاناکوتای انار. سالاد میوه‌ی زمستانی. نقاشی روی هندوانه.

یخ و انار. تزئین هندوانه خیلی آسون. تزئین میوه خیلی ساده. ظرف اناری.

جمعه ۱٥ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*این عکس رو ببینید. بعد بیت مرتبط‌ باهاش رو بنویسید. تقلب هم مجاز ه.

پیش‌نیاز: شناخت برخی خوانندگان و آثار در پیت آنها. ببینم چه می‌کنیدنیشخند

پ.ن: از سری نتایج بی‌سیم‌گردی‌های نصف شبی در موبایل مردم! انگلیسی‌ش میشه گزینه‌ی سرگرم‌کننده‌ی look around در وی‌چت!

پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*یه وقتایی هم هست انقد سر ت پر از صدا ست که ترجیح میدی چیزی نگی، فقط نگاه کنی، زیبایی‌ها رو ببینی و ازشون لذت ببری...

مث همین بارونی که از دیروز، تقریبا داره بی‌وقفه می‌باره...

 

 

 

 

پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*سیستر: مریمی می‌دونی چی دارم گوش میدم؟

- چی؟

سیستر هدفن‌ش رو از لپ‌تاپ جدا کرد. شهرام داشت به شدت هر چه تمام‌تر می‌خوند نیشخند گفتم این رو از کجا گیر آوردی؟

گفت یه فولدر از دوست‌م گرفتم که مال برادرش‌ه. همه‌ش همین مدلی‌هاست. رفت آهنگ بعدی: بلا ای بلا ای بلا دختر مردم! بلا ای بلا بوی گل گندم...

یادم میفته که اول‌ش فکر می‌کردم گل گندم همینی‌ه که در عکس مشاهده می‌فرمایید در حالی که گل گندم عملا این‌ه و تجربه نشون داده بوی خاصی هم نداره.

پ.ن: حظ بردین از بار علمی این پست؟ نیشخند

چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

*یه چیزایی هست که غلط بودن‌ش خیلی بدیهی‌ه منتها بعضیا نمی‌فهمن‌ش. والا نمی‌دونم نمی‌تونن بفهمن یا نمیخوان بفهمن ولی در هر حال، رفتار شون نشون میده که درک‌ش نمی‌کنن.

یه زمانی از این آدما لج‌م می‌گرفت، بعد دل‌م براشون می‌سوخت. الان بی‌خیال از کنار شون می‌گذرم و ترجیح میدم انرژی‌م رو نگه دارم برای خودم.

مثال‌ش هم آدم‌هایی‌ن که هیچ‌وقت برای خودشون زندگی نمی‌کنن. اگه لباسی رو می‌پوشن، برای لذت بردن خودشون نیست. برای این‌ه که دیگران چشم‌شون دربیاد. اگه سفر میرن، ازش لذت نمی‌برن چون دائم در حال عکس گرفتن به قصد پز دادن و اطلاع رسانی‌ن که البته خیلی فرق داره با کسی که خیلی عادی، عکساش رو میده دیگران ببینن و کیف کنن اونا هم. خود من، تماشای عکس‌های عزیزان‌م واقعا برام لذت‌بخش‌ه.

باز هم بگم؟ آدمایی که فکر می‌کنن همه‌ی دنیا، تمام کار و زندگی‌شون رو گذاشته‌ن کنار، منتظر ن ببینن اینا دارن چی کار می‌کنن. مثلا طرف داره میره کلاس موسیقی. بعد به هر عذابی شده، از همه پنهان‌ش می‌کنه. میگی خب چرا انقد زجر میدی خودت رو؟ حالا بفهمن چی میشه مگه؟ میگه نه! میخوام یهو رو کنم مردم بسوزن!

اینجور وقتا همیشه این سوال برام مطرح میشه که تو چرا فکر می‌کنی انقد برای دیگران مهمی؟ چرا تصور می‌کنی دیگران دهن‌شون باز مونده برای تو و کارایی که احیانا انجام میدی؟ بعد حالا گیر م که اینطور باشه. بسوزونی بقیه رو؟ این حرف دهن یه آدم سالم‌ه؟

بعد میگن مریمی چرا یه عده رو محل نمیذاری؟ باور کنید با آدم بدذات بگردید، بعد از مدتی عین خودش میشید. ترجیح میدم با آدمای مهربون و خوش‌قلب، دوستی کنم و از صفای درون‌شون لذت ببرم. مث دوست‌م که وقتی ازش پرسیدم چه خبر؟ گفت کلی خیاطی یاد گرفته و حتی پیرهن مجلسی هم می‌تونه بدوزه. بعد هم عکساش رو فرستاد ببینم. حتی عکس لباسای ناتموم رو هم فرستاد. این آدم، قصد شون سوزوندن کسی نبود. دوست داشت این هنر رو بلد باشه. من هم کلی تشویق‌ش کردم و واقعا خوش‌م اومد که انقد خوب یاد گرفته لباس بدوزه.

همین دیشب هم مسج گذاشتم برای نیلوفر - خالق برند نیلوفر - بهش گفتم که کارهاش خیلی خاص و خوشگل‌ن و به خاطر این همه هنر، تحسین‌ش کردم. والا به خدا هیچی که ازم کم نشد هیچ، هردومون هم خیلی خوشحال شدیم. حال‌مون خوب شد اصلا.

سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*حدس بزن من کی‌ام تا جایزه ببری! شروع کن و شناسایی کن. کافی‌ه یک پیامک رایگان به ... بفرستی. جوایز: یک خودرو... هر هفته یک نیم‌سکه‌ی بهار آزادی. 3 گوشی آیفون...

آی‌دی وی‌چت داده و البته زیر ش نوشته تخفیف تا 15 آذر. بلیط 15 و 17 تومن. دهکده‌ی آبی پارس. تلفن... از طرف هایپر استار!

مسابقه‌ی مربی والیبال! برای شرکت در مسابقه، یک پیامک رایگان به ... ارسال کنید. جوایز" پژو و ...

مرکز لاغری و زیبایی ... 10 جلسه، 10 سانتی‌متر. 100% تضمینی. تلفن...

حمله با سپاه هخامنش به امپراطوری رم! در قرعه‌کشی تندر 90 امروز شرکت کن! جوایز روزانه: سکه‌ی طلا، ایکس‌باکس، سفر خارجی، هر هفته یک شمش طلا. شروع بازی نبرد اساطیر با ارسال پیامک رایگان به...

همایش جذاب و علمی آموزش روابط خاص! اطلاعات با ارسال ... به شماره ...

فال قهوه و تاروت و تخم مرغ. حضوری و تلفنی. آموزش تضمینی. تلفن...

پ.ن: شماره‌ی این آخری رو نفری 5 تومن می‌گیرم بهتون بدم قهقهه

دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*حدود ساعت 4 تی‌وی یه برنامه‌ای داره به اسم "امروز هنوز تموم نشده". امروز اتفاقی یک قسمت‌ش رو دیدم. هرچند هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست.

مهمونای برنامه حسین رفیعی بودن و رضا امیراحمدی. موضوغ برنامه هم پول بود و سوال معروف "علم بهتر است یا ثروت؟"

آقای رفیعی می‌گفت این سوال مال وقتی بود که مردم اکثرا سواد نداشتن. قرار بود فرهنگ‌سازی شه مثلا بچه‌شون رو از سن کم نفرستن کار یاد بگیره و کار کنه. اول درس بخونه، بعد بره دنبال پول درآوردن. الان مردم همه باسواد ن، مدارک دانشگاهی دارن اما خیلیاشون بیکار ن و یکی از دلایل‌ش این‌ه که خیلی کارها رو حاضر نیستن انجام بدن مثلا یک پزشک، بیکار ه اما حاضر نیست بره توی یه روستا خدمت کنه.

می‌گفت کاری که پزشک انجام میده، خدماتی‌ه. داره یه خدمتی رو ارائه میده. خیلی کارای دیگه هم همینطوری‌ن. نمی‌دونم چرا بعضی از مردم، پزشک بودن رو خیلی شیک می‌دونن و خیلی کارای دیگه براشون افت داره در حالی که شغل بدی هم نیست و درآمد ش هم حلال‌ه.

می‌گفت من خودم جز کار اجرا و بازیگری، تدریس هم می‌کنم. کار چوب - فکر کنم نجاری یا مبل‌سازی منظور شون بود - رو هم بلدم و انجام داده‌م و هر کاری رو که درآمد ش حلال باشه، اگه لازم باشه انجام میدم. اینکه خجالت کشیدن نداره.

در ادامه، آقای امیراحمدی می‌گفت ماها وقتی از چیزی بد میگیم و بهش بی‌احترامی می‌کنیم، اون چیز از ما دور میشه. درباره‌ی پول همه‌مون نمی‌دونم چرا اصرار داریم بگیم پول، چیز مهمی نیست. ارزشی نداره. چرک کف دست‌ه. در حالی که برای همه‌مون مهم‌ه‌ها ولی اینطوری میگیم. آدم قرار نیست به خاطر پول، دست به هر کاری بزنه ولی چرا وقتی مهم‌ه، میگیم که نیست؟

می‌گفت اگه درآمد شما کافی نیست، معنی‌ش این نیست که باید 2 شیفت و 3 شیفت سخت کار کنید.

ادامه‌ش رو نگفت چون قرار ه سی‌دی‌ش بعدا ارائه شه ولی جایی خونده بودم که "معنی‌ش این‌ه که باید کار متفاوتی انجام بدین." و البته واقعا مشتاق‌م اون سی‌دی رو بخرم ببینم چیا گفته چون حرفاش رو دوست داشتم.

می‌گفت توی دنیا، هوا به اندازه‌ی کافی هست. ما هم ریه داریم و از هوا استفاده می‌کنیم. اکسیژن رو سمت خودمون می‌کشیم. توی دنیا پول و ثروت هم به قدر کافی هست. منتها ما هم باید ابزار جذب‌ش رو داشته باشیم.

خب می‌دونم الان منتظرید بقیه‌ش رو بشنوید اما نگفت که. حالا لطفا هر وقت مطلع شدین سی‌دی‌ش اومده، بگید من بخرم ببینم. خیلی مشتاق‌م بقیه‌ش رو یاد بگیرم.

یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*بعضی آدما خیلی جالب‌ن. باحال‌ن یعنی!

خیلی پر انرژی حرف می‌زنن. بلند و واضح، پر از ذوق، پر از انرژی...

این آدما من رو خیلی سریع به وجد میارن. نمی‌دونم این خوب‌ه یا بد اما اینطوری‌م.

فرقی نمی‌کنه اون آدم، مجری تی‌وی باشه یا فلان روان‌شناس معروف. دوست‌م باشه یا آقای تعمیرکار پکیج. خیلی زود انرژی می‌گیرم از حرفای دیگران، از مدل صحبت کردن‌شون...

یه مدیر داشتیم. هر وقت می‌دید من توی مود نیستم و حال و حوصله ندارم، یه کم برام سخنرانی می‌کرد. می گفت دیگه اخلاق تو رو بلد م. چند دقیقه حرف بزنم کلا مود ت عوض میشه. البته خالی‌بندی بود اکثر حرفاش ولی بد نیست آدم هر جوری شده سرحال باشه، حتی با خالی‌بندی!!!

پ.ن: خالی‌بندی با دروغ فرق داره رسما نیشخند

یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: d:
Share

شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*ماها خوب بلدیم خودمون رو تنبیه کنیم. خدا نکنه یه کاری رو خراب کنیم یا یه جایی یه حرفی بزنیم که زیاد مناسب نبوده نباشه. تا قیام قیامت، هر روز به خودمون یادآوری‌ش می‌کنیم، به خاطر ش خجالت می‌کشیم، خودمون رو ملامت می‌کنیم و حتی برای تنبیه، خودمون رو از چیزای خوب محروم می‌کنیم.

ولی چقد تشویق می‌کنیم خودمون رو؟ چقد به خودمون جایزه میدیم؟ بعضی وقتا خیلی بی‌رحم میشیم با خودمون. انگار که وظیفه‌مون‌ه همه‌ی کارا رو درست و کامل و بی‌نقص انجام بدیم و اینها تشویق نمیخواد. ولی خراب کردن هر کاری، عقوبت بدی داره! این خیلی سختگیرانه‌ست.

شما عادت دارین به خودتون جایزه بدین؟

اگه یه روز درس‌هات رو خوب بخونی

اگه یه روز سخت کاری رو بگذرونی و سعی کنی کم نیاری و خوش‌اخلاق بمونی و کارها رو تموم کنی به موقع

اگه کلی مهمون دعوت کنی و خوب از پس پذیرایی بربیایی

اگه یه روز مجبور باشی یه برنامه‌ی فشرده رو انجام بدی مثلا بری دکتر، خرید کنی، شام بپزی و خونه رو ترتمیز کنی

بعدش به خودت چی جایزه میدی؟ اصلا چیزی رو داری که وقتی خسته میشی، به خودت وعده‌ش رو بدی؟ اون چیز، چی‌ه؟

مهم نیست چقد ساده، ارزون‌قیمت، خنده‌دار و غیر جدی باشه. مهم این‌ه که باعث خوشحالی بشه. چی مهم‌تر از خوشحالی آدما؟

جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*آدم گفت: خداوند زن را از پهلویم آفرید، نه از پا‌هایم که نشان از بی‌ارزش‌تر بودن از من باشد و حق‌ش پایمال شود. نه از سر م که نشان از برتری باشد بلکه از پهلوی چپ‌م، نزدیک قلب‌م، تا مورد محافظت و عشق من قرار گیرد و نشان از برابری است...

 

 

جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*همیشه برای امتحان نقاشی، یه خونه‌ای شبیه این رو می‌کشیدم.

پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

*شبکه‌ی نسیم، هر شب این کلیپ رو نشون میده. من هم هر شب با دیدن‌ش، از شوق و لذت می‌خندم.

چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*وقتی میخوام سالاد درست کنم، اول چند تا برگ تازه رو براش می‌شورم میذارم بخوره. همه رو که نمی‌خوره ولی خب...

قبلنا دست‌م رو می‌بردم جلو براش چیزی بذارم، ازم می‌ترسید. الان انگار که بشناسه، دیگه نمی‌ترسه. فقط میره کمی عقب‌تر می‌ایسته. فنچ‌ها کلا ترسوئن خیلی.

بعضی وقتا وایمیسم نگاه‌ش می‌کنم. اون هم زل می‌زنه به من. نمی‌دونم به چی فکر می‌کنه! اما من هر وقت براش چیزی میذارم، فکر می‌کنم الان اون پیش خودش میگه تمام دنیا همین یه ذره جا ست و این خوراکیا و مریمی. لابد خدا هم وقتی برای من چیزی میذاره کنار، پیش خودش میگه چقد این مریمی گیج‌ه. فکر می‌کنه تمام دنیا همین یه ذره جا ست و چیزایی که بهش داده‌م...

این کوچولو که گیج‌ه بدتر از من. هیچ‌وقت بهش نگفته‌م فنچ. همیشه بلبل صدا ش می‌کنم. بلبل که میگم، منظورم نوع پرنده نیست. اسم‌ش "بلبل"ه چون با اینکه خیلی بد می‌خونه اما همیشه سعی‌ش رو می‌کنه نیشخند من هم همیشه بهش میگم بخون. تو آخر ش بلبل میشی. البته سیستر میگه این تشویق نیست، تحقیر ه! چون تفسیر ش میشه اینکه تو همینطوری قبول‌ش نداری و توقع داری حتما بلبل بشه! نیشخند

ولی من با همین صدای افتضاح‌ش خیلی دوست‌ش دارم. انقد دل‌م میخواد یه دونه بوس‌ش کنم. منتها نمیشه. هم اون از من می‌ترسه، هم من از اون! آخنیشخند

سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*اینجا نوشته برای وزن اضافه کردن، انار بخورید.

این چی بود پس؟

پ.ن: فکر کن آدم توی حیاط خونه‌ش، همچین منظره‌ای داشته باشه خیال باطل

 

 

 

 

 

دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*یه جا خوندم اگه شب، قبل از خواب، انار بخورید، لاغر میشید!

بعد فکر کردم خودم قبل از خواب چی می‌خورم؟

نتایج: پرتقال، شکلات، موز، شیر، شیرینی و عملا هر چیزی دل‌م بخواد جز انار.

توضیح اینکه روز روشن هم انار نمی‌خورم مگه اینکه برم خونه‌ی مادربزرگ‌. خاله‌وسطی زحمت بکشه با متد خودش دونه‌های انار رو بریزه توی کاسه، بذاره جلو م که زحمت بکشم لطف کنم بخورم! آخ انار خوردن سخت‌ه خب. تازه بعدش هم آدم گرسنه میشه باز مجبور ه بره شکلات بخوره. هرچی شادی‌ه نثار روح اون خواننده‌ی خاموشی که توی وی‌چت برای من عکس شکلات میذاره نیشخند اول اسم‌ش هم زهرا ست!

یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*برای دوست‌م تکست می‌زنم لینک میدم بهش. عکسا رو از روی کامپیوتر، بلوتوث می‌کنم روی گوشی‌م. از اونجا با وی‌چت میدم اون یکی دوست‌م ببینه. هم‌زمان با یکی دیگه از دوستام چت می‌کنم توی مسنجر. برای اون یکی هم یه چیزایی رو فوروارد می‌کنم.

مامان میاد میگه مریمی؟ چند تا برگه هست دوست‌م میخواد من بخونم. چطوری برام بفرسته؟

- بگید اسکن کنه یا ازشون عکس بگیره با وی‌چت یا ایمیل بفرسته. بلد ه؟

مامان: فکر نکنم.

من: خب دختراش حتما بلدن. می‌تونه بگه اونا انجام بدن.

مامان: فکر کنم نمیخواد بهشون بگه. بچه‌ها رو که دیدی. کلی ژست و قیافه می‌گیرن تا یه کاری برای آدم انجام بدن.

من: خب بگید ازشون کپی بگیره با پیک بفرسته. هزینه‌ی کپی رو براش کارت‌به‌کارت می‌کنیم یا هر وقت دیدین‌ش بهش میدین. هوم؟

مامان از اتاق میره بیرون. فکر می‌کنم ماها چقد بد میشیم گاهی. حالا قبول که یاد دادن ایمیل‌بازی و چت و غیره به دیگران، حوصله میخواد - که من ندارم خودم - ولی اینکه چیزی رو برای کسی ایمیل کنی، سخت نیست به خدا.

شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*وقتی وارد می‌شوی، لباس‌ت معرف تو ست. وقتی می‌روی، حرف‌هایت.

لئو تولستوی

 

 

 

 

شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*اخلاق من بعضی وقتا اینطوری‌ه فکر کنم نیشخند مث دیروز عصر که به خاله‌جان گفتم بیا بریم زیر بارون قدم بزنیم و خرید کنیم. بعد ش هم یقه‌ی پالتو ش رو از پشت گرفتم از سر کوچه آوردم تا توی خونه تا دیگه نصف شبی تعارف نکنه میخوام برم خونه‌مون و خونه‌ی شما نمیام.

پ.ن: پاییز و زمستون، "عصر" وجود نداره. بعدازظهر، یهو شب میشه. بنابراین 7 شب میشه نصف شب! نیشخند

پ.پ.ن:  سرد شده‌ها! آیکون مریمی سرمایی.

جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers