*ذکری از حضرت زهرا(س): گفتن 1001 بار ذکر "رب انی مسنی الضر و انت ارحم الراحمین" برای حل مشکلات از حضرت زهرا (س) نقل شده و بسیار مجرب است. 

پ.ن: لطفا خیلی شیک و مجلسی، همدیگه رو دعا کنیم نیشخند حداقل در این یک مورد، تک‌خوری اصلا جواب نمیده.

یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*خاله دوید توی آشپزخونه، ظرفا رو بشوره. من هم دنبال‌ش دویدم که مانع‌ش شم. یه دفعه چشم‌م افتاد به لیوان‌ها: خاله می‌دونی امروز چی شد؟ من هیچ‌وقت ظرف نمی‌شکنم. دقیقا هیچ‌وقت. یعنی اگه سر کوچه باشم، یه ظرفی بخواد بیفته بشکنه، بدوبدو میام بین زمین و هوا می‌گیرم‌ش! نیشخند ولی فکر کن دیروز، جلوی چشم خودم، یه لیوان خودش از روی جاظرفی بلند شد، پرت شد سمت دیوار اون طرف. بعد هم افتاد روی زمین، شکست و هزار تیکه شد. 2 ساعت داشتم جارو می‌زدم اینجا رو.

پ.ن: چشم و نظر

دست و چشم و انرژی

بر چشم خوب، رحمت!

شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: o-:
Share

*دوست‌م می‌گفت هر بار تصمیم‌ش عقلانی نبوده و به حرف دل‌ش گوش کرده، رسما گند زده. من برعکس اون‌م. تجربه نشون داده هر تصمیم معقولی برای من = فاجعه خواهد بود.

جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*دیروز پدر و مادر مان از سفر حج آمدند و ما میز ریاست را با شعف و شادمانی تحویل دادیم و به قول خاله‌جان‌مان این میزها به کسی وفا نمی‌کند.

و فهمیدیم چقدر مسئولیت داشتن، سخت است و شما باید دائما حواس‌تان به همه چیز باشد و هوای همه را داشته باشید و حتی زمان خواب و استراحت و تفریح‌تان، دست خودتان نیست و گاهی مجبور می‌شوید حسابی ازخودگذشتگی کنید و تازه این تجربه‌ی ما فقط مال 12 روز بود.

و هرچه فکر می‌کنیم مطمئن‌تر می‌شویم که اصلا دل‌مان نمی‌خواهد چنین مسئولیت‌هایی داشته باشیم و خودمان را وقف فرزندان‌مان کنیم!

و از همین تریبون از تمام دوستانی که جویای حال‌مان بودند و کامنت و ایمیل و اس‌ام‌اس و تلفن زدند و با انواع و اقسام مسنجرها در تماس بودیم و برایمان جوک و فایل رقـ.ـص و مطالب پندآموز می‌فرستادند، صمیمانه تشکر می‌کنیم. ما به داشتن چنین دوستانی می‌بالیم و برایشان بهترین‌ها را از خداوند خواستاریم.

پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*دیروز رفتم بنر ی رو که خان‌داداش سفارش داده بود، گرفتم. هر 10 دقیقه هم بهش یادآوری می‌کردم به دوستات بگو بیان کمک کنن این رو وصل کنن. اون هم می‌گفت چشم. گفته‌م. کاری نداره. زود انجام میشه.

بعد رفتم خونه‌ی دوست مامان. حوصله نداشتم تلفن بزنم. دیدم سر راه‌ه. رفتم. بنر رو نشون دادم و به خاطر اینکه به فکر بوده، تشکر کردم. معلوم شد قصد نداشته بده بنر بنویسن اما می‌خواسته به من یادآوری کنه و به قول خودش، قرار نبوده اون تعیین تکلیف کنه - ماشالا جذبه نیشخند - خواهراش هم مهمون‌ش بودن و همه نظر دادن که چقد قشنگ‌ه و کی وصل می‌کنین و اینا. گفتم قرار ه از این لامپ رنگیا هم وصل کنیم دم در. جیغ‌شون رفت آسمون که چه بهتر. چه فکر خوبی.

بعد ادامه‌ی تعیین تکلیف‌ها بدین شرح آغاز شد که مریمی اگر اسپند خونه ندارین، من دارم. حتما هم که خونه‌ مرتب‌ه و میوه که دارین. شیرینی هم از عید مونده! کی می‌رسن؟ اینا حتما امشب میان‌ها.

گفتم نه. مامان‌م گفتن 5 شنبه. هر 4تایی‌شون متفق‌القول گفتن نه تو داری اشتباه می‌کنی و اینا حتما امشب می‌رسن! برو تلفن بزن بپرس کی میان پاشیم بریم استقبال.

دیگه حوصله نداشتم دوباره بگم که مامان راحت‌تره خودشون بعد از تاخیر احتمالی و تشریفات پرواز بیان خونه. والا من خودم هم از سفر بیام، دوست ندارم بدونم کسی معطل من بوده. ترجیح میدم هر زمان رسیدم یه ماشین بگیرم برم خونه. بعد نمی‌دونم مردم چه اصراری دارن به من یاد بدن روش‌م غلط‌ه و حتما باید ساعت‌ها اونجا معطل شم تا به مامان‌م احترام گذاشته باشم. دیگه حساب نمی‌کنن مامان‌م خودش گفته نمیخواد بیای و واقعا اینطوری راحت‌تره.

به قول خاله‌جان، من رفتم آنتالیا برام بنر که نزدین هیچی، هیچ‌کس هم نیومد دنبال‌م. من رفته بودم سفری که دوست دارم. اونایی هم که میرن حج، رفته‌ن سفری که دوست دارن. چرا کسی من رو تحویل نگرفت پس؟ نیشخند

البته راستش بابای اینجانب از این قرتی‌بازیا خوش‌ش میاد و من در گوشی به مامان گفتم که این رو می‌دونم و پس‌فردا بابا پیش خودش میگه اینا چه بچه‌های بی‌خیری‌ن به خودشون زحمت ندادن یه بنر بزنن دم در.

خلاصه دیگه یه وقتایی آدم باید یه کارایی رو علیرغم میل باطنی انجام بده. ما هم وظیفه‌مون رو انجام دادیم که پس‌فردا وجدان‌درد نگیریم. و الان بنده یک عدد کوزت هستم در خدمت شما.

اصلا باور م نمیشه خودم روی میز 30 تا لیوان و فنجون چای رو ردیف می‌کردم و عین خیال‌م هم نبود و هیچ‌جوری حاضر نمی‌شدم برم سمت جاروبرقی. چون الان دائم این دست‌م جاروئه اون دست‌م دستمال.

از شما چه پنهون، دیدم هرچی جارو می‌زنم خونه تمیز نمیشه. آخر سر به این نتیجه رسیدم که باید سرامیک‌ها تمیز شن. بنده هم با اجازه‌تون تی کشیدن بلد نیستم و تا حالا هم این حقیقت رو نمی‌دونستم.

اول فکر کردم بی‌خیال. شروع می‌کنم یه جوری میشه دیگه. اما وقتی ماجرای آکواریوم افتادم، کلا بی‌خیال پروژه شدم و عین کوزت، همه جا رو با دستمال تمیز کردم. مدیونین بخندین فقط نیشخند بعد رفتم میوه و شیرینی خریدم. داشتم فکر می‌کردم چطوری بگم کل سیستم آکواریوم رو به فنا داده‌م که یادم اومد جاروبرقی هم آخراش درست کار نمی‌کرد. فکر کنم کیسه‌ش پر شده اما من ترجیح میدم اصلا به رو م نیارم چون راستش جاروشارژی - از این کوچولو دستیا - رو باز کردم خالی‌ش کنم. الان قطعه‌هاش وصل شده‌ها اما نیروی قبل رو نداره. چند بار باز کردم دوباره بستم‌ش اما انگار نه انگار. اون رو هم انداختم ته کابینت تا بعدها کم‌کم رو کنم وسایلی رو که خراب کرده‌م.

شکر خدا این چند روز فیوز نپرید، آب‌گرم‌کن طبق معمول خراب نشد، چاه دوباره نریخت، شیشه‌ها نشکست، گند دیگه‌ای هم نزده‌م تا جایی که حضور ذهن دارم نیشخند

فقط روز اول که رفته بودم پایین، گلدونا رو آب بدم کلی فکر کردم چطوری اینا رو آب بدم که یادم افتاد یه شلنگی رو چند بار دیده بودم اما نمی‌دونستم دقیقا کجاست. رفتم توی پارکینگ دنبال‌ش بگردم اما قبل‌ش هرچی فکر کردم چراغ پارکینگ چطوری روشن میشه و کلید ش کجاست چیزی یادم نیومد یعنی کلا چیزی نمی‌دونستم که بتونه یادم بیاد. گفتم عیب نداره. توی تاریکی میرم. بعد دیدم چراغ خودش روشن میشه! آخ

خیلی ریلکس شلنگ رو برداشتم کشیدم دنبال خودم. دیدم نمیاد. هرچی سعی کردم نمیومد. برگشتم دیدم چند دور پیچیده دور اون لوله‌هه. باز ش کردم بردم تا دم گلدونا. دیدم آب نداره که. برگشتم اون اهرم‌ه رو 90 درجه چرخوندم. قبل از اینکه اهرم سر شلنگ رو فشار بدم، نصف شلوار و مانتو م به فنا رفت! نگو این‌ور شلنگ‌ه خودش واسه خودش سیستم آبیاری قطره‌ای داره. روزهای بعد یاد گرفتم چطوری بگیرم‌ش که لباس‌م به فنا نره ولی مدیونین فکر کنین درست‌ش کردما.

دیشب رفتم گلدونا رو آب بدم دیدم زمین خیلی کثیف‌ه. گفتم جارو بزنم. کسی نیست الان که. اومدم جارو بردم از خونه، دیدم کلی کاغذای تبلیغ مرکز ترک اعتیاد ریخته روی زمین. من نمی‌دونم کی اینجا شکل معتاداست که اینا هی این کاغذا رو میارن. خلاصه هرچی شادی بود نثار روح‌شون کردم و کاغذا رو جمع کردم و جارو زدم. بعد هم گلدونا رو آب زدم و زمین رو شستم اومدم خونه. پله‌هامون رو هم جارو زدم اما بلد نیستم چطوری بشورم‌شون. کارگر آوردن هم کلا طبق قانونی نانوشته جزو وظایف ما ست و همسایه‌ی عزیز رسما بی‌خیال‌ش‌ن. حالا شاید تی رو اونجا امتحان کنم چون وقتی گند بزنم، جمع کردن‌ش بیرون راحت‌تره تا کنار فرش!

الان هم ناهار فردا رو گذاشته‌م بپزه چون خودم که فردا تشریف ندارم - امتحان دارم - یکی هم هی داره تلفن می‌زنه اما حوصله‌ی حرف زدن ندارم من. شرح ماوقع رو هم با کمی تلخیص برای مادربزرگ‌م تعریف کردم. باشد که خیال‌ش راحت بشه. دل‌م می‌سوزه وقتی میگن از من کاری برنمیاد. من هم می‌خندم میگم کاری نیست آخه. هیچ خبری نیست.

پ.ن بی‌ربط: این.

چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*در دیگران می‌جویی‌ام اما بدان ای دوست
 این‌سان نمی‌یابی ز من حتی نشان ای دوست


 من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می‌زن
 تا پاسخ‌م را بشنوی پژواک‌سان ای دوست


در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش‌به‌جان ای دوست


گفتی بخوان! خواندم، اگر چه گوش نسپردی
حالا لال‌م خواستی، پس خود بخوان ای دوست

آن‌سان که می‌خواهد دل‌ت با من بگو، آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*این پست، تقدیم می‌شود به حوا: اخطار: تماشای این فیلم، به افراد مجرد، متاهل ناراضی و این اِ ریلیشنشیپ‌هایی که خودشون رو گذاشته‌ن سر کار، توصیه نمی‌شود!

برید اینجا. دکمه‌ی "دانلود رایگان با سرعت پایین" رو بزنید. میره صفحه‌ی بعد. اونجا "ایجاد لینک دانلود" رو بزنید. میره صفحه‌ی بعد. دیکه‌ی دانلود آماده‌ست. بزنید صبر کنید تا دانلود تموم شه.

دوست‌م این فیلم رو با واتس‌اپ برام فرستاد و توضیح داد که واقعی‌ه، نه ساختگی. من 12 سال‌م نیست که با دیدن چنین چیزی خیلی جوگیر شم و به وجد بیام ولی انصافا از مقایسه‌ی خوش‌ذوقی بعضیا با هم‌وطنان خودمون، آدم دل‌ش میخواد بره سر بذاره به بیابون.

10 سال با یکی دوست‌ن. آخر به زور کتک میرن خواستگاری - چون با اینکه میگن طرف مقابل رو خیلی دوست دارن اما بد شون هم نمیاد تنوعی حاصل شه و فرد دیگه‌ای بیاد توی زندگی‌شون - قبل‌ش هم اتمام حجت می‌کنن که ضعیفه! این رو اینطوری بگو. اون رو کلا نگو. قبل از اومدن ما رضایت بابات رو بگیر خودت. میادا مامان‌ت مهریه رو فلان‌قدر بگه مامان من شاکی میشه‌ها.

چند بار هم میرن و میان در قالب آشنایی خانواده‌ها و باقی مراسم متداول. آخر سر هم یه بهانه‌ای پیدا می‌کنن برای اینکه لیست مخارج رو بزنن تو روی طرف. که بفرما. انقد پول گل دادم. انقد پول کیک و شیرینی دادم. انقد پول آژانس دادم. انقد خرج کردم. آخر سر به خاطر حرف فلان فامیل شما اینطوری شد. اصلا من دیگه نیستم. از اول هم تو شروع کردی اگه یاد ت باشه. تو اول توی دانشکده اومدی سلام کردی پرسیدی کلاس استاد فلانی کجا ست. تو اون روز اومدی گفتی بعد از کار بریم بیرون میخوای مشورت کنی باهام. تو اینجوری تو اونجوری. تموم.

متاسف‌م که انقد نگرش‌م منفی‌ه اما اینا رو دیده‌م که میگم. 1 مورد و 2 مورد هم نه. همیشه این برام سوال اومده که چه چیز چنین آدمایی انقد جالب‌ه که دخترای این سرزمین حاضر میشن هر جوری شده باهاشون ادامه بدن؟

سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*سریال "مسافران" رو خیلیامون دیدیم. همون که فرید (رامید جوان) و فرخ (حمید لولایی) برادر ن و با هم زندگی می‌کنن. فرید از نسترن جدا شده و بچه‌شون فربد با مامان‌ش زندگی می‌کنه اما خیلی پیش میاد که نسترن، فربد رو میاره پدر ش رو ببینه و همین دیدارها به اضافه‌ی رفتارهای خنده‌دار و خودخواهانه‌ی فرخ و وجود همسایه‌های فضایی‌شون، داستان‌های جالبی رو به وجود میاره.

فضایی‌ها در کالبد چند تا انسان اومده‌ن به عنوان مستاحر، همسایه‌ی فرید و فرخ شده‌ن و زندگی و روابط زمینی‌ها رو تحلیل می‌کنن و هر شب به کنفدراسیون راه شیری گزارش می‌فرستن. گزارش‌هایی که متن‌ش علاوه بر اینکه شنونده رو می‌خندونه، نشان از دقت و ظرافت بسیار بالای نویسنده داره.

شخصیت‌پردازی بعضی داستان‌ها واقعا جالب‌ن. انقد دقیق‌ن که آدم متعجب میشه. مثلا فرخ، آدم خیلی راحتی‌ه. انقد راحت‌ه که اغلب، کفر بقیه رو درمیاره. هر حرفی رو هر وقت دل‌ش بخواد به هرکس دوست داشته باشه میگه. به خاطر کسی هم به خودش زحمت نمیده. یه جورایی خیلی خودخواه و بی‌احساس‌ه. مخصوصا وقتایی که سعی می‌کنه هرجور شده میونه‌ی فرید و نسترن رو به هم بزنه.

آدم فکر می‌کنه فرخ این کارا رو از سر بدجنسی انجام میده اما علت‌ش بیشتر تنهایی‌ه تا بدجنسی. فرخ می‌ترسه فرید و نسترن دوباره ازدواج کنن و برن و خودش مجبور شه تنها بمونه. به خاطر همین ساده‌ترین راه رو انتخاب کرده. اینکه هرجوری شده برادر ش رو پیش خودش نگه داره ولو با خراب کردن روابط‌‌ش. شاید خیلیا رو بشناسیم که از بعضی کاراشون واقعا منطوری ندارن. فقط راه‌های عاقلانه‌تری به ذهن‌شون می‌رسه و بقیه رو حرص میدن. این آدما معمولا حرف هم نمی‌زنن که بتونی بفهمی چه‌شون‌ه.

برعکس فرخ، فرید آدمی‌ه که خیلی اهل گفتگو ئه. خیلی هم راستگو ئه. ماجرای خواستگاری‌ش از نسترن اینجوری بوده که یه نفر یه دختری رو معرفی می‌کنه به فرید اینا. فرید اینا هم میرن خواستگاری اما آدرس رو اشتباهی میرن! به جای اینکه برن خواستگاری اون دختر، میرن خونه‌ی نسترن اینا که از قضا دوست همون دختر بوده و همسایه‌شون.

بعد فرید که کلا آدم کمرو و ملاحظه‌کاری‌ه، می‌بینه دیگه رفته‌ن خواستگاری و زشت‌ه بگه آدرس رو اشتباه کرده‌ن. همینطوری ادامه‌ش میده و با نسترن ازدواج می‌کنه.

بعد مثلا وقتی می‌خواستن برن ماه عسل، فرخ برای اینکه تهران تنها نمونه به نسترن میگه که فرید آدرس رو اشتباهی اومده بوده و اصلا قصد ش خواستگاری از تو نبوده! فرید هم کلی توضیح میده که آره آشنایی ما اینجوری بود اما من تو رو دوست دارم و از این حرفا...

یه چیز دیگه‌ای‌ که توی این سریال جالب‌ه این‌ه که نشون میده نسترن و فرید، هر دو گفتگوی درونی زیادی با خودشون دارن و با اینکه چند سال هم با همدیگه زندگی کرده‌ن اما انقد صمیمی نیستن که راحت حرفاشون رو به هم بگن. نسترن خواستگاری به اسم شهرام داره که زیاد آدم جالبی نیست انگار اما نسترن نمی‌دونه و میخواد باهاش ازدواج کنه چون فکر می‌کنه موقعیت خوبی ایجاد شده که نباید از دست‌ش داد.

فربد - بچه‌ی فرید و نسترن - هم دائم از عموشهرام پیش بابا ش تعریف می‌کنه و لج فرید رو درمیاره و باعث میشه به هول‌وولا بیفته برای ثابت کردن اینکه چیزی از شهرام کم نداره. نسترن، دائم با صحبت کردن درباره‌ی شهرام، سعی می‌کنه فرید رو وادار به حرف زدن کنه و فرید فکر می‌کنه اگه از نسترن بخواد برگرده دوباره با هم زندگی کنن، نسترن قبول نمی‌کنه و ضایع میشه.

ماجرا به همین سادگی‌ه اما چند ماهه تقریبا هر شب بیننده‌ی سریال به نوعی باهاش درگیر ه و شاهد حل نشدن‌ش.

مشابه این روابط رو خیلیا توی زندگی‌شون دارن به نوعی. آدمایی که هنر گفتگو رو زیاد بلد نیستن. یا تصور می‌کنن اینکه بشینن با کسی حرف بزنن، شان و شخصیت‌شون رو می‌بره زیر سوال. گاهی از ری‌اکشن احتمالی طرف مقابل می‌ترسن. یا فکر می‌کنن غرور شون مهم‌تر از اون‌ه که بخوان سر ش ریسک کنن. این آدما خیلی چیزا رو از دست میدن و خودشون رو متقاعد می‌کن که چاره‌ای نبوده، قسمت همین بوده، حرف می‌زدم هم فایده‌ای نداشت و ...

سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*چند روز ه هروقت چای می‌بینم، یاد عزیزم ببخشید میفتم با سوال‌هاش.

دیشب سیستر رفت چای آورد. زود خوردم تموم شد. گفتم یکی دیگه میخوام. بعد مشغول کار خودم شدم حواس‌م پرت شد کلا. شدیدا هم تنبلی‌م میومد خودم پاشم چای بریزم. یه کم که گذشت، یهو نگاه‌م افتاد به لیوان چای. توقع داشتم خالی ببینم‌ش اما پر بود. سیستر چای ریخته بود. من حواس‌م پرت بود ندیده بودم. اون هم چیزی نگفت. چای سرد شد.

فکر کردم زندگی بعضی وقتا اینجوری‌ه. یه چیزی رو میخوای اما تنبلی‌ت میاد بری دنبال‌ش یا در موقعیتی نیستی که این کار رو بکنی. می‌تونی حداقل از یه نفر دیگه درخواست کنی. کاری که من معمولا انجام نمیدم. عادت دارم کلا بی‌خیال قضیه شم. این اشتباه اول‌ه.

وقتی هم موقعیت‌ش پیش میاد، آدم خودش خیلی وقتا دقت نمی‌کنه و فرصت‌هاش رو می‌سوزونه. این اشتباه دوم‌ه. بعضی وقتا کسی حواس‌ش نیست به آدم تذکر بده. بگه چای دم دست‌ت هست اما داره سرد میشه.

حالا اگه زیاد خوش‌شانس هم نباشی، مغرور هم باشی نتونی از کسی بخوای چای رو برات گرم کنه، خودت هم نتونی دیگه واویلا. زندگی بعضی وقتا اینجوری‌ه...

سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*گفتم بدوم تا تو همه فاصله‌ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله‌ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثر سخت ترین زلزله‌ها را

پرنقش‌تر از فرش دل‌م، بافته‌ای نیست

بس که گره زد به گره حوصله‌ها را

ما تلخی نه گفتن‌مان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از این پس بله‌ها‌ را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته

یک بار دگر پر زدن چلچله‌ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مساله‌ها را...

محمدعلی بهمنی

با صدای علیرضا قربانی

سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر ? گوش کن
Share

*مثل قالی نیمه‌تمام، به دارم کشیده‌ای.

یا ببافم، یا بشکافم

اول و آخر که به پای تو می‌افتم...

علیرضا حاج‌بابایی

 

 

 

دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*این مطلب حوا من رو یاد خودم میندازه.

دیروز در سکوت و آرامش نشسته بودم پای کامپیوتر که دیدم یکی در می‌زنه. از چشمی نگاه کردم دیدم خانوم همسایه‌ست. احتمال می‌دادم 300 بار زنگ زده باشه و من بی‌خیال شده باشم.و البته می‌دونم گاهی که تنهاست، ترس بر ش می‌داره.

در رو باز کردم. سلام و احوال‌پرسی کردیم. گفت مریمی اومدم بهت سر بزنم. میخوام بیام تو بشینم پیش‌ت. از رک‌گویی‌ش خوش‌م میاد. گفتم چه خوب. لطف کردین. بفرمایین.

چراغا رو روشن کردم و فکر کردم کاش جاروبرقی‌زدن رو به تاخیر ننداخته بودم. برام مهم‌ه وقتی مهمون میاد همه چیز تمیز و مرتب باشه ولی خب مهمون سرزده کلا زیاد حقی نداره در هیچ زمینه‌ای نیشخند

چای درست کردم و از خودم پرسیدم چرا وسایل قالی‌بافی‌م باید روی میز اپن ولو باشه؟ بعد جواب دادم چون فقط خودم توی آشپزخونه کار می‌کنم و مزاحم کسی نمیشه وسایل‌م.

یه کم حرف زدیم. گفت بچه‌هاش نیستن و دیشب حس می‌کرده توی خونه‌ی خالی همسایه یکی داره وسایل رو جابه‌جا می‌کنه. بعد گربه پریده روی دزدگیر ماشین فلانی. بعد یه صدای دیگه. خندیدم گفتم اوه دیشب چقد به شما خوش گذشته. کاش من رو صدا می‌کردین. از دم خونه‌تون صدا م کنین می‌شنوم بدوبدو میام. فکر کردم الان میگه تو روح‌ت! اون همه تلفن زدم نشنیدی. صدای توی راهرو رو می‌شنوی؟

خب واقعیت‌ این‌ه که هر کسی ممکن‌ه هی پشت هم تلفن بزنه اما صدای توی راهرو که همیشگی نیست. نمیشه نشنیده‌ش گرفت. بعد گفت میخوام برم. می‌دونستم دوست داره بیشتر بمونه. گفتم نه. بمونین با هم چای بخوریم. من تنهایی حوصله‌م نشد چای درست کنم. قبول کرد.

روی میز رو دستمال کشیدم - برای بار هزارم در هفته‌ی گذشته البته - چای ریختم و میوه آوردم. سعی می‌کردم ساکت نباشم اما حرف زدن با من زیاد برای خانوم همسایه جالب نبود.

سراغ سیستر رو گرفت. برخلاف من، سیستر برونگرا و خوش‌برخورد ه. طبیعی‌ه همه اون رو بیشتر دوست داشته باشن. این چیزی نیست که من رو ناراحت کنه.

گفت بچه‌های من مسافرت‌ن. فردا میان. وقتی تنهایی بیا خونه‌ی ما. تشکر کردم گفتم شما تنهایی رو دوست ندارین. گفت آره. پاشو تی‌وی رو روشن کن بزن شبکه‌ی 5. گفتم چشم. من تنها باشم تقریبا اصلا تی‌وی رو روشن نمی‌کنم. از وقتی مامان اینا رفته‌ن حج، من یک کلمه اخبار هم گوش نداده‌م حتی.

گفت چطور حوصله‌ت سر نمیره؟ دل‌ت نمی‌گیره؟ من اصلا اینجوری نمی‌تونم. فکر کردم شاید بد نباشه بهش توضیح بدم. گفتم بعضی آدما درونگرا ن. یعنی دوست دارن خیلی وقتا به حال خودشون باشن. من اینطوری‌م. تنهایی و سکوت برام لازم‌ه. معمولا ناراحت‌م نمی‌کنه. خیلی پیش میاد تنها برم بیرون یا توی خونه تنها بمونم. اذیت نمیشم. هرچند گاهی حوصله‌م سر میره مث بقیه. ولی اینکه دائم دور م شلوغ باشه و سروصدا، خیلی اذیت‌م می‌کنه. همونطور که شما از تنهایی گریزون هستین، من هم از شلوغی اذیت میشم.

خانوم همسایه با دقت گوش می‌داد. بعد گفت خواهر من هم مث شما همینجوری‌ه مریم خانوم! - یه جوری گفت "همینجوری‌"ه، انگار مثلا وبا یا طاعون دارم مننیشخند - ما دائم میگیم تنهایی بیا اینجا یا ما بیاییم. میگه وای نه. بذارید یه کم تنها باشم. من که نمی‌فهمم چرا اینطوری میگه اما گاهی تا خونه‌شون تنها میره پیاده.

تقریبا می‌دونستم خونه‌شون کجاست. گفتم من گاهی تا فلان جا - یه جا دورتر ار خونه‌ی ایشون - رو پیاده میرم. خیلی خوب‌ه.

بعد بحث رسید به پادرد و پیری و اینکه آدم تا جوون‌ه باید بره بگرده و ... گفت وقتی جوون بودم، عمر م به بچه‌داری گذشت. الان هم که دیگه پای گردش رفتن ندارم. خیلی چاق شده‌م.

خانوم همسایه روی این مساله حساس‌ه. خیلی بد ش میاد وقتی اطرافیان بهش میگن باید راه بره تا لاغر شه و پادرد ش رو زیاد تحویل می‌گیره. عجیب بود که به من می‌گفت.

گفت آخه آدم هرچی راه نره، بیشتر چاق میشه. همون اضافه‌وزن باز پادرد رو زیادتر می‌کنه. من خودم چند روز راه نرم، وزن‌م زیاد میشه. عجیب نیست. همه اینطوری‌ن.

گفت بزن آی‌فیلم، الان کلاه قرمزی داره. گفتم چشم. گفت بعدش هم دودکش داره. همون موقع خان‌داداش اومد و طی گفتگویی شنیدنی قرار شد خان‌داداش و خانوم همسایه با هم برن آنتـ.ـالیا الـ.ـواتی نیشخند هرچی من جدی‌م، خان‌داداش‌م با عالم و آدم، شوخی داره.

بعد مدتی سیستر اومد. خانوم همسایه گفت خیلی دل‌م برات تنگ شده بود. خیلی وقت‌ه ندیدم‌ت. من توی دل‌م به خودم می‌خندیدم چون جز دوستام و اقوام نزدیک که من رو خوب می‌شناسن و خیلی دوست‌م دارن، کسی معمولا بهم میگه دل‌ش برام تنگ شده به دلیل همون درونگرایی مذکور.

خانوم همسایه داشت تعریف می‌کرد که تی‌وی اخیرا چه برنامه‌هایی داشته و خاطرنشان کرد که قرار ه "پدرسالار" دوباره پخش شه. سیستر پرسید واقعا قدیما انقد رفتار شون با عروسا بد بود؟ که داغ دل خانوم همسایه تازه شد. که آره، اون مال قدیما بود و الان آدم جرات نداره به عروسا حرف بزنه بس که مهریه‌هاشون بالاست.

داشتم فکر می‌کردم خوب‌ه که بعضیا حداقل از ترس مهریه، پا روی دم آدم نذارن. نامبرده افزود نیشخند پسر ش زن‌ش رو به مناسبت تولد ش برده فلان کشور. پارسال هم رفته بودن یه کشور دیگه. مدل گفتن‌ش یه جوری بود که انگار خوشحال نبود از این قضیه. این برای منی که می‌دونم چقد پسر و عروس‌ش باهاش خوب‌ن و محبت می‌کنن، یه کم عجیب بود. فکر کردم عروس دومی رو که اصلا دوست نداره چون اون هم مث من درونگرا ست و بدتر از من، اعصاب معصاب هم نداره. تازه من معمولا خیلی ریلکس به نظر می‌رسم. کلی حرص می‌خورم و بعدش تازه قاطی می‌کنم برای طرف. یعنی وقتی منفجر میشم از عصبانیت، مطمئنا بدون پیشینه‌ی قبلی نبوده. اما نمی‌دونم عروس دومی هم مث من هست یا نه.

از دیروز که اینا رو برای خاله‌جان تعریف کرده‌م، هی چپ میره راست میاد قیافه‌ش رو کج‌وکوله می‌کنه میگه تو یه جوری هستی نیشخند سیستر خوب‌ه!

پ.ن: 1. در کنار یک فرد درونگرا سکوت اختیار کنید.

زمانی که یک درونگرا ساکت است، کاملا همه چیز روبه‌راه است. ما نگران و پریشان نیستیم. باور کنید، ما همه چیز را درک می‌کنیم. مثل موقعی که یک لپ‌تاپ، سیستم رو چک می‌کنه و دنبال ویروس می‌گرده، ممکن‌ه مدتی از جریان عقب بیفتیم اما بعد ش حال‌مون دوباره خوب میشه. در واقع، ما تنهایم. خیلی ساکتیم. به هر حال، وقتی که میگیم تقصیر شما نیست، ما رو باور کنید.

درونگراها هم هر وقت که دوست داشته باشند، مثل برونگراها در بحث فرو می‌روند، اما اگر بخواهید ما را به زور به صحبت وادارید، فقط ما را ناراحت می کنید.

2. چهره‌ی بدخلق و ساکتی داشتن هم "چیز بد"ی نیست.

چهره‌ی ساکتی که باعث می‌شود مردم فکر کنند که شما از زندگی لذت نمی‌برید. "مشکلی هست؟ " شایع‌ترین مثال از واکنش به یک درونگرا است. باور کنید، در واقع هیچ مشکلی نیست، ما چهره‌مون این مدلی‌ه. خیلی احمقانه به نظر میاد اما اگر بر حسب شانس، دوستی را می‌شناسید که تا حدی درونگراست، آن وقت می‌بینید که آن‌ها دوست دارند بیشتر از آنچه می‌گویند، بشنوند و درک کنند. از این رو، ما درونگراها درگیر درک و پردازش هستیم، ما گوش می‌دهیم و نگران نیستیم - ساکت بودن یا ترشرو بودن، یا اگر ترش‌رو نگوئیم - چهره‌ی بی‌حس و عاطفه داشتن، به این معنا نیست که ما را تنها بگذارید، یا از پارتی بدمان بیاید. ما فقط داریم به شیوه‌ی خودمان با همه چیز برخورد می‌کنیم.

3. درون‌گراها از مردم متنفر نیستند.

ما از مردم متنفر نیستیم. به همین سادگی. این تصور غلط وجود دارد که رسانه‌های زیادی وانمود می‌کنند که اگر هر شب با یک دوست که در آغوش‌تان می‌گیرید ش و نوشیدنی به دست نباشید، آن وقت از مردم و از اجتماعی شدن متنفرید و این جور چرندیات. درونگراها هم از مردم لذت می‌برند و ما هم دوست داریم که به جاهای مختلف برویم.

تنها تفاوت این است که ما دوست داریم در کنترل آنچه رخ می‌دهد، باشیم. من واقعاً عاشق مردم‌م. همان‌طور که خیلی از افراد اینطورند. اما این ایده که درونگراها از مردم گریزان و متنفرند، توهمی منفی است که درک مردم از درونگراها را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

4. گاهی اوقات استراحت دادن به خود در موقعیت‌های اجتماعی، ضروری است.

اگر یک درونگرا در مهمانی، گردهمایی اجتماعی یا در چنین موقعیتی باشد، معمولا هر چند دقیقه یک بار به خود استراحت می‌دهد فقط برای اینکه انرژی ما از اول تا آخر مراسم حفظ شود.

منظور این نیست که یک ربع از مهمانی بیرون برویم، فقط در حد پنج دقیقه می‌تواند کافی باشد تا دوباره کنترل اوضاع را به دست بگیریم. ممکن است بپرسید چرا به این استراحت نیاز داریم؟ خب، این به ما اطمینان می‌دهد که درونگراها آنقدر خسته نمی‌شوند که نتوانند لذت ببرند. چون ما واقعا از مهمانی‌ها لذت می‌بریم. ما فقط یک استراحت کوتاه نیاز داریم تا بتوانیم هوایی تازه کنیم، هم از لحاظ روحی و هم از لحاظ فیزیکی. و اگر این انرژی ما را به سرعت روی سن رقـ.ـص ببرد، مطمئناً این کار را می‌کنیم!

5. درونگراها دائماً درحال شارژ کردن خود هستند.

نکته‌ی اصلی که باید درباره‌ی درونگراها به یاد داشته باشید، این است: ما به شکل‌های مختلف، خود را شارژ می‌کنیم. دو نوع باتری متفاوت را در نظر بگیرید: یک باتری خورشیدی و یک باتری معمولی گوشی همراه. باتری خورشیدی تمام روز با قرار داشتن در معرض نور خورشید، شارژ می‌شود و بعد می‌تواند مورد استفاده قرار گیرد. انرژی خود را می‌گیرد و برای استفاده در طول شب، آن را حفظ می‌کند. باتری گوشی به آهستگی و روزانه، شارژ تمام می‌کند و زمانی که به خانه می‌رسید و تنهایش می‌گذارید به شارژ نیاز دارد.

برونگراها انرژی خود را از افرادی که در اطراف‌شان هستند و تعاملات اجتماعی‌شان تامین می‌کنند در حالی که تنها بودن انرژی آنها را می‌گیرد. درونگراها درست بر عکس این‌ند. تعاملات اجتماعی، چه سرگرم‌کننده و عالی باشد، که همینطور نیز هست، باتری ما را خالی می کند، بنابراین ما یا به زمانی برای تنها بودن نیاز داریم یا زمانی برای استراحت کردن تا خود را دوباره شارژ کنیم.

یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*حکایت تابلوفرش بافتن من، هم خودم رو کشته، هم دیگران رو نیشخند دیروز رفتم یه جای دور که طبق تبلیغات خودشون، قیمتاشون قرار بود از همه جا کمتر باشه! خانه‌ی پدری رو با دار و نخ و نقشه و چله‌کشی و ضمایم و تعلیقات، گفت 700 و خورده‌ای. تحویل 3 روز ه! خب من قصد نداشتم انقدر هزینه کنم الان براش. و فکر کردم مربی خودم مبلغ کمتری گفته. سفارش ندادم. بگذریم که مسیر رو اشتباه رفتم و کلی هم توی راه بودم و حسابی خسته شدم و غیره.

امروز رفتم خدمت مربی‌م که بهم قیمت دقیق بده. گفت 680 تومن. تحویل 30-20 روز ه با همون ضمایم و تعلیقات و تضمین اینکه چله‌کشی بی‌اشکال باشه، نخ‌ها رنگ پس ندن و غیره.

گفتم اصلا یه نقشه‌ی کوچیک‌تر برمی‌دارم و البته ارزون‌تر. قرار شد درب گل رو برام بیارن.

الان لطفا بیایین بگین خوشگل‌ه. لوس ننر هم خودتی ضمنا نیشخند

یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*داشتم یه ماجرایی رو برای دوست‌م تعریف می‌کردم. گفت مریمی شاید دلیل‌ش این باشه که نظر خوردی!

گفتم والا من توهم زیبایی ندارم ولی از وقتی یادم میاد، همینطوری بیخود و بی‌جهت توی چشم بوده‌م. مثلا اگه یک روز نمی‌رفتم مدرسه، با اینکه بچه‌ی ساکتی بودم اما همه‌ی عالم از بچه‌های کلاس و معلم و مدیر و ناظم و آبدارچی و معلم علوم تربیتی و بچه‌های کلاس‌های دیگه و معلم‌هاشون و اولیاء نیشخند همه می‌فهمیدم امروز مریمی نیومده مدرسه.

همین مصیبت رو برای دانشگاه و محل کار و کلاس‌های بیرون و غیره هم داشته‌م. فقط هم به حضور م ختم نمیشه این ماجرا. مثلا یه لباسی رو همه می‌خرن. من هم می‌خرم. همیشه یه لشگری پیدا میشن که بگن تو چقد لباس می‌خری! یا چه لباسای خاصی می‌خری. حالا نه خیلی لباس خریده‌م، نه اون لباس مذکور، خاص بوده اما خیلی به چشم همه میاد.

می‌خندم. یه عده پیدا میشن بگن وای تو چقد می‌خندی. چقد دل‌ت خوش‌ه. خوش‌به‌حال‌ت. چنان انرژی منفی‌ای میدن که یک هفته روبه‌قبله میشم.

این مسائل رو تعمیم بدین به همه چیز. دقیقا همه چیز. و قسمت تاسف‌بار ش اینجاست که عملا سوژه‌ی چشم‌گیری برای چشم و نظر خوردن نیستم. نه چهره‌ی خیلی خاصی دارم، نه اندام فوق تصوری. دقیقا هیچ چیز خاصی ندارم که بگم حق دارن مردم که به چشم‌شون میاد.

با این اوصاف، تشخیص دوست‌م می‌تونه درست باشه. یه کم حوصله کنید این مطلب رو بخونید و این مطلب.

به چشم و نظر اعتقاد داری؟

ماجرایی آیه‌ای روایتی راهنمایی‌ای چیزی بلدین بگین. مرسی.

شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: o-:
Share

*گوش‌مان درد می‌کند. گلویمان هم همینطور. و نمی‌فهمیم چرا باید سرما خورده باشیم و امیدواریم آلرژی باشد هرچند در اصل ماجرا، تفاوت چندانی ایجاد نمی‌شود.

و داریم فکر می‌کنیم چقدر غذایی که امروز پختیم، خوشمزه شده بود و قالی‌مان چند رج دیگر تمام می‌شود و باز نخ‌های تازه‌ای که خریده‌ایم، همرنگ نخ‌های قبلی نبوده و در نتیجه، کار از شنبه و یکشنبه شدن قالی‌مان گذشته و روزهای هفته هم کم می‌آیند چرا که ما هر رنگ نخی به دست‌مان آمده، زده‌ایم رفته پی کار ش و نتیجه چنان فاجعه‌ای شده که نه تنها نمی‌توانیم به عنوان اولین کار مان به کسی نشان دهیم بلکه باید در هفت سوراخ، پنهان‌ش کنیم.

تازه کاش فقط همین بود. خواستیم یک ابتکاری زده باشیم و اسم‌مان را در جای خالی زمینه‌‌ی قالی نقش بزنیم که گند زدیم و حواس‌مان نبود فاصله‌های حروف را زیاد در نظر بگیریم و ضخامت خطوط را هم همینطور. و نه که خیلی اعتمادبه‌نفس هم بهمان دست داده بود، بدون طراحی همینطور بافتیم و رفتیم و حالا می‌بینیم فقط تعدادی خط پراکنده در وسط زمینه‌ی مثلا سورمه‌ای قالی، شدیدا توی ذوق می‌زند و هرچه بر سر مان بکوبیم دیگر فایده ندارد چرا که این همه بافتن را دیگر نمی‌توان شکافت و راستش ما هم برایمان اهمیتی ندارد. فوق‌ش مربی‌مان می‌گوید این چیست؟ و ما می‌گوییم خراب‌کاری جدید مان است و کلا انقدر گند زده‌ایم به نقش قالی که هنر خطاطی‌مان در آن میان گم است! و احتمال می‌دهیم مربی ما همین روزها سر به بیابان بگذارد به خاطر این همه هنر و سلیقه‌ی شاگردی چون ما.

و داریم به کارهای اداری‌مان فکر می‌کنیم که در روزهای آینده باید برویم انجام‌شان بدهیم اما دائم حواس‌مان پرت می‌شود. می‌دانید؟ بعضی اتفاق‌ها، بعضی افراد، بعضی مکان‌ها، بعضی لحظه‌ها یک نقش‌هایی به دل آدمی می‌زنند که گذر زمان شاید کمرنگ‌شان کند اما نیست و نابود شان نمی‌کند.

و یک روزی که اصلا فکر ش را هم نمی‌کنید، آن نقش‌و نگارها بزرگ و پررنگ می‌شوند و دائم جلوی چشم‌تان رژه می‌شوند و خودشان را به رخ‌تان می‌کشند.

و شما یادتان می‌آید که مردمان چه عادت بدی دارند که دائم، خاطرات تلخ‌شان را مرور می‌کنند و دقیقا به همین دلیل، روزهای سخت و برخوردهای بد و ساعات تلخ را با جزئیات به یاد دارند ولی اگر عکس‌ها و یادداشت‌هایشان را از ایشان بگیرید، اغلب اوقات، چیز زیادی از روزهای شیرین و ساعات خوش زندگانی به یاد نمی‌آورند و به کلیاتی مختصر بسنده می‌کنند.

و ما نیز جزو همین مردمان هستیم و از این قاعده مستثنی نمی‌باشیم و گاهی حتی وقتی که خواب هستیم، یادمان می‌آید که فلان دوست وبلاگی‌مان اسم‌ش را به ما چیز دیگری گفته بود و ما تا مدت‌ها با همان اسم صدایش می‌زدیم و او هم خیلی عادی جواب می‌داد و مطمئن هستیم هر بار که صدایش می‌زدیم، به یادش می‌آمده که درباره‌ی اسم‌ش به ما دروغ گفته ولی نمی‌فهمیم چرا هر بار مقاومت می‌کرد و راستش را نمی‌گفت و وقتی یک روز حقیقت را گفت، ما خیلی دلخور شدیم و گفتیم شما با رفتار تان ما را مسخره کرده‌اید و هرچند بعدها فهمیدیم ایشان هیچ‌وقت اسم‌شان را دوست نمی‌داشته‌اند اما درک نکردیم چرا آدمی باید به دوست‌ش، چیزی خلاف واقع بگوید که بعدها مایه‌ی سرافکندگی‌ش شود.

و ما عادت نداریم دوستان‌مان را سوال‌پیچ کنیم و زیاد از حد صمیمی شویم و از جزئیات سوال کنیم اما نام هر کس برای آن است که همگان بدانند و دروغ گفتن  درباره‌ی آنچه همه می‌دانند، به نظرمان بی‌معنی می‌آید.

گوش‌مان درد می‌کند و دیگرانی را به یاد می‌آوریم که در سال‌های دور و نزدیک، مدعی بوده‌اند ما را از صمیم قلب دوست می‌دارند و در وصف ما سخنرانی‌ها کرده‌اند و نزد دوستان‌مان اشک‌ها ریخته‌اند و هر کس را به فکر شان خطور می‌کرده، واسطه نموده‌اند شاید فرجی شود و تجدید نظر کنیم و همین افراد، به چشم‌های ما خیره شده‌اند و دروغ‌های بی‌سروته ردیف کرده‌اند و یک چیزهایی را هم نگفتند که عملا این قبیل پنهان‌کاری‌ها با دروغ‌گویی از نظر ما تفاوت ویژه‌ای نداشته و ما دل‌مان به درد آمده و گفته‌ایم از فلان مطلب می‌شد گذشت اما از بی‌صداقتی نه و صفحه‌های تقویم مربوط به ایشان را کنده‌ایم ریخته‌ایم در آتش اما دل‌مان گرم‌تر نشده.

سر مان درد می‌کند و فکر می‌کنیم چرا ما از این حیث، شبیه به دیگران نیستیم و نمی‌توانیم مانند نقل و نبات، دروغ بگوییم حتی در مواقع غیر ضروری و فکر می‌کنیم شاید بهتر بود مادر مان به ما یاد نمی‌داد همیشه حقیقت را بگوییم حتی اگر به ضرر مان بشود و اگر اینطور بودیم، در مواجهه با بی‌صداقتی و پلیدی‌های دیگران، خم به ابرو نمی‌آوردیم و فکر می‌کردیم چیزی که عوض دارد، گله ندارد.

ما حتی به یاد می‌آوریم که اولین دروغی که در عمر مان شنیدیم چه بود و یادمان است که داشتیم بازی می‌کردیم و به دلایلی تا اطلاع ثانوی از خروج از اتاق، منع شده بودیم و هم‌بازی‌مان که از ما بزرگتر بود، داشت نقش آموزگار را ایفا می‌کرد که خیلی حق‌به‌جانب به ما گفت مشغول انجام تکالیف‌مان شویم و ما همینجا یک دوری می‌زنیم تا به شما وقت داده باشیم و سپس از دیدگان ما پنهان شد و چون غیبت‌ش طولانی گشت، ما متوجه شدیم ایشان ما را فریب داده تا به تنهایی از اتاق خارج شود و تا همین الان اولین فریب عمر مان به وضوح در خاطر مان نقش بسته.

و یک وقت‌هایی فکر می‌کنیم ما به درد این دنیا نمی‌خوریم و برای اینکه از پس یک سری مسائل برآییم، زیادی نازکنارنجی و حساس هستیم و یا باید دیده از جهان بربندیم و خلاص شویم یا یاد بگیریم مدام دروغ بگوییم و دیگران را فریب دهیم و پنهان‌کاری کنیم و به دل دیگران زخم بزنیم و کلا دست پیش بگیریم مبادا پس بیفتیم.

و وقتی به خود آن مدلی‌مان فکر می‌کنیم، حال‌مان از تصور ش هم به هم می‌خورد و بیشتر به این نتیجه می‌رسیم که باید از مردمان فاصله گرفت و ایشان را باور نداشت چرا که هر کسی امروز دوست شما ست، ممکن است فردا دیگر دوست‌ش نداشته باشید و هرگز نباید روی صداقت احدی حساب کرد چرا که هر حقیقتی! ممکن است دروغ محض باشد و ما کسی نیستیم که این سیاهی آزار مان ندهد.

شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*دلم برای تو تنگ است. برنمی‌گردی

ورود تازه قشنگ است. برنمی‌گردی

دل‌م گرفته از این روزهای بی‌روزن، که جای پنجره سنگ است. برنمی‌گردی

میان قلب من اینک تو ای ستاره صلح

هزار مرتبه جنگ است. برنمی‌گردی

چگونه شعر بگویم برایت ای همه شعر؟

که قلب قافیه تنگ است. برنمی‌گردی

جمعه ٢٢ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*چند روز پیش با سیستر رفته بودیم دکتر. از اول شروع کردم به عکس گرفتن از خیابان و مناظر داخل محوطه‌ی مطب از زوایای مختلف. انگار نه انگار یک بیمار در حال غش و ضعف همراه‌م‌ه نیشخند

ساختمون‌ش در واقع مث یه آپارتمان چند طبقه‌ی 2 واحدی بود که جلو ش حیاط و درخت و باغچه و حوض داشت. در نرده‌ای روبروی پارکینگ رو بسته بودن و در نرده‌ای تردد افراد، باز بود. پارکینگ رو کلا کرده بودن سرویس بهداشتی و این‌ور ش کافه و اون‌ور ش هم به داروخانه راه داشت.

از در اصلی ساختمون که وارد می‌شدی، تابلوی راهنمای طبقات رو می‌دیدی که رو ش هی نوشته بود طبقه‌ی اول، در شرقی/غربی. طبقه‌ی دوم، در شرقی/غربی. حالا نگو منظور شون از در شرقی یا غربی، در سمت راستی یا چپی بود چون هر طبقه، 2 واحد آپارتمان داشت.

فاصله‌ی در واحد شرقی و غربی هم فقط 2 قدم بود. توی سالن، دیوار بین دو واحد رو هم برداشته بودن و یکی‌ش کرده بودن یعنی عملا فرقی نداشت از در شرقی! وارد شی یا در غربی!

نزدیک در غربی، این منظره رو می‌دیدی که پله می‌خورد می‌رفت سمت عینک‌های طبی و غیره. کلا همه جا ش به همه جا راه داشت. من هم که عاشق جاهایی‌م که چند تا در دارن و به هم راه دارن و وسطاشون هم پله داره. یعنی فیوریت خودم بود نیشخند

طبقه‌ی اول، بین در شرقی! و غربی! - در واحد راستی و چپی که به هم راه داشتن - وایسادم مث کماندوها به سیستر علامت دادم تو از اون در برو، من از این یکی در میرم داخل. اون هم با سر اشاره کرد باشه و رفتیم تو. دفترچه رو دادیم نشستیم منتظر. سیستر گفت مریمی هوا گرفته نیست اینجا؟ بریم توی حیاط.

هیچی دیگه. ورود به حیاط همان و کشف انواع راه‌ها و خروجی‌ها و دسترسی‌ها به هم همان. از در داروخانه می‌رفتیم داخل، از توی پارکینگ میومدیم بیرون. دوباره از در پارکینگ می‌رفتیم داخل. به کافه سر زدیم. از سمت پارکینگ برگشتیم طبقه‌ی اول. بعد اومدیم بیرون. از در اصلی دوباره رفتیم طبقه‌ی اول.

سیستر که دیگه رفت نشست. من هی از در شرقی می‌رفتم، از در غربی میومدم. از پله‌ها می‌رفتم بالا، دور می‌زدم از اون‌ور میومدم بیرون. می‌رفتیم پایین. میومدم بالا. دوباره از اول.

سیستر می‌گفت تو چرا انقد اذیت می‌کنی؟ گفتم چی‌ه؟ مگه دوربین داره اینجا؟ بعد هم دیدم توی سالن، آنتن ندارم. چسبیده بودم به در، دست‌م توی هوا، داشتم اس‌ام‌اس‌بازی می‌کردم. هرازگاهی هم یه چیزی می‌گفتم سیستر خنده‌ش می‌گرفت. خانوم پذیرش هم با تعجب نگاه‌ش می‌کرد. تازه می‌خواستم برم آسانسور بازی کنم که دیگه وقت نشد سیستر گفت بیا بریم خونه.

چرا نمیذارن آدم به بازی‌ش برسه؟ حیف اون همه در نبود؟ این عکس رو ببینید.

اگه تصور می‌کنید این عکس 13به‌در امسال من‌ه، سخت در اشتباهید. این عکس متعلق است به سیستر. یک هفته بعد از 13به‌در. در حال گرده زدن سبزه های مردم توی محوطه‌ی مطب. بعد به من میگه عین بچه‌ها شیطونی می‌کنی.

گفتم این کارا چی‌ه می‌کنی؟ انقد جلف نباش نیشخند بیا بریم. چند قدم که دور شدیم بدوبدو برگشتم خودم هم یه گره زدم. سیستر جیغ می‌زد یه کم اون‌ورتر گره بزن. گفتم نمیخوام. میخوام خونه‌م نزدیک تو باشه. می‌گفت اه. من چطوری از دست تو خلاص شم انقد هی می‌چسبی به من؟

خیلی ما دو تا بزرگ شدیم واقعا نیشخند خودمون می‌دونیم.

جمعه ٢٢ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*بهار باشه و من و دار قالی‌م و آواز خسرو و شیرین (گروه پالت، آلبوم آقای بنفش)

پ.ن: ورژن قدیمی‌تر تصنیف "آتش جاودان" در دستگاه شور، مایه‌ی دشتی. شاعر: پژمان بختیاری. آواز: قمرالملوک وزیری. آهنگ: مرتضی نی‌داود" با صدای بانو قمر! (کیفیت خوبی نداره اما شنیدن‌ش جالب‌ه)

پ.پ.ن: کاش صدا م خوب بود برای خوندن خیال باطل

جمعه ٢٢ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*دیروز ما به منزل آمدیم و دیدیم آکواریوم، بوی حوض‌های پارک را می‌دهد و آب‌ش بسیار کدر گشته. سیستر لطف کرد رفت سیم پمپ و لامپ آکواریوم را به برق بزند که یکی از سیم‌ها افتاد داخل آب و ما برداشتیم گذاشتیم به کناری و گفتیم این را به برق نزن. و سرگرم کار خودمان شدیم که صدایی شبیه ترکیدن لامپ به گوش رسید و بلافاصله سیستر جیغ کشید و ما فریاد زدیم "دست نزن!" و خیلی خونسرد آمدیم دیدیم سیستر کنار آکواریوم ایستاده و سیم مذکور را هم به برق زده.

گفتیم مگر من به تو نگفتم این را به برق نزن؟ و سیستر در حالی که شبیه 2 سالگی‌هایش شده بود گفت خشک شده بود خب! و ما الان نمی‌دانیم لامپ سوخت یا پمپ یا سه‌راهی و فقط فهمیدیم 2 تا از ماهی‌ها مرده‌اند و آب در آکواریوم را باز بگذاریم و البته آب‌ش را هم کلا تعویض کنیم. آیکون دودستی بر سر کوفتن

دیشب هیچ‌کس ما را محل نگذاشت و حرف آکواریوم که می‌شد، سیستر و خان‌داداش هر کدام سوت‌زنان به سمتی خیره می‌گشتند. و امروز دیدیم که دست خودمان را می‌بوسد و رفتیم که آب حوض بکشیم.

قبلا دیده بودیم که پدر مان با یک سیستم خاصی این کار را به راحتی انجام می‌دهند اما ما دقت نکرده بودیم. پس قاعدتا بلد هم نبودیم و خلاصه ما ماندیم و یک لیوان دسته‌دار که از فاصله‌ی بین بند و بساط سه‌راهی و سیم‌ها و دیواره‌ی این طرفی بالای آکواریوم می‌توانست وارد آب شود. چشم‌تان روز بد نبیند - صدای گریه‌ی حضار - از ساعت 4 تا یک ربع به 6 مشغول خالی کردن آب با استفاده از لیوان بودیم. اوایل فاصله‌ی 2 قدمی بین دست‌شویی تا آکواریوم را سریع می‌دویدیم اما کم‌کم رسید به سینه‌خیز رفتن. و در همان حال هم گاهی آب‌های ریخته شده روی زمین را با دستمال پاک می‌کردیم مبادا فرش خیس شود.

و پس از تلاشی مذبوحانه بالاخره حجم اعظم آب، خالی شد و داشتیم آب تمیز می‌ریختیم که دست‌مات از خستگی لرزید و مقداری آب روی لباس‌مان و زمین ریخت و خان‌داداش همان موقع به منزل برگشت و گفت مریمی ماهی‌ها بمیرند بهتر از این است که خودت را اینگونه به کشتن دهی. و ما گفتیم ماهی‌ها پیش ما امانت هستند و تو این چیزها سر ت نمی‌شود.

بعد خان‌داداش گفت بگذار به شما کمک کنیم و رفت یک پارچ آب برداشت آورد و اولین پارچ را در آکواریوم خالی کرد و رفت دومی را بیاورد، موبایل‌ش زنگ خورد و وی هم پارچ را همانجا داخل حمام!!! گذاشت و بیرون آمد. و دیروز هم توی ظرف پلاستیکی مخصوص شستن سبزیجات‌مان، تی‌شرت سفید ش را شست و همینطوری دارد ظرف‌های ما را به فنا می‌دهد.

و ما پس از پاک کردن زمین، از شدت خستگی همانجا به خواب رفتیم و سیستر که دید آبی از ما گرم نمی‌شود، رفته است شام بپزد. آیکون مریمی کلافه با تجربیات تازه! آخ

پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*آدمی‌ست دیگر. یک وقت‌هایی حس می‌کند دنیا به آخر رسیده. هذیان می‌گوید، فحش می‌دهد، یاوه می‌بافد، دروغ سر هم می‌کند، به پهنای صورت اشک می‌ریزد و تظاهر می‌کند از خنده ریسه رفته، تمام شب کابوس می‌بیند، حس می‌کند سر ش به اندازه‌ی یک کوه سنگین شده، خون در رگ‌هایش یخ زده. و تنها آرزویش می‌شود اینکه ببیند تمام اینها کابوس بوده، یک کابوس طولانی. خیلی خیلی خیلی طولانی...

پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*قالی‌م رو برداشتم بردم به مربی‌م نشون دادم. گفت عالی بافتی و هیچ ایرادی بهش وارد نیست. به نظر خودم، قیچی زدن‌م افتضاح‌ه و کاملا جویده‌جویده میشه سطح قالی. مربی‌م می‌گفت قالی رو بعد از اتمام، میدن برای پرداخت. یه چیزی شبیه ادیت و ویرایش. یه جور تمیزکاری. برای همین‌ه که سطح کار، یکنواخت میشه. وگرنه کسی با یه قیچی معمولی نمی‌تونه فرش رو پرداخت کنه. تو چقد توقع داری از خودت!

در ادامه، اینجانب اعتراف کردم که پود ضخیم‌م تموم شده و دارم به جاش نخ چله‌کشی استفاده می‌کنم. رنگام هم تموم شده. دوباره از این رنگا میخوام.

مربی جان‌م هم نایلون نخ‌ها رو آوردن و گفتن ببین مریمی! رنگایی که تو میخوای رو دیگه نداریم. نتیجه‌ هم شد اینکه بنده مجبور نصف دیگه‌ی قالی رو با یک سری رنگای دیگه ببافم! تا همینجاش هم انقد شنبه یکشنبه کرده‌م رنگا رو که رو م نمیشه به کسی نشون‌ش بدم نیشخند

خلاصه رفتم‌ مرحله‌ی آخر و آلبوم طرح‌های تابلوفرش رو بهم دادن تا یکی انتخاب کنم و ببافم. مینیاتورها رو دوست داشتم. به نظرم پررنگ‌ولعاب و شیک درمیان. ولی وقتی "خانه‌ی پدری" رو دیدم، چشم‌م رو ش موند.

مربی‌م گفت همونی رو انتخاب کن که اول چشم‌ت رو گرفته. من هم گفتم همین رو میخوام. می‌گفت کار تکی‌ه و هر جایی این کار رو نمیشه دید. وسایل‌م 3 هفته‌ی دیگه می‌رسه و من می‌تونم تابلوفرش ببافم خیال باطل

پ.ن: مربی‌م هم مث‌ همه‌ی عالم، فکر می‌کرد بنده متاهل هستم. من هم ماجرای پیشنهاد بی‌شرمانه رو براش تعریف کردم نیشخند

چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

*40: پدر من با ازدواج ما مخالف بود. الان که فکر می‌کنم، می‌بینم حق داشت به دلایل منطقی اما اون موقع خیلی از دست‌ش حرص می‌خوردم. شوهرم 2 سال تلاش کرد رضایت بابام رو برای ازدواج‌مون جلب کنه. بگذریم که برخورد بابای من هم منطقی نبود و برای پشیمون کردن خانواده ی شوهرم، هیچ رفتار بدی رو از قلم ننداخت.

زندگی‌مون بی‌مشکل نبود. هیچ زندگی‌ای بی‌مشکل نیست یعنی ولی هیچ‌وقت به هم بی‌احترامی نکردیم. همیشه هوای هم رو داشتیم. بعضی وقتا که می‌بینم جوونا توی خیابون سر همسر شون داد می‌زنن و با هم بد حرف می‌زنن، من جای اونا خجالت می‌کشم. خیلی بد شده‌ن جوونای الان. قدیما مردم احترام سر شون می‌شد. توی این همه سال زندگی مشترک، ما یک بار با هم اینطوری برخورد نکردیم. مشکلی هم اگر داشتیم، بیشتر به خاطر دخالت دیگران بوده، خودمون خوب با هم کنار میومدیم. شوهرم همیشه میگه تو رو آسون به دست نیاوردم. معتقد ه مردها قدر چیزی رو که آسون به دست بیارن، نمی‌دونن.

40. ما انقــــــــــــــدر عاشق هم بودیم. اصلا من هیچی حالم نبود. از هیچ کاری‌ش ناراحت نمی‌شدم. آخر سر هم انقد مامان‌م غر زد و ایراد گرفت و پر م کرد که این رو بگو، اون رو بگو طلاق گرفتم. یه وقتایی سیگار اینا می‌کشید اما مرد خوبی بود. الان زن‌ش انقد خوشبخت‌ه. خیلی هم خانوم‌ه. به خاطر بچه‌م، هرازگاهی هم رو می‌بینیم. بچه‌م پیش باباش زندگی می‌کنه. من دوباره شوهر کردم. الان هم خیلی دوست دارم شوهرم رو ولی خب می‌دونی؟ آدم نباید به حرف دیگران از این تصمیما بگیره. اگه عقل داشتم بیخودی ازش جدا نمی‌شدم اون موقع.

50: ازدواج ما کاملا سنتی بود. یه امروز مامان‌م گفت تو نمیخوای زن بگیری؟ بریم دختر خانوم فلانی رو ببینی؟ گفتم بریم. رفتیم یه کم نشستیم. من اسم و سن و شغل‌م رو گفتم. اون هم همینطور. حرف زیادی ردوبدل نشد. اومدیم خونه، مامان‌م گفت چطور بود؟ گفتم دختر خوبی به نظر میاد. قرار عقد گذاشتیم.

اشتباه کردم من. آدم مگه برای زندگی‌ش اینطوری تصمیم می‌گیره؟ الان که انقد آدمای رنگ‌وارنگ دیده‌م، تازه می‌فهمم کی به کی‌ه و چطور زنی باید می‌گرفتم. نمیخوام باهاش بداخلاقی کنم ولی خب، اونی نیست که من میخوام.

50. من قید ازدواج رو زدم. مردای خوب اونایی بودن که رفتن جبهه شهید شدن. کی مونده که سن و باورهاش به من بخوره؟ البته از اول اینطوری نبودما. خیلی دوست داشتم ازدواج کنم، مث همه‌ی دخترا. یه خواستگاری هم داشتم که همه‌جوره بهم می‌خورد. حتی قرار عقد هم گذاشتیم. بعد یکی ناشناس بهم خبر داد که این آقا قبلا ازدواج کرده. به من نگفته بودن. تلفن زدم هرچی از دهن‌م درمیومد بهش گفتم. گفت مساله‌ی مهمی نبوده و حالا بعدا می‌خواسته بگه. مردک شارلاتان! خوش‌ش میومد من هم یه بچه‌ رو بعد چند وقت می‌آوردم بچه‌م‌ه اما مساله‌ی مهمی نبوده که قبل عقد بخوام بگم؟

دیگه من هم بی‌خیال شدم. کلا پرونده‌‌‌ی ازدواج رو بستم گذاشتم کنار. پیش مامان بابام خیلی هم راحت‌م. آرامش دارم. باصداقت کنار هم خوشیم. صبح تا شب هم اگر کار می‌کنم برای این‌ه که به هیچ چیز دیگه‌ای فکر نکنم. مردای خوب دیگه وجود ندارن. خدا بیامرزه همه‌شون رو.

60. وقتی بهم گفتن فلانی خواسته اجازه بدیم بیاد خواستگاری‌م، فوری گفتم نه. فکر کردم اختلاف سنی‌مون خیلی کم‌ه. کمتر از 2 سال. اما خیلی اصرار می‌کرد. می‌خواست یک ساعت بهش وقت بدم بیاد حرفاش رو بزنه. انقد گفت تا واسطه‌مون دیگه خسته شد. گفت چی میشه 1 ساعت یه مهمون رو بپذیری؟ بشنو حرفاش رو. خوش‌ت نیومد بگو بچه‌ست و سن‌ش کم‌ه و نمیخوام. قبول کردم.

وقتی دیدم‌ش نظرم کاملا عوض شد. گفتم عجب غلطی کردما. خوب شد این انقد اصرار کرد. قبول کردم باهاش ازدواج کنم. سر مهریه بابام داشت همه چیز رو به هم می‌زد. هرچی هم گفتم مگه خودت مهریه دادی که انقد رو ش اصرار داری، قبول نمی‌کرد کوتاه بیاد. باز شوهرم اومد نشست با بابام حرف زد. گفت من حقوق‌م انقدر ه. قیمت خونه‌م انقدر ه. قیمت سکه هم الان این‌ه. این تعداد سکه‌ای که شما میگین میشه خونه‌م به اضافه‌ی چندین سال حقوق‌م. به همون 200 تا رضایت بدین! که اگر خواست، بتونم بپردازم. بابام قبول کرد. گفت این مرد عاقلی‌ه. منطقی‌ه.

یه وقتایی از دست عصبانی میشیم اما خب من زیرسیبیلی رد می‌کنم. همین که آدم سالمی‌ه برام کلی ارزش داره. آدم مگه چی میخواد از زندگی‌ش؟

60. خواستگار برام اومده بود برج زهر مار. شروع کرد آیه‌ی یاس خوندن که شما سن‌ت بالاست دیگه کی‌ میخوای ازدواج کنی کی بچه‌دار شی؟ مهریه هم من ندارم بدم. همون 14 تا خوب‌ه به نظرم. این باید اینطوری باشه، اون باید اونطوری باشه. انقد باید نباید گفت که فقط به احترام مهمون بودن‌ش پرت‌ش نکردم بیرون از خونه.

بعدا شنیدم رفته خواستگاری یه دختر 70ای. با نیش باز هرچی گفته‌ن، گفته چشم. مهریه هم به سلیقه‌ی عروس. که راضی باشه. معتقد ه دخترای 70ای پررنگ‌ولعاب‌تر و شادتر ن. به نظرم یه 50ای برای یه 70ای پیر ه. نمی‌دونم دختر ه چطور قبول کرده.

70. قرار عقد گذاشته بودیم. دوست‌م بود. خیلی هم خوب بودیم با هم. چند سال بود می‌شناختم‌ش. یه شب بچه‌ها زنگ زدن خودت رو برسون زیر پل فلان. رفتم دیدم بله. چه دختر خوبی برای ازدواج انتخاب کردم. نامبرده تمایلی به تعریف کردن بقیه‌ی ماجرا نداشت.

70. ما خیلی عاشق همیم. همین مهم‌ه دیگه. از همه چیز مهم‌تره. اصلا همین که انقد برام طلا خریده یعنی خیلی براش مهم‌م. البته قرار شده همه‌ی خرجا با باباش باشه ولی خب جیب خودش و باباش نداره که. عاشق مهربونی و دیوونه‌بازی‌هاشم. خیلی خوشبخت‌م من.

نتیجه‌ی اخلاقی بحث رو از نظر خودتون بنویسید. کسی شعار نده لطفا. نظر واقعی‌تون رو بگید. کسی هم حق مسخره کردن نظر دیگری رو نداره. خودم عین شیــــــــر بالای سر کامنت‌دونی‌م نیشخند

سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*دوست‌م نوشته امروز 19 فروردین، از 11 صبح تا 11 شب، شمس الشموس است. خورشید طوری در آسمان قرار می‌گیرد که حاجت‌ها برآورده می‌شود. سوره‌ی شمس را بخوان و آخر هر آیه بگو یا شمس الشموس و یا انیس النفوس ادرکنی. به آب یا نمک بدم و بخور.

یه دوست دیگه‌م میگه شاید سند معتبری نداره. من میگم ضرر هم نداره. شاید همون باور قلبی باعث شه کسی به آرزویی برسه. شاید هم واقعا چیزی باشه و ما می‌دونیم.

از یه منبع دیگه: شرف الشمس چیست؟

نوزده فروردین، روز شرف الشمس است و راجع به این روز، توجهات زیادی هست و اعمال و آداب خاصی برای این روز آمده است و در کتب ذکر و دعا آمده است که: سالی یک بار شرایط مهیا می‌شود تا موکلین خورشید به زمین آیند. لذا امکان انجام این اعمال در سال فقط یک بار است. آن هم فقط در شرف خورشید که خورشید در آن زمان، نسبت به سایر کواکب، روی زمین قدرت بیشتری دارد. نکته اینجاست که این عمل یک بار مصرف نیز هست یعنی در واقع با کاهش اثر خورشید کم‌رنگ میشود. اما چون در مدت زمانی که کارایی دارد پرقدرت است به زحمت‌ش می‌ارزد. (این "یک بار مصرف" بودن‌ش رو نفهمیدم)

زمان انجام اعمال: روز 19 فروردین ماه روز انجام عمل است اما ساعات مختلفی برای آن ذکر شده که دو تای آنها اقوی است و ارائه می‌گردد. 1- از طلوع خورشید به مدت دو ساعت که 19 فروردین در هر روزی باشد، نقش شرف شمس شامل پنج اسم اعظم خداوند است که آنها را کلمات مبارکه الله جمیل رحمن مومن و نور گفته‌اند به جای نقش از پنج حرف اول آنها بصورت ا.ج.ر.م.ن می‌توان استفاده کرد.

نکاتی که در هنگام نوشتن باید رعایت شود :1- هیچ خطی دوبار کشیده نشود2 -سوراخ‌های ستاره و میم و ها و واو بسته نشود 3- خطوط ابتدا و انتهای ستاره یگدیگر را قطع نکنند 4- اندازه الف‌ها یکسان باشد 5- واو آخر روی تمام نقش کشیده شود 6- اگر روی کاغذ نوشته می‌شوند، با گلاب زعفران نوشته شوند

جدول 4*4 شرف شمس نیز بدین شکل است که خواص یکسانی با نقش دارد. دو نکته‌ی مهم دیگر درباره شرف شمس1 - اگر از نگین استفاده می‌کنید سعی کنید هر سال در ساعت ذکر شده و با آداب کامل به وسیله‌ی یک سوزن، روی نقش کنده شده را دوباره خراش دهید .2- اگر روی کاغذ نوشتید، آنرا باز نکنید و به کسی نشان ندهید. در آخرین چهارشنبه‌ی سال به آب روان بسپارید.

نگین شرف الشمس ضمن اینکه از عقیق اصل تهیه می‌شود، مزیت‌های زیادی دارد؛ به همین دلیل موجب شده تا هم کمیاب و هم پرطرفدار باشد و آن طلـ.ـسمی است که روایات فراوانی دال بر اسم اعظم بودن آن متواتر آمده است .این نقوش فقط در نوزدهم فروردین هر سال که به روز شرف الشمس معروف است، در ساعات محدودی و با آداب مخصوص آن بر عقیق اصل حک می‌شود. اگر خارج از این ساعات حک شود، خاصیت‌های لازم را نداشته و بی‌اثر خواهد بود. چون این نگین‌ها توسط اساتید انگشت‌شماری حک می‌شوند و در این ساعات منحصربه‌فرد، تنها تعداد بسیار محدودی را می‌توانند تهیه نمایند، کمیابی و پرطرفداری‌اش را موجب می‌شود.

مشابه این نگین در بازار یافت می‌شود ولی در بهموقع نوشته شدن آن تردیدهای فراوان وجود دارد؛ این نگین دارای خواص ذیل است:

گشایش امور و مشکلات. باز شدن ابواب رزق و روزی. عزت و مقام رفیع یافتن. حفاظت از شر بلایا و دشمنان. حفاظت اموال. حفاظت در مقابل بدگویان زبان بند. بخت‌گشای بسیار موثر. جلب محبت و احترام و مجذوب نمودن افراد.

... در روز 19 فروردین هر سال برای برآورده شدن حاجات نوشته می‌شود، از طلوع تا غروب آفتاب فرصت دارید دعا را بنویسید و در زیر آن حاجات‌تان را بیان کنید و در قرآن قرار دهید. انشاء الله حوائج‌تان برآورده خواهد شد.

بسم الله الرّحمن الرّحیم

اَللّهُم اِنّی اَسئَلُکَ بِالهاءِ مِنْ اِسمِکَ الْاَعظَم و بالثَلآثِ العِصّیِ و بالالَفِ المُقّوِم و بِالمِیمِ الطَمیس الاَبتَر و بالسِّلمِ و بالاَربَعَه الَتِی ه‍ِی کالکَفِ بِلا مُعصَم و بِالهاءِ المَشقُوقَه و بالواوِ المُعظَّم صوره اِسمکَ الشَّریفِ الاَعظَم اَن تُصَلِیَ علی سَیِّدِنا مُحمَّدِ وَ آلِهِ بعدد حروف ماجری بِالقلم و اَن تَقضِی حاجَتِی

پ.ن: دوست مامان‌م آدم خیلی باسوادی در زمینه‌ی دین نیست اما ایمان‌ خیلی محکمی داره. بنده خدا مشکلات خیلی زیادی داشته و داره که ما طاقت نصف‌ش رو نداریم شاید اما با توکل و ایمان‌ش همه رو پشت سر گذاشته. برای مامان تعریف کرده که پارسال آرزوهاش رو نوشته گذاشته لای قرآن و تا امسال 4 تا از خواسته‌هاش عینا برآورده شدن.

به نظر من بیشتر بستگی به باور قلبی خود آدم داره.

سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*دوست‌م این رو ایمیل کرده ببینم. با دیدن‌ش خنده‌م می‌گیره، کلی هم شاد میشم. بچه باید اینجوری باشه. چی بودم من؟ ساکت و بی‌دردسر. هرچی هم بزرگتر می‌گفت جواب‌ش فقط چشم بود و لبخند. بچه بود شر باشه. دیوار راست رو بره بالا. الکی‌خوش و بی‌خیال باشه. سیستم دایورت‌ش هم شدیدا فعال باشه. نتیجه‌ی نگرش اینجانب شده موجودی به نام خان‌داداش که همیشه موقع حرص خوردن من رو مسخره می‌کنه، وقتی خنده‌م می‌گیره خیال‌ش راحت میشه میره نیشخند

سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: d:
Share

*نشسته بودم منتظر تا قطار مترو وارد ایستگاه بشه. نگاه خانومی رو که کنارم نشسته بود روی صورت‌م حس می‌کردم. یه کم که گذشت برگشتم سمت: چیزی میخواین بگین؟ اون هم لبخند زد: نه. گفتم باشه. دوباره خیره شدم به روبرو.

گفت حال‌م خوب نیست. همونطور که روبرو رو نگاه می‌کردم، پرسیدم چرا؟ گفت حامله‌م. برگشتم سمت‌ش. کلا یه کم تپل بود ولی اگه نمی‌گفت، قابل تشخیص نبود. پرسیدم چیزی میل داری بخوری؟ آدامس یا مثلا شکلات.

گفت نه. هیچی نمیخوام. نمی‌تونم بخورم. پرسیدم اولاش هستی یا آخراش؟ گفت 4 ماه. گفتم پس میشه وسطاش. هردومون خندیدیم.

- بدی‌ش این‌ه که آدم اگه پشیمون شه نمی‌دونه دقیقا باید چی کار کنه.

تکیه داد به عقب. انگار فقط می‌خواست با یکی حرف بزنه تا حال‌ش بهتر شه: اگه نداری یکی بیار. خوب‌ه.

گفتم بچه ندارم ولی نمی‌دونم اینی رو که میگی دقیقا باید چطوری انجام بدم.

با تعجب نگاه‌م می‌کرد. چشماش کاملا گرد شده بود. گفتم حضرت مریم که نیستم خب نیشخند

دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*این رو گوش بدین. لینک کمکی

 

دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*چند شب پیش تی‌وی یه فیلمی نشون داد - چیزی شبیه "شاید برای شما هم اتفاق بیفتد." - از اینا که آخر ش پیام عبرت‌آموز داره. داستان‌ش این بود که یه زن و شوهری با هم نقشه می‌کشیدن برای اخاذی. ماجرا از این قرار بود که زن‌ می‌رفت دخترایی رو پیدا می‌کرد که تنها بودن یا والدین‌شون خیلی پیر و مریض بودن. بعد شوهر ش می‌رفت خواستگاری. یه خانومی رو هم همراه خودش می‌برد که همدست‌ش بود و ازشون دستمزد می‌گرفت.

جالب‌ش این بود که تمام دخترای داستان، خواستگاری پسر ه رو قبول می‌کردن! البته الان که فکر می‌کنم می‌بینم دور از واقعیت هم نیست و خیلی از دخترا میخوان هرجوری شده ازدواج کنن فقط.

خلاصه بعد مدتی، یه روز که این مرد و همسر جدید ش با هم بودن، زن‌ اصلی آقا می‌رفت جلو و خودش رو معرفی می‌کرد و شلوغ‌کاری و اینها. بعد هم طبیعتا دختره درخواست طلاق می‌کرد. اون وقت مرد ه با قیافه‌ی حق‌به‌جانب می‌گفت زن‌م رو دوست دارم و طلاق‌ش نمیدم. روحیه‌ی من لطیف‌ه و اینطوری ناراحت میشم!

بعد همون همدست‌شون میومد جلو به خانواده‌ی دختر می‌گفت این پسر ه خیلی پولکی‌ه! خرج‌هایی رو که کرده بهش پس بدین. یه مبلغی هم بذارید رو ش تا راضی شه دختر تون رو طلاق بده و یه کسی رو هم پیدا کنه برای تعویض شناسنامه‌ی دختر تون!

خانواده‌ی دخترا هم اول دادوبیداد می‌کردن، بعد التماس‌کنان راضی می‌شدن پول رو بدن. یه صحنه‌ش بود که دختر ه رفت دادگاه به قاضی گفت این مرد متاهل بوده و من رو فریب داده. قاضی خیلی خونسرد گفت شما قبل از ازدواج، امکان تحقیق داشتی یا نه؟ وقتی خودت تحقیق نکردی، الان نباید اعتراض کنی.

داشتم فکر می‌کردم نویسنده‌ی این داستان چقدر فکر کرده به چیزی که داره می‌نویسه؟ عبارت فریب در ازدواج به گوش‌ش نخورده تا حالا؟ گیر م یه نفر اعتماد کرده و اصلا تحقیق هم نکرده. وقتی فریب‌ش بدن، نباید بتونه اعتراض کنه و حق‌ش رو بگیره؟

خلاصه آخر فیلم، مرد مذکور عاشق یکی از همین زن‌های عقدی میشه و هی زن اصلی‌ش رو می‌پیچونده. آخر سر هم بهش میگه می‌دونی که می‌تونم طلاق‌ت ندم اما بهت لطف می‌کنم. همینطور که مشغول مشاجره بودن توی آشپزخونه، زن‌ه یه تیکه‌ی بزرگ گوشت یخ‌زده‌ رو با عصبانیت پرت می‌کنه سمت شوهر ه. یخ می‌خوره به سر ش و مرد ه در جا می‌میره. زن‌ش هم دیوانه شده بوده و پلیس دستگیر ش می‌کنه.

بعد ش باز داشتم فکر می‌کردم - چقد من متفکر م! - داستانی رو که بار حقوقی داره باید با یه تیکه گوشت یخ‌زده تموم می‌کرد نویسنده‌ی محترم؟ بیننده نباید هیچی یاد بگیره از این فیلم؟ والا فکر کنم تنها پیام‌ش این بود که اگه کسی بهتون ظلم کرد، امیدوار باشید به تیر غیب گرفتار شه! منکر تیر غیب نمیشم اما جایگاه قانون رو ایشون کلا نادیده گرفتن.

بعد یاد سریال پایتخت 3 افتادم. جدا از اینکه چقدر گویش و رفتار آدم‌های داستان  رو دوست داشتیم، چقد به بعضی کاراشون خندیدیم، چقد مهمون‌نوازی‌شون و خانواده‌دوستی‌شون دلچسب بود، من اون قسمت سخنرانی بهبود فریبا در جشن رونمایی از پیراهن تیم ملی رو خیلی دوست داشتم.

اونجا که بهبود از بیمارستان فرار می‌کنه برای اینکه برسه به جشن، میگه میخواد برای مردم صحبت کنه و به قول نقی معمولی، جوری سخنرانی می‌کنه که ازش بعید ه. درباره‌ی شغل محیط‌بانی، خطرات و سختی‌هاش و زخمی شدن‌ها و نقص عضوها و زندانی شدن‌هایی که آدم اصلا فکر ش رو هم نمی‌کنه. اینکه پرمخاطب‌ترین سریال نوروز، چطور چنین موضوع مهمی رو خیلی بی‌تکلف، بدون اینکه شعار بده یا حوصله‌ی کسی رو سرببره مطرح کرد، تحسین‌برانگیز ه.

بعد بیایین ببینین چی درباره‌شون نوشته‌ن. کامنت‌های مردم رو هم بخونید. وسط اون همه نقد و نق‌نق و ایرادگیری و دفاع مردم، یکی با اسم عباس معصومی نوشته بود منم میام قهقهه

یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*سیستر: الان چی هستی؟

بچه‌ی همسایه: هندونه!

مامان: من چی‌م؟

بچه‌ی همسایه: موز!

من: من چی‌م؟

بچه‌ی همسایه پس از تفکر و نگاه دقیق: انار متفکر

 

شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*مامان‌ میگه مدل لباس و جینگیلجات این دختره شبیه من‌ه نیشخند

جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*ژاپنی‌ها یه ضرب‌المثل دارن که میگن یه مداد کم‌رنگ، بهتر از یه حافظه‌ی قوی‌ه یا همچین چیزی. مضمون‌ش این‌ه خلاصه. حالا حکایت من‌ه!

2 ماه پیش رفتم کلاس قالی‌بافی. یه دونه خودکار و کاغذ هم با خودم نبردم. آدم دقیقی هم نیستم که با دقت نگاه کنم. اصولا سر کلاس، همه چیز آسون‌ه. همه‌ی مساله‌ها راحت حل میشن. همه چیز هم یاد آدم‌ه. ولی سر امتحان، همه‌ش می‌پره! این هم حکایت من‌ه.

دیشب گفتم تمرین‌م رو ببافم تموم کنم ببرم مربی‌م ایرادهای احتمالی رو بگه و خلاص. شکر خدا همه چیز رو نصفه یادم بود. بعد قالی‌بافی کلا اینطوری‌ه که یه رج رو اشتباه کنی اصلا نمیشه ماست‌مالی‌ش کنی. یعنی رج بعد رو عمرا نمی‌تونی ببافی. باید همه رو بشکافی. مدیونید فکر کنید من خیلی تلاش کردم در راستای ماست‌مالی! و بعد از 5 رج تلاش مذبوحانه تسلیم شدم. نتیجه‌ش هم شد اعصاب داغون و سردرد و هدر شدن کلی نخ قالی.

عوض‌ش الان همه چیز رو چنان یادم مونده که تا عمر دارم یادم نمیره. آیکون مریمی تنبلی که باز هم بلند نمیشه بره 2 تا یادداشت بنویسه. بدی‌ش این‌ه که این رو کسی بلد نیست توی خانواده. نه نمی‌تونم ازشون سوال کنم، نه میان بشینن یه رج ببافن نیشخند

از من به شما نصیحت:

هر چیزی یاد می‌گیرید، درس‌هاتون رو یادداشت کنید. الان یادتون‌ه. چند ماه بگذره و سراغ‌ش نرید، حتما یه چیزایی رو فراموش می‌کنید. می‌تونید فایل صوتی بسازید، فیلم بگیرید، عکس بگیرید. هر روشی رو استفاده کنید، بهتر از هیچی ننوشتن‌ه.

کارهاتون رو نذارید برای دقیقه‌ی 90. هیچ کاری هول‌هولکی خوب از آب درنمیاد مخصوصا قالی بافتن که کلا با عجله در تضاد ه. بخوای عجله کنی فقط خودت رو حرص داده‌ای الکی.

آیکون مریمی‌ای که حسابی خسته شده، پود ضخیم‌ش هم برای نهایتا 5 رج جواب میده. کسی اینجا قالی بافتن بلد نیست؟ نخ چله رو برای پود ضخیم استفاده کنم لو میره؟

پ.ن:اینا چطوری هر کدوم یه تیکه رو می‌بافن، اشتباه هم نمیشه؟ من الان این دست‌م و اون یکی با هم به اختلاف نظر برخورده‌ن نیشخند

چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*تصمیم‌ت رو بگیر که جز به چیزهای خوب فکر نکنی و جز خوبی بر زبون نیاری!

بگذار هر چی انرژی خوب هست، امروز مال تو باشه! اگه همه چیز اونجوری که کاملا انتظار داشتی پیش نرفته، از اینجا به بعد همچنان دست خودت‌ه. بهترین‌ها رو برای خودت پیش بیار!

تقدیم به نارنجی عزیز که هر روز صبح برام پیام‌های رنگی‌رنگی می‌فرسته.

 

سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*از اونجایی که بنده گاهی خیلی تنبل تشریف دارم، روی گاز رو فویل آلمینیومی می‌کشم که دیگه نخوام هی تمیز ش کنم. این کار، نه تنها زیاد نرمال محسوب نمیشه، بلکه عملا بیشتر از تمیز کردن گاز وقت می‌بره نیشخند حالا این هم هیچی. مشکل اصلی اینجا ست که من هر بار روی گاز رو فویل می‌کشم، دست‌م رو از چند جا می‌برم. اگه همینطوری ادامه بدم چند وقت دیگه هر کس من رو ببینه فکر می‌کنه هفته‌ای یه بار رگ‌م رو می‌زنمنیشخند الان که بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم همون گازپاک‌کن خیلی هم بهتر ه. البته این رو وقتی فهمیدم که فویل‌ها تموم شد و البته روی دستام کلی جای بریدگی هست.

دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: d:
Share

*تاثیر هولاهوپ در لاغری شکم و پهلو بر همگان، واضح و مبرهن است! اما برای من، تاثیر داروهای ضد افسردگی رو داره چون دائم میفته روی زمین و من می‌خندم و خم میشم بر ش می‌دارم.

گفتنی‌ست تابه‌حال هیچ‌گونه توضیح و آموزشی روی بنده موثر نبوده و هیــــــــــچ جوری نمی‌تونم نگه‌ش دارم. تند، آروم، چرخشی، عقب جلو، هیچ جوری نمی‌مونه. همه‌ش می‌خندم میگم ئه! افتاد نیشخند

یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*ای کسانی که می‌خواهید بروید خواستگاری دختر مردم!

بدانید و آگاه باشید که برای هیچ دختری جالب نیست ببیند شما سکوت کرده‌اید و کس دیگری به جای شما صحبت می‌کند، از خودش تعریف می‌کند، آخر سر هم شماره‌ تلفن خودش را می‌دهد. کسی از شما توقع ندارد مثل سخنران‌های حرفه‌ای عمل کنید. همین که 4 کلمه حرف حساب بزنید، کفایت می‌کنید.

ضمنا همراه بردن پدر یا برادرتان حرکت جالبی نیست. حداقل خواهر، مادر یا خاله‌تان را با خودتان همراه کنید. بعد هم می‌گویید چرا دختر ه گفت نه!

 

یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*بعد از عطر یاس در طهران قدیم، می‌رسیم به عطر یاس در نوروز: برج میلاد! تا جایی که براتون امکان داره با آژانس برید. سر پارکینگ، دیدارها با تمام اجداد مون تازه شد نیشخند

غرفه‌ها از همون دم در شروع میشه. بعد آقای بازیگر: یک. دو. بعضیاش توضیح نداره. خودتون تماشا کنید: یک. دو. اول یه گروهی بودن که رقـ.ـص خراسانی را اجرا کردن. نفر اول‌شون که اومد وسط، یه بچه بود. یهو یه پسربچه‌ای از توی جمعیت پرید وسط شروع کرد رقصیدن نیشخند هفت‌سین فروشگاه صنایع دستی اونجا. بعد از پله برقی میرید بالا. یک. دو. خیلی هم خلوت‌ه. اصلا نگران نباشید. بعد از طی مسیری، می‌تونید همون فضای برن برقـ.ـص رو از بالا تماشا کنید. جمعیت زیاد ه. مسیرها را یه کم تغییر داده‌ن. به حرفا راهنماها گوش بدین و از همون مسیری که میگن استفاده کنید.

وارد محوطه که شدیم، صدای جیــــــــــــــــغ بود که میومد. ملت پول می‌دادن بچه‌شون بره بازی کنه. بچه‌ها اکثرا پشیمون می‌شدن اون بالا. این پایین هم پدر و مادر و مردم می‌خندیدن. هی مهیج به نظر میومد. ترسناک هم بود البته. اکثرا جیغ می‌زدن می‌گفتن میخوان بیان پایین ولی یه دختره بود خیلی جالب بود. نه تنها نمی‌ترسید، می‌خندید و خودش هم تاب رو تکون می‌داد. خوش‌م اومد ازش. سر نترسی داشت.

از این عروسکا خیلی بود اونجا: یک. دو. غرفه‌های استان‌های مختلف. این هم هست. هم خوراکی داشتن، هم صنایع دستی اما بیشتر خوراکی بود. انواع شیرینی، آش، نون، عسل، کباب، این چیزا. چند تا دکور خوب هم داشت همه می‌رفتن عکس بگیرن: یک. دو. دیگه؟ اینجا.

یه جمعیت زیادی هم هماهنگ دست می‌زدن و جیغ و هورا. نمی‌دونم چه خبر بود، مسابقه بود چی بود. اما بعد ش دیدم یه آقایی که سامان گوران نبود فکر کنم اما نمی‌دونم کی بود دقیقا داشت حرکات علی دایـ.ـی رو اسلوموشن تقلید می‌کرد. یه عده از مردم همونجا نشسته بودن تماشا. تکون هم نمی‌خوردن از جا شون.

اینجانب هم آخرین عکس‌م رو گرفتم و رضایت دادم بیام خونه. فالوده‌ی شیراز و نون سنتی خراسان خوب بود. اگه خیلی سرمایی هستین هم یه چیزی بپوشین که غروب اون بالا من رو فحش ندین نیشخند

جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس ? یه پیشنهاد
Share

*تا 12 فروردین، بین ساعت 10 صبح تا 5 عصر می‌تونید برید ایستگاه امام خمینی مترو، به محض خروج، با چنین منظره‌ای مواجه میشید. توی پیاده‌راه باب همایون، طهران قدیم رو دکورسازی کرده‌ن و مردم به شدت هرچه تمام‌تر مشغول عکس گرفتن‌ن اونجا: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده.

بعد می‌تونید قدم‌زنان به سمت خیابون داور و کاخ گلستان برید: یازده. دوازده. سیزده. چهارده. اگر اهل تهران هستید، بازدید از داخل کاخ‌ها مخصوصا کاخ اصلی رو بذارید برای بعد چون بی‌اغراق حداقل 100 نفر رو دیدم که توی صف منتظر بودن. پانزده. شانزده. هفده. هجده. نوزده. بیست.

بیست و یک. عکس خاله‌جان. عکس خودمان. یک عکس دیگه. باز هم هست. این. این و این. من عاشق پله‌م. خاله‌جان، عاشق حوض! یکی دیگه. نزدیک ایستگاه رادیو.

پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس ? یه پیشنهاد
Share

*رفته بودیم با دکورهای طهران قدیم عکس بگیریم. یکی از آقایون نگهبان اونجا از اول شدیدا بند کرده بود به ما، هر جا می‌رفتیم دنبال‌مون میومد و تذکر می‌داد: خانوم به دیوار تکیه ندید یه وقت، روی سکو ننشینید، به گل‌ها دست نزنید، داخل اتاق نرید، ساعت کار اونجا تا 5ئه. الان تعطیل‌ه، فردا بیایین. ما هم گفتیم چشم.

بعد دیدیم مردم خودشون در رو باز کردن و رفتن داخل، نشستن به عکس گرفتن. تازه به من هم می‌گفتن چرا بیرونی؟ بیا عکس‌ت رو بگیر. آقای نگهبان هم ناگهان ساعت کاری رو به 6 تغییر داد! همه هم هر مدلی دوست داشتن عکس می‌گرفتن، کاری هم به حرف ایشون نداشتن. دفعه‌ی بعد که آقای نگهبان باز اومد یه چیزی بگه، خاله‌جان ازش پرسید چطوری‌ه که قوانین در لحظه وضع میشن و فقط هم برای ما لازم‌الاجرا ن؟ خلاصه ما هم الکی می‌گفتیم چشم اما کار خودمون رو می‌کردیم. کلا سخت‌گیر نیستن. فقط رفتید عکس بگیرید به دیوارا تکیه ندید چون دکور ن. زیاد هم محکم نیستن. حواس‌تون باشه.

عکس دکورها: یک. دو. سه. چهار.

بهار از اون فصل‌هایی‌ه که آدم واقعا نمی‌دونه چی باید بپوشه. من زیر این مانتوی تابستونی، 2 تا لباس گرم پوشیده بودم مث مجبورا! نیشخند

خودمان: یک. دو. سه. چهار. در حال چت با نارنجی. پنج. این بچه‌هه خیلی بامزه بود. شش. هفت. در حال استراحت. هشت. نه. ده.

جز این دکورها، یه عکاس‌خونه بود که مردم براش توی صف نشسته بودن. شلیته‌دامن! هم داشتن به گفته‌ی آقاهه. منتها من هم خسته بودم، هم حوصله‌ی نشستن توی صف ر و نداشتم، هم یه کم خجالتی‌م و رو م نمی‌شد سر اینکه کدوم لباس چقد بهم میاد از آقاهه سوال کنم. البته همه خیلی ریلکس می‌رفتن عکس می‌گرفتن و کلا من غیر عادی‌م. شما این قسمت‌ش رو فاکتور بگیرید.

بعدش؟ چای‌خانه و کباب‌خانه بود. یه کارگاه کوچیک شیشه‌گری هم بود که خاله‌جان با کلی ذوق گفت شعر مرتبط یادش اومده: در کارگه شیشه‌گری رفتم دوش! گفتم خب؟ بعدش چی شد؟ نیشخند

- دیدم دوهزار شیشه، گویا و خموش! سوال

من: ادامه بده. هر یک به زبان حال با من گفتند...

- کو شیشه‌گر و شیشه‌خر و شیشه‌فروش! نیشخند

رسما گند زدیم به شعر، اصلا هم خودمون رو ناراحت نکردیم که احیانا اصل‌ش درباره‌ی کوزه بوده، نه شیشه.

چهارشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس ? یه پیشنهاد
Share

*چند روز ه یه قوطی بزرگ - چیزی شبیه تخم مرغ شانسی منتها در ابعاد بزرگ‌تر - با یه پاکت که تو ش سی‌دی‌ه، کنار میز هفت‌سین‌ه. رو ش عکس بزرگ باب اسفنجی‌ه که داره به پهنای صورت می‌خنده.

بچه‌ی همسایه جدیدا اعلام کرده که دیگه هندونه نیست. بستنی هم نیست. باب اسفنجی‌ه. مامان اینا هم عیدی براش اون قوطی‌ه رو خریده‌ن گذاشته‌ن از سفر برگرده بیاد عیددیدنی تا بهش بدن. البته بچه‌ی مذکور قبل رفتن 30 ثانیه اومد اما مامان اینا خونه نبودن و تمام اون تایم رو سیستر استفاده کرد به این صورت که محکم گرفته بودش تاپ و توپ بوس‌ش می‌کرد.

حالا هر روز چشم‌م میفته به قیافه‌ی خندون باب اسفنجی، بی‌اختیار لبخند می‌زنم.

پ.ن: این کارا به نظر شما بامزه‌ست واقعا؟

چهارشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*نقل می‌کنند که روزی انوری از میان بازار عبور می‌کرد. دید مردی بر بالای سکویی رفته و دارد شعرهایش را برای عابران می‌خواند تا پولی بگیرد. (رسم شاعران غیر درباری که برای امرار معاش، شعرهای خود را برای مردم عادی می‌خواندند و از آنها پول می‌گرفتند.) باری از این شخص زرنگ می‌پرسد اینها شعر چه کسی است که شما می‌خوانید؟

مرد پاسخ می‌دهد شعر انوری است! انوری می‌گوید: تو انوری را می‌شناسی؟ شیاد می‌گوید: انوری خود من هستم!!! انوری می‌گوید: شعردزد دیده بودیم، شاعردزد دندیده بودیم!

حالا حکایت من‌ه. داشتم توی اینستاگرام می‌چرخیدم. دیدم یکی لطف کرده عین یکی از گردنبندهای من رو ساخته، به اسم خودش گذاشته. حالا باز اگر لطف می‌کرد خودش از کار ش عکس می‌گرفت میذاشت، می‌گفتم خب شباهت‌ه، پیش میاد! ولی ایشون دقیقا عکسی رو که من گرفتم برداشته بود کراپ کرده بود گذاشته بود.

فکر کردم من الان باید دقیقا چه حسی داشته باشم؟ حس اینکه ازم دزدی شده، کار م قشنگ بوده ازم کپی‌برداری شده، دقیقا چی‌ه ماجرا؟

آخر به این نتیجه رسیدم که بعضیا برای کپی‌برداری هم دوزار خلاقیت ندارن. دیگه یه عکس گرفتن انقد سخت‌ه واقعا؟

پ.ن: یکی دو هفته پیش یکی از دوستان شمالی تماس گرفت گفت مریمی تو کارهات رو توی مغازه‌ی فلان می‌فروشی؟ گفتم نه. چطور؟ گفت آخه یکی از دوستان عین کارهای تو رو اونجا دیده، تقریبا مطمئن بوده کار توئه. عین همون کارا با همون قیمتا. رفته سوال کرده. صاحب مغازه گفته اینا کارهای دخترم‌ه. ما فکر کردیم لابد اونجا مغازه‌ی پدر شما ست. گفتم نه. اینجوری نیست. ولی این عکس‌ه خیلی جالب بود! واقعا این مدلی‌ش رو ندیده بودم.

سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: o-:
Share

*دیشب دوست نازنینی تماس گرفت و تعریف کرد که قرار است با آقایی دیدار کند به قصد ازدواج و از ما خواست اگر حضور ذهن داریم، توصیه‌هایی برای ایشان لیست کنیم جهت هرچه بهتر برگزار شدن مراسم!

اصولا در چنین مواقعی، مغز آدمی هنگ می‌کند و خیلی طبیعی‌ست اگر از دیگران توصیه بخواهد. ما هم ید طولایی در لیست کردن جزئیات داریم از دیدارهای قبل از خواستگاری بگیرید تا سوال‌های خواستگاری و غیره. نه که 7 بار شوهر کرده‌ایم، از آن لحاظ! نیشخند

در نتیجه یک سری نکات رو نوشتیم و در واتس اپ به سمع و نظر دوست عزیزمان رساندیم از جمله اینکه بعضی آقایان این سرزمین، استفاده از هر گونه رژ گونه یا رژ لب تیره‌‌رنگ و خط لب را زیاد جالب نمی‌دانند و این شاید برای شما یک پوئن منفی محسوب شود. بهتر است عطایش را به لقایش ببخشید. لاک ناخن سورمه‌ای رنگ هم همینطور.

توصیه‌ی بعدی‌مان این بود که دوست‌مان کفش عروسکی رنگی‌رنگی و شلوار جین دمپاگشاد یخی‌رنگ‌شان را بپوشند. گفتیم دلیل‌ش این است که ما آن را دوست می‌داریم و این توصیه‌مان کاملا دل‌بخواه و من‌درآوردی‌ست و همین است که هست. ایشان هم خندیدند گفتند چشم.

نکته‌ی دیگری که یادمان بود بگوییم این بود که لباس خیلی مختصر و مفید نپوشند! و قید مانتوهای کوتاه و تنگ و آستین کوتاه را کلا بزنند. ان‌شاء‌الله اگر قسمت بود کم‌کم می‌توانند این قبیل لباس‌ها را رو کنند یک جوری که باعث دردسر نشود.

دیگر اینکه یک جوری شال سر شان کنند که پس گردن‌شان معلوم نباشد و یک وقت هوس نکنند با زلف پریشان بروند. البته دوست ما دیگر این مدلی هم نیستند اما خب مقادیری قرتی‌بازی در وجود هر دختری موجود است و ما دیگر آخر ش را گفتیم مبادا این وسط چیزی از قلم‌مان بیفتد.

این را هم گفتیم که هیچ انگشتری در انگشت شست یا اشاره‌شان استفاده نکنند و حتما هم قبل از خروج از منزل، چک کنند ابروها و ناخن‌هایشان مرتب باشد و ترجیحا جوراب هم بپوشند. ما اگر خودمان مرد بودیم، زنی نمی‌گرفتیم که در ملاقاتی رسمی، جوراب نمی‌پوشد! و فکر کنیم مشخص باشد که روی مرتب بودن ناخن و ابرو دقیق هستیم.

الان که بیشتر فکر می‌کنیم هی نکات ریزی به ذهن‌مان می‌رسد که گفتن‌ش حساسیت ایجاد می‌کند و سعی می‌کنیم نگوییم. مثلا ما خوش‌مان نمی‌آید دختر آدامس بجود و روی صورت‌ش لایه‌ی ضخیمی از مواد آرایشی باشد. ما از این بکن نکن‌ها زیاد داریم و اگر قرار بود زن بگیریم، کلا پروژه‌ای می‌شد در نوع خودش بی‌نظیر.

شما هم اگر الان نکته‌ای به ذهن‌تان می‌رسد، برای دوست ما بنویسید. به هر حال هر کس سلیقه‌ای دارد و تجاربی و اصولا تجربه‌ی آدمی فقط برای خودش نیست و بهتر است به درد دیگران هم بخورد. بسم الله!

دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
Share

به یک جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی اونی که زود می‌رنجه زود میره، زود هم برمی‌گرده ولی اونی که دیر می‌رنجه، دیر میره اما دیگه برنمی‌گرده.                          

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی رنج را نباید امتداد داد. باید مثل یک چاقو که چیزها را می‌‏برد و از میان‌شان می‏‌گذرد، از بعضی آدم‌‏ها بگذری و برای همیشه تمام‌شان کنی.                          

به یک ‏جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌ باشد، نه شعور لازم برای خاموش ماندن.                          

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی مهم نیست که چه اندازه می‌بخشیم بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری اما هرگز آن را که با تو اشک ریخته است، فراموش نخواهی کرد.                         

به یک ‏جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی توانایی عشق ورزیدن، بزرگ‌ترین هنر جهان است.

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی اگر بتوانی دیگری را همان‌طور که هست، بپذیری و هنوز عاشق‌ش باشی، عشق تو واقعی است.

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی کسی که دوست‌ت داره، همیشه نگران‌ت‌ه. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه "دوست‌ت دارم"، میگه "مواظب خودت باش"...

همیشه یک ذره حقیقت، پشت هر "فقط یه شوخی بود " هست، یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم "، قدری احساسات پشت "به من چه اصلا "، مقداری خرد، پشت " چه بدونم" و اندکی درد، پشت" اشکالی نداره"...

یکشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*یه همکلاسی داشتیم تا می‌نشستی کنار ش، حرف مینداخت از شوهر ش و اینکه چقدر با هم خوشبخت‌ن. هی با ذوق می‌خندید و روی صندلی جابه‌جا می‌شد و داستان می‌بافت. از اینکه شوهر ش چقدر عاشق‌ش‌ه، چقد براش هدیه می‌خره، چقد بهش محبت می‌کنه، چه حرفایی بهش می‌زنه، انقد می‌گفت و می‌گفت و می‌گفت که دیگه دل و روده‌ت میومد بالا و رسما حالت تهوع می‌گرفتی.

قسمتای دروغ‌ش که هیچی، بقیه‌ش هم زیاد گفتن نداشت. من نمی‌فهمم بعضیا با این پز دادن‌ها میخوان به کجا برسن؟ مثلا بگن من خیلی دوست‌داشتنی‌م؟ یا میخوان الگوی بشریت باشن با داستان‌سرایی‌هاشون؟ هر آدمی خوبی داره، بدی هم داره. چه دلیلی داره اینجوری تعریف کردن‌ش برای بقیه؟ اگر هم درد دل و روایت‌ه، چرا قسمت‌های منفی‌ش حذف شده و قسمت‌های مثبت‌ش، پررنگ؟

جالب‌ه که هر قدر بچه‌ها به این دوست‌مون می‌خندیدن، اصلا از رو نمی‌رفت و همچنان به داستان‌پردازی‌هاش ادامه می‌داد. یکی از بچه‌ها هم کلا حرفای این خانوم رو باور کرده بود و هر روز غصه می‌خورد که چرا شوهر خودش انقد رمانتیک نیست؟

به نظرم این آدما جون میدن برای نوشتن رما‌ن‌های عامه‌پسند. همه می‌دونن قصه‌ست، در عین حال لذت می‌برن از دونستن خصوصی‌های زندگی بقیه، باور ش هم نمی‌کنن، ضرری هم براشون نداره. وگرنه هیچ رابطه‌ی داغونی، با این کودکانه‌ها اصلاح نمیشه. هیچ آدم عاقلی هم باور نمی‌کنه زندگی 2 نفر، همه‌ش همینجوری باشه.

آدما توی زندگی‌شون یه چیزایی رو ندارن گاهی. اگه اون چیزها! محبت و توجه و احساس ارزشمندبودن باشه، اون وقت لطمه‌های بزرگی به آدم می‌خوره. نتیجه‌ش میشه همین حقارت‌ها. که بعضیا برای جبران‌ش، شبه‌ رمان‌های چندش‌آور می‌نویسن. این آدما دنبال جبران کمبودها و نداشته‌هاشون‌ن. عادت کنید زیاد جدی نگیرید شون.

پ.ن: این طوطی در واقع آدمیزاد ه!

شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*رفته بودیم عید دیدنی. مادربزرگ و خاله‌وسطی از فرط سرماخوردگی، داغون بودن. گفتم قشنگ معلوم‌ه منتظرید ما بریم بدوید برید بخوابید. تندتند عکس دسته‌جمعی و دوتایی و پرتره گرفتم دویدیم اومدیم خونه.

عکس‌م رو نگاه کردم، سیستر رو نگاه کردم، دوباره عکس‌م رو نگاه کردم، به سیستر گفتم من چقد جدی‌م. دریغ از یه لبخند! این چه ریختی‌ه؟ گفت عزیزم این الان ورژن خوش‌اخلاق‌ت‌ه اگه میخوای بدونی نیشخند

جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

Daisypath Happy Birthday tickers